كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره آل عمران آیه 1-6
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
3- سورة آل عمران- مدنية
1- النوبة الاولى
(3/ 6- 1)
بنام خداوند بخشاينده مهربان
الم، اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ آن خدايى است كه نيست خدايى جز او الْحَيُّ الْقَيُّومُ (2) زنده پاينده،
نَزَّلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ فرو فرستاد بر تو اين نامه، بِالْحَقِ براستى و درستى، مُصَدِّقاً گواهى استوارگير، لِما بَيْنَ يَدَيْهِ آن نامها را كه پيش ازين فرو فرستاد، وَ أَنْزَلَ التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيلَ مِنْ قَبْلُ و فرو فرستاد توريت موسى و انجيل عيسى از پيش، هُدىً لِلنَّاسِ اين كتاب و آن توريت و انجيل هر سه راه نمونى را فرو فرستاد مردمان را، وَ أَنْزَلَ الْفُرْقانَ (3) و فرو فرستاد نامه كه جدايى پيدا كند ميان حق و باطل.
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا ايشان كه كافر شدند، بِآياتِ اللَّهِ بسخنان خداى، لَهُمْ عَذابٌ شَدِيدٌ ايشانراست عذابى سخت، وَ اللَّهُ عَزِيزٌ و خداى قوى است سخت گير، ذُو انْتِقامٍ (4) با كين كشى.
إِنَّ اللَّهَ لا يَخْفى عَلَيْهِ شَيْءٌ خداى آنست كه چيزى پوشيده نماند بر وى فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي السَّماءِ (5) نه در زمين و نه در آسمان.
هُوَ الَّذِي يُصَوِّرُكُمْ او آنست كه شما را مىنگارد، فِي الْأَرْحامِ در رحمهاى مادران كَيْفَ يَشاءُ چنان كه خود خواهد.
لا إِلهَ إِلَّا هُوَ نيست خداى جز وى الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (6) آن تواناى دانا.
النوبة الثانية
اين سوره آل عمران گفته اند دويست آيت است، و سه هزار و چهارصد و هشتاد كلمه، و چهارده هزار و پانصد و بيست و پنج حرف. جمله بمدينه فرود آمد از آسمان عزّت، از نزديك خداوند جلّ ثناؤه، بمصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم سعيد جبير گفت: «اوّل آيت ازين سوره كه فرو آمد اين بود- هذا بَيانٌ لِلنَّاسِ وَ هُدىً وَ مَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقِينَ» و مصطفى در بيان فضيلت اين سوره گفت: هر آن كس كه برخواند روز آدينه خداى عزّ و جلّ و فريشتگان او بر وى ثنا گويند، و درود فرستند، تا آن گه آفتاب فرو شود. و بروايتى ديگر مىآيد- كه اگر شب آدينه بر خواند روز قيامت وى را دو پر دهند تا بدان دو پر اندر صراط بآسانى باز گردد. و بروايتى ديگر- اگر بر اطلاق در عموم احوال و اوقات برخواند بهر آيتى وى را امانى دهند و زينهارى، فرداى قيامت اندران جسر دوزخ. اين مسعود گفت: «من قرأ آل عمران فهو غني» توانگر بحقيقت آن كس است كه آل عمران داند و خواند.
امّا سبب نزول آيات كه در صدر اين سورتست بر قول كلبى و بيع و انس و جماعتى مفسّران آنست كه ترسايان نجران آمدند بر مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم شصت مرد سواران، چهارده از ايشان سران و سالاران و اشراف ايشان، و درين چهارده سه كس بودند كه مدار كار ايشان باين سه كس بود، و بر همه مقدّم و فرمان ده بودند- يكى عاقب امير قوم بود، و صاحب مشورت ايشان، كه همه گوش باشارت و راى وى داشتند، نام وى عبد المسيح بود.
ديگر سيّد بود ثمال ايشان، و صاحب رحل ايشان، نام وى ايهم. سديگر ابو حارثة بن علقمه قاضى و امام و صاحب مدار. پس ايشان آمدند و در مسجد رسول خدا شدند، بعد از نماز ديگر با جامهاى نيكو، و هيئت آراسته، تا آن حدّ كه يكى از صحابه گفت: مانند اين قوم ما هرگز نديده ايم.
وقت نماز ايشان در آمد، برخاستند و هم اندر مسجد نماز خويش بگزاردند رو سوى مشرق، و رسول خدا گفت- بگذاريدشان تا نماز خويش بكنند. پس سيّد و عاقب هر دو در سخن آمدند و با رسول سخن درگرفتند.
