الانعام- ترجمه مجمع البیان

ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره الأنعام آیه 80-120

 

[سوره الأنعام (6): آيات 80 تا 82]

وَ حاجَّهُ قَوْمُهُ قالَ أَ تُحاجُّونِّي فِي اللَّهِ وَ قَدْ هَدانِ وَ لا أَخافُ ما تُشْرِكُونَ بِهِ إِلاَّ أَنْ يَشاءَ رَبِّي شَيْئاً وَسِعَ رَبِّي كُلَّ شَيْ‏ءٍ عِلْماً أَ فَلا تَتَذَكَّرُونَ (80) وَ كَيْفَ أَخافُ ما أَشْرَكْتُمْ وَ لا تَخافُونَ أَنَّكُمْ أَشْرَكْتُمْ بِاللَّهِ ما لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ عَلَيْكُمْ سُلْطاناً فَأَيُّ الْفَرِيقَيْنِ أَحَقُّ بِالْأَمْنِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (81) الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ (82)

[1]

ترجمه‏

قومش با او بجدال پرداختند. گفت: آيا درباره خدا كه مرا هدايت كرده است، با من جدال مى‏كنيد؟ من از خدايان شما نمى‏ترسم، مگر اينكه خداى من چيزى را بخواهد. او بر همه چيز داناست. چرا متذكر نمى‏شويد؟! چگونه از خدايان شما بترسم و شما كه چيزى را شريك خدا ساخته‏ايد كه از جانب خداوند دليلى بر آن نازل نشده است، نمى‏ترسيد؟ كداميك از دو گروه، ما يا شما، اگر ميدانيد، به ايمنى سزاوارتريم؟

آنان كه ايمان آورده و ايمان خود را به ستم نياميخته‏اند. اينان را ايمنى است و اهل هدايتند.

 

بيان آيه 80- 81

قرائت‏

ا تحاجونى: اهل مدينه و ابن عامر بدون تشديد نون و ديگران با تشديد نون قرائت كرده‏اند. وجه قرائت اول حذف نون دوم و بقاى نون اول و وجه قرائت دوم ادغام نون‏هاست.

 

اعراب‏

أَنْ يَشاءَ: در محل نصب و استثناء منقطع است. يعنى «لا اخاف الا مشيئة اللَّه» علما: تميز

 

مقصود

باز هم درباره گفتگوهاى ابراهيم و قومش مى‏فرمايد:

وَ حاجَّهُ قَوْمُهُ‏: قوم، درباره دين و بتها با ابراهيم بجدال پرداختند و او را از ترك پرستش بتها بر حذر داشتند.

قالَ أَ تُحاجُّونِّي فِي اللَّهِ وَ قَدْ هَدانِ‏: ابراهيم در پاسخ آنها گفت: آيا در باره خدا با من مجادله مى‏كنيد؟ او مرا براى معرفت خود توفيق بخشيده و لطف خود را شامل حالم كرده تا بتوحيد عالم شوم و شرك را ترك كنم و عبادت خود را براى او خالص گردانم.

وَ لا أَخافُ ما تُشْرِكُونَ بِهِ‏: من از بتهاى شما ترسى ندارم كه بمن آسيبى برسانند و به آنها اميدى ندارم كه بمن خيرى برسانند. بنا بر اين انكار آنها براى من خطرى ندارد هم چنان كه پرستش آنها براى من نفعى ندارد. زيرا برخى از خدايان شما بتهايى هستند كه شكسته ميشوند و نميتوانند از خود دفاع كنند و برخى از آنها ستارگان هستند كه غروب مى‏كنند و خود شاهد مخلوق بودن خود هستند. چگونه‏ مرا مى‏ترسانيد و به پرستش آنها كه از ضررشان ترسى نيست و بخيرشان اميدى نيست، دعوت مى‏كنيد؟! إِلَّا أَنْ يَشاءَ رَبِّي شَيْئاً: مگر اينكه خداى من چيزى را بخواهد. درباره تفسير اين جمله دو قول است.

1- مقصود اين است كه: مگر اينكه خداوند اين بتها را غالب گرداند و آنها را مورد حمايت قرار دهد تا بتوانند بمن آسيبى يا نفعى برسانند. در اينصورت هم خدا نيستند، بلكه محتاج خدا و دليل يگانگى او هستند و ما را راهنمايى مى‏كنند كه سزاوار عبادت خداوند يكتاست و او را شريك و همتايى نيست.

2- مقصود اين است كه: من از بتها نمى‏ترسم. مگر اينكه خداوند بخواهد مرا عذاب كند و بمن زيانى برساند. اما تفسير اول بهتر است.

وَسِعَ رَبِّي كُلَّ شَيْ‏ءٍ عِلْماً أَ فَلا تَتَذَكَّرُونَ‏: در اينجا ابراهيم زبان بثنا گويى خدا گشوده، گويد: خداى من بهمه چيز عالم است. شما بايد در اينباره، تدبر كنيد، تا به اين حقيقت، پى بريد.

باز هم به نكوهش رفتار و عقايد آنها پرداخت، مى‏فرمايد:

وَ كَيْفَ أَخافُ ما أَشْرَكْتُمْ‏: شما بچه دليل مرا الزام مى‏كنيد كه از اين بتهاى ساختگى شما بترسم، با اينكه پر واضح است كه آنها را سود و زيانى نيست؟! وَ لا تَخافُونَ أَنَّكُمْ أَشْرَكْتُمْ بِاللَّهِ‏: اما شما از خدايى كه قادر است به انسان سود و زيان برساند، نترسيده، بساحت او جرأت مى‏ورزيد و موجودات دون پايه‏اى را شريك او قرار مى‏دهيد و به پرستش آنها مى‏پردازيد.

برخى گويند: يعنى: من چگونه از شرك شما بترسم؟ من از شرك شما بيزارم و بنا بر اين ترسى ندارم و خداوند هم بكردار زشت شما مرا مؤاخذه نميكند و كيفر نمى‏دهد. اين شماييد كه گرفتار شرك هستيد و بنا بر اين بايد بترسيد.

ما لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ عَلَيْكُمْ سُلْطاناً: آنهم چيزى را شريك خدا مى‏دانيد كه هيچگونه دليل از جانب خداوند بر صحت آن نازل نشده است. از اين جمله بر ميآيد كه هر كس‏ سخنى را بگويد يا پيرو مذهبى باشد و دليلى بر صحت آن نداشته باشد، اهل باطل است.

فَأَيُّ الْفَرِيقَيْنِ أَحَقُّ بِالْأَمْنِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ‏: آيا ما كه خدا را از روى دليل شناخته و عبادت خود را متوجه او ساخته‏ايم، به ايمنى سزاوارتريم يا شما كه در برابر بتها سجده مى‏كنيد و تعصب و جمود شما را فرا گرفته است؟ اگر عقل خود را بكار اندازيد، اين حقيقت براى شما روشن ميشود و ميان حق و باطل تميز مى‏دهيد.

 

 

بيان آيه 82

لغت‏

ظلم: بكار بردن چيزى در غير محل خود. نابغه گويد

«النؤى كالحوض بالمظلومة الجلد»

مقصود زمينى است كه در آن باران نباريده است. شاعر چنين زمينى را مظلوم مى‏نامد، زيرا در آنجا عده‏اى مسافر حوضى ساخته‏اند كه محكم نبوده و در جاى خود قرار ندارد.

 

مقصود

در آيه پيش، اين سؤال مطرح شد كه آيا يكتا پرستان از عذاب خدا ايمن هستند يا مشركين؟ اكنون در اين آيه در پاسخ آن سؤال مى‏فرمايد:

الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ‏: كسانى از عذاب خدا ايمن‏ترند كه او را شناخته و مورد تصديق قرار داده، بوظائف خود پى برده و ايمان خود را با شرك نياميخته‏اند. در اينجا بعقيده ابن عباس و سعيد بن مسيب و قتاده و مجاهد و اكثر مفسرين منظور از ظلم شرك است. از ابىّ بن كعب روايت است كه: مگر نه خداوند متعال مى‏فرمايد: «إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ»؟ (لقمان 13: شرك، ظلمى بزرگ است) از سلمان فارسى و حذيفة بن اليمان نيز همين طور روايت شده است. از عبد اللَّه بن مسعود روايت است كه نزول اين آيه، بر مردم دشوار آمد. گفتند: يا رسول اللَّه، كداميك از ما هستيم كه درباره خود ظلم نكنيم؟! فرمود: منظور اين نيست كه شما تصور مى‏كنيد. مگر نشنيده‏ايد كه بنده صالح، گفت: «پسرم، براى خدا شريك قرار مده، كه شرك، ستمى بزرگ است» (لقمان 13) جبائى و بلخى گويند: هر گناه كبيره‏اى كه موجب آفت زدگى پاداش نيكى انسان شود، ظلم است. بلخى گويد:

اگر فقط شرك، ظلم باشد، بايد مؤمنى كه مرتكب گناه كبيره ميشود، ايمن باشد و اين همان عقيده مرحبه است. لكن اين مطلب صحيح نيست، زيرا به دليل خطاب، مقصود از ظلم در آيه شريفه، شرك است. اما اينكه مرتكب گناه كبيره، ايمن نيست، مطلبى است كه بدليل ديگر ثابت شده است، أُولئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ‏: اينها هستند كه خداوند بر آنها منت گذاشته، بآنها ثواب داده و از كيفر ايمنى بخشيده است. اينها درباره‏شان حكم شده است كه اهل هدايت بسوى حق و دين و بقولى بسوى بهشتند.

درباره اين آيه اختلاف است. برخى گويند: اين آيه تتمه گفتار ابراهيم ع است، چنان كه از على ع نيز روايت شده است. محمد بن اسحاق و ابن زيد و جبائى گويند: اين گفتار از جانب خداوند است كه ميان ابراهيم و قومش بدينوسيله داورى مى‏كند و حق را آشكار مى‏سازد.

 

 

[سوره الأنعام (6): آيات 83 تا 87]

وَ تِلْكَ حُجَّتُنا آتَيْناها إِبْراهِيمَ عَلى‏ قَوْمِهِ نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ إِنَّ رَبَّكَ حَكِيمٌ عَلِيمٌ (83) وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ كُلاًّ هَدَيْنا وَ نُوحاً هَدَيْنا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ وَ أَيُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسى‏ وَ هارُونَ وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ (84) وَ زَكَرِيَّا وَ يَحْيى‏ وَ عِيسى‏ وَ إِلْياسَ كُلٌّ مِنَ الصَّالِحِينَ (85) وَ إِسْماعِيلَ وَ الْيَسَعَ وَ يُونُسَ وَ لُوطاً وَ كلاًّ فَضَّلْنا عَلَى الْعالَمِينَ (86) وَ مِنْ آبائِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ وَ إِخْوانِهِمْ وَ اجْتَبَيْناهُمْ وَ هَدَيْناهُمْ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ (87)

[2]

ترجمه‏

اين است حجت ما كه به ابراهيم داديم تا بر قومش غالب شود. هر كه را خواهيم درجاتش را بالا ميبريم. پروردگار تو حكيم و داناست. و به او اسحاق و يعقوب بخشيديم و همه را هدايت كرديم و نوح را پيش از آنها هدايت كرديم و از ذريه‏اش داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون را و همچنين نيكوكاران را پاداش مى‏دهيم. و زكريا و يحيى و عيسى و الياس كه همگى از شايستگانند. و اسماعيل و اليسع و يونس و لوط را نيز هدايت كرديم و همگى را بر جهانيان برترى بخشيديم و از پدران و فرزندان و برادرانشان برترى بخشيديم و آنها را برگزيديم و به راه راست هدايت كرديم.

 

 

بيان آيه 83 تا 87

قرائت‏

درجات: اهل كوفه و يعقوب اين كلمه را به تنوين و ديگران بدون تنوين قرائت كرده‏اند. قرائت اول به اين معنى است كه آنچه بالا برده ميشود، صاحبان درجاتند و قرائت دوم به اين معنى است كه آنچه بالا برده ميشود، خود درجات است.

اليسع: اهل كوفه، بجز عاصم اين كلمه را در اينجا و در سوره ص «الليسع» بفتح لام و سكون ياء و ديگران «اليسع» به سكون لام و فتح ياء خوانده‏اند. اهل ادب معتقدند كه اين كلمه علم است و بنا بر اين الف و لام آن زايده است.

 

 

اعراب‏

تِلْكَ حُجَّتُنا: مبتدا و خبر. ظاهرا «على قومه» متعلق به «حجتنا» است. لكن اگر «آتَيْناها» صفت «حجتنا» باشد، ميان آنها فاصله شده و جايز نيست. بنا بر اين‏ «عَلى‏ قَوْمِهِ» متعلق است به محذوفى كه «حجتنا» قرينه آن است.

 

مقصود

گفتگوى ابراهيم با قوم خود از دانشهايى بود كه خداوند بزرگ در اختيارش قرار داده بود و هر چه با مردم ميگفت، به امر خدا بود. در اينباره مى‏فرمايد:

وَ تِلْكَ حُجَّتُنا آتَيْناها إِبْراهِيمَ عَلى‏ قَوْمِهِ‏: اينها دلايل ما بود كه به ابراهيم عطا كرديم و بدلش افكنديم، تا بتواند آنها را بر قوم خود حجت قرار دهد و آنها را هنگام بحث محكوم سازد.

نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ: ما درجات مردم مؤمن را كه خدا و رسولش را تصديق و اطاعت مى‏كنند، بالا ميبريم و بعضى از آنها را بر حسب ايمان و يقينشان بر بعضى ديگر فضيلت مى‏ بخشيم.

إِنَّ رَبَّكَ حَكِيمٌ عَلِيمٌ‏: خداوند حكيم و داناست و تفاوتى كه ميان ايشان قرار مى‏دهد، بر طبق حكمت و مصلحت اوست. برخى گويند: منظور اين است كه درجات هر كه را بخواهيم بالا ميبريم و او را از ميان مردم برگزيده، مقام رسالت مى‏بخشيم.

وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ كُلًّا هَدَيْنا: ما به ابراهيم از همسرش ساره، اسحاق و يعقوب كه فرزند اسحاق است، بخشيديم و همه را بوسيله مقام نبوت، هدايت كرده برترى داديم. درباره پيغمبر گرامى اسلام مى‏فرمايد: «وَ وَجَدَكَ ضَالًّا فَهَدى‏» (ضحى 7) يعنى: ترا از راه نبوت، گم شده يافت و بسوى آن هدايتت كرد. جبائى گويد: يعنى همه را هدايت كرديم تا به ثواب برسند. در اينجا خداوند بر ابراهيم منت مى‏گذارد كه به او فرزند و نوه داده است، زيرا يكى از بهترين نعمتهاى خداوند اين است كه به او فرزندى عطا كند كه پس از مرگ درباره‏اش دعا كند. مخصوصاً اگر فرزند و فرزند زاده‏اى باو بدهد كه پيامبر مرسل هم باشند.

وَ نُوحاً هَدَيْنا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ‏: پيش از اينها نيز نوح و برخى از فرزندان نوح را هدايت كرديم. خود ابراهيم و فرزندانش هم از ذريه نوحند. اما كسانى از قبيل لوط و الياس در ذريه نوح هستند كه از ذريه ابراهيم شمرده نميشوند.

برخى گويند: منظور از «مِنْ ذُرِّيَّتِهِ» فرزندان ابراهيم است.

داوُدَ وَ سُلَيْمانَ وَ أَيُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسى‏ وَ هارُونَ وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ‏:

مقصود از ذريه نوح اينها هستند: داود بن ايشا: پسرش سليمان، ايوب بن اموص بن رازج بن روم بن عيصا بن اسحاق بن ابراهيم، يوسف بن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم، موسى بن عمران بن يصهر بن قاهث بن لاوى بن يعقوب و برادر بزرگش هارون. بدين ترتيب نيكوكاران را بوسيله پاداش و كرامات، جزا مى‏دهيم. برخى گويند: يعنى همانطورى كه بر اين پيامبران بوسيله نبوت تفضل كرديم، بر نيكوكاران نيز بوسيله ثواب و كرامات تفضل مى‏كنيم.

وَ زَكَرِيَّا وَ يَحْيى‏ وَ عِيسى‏ وَ إِلْياسَ كُلٌّ مِنَ الصَّالِحِينَ‏: ديگر زكريا بن اذن‏ بن بركيا، پسرش يحيى، عيسى بن مريم بنت عمران بن ياشهم بن امون بن خرقيا و الياس. اختلاف است كه الياس كيست؟ برخى گفته‏اند: همان ادريس است. چنان كه يعقوب، همان اسرائيلى است. اين قول از عبد اللَّه بن مسعود است. ابن اسحاق گويد:

الياس بن بستر بن فنحاص بن غيرار بن هارون بن عمران است. كعب گويد: خضر است. همه اينها از انبيا مرسلين هستند.

وَ إِسْماعِيلَ وَ الْيَسَعَ وَ يُونُسَ وَ لُوطاً وَ كلًّا فَضَّلْنا عَلَى الْعالَمِينَ‏: ديگر اسماعيل بن ابراهيم و اليسع بن اخطوب بن عجوز و يونس بن متى و لوط بن هاران برادر زاده يا خواهر زاده ابراهيم. همه اينها را بر مردم زمانشان برترى داده‏ ايم.

بنا بر اينكه ضمير «ذريته» (آيه 84) به نوح برگردد، اينها همه فرزند زادگان نوح هستند و بنا بر اينكه ضمير به ابراهيم برگردد، گفته‏اند تا وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ» از ذريه ابراهيم شمرده شده است. آن گاه از آيه‏ «وَ زَكَرِيَّا وَ يَحْيى‏ وَ …» عطف است بر «وَ نُوحاً هَدَيْنا» ممكن است همه اينها را ذريه ابراهيم شمرده باشد، بخاطر اينكه بيشتر آنها از ذريه ابراهيم هستند. بخصوص كه از ابن مسعود نقل شده است كه منظور از الياس، ادريس است كه جد حضرت نوح بوده است.

زجاج گويد: ممكن است مقصود از «مِنْ ذُرِّيَّتِهِ» ذريه نوح يا ذريه ابراهيم باشد، زيرا نام هر دو قبلا ذكر شده است. اما اسامى پيامبران كه بعد از نوح آمده، عطف بر نوح است.

بهر صورت، خداوند متعال عيسى را كه پسر مريم است، از ذريه ابراهيم يا نوح شمرده است و از اينجا استفاده ميشود كه حسنين (ع) و اولادشان از ذريه پيامبر خدا هستند و حسن (ع) و حسين (ع) پسران پيامبرند. در حديث صحيح وارد شده است كه فرمود: اين دو پسرم امامند، قيام كنند يا قيام نكنند. به امام حسن فرمود:

اين پسرم سرور است. صحابه پيغمبر به حسنين (ع) و فرزندانشان مى‏گفتند: يا بن رسول اللَّه!

وَ مِنْ آبائِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ وَ إِخْوانِهِمْ وَ اجْتَبَيْناهُمْ وَ هَدَيْناهُمْ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ: از پدران اين پيامبران و فرزندان و برادرانشان نيز افرادى بوده‏اند كه آنها را برترى بخشيده‏ايم. زجاج گويد: يعنى آنها را هدايت كرده‏ايم. آنها را برگزيديم و براى رسالت اختيار و براه راست يعنى به دين حق هدايت كرديم.

