تفسیر بیان السعادة-البقرة

ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطانعلیشاه» سوره بقره 3تا5

[سوره البقرة (2): آيه 3]

الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ (3)

تحقيق ايمان و مراتب آن (آيه 2)

ترجمه:

كسانى كه به غيب ايمان آورده، نماز را بر پاى مى‏دارند و آنچه به آنان روزى كرده‏ايم انفاق مى‏كنند.

[تفسير]

«الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ‏» ايمان در لغت به معنى تصديق نمودن و اذعان داشتن و امان دادن و اجراء عملى امان است. و نيز به معنى ايمن ساختن از ترس و اطمينان و اعتماد كردن آمده است. امّا در شرع، به بيعت اسلامى و قبول دعوت ظاهرى اسلام اطلاق مى‏شود؛ و نيز بر اجزاء بيعت بعد از توبه و بر حالتى كه به وسيله بيعت عمومى حاصل مى‏شود؛ اطلاق مى‏گردد. مانند حالتى كه بيعت‏كننده به اصول اسلامى اقرار نموده، فروع را پذيرا مى‏شود. و نيز به حالتى كه شباهت به حالت ناشى از بيعت اسلامى دارد، اطلاق مى‏گردد مانند حالتى كه انسان حالت اقرار و پذيرا شدن داشته باشد. امّا هنوز به بيعت نرسيده باشد و نيز بر اراده بيعت و اشراف بر آن هم اطلاق مى‏شود. اين معانى عينا همان معانى اسلام است كه در مقابل ايمان حقيقى بوده، و مقدّمه آن محسوب مى‏گردد و بر بيعت خاصّ ايمانى و قبول دعوت باطنى، و بر بعضى از اجزاء بيعت بعد از توبه ايمان اطلاق مى‏شود، و بر حالت حاصله از بيعت خاصّه ولويّه كه بيعت‏كننده اقرار به توحيد و رسالت و ولايت دارد؛ و پذيراى احكام قلبيه، علاوه بر احكام قالبى مى‏باشد و نيز بر حالتى كه شبيه حالت مذكور است و داراى اقرار و قبول است در حالى كه چون‏ دسترسى به بيعت ندارد؛ بيعت حاصل نشده است … بر همه اين موارد ايمان اطلاق مى‏شود.

چنين به نظر مى‏رسد كه اطلاق ايمان بر معانى اسلام مجازى باشد.

زيرا كه ايمان از معانى اسلام سلب شده است، آنجا كه مى‏فرمايد قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا «گفتند ايمان آورده‏ايم‏[1]، چون آنها بيعت عامّه اسلامى نموده‏اند- اى محمّد صلّى اللّه عليه و سلّم به آنها بگو: شما ايمان نياورده‏ايد تا آنها را آگاه كنى؛ كه ايمان، امر ديگرى است، و مقتضى بيعت ديگرى تا آنان به ظاهر اسلام متوقّف نشده، كسى را بجويند و بيابند كه ايشان را به سوى ايمان دلالت كند. بلكه بگوييد ما اسلام آورده‏ايم؛ زيرا بيعت عامّه و اقرار به اصول اسلامى و قبول احكام قالبى، اگر با آنچه در دل مى‏گذرد موافق باشد؛ اسلام است. اگر موافق دل نباشد؛ اسلام هم نيست. ازاين‏رو فرموده است: «قُولُوا أَسْلَمْنا»، بگوييد: اسلام آورده‏ايم. نفرموده است اسلام آورده‏ايد.

«وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمانُ‏»؛ يعنى: بذرى كه به سبب بيعت ايمانى در دلها حاصل مى‏شود در دلهاى شما وارد نشده است.

مادامى‏كه بذر ايمان در دل انسان وارد نشده است كه به سبب آن، اسم ايمان بر او صادق آيد؛ او را مؤمن نمى‏توان ناميد اگر چه در صدق ايمان، اتّصاف به حقيقت ايمان كه شأنى از حقيقت انسان است؛ نباشد.

