غافر --ترجمه مجمع البيان

ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره غافر(مؤمن)

سوره مؤمن‏

مكان نزول:

«ابن عباس» و «قتاده» گفته‏اند كه اين سوره تماما به غير از دو آيه از (إِنَّ الَّذِينَ يُجادِلُونَ فِي آياتِ اللَّهِ‏– آيه 56) تا (لا يَعْلَمُونَ‏– آيه 57) كه در مدينه نازل شده‏اند (مكى) مى‏باشند.

و «حسن» گويد: اين سوره تماما در مكه نازل شده به غير از آيه‏ (وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِبْكارِ)، «و تسبيح گوى بحمد پروردگارت شامگاهان و بامداد- آيه 55» كه در مدينه نازل شده است، زيرا مراد از (عشى) نماز مغرب و از (ابكار) نماز صبح است و اين هر دو در مدينه واجب شده‏اند.

عدد آيات:

«كوفيان» و «شاميان» اين سوره را هشتاد و پنج و «حجازيان» هشتاد و چهار و «بصريان» هشتاد و دو آيه گفته‏اند.

فضيلت سوره:

1- رسول خدا (ص) فرمود: كسى كه دوست دارد در باغهاى بهشت بگردد پس سوره‏هايى را كه اول آنها به (حم) آغاز مى‏شود در نماز شب بخواند.

2- «انس بن مالك» از رسول خدا (ص) روايت كرده كه فرمود:سوره‏هايى كه اول آنها (حم) است ديباج قرآن مى‏باشند.

3- «ابن عباس» از پيغمبر خاتم (ص) نقل كرده كه فرمود:هر چيزى داراى زبده و جوهريست و زبده قرآن سوره‏هاى (حم) است.

4- «ابن مسعود» از پيغمبر (ص) آورده كه گفت: هر زمانى كه در سوره- هاى (حم) قرار گرفته و دقيق شدم گويا در باغهاى خرم و لطيف قرار گرفته و دقيق شدم.

5- «ابى بن كعب» گويد، رسول خدا (ص) فرمود:هر كه سوره (حم- مؤمن) را بخواند، روح همه پيامبران و صديقان و مؤمنان بر او نماز گزارده و براى وى طلب آمرزش كنند.

6- «ابو بصير» از حضرت صادق (ع) روايت كرده كه فرمود:سوره‏هاى (حم)، «ريحان» قرآن هستند، پس خدا را ستايش و سپاس كنيد با حفظ كردن و خواندن آنها، همانا بنده چون برخيزد كه بخواند سوره‏هاى (حم) را، خارج شود از دهان او بويى كه خوشتر از مشك و عنبر است، و خداوند رحم مى‏كند تلاوت كننده آن و خواننده آن را، و همسايگان و دوستان و آشنايان او را و مى‏آمرزد هر كسى را كه با اظهار دوستى به او نزديكى مى‏كند، و در روز قيامت «عرش» و «كرسى» و فرشتگان مقرب الهى براى او استغفار مى‏كنند.

7- «ابو صباح» از حضرت باقر (ع) آورده كه فرمود:هر كه بخواند (حم- مؤمن) را در هر سه مى‏آمرزد خدا براى او از گناهانش آنچه گذشته و آنچه خواهد آمد و تقوى را همراه او كرده و آخرت او را از دنياى او بهتر مى‏كند.

 

[سوره غافر (40): آيات 1 تا 5]

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏

حم (1) تَنْزِيلُ الْكِتابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ (2) غافِرِ الذَّنْبِ وَ قابِلِ التَّوْبِ شَدِيدِ الْعِقابِ ذِي الطَّوْلِ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ (3) ما يُجادِلُ فِي آياتِ اللَّهِ إِلاَّ الَّذِينَ كَفَرُوا فَلا يَغْرُرْكَ تَقَلُّبُهُمْ فِي الْبِلادِ (4)

كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ الْأَحْزابُ مِنْ بَعْدِهِمْ وَ هَمَّتْ كُلُّ أُمَّةٍ بِرَسُولِهِمْ لِيَأْخُذُوهُ وَ جادَلُوا بِالْباطِلِ لِيُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ فَأَخَذْتُهُمْ فَكَيْفَ كانَ عِقابِ (5)

ترجمه:

به نام خداوند رحمن رحيم. حا ميم. نازل شدن كتاب از خداوند عزيز دانا. آمرزنده گناه، پذيرنده توبه، سخت عقاب، و صاحب توان است، نيست الهى جز او و بازگشت به سوى اوست. جدال نكند در آيات خدا مگر آنان كه كافر شدند، پس فريب ندهد تو را گردش ايشان در شهرها. دروغ گفت پيش از ايشان قوم نوح و احزاب پس از ايشان، و آهنگ كرد هر امتى بر رسول خود تا بگيرند او را و جدال كردند به باطل تا نابود كنند به آن حق را، پس فرا گرفتم آنان را پس چگونه بود عقوبت من.

 

قرائت:

اهل كوفه غير از عاصم مگر «حماد» و «يحيى» از «ابى بكر» به (اماله) الف و ديگران به فتح و بدون (اماله) لفظ (حم) را قرائت كرده‏اند و هر دو لغت فصيح مى‏باشد.

لغت:

(حم) اگر اسم سوره‏اى باشد با اين شعر تأييد مى‏شود:

يذكرنى حاميم و الرمح شاجر فهلا تلاحم قبل التقدم‏

عزيز به معنى غالب- توب جمع توبه است. طول به معنى نعمت دادن است كه مدت آن به طول انجامد.

اعراب:

حم‏– اين كلمه محلا يا منصوب است كه مفعول فعل مقدّر (اتل) باشد و يا مرفوع است كه خبر مبتداى مقدر (هذا) باشد و يا مجرور است به حرف (قسم).

«على بن عيسى» ميم را نصب داده به اين كه اسم سوره باشد و چون بر وزن (هابيل) است، تنوين پذير نمى‏باشد.

تفسير:

حم‏ (حام- ميم) سخنانى را در اين لفظ يادآور شديم و نيز گفته‏اند خداوند با اين لفظ به حلم و ملك خود قسم خورد هر كه به خدا پناه برد و با اخلاص از قلب (لا اله الا اللَّه) بگويد خداوند او را عذاب نمى‏كند، و اين سخن «قرظى» است و برخى گفته‏اند كه‏ (حم) آغاز نامهاى خداوند است كه عبارت است از:

حليم، حميد، حكيم، حىّ، حنان، ملك، مجيد، مبدى، معيد، و اين گفتار «عطاء خراسانى» مى‏باشد.

و گفته شده كه (حم) يعنى قضا و انجام شد آنچه بود، و اين سخن از «كلبى» نقل شده است.

تَنْزِيلُ الْكِتابِ‏ (نازل كردن كتاب) يعنى اين است نازل شدن كتاب‏ مِنَ اللَّهِ‏ (از خداوند) آن كه سزاوار عبادت است‏ الْعَزِيزِ (عزيز) در ملكش‏ الْعَلِيمِ‏ (دانا) داراى علوم بسيار غافِرِ الذَّنْبِ‏ (آمرزنده گناه) است بر كسى كه (لا اله الا اللَّه) بگويد، و آنان اولياء و اهل طاعت خداوندند.

(ذنب) اين لفظ اگر چه مفرد است ولى چون (اسم جنس) است به معنى جمع و (ذنوب) مى‏باشد، پس مقصود چنين است كه خداوند آمرزنده گناهان است آنچه گذشته و آن چه خواهد آمد.

وَ قابِلِ التَّوْبِ‏ (و پذيرنده توبه) يعنى قبول مى‏كند توبه كسى را كه از معاصى و گناهان به سوى خدا باز مى‏گردد به اينكه ثواب دهد به توبه و ساقط شود معاصى كه مقدم داشته و اين از باب تفضل است و از اين جهت مى‏باشد كه اين صفت مدح براى خداوند مى‏باشد اگر چه سقوط عقاب به خاطر توبه واجب است.

«فراء» گفته معنى اين دو جمله چنين است كه خداوند صاحب مغفرت و صاحب قبول توبه است و لذا اين دو جمله صفت براى معرفت مى‏باشد.

شَدِيدِ الْعِقابِ‏ (سخت شكنجه) يعنى خداوند عقابش شديد است، اين جمله عقيب جمله‏ (غافِرِ الذَّنْبِ) ذكر شده تا مكلف تكيه بر غفران خداوند نكرده بلكه ميان خوف و رجاء باقى بماند.

ذِي الطَّوْلِ‏ (صاحب نيرو) يعنى صاحب نعمتها بر بندگانش كه ابن «عباس» گفته است. و «مجاهد» گويد: يعنى خداوند صاحب بى‏نيازى و وسعت است. و «حسن و قتاده» گويند: صاحب تفضل بر مؤمنان است.

«ابن زيد و سدى» تفسير كرده‏اند: خداوند صاحب قدرت و وسعت است.

«ابن عباس» مى‏گويد: خداوند آمرزنده گناه است بر كسى كه (لا اله الا اللَّه) گويد و پذيرنده توبه است از كسى كه لا اله الا اللَّه گويد و سخت شكنجه است بر كسى كه اين كلمه را نگويد و صاحب بى ‏نيازى است از كسى كه نيز اين كلمه را نگويد.