رسول خدا گفت: مسلمان شويد- ايشان گفتند ما مسلمان شديم پيش ازين. رسول گفت- دروغ گفتيد كه شما مسلمان نهايد، نه آنكه خداى را فرزند مى گوييد؟ و صليب مى پرستيد؟ و گوشت خوك مى خوريد؟ ايشان گفتند: إن لم يكن ولدا للَّه فمن أبوه؟ اگر عيسى فرزند اللَّه نبود پس پدر وى كه بود؟ و مخاصمتى در گرفتند در كار عيسى، پس مصطفى (ص) گفت: نه شما مى دانيد و مى شناسيد كه فرزند بپدر ماند لا محاله؟ كه جنسيّت ميان پدر و فرزند اين اقتضا كند. گفتند- بلى چنين است.
رسول گفت- پس خداوند ما عزّ و جلّ زنده است كه مرگ را بوى راه نه، هميشه بود، و هست، و باشد. و عيسى نبود پس بود است. آن گه مرگ و فنا را بوى راهست! و نيز خداى ما نگهبان هر چيزست، و روزى گمار هر كس، و در عيسى ازين هيچ چيز نيست! و خداوند ما آنست كه لا يخفى عليه شيء فى الارض و لا فى السماء نه در زمين و نه در آسمان چيزى از وى پوشيده [نيست]، و عيسى نداند مگر آنچ او را درآموختند!
و خداوند ما عيسى را در رحم مادر نگاشت، چنان كه خود خواست، تا مادر بوى بارور شده و او را فرو نهاد، چنان كه مادر فرزند نهد، پس او را بپرورد چنان كه كودك خرد را پرورند بطعام و شراب، و خداوند ما ازين همه پاكست و منزّه، نه خورد، نه آشامد، نه هيچ عيب و رنج بوى در آيد، «تعالي و تقدس عما يقول الظالمون علوا كبيرا. اين سخن در ايشان گرفت و خاموش شدند. تا مخاصمت منقطع گشت، و ربّ العالمين درين حال اين آيات فرستاد از اوّل سوره.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ عكرمه گفت:- پيش از موجودات و مكوّنات خدا بود، دگر هيچ چيز نبود، نورى بيافريد و از آن نور لوح و قلم بيافريد، آن گه اوّل چيز كه بر لوح نوشت بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ بود. عثمان عفان از مصطفى (ص) پرسيد كه در اين «آيت تسميت» چه گويى؟ مصطفى گفت: «نامى از نامهاى خداوند است جلّ جلاله، با نام اعظم نزديك، و هم بر چنان كه سياهى چشم سپيدى را نزديك است. و هم بر جعفر بن محمد گفت: بسم اللَّه كتاب خداى را همچون كليد است درها را، پس بهيچ در خانه در نتوان شدن بى كليد، همچنين دستورى نيست كه بحضرت قرآن شوند بى بسم اللَّه. آن گه اين بيت بر گفت جعفر: شعر
| «بسم اللَّه مفتتح الكلام. | و بسم اللَّه شافية السقام». |
ابو سعيد خدرى روايت كند از مصطفى گفت- ميان عورات بنى آدم و ميان ديو پرده بسم اللَّه است، كسى كه بخلوت جاى شود قضاء حاجت را، تا بسم اللَّه نگويد كه ديده ديو از آن دربند حجاب نشود. و ديو از هيچ چيز چنان كوفته و كشته نشود كه از بسم اللَّه شود، نبينى كه مردى بحضرت مصطفى گفت«تعس الشّيطان»
مصطفى گفت: چنين مگوى كه ديو ازين بزرگى بر خود نهد و گويد
«بعزّتي صغّرتك! فإذا قلت بسم اللَّه تصاغر حتّى يصير مثل الذّباب.»
و عن عبد اللَّه بن مسعود، قال: «من أراد ان ينجيه اللَّه من الزّبانية التسعة عشر فليقرأ بسم اللَّه الرحمن الرحيم فانّها تسعة عسر حرفا ليجعل اللَّه تعالى كلّ حرف منها جنّة من واحد منهم» و شرح اين آيت تسميت بالطائف و نكت كه بآن تعلّق دارد در سوره بقره از پيش رفت.
