الدخان - كشف الاسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سورة الدخان آیه 32 ـ 59

2- النوبة الاولى‏

(44/ 59- 32)

 

قوله تعالى:

وَ لَقَدِ اخْتَرْناهُمْ عَلى‏ عِلْمٍ‏، برگزيديم ايشان را بر دانشى بى‏غلط،

عَلَى الْعالَمِينَ (32) بر جهانيان [روزگار ايشان‏].

وَ آتَيْناهُمْ مِنَ الْآياتِ‏، و داديم ايشان را از نشانها،

ما فِيهِ بَلؤُا مُبِينٌ (33) چيزهايى كه [ايشان را] در آن آزمايشى آشكارا بود.

إِنَّ هؤُلاءِ لَيَقُولُونَ (34) اينان ميگويند.

إِنْ هِيَ إِلَّا مَوْتَتُنَا الْأُولى‏، نيست مگر يك مرگ پيشين [كه در دنيا بميريم و بس بسر آمد]،

وَ ما نَحْنُ بِمُنْشَرِينَ (35) و ما برانگيزانيدنى نيستيم.

فَأْتُوا بِآبائِنا، پس پدران ما [از گور] باز آريد امروز،

إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (36) اگر مى‏راست گوئيد [كه ما انگيختنى‏ ايم پس از مرگ‏].

أَ هُمْ خَيْرٌ أَمْ قَوْمُ تُبَّعٍ‏، ايشان به اند يا قوم تبع؟

وَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ‏ و ايشان كه پيش از ايشان بودند،

أَهْلَكْناهُمْ‏ نيست كرديم ايشان را،

إِنَّهُمْ كانُوا مُجْرِمِينَ (37) ايشان قومى بدكاران بودند.

وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ‏، نيافريديم آسمان و زمين را،

وَ ما بَيْنَهُما و آنچه ميان آنست،

لاعِبِينَ (38) ببازى‏گرى‏

ما خَلَقْناهُما إِلَّا بِالْحَقِ‏ نيافريديم آن را مگر بفرمان روان [و پاداش سپردن را بكار گران‏]

وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ (39) لكن بيشتر ايشان نميدانند.

إِنَّ يَوْمَ الْفَصْلِ‏ روزگار بر گزاردن،

مِيقاتُهُمْ أَجْمَعِينَ (40) هنگام نامزد كرده ايشانست همگان.

يَوْمَ لا يُغْنِي مَوْلًى عَنْ مَوْلًى شَيْئاً، آن روز كه هيچ خويش هيچ خويش را بكار نيايد،

وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ (41) و نه ايشان را فرياد رسند.

إِلَّا مَنْ رَحِمَ اللَّهُ‏، مگر كسى كه اللَّه برو ببخشايد،

إِنَّهُ هُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ (42) كه اللَّه تواناى است دانا.

إِنَّ شَجَرَةَ الزَّقُّومِ (43) درخت زقوم،

طَعامُ الْأَثِيمِ (44) خورش بدكاران است.

كَالْمُهْلِ‏ چون مس گداخته‏

يَغْلِي فِي الْبُطُونِ (45) ميجوشد در شكمها.

كَغَلْيِ الْحَمِيمِ (46) چون جوشيدن آب جوشان.

خُذُوهُ‏ [زبانيه را گويند] گيريد او را،

فَاعْتِلُوهُ إِلى‏ سَواءِ الْجَحِيمِ (47) كشيد او را تا ميان دوزخ.

ثُمَّ صُبُّوا فَوْقَ رَأْسِهِ‏ آن گه بر سر او ريزيد،

مِنْ عَذابِ الْحَمِيمِ (48) آب گرم، عذاب كردن را.

ذُقْ‏ [گويند] چش آتشم،

إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْكَرِيمُ (49) تو آن عزيز و كريمى بار خدا و مهتر.

إِنَّ هذا ما كُنْتُمْ بِهِ تَمْتَرُونَ (50) آن آتش است كه در آن بگمان بوديد و پيكار كرديد.

إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي مَقامٍ أَمِينٍ (51) پرهيزكاران در جاى جاويدى‏اند.

فِي جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ‏ در بهشت و چشمه‏ هاى روان.

يَلْبَسُونَ مِنْ سُندُسٍ وَ إِسْتَبْرَقٍ‏ مى‏پوشند از جامه سندس و استبرق،

مُتَقابِلِينَ (53) رويها فا رويها.كَذلِكَ‏ چنان است،

وَ زَوَّجْناهُمْ‏ و ايشان را جفت داديم،

بِحُورٍ عِينٍ (54) كنيزكان سخت پاكيزه سپيدى چشم و سياهى چشم، فراخ چشمان‏

يَدْعُونَ فِيها، مى‏فراخوانند در آن بهشت،

بِكُلِّ فاكِهَةٍ از هر ميوه‏اى‏ آمِنِينَ (55) بى‏ترس و بى‏بيم.

لا يَذُوقُونَ فِيهَا الْمَوْتَ‏ مگر نچشند [هرگز در آن بهشت‏]،

إِلَّا الْمَوْتَةَ الْأُولى‏ لكن مگر اول كه در دنيا چشيدند [مؤمنان را مرگ آنست‏]،

وَ وَقاهُمْ عَذابَ الْجَحِيمِ (56) و بازداشت اللَّه از ايشان عذاب آتش.

