الانبیاء - كشف الاسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

کشف الأسرار و عده الأبرار رشید الدین میبدى سوره الانبیاء آیه87- 100

6- النّوبة الاولى‏

(21/ 100- 87)

قوله تعالى:

«وَ ذَا النُّونِ» ياد كن آن مرد ماهى را،

«إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً» كه خشمگين برفت،

«فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ» پنداشت و ندانست كه ما بر او چه چيز تقدير كرده‏ايم.

«فَنادى‏ فِي الظُّلُماتِ» تا بانگ در گرفت در تاريكى شب، [و دريا و ماهى‏]

«أَنْ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ» كه نيست خدايى جز تو،

«سُبْحانَكَ» پاكى‏ ترا [از ستمكارى‏]،

«إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ» (87) من از ستمكارانم.

«فَاسْتَجَبْنا لَهُ» آواز دادن او را پاسخ كرديم،

«وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ» و برهانيديم او را از آن تنگى و دشوارى.

«وَ كَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ» (88) و هم چنان گرويدگان را رهانيم.

«وَ زَكَرِيَّا إِذْ نادى‏ رَبَّهُ» ياد كن زكريا را كه آواز داد خداوند خويش را،

«رَبِّ لا تَذَرْنِي فَرْداً» گفت خداوند من مرا تنها و بى فرزند مگذار،

«وَ أَنْتَ خَيْرُ الْوارِثِينَ» (89) بهتر كسى كه باز مانده دارد آن تويى.

«فَاسْتَجَبْنا لَهُ» پاسخ كرديم او را،

«وَ وَهَبْنا لَهُ يَحْيى‏» و او را يحيى داديم

«وَ أَصْلَحْنا لَهُ زَوْجَهُ» و جفت او را زاينده كرديم،

«إِنَّهُمْ كانُوا يُسارِعُونَ فِي الْخَيْراتِ» در نيكيها شتابندگان بودند [و بر جهانيان پيشى جويندگان‏]،

«وَ يَدْعُونَنا رَغَباً وَ رَهَباً» و ما را مى‏خواندند به نياز و بيم،

«وَ كانُوا لَنا خاشِعِينَ» (90) و ما را فرو تنان بودند و فرمان پذير و حكم پسند،

«وَ الَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَها» و ياد كن آن زن كه پاك داشت فرج خويش،

«فَنَفَخْنا فِيها مِنْ رُوحِنا» تا درو دميديم جان خويش،

«وَ جَعَلْناها وَ ابْنَها آيَةً لِلْعالَمِينَ» (91) و او را و پسر او را شگفتى كرديم جهانيان را.

«إِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً واحِدَةً» اين گروه شما تا بر يك دين باشند، امّت اينست،

«وَ أَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ» (92) و من خداوند شمايم مرا پرستيد.

«وَ تَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَيْنَهُمْ» كار دين خويش پاره پاره ببريدند [راه راه و جوك جوك‏]،

«كُلٌّ إِلَيْنا راجِعُونَ» (93) و همه با ما آيند.

«فَمَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحاتِ» پس هر كس كه نيكيها كرد،

«وَ هُوَ مُؤْمِنٌ» و باللّه تعالى گرويده بود.

«فَلا كُفْرانَ لِسَعْيِهِ» كردار او را ناسپاسى نيست [آواز آن دانسته است و پسنديده‏]،

«وَ إِنَّا لَهُ كاتِبُونَ» (94) و ما كردار او را نويسندگانيم.

«وَ حَرامٌ عَلى‏ قَرْيَةٍ أَهْلَكْناها» و حرام است بر هر شهرى كه ما آن را [در علم‏ خويش‏] هلاك خواهيم كرد [و اهل آن تباه‏]،

«أَنَّهُمْ لا يَرْجِعُونَ» (95) كه هرگز ايشان با ايمان آيند و از كفر خويش توبه كنند.

«حَتَّى إِذا فُتِحَتْ يَأْجُوجُ وَ مَأْجُوجُ» تا آن گه كه باز گشايند يأجوج و مأجوج.

«وَ هُمْ مِنْ كُلِّ حَدَبٍ يَنْسِلُونَ» (96) و ايشان از هر تلى و بالايى مى‏دوند.

«وَ اقْتَرَبَ الْوَعْدُ الْحَقُّ» و بنزديك آمد هنگام آن وعده راست،

«فَإِذا هِيَ شاخِصَةٌ أَبْصارُ الَّذِينَ كَفَرُوا» آن آن گه آنست كه چشمهاى كافران گشاده مانده، [در آن روز و در آنچه در آن روز].

«يا وَيْلَنا» [ميگويند] اى ويل هلاك بر ما،

«قَدْ كُنَّا فِي غَفْلَةٍ مِنْ هذا» ما در ناآگاهى بوديم از اين روزگار،

«بَلْ كُنَّا ظالِمِينَ» (97) بل ناآگاه نبوديم كه ستمكاران بوديم.

«إِنَّكُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ» شما و اين بتان كه مى‏پرستيد جز از اللَّه تعالى،

«حَصَبُ جَهَنَّمَ» همه در آتش انداختنى ‏اند،

«أَنْتُمْ لَها وارِدُونَ» (98) كه همه بآن خواهيد رسيد.

«لَوْ كانَ هؤُلاءِ آلِهَةً ما وَرَدُوها» اگر بتان خدايان بودند بآتش نشدندى

 «وَ كُلٌّ فِيها خالِدُونَ» (99) و شما و ايشان همه در آتشيد.

«لَهُمْ فِيها زَفِيرٌ» ايشان را است در آن ناله‏اى زار،

«وَ هُمْ فِيها لا يَسْمَعُونَ» (100) و در آن هيچ سخن خويش نشنوند.