قوله تعالى: الم- روايت كردند از ابن عباس در تفسير الم كه الف اشارتست باللّه، و لام بجبريل. و ميم بمحمّد (ص) اين تفسير دلالت كند كه مبدأ قرآن از خداست و واسطه جبرئيل و منتهى محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم. و مخرج الف كه بدايت مخارج حروفست دلالت ميكند بدان كه مبدأ قرآن از خداست، و مخرج لام كه اوسط المخارجست بر جبرئيل كه واسطه است، و مخرج ميم كه منتهى مخارج است بر مصطفى كه منتهاى قرآنست، چنانستى كه ربّ العالمين گفت: ازين حروف كه دلالت ميكند بر اسباب سگانه كتاب قرآن حاصل شد: آن كتابى كه شما با فصاحت و براعت از مثل آن گفتن درمانديد، و عاجز گشتيد. و گفته اند- «الف» از احديّت است، و «لام» از لطف، و «ميم» از ملك. معنى آنست كه: «الاحد اللّطيف الملك.
قوله: اللَّه لا اله الّا هو».
«اللَّه» بعضى از مفسّران در معنى- اللَّه- و در اشتقاق آن گفتند: «هو الّذي يحقّ له العبادة، و الّذي يؤل الاشياء اليه» «اللَّه» آن خداونديست كه عبادت كردن و گردن نهادن وى را سزاست، و بازگشت هر چيز و هر كار اعلم اوست و با حكم او.
و گفته اند كه اللَّه- الف- اشارتست بآلاء خدا، و- لام- اشارتست به لطف خدا و- لام- ديگر به لقاء خدا و- ها- تنبيه است. ميگويد كه بيدار باشيد و بدانيد كه هر كه بديدار اللَّه رسيد هم بنعمت و لطف اللَّه رسيد اگر نه لطف او بودى بنده بلقاء او نرسيدى.
معتقد اهل سنت برين قاعده بنا نهادند: تا گفتند- خدا را هم بخدا شناسيم، يعنى كه تا رب العزّة خود را با دل بنده تعريف نكند، و شواهد صفات قديم در دلِ وى ثبت نكند، بنده به معرفت او راه نبرد، اينست كه
مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم گفت:«و اللَّه لو لا اللَّه ما اهتدينا و لا تصدّقنا و لا صلّينا»
و مصداق اين خبر از قرآن مجيد آنست كه گفت حكايت از اهل بهشت: وَ قالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي هَدانا لِهذا وَ ما كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللَّهُ.
آن گه تنزيه و تقديس خود را گفت: لا إِلهَ إِلَّا هُوَ، و بجواب آن كافران كه مىگفتند: جملة الاشياء سه چيزست عابدى كه نه معبود بود يعنى- بنده، و معبودى كه نه عابد بود يعنى- خداى عزّ و جلّ، و معبودى عابد يعنى- عيسى. ربّ العالمين بيان كرد كه مستحقّ عبادت بر اطلاق جز اللّه نيست آن خداوندى كه جز او معبود نيست لا إِلهَ إِلَّا هُوَ.
آنكه تأكيد را گفت: الْحَيُّ الْقَيُّومُ زنده پاينده، كه بر وى مرگ روانه، و فنا بوى راه نه، و زندگى همه زندگان بدست وى و بقدرة اوست، و القيوم- هو القائم بحفظ كلّ شيء و المعطى له ما به قوامه. همانست كه جاى ديگر گفت:
أَعْطى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى. أَ فَمَنْ هُوَ قائِمٌ عَلى كُلِّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ و تمامى شرح اين كلمات در سورة البقره رفت.
نَزَّلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ كتاب- اينجا قرآنست، «و إنّما سمّي كتابا لكتب الحروف بعضها الى بعض، اى ضمّها» و تنزيل بناء مبالغت و كثرت است، يعنى كه نه بيكبار فرود آمد اين، بلكه اندر سالها، نجم نجم، آيت آيت، بقدر حاجت و ضرورت، بدفعات و كرّات فرو آمد، تا گرفتن آن بتلقّف و يادداشت آن بدل آسانتر بود، و پايندهتر.