فَضْلًا مِنْ رَبِّكَ‏، نيكويى از خداوند تو [كه رهى را بر وى آن نبود]،

ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ (57) آنست پيروزى بزرگوار.

فَإِنَّما يَسَّرْناهُ بِلِسانِكَ‏ ما آسان كرديم اين سخن خويش بر زبان تو،

لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ (58) تا دريابند و ياد دارند و پند پذيرند.

فَارْتَقِبْ إِنَّهُمْ مُرْتَقِبُونَ (59) چشم ميدار تا ايشان چشم ميدارند.

 

 

النوبة الثانية

 

وَ لَقَدِ اخْتَرْناهُمْ‏ يعنى مؤمنى بنى اسرائيل، عَلى‏ عِلْمٍ‏ منا باستحقاقهم ذلك و قيامهم بالشكر عليه، عَلَى الْعالَمِينَ‏ اى عالمى زمانهم فجعلنا فيهم الكتاب و النبوة و الملك و قيل: اخترناهم على جميع العالمين بما جعلنا فيهم من كثرة الانبياء و هذه خاصة لهم ليست لغيرهم.

وَ آتَيْناهُمْ مِنَ الْآياتِ‏ يعنى من الحسنات و السيئات المذكورة فى سورة- الاعراف: وَ بَلَوْناهُمْ بِالْحَسَناتِ وَ السَّيِّئاتِ‏. فالحسنات: المنّ و السلوى و الماء المنبجس من الحجر بعد الخلاص من فرعون. و السيئات: ما كانوا يلقون، من ذبح اولادهم و استحياء نسائهم و تعذبتهم.

قال ابن زيد: ابتلاهم بالرخاء و الشدة كقوله:- وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً إِنَّ هؤُلاءِ يعنى اهل مكة، لَيَقُولُونَ‏.إِنْ هِيَ‏ اى- ما هى، إِلَّا مَوْتَتُنَا الْأُولى‏ اى- لا موتة الا هذه التي نموتها فى الدنيا ثم لا بعث بعدها. و هو قوله: وَ ما نَحْنُ بِمُنْشَرِينَ‏ اى- بمبعوثين بعد موتنا.

فَأْتُوا بِآبائِنا، الذين ماتوا، إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ‏ انّا نبعث احياء بعد الموت.
سألوه ان يحيى لهم قصى بن كلاب قالوا انه كان شيخا كبيرا لنسأله عنك، فلم يجبهم اللَّه بل اوعدهم و انما لم يجبهم لان البعث الموعود، انما هو فى دار الجزاء يوم القيمة و الذى كانوا يطلبونه بعث فى الدنيا فى حالة التكليف و بينهما تغاير.

و قوله:فأتوا، مخاطبة للنبى (ص) وحده على ما يستعمله العرب فى مخاطبة الجليل. ثم خوّفهم مثل عذاب الامم الخالية، فقال: أَ هُمْ خَيْرٌ أَمْ قَوْمُ تُبَّعٍ‏ معناه أ هولاء اعز و اشدّ قوة و اكثر اموالا، أَمْ قَوْمُ تُبَّعٍ‏. مفسران گفتند: تبع پادشاهى بود از پادشاهان يمن از قبيله قحطان، چنان كه در اسلام، ملوك را خليفه گويند، و در روم، قيصر و در فرس، كسرى، ايشان تبع گويند. و سمّى تبّعا لكثرة تبعه، و معروف از ايشان سه بودند:يكى مهينه اول بوده، يكى ميانه، يكى كهينه آخر بوده. و او كه در قرآن نام برده است تبّع آخر بود، نام وى اسعد بن كليكرب الحميرى. مردى مؤمن صالح بوده و بعيسى (ع) ايمان آورده و چون حديث و نعت و صفت رسول ما (ص) شنيد از اهل كتاب، برسالت وى ايمان آورد و گفت:

شهدت على احمد انه ‏ رسول من اللَّه بارى النسم‏
فلو مد عمرى الى عمره‏  لكنت وزيرا له و ابن عم

عايشه گفت: لا تسبوا تبّعا فانه كان رجلا صالحا ذم اللَّه قومه و لم يذمّه.
و قال سعيد بن جبير: هو الذى كسى الكعبة الانطاع و البرود المعضدة و نصب عليها الباب و جعل له اقليدا، و قيل: هو الذى بنى الحيرة و بنى سمرقند. و ذكر ابو حاتم عن الرقاشى قال: كان اسعد الحميرى من التبابعة، آمن بالنبى (ص) قبل ان يبعث بسبع مائة سنة.

وعن سهل بن سعد قال: سمعت رسول اللَّه (ص) يقول‏ لا تسبوا تبّعا فانه قد كان اسلم.
وعن ابى هريرة قال: رسول اللَّه (ص) ما ادرى تبّع نبيا كان او غير نبى.
و در قصه بتبع و اسلام وى روايات مختلف است:اما رواية محمد بن اسحاق و عكرمة از ابن عباس آنست كه تبّع آخر كه نام وى اسعد و كنيت او ابو كرب است مردى آتش‏پرست بود بر مذهب مجوس، از نواحى مشرق درآمد با لشكرى عظيم و حشمى فراوان بمدينه مصطفى بگذشت و پسرى از آن خويش آنجا رها كرد.