النّوبة الثانية

قوله تعالى: «وَ ذَا النُّونِ»، النّون الحوت الّذى التقم يونس، قال هاهنا ذو النّون و قال فى موضع آخر: «كَصاحِبِ الْحُوتِ». اى- اذكر صاحب الحوت و هو يونس بن متى، گفته‏اند كه متى نام مادر وى بوده و هيچكس از پيغامبران نسبت با مادر نكنند مگر عيسى بن مريم را و يونس متى را و گفته‏اند كه متى نام پدر وى بوده و مادرش تنخيس نام بوده و اين يونس آنست كه مصطفى «ص» در حق وى گفته:

«لا ينبغى لاحد ان يقول انا خير من يونس بن متى»،

و بروايتى ديگر گفت:«لا تفضّلونى على يونس بن متى»

حكمت نبوت درين كلمه آن بود كه رب العزه در حق يونس گفته كه. «إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً» مصطفى (ص) گفت نبايد كه چون امّت من اين آيت بشنوند بوى ظن بد برند و بچشم حقارت درو نگرند و آن بد گمانى دين ايشان را زيان دارد، هر چند كه مصطفى فاضلتر بود از وى و از همه پيغامبران گفت:«لا تفضّلونى على يونس بن متى»

مرا بر يونس فضل منهيد، نه مراد تحقيق اين كلمه بود بلكه مراد تعظيم يونس بود تا همگان بوى بچشم تعظيم نگرند، و قصّه وى بگوش تعظيم شنوند. اصحاب اخبار گفتند يونس مردى بود متعبّد خوش آواز، چون كتاب خواندى وحوش بيابان بسماع آمدندى چنان كه داود را بود در زمان خويش، اما قليل الصبر بود و تنگ خوى با حدّت و عجلت، ازينجا بود كه خداى تعالى با مصطفى گفت: «فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَ لا تَكُنْ كَصاحِبِ الْحُوتِ».

و قال تعالى: «فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ»، اى محمد تو چون آن مرد ماهى بى صبر و زود خشم و شتابنده در كار مباش، تو صبر كن در كارها و در بلاها چنان كه اولو العزم من الرّسل صبر كردند.

يونس پيغامبر خدا بوده باهل نينوا، دهى بود از دههاى موصل، و خلافست ميان علماء كه ابتداء رسالت وى كى بود؟ ابن عباس گفت بعد از آنكه از شكم ماهى بيرون آمد رسالت و وحى بوى پيوست بدليل آنكه رب العزه گفت، «فَنَبَذْناهُ بِالْعَراءِ» ثمّ ذكر بعده، «وَ أَرْسَلْناهُ إِلى‏ مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ». قومى گفتند: از اهل تفسير كه رسالت وى پيش از آن بود كه در شكم ماهى شد بدليل قوله تعالى: «وَ إِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ».

و گفته‏اند سى ساله بود كه اللَّه تعالى او را بقوم فرستاد و سى و سه سال دعوت كرد و درين مدت جز از دو مرد بوى ايمان نياورد. عبد اللَّه مسعود گفت، پس از آن كه نوميد گشت از ايمان قوم خويش دعاء بد كرد و ايشان را عذاب خواست، فرمان آمد كه اى يونس شتاب كردى كه بر بندگان من دعاء بد كردى و ايشان را عذاب بس زود خواستى، باز گرد و چهل روز ديگر ايشان را دعوت كن پس اگر نگروند فرو گشايم بر ايشان عذاب.

يونس بحكم فرمان دعوت ميكرد تا سى و هفت روز بگذشت، و ايشان اجابت نكردند، پس ايشان را بيم داد و وعده نهاد كه تا سه روز بشما عذاب رسد اگر نگرويد، يونس چون آن كفر ايشان و تمرد و عصيان ايشان ديد بخشم از ميان ايشان بيرون رفت آن شب كه ديگر روز وعده عذاب بود پيش از آنكه اللَّه تعالى او را برفتن فرمود، اينست كه رب العالمين گفت: «إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً» يعنى مغاضبا لقومه قبل امرنا له، قيل لمّا لم يقبلوا منه كفروا فوجب ان يغاضبهم و على كلّ احد ان يغاضب من عصى اللَّه.

ابن عباس گفت يونس و قوم وى از بنى اسرائيل بفلسطين مسكن داشتند، و پادشاه ايشان حزقيا بود، لشگرى بيگانه بيامد و نه سبط و نصفى از اسباط بنى اسرائيل برده گرفت دو سبط و نصفى بماندند، و در آن روزگار شعيا پيغامبر بود و ديگر پيغامبران نيز بودند اما بشعيا وحى آمد از حق جلّ جلاله كه حزقياى ملك را گو تا پيغامبرى قوى امين بآن لشگر بيگانه فرستد تا من در دل ايشان افكنم كه بنى اسرائيل كه برده گرفته‏اند از اسر خويش رها كنند و باز فرستند. حزقيا گفت مر شعيا را كه راى تو چيست؟

كرا نامزد كنيم و فرستيم؟ و در مملكت وى آن گاه پنج پيغامبر بودند. شعيا گفت يونس مردى قوى است و امين و سزاى اين كار، حزقيا او را بخواند تا فرستند، يونس گفت اللَّه تعالى مرا نامزد كرده است باين كار؟ گفتند نه، گفت پس اينجا پيغامبران ديگر هستند اقويا و امناء، ديگرى را فرستيد كه نه كار من است.

پس ايشان بوى الحاح كردند و كوشيدند تا آن گه كه يونس بخشم برخاست و بيرون شد تا رسيد بدرياى روم و در كشتى نشست، فذلك قوله تعالى: «إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً»، يعنى مغاضبا للنبى و للملك و لقومه فاتى بحر الروم فركبه. و قال عروة بن الزبير و سعيد بن جبير و جماعة: مغاضبا لربّه اذ كشف عن قومه العذاب بعد ما و عدهم و ان يكون بين‏ قوم جرّبوا عليه الخلف فيما و عدهم و استحيى منهم و لم يعلم السّبب الّذى به رفع العذاب و كان غضبه انفة من ظهور خلف وعده، و ان يسمّى كذّابا لا كراهية لحكم اللَّه عزّ و جل.

و المغاضبة هاهنا من المفاعلة الّتى تكون من واحد كالمسافرة و المعاقبة، فمعنى قوله:«مُغاضِباً» اى- غضبان.

«فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ» اى- ظن ان لن نقضى عليه ما قضينا من حبسه فى بطن الحوت، فعليهذا نقدر بمعنى نقدّر، يقال قدّر اللَّه الشي‏ء تقديرا، و قدره يقدره قدرا، و منه قوله تعالى:«فَقَدَرْنا فَنِعْمَ الْقادِرُونَ»، اى قدّرنا فنعم المقدّرون، و قيل معناه فظنّ ان لن نضيق عليه الامر من قوله: «يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ» اى- يضيق قرأ يعقوب ان لن يقدر بالياء و ضمّها و فتح الدال على ما لم يسم فاعله تعظيما و تفخيما للشأن و فاعله حقيقة هو اللَّه.

و قرأ الباقون ان لن نقدر بالنون و فتحها و كسر الدال على الاخبار عن الجماعة على ما يكون من خطاب الملوك. معنى آنست كه يونس ندانست كه حبس او در شكم ماهى حكمى است كرده و تقدير الهى بدان رفته، پنداشت كه ما كار برو تنگ نخواهيم كرد كه پيش از فرمان ما بيرون شد از ميان قوم خويش، «فَنادى‏ فِي الظُّلُماتِ»، ذهب من قومه فسار حتى بلغ السفينة فركبها فساهم فسهم و القى نفسه فى البحر فالتقمه الحوت. «فَنادى‏ فِي الظُّلُماتِ»، ظلمة اللّيل و ظلمة البحر و ظلمة الحوت.

خويشتن را از ميان قوم بيرون برد روى بدريا نهاد در كشتى نشست. چون كشتى بميان دريا رسيد بايستاد نميرفت ملاحان گفتند در ميان ما بنده ايست از سيّد خود گريخته، رسم و آئين كشتى چنينست كه چون بنده‏اى گريخته در كشتى باشد كشتى نرود و بايستد. يونس گفت: انا الابق اطرحونى فيه فانا المجرم فيما بينكم.

منم بنده گريخته گنه‏كار، بيفكنيد مرا بدريا، ايشان گفتند لا تسمح نفوسنا بالقائك فى البحر نرى فيك سيما الصّلاح. ما را دل ندهد كه ترا بدريا افكنيم كه تو سيماى نيكان و نيك مردان دارى. گفتند تا قرعه زنيم. قرعه زدند سه بار هر سه بار بر يونس افتاد، يونس خويشتن را بدريا افكند، ماهى وى را فرو برد. گفته‏اند ماهى ديگر از آن عظيم تر آمد و آن ماهى را فرو برد، در آن حال ماهى را وحى آمد از جبار كاينات كه:

«خذه و لا تخدش له لحما و لا تكسر له عظما انا لم نجعل يونس لك رزقا انّما جعلناك له حرزا و مسجدا».

ماهى او را بقعر دريا برد و چهل شبانروز در شكم وى بماند، و گفته‏اند هفت روز و گفته‏اند سه روز، و در شكم ماهى يك موى وى آزرده نشد و از حال خود بنگشت هر چند كه حبس وى بر سبيل تأديب بود بقاء وى بر آن صفت اظهار معجزه وى بود. يونس در آن حال با خود افتاد از آن كرده پشيمان شد و توبه كرد و در اللَّه تعالى زاريد در آن تاريكيها آواز بر آورد كه: «لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ» اى تنزيها لك و تقديسا. «إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ» لنفسى فى مغاضبتى لقومى و الخروج من بينهم قبل الاذن.

روى سعيد بن المسيب يرفعه، انّ رسول اللَّه «ص» قال: «اسم اللَّه الّذى اذا دعى به اجاب و اذا سئل به اعطى دعوة يونس النّبي، قال الراوى قلت يا رسول اللَّه له خاصة؟ فقال له خاصة و لجميع المؤمنين عامة اذا دعوا بها، الم تسمع قول اللَّه سبحانه: «وَ كَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ»

وقال النبى (ص): «انّى لا علم كلمة لا يقولها مكروب الّا فرّج عنه كلمة اخى يونس، «فَنادى‏ فِي الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ» الايه،

و روى انّ النّبي (ص) قال: انّ يونس لما استقرّ به الحوت فى قرار البحر حرّك رجليه فلمّا تحرّكتا سجد مكانه و قال: ربّ اتخذت لك مسجدا فى موضع ما اتخذه احد.

و گفته‏اند يونس اندر شكم ماهى در قعر دريا آوازى و حسى بسمع وى رسيد با خود گفت ما هذا؟ اين چيست گويى و چه تواند بود؟ ربّ العزه وحى فرستاد بوى در شكم ماهى كه اين آواز تسبيح اهل درياست، يونس بموافقت ايشان آواز بتسبيح بر آورد، رب العزه فريشتگان آسمان را تسبيح وى شنوانيد تا گفتند: يا ربّنا نسمع صوتا معروفا من مكان مجهول. خداوندا آوازى معروف ميشنويم از جايى مجهول.

قال:ذاك عبدى يونس عصانى فحبسته فى بطن الحوت فى البحر.

آواز بنده من است يونس كه او را در حبس كرده‏ام در شكم ماهى معصيتى را كه از وى بيامده، فريشتگان گفتند بار خدايا آن بنده شايسته نيكمرد نيك عهد كه پيوسته ازو عمل صالح ببالاآمدى؟ گفت آرى آن بنده صالحست، فريشتگان زبان شفاعت بگشادند و از بهر وى آمرزش خواستند، و رب العالمين برحمت خود دعاء يونس اجابت كرد و شفاعت فريشتگان قبول كرد، و او را از آن غم برهانيد چنان كه گفت تعالى و تقدس.

«فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ» يقال انّ الحوت لمّا التقمه سار به الى بحر النيل ثم الى بحر فارس ثم الى بحر دجلة ثم القاه بنصيبين، و قيل مرّ به على الابلّة، ثم مرّ به على دجلة ثم انطلق حتى القاه فى نينوى.

«وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ كَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ»، اى- كما ننجى به من اقتدى به و دعا اللَّه باخلاص. قرأ ابن عامر و ابو بكر عن عاصم نجّى المؤمنين بنون واحدة مشدّدة الجيم و الوجه انّ الاصل ننجى بنونين لكنّ النون الثانية اخفيت مع الجيم لانّ النون تخفى مع حروف الفم و تبيينها معها لحن فلمّا كانت هذه النون مخفاة فى الجيم ظنّها السامع جميعا مدغمة فى الجيم و جعل الكلمة فعلا ما ضيا على فعل بتشديد العين مبنيا لما لم يسم فاعله و هذا خطاء لانّه لو كان كذلك كان مفتوح الآخر و لكان المؤمنين رفعا، فسكون الياء و انتصاب المؤمنين يدلّان على انّ الكلمة فعل مستقبل و انّ المؤمنين نصب به و المعنى ننجى نحن المؤمنين و من النجاة من صوّب هذا الوجه، و ذكر انّه على اضمار المصدر و التقدير نجى المنجا المؤمنين على ان يكون نجى فعلا ماضيا مبنيا لما لم يسم فاعله و اسند الى مصدره و هو المنجا ثم نصب لفظ المؤمنين بعده كقولك ضرب الضرب زيدا ثم تقول ضرب زيدا بالنصب على اضمار المصدر و سكن الياء فى ننجى كما سكنوها فى بقى فقالوا بقى على اجرائها فى الوصل مجرى الوقف و مصوّب هذا الوجه مخطّا لانّ ذلك انما يجوز فى ضرورة الشعر كما قال جرير:

فلو ولدت فقيرة جرو كلب‏ لسبّ بذلك الجرو الكلابا.

اى- لسبّ السبّ، فلما اسند الفعل الى المصدر فرفعه به نصب الكلاب. و قال القيتبيى من قرأ بنون واحدة و التّشديد انّما اراد ننجى من التنجية الّا انّه ادغم و حذف نونا طلبا للخفة و لم يرضه النحويون لبعد مخرج النّون من الجيم، و الادغام يكون عند قرب المخرج.

و قرأ الباقون ننجى بنونين مخففة الجيم من الانجاء، و الوجه انّه هو الاصل لانّ الاولى من النونين حرف المضارعة و الثانية فاء الفعل لانّ وزنه نفعل مثل نكرم، و اما كتبه فى المصحف بنون واحدة فلانّ النون الثانية ساكنة غير ظاهرة على اللسان فحذفت كما فعلوا فى الا حذفوا النون من ان لخفائها اذ كانت مدغمة فى اللام، و قيل كتب بنون واحدة كراهة لاجتماع مثلين فى الخط و هذا الوجه احسن.

«وَ زَكَرِيَّا إِذْ نادى‏ رَبَّهُ» اى- و اذكر لهم قصّة زكريا اذ دعا ربه، «رَبِّ لا تَذَرْنِي فَرْداً» اى- وحيدا بلا ولد يعيننى على دينك و يكون لى خلفا صالحا. «وَ أَنْتَ خَيْرُ الْوارِثِينَ» اى- خير من يرث لانّك لا يزول ملكك و من سواك اذا ورثوا زالت املاكهم. و قيل معناه هب لى وارثا من صلبى يا خير الوارثين. و انّما سمّى اللَّه وارثا لقوله: «إِنَّا نَحْنُ نَرِثُ الْأَرْضَ وَ مَنْ عَلَيْها»، و قيل و كل الامر فى سؤال الولد من اللَّه اليه، فقال ان لم تجعل وارثا سواك فانّى اعلم انّك خير الوارثين.

«فَاسْتَجَبْنا لَهُ» اى- لدعائه، «وَ وَهَبْنا لَهُ يَحْيى‏ وَ أَصْلَحْنا لَهُ زَوْجَهُ» اى- جعلناها ولودا بعد ما كانت عقيما. و روى‏ انّها ولدت و هى ابنة سبع و تسعين، و هو ابن مائة سنة،و قيل كانت عجوزا فردّ اليها ماء الشباب، و قيل كانت سيئة الخلق فاصلحها له بان رزقها حسن الخلق. «إِنَّهُمْ» يعنى الانبياء الّذين سمّاهم فى هذه السورة، «كانُوا يُسارِعُونَ فِي الْخَيْراتِ» يعنى خصصناهم بما خصصناهم من المناقب لاجل انّهم كانوا يسارعون الى الطاعات مخافة ان يعرض لهم بما يمنعهم عن فعلها، «وَ يَدْعُونَنا» اى- كانوا يدعوننا. «رَغَباً وَ رَهَباً» اى- رغبة فى ثوابنا و رهبة من عذابنا.

يقال رغب يرغب رغبة و رغبا و رغبا و رهب يرهب رهبة و رهبا و رهبا و انتصابهما على انّهما فى موضع المفعول له، و قيل هما مصدران وقعا موقع الحال، اى- يدعوننا راغبين راهبين كما قال تعالى: «ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْياً» اى- ساعيات. «وَ كانُوا لَنا خاشِعِينَ» متواضعين خائفين، قيل هو وضع اليمنى على اليسرى و النّظر الى موضع السجود فى الصّلاة.

«وَ الَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَها» من الفاحشة و هى مريم عليها السلام. و قيل حفظت فرجها  و منعته من الازواج و قيل منعته من جبرئيل لمّا قرب منها لينفخ فيه قبل ان تعلم انّه رسول اللَّه. و قيل فرجها اى جيب قميصها حفظته و ضيّقته. «فَنَفَخْنا فِيها مِنْ رُوحِنا» اى- امرنا جبرئيل حتى نفخ فى جيب درعها و احدثنا بذلك النفخ المسيح فى بطنها.

قوله: «مِنْ رُوحِنا» اى- من امرنا يعنى نفخ جبرئيل فيها من امرنا، و هو نظير قوله:«وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا» اى- امرا من امرنا، و اضافه سبحانه الى ذاته تشريفا لعيسى، و قيل معناه اجرينا فيها روح عيسى المخلوقة لنا. «وَ جَعَلْناها وَ ابْنَها آيَةً لِلْعالَمِينَ» اى- دلالة على قدرتنا على خلق ولد من غير اب و لم يقل آيتين و هما اثنان لانّ معنى الكلام و جعلنا شأنهما و امرهما آية و لانّ الاية كانت فيها واحدة و هى انّها اتت به من غير اب.

«إِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً واحِدَةً». اين خطاب با جمله اهل اسلامست، و سخن بر معرض مدح است. ميگويد اين گروه شما كه مسلمانانيد تا بر يك دين باشيد يعنى بر دين اسلام مجتمع بى‏تفرق امّت اينست يعنى امت پسنديده اينست. و امّت نصب على الحال است، و قيل «إِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ» اى- ملّتكم و دينكم، «أُمَّةً واحِدَةً» اى- دينا واحدا و و هو الاسلام فابطل ما سوى الاسلام من الاديان و اصل الامّة الجماعة الّتى هى على مقصد واحد، فجعلت الشريعة امّة لاجتماع اهلها على مقصد واحد و نصب امّة على القطع.

«وَ أَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ» اى- فاعبدونى دون غيرى، و قيل معناه انّ دينكم و دين من قبلكم واحد. و ملتكم و ملّتهم و ربّكم و ربّهم واحد، فاعبدوه كما عبدوه لتستحقوا من الثواب ما استحقوه.

«وَ تَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَيْنَهُمْ» اى- اختلفوا فى الدين فصاروا فرقا و احزابا. قال الكلبى: فرقوا دينهم بينهم يلعن بعضهم بعضا و يتبرأ بعضهم من بعض و يقول كلّ فريق الحقّ معى، و التقطع هاهنا بمعنى التقطيع، و هذا ابتداء اخبار من اللَّه عز و جل عن الامم، يعنى تفرّقوا فيما بينهم و قد امروا بالموافقة، و يحتمل ان يكون معناه‏ سيفترقون فى مذاهبهم كما

روى عن النّبي (ص) «ستفترق امّتى اثنتين و سبعين فرقة»

ثم اوعد فقال: «كُلٌّ إِلَيْنا راجِعُونَ» اى- كلّ هؤلاء مرجعهم الينا فنجازيهم على اعمالهم.

«فَمَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحاتِ» من ها هنا زيادة، يعنى فمن يعمل الصّالحات، «وَ هُوَ مُؤْمِنٌ» بمحمّد و القرآن، لانّ البرّ من غير ايمان باطل. «فَلا كُفْرانَ لِسَعْيِهِ» كقوله: «فَلَنْ يُكْفَرُوهُ» و اللَّه عزّ و جل شاكر عليهم و هو شكور حليم و شكره رضاه باليسير. و قيل معنى الشكر من اللَّه المجازاة، و معنى الكفران ترك المجازاة. يقال كفر و كفران و شكر و شكران، و قيل «فَلا كُفْرانَ لِسَعْيِهِ» اى- لا نبطل عمله و لا نجحده بل نجازيه احسن الجزاء.

«وَ إِنَّا لَهُ كاتِبُونَ» اى- آمرون الكرام الكاتبين بكتبة اعماله، و قيل حافظون ما عمل الى يوم، الجزاء. نيكوكاران را نيكيشان مضاعف كنيم، يكى ده نويسيم و بد كردارانرا يكى، يكى نويسيم و در آن نيفزائيم، چنان كه جاى ديگر گفت: «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزى‏ إِلَّا مِثْلَها.

«وَ حَرامٌ عَلى‏ قَرْيَةٍ»، قرأ حمزة و الكسائى و ابو بكر، حرم بكسر الحاء بغير الف، و قرأ الباقون و حرام بالالف و هما لغتان، مثل حلّ و حلال. قال اللَّه عزّ و جل: «وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ»

و قال رسول اللَّه (ص) فى زمزم: «لا احلّها لمغتسل و هى لشارب حلّ و بلّ»،

قال ابن عباس: معنى الآية، و حرام على اهل قرية اهلكنا هم بعذاب الاستيصال ان يرجعوا الى الدّنيا ابدا فعلى هذا يكون لا، صلة، و فى ذلك ابطال قول اهل التراجع و التناسخ، و قيل الحرام هاهنا بمعنى الواجب، فعلى هذا يكون لا، ثابتا و المعنى واجب على اهل قرية اهلكناهم «أَنَّهُمْ لا يَرْجِعُونَ» الى الدّنيا.

مى‏گويد حرامست بر اهل شهرى كه ما ايشان را بعذاب استيصال هلاك كرديم كه هرگز با دنيا آيند، ابطال قول تناسخيانست و رد اهل تراجع، و گفته‏اند اين آيت بآيت اول متصلست و تقديره، فمن يعمل من الصّالحات و هو مؤمن فلا كفران لسعيه و حرام ذلك على الكفار لانّهم لا يرجعون الى الايمان.

مى‏گويد اعمال مؤمنان پذيرفته است و سعى ايشان مشكور و اين بر كافران‏ حرامست، نه سعى ايشان مشكور و نه عمل ايشان مقبول كه ايشان هرگز توبه نكنند و با ايمان نيايند ربّ العزّه از ايشان شناخت و دانست كه ايمان نيارند و از كفر باز نگردند و ايشان را هلاك كرد. ابن عباس از اينجا گفت در معنى آيت: وجب على اهل قرية حكمنا بهلاكهم انّه لا يرجع منهم راجع، و لا يتوب منهم تائب.

قوله: «حَتَّى إِذا فُتِحَتْ»، قرأ ابن عامر و ابو جعفر و يعقوب فتّحت بتشديد التّاء على التكثير، و قرأ الآخرون فتحت بتخفيف التّاء. «يَأْجُوجُ وَ مَأْجُوجُ» بالهمز فيهما، قرأها عاصم وحده و كذلك فى سورة الكهف. و قرأ الآخرون ياجوج و ماجوج بغير همز فى السورتين و قد مرّ شرحه فيما مضى، و هذا على حذف المضاف اى- فتح ردمهم و و دكّ عنهم. «وَ هُمْ مِنْ كُلِّ حَدَبٍ» اى- من كلّ نشر و تل. الحدب، المكان المرتفع.

