النساء --ترجمه مجمع البيان

ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره نساء آیه 53- 81

[سوره النساء (4): آيات 53 تا 55]

أَمْ لَهُمْ نَصِيبٌ مِنَ الْمُلْكِ فَإِذاً لا يُؤْتُونَ النَّاسَ نَقِيراً (53) أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى‏ ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً (54) فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ صَدَّ عَنْهُ وَ كَفى‏ بِجَهَنَّمَ سَعِيراً (55)

ترجمه‏

بلكه مگر براى ايشان بهره‏اى از سلطنت است كه در اين هنگام پشيزى بمردم ندهند يا مگر بر آنچه خداوند به مردم داده است رشكشان مى‏خورند. ما بآل ابراهيم كتاب و حكمت داديم و به ايشان ملكى عظيم بخشيديم. پس گروهى از آنان به او ايمان آوردند و گروهى اعراض كردند و جهنم با شعله‏هاى سوزانش براى آنان كافى است.

 

بيان آيه 53 و 54 و 55

لغت‏

نقيرا: از نقر بمعنى اثرى كه مثل جاى منقار است. ناقور بمعنى صور است كه در آن دميده مى‏شود و نقير چوبى است كه در آن سوراخ ايجاد شده باشد. انتقار بمعنى اختصاص است چنان كه طرفه گويد:

نحن في المشتاة ندعو الجفلى‏ لا ترى الادب فيها ينتقر

يعنى: ما در فصل زمستان از مردم دعوت عام مى‏كنيم و هيچ كس بر سر خوان ما دعوت اختصاصى ندارد.

حسد: آرزوى زوال نعمت از ديگران است تا دچار سختى گردند لكن غبطه، اين است كه انسان آرزو كند كه نعمتى كه ديگران دارند نصيب خودش هم بشود. از اينرو حسد ناپسنديده و غبطه پسنديده است. برخى گفته‏اند: حسد زياده روى در بخل است، چه بخل مشقت بذل نعمت و حسد، مشقت متنعم بودن ديگران از نعمت است. بنا بر اين در بخل و حسد، مشقتى بر متنعم بودن وجود دارد.

سعير: از سعر بمعناى افروختن آتش است و استعارة بمعناى آتش و جنگ و شر بكار رفته است و سعر متاع بمعناى قيمت متاع است و علت اين معنى اين است كه بازار در موقع معامله بحرارت متاع، برافروخته و گرم مى‏شود. ساعور بمعنى تنور (پس سعير است يعنى افروخته.

 

 

اعراب‏

ام: منقطعه است و معادل با همزه استفهام نيست كه در اين صورت متصله نام دارد و معناى آن اين است: بل الهم نصيب من الملك .. برخى گفته‏اند: همزه استفهام از كلام حذف شده است زيرا «ام» در ابتداى كلام قرار نمى‏گيرد يعنى «اهم اولى‏ بالنبوة ام لهم نصيب من الملك فيلزم الناس طاعتهم» اما اين مطلب ضعيف است زيرا حذف همزه در ضرورت شعر جايز است و در قرآن ضرورتى نيست.

فَإِذاً لا يُؤْتُونَ‏: اذا در «يؤتون» عمل نكرده زيرا وقتى كه ميان «فاء» يا «واو» و فعل قرار گيرد، مثل اينكه در معنى متاخر است يعنى: «فلا يؤتون الناس نقيرا اذن» و اذن از حروف ناصب فعل است به چهار شرط: جواب كلام و در لفظ، مبتدا باشد و ما بعد آن متعلق بما قبل آن نباشد و فعل بعد آن مستقبل باشد.

 

 

مقصود

حكم يهود را به اين كه مشركان هدايت يافته‏تر از پيامبر و اصحاب او هستند بيان كرد. اكنون مى‏گويد: آنها شايسته چنين حكمى نيستند زيرا سلطنتى ندارند.

أَمْ لَهُمْ نَصِيبٌ مِنَ الْمُلْكِ‏: اين استفهام براى انكار است يعنى آنها را بهره‏اى از سلطنت و پادشاهى نيست. جبايى گويد: منظور از «ملك» نبوت است يعنى آيا براى آنها از نبوت، نصيبى است تا اطاعت ايشان بر مردم واجب باشد؟ برخى گفته‏اند:

منظور از «ملك» همان است كه يهود ادعا مى‏كردند كه در آخر الزمان به آنها بر مى‏گردد و از ميان آنها كسى خروج مى‏كند كه ملت آنها را تجديد و بدينشان دعوت مى‏كند، از اينرو خداوند آنان را تكذيب كرد.

فَإِذاً لا يُؤْتُونَ النَّاسَ نَقِيراً: اگر همه دنيا و سلطنت آن به آنها داده شود، اندكى از حقوق مردم را ادا نمى‏كنند و در تفسير ابن عباس است كه: اگر براى ايشان نصيبى از سلطنت بود، به محمد ص و اصحابش چيزى نمى‏دادند و برخى گفته‏اند، آنان داراى باغ و بستان و اموال بودند و به مستمندان چيزى نمى‏دادند.

أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ‏: بلكه حسد مردم را مى‏خورند. در باره اين مردم اختلاف شده است

1-: برخى گفته‏اند منظور خود پيامبر گرامى است.

عَلى‏ ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ‏: آنان را بر آنچه خداوند از فضل خود به ايشان داده است، حسد مى‏خورند. يعنى نبوت پيامبر و مباح بودن نه زن براى او و ميلش نسبت به ايشان و مى‏گفتند: او اگر پيامبر بود، نبوت او را از اين كار باز مى‏داشت. از اينرو خداوند بيان مى‏دارد كه نبوت در آل ابراهيم چيز تازه‏اى نيست:فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ: نبوت را به آل ابراهيم داديم و مملكت را به داود و سليمان بخشيديم. داود داراى نود و نه زن و سليمان داراى يكصد زن و بقولى او داراى هفتصد كنيز و سيصد زن و داود داراى يكصد زن بود. بنا بر اين معنى نداشت كه آنها رشك حضرت محمد ص بخورند چه او نيز از اولاد ابراهيم بود و سايرين از او تعداد زنانشان بيشتر و مملكت‏شان وسيعتر بود. در باره معناى «الناس» اين قول از ابن عباس و ضحاك و سدى است. برخى هم گفته‏اند چون قوام دين به وجود پيامبر بود، از اينرو حسد آنها به او مانند حسدشان نسبت به همه مردم بود.

2- مقصود پيامبر و آلش مى‏باشد. چنان كه از امام باقر منقول است و مراد از فضل، نبوت پيامبر و امامت آل اوست، در تفسير عياشى به اسناد خود از ابو الصباح كنانى نقل كرده است كه امام صادق به او فرمود: «ما قومى هستيم كه خداوند اطاعت ما را واجب كرده است. انفال و برگزيده مال براى ماست. مائيم راسخان در علم و مائيم محسودانى كه خداوند در باره ايشان فرموده است: «أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ …» فرمود: منظور از كتاب، نبوت و از حكمت، فهم و قضاوت و از ملك عظيم. وجوب اطاعت است!!

3- مقصود پيامبر و اصحابش مى‏باشد زيرا در جمله: «هؤُلاءِ أَهْدى‏ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا سَبِيلًا» منظور آنان بودند و منظور از فضل، نعمت است: اين وجه از ابو على جبايى است.

4- مقصود عرب است. يعنى عرب حسد مى‏خورند كه پيامبر از ايشان است.اين وجه از حسن و قتاده و ابن جريج است. برخى گفته‏اند: مقصود از كتاب تورات و انجيل و زبور و از حكمت، علمى است كه بآنان داده شده بود.

وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً: مجاهد و حسن گويند: يعنى به آنها نبوت داديم. ابن عباس گويد: ملك عظيم يعنى ملك سليمان. سدى گويد: منظور زنانى است كه به داود و سليمان داده شده بود و برخى گفته‏اند: منظور جمع ميان سياست دنيا و دين است.

فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ بِهِ‏: در اين باره دو قول است:

1- دسته‏ اى از اهل كتاب بمحمد ص ايمان آوردند و دسته ‏اى از او اعراض كردند و به او ايمان نياوردند. اين قول از مجاهد و زجاج و جبايى است و مناسبت اين جمله با جمله سابق به اين است كه آنها با اينكه حسد مى‏بردند و كارهايى زشت مى‏كردند، بعضى از آنان به او ايمان آوردند.

2- مقصود اين است كه از امت ابراهيم، كسانى بودند كه به او ايمان آوردند و كسانى بودند كه از او اعراض كردند، چنان كه شما نيز در باره محمد (ص) چنين كرديد و اين كار شما، امر او را كوچك نكرد، چنان كه كار آنان نيز امر ابراهيم را كوچك نكرد.

وَ كَفى‏ بِجَهَنَّمَ سَعِيراً: براى اين مردم اعراض كننده، عذاب جهنم كه داراى آتشى بر افروخته است كفايت مى‏كند. مقصود اين است كه اگر در دنيا پاره‏اى از عذابها از آنها دفع شده است، در آخرت عذاب جهنم براى ايشان مهياست‏.

 

 

[سوره النساء (4): آيات 56 تا 57]

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآياتِنا سَوْفَ نُصْلِيهِمْ ناراً كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها لِيَذُوقُوا الْعَذابَ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَزِيزاً حَكِيماً (56) وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَنُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها أَبَداً لَهُمْ فِيها أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ نُدْخِلُهُمْ ظِلاًّ ظَلِيلاً (57)

ترجمه‏

آنان كه به آيات ما كافر شدند، ايشان را در آتشى مى‏افكنيم كه هر گاه پوست بدنشان بسوزد، پوست ديگرى به جاى آن قرار مى‏دهيم تا هر دم عذاب را بچشند، خداوند قادر و حكيم است. و آنان كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‏اند، در بهشت‏هايى داخلشان مى‏كنيم كه از زير آنها نهرهاى آب جارى هستند و براى هميشه در آنجا خواهند بود، براى ايشان همسرانى پاكيزه است و ايشان را در سايه‏اى پايدار و معتدل داخل مى‏سازيم.

 

بيان آيه 56 و 57

لغت‏

نصليهم نارا: ايشان را در آتش مى‏افكنيم. اصلاء: در آتش افكندن: صلاء:بريان كردن، مصلى: بريان.

بدلنا: تغيير مى‏دهيم. تبديل: تغيير خواه به اين كيفيت كه هيئت و شكل چيزى تغيير داده شود يا اينكه چيزى بجاى آن گذارده شود مثل: «يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ» (سوره ابراهيم 48 يعنى روزى كه بجاى اين زمين، زمينى ديگر قرار داده شود) و مثل: «بدلت جبتى قميصاً» يعنى جبه‏ام را بصورت پيراهن درآوردم.

ظل: اصل اين كلمه بمعنى ستر و پوشش است و علت اينكه بمعنى سايه بكار مى‏رود اين است كه سايه انسان را از اشعه خورشيد، مى‏پوشاند رؤبه گويد: ظل و فى‏ء جايى است كه در آنجا خورشيد مى‏تابيده و اكنون نمى‏تابد. اما آن جايى كه هيچوقت خورشيد نمى‏تابد، آنجا «ظل» است نه «فى‏ء». ظل بمعناى شب نيز هست زيرا شب از خورشيد پوشيده است. ظله: سرسايه و چيزى كه به آن سايه كنند.

ظليل: سايه‏اى كه ثابت و پايدار است.

 

 

مقصود

قبلا در باره مؤمن و كافر، سخن گفته شد، اكنون بذكر وعد و وعيد در برابر كفر و ايمان مى‏پردازد و مى‏گويد:

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآياتِنا: آنان كه منكر دلايل ما مى‏شوند و پيامبران ما را تكذيب مى‏كنند و آياتى كه بر يكتايى ما و صدق پيامبر ما دلالت دارند، زير پا مى‏گذارند.

سَوْفَ نُصْلِيهِمْ ناراً: آنها را گرفتار آتش مى‏كنيم و مى‏سوزانيم و عذاب مى‏كنيم.

كلمه «سوف» براى دلالت بر اين است كه اين عذاب، مربوط به آينده ايشان است.

كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها: در اين باره اقوالى است:

1- قتاده و جماعتى از اهل تفسير گويند: ظاهر قرآن اين است كه خداوند پوستهاى ديگرى غير از پوستى كه سوخته است بر اندام آنان مى‏پوشاند. مختار على بن عيسى نيز همين است.

برخى گفته‏اند: اين پوست جديد گناهى ندارد، پس چرا سوخته شود؟! پاسخ اين است كه عذاب، براى شخص است و پوستها و اعضا مورد ملاحظه و اعتبار نيستند. على بن عيسى گويد: پوستى كه بر بدن پوشانده مى‏شود نه خود آن است كه عذاب مى‏بيند و نه قسمتى از آن. پوست واسطه‏اى است كه بوسيله آن به شخصى كه سزاوار عذاب است، شكنجه داده مى‏شود.

2- زجاج و بلخى و ابو على جبايى گويند: منظور اين است كه خداوند متعال، همان پوست سوخته را بحالت اول برمى‏گرداند مثلا هر گاه شخصى كه تغيير صورت داده است ببينيد، مى‏گوييد: تو بغير اين صورت، پيش من آمدى. در حالى كه او همان است فقط تغيير صورت، داده است يا اينكه هر گاه انگشترى شكسته‏اى از نو ساخته شود، مى‏گويند: اين غير از آن است اگر چه اصل هر دو يكى است بنا بر اين پوست اول با پوست دوم يكى است، تنها تغيير هيأت در آنها پيدا شده، چه اولى سوخته بود و دومى نسوخته است.

3- منظور از پوستهاى ايشان «سرابيل» يعنى پيراهن‏هايى است كه در جهنم بر تن آنها پوشيده مى‏شود كه قرآن كريم گويد: «سَرابِيلُهُمْ مِنْ قَطِرانٍ» سوره ابراهيم 50 يعنى پيراهنشان از قير است) علت اينكه به جامه‏ها، پوست گفته شده اين است كه ميان پوست و پيراهن، مجاورت و نزديكى است. البته اين قول، مستلزم ترك ظاهر آيه است بدون اينكه دليلى داشته باشد.

آن اشكالى كه بر قول اول وارد مى‏شد كه چرا پوستى كه گنهكار نيست، عذاب مى‏شود، بر دو قول اخير وارد نيست. كسانى كه انسان را غير از اعضاى تن كه بچشم مشاهده مى‏شوند، مى‏دانند و معتقدند كه آنچه عذاب مى‏بيند همان حقيقت انسان است نه اعضاى بدن، از اين گونه اشكالات، آسوده‏اند.

لِيَذُوقُوا الْعَذابَ‏: تا عذاب را بچشند و الم آن را ادراك كنند. ذكر اين جمله‏ باين منظور است كه آنها در همه حالات، عذاب را احساس مى‏كنند و هر زمانى عذابى تازه مى‏چشند نه مثل كسانى كه بر اثر مرور زمان، بدرد عادت مى‏كنند و رنج آن برايشان، خفيف مى‏شود.