و برخى گفته‏اند: خداوند اين جمله (ذى طول) را بدين جهت پس از (شَدِيدِ الْعِقابِ) ذكر كرده است كه گناهكار بداند هلاكت او از جانب خودش بوده نه از جانب خداوند چه اين كه نعمتهاى خداوند همواره در دين و دنيا شامل حال او بوده است.

لا إِلهَ إِلَّا هُوَ (نيست الهى مگر اللَّه) يعنى خداوند آراسته به اين صفات مى‏باشد نه غير او و او سزاوار عبادت است نه غير او.

إِلَيْهِ الْمَصِيرُ (به سوى اوست بازگشت) يعنى بازگشت در پاداش به سوى خداوند است. و مقصود اين است كه بازگشت براى خداوند است آن زمان كه كسى مالك سود و زيان و امر و نهى به غير از خداوند نباشد كه آن روز قيامت است.

ما يُجادِلُ فِي آياتِ اللَّهِ إِلَّا الَّذِينَ كَفَرُوا (و جدال نكند در آيات خدا مگر آنان كه كافر شدند) يعنى مخاصمه و دشمنى در حجتهاى خداوند نكند و انكار جحد ننمايد مگر آنان كه كافر شدند به آيات خداوند و انكار كردند نعمتها و دلالتهاى خداوند را.

فَلا يَغْرُرْكَ‏ (مغرور نكند تو را) اى محمد تَقَلُّبُهُمْ فِي الْبِلادِ (گردش ايشان در شهرها) يعنى متصرف شدن ايشان در امور بازرگانى كه با داشتن صحت و سلامت در شهرها، تو را فريب ندهد پس از آنكه ايشان كافر شدند، همانا بر خداوند حال ايشان پوشيده نيست و اين كه خدا آنان را مهلت داده به اين جهت است كه ايشان در تحت قدرت خداوند بوده و نمى‏توانند از او دور شوند و خدا آنان را بيهوده وانگذاشته است. و در اين سخن هشدار سختى براى كافران است!.

سپس خداوند بيان مى‏كند كه سرانجام كار ايشان نابودى و هلاكت بوده آن چنان كه عاقبت كافران پيش از آنان بوده است. و مى‏گويد:

كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ‏ (دروغ گفت پيش از ايشان قوم نوح) يعنى رسول خودشان «نوح» را تكذيب كردند.

وَ الْأَحْزابُ مِنْ بَعْدِهِمْ‏ (و احزاب پس از ايشان) آنان كسانى بودند كه حزب بندى و جبهه‏بندى كردند در مقابل پيامبرانشان به اين كه آنان را تكذيب كردند مانند قوم «عاد» و «ثمود» و يا آنان كه پس از ايشان بودند وَ هَمَّتْ كُلُّ أُمَّةٍ (و آهنگ كرد هر امتى) از ايشان‏ بِرَسُولِهِمْ‏ (به رسول خودشان) يعنى قصد ايشان كردند لِيَأْخُذُوهُ‏ (تا بگيرند آنان را) يعنى بكشند و هلاك كنند پيامبرانشان را، كه اين را «ابن عباس» چنين تفسير كرده است. در اينجا اين سؤال مطرح است كه چرا ضمير (ها) در (برسولهم) به كار نرفته كه مناسب با مرجع خود، (امة) باشد؟ در جواب بايد گفت كه (برسولهم) با ضمير (هم) به كار رفته است كه بازگشت آن به معنى (امة) است كه رجال و مردم كه (جمع ذوى- العقول) هستند باشد وَ جادَلُوا بِالْباطِلِ‏ (و جدال با باطل كردند) يعنى با رسولان خود دشمنى كرده به اينكه گفتند: شما بشرى هستيد مانند ما و چرا خداوند فرشتگانى را نفرستاد، و سخنانى از اين رهگذر به عنوان دشمنى به كار بردند لِيُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَ‏ (تا به آن نابود كنند حق را) كه خداوند بيان كرده است و پيامبران آن را آورده‏اند، يعنى از اين راه خواستند حق را باطل كرده و زايل و نابود كنند، چه اين كه گفته مى‏شود (ادحض اللَّه حجته) يعنى زايل كرد حجت او را خداوند.

فَأَخَذْتُهُمْ‏ (پس فرا گرفتم ايشان را) يعنى خدا هلاك كرد ايشان را و عقاب و نابودشان ساخت.

فَكَيْفَ كانَ عِقابِ‏ (پس چگونه بود شكنجه) يعنى بنگر كه شكنجه من درباره ايشان چگونه خواهد بود و اين استفهام كه به صورت (صيغه ماضى) به كار رفته براى تحكيم و تأكيد عقوبتى است كه بر ايشان واقع است‏.

 

[سوره غافر (40): آيات 6 تا 10]

وَ كَذلِكَ حَقَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّهُمْ أَصْحابُ النَّارِ (6) الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبِيلَكَ وَ قِهِمْ عَذابَ الْجَحِيمِ (7) رَبَّنا وَ أَدْخِلْهُمْ جَنَّاتِ عَدْنٍ الَّتِي وَعَدْتَهُمْ وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (8) وَ قِهِمُ السَّيِّئاتِ وَ مَنْ تَقِ السَّيِّئاتِ يَوْمَئِذٍ فَقَدْ رَحِمْتَهُ وَ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ (9) إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا يُنادَوْنَ لَمَقْتُ اللَّهِ أَكْبَرُ مِنْ مَقْتِكُمْ أَنْفُسَكُمْ إِذْ تُدْعَوْنَ إِلَى الْإِيمانِ فَتَكْفُرُونَ (10)

ترجمه:

و بدين سان راست آمد سخن پروردگارت بر آنان كه كافر شدند كه ايشانند اصحاب نار. آنان كه حمل كنند عرش را و آن كه گردن آن است، تسبيح كنند به‏ سپاس پروردگارشان و ايمان آورند به او و آمرزش خواهند به آنان كه ايمان آوردند، پروردگارا فرا گرفتى همه چيز را به رحمت و علم پس بيامرز كسانى را كه توبه كرده و راه تو را پيروى كردند و نگه دارشان از آتش دوزخ. پروردگارا درآورشان به بهشتهاى عدن كه وعده دادى ايشان را و آنان كه شايسته شدند از پدرانشان و همسرهاشان و فرزندانشان كه تو عزيز و حكيم هستى. و دورشان دار از بديها و آن چه را در آن روز از بديها بدور داشتى پس همانا رحمتش كردى و اين است رستگارى بزرگ. همانا آنان كه كافر شدند خوانده شوند كه خشم خدا بزرگتر است از خشم شما مر خودتان را هنگامى كه خوانده شديد به سوى ايمان سپس كافر شديد.

قرائت:

اهل مدينه و «ابن عامر»، (كلمات ربك) را به صورت جمع خوانده و ديگران مفرد و به صورت (كلمة ربك) خوانده‏اند.

كسانى كه مفرد خوانده‏اند دليل آورده‏اند كه مفرد در چنين مواقعى به معنى جمع مى‏باشد چنان كه مى‏گويى (يعجبنى قيامكم و قعودكم نشست و برخاست شما، من را به شگفت آورده است) كه لفظ (قيام) و (قعود) اگر چه مفرد هستند ولى معنى جمع از آنها استفاده شده است، چنان كه خداوند مى‏فرمايد: (إِنَّ أَنْكَرَ الْأَصْواتِ لَصَوْتُ الْحَمِيرِ)، «همانا بدترين آوازها، آواز خران است- لقمان- 19» كه در اينجا نيز (صوت) كه به لفظ مفرد بوده از آن معنى جمع استفاده شده است.

دليل آنان كه جمع خوانده‏اند اين است كه مصدر و لفظ (كلمة) در صورتى مى‏تواند در حال افراد به معنى جمع باشد كه داراى اجناس مختلف نباشد ولى اين لفظ داراى اجناس مختلف است.

تفسير:

پس از اينكه خداوند حال كافران از اقوام گذشته را بيان مى‏كند ميگويد:

وَ كَذلِكَ‏ (و بدين سان) يعنى چنان كه براى اقوام گذشته شكنجه و عقاب سزاوار شد حَقَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ‏ (راست آمد كلمه پروردگارت) كه عذاب باشد عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا (بر آنان كه كافر شدند) از قوم تو آنان كه اصرار بر كفرشان ورزيدند أَنَّهُمْ‏ (كه ايشان) يعنى براى اينكه ايشان، يا به اين كه ايشان‏ أَصْحابُ النَّارِ (اصحاب آتشند) سپس خداوند خبر مى‏دهد از حال مؤمنان و اين كه فرشتگان استغفار مى‏كنند بر ايشان و داراى مقام بزرگى نزد خداوند مى‏باشند، پس حال آنان بر خلاف حال كافران خواهد بود كه گفته شد، پس خداوند فرمود:

الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ‏ (آنان كه حمل مى‏كنند عرش را) به خاطر اين كه خدا را عبادت كرده و دستور او را فرمان برند وَ مَنْ حَوْلَهُ‏ (و آن كه گرد آن است) منظور فرشتگانى هستند كه دور عرش طواف مى‏كنند و آنان (كرّوبيان) و بزرگان فرشتگان هستند.

يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ‏ (تسبيح مى‏گويند به سپاس پروردگارشان) يعنى تنزيه مى‏كنند خدا را از آن چه كه اين اهل جدال وصف مى‏كنند و گفته شده كه، تسبيح مى‏كنند به تسبيح معهود و سپاسگزارى مى‏كنند بر نعمتهاى خداوند وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ‏ (و ايمان مى‏آورند به او) يعنى خداوند را تصديق كرده و به يگانگى او اعتراف مى‏كنند.

وَ يَسْتَغْفِرُونَ‏ (و طلب آمرزش مى‏كنند) يعنى از خدا درخواست مغفرت مى‏كنند لِلَّذِينَ آمَنُوا (بر آنان كه ايمان آوردند) از اهل زمين يعنى آنان كه يگانگى خدا را تصديق كرده و به خدايى خداوند و آنچه به آن اعتراف لازم است اقرار مى‏كنند و فرشتگان در دعائى كه بر آنان مى‏كنند مى‏گويند:

رَبَّنا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً (پروردگار ما فرا گرفتى همه چيز را به رحمت و علم خود) يعنى علم و رحمت تو بر همه چيز گسترش پيدا كرد.

وسعت علم و رحمت

مراد از علم در اين مورد، معلوم مى‏باشد. چنان كه فرمايد: (وَ لا يُحِيطُونَ بِشَيْ‏ءٍ مِنْ عِلْمِهِ)، «و به چيزى از علم او احاطه پيدا نمى‏كنند- بقره- 255».

يعنى به تفصيل و بسط بر چيزى از معلوم خداوند احاطه نمى‏كنند پس در اينجا (علم) به جاى (معلوم) قرار داده شده است و مقصود چنين است كه: اى خدا اختصاصى براى معلومات تو نيست بلكه تو بر همه چيز دانا مى‏باشى و رحمت تو بر زنده‏اى بدون ديگرى نيست بلكه رحمت تو شامل جميع زندگان است.

در اين سخن يك آموزش عالى براى انسانها داده شده كه هنگام دعا اول به ستايش بپردازند.

فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تابُوا (پس بيامرز آنان را كه برگشتند) از شرك و گناهان‏ وَ اتَّبَعُوا سَبِيلَكَ‏ (و پيروى كردند راه تو را) آن راهى كه بندگانت را به آن خواندى كه اسلام باشد وَ قِهِمْ‏ (و نگهدارشان) يعنى دور كن از ايشان‏ عَذابَ الْجَحِيمِ‏ (عذاب دوزخ را).

اين آيه دلالت مى‏كند كه ساقط شدن عذاب به واسطه توبه از باب تفضل خداوند است و بر خدا لازم نيست، زيرا اسقاط عقاب به واسطه توبه اگر واجب بود نيازى به سؤال كردن و درخواست نبود بلكه حتما خداوند اسقاط عذاب از ايشان مى‏كرد.

رَبَّنا وَ أَدْخِلْهُمْ‏ (پروردگار ما داخل كن ايشان را) پس از آن كه توبه ايشان را قبول كرده و از آتش نگه داشتى‏

جَنَّاتِ عَدْنٍ الَّتِي وَعَدْتَهُمْ‏ (به بهشتهاى عدن كه وعده‏شان دادى) با زبان پيامبران‏ وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ‏ (و آن كه صالح شد از پدرانشان و همسرانشان و فرزندانشان) تا كانونشان گرم و كامل و شادى شان افزون شود إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ (همانا تو هستى عزيز) توانا به آن چه كه بخواهى‏ الْحَكِيمُ‏ (حكيم) در كارهايت.

وَ قِهِمُ السَّيِّئاتِ‏ (و نگهدارشان از بديها) يعنى نگهدار ايشان را از عذاب زشتى‏ها. و ممكن است كه (سيئات) همان، عذاب باشد كه از باب وسعت كلمه (سيئه) باشد كه شامل عذاب نيز مى‏شود چنان كه خدا مى‏گويد: (وَ جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها)، «و پاداش زشتى، زشتى مانند آن خواهد بود» وَ مَنْ تَقِ السَّيِّئاتِ يَوْمَئِذٍ فَقَدْ رَحِمْتَهُ‏ (و كسى را كه نگهدارى از بديها در آن روز پس رحمت كردى به او) يعنى كسى را كه از شر گناهانش باز دارى پس به او به اسقاط عذاب تفضل كرده و نعمت داده‏اى‏ وَ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ‏ (و اين است همان رستگارى بزرگ) يعنى پيروزى و رسيدن به آرزو و رستگارى بزرگ.

سپس خداوند سخن خود را به حال كافران كه سابقا ذكر فرمود بازگشت مى‏دهد و مى‏گويد:

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا يُنادَوْنَ‏ همانا كسانى كه كافر شدند خوانده مى‏شوند) يعنى روز قيامت فرشتگان ايشان را صدا مى‏زنند لَمَقْتُ اللَّهِ أَكْبَرُ مِنْ مَقْتِكُمْ أَنْفُسَكُمْ إِذْ تُدْعَوْنَ إِلَى الْإِيمانِ فَتَكْفُرُونَ‏ (هر آينه خشم خداوند بزرگتر است از خشم شما بر خويشتن، چون خوانده شديد به ايمان سپس كافر گشتيد).

مقت- دشمنى و خشم سخت را گويند. مقصود اين است كه كافران چون اعمال خود را ببينند و در كتاب و نامه اعمال خود بنگرند و در ميان آتش شوند،

به خاطر كرده‏هاى زشت بر خود خشم مى‏كنند، ندا مى‏گردند كه خشم خداوند بر شما در دنيا هنگامى كه خوانده شديد به سوى ايمان سپس كافر شديد بزرگتر است از خشمى كه امروز بر خود مى‏كنيد و اين قول «مجاهد»، «قتاده» و «سدى» مى‏باشد.

و برخى گفته‏اند مقصود اين است كه كافران چون ايمان را ترك كرده و به سوى كفر رفتند، پس در حقيقت خود را دشمن داشته‏اند، چنان كه ما گاهى به ديگرى مى‏گوئيم: تو كه بر خود توجه ندارى پس توجه من هم چندان فايده‏اى نخواهد داشت، و مقصود ما اين نيست كه او ظاهرا به خود توجه ندارد بلكه مقصود اين است كه كارى انجام مى‏دهد كه گويا بخودش زيان مى‏رساند، و اين سخن از «بلخى» نقل شده است.

 

[سوره غافر (40): آيات 11 تا 17]

قالُوا رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ إِلى‏ خُرُوجٍ مِنْ سَبِيلٍ (11) ذلِكُمْ بِأَنَّهُ إِذا دُعِيَ اللَّهُ وَحْدَهُ كَفَرْتُمْ وَ إِنْ يُشْرَكْ بِهِ تُؤْمِنُوا فَالْحُكْمُ لِلَّهِ الْعَلِيِّ الْكَبِيرِ (12) هُوَ الَّذِي يُرِيكُمْ آياتِهِ وَ يُنَزِّلُ لَكُمْ مِنَ السَّماءِ رِزْقاً وَ ما يَتَذَكَّرُ إِلاَّ مَنْ يُنِيبُ (13) فَادْعُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ (14) رَفِيعُ الدَّرَجاتِ ذُو الْعَرْشِ يُلْقِي الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلى‏ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ لِيُنْذِرَ يَوْمَ التَّلاقِ (15)

يَوْمَ هُمْ بارِزُونَ لا يَخْفى‏ عَلَى اللَّهِ مِنْهُمْ شَيْ‏ءٌ لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ (16) الْيَوْمَ تُجْزى‏ كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ لا ظُلْمَ الْيَوْمَ إِنَّ اللَّهَ سَرِيعُ الْحِسابِ (17)

ترجمه:

گويند پروردگار ما ميراندى ما را دوباره و زنده گرداندى ما را دو بار، پس اعتراف كرديم به گناهانمان پس به بيرون رفتن راهى هست؟. و اين بدان است‏ كه چون خدا تنها خوانده شود كافر شويد و اگر شريك قرار داده شود باو ايمان ميآوريد، پس حكم مخصوص خداوند برتر و بزرگ است. اوست آن كه نشان مى‏دهد آيات خود را و نازل مى‏كند براى شما روزى را از آسمان و پند نگيرد مگر آن كه باز گردد. پس بخوانيد خدا را با اخلاص در دين مر او را اگر چه خوش ندارند كافران. بلند درجات صاحب عرش است القا كند روح را بر آن كه بخواهد از بندگانش تا بترساند از روز ملاقات. روزى كه ايشان آشكارند، پوشيده نماند بر خدا چيزى از ايشان، ملك امروز براى كيست، براى خداوند يكتاى قهار است. امروز هر كسى پاداش داده شود به آنچه كسب كرد، ستمى نيست امروز، همانا خداوند زود حساب است.

قرائت:

ينذر- «زيد» به قرائت «يعقوب»، (لتنذر) به (تاء) خطاب خوانده و گفته‏اند كه مخاطب، پيغمبر (ص) مى‏باشد، و ديگران (لينذر) به (ياء) غياب خوانده و گفته‏اند ضمير به (الى من يشاء من عباده) باز ميگردد.

تفسير:

خداوند سبحان به حكايت از حال كافران كه در سابق وصف آنان ذكر شد مى‏گويد: قالُوا (آنان گويند) رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ‏ (پروردگار ما، ميراندى ما را دو بار و زنده كردى ما را دو بار) در تفسير اين آيه سخنان گوناگونى ذكر شده كه به ترتيب ذكر ميكنيم.