«وَ إِنْ تُطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ‏» و اگر خدا و رسولش را اطاعت كنيد و به پيمانى كه پيامبر خدا در بيعت اسلامى و امتثال اوامر و نواهى از شما گرفته وفا كنيد؛ «لا يلتكم من اعمالكم شيئا» از كردار شما چيزى كم و تباه نمى‏شود. اين امر دلالت دارد بر اينكه بيعت عامّه، براى نجات انسان كافى است به شرط اينكه بيعت‏كننده بر بيعت خود صادق باشد. و نيز دلالت دارد بر اينكه هر كس در زمان رسول خدا به بيعت عامّه بميرد بدون شك آمرزيده مى‏شود.

اين سخن خدا: يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلامَكُمْ بَلِ اللَّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَداكُمْ لِلْإِيمانِ …[2] مردم از اينكه مسلمان شده‏اند بر تو منّت مى‏گزارند بگو، با اسلام آوردنتان به من منّت نگزاريد؛ بلكه خداوند بر شما منّت مى‏گزارد كه شما را به ايمان هدايت كرده است. صراحت دارد در اينكه آنچه اسلام ناميده شده است غير از ايمان است. و اينكه اسلام مقدّمه ايمان است و به وسيله آن، راه ايمان معلوم مى‏شود و در اخبار به مغايرت بين اسلام و ايمان در موارد بسيارى تصريح شده است و اينكه اسلام قبل از ايمان است، و ثواب و پاداش بر ايمان تعلّق مى‏گيرد. و اينكه اسلام جز حفظ خون و جواز ازدواج و صحت توارث فايده‏اى ندارد.

ايمان، به معنى شرعى، با همه معانى لغوى آن مناسبت دارد.

منظور از ايمان در اينجا اگر ظرف (بالغيب) صله (الذين يؤمنون) باشد؛ تصديق يا اذعان است چنانكه از مولاى ما حضرت صادق (ع) روايت شده است، كه مراد از كلمه غيب در اينجا سه چيز مى‏باشد.

1- روز ظهور و قيام حضرت قائم (عج)

2- روز بازگشت (رجعت)

3- روز قيامت.

كسى كه به اين‏ها ايمان داشته باشد؛ او، به غيب ايمان آورده است و اين معنى عينا همان گفته خداوند است كه مى‏فرمايد: وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّهِ‏؛ يعنى: آنان را به روزهاى خدا آگاه گردان! اين خبر دلالت دارد بر اينكه «بالغيب» صله است براى «الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ‏».

اگر «بالغيب» ظرف مستقرّ باشد؛ حال است براى فاعل، و معنى «الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ‏» چنين مى‏شود: كسانى هستند كه ايمان مى‏آورند درحالى‏كه متوجّه حضور خدا يا وجود آخرت نيستند يا آنها متلبّس غيبت هستند؛ در اين صورت ممكن است كه ايمان به معنى شرعى آن يا به هر يك از معانى لغوى ديگر به جز دادن امان و اجراى امان، مقصود باشد.

تحقيق نماز و مراتب آن‏

«وَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ» چنانكه گذشت، انسان داراى مراتب بسيارى است، پايين‏ترين مرتبه او، مرتبه كالبد جسمانى است و بعد از آن مرتبه نفس او است كه از آن به صدر و قلب هم تعبير شده است، و پس از آن مرتبه قلب او است كه بين نفس و روح است. از آن پس هم مراتب ديگر اوست. در هر مرتبه‏ اى، براى او نمازى است. نماز قالبى (صورت نماز) در شريعت محمّدى (ص) اعمال و اذكار و هيئت مخصوص است كه بر كسى كه وارد اين دين مى‏شود؛ آن را بالضّرورة مى‏داند.

نماز قلب او كه همان صدر او باشد؛ ذكر مخصوصى است كه از صاحب اجازه اخذ مى‏شود و نيز فكر مخصوصى است كه يا از قوّه ذكر بدست مى‏آيد و يا از به كار انداختن قوّه مفكّره حاصل مى‏گردد منظور از فكر، همان است كه در اصطلاح صوفيه آمده است؛ و آن عبارت از توجّه به امام است. چنانكه وارد شده: «وقت تكبيرة الاحرام پيامبر اكرم را به ياد آورد؛ و يكى از امامان را در برابر ديدگان خود قرار ده».