اهل مدينه آن پسر را بكشتند بفريب و حيلت. تبّع بازگشت بر عزم آن كه مدينه را خراب كند و اهل آن را استيصال كند، جماعتى كه انصار رسول از نژاد ايشانند همه مجتمع شدند و بقتال وى بيرون آمدند، بروز با وى جنگ ميكردند و بشب او را مهمان‏دارى ميكردند، تبّع را سيرت ايشان عجب آمد، گفت: انّ هؤلاء لكرام، اينان قومى ‏اند كريمان و جوانمردان.

پس دو حبر از احبار بنى قريظه نام ايشاى كعب و اسد هر دو ابن عم يكديگر بودند، برخاستند و پيش تبّع شدند و او را نصيحت كردند، گفتند: اين مدينه هجرت گاه پيغامبر آخر الزمان است و مهبط وحى بدو، پيغامبرى از قبيله قريش خاتم پيغامبران و گزيده خداوند جهان، صاحب القضيب، و الناقة و التاج و الهراوة. و ما در كتاب خداى، نعت و صفت وى خوانده‏ايم و بر اميد ديدار وى اينجا نشسته‏ ايم و دانيم كه ترا بر اهل اين شهر دستى نباشد و نصرتى نبود، مكن، خويشتن را در معرض بلا و عقوبت حق جل و علا منه، نصيحت ما بشنو و عزم و نيت خود بگردان و بر خويشتن بد مخواه، مبادا كه ترا نكبتى رسد كه در سر آن شوى.

آن وعظ و نصيحت ايشان بر تبّع اثرى عظيم كرد و از آن عزم و نيت كه كرده بود بازگشت و از ايشان عذر خواست. ايشان چون اثر قبول در وى ديدند، او را بر دين خويش دعوت كردند.

تبّع دعوت ايشان را اجابت كرد و بدين ايشان بازگشت و ايشان را گرامى كرد و از مدينه بازگشت بسوى يمن، و آن دو حبر و نفرى ديگر از يهود بنى قريظه با وى مساعدت كردند و رفتند، جمعى از بنى هذيل فرا پيش وى آمدند، گفتند:ايها الملك انا ندلك على بيت فيه كنز من لؤلؤ و زبرجد. ما ترا دلالت كنيم بر خانه‏اى كه زير آن كنزيست از مرواريد و زبرجد. اگر خواهى كه بردارى، بر دست تو آسان بود. گفت آن كدام خانه است؟

گفتند خانه‏ايست در مكه و مقصود هذيل‏ هلاك وى بود كه از نقمت وى ميترسيدند، دانستند كه هر كه قصد خانه كعبه كند بزودى دمار از وى برآرند و نيست گردد.

تبّع با احبار يهود مشورت كرد و آن سخن كه هذيل گفته بود با ايشان گفت، احبار گفتند: زينهار كه انديشه بد نكنى در كار آن خانه، كه در روى زمين خانه‏اى از آن بزرگوارتر و عظيم‏تر نيست، آن را بيت اللَّه گويند بروى رقم اضافت ازلى و فرّ الهى، مقرّ ابرار و منزل اخيار، بزرگ داشته حق و عبادت‏گاه خلق، و آن قوم كه ترا اين دلالت كردند جز هلاك تو نخواستند، چون آنجا رسى تعظيم آن در دل دار و مقدس و معظم دان و مناسك آن بگزار و طواف و سعى و حلق بجاى آر تا ترا سعادت ابد حاصل شود.

تبّع چون اين سخن بشنيد از ايشان، آن جمع هذيل را بگرفت، و بر ايشان سياست راند، آن گه روى سوى مكه نهاد.و تعظيم خانه كعبه در دل داشت، چون آنجا رسيد طواف كرد و كعبه را در نبود آن را در بر نهاد و قفل بر زد و آن را جامه پوشيد، و اول كسى كه كعبه را جامه پوشيد تبّع بود، و شش روز آنجا مقيم گشت، هر روز در منحر، هزار شتر قربان كرد و موى باز كرد، آن گه از مكه بازگشت و سوى يمن شد و قوم وى حمير بودند كاهنان و بت‏پرستان.

تبع ايشان را بر دين خويش و بر حكم تورات دعوت كرد و ايشان اجابت نكردند و دين او نپذيرفتند تا آن گه كه حكم خويش بر آتش بردند و آن آتشى بود كه فراديد آمدى در دامن كوه و هر كه را خصمى بودى و حكمى كه در آن مختلف بودند هر دو خصم بنزديك آتش آمدندى‏، آن كس كه بر حق بودى او را از آتش گزند نرسيدى، و او كه بر حق نبودى بسوختى. جماعتى از حمير بتان خود را برداشتند و آمدند بدامن آن كوه و همچنين آن دو حبر كه با تبّع بودند.

دفتر تورية را برداشته و بدامن كوه آمده و در راه آتش نشسته، آتش از مخرج خويش فرا ديد آمد و آن قوم حمير را و آن بتان ايشان را همه نيست كرد و بسوخت و آن دو حبر كه تورية داشتند و ميخواندند، از آتش ايشان را هيچ رنج و گزند نرسيد،مگر كه از پيشانى ايشان، عرقى روان گشت و آتش در گذشت تا بمخرج خويش باز شد، آن گه باقى حمير كه بودند همه بدين احبار بازگشتند.