چنان كه جاى ديگر گفت: كَذلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤادَكَ وَ رَتَّلْناهُ تَرْتِيلًا جاى ديگر گفت وَ قُرْآناً فَرَقْناهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَى النَّاسِ عَلى مُكْثٍ نه چون توريت موسى كه بيكبار از آسمان فرود آمد. گويند- هفتاد شتروار بود، و يك جزو از آن بيكسال بر مى- خواندند، و در همه بنى اسرائيل هيچ كس همه توريت برنخواند، مگر چهار كس:
موسى عمران و يوشع بن نون، و عزيز و عيسى عليهم السلام. پس از اين جهت توريت و انجيل را أنزّل، گفت و نزّل، نگفت. معنى ديگر گفتهاند كه. نزّل، قرآن را گفت از بهر آنكه اين بناء مبالغت است و حكم قرآن مؤبّد است تا لا جرم باين لفظ مخصوص گشت، و حكم توريت و انجيل مؤبّد نيست، ازين جهت ببناء مبالغه نگفت.
نَزَّلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِ الاية- اى بالعدل، لم ينزله باطلا عبثا بغير شيء كقوله: لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ. ميگويد اين قرآن كه فرو فرستاد، بعدل فرستاد، و براستى و درستى، نه بباطل، كه باطل را در آن گنجايى نه! و بازى و محال را در آن جاى نه! و قيل: بِالْحَقِ اى بما حقّ في كتبه من إنزاله عليك» گفت فرو فرستاد بر تو قرآن بدان كه درست گشته بود در كتب پيشينه كه اين كتاب بتو خواهيم داد.
مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ. اى موافقا لما تقدّم الخبر به في سائر الكتب، معنى همان است. و قيل موافقا لما كان قبله من التّوراة و الانجيل و الزّبور فى التوحيد و النبوّات و بعض الشرائع، ميگويد اين قرآن موافق توريت و انجيل و زبور است در بيان توحيد و اثبات نبوّات و ذكر بعضى شرائع.
آن گه تشريف توريت و انجيل را ديگر باره بذكر صريح مخصوص كرد گفت:
«وَ أَنْزَلَ التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيلَ مِنْ قَبْلُ»- اى من قبل هذا القرآن. هُدىً لِلنَّاسِ صفت توريت و انجيل است، و ناس بنى اسرائيلاند. اي هما هدى لبني اسرائيل من الضّلالة.
وَ أَنْزَلَ الْفُرْقانَ- روا باشد كه اين فرقان بقرآن مخصوص بود كه جاى ديگر گفت: وَ بَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى وَ الْفُرْقانِ و روا باشد كه بر عموم برانند و همه كتابهاى خدا در آن مندرج بود، كه همه آنند كه حق از باطل جدا ميكنند، و حقيقت از شبهت، و هدايت از ضلالت پيدا كنند.
و اشتقاق توريت از «توريه» است، و توريه روشن كردن بود و نمودن، يعنى كه توريت همه روشنايى است، و سبب نور دل و هدايت. چنان كه گفت:
وَ ضِياءً وَ ذِكْراً لِلْمُتَّقِينَ و اشتقاق انجيل از «نجل» است و نجل اصل بود يعنى كه انجيل دين را و علم را اصل است. و اللَّه اعلم.
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا الاية … يعنى- بالقرآن و بدين اللَّه عزّ و جلّ، لهم عذاب شديد في الآخرة ايشان كه كافر شدند بسخنان خداى كه بدان ايمان ندادند و نپذيرفتند، و رسالت رسول و نبوت وى را منكر شدند، و سخنان خداى را اساطير الاولين گفتند، و نيز آيات و علامات كه بر وحدانيت اللَّه دلالت ميكند، و بر صدق نبوت گواهى ميدهد، از اين دلائل عقلى و سمعى آن را مكابر شدند، ايشانراست عذابى سخت در آن جهان. و خداى را هست كه عذاب كند و كين كشد آن را كه خواهد، و كس را نيست و نرسد كه وى را منع كند از آن كه وَ اللَّهُ عَزِيزٌ ذُو انْتِقامٍ وى عزيز است و قوى و قادر بر همه غلبه دارد و با همه تاود و سزاى همه داند و تواند.
إِنَّ اللَّهَ لا يَخْفى عَلَيْهِ شَيْءٌ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي السَّماءِ الآية … كلبى گفت: در زمين هيچيز از خداى پوشيده نيست، يعنى وفد نجران و كيد ايشان با رسول خداى و در آسمان هيچيز پوشيده نيست، يعنى اعمال بندگان. و تخصيص آسمان و زمين بذكر از آنست كه ذكر آسمان و زمين باضافت با مخلوقان هائلترست و عظيمتر، و در دلها اثر بيشتر دارد، آن گه هر چه هست بيرون از آسمان و زمين خود بر آن دلالت مى كند.
