ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطان علیشاه» سورهى واقعه
سورهى واقعه
همهى آيههاى اين سوره مكّى است، و بعضى گفتهاند: بجز آيهى وَ تَجْعَلُونَ رِزْقَكُمْ أَنَّكُمْ تُكَذِّبُونَ و بعضى گفته اند: به جز قول خدا: ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ و قول خدا: أَ فَبِهذَا الْحَدِيثِ أَنْتُمْ مُدْهِنُونَ كه در سفر به مدينه نازل شده است.
آيات 94- 1
[سوره الواقعة (56): آيات 1 تا 96]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
إِذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُ (1) لَيْسَ لِوَقْعَتِها كاذِبَةٌ (2) خافِضَةٌ رافِعَةٌ (3) إِذا رُجَّتِ الْأَرْضُ رَجًّا (4)
وَ بُسَّتِ الْجِبالُ بَسًّا (5) فَكانَتْ هَباءً مُنْبَثًّا (6) وَ كُنْتُمْ أَزْواجاً ثَلاثَةً (7) فَأَصْحابُ الْمَيْمَنَةِ ما أَصْحابُ الْمَيْمَنَةِ (8) وَ أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ ما أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ (9)
وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ (10) أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ (11) فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ (12) ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ (13) وَ قَلِيلٌ مِنَ الْآخِرِينَ (14)
عَلى سُرُرٍ مَوْضُونَةٍ (15) مُتَّكِئِينَ عَلَيْها مُتَقابِلِينَ (16) يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ (17) بِأَكْوابٍ وَ أَبارِيقَ وَ كَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ (18) لا يُصَدَّعُونَ عَنْها وَ لا يُنْزِفُونَ (19)
وَ فاكِهَةٍ مِمَّا يَتَخَيَّرُونَ (20) وَ لَحْمِ طَيْرٍ مِمَّا يَشْتَهُونَ (21) وَ حُورٌ عِينٌ (22) كَأَمْثالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَكْنُونِ (23) جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ (24)
لا يَسْمَعُونَ فِيها لَغْواً وَ لا تَأْثِيماً (25) إِلاَّ قِيلاً سَلاماً سَلاماً (26) وَ أَصْحابُ الْيَمِينِ ما أَصْحابُ الْيَمِينِ (27) فِي سِدْرٍ مَخْضُودٍ (28) وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ (29)
وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ (30) وَ ماءٍ مَسْكُوبٍ (31) وَ فاكِهَةٍ كَثِيرَةٍ (32) لا مَقْطُوعَةٍ وَ لا مَمْنُوعَةٍ (33) وَ فُرُشٍ مَرْفُوعَةٍ (34)
إِنَّا أَنْشَأْناهُنَّ إِنْشاءً (35) فَجَعَلْناهُنَّ أَبْكاراً (36) عُرُباً أَتْراباً (37) لِأَصْحابِ الْيَمِينِ (38) ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ (39)
وَ ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرِينَ (40) وَ أَصْحابُ الشِّمالِ ما أَصْحابُ الشِّمالِ (41) فِي سَمُومٍ وَ حَمِيمٍ (42) وَ ظِلٍّ مِنْ يَحْمُومٍ (43) لا بارِدٍ وَ لا كَرِيمٍ (44)
إِنَّهُمْ كانُوا قَبْلَ ذلِكَ مُتْرَفِينَ (45) وَ كانُوا يُصِرُّونَ عَلَى الْحِنْثِ الْعَظِيمِ (46) وَ كانُوا يَقُولُونَ أَ إِذا مِتْنا وَ كُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ (47) أَ وَ آباؤُنَا الْأَوَّلُونَ (48) قُلْ إِنَّ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ (49)
لَمَجْمُوعُونَ إِلى مِيقاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ (50) ثُمَّ إِنَّكُمْ أَيُّهَا الضَّالُّونَ الْمُكَذِّبُونَ (51) لَآكِلُونَ مِنْ شَجَرٍ مِنْ زَقُّومٍ (52) فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ (53) فَشارِبُونَ عَلَيْهِ مِنَ الْحَمِيمِ (54)
فَشارِبُونَ شُرْبَ الْهِيمِ (55) هذا نُزُلُهُمْ يَوْمَ الدِّينِ (56) نَحْنُ خَلَقْناكُمْ فَلَوْ لا تُصَدِّقُونَ (57) أَ فَرَأَيْتُمْ ما تُمْنُونَ (58) أَ أَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخالِقُونَ (59)
نَحْنُ قَدَّرْنا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ وَ ما نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ (60) عَلى أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثالَكُمْ وَ نُنْشِئَكُمْ فِي ما لا تَعْلَمُونَ (61) وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولى فَلَوْ لا تَذَكَّرُونَ (62) أَ فَرَأَيْتُمْ ما تَحْرُثُونَ (63) أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ (64)
لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْناهُ حُطاماً فَظَلْتُمْ تَفَكَّهُونَ (65) إِنَّا لَمُغْرَمُونَ (66) بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ (67) أَ فَرَأَيْتُمُ الْماءَ الَّذِي تَشْرَبُونَ (68) أَ أَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ (69)
لَوْ نَشاءُ جَعَلْناهُ أُجاجاً فَلَوْ لا تَشْكُرُونَ (70) أَ فَرَأَيْتُمُ النَّارَ الَّتِي تُورُونَ (71) أَ أَنْتُمْ أَنْشَأْتُمْ شَجَرَتَها أَمْ نَحْنُ الْمُنْشِؤُنَ (72) نَحْنُ جَعَلْناها تَذْكِرَةً وَ مَتاعاً لِلْمُقْوِينَ (73) فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ (74)
فَلا أُقْسِمُ بِمَواقِعِ النُّجُومِ (75) وَ إِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظِيمٌ (76) إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ (77) فِي كِتابٍ مَكْنُونٍ (78) لا يَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ (79)
تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ (80) أَ فَبِهذَا الْحَدِيثِ أَنْتُمْ مُدْهِنُونَ (81) وَ تَجْعَلُونَ رِزْقَكُمْ أَنَّكُمْ تُكَذِّبُونَ (82) فَلَوْ لا إِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ (83) وَ أَنْتُمْ حِينَئِذٍ تَنْظُرُونَ (84)
وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ وَ لكِنْ لا تُبْصِرُونَ (85) فَلَوْ لا إِنْ كُنْتُمْ غَيْرَ مَدِينِينَ (86) تَرْجِعُونَها إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (87) فَأَمَّا إِنْ كانَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ (88) فَرَوْحٌ وَ رَيْحانٌ وَ جَنَّةُ نَعِيمٍ (89)
وَ أَمَّا إِنْ كانَ مِنْ أَصْحابِ الْيَمِينِ (90) فَسَلامٌ لَكَ مِنْ أَصْحابِ الْيَمِينِ (91) وَ أَمَّا إِنْ كانَ مِنَ الْمُكَذِّبِينَ الضَّالِّينَ (92) فَنُزُلٌ مِنْ حَمِيمٍ (93) وَ تَصْلِيَةُ جَحِيمٍ (94)
إِنَّ هذا لَهُوَ حَقُّ الْيَقِينِ (95) فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ (96)
ترجمه:
(56/ 96- 1)
چون واقعه [ى قيامت] واقع شود.
در وقع آن دروغى نيست.
هم فرودارنده [ى كافران] است و هم فرادارنده [ى مؤمنان].
آنگاه كه زمين به جنبشى سخت جنبانده شود.