إِنَّ اللَّهَ كانَ عَزِيزاً: خداوند، مقامش منيع است و نيازى ندارد كه در برابر ديگرى از خود دفاع يا ممانعت كند. و بقولى: يعنى او قادر است و مانعى از تحقق بخشيدن و وعد و وعيدهاى خود در برابرش نيست.

حَكِيماً: در تدبير و تقدير خود و عذاب مردم گنهكار، حكيم است. كلبى از حسن نقل مى‏كند كه وى مى‏گفت: بما رسيده است كه پوست ايشان روزى هفتاد هزار بار سوخته مى‏شود.

وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ‏: آنان كه بهر چه بايد و شايد، ايمان آورده‏اند و طاعات صالح و خالص، انجام داده ‏اند.

سَنُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ: بزودى آنان را داخل باغهايى مى‏سازيم كه از زير قصرها و درختانشان، آب جارى است.

خالِدِينَ فِيها أَبَداً لَهُمْ فِيها أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ: در آن بهشت‏ها جاودانى هستند و براى آنها همسرانى است كه از خون حيض و نفاس و هر گونه عيب و آلودگى و اخلاق زشت و طبيعت نادرست پاكند، كارى نمى‏كنند كه شوهران خود را ناراحت كنند و در آنها ايجاد تنفر نمايند.

وَ نُدْخِلُهُمْ ظِلًّا ظَلِيلًا: آنها را داخل سايه‏اى مى‏كنيم كه گرما و سرما ندارد و مثل سايه دنيا نيست. برخى گفته‏اند: يعنى سايه هميشگى نه مثل سايه دنيا كه با برآمدن خورشيد، زايل مى‏شود و برخى گفته‏اند: يعنى سايه‏اى پايدار و قوى. چنان كه در موقع مبالغه، شيئى را به مثل لفظ آن وصف مى‏كنند و مى‏گويند: «يوم ايوم و ليل اليل و داهية دهياء» در اولى براى روز و در دومى براى شب و در سومى براى داهيه با الفاظى مثل خودشان مبالغه و تاكيد آورده شده است‏.

 

[سوره النساء (4): آيات 58 تا 59]

إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى‏ أَهْلِها وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُمْ بِهِ إِنَّ اللَّهَ كانَ سَمِيعاً بَصِيراً (58) يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْ‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلاً (59)

ترجمه

خداوند شما را امر مى‏كند كه امانتها را به اهلشان بدهيد و هر گاه در ميان مردم حكم كنيد به عدالت حكم كنيد. خداوند شما را نيكو موعظه مى‏كند. خداوند شنوا و بيناست.

اى مردم مؤمن، خدا، پيامبر و اولى الامر خود را اطاعت كنيد و اگر در باره چيزى اختلاف و نزاع كرديد: اگر بخدا و روز واپسين ايمان داريد، به خدا و رسول ردّ كنيد، اين كار براى شما بهتر و مورد اعتمادتر است.

 

 

بيان آيه 58

قرائت‏

در سوره بقره، اختلاف ميان قراء در باره كلمه «نعما» و وجوه مختلف قراء است و دلايل آنها بحث كرده‏ايم.

 

لغت‏

تؤدّوا: ادا كنيد سميع: كسى كه بتواند شنيدنيها را بشنود.

بصير: كسى كه ديدنيها را بتواند ببيند. لكن سامع كسى است كه فعلا مى‏شنود و مبصر كسى است كه فعلا مى‏بيند و لهذا خداوند از لحاظ اينكه قديم است توصيف مى‏شود به اينكه: «كانَ سَمِيعاً بَصِيراً» يعنى اگر شنيدنى و ديدنى وجود داشت او قادر بر شنيدن و ديدن بود. در حقيقت سميع و بصير صفت مشبه و وصف ثبوتى هستند. از اين بيان برمى‏آيد كه نمى‏توان گفت: خداوند در قديم و پيش از وجود شنيدنيها و ديدنيها سامع و مبصر بوده است.

 

اعراب‏

نِعِمَّا يَعِظُكُمْ بِهِ‏: تقدير آن: «نعم شيئاً شيئى يعظكم به» و شيئى منصوب بيان است براى اسم جنسى مضمرى كه فاعل «نعم» است. اما مخصوص بمدح حذف شده و صفت آن «يعظكم به» جانشين آن شده است. جمله «نعما يعظكم به» محلا مرفوع و خبر «انّ» است.

 

مقصود

در اين آيه خداوند مردم را باداى امانت امر مى‏كند و مى‏فرمايد:

إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى‏ أَهْلِها: گفته‏اند در باره مقصود اين آيه اقوالى است:

1- اين آيه در باره هر نوع امانتى است كه بدست انسان سپرده شود. خواه امانت الهى يعنى اوامر و نواهى او باشد و خواه امانت مردم از قبيل مال يا غير مال باشد اين قول از ابن عباس و ابى بن كعب و ابن مسعود و حسن و قتاده است. از امام باقر (ع) و امام صادق (ع) نيز روايت شده است.

2- زيد بن اسلم و مكعول و شهر بن حوشب و جبايى گويند: مقصود زمامداران است كه بفرمان خداوند بايد ملاحظه حال مردم را داشته باشند و آنها را براه دين و شريعت وادار كنند. اين مطلب هم از امام باقر ع و امام صادق ع روايت شده است. ايشان فرموده‏اند: خداوند هر يك از امامان را مامور مى‏سازد كه امر حكومت را به شخص بعد از خود واگذار كنند. و مؤيد آن اين است كه خداوند بعد از اين، مردم را به اطاعت زمامداران مامور ساخته است. و از ائمه عليهم السلام روايت شده است كه: «دو آيه است كه يكى براى ما و يكى براى شماست خداوند مى‏فرمايد: إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى‏ أَهْلِها … سپس مى‏فرمايد: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ … (سوره نساء 59 اى مردم مؤمن خداوند و پيامبر و صاحبان امر خويش را اطاعت كنيد. البته اين قول، داخل در قول اول است زيرا از جمله امانتهاى الهى ائمه بزرگوار هستند. لذا امام باقر ع فرمود: اداى نماز و زكات و روزه و حج، امانت است و از جمله امانتها دستورى است كه بواليان امر در باره تقسيم صدقات و غنائم و امور ديگرى كه حق رعيت بدانها تعلق مى‏گيرد، داده شده است. بقدرى خداوند امر اطاعت را بزرگ شمرده كه فرموده است: «يَعْلَمُ خائِنَةَ الْأَعْيُنِ» (سوره غافر 19 يعنى او خيانت چشم‏ها را مى‏داند) و فرموده است: «لا تَخُونُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ» (سوره انفال 27 يعنى بخدا و پيامبر خيانت مكنيد) و نيز فرموده است: «وَ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِقِنْطارٍ يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ» (سوره آل عمران 75 يعنى برخى از اهل كتاب كسانى هستند كه اگر كيسه زرى را بامانت به ايشان بسپاريد به شما پس مى‏دهند).

3- به پيامبر دستور مى‏دهد كه كليد كعبه را كه در روز فتح مكه از عثمان بن طلحه گرفته بود، به او پس دهد زيرا پيامبر قصد داشت كليد را به عباس بدهد كه هم پرده‏دارى‏ كعبه و هم سقايت حاجيان را بر عهده داشته باشد. اين قول از ابن جريج است. لكن اگر چه اين قول هم صحيح و روايتى كه در باره آن هست. درست است، لكن دو قول اول مورد اعتمادند. چه بمقتضاى دليل هر گاه امرى در موردى خاص صادر شد، نبايد آن امر را بآن مورد اختصاص داد، بلكه بايد بعموم آن عمل كرد.

وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ‏: به زمامداران امر مى‏كند كه در ميان مردم به عدالت حكم كنند. نظير آن، اين آيه است: «يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ» (سوره ص 26 اى داود، ما ترا در زمين خليفه و زمامدار كرده‏ايم پس در ميان مردم به حق حكم كن). روايت شده است كه پيامبر گرامى به على فرمود: «ميان دو طرف دعوا، در نگاه كردن و سخن گفتن مساوات برقرار كن»و نقل شده است كه: دو بچه خط خود را پيش امام حسن ع بردند و از وى خواستند كه بگويد كداميك از خطها بهتر است. على ع كه آنها را مى‏ديد، فرمود:

«پسرم در باره حكم خود دقت كن، كه خداوند در روز قيامت، از همين حكم نيز از تو سؤال خواهد كرد» إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُمْ بِهِ‏: موعظه خداوند در باره رد امانت و نهى از خيانت و حكم بعدالت، بحال شما خوب است. معناى موعظه، امر به معروف و نهى از منكر است.

برخى گفته‏اند: موعظه، امر به نيكى و نهى از بدى است.

إِنَّ اللَّهَ كانَ سَمِيعاً بَصِيراً: خداوند به همه شنيدنيها و ديدنيها شنوا و بيناست. برخى گفته‏اند: يعنى بگفتار و كردار شما عالم است. آوردن «كان» به اين منظور است كه بگويد: خداوند از ازل شنوا و بينا بوده است.

 

بيان آيه 59

مقصود

در آيه پيش زمامداران را تشويق كرد كه حقوق مردم را رعايت كنند و در ميان آنها بانصاف و عدالت و مساوات رفتار كنند، اكنون مردم را تشويق مى‏كند كه از آنها اطاعت كنند و به آنها تاسى بجويند و مشكلات و اختلافات خود را پيش آنها ببرند.

مى‏فرمايد:يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ‏: اى مؤمنان خداوند را اطاعت كنيد و اوامر و نواهى او را بكار بنديد.

وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ‏: پيامبر را نيز اطاعت كنيد. با امر به اطاعت خدا، لزوم اطاعت پيامبر نيز، فهميده مى‏شد، لكن پيامبر را جداگانه ذكر مى‏كند تا در بيان مطلب مبالغه‏اى باشد و جلو پاره‏اى از توهمات گرفته شود و كسى نگويد يا نپندارد كه اطاعت پيامبر مخصوص دستوراتى است كه در قرآن باشد. نظير اين آيه آيات ديگر است مثل:

«مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ» (سوره نساء آيه 80 يعنى كسى كه پيامبر را اطاعت كند. خدا را اطاعت كرده است) و مثل: «ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا» (سوره حشر آيه 7 يعنى آنچه پيامبر براى شما آورد بگيريد و آنچه شما را از آن نهى كرد، ترك كنيد) و مثل: «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏» سوره نجم آيه 3 يعنى او از روى هوس سخن نمى‏گويد) كلبى گويد: منظور اين است كه خدا را در واجبات و پيامبر را در مستحبات، اطاعت كنيد، لكن وجه اول صحيحتر است زيرا طاعت پيامبر و امثال اوامر او، طاعت و امتثال اوامر خداوند است. اما پى بردن به اينكه او رسول خداست همان پى بردن به رسالت اوست و پى بردن به رسالت او جز بعد از شناسايى خدا، ممكن نيست نه اينكه پى بردن به رسالت او عين خدا شناسى است. همانطورى‏ كه اطاعت پيامبر در حياتش واجب است، پس از مرگش نيز واجب است زيرا پيروى از شريعت او پس از مرگش بر همه مردم مكلف، لازم است. بديهى است كه او همه جهانيان را بدين خود تا روز قيامت، دعوت كرد و رسالت او جهانى و همگانى است.

وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ‏: در اين باره مفسران دو نظر دارند:

1- ابو هريره و ابن عباس بنا بيكى از دو روايت ميمون و ابن مهران و سدى گويند: منظور هر امير و زمامدارى است مختار جبايى و بلخى و طبرى نيز همين است.

2- جابر بن عبد اللَّه و ابن عباس بنا به روايت ديگر و مجاهد و حسن و عطا و جماعتى گويند: منظور علما است. برخى از آنها گفته‏اند: زيرا علما هستند كه در احكام و در موقع نزاع و اختلاف بايد بآنها رجوع كرد نه زمامداران. اين دو قول از عامه است.

لكن اصحاب ما از امام باقر و امام صادق (ع) روايت كرده‏اند كه: منظور از «اولى الامر» ائمه اهل بيت است كه خداوند طاعت ايشان را بطور مطلق واجب ساخته است همانطورى كه طاعت خدا و پيامبر را واجب گردانيده است. اطاعت مطلق شخص يا اشخاص در صورتى واجب مى‏شود كه معصوم باشند و ظاهر و باطن ايشان يكى باشد و از اشتباه و امر به كار زشت، مصون باشند. بديهى است كه علما و زمامداران چنين صفاتى ندارند و خداوند برتر از اين است كه مردم را به اطاعت بدون قيد و شرط افرادى امر كند كه مرتكب معصيت مى‏شوند يا ميان گفتار و كردارشان اختلاف است. شاهد اين مطلب اين است كه خداوند اطاعت او «اولى الامر» را در رديف اطاعت از پيامبر و خدا قرار داده است و اين خود نشان مى‏دهد كه «اولى الامر» از همه مردم بالاترند و پيامبر از ايشان برتر و خدا از همگى برتر است.

بديهى است كه تنها ائمه بعدى از آل پيغمبر چنين مزيتى دارند نه ديگران. آنان كسانى هستند كه امامت و عصمت ايشان به ثبوت رسيده و تمام مسلمين بر بلندى رتبه و عدالت ايشان اتفاق دارند، فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْ‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ‏: اگر در باره چيزى از امور دين، اختلاف كرديد بكتاب خدا و سنت پيامبر رد كنيد اين معنى از مجاهد و قتاده و سدى است. ما مى‏گوييم: اين اختلاف را به امامانى رد مى‏كنيم كه پس از وفات پيامبر بجاى او هستند و مثل اين است كه در حيات پيامبر به خود او رد كرده باشيم زيرا آنان حافظ شريعت و خلفاى پيامبر در ميان امت هستند و پس از پيامبر بمنزله خود او هستند. سپس خداوند اين مطلب را تاكيد كرد و فرمود:

إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ: بدين ترتيب رد اختلافات را بخدا و پيامبر از علائم ايمان بخدا و روز واپسين مى‏شمارد.

ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلًا: طاعت خداوند و طاعت پيامبر و اولو العزم و رد اختلافات بخدا و پيامبر براى شما از لحاظ عاقبت است پس تاويل بمعناى مآل امر و سرانجام كار است. مجاهد گويد: يعنى پاداشش نيكوتر است. بقولى يعنى. در دنيا براى شما بهتر و عاقبت آن در آخرت نيكوتر است. زجاج گويد: يعنى رد اختلاف بخدا و پيامبر، براى شما بهتر از اين است كه خود در صدد حل آن برآييد و آن را به اصل از كتاب خدا و سنت پيامبر برنگردانيد و همين نظر قوى‏تر است، زيرا بازگرداندن اختلاف به خدا و رسول و جانشينانش حتماً بهتر از اين است كه خود بدون دليلى بفكر خود اعتماد جويند.

برخى استدلال كرده‏اند كه: «فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْ‏ءٍ فَرُدُّوهُ …» دليل اين است كه: اجماع امت، حجت است. زيرا در صورتى رد بر كتاب و سنت واجب است كه اختلاف و تنازعى وجود داشته باشد و اگر اختلاف و تنازعى نباشد، رد بر كتاب و سنت واجب نيست و اين غير از حجيت اجماع معناى ديگرى ندارد.