و نماز قلب كه بين نفس و روح است مشاهده معانى ذكرهاى نماز و مشاهده حالات و مراتب گوناگون آن است كه حالات گوناگون نماز به آنها اشاره مى‏شود، نماز روح معاينه همين امور است … و به همين ترتيب.

معنى اقامه نماز متّصل نمودن نماز قالبى و جسمانى به نماز صدر، و متّصل نمودن نماز صدر، به نماز قلب تا آخر مى‏باشد چه اقامه به معنى‏ راست شدن از كجيها و چه به معناى برخاستن در مقابل نشستن باشد، يا به معنى بر پا داشتن حدود نماز باشد چه بالاترين حدود نماز حدود طولى آن مى‏باشد كه نسبت به حدود عرضى نماز مثل روح نسبت به قالب جسمانى است.

پس نماز قالبى مانند كالبد انسان است و نماز ذكرى قلبى جسمانى مانند روح بخارى است در انسان كه آن روح بخارى مركب قوى و مدارك حيوانى مى‏باشد و نماز فكرى صدرى، مانند بدن مثالى انسان و نماز قلبى روحانى مانند روح انسان مى‏باشد. پس همان‏طور كه انسان بدون مراتب باطنى مردارى است كه بوى بد آن، هر كس را كه به او نزديك باشد مى‏آزارد؛ نماز قالبى هم بدون مراتب باطنى‏اش، مرداريست كه بوى گند آن، انسان را مى‏آزارد؛ كه در خبر آمده است چه بسا نمازگزارى كه نماز او را لعن مى‏كند «ربّ مصلّ و الصّلاة تلعنه».

تحقيق استمرار تكوينى نماز و زكات براى انسان‏

بدان كه انسان از آغاز خلقتش داراى دو نوع كمال است، بالقوّه، و بالفعل تا مرتبه پايانى كه از هر جهت بالفعل است، و ديگر جنبه بالقوّه بودن ندارد. پس نطفه، درحالى‏كه فعليت نطفه را دارا مى‏باشد بالقوّه علقه (خون بسته) است و اين قوّه نزديك به فعل است، و نيز بالقوّه مضغه و جنين و طفل است و اين قوّه دور از فعل است و تا از فعليّت نطفه چيزى كم نشود چيزى از فعليّت علقه حاصل نمى‏آيد. به طور اتّصال و استمرار فعليّت علقه شدن به‏اندازه نقصان حاصل در فعليّت نطفه است، تا وقتى كه علقه از جهت علقه بودن بالفعل شود؛ سپس فعليّت علقه رو به نقصان رفته حصول فعليّت مضغه‏[3]، رو به ازدياد مى‏گذارد؛ اين ترتيب با نقص مادون و كمال ما فوق در جميع مراتب حاصل مى‏شود. زيرا در همه مراتب، فعليّت هر مرتبه، به نقصان فعليت يا فناى مرتبه پيشين موقوف مى‏باشد اين نقصان و فنا زكات تكوينى انسان و حصول مرتبه بالاتر و افزون شدن و كمال يافتن نماز تكوينى انسان است، زيرا كه زكات، بخشش مازاد مال و پاكيزه كردن بقيّه آن مى‏باشد؛ اين موضوع (نقصان فعليتها براى حصول فعليتهاى بعدى) نيز چنين است.

نماز جلب رحمت و طلب آن است، و افزونى مزبور جلب رحمت است كه آن كمالات انسان و جمع آوردن آنهاست چون تكليف، موافق‏ تكوين و حسن اعمال اختيارى به اين است كه، با افعال تكوينى مطابقت كند؛ لذا، هيچ پيامبرى برانگيخته نشده است مگر اينكه نماز و زكات را تشريع كرده، و آن را به عنوان اصل و ستون تمام اعمال شرعى فرعى قرار داده. لكن چگونگى وضع و شكل آن، در شريعتهاى مختلف، موافق و هم آهنگ با هم نيست. و تقديم نماز در اين آيه و ساير آيات به جهت تقدّم. طبيعى نماز بر زكات است زيرا از دست دادن آنچه كه در دست است موقوف بر اين است كه چيزى ديگر به دست آيد يا در طلب چيزى برتر باشد. و نماز چنانكه دانستى يافتن يا طلب كمالى است كه هنوز وجود ندارد، بعد از اتّصاف به كمالى كه موجود است، در نتيجه اگر انسان كمالى ديگر نجويد آن كمالى را كه حاصل كرده و در دست دارد از دست نمى‏دهد چنانكه گفته شده است:

تا نبيند كودكى كه سيب هست‏ او پياز گنده را ندهد ز دست‏[4]

يا مرتبه نماز از اين جهت كه برتر است و اهتمام بدان بيشتر، زيرا نماز، خواستن، يافتن، زكات، ترك كردن و از دست دادن است.

وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ‏.

«انفق» از باب افعال است از «نفق ماله»؛ يعنى، مالش تمام شد و لكن مخصوص انفاق كردن مال قابل استفاده شده است در جائى كه از آن مال بهره برده شود.[5] تقديم‏[6] ظرف بر متعلّقش براى اهميّت موضوع و مراعات رءوس آيات و نيز به جهت حصر است. گويا خداوند خواسته به اين نكته اشاره نمايد كه اموال، گاهى به امر ما، و از همان راههايى كه ما قرار داده‏  ايم‏ به دست شما آمده است و گاهى به امر شيطان و از راههائى كه شما را از آن نهى كرده‏ايم، گاهى نيز آن مال با شركت شيطان به دست آمده است، همچنين است علوم و قوا و حالات و نيّات و خيالاتى كه در عالم انسانى زاده مى‏شود كه در ملك مؤمن جز آنچه كه خدا روزى او كرده؛ يافت نمى‏شود؛ زيرا اگر شيطان بخواهد در تحصيل مال او، مداخله كند به ياد خدا افتاده پرهيزگارى پيشه مى‏كند بنا بر اين جز آنچه را كه ما به او روزى داده‏ايم انفاق نمى‏كند. از همين جهت است خداى تعالى از گفتن «يُؤْتُونَ الزَّكاةَ» عدول كرد و فرمود: «وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ‏». و گويا تو از آنچه كه ما گفتيم تعميم آنچه را كه خدا به آنها روزى كرده و تعميم انفاق را با زيركى درك كردى، زيرا كه انفاق اختيارى انسان نه تنها از اوّل بلوغ او بلكه از اوّل زمان تشخيص و تمرين تا آخر مقام رهايى كامل و خروج از تعيّنات، ادامه دارد.

از حضرت صادق (ع) روايت شده است كه معنى انفاق اين است كه از آنچه ما به آنها آموختيم گسترش مى‏دهند و در نشر آن كوشا هستند.

اين بيان يكى از وجوه چيزهايى است كه خدا روزى كرده است و يكى از وجوه انفاق بر حسب اقتضاى مقام مى‏باشد.

و داخل شدن كلمه «من» تبعيضى به خاطر نشان دادن تعادل و ميانه روى در انفاق اموال است. و اينكه سزاوار نيست همه مال انفاق شود؛ چنانچه خوددارى از انفاق و تنگ گرفتن هم سزاوار نيست.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 4]

 

وَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ (4)

ترجمه:

و آنان كه به آنچه بر تو فرستاده شده؛ گرويدند و آنها كه به آنچه بر تو و پيش از تو فروفرستاده‏ شده؛ ايمان آورده؛ به آخرت يقين دارند.

تفسير:

وَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ‏ اگر حرف «با» (در كلمه بما) سببيّه باشد اراده هر يك از معانى شرعى و لغوى از ايمان صحيح خواهد بود.

اگر «با» صله براى ايمان باشد؛ معنى آن تصديق و اذعان است و منظور از آنچه كه به او نازل شده است يا مجموعه آن چيزهائى است كه بر پيامبر (ص) فروفرستاده‏شده است (اعمّ از قرآن و احكام) يا اينكه مخصوص است به آنچه در قرآن، از ولايت على (ع) آمده است؛ يا منظور در خصوص حقيقت ولايت است كه به دل رسول خدا نازل شده است اين‏ها همه در صورتى است كه «ما» موصوله يا موصوفه باشد.