و كوهها سخت خرد و ريز شوند.
و غبارى پراكنده گردند.
و شما گروههاى سهگانهاى باشيد.
[يكى] اصحاب يمين، و چه حال دارند اصحاب يمين.
و [ديگرى] اصحاب شمال، و چه حال دارند اصحاب شمال.
و [سومين] سابقان كه پيشتازانند.
اينانند كه مقرّباند.
در بهشتهاى پرنازونعمت.
گروهى بسيار از پيشينيان.
و اندكى از واپسينان.
بر تختهاى گوهرنشان.
رودرروى هم تكيه زدهاند.
جاودانه جوانان برگرد آنان مى گردند.
همراه با كوزهها و ابريقها و جامهايى از شراب خارى.
كه [بهشتيان] از آن سر درد نگيرند و بدمست نشوند.
و ميوههايى از آنچه بر مى گزينند.
و گوشت پرندگان از آنچه خوش دارند.
و حوريان چشم درشت.
كه همانندان مرواريد نهفته اند.
به پاداش كارى كه كرده اند.
در آنجا [سخنان] بيهوده و [گزاف] گناهآلود نشنوند.
نشنوند مگر سخنى كه سلام است و سلام.
و اصحاب يمين، چه حال دارند اصحاب يمين.
در جوار درختان سدر بىخار.
و موزهاى تو بر تو.
و سايهى گسترده.
و آبى ريزان.
و ميوهى بسيار.
كه نه پايانپذير است و نه بازداشته.
و دوشيزگان گرامى.
ما ايشان را به ابداع آفريده ايم.
و دوشيزهشان داشته ايم.
همسر دوست و همسن و سال.
خاص اصحاب يمين.
جماعتى بسيار از پيشينيان.
و جماعتى بسيار از واپسينان.
و اصحاب شمال، چه حال دارند اصحاب شمال.
در ميان آتش باد و آب جوشند.
و سايه اى از دوده.
كه نه خنك است و نه خوش.
ايشان پيش از اين نازپرورده بودند.
و بر گناه بزرگ مداومت مىكردند.
و مى گفتند آيا چون مرديم و خاك و استخوانها [ى پوسيده] شديم، آيا ما از نو برانگيخته [و زنده] خواهيم شد؟.
و همچنين نياكان ما؟.
بگو كه پيشينيان و واپسينان.
براى موعد روزى معيّن گرد آيند.
سپس شمايان اى گمراهان اهل انكار.
خورندگان از درخت زقّوميد.
و شكم انباران از آن.
و بر آن آب جوش آشامندگانيد.
و مانند نوشيدن شتران عطش زده مى آشاميد.
اين پيشكش ايشان در روز جزاست.
ما شما را آفريدهايم، پس چرا تصديق نمى كنيد؟.
آيا انديشيدهايد آنچه [از منى] را كه [در رحمها] مى ريزيد.
آيا شما آن را آفريده ايد يا ما آفريننده ايم.
ما در ميان شما مرگ را مقدّر داشته ايم و ما درمانده نيستيم.
كه همانندان شما را جانشين [شما] گردانيم، و شما را در هيئتى كه نمى دانيد بازآفرينيم.
و به راستى نشأة نخستين را شناختهايد، پس چرا پند نمى گيريد؟
آيا انديشيده ايد در آنچه مى كاريد؟
آيا شما آن را مى رويانيد يا ما روياننده ايم؟
اگر خواهيم آن را خرد و ريز گردانيم و شما حسرت زده شويد.
[و گوييد] ما غرامت ديدگانيم.
بلكه ما بى بهرهگانيم.
آيا انديشيدهايد بىآبى كه مى آشاميد؟
آيا شما آن را از ابر فروفرستادهايد يا ما فروفرستنده ايم؟
اگر خواهيم آن را شور و تلخ گردانيم پس چرا سپاس نمى گزاريد؟
آيا انديشيدهايد به آتشى كه مى افروزيد؟
آيا شما درختش را آفريده ايد يا ما آفريننده ايم؟
ما آن را پندآموزى ساخته ايم و توشهاى براى رهروان.
پس به نام پروردگارت كه بزرگ است، تسبيح گوى.
سوگند مىخورم به منزلگاه هاى ستارگان.
و آن- اگر بدانيد- سوگندى عظيم است.
آن قرآنى كريم است.
در كتابى نهفته.
جز پاكيزگان به آن دسترس ندارند.
فروفرستادهاى از سوى پروردگار جهانيان است.
آيا شما در كار اين سخن سستى مى ورزيد؟
و سپاس روزيتان را چنان كردهايد كه [آن را] انكار مى كنيد.
پس چرا چون جان به گلوگاه رسد.
و شما در آن هنگام نظاره گريد.
و ما به آن [جان شما] از شما نزديكتريم ولى شما به چشم بصيرت نمى نگريد.
پس چرا اگر شما جزا دادنى نيستيد.
اگر راست مىگوييد چرا آن را باز نمى گردانيد؟
سپس آنگاه اگر از مقربان باشد.
رهايش و گشايش است و بهشت پرنازونعمت.
و امّا اگر از اصحاب يمين باشد.
پس [گفته شود] سلام بر تو باد از اصحاب يمين.
و امّا اگر از منكران گمراه باشد.
پيشكش [او] از آب جوشان است.
و ورود به جهنّم.
اين همانا حقّ اليقين است.
پس به نام پروردگارت كه بزرگ است، تسبيح بگوى.
تفسير
[إِذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُ] هنگامى كه آن واقعهى بزرگ قيامت واقع گرديد لفظ «الواقعة» به معناى قيامت است و ناميدن قيامت بدين نام از آن جهت است كه وقوع آن حتمى و محقّق است و ممكن است مقصود از «الواقعة» مرگ باشد كه وقوع آن نيز حتمى است.
[لَيْسَ لِوَقْعَتِها كاذِبَةٌ] وقوع قيامت دروغ نيست (و جاى شك و ريب نيست)، لفظ «ليس» جواب «إذا» نيست، چون در اين صورت لفظ «فاء» لازم مىشد، بنابراين جمله حاليّه است، يا معترضه و جواب سؤال مقدّر است، ممكن است جواب «إذا» باشد و لفظ «فاء» در تقدير گرفته شود.
[خافِضَةٌ رافِعَةٌ] آن روز قومى را به دوزخ خوار كند و گروهى را به جنّت سر بلند گرداند.
اين جمله خبر مبتداى محذوف است به تقدير «فاء» و جواب «إذا» است.
يا «فاء» در تقدير نيست و جمله مستأنف و جواب سؤال مقدّر است.
و اگر اين جمله و ما قبلش جواب «إذا» نباشد جواب محذوف است، يعنى قيامت جماعتى از انس و جنّ را پايين مىآورد و گروهى را بالا مىبرد، يا گروهى از قواى نفس را پائين مىآورد و گروهى را بالا مىبرد.
يا جواب «إذا» قول خدا: فَأَصْحابُ الْمَيْمَنَةِ تا آخر آيه است.
يا جواب «إذا» قول خداى تعالى: [إِذا رُجَّتِ الْأَرْضُ رَجًّا] آنگاه كه زمين سخت به حركت و لرزه در آيد است، كه لفظ «فاء» در تقدير است.
يا «إِذا رُجَّتِ الْأَرْضُ» بدل از «إِذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُ» يا ظرف براى «وقعت» يا «كاذبة» يا «خافضة» يا «رافعة» است.
و لفظ «رجّ» به معناى تحريك و تحرّك و تكان خوردن و حبس است.