قوله: هُوَ الَّذِي يُصَوِّرُكُمْ فِي الْأَرْحامِ كَيْفَ يَشاءُ الايه … جاى ديگر گفت بلفظ ماضى: هو الذي يصوركم فاحسن صوركم آنچه ماضى است بر سبيل تقدير است و فعل خداى عزّ و جلّ لا محاله بودنى است. و از روى حكم چنانست كه از آن پرداختند چنان كه گفت: أتى أمر اللَّه. أمّا آنچه بر لفظ مستقبل گفت: يُصَوِّرُكُمْ فِي الْأَرْحامِ اين بر حسب حال مخلوقان است، چنان كه بعزّت خود جلّ جلاله، حالا فحالا اظهار مىكند فعل خود، و مىآفريند، و از آن خبر ميدهد كه:
يُصَوِّرُكُمْ فِي الْأَرْحامِ كَيْفَ يَشاءُ- گفت: او خداوندى است دارنده، و نگارنده، هم مصور و هم مدبّر، خلق را مصور است و عالم را مدبّر و درست است از مصطفى (ص) كه گفت:
«إذا أراد اللَّه عزّ و جلّ خلق عبد فجامع الرّجل المرأة طار ماؤه في كلّ عرق و عضو، فاذا كان يوم السابع جمعه اللَّه تعالى ثمّ أخضره كل عرق له في ايّ صورة ما شاء ركبه».
حاصل خبر آنست كه ربّ العالمين چون خواهد كه بنده بيافريند مرد و زن فرا صحبت دارد، تا آن گه آب وى پراكنده شود، پس روز هفتم همه با هم آرد آن آب و آن عروق، و چنان كه خواهد صورت وى مى نگارد، ترتيب اعضا مى دهد، و برهم مى نشاند، يكى كوتاه، يكى دراز، يكى نرينه، يكى مادينه.
يكى نيكو صورت و يكى منكر صورت، يكى را خلق ظاهر تمام، يكى ناقص، يكى سياه، يكى سپيد. پس مصور بحقيقت خداى است كه قدرتش بىنهايت، و خود بىهمتا است. و كس را نسزاست و نه رواست از مخلوقان كه صورت گرى كند. مصطفى (ص) از آن نهى كرده و گفت:
«من صوّر صورة كلف يوم القيمة أن ينفخ فيها الرّوح و ليس بنافخ.»
وقال «إنّ أصحاب هذه الصّور يعذون يوم القيمة و يقال لهم أحيوا ما خلقتم»
وقال» إنّ البيت الّذى فيه تصاوير لا تدخله الملائكة.»
قيل- يعنى ملائكة الرحمة فان ملائكه العذاب تدخله لا محالة.
ورأى النّبي ص سترا فيه تمثال فهتكه، و لم يدخل البيت الذي كان معلقا عليه.
ثم قال تعالى لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ- كلمه «لا إله إلّا اللَّه» بآخر آيت اعادت كردن بدان معنى است، كه چون بدلائل روشن و برهان صادق درين آيات معلوم شد كه عيسى مخلوق است. و اللَّه خالق عيسى، يعنى پس مىدانيد كه معبود بجز اللَّه نيست، و سزاى خدائي جز او نيست، عزيز است كه او را همتا و مانند نيست، و كس را با وى تابستن نيست، حكيم است در كار خويش، كه او را حاجت بانباز و فرزند نيست، و شركت و ولادت در حكمت خود مقتضى ربوبيت نيست.
و درست است خبر از مصطفى ص گفت:
إنّ اللَّه عزّ و جلّ يصدّق العبد بخمس يقولهن إذا قال لا إله إلا اللَّه له الملك و له الحمد» قال- صدق عبدى، و اذا قال- «لا إله إلا اللَّه و الحمد للَّه» قال- صدق عبدى. و اذا قال- «لا إله إلّا اللَّه و اللَّه اكبر» قال- صدق عبدى. و اذا قال- «لا اله الا اللَّه وحده لا شريك له» قال صدق عبدى.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ اشتقاق «اسم» از سموّ است. و معنى سموّ ارتفاع است، يعنى كه نام سماء نامورست و نشان ارتفاع او. و خداوند ما را عزّ و جلّ نامهاست در كتاب و در سنّت و بدان نامها نامور است، آن نامست كه هست و آن هست كه نام هرگز چنو نامور بدين صفت. كدام مخلوق را شير نام كنند و بد دل آيد؟ و دريا نام كنند و بخيل بود؟ و ماه نام كنند و زشت آيد؟ خالق جل ثناؤه بر خلاف اينست كه خداوندى بى عيب و بر صفت كمالست. با عزت و با جلالست با لطف و با جمالست. با فضل و با نوالست. وجود او دلها را كرامت است! شهود او جانها را ولايت است! نادر يافته در عيان، و شيرين در حكايت است! يك نظر بعنايت اگر كند همه را كفايتست.