فمن هناك اصل اليهودية باليمن، بروايتى ديگر، تبّع كه به رسول خدا پيش از مبعث وى ايمان آورد، تبع پيشين بود و ملك جهان وى را بود و بهر شهر كه رسيدى علماء و حكماء آن شهر با خود ببردى‏ تا قريب دو هزار مرد عالم حكيم بر وى جمع آمدند  بيرون از دويست و چهل هزار سوار و پياده كه داشت. و اوّل به مكه رسيد و اهل مكه او را طاعت نداشتند و خدمت نكردند.

تبّع گفت وزير خويش را، كه اين چه شهر است و چه قومند كه در خدمت و طاعت ما تقصير كردند، بعد از آنكه جهانيان همه سر بر خط طاعت ما نهادند.

وزير گفت ايشان را خانه‏ايست كه آن را كعبه گويند مگر به آن خانه معجب شده‏اند، تبّع در دل خويش نيت كرد كه اين خانه را خراب كنم و مردان اين شهر را بكشم و زنان را اسير گيرم، هنوز اين انديشه تمام نكرده بود كه رب العزه او را بدرد سر مبتلا كرد، چنان كه او را طاقت نماند و آب گنديده از چشم و بينى و گوش وى گشاد، چنان كه هيچكس را بنزديك وى قرار نبود و اطباء همه از معالجه وى عاجز گشته گفتند اين بيمارى از چهار طبع بيرون افتاده، كار آسمانى است، و ما بمعالجه آن راه نبريم.

پس دانشمندى فرا پيش آمد، گفت: ايها الملك اگر سرّ خود با من بگويى من اين درد را درمان سازم، ملك گفت من در كار اين شهر و اين خانه كعبه چنين انديشه كرده‏ام، دانشمند گفت، زينهار اى ملك، اين انديشه مكن و از اين نيت بازگرد كه اين خانه را خداونديست قادر كه آن را بحفظ خويش ميدارد و هر كه قصد اين خانه كند دمار از وى برآرد.

تبّع از آن انديشه توبت كرد و تعظيم خانه و اهل آن در دل خود جاى داد و در حال شفا يافت، عنايت الهى و سابقه ازلى در رسيد و از آن دين و ملت كفر كه داشت برگشت و بخداوند كعبه ايمان آورد و در دين ابراهيم خليل عليه السلام شد. پس كعبه را جامه پوشانيد و قوم خود را فرمود تا آن را بزرگ دارند و با اهل آن نيكويى كنند. از مكه بزمين يثرب شد آنجا كه‏ مدينه مصطفى است (ص) و در آن وقت رقم شهر و بنا نبود، چشمه آب بود و تبّع با حشم و لشگر بسر آن چشمه فرو آمد.

دانشمندان كه با وى بودند در كتاب خوانده بودند كه آن زمين يثرب مهاجر رسول آخر الزمان است و مهبط وحى قرآنست، چهارصد مرد از ايشان كه عالمتر و فاضلتر بودند با يكديگر بيعت كردند كه از آن بقعت مفارقت نكنند و بر اميد ديدار او آنجا مقام كنند، اگر او را خود دريابند و الا فرزندان و نسل ايشان ناچار او را دريابند و بركات ديدار او با عقاب و ارواح ايشان برسد.

اين قصه با تبّع بگفتند و تبّع را همين رغبت افتاد. يك سال آنجا مقام كردند و بفرمود تا چهارصد قصر بنا كردند آنجايگه، هر عالمى را قصرى و هر يكى را كنيزكى بخريد و آزاد كرد و بزنى بوى داد با جهاز تمام و ايشان را وصيت كرد كه شما اينجا همى باشيد تا پيغامبر آخر الزمان را دريابيد و خود نامه‏ اى نبشت و مهر زرين بر آن نهاد و بآن عالم سپرد كه او را نصيحت كرده بود و گفت اگر محمد را دريابى اين نامه بدو رسان و اگر نيابى بفرزندان وصيت كن تا بدو رسانند و مضمون نامه اين بود:

اى پيغامبر آخر الزمان، اى گزيده خداوند جهان، اى بروز شمار شفيع بندگان، من كه تبّع‏ام، بتو ايمان آوردم و گرويده، گواهى دهم كه نبوت تو حق است و دين تو پاك و قول تو صدق. تو خاتم پيغمبرانى، فرستاده حق جل و جلاله بعالميانى، ايمان آوردم بآن خداوند كه تو بنده و پيغامبر اويى، فرستاده و پيغام رسان اويى، گواه باش كه من، بر ملّت توام و بر ملّت پدر تو ابراهيم خليل (ع)، اگر ترا بينم و اگر نه بينم، تا مرا فراموش نكنى و روز رستاخيز مرا فرو نگذارى و شفاعت از من دريغ ندارى. آن گه نامه را مهر بر نهاد و بر آن مهر نبشته بود: لِلَّهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ وَ يَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ بِنَصْرِ اللَّهِ‏ و عنوان نامه نبشته بود: الى محمد بن عبد اللَّه خاتم النبين و رسول رب العالمين (ص) من تبّع، امانة اللَّه فى يد من وقع الى ان يوصل الى صاحبه.

