ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره انبياء آیه 31– 70
[سوره الأنبياء (21): آيات 31 تا 35]
وَ جَعَلْنا فِي الْأَرْضِ رَواسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِهِمْ وَ جَعَلْنا فِيها فِجاجاً سُبُلاً لَعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ (31)
وَ جَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً وَ هُمْ عَنْ آياتِها مُعْرِضُونَ (32)
وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ (33)
وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ الْخُلْدَ أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ (34)
كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً وَ إِلَيْنا تُرْجَعُونَ (35)
ترجمه:
در زمين كوههايى قرار داديم كه آنها را نلرزاند و در كوهها راههايى قرار داديم كه هدايت شوند. آسمان را سقفى محفوظ قرار داديم و آنها را از آياتش روى گردانند.
اوست كه روز و شب و خورشيد و ماه كه در آسمان حركت ميكنند، بيافريد. براى هيچ بشرى پيش از تو قرار نداديم جاودان بودن را. آيا اگر تو بميرى، آنها جاويدانند؟ هر نفسى چشنده مرگ است و شما را به شر و خير آزمايش مىكنيم و بسوى ما بازگشت مىكنيد.
لغت:
رواسى: كوهها.
ميد: اضطراب و سرگردانى.
فج: راه گشاده ميان دو كوه. جمع فجاج.
فلك: هر چيز گردندهاى.
سباحة: حركت كردن و شناور بودن.
اعراب:
أَنْ تَمِيدَ: در محل نصب و مفعول له يعنى: «كراهة ان تميد بكم.» سبلا: بدل از فجاج.
كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ: جمله حاليه.
أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ: جمله شرط و جزا.
فتنه: مفعول له يا مصدر در محل حال يا مفعول مطلق.
مقصود:
اكنون خداوند به كمال قدرت و شمول نعمت خود اشاره كرده، مىفرمايد:
وَ جَعَلْنا فِي الْأَرْضِ رَواسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِهِمْ: در زمين كوههاى استوارى قرار داديم كه آنها را از حركت و اضطراب نگاه دارد.
وَ جَعَلْنا فِيها فِجاجاً سُبُلًا لَعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ: و در كوهها راههاى گشادهاى قرار داديم كه شما هدايت شويد و اگر اين راهها نبودند، مسافرتها براى شما دشوار و غير ممكن بود و نميتوانستيد به شهرها و كشورهاى دور دست از راه زمين سفر كنيد.
ممكن است منظور هدايت براه دين باشد.
وَ جَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً: آسمان را بالاى سر مخلوقات برافراشتيم.
اين آسمان سقفى است محفوظ كه بوسيله شهابها از ورود شيطانها به آن يا از سقوط بر زمين محفوظ است.
برخى گويند: يعنى آسمان از دست اندازى و تخريب و تهاجم مردم محفوظ است.
وَ هُمْ عَنْ آياتِها مُعْرِضُونَ: آنها از استدلال به آيات و نشانههاى آسمان و حدوث و نياز آن به خالق، روى گردانند و در باره آن نمىانديشند.
وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ:خداوند روز و شب و خورشيد و ماه را آفريد. خورشيد و ماه دو گوى غلطانى هستند كه با سيارات ديگر در مدارهاى خود مىچرخند. از آيه استفاده حركت نجوم هم مىشود. زيرا شب با ستاره توأم است.در اينجا فعل بصورت جمع مذكر آورده شده و خورشيد و ماه و ستارگان بمنزله موجودات صاحب عقل تلقى شدهاند. و در حقيقت فعلى كه به آنها نسبت داده شده، فعل عقلايى است. در سوره يوسف نيز مىفرمايد: «رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي ساجِدِينَ» (آيه 3).
وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ الْخُلْدَ: به هيچ بشرى پيش از تو حيات جاودان ندادهايم.
أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ: آيا انتظار دارند كه تو بميرى و آنها حيات جاودان پيدا كنند؟ مشركين مكه مىگفتند: «نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيْبَ الْمَنُونِ» (طور 30) ما در انتظار مرگ پيامبر هستيم. قرآن مىگويد: اين انتظار بيهوده است. زيرا نه تنها تو ميميرى بلكه آنها نيز ميميرند.
كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ: هر موجود زندهاى ناچار بايد طعم مرگ را بچشد.
وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً: ما با شما معامله آزمايشگران مىكنيم، و شما را به سختى و راحتى و فقر و ثروت مبتلا مىكنيم، تا صبر شما در برابر ناملايمات و شكر شما در برابر نعمتها ظاهر گردد.
در روايت است كه على (ع) بيمار شد. دوستانش عيادتش كرده، پرسيدند: يا امير المؤمنين، حالت چطور است؟ فرمود: شر است! گفتند: اين كلام سزاوار شما نيست.
فرمود: خداوند مىفرمايد: «وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً». پس خير تندرستى وثروت است و شر بيمارى و فقر است.
برخى از زهاد گويند: شر غلبه هوى است بر نفس و خير خود نگهدارى از معصيت است.
وَ إِلَيْنا تُرْجَعُونَ: سر انجام بحكم ما برميگرديد تا جزاى نيك و بد اعمال خود را ببينيد.
نظم:
«وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ الْخُلْدَ …» متصل است بمطالبى كه قبلًا در باره خلقت اشياء ذكر شد. زيرا قبلا بيان كرد كه اشياء را براى زندگى دائم نيافريده، بلكه براى اين آفريده است كه وسيلهاى براى دست يافتن به نعمتهاى آخرت باشند.
پس هر انسانى بايد بميرد و به جزا برسد.
