حکایت خواب حضرت یوسف (ع)كشف الاسرار و عدة الأبرار
و ابتداء اين قصّه آنست كه يعقوب را دوازده پسر بود از دو حرّه و دو سريت، حرّه يكى ليّا بود بنت لايان بن لوط و ديگر خواهرش راحيل بنت لايان بن لوط، و يعقوب ايشان را هر دو بهم داشت و در شرع ايشان جمع ميان دو خواهر روا بود تا بروزگار بعثت موسى و نزول تورات كه آن گه حرام شد، قومى گفتند جمع نكرد ميان خواهران كه از اوّل ليّا بخواست دختر مهين و از وى چهار فرزند آمد:
يهودا و شمعون و لاوى و روبيل، و قيل روبين بالنون. پس ليّا فرمان يافت و راحيل را دختر كهين بخواست، و كانت اجمل نساء اهل عصرها و از وى دو پسر آمد يوسف و بن يامين، و قيل بنيامين و لايان، در جهاز اين دختران دو كنيزك بايشان داده بود نام يكى زلفه و ديگر بلهه ايشان هر دو كنيزك را بيعقوب دادند و يعقوب را از ايشان شش پسر آمد: دان و نفتولى و قيل تفثالى و زبولون از زلفه، و كوذ و اوشير و بشسوخور از بلهه، اين دوازده پسر اسباطاند كه ربّ العالمين در قرآن ايشان را نام برده، و السّبط فى كلام العرب:الشجرة الملتفة الكثيرة الاغصان.
و گفته اند كه در ميان سراى يعقوب درختى برآمده بود كه هر گه كه وى را پسرى زادى شاخى تازه از آن درخت برآمدى و چنان كه كودك مىباليدى و بزرگ مىشدى آن شاخ بزرگ مى شدى، پس چون كودك بحد مردى رسيدى آن شاخ ببريدى و از وى عصاى ساختى و بآن فرزند دادى كه رسم انبيا چنين بودى كه هيچ پيغامبر و پيغامبر زاده بى عصا نبودى.
مصطفى (ص) گفت:«ا يعجز احدكم ان تكون فى يده عصا فى اسفله عكازة يتكى عليها اذا اعيى و يميط بها الاذى عن الطريق و يقتل بها الهوام و يقاتل بها السباع و يتخذها قبلة بارض فلاة».
چون يعقوب را ده پسر زادند و با ايشان ده عصا چنان كه گفتيم، يازدهمين پسر يوسف بود و از آن درخت هيچ شاخ از بهر عصاء يوسف بر نيامد تا يوسف بزرگ شد و فرادانش خويش آمد، برادران را ديد هر يكى عصائى داشتندى، پدر خويش را گفت: «يا نبىّ اللَّه ليس من اخوتى الّا و له قضيب غيرى فادع اللَّه ان يخصّنى بعصا من الجنّة» پدر دعا كرد جبرئيل آمد و قضيبى آورد از بهشت از زبرجد سبز و بيوسف داد. پس يوسف روزى در ميان برادران نشسته بود خواب بروى افتاد ساعتى بخفت، آن گاه از خواب درآمد ترسان و لرزان، برادران گفتند ترا چه افتاد؟
گفت در خواب نمودند مرا كه از آسمان شخصى فرو آمدى تازه روى خوش بوى با جمال و با بهاء و اين عصا از من بستدى و هم چنين عصاهاى شما كه برادرانايد و همه بزمين فرو زدى آن عصا من درختى كشتى سبز برگها برآورده و شكوفه در آن پديد آمده و ميوههاى لونالون از آن درآويخته و مرغان خوش آواز بالحان رنگارنگ بر شاخهاى آن نشسته و آن عصاهاى شما هم چنان بحال خود بر جاى خود خشك مانده تا بادى بر آمد و آن عصا هاى شما همه از زمين بركند و بدريا افكند، برادران چون اين بشنيدند غمگين گشتند و بر وى حسد بردند گفتند اين پسر راحيل ميخواهد كه بر ما خداوند باشد و ما او را بندگان باشيم. وهب-منبه گفت يوسف هفت ساله بود كه اين خواب ديد و آن گه بعد از پنج سال ديگر چون دوازده ساله گشت آن خواب ديد كه رب العزّه از وى حكايت ميكند.
«إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً» پس يوسف بر كنار پدر همى بود و يعقوب او را هيچ از بر خويش جدا نكردى و بنزديك وى خفتى پس شبى از شبها خفته بود گويند كه شب قدر بود و شب آدينه كه يوسف از خواب درآمد، گونه روى سرخ كرده و ارتعاد بر اعضاء وى افتاده، يعقوب او را در برگرفت گفت جان پدر ترا چه رسيد؟
گفت اى پدر بخواب ديدم درهاى آسمان گشاده و فروزندگان آسمان همه چون مشعله اى افروخته و از نور و ضياء آن همه كوههاى عالم و بقاع زمين روشن گشته و درياها بموج آمده و ماهيان دريا بانواع لغات تسبيحها در گرفته، يا پدر، مرا لباسى پوشانيدند از نور و كليدهاى خزائن زمين بنزديك من آوردند، آن گه يازده ستاره را ديدم كه از آسمان بزير آمدند و آفتاب و ماه با آن ستارگان مرا سجود كردند، اينست كه رب العالمين گفت «إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي ساجِدِينَ».
روى جابر بن عبد اللَّه قال: اتى النّبي صلى اللَّه عليه و سلّم رجل من اليهود فقال يا محمد اخبرنى عن الكواكب الّتى رآها يوسف ساجدة له ما اسماؤها؟ فسكت رسول اللَّه (ص) و لم يجبه بشىء فنزل عليه جبرئيل فاخبره باسمائها. فقال رسول اللَّه (ص) هل انت مؤمن ان اخبرتك باسمائها قال نعم.
قال جربان و الطارق و الذيّاك و ذو الكتاف و قابس و وثّاب و عمودان و المصبح و الفيلق و الضروح و الفرغ و الضياء و النور، نزلن من السماء فسجدن له فقال اليهودى اى و اللَّه انّها لاسماؤها. قال بعض العلماء الضياء هو الشمس و هو ابوه و النور هو القمر و هى امّه و كان لامه ثلث الحسن. و قال السّدى الكواكب اخوته و الشمس ابوه و القمر خالته لانّ امه راحيل كانت قد ماتت، «ساجِدِينَ» قيل هى سجدة تحيّة.
«قالَ يا بُنَيَّ» تصغير ابن، صغّره لصغر سنّه و هو ابن اثنتى عشرة سنة. «لا تَقْصُصْ رُؤْياكَ عَلى إِخْوَتِكَ» قال ابن عيسى: الرّؤيا تصوّر المعنى فى المنام على توهم الأبصار، قال و ذلك انّ العقل مغمور فى النوم فاذا تصور الانسان المعنى توهم انّه يراه،«فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْداً» تقول كاده و كاد له مثل نصحته و نصحت له، «إِنَّ الشَّيْطانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ» ظاهر العداوة. يعقوب چون اين خواب از يوسف بشنيد گفت اى پسر، نگر كه اين خواب با برادران نگويى كه ايشان تعبير آن دانند و فضل بر خود ببينند وانگه بر تو حسد برند و كيد سازند تا ترا هلاك كنند، از اين جا گفته اند حكماء كه الاقارب عقارب.
يكى معاويه را گفت: انّى احبك حبّا لا يمازجه عداوة و لا يخالطه حسد، فقال: صدقت قال: بم عرفت انّى صادق، قال: لانّك لست لى باخى نسب و لا بجار قريب و لا بمشاكل فى حرفة و الحسد ينبعث من هذه الثلاثة.
يوسف چون اين سخن از پدر شنيد گونه وى زرد شد و غمگين گشت و از برادران در هراس شد كه ايشان مردانى درشت طبع بودند، مبارزان خصم شكن، مرد افكن، يعقوب چون اثر ترس در وى بديد او را در بر گرفت و وى را دل داد و تعبير آن خواب با وى بگفت.
فذلك قوله: «وَ كَذلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ» اى كما اريك ربّك هذه الرؤيا كذلك يخصّك و يصطفيك بالنّبوة، «وَ يُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ» يعنى تعبير الرؤيا اى ما يؤل اليه امرها و كان يوسف اعبر الناس للرؤيا، و قيل و يعلمك من تأويل الاحاديث، يعنى معانى الكلام فى آيات اللَّه و كتبه، تعبير و تاويل يكى است، مال مرجع و غايت كار است و عبر كرانه جوى و وادى تعبير و تأويل آنست كه سخن گويى تا اشارت كنى فرا سرانجام چيز و عاقبت كار، «وَ يُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ» اين نعمت رسالت است چنان كه آنجا گفت «الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ» يعنى الانبياء.
جايى ديگر گفت «أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ مِنْ ذُرِّيَّةِ آدَمَ»، ميگويد: باين خواب كه ديدى اللَّه بر تو نعمت رسالت تمام كند كه ترا پيغامبر كند و هم چنين بر آل يعقوب تمام كند يعنى برادران تو كه ايشان را نيز انبياء كند، و اين از بهر آن گفت كه ربّ العزه او را خبر داده بود بوحى كه نعمت خود بر وى تمام كند و بر برادران وى، هم چنان كه بر ابراهيم و اسحاق تمام كرد، و اتمام نعمت بر ابراهيم و اسحاق آن بود كه ايشان را پيغامبران كرد.
كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره يوسف آیه 8-18