 

 

[سوره الأنعام (6): آيات 88 تا 90]

ذلِكَ هُدَى اللَّهِ يَهْدِي بِهِ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ لَوْ أَشْرَكُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ ما كانُوا يَعْمَلُونَ (88) أُولئِكَ الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ فَإِنْ يَكْفُرْ بِها هؤُلاءِ فَقَدْ وَكَّلْنا بِها قَوْماً لَيْسُوا بِها بِكافِرِينَ (89) أُولئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرى‏ لِلْعالَمِينَ (90)

[3]

ترجمه‏

اين است هدايت خداوند كه از بندگان خود هر كه را بخواهد بدان هدايت مى‏كند و اگر شرك آورده بودند، كردار آنها دچار آفت زدگى مى‏ شد. آنها بودند كه كتاب و حكم و پيامبرى بدانها عطا كرديم. اگر اينان به نبوت و … كفر بورزند، قومى را به پاسدارى آن گمارده ‏ايم كه كفر نمى ‏ورزند. آنانند كه خداوند هدايتشان كرده است. تو هم به هدايت ايشان تأسى كن. بگو: اجرى از شما نمى‏ خواهم. قرآن براى مردم جهان جز وسيله يادآورى نيست.

 

بيان آيه 88- 89- 90

قرائت‏

اقتده: ابن عامر بكسر هاء و اشباع كسره قرائت كرده است و ديگران به سكون هاء. جز اينكه حمزه و كسايى و يعقوب و خلف در وصل هاء را حذف و در وقف باقى مى‏گذارند.

وجه قرائت اول اين است هاء ضمير و بمصدر فعل برمى‏گردد. اگر چه مصدر ذكر نشده است اما فعل بر آن دلالت مى‏كند.

مثل:

هذا سراقة للقرآن يدرسه‏ و المرء عند الرشاء ان يلقها ذئب‏

يعنى: اين است سراقه كه درس قرآن را ميخواند و حال آنكه اگر به رشوه برسد، مانند، گرگ است. (يعنى: يدرس درساً).

اما وجه قرائت دوم اين است كه كلماتى كه آخر آنها مكسور است در حالت وقف بهاء سكت. ختم مى‏كنند، بنا بر اين در حال وصل احتياجى به اين هاء نيست.

 

مقصود

پيامبران مورد توجه و عنايات و اكرام پروردگار هستند و مردم بايد بآنها اقتدا كنند. در اين زمينه مى‏فرمايد:

ذلِكَ هُدَى اللَّهِ يَهْدِي بِهِ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ‏: آنچه در گذشته درباره هدايت و گزينش و تفضيل پيامبران گفته شد، نعمتى است كه خداوند بهر كس از بندگان خود بخواهد مى‏بخشد. هدايتى كه در اينجا آمده و شامل حال پيامبران خدا مى‏شود، بمعناى دلالت و راهنمايى نيست، بلكه بمعناى ارشاد بسوى پاداش است. چنان كه فرمود:

«وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ» يعنى: همچنين نيكوكاران را پاداش مى‏دهيم. بديهى‏ است كه ارشاد به ثواب، مناسب اين آيه و مخصوص آنهاست. نه دلالتى كه مؤمن و كافر در آن شريك و سهيمند.

وَ لَوْ أَشْرَكُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ ما كانُوا يَعْمَلُونَ‏: اين جمله نيز مؤيد اين است كه هدايت در اين آيه، بمعناى رسانيدن بمقصد يعنى پاداش است. يعنى: آنها اگر مشرك شده بودند: اعمال آنها باطل مى‏شد، زيرا در راهى اعمال خود را انجام ميدادند كه مستوجب پاداش خداوند نمى‏شدند. از اين آيه بر نميآيد كه بر اثر شرك، پاداشى كه نسبت به اعمال گذشته خود مستحق بودند، از بين مى‏رود. وانگهى اين مطلب مسلّم است كه مشرك هيچگونه پاداشى ندارد. اينموضوع اجماعى امت است.

أُولئِكَ الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ: اين پيامبران- كه قبلا نام آنها ذكر شد- كسانى هستند كه بر آنها كتاب نازل كرديم و آنها را سمت داورى و حكومت در ميان مردم و پيامبرى بخشيديم.

فَإِنْ يَكْفُرْ بِها هؤُلاءِ فَقَدْ وَكَّلْنا بِها قَوْماً لَيْسُوا بِها بِكافِرِينَ‏: اگر اين كافران كه منكر نبوت پيامبر عاليقدر اسلام هستند به كتاب آسمانى و حكم و نبوت، كفر بورزند، كسانى را بمراعات مساله نبوت و تعظيم آن و پيرى از راهنمايى انبياء، موكل ساخته‏ايم كه بآن كفر نمى‏ورزند.

 

اينها چه كسانى هستند؟

برخى گويند: مقصود پيامبران گذشته است كه پيش از بعثت پيامبر اسلام باو ايمان آورده بودند. عقيده حسن و زجاج و طبرى و جبائى همين است.

ابو رجاء عطاردى گويد: منظور فرشتگان است. برخى گويند: منظور كسانى است كه به پيامبر اسلام ايمان آورده ‏اند. ضحاك و فراء مى‏گويند: منظور اين است كه اگر قريش بقرآن و نبوت محمد ص ايمان نياوردند، مردم مدينه ايمان مي آوردند.

بهر صورت آنهايى كه در برابر قرآن و نبوت پيامبر اسلام، تسليم ميشوند، در اين آيه خداوند بآنها شرافت مى‏بخشد و مى‏گويد: آنها را موكل ساخته‏ايم كه نبوت پيامبر را بپذيرند و پاسدارى كنند. برخى گويند: منظور اين است كه ما آنها را ملزم كرده ‏ايم به ايمان و پاسدارى دين.

در اين آيه خداوند ضمانت مى‏كند كه پيامبر خود را يارى و دين را حفظ كند.

أُولئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ‏: اينان را خداوند هدايت كرده است كه در برابر سختى‏ها صبر و استقامت داشته باشند. تو هم به آنها اقتدا كن و در برابر آزار و كجرويهاى قومت صبر و استقامت داشته باش، تا سزاوار همان پاداشى شوى كه آنها شدند.

برخى گويند: يعنى اينان بودند كه هدايت خدا را پذيرفتند و بلطف خدا هدايت يافتند، اكنون تو هم راه آنها را دنبال كن و در توحيد و دلائل خداشناسى و تبليغ رسالت، به آنها تأسى كن. مقصود اشاره به پيامبرانى است كه قبلا نامشان ذكر شد. اين معنى از ابن عباس، سدّى و ابن زيد است. حسن و قتاده گويند: اشاره به مؤمنينى است كه از جانب خداوند بپاسدارى دين برگزيده شده‏اند. طبق اين معنى لفظ هدايت تكرار نشده. اما طبق معناى اول تكرار شده و تكرار آن بخاطر طولانى شدن كلام مانعى ندارد. بنا بر معناى اول، به پيامبر بزرگوار اسلام دستور مى‏دهد كه به صبر ايوب و سخاوت ابراهيم و سختگيرى موسى و زهد عيسى تأسى بجويد.

در آيه بعد در تفسير پاره‏اى از امورى كه پيامبر گرامى ما بايد به پيامبران گذشته، تأسى بجويد، مى‏فرمايد:

قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً: اى محمد، به اينها بگو: من در برابر تبليغات دينى و انجام وظائف رسالت، از شما مزدى نميخواهم. همانطورى كه ديگر پيامبران خدا نيز مزدى نخواستند. بديهى است كه اگر تبليغ رسالت هم مثل يك مؤسسه تجارتى باشد يا شخص پيامبر همچون افراد مزدور، در صدد كسب منافع مادى باشد، مردم از دين تنفر پيدا ميكنند.

إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرى‏ لِلْعالَمِينَ‏: قرآن جز وسيله تذكر و يادآورى براى مردم جهان چيزى نيست.

 

 

دلالت آيه‏

از اين آيه بر مى‏آيد كه در هر دوره‏اى بايد پيامبر يا امامى باشد كه دين را پاسدارى كند. اين مطلب از جمله: «فَقَدْ وَكَّلْنا بِها قَوْماً» استفاده ميشود. طبق اين جمله، منصب پاسدارى دين را خداوند به افراد مى‏بخشد.

گروهى به اين آيه استدلال كرده‏اند كه پيامبر و امتش تابع شرايع گذشته بوده ‏اند.

تنها آن قسمتهايى كه منسوخ شده، تبعيت نميكرده‏اند.

اما اين مطلب صحيح نيست، زيرا اين آيه در مورد مطالبى است كه ميان همه پيامبران مورد قبول بوده است. اين مطالب جز توحيد و اخلاق پسنديده چيزى نيست.

اما احكام دينى از آنجا كه در ميان پيامبران مورد اختلاف بوده و هر پيامبرى حكمى مخصوص داشته است، پيروى از همه انبيا در آن احكام امكان ندارد.

دلالت ديگر آيه اين است كه: پيامبر ما بسوى همه جهانيان مبعوث و نبوت باو ختم شده است. اين مطلب، از جمله‏ «إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرى‏ لِلْعالَمِينَ» استفاده ميشود.

 

 

[سوره الأنعام (6): آيه 91]

وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِذْ قالُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ عَلى‏ بَشَرٍ مِنْ شَيْ‏ءٍ قُلْ مَنْ أَنْزَلَ الْكِتابَ الَّذِي جاءَ بِهِ مُوسى‏ نُوراً وَ هُدىً لِلنَّاسِ تَجْعَلُونَهُ قَراطِيسَ تُبْدُونَها وَ تُخْفُونَ كَثِيراً وَ عُلِّمْتُمْ ما لَمْ تَعْلَمُوا أَنْتُمْ وَ لا آباؤُكُمْ قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ (91)

[4]

 

ترجمه‏

خدا را چنان كه بايد، نشناخته‏اند، زيرا گفتند: خداوند چيزى بر بشرى نازل نكرده است. بگو: چه كسى كتابى كه موسى آورد، بر او نازل كرده بود؟ كتابى كه نور و براى هدايت مردم بود و شما آن را بصورت كتابهايى در آورده، آشكار مى‏سازيد و قسمت عمده آن را مخفى مى‏داريد. چيزى به شما آموخته شد كه نه شما مى‏دانستيد و نه پدرانتان. بگو: خداوند (تورات را فرستاده بود) سپس آنها را واگذار كه در عناد و خيره سرى خود سرگرمند.

 

بيان آيه 91

قرائت‏

تجعلونه قراطيس تبدونها و تخفون: ابن كثير و ابو عمرو، همه اين فعلها را بيا، و ديگران به تاء خوانده‏اند. قرائت ياء به خاطر اين است كه قبلا «ما قدروا اللَّه» به صيغه غايب بوده و قرائت تاء بخاطر اين است كه «علمتم ما لم تعلموا» به صيغه خطاب است.

 

اعراب‏

حق قدره مفعول مطلق‏ تُبْدُونَها وَ تُخْفُونَ كَثِيراً: صفت قراطيس يا حال از ضمير كتاب است.

يلعبون: جواب فعل امر نيست تا مثل‏ «ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا» مجزوم شود. اين فعل حال است.

 

شان نزول‏

مردى يهودى بنام مالك بن ضيف با پيامبر اسلام خصومتى داشت. پيامبر فرمود:

ترا بخدايى كه تورات را بر موسى نازل كرده است سوگند مى‏دهم. آيا در تورات نخوانده‏اى كه خداوند ملاى چاق را دشمن مى‏دارد؟! او كه مردى چاق بود، خشمگين شده، گفت: خداوند وحى خود را بر بشرى نازل نكرده است! يهوديان به او گفتند: واى بر تو! حتى بر موسى هم نازل نكرده است! سعيد بن جبير گويد: اين آيه به همين مناسبت نازل شد.

سدّى گويد: نام آن مرد فنحاص بن عازورا بود.

ابن عباس گويد: يهوديان به پيامبر خدا عرض كردند: خداوند بر تو كتابى نازل كرده است؟ فرمود: آرى. گفتند: خداوند كتابى از آسمان نفرستاده است. از اينرو آيه نازل شد.

در روايت ديگر از ابن عباس نقل شده است كه اين آيه درباره كافرانى نازل شده است كه منكر قدرت خدا بودند. طبق اين آيه هر كس اقرار كند كه خداوند بر همه چيز قادر است، خدا را شناخته است.

مجاهد گويد: درباره مشركين قريش نازل شده است.

 

مقصود

قبلا نام پيامبران را بميان آورد. اكنون روى سخن با منكران نبوت است.

مى‏فرمايد:

وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِذْ قالُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ عَلى‏ بَشَرٍ مِنْ شَيْ‏ءٍ:

آنان حق معرفت خدا را ادا نكردند و او را آن چنان كه بايد و شايد، تعظيم و توصيف نكردند، زيرا گفتند: خداوند پيامبرى نفرستاده و بر بشرى وحى خود را نازل نكرده است. تا اينكه مقتضاى حكمت و مصلحت، اين است كه خداوند پيامبر بفرستد. معجزات آشكارى هم ثابت كرده‏اند كه خداوند پيامبران بسيارى را برگزيده است. سپس به پيامبر خود دستور مى‏دهد:

قُلْ مَنْ أَنْزَلَ الْكِتابَ الَّذِي جاءَ بِهِ مُوسى‏: به اينها بگو: چه كسى تورات را بر موسى نازل كرده است؟ نظر به اينكه اعتراض كننده يهودى بود، دستور داد كه پيامبر، كتاب آسمانى تورات را كه حتى به اعتقاد يهوديان بر موسى كه بشرى بوده است، نازل شده، به ياد آنها آورد و بى‏اساس بودن اعتراض را اثبات كند.

نُوراً وَ هُدىً لِلنَّاسِ تَجْعَلُونَهُ قَراطِيسَ‏: حضرت محمد با حضرت موسى چه فرقى دارد؟! موسى داراى كتابى بود كه همچون نورى وسيله هدايت مردم براه راست بود. اكنون شما يهوديان كتاب روشنى بخش وى را در كتابها و صحيفه‏هاى متفرق ثبت و ضبط كرده، بدان استناد مى‏جوييد. قرآن نيز نظير تورات و برنامه‏ هاى آن وسيله هدايت است.

ابو على فارسى گويد: يعنى تورات را در كاغذهايى قرار داده و نگهدارى مى‏كنيد.

تُبْدُونَها وَ تُخْفُونَ كَثِيراً: تازه مطالب تورات را با امانت و تقوى بازگو نميكنيد.

قسمتى از آن را آشكار و قسمت عمده آن را كه در وصف پيامبر اسلام و بشارت بظهور اوست، پوشيده ميداريد.

وَ عُلِّمْتُمْ ما لَمْ تَعْلَمُوا أَنْتُمْ وَ لا آباؤُكُمْ‏: مجاهد گويد: اين جمله خطاب به مسلمانان است كه آنها را بياد نعمتى كه به آنها از طريق دانش قرآن بخشيده، مى‏اندازد و مى‏گويد اين دانش را نه شما داشتيد و نه پدرانتان. برخى گويند:

خطاب به يهود است. يعنى تورات به شما تعليم شد، اما شما آن را تضييع كرديد و از آن بهره‏اى نبرديد.

قُلِ اللَّهُ‏: اى محمد، به اينها بگو: خداوند تورات و قرآن را نازل كرد. اين جواب را بايد آنها بدهند. لكن خود خداوند جواب مى‏دهد، زيرا در موردى كه طرف مخالف، جوابى غير از اين ندارد و ناچار است كه به آن اعتراف كند، مانعى ندارد كه از جانب آنها جواب داده شود.

ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ‏: سپس آنها را در عناد و خيره سرى و باطل و سرگرمى خود ترك كن. مقصود اين نيست كه پيامبر آنها را دعوت بدين نكند.

بلكه منظور تهديد آنهاست. گويى مى‏فرمايد: آنها را واگذار كه سرانجام به بدبختى خود پى مى‏برند.

 

[سوره الأنعام (6): آيه 92]

وَ هذا كِتابٌ أَنْزَلْناهُ مُبارَكٌ مُصَدِّقُ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرى‏ وَ مَنْ حَوْلَها وَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ هُمْ عَلى‏ صَلاتِهِمْ يُحافِظُونَ (92)

[5]

ترجمه‏

و اين است كتاب مباركى كه از آسمان نازل كرده‏ايم و تصديق كننده كتابهاى آسمانى پيشين است، تا مردم مكه و اطراف مكه را به آن بترسانى. آنان كه به آخرت ايمان دارند، بقرآن ايمان مى‏آورند و مراقب اوقات و افعال نماز خود هستند.

 

بيان آيه 92

قرائت‏

لينذر: ابو بكر از عاصم اين فعل را به ياء و ديگران به تاء قرائت كرده‏اند.

قرائت اول بنا بر اين است كه ترساننده، قرآن باشد و قرائت دوم بنا بر اين است كه خطاب به پيامبر باشد.

 

اعراب‏

أَنْزَلْناهُ‏: اين جمله در محل رفع و صفت «كتاب» است، همچنين «مبارك»

 

مقصود

در آيه پيش بيان فرمود كه تورات را بر موسى نازل كرده است. اكنون در اين آيه بيان مى‏كند كه راه قرآن، همان راه تورات است.

وَ هذا كِتابٌ أَنْزَلْناهُ مُبارَكٌ‏: اين قرآن را بوسيله جبرئيل از آسمان بر تو نازل كرده‏ايم. كتابى است مبارك كه ستوده است و وسيله‏اى است براى نيل به سعادت و خوشبختى دو جهان. هر كس بقرآن عمل كند، رستگار ميشود. اين معنى از ابو مسلم است. برخى گفته‏اند: بركت به معناى ثابت ماندن خير و زياد شدن آن است. چنان كه‏ «تَبارَكَ اللَّهُ» يعنى: خداوند همواره بر قرار بود و هست و سزاوار تعظيم است. بنا بر اين قرآن را از اينجهت مبارك ناميده است كه خواندن و عمل به آن خير است. در اين كتاب دانش اولين و آخرين و آمرزش گناهان و بيان حلال و حرام است. برخى گفته‏اند: بركت يعنى افزونى. قرآن از اينجهت مبارك است كه بيشتر از كتابهاى آسمانى پيشين مطالب مورد نياز را بيان كرده و آنها را نسخ كرده و خودش هرگز نسخ نخواهد شد.

مُصَدِّقُ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ‏: قرآن كتابهاى تورات و انجيل و … را تصديق مى‏كند.

اين معنى از حسن است. اينكه قرآن كتابهاى آسمانى را تصديق مى‏كند، بر دو صورت است: 1- يعنى قرآن شهادت مى‏دهد كه كتابهاى آسمانى بر حقند 2- منظور اين است كه قرآن همان روش كتابهاى پيشين را تعقيب ميكند.

وَ لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرى‏ وَ مَنْ حَوْلَها: منظور اين است كه بوسيله قرآن كريم، اهل مكه و اطراف مكه را بترسانى اين معنى از ابن عباس است. علت اينكه مكه را «ام القرى» گفته‏اند، اين است كه گسترده شدن زمين از آنجا آغاز شده است. بنا بر- اين مكه نقطه‏اى است كه منشأ پيدايش كره زمين است.

برخى گويند: بخاطر اين است كه نخستين خانه‏اى كه بر روى كره زمين بنا شده است، در مكه بنا شد. مجدداً در جاهاى ديگر هم آباديهايى بوجود آمد. اين قول از سدّى است.

زجاج و جبائى گويند: علت اين است كه تمام مردم جهان بايد بجانب مكه رو كنند و آنجا را مورد تعظيم قرار دهند هم چنان كه انسان مادر را مورد تعظيم قرار مى‏دهد.

وَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ يُؤْمِنُونَ بِهِ‏: آنان كه به آخرت ايمان دارند، به قرآن ايمان مى‏آورند. يا اينكه بحضرت محمد (ص) ايمان مى‏آورند.

وَ هُمْ عَلى‏ صَلاتِهِمْ يُحافِظُونَ‏: اينها كسانى هستند كه مراعات اوقات نماز مى‏كنند و نماز خود را در وقت ادا كرده، ركوع و سجود و همه اركان را بطور كامل انجام مى‏دهند.

 

 

دلالت آيه‏

1- از اين آيه بر مى‏آيد كه مؤمن نمى‏تواند به پاره‏اى از امور ايمان داشته، بقيه را قبول نداشته باشد.

2- همچنين از آيه شريفه، استفاده ميشود كه قدر و منزلت نماز والاست، زيرا از ميان همه وظائف و تكاليف دينى خداوند نماز را بر گزيده است. نكته ديگرى كه ما را بدان آگاه كرده، اين است كه: كسى كه نبوت و قيامت را قبول دارد، به نماز اخلال نميكند.

 

 

[سوره الأنعام (6): آيه 93]

وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى‏ عَلَى اللَّهِ كَذِباً أَوْ قالَ أُوحِيَ إِلَيَّ وَ لَمْ يُوحَ إِلَيْهِ شَيْ‏ءٌ وَ مَنْ قالَ سَأُنْزِلُ مِثْلَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ لَوْ تَرى‏ إِذِ الظَّالِمُونَ فِي غَمَراتِ الْمَوْتِ وَ الْمَلائِكَةُ باسِطُوا أَيْدِيهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ الْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذابَ الْهُونِ بِما كُنْتُمْ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ غَيْرَ الْحَقِّ وَ كُنْتُمْ عَنْ آياتِهِ تَسْتَكْبِرُونَ (93)

[6]

ترجمه‏

كيست ستمكارتر از آنكه بخداوند نسبت دروغ بدهد يا بگويد: بمن وحى شده، در حالى كه چيزى به او وحى نشده است؟ و كيست ستمكارتر از كسى كه گفت:

بزودى مثل آنچه خدا نازل كرده، نازل خواهم كرد؟ و اگر ببينى ظالمان را در سختى- هاى مرگ، در حالى كه فرشتگان دستهاى خود را گسترده، بآنها گويند: خويشتن را خارج كنيد. امروز بر اثر اينكه بخدا سخن ناحق مى‏گفتيد و از پيروى آياتش تكبر مى‏كرديد، بعذاب خوارى گرفتار مى‏شويد!

 

بيان آيه 93

لغت‏

افتراء: نسبت ناروا دادن غمرة: اين كلمه نسبت بهر چيزى كه بكار رود، سختى‏ها و شدايد آن را مى‏رساند مثلا «غمرات الموت» يعنى سختى‏هاى مرگ شاعر گويد:

الغمرات ثم ينجلينا و ثم يذهبن فلا يجينا

يعنى: در آنجا سختى‏ها از ما دور مى‏شوند و ديگر بسوى ما برنمى‏گردند.

هون: خوارى. شاعر گويد:

اذهب اليك فما امى بواعية ترعى المخاض و لا اغضى على الهون‏

يعنى: برو كه مادر من شتر چران نيست و من بر خوارى صبر نمى‏كنم.

اما «هون» بفتح هاء يعنى مدارا. مثل‏ «يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً» (فرقان 63: بر روى زمين بمدارا راه مى‏روند) شاعر گويد:

هونا كما لا يرد الدهر ما فاتا لا تهلكا اسفا فى اثر من ماتا

يعنى: آرام باشيد كه روزگار هر چه را برد برنمى‏گرداند. خود را بدنبال كسى كه مرده است، از غم و اندوه نكشيد.

 

اعراب‏

وَ مَنْ قالَ سَأُنْزِلُ‏: عطف است بر «مِمَّنِ افْتَرى‏» وَ لَوْ تَرى‏ …: جواب «لو» محذوف است. يعنى «لرايت عذابا اليما»

 

شان نزول‏

اختلاف است كه آيه درباره كى نازل شده است؟ عكرمه و ابن عباس و مجاهد و سدّى و گروهى از مفسران معتقدند كه اين آيه تا «وَ لَمْ يُوحَ إِلَيْهِ شَيْ‏ءٌ» درباره‏ مسيلمة كه ادعاى نبوت كرده نازل شده و از «سَأُنْزِلُ- مِثْلَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ» درباره عبد اله بن سعد بن ابى سرح كه كاتب وحى بود نازل شد. هر گاه پيامبر به او مى‏گفت: «عَلِيماً حَكِيماً» بنويس. «غفورا رحيما» مى‏نوشت و هر گاه به او مى‏گفت: «غَفُوراً رَحِيماً» بنويس. «عليما حكيما» مى‏نوشت. او مرتد شد و بمردم مكه پيوست و گفت:

منهم مثل آنچه خدا نازل كرده، نازل خواهم كرد.

از امام باقر ع هم روايتى در تاييد اين مطلب وارد شده است.

برخى گفته ‏اند: اين آيه فقط درباره عبد اللَّه بن سعد بن ابى سرح است. برخى گفته‏اند: فقط درباره مسيلمه است.

 

مقصود

در آيات پيش بيان فرمود كه نبوت پيامبر از جانب خداست و كتاب آسمانى بر او نازل شده است. اكنون در نكوهش كافران كه قرآن را تكذيب كرده، مدعى بودند كه مثل قرآن را خواهند آورد، مى‏فرمايد:

وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى‏ عَلَى اللَّهِ كَذِباً: اين استفهام انكارى است. يعنى هيچكس ستمكارتر از كسى نيست كه بخدا افترا بسته، خود را پيامبر بخواند، در حالى كه چنين سمتى ندارد.

أَوْ قالَ أُوحِيَ إِلَيَّ وَ لَمْ يُوحَ إِلَيْهِ شَيْ‏ءٌ: يا اينكه ادعا كند كه بر او وحى شده است، در حالى كه بر او وحى نشده است. از حكمت خدا دور است كه دروغگويى را برسالت مبعوث كند. اين ادعا نيز افتراست و بنا بر اين داخل در جمله پيش است. لكن بخاطر اهميت مطلب، جداگانه ذكر كرده است.

وَ مَنْ قالَ سَأُنْزِلُ مِثْلَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ‏: و كسى كه بگويد: مثل آنچه خدا نازل كرده، نازل خواهم كرد. زجاج گويد: اين جمله در پاسخ آنهاست كه گفته بودند: اگر بخواهيم، مثل قرآن سخن خواهيم گفت. آنها چنين ادعايى كردند و با همه كوششى كه در اين راه كردند و مخارجى كه متحمل شدند و نيرنگها و تدبيرهايى‏ كه بكار بردند، تا نور خدا را خاموش كنند، از عهده برنيامدند و خداوند نور خود را تمام كرد.

برخى گفته‏اند: مقصود عبد اللَّه بن سعد بن ابى سرح است كه پيامبر خدا روزى به او دستور داد كه بنويسد: «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِينٍ‏ … ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ» (مؤمنون 12 به بعد) در اينوقت بر زبان عبد اللَّه اين جمله جارى شد «فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ» پيامبر دستور داد كه اين جمله را بنويسد و اضافه كرد كه همين طور از جانب خدا نازل شده است. عبد اللَّه بن سعد، پس از اين جريان مرتد شد. گفت: اگر محمد راستگوست، هر چه بر او نازل شده، بر من هم نازل شده است و اگر دروغگوست، منهم مثل او سخن مى‏گويم. پيامبر اسلام خون او را مباح شمرد. در روز فتح مكه، عثمان دستش را گرفته، بمسجد آورد و گفت:

يا رسول اللَّه، او را عفو كن. پيامبر سكوت كرد تا سه مرتبه. بار سوم فرمود: او در اختيار تست. وقتى كه عثمان بازگشت، به اصحاب فرمود: مگر نه گفته بودم هر كس او را ببيند، خونش را بريزد؟! عباد بن بشر عرض كرد: چشم من به شما بود كه بمن اشاره كنيد و من او را بكشم. فرمود: پيامبران با اشاره كسى را نمى‏كشند.

وَ لَوْ تَرى‏ إِذِ الظَّالِمُونَ فِي غَمَراتِ الْمَوْتِ وَ الْمَلائِكَةُ باسِطُوا أَيْدِيهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ‏: اگر ستمكاران را ببينى كه در حال جان كندن يا در آتش جهنم، دچار سخت‏ترين شكنجه هستند و فرشتگان قبض روح يا فرشتگان عذاب، دستهاى خود را براى قبض روح يا عذاب آنها گسترده، بر پيشانى و صورتشان مى‏زنند و بآنها مى‏گويند: اگر مى‏توانيد و راست مى‏گفتيد خويشتن را از اين گرفتارى و پريشانى نجات دهيد، ملاحظه خواهى كرد كه دچار عذابى دردناك هستند.

برخى گويند: يعنى فرشتگان قبض روح بمنظور سختگيرى و تهديد آنها مى‏گويند: قالب را از جان تهى كنيد. گر چه تهى كردن قالب، كار آنها نيست. بلكه كار فرشتگان است.

برخى گويند: بنا بر اينكه آيه درباره عذاب آخرت باشد، مقصود اين است‏ كه فرشتگان در روز قيامت بآنها مى‏گويند: اگر مى‏توانيد، خويشتن را از عذاب خلاص كنيد.

الْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذابَ الْهُونِ بِما كُنْتُمْ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ غَيْرَ الْحَقِّ وَ كُنْتُمْ عَنْ آياتِهِ تَسْتَكْبِرُونَ‏: امروز به عذابى رسيده‏ايد كه توام با خوارى شماست، زيرا در دنيا بخداوند سخن ناحق نسبت مى‏داديد و از پيروى آياتش تكبر مى‏كرديد.

 

 

[سوره الأنعام (6): آيه 94]

وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادى‏ كَما خَلَقْناكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ تَرَكْتُمْ ما خَوَّلْناكُمْ وَراءَ ظُهُورِكُمْ وَ ما نَرى‏ مَعَكُمْ شُفَعاءَكُمُ الَّذِينَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فِيكُمْ شُرَكاءُ لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ وَ ضَلَّ عَنْكُمْ ما كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ (94)

[7]

ترجمه‏

همانطورى كه اول بار شما را آفريديم، تنها نزد ما آمده‏ايد و اموالى كه بشما داده بوديم پشت سر گذاشته‏ايد و شفيعانى را كه گمان مى‏كرديد آنها هم در كار شما با ما شريكند، با شما نيستند. امروز ميان شما جدايى افتاده و آنچه مى‏پنداشتيد، تباه شده است.

 

بيان آيه 94

قرائت‏

بينكم: اهل مدينه و كسايى و حفص اين كلمه را به نصب و ديگران برفع خوانده‏اند- رفع آن بنا بر اين است كه اسم و فاعل «تقطع» باشد و نصب آن بنا بر اين است كه ظرف باشد و فاعل «تقطع» يا ضمير مستتر است يا اينكه خود «بينكم» است كه در عين فاعل بودن به نصب و ظرفيت خود باقى مانده. مثل‏ «يَوْمَ الْقِيامَةِ يَفْصِلُ بَيْنَكُمْ» (ممتحنه 3) در اين آيه نيز فاعل ظرف است.

 

لغت‏

فرادى: اين كلمه جمع فرد و فريد و فِرد است.

تخويل: عطا كردن. اصل اين كلمه بمعناى بخشيدن خَول يعنى غلامان و كنيزان است.

زعم: پندار. ممكن است پندار حق باشد يا پندار باطل. شاعر گويد:

يقول هلكنا ان هلكت و انما على اللَّه ارزاق العباد كما زعم‏

يعنى: مى‏گويد: اگر هلاك شوى، هلاك مى‏شويم. همانا روزيهاى بندگان چنان كه او پنداشته است، بر خداست.

بين: مصدر، يعنى جدا شدن يا متفرق شدن. شاعر گويد:

بان الخليط برامتين فودعوا او كلما ظعنوا لبين تجزع‏

يعنى: قوم در رامتين از هم جدا شدند و با يكديگر وداع كردند. آيا هر گاه بخواهند از هم جدا شوند، بى‏تابى خواهند كرد؟!

 

 

اعراب‏

فرادى: حال‏ ما خَوَّلْناكُمْ‏: موصول و صله، مفعول «تركتم»

 

شان نزول‏

عكرمه گويد: اين آيه درباره نضر بن حرث بن كلده نازل شد كه مى‏گفت:

لات و عزى مرا شفاعت خواهند كرد!

 

مقصود

وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادى‏ كَما خَلَقْناكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ، برخى گفته‏اند: اين جمله، سخن خداوند است كه هنگام مرگ، يا هنگام زنده شدن در روز قيامت به آنها مى‏گويد. برخى هم گفته‏اند: سخن فرشتگان است كه در دم مرگ به آنها كه قبض روحشان مى‏كنند، مى‏گويند. بهر حال به آنها گفته ميشود: تنها و با دست تهى نزد ما آمده‏ايد. مانند روزى كه شما را در رحم مادر آفريديم، ياورى و كمك دهنده‏اى نداريد. اكنون نه ثروتى داريد و نه فرزندى. نه غلام و كنيزى داريد و نه يار و ياورى! برخى گويند: يعنى يكى يكى نزد ما آمده‏ايد. برخى گويند: يعنى هر يك از شما از رفقاى بى‏ايمان و گمراه خود جدا هستيد.

برخى گويند: معناى اين آيه، همان است كه پيامبر فرمود: در روز قيامت، پا برهنه و عريان محشور خواهند شد. در روايت است كه عايشه وقتى اين مطلب را شنيد، گفت: چه دشوار است! آيا مردم بعورت يكديگر نگاه مى‏كنند؟! فرمود:

در آن روز هر كس بخودش مشغول است! زجاج گويد: يعنى زنده شدن در روز قيامت، مثل آفرينش شماست.

وَ تَرَكْتُمْ ما خَوَّلْناكُمْ وَراءَ ظُهُورِكُمْ‏: اموالى كه در دنيا به شما داده بوديم و شما به آن افتخار و مباحات مى‏كرديد، پشت سر گذاشتيد و با بار گناه نزد ما آمديد. اكنون از آن مالها ديگران استفاده ميكنند و شما گرفتار كيفر هستيد!

زهى بدبختى و حسرت! وَ ما نَرى‏ مَعَكُمْ شُفَعاءَكُمُ الَّذِينَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فِيكُمْ شُرَكاءُ: آن بتهايى كه گمان مى‏كرديد در كار و سرنوشت شما با ما شريكند و شما را در روز قيامت، در پيشگاه خداوند شفاعت مى‏كنند، همراه شما نيستند. امروز مى‏بينيد كه پرستش بتها براى شما هيچگونه نفعى ندارد و هر چه رشته‏ايد، پنبه شده و هر چه گفته‏ايد، خطا بوده است.

اين آيه اختصاصى به اهل شرك ندارد. بطور كلى هر كس كه غير خدا را بپرستد و از او اميد خير داشته، و به او اعتماد كند و از زيانش بترسد، در اين آيه داخل است.

لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ‏: اكنون پيوندها و سلك جمعيت شما گسسته شده، ارتباطها و نسبت‏ها قطع شده است و هر كس گرفتار كار خويش است.

وَ ضَلَّ عَنْكُمْ ما كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ‏: پندار شما تباه شد. اكنون نمى‏دانيد بتها كه آنها را پيش خدا شفيع خود مى‏دانستيد، كجا هستند و عبادت شما آنها را سودى ندارد. برخى گويند: يعنى پندار شما نسبت به اينكه قيامت و حساب و كتابى نيست، بر باد رفت.

اين آيه مردم را تشويق مى‏كند كه بدنبال كارهاى نيك كه موجب نجات و رستگارى آنها مى‏شود، باشند نه بدنبال مال كه سرانجام مى‏گذارند و مى‏روند و بعد از مرگ نفعى از آن نمى‏برند.

 

[سوره الأنعام (6): آيات 95 تا 98]

إِنَّ اللَّهَ فالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوى‏ يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ مُخْرِجُ الْمَيِّتِ مِنَ الْحَيِّ ذلِكُمُ اللَّهُ فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ (95) فالِقُ الْإِصْباحِ وَ جَعَلَ اللَّيْلَ سَكَناً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ حُسْباناً ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ (96) وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِها فِي ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ قَدْ فَصَّلْنَا الْآياتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ (97) وَ هُوَ الَّذِي أَنْشَأَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ قَدْ فَصَّلْنَا الْآياتِ لِقَوْمٍ يَفْقَهُونَ (98)

[8]

ترجمه‏

خداوند شكافنده دانه و هسته است. او زنده را از مرده و مرده را از زنده خارج مى‏سازد. اين است خداوند. چرا از حق منحرف ميشويد؟ خدايى كه شكافنده گريبان صبحدم است و شب را وسيله آرامش قرار داده و خورشيد و ماه را وسيله محاسبات. اين است تقدير خداى مقتدر دانا.

اوست كه ستارگان را آفريد تا در تاريكيهاى صحرا و دريا بآنها هدايت شويد.

ما آيات را براى مردمى كه ميدانند، تفصيل ميدهيم. اوست كه شما را از يك تن آفريد، شما را جايگاه و امانتگاهى است. ما آيات را براى مردمى كه بفهمند، تفصيل مى‏دهيم.

 

بيان آيه 95- 96

قرائت‏

اهل كوفه «جعل الليل» و ديگران «جاعل الليل» قرائت كرده‏اند.

وجه قرائت دوم اين است كه قبل از آن «فالق الاصباح» بكار رفته. بنا بر اين اسم فاعل عطف بر اسم فاعل شده است. بديهى است كه حكم اسم اين است كه عطف شود بر اسمى مثل خودش. شاعر گويد:

للبس عبائة و تقر عينى‏ احب الى من لبس الشفوف‏

يعنى: پوشيدن لباس درشت و روشنى چشم، براى من محبوبتر از پوشيدن لباس نرم است. در اينجا «تقر» را نصب داده، تا تاويل به مصدر برده شود. وجه قرائت اول اين است كه «فالق الاصباح» نيز بمعناى ماضى است. بنا بر اين ماضى عطف بر ماضى شده است.

 

لغت‏

فالق: شكافنده.

حب: دانه‏ ها. جمع حبّه. نوى: جمع نواة، هسته‏ ها اصباح: صبح سكن: وسيله آرامش حسبان: جمع حساب. برخى گفته‏اند مصدر است.

 

اعراب‏

الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ: منصوب به «جعل» مقدّر است. «حسبانا» مفعول دوم‏

 

مقصود

اكنون براى مشركين به شگفتى‏هاى آفرينش و تدبيرهاى حيرت انگيز خود،استدلال كرده، مى‏فرمايد:

إِنَّ اللَّهَ فالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوى‏: خداوند دانه خشك و بيجان را مى‏شكافد و شاخه گياه را از آن بيرون مى‏آورد. همچنين هسته خشك را مى‏شكافد و از آن نخل و درختان ديگر خارج مى‏سازد. اين معنى از حسن و قتاده و سدّى است. ابن عباس و ضحاك گويند:

يعنى خداوند خالق دانه و هسته است. مجاهد و ابى مالك گويند: مقصود آن شكافى است كه خداوند در هسته و دانه ايجاد كرده و آنها را بدونيم مساوى تقسيم كرده است.

اين خود يكى از شگفتى‏هاى خلقت است.

يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ مُخْرِجُ الْمَيِّتِ مِنَ الْحَيِ‏: خداوند گياه تازه سبز و زنده را از دانه خشك خارج مى‏سازد و دانه خشك را از گياه تر و زنده بيرون مى‏آورد.

اين معنى از زجّاج است. عرب، گياه سبز را زنده مى‏گويد. وقتى كه قطع يا خشك شد، آن را مرده مى‏نامند. حسن و قتاده و ابن زيد و ديگران گويند: يعنى خداوند موجودات زنده را از نطفه بيجان و نطفه بيجان را از موجودات زنده خارج مى‏ سازد.

اين معنى صحيح‏تر است برخى گويند يعنى مؤمن را از كافر و كافر را از مؤمن جدا ميسازد. برخى گويند يعنى مرغ را از تخم و تخم را از مرغ بيرون ميآورد.

ذلِكُمُ اللَّهُ فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ‏: اين كارها را همه، خداوند انجام مى‏دهد. چرا از حق روى گردان مى‏شويد؟ چرا اين دلايل روشن را رها كرده، بدنبال باطل مى‏رويد؟

چرا تدبّر نمى‏كنيد تا بدانيد كه سزاوار نيست كه ديگرى را در عبادت شريك خداوند قرار دهيد كه به شما نعمت مى‏بخشد، دانه را مى‏شكافد و زراعت را از دانه و هسته بوجود مى‏آورد؟

فالِقُ الْإِصْباحِ‏: خدايى كه ظلمت و سياهى شب را مى‏شكافد و عمود صبح را از آن بيرون مى‏آورد. اين معنى از بيشتر مفسران است. ابن عباس گويد: يعنى خداوند خالق بامداد است.

وَ جَعَلَ اللَّيْلَ سَكَناً: ابن عباس و مجاهد و بيشتر مفسران گويند: يعنى خداوند شب را وسيله آرامش و استراحت شما قرار داده است. اين هم يكى از نعمتهاى بزرگ‏ خداوند است كه شب را براى آرامش و روز را براى كوشش و تلاش آفريده است. شب و روز را پياپى آورده و اين خود دليل قدرت بيكران اوست.

وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ حُسْباناً: ماه و خورشيد را در مدار خود بحركت در آورد.

خورشيد در 25/ 365 روز، برجهاى دوازده‏گانه را طى مى‏كند. ماه نيز در گردش خود ماه‏ها و سال قمرى بوجود مى‏آورد. حساب شب و روز و ماه و سال در زندگى انسانها بر گردش ماه و خورشيد قرار گرفته است. چنان كه مى‏فرمايد: «الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ بِحُسْبانٍ» (الرحمن 5) و نيز مى‏فرمايد: «كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ» (انبياء 33: همگى در مدارى شناورند) اين بيان تفسيرى از ابن عباس، سدّى، قتاده و مجاهد است.

خداوند بوسيله اين جمله اشاره كرد به اينكه حساب گردش ماه و خورشيد، در معاملات و تاريخ و اوقات عبادت من براى مردم لازم و مقتضاى مصلحت آنهاست.

ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ‏: همه اينها يعنى شكافته شدن ظلمت شب بوسيله صبح و مهيا بودن شب براى استراحت و وسيله محاسبه بودن ماه و خورشيد، تقدير خداوندى است كه قدرت او بيكران است و كسى را نرسد كه سر از اطاعت قدرت او برپيچد. خداوندى كه به مصالح و تدبير مردم داناست.

 

بيان آيه 97- 98

قرائت‏

فمستقر: ابن كثير و ابو عمرو و يعقوب و زيد بكسر قاف و ديگران به فتح قاف خوانده‏اند.

ابو على گويد: هر گاه بكسر قاف بخوانيم، بمعناى «قار» است و در اينصورت بايد «منكم» در تقدير باشد. يعنى «فمنكم مستقر فى الارحام» و اگر بفتح قاف بخوانيم، اسم مفعول نيست، بلكه اسم مكان است و در اين صورت بايد «لكم» در تقدير باشد. كلمه «مستودع» ممكن است اسم مفعول و به معناى كسى كه بوديعت گذارده شده، باشد و ممكن است اسم مكان باشد. آنان كه «مستقر» را بكسر قاف خوانده‏اند «مستودع» را اسم مفعول دانسته‏اند و آنان كه «مستقر» را بفتح قاف خوانده‏اند «مستودع» را اسم مكان گرفته‏اند.

 

 

مقصود

اكنون خداوند متعال مطلبى را بيان مى‏كند كه دنباله مطالب پيش است و دليل توحيد و قدرت خداوند ميباشد. مى‏فرمايد:

وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِها فِي ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ: خداوند كسى است كه براى منافع شما ستارگان را آفريد تا از نور و طلوع و جايگاه آنها در تاريكيهاى صحرا و دريا استفاده كنيد و راه خود را بجوييد، زيرا برخى از ستارگان در جلو انسان و برخى در پشت سر و برخى در سمت راست و برخى در سمت چپ قرار دارند و در مسافرتها و شهرها و يافتن قبله و تشخيص اوقات شب و پيدا كردن راه‏ها در صحراها و درياها، براى مردم راهنما هستند. بلخى گويد: جمله‏ «لِتَهْتَدُوا بِها» دلالت ندارد بر اينكه ستارگان فقط بخاطر راهنمايى مردم آفريده شده‏اند. بلكه‏ خداوند ستارگان را براى منافع مهم و بى‏شمارى آفريده است. اگر كسى درباره ستارگان كوچك و بزرگ و اختلاف محل و مدار و اتصالات و حركات آنها و فوايد خورشيد و ماه و تأثير آنها در رشد و پرورش حيوانات و گياهان، دقت كند، صحت اين مدعى برايش ثابت ميشود. اگر آنها فقط براى راهنمايى انسان آفريده شده بودند، معنى نداشت كه برخى كوچكتر و برخى بزرگتر باشند و مدارات آنها با هم مختلف باشد: در تفسير على بن ابراهيم است كه منظور از نجوم، آل محمد ص است.

قَدْ فَصَّلْنَا الْآياتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ‏: ما دلايل و آيات خود را براى مردمى كه از راه انديشه، علم پيدا كنند، بيان كرده‏ايم.

وَ هُوَ الَّذِي أَنْشَأَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ: خداوند شما را از حضرت آدم آفريده است، زيرا همه ما از آدم آفريده شده‏ايم و مادر ما حوّا نيز از پهلوى آدم آفريده شده است. اين خود يكى از منت‏هاى خدا بر انسان است، زيرا هر گاه همه انسانها فرزند يك پدر باشند، زمينه تعاون و دوستى و الفت، براى آنها مساعدتر است.

فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ‏: شما جايگاهى در رحم و منزلى در قبر داريد تا وقتى كه بر انگيخته شويد. اين معنى از عبد اللَّه بن مسعود است. سعيد بن جبير و عكرمه گويند:

يعنى شما را قرارگاهى در رحم مادران و پناهگاهى در پشت پدران است. مجاهد گويد:

يعنى شما را قرارگاهى در روى زمين و جايگاهى در آخرت نزد خداوند است. ابو العاليه گويد: يعنى قرارگاهى در زندگى اين جهان و جايگاهى پس از مرگ و پس از حشر داريد. حسن گويد: يعنى جايگاهى در قبر و منزلى در دنيا داريد. مى‏گفت: يا بن آدم، تو در ميان خانواده خودت وديعه هستى و نزديك است كه به جايگاه خود رفته، به رفيقت ملحق شوى. سپس شعر لبيد را مى‏خواند:

و ما المال و الاهلون الا وديعة و لا بد يوما ان ترد الودايع‏

يعنى: مال و خانواده، در دست انسان وديعه‏اى هستند كه بايد روزى باز گردانده شوند.

در همين معنى سليمان بن زيد عدوى گفته است:

فجع الاحبة بالاحبة قبلنا فالناس مفجوع به و مفجع‏
مستودع او مستقر مدخلا فالمستقر يزوره المستودع‏

يعنى: پيش از ما دوستان بمصيبت دوستان گرفتار شدند. گروهى از مردم ميميرند و گروهى گرفتار مصيبت مى‏شوند و سرانجام همگان بجايگاه اصلى خود مى‏روند.

قَدْ فَصَّلْنَا الْآياتِ لِقَوْمٍ يَفْقَهُونَ‏: ما دلايل خود را براى آنها كه فهم دارند و عبرت مى‏گيرند، بتفصيل بيان مى‏كنيم. چرا مى‏گويد براى آنها كه فهم دارند بيان مى‏كنيم؟ علت اين است كه فقط اينها هستند كه از دلايل قرآنى استفاده مى‏كنند.

همانطورى كه متقين هستند كه از هدايت قرآنى بهره‏مند مى‏شوند. اين جمله را در آيه پيش و در اين آيه تكرار كرد تا دلالت كند بر اينكه هر يك از اين مطالب، جداگانه در خور دقت هستند و دليل يگانگى و عظمت خداوند ميباشند.

 

 

[سوره الأنعام (6): آيه 99]

وَ هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجْنا بِهِ نَباتَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ فَأَخْرَجْنا مِنْهُ خَضِراً نُخْرِجُ مِنْهُ حَبًّا مُتَراكِباً وَ مِنَ النَّخْلِ مِنْ طَلْعِها قِنْوانٌ دانِيَةٌ وَ جَنَّاتٍ مِنْ أَعْنابٍ وَ الزَّيْتُونَ وَ الرُّمَّانَ مُشْتَبِهاً وَ غَيْرَ مُتَشابِهٍ انْظُرُوا إِلى‏ ثَمَرِهِ إِذا أَثْمَرَ وَ يَنْعِهِ إِنَّ فِي ذلِكُمْ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (99)

[9]

ترجمه‏

اوست كه از آسمان آبى نازل كرده است كه رويش هر چيزى بدان پديد آورده‏ايم و از جمله سبزه‏اى پديد آورده‏ايم كه از آن دانه‏هاى روى هم چسبيده پديد مى‏آوريم و از نخل، از طلع آن، خوشه‏ هاى نزديك و باغها، از تاكها و زيتون و انار، بوجود آورده‏ايم كه بيكديگر مانند و ناهمانند هستند. هنگامى كه ثمر مى‏دهد، بميوه آن و رسيده شدن آن بنگريد. كه در اينها براى آنان كه ايمان دارند، نشانه‏هاست.

 

بيان آيه 99

قرائت‏

جنات: ابو بكر از عاصم برفع خوانده است. قرائت على ع و ابن مسعود و اعمش و يحيى بن يعمر نيز برفع است. اما ديگران به جرّ خوانده‏اند. قرائت دوم بنا بر اين است كه عطف بر «خضرا» باشد و قرائت اول بنا بر اين است كه عطف بر «قنوان» باشد.

ثمره: حمزه و كسايى و خلف اين كلمه را بضم ثاء و ميم و ديگران بدو فتحه خوانده‏اند (اين اختلاف قرائت در سوره يس نيز هست) قرائت دوم بنا بر اين است كه جمع «ثمرة» باشد. قرائت اول بنا بر اين كه نيز جمع «ثمرة» يا جمع «ثمار» باشد.

 

 

لغت‏

خضر: سبز. در حديث است كه‏

«ان الدنيا حلوة خضرة»

يعنى: دنيا ظاهرى آراسته و دلنشين دارد. «اخضر» نيز بهمين معنى است. هر گاه در جايى سبزه زياد باشد، عرب آنجا را «اسود» يعنى سياه مى‏نامد. عراق را بواسطه اينكه سبزه زياد دارد، «سواد عراق» مى ‏نامد.

متراكب: متراكم، سوار بر هم طلع نخل: اولين نشانه ثمر نخل قنوان: خوشه‏ ها. جمع قنو دانيه: نزديك ينع: رسيدن ميوه‏

 

مقصود

بدنبال مطالبى كه قبلا در اثبات وحدت و عظمت خداوند بيان داشت، مى ‏فرمايد:

وَ هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجْنا بِهِ نَباتَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ: سماء در لغت عرب، به معناى بالاى سر است. يعنى: ما از ابر براى شما باران فرستاديم و رشد و نمو هر چيزى را بوسيله آن خارج كرديم. يعنى غذاى چارپايان و مرغان و حيوانات وحشى و انسانها بوسيله آن فراهم كرديم، تا بخورند و رشد كنند. پس مقصود از «نَباتَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ» چيزى است كه بوسيله آن هر چيزى برويد و رشد كند.

ممكن است معناى آيه اين باشد كه بوسيله باران همه انواع گياهان را سبز كرديم و بنا بر اين منظور از: «كُلِّ شَيْ‏ءٍ» انواع نباتات است. لكن معناى اول بهتر است. پس آب سبب پيدايش نبات و رويش موجودات جاندار است. در عين حال ممكن است خداوند چيز ديگرى را وسيله قرار دهد.

فَأَخْرَجْنا مِنْهُ خَضِراً نُخْرِجُ مِنْهُ حَبًّا مُتَراكِباً: ما از آب يا از گياه، سبزه‏ها بيرون ميآوريم و از سبزه‏ها دانه‏ها و خوشه‏ها مثل خوشه گندم و كنجد و … خارج مى‏كنيم.

وَ مِنَ النَّخْلِ مِنْ طَلْعِها قِنْوانٌ دانِيَةٌ: و از طلع درخت خرما خوشه‏هايى بيرون مى‏آوريم كه در دسترس ميباشد. بديهى است كه درخت خرما گاهى بلند است و ثمر آن در دسترس نيست و گاهى كوتاه است و ثمر آن در دسترس است. در آيه شريفه، فقط قسم دوم را بيان داشته و از بيان قسم اول صرف نظر شده است. در حقيقت به ذكر يكى اكتفاء و از ذكر ديگرى خوددارى كرده است، زيرا شنونده مى‏تواند قسم ديگر را بقرينه مقام حدس بزند. اين معنى از زجاج است.

برخى گويند: منظور از «دانيه» اين است كه بار درخت خرما بر اثر زيادى و سنگينى به زمين نزديك شده است. يعنى برخى از نخلها ثمرشان سنگين و به زمين نزديك است.

با اينكه ثمر برخى از درختان ديگر نيز داراى جلد و غلاف است و تنها درخت خرما داراى طلع يعنى جلد و غلاف نيست. مع الوصف خداوند متعال فقط بمورد اخير اشاره كرد و از بيان موارد ديگر خوددارى فرموده است. علت اين است كه اين يكى فوايد بى‏شمار دارد و سرشار از مواد غذايى است.[10] وَ جَنَّاتٍ مِنْ أَعْنابٍ وَ الزَّيْتُونَ وَ الرُّمَّانَ‏: و بوسيله آب باغهاى انگور و درخت زيتون و انار را بوجود مى‏آوريم. علت اينكه زيتون و انار را با هم ذكر مى‏كند، اين است كه بنظر عرب، سراپاى شاخه‏ هاى آنها را برگ فرا گرفته است.

مُشْتَبِهاً وَ غَيْرَ مُتَشابِهٍ‏: درختها با يكديگر شبيهند. اما طعم ميوه‏هاى آنها فرق دارد. برخى گويند: يعنى برگ آنها شبيه هم هستند و ميوه آنها شبيه هم نيستند.

اين معنى از قتاده است. جبائى گويد: يعنى برخى از درختها با يكديگر شبيه و از يك جنس و برخى از دو جنس هستند. بهتر اين است كه بگوييم: همه اينها از جهتى با يكديگر شبيه و از جهتى با يكديگر مخالف هستند. اين معنى، همه معانى فوق را در بر دارد.

انْظُرُوا إِلى‏ ثَمَرِهِ إِذا أَثْمَرَ وَ يَنْعِهِ‏: با ديده عبرت بنگريد كه چگونه درختها ثمر مى‏دهند و ثمر آنها پخته و رسيده ميشود و مورد استفاده شما قرار ميگيرد.

يعنى: اين مراحل را از روز پيدايش ميوه بر شاخ درخت، تا روز رسيدن و پخته شدن آن و تغييراتى كه در طعم و رنگ و بو و خردى و درشتى آن ايجاد ميشود، دنبال كنيد، تا پى بريد كه آفريدگارى مدبر، دست در كار خلقت و تدبير آن است.

إِنَّ فِي ذلِكُمْ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ‏: آرى در آفرينش ميوه و گياه‏ها، با توجه به اختلافى كه در ميان آنهاست و ريزه‏كاريهاى دقيق و مدبّرانه‏اى كه در ساخت آنها بكار رفته است، براى مردم با ايمان دلايل روشن و قانع كننده‏اى وجود دارد بر اينكه آنها را خالقى است كه از روى علم و تميز، آنها را بزيور خلقت آراسته است.

 

 

[سوره الأنعام (6): آيات 100 تا 101]

وَ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ الْجِنَّ وَ خَلَقَهُمْ وَ خَرَقُوا لَهُ بَنِينَ وَ بَناتٍ بِغَيْرِ عِلْمٍ سُبْحانَهُ وَ تَعالى‏ عَمَّا يَصِفُونَ (100) بَدِيعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنَّى يَكُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ صاحِبَةٌ وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ (101)

[1]

ترجمه‏

آنان جن را كه مخلوق خداست، شريك خدا دانستند و بدون علم پسران و دخترانى را بخداوند نسبت دادند. خداوند از آنچه آنها وصف مى‏كنند، منزه و برتر است. پديد آورنده آسمانها و زمين است. چگونه او را فرزندى است در حالى كه برايش همسرى نيست؟! او خالق همه موجودات و بهر چيزى داناست.

 

 

بيان آيه 100- 101

قرائت‏

خرقوا: اهل مدينه به تشديد و ديگران به تخفيف خوانده‏اند. هر دو قرائت به يك معنى است.

 

لغت‏

بديع: مبدع، آفريدگار. فرق ميان ابداع و اختراع، اين است كه ابداع انجام دادن كارى است كه بى‏سابقه است و اختراع انجام دادن كارى است كه تا كنون سببى براى آن يافت نشده است. اختراع: كار خدا است، زيرا بكارى اختراع گفته ميشود كه كسى قادر بر انجام آن نباشد. بدعت به كارى گفته ميشود كه بر خلاف سنت و در دين بى‏سابقه باشد.

 

اعراب‏

الجن: نصب اين كلمه بنا بر دو وجه است: 1- مفعول «جعلوا» است 2- بدل از «شركاء» است.

سبحانه: مفعول مطلق براى فعل محذوف بديع: خبر مبتداى محذوف. ممكن است مبتدا باشد و خبر آن‏ «أَنَّى يَكُونُ لَهُ وَلَدٌ» است. اين كلمه معدول از «مبدع» و اضافه به مفعول شده است.

 

مقصود

در اين آيات خداوند متعال كفر مردم مشرك را بعد از شنيدن اين همه دلايل روشن، تعجب آور دانسته، مى‏فرمايد:

وَ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ الْجِنَ‏: در اين آيه، خبر مى‏دهد از اينكه آنان خدايانى از جن، شريك خداوند قرار داده‏اند. چنان كه مى‏فرمايد: «وَ جَعَلُوا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ‏ الْجِنَّةِ نَسَباً» (صافات 158: ميان خدا و جن نسبت خويشاوندى قرار دادند) مقصود از جن، ملائكه است كه از چشم‏ها پنهان هستند.