[سوره الأنبياء (21): آيات 36 تا 40]
وَ إِذا رَآكَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ يَتَّخِذُونَكَ إِلاَّ هُزُواً أَ هذَا الَّذِي يَذْكُرُ آلِهَتَكُمْ وَ هُمْ بِذِكْرِ الرَّحْمنِ هُمْ كافِرُونَ (36)
خُلِقَ الْإِنْسانُ مِنْ عَجَلٍ سَأُرِيكُمْ آياتِي فَلا تَسْتَعْجِلُونِ (37)
وَ يَقُولُونَ مَتى هذَا الْوَعْدُ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (38)
لَوْ يَعْلَمُ الَّذِينَ كَفَرُوا حِينَ لا يَكُفُّونَ عَنْ وُجُوهِهِمُ النَّارَ وَ لا عَنْ ظُهُورِهِمْ وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ (39)
بَلْ تَأْتِيهِمْ بَغْتَةً فَتَبْهَتُهُمْ فَلا يَسْتَطِيعُونَ رَدَّها وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ (40)
ترجمه:
هنگامى كه كافران ترا مىبينند، ترا استهزا كرده، مىگويند: اين است كه خدايانتان را ياد ميكند. آنها بياد خداى رحمان كفر مىورزند. انسان از شتاب خلق شده. بزودى آيات خود را به شما نشان ميدهم. عجله نكنيد. مىگويند: اين وعده كى است؟
اگر راست مىگوييد. اگر مردمى كه كافر شدند ميدانستند آن هنگامى را كه آتش را از صورت و پشت خود باز نميگيرند و يارى نمىشوند! بلكه ناگهان بسوى آنها مىآيد و آنها را مبهوت مىكند و نميتوانند ردش كنند و مهلت داده نميشوند.
لغت:
هزو: ظاهر كردن چيزى كه خلاف باطن است براى عيبجويى.
عجله: شتاب و جلو انداختن چيزى از وقت خود. اينكار مذموم است.
سرعت: انجام چيزى در نزديكترين اوقات. اين كار پسنديده است.
اعراب:
إِذا رَآكَ: «اذا» متعلق به «اتخذوا» كه مستفاد است از «إِنْ يَتَّخِذُونَكَ».
أَ هذَا الَّذِي: تقدير «قائلين أ هذا …» كه حال است.
بِذِكْرِ الرَّحْمنِ: متعلق به «كافرون».
حِينَ لا يَكُفُّونَ: مفعول به «يعلم» يا مفعول فيه و جواب «لو» حذف شده است.
بغتة: حال از مفعول يا فاعل.
مقصود:
وَ إِذا رَآكَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ يَتَّخِذُونَكَ إِلَّا هُزُواً أَ هذَا الَّذِي يَذْكُرُ آلِهَتَكُمْ:
به پيامبرش مىفرمايد: هنگامى كه مردم كافر- كه تو خدايانشان را عيب مىكنى و آنها را بتوحيد ميخوانى- ترا مىبينند، ترا مسخره كرده، مىگويند: اين است كه خدايانتان را عيب مىكند و مىگويد: اجسام بيجان و بىسود و زيانى هستند.
وَ هُمْ بِذِكْرِ الرَّحْمنِ هُمْ كافِرُونَ: اينها منكر توحيد و بقولى منكر كتاب آسمانى هستند.
راستى جاى تعجب است كه اين مردم خداى منعم قادر و خالق رازق را انكار مىكنند و به چيزهايى روى مىآورند كه نفع و ضررى ندارند. پس خود آنها به- استهزا سزاوارترند.
خُلِقَ الْإِنْسانُ مِنْ عَجَلٍ: در باره اين جمله دو قول است:
1- مقصود اين است كه آدم (ع) به شتاب آفريده شده است زيرا او آخرين مخلوقى است كه ظهر روز جمعه آخر سال، با سرعت و عجله پيش از آنكه خورشيد غروب شود، آفريده شد. يا اينكه او بر خلاف انسانهاى ديگر به سرعت آفريده شد، نه از نطفه و علقه و مضغه.بلكه خدا او را يكباره ايجاد كرد. پس خلقت آدم، آيت عجيبى است كه خداوند به آن تنبيه مىكند. يا اينكه چون آدم آفريده شد و روح باكثر بدنش تعلق يافت، برخاست و با سرعت بسوى درختهاى بهشت رفت. اين معنى از امام صادق (ع) روايت شده است.
2- مقصود همه انسانهاست. در باره همين معنى هم مطالبى گفتهاند: 1- يعنى انسان عجول آفريده شده است و در كارها دوست مىدارد عجله كند و هر چه را دوست ميدارد بدنبال آن مىشتابد. عرب نظير اين تعبير را دارد. مثلا در باره كسى كه زياد مىخوابد، مىگويد: از خواب آفريده شده است و براى كسى كه زياد بدى مىكند، مىگويد: از شر آفريده شده است. خنساء در وصف گاو مىگويد: «فانما هى اقبال و ادبار» اين گاو، اقبال است و ادبار.
2- الفاظ تغيير مكان دادهاند. يعنى: عجله از انسان آفريده شده است. اما اين معنى ضعيف و مستلزم تأويل است.
3- عجل خاك است. شاعر مىگويد:
| و النبع ينبت بين الصخر ضاحية | و النخل تنبت بين الماء و العجل |
چشمه از ميان سنگها مىرويد و نخل از ميان آب و خاك (عجله) مىرويد.
طبق اين معنى، آيه بمنزله: «وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسانِ مِنْ طِينٍ» (سجده 7).
4- يعنى آفرينش انسان در امرى است كه نيازى به زمان ندارد. چنان كه مىفرمايد: «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» (يس 82) امر خدا اين است كه چون چيزى اراده كند، به او گويد: باش و باشد.
سَأُرِيكُمْ آياتِي: بزودى آياتى كه دلالت بر توحيد و راستگويى پيامبر دارد به شما نشان ميدهم.
فَلا تَسْتَعْجِلُونِ: در فرا رسيدن عذاب عجله نكنيد كه زمانى بفرا رسيدن آن نمانده است.
ابن عباس گويد: مقصود نضر بن حرث است كه گفت: «اللَّهُمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ …» (انفال 32) خدايا اگر اين (خلافت على ع) حق است، سنگ بر ما ببار.
منظور از «سَأُرِيكُمْ آياتِي …» جنگ بدر است.