لكن اين استدلال در صورتى صحيح است كه در ميان امت، فردى معصوم باشد كه شريعت را حفظ كند. و اگر چنين فردى در ميان مردم نباشد، اجماع مردم كه ممكن است هر امرى باطل باشد، چه فايده‏اى دارد؟! زيرا ارتباط داشتن حكم به شرطى يا صفتى، دليل اين نيست كه در غير مورد شرط و صفت، حكم بر خلاف آن باشد و اين مطلب مورد قبول اكثر علماست. بنا بر اين چگونه مى‏توان بر اين دليل اعتماد جست. علاوه بر اين اجماع امت اسلام بر چيزى ممكن است كه مطابق كتاب و سنت باشد پس چگونه مى‏گويند: هر گاه امت بر امرى اجماع كرد واجب نيست كه رد بكتاب و سنت كند، در حالى كه رد كرده است؟!

 

 

[سوره النساء (4): آيات 60 تا 61]

أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ وَ يُرِيدُ الشَّيْطانُ أَنْ يُضِلَّهُمْ ضَلالاً بَعِيداً (60) وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا إِلى‏ ما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ إِلَى الرَّسُولِ رَأَيْتَ الْمُنافِقِينَ يَصُدُّونَ عَنْكَ صُدُوداً (61)

 

ترجمه‏

آيا نديدى آنهايى را كه گمان مى‏كنند بقرآن و تورات و انجيل ايمان آورده‏اند و مى‏خواهند مرافعه را پيش طاغوت ببرند، حال آنكه به آنها امر شده است كه به طاغوت كافر گردند و شيطان مى‏خواهد آنها را به بيراهه دورى بكشاند و گمراه سازد. و چون به آنها گفته شود: بشتابيد بسوى قرآن و پيامبر، مى‏بينى كه منافقان از تو اعراض مى‏كنند.

بيان آيه 60 و 61

لغت‏

طاغوت: مبالغه طاغى، بسيار سركش. هر چه جز خدا پرستش شود، طاغوت است كه گاهى هم بت ناميده مى‏شود و گاهى هم از اعمال پليد شيطانى شمرده مى‏شود.هر كس كه بر خلاف حكم خدا حكم كند، طاغوت خوانده مى‏شود.

ضلال: هلاك شدن بخاطر انحراف از راه راست و طريق هدايت. براى اين كلمه مشتقاتى است كه در همه آنها همين نكته وجود دارد و در سوره بقره، ذيل‏ «وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفاسِقِينَ» (آيه 26) شرح داده‏ايم.

تعالوا: اصل اين كلمه از «علو» است، هر گاه بكسى بگويند: «تعال» يعنى بسوى من ببالا بيا. پس تعالوا يعنى بالا بياييد.

يَصُدُّونَ عَنْكَ صُدُوداً: يعنى از تو اعراض مى‏كنند. اين فعل ممكن است متعدى هم بكار رود مثل: «صددته عن فلان» يعنى او را از فلان چيز منع كردم. نظير اينكه مى‏گويند: «رجعت انا و رجعت غيرى» يعنى رجوع كردم من و رجوع دادم غير خود را.

 

 

اعراب‏

صدوداً: مفعول مطلق تاكيدى مثل‏ «كَلَّمَ اللَّهُ مُوسى‏ تَكْلِيماً» (سوره نساء 164) يعنى سخن خدا با موسى، حقيقة سخن بود نه اينكه به چيزى مثل سخن بود.

برخى گفته‏اند يعنى: «تكليماً شريفاً عظيما» (سخن گفتنى شريف و عظيم) در اين صورت مفعول مطلق نوعى خواهد بود بنا بر اين در باره آيه مورد بحث مى‏توان گفت:يصدون عنك صدوداً عظيما»

 

شان نزول‏

ميان مردى يهودى و مردى منافق، اختلافى بود. يهودى گفت بايد بمحمد ص رجوع كنيم زيرا مى‏دانست كه اهل رشوه نيست و ستم نمى‏كند. منافق گفت: بايد به كعب بن اشرف رجوع كنيم چه مى‏دانست كه او رشوه مى‏گيرد و به نفع او حكم مى‏كند.

از اينرو اين آيه‏ها نازل شد. اين مطلب از اكثر مفسران است.

 

مقصود

پس از ذكر اولو الامر و اينكه بايد بعدالت حكم كنند و اينكه مسلمانان بايد از آنها تبعيت نمايند، در باره منافقانى سخن مى‏گويد كه به حكم خدا و رسولش راضى نيستند و مى‏فرمايد:

أَ لَمْ تَرَ: آيا ندانستى؟ برخى گفته‏اند: براى تعجب است يعنى: تعجب نمى‏كنى از كردار آنان؟ و برخى گفته‏اند: يعنى آيا علم تو به آنها نرسيد؟

الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ‏: آنان كه گمان مى‏كنند به قرآن و تورات و انجيل ايمان آورده‏اند.

يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ‏: ابن عباس و مجاهد و ربيع و ضحاك گويند:

يعنى اراده دارند محاكمه را پيش كعب بن اشرف ببرند. شعبى و قتاده گويند: آن شخص منافق مى‏خواست به كاهنى از طايفه جهينه رجوع كند. حسن گويد: مى‏خواستند محاكمه را طبق معمول آن زمان نزد بتها ببرند و بوسيله تيرها تكليف خود را روشن سازند.

اصحاب ما از امام باقر ع و امام صادق ع روايت كرده‏اند كه: منظور هر حاكم بغير حقى است كه مردم به آنها رجوع مى‏كنند.

وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ‏: آنها مامورند كه به طاغوت، كفر بورزند چه بآنها گفته شده است: «فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى‏ لَا انْفِصامَ لَها» (سوره بقره آيه 256 يعنى كسى كه به طاغوت كفر بورزد و بخدا ايمان آورد، بريسمان محكم چنگ زده است كه پاره شدنى نيست) وَ يُرِيدُ الشَّيْطانُ أَنْ يُضِلَّهُمْ ضَلالًا بَعِيداً: شيطان بوسيله آرايشگريهاى خود مى‏خواهد آنها را از راه حق گمراه گرداند.

در اينجا گمراهى آنان را به شيطان نسبت داده است پس معلوم مى‏شود كه خداوند در وجود ايشان، ضلالت را خلق نكرده است و سخن پيروان مسلك جبر كه خداوند را عامل گمراهى مردم مى‏دانند باطل است و اگر ضلالت را خدا خلق كرده بود، اضلال ايشان را بخود نسبت مى‏داد.

وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا إِلى‏ ما أَنْزَلَ اللَّهُ‏: هر گاه به منافقين گفته شود: بسوى احكام قرآن بشتابيد.

وَ إِلَى الرَّسُولِ‏: و بسوى احكام پيامبر بياييد:

رَأَيْتَ الْمُنافِقِينَ يَصُدُّونَ عَنْكَ صُدُوداً: منافقين را مى‏بينى كه از تو اعراض مى‏كنند و به ديگرى روى مى‏آورند.

 

[سوره النساء (4): آيات 62 تا 63]

فَكَيْفَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ ثُمَّ جاؤُكَ يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ إِنْ أَرَدْنا إِلاَّ إِحْساناً وَ تَوْفِيقاً (62) أُولئِكَ الَّذِينَ يَعْلَمُ اللَّهُ ما فِي قُلُوبِهِمْ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ عِظْهُمْ وَ قُلْ لَهُمْ فِي أَنْفُسِهِمْ قَوْلاً بَلِيغاً (63)

ترجمه‏

چگونه است كار آنها، هنگامى كه بواسطه نفاق و كارهاى زشت ديگرشان، مصيبتى به آنها برسد، آنها نزد تو آيند و سوگند ياد كنند كه ما جز نيكى و ايجاد سازگارى قصدى نداشته‏ايم. خداوند از راز قلب ايشان آگاه است، پس از آنها اعراض كن و آنان را اندرز بده و براى ايشان سخنى بگو كه در دلهاى ايشان اثر گذارد.

 

بيان آيه 62 و 63

لغت‏

حلف: سوگند، قسم. حليف: هم سوگند.

بليغ: از بلاغت بمعنى رسا بودن سخن. شخص بليغ: كسى كه بتواند بوسيله عبارات، هر چه در دل دارد بيان دارد.

 

اعراب‏

كيف: خبر براى مبتداى محذوف يعنى: «فكيف صنيعهم اذا اصابتهم مصيبة» گويى چنين مى‏گويد: «الاسائة صنيعهم بالجراة على كذبهم ام الاحسان صنيعهم بالتوبة من جرمهم» يعنى آيا بدى اين است كه جرات بر دروغ كنند يا نيكى اين است كه توبه از گناه كنند. ممكن است «كيف» در محل نصب باشد يعنى «كيف يكونون: امصرين ام تائبين يكونون» يعنى چگونه هستند؟ آيا اصرار بر كردار زشت خود دارند يا توبه‏گرند؟ ممكن است گفته شود: تقدير اين است: «كيف بك» يعنى: «اصلاح بك ام فساد بك» آيا صلاح تست. يا فساد تو است در اين صورت «كيف» مبتداء است و خبر آن محذوف است.

يحلفون: محلا منصوب و حال است.

إِنْ أَرَدْنا: جواب قسم احساناً: مفعول به يعنى: اردنا احساناً.

 

مقصود

اكنون با عطف به سابق، مى‏فرمايد:

فَكَيْفَ‏: كار آنها چگونه است؟

إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ‏: هنگامى كه بواسطه نفاق و اظهار نارضايتى‏ از حكم پيامبر، عقوبت خدا دامنگيرشان شود.

ثُمَّ جاءُوكَ يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ إِنْ أَرَدْنا إِلَّا إِحْساناً: آن گاه نزد تو آمده، سوگند مى‏خورند كه منظور ما از بردن اختلاف نزد ديگرى، اين بود كه زحمت ترا كم كنيم زيرا دوست نمى‏داريم كه در مجلس تو صدا را بلند كنيم و پيش كسى مى‏رويم كه ما را راضى كند، بدون اينكه حكمى صادر كند و كينه‏ها را برانگيزد. بنا بر اين منظور از «إِلَّا إِحْساناً» احسان به طرفين دعواست.

وَ تَوْفِيقاً: طرفين دعوا را دعوت به سازش مى‏كنيم بدون اينكه بخواهيم حكمى در باره آنان و اختلافشان صادر كرده باشيم، پس معناى توفيق، ايجاد الفت و موافقت است.

برخى گفته ‏اند: منظور ما اين است كه آنچه موافق حق است بدست آوريم.

برخى گفته ‏اند منظور عبد اللَّه بن ابى و مصيبت همان خوارى است كه دامنگير وى شد.

چه او در موقع بازگشت از جنگ بنى المصطلق كه همان غزوه مريسيع است مطالبى گفته بود كه با نازل شدن سوره منافقين ناچار شد زبان به عذرخواهى و ندامت بگشايد.

اين موضوع در سوره منافقين خواهد آمد. يا اينكه منظور مصيبت مرگ است زيرا او براى استغفار با حالت تضرع و زارى نزد پيامبر آمد و از او جامه خواست كه تا بدان وسيله خود را از آتش جهنم حفظ كند. بنا بر اين معناى آيه اين است كه ما از گفتگوى دو گروه مخالف، در جنگ بنى المصطلق، نظرمان نيكى و ايجاد سازش بود. اين قول از حسين بن على مغربى است.

 

 

دلالت آيه‏

اين آيه دلالت مى‏كند بر اينكه: گاهى بداند گناهانى كه شخص مرتكب مى‏شود، دچار مصيبتى مى‏شود، سپس در اين باره اختلاف شده است: ابو على جبايى گويد: اين مصيبت، كيفرى است كه به گنهكاران غير تائب داده مى‏شود. ابو هاشم گويد:

خود اين هم لطفى است. قاضى عبد الجبار گويد: گاهى لطف است و گاهى جزاست.

اين مطلب احتياج بدليل دارد.

أُولئِكَ الَّذِينَ يَعْلَمُ اللَّهُ ما فِي قُلُوبِهِمْ‏: خداوند از شر و نفاق و خيانت آنان با خبر است.

فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ‏: آنها را دنبال مكن.

وَ عِظْهُمْ‏: و آنها را موعظه كن.

وَ قُلْ لَهُمْ فِي أَنْفُسِهِمْ قَوْلًا بَلِيغاً: بآنها بگو: اگر نفاق قلبى خود را آشكار كنيد، كشته خواهيد شد و اين سخن بليغ است زيرا به بهترين وجهى به نفوس آنان كمك مى‏رساند. البته اين معنى از حسن است.

ابو على جبايى گويد: از قبول عذر آنها اعراض كن و آنها را پند بده و از سختى‏هايى كه در صورت تكرار آن عمل دامنگيرشان مى‏شود، آنها را بترسان.

جمله اخير دلالت دارد بر اينكه: بلاغت، فضيلتى است و خداوند تشويق مى‏كند كه پيامبر بر بلاغت اعتماد جويد. زيرا بلاغت يكى از اقسام حكمت است و معنى را بنحوى شايسته و موجز به ديگران مى‏رساند.

[سوره النساء (4): آيات 64 تا 65]

وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً (64) فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً (65)

ترجمه‏

هيچ رسولى نفرستاديم، جز اينكه بامر خداوند مورد اطاعت مردم واقع شود.

و اگر آنان هنگامى كه بخود ظلم كردند، نزد تو مى‏آمدند و در پيشگاه خداوند استغفار مى‏كردند و پيامبر برايشان طلب آمرزش مى‏كرد، خداوند را توبه پذير و رحيم مى‏يافتند.

پس نه چنان است كه شما مى‏پنداريد، آنان اهل ايمان نيستند مگر اينكه ترا در مشاجرات خود حكم سازند آن گاه نسبت بحكم تو پيش خود احساس دلتنگى نكنند و مطيع و منقاد باشند.

 

بيان آيه 64

اعراب‏

وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ‏: ما حرف نفى و من زايده است. زيرا من زايده در جمله مثبت بكار نمى‏رود. فايده زيادى «من» اين است كه همه افراد را فرا مى‏گيرد مثل:«ما جاءنى من احد» يعنى هيچكس نيامد.

لَوْ أَنَّهُمْ‏: لو حرف شرط است و بايد بر سر فعل در آيد، لكن استثناء بر سر «ان» نيز در مى‏آيد، چه «ان» هم در افاده تاكيد مانند فعل است، بنا بر اين «ان» و ما بعد آن در محل رفع است تا فاعل فعل محذوف باشد يعنى: لو وقع انهم جاءوك وقت ظلمهم انفسهم …»

مقصود

در اين آيه خداوند آنان را بر نافرمانى‏هايشان ملامت مى‏كند و مى‏گويد: غرض از بعثت انبياء، اطاعت است.

وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ‏: هيچ پيامبرى از پيامبران خود را نفرستاده‏ايم.

إِلَّا لِيُطاعَ‏: مقصود از فرستادن پيامبران، تنها اطاعت و امتثال امر ايشان است.