گفته‏ اند مردمان مدينه ايشان كه انصار رسول خدااند از نژاد آن چهارصد مرد علماء بودند و ابو ايوب انصارى كه رسول خدا بخانه او فرو آمد از فرزندان‏ آن عالم بود كه تبّع را نصيحت كرده بود تا از آن علت شفا يافت. و خانه بو ايوب كه رسول آنجا فرو آمد از جمله آن بناها بود كه تبّع فرموده بود و چون رسول خدا هجرت كرد بمدينه، نامه تبّع بوى رسانيدند رسول نامه بعلى داد تا برخواند، رسول سخنان تبّع بشنيد و او را دعا كرد و آن كس كه نامه رسانيد نام وى بو ليلى او را بنواخت و گرامى كرد. قوله:

وَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ‏ يعنى من الامم الكافرة، أَهْلَكْناهُمْ إِنَّهُمْ كانُوا مُجْرِمِينَ‏ اى ليس كفار قريش بخير من اولئك، فاهلكهم اللَّه، هذا كقوله: أَ كُفَّارُكُمْ خَيْرٌ مِنْ أُولئِكُمْ‏.وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما لاعِبِينَ‏ يعنى ما خلقناهما لئلا يكون بعث و لا نشور و لا حساب كقوله: أَ يَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ يُتْرَكَ سُدىً‏

و كقوله:أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً.ما خَلَقْناهُما إِلَّا بِالْحَقِ‏، يعنى الا للمجازاة بالقسط اى: ليجزى المحق و المبطل ما يستحقانه، وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ‏ يعنى كفار قريش لا يعلمون انا لم نخلقهما باطلا ثم خوّفهم فقال:إِنَّ يَوْمَ الْفَصْلِ‏، يعنى يوم القيمة يفصل بين المحق و المبطل و يفصل بين الوالد و ولده و الرجل و زوجه و المرء و خليله.

قيل جعله اللَّه وقتا لفصل الحكم فيه بين خلقه، مِيقاتُهُمْ أَجْمَعِينَ‏ اى وقت موعودهم كلهم يعنى يوافى الاولون و الآخرون من الامم الخالية و من هذه الامّة  ثم نعت ذلك اليوم فقال:- يَوْمَ لا يُغْنِي مَوْلًى عَنْ مَوْلًى شَيْئاً يعنى لا ينفع قريب قريبه و لا يدفع عنه شيئا. هذا كقوله:- لا يَجْزِي والِدٌ عَنْ وَلَدِهِ وَ لا مَوْلُودٌ هُوَ جازٍ عَنْ والِدِهِ شَيْئاً، وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ‏ اى: ليس لهم من ينصرهم من عذاب اللَّه بالشفاعة فان النصرة فى القيامة بالشفاعة.

إِلَّا مَنْ رَحِمَ اللَّهُ‏ يجوز ان يكون الاستثناء متصلا يعنى الا المؤمنين فانه يشفع بعضهم لبعض باذن اللَّه. و قيل الاستثناء منقطع و معناه: لكن من رحمه اللَّه فانه مغفور له‏ إِنَّهُ هُوَ الْعَزِيزُ على اعدائه، الرَّحِيمُ‏ لاوليائه.

إِنَّ شَجَرَةَ الزَّقُّومِ‏ على صورة شجر الدنيا لكنها من النار و الزقوم ثمرها و هو ما اكل بكره شديد و قيل كل طعام ثقيل فهو زقّوم. و فى التفسير أن ابن الزبعرى قال:ان اهل اليمن يسمّون اكل التمر بالزبد التزقّم فدعا ابو جهل بتمر و زبد فقال تزقموا فان هذا هو الذى يخوفكم به محمد فنزل: إِنَّ شَجَرَةَ الزَّقُّومِ طَعامُ الْأَثِيمِ‏ يعنى بالاثيم: ابا جهل و الاثم: الكفر لان الكفر اعظم الاثم.

روى عن ابن عباس: قال قال رسول اللَّه (ص): ايها الناس اتّقوا اللَّه حق تقاته فلو ان قطرة من الزقوم قطرت على الارض لا مرّت على اهل الدنيا معيشتهم فكيف بمن هو طعامه و ليس له طعام غيره.

كَالْمُهْلِ‏ و هو النحاس المذاب و الصفر المذاب، و قيل هو دردى الزيت اسود، و عرض على ابى بكر الصديق حين احتضر، ثوبا حبرة ليكفن فيهما، فقال كفنونى فى ثوبىّ هذين يعنى اللذين على جسده فانما هما للمهل يعنى للصديد و ما يسيل من البدن، و الحى اولى بالجديد من الميت‏ يَغْلِي فِي الْبُطُونِ‏ قرأ ابن كثير و حفص بالياء جعلوا الفعل للمهل، و قرأ الآخرون بالتاء لتأنيث الشجرة، كَغَلْيِ الْحَمِيمِ‏ يعنى كالماء الحارّ اذا اشتد غليانه.

خُذُوهُ‏ اى يقال للزبانية خذوه يعنى الاثيم، فَاعْتِلُوهُ‏، قرأ اهل الكوفة و ابو عمرو و ابو جعفر بكسر التاء. و الباقون بضمها و هما لغتان، اى: ادفعوه و سوقوه يقال عتله يعتله و يعلته عتلا اذا ساقه بالعنف و الدفع و الجذب، إِلى‏ سَواءِ الْجَحِيمِ‏ وسطها الذى يستوى المسافة اليه من جميع اطرافه.