وَ يَقُولُونَ مَتى هذَا الْوَعْدُ: مشركين به مسلمين مىگويند: اين قيامت كه شما وعده آن را ميدهيد، كى است؟
إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ: پس اگر راست مىگوييد، قيامت كى فرا مىرسد؟
لَوْ يَعْلَمُ الَّذِينَ كَفَرُوا حِينَ لا يَكُفُّونَ عَنْ وُجُوهِهِمُ النَّارَ وَ لا عَنْ ظُهُورِهِمْ وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ: اگر مىشناختند زمانى را كه نميتوانند عذاب جهنم- كه آنها را احاطه كرده- از صورت و پشت خود دور گردانند و هيچكس آنها را يارى نميكند، صدق وعده را قبول ميكردند و عجله نميكردند و نميگفتند: كى فرا مىرسد؟
بَلْ تَأْتِيهِمْ بَغْتَةً فَتَبْهَتُهُمْ: بلكه قيامت ناگهان آنها را درمىيابد و دچار حيرت مىشوند.
فَلا يَسْتَطِيعُونَ رَدَّها وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ: ديگر قادر بدفع آن نيستند و لحظهاى هم براى توبه يا معذرت به آنها مهلت داده نميشود.
[سوره الأنبياء (21): آيات 41 تا 45]
وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِكَ فَحاقَ بِالَّذِينَ سَخِرُوا مِنْهُمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ (41)
قُلْ مَنْ يَكْلَؤُكُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ مِنَ الرَّحْمنِ بَلْ هُمْ عَنْ ذِكْرِ رَبِّهِمْ مُعْرِضُونَ (42)
أَمْ لَهُمْ آلِهَةٌ تَمْنَعُهُمْ مِنْ دُونِنا لا يَسْتَطِيعُونَ نَصْرَ أَنْفُسِهِمْ وَ لا هُمْ مِنَّا يُصْحَبُونَ (43)
بَلْ مَتَّعْنا هؤُلاءِ وَ آباءَهُمْ حَتَّى طالَ عَلَيْهِمُ الْعُمُرُ أَ فَلا يَرَوْنَ أَنَّا نَأْتِي الْأَرْضَ نَنْقُصُها مِنْ أَطْرافِها أَ فَهُمُ الْغالِبُونَ (44)
قُلْ إِنَّما أُنْذِرُكُمْ بِالْوَحْيِ وَ لا يَسْمَعُ الصُّمُّ الدُّعاءَ إِذا ما يُنْذَرُونَ (45)
ترجمه:
پيامبران پيش از تو نيز استهزاء مىشدند و نتيجه استهزاء دامنگير استهزاء كنندگان شد. بگو چه كسى شب و روز، شما را از كيفر خدا حفظ مىكند؟ بلكه آنها از ياد خدا رو مىگردانند. آيا آنها را خدايانى است كه آنها را از عذاب ما حفظ مىكنند؟ آن خدايان نميتوانند خود را يارى كنند و نه كفار از عذاب ما پناه داده مىشوند. ما اينها و پدرانشان را در دنيا نعمت بخشيديم تا عمرشان طولانى شد. مگر نمىبينند كه ما داريم اين سرزمين را از اطرافش كم مىكنيم؟ آيا آنها غالبند؟ بگومن شما را بوحى انذار مىكنم و كران در وقتى كه انذار مىشوند، دعوت را نمىشنوند.
قرائت:
يسمع: ابن عامر بضم تاء و كسر ميم و «الصم» را به نصب و ديگران بفتح ياءِ و «الصم» را به رفع خواندهاند. بنا بر اول خطاب به پيامبر است. چنان كه ميفرمايد: «وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُورِ» (فاطر 22)
لغت:
كلائة: حفظ.
فرق ميان «سخريه» و «هزء» اين است كه در اولى تسخير و تذليل است ولى در دومى نه.
اعراب:
أَمْ لَهُمْ آلِهَةٌ: اين «ام» منقطعه است يعنى «بل».
لا يَسْتَطِيعُونَ: جمله مستأنفه و نميتواند حال يا صفت براى «آلهة» باشد.
مقصود:
اكنون بمنظور تسليت به پيامبر خويش مىفرمايد:
وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِكَ فَحاقَ بِالَّذِينَ سَخِرُوا مِنْهُمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ: همانطورى كه اينها ترا استهزاء ميكنند، گذشتگان نيز پيامبران پيش از ترا استهزاء كردند و سرانجام وبال و نتيجه استهزايشان دامنگير خودشان شد.
قُلْ مَنْ يَكْلَؤُكُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ مِنَ الرَّحْمنِ: به اينها بگو: چه كسى مىتواند شما را در ظرف شب و روز از عذاب خداوند رحمان حفظ كند؟ اين استفهام بمعناى نفى است. يعنى هيچكس نميتواند شما را از عذاب خدا حفظ كند.
بَلْ هُمْ عَنْ ذِكْرِ رَبِّهِمْ مُعْرِضُونَ: بلكه آنها از كتاب خدا رو مىگردانند و به- آن ايمان نميآورند و در باره آن نميانديشند.
برخى گويند: يعنى آنها التفاتى بدلائل و براهين نشان نميدهند.
سپس بمنظور توبيخ ايشان ميفرمايد:
أَمْ لَهُمْ آلِهَةٌ تَمْنَعُهُمْ مِنْ دُونِنا: آيا آنها خدايانى جز ما دارند كه عذاب و كيفر را از آنها منع كند؟ در اينجا كلام پايان مىيابد. سپس بوصف خدايان ايشان پرداخته، مىفرمايد:
لا يَسْتَطِيعُونَ نَصْرَ أَنْفُسِهِمْ: اين خدايان خويشتن را نميتوانند يارى كنند، پس چگونه آنها را يارى كنند؟
برخى گفتهاند: يعنى كفار نميتوانند خود را يارى كنند و نميتوانند بلاها و گرفتاريها را از خود دور گردانند.
وَ لا هُمْ مِنَّا يُصْحَبُونَ: و كفار نيز پناهگاهى ندارند كه از عذاب ما به آن پناه ببرند.