بيان اين جمله براى اين منظور است كه منافقانى محاكمه خود را پيش طاغوت مى‏بردند و گمان مى‏كردند كه تنها ايمان آوردن- اگر چه بزبان باشد- كافى است و از اطاعت پيامبر اعراض مى‏كردند از اينرو خداوند مى‏فرمايد: او رسولى نفرستاده است جز براى اطاعت كردن مردم از او:

بِإِذْنِ اللَّهِ‏. يعنى اطاعت مردم از پيامبران بر طبق امر خداوند است كه بوسيله آن مردم را بر اطاعت ايشان رهنمون شده است.

معانى و موارد استعمال اذن، 1- بمعناى لطف، مثل: «وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ‏ تُؤْمِنَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ» (سوره يونس 100) يعنى هيچ نفسى را نسزد جز بلطف خداوند ايمان آورد. 2- رفع مانع و تخليه. مثل: و «ما هُمْ بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ» (سوره بقره 102) يعنى آنها بكسى ضرر نمى‏رسانند جز به اينكه خداوند جلو آنها را بازگذارد 3- امر مثل آيه مورد بحث.

وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ‏: هنگامى كه نفس خود را با انجام معصيت و فراهم كردن اسباب عقوبت و عذاب. ضرر رسانيدند و خود را از ثواب كار نيكو محروم كردند يا بقولى بوسيله كفر و نفاق در باره خود ستم كردند.

جاءُوكَ‏: اگر بعنوان توبه پيش تو مى‏آمدند.

فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ‏: و خدا را بخاطر گناهانشان استغفار مى‏كردند و دست از كردار گذشته خود مى‏كشيدند.

وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ‏: و پيامبر براى ايشان استغفار مى‏كرد. در اينجا بنا بر عادت مرسوم عرب، از خطاب به غيبت متوجه مى‏شود.

لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً: اين جمله را دو جور ممكن است معنى كرد: 1- مغفرت خداوند را نسبت بگناهان خود و رحمت او را مى‏يافتند.

2- به توبه پذيرى و رحم خداوند، عالم مى‏شدند. كلمه و جدان بمعنى علم و بمعنى ادراك مى‏آيد، لكن خداوند ادراك شدنى نيست، بنا بر اين كلمه را نبايد به معناى ادراك كه ظاهر آن است حمل كرد.

اين آيه، با تاكيد هر چه بيشتر، بطلان قول جبريان را ثابت مى‏كند. چه آنها مى‏گويند: اراده خداوند اين است كه گروهى از مردم امر پيامبران را اطاعت كنند و گروهى امرشان را مخالفت كنند. حال آنكه خداوند مى‏فرمايد: «ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِيُطاعَ» يعنى پيامبرى نفرستاديم جز براى اينكه از او اطاعت شود.

حسن در باره اين آيه مى‏گويد: دوازده تن از منافقان، با يكديگر قرار گذاشتند كه حيله‏اى نسبت به پيامبر بكار برند و به او آسيبى رسانند. از اينرو جبرئيل نازل شد و به او خبر داد. پيامبر فرمود. گروهى كه داخل شده‏اند. مى‏خواهند كارى كنند كه موفق نخواهند شد، بنا بر اين بايد برخيزند و استغفار كنند تا من هم پيش خدا آنها را شفاعت كنم. چند بار اين مطلب را تكرار كرد ولى هيچيك بلند نشدند.

آن گاه يكى يكى آنها را بنام صدا كرد و گفت برخيزيد. همه برخاستند و اعتراف كردند كه سوء قصد داشته‏اند و خواهش كردند كه پيامبر شفاعت كند تا توبه آنها پذيرفته شود. فرمود: برويد، من در آغاز، با طيب خاطر براى شفاعت شما آماده بودم و خداوند هم سريعتر اجابت مى‏كرد. آنها از پيش پيامبر رفتند.

اين آيه دلالت دارد بر اينكه شخصى كه مرتكب گناه كبيره شده، بايد استغفار كند زيرا خداوند توبه او را مى‏پذيرد و نيز دلالت دارد بر اينكه مجرد استغفار كافى نيست، بلكه بايد اصرار و تصميمى براى تكرار معصيت نداشته باشد. زيرا پيامبر براى آن گروه بدون اينكه آنان توبه كنند، استغفار نمى‏كرد. پس سزاوار است كه انسان توبه كند و نادم شود و تصميم بگيرد كه هرگز آن گناه را تكرار نكند، آن گاه در پيشگاه خداوند، استغفار كند تا توبه‏اش را بپذيرد.

 

بيان آيه 65

لغت‏

شجر الامر: اختلط الامر يعنى امر مخلوط شد. اين لغت از همان «شجر» به معنى درخت است و چون شاخ و برگ درخت بهم مى‏پيچد و مخلوط مى‏شود، از اين لحاظ در اختلاط چيزهاى ديگر مخصوصاً در مورد نزاع و اختلاف كه مطالب طرفين بهم مخلوط مى‏شود، بكار رفته است.

حرج: تنگى و برخى گفته‏اند: گناه.

 

اعراب‏

لا: در اول كلام براى رد سخن آنهاست يعنى: «فليس الكلام على ما يزعمون انهم آمنوا و هم يخالفون حكمك» يعنى كلام نه آن طورى است كه آنها گمان مى‏كنند كه ايمان آورده‏اند، در حالى كه مخالفت حكم تو مى‏كنند. پس از حرف «لا» قسم مى- خورد و جمله را از سر مى‏گيرد. برخى گفته‏اند: «لا» بمنظور توطئه براى نفى بعدى است زيرا ذكر نفى در اول و آخر كلام براى تاكيد بهتر است، بخصوص كه نفى مقتضى اين است كه در صدر كلام قرار گيرد و اينكه باز هم نفى در كلام تكرار مى‏شود، بخاطر اين است كه قسم بجواب احتياج دارد.

تسليما: مفعول مطلق تاكيدى است. اين قبيل مصدرها بمنزله تكرار فعل مى‏ باشند.

 

شان نزول‏

گفته شده است كه در اين آيه در باره زبير و مردى از انصار نازل شده است كه اختلاف خود را نزد پيامبر برده بودند. اختلاف بر سر مجراى آبى بود كه از زمينى سنگزار بسوى باغ نخلى آن دو مى‏رفت. پيامبر به زبير فرمود: باغت را آبيارى كن، سپس آب را براى همسايه ‏ات بفرست. انصارى خشمگين شد و گفت: جانب پسر عمويت را مى‏گيرى؟

رنگ چهره پيامبر تغيير كرد. آن گاه به زبير فرمود: باغت را آب بده و جلو آب را بگير تا برگردد بطرف ديوارها و حق خود را بطور كامل تحصيل كن سپس براى همسايه‏ات بفرست. در پاسخ اول، طورى دستور داده بود كه براى هر دوى آنها گشايش و آسايش بود.

گفته‏اند: اين مرد حاطب بن ابى بلتعه بوده است. راوى مى‏گويد: آن دو خارج شدند و بر مقداد گذشتند. مقداد پرسيد: بنفع كداميك از شما حكم شد. ابو بلتعه گفت:

«بنفع پسر عمويش حكم كرد» و اين سخن را با دهن كجى ادا كرد. مردى يهودى كه با مقداد بود، متوجه شد. گفت: خداوند اينها را بكشد، باور دارند كه او پيامبر خداست آن گاه در حكمى كه صادر مى‏كند او را متهم مى‏كنند. بخدا قسم، ما در زندگى موسى يك بار معصيت كرديم. او ما را دعوت به توبه كرد و دستور داد كه خودمان را بكشيم در راه اطاعت امر خدا هفتاد هزار نفر از افراد خودمان را كشتيم تا خدا از ما راضى شد.

ثابت بن قيس شماس گفت: سوگند بخدا، كه راست مى‏گويم. اگر محمد ص امر كند كه خودم را بكشم، مى‏كشم.

بهمين مناسبت، آيه در باره حاطب بن ابى بلتعه و دهن كجى وى نازل گرديد.

شعبى گويد: آيه در باره بشر كه مردى منافق بود و مرد يهودى كه نزاع خود را پيش عمرو برده بودند، نازل گرديده است در باره اين دو، قبلا بحث شد.

 

مقصود

خداوند بيان مى‏كند كه ايمان، اين است كه انسان بحكم پيامبر گرامى ملزم شود و به آن راضى باشد، از اينرو فرمود:

فَلا: يعنى آن طورى كه شما در باره آنها گمان داريد و آنها را اهل ايمان مى- پنداريد، نيست، زيرا آنها اختلاف خود را نزد طاغوت مى‏برند و اين با ايمان سازگار نيست.

وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ‏: خداوند سوگند ياد مى‏كند كه اين منافقان مؤمن نيستند و در ايمان داخل نشده‏اند.

حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ‏: در صورتى آنها ايمان دارند كه در خصومتهايى كه ميان آنها واقع مى‏شود و احكامى كه بر آنها مشتبه مى‏شود ترا «حكم و داور» قرار دهند.

ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ‏: آن گاه در دل خود در باره حكم تو شكى نداشته باشند، اين معنى از مجاهد است: ضحاك مى‏گويد: يعنى با انكار حكم تو خود را بگناه نيفكنند. ابو على جبايى گويد: يعنى پيش خود بسبب شك يا مخالفت، دلتنگى نداشته باشند. اين قول پسنديده است.

وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً: در برابر حكم تو با اعتقاد و خضوع، رام و تسليم باشند. از امام صادق (ع) روايت شده است كه: اگر مردمى خداى را عبادت كنند و نماز بپاى دارند و زكات بدهند و ماه رمضان را روزه گيرند و حج كنند، سپس در باره كارى كه پيامبر انجام داده است، بگويند: نبايد چنين مى‏كرد، اين كار خلاف است. يا اينكه نسبت بكار او پيش خود احساس دلتنگى كنند، مشرك خواهند بود. سپس اين آيه را تلاوت كرد.

 

[سوره النساء (4): آيات 66 تا 68]

وَ لَوْ أَنَّا كَتَبْنا عَلَيْهِمْ أَنِ اقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ أَوِ اخْرُجُوا مِنْ دِيارِكُمْ ما فَعَلُوهُ إِلاَّ قَلِيلٌ مِنْهُمْ وَ لَوْ أَنَّهُمْ فَعَلُوا ما يُوعَظُونَ بِهِ لَكانَ خَيْراً لَهُمْ وَ أَشَدَّ تَثْبِيتاً (66) وَ إِذاً لَآتَيْناهُمْ مِنْ لَدُنَّا أَجْراً عَظِيماً (67) وَ لَهَدَيْناهُمْ صِراطاً مُسْتَقِيماً (68)

ترجمه‏

اگر بر آنها واجب مى‏كرديم كه خود را بكشيد يا از ديارتان خارج شويد، جز كمى از آنها انجام نمى‏دادند و اگر آنها پندى را كه به ايشان داده مى‏شد، بكار مى- بستند، براى ايشان بهتر و براى ثبات بر ايمان محكمتر بود و اگر چنين مى‏كردند از جانب خود به آنها پاداشى بزرگ مى‏داديم و آنها را براه راست هدايت مى‏كرديم.

 

بيان آيه 66- 67- 68

قرائت‏

ابن كثير و نافع و ابن عاعر «ان اقتلوا» را بضم نون و «او اخرجوا» را بضم واو و عاصم و حمزه بكسر نون و واو و ابو عمرو بكسر نون و ضم واو قرائت كرده‏اند.

ابن عامر «الا قيلا» بنصب خوانده است و در قرآنهاى اهل شام نيز به نصب است. ديگران برفع خوانده‏اند.

علت اينكه ابو عمرو در «ان قتلوا» و «او اخرجوا» ميان نون و واو فرق گذارده، اين است كه ضمه براى واو نيكوتر است، زيرا شباهت دارد بواو ضمير و جمهور معتقدند كه واو ضمير را بضم بايد خواند مثل: «لا تَنْسَوُا الْفَضْلَ بَيْنَكُمْ» «سوره بقره 237) علت ضمه نون در «ان اقتلوا» اين است كه نون بجاى همزه وصل است كه بخاطر ضم عين الفعل مضموم است. در ضمه واو «او اخرجوا» اين وجه و وجه سابق هر دو جارى است. بدينترتيب در نظاير اين كلمه نيز ضمه بهتر از كسره است، زيرا حرفى كه مضموم مى‏شود بجاى همزه است. دليل كسانى كه نون و واو را كسره داده‏اند اين است كه اين دو حرف، جداى از فعلى كه مضموم العين است مى‏باشند و همزه متصل به فعل است و نمى‏توان حرف منفصل را به منزله حرف متصل قرار داد.

در مورد «الا قليل» بهتر رفع است تا بدل او واو «فعلوا» باشد، مثل اينكه گفته است: «ما فعله الا قليل» و كسى كه نصب داده است، نفى را بمنزله ايجاب قرار داده است چه جمله منفى و چه جمله مثبت هر دو كلام تام هستند، پس همانطورى كه مستثنى ما در جمله مثبت، منصوب مى‏شود، در جمله منفى نيز منصوب مى‏شود.

 

اعراب‏

لو: اين حرف براى امتناع است مثل. «لو اتانى زيد لا كرمته» مقصود اين‏ است كه اكرام من بخاطر امتناع آمدن زيد، ممتنع شد، حق اين است كه بعد از آن فعل واقع شود. لكن «ان» همانطورى كه از اسم و خبر نيابت مى‏كند از فعل نيز نيابت مى‏كند. پس‏ «وَ لَوْ أَنَّا كَتَبْنا عَلَيْهِمْ» مثل: «و لو كتبنا عليهم» است.

اذن: براى اين آورده شده است كه بر معناى جزاء دلالت كند. معناى اذن، جواب و جزاست. اين كلمه در اول، وسط و آخر كلام قرار مى‏گيرد و هنگامى در فعل مضارع عمل مى‏كند كه در اول و فعل بمعناى آينده باشد.

لَآتَيْناهُمْ‏ … وَ لَهَدَيْناهُمْ‏: اين هر دو لام دو جواب لو واقع شده‏اند. لام در جواب قسم نيز واقع مى‏شود مثل شعر امرء القيس:

حلفت لنا باللَّه حلفة فاجر لناموا فما ان من حديث و لا صال‏

يعنى: مثل گنهكاران براى او بخدا سوگند ياد كردم كه خوابيده‏اند، پس نه حديثى بود و نه گرم شونده‏اى به آتش.

هم چنان كه لام براى جواب (شرط و قسم) مى‏آيد براى ابتدا نيز مى‏آيد. با اين فرق، كه لام ابتدا فقط بر سر مبتدا يا خبر «ان» در مى‏آيد. مثل، «علمت ان زيداً ليقوم» كه در اينجا بر سر خبر «ان» كه فعل مضارع است درآمده و فعل مضارع شبيه اسم است صراطاً: مفعول دوم براى هدينا

مقصود

خداوند از اسرار باطنى آن گروه (منافقان) خبر مى‏دهد و مى‏فرمايد: وَ لَوْ أَنَّا كَتَبْنا عَلَيْهِمْ‏: اگر بر مردمى كه ذكرشان گذشت واجب مى‏كرديم.