ثُمَّ صُبُّوا فَوْقَ رَأْسِهِ مِنْ عَذابِ الْحَمِيمِ‏ تأويله: ثم صبّوا فوق رأسه الحميم للتعذيب، كقوله: يُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُؤُسِهِمُ الْحَمِيمُ‏ قال مقاتل: ان خازن النار يضرب على رأسه فينقب رأسه عن دماغه ثم يصبّ فيه ماء حميما قد انتهى حرّه ثم يقال له: ذُقْ‏ هذا العذاب، إِنَّكَ‏ قرأ الكسائى انّك بفتح الالف يعنى- لانك قلت انا العزيز الكريم و قرأ الآخرون بالكسر على الابتداء اى أَنْتَ الْعَزِيزُ الْكَرِيمُ‏ عند قومك بزعمك و ذلك‏

ان النبى (ص) لقى ابا جهل فهزّه فقال اولى لك يا با جهل فاولى، فانزل اللَّه تعالى ما قاله له، و ردّ عليه ابو جهل فقال: ما تقدر انت و لا ربك علىّ‏ انى لا كرم اهل الوادى و اعزّهم فيقول له خزنة النار على طريق الاستخفاف و التوبيخ ذق ذلك انت العزيز الكريم اى ذق بسبب هذا القول الذى قلته‏ إِنَّ هذا ما كُنْتُمْ بِهِ تَمْتَرُونَ‏ اى ان هذا العذاب ما كنتم فيه تشكّون فى دار الدنيا فقد لقيتموه فذوقوه، ثم ذكر مستقر المتقين

فقال: إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي مَقامٍ أَمِينٍ‏ قرأ اهل المدينة و الشام فى مقام بضم الميم على المصدر اى- فى اقامة و قرأ الآخرون بفتح الميم اى فى مجلس امين يأمن فيه صاحبه من الغوائل و الآفات و الاحزان‏ فِي جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ. يَلْبَسُونَ مِنْ سُندُسٍ‏ و هو ما رقّ من الحرير فجرى مجرى الشعار لهم و هو الين من الدثار فى المعتاد وَ إِسْتَبْرَقٍ‏ يعنى ما غلظ و صفق نسجه يجرى مجرى الدثار و هو ارفع نوع من انواع الحرير، و الحرير نوعان: نوع كلما كان ارق كان انفس، و نوع كلما كان ارزن بكثرة الأبريسم كان انفس.

و قيل:استبرق من كلام العجم و هو الديباج الغليظ عرّبت بالقاف‏ مُتَقابِلِينَ‏ كناية عن التألف و التوادّ و التواخى، كَذلِكَ وَ زَوَّجْناهُمْ بِحُورٍ عِينٍ‏ اى- كما اكرمناهم بما وصفنا من الجنات و العيون و اللباس، كذلك اكرمناهم بان زوّجناهم بحور عين، و قيل- كذلك هم فى حكم اللَّه و محله رفع، اى الامر كذلك و زوجناهم بحور عين، يقال زوّجته امرأة و زوّجته بامرأة لغتان و انكره بعضهم فقال ليس هذا من عقد التزويج لانه لا يقال زوّجته بامرأة و انما المعنى جعلناهم ازواجا لهن كما يزوّج النعل بالنعل اى جعلناهم اثنين. و الحور، هنّ النساء النقيات البياض، يحار فيهن الطرف من بياضهن و صفاء لونهنّ.

و قال ابو عبيدة: الحور: شدة بياض العين يكون ذلك اظهر لسوادها، و العين جمع العيناء و هى العظيمة العينين.

يَدْعُونَ فِيها، اى يحكمون فيأمرون باحضار ما يشتهون، بِكُلِّ فاكِهَةٍ، اى- فاكهة كلّ زمان و كلّ مكان و ذلك لا يجتمع فى الدنيا، آمِنِينَ‏ من الزوال و الانقطاع و تولّد ضرر من الاكثار.
لا يَذُوقُونَ فِيهَا الْمَوْتَ‏، سخن اينجا تمام شد، ميگويد: بهشتيان در بهشت، مرگ نچشند هرگز. و در خبر ميآيد كه در بهشت ده چيز نيست: ليس فيها هرم و لا موت و لا خوف و لا ليل و لا نهار و لا ظلمة و لا برد و لا خروج، آن گه گفت: إِلَّا الْمَوْتَةَ الْأُولى‏ اين نه مستثنى است از اول كه اين استثنا منقطع گويند الا بمعنى لكن اى لكن الموتة الاولى فى الدنيا قد ذاقوها، لكن مرگ اول كه در دنيا چشيدند مؤمنانرا مرگ آنست،

قولى ديگر گفته ‏اند الا بمعنى سوى اى سوى الموتة الاولى التي ذاقوها فى الدنيا، كقوله: وَ لا تَنْكِحُوا ما نَكَحَ آباؤُكُمْ مِنَ النِّساءِ إِلَّا ما قَدْ سَلَفَ‏ يعنى سوى ما قد سلف، و الضمير فى فيها راجع الى حال المتقين التي هم فيها، ميگويد متّقيان را و نيك مردان را جز آن مرگ كه در دنيا چشيدند، مرگى ديگر نخواهد بود، در آن حال تقوى و نيكى كه ايشان در آن‏اند، بخلاف مجرمان و احوال ايشان كه بر ايشان دو مرگ جمع آيد. لقوله تعالى: رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ‏ مقصود و مراد آنست كه تا فضل متّقيان بر مجرمان ظاهر گردد و معلوم شود كه مجرمان را دو مرگ است و متّقيان را يك مرگ.