«يَنْسِلُونَ» اى- يسرعون النزول من الآكام و التلاع كنسلان الذئب و هو سرعة مشيه.

روى عبد اللَّه بن مسعود قال: لمّا اسرى بالنبىّ ليلة اسرى لقى ابراهيم و موسى و عيسى فتذاكروا السّاعة، فبدؤا بابراهيم فسألوه عنها فلم يكن عنده منها علم. ثمّ بموسى فلم يكن عنده منها علم، فرجعوا الى عيسى، فقال عيسى عهد اللَّه الىّ فيما دون وجبتها فامّا وجبتها فلا يعلمها الّا اللَّه فذكر خروج الدجّال فقال فاهبط فاقتله و يرجع النّاس الى بلادهم فيستقبلهم يأجوج و مأجوج، «وَ هُمْ مِنْ كُلِّ حَدَبٍ يَنْسِلُونَ» فلا يمرّون بماء الّا شربوه و لا يمرّون بشي‏ء الّا افسدوه فيجارون الىّ فادعوا اللَّه فيميتهم فيجتوون الارض من ريحهم و يجارون الىّ فادعوا اللَّه فيرسل السّماء بالماء فيحمل اجسادهم فيقذفها فى البحر ثمّ ينسف الجبال و يمدّ الارض مدّ الاديم، فعهد اللَّه الىّ اذا كان ذلك انّ الساعة من النّاس كالحامل المتم لا يدرى اهلها متى تفجأهم بولادها أ ليلا ام نهارا. قال عبد اللَّه: وجدت تصديق ذلك فى كتاب اللَّه «حَتَّى إِذا فُتِحَتْ يَأْجُوجُ وَ مَأْجُوجُ وَ هُمْ مِنْ كُلِّ حَدَبٍ يَنْسِلُونَ».

و عن حذيفة بن اسيد الغفارى قال: اطلع النبى (ص) علينا و نحن نتذاكر، فقال ما تذكرون؟ قلنا نذكر السّاعة، قال انّها لن تقوم حتى ترون قبلها عشر آيات: فذكر الدخّان و الدجّال و الدابّة، و طلوع الشمس من مغربها،و نزول عيسى بن مريم، و يأجوج و مأجوج، و ثلاثة خسوف: خسف بالمشرق و خسف بالمغرب و خسف بجزيرة العرب و آخر ذلك نار تخرج من اليمن تطرد النّاس الى محشرهم.

و عن ام سلمه‏ انّ النبى (ص) كان نائما فى بيتى فاستيقظ محمرّا عيناه فقال لا اله الّا اللَّه ثلاثا ويل للعرب من امر قد اقترب، قد فتح اليوم من ردم يأجوج و مأجوج مثل هذا و اشار بيده الى عقد تسعين. و قيل انّ ملك الروم يبعث كل يوم خيلا يحرسون الردم، فاذا عادوا قالوا ما زلنا نسمع من وراء السدّ جلبة و امرا شديدا كانّهم يسمعون قرع فؤسهم‏ ، و قيل «وَ هُمْ مِنْ كُلِّ حَدَبٍ» الضمير يعود الى جميع الخلق و ذلك حين يخرجون من قبورهم. يدلّ عليه قراءت مجاهد و هم من كل جدث بالجيم و الثاء كما قال تعالى:«فَإِذا هُمْ مِنَ الْأَجْداثِ إِلى‏ رَبِّهِمْ يَنْسِلُونَ».

قوله: «وَ اقْتَرَبَ الْوَعْدُ الْحَقُّ» اى- القيامة و الحقّ الّذى لا خلف فيه، قال الفرّاء و جماعة، الواو فى قوله: «وَ اقْتَرَبَ الْوَعْدُ الْحَقُّ» مقحمة زائدة و معناه حتى اذا فتحت يأجوج و مأجوج اقترب و عد الحقّ كما قال تعالى: «فَلَمَّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ وَ نادَيْناهُ» يعنى و تله للجبين ناديناه. و الدليل عليه ما روى عن حذيفة قال: لو انّ رجلا اقتنى فلوا بعد خروج يأجوج و مأجوج لم يركبه حتى تقوم الساعة، و قال قوم لا يجوز طرح الواو و جعلوا جواب حتى اذا فتحت فى قوله: «يا وَيْلَنا» فيكون مجاز الآية حتى اذا فتحت ياجوج و مأجوج و اقترب الوعد الحق قالوا: «يا وَيْلَنا قَدْ كُنَّا فِي غَفْلَةٍ مِنْ هذا».

و قوله: «فَإِذا هِيَ شاخِصَةٌ» فى هى ثلاثة اوجه: «احدها انّها كناية عن الأبصار ثمّ اظهر الأبصار بيانا، معناه فاذا الأبصار شاخصة، ابصار الذين كفروا. و الثّاني ان هى تكون عمادا كقوله: «فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ». و الثالث ان يكون تمام الكلام عند قوله: «هِيَ» و لهذا وقف بعض القرّاء على هى كانّه جعلها كناية عن السّاعة، يعنى: فاذا هى قائمة اى- من قربها كانّها حاضرة ثم ابتداء فقال شاخصة ابصار الّذين كفروا على تقدير خبر الابتداء، مجازها ابصار الّذين كفروا شاخصة و شخوصها امتدادها فلا تطرف من شدّة ذلك اليوم و هو قوله يقولون: «يا وَيْلَنا قَدْ كُنَّا فِي غَفْلَةٍ مِنْ هذا» اى- لم نعلم انّه حقّ‏  «بَلْ كُنَّا ظالِمِينَ» لأنفسنا بترك الايمان به.

«إِنَّكُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ» اى- قل لهم يا محمّد انّكم ايّها المشركون و ما تعبدون من دون اللَّه يعنى الاصنام، «حَصَبُ جَهَنَّمَ» اى- وقودها، و قيل خطبها بلغة الحبشة و اصل الحصب الرّمى، قال اللَّه تعالى: «إِنَّا أَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ حاصِباً» اى- ريحا ترميهم بالحجارة. «أَنْتُمْ لَها وارِدُونَ» اى- فيها داخلون. و قيل الّلام هاهنا بمعنى الى، كقوله:«بِأَنَّ رَبَّكَ أَوْحى‏ لَها» اى- اوحى اليها.