دو بار مرگ و زندگى!

1- مردن اول در دنيا پس از زندگى در آن و مردن دوم در قبر پيش از رستاخيز مى‏باشد. و زنده شدن در قبر پس از پرسش و زندگى دوم در روز قيامت مى‏باشد، و اين گفتار «سدى» و مورد اختيار «بلخى» است.

2- مردن اول در حالى است كه انسان نطفه بوده پس خداوند او را در دنيا زنده گردانيده است، سپس براى بار دوم خداوند او را مى‏ميراند، سپس او را در رستاخيز زنده مى‏گرداند، پس اين دو زندگى و دو مرگ مى‏باشد و نظير آن قول خداوند است كه مى‏فرمايد: (كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ كُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْياكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ) «چگونه كافر شديد خدا را و حال آنكه مرده بوديد پس ميراند شما را سپس بسوى او بازگردانده شويد- بقره 28» و اين قول «ابن عباس» و «قتاده» و «ضحاك» و «مختار» و «ابو مسلم» است.

3- زنده شدن اول در دنيا و دوم در قبر باشد كه در قيامت زنده شدن نخواهد بود و مرگ اول در دنيا و مرگ دوم در قبر باشد و اين قول «جبائى» است.

فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا (پس اعتراف كرديم به گناهان خود) كه در دنيا مرتكب شده بوديم‏ فَهَلْ إِلى‏ خُرُوجٍ مِنْ سَبِيلٍ‏ (پس آيا براى بيرون رفتن راهى هست؟) اين يك نوع نرمش براى استدعا مى‏باشد، يعنى آيا پس از اعتراف به گناه راهى براى خروج وجود دارد؟! برخى گفته‏اند كه ايشان درخواست بازگشت به دنيا را مى‏كنند، يعنى آيا از آتش مى‏توانيم بيرون رويم به سوى دنيا تا به طاعت خداوند بپردازيم و اگر خداوند مى‏دانست كه ايشان اگر برگردند رستگار مى‏شوند، ايشان را به حال تكليف باز مى‏گردانيد و لذا مى‏فرمايد: (لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ) «اگر برگردانده شوند دوباره انجام مى‏دهند آنچه را كه نهى شده بودند از آن- انعام- 28» خداوند با اين بيان متوجه مى‏سازد كه اگر كافران راست بگويند خداوند آنچه را كه ايشان آرزو داشته و درخواست مى‏كردند اجابت مى‏فرمود. در اين آيه مورد بحث گويا چيزى در تقدير گرفته شده است كه چنين مى‏شود: (پس‏ جواب داده مى‏شوند كه راهى براى خروج براى شما نيست) ذلِكُمْ‏ (اين) يعنى اين عذاب كه شما را فرا گرفته است‏ بِأَنَّهُ إِذا دُعِيَ اللَّهُ وَحْدَهُ كَفَرْتُمْ‏ (به اين كه چون خداوند تنها خوانده مى‏شد كفر مى‏ورزيديد) يعنى زمانى كه (لا اله الا اللَّه) گفته مى‏شد شما ميگفتيد:

(أَ جَعَلَ الْآلِهَةَ إِلهاً واحِداً)، «آيا قرار داد خدايان را خداى تنها- ص- 28» و منكر مى‏شديد وَ إِنْ يُشْرَكْ بِهِ تُؤْمِنُوا (و اگر شريك قرار داده شود براى خدا ايمان آوريد) يعنى اگر براى خداوند شريكى از بتها و معبودهاى ساختگى قرار داده شود تصديق مى‏كنيد فَالْحُكْمُ لِلَّهِ‏ (پس حكم براى خداست) در اين كار و در تفصيل ميان حق و باطل‏ الْعَلِيِ‏ (برتر است) و توانا بر هر چيزى مى‏باشد و ما فوق او كسى نيست كه از او تواناتر بوده و يا در قدرت مساوى او باشد.

على- لغت (على) كه دلالت بر علوّ مكان مى‏كند به معنى علو در مقام منتقل و استعمال شده است و لذا جايز است خداوند را به آن صفت وصف كرد.

گفته مى‏شود (فلانى بر او استعلا پيدا كرد به قوه و حجت)، ولى بايد دانست كه (رفعت) مثل (علوّ) نيست و لذا نمى‏توان گفت كه مكان خداوند رفيع است هم چنان كه مى‏گوئيم خداوند على است.

الْكَبِيرِ (بزرگ) يعنى آن كه در صفات خود با عظمت بوده و در آنها براى او شريكى نيست. و برخى گفته‏اند كه (كبير) به معنى سيد جليل است كه اين گفتار «جبائى» مى‏باشد.

هُوَ الَّذِي يُرِيكُمْ آياتِهِ‏ (اوست آن كه نشان مى‏دهد به شما آيات خود را) يعنى مصنوعات خود را از آسمان و زمين و خورشيد و ماه تا دلالت كنند بر توحيد و قدرت خداوند.

وَ يُنَزِّلُ لَكُمْ مِنَ السَّماءِ رِزْقاً (و نازل مى‏كند براى شما از آسمان روزى را) كه باران باشد تا بواسطه آن رزق و روزى مردم روئيده شود وَ ما يَتَذَكَّرُ (و پند نگيرد) يعنى از اين آيات موعظه نگيرد و در حقيقت آنها انديشه نكند إِلَّا مَنْ يُنِيبُ‏ (مگر آن كه بازگردد) يعنى كسى كه به سوى خداوند بازگردد و «سدى» گفته يعنى كسى كه روى آورد به اطاعت خداوند.

در اين هنگام خداوند مؤمنان را به توحيد خود دستور مى‏دهد و مى- فرمايد:

فَادْعُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ‏ (پس بخوانيد خدا را خالص كنيد دين را براى او) يعنى عبادت خود را فقط متوجه او كنيد وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ‏ (و اگر چه ناخوش دارند كافران) پس، از آنان باكى نداشته باشيد.

و سپس خداوند به ستايش خود پرداخته و مى‏گويد:

رَفِيعُ الدَّرَجاتِ‏ (بلند درجات است)، (رفيع) به معنى رافع و بلند كننده است، يعنى خداوند بلند كننده درجات پيامبران و وارستگان، در بهشت است كه اين گفتار «عطا» از «ابن عباس» است. ولى «سعيد بن جبير» گفته (رفيع) به معنى رافع و بلند كننده هفت آسمان مى‏باشد، و برخى گفته‏اند مقصود اين كه خداوند داراى صفات برتر است.

ذُو الْعَرْشِ‏ (صاحب عرش است) يعنى مالك و آفريدگار و پروردگار عرش است، و «ابى مسلم» گفته (عرش) به معنى (ملك) است يعنى خداوند صاحب ملك است.

يُلْقِي الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلى‏ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ‏ (القاء كند از امر خود روح را به هر كه بخواهد از بندگانش)

 

معنى روح‏

1- برخى گفته‏اند (روح) به معنى «قرآن» و هر كتابى كه خداوند بر پيغمبرى از پيامبران نازل كرده است مى‏باشد.

2- روح به معنى (وحى) است، در اينجا. زيرا خداوند به واسطه آن دل را زنده مى‏كند و مقصود چنين مى‏شود كه خداوند القاء ميكند وحى را بر قلب هر كدام از بندگانش كه بخواهد و او را اهل بداند، گفته مى‏شود: (القيته كذا القاء كردم بر او اين چنين) يعنى اين مسئله را بر او فهماندم.

3- روح به معنى «جبرئيل» است كه خداوند به امر خود او را ميفرستد و اين قول «ضحاك» و «قتاده» است

4- «سدى» گويد روح به معنى (نبوت) است.

لِيُنْذِرَ (تا بترساند) پيغمبر به آن چه كه به او وحى شده‏ يَوْمَ التَّلاقِ‏ (روز ملاقات را) كه در اين روز:

1- به قول «قتاده و سدى و ابن زيد» مردم آسمانها و زمين با هم ملاقات مى‏كنند.

2- «جبائى» گويد: در آن روز اولين بار آخرين و ستم كننده با ستم ديده و ظالم با مظلوم ملاقات مى‏كنند.

3- «ابن عباس» گفته كه ملاقات به معنى حكم در ميان مردم است.

4- و آخرين قول اين است كه مردم با عمل خود ملاقات مى‏كنند. بايد گفت اشكالى ندارد كه همه اين گفتار منظور خداوند باشد و خدا داناتر است‏ يَوْمَ هُمْ بارِزُونَ‏ (روزى كه ايشان آشكارند) از قبرهاى خويش.

برخى گفته بعضى بر بعضى آشكار شده و حال هيچكدام بر ديگرى پوشيده نيست زيرا آشكار مى‏شود آن چه كه پوشيده بوده است.

لا يَخْفى‏ عَلَى اللَّهِ مِنْهُمْ شَيْ‏ءٌ (پوشيده نماند بر خداوند از ايشان چيزى) از كردارشان و احوالشان، و مى‏گويد خداوند در اين روز:

لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ‏ (ملك براى كيست امروز؟) پس مؤمنان و كافران اقرار مى‏كنند كه:

لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ (براى خداوند يكتاى قهار است).