چنان كه مى‏فرمايد: «وَ جَعَلُوا الْمَلائِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبادُ الرَّحْمنِ إِناثاً» (زخرف 19: فرشتگان را كه بندگان خدايند، از جنس زنان پنداشتند) اين معنى از قتاده و سدى است. برخى گويند: عقيده قريش اين بود كه خداوند با جنيان مواصلت كرده و فرشتگان از اين مواصلت پديد آمده‏اند. بنا بر اين منظور از جن، فرشتگان نيست. حسن گويد: منظور از جن شيطانهاست، زيرا آنها در پرستش بتها اطاعت شيطان ميكردند.

وَ خَلَقَهُمْ: آنان جن را كه مخلوق خداست و قدرتى بر آفرينش ندارد، شريك خدا پنداشته‏اند. يا اينكه براى خدايى كه خالق ايشان است شريك برگزيده‏اند.

يا اينكه خداوند خالق جن و انس است و مخلوق خدا، شريك خدا نيست. در روايت است كه يحيى بن يعمر اين كلمه را بسكون لام قرائت ميكرده است. بنا بر اين يعنى:

آنها جن را شريك خدا و كارهاى جن را شريك كارهاى خدا دانسته‏اند و اين در صورتى است كه مقصود بتها باشد. برخى گفته‏اند: مقصود از اين آيه، مجوس است كه معتقد بدو خداى يزدان و اهريمن بودند و بنظر ايشان، اهريمن همان شيطان بود. بعقيده آنها موجودات مضر و بديها مخلوق اهريمن هستند و اهريمن شريك خداست. ثنويه نيز كه قائل بنور و ظلمت هستند نيز مثل مجوس هستند.

وَ خَرَقُوا لَهُ بَنِينَ وَ بَناتٍ‏: آنان چيزهايى ساختند و بخداوند نسبت دادند و گفتند: خدا را پسران و دخترانى است. نصارى ميگفتند: مسيح پسر خداست و يهود ميگفتند: عزيز خداست.

بِغَيْرِ عِلْمٍ‏: آنچه بخدا نسبت مى‏دادند، در عين بى‏علمى و بى‏خبرى بود.

و دليلى نداشت يا اينكه بى‏خبر بودند از اينكه اين نسبتهاى دروغ در دنيا و آخرت موجب گرفتارى آنها خواهد شد. يا اينكه فكر ميكردند، حقيقت است در حالى كه از روى جهل بود و دروغ!

سُبْحانَهُ وَ تَعالى‏ عَمَّا يَصِفُونَ‏: خداوند، منزه و برتر از آن اوصافى است كه آنان برايش مى‏شمارند و او را داراى شريك و پسر و دختر مى‏دانند. اينكه فرزند داشتن براى خدا نقص شمرده مى‏شود، از اين لحاظ است كه: يا خدا از راه ولادت و توليد مثل پدر ميشود يا كسى را پسر خوانده خويش مى‏كند. هر دو مايه نقص خدا و موجب تشبيه او بمخلوقات است.

بَدِيعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏: خداوند آفريننده و پديد آرنده زمين و آسمانهاست بدون اينكه آنها را از چيزى آفريده يا از روى الگويى بخلق آنها دست زده باشد.

اين معنى از امام باقر (ع) نيز نقل شده است.

أَنَّى يَكُونُ لَهُ وَلَدٌ: چگونه ممكن است چنين خدايى داراى فرزند باشد؟

آيا اين فرزند، از كجا آمده است؟

وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ صاحِبَةٌ: در حالى كه او را همسرى نبوده است و معمولا فرزند از زنها تولد ميشود.

وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ: او خالق هر چيزى است، بنا بر اين نه همسر دارد، نه فرزند، زيرا مخلوق نميتواند همسر يا فرزند خالق باشد. پس چگونه ممكن است كه خداوند بوسيله فرزند نيرو بگيرد و نسل خود را زياد كند؟! وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ‏: خداوند عالم بهمه اشياء است، موجود باشند يا معدوم، هيچ چيز بر او پوشيده نيست.

جبريان مى‏گويند: از جمله‏ «وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ» بر مى‏آيد كه خداوند خالق كارهاى نيك و بد مردم است. لكن معناى اين جمله اين است كه خداوند خالق مخلوقات و موجودات است. چنان كه اگر گفته شود: «اكلت كل شي‏ء» يعنى همه ماكولات را خوردم نه هر چه در جهان وجود دارد.

بنا بر اين همه آفريده‏ها با همه شگفتيهايى كه در آنهاست، بخداوند بزرگ‏ منسوبند. خداوند آنها را خلق كرده و در اين آيه خود را از نسبتهاى ناروا و دروغهاى شاخدارى كه بعضى از مردم ميگفتند، منزه ساخته است. وانگهى در اين آيه خداوند خود را از اين نسبتهاى مردم پاك شمرده است. در حالى كه اگر خود خالق كردار آنها بود، منزه شمردن و پاك دانستن خود از آن كردار معنى نداشت.

 

 

[سوره الأنعام (6): آيات 102 تا 105]

ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ فَاعْبُدُوهُ وَ هُوَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَكِيلٌ (102) لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ (103) قَدْ جاءَكُمْ بَصائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ عَمِيَ فَعَلَيْها وَ ما أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفِيظٍ (104) وَ كَذلِكَ نُصَرِّفُ الْآياتِ وَ لِيَقُولُوا دَرَسْتَ وَ لِنُبَيِّنَهُ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ (105)

[2]

ترجمه‏

اين است پروردگار شما كه جز او خدايى نيست. او خالق هر چيزى است. او را پرستش كنيد. او حافظ هر چيزى است. ديدگان او را نمى‏بينند و او ديدگان را مى‏بيند و او لطيف و آگاه است.

دلايلى روشن از جانب پروردگارتان آمد. هر كه بينا شود براى خودش هست و هر كه كور گردد، بزيان خودش هست. من مراقب اعمال شما نيستم. اينچنين آيات را بصورتهاى گونه‏گون بيان ميداريم. سرانجام آنها خواهند گفت: تو درس آموخته‏اى و ما آن را براى گروهى كه علم دارند، بيان مى‏كنيم.

 

 

بيان آيه 102- 103

لغت‏

وكيل: كسى كه وكيل بر چيزى است، يعنى حافظ آن است و آن را از ضررها حفظ مى‏كند با اينكه خداوند مالك اشياء است، در اينجا وكيل و حافظ اشياء خوانده شده است، زيرا ضرر و منفعت براى خداوند محال است و از اشياء استفاده مالكيت نمى‏كند، بنا بر اين گفته ميشود: او وكيل يعنى حافظ اشياء است. برخى گويند: وكيل يعنى كسى كه تدبير امور به او واگذار شده است. بهمين جهت است كه مؤمن توكل بخدا مى‏كند. يعنى امور خود را به او وا مى‏گذارد.

ادراك: در اصل به معناى رسيدن به كسى يا چيزى است. ادراك بصر. يعنى دريافت با چشم.

 

اعراب‏

خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ: خبر مبتداى محذوف يا صفت «ربكم».

 

مقصود

در اين آيه، بدنبال مطالبى كه در اثبات يگانگى خداوند گفته شد، ببندگان خاطر نشان مى‏كند كه خداوند پروردگارى است كه سزاوار طاعت و عبادت است و بآنها مى‏آموزد كه از راه افعال خدا بر وجودش استدلال كنند.

ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ فَاعْبُدُوهُ‏: كسى كه اين اشيا را آفريده و اين تدبيرات را براى شما مردم بكار برده، خالق و مالك و مدبر و سرور شماست. جز او خدايى نيست: اجسام و عوارض اجسام را او آفريده است. غير از او كسى بر اين كارها قادر نيست. بنا بر اين او را بپرستيد، زيرا سزاوار پرستش است.

وَ هُوَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَكِيلٌ‏: او حافظ و مدبر همه اشياء است.

لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ: چشم‏ها خدا را نمى‏بينند. اين جمله را اينطور تفسير مى‏كنيم، زيرا ادراك با چشم يعنى ديدن با آن. چنان كه ادراك بوسيله گوش يعنى شنيدن و ادراك با دهان يعنى چشيدن و ادراك با بينى يعنى بوييدن.

وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ: در حالى كه ديدگان مردم خدا را نمى‏بينند. خداوند مردم را مى‏نگرد. منظور اين است كه خداوند مى‏بيند و ديده نميشود. اين بزرگترين اختلاف ميان خدا و موجودات عالم خلقت است. آيه شريفه خداوند را مى‏ستايد به اينكه هيچكس او را نمى‏بيند و اينكه او همه را مى‏بيند. برخى از موجودات هم مى- بينند و هم ديده ميشوند. برخى فقط ديده ميشوند اما نمى‏بينند. خداوند به هيچ يك از اينها شباهت ندارد، زيرا در عين اينكه مى‏بيند، ديده نميشود. نظير اين ستايش:

در آيه ديگرى آمده است كه‏ «وَ هُوَ يُطْعِمُ وَ لا يُطْعَمُ» (همين سوره 14: او اطعام ميكند و اطعام نميشود.) در روايت است كه فضل بن سهل ذو الرياستين از امام هشتم ع در مورد مساله رؤيت كه ميان مردم مورد اختلاف بود، سؤال كرد، حضرت فرمود: هر كس خدا را بر- خلاف آنچه خودش را توصيف كرده، وصف كند، بزرگترين دروغ را بخدا بسته است؟

«لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ»: منظور از ابصار، ديدگان سر نيست، بلكه ديدگان قلب است يعنى او برتر از خيال و گمان و قياس و وهم است. در وهم كسى نمى‏گنجد و بچگونگى وجودش پى برده نميشود.

وَ هُوَ اللَّطِيفُ‏: درباره معناى لطيف چند وجه گفته ‏اند:

1- اين كلمه از «لاطف» و صيغه مبالغه است. يعنى بوسيله ريزش نعمتها بمردم لطف مى‏كند.

2- يعنى تدبيرش لطيف است.

3- او صاحب لطف است، زيرا نعمتهاى بسيار خود را كم مى‏شمارد و عبادات ناچيز مردم را زياد مى‏شمارد.

ترجمه تفسير مجمع البيان، ج‏8، ص: 214

4- او صاحب لطف است، كه اگر او را بخوانى ترا پاسخ ميدهد و اگر كوى او را قصد كنى، ترا ماوى ميدهد و اگر او را دوست بدارى ترا بخود نزديك ميكند و اگر او را اطاعت كنى، ترا پاداش ميدهد و اگر او را معصيت كنى، ترا عفو مى‏كند و اگر از او اعراض كنى، ترا ميخواند و اگر بدو روى آورى، ترا هدايت مى‏كند.

5- يعنى: كسى را كه وظيفه خود را بطور كامل انجام دهد، پاداش ميدهد و كسى را كه خطا و جفا كند، عفو مى‏كند.

6- يعنى: كسى را كه باو مباهات كند، عزت مى‏بخشد و كسى را كه بدرگاهش اظهار نياز كند، بى‏نياز مى‏سازد.

7- يعنى: بخشش او خير و منع او ذخيره است.

الْخَبِيرُ: او بمصالح بندگان داناست. آنها را طبق همان مصالح تدبير مى‏كند و بكردارشان پاداش مى‏دهد.

 

 

بيان آيه 104- 105

قرائت‏

ابن كثير و ابو عمر «دارست» و ابن عامر و يعقوب و سهل «درست» بفتح سين و سكون تاء و ديگران بسكون سين و فتح تاء قرائت اول، يعنى تو با اهل كتاب مذاكره و گفتگو كرده و از آنها چيزهايى آموخته‏اى. مؤيد اين قرائت، اين آيه است:

وَ أَعانَهُ عَلَيْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ» (فرقان 4: قوم ديگرى وى را بر قرآن يارى كرده‏اند) قرائت دوم، يعنى: براى اينكه نگويند اين مطالب، اخبار گذشتگان است و كهنه شده و كسى نيست كه آنها را بداند و تكذيب يا تصديق كند. قرائت سوم، خطاب به پيامبر اسلام است. يعنى: از يهود فرا گرفته‏اى. لام بنا بر قرائت اول و سوم لام عاقبت است يعنى ما آيات را براى تو بصورت‏هاى گوناگون بيان مى‏كنيم و سرانجام آنها خواهند گفت كه با اهل كتاب مذاكره كرده‏اى يا از آنها آموخته‏اى. اما بنا بر قرائت دوم، لام بمعناى كراهيت است. يعنى براى اينكه نگويند: اخبار آن كهنه شده است.

 

لغت‏

بصائر: اين كلمه جمع بصيرت است. يعنى دلالتها و راهنمايى را كه بوسيله آنها اشيا بخوبى ديده شوند. ازهرى گويد: بصيرت، اعتقادى است كه از راه تحقيق در قلب انسان پيدا ميشود.[3] درس: اصل اين كلمه به معناى ادامه خواندن است. دروس يعنى محو شدن اثر.

 

 

اعراب‏

كذلك: كاف در محل نصب و صفت مصدر است. يعنى «تصريفا مثل ذلك التصريف».

وَ لِيَقُولُوا: عطف بر محذوف. يعنى «ليجحدوا و ليقولوا».

 

 

مقصود

در اين آيات، بيان مى‏كند كه با روشن شدن حق بوسيله دلائل محكم، ديگر جاى عذر براى كسى باقى نمانده است. مى‏فرمايد:

قَدْ جاءَكُمْ بَصائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ‏: هان اى مردم، دلايلى آشكار و روشن از جانب پروردگار براى شما آورده شده است تا هدايت را از ضلالت تميز دهيد و حق را از باطل جدا كنيد. اينكه مى‏گويد: دلايل آشكار بسوى شما آمد، بمنظور عظمت بخشيدن بآن است. چنان كه گويند: عافيت آمد و بيمارى رفت و خوشبختى فرا رسيد.

فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ عَمِيَ فَعَلَيْها: هر كس درباره اين دلايل بينديشد و تحصيل يقين كند، منفعت آن نصيب خودش مى‏شود و هر كس درباره آنها نينديشد و خود را بجهل و كور دلى مبتلا سازد، زيان آن دامنگير خودش ميشود. در اينجا دانش را ديدن و جهل را كورى خوانده است و اين استعمال مجازى است.

از اين آيه بر مى‏آيد كه مردم در كارهاى خود مجبور نيستند بلكه مختارند.

سپس دستور ميدهد كه بآنها بگويد:

وَ ما أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفِيظٍ: من مراقب اعمال شما نيستم. زجاج گويد: شما را مثل كسى كه نگهبان و مراقب شماست بر ايمان مجبور نخواهم كرد. اين مطلب را هنگامى مامور بود، بگويد كه فرمان جنگ صادر نشده بود. اما همين كه فرمان جنگ صادر شد، با سيطره و قدرت، مخالفان را سركوفت داد.

وَ كَذلِكَ نُصَرِّفُ الْآياتِ‏: همانطورى كه آن آيات را بصورتهاى مختلف بيان داشتيم، اين آيات را نيز بيان مى‏كنيم. زجاج گويد:

تصريف آيات يعنى بيان مقصود در معانى پى در پى براى كامل شدن فايده.

وَ لِيَقُولُوا دَرَسْتَ‏: زجاج گويد: اين لام را اهل لغت «لام صيرورة» مى- خوانند. يعنى، سببى كه آنها را وادار مى‏كند كه بگويند پيش اهل كتاب درس خوانده‏اى يا با آنها مذاكره كرده‏اى، تلاوت اين آيات است. حسن و مجاهد و سدّى و ابن عباس نيز اين معنى را پذيرفته‏اند.

وَ لِنُبَيِّنَهُ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ‏: بيان اين آيات سبب خواهد شد كه علماى صاحب عقل و انديشه، از اين آيات، پى به حقيقت ميبرند و واقع را مى‏شناسند. علت اينكه اين گروه خاص را نام ميبرد، اين است كه اينها فقط از آيات الهى استفاده مى‏كند.

 

 

[سوره الأنعام (6): آيات 106 تا 108]

اتَّبِعْ ما أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ (106) وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ ما أَشْرَكُوا وَ ما جَعَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً وَ ما أَنْتَ عَلَيْهِمْ بِوَكِيلٍ (107) وَ لا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَيَسُبُّوا اللَّهَ عَدْواً بِغَيْرِ عِلْمٍ كَذلِكَ زَيَّنَّا لِكُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ إِلى‏ رَبِّهِمْ مَرْجِعُهُمْ فَيُنَبِّئُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ (108)

[4]

ترجمه‏

از آنچه از جانب پروردگارت بتو وحى شده پيروى كن كه جز او خدايى نيست و از مشركين روى گردان باش. اگر خدا ميخواست آنها مشرك نمى‏شدند. ما ترا مراقب ايشان نكرده‏ايم و تو وكيل ايشان نيستى.

آنهايى را كه جز خدا مى‏خوانند، نكوهش نكنيد كه آنها به ستم و جهالت خدا را نكوهش مى‏كنند. همچنين عمل هر امتى را برايش زينت داده‏ايم. آن گاه بازگشت آنها بسوى خداى ايشان است و آنها را بكارهايى كه كرده‏اند، آگاه مى‏سازد.

 

 

بيان آيه 106- 107

لغت‏

اتباع: پيروى از ديگرى. پيامبر خدا بدستور وحى عمل مى‏كرد «متبع» بود.

وحى: القاى معنى بدل بطورى كه بر ديگران مخفى باشد.

اعراض: گردانيدن روى. شاعر گويد:

و اعرضت اليمامة و اشمخرت‏ كأسياف بايدى مصلتينا

يعنى: يمامه آشكار شد و سر برافراشت، همچون شمشيرهايى كه در دست افراد حمله‏ ور باشند.

 

مقصود

در اينجا خداوند پيامبر خود را امر مى‏كند كه از وحى پيروى كند. مى‏فرمايد:

اتَّبِعْ ما أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ: اى پيامبر ما. از آنچه از جانب پروردگارت بتو وحى ميشود، پيروى كن كه خدايى جز او نيست. جمله‏ «لا إِلهَ إِلَّا هُوَ» را يك بار ديگر تكرار ميكند، زيرا منظور اين است كه پيامبر مردم را بيگانگى خدا دعوت كند. اين معنى از حسن است. برخى گويند: يعنى از آنچه درباره يگانگى خدا بتو وحى شده است، پيروى كن.

وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ‏: و از مشركين اعراض كن. ابن عباس گويد: اين آيه بوسيله آيه فرمان جنگ نسخ شده است. برخى گويند: يعنى آنها را ترك كن و با آنها نياميز. نه اينكه از دعوت آنها خوددارى كن. اين حكم هميشه ثابت است.

وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ ما أَشْرَكُوا: اگر خداوند بخواهد آنها را بر ترك شرك اجبار كند، آنها را از شرك باز مى‏ دارد. لكن اين كار را نمى‏ كند، زيرا اجبار با تكليف‏ نمى‏ سازد. آنها را دعوت مى‏ كند كه از روى اختيار، شرك را ترك كنند تا مستحق ثواب و ستايش گردند. آنها باين كار علاقه‏اى نشان ندادند و بر شرك خود باقى ماندند. در تفسير اهل بيت ع است كه: اگر خداوند خواسته بود آنها را مؤمن و معصوم گرداند و جلو معصيت آنها را بگيرد، احتياجى بخلق بهشت و دوزخ نداشت. بلكه آنها را امر و نهى و آزمايش كرد و بآنها قدرت و اختيار بخشيد، تا سزاوار پاداش كيفر باشند.

وَ ما جَعَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً وَ ما أَنْتَ عَلَيْهِمْ بِوَكِيلٍ‏: ما ترا مراقب اعمال آنها نكرده‏ايم و تو بر آنها موكل نيستى آنچه در خور شأن تو هست، رسالت و ابلاغ دستورات ماست. اما حساب مردم با ماست. در اينجا ميان دو كلمه وكيل و حفيظ جمع كرده است، زيرا معناى آنها فرق دارد. حافظ شي‏ء يعنى مراقبى كه او را از بدى حفظ مى‏كند و وكيل شي‏ء يعنى كسى كه در صدد جلب نيكى براى آن است.