بَلْ مَتَّعْنا هؤُلاءِ وَ آباءَهُمْ: ما اينها و پدرانشان را در دنيا نعمت داديم و آنها را گرفتار كيفر نكرديم.
حَتَّى طالَ عَلَيْهِمُ الْعُمُرُ: تا عمر آنها طولانى شد و طول عمر و نعمت دنيا چنان آنها را دچار غرور كرد كه كردند آنچه كردند.
أَ فَلا يَرَوْنَ أَنَّا نَأْتِي الْأَرْضَ نَنْقُصُها مِنْ أَطْرافِها: آيا نميدانند كه بر حسب امر ما كه بر زمين نازل مىشود، زمين بواسطه خرابى و مرگ مردم دچار نقصان ميگردد؟ برخى گفتهاند: مرگ دانشمندان زمين را دچار نقصان ميكند.
اين مطلب از امام صادق (ع) نيز روايت شده است. فرمود: نقصان زمين از دست رفتن عالم است. برخى گويند: مراد از نقصان زمين فتح منطقههاى مختلف بوسيله پيامبر بزرگ اسلام و ياران اوست كه بتدريج از منطقههاى نفوذ و سرزمينهاى بيدينان كم و كسرى مىشود تا بكلى از بين بروند.
أَ فَهُمُ الْغالِبُونَ: آيا اينها غالبند يا ما؟ يعنى اينها غالب نيستند. ما غالبيم.
قُلْ إِنَّما أُنْذِرُكُمْ بِالْوَحْيِ: بگو شما را بوسيله آنچه خدا بمن وحى كرده از عذاب مىترسانم.
وَ لا يَسْمَعُ الصُّمُّ الدُّعاءَ إِذا ما يُنْذَرُونَ: كران هنگامى كه انذار شوند،دعوت را نميشنوند. ايشان را بكرانى كه صدا را نميشنوند تشبيه كرده است. زيرا بواسطه استفاده نبردن از قوه شنوايى بمنزله كرانند. مقصود اين است كه براى شنيدن قرآن و توجه به آيات آن اشتياقى نشان نميدهند. پس مثل كرها هستند.
نظم:
أَمْ لَهُمْ آلِهَةٌ: متصل است به «وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ الْخُلْدَ» يعنى «أ فهم الخالدون ام لهم آلهة …» برخى گويند: متصل است به «مَنْ يَكْلَؤُكُمْ» يعنى «ام لهم آلهة تكلؤهم».
وجه اتصال «إِنَّما أُنْذِرُكُمْ بِالْوَحْيِ» به ما قبل اين است كه قبلا فرمود: «قُلْ مَنْ يَكْلَؤُكُمْ» و اكنون ميخواهد بگويد: اگر فكر كنند ميدانند كه هيچ قدرتى نميتواند آنها را از كيفر الهى حفظ كند و در انذارهاى قرآنى بزرگترين آيات و حجج است.
برخى گفتهاند: متصل است به آياتى كه در باره پند گرفتن از سرگذشت گذشتگان بود.
يعنى همه پندها و اندرزها از وحى است.
[سوره الأنبياء (21): آيات 46 تا 50]
وَ لَئِنْ مَسَّتْهُمْ نَفْحَةٌ مِنْ عَذابِ رَبِّكَ لَيَقُولُنَّ يا وَيْلَنا إِنَّا كُنَّا ظالِمِينَ (46)
وَ نَضَعُ الْمَوازِينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيامَةِ فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئاً وَ إِنْ كانَ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَيْنا بِها وَ كَفى بِنا حاسِبِينَ (47)
وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسى وَ هارُونَ الْفُرْقانَ وَ ضِياءً وَ ذِكْراً لِلْمُتَّقِينَ (48)
الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ وَ هُمْ مِنَ السَّاعَةِ مُشْفِقُونَ (49)
وَ هذا ذِكْرٌ مُبارَكٌ أَنْزَلْناهُ أَ فَأَنْتُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ (50)
ترجمه:
اگر كمى از عذاب خدايت آنها را مس كند، گويند: واى كه ظالم بودهايم! براى روز قيامت ميزانهاى عدل را مىنهيم. هيچ ظلمى به كسى نميشود. اگر به اندازه دانهاى از خردل باشد، مىآوريم و حساب ما كافى است. بموسى و هارون فرقان و روشنى و ذكر براى پرهيز كاران داديم. آنها كه در نهان از خداى خود مىترسند و از قيامت بيمناكند. اين است ذكرى مبارك كه نازل كردهايم. آيا شما منكريد؟
قرائت:
مثقال: ابو جعفر و نافع به رفع (همچنين در سوره لقمان) و ديگران به نصب خواندهاند. نصب بنا بر اين است كه خبر «كان» باشد به تقدير «و ان كان الظلامة مثقال» و اين بهتر است.
اتينا بها: بعضى بمد و بعضى بقصر خواندهاند.
لغت:
نفحه: واقعه كوچك.
قسط: عدل. اين مصدر به معناى «ذوات القسط» است.
اعراب:
شيئا: مفعول ثانى «تظلم» يا مفعول مطلق به معنى «ظلما».
مثقال: اگر رفع دهيم فاعل «كان» تامه و اگر نصب دهيم خبر «كان» ناقصه است.
حاسبين: تميز يا حال. دخول باء بر سر «بنا» بخاطر اين است كه خبر به معنى امر است. يعنى «اكتفوا بنا …» الَّذِينَ يَخْشَوْنَ: در محل جر و صفت «المتقين» يا در محل رفع.
بالغيب: حال.
مقصود:
چون قبلا در باره عذاب سخن گفته، اينك بدنبال آن ميفرمايد:
وَ لَئِنْ مَسَّتْهُمْ نَفْحَةٌ مِنْ عَذابِ رَبِّكَ لَيَقُولُنَّ يا وَيْلَنا إِنَّا كُنَّا ظالِمِينَ:
اگر اندكى از عذاب پروردگارت به ايشان رسد، مىگويند: واى بر ما كه ظالم بودهايم.