أَنِ اقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ أَوِ اخْرُجُوا مِنْ دِيارِكُمْ‏: كه خود را بكشيد يا از ديارتان خارج شويد، جز عده كمى اطاعت نمى‏كردند. چنان كه بامت موسى دستور داديم و بر اينكار آنها را ملزم ساختيم و آنها خويشتن را كشتند و به سوى «تيه» رفتند.

ما فَعَلُوهُ إِلَّا قَلِيلٌ مِنْهُمْ‏: بخاطر مشقتى كه در اطاعت اين دستورات هست، تنها مردم مؤمن خالص، اطاعت مى‏كنند. گفته‏اند منظور از اين «قليل» كه استثناء شده، ثابت بن قيس بن شماس است و برخى گفته‏اند: منظور جماعتى از اصحاب پيامبر است كه مى‏گفتند: بخدا اگر بما امر شود، اطاعت مى‏كنيم پس خداى را حمد مى‏كنيم كه ما را به اين كار امر نكرد. از اين جماعت، عبد اللَّه بن مسعود و عمار ياسر هستند.

از اينرو پيامبر فرمود: «برخى از افراد امت من، مردانى هستند كه ايمان در دل ايشان از كوه‏هاى بلند استوارتر است».

وَ لَوْ أَنَّهُمْ فَعَلُوا ما يُوعَظُونَ بِهِ لَكانَ خَيْراً لَهُمْ وَ أَشَدَّ تَثْبِيتاً: اگر به امر خدا عمل مى‏كردند، براى آنها بهتر و از لحاظ بصيرت در امر دين، سختتر بود. لفظ تثبيت، كنايه از بصيرت، قرار داده شده است زيرا كسى كه در كار دينش بصيرت داشته باشد، در دينش ثابت قدم‏تر و در اعتقادش قويتر و هميشگى‏تر از آنانى است كه در باره دين بصيرتى نداشته باشند. بقولى معنايش اين است كه: اگر آنها موعظه خدا و رسولش را در امور دين و دنيا قبول كنند. ثبات آنها به حق بيشتر و از گمراهى و اشتباه دورتر خواهند بود. چنان كه خداوند مى‏فرمايد:

«وَ الَّذِينَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدىً» (سوره محمد 17 يعنى آنان كه هدايت پذير باشند، خداوند بر هدايتشان مى‏افزايد) برخى هم گفته‏اند: معناى آن اين است كه: نفع آنها از حق بيشتر است زيرا دوام دارد و هيچگاه باطل نمى‏شود و سرانجام به پاداش آخرت، اتصال پيدا مى‏كند، در حالى كه نفعى كه آنها از باطل مى‏گيرند، دوام ندارد و سرانجام بكيفر آخرت، متصل مى‏شود.

بلخى گويد: معناى آيه اين است كه اگر كشتن و خارج شدن از ديار، بر آنها واجب مى‏شد انجام نمى‏دادند. اكنون كه اين كارها بر آنها واجب نشده است، كارهاى آسانى كه بآنها دستور داده شده، انجام دهند كه براى آنها بهتر و در راه ثبات ايمان محكمتر است. در دعا آمده است كه: «اللَّهم ثبتنا على دينك» يعنى بما چيزى لطف كن كه با آن بر دينت استوار بمانيم.

وَ إِذاً لَآتَيْناهُمْ مِنْ لَدُنَّا أَجْراً عَظِيماً: اين جمله متصل به قبل است. يعنى: اگر آنها چنين مى‏كردند، از جانب خود به آنها اجرى عظيم مى‏داديم كه احدى بكنه آن پى نبرد و پايان و حد اعلاى آن را درك نكند. كلمه: «مِنْ لَدُنَّا» براى افاده اين‏ معنى است كه جز خداوند كسى بر دادن چنين اجرى قادر نيست و اين كار بخداوند اختصاص دارد. چه ممكن است پاداش بدست بنده‏اى از بندگان خدا به ايشان برسد لكن هر گاه ثواب بوسيله خود خداوند به بنده برسد، براى او ارزنده‏تر و بهتر خواهد بود.

وَ لَهَدَيْناهُمْ صِراطاً مُسْتَقِيماً، و آنها را براه راست استوار مى‏داريم. برخى گفته‏اند: يعنى نسبت به آنها الطاف و عناياتى مى‏كنيم كه بتوانند بر اطاعت، استوار بمانند و از استقامت برخوردار گردند و تقدير آن «و وفقناهم للثبات على الصراط المستقيم» است و برخى گفته‏اند: منظور اين است كه در آخرت نيز آنان را به راه بهشت، هدايت مى‏كنيم. اين قول از ابو على جبايى است. وى گويد: جايز نيست كه در اينجا مقصود از هدايت، ارشاد به دين باشد. زيرا پاداشى است كه خداوند به بنده مؤمن و مطيع وعده داده است و انسان وقتى مؤمن و مطيع خواهد بود، كه هدايت يافته باشد.

[سوره النساء (4): آيات 69 تا 71]

وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً (69) ذلِكَ الْفَضْلُ مِنَ اللَّهِ وَ كَفى‏ بِاللَّهِ عَلِيماً (70) يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا خُذُوا حِذْرَكُمْ فَانْفِرُوا ثُباتٍ أَوِ انْفِرُوا جَمِيعاً (71)

ترجمه‏

و كسانى كه خدا و رسول را اطاعت كنند، با پيامبران و صديقان و شهيدان و صالحان كه خدا به آنها نعمت بخشيده است خواهند بود و اينان رفيقان خوبى هستند.

اين است فضلى از جانب خداوند و علم خداوند كافى است.

اى مردمى كه ايمان آورده‏ايد. سلاح‏هاى خود را برگيريد و دسته دسته يا همه با هم براى جنگ با دشمن بسيج كنيد.

بيان آيه 69- 70

لغت‏

صديق: كسى كه همواره حق و حقيقت را تصديق دارد. برخى گفته‏اند: صديق كسى است كه به راستگويى عادت كرده باشد و اين بناء نسبت به كسانى بكار مى‏رود كه به كارى عادت كرده باشند مثل: سكير يعنى كسى كه همواره مست است و شريب يعنى كسى كه هميشه شراب مى‏نوشد.

شهداء: جمع شهيد يعنى كشتگان راه حق. به آنهايى كه در راه باطل كشته شوند، شهيد گفته نمى‏شود. شهادت صفت و حالت مقتولى است كه در راه حق كشته شده و در راه خدا داراى اخلاص است و به حق اقرار دارد و دعوت كننده بسوى آن است.

انسان مى‏تواند آرزوى شهادت كند ولى نمى‏تواند آرزو كند كه بدست كافرى كشته شود زيرا عمل كافر معصيت است و انسان نبايد آرزوى معصيت كند. كلمه شهادت از اسماء مدح است. برخى گفته‏اند: شهادت عبارت است از صبر بر جنگ دشمنان كه خداوند به آن امر كرده است. اما صبر بر الم به اينكه از درد و جراحت ننالد، لازم نيست بلكه چنين ناليدنى مباح است در صورتى كه سخنى ناپسند بر خلاف رضاى خداوند نگويد.

صالح: كسى كه در راه حسن عمل استقامت داشته باشد.

رفيق: همدم و همراه و مصاحب. اين كلمه از «رفق در عمل» يعنى مدارايى است. مرافقت نيز از همين اصل است. مرفق بمعناى آرنج دست و وجه تسميه آن اين است كه بوسيله آن دست انسان بهتر در اختيار انسان قرار مى‏گيرد و نيكوتر مصاحبت و رفاقت مى‏كند.

خداوند متعال مى‏فرمايد: «وَ يُهَيِّئْ لَكُمْ مِنْ أَمْرِكُمْ مِرْفَقاً» (سوره كهف 16يعنى براى شما آن رفق و مدارايى فراهم مى‏كند كه امور شما اصلاح شود).

فضل: در اصل لغت بمعناى زيادى مقدار است كه در نفع و فايده نيز استعمال مى‏شود. همه كارهاى خداوند، فضل و تفضل و افضال است زيرا كمتر از مقدار استحقاق و مقدار كار انسان نيست، بلكه بمراتب افزونتر است و برابرى نمى‏كند.

 

اعراب‏

رفيقا: تميز نسبت است از اينرو جمع بسته نشده. برخى گفته‏اند: علت اينكه جمع بسته نشده، اين است كه بمعناى: «حسن كل احد منهم رفيقاً» مى‏باشد، نظير:

«ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًا» (سوره حج 5 يعنى هر يك از شما را بصورت كودكى از رحم خارج مى‏سازيم و نظير قول شاعر:

نصبن الهوى ثم ارتمين قلوبنا باعين اعداء و هن صديق‏

يعنى پرچم عشق را برافراشتند و دلهاى ما را هدف تير چشم دشمنان كردند و حال آنكه هر يك از ايشان دوست بودند. برخى گفته‏اند: «رفيقا» حال است زيرا در چنين موردى گاهى «من» بكار مى‏رود و هر گاه «من» بكار نرود بايد كلمه را حال بگيريم يعنى: «حسن كل واحد منهم مرافقاً نظير «للَّه دره فارساً» يعنى براى خداست خير او در حال سوارى و معناى آيه اين مى‏شود: نيكو هستند هر يك از آنها در حالى كه مرافق هستند.

شان نزول‏

برخى گفته‏اند: اين دو آيه در باره «ثوبان» بنده آزاد شده پيامبر نازل شده است. او نسبت به پيامبر علاقه‏اى شديد داشت و از دورى او نمى‏توانست صبر كند روزى نزد پيامبر آمد در حالى كه رنگش پريده و تنش لاغر شده بود. فرمود: چرا اينطور شده‏اى؟ عرض كرد: بيمار نيستم و دردى ندارم. جز اينكه چون ترا نديدم، اشتياق پيدا كردم كه ترا ملاقات كنم. آن گاه بياد آخرت افتادم و ترسيدم كه در آنجا ترا نبينم زيرا تو در مقام پيامبرانى و من اگر به بهشت وارد شوم، در مقامى پايين‏تر از تو خواهم بود و اگر در بهشت هم داخل نشوم، همانطور است و هرگز ترا نمى‏بينيم. از اينرو آيه‏ نازل شد. سپس فرمود: «بنده‏اى ايمان نمى‏آورد جز اينكه مرا از خود، پدر و مادر، اهل و فرزند و همه مردم، بيشتر دوست مى‏دارد».

برخى گفته‏اند: اصحاب پيامبر گفتند: نبايد از تو مفارقت كنيم، زيرا فقط در دنيا ترا مى‏بينيم و در آخرت، تو در مقامى بالاتر از ما قرار مى‏گيرى و ترا نخواهيم ديد از اينرو آيه نازل شد. اين قول از قتاده و مسروق بن اجدع است.

مقصود

اكنون خداوند به شرح حال مردم مطيع پرداخته مى‏فرمايد:

وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ‏: كسانى كه مطيع و منقاد اوامر و نواهى خدا و رسول باشند و شريعت پيامبر را پيروى كنند و بحكمش راضى باشند.

فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ‏: در بهشت با كسانى هستند كه خداوند به آنها نعمت بخشيده است. آن گاه به معرفى اين كسان پرداخته، گويد:

مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ‏: از ديدن پيامبران و صديقان و زيارت و در حضور آنان بودن. لذت مى‏برند. پس نبايد توهم شود كه چون پيامبران و صديقان در اعلى عليين هستند، ديده نمى‏شوند. در باره معناى صديق گفته شده: او كسى است كه تصديق كننده امر خدا و پيامبران باشد و شكى در دل نداشته باشد. مؤيد آن اين آيه است: «وَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ أُولئِكَ هُمُ الصِّدِّيقُونَ» (سوره حديد 19 يعنى آنان كه بخدا و رسولش ايمان آورده‏اند، صديق هستند) وَ الشُّهَداءِ: و كسانى كه در جهاد كشته شده‏اند. وجه تسميه شهيد اين است كه:

او از روى اخلاص به شهادت حق قيام كرده و با اقرار بحق در راه آن دعوت كرده، تا كشته شده است. جبايى گويد: بخاطر اين است كه در روز قيامت، گواه بر مردم خواهد بود. خداوند آنها را بخاطر فضيلت و شرافتشان به شهادت مى‏خواند، بنا بر اين آنها عادلان عالم آخرتند. شيخ ابو جعفر گويد: بنا بر مذهب او اين مطلب صحيح نيست زيرا به نظر او تنها كسى به بهشت مى‏رود كه عادل باشد و خداوند كسى را كه اطاعتش كند وعده داده است كه با اين گروه محشور گرداند و اينها بايد دو دسته باشند و گرنه معنى‏ اين است كه آنان با خود خواهند بود.

وَ الصَّالِحِينَ‏: مؤمنان صالحى كه درجه آنها پايينتر از پيامبران و صديقان و شهيدان است. صالح، انجام دهنده كار شايسته و كسى است كه حالش صلاحيت يافته و راهش استقامت پيدا كرده است. مصلح، كسى است كه خود و عمل خود را اصلاح كند.

وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً: پيامبران و صديقان رفيق آنها هستند و چه خوب رفقايى هستند. ابو بصير روايت كرده است كه امام صادق (ع) بوى فرمود: خداوند در قرآن شما را ياد كرده است. سپس اين آيه را تلاوت كرد و فرمود: نبى، پيامبر و صديقان و شهيدان ما و صالحان شماييد پس اهل اصلاح باشيد همانطورى كه خدا شما را صالح ناميده است.

ذلِكَ الْفَضْلُ مِنَ اللَّهِ‏: بودن با پيامبران و صديقان، تفضل خداوند نسبت به آنانى است كه او را اطاعت كنند.

وَ كَفى‏ بِاللَّهِ عَلِيماً: خداوند به حال مردم عاصى و مطيع و منافق و مخلص و آنهايى كه براى رفاقت پيامبران و صديقان و … شايستگى دارند و آنهايى كه شايستگى ندارند عالم است، زيرا او به خيانت چشمها نيز علم دارد.

برخى گفته‏اند: يعنى براى تو علم بكيفيت پاداش مردم مطيع و بهره‏مند شدن آنان كافى است‏.

بيان آيه 71

لغت‏

حذر: حذر كردن. حِذْر و حَذَر دو لغتند كه معناى آنها تفاوتى ندارد مثل:

اذن و اذن و مِثْل: مثل و مَثَل.

نفر: خارج شدن براى جنگ. نفر: گروه.

ثبات: جمع ثبه بمعناى جماعت. و ثبات بمعناى جماعاتى كه جدا جدا باشند.

ابو ذؤيب گويد:

فلما اجتلاها بالايام تحيرت‏ ثبات عليها ذلها و اكتئابها

يعنى هنگامى كه زنبورهاى عسل را براى گرفتن عسل، دود داد، با خوارى و پريشانى دسته دسته سرگردان شدند.

گاهى «ثبه» با واو و نون جمع بسته مى‏شود و گفته مى‏شود «ثبون».

 

اعراب‏

ثبات: حال و محلا منصوب است. عامل آن «انفروا» و ذو الحال «واو» است.