 

 

بيان آيه 108

قرائت‏

عدوا: اين كلمه بهمين صورت كه در متن است، قرائت بيشتر قراء است لكن يعقوب و برخى بضم عين و دال و تشديد واو خوانده‏اند. هر دو كلمه به معناى ظلم و تعدى است. اين كلمه حال است.

 

لغت‏

سب: بدگويى. اين كلمه از سبب است. زيرا شخصى كه بدگويى مى‏كند، سبب بدگويى ديگران ميشود. شاعر گويد:

لا تسبننى فلست بسبى‏ ان سبى من الرجال الكريم‏

يعنى: مرا سب مكن كه تو لايق اين سب من نيستى. مردان بزرگ لايق سب من هستند.

 

 

شان نزول‏

ابن عباس گويد: وقتى آيه‏ «إِنَّكُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ …» (انبياء 98: شما و بتهاى شما هيزم جهنم هستيد) نازل شد، مشركين به پيامبر اسلام گفتند: اگر از سب خدايان ما خوددارى نكنى، خدايت را هجو مى‏كنيم. بدينجهت اين آيه نازل شد.

قتاده گويد: مسلمانان خدايان كفار را بدگويى مى‏كردند. خداوند در اين آيه آنها را از اينكار نهى كرد تا آن قوم نادان خدا را بدگويى نكنند.

 

 

مقصود

در اين آيه به مؤمنين دستور مى‏دهد كه به بتها بد نگويند، زيرا خلاف مصلحت است. مى‏فرمايد:

وَ لا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ‏: شما وظيفه داريد كه كفار را با منطق و دليل دعوت به اسلام كنيد، اما اگر براى انجام اين وظيفه، زبان به بدگويى بتهاى ايشان بگشاييد، حربه منطق و دليل را از كف داده‏ايد.

فَيَسُبُّوا اللَّهَ عَدْواً بِغَيْرِ عِلْمٍ‏: و سبب مى‏شويد كه آنها از راه ستم و جهالت، زبان به بدگويى خداوند بگشايند. در برابر اين رفتار زشت، شما قدرت نداريد كه آنها را سركوفت دهيد، زيرا خانه، خانه آنهاست و هنوز اجازه جنگ به شما داده نشده است.

اينكه مى‏گويد: «مِنْ دُونِ اللَّهِ» بخاطر اين است كه آنها بتها را خداى خود مى‏دانستند.

از اين آيه بر مى‏آيد كه نمى‏توان كارى كرد كه باعث معصيت ديگران گردد. از امام صادق ع درباره فرمايش پيغمبر كه مى‏فرمايد: شرك از صداى مورچه بر روى سنگ سياه در شب ظلمانى مخفى‏تر است، سؤال كردند. فرمود: مؤمنين بتها را نكوهش مى‏كردند. مشركين هم واكنش نشان داده، معبود مؤمنين را نكوهش مى‏كردند.

خداوند آنها را از اين كار منع كرد، تا كفار خداى مومنين را نكوهش نكنند، زيرا مؤمنين با اين كار خود بطور ناخودآگاه گرفتار شرك مى‏شدند.

كَذلِكَ زَيَّنَّا لِكُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ‏: درباره تفسير اين جمله اقوالى است: 1- حسن و جبائى گويند: يعنى همانطورى كه شما را با زبان خوش بسوى خدا دعوت و از نكوهش خدايان شما خوددارى مى‏كنيم و مؤمنين را از كارى كه باعث تنفر شما شود، منع كرده‏ايم نسبت بگذشتگان نيز همين كار را كرديم. پس منظور اين است كه كارهايى كه اين امت بايد انجام دهد، بايد آراسته و پسنديده باشد. بديهى است كه مى‏توان كارى را كه كسى بايد انجام دهد، كار او ناميد. چنان كه پدرى به پسر خود مى‏گويد: كار تو اين است. يعنى: اين كارى است كه تو بايد انجام دهى.

2- يعنى: براى هر قومى عملش را در نظرش آراسته ‏ايم، زيرا مطابق ميل و طبيعت آنهاست. لكن در عين حال حق را به آنها شناسانده ‏ايم تا آن را انجام دهند و از باطل بپرهيزند.

3- يعنى: ثواب عمل را براى آنها بيان كرده و بدينوسيله خود عمل را در نظرشان‏ آراسته‏ ايم. چنان كه مى‏فرمايد: «وَ لكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمانَ وَ زَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ وَ كَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْيانَ» (حجرات 7) يعنى ايمان را به وسيله ذكر ثواب و مدح مؤمن، محبوب شما ساخته و آن را در دلهاى شما آراسته و كفر را بوسيله ذكر كيفر آن و مذمت كافر در نظر شما ناپسند جلوه داده است. مقصود اين نيست كه خداوند عمل كافران را در نظرشان آرايش داده است، زيرا اين كار با دعوت آنها بنيكى ناسازگار است. خداوند هرگز كسى را به معصيت نمى‏خواند. بلكه مردم را از معصيت نهى مى‏كند و معصيت را مورد نكوهش قرار مى‏دهد. چنان كه مى‏فرمايد: «فَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ» (نحل 63: شيطان كارهايشان را براى آنها آرايش مى‏دهد) بدون خلاف، آنچه شيطان در نظر مردم آرايش مى‏دهد) كفر و معصيت است. از اينجا استفاده ميشود كه در آيه شريفه، منظور زينت دادن كارهاى نيك است.

ثُمَّ إِلى‏ رَبِّهِمْ مَرْجِعُهُمْ فَيُنَبِّئُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ‏: سرانجام بازگشت آنها بسوى خداست و خدا آنها را از نيكى و بدى كارهايشان آگاه خواهد كرد.

خداوند در اين آيه، مؤمنين را از نكوهش بتها نهى كرد تا آنها هم ذات بيچون پروردگار عالم را مورد نكوهش قرار ندهند. هر گاه كارى كه سبب نكوهش خدا شود مطلوب خدا نيست، بطريق اولى نكوهش خويش را نمى‏پسندد و مطلوبش نيست و هر گاه نكوهش بتها را كه سبب زيادى كفر كافران ميشود، مطلوب خدا نيست، خود كفر بطريق اولى مطلوب او نيست. اينها دلايلى است بر ردّ عقيده جبريان.

 

 

[سوره الأنعام (6): آيات 109 تا 111]

وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمانِهِمْ لَئِنْ جاءَتْهُمْ آيَةٌ لَيُؤْمِنُنَّ بِها قُلْ إِنَّمَا الْآياتُ عِنْدَ اللَّهِ وَ ما يُشْعِرُكُمْ أَنَّها إِذا جاءَتْ لا يُؤْمِنُونَ (109) وَ نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَ أَبْصارَهُمْ كَما لَمْ يُؤْمِنُوا بِهِ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ نَذَرُهُمْ فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ (110) وَ لَوْ أَنَّنا نَزَّلْنا إِلَيْهِمُ الْمَلائِكَةَ وَ كَلَّمَهُمُ الْمَوْتى‏ وَ حَشَرْنا عَلَيْهِمْ كُلَّ شَيْ‏ءٍ قُبُلاً ما كانُوا لِيُؤْمِنُوا إِلاَّ أَنْ يَشاءَ اللَّهُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ يَجْهَلُونَ (111)

[5][6]

ترجمه‏

بخداوند سوگندهاى مؤكد خورده‏اند كه اگر معجزه‏اى سوى آنها بيايد، بآن ايمان خواهند آورد. بگو معجزه‏ها فقط پيش خدا هستند. شما چه مى‏دانيد كه هر گاه معجزه‏اى بيايد، ايمان نمى‏آورند؟ دلها و ديده‏هاى ايشان را ديگرگون مى‏كنيم. چنان كه نخستين بار ايمان نياوردند و در طغيانشان آنها را وا مى‏گذاريم تا سرگردان بمانند.

اگر فرشتگان را بسوى آنها مى‏فرستاديم و مردگان را با آنها به تكلم واميداشتيم و هر چيزى را دسته دسته بر آنها محشور مى‏كرديم، ايمان نمى‏آوردند، مگر اينكه خدا بخواهد. لكن بيشتر آنها نميدانند.

 

 

بيان آيه 109- 110

قرائت‏

انها: ابن كثير و بصريان و ابو بكر از عاصم و نصير از كسايى و خلف به كسر همزه و ديگران بفتح همزه قرائت كرده‏اند.

ابو على گويد: «ما» كلمه استفهام و فاعل «يشعر» ضميرى است كه به «ما» برميگردد. كسانى كه «انها» را به كسر خوانده‏اند بنا بر استيناف است و كسانى كه بفتح خوانده‏اند بنا بر اين است كه «يشعركم» به معناى «يدريكم» باشد كه هم بحرف جر متعدى ميشود و هم بدون جر. در صورت دوم «انها» محلا منصوب و در صورت اول يا محلا مجرور يا منصوب است. در هر صورت، طبق اين قرائت، آيه را دو جور مى‏توان معنى كرد: 1- «ان» به معناى «لعل» است. چنان كه شاعر گويد:

أ عاذل ما يدريك ان منيتى‏ الى ساعة فى اليوم او فى صحى الغد

يعنى: آيا آنچه كه ترا فهمانيده است، سرزنش كنم؟ شايد مرگ من همين امروز فرا رسد يا بامداد فردا.

بنا بر اين، يعنى چه چيز شما را مى‏فهماند؟ شايد وقتى بيايد ايمان نياورند.

چنان كه مى‏بينيم در قرآن كريم «لعل» بعد از علم آمده است. مثل: «وَ ما يُدْرِيكَ لَعَلَّهُ يَزَّكَّى» (عبس 3) 2- اينكه «لا» زايد باشد. يعنى: چه شما را مى‏فهماند كه وقتى بيايد، ايمان مى‏آورند؟ در شعر زير ممكن است «لا» را زايد و غير زايد دانست‏

ابى جوده لا البخل و استعجلت به‏ نعم من فتى لا يمنع الجوع قاتله‏

يعنى: او جوانمردى است كه از بخل امتناع مى‏كند و بيدرنگ پاسخ مثبت مى‏دهد و قاتل خود را محروم نميكند. در اين شعر اگر «البخل» را نصب بخوانيم‏ «لا» زايده و اگر به جر بخوانيم غير زايده است.

لا يؤمنون: ابن عامر و حمزه بتاء و ديگران به ياء خوانده‏اند. قرائت اول بنا بر انصراف از غيبت به خطاب است.

لغت‏

جهد: بفتح جيم مشقت و بقولى مبالغه و بضم جيم، طاقت. اين كلمه مفعول مطلق است، زيرا ايمان جمع «يمين» يعنى قسم است و قسم مصدر است و چيزى كه بمصدر اضافه شود، مصدر است.

شان نزول‏

قريش به پيامبر گفتند: تو مى‏گويى: موسى را عصايى بود كه به سنگ مى‏زد و دوازده چشمه از آن آشكار مى‏شد. تو مى‏گويى: عيسى مردگان را زنده ميكرد.

تو مى‏گويى: قوم ثمود را شترى بود. تو هم معجزه‏اى نظير آنها بياور، تا ترا تصديق كنيم.

در پاسخ فرمود: چه ميخواهيد براى شما بياورم؟ گفتند: كوه صفا را طلا كن و بعضى از مردگان ما را بدنيا برگردان تا از آنها سؤال كنيم كه تو بر حقى يا بر باطل؟

فرشتگان را بما نشان ده تا برسالت تو گواهى دهند. يا اينكه خدا و فرشتگان را دسته دسته نزد ما بياور.

پيامبر خدا فرمود: اگر بعضى از اين كارها را انجام دهم، مرا تصديق خواهيد كرد؟ گفتند: آرى، بخدا همه ما از تو پيروى خواهيم كرد.

مسلمانان از پيامبر درخواست كردند كه اين آيات را نازل كند تا آنها ايمان بياورند. پيامبر بپاى خاست و دعا كرد كه خداوند كوه صفا را طلا كند.

جبرئيل نازل شده، عرض كرد: اگر بخواهى صفا را طلا مى‏كنم. لكن اگر ايمان نياوردند، آنها را عذاب ميكنم. و اگر بخواهى آنها را بحال خود گذارم، تا هر كس كه اهل توبه است، توبه كند. پيامبر پيشنهاد دوم را پذيرفت و خداوند اين آيه را نازل كرد. اين مطلب از كلبى و محمد بن كعب قرظى است.

 

 

مقصود

اكنون خداوند حال كفارى كه آيات را درخواست ميكردند، بيان كرده، مى‏فرمايد:

وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمانِهِمْ لَئِنْ جاءَتْهُمْ آيَةٌ لَيُؤْمِنُنَّ بِها: آنها از روى جد و جهد، سوگند ياد كردند كه اگر يكى از آيات و معجزاتى كه درخواست كرده‏اند، نازل شود، ايمان خواهند آورد و بوعده خود وفا خواهند كرد.

قُلْ إِنَّمَا الْآياتُ عِنْدَ اللَّهِ‏: بآنها بگو: آيات و معجزات بدست خدا هستند.

او قادر است كه اگر بصلاح شما باشد، آنها را نازل كند.

وَ ما يُشْعِرُكُمْ أَنَّها إِذا جاءَتْ لا يُؤْمِنُونَ‏: مجاهد و ابن زيد گويند: خطاب به مشركين است. فراء و ديگران گويند: خطاب به مؤمنين است، زيرا گمان ميكردند كه اگر معجزه‏اى انجام گيرد، ايمان خواهند آورد، از اينرو فرمود: شما چه ميدانيد كه اگر معجزات نازل شوند، آنها ايمان خواهند آورد؟

وَ نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَ أَبْصارَهُمْ كَما لَمْ يُؤْمِنُوا بِهِ أَوَّلَ مَرَّةٍ: در اينجا خداوند اعلام مى‏كند كه به كيفر كردارشان دلها و ديدگان آنها را قلب مى‏كند. در اينكه چگونه قلب مى‏كند، دو قول است: 1- منظور اين است كه در جهنم بر شعله آتش و حرارت سنگريزه‏ها دلها و ديدگان آنها را قلب مى‏كنند و همانطورى كه در دنيا ايمان نياوردند در آنجا هم ايمان نمى‏آورند. اين قول از جبائى است. وى گويد: در اينجا خداوند بين صفت دنيا و آخرت ايشان جمع كرده است. چنان كه مى‏فرمايد: «وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ خاشِعَةٌ» يعنى صورتها در آخرت ترسانند «عامِلَةٌ ناصِبَةٌ» (غاشيه 2 و 3) يعنى در دنيا عمل كرده و رنج برده‏اند.

2- مقصود اين است كه دلها و ديدگان آنها را با حيرتى كه موجب اندوه و پريشانى آنها ميشود، قلب مى‏كنيم. طبق اين قول جمله‏ «كَما لَمْ يُؤْمِنُوا بِهِ أَوَّلَ مَرَّةٍ» گفته‏اند: متصل به سابق است. يعنى: آنها بخدا سوگند خوردند كه به آيات ايمان مى‏آورند. خداوند متعال دلها و ديده‏هاى آنها را قلب كرد و دانست كه در اين دلها و ديده‏ها غير از آن چيزى است كه آنها ادعا مى‏كنند. وقتى مى‏گويند: فلان كس اين مساله يا اين امر را قلب كرد، يعنى حقيقت آن را واقف بود ولى آن را وارونه كرد.

شما چه مى‏دانيد كه اگر اين معجزات نازل شود، ايمان خواهند آورد؟ همانطورى كه بار اول نيز به آياتى كه خدا نازل كرده بود، گذشتگان ايمان نياوردند. اين معنى از ابن عباس و مجاهد است.

باز از ابن عباس روايت شده است كه: يعنى اگر يك بار ديگر هم آنها را بدنيا بازگردانيم ايمان نخواهند آورد.

جبايى گويد: يعنى همانطورى كه در دنيا ايمان نياورده‏اند، در آخرت هم آنها را كيفر مى‏دهيم. ضمير «به» يا به قرآن و معجزات برمى‏گردد يا به پيامبر.

وَ نَذَرُهُمْ فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ‏: آنها را بحال خود مى‏گذاريم تا گرفتار سركشى خود باشند و در فرومايگى غوطه‏ور شوند و سرگردان بمانند.

حسين بن على مغربى گويد: «وَ نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَ أَبْصارَهُمْ» در ميان دو جمله، بصورت معترضه است. يعنى ما به اسرار دلها و خيانت چشمها آگاهيم. آنها را مى‏آزماييم و باطن آنها را بر خلاف ظاهرشان مى‏نگريم.

 

 

بيان آيه 111

قرائت‏

قبلا: ابن كثير و ابو عمرو و يعقوب در اينجا بدو ضمه و در كهف بكسر قاف و فتح باء خوانده‏اند. ابو جعفر در اينجا بكسر قاف و در سوره كهف بضم قاف خوانده است.

نافع و ابن عامر در هر دو سوره بكسر قاف خوانده‏اند. كوفيان در هر دو سوره بضم قاف خوانده‏اند. به نظر ابو زيد هر دو قرائت داراى يك معنى هستند. زيرا ممكن است جمع قبيل به معناى كفيل يا صنف و ممكن است به معناى روبرو بودن باشد.

 

 

لغت‏

حشر: راندن جمعى بسويى‏

 

مقصود

در اين آيه، درباره سركشى و ستيزه‏گرى و كفر آنها مى‏فرمايد:

وَ لَوْ أَنَّنا نَزَّلْنا إِلَيْهِمُ الْمَلائِكَةَ وَ كَلَّمَهُمُ الْمَوْتى‏ وَ حَشَرْنا عَلَيْهِمْ كُلَّ شَيْ‏ءٍ قُبُلًا ما كانُوا لِيُؤْمِنُوا: اگر فرشتگان را نازل كنيم كه آنها را بچشم بنگرند و برسالت پيامبر ما گواهى دهند و اگر مردگان را زنده كنيم تا به آنها درباره توحيد سخن گويند و برسالت جناب محمد ص گواهى دهند و اگر هر آيه‏اى يا هر چه كه ميخواهند نزد آنها جمع كنيم و روبروى آنها قرار دهيم، باز هم ايمان نخواهند آورد. اين معنى از ابن عباس و قتاده است. مقصود اين است كه آنها بر اثر شدت عناد و ترك فرمانبرى و اعتقاد بحق، كارشان بمرحله‏اى رسيده است كه حتى درباره مشاهدات خود- كه قابل ترديد نيستند شك مى‏كنند. چنان كه مى‏فرمايد: «وَ إِنْ يَرَوْا كِسْفاً مِنَ السَّماءِ ساقِطاً يَقُولُوا سَحابٌ مَرْكُومٌ» (طور 44) يعنى اگر قطعه‏هايى از آسمان را در حال سقوط بنگرند، گويند:

ابرى متراكم است! مجاهد گويد: «قبل» يعنى دسته دسته. اين معنى در صورتى است‏ كه «قبيل» به معناى صنف و دسته باشد. اين اعجاز، كه همه چيز را در يك جا جمع كند و دسته دسته در برابر آنها قرار دهد، از اينرو شگفت انگيز است كه در عرف، معمول نيست كه همه چيزها يك جا جمع شوند. فراء گويد: «قبل» يعنى كفيل‏ها. اما اين معنى بعيد است. زيرا آنها هر گاه به نازل شدن فرشتگان و تكلم مردگان ايمان نياورند، به كفالت آنها نيز ايمان نخواهند آورد. مگر اينكه منظور حشر همه موجودات باشد.