اگر «ما» مصدرى باشد در اين صورت معنى ايمان، ايمان به خود وحى و انزال كتاب است؛ بدون اينكه مورد نزول متعلق نظر باشد.

«وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ‏»؛ يعنى، آنچه پيش از تو از قبيل شريعتها و كتابها يا تصريح به ولايت اوصياء يا ولايت‏هاى نازله بر انبياء، درباره علويّت على (ع) فرستاده شده است.

اين معنى در صورتى صحيح است كه «ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ‏» معطوف بر: «بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ‏» باشد.

اگر جمله حاليه و ما، نافيه، يا استفهاميّه باشد: در صورت اوّل معنى «وَ ما أُنْزِلَ‏» اين است: آنچه كه بر تو نازل شده است از قبيل شرايع و قرآن و ولايت قبل از تو نازل نشده است.

در صورت دوّم كه «ما» استفهاميّه باشد به معنى استفهام انكارى است، يعنى: كدام چيز پيش از تو نازل شده است؛ يعنى، آنچه بر آنها نازل شده در مقابل آنچه كه بر تو نازل گرديده است؛ بسيار ناچيز است.

«وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ‏»: ايقان استوار و محكم و متقن شدن علم‏ است؛ به طورى كه شكّ و شبهه‏اى در آن راه نيابد و با تقليد و عادت، آميخته نباشد. ضمنا لفظ «هم» كه بر فعل «يوقنون» مقدّم شده؛ افاده حصر مى‏كند؛ خواه مسند اليه باشد خواه ضمير فصل؛ و اين حصر اشعار به آن دارد كه يقين كه از صفات خردمندان است به اين گروه كه به صفتهاى ياد شده (در آيه) متّصف هستند؛ اختصاص دارد نه بر ديگران؛ زيرا غير از آنها داراى نفسهائى هستند كه جز شكّ و گمان و ترديد شأنى ندارند، و علوم آنان اگر چه بر مبناى برهان و دليل هم باشد باز يك سلسله مظنونات است و از آلودگى شكّ و تقليد و عادت بر كنار نيست.

تقديم ظرف «بالآخرة» بنا بر اينكه معمول براى يوقنون باشد. نه عطف بر «بما انزل» جهت مراعات آخر آيه‏ها و افاده حصر مى‏باشد.

و اين اشاره به‏آن دارد كه علم و يقين موصوفين به اوصاف سابق كه يقين مختصّ آنها است جز به آخرت تعلّق ندارد- زيرا آنها، آخرت را نصب العين و غايت كوشش و همّت خويش قرار داده‏اند، و در نتيجه به غير آن توجّهى ندارند؛ به خلاف ديگران كه دنيا را نصب العين خود ساخته، و سراى ديگر را پشت سر انداخته‏اند. لذا، علم نفسانى آنها به آخرت تعلّق نمى‏گيرد؛ چه علوم آنان فقط به دنيا و آنچه لازمه زندگى در دنياست منحصر گشته است. پس دانش آنها نفسانى و غير يقينى است.

تنها ظاهرى از زندگى دنيا مى‏دانند و از سراى ديگر غافلند[7]. اينان از علم و دانش به همين مقدار رسيده‏ اند.

و به فارسى گفته شده:

اندر اين سوراخ بنّائى گرفت‏ در خور سوراخ دانائى گرفت‏

چون پى دانش نه بهر روشنى است‏ همچو طالب علم دنياى دنى است‏
طالب علم است بهر عام و خاص‏ نى كه تا يابد از اين علم خلاص‏
همچو موشى هر طرف سوراخ كرد چونكه نورش راند از در گشت سرد

و كلمه «آخرة» مؤنّث آخر مى‏باشد؛ اين كلمه در اصل صفت بوده و به اعتبار موصوفش كه «الدّار» باشد؛ مؤنث شده سپس اسم بودن بر او غالب گرديده است.