وَ نَضَعُ الْمَوازِينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيامَةِ: روز قيامت ميزانهايى كه از روى عدالت و دادگرى هستند، و هيچ ظلمى در آنها نيست، مىنهيم و هر كسى را به اندازه استحقاقش جزا ميدهيم. نه نيكو كار كمتر از استحقاقش پاداش ميگيرد و نه بدكار بيشتر از استحقاقش كيفر مىبيند. در باره ميزان در سوره اعراف گفتگو كردهايم (آيه 85).
فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئاً: از نيكى نيكان چيزى كم و به بدى بدان چيزى افزوده نميشود.
وَ إِنْ كانَ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَيْنا بِها وَ كَفى بِنا حاسِبِينَ: اگر عملى به اندازه دانه خردلى باشد، براى مجازات حاضر مىكنيم و كافى است كه ما بهمه چيز عالم و حساب كننده همه چيزهاييم. بديهى است كه حسابگر بايد عالم و حافظ باشد.
وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسى وَ هارُونَ الْفُرْقانَ: بموسى و هارون تورات داديم كه ميان حق و باطل فرق مىگذاشت و حق موسى را از باطل فرعون جدا كرد. برخى گويند:فرقان شكافتن درياست.
وَ ضِياءً وَ ذِكْراً لِلْمُتَّقِينَ: تورات راه را روشن ميكرد و وسيله هدايت گم- گشتگان بود و مردم پرهيزكار از مطالب آن اندرز مىگرفتند.
سپس در وصف متقين ميفرمايد:
الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ: آنها در حال خلوت و تنهايى و در خلوتخانه دل، بدون ريا از خدا بيمناكند.
وَ هُمْ مِنَ السَّاعَةِ مُشْفِقُونَ: و از روز قيامت و خطرات آن مىترسند.
وَ هذا ذِكْرٌ مُبارَكٌ أَنْزَلْناهُ: ما اين ذكر مبارك را كه تا روز قيامت نفع مىبخشد، نازل كرديم.
برخى گويند: قرآن را مبارك ناميده است زيرا فوائد معنوى آن بسيار و پندها و اندرزهاى آن فراوان است. چون قبلا تورات را وصف كرده بود، در اينجا قرآن را وصف كرد.
أَ فَأَنْتُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ: براى توبيخ است. يعنى چرا چنين اعجاز بزرگى را منكريد؟
نظم:
وجه اتصال قصه موسى و هارون بما قبل اين است كه قبلا وحى را شرح داده بود. بدنبال آن بيان كرد كه نزول قرآن بر پيامبر اسلام چيز تازهاى نيست. بر موسى و هارون هم تورات نازل شد.
برخى گويند: متصل است به «لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِكَ» يعنى همانطورى كه ترا استهزاء كردند، با اينكه كتاب بر تو نازل شده است، موسى و هارون را هم استهزا كردند، با اينكه بر آنها نيز كتاب نازل شده بود.
[سوره الأنبياء (21): آيات 51 تا 60]
وَ لَقَدْ آتَيْنا إِبْراهِيمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ وَ كُنَّا بِهِ عالِمِينَ (51)
إِذْ قالَ لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ ما هذِهِ التَّماثِيلُ الَّتِي أَنْتُمْ لَها عاكِفُونَ (52)
قالُوا وَجَدْنا آباءَنا لَها عابِدِينَ (53)
قالَ لَقَدْ كُنْتُمْ أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ (54)
قالُوا أَ جِئْتَنا بِالْحَقِّ أَمْ أَنْتَ مِنَ اللاَّعِبِينَ (55)
قالَ بَلْ رَبُّكُمْ رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الَّذِي فَطَرَهُنَّ وَ أَنَا عَلى ذلِكُمْ مِنَ الشَّاهِدِينَ (56)
وَ تَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنامَكُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِينَ (57)
فَجَعَلَهُمْ جُذاذاً إِلاَّ كَبِيراً لَهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَيْهِ يَرْجِعُونَ (58)
قالُوا مَنْ فَعَلَ هذا بِآلِهَتِنا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِينَ (59)
قالُوا سَمِعْنا فَتًى يَذْكُرُهُمْ يُقالُ لَهُ إِبْراهِيمُ (60)
ترجمه:
ما رشد ابراهيم را از آن پيش عطا كرديم و به او عالم بوديم. آن گاه كه به پدر و قوم خود گفت: اين چه تمثالهايى است كه در برابر آنها كرنش ميكنيد؟ گفتند: پدرانمان را يافتيم كه آنها را عبادت ميكردند. گفت: شما و پدرانتان در گمراهى آشكار بودهايد، گفتند: به حق آمدهاى ما را يا از بازيگرانى؟ گفت: بلكه خداى شما خداى آسمانها و زمين است كه آنها را آفريد و من بر آن گواهم. بخدا بتهاى شما را بعد از آنكه رفتيد مىشكنم. پس بتها را قطعه قطعه كرد. مگر بزرگ بتها را شايد به او رجوع كنند. گفتند: كه اين را بخدايان ما كرد؟ او از ستمكاران است. گفتند ما شنيديم كه جوانى آنها را ياد ميكرد و به او ابراهيم گفته مىشد.
قرائت:
جذاذا: كسايى بكسر جيم و ديگران بضم خواندهاند. ابو حاتم گويد: در اين كلمه سه وجه جايز است و اجود آن ضم است.
مقصود:
بدنبال داستان موسى و هارون بذكر ابراهيم پرداخته، مىفرمايد:
وَ لَقَدْ آتَيْنا إِبْراهِيمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ: پيش از موسى و بقولى پيش از محمد (ص) و بقولى پيش از رسيدن به سن بلوغ، ابراهيم را رشد داديم. يعنى دليل خدا شناسى و توحيد كه راه رشد هستند باو عطا كرديم.
وَ كُنَّا بِهِ عالِمِينَ: ميدانستيم كه او براى رشد و نبوت شايستگى دارد.