| اگر روزى بيندازد كمند از برج ايوانش | بسا دلها كه اندر حضرت او در شكارآرد. |
آن پير طريقت گفت: «خداوندا! نثار دل من اميد ديدار تست، بهار جان من در مرغزار وصال تست.» آن همان آرزوست كه آن مخدّره كرد «ربّ ابن لى عندك بيتا فى الجنة».
يحيى معاذ همين گفت «الهى! أخلى العطايا فى قلبى رجاؤك، و أحبّ الساعات إليّ ساعة فيها لقاؤك» آن چه جايى بود كه وعده ديدار فراموش كند؟، و آن چه دلى بود كه نسيم معارف از گلزار وصال نبويد؟، و آن چه زبانى بود كه جز نام دوست بخود راه دهد؟ كز نام دوست بوى دوست آيد، و از حديث دوست راحت جان فزايد!
| روى ما شادست تا تو حاضرى با روى تو | جان ما خوش باد چون غائب شوى با ياد تو | |
| اى بسا در حقّه جان غيورانت كه هست | نعرهاى سر بمهر از درد بى فرياد تو |
قوله: الم، اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ- الم- رمز دوستى است، خطابى سربسته با عاشقان كار افتاده. اللَّه توحيد عارفانست، اسباب و اشكال و اغيار فراموش كرده، و زبانشان با نفى اينها ناپرداخته، هم از اول بر سر نكته اثبات حق افتاده. «لا إله إلّا هو». توحيد عامه مؤمنانست، از در نفى درآمده و از تاريكى بيگانگى و پراكندگى باز رسته، و بعاقبت بنور توحيد بر افروخته!
| چو- لا- از صدر انسانى فكندت در ره حيرت | پس از نور إلهيت باللّه آى از- إلّا. |
اول راز با عاشقانست، آخر نياز آشنايانست، ميانه ناز عارفانست و راز عاشقى تا نياز آشنايى هزار منزلست- آشنايان را فرود آرند «فى جنّات و نهر» عارفان را فرود آرند «فى مقعد صدق»- عاشقان را فرود آرند در حضرت عنديّت «عند مليك مقتدر». چندان كه ميان آشنايى و عاشقى است همچندان ميان جنات و نهر و ميان عند مليك مقتدر است، هر كس را بقدر همت و اندازه معرفت خويش.
خطاب آشنايان از جبّار عالم آنست كه مصطفى (ص) گفت:
«ان شئتم انبأتكم ما اوّل ما يقول اللَّه عزّ و جلّ للمؤمنين و اول ما يقولون له؟ قلنا نعم يا رسول اللَّه
«قال:انّ اللَّه يقول للمؤمنين هل احببتم لقايى؟ فيقولون نعم. فيقول: لم؟ فيقولون: رجاء عفوك و مغفرتك فيقول: وجبت لكم مغفرتى»
حاصل كار آشنايان آنست كه از خدا مغفرت و عفو خواهند، و حاصل كار عاشقان آنست كه با مصطفى ص گفت شب معراج:«كن لى كما لم تكن فاكون لك كما لم ازل».
| من آن توأم تو آن من باش ز دل | بستاخى كن چرا نشينى تو خجل |
آن گه خطاب با مواجهت گردانيد و منّت بر آن مهتر عالم نهاد و گفت:
«نزّل عليك الكتاب بالحق» اى مهتر! ترا چه زيان گر باديه غيبت روز كى چند نصيب خلق را در پيش كعبه وصالت نهادم؟ تو آن بين كه يك ساعت ترا از فراموش كردگان نكردم، نه پيغام و نامه از تو باز گرفتم. عاشق را همه تسلى در نامه دوست بود، غريب را همه راحت از نامه خويش بگشايد.