بديهى است كه در ميان موجودات، برخى هم نطق نمى‏كنند و اگر موجود غير ناطق، بكفالت خود نطق كند، خارق عادت است.

إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ‏: حسن گويد: يعنى در يك صورت آنها ايمان مى‏آورند و آن در صورتى است كه خداوند آنها را اجبار كند. از اهل بيت ع نيز همين معنى روايت شده است. مقصود اين است كه آنها هرگز به اختيار خود ايمان نمى‏آورند. مگر اينكه آنها را اجبار كنند.

وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ يَجْهَلُونَ‏: ولى بيشتر آنها نميدانند كه خداوند بر اينكار قادر است. برخى گويند: يعنى آنها نميدانند كه اگر هر گونه معجزه‏اى آورده شود، ايمان نخواهند آورد. برخى گويند: يعنى آنها بمصلحت خود جاهلند و چيزى ميخواهند كه فايده‏اى ندارد.

 

دلالت آيه‏

1- از اين آيه برمى‏آيد كه اگر خداوند ميدانست كه در فرستادن آيات و معجزات، تنبهى براى آنهاست و ايمان مى‏آورند، معجزات و آيات خود را نازل ميكرد، زيرا حكمت او چنين كارى را واجب مى‏كرد. اين مطلب از اينجا بدست مى‏آيد كه خداوند بيان مى‏فرمايد كه علت نفرستادن آيات و معجزات اين بود كه عالم به ايمان نياوردن آنها بوده است.

2- همچنين از اين آيه برمى‏آيد كه اراده خداوند، حادث است نه قديم. زيرا از استثناى‏ «إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ» اين مطلب استفاده ميشود. اگر اراده خداوند قديم بود، اين استثنا در اينجا موردى نداشت و صحيح نبود. چنان كه اگر مى‏گفت: آنها ايمان‏ نمى ‏آوردند، مگر اينكه خدا بداند يا مگر اينكه خدا قادر باشد، صحيح نبود، زيرا علم و قدرت قديم هستند و معنى ندارد كه بگوييم خداوند حالا يا بعد عالم يا قادر بشود.

پرسش با توجه به اينكه خداوند ايمان آنها را نخواسته و اراده نكرده است، چرا نگفت:

آنها ايمان نياوردند، زيرا وقتى خدا نخواهد، ايمان آوردن آنها تحقق پيدا نمى‏كند؟

پاسخ در اين صورت، ايمان آنها موقوف برخواست خداوند بود و ارزشى نداشت و فرستادن و نفرستادن آيات مساوى بود و بطور كلى براى آيات و معجزات، در ايمان آنها اثرى و نقشى نبود.

 

 

[سوره الأنعام (6): آيات 112 تا 113]

وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَياطِينَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلى‏ بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ ما فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَ ما يَفْتَرُونَ (112) وَ لِتَصْغى‏ إِلَيْهِ أَفْئِدَةُ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَ لِيَرْضَوْهُ وَ لِيَقْتَرِفُوا ما هُمْ مُقْتَرِفُونَ (113)

[7]

ترجمه‏

همچنين براى هر پيامبرى شيطانهاى انسانى و جنى را دشمن قرار داده‏ايم كه بيكديگر سخنان آراسته و فريبنده القاء مى‏كنند تا مردم را فريب دهند. اگر خدا مى‏خواست، آنها چنين كارى نميكردند. آنها را با نسبت‏هاى ناروايى كه مى‏دهند، واگذار. و براى اينكه دلهاى مردمى كه به آخرت ايمان ندارند، به آنها گوش دهند و بپسندند و آنچه ميخواهند بكنند.

 

 

بيان آيه 112- 113

قرائت‏

در قرائت غير مشهور «و لتصغى»، «و ليرضوه» «و ليقترفوا» بسكون لام و در قرائت مشهور بكسر لام قرائت شده است. علماى ادب گويند: ساكن كردن اين لام- كه لام جر است- كم است. آنچه ساكن كردن آن شايع است، لام امر است. مثل:

«ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَ لْيُوفُوا نُذُورَهُمْ وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ» (حج 29)

 

لغت‏

زخرف: تزيين شده. در حديث است كه‏

«انه لم يدخل الكعبة حتى امر بالزخرف فنحى»

يعنى پيامبر خدا داخل كعبه نشد، تا دستور داد، نقش‏ها و تصويراتى كه كعبه را به آنها زينت داده بودند، از آن دور ساختند. برخى گفته‏اند:

مقصود از «زخرف» طلاست.

غرور: چيزى كه ظاهر آن خوش آيند و باطن آن ناخوش آيند باشد. شيطان از اين جهت غرور است كه انسان را بظواهر فريبنده سرگرم و او را از عاقبت بد غافل مى‏كند. بيع غرر، معامله است كه مورد اطمينان نباشد.

تصغى: گوش دهد. مصدر آن «صغو» يعنى گوش دادن. «اصغاء» نيز بهمين معنى است: شاعر گويد:

ترى السفيه به عن كل محكمة زيغ و فيه الى التشبيه اصغاء

يعنى: مى‏بينى كه آدم سفيه، از آيات محكم منحرف و بآيات متشابه گوش مى‏كند. در حديث است كه:

«كان رسول اللَّه يصغى الاناء للهر»

يعنى پيامبر خدا ظرف را براى گربه كج مى‏كرد كه آب بنوشد. بنا بر اين اصل اين كلمه بمعناى مايل ساختن است كه گوش را هم بطرف سخن مايل ميكنند.

اقتراف: گناه كردن.

 

اعراب‏

عدوا: مفعول و بمعناى اعداد و شياطين بدل آن. يا اينكه در اصل خبر بوده و حالا مفعول دوم و شياطين مفعول اول است.

غرورا: مفعول مطلق. زيرا سخن آراسته و شيوا گفتن، فريفتن و غرور است.

برخى گفته‏اند مفعول له و برخى گفته‏اند بدل است.

 

 

مقصود

اكنون خداوند درباره سرگذشت انبياى گذشته و رفتارى كه دشمنان با آنها داشته‏اند، بمنظور تسليت پيامبر مى‏فرمايد: وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَياطِينَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِ‏: همانطورى كه شيطانهاى انسانى و جنى با تو دشمنى ميكنند، براى پيامبران پيش از تو و امتهايشان نيز دشمنانى قرار داديم. درباره معناى قرار دادن دشمن چند وجه است:

1- همانطورى ترا مامور كرده‏ايم كه با قوم مشرك خويش دشمنى كنى، پيامبران گذشته را نيز مامور كرده بوديم كه با دشمنان انسانى و جنى خود دشمنى كنند. بديهى است كه هر گاه خداوند پيامبر خود را بدشمنى با مردمى مامور كند، در حقيقت، آنها را دشمن وى كرده است. مثلا فرمانده لشكر بيكى از قهرمانان سپاه خود ميگويد:

فلان كس را در مبارزه، همدوش تو ساخته‏ام. يعنى دستور داده‏ام كه با او مبارزه كنى.

بنا بر اين وى را همدوش اين قهرمان قرار داده است.

2- يعنى: حكم كرده و خبر داده‏ايم كه آنها دشمن هستند. تا با آنها معامله دشمنى كنيد. از آنها احتياط كنيد و شرشان را از خود دور سازيد- مثل اينكه گفته شود: قاضى فلانى را عادل و فلانى را فاسق گردانيد. يعنى: حكم كرد و خبر داد كه اولى عادل و دومى فاسق است.

3- مقصود اين است كه آنها را بحال خود گذاشتيم تا اگر ميخواهند، دشمنى كنند. دشمنى آنها با پيامبران از روى اجبار ما نبود، زيرا اجبار با تكليف ناسازگار است.

4- خداوند بسوى آنها پيامبران را فرستاد و آنها را امر كرد كه بدعوت ايمان و اسلام پردازند و از پرستش بتها نهى كنند. اينها سبب تحريك و دشمنى مردم شد.

بنا بر اين منشأ اصلى پيدايش عداوت آنها خداوند است كه پيامبران را فرستاده. اما خداوند سبب بعيد است نه سبب قريب. نظير اين مطلب، از زبان نوح آمده است كه:

«فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعائِي إِلَّا فِراراً» (نوح 6: دعوت من جز بر فرار آنها نيفزود.) حسن و قتاده و مجاهد گويند: منظور از «شياطين جن و انس» كافران اين دو فرقه است. سدّى و عكرمه گويند: شيطانهاى انسانى كسانى بودند كه مردم را گمراه ميكردند و شيطانهاى جنى از نسل ابليس هستند.

در تفسير كلبى از ابن عباس نقل شده است كه: ابليس لشكر خود را بدو دسته تقسيم كرده است. دسته‏اى را بسوى انسانها و دسته‏اى را بسوى جنيان فرستاده است.

اين شيطانها- كه مامور انسانها و جنيان هستند- دشمنان پيامبران و مؤمنين هستند.

هر گاه يكديگر را ملاقات مى‏كنند، مى‏گويند: من فلان كس را اينطور گمراه كردم، تو هم فلان كس را همين طور گمراه كن و بدينترتيب از يكديگر براى گمراه كردن انسانها و جنيان الهام مى‏گيرند. از امام باقر ع روايت شده است كه: شيطانها يكديگر را ملاقات مى‏كنند و راه گمراه كردن خلق را بيكديگر نشان مى‏دهند و از يكديگر مى‏آموزند.

يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلى‏ بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً: آنها در باطن سخنان آراسته و گمراه كننده‏اى كه ظاهرى دلفريب و باطنى تو خالى دارند، بيكديگر القاء مى‏كنند و بوسيله آنها مردم را مى‏فريبند.

وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ ما فَعَلُوهُ‏: اگر خداوند خواسته بود جلو آنها را بگيرد و آنها را اجباراً منع كند، قدرت داشت و آنها را منع ميكرد. لكن آنها را بر ترك آن مجبور نكرد تا تكليف باقى بماند و افراد مكلف در معرض امتحان قرار گيرند. برخى گويند:

منظور اين است كه اگر خدا ميخواست، بوسيله فرستادن عذاب يا معجزه‏اى آنها را خاضع و زبون ميكرد و از گمراه كردن مردم باز مى‏داشت.

فَذَرْهُمْ وَ ما يَفْتَرُونَ‏: آنها را واگذار تا هم چنان نسبت دروغ بدهند. سرانجام آنها را كيفر خواهيم داد. مقصود اين است كه پيامبرى براى جلوگيرى آنها متوسل به زور و تهديد نشود. چنان كه مى‏فرمايد: «اعْمَلُوا ما شِئْتُمْ» (فصلت 40: هر چه ميخواهيد بكنيد) اين امر نه براى استحباب است، نه براى وجوب. بلكه براى تهديد است.

وَ لِتَصْغى‏ إِلَيْهِ أَفْئِدَةُ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ: آنها سخنان فريبنده را بيكديگر القا مى‏كنند، براى اينكه دلهاى مردمى كه به آخرت ايمان ندارند به آن مايل شوند.

وَ لِيَرْضَوْهُ وَ لِيَقْتَرِفُوا ما هُمْ مُقْتَرِفُونَ‏: و براى اينكه آنها اين سخنان را بپسندند و گناهانى را كه در راه دشمنى پيامبر و مؤمنين كسب مى‏كنند، متحمل شوند.

اين معنى از ابن عباس و سدّى است.[8]

 

 

[سوره الأنعام (6): آيات 114 تا 115]

أَ فَغَيْرَ اللَّهِ أَبْتَغِي حَكَماً وَ هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ إِلَيْكُمُ الْكِتابَ مُفَصَّلاً وَ الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْلَمُونَ أَنَّهُ مُنَزَّلٌ مِنْ رَبِّكَ بِالْحَقِّ فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِينَ (114) وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقاً وَ عَدْلاً لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ (115)

[9]

ترجمه‏

آيا جز خدا را براى حكم، بجويم؟! اوست كه كتاب را بتفصيل بسوى شما فرستاده و آنها كه كتاب را بر آنها نازل كرده‏ايم، دانند كه قرآن به حق از جانب پروردگارت نازل شده است. بنا بر اين از شك كنندگان مباش.

سخن پروردگارت براستى و عدالت تمام شد و براى كلمات او تغيير دهنده‏اى نيست. او شنوا و داناست.

 

 

بيان آيه 114

قرائت‏

منزل: ابن عامر و حفص اين كلمه را بتشديد و ديگران بدون تشديد خوانده‏اند.

باب افعال و تفعيل اين ماده در قرآن آمده و بنا بر اين هر دو صحيح است.

مقصود

اكنون خداوند پيامبر خود را امر ميكند كه باين كفار چنين بگويد:

أَ فَغَيْرَ اللَّهِ أَبْتَغِي حَكَماً: آيا حاكمى جز خدا بجويم؟ حكم و حاكم يكى است.

لكن حكم ستاينده‏تر است، زيرا حكم يعنى كسى كه سزاوار است حكم را نزد او ببرند و او بناحق حكم نمى‏كند. لكن حاكم ممكن است بنا حق حكم كند. مقصود اين است كه: آيا سزاوار است كه كسى از حكم خدا اعراض كند يا حكم ديگرى را در رديف حكم خدا قرار دهد؟! وَ هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ إِلَيْكُمُ الْكِتابَ مُفَصَّلًا: خدا كسى است كه قرآن را بسوى شما فرستاد و همه نيازمنديهاى شما را بتفصيل در آن بيان داشت. يا اينكه يعنى: ميان راست و دروغ در آن جدا كرد. حسن گويد: يعنى حلال را از حرام و كفر را از ايمان جدا گردانيد. تفصيل يعنى آشكار ساختن معنى بطورى كه از اشتباه و آميختگى و اجمال دور باشد و الفاظ از بيان مقصود نارسا نباشد.

وَ الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْلَمُونَ أَنَّهُ مُنَزَّلٌ مِنْ رَبِّكَ بِالْحَقِ‏: مؤمنين اهل كتاب يعنى پيروان تورات و انجيل ميدانند كه قرآن با بيان حق از جانب پروردگارت نازل شده و تمام مطالب آن صحيح و بجاست. ترغيب و تهديد و داستانها و ضرب المثلهاى قرآن همه درست و اساسى و بجا هستند. برخى گويند: منظور از «بالحق» اين است كه آنها بوسيله برهانى كه قبلا در اختيار آنها قرار گرفته است، پى برده‏اند كه قرآن‏ كتاب خداست. گفتيم منظور از آنان كه كتاب بر آنها نازل شده، اهل كتاب است. لكن برخى گفته‏اند منظور از كتاب قرآن و منظور از آنها كه قرآن بر آنها نازل شده، بزرگان اصحاب و جنگاوران بدر است.

فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِينَ‏: اين خطاب به پيامبر و مقصود امت است. برخى گويند: خطاب به مخاطب است. يعنى: تو اى پيامبر يا تو اى شنونده، از شك كنندگان مباش. برخى گويند: اين خطاب، تنها متوجه پيامبر و منظور اين است كه بر يقين و آرامش قلبى او افزوده شود. چنان كه مى‏فرمايد: «فَلا يَكُنْ فِي صَدْرِكَ حَرَجٌ مِنْهُ» (اعراف 7: بايد در سينه تو از آن تنگى نباشد). اين قول از ابو مسلم است.

 

 

بيان آيه 115

قرائت‏

عراقيان بجز ابو عمرو «كلمة ربك» و ديگران «كلمات ربك» خوانده‏اند.

قرائت اول براى اين كه مقصود از «كلمه» كثرت است و از جمع بستن آن بى‏نيازيم.

مى‏گويند: زهير در كلمه خود- يعنى در قصيده خود- چنين گفت. وجه قرائت دوم هم روشن است، زيرا در معنى جمع است.

 

 

لغت‏

تبديل: گذاشتن چيزى بجاى چيزى.

صدق: خبرى است كه مطابق واقع باشد.

عدل: ضد ستم. برخى گويند: كارهاى خدا همه عدل است. برخى گويند:

كارهايى كه با بندگان مى‏كند، عدل است.

 

 

اعراب‏

صِدْقاً وَ عَدْلًا: تميز. برخى گويند: حال به تقدير «صادقة و عادلة».

 

مقصود

اكنون خداوند ببيان صفت كتابى كه نازل كرده است، پرداخته، مى‏فرمايد:

وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ‏: قتاده و ديگران گويند: يعنى قرآن مجيد بطورى كامل است كه كسى نمى‏تواند چيزى بر آن بيفزايد يا از آن كم كند. برخى گفته‏اند: يعنى قرآن تدريجاً نازل شده تا بمقتضاى حكمت، كامل شده است. ابو مسلم گويد: كلمه، يعنى دين خدا. چنان كه مى‏فرمايد: «وَ كَلِمَةُ اللَّهِ هِيَ الْعُلْيا» (توبه 40: دين خدا برتر است) برخى گويند: منظور از كلمه، حجت خداست بر مردم.

صِدْقاً وَ عَدْلًا: آنچه در قرآن آمده، راست و عادلانه است. اخبار آن عارى‏ از كذب و امر و نهى و حكم و اباحه و منع آن عارى از جور است.

لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ‏: قتاده گويد: يعنى كسى نمى‏تواند احكام خدا را تغيير دهد، زيرا اگر چه گاهى الفاظ را تغيير داده‏اند و مثل اهل كتاب تورات و انجيل را تحريف كرده‏اند، اما اينها قابل توجه نيست و حكم خدا تغيير نكرده است. وى گويد: گاهى كلمه بمعناى حكم ميآيد. مثل: «وَ كَذلِكَ حَقَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ» (يونس 33:) يعنى حكم خدا يا كيفر خدا محقق شد. پيامبر اكرم درباره زنان فرمود: «آنها مزرعه هايى هستند كه به كلمه خدا- يعنى حكم خدا- حلالشان كرده‏ايد.» برخى گويند: مقصود اين است كه قرآن از كم و زياد شدن محفوظ است. بنا بر اين تغييرى در آن راه نمى‏يابد، زيرا خداوند در آيه‏ ( «إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» (حجر 9) ضامن شده است كه آن را حفظ كند. مقصود از كلمه، احكام است، چنان كه در «وَ صَدَّقَتْ بِكَلِماتِ رَبِّها» (تحريم 12) مقصود احكام است، زيرا احكام قابل نسخ و تبديلند.

وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ‏: خداوند گفتار شما را مى‏شنود و بباطن شما آگاه است.

 

 

[سوره الأنعام (6): آيات 116 تا 117]

وَ إِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِي الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاَّ يَخْرُصُونَ (116) إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ مَنْ يَضِلُّ عَنْ سَبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ (117)

[10]

ترجمه‏

اگر از بيشتر كسانى كه در روى زمين هستند، پيروى كنى، ترا از دين خدا گمراه مى‏كنند. آنها جز پيرو گمان نيستند و جز دروغ نمى‏گويند. پروردگار تو بحال كسانى كه از دينش گمراه ميشوند و بحال هدايت يافتگان داناتر است.

 

 

 

بيان آيه 116- 117

لغت‏

اكثر: فرق آن با اعظم اين است كه اعظم گاهى صفت واحد قرار مى‏گيرد ولى اكثر نه. خداوند را عظيم و اعظم گويند ولى اكثر نگويند.