إِذْ قالَ لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ ما هذِهِ التَّماثِيلُ الَّتِي أَنْتُمْ لَها عاكِفُونَ: ابراهيم به آزر و قومش گفت: اين تمثالها چيست كه آنها را پرستش ميكنيد؟ تمثال يعنى:
چيز مصنوعى كه شبيه يكى از مخلوقات است. برخى گويند: بتها مجسمه علماى گذشته بودند و برخى گويند: مجسمه اجسام علوى بودند.
عياشى باسناد خود از اصبغ بن نباته نقل كرده است كه على (ع) بر قومى كه بازى شطرنج ميكردند، گذشت. فرمود: «ما هذِهِ التَّماثِيلُ الَّتِي أَنْتُمْ لَها عاكِفُونَ؟ شمامعصيت كرديد خدا و رسولش را!» قالُوا وَجَدْنا آباءَنا لَها عابِدِينَ: گفتند: پدران ما اينها را پرستيدهاند.
ما هم روش نياكان خود را دنبال كردهايم. چون دليلى نداشتند، گفتند: تقليد از نياكان كردهايم.
قالَ لَقَدْ كُنْتُمْ أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ: ابراهيم آنها را از اينكه تقليد نياكان كردهاند، مذمت كرده، گفت: خود و پدرانتان گرفتار گمراهى هستيد.
قالُوا أَ جِئْتَنا بِالْحَقِّ أَمْ أَنْتَ مِنَ اللَّاعِبِينَ: آيا در اين گفتار خود را محق ميدانى، يا اينكه بازى و مزاح مىكنى؟
اين سؤال را از اين جهت كردند كه انكار بت پرستى را بعيد مىشمردند. زيرا به بت پرستى خو گرفته بودند.
قالَ بَلْ رَبُّكُمْ رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الَّذِي فَطَرَهُنَ: ابراهيم گفت: بلكه خداى شما خداى آسمانها و زمين و آفريدگار آنهاست. يعنى خدا را بايد از روى آثارش شناخت.
وَ أَنَا عَلى ذلِكُمْ مِنَ الشَّاهِدِينَ: شاهد، راهنماست. ابراهيم خود را شاهد معرفى مىكند. زيرا مردم را راهنمايى مىكند و بشهادت و مشاهده خود اطمينان دارد.
وَ تَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنامَكُمْ: سوگند بخدا، در باره بتهاى شما تدبيرى خواهم كرد كه براى شما ناگوار است. گويند: اين كلمه را در خفا گفت. فقط يكى از آنها شنيده بود كه بعداً فاش كرد.
بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِينَ: اين تدبير را هنگامى بكار مىبرم كه شما از شهر برويد.
گويند: هر سال يك روز عيد داشتند كه از شهر خارج مىشدند و در بازگشت بر بتها وارد مىشدند و آنها را سجده ميكردند. به ابراهيم گفتند: با ما نمىآيى؟
ابراهيم با آنها رفت ولى بين راه اظهار پا درد كرد و بازگشت.
فَجَعَلَهُمْ جُذذاً إِلَّا كَبِيراً لَهُمْ: بتها را قطعه قطعه كرد، بجز بت بزرگ را كه بحال خود گذاشت. اين بت از لحاظ ساختمان بزرگتر بود يا از لحاظ احترام. گويند:
با تيشهاى كه در دست داشت، يكا يك آنها را شكست. همين كه به بت بزرگ رسيد، تيشه را بر گردنش نهاد و خارج شد.
لَعَلَّهُمْ إِلَيْهِ يَرْجِعُونَ: شايد آنها بسوى بت بزرگ برگردند و از او بپرسند و او جواب ندهد و آنها به جهل خداى خويش پى برند.
قالُوا مَنْ فَعَلَ هذا بِآلِهَتِنا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِينَ: همين كه برگشتند و بتها را شكسته ديدند، گفتند: هر كس با خدايان ما چنين كرده، بخود ظلم كرده است.
زيرا كشته خواهد شد. يا اينكه: پرسيدند: كه اين كار را با خدايان ما كرده؟ او ظالم است. زيرا كار نابجايى كرده است.
قالُوا سَمِعْنا فَتًى يَذْكُرُهُمْ يُقالُ لَهُ إِبْراهِيمُ: يكى از آنها كه از نقشه ابراهيم مطلع شده و تهديد ابراهيم را درباره بتها شنيده بود، آنچه از ابراهيم شنيده بود باطلاع آنها رسانيد و آنها گفتند: ما مىشنيديم كه جوانى از بتها بد گويى ميكند و مىگويد: اينها سود و زيانى ندارند، نمىبينند و نمىشنوند.
[سوره الأنبياء (21): آيات 61 تا 70]
قالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلى أَعْيُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ (61)
قالُوا أَ أَنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلِهَتِنا يا إِبْراهِيمُ (62)
قالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ كانُوا يَنْطِقُونَ (63)
فَرَجَعُوا إِلى أَنْفُسِهِمْ فَقالُوا إِنَّكُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ (64)
ثُمَّ نُكِسُوا عَلى رُؤُسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ يَنْطِقُونَ (65)
قالَ أَ فَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَنْفَعُكُمْ شَيْئاً وَ لا يَضُرُّكُمْ (66)
أُفٍّ لَكُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ (67)
قالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ (68)
قُلْنا يا نارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً عَلى إِبْراهِيمَ (69)
وَ أَرادُوا بِهِ كَيْداً فَجَعَلْناهُمُ الْأَخْسَرِينَ (70)
ترجمه:
گفتند: او را پيش مردم بياوريد شايد شهادت دهند. گفتند: تو با خدايان اين كار را كردى، اى ابراهيم؟ گفت: اين بت كه بزرگ آنهاست كرده. از آنها بپرسيد، اگر حرف مىزنند. آنها بخود آمده، گفتند: شما ستمكارانيد. سپس سر بزير انداخته، گفتند: تو ميدانى كه اينان سخن نميگويند. گفت: آيا جز خدا خدايانى پرستش ميكنيد كه هيچ سود و زيانى به شما نميرسانند. اف بر شما و بر آنچه جز خدا مىپرستيد. آيا تعقل نميكنيد؟ گفتند: او را بسوزانيد و خدايانتان را يارى كنيد، اگر كننده كارى هستيد. گفتيم: اى آتش، بر ابراهيم سرد و سالم باش. ميخواستند در باره او نيرنگى كنند و ما آنها را از زيانكارترين مردم ساختيم.