 

مقصود

در اين آيه، خداوند مؤمنان را به جهاد با كفار و آماده شدن براى جنگ با ايشان، امر مى‏كند و مى‏فرمايد:

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا خُذُوا حِذْرَكُمْ‏: درباره اين دو جمله، گفته‏اند دو قول است:

1- معناى آن: «احذروا عدوكم باخذ السلاح» است يعنى با برداشتن سلاح جنگ، از دشمنتان حذر كنيد و بپرهيزيد. چنان كه بشخصى گويند: «خذ حذرك» يعنى: حذر كن.

2- يعنى اسلحه خود را برداريد. بنا بر اين اسلحه را «حذر» ناميده است، زيرا اسلحه وسيله‏ اى است كه انسان به وسيله آن خود را از خطر حفظ مى‏كند. از امام باقر (ع) نيز چنين روايت شده است.

بديهى است كه اين معنى صحيحتر است، زيرا با مقياس كلام عرب سازگارتر مى‏باشد و در حقيقت، مضاف را حذف و مضاف اليه را باقى گذارده است يعنى «خذوا آلات حذركم»: آلت‏ها و سلاحهايى كه خود را از خطر دشمن بر حذر مى‏داريد، برداريد.

فَانْفِرُوا: و براى جنگ دشمن، بسيج كنيد.

ثُباتٍ‏: دسته دسته بسوى دشمن حركت كنيد. بطورى كه دسته‏اى در يك جهت و دسته‏اى در جهت ديگر قرار گيرد.

أَوِ انْفِرُوا جَمِيعاً: يا همگى در صورتى كه راى بر آن قرار گيرد با هم و در يك جهت، حركت كنيد.

از امام باقر (ع) روايت شده است كه: «ثبات» سريّه‏ها و «جميع» عسكر (لشكر) است.

 

[سوره النساء (4): آيات 72 تا 74]

وَ إِنَّ مِنْكُمْ لَمَنْ لَيُبَطِّئَنَّ فَإِنْ أَصابَتْكُمْ مُصِيبَةٌ قالَ قَدْ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيَّ إِذْ لَمْ أَكُنْ مَعَهُمْ شَهِيداً (72) وَ لَئِنْ أَصابَكُمْ فَضْلٌ مِنَ اللَّهِ لَيَقُولَنَّ كَأَنْ لَمْ تَكُنْ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُ مَوَدَّةٌ يا لَيْتَنِي كُنْتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِيماً (73) فَلْيُقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ الَّذِينَ يَشْرُونَ الْحَياةَ الدُّنْيا بِالْآخِرَةِ وَ مَنْ يُقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيُقْتَلْ أَوْ يَغْلِبْ فَسَوْفَ نُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً (74)

ترجمه‏

از شما كسى است كه از جنگ تخلف مى‏كند، پس اگر مصيبتى بشما رسيد، مى‏گويد: خداوند بمن لطف كرد كه با ايشان در ميدان جنگ حاضر نبودم و اگر از جانب خداوند فضلى شامل حال شما شد، مى‏گويد- مثل اينكه ميان شما و او دوستى نبوده- اى كاش با ايشان بودم و با گرفتى غنيمت. رستگارى بزرگى نصيبم مى‏شد.

بنا بر اين آنان كه زندگانى دنيا را به آخرت مى‏فروشند، در راه خدا بايد جهاد كنند و كسى كه در راه خدا جهاد كند و كشته شود يا غالب گردد، بزودى اجرى بزرگ به او مى‏دهيم.

 

بيان آيه 72- 73

قرائت‏

كوفيان- بجز حفص- و نافع و ابو عمرو و ابن عامر در غير روايت هشام «كان لم تكن» به تاء قرائت كرده‏اند در قراء شواذ به ياء روايت شده است از حسن «ليقولن» بضم لام و از يزيد نحوى و حسن «فافوز» به رفع نقل شده است.

«كان لم تكن» را كسى كه به ياء خوانده، بعلت اين است تأنيث غير حقيقى است و بواسطه فاصله ميان فعل و فاعل مذكر آوردن آن نيكوست مثل:

«وَ أَخَذَ الَّذِينَ ظَلَمُوا الصَّيْحَةُ فَمَنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ» (سوره هود 67) و مثل:«قَدْ جاءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ» بنا بر اين در اينگونه موارد، در قرآن كريم، هم فعل بصورت مذكر و هم بصورت مؤنث آمده است.

قرائت «ليقولن» به ضم لام بخاطر بازگشتن ضمير آن به معناى «مَن»- كه در حقيقت جمع است- مى‏باشد مثل: «وَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُونَ إِلَيْكَ» (سوره يونس 42).

رفع «فافوز» بنا بر تمنى فوز و رستگارى است مثل اينكه گفته شده است:

«يا ليتنى افوز» و اگر جواب باشد. منصوب مى‏شود.

 

لغت‏

ليبطئن: هر آينه دنبال مى‏ماند، اين فعل از «تبطئه» بمعناى آخر ماندن از كار است و نظير آن «ابطاء» بمعناى طول دادن مدت عمل و ضد آن «اسراع» است به معناى كم كردن مدت عمل. بطيئى: كسى كه در راه رفتن كندى كند.

 

اعراب‏

لَمَنْ لَيُبَطِّئَنَ‏: لام اول لام ابتداست بعد از «ان» قرار گرفته و لام دوم، لام قسم‏ است. بدليل اينكه بر سر فعلى درآمده كه بوسيله نون تاكيد شده است. كلمه «من» موصوله و مراد كسى است كه سوگند ياد مى‏كند يعنى: و ان منكم لمن حلف باللَّه ليبطئن صله «من» ممكن است فعل قسم واقع شود زيرا فعل قسم خبر است ولى ممكن نيست امر و نهى باشد:

كان: مخفف «كَانَّ» يعنى «كانه» و ضمير حذف شده است. جمله:

«كَأَنْ لَمْ تَكُنْ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُ مَوَدَّةٌ» ميان فعل «ليقولن» و مفعول آن‏ «يا لَيْتَنِي كُنْتُ …» فاصله شده است. چنان كه جمله: «قَدْ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيَّ إِذْ لَمْ أَكُنْ …» مفعول «قال» است.

فافوز: در جواب تمنى منصوب شده و اصل آن «فان افوز» است. بنا بر اين بوسيله فاء در حقيقت اسمى بر اسمى عطف شده است يعنى: «يا ليتنى كان لى حضور معهم ففوز» و اگر عطف بر ظاهر باشد معناى آن «يا ليتنى كنت معهم ففزت» خواهد بود.

 

شان نزول‏

برخى گفته‏اند: اين آيه ‏ها در باره مؤمنان نازل شده است زيرا خداوند ايشان را مخاطب ساخته است و ميان مؤمنان و منافقان، بوسيله «ما هم منكم و لا انتم منهم» فرق گذارده است.

بيشتر مفسران گويند: در باره منافقان نازل شده و علت اينكه در خطاب آنها را با مؤمنان جمع كرده، اين است كه ميانشان علاقه نوعى و نسبى وجود دارد و- بخاطر وجود علاقه ايمانى نيست. جبايى همين را اختيار كرده است.

مقصود

چون خداوند مردم را بجهاد تشويق فرمود، در صدد شرح حال كسانى كه از جهاد تخلف مى‏كنند، برآمده، فرمود:

وَ إِنَّ مِنْكُمْ‏: مؤمنان را مخاطب مى‏سازد، سپس منافقان را به ايشان اضافه كرده، مى‏فرمايد:

لَمَنْ لَيُبَطِّئَنَ‏: منظور اين است كه منافقان بر حسب ظاهر يا بر حسب حكم شرع به محفوظ بودن خون ايشان و جواز زناشويى و ارث، از شما هستند و بقولى منظور اين است كه: آنها در عداد شما و از شما هستند. يعنى از شما كسانى هستند كه از خارج شدن با پيامبر براى جنگ سستى و كندى مى‏كنند.

فَإِنْ أَصابَتْكُمْ مُصِيبَةٌ: اگر در جنگ بشما مصيبتى رسيد و كشته شديد يا شكست خورديد، از روى شماتت و خوشحالى از تخلف خود گويد:

قالَ قَدْ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيَّ إِذْ لَمْ أَكُنْ مَعَهُمْ شَهِيداً: خداوند بمن انعام كرد كه با ايشان در ميدان جنگ، حاضر نبودم كه مثل آنها دچار كشته شدن يا شكست گردم.

امام صادق (ع) فرمود: «اگر همه اهل آسمانها و زمين بگويند خداوند بما لطف كرد كه در جنگ با پيامبر نبوديم، مشرك خواهند شد» وَ لَئِنْ أَصابَكُمْ فَضْلٌ مِنَ اللَّهِ‏: و اگر فتح كنيد يا غنيمتى بدست آوريد.

لَيَقُولَنَ‏: از روى حسرت گويد: كاش با ايشان بودم.

كَأَنْ لَمْ تَكُنْ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُ مَوَدَّةٌ: اين جمله، معترضه است كه ميان «ليقولن» و مفعول آن‏ «يا لَيْتَنِي …» فاصله شده و در حقيقت ارتباط به سابق دارد و منظور اين است كه مى‏گويد: «خداوند بمن لطف كرد كه با ايشان نبودم گويى ميان شما و او مودتى نبوده است» يعنى شما را در جنگ با دشمن يارى نمى‏كند و پيمانهايى كه ميان شما هست، زير پا مى‏گذارد. اين نظر از ابو على جبايى است.

برخى گفته‏اند: اين جمله معترضه در حقيقت به جمله:

«يا لَيْتَنِي كُنْتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِيماً» بستگى دارد يعنى: كاش با ايشان بودم و از غنيمت بهره‏اى مى‏بردم، گويا ميان شما و او مودتى نيست و آرزوى حضور در ميدان جنگ، براى كمك و يارى شما نيست، بلكه بمنظور منافع شخصى است.

برخى گفته‏اند: در اين كلام تقديم و تاخيرى وجود ندارد و همه اجزاى آن در جاى خود ذكر شده‏اند و مقصود اين است: اگر نفعى بشما برسد. اين شخص متخلف مثل كسى كه ميان شما و او مودتى نيست، سخن مى‏گويد، گويا با شما پيمان ايمان‏ نبسته و نسبت بشما اظهار دوستى نكرده است. آرزو مى‏كند كه از غنيمت جنگى استفاده كند بدون اينكه در جنگ حضور يافته باشد و اين، سخن مؤمنان مخلص نيست بنا- بر اين در صورت پيروزى سپاه اسلام از تخلف خود پشيمان گشته، آرزو مى‏كند كه با آنها حركت مى‏كردند و از غنيمتها استفاده مى‏كردند و اين نشان دوستى نيست. بنا بر اين معنى، جمله‏ «كَأَنْ لَمْ تَكُنْ» در محل نصب و حال است، ابو على جبايى گويد: اين جمله، حكايت از منافقان است كه كسانى را كه از جنگ بازداشته بودند، مخاطب ساخته، مى‏گفتند: مثل اينكه ميان شما و محمد (ص) دوستى نبود كه با او بجنگ رويد و از غنيمتها استفاده كنيد. مقصودشان اين بود كه آنها را با پيامبر دشمن سازند. از اينرو تخلف كننده از جنگ، مى‏گفت: كاش در جنگ همراه آنها بودم و با به دست آوردن غنيمت، رستگارى نصيبم مى‏شد.

 

بيان آيه 74

لغت‏

يشرون: از شراء بمعناى فروختن و اشتراء بمعنى خريدن، يزيد بن مفرغ گويد:

و شريت برداً ليتى‏ من بعد برد كنت هامه‏

يعنى: برد را فروختم كه كاش پس از فروختن او مرده بودم (برد نام غلام او بوده)

 

اعراب‏

فيقتل او يغلب: عطف است بر «يقاتل».

فسوف نؤتيه: جواب شرط.

 

مقصود

چون در آيه‏هاى پيش خداوند از حال مردمى خبر داد كه از جنگ دنبال مى‏مانند يا مؤمنان را از آن باز مى‏دارند، در اين آيه تشويق به جهاد كرده. مى‏فرمايد:

فَلْيُقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ‏: در اينجا فعل امر بكار برده و فعل امر مقتضى وجوب است، بنا بر اين مقصود اين است كه: بايد در راه دين خدا جهاد كنند.

الَّذِينَ يَشْرُونَ الْحَياةَ الدُّنْيا بِالْآخِرَةِ: كسانى كه زندگانى اين جهان فانى را به زندگانى جاودانى سراى ديگر مى‏فروشند. ممكن است مقصود اين باشد كه: زندگى دنيا را به نعمتهاى آخرت مى‏فروشند، يعنى: از آنجا كه تصميم بر جهاد دارند، جان و مال خود را در راه خدا بذل مى‏كنند و در مقابل آخرت، آنها را مى‏فروشند و با آخرت مبادله مى‏كنند.

وَ مَنْ يُقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ‏: كسى كه در راه دين خدا و بقولى در طاعت پروردگار جهاد كند و جان و مال خود را در راه تحصيل خشنودى پروردگار بدهد.

فَيُقْتَلْ‏: پس كشته شود و به درجه رفيع شهادت نائل آيد.

أَوْ يَغْلِبْ‏: يا بر دشمن پيروز گردد.

در اينجا تشويق بر جهاد مى‏كند، گويى مى‏گويد: مجاهد به يكى از دو خير، رستگار مى‏گردد، چه غالب شود، چه مغلوب! فَسَوْفَ نُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً: بزودى چند برابر عمل به او عطا مى‏كنيم و بقولى يعنى: ثوابى دايم كه رنج و ناراحتى ندارد، به او مى‏دهيم‏.

 

[سوره النساء (4): آيات 75 تا 76]

وَ ما لَكُمْ لا تُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْيَةِ الظَّالِمِ أَهْلُها وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ نَصِيراً (75) الَّذِينَ آمَنُوا يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ الَّذِينَ كَفَرُوا يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ الطَّاغُوتِ فَقاتِلُوا أَوْلِياءَ الشَّيْطانِ إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطانِ كانَ ضَعِيفاً (76)

ترجمه‏

چه عذرى داريد كه در راه خدا و مردان و زنان و كودكان ناتوان نمى‏جنگيد.

آنانى كه مى‏گويند: پروردگارا ما را از اين قريه كه اهلش ستمكارند خارج گردان و براى ما از پيش خود سرپرستى قرار ده و براى ما از پيش خود يارى كننده‏اى قرار ده.

ترجمه‏

آنان كه ايمان آورده‏اند، در راه خدا مى‏جنگند و آنان كه كافر شدند در راه شيطان مى‏جنگند پس با دوستان شيطان بجنگيد كه نيرنگ شيطان ضعيف است.