[وَ بُسَّتِ الْجِبالُ بَسًّا] و كوههاى سخت متلاشى شود.
لفظ «بسّ» به معناى قاووت و نرم است، و قاووت يا آرد يا كشك سابيدن اگر با روغن يا روغن زيتون مخلوط شوند «بسّ» ناميده مىشوند و بو دادهى از آنها نيز «بسّ» است و از همين قبيل كه گفته مىشود: «البيس للسّويق».
[فَكانَتْ هَباءً مُنْبَثًّا] و مانند ذرّات گرد در هوا پراكنده گردد.
لفظ «هباء» به معناى غبارى است كه در جوّ پراكنده مىشود و در شعاع خورشيد ديده مىشود.
[وَ كُنْتُمْ أَزْواجاً] و شما خلايق بر سه دسته مختلف شويد. يعنى صنفهاى متعدّد.
[ثَلاثَةً[1] فَأَصْحابُ الْمَيْمَنَةِ ما أَصْحابُ الْمَيْمَنَةِ[2]] گروهى داستان اصحاب يمين باشند كه چقدر حالشان نيكوست.
لفظ «ما» استفهاميّه براى تعجّب است و جمله خبر «أَصْحابُ الْمَيْمَنَةِ» به تقدير قول مىباشد.
[وَ أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ ما أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ] و گروهى اصحاب شومى شقاوتند كه چقدر روزگارشان سخت است.
استفهام و تعجّب در جملهى قبلى جهت بزرگ نشان دادن و در جملهى دوّم براى تحقير مىباشد.
[وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ][3] و طايفه سوّم آنان كه در ايمان بر همه پيشى گرفتند.
اين جمله خود مركّب از مبتدا و خبر است و معناى آن اين است:
كسانى كه بر اصحاب يمين سبقت گرفتهاند آنان به سبقت معروف و شناخته شدهاند، يا كسانى كه بر اصحاب يمين سبقت گيرند آنها به صورت مطلق در همهى كمالات سبقت دارند، يا سبقتگيرندگان همان انبيا عليهم السّلام هستند كه معروف به سبقت و سبق مى باشند، يا كسانى كه در فضل و برترى سابقاند اينان سبقتگيرندگان و اصحاب يمين هستند، يا كسانى كه در ايمان سبقتگيرنده هستند اينان بر همه سبقت دارند، مانند قول شاعر كه مىگويد: «من ابو النّجم هستم و شعر شعر من است يا لفظ «السابقون» دوّم تاكيد «السابقون» اوّل است و قول خداى تعالى:
[أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ] آنان به حقيقت مقرّبان درگاهند.
خبر آن يا بدل از آن مىباشد؛ و أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ مبتدا و خبر يا موصوف و صفت است كه در اين صورت وقف بر همان صحيح است، يا وقف بر قول خداى تعالى:
[فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ] آنان در بهشت پرنعمت جاودانى متنعّمند است، چون اين جمله خبر يا خبر بعد از خبر يا حال يا خبر مبتداى محذوف است.
بدان كه بنىآدم چون بالقوّه جامع جميع نمونه هاى موجودات است، و همين معناى عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها مى باشد لذا هر وقت در چيزى فعليّت پيدا كند بر حسب باطن از جنس همان چيز مى شود.
و روى همين اصل است كه گفته شده: انسان بر حسب صورت يك نوع است و بر حسب باطن انواع مختلف است.
و عوالم بر حسب امّهات و اصول سه عالماند:
1- عالم ارواح خبيث.
2- عالم ارواح پاك و طيّب.
3- عالمى كه بين دو عالم واقع است و آن عالم طبيعت است و اين عالمها به منزلهى شخص انسانى است كه در طرف راست او عالم ارواح پاك و طيّب و در شمال او عالم ارواح خبيث قرار دارند، و انسان كه در بين دو عالم واقع است در هيچ يك از دو عالم متمكّن نيست، بلكه بر حالت برزخ بين دو عالم باقى است، هيچ حكمى از احكام دو عالم بر او باز نمى شود.
و آنگاه كه از برزخ بين دو عالم خارج گردد اگر متمكّن در عالم ارواح ناپاك و خبيث شد بر او حكم مىشود كه از آنان است و از اصحاب شمال و اصحاب مشئمه مىباشد، و اگر در ارواح متمكن گشت حكم مىشود كه از آنان است و او از اصحاب يمين و اصحاب ميمنه است.
و آنكس كه در عالم برزخ و وسط باقى است به چيزى بر آنها حكم نمىشود، بلكه او از كسانى است كه اميد امر خدا را دارد و اين حالت اغلب مردم است.
و كسى كه حائز كمالات انسان و بر اصحاب يمين سبقت گرفته كه اينان انبيا و اوليا عليهم السّلام هستند او سابق و سبقت گيرنده است.
و به عبارت ديگر: انسان يا قابل ولايت است يا اعراض از ولايت مىكند، يا نه ولايت قبول مىكند و نه از آن اعراض مىكند.
و اعراض كنندهى از ولايت اگر بر اعراض خويش باقى باشد بر حسب اعراضش بر او حكم مى شود كه او از اصحاب شمال است، و حكم قبولكنندهى ولايت اين است كه او از اصحاب يمين است، و غير اين دو گروه اميد امر خدا را دارند.
و قبولكنندهى ولايت يا در بعضى كمالات فعليّت پيدا كرده كه او سابق و سبقتگيرنده است.
يا چنين فعليّتى پيدا نكرده كه او از اصحاب يمين است.
اين تقسيم كه گفته شد بر حسب زندگى دنيا و نظرهاى قاصر است وگرنه يمين، يا از اصحاب شمال، و در دنيا نيز حال آنان در نظرهاى بالغ و رسا اين چنين است، زيرا كسانى كه عواقب و سر انجامها را مىبينند بر انسان چنين حكم مىكنند كه او يا از اصحاب شمال يا از اصحاب يمين، يا از سابقين است.
پس در نظر كوتاه بينان و قاصرين در دنيا انسان چهار قسم است، ولى در نظر كاملين در دنيا و آخرت انسان سه قسم است در سورهى مائده در تفسير قول خداى تعالى: بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ بيان شمال و يمين گذشت و گفتيم كه دو دست نسبت به خودشان و نسبت به عالم يمين و شمال ناميده مى شوند.
و امّا نسبت به خداى تعالى پس هر دو دست او يمين است.
و از نبى صلّى اللّه عليه و آله هنگامى كه از اين آيه سؤال شد آمده است كه فرمود: جبرئيل به من گفت: اينان علىّ عليه السّلام و شيعيانش مىباشند كه آنها به بهشت سبقت گيرنده هستند به سوى بهشت، و به خدا نزديك هستند به سبب كرامت او.
و از علىّ عليه السّلام آمده است كه فرمود: [وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ] دربارهى من نازل شده است.
از امام باقر عليه السّلام آمده است: ما هستيم السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ و ما هستيم الآخرون.
امام صادق عليه السّلام فرمود: پدرم به گروهى از شيعه فرمود: شما شيعهى خدا هستيد، شما ياران و انصار خدا هستيد، شما سابق و اوّل هستيد و سابق و آخر هستيد، يعنى در دنيا به ولايت ما، و در آخرت به بهشت سبقت مىگيريد.
[ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ] جمع زيادى از آنها از اوّليناند، يعنى اوّل در زمان كه اينان از زمان آدم عليه السّلام تا زمان خاتماند صلّى اللّه عليه و آله، يا از اوّلين در بيعت و قبول ولايت، يا از اوّلين در رتبه كه همين معنا مقصود است، چون مقصود اين است كه بسيارى از سابقين از اوّلين در رتبه بودند و اندكى از آنها كه از آخرين در رتبه بودند بعد از مرگ به سبب تصادم برزخها به مقام اوّلين صعود كردند و لذا دربارهى اصحاب شمال «ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ» نگفت با اينكه جمع زيادى از اصحاب شمال از اوّلين بودند.
بعضى گفته اند: مقصود جمع زيادى از اوّلين از امّت محمّد صلّى اللّه عليه و آله مى باشند.
[وَ قَلِيلٌ مِنَ الْآخِرِينَ][4] و عدّه قليلى از متأخّران [عَلى سُرُرٍ مَوْضُونَةٍ] آنان در بهشت بر سريرهايى از زربفت مرصّع تكيه زنند.
(و ضن الشيء) يعنى آن را تكرار و دو تا كرد و مضاعف نمود، يا آن را بافت.
[مُتَّكِئِينَ عَلَيْها مُتَقابِلِينَ] به آن تختها تكيه مىدهند در حالى كه روبروى هم هستند، كه راحتى در تكيه دادن است، و بهترين نشستنها متقابل و روبروى هم بودن است.
[يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدانٌ] غلامانى بر آنها طواف مى كنند، چه آنها لطيفتر و باصفاتر از ساير خدمتكاران هستند.
[مُخَلَّدُونَ] دائما آنجا هستند و از بهشتها هيچ وقت خارج نمى شوند، يا از آن جهت كه غلامان هستند از غلام بودن خارج نمى شوند، يعنى طول مدّت و مرور زمان حالت آنها را تغيير نمى دهد و مانند فرزندان دنيا هستند كه مرور زمان صفاء و طراوت آنها را عوض كند، يا مقصود غلامان گوشواره دارست، چه لفظ «خلد» به معناى گوشواره نيز آمده است.
[بِأَكْوابٍ وَ أَبارِيقَ] كوزهها و مشربهها لفظ «كوب» با ضمّه كوزهى بى دسته يا بى لوله است.
و لفظ «ابريق» معرّب «آبريز» به معناى كوزهاى است كه داراى دسته و لوله مىباشد.
[وَ كَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ] و جامهاى پر از شراب جارى و روان، لفظ «من معين» وصف «أكواب» و «أباريق» و «كأس» هر سه مى باشد، يا وصف اخير است.
و لفظ «كأس» ظرفى است كه در آن شراب نوشيده مى شود، يا نام ظرف شراب است مادامى كه شراب در آن باشد و لفظ «كأس» مؤنّث و مهموز است و به معناى خود شراب نيز آمده است، ممكن است مقصود در اينجا ظرف و شراب باشد.
[لا يُصَدَّعُونَ عَنْها] از آن جامها شراب سر درد و صداع نمى گيرند همان طور كه از شراب دنيا چنين مى شوند.
[وَ لا يُنْزِفُونَ] لفظ «نزف» بر وزن «عنى» يعنى عقل او رفت، و «نزف البئر» يعنى آب چاه را كشيد.
يا آب چاه خشك شد و لفظ «نزف» لازم و متعدّى است، (نزفت عبرته) يعنى اشك چشم او تمام شد، و لفظ «ينزفون» به صورت معلوم و مجهول خوانده شده.
[وَ فاكِهَةٍ] با ميوه دور آنان طواف مى كنند.
[مِمَّا يَتَخَيَّرُونَ وَ لَحْمِ[5] طَيْرٍ مِمَّا يَشْتَهُونَ] و ميوه خوشى برگزينند و گوشت مرغان هر غذا كه مايل باشند.
[وَ حُورٌ عِينٌ] و لفظ «حور» با جرّ خوانده شده تا عطف بر «أكواب» باشد، و با رفع خوانده شده تا عطف بر «ولدان» باشد و با نصب خوانده شده تا مفعول فعل محذوف باشد.
و در وجه اعراب اين لفظ طبق قرائتهاى سه گانه وجوه ديگرى نيز گفته شده.
[كَأَمْثالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَكْنُونِ] چون درّ و لؤلؤ مكنونند بر آنها مهيّاست.
[جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ] آنچه كه در دار دنيا عمل مىكردند.
[لا يَسْمَعُونَ فِيها لَغْواً وَ لا تَأْثِيماً] در آنجا شنيدن لغو و گناه نيست همان طور كه در دنيا مى شنيدند.
[إِلَّا قِيلًا سَلاماً سَلاماً] هيچ جز سلام و تحيّت و احترام نگويند و نشنوند.
لفظ «سلاما» دوّم تأكيد «سلاما» اوّل است و «سلاما» اوّل مفعول لفظ «قبلا» است.
[وَ أَصْحابُ الْيَمِينِ ما أَصْحابُ الْيَمِينِ][6] اصحاب يمين چه وصف و صفتى دارند؟
[فِي سِدْرٍ مَخْضُودٍ] در سايهى درختان سدر پرميوهى بى خار «خضد الشّجر» يعنى شاخهى درخت را بريد.
[وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ] و درختان پربرگ سايه دار لفظ «طلح» به معناى درخت بزرگ، شكوفه و درخت موز آمده است.
و بعضى گفتهاند: آن درختى است كه داراى سايه اى سرد و مرطوب است، برخى گفتهاند: آن درختى است كه از جهت منظره ازبهترين درختهاست.
و اين دو درخت را بدان جهت ذكر كرد كه آن دو درخت را عرب مى شناسند و نفع و بهرهمندى عرب از آن دو درخت مى باشند.
[وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ] سايه اى كه قطع نمىشود (در سايه بلند درختان).
[وَ ماءٍ مَسْكُوبٍ] آب ريخته شده يعنى آب هميشه جارى.
[وَ فاكِهَةٍ كَثِيرَةٍ] و چون بهشتهاى سابقين داراى شرافت است آنجا فرمود: فاكِهَةٍ مِمَّا يَتَخَيَّرُونَ.
[لا مَقْطُوعَةٍ وَ لا مَمْنُوعَةٍ وَ فُرُشٍ مَرْفُوعَةٍ] فرشهاى بلند، يا بعضى از آنها روى بعضى انداخته شده.
مقصود از فرش زنان مىباشند، يعنى زنان بلند و لذا در دنبالهى آن فرمود:
[إِنَّا أَنْشَأْناهُنَّ إِنْشاءً] زنانى كه به طرز عجيب آفريديم يعنى آنان را به صورت جوانى زيبا و باطراوت در آورديم پس از آنكه پير و بدقيافه شده بودند.
يا مقصود اين است كه ما حور العين را خلق كرديم بدون آنكه حالات مختلفى بر آنها عارض شود، بلكه آنها را به صورت بالغ و باطراوت خلق كرديم.
[فَجَعَلْناهُنَّ أَبْكاراً] هميشه آن زنان را باكره گردانيده ايم.
[عُرُباً] لفظ «عرب» جمع «عروب» به معناى زنى است كه همسرش را دوست داشته باشد، يا عاشق او باشد، يا او را دوست داشته و اين معنا را اظهار نمايد، يا مقصود زنى است كه بسيار نخندد.
[أَتْراباً] و شوهر دوست جوانان همسالان هم لفظ «اتراب» جمع «ترب» با كسره به معناى كسى است كه با تو به دنيا آمده باشد.
[لِأَصْحابِ الْيَمِينِ] و لفظ «يمين» به امير المؤمنين عليه السّلام و اصحاب يمين به شيعهى او تفسير شده و اين بدان جهت است كه او اصل عالم ارواح است.
[ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرِينَ] بسيارى از كسانى كه در رتبه اوّل هستند از اصحاب يمين مىباشند و نيز بسيارى از متأخرين از اصحاب يمين ملحق به اصحاب يمين مىشوند، چه بيشتر كسانى كه در برزخها گرفتار بودند پس از پاك شدن و تطهير در عالم برزخها به اصحاب يمين ملحق مىشوند و بسيارى از كسانى كه داخل جهنّم شدهاند از آنجا خارج و داخل در بهشت مىگردند و ملحق به اصحاب يمين مىشوند، به خلاف سابقين كه ملحقشوندهى به آنها از متأخّرين بسيار اندك است.
و لذا در آنجا نفرمود: «ثلّه» يا «قيل من الأوّلين» و هر آنچه در قول خداى تعالى: ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ قَلِيلٌ مِنَ الْآخِرِينَ گفته شده در اينجا نيز گفته شده است.
[وَ أَصْحابُ الشِّمالِ ما أَصْحابُ الشِّمالِ فِي سَمُومٍ] (و اصحاب شقاوت» كه نامه عملشان به دست چپ است يعنى در گرماى آتش هستند كه در منافذ بدن داخل مىشود.
[وَ حَمِيمٍ] آبى كه به اوج و نهايت درجهى حرارت رسيده باشد.
[وَ ظِلٍّ مِنْ يَحْمُومٍ] دود سياه، يا كوه سياه كه در جهنّم است.
[لا بارِدٍ وَ لا كَرِيمٍ] آنچنان نيست كه نگاه كردن به آن بخش باشد، و شمال به دشمنان آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله تفسير شده و اصحاب آنها اصحاب شمال است.
[إِنَّهُمْ كانُوا قَبْلَ ذلِكَ مُتْرَفِينَ] اين عذاب آنها را بدين سبب است كه از اين پيش (در دنيا) به ناز و نعمت پرداختند.
لفظ «مترفين» يعنى دارندگان نعمت، «أترفته النعمة» يعنى نعمت او را به طغيان كشاند، يا او را داراى نعمت نمود، و «اترف» فلان» يعنى بر بعضى اصرار ورزيد، و «اترفه» يعنى او را به حال خود گذاشت تا هر كارى خواست انجام دهد.
و او را از داشتن نعمت منع نكرد و «مترف» به معنى ستمگر نيز آمده است.
[وَ كانُوا يُصِرُّونَ عَلَى الْحِنْثِ الْعَظِيمِ] و بر گناه بزرگ (شرك و عناد) اصرار داشتند.
لفظ «حنث» با كسره به معنى گناه و خلاف قسم علم عمل كردن و ميل نمودن از باطل به حقّ و عكس آن مىباشد.
[وَ كانُوا يَقُولُونَ أَ إِذا مِتْنا وَ كُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ] و مىگفتند آيا ما چون مرديم و استخوان ما خاك شد باز هم ما زنده مىشويم.
[أَ وَ آباؤُنَا الْأَوَّلُونَ] يا پدران گذشته ما زنده خواهند شد و به آنان بگو: [قُلْ إِنَّ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ لَمَجْمُوعُونَ إِلى مِيقاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ] در مقام ردّ بر آنها و تهديد آنان چنين بگو.
البتّه تمام خلق اولين و آخرين زنده مىشوند و همه در وعدهگاه روز معيّن محشر جمع مىگردند.
[ثُمَّ إِنَّكُمْ أَيُّهَا الضَّالُّونَ الْمُكَذِّبُونَ لَآكِلُونَ مِنْ شَجَرٍ مِنْ زَقُّومٍ] آنگاه شما اى گمراهان منكر قيامت از درخت زقّوم تلخ دوزخ البتّه خواهيد خورد.
بيان معناى «زقّوم» در سورهى صافات گذشت.
[فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ فَشارِبُونَ عَلَيْهِ مِنَ الْحَمِيمِ فَشارِبُونَ شُرْبَ الْهِيمِ] تا آنكه شكمها را از آن پر مىسازيد آنگاه همه از آب گرم جهنّم مىآشاميد بدانسان از عطش آن آب را مى نوشيد كه شتران تشنه آب مى آشامند.
لفظ «هيم» با كسره به معناى شتر تشنه است و جمع «هيمان» و «هيمى» به معناى عطشان و تشنه است، يا به معناى شترى است كه دردى شبيه درد استسقا گرفته باشد، كه جمع «هيمان» و «هيمى»، يا از «هيام» بر وزن «سحاب» است، و آن به معنى چيزى است كه مالك خويش نيست، و هر چه بر آن آب بريزى آب را به خود مى كشد.
و «هائم» يعنى متحيّر و «هيام» بر وزن «غراب» حالتى از عشق است مانند جنون.
[هذا نُزُلُهُمْ يَوْمَ الدِّينِ] اين طعام و شراب كافران در روز جزاست.
لفظ «نزل» عبارت از چيزى است براى شخص نازل و فرود آمده و مهمان آماده مىشود تا احترام و بزرگداشت او باشد، آن استهزا و تهديد آنان است بدين گونه كه نزل آنان چنين است، پس چگونه باشند در منازل و جاهايى كه براى آنان مقرّر شده است.
[نَحْنُ خَلَقْناكُمْ] ما شما را آفريديم نه غير ما.
[فَلَوْ لا تُصَدِّقُونَ] پس چرا مخلوق بودن خويش را تصديق نمىكنيد تا در نتيجه تصديق به خالق خويش بكنيد، يا چرا به بعث و برانگيخته شدنتان تصديق نمىكنيد پس از آنكه اقرار به آفرينش ابتدايى خود نموديد و بعث و زنده شدن دوباره در نظر شما آسانتر از آفرينش ابتدايى است.
[أَ فَرَأَيْتُمْ ما تُمْنُونَ] آيا كه نخست شما نطفه اى بوديد.
اين جمله جواب شرط مقدّر است، يعنى اگر ما شما را نيافريده ايم پس بگوييد چه كسى شما را از حالت نطفه بيرون آورد.
[أَ أَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخالِقُونَ] آيا شما آن نطفه را به صورت فرزند انسان آفريديد يا ما آفريديم.
و ممكن است لفظ «فاء» در «فرأيتم» براى سببيّت باشد، لفظ «همزه» نيز بايد مؤخّر مىشد كه مقدّم شده است و تقدير آيه در معنا چنين است: ما آفريديم و خلق كرديم بدان سبب كه در جواب اين سؤال كه آيا شما نطفه را خلق مىكنيد يا ما گفته شود: از خلق نطفه بما خبر بدهيد، آن وقت شما جوابى نداريد جز آنكه بگوييد: خداوند خالق و آفريننده است.
بنابراين پس چرا به خالق بودن ما تصديق نمىكنيد؟
[نَحْنُ قَدَّرْنا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ] لفظ «قدّرنا» با تخفيف و تشديد خوانده شده يعنى ما بين شما مرگ را مقدّر نموديم، نه غير ما.
[وَ ما نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ] و ما مغلوب و ناتوان نيستيم.
[عَلى أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثالَكُمْ وَ نُنْشِئَكُمْ فِي ما لا تَعْلَمُونَ] شما را در عالمى انشا و ايجاد مىكنيم كه شما آن را نمىدانيد، يعنى كار ما به طور دايم تبديل خلق به خلق ديگر، اخراج خلق اوّل از قبرهاى بدنها و انشاء و ايجاد آنان در عالم ديگر است نظير اخراج جنين از رحم و انشاى او در عالم ديگرى كه او نمىداند و تبديل او به جنين ديگرى مىباشد و هيچ چيز نمىتواند مانع از اين كار ما باشد.
[وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولى] نشئهى دنيا را دانستيد، و ديديد كه ما گياهى را تبديل به گياهى ديگر نموديم، گياه را در نشئه حيوان و انسان انشاء كرديم و حيوان را در صورت حيوان ديگر يا انسان انشا كرديم و نطفه را از صورتى به صورتى ديگر و از مقامى به مقام ديگر و از حالتى به حالتى ديگر تبديل نموديم.
و هر اندازه كه از حالتها و صورتها بر او عارض گشت از حالت سابقش برتر و بالاتر شد، و اين دنيا جز مانند رحم براى جنين نيست و نقل جنين از رحم به دنيا چيزى نيست جز آنكه او را از زندان به جاى وسيع و راحت نقل مىدهند.
[فَلَوْ لا تَذَكَّرُونَ] پس چرا متذكّر نقل از دنيا به آخرت نمى شويد؟! و چرا متذكّر نمى شويد كه اين انتقال نيز جز انتقال از زندان به جاى بزرگ و واسع چيزى نيست، همان طور كه نقل جنين به عالم دنيا استكمال او است و در اين دنيا به بسيارى از كمالات مى رسد كه تحصيل آنها در رحم ممكن نيست همين طور است نقل جنين دنيا از رحم دنيا به آخرت تا خيلى از كمالات را كه در دنيا تحصيل آنها ممكن نبود به دست آورد، پس چرا متذكّر نمى شويد كه نسبت عالم آخرت به دنيا مانند نسبت دنيا به رحم بلكه بالاتر از آن است.
و شما نشئه اولى و عالم دنيا را دانستيد و فهميديد كه بودن شما در دنيا و اتّصال شما به آخرت در خواب كه برادر مرگ است و مشاهدهى شما عالم مثال را يك بار يا دو بار، آزاد شدن از قبرهايتان كه پيمودن زمان و مكان با وجود آن قبرها براى شما مشكل است.
پيمودن زمان و ديدن آنچه كه در آينده واقع مىشود، پيمودن مكان و شاهد، حوادثى كه در مكانهاى دو رخ مىدهد همهى اين علامتها بايد موجب تذكّر و ياد آورى باشد و متذكّر اين معنا بشويد كه مرگ اگر در اين مورد شديدتر و بالاتر از خواب نباشد پائينتر و كمتر از آن نيست، پس بايد به اين آزاد شدن و مردن و رها شدن از قيدها مشتاق باشيد، تا زمان و مكان را طىّ كنيد و مشاهده كنيد آنچه را كه در آينده رخ مىدهد، و آنچه را كه در مكان و شهر تو نيست.
از امام سجّاد عليه السّلام آمده است: تعجّب و همه تعجّب از كسى است كه نشئه اولى و عالم دنيا را مى بيند و نشئهى آخرت را انكار مىكند.
[أَ فَرَأَيْتُمْ ما تَحْرُثُونَ أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ] آيا شما كشت را مىرويانيد و آن را به حدّ دانه و درو مىرسانيد؟ يا ما اين كار را انجام مىدهيم؟ شما نمىتوانيد بگوييد روياندن و به مقام بارورى و درو رسانيدن كار بشر است، چون [لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْناهُ حُطاماً] اگر ما بخواهيم آن را خشك و هيزم مىكنيم كه لايق سوزاندن باشد.
[فَظَلْتُمْ تَفَكَّهُونَ] «فكّههم بملح الكلام» يعنى با ظرافت و شيرينكارى سخن گفت، يعنى شما با همديگر بر سبيل استهزا سخنان ظريف و شيرين مىگوييد.
يا مقصود اين است كه شما در اين مورد با هم سخن مىگوييد و افسانه ها مىسازيد.
[إِنَّا لَمُغْرَمُونَ] (و گوييد) ما سخت در زيان و غرامت افتاديم.
لفظ «مغرمون» از «غرام» به معناى شرّ دائم و هلاك و عذاب است.
[بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ] ما قومى هستيم محروم از روزىها.
[أَ فَرَأَيْتُمُ الْماءَ الَّذِي تَشْرَبُونَ أَ أَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ] نمىتوانيد بگوييد كه بشر باران نازل نموده است.
چون اگر ما مىخواستيم آب باران را شور و تلخ مىگردانيديم.
[لَوْ نَشاءُ جَعَلْناهُ أُجاجاً فَلَوْ لا تَشْكُرُونَ] چرا شما شكر نمىكنيد كه منعم را به اين نعمتها تعظيم كنيد، بدين گونه كه اوامر و نواهى او را امتثال نماييد.
[أَ فَرَأَيْتُمُ النَّارَ الَّتِي تُورُونَ أَ أَنْتُمْ أَنْشَأْتُمْ شَجَرَتَها] درختى كه شما از آن آتش و آتشزنه درست مىكنيد، چه آن دو از درخت سبز گرفته مىشوند، كه هرگاه يكى بر ديگرى ساييده شود آتش جرقّه مىزند.
[أَمْ نَحْنُ الْمُنْشِؤُنَ نَحْنُ جَعَلْناها] آتش يا درخت را ما چنين قرار داديم كه يادآور تصرّف حقّ تعالى باشد.
[تَذْكِرَةً] يادآور تصرّف حقّ تعالى و قرار دادن هر چيزى از سنخ خودش باشد مانند آتش، يا يادآور قدرت حقّ و عنايت او به خلقش باشد، چه از درخت سبز آتشى بيرون آورده كه در بسيارى از موارد زندگيتان از آن بهرهمند مىشويد.
[وَ مَتاعاً] آنچه كه موجب بهره و لذّت مىشود [لِلْمُقْوِينَ] (كه براى ما يحتاج خود) به كار مى برند.
لفظ «أقوى» يعنى بىنياز شده و فقير شد، و در زمين گود خوابيد، و همچنين است لفظ «قواء» با كسره و مدّ، و لفظ «قواية» با فتحه.
و معناى آيه اين است: وقتى پروردگار تو اينگونه عمل مىكند و چنين نعمت مىدهد پس تو تسبيح خدا بگوى.
[فَسَبِّحْ] تو تسبيح بگو و از ردّ كافرين غم و اندوه به خود راه مده [بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ] به سبب اسم پروردگارت تسبيح خدا بگو.
لفظ «باء» در «باسم» براى سببيّت است، يعنى سببيّت يادآورى خدا، يا سببيّت بشريّت على عليه السّلام، يا به سبب مقام نورانيّت او كه همهى اينها اسم خدا هستند يا مقصود اين است كه اسم پروردگارت را تسبيح بگو كه در اين صورت لفظ «باء» صلهى «سبّح» مىباشد.
[فَلا أُقْسِمُ بِمَواقِعِ النُّجُومِ] سوگند به موقع نزول ستارگان (يا آيات كريمه قرآن).
لفظ «لا» زايده يا نافيه است، اين جمله ردّ گفتهى كفّار است كه مىگفتند قرآن جادو، يا شعر، يا افسانهى گذشتگان است.
يا لفظ «لا» نافيه است و نفى قسم مىكند، يعنى من در اين ادّعاى خود كه راجع به قرآن كريم است قسم ياد نمىكنم چون قرآن بودن آن واضح است و احتياج به قسم ندارد.