و اطلاق آخرت بر عالم غيب؛ به اين اعتبار است كه انسان پس از سراى اين جهانى بدان سرا مى‏رسد و آخرت متأخّر و بعد از دار دنيا است.

پس اگر منظور از غيب مبدأ و عوالم عالى و بالا باشد؛ و منظور از آخرت؛ عوالم متأخّر در سلسله صعودى يعنى معاد و بازگشت باشد؛ در اين صورت، كلام تأسيس است نه تأكيد و اگر مقصود از غيب مطلق عوالم بالا اعمّ از مبدأ و معاد باشد كلام مبتنى بر ذكر خاصّ پس از عام مى‏شود كه باز هم به اعتبار ذكر ايقان بعد از ايمان كلام تأسيس خواهد بود.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 5]

أُولئِكَ عَلى‏ هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (5)

ترجمه:

آنان از سوى پروردگارشان به هدايتند و آنان رستگارانند.

تفسير:

«اولئك» اين بزرگان كه به اوصاف بزرگ مذكور متّصفند.

«عَلى‏ هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ‏» بر هدايت الهى هستند به نحوى كه حاكم بر صفت هدايتند- نه محكوم بر آن.

پس آوردن اسم اشاره به دور «اولئك» براى آن است كه مسند اليه را با صفات ذكرشده‏اش پيش نظر آورد تا مانند علّت حكم باشد و هم به بعد مرتبه آنان كه ناشى از عظمت آنها است اشاره‏اى شده باشد.

اگر «الّذين» اوّل يا «الّذين» دوّم در «الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ‏ … وَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ …» مبتدا باشد؛ تكرار مبتدا، به صورت اسم اشاره، افاده حصر مى‏نمايد؛ يعنى، منحصرا اينان بر هدايتند.

اگر هر دو «الّذين» تابع «للمتّقين» باشند؛ بودن جمله: «أُولئِكَ عَلى‏ هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ‏» جواب سؤالى كه از مقام ناشى مى‏شود؛ حصر را مى‏رساند؛ يعنى، هدايت منحصرا از آن آنان است بدين ترتيب كه بعد از ذكر پرهيزگاران و اينكه اين كتاب راهنماى آنان است و بعد از بيان اوصاف پسنديده و نيكوى آنان، مقام اقتضا مى‏كند كه، اين سؤال مطرح شود، كه از سوى خداوند به آن كسانى كه چنين خصوصيّتى دارند از جانب خدا چه اعطا شده است و چه امتيازاتى بر ديگران دارند؟ كه خداى تعالى مى‏فرمايد: امتيازى كه بر ديگران دارند از اين جهت است كه آنان بر هدايتى هستند كه از خدا به آنان اهداء شده است و به ديگران اعطا نشده است.

و حصر در فقره دوّم «اولئك» قرينه و دليل حصر در اينجا مى‏باشد.

وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ‏ تكرار مبتدا در اين عبارت اشاره به امتياز آنان به هر يك از دو صفت هدايت و فلاح به طور مجزّا و مستقل، دارد، و او عطف اشاره به آن دارد كه هر كدام از اين دو صفت و دو خصوصيت غير از ديگرى است؛ كه اگر جمله دوّم را بدون حرف عطف مى‏آورد. چنين توهّم مى‏شد كه جمله دوّم تأكيد جمله اوّل بوده، و اين دو صفت؛ متّحد يا متلازم مى‏باشند.[8]

 

[سوره البقرة (2): آيه 6]

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ (6)

بيان كفر و انواع آن‏

ترجمه:

آن كسانى كه كفر ورزيدند براى ايشان فرقى نمى‏كند؛ چه، بترسانى؛ چه نترسانى؛ ايمان نمى‏آورند.

[تفسير:]

«إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا» يعنى؛ آنان كه به خداى تعالى كافر شدند- نه به شيطان، زيرا كفر، دو نوع مى‏باشد: كفر به خدا و كفر به شيطان.

هنگامى كه در آيات و اخبار از كفر بطور مطلق سخن به ميان مى‏آيد كفر به خدا مورد نظر است.