 

بيان آيه 75

لغت‏

ولدان: جمع ولد. كلماتى كه بر اين وزن هستند بيشتر بر وزن «فعال» جمع بسته مى‏شوند، مثل: جبل، جبال و مثل: جمل، جمال و گاهى بر وزن «فعلان» مثل:ولدان، و مثل: خرب، خربان و مثل: برق، برقان و …

 

اعراب‏

ما: اسم استفهام، مبتدا لا تُقاتِلُونَ‏: محلا منصوب و حال يعنى: «اى شيئى لكم تاركين للقتال» و المستضعفين: مجرور و عطف بر «فى سبيل اللَّه» مبرد گويد: عطف است بر «اللَّه» الظالم: صفت قريه است لكن در حقيقت صفت براى اهل قريه است و چون بمنزله فعل است، صفت بودن آن از قريه- كه مؤنث است- مانعى ندارد. اين موضوع در صفت تفضيل كه بمنزله فعل نيست، غير جايز است بنا بر اين نمى‏گوييم: «مررت برجل خير منه ابوه» كه خير صفت «ابو» است نه «رجل»

مقصود

در اين آيه خداوند ترغيب مى‏كند كه ناتوانان را نجات بدهند، از اينرو مى‏فرمايد:

وَ ما لَكُمْ لا تُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ‏: چه عذرى داريد كه در راه اطاعت خدا و عزت بخشيدن دينش جهاد نمى‏كنيد، در حالى كه همه اسبابى كه جهاد را لازم مى‏سازند، فراهم شده‏اند؟

وَ الْمُسْتَضْعَفِينَ‏: و در راه يارى اشخاص ناتوان و بقولى در راه عزت بخشيدن و دفاع از آنان، چرا جنگ نمى‏كنيد؟

مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ‏: اشخاص ناتوان عبارتند از مردان و زنان و اطفال.

گفته شده است كه: منظور آنهايى است كه در مكه باقى مانده بودند و نمى‏توانستند هجرت كنند. سلمة بن هشام، وليد بن وليد، عياش بن ابى ربيعه و ابو جندل بن سهيل از آنان بودند. آنان از خداوند مسألت مى‏كردند كه آنها را از دست مشركين خلاص كند و از مكه خارج گرداند.

الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْيَةِ الظَّالِمِ أَهْلُها: آنها كسانى هستند كه در دعاى خود مى‏گويند: پروردگارا خارج شدن ما را از شهر مكه كه مردمش ستمكارند، آسان گردان. چنان كه از ابن عباس و حسن و سدى و … است.

منظور از ستمكارى اهل مكه، اين است كه آنان مردم مؤمن را در راه دين دچار فتنه و گرفتارى كردند و آنها را از هجرت مانع شدند.

وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا: مى‏گفتند: به الطاف بيكران خويش از جانب خودت سرورى بفرست كه ما را كفايت كند و از دست ستمكاران خلاص گرداند.

وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ نَصِيراً: كسى كه ما را در برابر ستمكاران يارى كند، براى ما بفرست.

سرانجام دعاى ايشان مستجاب شد. پس از فتح مكه، خداوند پيامبر گرامى خود را سرور ايشان گردانيد و او «عتاب بن اسيد» را آستاندار مكه ساخت و او ايشان را يارى كرد و حق ضعيف را از زورمندان گرفت و از بركت فريادرسى خداوند از آنهايى كه قبلا به آنها ظلم مى‏كردند، عزيزتر شدند.

اين آيه، ارزش دعا را روشن مى‏كند و گفته كسانى را كه مى‏گويند: انسان از دعا فايده‏اى نمى‏گيرد، باطل مى‏سازد، زيرا از يك طرف خداوند دعاى ايشان را حكايت مى‏كند و از طرف ديگر استجابت دعاى ايشان را. و اگر دعا اثرى نداشت، ذكر آن در اينجا بى‏فايده بود.

 

بيان آيه 76

لغت‏

طاغوت: شرح آن گذشت كيد: كوشش در فساد از راه حيله و كائد: حيله‏گرى كه مى‏خواهد ضررى برساند.

مقصود

مجاهدان را تشجيع و براى امر مقدس جهاد، ترغيب كرده، مى‏فرمايد:

الَّذِينَ آمَنُوا يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ‏: مردم مؤمن در اطاعت خداوند و يارى دين و بالا بردن كلمه خدا و طلب خشنودى او جهاد مى‏كنند. بدون اينكه خودخواهى يا خودستايى يا طمع غنيمت داشته باشند.

وَ الَّذِينَ كَفَرُوا يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ الطَّاغُوتِ‏: كافران در طريق طاعت قدرتهاى طاغى و سركش، مى‏جنگند.

فَقاتِلُوا أَوْلِياءَ الشَّيْطانِ‏: پس با دوستان شيطان جهاد كنيد. يعنى با همه كافران جهاد كنيد اين جمله مؤيد قول كسى است كه «طاغوت» را همان شيطان مى‏داند.

إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطانِ كانَ ضَعِيفاً: نيرنگ شيطان در همه حال و در همه وقت، ضعيف است و چنين نيست كه گاهى ضعيف باشد و گاهى ضعيف نباشد. آوردن «كان» در جمله نيز براى تاكيد همين معنى است.

جبايى گويد: خداوند، نيرنگ شيطان را به ضعف توصيف كرد، با اضافه به اينكه يارى او شامل حال مؤمنان خواهد بود.

حسن گويد: ضعف نيرنگ شيطان بخاطر اين است كه خداوند خبر داد كه:

بزودى مؤمنان را بر اولياى شيطان غالب مى‏گرداند.

برخى گفته‏اند: ضعف نيرنگ شيطان، بواسطه اين است كه: انگيزه ياران شيطان نسبت به جنگ ضعيف است، زيرا بصيرتى در كار خود ندارند و جنگ آنها بواسطه شبهه‏اى است كه در كار دين دارند، در حالى كه مؤمنان، جنگشان از روى ايمان و دليل قاطع و منطق صحيح است‏

 

[سوره النساء (4): آيه 77]

أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ قِيلَ لَهُمْ كُفُّوا أَيْدِيَكُمْ وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ فَلَمَّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتالُ إِذا فَرِيقٌ مِنْهُمْ يَخْشَوْنَ النَّاسَ كَخَشْيَةِ اللَّهِ أَوْ أَشَدَّ خَشْيَةً وَ قالُوا رَبَّنا لِمَ كَتَبْتَ عَلَيْنَا الْقِتالَ لَوْ لا أَخَّرْتَنا إِلى‏ أَجَلٍ قَرِيبٍ قُلْ مَتاعُ الدُّنْيا قَلِيلٌ وَ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِمَنِ اتَّقى‏ وَ لا تُظْلَمُونَ فَتِيلاً (77)

ترجمه‏

آيا نديدى كسانى را كه در مكه به ايشان گفته شد دستهايتان را نگه داريد و نماز بپاى داريد و زكات بدهيد و چون در مدينه جنگ بر ايشان واجب شد، در اين وقت گروهى از آنان همانطورى كه از خداوند ترس دارند يا شديدتر، از مردم مى‏ترسند و مى‏گويند: پروردگارا: براى چه جنگ را بر ما واجب كردى، چرا ما را تا مدتى نزديك تا وقت مرگ. مهلت ندادى؟! بگو متاع دنيا اندك و آخرت براى اهل تقوى بهتر است و باندازه پشيزى ظلم نمى‏شويد.

 

بيان آيه 77

قرائت‏

لا يظلمون: بقرائت مكى و كوفى- بجز عاصم- به ياء و بقرائت ديگران به تاست. قرائت يا به صيغه غايب و ضمير آن به «الذين قيل لهم» برمى‏گردد و قرائت تا به صيغه خطاب و همه افراد مسلمين را مخاطب مى‏سازد.

 

اعراب‏

إِذا فَرِيقٌ مِنْهُمْ‏: «اذا» ظرف مكان و مثل «فاء» جمله را به شرط پيوند مى‏دهد بنا بر اين عامل نصب آن «يخشون» است.

كَخَشْيَةِ اللَّهِ‏: محلا منصوب از مصدر محذوف يعنى «خشية كخشية اللَّه».

أَوْ أَشَدَّ خَشْيَةً: عطف بر «كَخَشْيَةِ اللَّهِ». خشية تميز است.

لولا: حرف تحضيض و ترغيب. اين كلمه فقط بر سر فعل مى‏آيد.

 

شان نزول‏

كلبى گويد: اين آيه در باره عبد الرحمن بن عوف زهرى و مقداد بن اسود كندى و قدامة بن مظعون جمحى و سعد بن ابى وقاص نازل شد كه از مشركين مكه، پيش از مهاجرت آزارى شديد مى‏ديدند و پيش پيامبر گرامى اسلام شكايت مى‏كردند و از آن بزرگوار اجازه جنگ مى‏خواستند تا انتقام آزارهاى مشركان را بگيرند ولى همين كه فرمان جنگ «بدر» صادر شد، اجراى اين فرمان براى برخى از آنان ناگوار آمد، از اينرو آيه نازل شد.

 

مقصود

سپس به ذكر جنگ و كسانى كه از آن كراهت دارند، پرداخته، مى‏فرمايد:

أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ قِيلَ لَهُمْ كُفُّوا أَيْدِيَكُمْ‏: آيا نديدى كسانى را كه در مكه به آنها گفته مى‏شد: از جنگ با كفار خوددارى كنيد كه چنين ماموريتى نداريد؟.

وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ: شما نماز را بپاى داريد و زكات را بدهيد.

فَلَمَّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتالُ‏: همين كه در مدينه جنگ بر آنها واجب شد، إِذا فَرِيقٌ مِنْهُمْ يَخْشَوْنَ النَّاسَ كَخَشْيَةِ اللَّهِ‏: گروهى از آنان از جنگ با مردم مى‏ترسند چنان كه از مرگ مى‏ترسند، و بقولى: مى‏ترسند كه از دست مردم كشته شوند همانطورى كه از مرگ خدايى مى‏ترسند بنا بقولى ديگر از كيفر مردم مى‏ترسند، همانطورى كه از كيفر خدا مى‏ترسند.

أَوْ أَشَدَّ خَشْيَةً: برخى گفته ‏اند: «او» بمعناى واو است يعنى: و بيشتر هم مى‏ترسند. برخى گفته ‏اند: «او» براى اين است كه مطلب براى مخاطب پوشيده بماند و معلوم نشود كه آنها از خدا بيشتر مى‏ترسند يا از مردم. در سوره بقره ذيل‏ «أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً» (آيه 74) وجوهى كه محتمل است ذكر كرده‏ايم.

وَ قالُوا رَبَّنا لِمَ كَتَبْتَ عَلَيْنَا الْقِتالَ‏: و گفتند: پروردگارا چرا جنگ را بر ما واجب ساختى. حسن مى‏گويد: اين جمله را بخاطر كراهتى كه از امر خدا داشتند، نگفتند بلكه بواسطه ترسى كه بر آنها مستولى شده بود، گفتند و اين طبيعى بشر است. ممكن است اين جمله در حقيقت، سؤالى براى فهميدن باشد نه براى انكار كردن و سؤالشان بخاطر اين بود كه به دنيا دل بسته بودند و نعمتهاى آنها را ترجيح مى‏دادند. در هر صورت، اگر اين مطلب را نمى‏گفتند، بهتر بود.

لَوْ لا أَخَّرْتَنا إِلى‏ أَجَلٍ قَرِيبٍ‏. چرا ما را مهلت ندادى كه به مرگ خويش جان بدهيم و طعمه شمشير دشمنان نشويم؟! سپس خداوند اعلام مى‏كند كه دنيا با همه منافع و زرق و برقى كه دارد، در برابر آخرت اندك است و مى ‏فرمايد.

قُلْ مَتاعُ الدُّنْيا قَلِيلٌ‏. اى محمد، به اينان بگو. منافع دنيا كه مورد تمتع انسان است، باقى نمى‏ماند.

وَ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِمَنِ اتَّقى‏ وَ لا تُظْلَمُونَ فَتِيلًا. و آخرت براى اهل تقوى بهتر است.

ابن عباس گويد. «فتيل» چركى است كه انسان ميان انگشتان فتيله كند و بدور اندازد يعنى شما به اندازه اين مقدار ناچيز هم ظلم نمى‏بينيد تا چه رسد به بيشتر از آن! برخى گفته‏اند. «فتيل» آن رشته‏اى است كه در شكاف هسته قرار دارد.

 

[سوره النساء (4): آيات 78 تا 79]

أَيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِكَ قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ فَما لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثاً (78) ما أَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ ما أَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ وَ أَرْسَلْناكَ لِلنَّاسِ رَسُولاً وَ كَفى‏ بِاللَّهِ شَهِيداً (79)

ترجمه‏

هر جا باشيد، مرگ شما را فرا مى‏گيرد، اگر چه در برجهاى محكم و مرتفع باشيد و اگر بآنها نيكى برسد، گويند: از جانب خداست و اگر به آنها بدى برسد گويند:

از جانب تست. بگو: همه از جانب خداست پس شان اين مردم چيست كه از فهم حديث قرآن دورند؟! هر نيكى بتو رسد، از جانب خدا و هر بدى بتو رسد از خود تست و ترا براى مردم بعنوان رسالت فرستاده‏ايم و گواهى خداوند كافى است.

 

بيان آيه 78

قرائت

روايت شده است كه طلحة بن سليمان كه از قراى غير معروف است «يدرككم الموت» را برفع خوانده است. اگر چه اين قرائت ضعيف است لكن وجهى هم دارد و آن اين است كه از «يدرككم» فاء حذف شده باشد. نظير:

من يفعل الحسنات اللَّه يشكرها و الشر بالشر عند اللَّه مثلان‏

كه «فاللَّه يشكرها» بوده است. يعنى كسى كه كارهاى نيكو انجام دهد، خداوند پاداش آنها را مى‏دهد و پاداش بدى پيش خدا مثل بدى است.

لغت‏

بروج: جمع برج، اصل اين كلمه بمعناى ظاهر شدن است مثل: «تبرجت المراة» يعنى زن محاسن خود را آشكار كرد. برج: گشادى چشم و آشكارى آن است و علت اينكه به بارو، برج گفته‏اند، ظهور و آشكارى آن است.

مشيدة: بنايى كه با گچ تزيين شده. شيد: گچ. شيد: بلند كردن ساختمان.

علت اينكه به گچ، شيد گفته مى‏شود اين است كه وسيله بلندى ساختمان مى‏شود.

فقه: فهم. فقيه: دانا و در اصطلاح، داناى بعلم دين. تفقه: آموختن فقه.

 

اعراب‏

اين: متضمن معناى شرط، خواه با ما همراه باشد يا همراه نباشد. اين كلمه بمعناى «هر جا» و براى استغراق اماكن است. همانطورى كه «متى» بمعناى «هر جا» و براى استغراق ازمنه است. علت اينكه در اينجا «اينما» متصل نوشته مى‏شود و در «أَيْنَ ما كُنْتُمْ تَدْعُونَ» (سوره اعراف 37) جدا نوشته مى‏شود اين است كه «ما» زائده است و بهمين جهت از «اين» جدا نوشته شده است.

مال هؤلاء: بقدرى اين استعمال زياد شده كه توهم كرده‏اند «ل» متصل به «ما» و هر دو يك حرف هستند و آن را از ما بعد خود جدا نوشته‏اند. وقف بر لام جايز نيست كه حرف جر است.

 

مقصود

سپس خداوند متعال، آنها را مخاطب ساخته، مى‏فرمايد:

أَيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ‏: در هر جا باشيد، مرگ بر شما نازل مى‏شود و گريبان شما را مى‏گيرد.

وَ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ: اگر چه در برجهاى محكم باشيد.