و «بِمَواقِعِ النُّجُومِ» عبارت از محلّ غروب و محلّ طلوع ستارگان، يا انتشار و پراكندگى ستارگان در روز قيامت است.
يا مقصود «انواء» است كه در جاهليّت به آن معتقد بودند و آن سقوط ستارهاى است هنگام طلوع فجر و طلوع ستارهاى ديگر در مقابل آن.
يا مقصود رجم ستارهها به شياطين است، چنانچه در خبر است، چه از امام صادق عليه السّلام روايت شده كه مواقع نجوم عبارت از رجم ستارگان به شياطين است، و مشركين به آن ستارگان قسم مىخوردند كه خداى تعالى فرمود: من به آنها قسم نمىخورم.
و ممكن است مقصود از مواقع نجوم مواقع نزول قرآن باشد، چه قرآن نيز تدريجا نازل شده است.
[وَ إِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظِيمٌ إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ] آنچه كه بر تو خوانده مىشود، يا آنچه كه به تو وحى مىشود، يا قرآن ولايت على عليه السّلام قرآنى است كريم و عزيز و بزرگ.
[فِي كِتابٍ مَكْنُونٍ] كتاب مكنون عبارت از امام مبين يا كتاب نفوس كلّى است كه همان كتاب محفوظ است.
زيرا قرآن از مقام جمع الجمع كه مقام مشيّت است به مقام جمع نازل شده كه آن مقام عقول طولى و عرضى است، به مقام نفوس كلّى نازل شده و نخست در همان مقامها ثابت گشته، سپس از آن مقامات به سينهى نبىّ صلّى اللّه عليه و آله سپس از آنجا به حسّ مشترك او نازل گشته، سپس از آنجا به خارج آمده و به صورت الفاظ و حروف، يا به صورت نوشته و نقوش در آمده و قرآن در تمام اين مقامات جامع بين وحدت و كثرت و احكام قلب و قالب و علم و عمل است.
[لا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ] كه جز دست پاكان نرسد.
اين جمله خبر است و بر خبر بودن باقى مىباشد، زيرا قرآنى كه در كتاب مكنون است به حريم قدس آن دست كسى نمىرسد، مگر آنكه از لوث گناهان و محرّمات پاك شده باشد و از ناپاكى توجّه به كثرات وانانيّتها و پليدى حدود و تعيّنات، خالى و پاكيزه باشد.
و ليكن چون تكليف مطابق تكوين و ظاهر موافق باطن بود تكليف بر حسب مقام بشرى اين است كه قالب انسان با قالب قرآن و ظاهر آن تماس پيدا نكند.
چنانچه در اخبار وارد شده و علما به آن فتوا دادهاند و گفتهاند:
خبر در اينجا در معناى نهى است.
يعنى مسّ قرآن جائز نيست مگر براى كسى كه از حدثها و خبثها پاك و پاكيزه باشد و از همين جاست كه از مسّ كردن نخ و جلد و كاغذ آن بدون طهارت نهى كردهاند و در همين مورد به همين آيه استشهاد نمودهاند.
روايت شده: آنگاه كه عمر به خلافت رسيد از على عليه السّلام درخواست نمود كه قرآن را به آنها بدهد، گفت: اى ابو الحسن آن قرآن را كه نزد أبو بكر آوردى بياور تا طبق همان قرآن اجتماع كنيم.
على عليه السّلام فرمود: هيهات كه چنين چيزى ممكن نيست و من قرآن را نزديكتر آوردم تا بر شما اتمام حجّت كرده باشم، تا در قيامت نگوييد كه ما از آن غافل بوديم، يا بگوييد قرآن را نزد ما نياورديد، بدانيد قرآنى كه نزد من است جز پاكان و اوصيا از فرزندان من كسى آن را مسّ نمىكنيد.
عمر گفت: آيا وقت معيّنى براى اظهار آن قرآن هست؟ على عليه السّلام فرمود: بلى.
آنگاه كه قائم عليه السّلام از فرزندان من قيام كند قرآن را ظاهر مىسازد و مردم را بر عمل به آن وامىدارد و سنّت طبق آن جريان پيدا مىكند.
[تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ] اين كتاب تنزيلى از پروردگار عالم است اين جمله تكريم و بزرگداشت ديگرى براى قرآن است.
[أَ فَبِهذَا الْحَدِيثِ] قرآنى كه اين وصف را دارد، يا قرآن ولايت علىّ عليه السّلام، يا اين حديث كه قرآن كريم است و جز پاكان آن را مسّ نمىكنند، يا حديث انحصار آفريدن و زراعت و فرو فرستادن باران و ايجاد درخت آتش در خداى تعالى.
[أَنْتُمْ مُدْهِنُونَ] نفاق ورزيده و خلاف آنچه كه در دل داريد عمل مىكنيد.
دهن نافق، داهن و أدهن يعنى ظاهر نمود خلاف آنچه را كه در قلبش بود.
[وَ تَجْعَلُونَ رِزْقَكُمْ أَنَّكُمْ تُكَذِّبُونَ] رزق انسانى خودتان را كه آن حظّ و نصيب شماست از قرآن قرار مىدهيد، در زندگانى و حيات انسانى از قرآن مدد مىجوييد، چه قرآن با علم و اخلاقش روزى انسان است و در عين حال شما آن را تكذيب مى كنيد، يا محمّد صلّى اللّه عليه و آله و يا خدا را تكذيب مى كنيد.
يا تكذيب خودتان را مانند روزى خود قرار مى دهيد كه شما هيچ وقت از آن جدا و منفكّ نيستيد، يا قرآن را كه خداوند آن را به شما روزى داده يا ساير روزىهايتان را بر چنان صفتى قرار مى دهيد كه گويى منعم و رازق را تكذيب مى كنيد، يا شكر و روزيتان را تكذيب خود قرار مى دهيد.
چنانچه نقل شده كه در بعضى از مسافرتهاى محمّد صلّى اللّه عليه و آله تشنگى شديدى بر مردم غلبه كرد، محمّد صلّى اللّه عليه و آله دعا كرد و همه سيراب شدند، سپس شنيد مردى مىگويد: باران بر ما باريد به جهت چنين و چنان؛ كه خداى تعالى اين آيه را نازل فرمود: وَ تَجْعَلُونَ رِزْقَكُمْ أَنَّكُمْ تُكَذِّبُونَ [فَلَوْ لا إِذا بَلَغَتِ] نفسها يا روحها وقتى به حلقوم برسند.
[الْحُلْقُومَ وَ أَنْتُمْ] شما اى كسانى كه روحهايتان به حلقوم رسيده، يا شما اى اهل كسانى كه در حال احتضار هستند.
[حِينَئِذٍ تَنْظُرُونَ] در آن هنگام شما به احوال خود و خروج روحهايتان نظر مىكنيد، يا به حال محتضرها و خروج روحهايشان نظر مىكنيد و مىبينيد نمىتوانيد روحها را به بدنها باز گردانيد.
[وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ] در آن هنگام ما به محتضر از شما نزديكتريم.
[مِنْكُمْ] از شما نزديكتريم و وجه نزديكتر بودن خدا اين است كه قرب و نزديكى مردم به محتضر قرب مكانى است كه مشتمل بر جدايى و فراق و غايب شدن است به خلاف قرب و نزديكى خداى تعالى كه قرب او به اشيا قرب مقوّم است مانند قرب فصل نسبت به نوع خود و اين چنين نزديكى و قرب در مورد هيچ شيئى از اشيا نسبت به شيئى از اشياء محقّق نمىشود مگر براى مقوّم نسبت به متقوّم، كه مقوّم نسبت به آن چيزى كه مقوّم آن است از خود آن چيز نزديكتر است.