لغت:
نكس: چيزى را وارونه كردن.
اعراب:
عَلى أَعْيُنِ النَّاسِ: حال.
كَبِيرُهُمْ هذا ممكن است مبتدا و خبر باشد و ممكن است «كبيرهم» فاعل براى «فعله» و «هذا» صفت آن.
إِنْ كانُوا يَنْطِقُونَ: جواب شرط محذوف است.
مقصود:
اكنون بنقل آنچه ميان ابراهيم و قومش در باره بتها واقع شده، پرداخته، مىفرمايد:
قالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلى أَعْيُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ: قوم ابراهيم گفتند: او را پيش مردم بياوريد تا او را ببينند شايد در باره آنچه گفته است شهادت دهند و جرم او به ثبوت رسد. گويند: نميخواستند بدون دليل ابراهيم را بگيرند. برخى گويند:
يعنى مردم كيفر او را مشاهده كنند.
قالُوا أَ أَنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلِهَتِنا يا إِبْراهِيمُ: هنگامى كه ابراهيم را آوردند، از او پرسيدند: تو اى ابراهيم، با خدايان ما اين رفتار كردى؟ ابراهيم در مقام پاسخ بر آمده، قالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ كانُوا يَنْطِقُونَ: گفت: بزرگ آنها اين كار را كرده، از آنها بپرسيد اگر سخن ميگويند.
در باره اين جمله، چند وجه است: 1- اين مطلب دروغ نيست، زيرا ميگويد:بزرگ آنها اينكار را كرده، از آنها بپرسيد، اگر حرف مىزنند. پس كردن اينكار به حرف زدن آنها معلق شد است. مثل اينكه گفته شود: فلانى در گفتارش راستگوست، اگر آسمان بالاى سر ما نباشد.
2- ظاهر اين قول، خبر است اما خبر نيست. بلكه الزام است مثل اينكه مىگويد: بتها منكر نيستند كه بزرگشان اينكار را كرده.
الزام گاهى بلفظ سؤال و گاهى بلفظ امر و گاهى بلفظ خبر است و بمناسبت مقام بايد ديد كدام بليغتر است. وجه الزام اين است كه بزعم شما اينها خدايند و اگر خدايند، بزرگشان اينكار را كرده، زيرا غير خدا قادر بر شكستن خدايان نيست.
3- تقدير جمله «فعله من فعله» است. يعنى هر كه شكسته شكسته. اين بزرگ آنهاست. از آنها بپرسيد اگر …
اما اينكه گفتهاند: ابراهيم اين نسبت را به بت بزرگ داد و سه بار دروغ گفت:
1- آنجا كه گفت: بيمارم. 2- همين جا كه گفت: بت بزرگ كرده است. 3- آنجا كه شاه مصر ميخواست زنش را بگيرد و او زن خود را خواهر معرفى كرد، قابل قبول نيست. زيرا دلايل عقلى غير قابل تأويل، دلالت دارند بر اينكه پيامبران دروغ نميگويند. اگر چه قصدشان فريب و ضرر نباشد. چنان كه جايز نيست در اخبار مردم را گمراه كنند يا تقيه كنند. زيرا اينها سبب مىشود كه مطالب و اعمال آنها ايجاد شك و ترديد كند و بنا بر اين ممكن است ابراهيم در مقام معارضه و بحكم ضرورت، در اين موارد خلاف واقع گفته باشد و الا از پيامبر گرامى اسلام است كه: «لا يصلح الكذب فى جد و لا هزل»
دروغ نه بصورت جدى خوب است و نه بصورت شوخى. درتفسير: «إِنِّي سَقِيمٌ» (صافات 89) گفتهاند: يعنى من بزودى بيمار مىشوم. زيرا چون در ستارگان نگريست، دانست كه در يك زمان معين گرفتار تب خواهد شد. برخى گفتهاند: يعنى من بنظر شما بخاطر دعوتم بيمارم. در جاى خود در اينباره سخن خواهيم گفت.
و اما اينكه همسرش ساره را خواهر معرفى كرد، منظور خواهر دينى است.
قرآن مىگويد: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ» (حجرات 10) مؤمنين با يكديگر رابطه اخوت دارند.
بهر صورت، دروغ گفتن بهيچ وجهى پسنديده نيست (و در مورد ابراهيم بايد گفت چون ناچار بود و ميخواست معارضه كند، مطلب را بنحوى ادا كرد كه دروغ نگفته باشد. و لو اينكه آنها خلاف مقصود ابراهيم را فهميده باشند. وانگهى اين نحو سخن گفتن براى كسى كه در مقام معارضه است و ميخواهد طرف را الزام به حق كند. حمل بر دروغگويى نميشود).
فَرَجَعُوا إِلى أَنْفُسِهِمْ فَقالُوا إِنَّكُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ: آنها بيكديگر توجه كرده، گفتند: شما ستمكاريد. زيرا چيزهايى پرستيدهايد كه نميتوانند از خويش دفاع كنند. و حرف او صحيح است.
برخى گويند: يعنى به عقل خويش مراجعه كردند و بانديشه فرو رفتند و بصدق گفتار ابراهيم پى بردند و از جوابش عاجز ماندند. از اينرو خداوند سخن حق را بر زبانشان جارى كرده، گفتند: شما در سؤال از اين مرد ستمكاريد. خدايان حاضرند، از خودشان بپرسيد.
ثُمَّ نُكِسُوا عَلى رُؤُسِهِمْ: سپس سر بزير انداختند. زيرا متحير شدند و دانستند كه خدايان سخن نميگويند و خود به خطاى خود اعتراف كرده، گفتند:
لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ يَنْطِقُونَ: تو ميدانى كه اينها سخن نميگويند. چگونه از آنها سؤال كنيم.