برخى گفته‏اند گوينده و جواب دهنده اين دو جمله شخص خداوند است و خبر به اين موضوع از جانب خداوند داراى مصلحتى براى مردم و مكلفين هست.

«محمد بن كعب قرظى» گويد: خداوند ميان دو (نفخه) اين سؤال و جواب را مى‏گويد: آن هنگام كه همه مخلوقات نابود شده و خداوند تنها مانده است.

ولى بايد گفت كه قول اول در تفسير آيه فوق صحيحتر است زيرا اين سخن را خداوند در روزى مى‏گويد كه روز ملاقات بوده و مردم از قبرهاى خود آشكار مى‏شوند.

پرسش مى‏شود كه خداوند چرا جمله مالك بودن خود را در آن روز ميگويد در جواب بايد گفت زيرا مردم در دنيا ظاهرا مالك برخى از چيزها بودند ولى در آن روز كسى چيزى را مالك نمى‏شود.

باز اگر اشكال شود كه آيا مگر پيامبران و مؤمنان در آخرت داراى ملك عظيم نمى‏شوند، جواب اين است كه هيچ كسى سزاوار نيست كه صف مالكيت به او غير از خداوند اطلاق شود، زيرا خداوند بدون مالك كننده ديگر، خود مالك همه چيز مى‏باشد.

و عده‏اى گفته‏اند مراد از اين جمله در روز قيامت پيش از مالك شدن بهشتيان آن چه را كه بايد مالك شوند مى‏باشد.

الْيَوْمَ تُجْزى‏ كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ‏ (امروز پاداش داده شود هر كسى به آنچه كسب كرده است)، شخص نيكوكار به كار خوب و شخص بدكار به كار بد خود پاداش داده مى‏شود.

در حديث وارد شده كه خداوند مى‏گويد: منم ملك و منم جزا دهنده،سزاوار نيست به كسى از اهل بهشت كه داخل بهشت شود و به كسى از اهل دوزخ كه داخل دوزخ شود و در نزد او مظلمه‏اى باشد مگر آن كه از او قصاص كنم سپس اين آيه را تلاوت كرد:

لا ظُلْمَ الْيَوْمَ‏ (ستمى نيست امروز) يعنى كسى براى كسى ستمى نكند و از ثواب كسى ناقص نشده و در عقاب كسى افزوده نگردد.

إِنَّ اللَّهَ سَرِيعُ الْحِسابِ‏ (همانا خداوند زود حساب است) و محاسبه از كسى، او را از محاسبه ديگرى باز نمى‏دارد:

نظم:

نظم در آيات گذشته بدين قرار است كه خداوند (رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَ …) را به ما قبل خود كه شرح حال كافران درباره انكار قيامت است متصل ساخته و به ذكر حال ايشان كه به اين حقيقت اعتراف مى‏كنند مى‏پردازد. و نيز خداوند پس از ذكر اين كه كافران بر خود خشم مى‏كنند به خاطر سنگينى آنچه بر ايشان نازل مى‏شود و پس از آن سؤال از بازگشتن به دنيا را از قول ايشان نقل كرده است. و وجه اين كه خداوند اين سخن‏ (فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا) را به ما قبل خود كه اقرار به صفت پروردگار مى‏باشد متصل و پيوسته كرده اين است كه گويا كافران مى‏گويند: ما اعتراف كرديم به تو اى پروردگار ما، پس تو ميراندى ما را، و زنده كردى ما را با اين حال اعتراف مى‏كنيم به گناهان خود.

و اين جمله‏ (هُوَ الَّذِي يُرِيكُمْ آياتِهِ) به جمله‏ (الْعَلِيِّ الْكَبِيرِ) متصل شده تا معلوم شود كه ارائه آيات نيز از صفات خدا بوده و كيست كه داراى اين صفات باشد؟.

جمله‏ (رَفِيعُ الدَّرَجاتِ) را خداوند به جمله‏ (هُوَ الَّذِي يُرِيكُمْ آياتِهِ) پيوسته گردانيده تا به صفات خود عطف كرده و بگويد (و نيز خداوند رفيع الدرجات است). و برخى گفته‏اند: چون خداوند حال هر دو گروه از مؤمن و كافر را بيان كرد به ذكر درجات پرداخت‏.

 

[سوره غافر (40): آيات 18 تا 20]

وَ أَنْذِرْهُمْ يَوْمَ الْآزِفَةِ إِذِ الْقُلُوبُ لَدَى الْحَناجِرِ كاظِمِينَ ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ وَ لا شَفِيعٍ يُطاعُ (18) يَعْلَمُ خائِنَةَ الْأَعْيُنِ وَ ما تُخْفِي الصُّدُورُ (19) وَ اللَّهُ يَقْضِي بِالْحَقِّ وَ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لا يَقْضُونَ بِشَيْ‏ءٍ إِنَّ اللَّهَ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ (20)

ترجمه:

و بترسان ايشان را از روز نزديك، زمانى كه دلها نزد گلوگاه است، خشم فرو برنده باشند، نيست براى ستمكاران دوستى و نه شفاعت كننده‏اى كه اطاعت شود. مى‏داند خيانت چشمها را و آنچه در سينه‏ها پنهان است. و خداوند حكم كند به حق و آنان كه مى‏خوانند غير از او را حكم نمى‏كنند به چيزى، همانا خداوند شنوا و بينا است.

قرائت:

يدعون- «نافع» و «هشام» از «ابن عامر» (تدعون) به (تا) قرائت كرده و گفته‏اند كه تقدير چنين است كه: (اى محمد بگو بر ايشان آن كه را به غير از خدا مى‏خوانيد).

و ديگران (يدعون) به (يا) خوانده و گفته‏اند مراد، إخبار از افراد غايب است.

شرح لغات:

آزفه- به معنى چيز نزديك است، گفته مى‏شود (ازف الامر) يعنى نزديك‏

شد امر.

حناجر- اين لفظ جمع (حنجره) است، و آن به معنى حلقوم مى‏باشد كاظم- اين لفظ را بر كسى گويند كه نگهدارد آنچه در قلبش قرار دارد گفته مى‏شود (كظم غيظه) «خشم خود را فرو برد» زمانى كه خشم خود را فرو برده باشد.

اعراب:

كاظمين- منصوب است بنا بر اين كه حال باشد و حال هم حمل به معنى شده است، زيرا به (قلب) گفته نمى‏شود كه (كاظم) است، پس (كاظمين) حال اصحاب قلوب مى‏باشد و مقصود چنين خواهد بود: زمانى كه قلبهاى مردم به حلقومشان برسد در حالى كه خشم خود را فرو مى‏نشانند. و اين كلمه حال از ضمير در (لدى الحناجر) است و مقصود اين است كه آنان از همه چيز به غير از فكر آن حال متوقف مى‏باشند. نسبت كظم به قلب مانند نسبت كتابت به دستها مى‏باشد.

يطاع- اين كلمه محلا مجرور است چون صفت (شفيع) مى‏باشد،

تفسير:

خداوند متعال در اين آيات مكلفين را از روز قيامت ترسانده و ميگويد:

وَ أَنْذِرْهُمْ يَوْمَ الْآزِفَةِ (و بترسان ايشان را از روز نزديك) كه آن روز قيامت است، زيرا هر چيز آينده، نزديك مى‏باشد و گفته‏اند منظور، روز نزديك شدن مجازات است.

إِذِ الْقُلُوبُ لَدَى الْحَناجِرِ (زمانى كه قلبها نزد گلوها باشد) به جهت اين كه از شدت ترس دلها از جاى خود حركت كرده و به گلوگاه‏ها برسد و مانند اين است قول ديگر خداوند (و بلغت القلوب الحناجر)، «و برسد قلبها به گلوگاه‏ها- احزاب- 10».

كاظِمِينَ‏ (خشم فرو برندگان) يعنى كسانى كه غمگين و اندوهناك و افسرده‏ باشند از اين جهت كه زبانهاشان از شدت ترس بر قلبهاشان بسته شود.

ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ‏ (دوستى براى ستمكاران نيست) يعنى براى مشركان و منافقان كسى نزديك نيست كه ايشان را سود دهد وَ لا شَفِيعٍ يُطاعُ‏ (و نه شفاعت كننده‏اى كه اطاعت گردد) در ميان ايشان كه شفاعت او مورد قبول باشد. از «ابن عباس» و «مقاتل».

يَعْلَمُ خائِنَةَ الْأَعْيُنِ‏ (مى‏داند خيانت چشمها را) و آن سرقت و نگاه كردن چشم است به آن چه كه جايز نيست به آن نظر كرد. «از مجاهد و قتاده.» (خائنة) مانند (خيانت) مصدر است چنان كه (كاذبة) و (لاغية) مانند (كذب) و (لغو) مصدر مى‏باشد.

«مؤرج» گفته كه منظور چشمهاى خائن است.

«سدى» گويد منظور: رمز چشم است.

«ضحاك» مى‏گويد: منظور چنين است كه شخصى بگويد، ديدم در حالى كه نديده و بگويد نديدم در حالى كه ديده است.

وَ ما تُخْفِي الصُّدُورُ (و آن چه پنهان بدارد سينه‏ ها) يعنى خداوند مى‏داند آن چه را كه سينه ‏ها در نهان دارند.