«لَوْ كانَ هؤُلاءِ» الاصنام، «آلِهَةً» على الحقيقة، «ما وَرَدُوها» اى- ما دخل عابدوها النّار. «وَ كُلٌّ فِيها خالِدُونَ» يعنى العابدين و المعبودين. فان قيل و اىّ حكمة فى ادخال الاصنام النّار و هى جماد لا تعقل ليس لها ثواب و لا عليها عقاب؟ قلنا انّها تحمى بالنّار فتلزق بهم فيعذّبون بها ليكون ذلك اشدّ و اشقّ عليهم و ابلغ فى الحسرة اذ عذّبوا بما كانوا يعبدون و يرجون النجاة و الشفاعة من قبله.

«لَهُمْ فِيها زَفِيرٌ» انين و تنفّس شديد و بكاء و عويل. «وَ هُمْ فِيها لا يَسْمَعُونَ» حين صاروا صمّا بكما. و قيل لا يسمعون لانّهم فى توابيت من نار. قال ابن مسعود فى هذا الآية: اذا بقى فى النّار من يخلّد جعلوا توابيت من نار ثم جعلت تلك التوابيت فى توابيت اخرى، ثم تلك التوابيت فى توابيت اخرى عليها مسامير من نار فلا يسمعون شيئا و لا يرى احد منهم انّ فى النّار احدا يعذب غيره.

النوبة الثالثة

قوله: «وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً» الآية. خداى را جلّ جلاله دوستانى‏اند كه اگر يك طرفة العين مدد لشكر بلا از روزگار ايشان گسسته گردد چنان كه اهل عالم از بى‏نعمتى غريوناك گردند ايشان از بى بلائى بفرياد آيند، هر چند كه آسيب دهرو بلا بيش بينند بر بلاى خويش عاشق‏ترند، هر چند زبانه آتش عشق ايشان تيزتر، ايشان چون پروانه شمع بر فتنه خويش هر روز فتنه‏ترند.

پير طريقت گفته: الهى درديست مرا كه بهى مباد، اين درد مرا صوابست، با دردمندى بدرد خرسند كسى را چه حسابست، الهى قصه اينست كه برداشتم اين بيچاره درد زده را چه جوابست. آن عزيز راه و بر گزيده پادشاه يونس پيغامبر كه قصه وى مى‏رود روزگار و حال او همين صفت داشت، مردى بود در بوته بلا پالوده زير آسياى محنت فرسوده، تازيانه عتاب بى‏محابا بر سر وى فرو گذاشته، و هر چند كه در مجمره بلا جگر او بيش كباب كردند او بر بلاى خود عاشق تر بود كه ماه روى عشق حقيقت را كه نشان دادند در كوى بلا نشان دادند در حجره محنت.

در آثار منقولست، اذا احبّ اللَّه عبدا صبّت عليه البلاء صبّا. رضوان با همه غلمان چاكر خاك قدم اهل بلاست، اقبال ازلى و تقاضاى غيبى معدّ بنام اهل بلاست محبّت الهى غذاى اسرار اهل بلاست. لطف و رحمت ربّانى وكيل در خاص اهل بلاست. صفات قديم زاد و توشه اهل بلاست، ذات پاك منزّه مشهود دلهاى اهل بلاست، «يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ» از سرا پرده غيب هديه و تحف اهل بلاست. «وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ» سرانجام و عاقبت اهل بلاست.

«أَنْ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ فَاسْتَجَبْنا لَهُ» خبر مى‏دهد از روى اشارت كه هر آن بنده كه دعا كند، دعائى كه در وى سه چيز موجود است آن دعا باجابت مقرون بود، يكى توحيد، دوم تنزيه، ديگر اعتراف بگناه خويش، همچنين يونس پيغامبر ابتدا بتوحيد كرد گفت: «لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ» پس تنزيه در آن پيوست گفت: «سُبْحانَكَ» پس بگناه خويش معترف شد گفت: «إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ». چون اين سه خصلت مجتمع گشت در دعاى وى، از حضرت الهيت اجابت آمد كه: «فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ». توحيد آنست كه خداى تعالى را بزبان يكتا گويى و بدل يكتا دانى، يكتا در ذات، يكتا در صفات، برى از علاقات، مقدّس از آفات، منزه از مزاجات، نه كس را جز از وى شكر و منت، نه بكس جز بوى حول و قوّت، نه ديگرى را جزز وى منح و منحت، و بدان كه اين توحيد از كسى درست آيد كه دلى دارد صافى و همّتى عالى و سينه‏اى خالى، نه صيد دنيا شده نه قيد عقبى گشته، نه چيزى ازو در آويخته، نه او با چيزى آميخته، تا جمال توحيد بر وى مكشوف گردد و بادراك سرّ آن موصوف شود.

ذو النون مصرى را بخواب ديدند پسنديده حال و ستوده روزگار، گفتند:يا ذو النون حالت چون بود و روزگارت بچه رسيد؟ جانت كجاست و دوست را با خود چگونه يافتى؟ جواب داد كه از دوست سه آرزو خواسته بودم دو از آن بداد و اميدم در آن وفا كرد، سوم را منتظرم، يكى آنست كه گفتم ملكا پيش از آنكه ملك الموت از كار من با خبر شود تو بلطف خود جان من بر گير و مرا باو مگذار، اميدم وفا كرد و مرا با او نگذاشت، ديگر گفتم ملكا مرا بى‏منّت رضوان در روضه رضا بنشان و مرا بكس حوالت نكن هم چنان كرد و بفضل خود آن نعمت بر من تمام كرد، و آرزوى سوم كه آن را منتظرم، گفتم ملكا دستورى ده تا در ميدان جلال تو در صف صدّيقان و موحدان نام نو مى‏گويم و در دار الجلال كلّ وصال تو مى‏پويم و در مجمع عارفان تو نعره‏اى همى زنم و گرد كعبه وصل تو طوافى همى كنم اميدوارم كه اين نيز اجابت كند.