كفر به خدا چند نوع است:

1- كفر نسبت به وجوب ذاتى.

2- كفر نسبت به پروردگارى حضرت حقّ.

3- كفر نسبت به توحيد.

4- كفر نسبت به فرستاده خدا.

5- كفر نسبت به ولايت.

6- كفر نسبت به معاد.

7- كفر نسبت به نعمت‏هاى الهى.

كسانى كه معتقدند خلقت بر حسب تصادف و اتّفاق بوجود آمده است آنها به وجوب ذاتى كافرند.

يهوديان كه به وجوب ذاتى واجب الوجود معتقد بوده و مى‏گويند:

خدا از امور عالم فارغ شد، كافر[9] به الهيّت خدا مى‏باشند.

و معتزله كه مى‏گويند بندگان خدا، فاعل بالاستقلال هستند؛ كافر به الهيّت خدا هستند. آنهائى كه به دو مبدأ واجب يا به يك مبدأ واجب و دو فاعل الهى قائلند؛ كافر به توحيدند.

آنان كه به طور مطلق منكر رسالت بوده؛ يا منكر رسالت خاصّ يكى از رسولان مى‏باشند؛ كافر به رسالت هستند.

آنهائى كه بطور مطلق بعد از انقطاع رسالت منكر ولايت بوده يا منكر ولايت ولىّ خاصّى هستند؛ مانند عامّه و فرقه‏هاى منحرف از شيعه كافر به ولايت هستند.

آنان كه منكر بازگشت به سوى خدايند؛ كافر به معاد مى‏باشند.

آنان كه نعمتهاى الهى را انكار مى‏كنند؛ كافر به نعمتند.

هر يك از اقسام كفر نيز خود اقسامى دارد كه عبارت از كفر لسانى (زبانى) كفر به دل، كفر حالى، كفر شهودى و كفر تحقّقى مى‏باشند و اين حالات و اقسام كفر به صورت قضاياى منفصله مانعة الخلوّ مى‏باشند[10].

زيرا كافر به نعمت، يا كافر زبانى است مانند قارون، هنگامى كه گفت: من با دانش خود اين‏ها را يافته‏ ام. يا كافر اعتقادى است مانند كسى كه اعتقاد به مبدأ و نعمتى از جانب او نداشته باشد يا كفر حالى است مانند بسيارى از كسانى كه اقرار به خدا و نعمتهاى خدا دارند ولى از او غفلت دارند؛ يا كفر شهودى است. كمتر كسى است كه به اين كفر مبتلا نباشد؛ يا كفر تحقّقى است؛ كه دامنگير همه مردم جز انبياء و بعضى از اولياء مى‏شود.

و كفر در يك تقسيم ديگر به اقسام ديگر هم تقسيم مى‏شود كه عبارتند از: كفر فطرى و آن كفر ذاتى است كه براى صاحب چنين كفرى انذار و بيم دادن فايده ندارد و كفر عرضى، كه انذار و بيم دادن پيامبر به اين نوع كافر سودمند است بلكه اصلا انذار مخصوص همين كافر است، وگرنه براى مؤمن از جهت ايمانش جز بشارت چيز ديگرى نيست.

منظور از كفر در اين آيه، كفر ذاتى است كه براى شخص كافر، انذار سودى ندارد. ازاين‏رو كلمه «سواء»؛ مصدر است و بمعنى مستوى و مساوى بر «الّذين كفروا» حمل شده است، در مفرد و جمع مذكّر و مؤنّث يكسان به كار مى‏رود.

«عليهم»: انذار براى آنان سودى ندارد؛ نه براى تو چه انذار كردن تو اطاعت امر است و براى تو نافع، اعمّ از اينكه مؤثّر باشد يا مؤثّر نباشد؛ وظيفه تو ابلاغ امر است و بس و آنها هستند كه از جهت عدم تأثير انذار مورد مذمّت واقع مى‏شوند.

و اين كلام خدا در ذمّ آنان بر عكس آنجا است كه فرموده است.