| «ورد الكتاب بما اقرّ الاعينا | و شفى النفوس فنلن غايات المنى |
مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ- اى مهتر! انبياء پيشينه را و امّت گذشته را گفته بودم در آن نامها كه بايشان دادم كه مرا دوستى عزيز است و حبيبى كريم، بمؤمنان رحيم، با درويشان چرب سخن و مهربان، و با خلق عظيم، بساط شرع او در آخرالزمان گسترانيم تا همه شرعها نسخ كند، و همه عقدها فسخ كند. اين نامه كه بتو فرستادم اى مهتر! تحقيق آن وعده موعودست كه وعده ما بازى نبود و سخن ما مجازى نبود. وَ أَنْزَلَ التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيلَ مِنْ قَبْلُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ أَنْزَلَ الْفُرْقانَ- اى مهتر نگر تا غيريّت در راه نبوت نيايد. بدانكه انبيا را نامهها فرستادم پيش از تو، كه مضمون آن نامهها حديث تو بود و ترتيب كار تو و كرامت تو،
| «فعندى لاخوانى الغائبين | صحائف ذكرى عنوانها». |
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآياتِ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدِيدٌ وَ اللَّهُ عَزِيزٌ ذُو انْتِقامٍ اى مهتر! تا كى حق خويش فداء اين رميدگان كنى و هزيمت ايشان از سياست قطيعت ماست، لَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ أَلَّا يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ. تا كى گرد دلهاى زنگار گرفته ايشان برائى؟ و خرابى آن دلها از صولت عزّت ماست بَلْ طَبَعَ اللَّهُ عَلَيْها بِكُفْرِهِمْ.
تا كى تدبير كشاندن آن قفلها كنى؟ و نقش آن مهر از خزينه عدل ماست، أَمْ عَلى قُلُوبٍ أَقْفالُها تا كى وعد و وعيد و ناز و نعيم بسمع بو طالب و بو جهل فرو خوانى؟
و ريزنده آن ارزير بسمع ايشان قهر ماست!- إنّك لا تهدى من أحببت. تا كى ماه بدو نيم كنى؟ و معجزات عرضه كنى؟ آن هيچ گه در چشمشان نيايد كه پوشش آن بصيرت و نجاست آن نهاد ايشان از حكم ماست. أولئك الّذين لم يرد اللَّه أن يطهّر قلوبهم. نعوذ باللّه من عذابه و نقمته.
إِنَّ اللَّهَ لا يَخْفى عَلَيْهِ شَيْءٌ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي السَّماءِ- اى خداوند داناى پاك دان، نيك دان، همه دان، دوربين نزديك دان، تويى از نهان آگاه و آگاه بهر گاه تويى.
| از راز دلم جملگى آگاه تويى. | اندر دل من بگاه و بيگاه تويى |
ترا چه بانك بلند چه راز باريك، چه روز روشن چه شب تاريك، اى شنوايى كه همه آوازها شنوى، اى دانايى كه بهمه رازها رسى، اى بينايى كه همه دورها بينى.
| وسع الذى تحت النجوم سمائه | من فوق عرش ثابت الاركان | |
| ابصر به و الذّرّ يخطو فى الثّرى | تريانه من ربك العينان | |
| هر ان چيزى كه شد پنهان نبيند ديده ما آن | بهر چيزى كه شد پنهان بود يزدان ما بينا | |
| كرا باشد بصر زين سان كه هر يك ذره زين عالم | نگردد زو كم از وادى نپوشد زو شب يلدا |
هُوَ الَّذِي يُصَوِّرُكُمْ فِي الْأَرْحامِ كَيْفَ يَشاءُ الآيه … سخن درين از دو وجه است: يكى در اثبات صورت آفريدگار جل جلاله و عز شانه، ديگر در بيان قدرت وى و اظهار نعمت و بر نهاد منت در تقدير و تصوير خلق. اما در اثبات صورت خالق خبر درست است از مصطفى ص:
«خلق آدم على صورته و طوله ستون ذراعا.»
وروى «على صورة وجهه».
اهل تأويل كه مايه دين ايشان تمويه و تأويل و نفى است اضافت «ها» از حق جل جلاله بگردانيدند و از ظاهر برگشتند. و اهل سنت كه مايه دين ايشان سمع و قبول و تسليم است تأويل بگذاشتند و بر ظاهر برفتند و گفتند اضافت «ها» دين خبر با خداست و بحث و تفكر و تأويل نرواست، و بتشبيه پنداشتن خطاست، كه حق جل جلاله در همه صفات بىهمتاست.