و لهذا المعنى لما كشف ابو بكر عن وجه النبى (ص) و قد قبض قال:و اللَّه لا يجمع اللَّه عليك موتتين، اما الموتة التي كتبت عليك فقدمتّها. و قوله‏ الْأُولى‏ يدل على ان هناك ثانية نفاها عن المتّقين و اثبتها للمجرمين فى حال ما ثم يحيون بعدها.

و قيل انّ المؤمنين فى وقت المعاينة يصيرون بلطف اللَّه الى اسباب الجنة يلقون الروح و الريحان و يرون منازلهم فى الجنّة فكانّ موتتهم الاولى فى الدنيا كانت فى الجنّة لاتصالهم باسبابها و مشاهدتهم اياها. برين قول استثناء متصل است و مرگ اول كه در دنيا چشيدند، گويى خود در بهشت چشيدند، زيرا كه مؤمن بوقت معاينه، بهشت برو عرضه كنند تا در روح و ريحان و منازل آن مينگرد، گويى كه در بهشت مرگ ميچشد و جان تسليم ميكند. برين معنى گفت‏ لا يَذُوقُونَ فِيهَا الْمَوْتَ إِلَّا الْمَوْتَةَ الْأُولى‏ وَ وَقاهُمْ عَذابَ الْجَحِيمِ‏ صرف عنهم عذاب النار فَضْلًا مِنْ رَبِّكَ‏ اى- فعل ذلك تفضّلا منه.

روى عن النبى (ص) انه قال- لا يدخل الجنة احد الا بفضل اللَّه، فقيل و لا انت يا رسول اللَّه، فقال و لا انا الا ان يتغمّدنى اللَّه برحمته و فضله‏، ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ‏ اى- ذلك الثواب الذى هو صرف العذاب و دخول الجنة، هو الفلاح العظيم الذى لا يعلم كنهه الا اللَّه.

فَإِنَّما يَسَّرْناهُ بِلِسانِكَ‏ يعنى على لسانك، و لو لا انّ اللَّه عز و جل يسّره على السنة العباد لما استطاع لسان ان يحمل كلام الخالق او يؤدّيه و قيل- فَإِنَّما يَسَّرْناهُ بِلِسانِكَ‏ اى- انزلناه بلغتك ليكون ايسر للعرب و يسهل عليهم تعلّمه، لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ‏ لكى يتّعظوا بمواعظه.

فَارْتَقِبْ‏ اى- فانتظر النصر من ربك، إِنَّهُمْ مُرْتَقِبُونَ‏ اى- منتظرون بزعمهم، قهرك و اللَّه غالب على امره و قيل‏ فَارْتَقِبْ‏ اى- انتظر لهم العذاب و الهلاك‏ إِنَّهُمْ مُرْتَقِبُونَ‏ منتظرون الدوائر و عليهم دائرة السوء. و قيل: فارتقب، فعن قريب يتحقق الملك و يخيب آمالهم، و اللَّه اعلم.

 

 

النوبة الثالثة

 

قوله: وَ لَقَدِ اخْتَرْناهُمْ عَلى‏ عِلْمٍ عَلَى الْعالَمِينَ‏ اخترناهم على علم بمحبّة قلوبهم لنا مع كثرة ذنوبهم فينا، و اخترناهم على علم مما نودع عندهم من اسرارنا و نكاشفهم به من حقائق حقنا. هر چند كه نزول اين آية على الخصوص، مؤمنان بنى اسرائيل راست، اما از روى فهم، بر طريق اشارت، تشريف فرزند آدم است على العموم، و تفضيل ايشان بر همه آفريدگان، چنان كه جاى ديگر فرمود: وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ‏، ميگويد ايشان را كه برگزيديم نه بغلط گزيديم، كه بعلم پاك گزيديم‏  و بدانش تمام دانستيم كه از همه آفريدگان سزاء گزيدن ايشانند از آن گزيديم. اختيار ما بعلم و ارادت ماست بى‏علت، نواخت ما بفضل و كرم ماست بى‏سبب، آن را كه خواهيم، گزينيم و نوازيم و كس را بر فعل ما چون و چرانه، و آن را كه خواهيم، رانيم و سوزيم و بر حكم ما اعتراض نه.

آن روز كه دائره تكوين برين شخص كاين كشيد، خطاب كرد كه شخصى ميآفرينم كه هرگز چنين نيافريده‏ام، نه آنكه در قدرتم مستحيل است، لكن غيرت، عنان قدرت فرو گرفت، عبارت اين آمد كه: و الزمهم كلمة التقوى و كانوا احق‏ بها و اهلها. اى جوانمرد در قدرت چون ما را صد هزار آفريدن بلحظتى روا است، اما از روى محبت و غيرت نه رواست، زيرا كه سرّ محبت بى‏كيفيت، على الخصوص ماراست، يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ‏- اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا كدام خلعت ما را نداد كدام تشريف كه ما را ارزانى نداشت، كدام لطف كه در جريده كرم بنام ما ثبت نكرد.