و لذا خداى تعالى به اشيا از خود آنها نزديكترست.
[وَ لكِنْ لا تُبْصِرُونَ] شما ما را نمىبينيد يا نزديكتر بودن ما را نمى بينيد.
[فَلَوْ لا إِنْ كُنْتُمْ غَيْرَ مَدِينِينَ] اگر شما بدون پاداش بوديد، يا بدون محاسبه و حساب بوديد، يا اگر مملوك نبوديد، چه لفظ «دين» به معناى پاداش، خوارى، درد، حساب، قهر و غلبه، استعلا، تسلّط، حكم،اكراه و ملك آمده است. و همهى اين معانى در اينجا مناسب است.
[تَرْجِعُونَها] ضمير در اينجا به «روح» بر مىگردد.
[إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ] اگر شما در تكذيب خود راست مىگوييد كه مىگوييد نه ثوابى هست، نه عقابى، نه پاداش و نه خدايى.
[فَأَمَّا إِنْ كانَ] اگر متوفّى و ميّت از مقرّبين باشد.
[مِنَ الْمُقَرَّبِينَ] از سابقين باشد.
[فَرَوْحٌ] لفظ «روح» با ضمّهى را خوانده شده.
يعنى براى او روح يا از او روح است، كه سابق همهى اينها را داراست.
يا او روح است، كه همه براى او و از او است و او قوام محتضر است و لفظ «روح» با ضمّه عبارت از چيزى است كه حيات نفسها به سبب آن است و مؤنّث نيز مىشود.
و معناى ديگر آن قرآن و وحى، و جبرئيل و ملايكهاى بزرگتر از جبرائيل و ميكائيل مىباشد و نيز به معناى امر نبوّت و حكم خدا آمده است و لفظ «روح» با فتحه به معناى راحت و رحمت و نسيم باد است.
[وَ رَيْحانٌ] ريحان گياهى است معروف، يا هر گياهى است كه بوى خوشى داشته باشد و به معناى روزى نيز آمده است.
[وَ جَنَّةُ نَعِيمٍ] گويا كه خداى تعالى با روح و ريحان به مراتب عالى بهشتها اشاره نموده است، «جَنَّةِ النَّعِيمِ» اشاره به مراتب پايين است.
و ممكن است مقصود از «جَنَّةِ النَّعِيمِ» معنايى باشد كه شامل جميع مراتب بهشتها باشد بنا بر آنكه لفظ «نعيم» بر نعيم صورى و معنوى تعميم داده شود.
يا مقصود اين است كه در عالم برزخها روح و ريحان است و در عالم آخرت «جَنَّةِ النَّعِيمِ» است چنانچه در خبر آمده است.
[وَ أَمَّا إِنْ كانَ مِنْ أَصْحابِ الْيَمِينِ] و اگر از اصحاب يمين است.
تفسير يمين به على عليه السّلام و تفسير اصحاب او[7] به شيعهى على عليه السّلام كه با بيعت خاصّ ولوى به دست او بيعت كردهاند گذشت.
نيز مكرّر اين مطلب گذشت كه يمين عالم ارواح است، اصحاب يمين كسانى هستند كه در توجّه يا اتّصال به عالم ارواح پاك متمكّن گذشته اند و توجّه و اتّصال به عالم ارواح پاك حاصل نمى شود مگر با ولايت كه با بيعت خاصّ ولوى محقّق مى شود.
[فَسَلامٌ لَكَ] سلام بر تو اى محمّد [مِنْ أَصْحابِ الْيَمِينِ] اصحاب يمين در بهشتها بر حسب مراتب پائين تو مجاور تو خواهند بود و بر تو سلام و درود تحيّت مى فرستند.
يا آنها سلامتى تو هستند، بدين معنا كه آنان به منزلهى اجزاء تو مىباشند و از آفات آخرت سالماند و سلامتى آنها سلامتى تو است.
يا مقصود اين است كه سلام بر تو اى كسى كه او از اصحاب يمين است، يعنى هيچ كدام نسبت به همديگر بد نمى باشند، يا به همديگر تحيّت سلام مى فرستند.
يا مقصود اين است: اى كسى كه خطاب دربارهى او ممكن است چه اصحاب يمين سلامت همه است و به همه تحيّت مىگويند.
[وَ أَمَّا إِنْ كانَ مِنَ الْمُكَذِّبِينَ الضَّالِّينَ فَنُزُلٌ مِنْ حَمِيمٍ] و امّا اگر از گمراهان و منكران است نصيبش حميم جهنّم است.
آب داغ كه حرارت آن شديد باشد، يعنى چنين آبى براى آنان آماده شده است، چنانچه براى مهمان جهت بزرگداشت او آماده مىشود.
[وَ تَصْلِيَةُ جَحِيمٍ][8] يعنى آتش جهنّم و داخل نمودن در آتش.
[إِنَّ هذا لَهُوَ حَقُّ الْيَقِينِ] آنچه كه ذكر شد از اصناف سهگانه و جزاء آنها همان حقّ اليقين است.
بدان كه شيئى متيقّن داراى سه حالت است، چون آنچه كه با يقين درك شده است يا در مقام علم متيقّن يا در مقام شهود، بدين معنا كه آنچه درك شده با چشم يا با بصيرت مورد شهود و مشاهده نيز مىباشد.
يا در مقام تحقّق متيقن است، بدين معنا كه آنچه درك شده با درك كننده تحقق مى يابد و ذات او مى شود.
مثال براى اين مطلب يقين به آتش است، كه يقين به آتش گاهى به وسيله ادراك دود است كه از آثار آتش است، يا با مشاهده و ديدن دود و آتش است، يا گشتن عين آتش، كه اوّلى علم اليقين و دومى عين اليقين و سوّمى حقّ اليقين مى باشد.
و اضافهى «حقّ» به «يقين» از قبيل اضافهى سبب به مسبّب يامسبّب به سبب است و معناى آن اين است كه اين مطلب متحقّق و واقع است، آثار آن موجب يقين است، يا يقين به آن موجب حصول و تحقق آن است.
[فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ] اى رسول تو نام بزرگ خداى خود را تسبيح گوى (و دائما به ياد حقّ باش) بيان اين آيه اندكى قبل از اين گذشت.
قال علىّ عليه السّلام فى تقلّب الاحوال علم جواهر الرّجال فرمود: گوهر مردان در آزمايشگاه دگرگونى احوال معلوم مىشود.
دگرگونى حال و وضع زمان نشان مىدهد گوهر مردمان منهاج البراعة ج 21 ص 287 و 288
ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج13، ص: 549
[1] منظور روز قيامت است. نور الثقلين ج 5
[2] مؤمنى هستند كه توقف مىكنند براى حساب. نور الثقلين ج 5
[3] كسانى كه سبقت كردند به سوى بهشت بدون حساب. نور الثقلين ج 5
[4] امام صادق عليه السّلام: على بن أبي طالب است. نور الثقلين ج 5 ص 212
[5] قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: اللّحم سيّد الطعام فى الدّنيا و الآخرة. گوشت آقاى غذاها در دنيا و آخرت است.
نور الثّقلين ج 5 ص 212
[6] على بن ابى طالب عليه السّلام و اصحاب شيعته. نور الثقلين ج 5 ص 212.
[7] تفسير نور الثقلين ج 5 ص 229.
[8] فهولاء مشركون- اصول كافى فى اعداء آل محمد. تفسير على بن ابراهيم.