1- مجاهد و قتاده و ابن جريج گويند: منظور از برجها، قصرهاست.

2- سدى و ربيع گويند: منظور برجهايى است كه در آسمان بنا شده باشند.

3- برخى گفته‏اند: منظور برجهاى آسمانى است (كه خورشيد در آنها قرار مى‏گيرد و دوازده‏تاست) 4- جبايى گويد: منظور خانه‏هايى است كه بر حصارهاى مستحكم بنا شده‏اند.

5- ابن عباس گويد: منظور حصارها و قلعه‏هاست.

اين پنج عقيده در باره بروج است. در باره «مشيده» نيز اقوالى است:

1- عكرمه گويد: بمعناى گچكارى شده است 2- ابو عبيده گويد: بمعناى تزيين شده است 3- زجاج گويد: بمعناى مرتفع و بلند است.

وَ إِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ‏ اگر: نيكى به آنها برسد، گويند از جانب خداوند است.

در باره كسانى كه اين گفتار از ايشان، نقل شده، اختلاف است:

1- زجاج و فراء گويند: آنها يهود بوده‏اند كه مى‏گفتند: از روزى كه اين مرد بشهر ما وارد شد، مزرعه‏ها و ميوه‏هاى ما دچار نقص شده‏اند. پس مقصود اينست كه اگر به فراوانى نعمت، برسند مى‏گويند: از جانب خداست و اگر دچار قحطى و خشكسالى شوند، مى‏گويند: از شومى محمد (ص) است چنانچه در باره قوم موسى‏ است كه‏ «وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَطَّيَّرُوا بِمُوسى‏ وَ مَنْ مَعَهُ.» (سوره اعراف 131 يعنى اگر چيز ناگوارى بآنها مى‏رسيد. موسى و همراهانش را به فال بد مى‏گرفتند) بلخى و جبايى هم اين مطلب را ذكر كرده‏اند و از حسن و ابن زيد نيز روايت شده است.

2- از ابن عباس و قتاده، روايت شده است كه: آنها عبد اللَّه بن ابى و يارانش بودند كه در روز «احد» از جنگ، تخلف كردند و به آنهايى كه در ميدان جنگ كشته شده بودند: گفتند: «لَوْ كانُوا عِنْدَنا ما ماتُوا وَ ما قُتِلُوا» (سوره عمران 156 يعنى: اگر پيش ما بودند، نمى‏مردند و كشته نمى‏شدند. پس مقصود اين است كه: اگر ظفر و غنيمتى به آنها برسد، گويند: از جانب خداست و اگر ناراحتى و شكستى دامنگيرشان شود، به محمد (ص) گويند: از بدى تدبير تست.

3- برخى گفته‏اند: هم شامل يهود مى‏شود و هم شامل منافقان و همين صحيح‏تر است.

4- برخى هم گفته‏اند: حكايت از حال كسانى است كه ذكر آنها در آيه پيش گذشت و اعتراض مى‏كردند كه: پروردگارا چرا جنگ را بر ما واجب ساختى. بنا بر اين مقصود اين است كه اگر به اينها خيرى برسد، گويند: از جانب خداست.

وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِكَ‏: اگر بدى به آنها برسد، گويند: از جانب تست.

ابن عباس و قتاده گويند: «حسنه و سيئه» هر چيزى است كه در آشكار و نهان به انسان برسد و بمعناى سختى و آسايش، نعمت و مصيبت و فراوانى نعمت و قحطى است.

حسن و ابن زيد گويند: منظور از سيئة، كشته شدن و شكست و منظور از حسنه، پيروزى و غنيمت است.

قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ‏: اى محمد (ص) به ايشان بگو: مرگ و زندگى و فراوانى و قحطى همه از جانب خداوند و به قضا و قدر اوست و هيچكس قادر بر رد قضا و قدر او نيست.

او مردم را به اين پيش‏آمدها مبتلا مى‏كند تا به سبب شكر بر نعمت و صبر و بلا در معرض پاداش او قرار گيرند.

فَما لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ‏: شان اين منافقان چيست؟

لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثاً: كه بفهم معناى قرآن نزديك نيستند زيرا بواسطه اعراض از قرآن و كفر، از آن دور شده‏اند.

برخى گفته‏اند: يعنى حقيقت آنچه خداوند خبر مى‏دهد كه همه چيز از جانب اوست، درك نمى‏كنند.

 

بيان آيه 79

اعراب‏

رسولا: منصوب به «ارسلناك» و ذكر آن براى تاكيد است زيرا خود «ارسلناك» دلالت دارد بر اينكه او رسول است.

شهيدا: تميز. معناى «من» در «من حسنة و من سيئة» بيان معناى «ما» است و اگر مى‏گفت: «ان اصابك من حسنة فمن اللَّه» حرف «من» زايد بود و معنايى نداشت.

 

مقصود

ما أَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ‏: هر نيكى كه بتو رسد، از خداست.

1- زجاج گويد: خطاب به پيامبر و منظور امت است.

2- قتاده و جبايى گويند: خطاب به انسان است و منظور از «حسنه» نعمت دين و دنياست كه از خداوند مى‏باشد.

وَ ما أَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ‏: هر بدى كه به تو رسد، از خود تست.

1- ابن عباس گويد: «حسنه» غنيمت جنگ بدر و «سيئه» شكست روز احد است.

2- ابو مسلم گويد: مقصود اين است كه در جنگ بدر كوشش كردند و از خداوند اطاعت نمودند و خدا به آنها پيروزى داد و در جنگ احد، خداوند را مخالفت كردند و ميان آنها تفرقه افتاد و شكست خوردند.

3- ابو العاليه گويد: حسنه، طاعت و سيئه، معصيت است.

4- ابو العلم گويد: اين آيه، نظير «جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها» است (سوره شورى 40 يعنى جزاى بدى، بدى ديگرى است مثل آن) 5- حسن و جمعى از مفسران گويند: حسنه، نعمت و آسايش و سيئه، قحطى،بيمارى، بلا، سختى‏ها و گرفتاريهايى است كه به سبب معصيتهايى كه مرتكب مى‏شوند، به آنها مى‏رسد. بلاها گاهى از لطف خداوند و گاهى كيفرند. علت اينكه: بلاها را «سيئه» ناميده، تنفر طبع آدمى از آنها و مجاز است و گرنه بلاها كارهايى پسنديده هستند و قبحى ندارند. بنا بر اين منظور اين است كه: صحت و سلامت و رزق و همه نعمتهاى دينى و دنيوى كه بتو مى‏رسند، از خدا هستند و محنتها و سختيها و دردها و مصيبتهايى كه بر اثر گناهانى كه مرتكب شده‏اى بتو مى‏رسند از خودت هستند. چنان كه مى‏فرمايد:

«وَ ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ» (سوره شورى 30 يعنى مصيبتهايى كه به شما مى‏رسند، نتيجه كردار شماست) و «فَمِنْ نَفْسِكَ» يعنى «فبذنبك» (بگناه توست) ابو القاسم بلخى آيه را اينطور تفسير مى‏كند: هر مصيبتى كه به انسان مكلف برسد، كفاره گناه صغيره يا كيفر گناه كبيره يا تنبيهى است كه بواسطه قصورى از او، دامنگيرش مى‏شود. پيامبر گرامى فرمود: هر خراشى كه بوسيله خارى پيش آيد و هر پاره‏شدن رگى و هر لغزش پايى از گناه است و آنچه خداوند عفو مى‏كند، بيشتر است» برخى گفته‏اند: «فَمِنْ نَفْسِكَ» يعنى «من فعلك» (از كردار تست).

على بن عيسى گويد: آيه دلالت دارد بر اينكه خداوند رنجى متوجه انسان نمى‏سازد مگر از راه لطف يا كيفر، زيرا مصيبتها هر گاه همگى بر اثر گناه انسان باشند، يا كيفرند يا جنبه تاديبى دارند.

وَ أَرْسَلْناكَ لِلنَّاسِ رَسُولًا: و تو را براى مردم بعنوان پيامبرى فرستاديم و اين خود حسنه‏اى است و مخالفت تو سيئه و زشت خواهد بود و خداوند براى شهادت، كافى است.

در معناى اتصال اين جمله به سابق گفته شده است كه: هر چه به آنها برسد از شومى گناهان ايشان است و تو پيامبرى هستى كه طاعتت طاعت خدا و معصيتت، معصيت خداست. بتو نبايد فال بد زده شود چه همه نيكى‏ها در تست.

وَ كَفى‏ بِاللَّهِ شَهِيداً: خداوند براى شهادت بر رسالت تو كافى است. برخى گفته‏اند:

يعنى خداوند براى شهادت بر نيك و بد بندگان كافى است، بنا بر اين، هدف جمله، اين است كه مردم را به نيكى راغب سازد و از بدى بترساند.

 

[سوره النساء (4): آيات 80 تا 81]

مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ وَ مَنْ تَوَلَّى فَما أَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً (80) وَ يَقُولُونَ طاعَةٌ فَإِذا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِكَ بَيَّتَ طائِفَةٌ مِنْهُمْ غَيْرَ الَّذِي تَقُولُ وَ اللَّهُ يَكْتُبُ ما يُبَيِّتُونَ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ وَ كَفى‏ بِاللَّهِ وَكِيلاً (81)

ترجمه‏

هر كه پيامبر را اطاعت كند، خدا را اطاعت كرده است و هر كه روى گردان شود، ترا حافظ و نگهبان، بر ايشان نفرستاده‏ايم و مى‏گويند: اطاعت مى‏كنيم و چون از پيش تو مى‏روند، گروهى از آنان غير از آنچه تو مى‏گويى در موقع شب مى‏انديشند و خداوند انديشه شبانه آنها را مى‏نويسد، پس از ايشان اعراض و بر خدا توكل كن و خداوند براى اعتماد جستن به او كافى است.

 

بيان آيه 80 و 81

قرائت‏

ابو عمرو و حمزه «بيت طائفة» را به ادغام تاء در طاء خوانده و ديگران تاء را ظاهر كرده‏اند. ادغام تاء در طاء نيكوست، زيرا هر دو از يك ناحيه ادا مى‏شوند. لكن ادغام طاء در تاء صحيح نيست زيرا طاء در موقع تلفظ، غليظتر و با اطباق بيشترى ادا مى‏شود. پس همانطورى كه ادغام حروف كم صداتر در حروف پر صداتر نيكوست، عكس آن نيز ناپسند است. كسانى كه اين دو حروف را در يكديگر ادغام نكرده‏اند، بخاطر جدايى آنها و اختلاف مخرج آنهاست.

 

لغت‏

مبرد گويد: تبييت، يعنى تدبير چيزى در شب، عبيدة بن هشام گويد:

اتونى فلم ارض ما بيتوا و كانوا أتونى لامر نكر

يعنى پيش من آمدند و من از آنچه شبانه تدبير كرده بودند راضى نشدم و آنها براى امر ناپسندى پيش من آمده بودند و بيوت: چيزى است كه صاحب آن براى آن بيتوته كند و تبييت: آمدن دشمن در شب. بنا بر اين اصل معناى تبييت احكام چيزى است در شب.

اعراب‏

فَما أَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً: جواب جزاء است به تقدير: «و من تولى فليس عليك باس لانك لم ترسل عليهم حفيظا» طاعة: مبتداست و خبر آن محذوف است يا خبرى است كه مبتداى آن حذف شده يعنى: «عندنا طاعة» يا «امرنا طاعة» اگر به تقدير: «تطيع طاعة» منصوب شود جايز است.

 

مقصود

سپس خداوند مردم را بطاعت پيامبر ترغيب كرده، مى‏فرمايد:

مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ‏: هر كس طاعت پيامبر كند، طاعت خدا كرده است، زيرا اگر چه بواسطه اينكه با اراده پيامبر موافقت كرده، طاعت پيامبر كرده است، لكن در حقيقت اطاعت خدا كرده، زيرا مطابق امر و اراده اوست. البته يك امر از دو امر نيست چنان كه يك فعل از دو فاعل نيست.

وَ مَنْ تَوَلَّى‏: هر كس اعراض كند و اطاعت نكند.

فَما أَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً: ابن زيد گويد: يعنى ترا نفرستاده‏ايم كه آنها را از اعراض حفظ كنى و با سلام مجبور سازى وى گويد: بنا بر اين، بايد اين مطلب مربوط به آغاز بعثت پيامبر باشد، چنان كه در جاى ديگر مى‏فرمايد: «إِنْ عَلَيْكَ إِلَّا الْبَلاغُ» (سوره شورى 48 يعنى تنها بر تو رسانيدن است) سپس بعداً امر بجهاد مى‏كند.

برخى گفته‏اند: يعنى ترا نفرستاده‏ايم كه آنها را از ارتكاب معصيت حفظ كنى.

اين آيه، خاطر پيامبر را نسبت به روى‏گردان بودن مردم، تسلى مى‏دهد و در عين حال شان پيامبر را بزرگ شمرده، مى‏گويد: طاعت او طاعت خداست.

پس از آن اين مطلب را بيان مى‏كند كه منافقان، بظاهر مطيع و بباطن عاصى هستند، ميفرمايد:

وَ يَقُولُونَ طاعَةٌ: حسن و سدى و ضحاك گويند: يعنى منافقين مى‏گويند: روش ما طاعت است.

برخى گفته‏اند: منظور مسلمانان است كه از آنها حكايت كرد كه از مردم مثل خدا يا شديدتر، مى‏ترسند و اكنون از آنها حكايت مى‏كند كه مى‏گويند: امر ترا اطاعت مى‏كنيم.

فَإِذا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِكَ بَيَّتَ طائِفَةٌ مِنْهُمْ غَيْرَ الَّذِي تَقُولُ‏: حسن و قتاده گويند: يعنى هر گاه پيش از تو مى‏روند، شما را تكذيب مى‏كنند و شبها چيزهايى غير از آنچه شما مى‏گوييد، در پيش مى‏گيرند و مى‏انديشند.

ابن عباس و قتاده و سدى گويند: يعنى در شب آنچه گفته‏اند تغيير مى‏دهند چه در دل تصميم داشته‏اند كه از اوامر و نواهى تو سرپيچى كنند.

ابو عبيده و قتيبى گويند: يعنى شبها بر خلاف آنچه روزها بتو مى‏گويند و اظهار مى‏دارند، مى‏انديشند.

وَ اللَّهُ يَكْتُبُ ما يُبَيِّتُونَ‏: و خداوند تدبيرهاى خائنانه ايشان را در لوح محفوظ، ثبت مى‏كند تا آنها را كيفر دهد.

زجاج گويد: يعنى آنها را مى‏نويسد تا در قرآن بر تو نازل سازد.

فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ‏: دستور مى‏دهد كه پيامبر از آنها اعراض كند و به آنها كارى نداشته باشد و كار آنها را مخفى و پوشيده بدارد تا اسلام، استقرار يابد.

وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ‏: و كار خود را بخدا واگذار و به او اعتماد كن.

وَ كَفى‏ بِاللَّهِ وَكِيلًا: خداوند براى حفظ تدبيرى كه به او واگذار مى‏كنى، كافى است‏.

ترجمه تفسير مجمع البيان، ج‏5، ص: 257

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=