… سَواءٌ عَلَيْكُمْ أَ دَعَوْتُمُوهُمْ أَمْ أَنْتُمْ صامِتُونَ‏ (اعراف 192) براى شما مساوى است و فرقى نمى‏كند چه شما، ايشان را بخوانيد و چه ساكت بوده؛ حرفى نزنيد. مراد از اين بيان ذمّ مخاطبين است. براى انجام امرى كه براى آنان سودى در بر ندارد.

أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ‏ فعلى كه بعد از همزه تسويه بيايد؛ يا به مصدر برگردانده مى‏شود يا معنى مصدر در آن لحاظ مى‏گردد با قطع نظر از نسبت كه جزئى از معناى فعل است؛ به همين جهت محكوم عليه واقع‏ مى‏شود.[11] «سواء» در اينجا خبر «إنّ» و آنچه بعد از همزه است؛ فاعل آن مى‏باشد. يا اينكه «سواء» مبتدا است. براى آنچه كه بعد از خودش آمده يا خبر آن است. و جمله، خبر «إنّ» مى‏باشد؛ يا اينكه فاعل «سواء» مستتر است و ما بعد از همزه مفسّر فاعل است.

«لا يؤمنون» خبر بعد از خبر يا جمله مستأنفه است كه جواب سؤال از حالت آنها، يا نفرين بر آنهاست. يا خبر «انّ» جمله فعليّه «لا يؤمنون» است؛ و جمله‏ سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ‏ تا آخر جمله حاليه يا معترضه است.

 

__________________________________________

[1] اشاره به آيه 14 سوره حجرات است كه مى‏فرمايد: قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمانُ فِي قُلُوبِكُمْ وَ إِنْ تُطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لا يَلِتْكُمْ مِنْ أَعْمالِكُمْ شَيْئاً، ترجمه:

باديه‏نشينان گفتند ايمان آورديم، بگو« اى محمّد( ص)» بگوئيد اسلام آورده‏ايم و هنوز ايمان در دلهايتان داخل نشده است اگر خدا و رسولش را اطاعت كنيد از كردارهايتان چيزى كم نگرداند به درستى كه خدا آمرزنده مهربان است.

[2] حجرات- 17

[3] مضغه به معنى پاره‏اى از گوشت است( منتهى الارب) و طور سوّم از مادّه تكوينى است چه، طور اوّل نطفه، طور دوّم علقه و طور سوّم، مضغه است.( مصحّح متن)

[4] مثنوى معنوى دفتر سوّم

[5] يعنى معنى اول لغوى است و معنى دوم معنى اصطلاحى انفاق است.

[6] مقصود تقديم« مِمَّا رَزَقْناهُمْ» بر فعل« ينفقون» است.

[7] سوره آيه 29

[8] از حضرت باقر( ع) روايت است كه حضرت رسول( ص) فرمود: ان عليا و شيعته هم الفائزون؛ يعنى به درستى كه على( ع) و شيعه او به مقام فلاح و رستگارى رسيده‏اند( تفسير گازر ذيل آيه مذكور)

[9] در توراة، در سفر پيدايش آيه دوّم و سوّم آمده است كه: در روز هفتم خدا از همه كار خود كه ساخته شد فارغ شد و در روز هفتم از همه كار خود كه ساخته بود آرام گرفت.

پس خدا روز هفتم را مبارك خواند و آن را تقديس نمود زيرا در آن از همه كار خود كه آفريد و ساخت آرام گرفت.

[10] مانعة الخلوّ عبارت از قضيه‏اى است كه رفع و برداشته شدن مقدم و تالى هر دو ممنوع باشد. يعنى خالى گشتن در واقع از هر دو غير ممكن است در مقابل مانعة الجمع.

[11] فعل از آن جهت كه فعل است و داراى نسبت به فاعل محكوم عليه و محكوم به واقع نمى‏شود، ولى هرگاه فعل تأويل به مصدر برود، و از نسبت آن به فاعل چشم‏پوشى گردد ديگر از فعل بودن خارج مى‏شود و در نتيجه مى‏تواند مبتداء يا خبر قرار گيرد.

 

ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج‏1،

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=