و در باب رؤيت خبرها فراوانست، كه حق را جل جلاله، صورة و وجه تابانست ابن عباس روايت كند كه مصطفى ص گفت «رأيت ربى فى احسن صورة»
و بروايت ابو امامة باهلى مصطفى گفت «تراءا لى ربى فى احسن صورة فقال يا محمد! فقلت لبّيك و سعديك! فقال فيم اختصم الملأ الاعلى؟ …»
و اين خبر بسطى دارد و بجاى خويش گفته شود انشاء اللَّه- و روايت جابر ابن سمره آنست كه
«إن اللَّه تبارك و تعالى تجلّى لى فى احسن صورة»
– و بروايت انس«اتانى ربى فى احسن صورة».
و هم انس ميگويد (موقوف بروى):
إن فيما يمن اللَّه عز و جل به على آدم يوم القيامة ان يقول له: «الم انحلك صورتى».
وعن ابن عباس قال: «سخط موسى على بنى اسرائيل فلما نزل بالحجر قال اشربوا يا حمير! فاوحى اللَّه تعالى اليه «مثّلت خلقا خلقتهم على صورتى بالحمر».
و در خبر قيامت معروفست كه مصطفى ص گفت
«فياتيهم اللَّه عز و جل فى غير الصورة اللتى يعرفون، فيقول انا ربكم، فيقولون ربّنا، فيتبعونه»
– وعن عكرمه عن ابن عباس قال النبى:- «الصورة الرأس فاذا أقطع فلا صورة»-
درين خبرها خداوندان دل را بيان روشن است و برهان صادق كه آفريدگار را صورت است- و لفظ محترز متبع آنست كه گويند «له صورة» يا گويند «هو ذو صورة،» نگوئيم او را كه مصوّر است، كه ائمه سلف اين نگفتهاند و نپسنديده بلكه گفتهاند كه او را صورة است و وجه است، و خود عز جلاله بعلم آن مستأثر، و خلق از دريافت كيف و كنه آن عاجز، چنان كه خود بخلق نماند صورة و وجه وى بصورة و وجه خلق نماند. صورة خلق ريزد و ناچيز شود و فانى گردد، و صورة خداوند با جلال و اكرامست و با سبحات نور و برقهاى درخشان، اگر حجاب از آن بردارد از سبحات و روشنايى و درخشانى وى آسمان و زمين بسوزد و بريزد. و اين در خبر است:
«لو كشفها لأحرقت سبحات وجهه كلّ شيء ادركه بصره.»
| گر يك نظرت چنان كه هستى نگرى | نه بت ماند نه بت پرست و نه پرى | |
اما سخن از روى تصوير آنست كه رب العالمين منت بر آدميان نهاد باين صورة بر كمال و چهره باجمال كه ايشان را داد گفت: «وَ صَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ».
جاى ديگر گفت: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ» و اين تخصيص آدميان است از ميان جانوران، و بجز ايشان كس را اين منزلت نداد و بدين مثابت نرسانيد
ور همه فريشته مقرب است. در آثار بيارند كه- يا عجبا، فريشته را بيافريد نام وى جبرئيل، وى را ششصد پر طاوسى داد مرصّع بجواهر، با جلجلههاى زرّين، آگنده بمشك بويا چون بر خود بجنبد از هر جلجلى آوازى خوش بيرون آيد و نغمتى كه بدان ديگر نماند. و آن فريشته ديگر اسرافيل كه يك پايه عرش بر دوش ويست هر گه كه تسبيح درگيرد همه فريشتگان آسمان خاموش شوند و تسبيح خويش در باقى نهند از آن صوت نيكو و نغمت خوش كه اسرافيل بيرون مىدهد. و زينجا فراگذر عرش عظيم، كه مستوى بر وى خداى جهانست، و او را كنگرههاست كه در وهم آدمى نيايد، و قدر آن كس نداند، و نور آفتاب در جنب نور عرش ناپديدست و ناچيز.
اين همه مخلوقات برين صفت بيافريد و هيچيز[1] را نگفت كه نيكوش صورتى دادم يا نيكوش آفريدم، مگر آدمى را كه از خاك تيره بر كشيد و وى را بدان منزلت رسانيد كه در آفرينش وى گاه خود را ستود و گاه وى را:- خود را، گفت «فتبارك اللَّه أحسن الخالقين،» و وى را گفت «اولئك هم الراشدون» «اولئك خير البرية»- سبحانه سبحانه هذا هو الفضل الكبير و الفوز العظيم. يقول تعالى فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ نِعْمَةً وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ.
____________________________
[1] ( 1) هيچيز: همه جا چنين است در دو نسخه.
كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد اول