خرص: دروغ. اصل اين كلمه بمعناى دريدن و پاره كردن است. شاعر گويد:

ترى قصد المران فيهم كانه‏ تذرع خرصان بايدى الشواطب‏

يعنى: نيزه شكسته‏ها را در ميان ايشان مى‏نگرى كه همچون برگ درختان خرماست كه زنان براى بافتن حصير پاره پاره كرده‏اند.

اعلم: اين كلمه هر گاه با «من» استعمال نشود، داراى دو معنى است: 1- داناتر از هر چيزى. مثل «اللَّه اكبر» يعنى خدا بزرگتر از هر چيزى است. 2- يعنى عليم و دانا. شاعر گويد:

ان الذى سمك السماء بنى لنا بيتاً دعائمه اعز و اطول‏

يعنى: كسى كه آسمان را برافراشت، براى ما خانه‏اى بنا كرده است كه پايه‏هاى آن محكم و طولانى است. در اينجا اعز و اطول يعنى: عزيز و طويل.

 

 

اعراب‏

مَنْ يَضِلُ‏: درباره محل «من» چند وجه است: 1- منصوب است به حذف باء مثل‏ «أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ» 2- اين «من» براى استفهام و در محل رفع و مبتداست.

مثل‏ «لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصى‏» (كهف 12) 3- منصوب است به فعل مقدرى كه «اعلم» بر آن دلالت دارد. اما «من» مضاف اليه براى «اعلم» نيست، زيرا «افعل» به بعضى از افراد خود اضافه ميشود و خداوند برتر از اين است كه يكى از گمراهان يا گمراه كنندگان باشد. برخى هم «اعلم» را به معناى «يعلم» دانسته‏اند. چنان كه‏ حاتم طائى گويد:

فحالفت طيئ من دوننا حلفا و اللَّه اعلم ما كنا لهم خذلا

يعنى: قوم طى قسم خورده‏اند كه آنها را خوار نسازند و خدا مى‏داند.

اين قول صحيح نيست، زيرا با «أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ» سازگار نيست.

 

 

مقصود

قبلا درباره قرآن سخن گفت. اكنون مى‏گويد: اگر كسى تابع قرآن نباشد، گمراه است و گمراه مى‏كند. مى‏فرمايد:

وَ إِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِي الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ‏: اين خطاب به پيامبر اما مقصود ديگران است، برخى گفته‏اند: مقصود پيامبر و ديگران است. طاعت بمعناى فرمانبردارى و اطاعت از اراده و خواست مطاع است. فرق ميان اطاعت و اجابت اين است كه در اطاعت، مطيع رتبه‏ اش پايين‏تر از مطاع است او در اجابت لازم نيست كه چنين باشد. مقصود از «أَكْثَرَ مَنْ فِي الْأَرْضِ» كفار و گمراهان است. بيشتر مردم روى زمين را كافران و گمراهان و كمتر آنها را اهل دين و ايمان تشكيل مى‏دهند.

خداوند متعال به پيامبر خود مى‏فرمايد: اگر بيشتر مردم روى زمين را اطاعت كنى، ترا از دين خدا گمراه مى‏كنند.

از اين آيه برمى‏آيد كه در دين خدا و معرفت حق به كمى و زيادى جمعيت، اعتبارى نيست، زيرا ممكن است حق با اقليت باشد، نه اكثريت، بنا بر اين اعتبار به دليل است.

إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَ‏: اين مردم مشرك در عقايد و دعوتهاى خود فقط تابع گمان هستند.

وَ إِنْ هُمْ إِلَّا يَخْرُصُونَ‏: آنها فقط دروغ مى‏گويند: برخى گويند: يعنى از روى دانش سخن نمى‏گويند، بلكه از روى حدس و تخمين. ابن عباس گويد: آنان پيامبر و مؤمنين را به خوردن ميته، دعوت مى‏كردند، مى‏گفتند: چرا چيزى كه خودتان مى‏كشيد، مى‏خوريد، اما چيزى كه خدا مى‏كشد، نمى‏خوريد؟! اين بود گمراهى آنان.

إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ مَنْ يَضِلُّ عَنْ سَبِيلِهِ‏: اين خطاب به پيامبر، اما مقصود عموم امت است. يعنى: خداوند بحال گمراهان داناتر است.

پرسش چگونه مى‏توان گفت: خدا داناتر است؟ اگر منظور اين است كه از كسانى كه مى‏دانند، داناتر است، صحيح نيست و اگر منظور اين است كه از كسانى كه نمى‏دانند، داناتر است، باز هم صحيح نيست.

پاسخ مقصود اين است كه خداوند از كسانى كه ميدانند. داناتر است، زيرا علم خداوند نسبت بهر چيزى از جهاتى است كه بر ديگران مخفى است، او عالم بگذشته و حال و آينده اشياء تا روز قيامت است، ولى ديگران چنين علمى ندارند: زيرا آنها همه چيزها را نمى‏دانند. آنچه هم ميدانند نسبت بهمه جهات نيست. اما آنها كه عالم نيستند، صحيح نيست بگوييم: خدا از آنها عالم‏تر است. زيرا صفت تفضيل مقتضى اشتراك در وصف و زيادى براى صاحب صفت است و اين در مورد كسى كه عالم نيست، جز بمعناى مجازى صحيح نيست.

وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ‏: خداوند بحال كسانى كه راه ضلال را مى‏پيمايند و هلاك ميشوند و بحال كسانى كه راه هدايت مى‏پيمايند و بپاداش مى‏رسند، داناتر است.

از اينجا برمى‏آيد كه گمراهى و گمراه كردن، كار انسان است و اين بر خلاف عقيده جبريان مى‏باشد. ديگر اينكه تقليد و پيروى از گمان و فريفته شدن به اكثريت جايز نيست. على ع بحارث همدانى فرمود:

«يا حار الحق لا يعرف بالرجال اعرف الحق تعرف اهله»

يعنى: اى حارث، حق بمردان شناخته نميشود. حق را بشناس كه اهل حق را مى‏شناسى.

 

 

[سوره الأنعام (6): آيات 118 تا 120]

فَكُلُوا مِمَّا ذُكِرَ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ إِنْ كُنْتُمْ بِآياتِهِ مُؤْمِنِينَ (118) وَ ما لَكُمْ أَلاَّ تَأْكُلُوا مِمَّا ذُكِرَ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ قَدْ فَصَّلَ لَكُمْ ما حَرَّمَ عَلَيْكُمْ إِلاَّ مَا اضْطُرِرْتُمْ إِلَيْهِ وَ إِنَّ كَثِيراً لَيُضِلُّونَ بِأَهْوائِهِمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُعْتَدِينَ (119) وَ ذَرُوا ظاهِرَ الْإِثْمِ وَ باطِنَهُ إِنَّ الَّذِينَ يَكْسِبُونَ الْإِثْمَ سَيُجْزَوْنَ بِما كانُوا يَقْتَرِفُونَ (120)

[11]

ترجمه‏

اگر به آيات خدا ايمان داريد، از آنچه نام خدا بر آن ياد شده، بخوريد.

چرا از آنچه نام خدا بر آن برده شده است، نمى‏خوريد در حالى كه آنچه بر شما حرام كرده، براى شما بيان كرده است؟ مگر اينكه اضطرار پيدا كنيد. بسيارى از مردم بدون علم، مردم را بهواى نفسانى خود گمراه مى‏كنند، خداوند بحال تجاوزكاران، داناتر است. گناه آشكار و پنهان را ترك كنيد. آنان كه گناه پيشه ميكنند، بزودى بكيفر كردارشان مى‏رسند.

 

 

بيان آيه 118- 119- 120

قرائت‏

كوفيان بجز حفص «فصل» را به فتح و «حرم» را بضم خوانده‏اند. اهل مدينه و حفص و يعقوب و سهل هر دو را بفتح خوانده‏اند. ديگران هر دو را بضم خوانده‏اند.

شايد قرائت ضم در «فصل» اين آيه است: «هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ إِلَيْكُمُ الْكِتابَ مُفَصَّلًا» (همين سوره 114) و شاهد ضم در «حرم» اين آيه است: «حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ …» (مائده 3) شاهد فتحه آنها اين دو آيه است‏ «قَدْ فَصَّلْنَا الْآياتِ» (انعام 97) و «أَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّكُمْ» (انعام 6).

ليضلون: ابن كثير و ابو عمرو و يعقوب در اينجا و در سوره‏هاى يونس و ابراهيم و حج و لقمان و زمر بفتح ياء و كوفيان بضم ياء و ديگران در اينجا و در سوره يونس بفتح ياء و در بقيه، بضم ياء خوانده‏اند. كسانى كه بفتح ياء خوانده‏اند، نظرشان اين است كه آنها خودشان بر اثر پيروى هواى نفس گمراهند و كسانى كه بضم ياء خوانده‏اند، نظرشان اين است كه آنها از هدايت دورتر و در گمراهى آنان نيز سرايت مى‏كند.

بديهى است كه هر گمراه كننده‏اى گمراه است. اما هر گمراهى ممكن است گمراه كننده نباشد.

 

 

اعراب و لغت‏

وَ ذَرُوا: واو براى عطف است. از اين فعل فقط امر و مستقبل بكار مى‏رود، زيرا نخواسته‏اند ابتداى بواو كنند. در مورد «عسى» فقط ماضى آن استعمال مى‏شود.

ظاهر: چيزى كه قابل درك باشد.

باطن: چيزى كه دركش دشوار باشد.

كسب: كارى كه براى منفعت يا دفع ضرر انجام گيرد. كسب نسبت به انسان داده ميشود، نه خدا، زيرا نفع و ضرر بر خداوند محال است.

اقتراف: اكتساب.

 

 

مقصود

بدنبال مطالب پيش مى‏فرمايد:

فَكُلُوا مِمَّا ذُكِرَ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ‏: در كيفيت ارتباط مطلب به سابق اختلاف است، برخى گويند: از آنجا كه قبلا درباره هدايت يافتگان سخن گفت، اكنون اضافه مى‏كند كه: قسمتى از هدايت هم اين است كه آنچه خدا حلال شمرده، حلال و آنچه خدا حرام شمرده، حرام بشماريد و آنچه كه نام خدا بر آن برده شده است، بخوريد.

برخى گويند: مشركين به مسلمانان گفتند: شما آنچه كه خودتان مى‏كشيد، ميخوريد و آنچه خدا كشته است، نمى‏خوريد! خداوند بآنها فرمود: دست از جهالت خود برداريد و از آنچه نام خدا بر آن ياد شده، بخوريد و فعل امر در اينجا براى اباحه است.

مقصود اين است كه در وقت سر بريدن نام خدا بر آن ياد شود. يعنى گوشت مردار و آنچه كه در وقت كشتن نام بت بر آن ياد شود، نبايد خورد. مقصود از ذكر نام خدا گفتن «بسم اللَّه» و بقولى گفتن هر اسمى است كه مخصوص خدا باشد. در مورد كافى بودن «بسم اللَّه» اجماع است. اما در مورد اينكه اسم ديگر يا صفتى از صفات خدا ياد و گفته شود: «باسم الرحمن» يا «باسم القديم» يا «باسم القادر لنفسه» يا «باسم العالم لنفسه» يا … ظاهر اين است كه كفايت مى‏كند، زيرا خداوند متعال مى‏فرمايد: «قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ أَيًّا ما تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‏» (اسراء 110: بگو: «اللَّه» يا «رحمان» را بخوانيد. هر كدام را بخوانيد، براى خدا نامهاى نيكوست.) إِنْ كُنْتُمْ بِآياتِهِ مُؤْمِنِينَ‏: اگر خدا و پيامبرش را شناخته و براستى سخنش ايمان آورده‏ايد، هر چه حلال كرده است بخوريد، نه هر چه حرام كرده است.

 

دلالت آيه‏

از اين آيه بر ميآيد كه بر حيوانى كه سر بريده ميشود، بايد نام خدا برده شود و ذبيحه‏هاى كافران را نبايد خورد، زيرا آنها نام خدا را نميبرند، آنها كه نام خدا را ميبرند، معتقد بوجوب و لزوم آن نيستند و معتقدند كه نام خدايى را ميبرند كه شريعت عيسى و موسى را ابدى كرده است. پس نام خداى حقيقى نميبرند.

وَ ما لَكُمْ أَلَّا تَأْكُلُوا مِمَّا ذُكِرَ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ‏: چرا از خوردن آنچه نام خدا بر آن برده شده است، خوددارى ميكنيد؟ برخى گويند: يعنى شما را نسزد كه از آنچه در موقع ذبح، نام خدا بر آن ياد شده است، نخوريد.[12] وَ قَدْ فَصَّلَ لَكُمْ ما حَرَّمَ عَلَيْكُمْ‏: خداوند آنچه بر شما حرام است، براى شما بيان كرده است. برخى گفته‏اند: منظور آيه: «حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ …» (مائده 3) ميباشد. لكن سوره مائده، بعد از اين سوره نازل شده است. مگر اينكه گفته شود: منظور اين است كه بزبان پيغمبر بيان شده است. سپس قرآن بيان كرده است. برخى گفته‏اند: منظور آيه‏ «قُلْ لا أَجِدُ فِي ما أُوحِيَ إِلَيَّ …» (آيه 145 همين سوره) است.

إِلَّا مَا اضْطُرِرْتُمْ إِلَيْهِ‏: تنها در يك صورت جايز است كه چيز حرام را بخوريد و در آن صورتى است كه بخواهيد از گرسنگى جان بدهيد. آن هم باندازه‏اى كه جانتان حفظ شود. برخى گفته‏اند: مى‏تواند به اندازه‏اى كه سير شود بخورد.

جبائى گويد: از اين آيه برميآيد كه كسى كه اجبارش كرده‏اند، مى‏تواند از چيزهاى حرام بخورد، زيرا او هم جانش در خطر است.

وَ إِنَّ كَثِيراً لَيُضِلُّونَ بِأَهْوائِهِمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ‏: بسيارى از افراد، مردم را با هواى نفس خود و بدون علم گمراه مى‏كنند يا گمراه ميشوند.[13]

إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُعْتَدِينَ‏: پروردگار تو بحال كسانى كه از حق بباطل و از حلال بحرام مى‏گرايند، داناتر است.

وَ ذَرُوا ظاهِرَ الْإِثْمِ وَ باطِنَهُ‏: از هر چه گناه است، در آشكار و نهان بپرهيزيد.

اين معنى از قتاده و مجاهد و ربيع بن انس است. جبائى گويد: مقصود از ظاهر، كارهاى اعضاء و مقصود از باطن كارهاى قلب است. سدى و ضحاك گويد: گناه ظاهر، زنا و گناه باطن رفيق بازى است. سعيد بن جبير گويد: گناه ظاهر همبستر شدن با زن پدر و گناه باطن زناست. ضحاك گفته است: مردم جاهليت، زناى آشكار را گناه ميدانستند و زناى پنهان را گناه نميدانستند. بهتر از همه اقوال، قول اول است كه شامل همه آنها ميشود.

إِنَّ الَّذِينَ يَكْسِبُونَ الْإِثْمَ سَيُجْزَوْنَ بِما كانُوا يَقْتَرِفُونَ‏: آنان كه مرتكب معصيت و زشتى‏ها ميشوند، بزودى بكيفر كردار خويش مى‏رسند.

 


پاورقی

[1] – آيه 80 و 81 و 82 سوره انعام جزء 7 سوره 6

[2] – آيه 83 تا 87 سوره انعام جزء 7 سوره 6

[3] – آيه 88 و 89 و 90 سوره انعام جزء 7 سوره 6

[4] – آيه 91 سوره انعام جزء 7 سوره 6

[5] – سوره انعام آيه 92 جزء 7 سوره 6

[6] – آيه 93 سوره انعام جزء 7 سوره 6

[7] – آيه 94 سوره انعام جزء 7 سوره 6

[8] – آيه 95 و 96 و 97 و 98 سوره انعام جزء 7 سوره 6

[9] – آيه 99 سوره انعام جزء 7 سوره 6

[10] – خرما سرشار از ويتامين‏هاى و و و مى‏باشد. ويتامين در نمو حيوانات دخالت مى‏كند. نسج و پوشش را در برابر عفونت‏ها تقويت مى‏نمايد. در بينايى رل مهمى دارد.

ويتامين جلو اختلالات در چشم و پوست و فلج و كم اشتهايى را مى‏گيرد. در كمبود ويتامين خونريزيهاى مختلف و خستگى مخصوصاً در فصل بهار و بى‏ميلى و اختلالات قلبى و تنفسى و استعدادهاى زياد به عفونتهاى مختلف، پيدا ميشود. ويتامين در عمل غدد تناسلى و رشد جنين مؤثر است. برخى خرما را داراى ويتامين هم دانسته‏اند.

[1] – آيه 100 و 101 سوره انعام جزء 7 سوره 6

[2] – آيه 102 تا 105 سوره انعام جزء 7 سوره 6

[3] – بصيرت بمعناى خونى كه به اندازه يك درهم باشد و بمعناى پسر و بمعناى خونبها هم آمده.

شاعر گويد:

جاءوا بصائرهم على اكتافهم‏ و بصيرتى يعدو بها عتد وأى‏

يعنى: آنها خونبها را بر دوش گرفته، آوردند و خود را ننگين كردند، اما من بوسيله اسب تندرو و نيرومندم، خونبها را طلب مى‏كنم.

[4] – آيه 106 و 107 و 108 سوره انعام جزء 7 سوره 6

[5] – سوره انعام آيه 109 و 110 جزء 7 سوره 6

[6] – سوره انعام آيه 111 جزء 8 سوره 6

[7] – آيه 112 و 113 سوره انعام جزء 8 سوره 6

[8] – درباره« لِتَصْغى‏ إِلَيْهِ … مُقْتَرِفُونَ» مؤلف بزرگوار يك بحث ادبى دارد كه ما براى رعايت حال عده‏اى از خوانندگان در پاورقى متعرض مى‏شويم.

لام« لتصغى» متعلق است به« يوحى» نه« جعلنا» زيرا خداوند چنين چيزى را نمى‏پسندد. مگر اينكه اين لام، لام عاقبت باشد. لكن معلوم نيست كه هر كس شياطين بخواهند، به سخنشان گوش كند. همچنين در لام‏هاى‏\i« لِيَرْضَوْهُ وَ لِيَقْتَرِفُوا»\E هم صحيح نيست لام عاقبت باشد. مقصود از گوش دادن دلها، گوش دادن صاحبان دلهاست. لكن از آنجا كه اعتقاد و شهوت كار دل است، گوش دادن را بدل نسبت داده است.

ابو على جبائى اين لام‏ها را لام امر گرفته است و مى‏گويد: منظور از امر تهديد است. لكن اگر لام امر بود بايد« لتصغى» را جزم بدهد و نداده است.

بلخى گويد: لام« لتصغى» براى عاقبت و لام‏هاى بعد براى امر و تهديد است. لكن صحيح همان است كه ما گفتيم.

[9] – آيه 114 و 115 سوره انعام جزء 8 سوره 6

[10] – سوره انعام آيه 116 و 117 جزء 8 سوره 6

[11] – آيه 118 و 119 و 120 سوره انعام جزء 8 سوره 6

[12] – در مورد اعراب اين جمله، در سوره بقره ذيل آيه 246 گفتگو شده است. بعقيده زجاج و بصريان« ما» براى استفهام و بعقيده برخى« ما» حرف نفى است.

[13] – در اينجا اسم« ان» نكره است. لكن، مانعى ندارد، زيرا خود كلام ابهام را از بين برده و مفيد فايده كرده است.

 

ترجمه تفسير مجمع البيان، ج‏8، ص: 251

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=