قالَ أَ فَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَنْفَعُكُمْ شَيْئاً وَ لا يَضُرُّكُمْ: ابراهيم بدنبال اعتراف ايشان گفت: آيا بتهايى پرستش مىكنيد كه براى شما هيچ سود و زيانى ندارند.
اينها اگر قادر بودند بشما سود و زيان برسانند، مىتوانستند ضرر را از خود دور سازند. وانگهى هر كس قادر بر سود و زيان رساندن باشد، شايسته پرستش نيست.
تنها كسى شايسته پرستش است كه بر اصول نعمتها يعنى حيات و شهوت و قدرت و كمال عقل و ثواب و عقاب قادر باشد. سپس بمنظور زشت شمردن كردار ايشان ميفرمايد:
أُفٍّ لَكُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ: اف بر شما و بر آنچه جز خدا پرستش مىكنيد.
زجاج گويد: يعنى كارهاى شما منقطع و بىفايده باد. در باره تفسير و اختلاف قرائت كلمه «اف» در سوره بنى اسرائيل سخن گفتهايم (آيه 23).
أَ فَلا تَعْقِلُونَ: چرا در باره اين بتهاى بيجان و غير لايق پرستش فكر نميكنيد؟
قالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ: هنگامى كه اين اعتراض تند را از ابراهيم شنيدند، گفتند: ابراهيم را به آتش بسوزانيد و خدايانتان را تعظيم و يارى كنيد، اگر اهل يارى و كمك هستيد.
گويند: مردى كه پيشنهاد سوزاندن ابراهيم كرد، يكى از كردهاى ايران بود كه بكيفر كردارش زمين او را بلعيد.
برخى گويند: گوينده اين سخن نمرود بود.
بدنبال اين پيشنهاد، مردم به جمع آورى هيزم پرداختند. اگر كسى بيمار مىشد، به بازماندگان خود وصيت مىكرد كه در كار جمع آورى هيزم كوتاهى نكنند و قسمتى از تركه خود را براى خريدارى هيزم وصيت مىكرد. زنهايى بودند كه پنبه- ريسى ميكردند و از اجرت آن براى سوختن ابراهيم و رضاى خدايان! هيزم مىخريدند. سرانجام هيزم بسيارى فراهم شد و آتش شعلهور گرديد.
اما هر چه فكر ميكردند كه ابراهيم را چگونه در آتش بيفكنند، پى نمى- بردند. تا اينكه شيطان آمد و آنها را به منجنيق آشنا كرد. براى نخستين بار منجنيق ساخته شد و ابراهيم بوسيله آن به آتش افكنده شد.
قُلْنا يا نارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً عَلى إِبْراهِيمَ: هنگامى كه ابراهيم را به آتش افكندند، گفتيم: اى آتش، بر ابراهيم سرد و سلامت باش و او را نسوزان.
البته آتش جماد است و قابل خطاب نيست. منظور اين است كه: ما آتش را سرد و سلامت ساختيم تا او را آسيب نرساند. مثل: «كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ» (بقره 65) يعنى آنها را بصورت ميمونهايى در آورديم كه دور مىشدند. نه اين كه به آنها امر كرديم كه ميمون باشند.
برخى گفتهاند: ممكن است خداوند همين طور به آتش خطاب كرده باشد.
در سرد بودن آتش وجوهى است: 1- خداوند در آتش بجاى حرارت ايجاد سرما كرد تا ابراهيم اذيت نشود.
2- خداوند ميان آتش و ابراهيم فاصله ايجاد كرد.
3- سوختن بعلل و عواملى حاصل مىشود كه در آتش است. ممكن است خداوند اين علل و عوامل را خنثى كرده باشد. آنچه مسلم است اين است كه خداوند آتش را از سوزاندن ابراهيم منع كرده است. اما كيفيت آن را خودش بهتر ميداند.
ابو العاليه گويد: اگر خداوند كلمه «سلاما» را اضافه نميكرد. سرماى شديد بيش از حرارت ابراهيم را رنج ميداد. اما با اين دستور، سرما به ابراهيم صدمه نزد.
و اگر «على ابراهيم» اضافه نميكرد، سرماى آتش هميشگى بود.
امام صادق (ع) ميفرمايد: هنگامى كه ابراهيم در منجنيق قرار گرفت و خواستند او را به آتش بيفكنند، جبرئيل آمد و گفت: «ابراهيم، السلام عليك و رحمة اللَّه و بركاته. آيا حاجتى دارى؟» گفت: بتو نه! همين كه او را در آتش افكندند، گفت: «يا اللَّه يا واحد يا احد يا صمد يا من لم يلد و لم يولد و لم يكن له كفواً احد»
. طولى نكشيد كه حرارت آتش فرو نشست و با جبرئيل در بوستانى سر سبز كه ويژه خليل خدا بود، بگفتگو پرداختند.
از پيامبر گرامى اسلام روايت شده است كه وقتى نمرود ابراهيم را به آتش افكند، جبرئيل جامه و فرشى از بهشت برايش آورد. جامه را به تنش كرد و فرش را براى او گسترد و با يكديگر بگفتگو نشستند.
كعب گويد: از ابراهيم جز ريسمانى نسوخت.
گويند: در آن وقت ابراهيم 16 ساله بود.
وَ أَرادُوا بِهِ كَيْداً فَجَعَلْناهُمُ الْأَخْسَرِينَ: كفار درباره ابراهيم و در راه هلاك او نيرنگ كردند و ما ايشان را از زيانكارترين مردم ساختيم.
ابن عباس گويد: خداوند بر نمرود و سپاهش مگسهايى مسلط كرد كه گوشت آنها را خوردند و خون آنها را مكيدند و يكى از آنها بدماغ نمرود راه يافت و نابودش كرد. پس آنچه ميخواستند در باره ابراهيم كنند به خودشان رسيد.
ترجمه تفسير مجمع البيان ج16