«وَ زَكَرِيَّا إِذْ نادى‏ رَبَّهُ رَبِّ لا تَذَرْنِي فَرْداً» بر مذاق عارفان و اشارت محققان معنى آنست كه لا تذرنى خاليا عن عصمتك معرضا عن ذكرك مشتغلا بشي‏ء سواك.

خداوندا پرده عصمت از من باز مگير و بر ياد كرد و ياد داشت خود مى‏دار و مرا از خود بديگرى مشغول مدار.

پير طريقت گفت: اللَّه تعالى را جلّ جلاله خزانه بكار نيست و بهيچ چيز حاجت نيست هر چه دارد براى بندگان دارد، فردا خزانه رحمت بعاصيان دهد و خزانه فضل بدرماندگان دهد، تا هم از خزانه وى حق وى بگزارند كه بندگان از آن خود بگزاردن حق وى نرسند. سلطان كه دختر بگدايى دهد گدا را كاوين بسزاى‏ دختر سلطان نبود هم از خزانه خود كاوين بگدا فرستد تا كاوين كريمه خود از خزينه وى بدهد، بنده كه طاعت وى مى‏كند بتوفيق و عصمت اللَّه تعالى ميكند، بتأييد و تقويت وى حقّ وى مى‏گزارد، آن گه بنده را بفضل طاعت بفضل خود مى‏ستايد، و بكرم خود مى‏پسندد و بر جهانيان جلوه مى‏كند كه: «إِنَّهُمْ كانُوا يُسارِعُونَ فِي الْخَيْراتِ وَ يَدْعُونَنا رَغَباً وَ رَهَباً وَ كانُوا لَنا خاشِعِينَ» بندگان من بطاعت مى‏كوشند برغبت و رهبت ما را ميخوانند همه ما را مى‏دانند و گرد در ما مى‏گردند، سوختگان حضرت مااند، برداشتگان لطف مااند. هداهم حتّى عرفوه و وفّقهم حتى عبدوه و لقّنهم حتى سألوه و نوّر قلوبهم حتى احبّوه. بنواخت تا بشناختند، توفيق داد تا پرسيدند.

تلقين كرد تا بخواستند، دل معدن نور كرد تا دوست داشتند، يحبّ بغير رشوة، و يعطى بغير منّة و يكرم بغير وسيلة. بى رشوت دوست دارد، بى‏منّت عطا دهد، بى وسيلت گرامى گرداند، صد نعمت بر سر تو نثار كند و ذرّه‏اى شمرد، و كاهى از تو كوهى انگارد، نبينى كه بهشتى بدان عظيمى و فراخى بتو داد و آن را بغرفه باز خواند گفت: «أُوْلئِكَ يُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ». ابراهيم خليل عليه السلام گوساله‏اى پيش مهمان نهاد ربّ العزّه آن از وى بپسنديد و گرامى كرد و بر جهانيان جلوه كرد، كه: «جاءَ بِعِجْلٍ حَنِيذٍ»، او خداونديست كه هر كه نياز باو بر دارد توانگرش كند هر كه ناز باو كند عزيزش گرداند، اگر تقديرا صد سال بنده معصيت كند آن گه كه گويد: تبت. گويد قبلت، و هو الّذى يقبل التوبة عن عباده. اعرابى دعا مى‏كرد و دعاى ايشان بو العجب بود گفت: الهى تجد من تعذّبه غيرى و لا اجد من يرحمنى غيرك. خداوندا تو.

ديگرى را يابى كه عذاب كنى جز از من، و من ديگرى را نيابم كه بر من رحمت كند جز از تو.

«إِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً واحِدَةً» معبود كم واحد، نبيّكم واحد، و شرعكم واحد، فلا تسلكوا بنيات الطرق فتطبحوا فى اودية الضّلالة و عليكم باتّباع سلفكم و احذروا موافقة ابتداع خلفكم. «وَ أَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ» و اعرفوا قدرى و احفظوا فى جريان‏ التقدير سرّى و استديموا بقلوبكم ذكرى، تجدوا فى مآلكم غفرى و تحظّوا بجميل برّى. مفهوم اين آيت حثّ مؤمنانست بر راه سنت و جماعت رفتن و در دين اقتدا بسلف كردن و از تأويل و تصرّف اهل بدعت پرهيز كردن.

پير طريقت گفت: ايمان ما از راه سمعست نه بحيلت عقل، بقبول و تسليمست نه بتأويل و تصرف، گر دل گويد چرا؟ گويى من امر را سر افكنده‏ام، اگر عقل گويد كه چون؟ جواب ده كه من بنده‏ام، ظاهر قبول كن و باطن بسپار، هر چه محدث است بگذار، و طريق سلف دست بمدار. «وَ أَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ» مى‏گويد مرا پرستيد كه معبود منم، مرا خوانيد كه مجيب منم، من آن خداوند بى انباز بى‏نيازم كه بهيچ چيز و بهيچ كس حاجت ندارم، هر چه آفريدم براى شما آفريدم آسمان و زمين عرش و كرسى لوح و قلم طفيل وجود شمايند، آنچه مصطفى (ص) گفت:

«ينزل اللَّه كلّ ليلة الى السّماء الدنيا بنى جنة عدن بيده غرس شجرة طوبى بيده يضع الجبّار قدمه فى النّار لا تسبّوا الدهر فانّ اللَّه هو الدهر.

«الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى‏» مقصود ازين خلعتها نه اعيان آسمان و زمين عرش و كرسى و بهشت و دوزخ است و نه مقصود نواخت و تشريف آنست ليكن در حكم قدم رفته كه شما را درين منازل گذرى باشد و درين مواضع نظرى، در هر منزلى ازين منازل ما از لطف خود نزلى بيفكنديم تا چون دوستان ما در رسند حظّ و نصيب خود از نواخت و تشريف ما بر گيرند.

کشف الأسرار و عده الأبرار، ج‏۶

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=