در خبر وارد شده است كه: (ان النظرة الاولى لك و الثانية عليك)

، «نگاه اول به نفع تو و نگاه دوم به ضرر تو است»، بنا بر اين نگاه دوم حرام بوده و مراد از خيانت چشمها، همان مى‏باشد.

وَ اللَّهُ يَقْضِي بِالْحَقِ‏ (و خداوند حكم به حق مى‏كند) يعنى ميان مردم به حق تفصيل داده و هر صاحب حقى را به حق خود مى‏رساند.

وَ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ‏ (و آنان كه مى‏خوانند به غير از او را) از بتها لا يَقْضُونَ بِشَيْ‏ءٍ (حكم به چيزى نمى‏كنند) زيرا آنها جماد مى‏باشند إِنَّ اللَّهَ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ (همانا خداوند، او شنوا و داناست) يعنى واجب است كه شنيدنيها را شنيده و ديدنيها را ببيند.

اين دو صفت بازگشت دارند به اينكه خداوند زنده است و براى او آسيبى نمى‏رسد. و برخى گفته‏اند كه منظور اين است: كه خداوند، عالم به مسموعات و عالم به مبصرات مى‏باشد، ولى قول اول درست‏تر است‏.

 

[سوره غافر (40): آيات 21 تا 25]

أَ وَ لَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ كانُوا مِنْ قَبْلِهِمْ كانُوا هُمْ أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ آثاراً فِي الْأَرْضِ فَأَخَذَهُمُ اللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ وَ ما كانَ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ واقٍ (21) ذلِكَ بِأَنَّهُمْ كانَتْ تَأْتِيهِمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَكَفَرُوا فَأَخَذَهُمُ اللَّهُ إِنَّهُ قَوِيٌّ شَدِيدُ الْعِقابِ (22) وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مُوسى‏ بِآياتِنا وَ سُلْطانٍ مُبِينٍ (23) إِلى‏ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ قارُونَ فَقالُوا ساحِرٌ كَذَّابٌ (24) فَلَمَّا جاءَهُمْ بِالْحَقِّ مِنْ عِنْدِنا قالُوا اقْتُلُوا أَبْناءَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ وَ اسْتَحْيُوا نِساءَهُمْ وَ ما كَيْدُ الْكافِرِينَ إِلاَّ فِي ضَلالٍ (25)

ترجمه:

آيا سير نكردند در زمين پس بنگرند چگونه بوده است فرجام كسانى كه پيش از ايشان بودند، بودند ايشان سخت‏تر از آنان از نظر نيرو و آثار در زمين، پس فرا گرفت خداوند ايشان را به گناهانشان، و نبود براى ايشان نگهدارى از خداوند. و اين بدانجهت بود كه رسولان ايشان، با نشانه‏ ها به‏ سوى آنان آمدند، پس ايشان كافر شدند، پس خداوند فرا گرفتشان كه او نيرومند و سخت شكنجه است. همانا به تحقيق فرستاديم موسى را با آيات و دليل آشكار. به سوى فرعون و هامان و قارون، پس گفتند كه او ساحر دروغگوست.

پس چون بيامدشان به حق از نزد ما، گفتند: بكشيد فرزندان آنان را كه با او ايمان آوردند و زنده بداريد زنهاى آنان را، و نيست نيرنگ كافران مگر در گمراهى.

قرائت:

منكم- برخى (اشدّ منكم) خوانده و گفته‏ اند كه ضمير از غيبت به خطاب بازگشته و منصرف شده است، چون قول خداوند: (اياك نعبد- تو را تنها عبادت مى‏كنيم- حمد- 4) پس از (الْحَمْدُ لِلَّهِ …) و آنان كه (اشدّ منهم) خوانده‏اند دليلشان چنين توجيه مى‏شود كه ضمير (منهم) به خاطر ما قبل خود (ا و لم يسيروا …) كه به لفظ غيبت مى‏باشد به صورت غايب آورده شده است.

تفسير:

خداوند متعال كافران را به نظر كردن متنبه ساخته و فرموده است:

أَ وَ لَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ كانُوا مِنْ قَبْلِهِمْ‏ (آيا سير نكردند در زمين تا بنگرند چگونه بوده است فرجام آنان كه پيش از ايشان بوده‏اند) از كسانى كه پيامبران خود را تكذيب كردند كانُوا هُمْ أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً (بودند ايشان سخت‏تر از آنان از نظر نيرو) در پيش خودشان‏ وَ آثاراً فِي الْأَرْضِ‏ (و آثار در زمين) يعنى بناها و ساختمانهاى بيشترى را عمارت كردند. و گفته شده يعنى به زمين‏هاى دورترى براى به دست آوردن مال دنيا رفتند.

فَأَخَذَهُمُ اللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ‏ (پس فرا گرفتشان خداوند به گناهانشان) يعنى‏ خداوند به سبب گناهانشان آنان را هلاك گردانيد.

وَ ما كانَ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ واقٍ‏ (و نبود براى ايشان نگهدارنده‏اى از خداوند) يعنى دافعى نبود كه عذاب خداوند را دفع كرده و مانع از نزول عذاب بر ايشان باشد.

ذلِكَ‏ (اين) عذاب كه بر ايشان نازل شد بِأَنَّهُمْ كانَتْ تَأْتِيهِمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ‏ (بدانجهت بود كه آمد به سوى ايشان پيامبرانشان با نشانه‏ها) يعنى با معجزات آشكار و دليلهاى روشن‏ فَكَفَرُوا (پس كافر شدند) به آنها فَأَخَذَهُمُ اللَّهُ‏ (پس بگرفتشان خداوند) يعنى در شكنجه كفرشان خداوند هلاكشان كرد.

إِنَّهُ قَوِيٌ‏ (همانا او نيرومند) و قادر است كه از ايشان انتقام بگيرد شَدِيدُ الْعِقابِ‏ (سخت شكنجه است).

فرازى از داستان موسى‏

سپس خداوند به داستان موسى (ع) و فرعون پرداخته و مى‏گويد:

وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مُوسى‏ بِآياتِنا (و به تحقيق موسى را با نشانه‏ هاى خودمان فرستاديم) يعنى او را به حجتها و دلالتهاى خود برانگيختيم.

وَ سُلْطانٍ مُبِينٍ‏. (و با دليل آشكار) يعنى با حجت ظاهر خود چون اژدها شدن عصا و شكافته شدن دريا.

إِلى‏ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ قارُونَ‏ (به سوى فرعون و هامان و قارون).

حضرت موسى عليه السلام اگر چه براى همه آن مردم پيامبر و رسول بود ولى اين كه اسم فرعون تنها ذكر شده چون رهبر آنان بود و «هامان» نيز وزير او بوده و «قارون» صاحب گنجهاى او بوده است، پس ما بقى مردم تابع آنان بودند.

اين كه لفظ (سلطان) عطف به (آيات) شده به خاطر تأكيد مى‏باشد.

و برخى گفته‏اند مراد از (آيات) حجتهاى توحيد و عدل بوده و مراد از (سلطان) معجزاتى مى‏باشد كه دلالت بر نبوت او مى‏كند.

فَقالُوا ساحِرٌ (پس گفتند ساحر است) يعنى جادوگر است‏ كَذَّابٌ‏ (دروغگوست) در آنچه كه به آن مى‏خواند.

فَلَمَّا جاءَهُمْ بِالْحَقِّ مِنْ عِنْدِنا (پس چون بيامد به سوى ايشان به حق از نزد ما) يعنى هنگامى كه «موسى» با برنامه توحيد و دلالتها به سوى ايشان از نزد ما آمد. و گفته‏اند مراد به (حق) دين حق است.

قالُوا اقْتُلُوا أَبْناءَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ وَ اسْتَحْيُوا نِساءَهُمْ‏ (گفتند بكشيد فرزندان كسانى را كه با او (موسى) ايمان آوردند و زنده نگهداريد زنان ايشان را) يعنى فرعونيان امر كردند كه پسران قوم موسى را بكشند تا كثرت پيدا نكنند كه بر آنان غلبه كنند، و زنان را نگهدارند كه بر ايشان خدمت كنند.

بايد تذكر داد كه اين كشتار غير از كشتار اول است، زيرا كشتار اول براى اين بود كه پسرى باقى نماند كه طبق گفته منجمان باعث زوال ملك فرعون شود، و چون موسى ظاهر شد و فرعون به مقصود اولى خود نرسيد اين بار دستور داد براى از ميان رفتن نيروى انسانى قوم موسى آنان را به قتل برسانند، ولى خداوند ايشان را از اين قصد شوم بازداشته و خون و قورباغه و طوفان و ملخ را نازل كرد و فرستاد و آنان را از قصدشان مانع شد چنان كه سابقا در اين موضوع مطالبى را گفتيم.

سپس خداوند خبر مى‏دهد كه فرعونيان با كشتن مردان و زنده نگه- داشتن زنان نتوانستند كارى را از پيش ببرند و سودى به دست بياورند و مى- گويد:

وَ ما كَيْدُ الْكافِرِينَ إِلَّا فِي ضَلالٍ‏ (و نيست نيرنگ كافران مگر در گمراهى) يعنى در مقابل حق رفتنى بوده و منفعت نبردند.