مقرّبان درگاه عزت و ساكنان حضرت جبروت، انگشت تحير در دهان تعجب گرفته، كه شگرف كارى و عجب حالى كه خاكيان را برآمد. نواختگان لطف اواند، بركشيدگان عطف اواند، عارفان بتعريف اواند، مشرّفان بتشريف اواند، و اصلان بايصال اواند، نازان بوصال اواند. نرگس روضه جود ايشانند، سرو باغ وجود ايشانند، حقه درّ حكمت ايشانند، نور حدقه عالم قدرت ايشانند، خالق بى‏نظير يكى است و مخلوق بى‏نظير ايشانند، احسن الخالقين يكى است، احسن المخلوقين ايشانند. لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ‏ عالم و آدم نبود، عرش و لوح و قلم نبود، بهشت و دوزخ نبود، كه ايشان را بى‏ايشان حديث محبت بود كه‏ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ‏.

سقيا بمعهدك الذى لو لم يكن‏  ما كان قلبى للصبابة معهدا

اى جوانمرد توسل بندگان بدو، هم باحسان قديم اوست.
حسن بن سهل وزير مامون بوده است، روزى يكى بر وى درآمد، حسن وى را نمى‏ شناخت، گفت: تو كيستى؟ آن مرد گفت: انا الذى احسنت الىّ عام كذا، من آنم كه تو با من در فلان سال احسان كردى. حسن گفت: مرحبا بمن توسّل إلينا بنا، مرحبا بكسى كه باحسان ما بما وسيلت جست، پس آن گه بفرمود، تا او را صله دادند و بنواختند. همين است حال درويشان و مؤمنان كه بحق جل جلاله وسيلت ميجويند، هم باحسان قديم وى ميجويند.

انّ ابتداء العرف مجد باسق‏ و المجد  كل المجد فى استتمامه‏
هذا الهلال يروق ابصار الورى ‏ حسنا و ليس كحسنه لتمامه‏

الهى بعنايت ازلى تخم هدى كشتى، برسالت انبيا آب دادى، بمعونت و توفيق رويانيدى، بنظر و احسان خود ببر آوردى، از لطف تو درمى‏خواهم كه سموم قهراز آن باز دارى و باد عدل بر وى نجهانى، كشته عنايت ازلى را برعايت ابدى مدد كنى.

وَ آتَيْناهُمْ مِنَ الْآياتِ ما فِيهِ بَلؤُا مُبِينٌ‏ ابتلا هم بالرخاء و البلاء، فطالبهم بالشكر عند الرخاء و الصبر عند البلاء. آدمى گهى خسته تير بلاست، گهى غرقه لطف و عطا. حق جل جلاله از وى تقاضاى شكر ميكند بوقت راحت و نعمت، و تقاضاى صبر ميكند در حال بلا و شدت. مصطفى (ص) قومى را ديد از انصار، گفت: شما مؤمنانيد، گفتند آرى مؤمنانيم، گفت نشان ايمان شما چيست؟ گفتند بر نعمت شكر كنيم و در غضب صبر كنيم و بقضاء اللَّه راضى شويم. گفت؛مؤمنون و رب الكعبة.

أَ هُمْ خَيْرٌ أَمْ قَوْمُ تُبَّعٍ وَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ أَهْلَكْناهُمْ، إِنَّهُمْ كانُوا مُجْرِمِينَ‏، اى صناديد قريش واى رؤساء كفر كه پيغامبر ما را دروغ زن ميگيريد «1» و بعداوت وى برخاسته‏ايد و دين اسلام بازى ميشمريد و از بطش و قهر ما ايمن نشسته‏ايد، خبر نداريد كه ما با كفار پيشين و اعداء دين كه سروران كفر و ضلالت بودند و پيشروان شرك و غوايت بودند چه كرديم؟!

و بسطوت و نقمت خويش چون دمار از ايشان برآورديم، آنك آن نمرود لعين، آن مردود شقى، كه عالم از كفر و استكبار خود پر كرد پشه ضعيف را فرستاديم تا سزاء وى در كنار او نهاد و آن ديگر، فرعون طاغى ياغى كه دعوى خدايى كرد و نعره‏ أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلى‏ زد، پاره‏اى چوب از حضرت خود فرستاديم تا قدر وى بوى نمود و دريا را فرمان داديم‏ تا او را در چنگ قهر خود گرفت. و آن ديگر اصحاب فيل كه قصد خانه ما كردند و بر ساز و عدّت و آلت خود اعتماد ساختند، مرغكى چند ضعيف فرستاديم، تا دمار از ايشان برآورد.

و على هذا قوم تبّع و قوم نوح و قوم لوط و عاد و ثمود و امثال ايشان كه از شما قويتر بودند و از شما باسازتر و جهاندارتر بودند، چون بر ما عصيان و كفران آوردند و تحير و تمرد نمودند، نگر كه ايشان را ببطش خويش چون كم آورديم و از جهان برانداختيم و نام و نشان ايشان محو كرديم، شما نيز اگر همان كنيد كه ايشان كردند، همان بينيد كه ايشان ديدند. امروز عذاب و هلاك و استيصال، و فردا حميم و زقّوم، فذلك قوله تعالى: إِنَّ شَجَرَةَ الزَّقُّومِ طَعامُ الْأَثِيمِ، كَالْمُهْلِ يَغْلِي فِي الْبُطُونِ كَغَلْيِ الْحَمِيمِ‏.

كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد ۹

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=