 

[سوره غافر (40): آيات 26 تا 30]

وَ قالَ فِرْعَوْنُ ذَرُونِي أَقْتُلْ مُوسى‏ وَ لْيَدْعُ رَبَّهُ إِنِّي أَخافُ أَنْ يُبَدِّلَ دِينَكُمْ أَوْ أَنْ يُظْهِرَ فِي الْأَرْضِ الْفَسادَ (26) وَ قالَ مُوسى‏ إِنِّي عُذْتُ بِرَبِّي وَ رَبِّكُمْ مِنْ كُلِّ مُتَكَبِّرٍ لا يُؤْمِنُ بِيَوْمِ الْحِسابِ (27) وَ قالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمانَهُ أَ تَقْتُلُونَ رَجُلاً أَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اللَّهُ وَ قَدْ جاءَكُمْ بِالْبَيِّناتِ مِنْ رَبِّكُمْ وَ إِنْ يَكُ كاذِباً فَعَلَيْهِ كَذِبُهُ وَ إِنْ يَكُ صادِقاً يُصِبْكُمْ بَعْضُ الَّذِي يَعِدُكُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذَّابٌ (28) يا قَوْمِ لَكُمُ الْمُلْكُ الْيَوْمَ ظاهِرِينَ فِي الْأَرْضِ فَمَنْ يَنْصُرُنا مِنْ بَأْسِ اللَّهِ إِنْ جاءَنا قالَ فِرْعَوْنُ ما أُرِيكُمْ إِلاَّ ما أَرى‏ وَ ما أَهْدِيكُمْ إِلاَّ سَبِيلَ الرَّشادِ (29) وَ قالَ الَّذِي آمَنَ يا قَوْمِ إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ مِثْلَ يَوْمِ الْأَحْزابِ (30)

 

ترجمه:

و گفت فرعون واگذاريد مرا بكشم موسى را و بخواند پروردگارش را، همانا مى‏ترسم كه دگرگون كند دين شما را يا آشكار كند در زمين فساد را. و گفت موسى همانا پناه مى‏برم به پروردگار خود و شما از هر متكبرى كه ايمان نياورد به روز حساب. و گفت مردى مؤمنى از آل فرعون كه پنهان مى‏داشت ايمان خود را.

آيا مى‏كشيد مردى را كه مى‏گويد پروردگار من اللَّه است و به تحقيق آمد به سوى شما با نشانه‏هايى از جانب پروردگارتان، و اگر دروغگو باشد بر او باشد دروغ او و اگر راستگو باشد مى‏رسد به شما برخى از آنچه وعده مى‏دهد، همانا خداوند هدايت نمى‏كند آنكه او مصرف و كذاب باشد. اى قوم من! ملك، امروز از آن شماست، چيره آيندگان در زمين پس كيست كه ما را يارى كند از بأس خداوند اگر بيايد ما را گفت فرعون نشان ندهم شما را مگر آنچه ببينم و هدايت نمى‏كنم شما را مگر به راه رشاد. و گفت آنكه ايمان آورده بود اى قوم مى‏ترسم بر شما مانند روز احزاب.

قرائت:

1- او ان يظهر فى الارض الفساد- اهل مدينه و «ابو عمرو»، (و ان يظهر) بدون الف قبل از واو خوانده و (يظهر) را به ضم (ياء) و كسر (ها) قرائت كرده و (الفساد) را به نصب قرائت كرده‏اند.

«ابو على» گويد دليل قرائت كنندگان فوق كه واو را بدون الف خوانده‏اند اين است كه «فرعون» گفت من از دو كار كه يكى دگرگونى دين و دوم ظهور فساد در زمين است از موسى مى‏ترسم و نيز طبق قرائت فوق اسناد فعل (يظهر) به «موسى» بوده و (الفساد) مفعول خواهد بود كه در جمله قبل نيز اسناد فعل به موسى بوده كه (يبدل دينكم) باشد.

2- «ابن كثير و ابن عامر»، (و ان يظهر) به فتح (ياء)، و (الفساد) به‏ رفع حرف آخر خوانده‏اند و مقصود اين مى‏شود كه به جاى دين، فساد ظاهر مى‏شود.

3- «حفص» و «يعقوب»، (او ان يظهر الفساد) به ضم (يا) و نصب (دال) قرائت كرده و ديگران (او ان يظهر الفساد) به رفع (دال) قرائت كرده‏اند.

عذت- اهل كوفه غير از «عاصم» و «ابو عمرو» و «اسماعيل» از «نافع» و «ابو جعفر»، (عذت) بدون ادغام خوانده و در سوره (دخان) آيه (20) به ادغام (ذال) قرائت كرده‏اند اما ادغام كردن در (عذت) نيكوست كه دو حرف با هم متقارب و نزديكند و اظهار نيز نيكوست چون (ذال) از سنخ (تا) نيست و غير از اهل كوفه در همه جا (عذت) با اظهار خوانده‏اند.

[تفسير]

فرازى ديگر از داستان موسى‏

وَ قالَ فِرْعَوْنُ ذَرُونِي أَقْتُلْ مُوسى‏ (و فرعون گفت واگذاريد مرا تا بكشم موسى را) يعنى به قوم خود گفت مرا ترك كنيد تا موسى را به قتل برسانم. از اين جمله استفاده مى‏شود كه از افراد خاص فرعون كسانى بودند كه از روى مشورت و اشاره به فرعون مى‏گفتند كه موسى را نكش و مى‏ترسانيدند از اين كه خداى خود را بخواند و باعث هلاكت فرعون شود و لذا فرعون گفت:

وَ لْيَدْعُ رَبَّهُ‏ (و بخواند پروردگارش را) يعنى هم چنان كه مردم مى‏گويند.

و برخى گفته‏اند، از اين جهت از قتل موسى جلوگيرى كردند كه گفتند: او ساحر است اگر پيش از ظاهر شدن حجت از او، او را به قتل برسانى شبهه‏اى را تقويت خواهى كرد بلكه (قالوا ارجه و اخاه و ارسل فى المدائن حاشرين) «گفتند بگذار او و برادرش را و بفرست در شهرها گرد آورندگانى- اعراف- 111»، و معنى (لْيَدْعُ رَبَّهُ‏) اين است كه بگوئيد براى او بخواند پروردگارش را و براى سلامت جان خود از كشته شدن به او استعانت جويد كه او از اين‏ دعاى خود چيزى به دست نخواهد آورد، و اين جمله را فرعون از روى جبر و پرخاش و بى‏باكى به زبان آورد.

إِنِّي أَخافُ أَنْ يُبَدِّلَ دِينَكُمْ‏ (و من مى‏ترسم كه دگرگون كند دين شما را) كه خدايى من است اگر او را نكشم‏ أَوْ أَنْ يُظْهِرَ فِي الْأَرْضِ الْفَسادَ (و اينكه ظاهر كند در زمين فساد را) به اينكه قوم او پيرويش كنند و ما ناچار خواهيم بود كه با ايشان به جنگ پردازيم و اين انگيزه نابودى شهرها خواهد شد و بدين صورت فساد ظاهر خواهد گشت.

«قتاده» گفته منظور از فساد در نزد فرعون عمل كردن به طاعت خداوند بود.

و چون فرعون اين سخنان را گفت، موسى به پروردگارش پناه برد كه:

وَ قالَ مُوسى‏ إِنِّي عُذْتُ بِرَبِّي وَ رَبِّكُمْ مِنْ كُلِّ مُتَكَبِّرٍ لا يُؤْمِنُ بِيَوْمِ الْحِسابِ‏ (و موسى گفت من پناه مى‏برم به پروردگارم و پروردگار شما از هر متكبرى كه ايمان نياورد به روز حساب) يعنى من اعتصام مى‏جويم به پروردگار خود كه مرا آفريد و پروردگار شما كه شما را آفريد از شرّ هر كسى كه بر خداوند تكبر كرده و از فرمانبردارى او سرپيچى كند و روز قيامت را تصديق نكند تا خداوند از شرّ او مرا نگهدارد، و چون فرعون تصميم قتل موسى را گرفت يكى از درباريان او كه مرد با ايمانى بود وى را موعظه كرد:

وَ قالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمانَهُ‏ (و مرد مؤمنى از آل فرعون كه ايمان خود را پوشيده مى‏داشت گفت) كه بر وجه تقيه ايمانش را در سينه‏اش پنهان مى‏داشت.

(حديث تقيه)

امام صادق (ع) فرمود:

(التقية من دينى و دين آبائى و لا دين لمن لا تقية له و التقية ترس اللَّه فى الارض لان مؤمن آل فرعون لو اظهر الاسلام لقتل)

«تقيه (كار بدون گرفتارى و حركت بدون سقوط و مبارزه بدون نابودى)

از دين من و از دين پدران من است و دينى نيست بر آن كه تقيه ندارد، و آن سپر خداوند در زمين است زيرا (مؤمن آل فرعون) اگر دين خود را ظاهر مى- كرد كشته مى‏شد»

مؤمن آل فرعون‏

«ابن عباس» گويد: در ميان درباريان و خاندان فرعون مؤمنى به غير از آن يك نفر و زن فرعون و آن كه موسى را از خبر قتل آگاه ساخت و گفت اى موسى‏ (إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ)، «همانا مردم در انديشه تو هستند كه تو را بكشند- قصص- 20» مؤمن ديگرى نبود.

«سدى و مقاتل» گفته: پسر عمه فرعون مؤمن بوده و همو بوده كه آمده و موسى را از قتل او خبر داده است.

و برخى گفته‏اند كه: مؤمن آل فرعون وليعهد او بوده كه نامش (حبيب) يا (حزبيل) مى‏باشد.

أَ تَقْتُلُونَ رَجُلًا أَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اللَّهُ‏ (آيا مى‏كشيد مردى را به اينكه مى‏گويد پروردگار من اللَّه است) اين جمله، استفهام انكارى است و اگر مى‏گفت (آيا مى‏كشيد مردى را كه گوينده است پروردگار من اللَّه مى‏باشد) دلالت نمى‏كرد كه قتل و كشتن بخاطر ايمان اوست، زيرا در اين صورت (قائلا گوينده) صفت براى (رجل مرد) مى‏شد، پس محل (ان يقول) منصوب است چون مفعول له مى‏باشد.

وَ قَدْ جاءَكُمْ بِالْبَيِّناتِ مِنْ رَبِّكُمْ‏ (و به تحقيق آمد به سوى شما با نشانه- هايى از پروردگارتان) يعنى آورد براى شما معجزه‏هايى چون (عصا) و (يد بيضا) تا او را تصديق كنيد.

وَ إِنْ يَكُ كاذِباً فَعَلَيْهِ كَذِبُهُ‏ (و اگر دروغگوست بر او باشد دروغش) اين سخن از باب نرمش و انعطاف است مثل قول خداوند: (وَ إِنَّا أَوْ إِيَّاكُمْ لَعَلى‏ هُدىً أَوْ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ)، «و ما و شما يا بر هدايت بوده و يا در ضلالت آشكاريم-سبأ- 24» و مقصود اين است كه اگر دروغگو باشد گناه دروغش بر خودش خواهد بود.

وَ إِنْ يَكُ صادِقاً يُصِبْكُمْ بَعْضُ الَّذِي يَعِدُكُمْ‏ (و اگر راستگو باشد مى‏رسد به شما برخى از آنچه وعده داده است شما را) گفته شده كه موسى ايشان را به نجات وعده داده بود اگر ايمان مى‏آوردند و به هلاكت وعده داده بود اگر كافر مى‏شدند.

برخى گفته‏اند علت اينكه‏ (بَعْضُ الَّذِي) به لفظ بعض گفته بدينجهت مى‏باشد كه موسى براى ايشان دو وعده كه نجات و هلاكت باشد داده بود و چون منظور در اينجا بشارت به وعده نجات است به صورت بعض گفته شده است.

و برخى گفته‏اند وعده‏هايى كه موسى داده بود امور گوناگونى بود چون هلاكت در دنيا و عذاب در آخرت، پس هلاكت ايشان در دنيا برخى و بعضى از آن وعده‏ها بوده است.

و نيز عده‏اى گفتند در اينجا (بعض) به جاى (كل) استعمال شده و اين بدانجهت است كه گاهى از باب لطف در سخن و توسعه در گفتار چنين بكار مى‏رود چنان كه شاعر گويد:

(قد يدرك المتأنى بعض حاجته‏ و قد يكون من المستعجل الزلل)

«گاهى آدم دقيق و آرام به دست مى‏آورد برخى از حاجت خود را- و گاهى مى‏شود كه شخص شتابنده و عجول دچار لغزشها مى‏گردد».

گويا كه مى‏خواهد بگويد: كمتر چيزى كه به شما مى‏رسد برخى از آن است كه وعده مى‏دهد و در آن بعض، هلاكت شما مى‏باشد.

«على بن عيسى» گفته معنى اين كه بعضى از آنچه وعده داده شما را كفايت مى‏كند در احتجاج و استدلال، پس چگونه خواهد بود زيادى و همه آن.

إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذَّابٌ‏ (خداوند هدايت نمى‏كند آن را كه مسرف دروغگو باشد) يعنى خداوند به بهشت و ثواب خود هدايت نمى‏كند آن را كه بر خود اسراف كرده و در معصيت و گناه از حد و اندازه بگذرد و بر خداوند دروغ بگويد.

ممكن است كه جمله فوق حكايت از سخن مؤمن آل فرعون باشد و جايز است شروع سخن خداوند باشد.

سپس مؤمن آل فرعون بر آن قوم از ملك و سلطنت يادآورى مى‏كند تا شكر خدا را به ايمان آوردن به او به جا بياورند و مى‏گويد:

يا قَوْمِ لَكُمُ الْمُلْكُ الْيَوْمَ‏ (اى قوم ملك براى شماست امروز) يعنى شما امروز بر اهل زمين يعنى اهل «مصر» سلطنت داريد.

ظاهِرِينَ فِي الْأَرْضِ‏ (چيره شدگان در زمين) يعنى برتر و غالب بوده و بر اهل زمين مسلط مى‏باشيد.

فَمَنْ يَنْصُرُنا مِنْ بَأْسِ اللَّهِ‏ (پس كيست كه ما را از بأس خدا يارى كند) يعنى كيست كه عذاب خدا را از ما مانع شود إِنْ جاءَنا (اگر بيايد ما را) پس مقصود اين است كه با كشتن و تكذيب پيغمبر متعرض عذاب خدا نشويد كه اگر به سوى ما بيايد مانعى از عذاب خداوند پيدا نخواهد شد قالَ فِرْعَوْنُ‏ (پس فرعون گفت) در اين هنگام‏ ما أُرِيكُمْ إِلَّا ما أَرى‏ (نشان ندهم شما را مگر آنچه را خود ببينم) يعنى اشاره ندهم شما را مگر به آنچه كه براى خود صواب ديده و پسنديدم، كه كشتن موسى و تكذيب او و خدا و اله گرفتن من باشد.

وَ ما أَهْدِيكُمْ إِلَّا سَبِيلَ الرَّشادِ (و هدايت نمى‏كنيم شما را مگر به راه رشاد).

سپس به ياد مى‏آورد آنچه كه بر پيش از ايشان نازل شده و مى‏گويد:

وَ قالَ الَّذِي آمَنَ يا قَوْمِ إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ مِثْلَ يَوْمِ الْأَحْزابِ‏ (و گفت آن كه ايمان آورد اى قوم من، همانا من مى‏ترسم بر شما از مثل روز احزاب) يعنى از عذابى كه مانند عذاب روز احزاب مى‏باشد.

«جبائى» گفته، گوينده سخن فوق، خود حضرت «موسى» مى‏باشد زيرا «مؤمن آل فرعون» ايمان خود را پنهان داشته و سخنى نمى‏گفت. ولى اين گفتار نادرست است زيرا قريب همين سخن در جمله قبل كه از سخن مؤمن آل فرعون است مى‏باشد و آن اين است‏ (أَ تَقْتُلُونَ رَجُلًا أَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اللَّهُ) احزاب- مراد از احزاب اجتماعاتى مى‏باشد كه بر عليه پيامبران حزب- بندى كردند كه ايشان را تكذيب كنند.

يوم- لفظ يوم كه در فارسى مرادف با (روز) است گاهى به دو معنى كه نعمت و مهنت و شادى و غم باشد استعمال مى‏شود كه در اين آيه به معنى هلاكت و مهنت به كار رفته است.

 

[سوره غافر (40): آيات 31 تا 35]

مِثْلَ دَأْبِ قَوْمِ نُوحٍ وَ عادٍ وَ ثَمُودَ وَ الَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِمْ وَ مَا اللَّهُ يُرِيدُ ظُلْماً لِلْعِبادِ (31) وَ يا قَوْمِ إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ يَوْمَ التَّنادِ (32) يَوْمَ تُوَلُّونَ مُدْبِرِينَ ما لَكُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ عاصِمٍ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ (33) وَ لَقَدْ جاءَكُمْ يُوسُفُ مِنْ قَبْلُ بِالْبَيِّناتِ فَما زِلْتُمْ فِي شَكٍّ مِمَّا جاءَكُمْ بِهِ حَتَّى إِذا هَلَكَ قُلْتُمْ لَنْ يَبْعَثَ اللَّهُ مِنْ بَعْدِهِ رَسُولاً كَذلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُرْتابٌ (34) الَّذِينَ يُجادِلُونَ فِي آياتِ اللَّهِ بِغَيْرِ سُلْطانٍ أَتاهُمْ كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ وَ عِنْدَ الَّذِينَ آمَنُوا كَذلِكَ يَطْبَعُ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبَّارٍ (35)

ترجمه:

مانند روش قوم نوح و عاد و ثمود و آنان كه از پس ايشان بودند و نيست خداوند اراده كند ستمى را بر بندگان. و اى قوم همانا مى‏ترسم براى شما از روز فرياد. روزى كه روى برتابيد پشت‏كنان، نيست براى شما نگهدارنده‏اى از خداوند، و كسى كه خداوند او را گمراه كند نيست براى او هدايت كننده‏اى. و هر آينه به تحقيق آمد شما را يوسف از پيش با نشانها پس همواره در شك بوديد از آنچه براى شما آورد تا گاهى كه مرد، گفتيد هرگز مبعوث نكند خداوند از پس او رسولى را، همچنين گمراه مى‏كند خداوند آن را كه اسراف كننده شك‏آور باشد.

آنان كه ستيزه مى‏كنند در آيات خداوند بدون دليلى كه بيايدشان، بزرگ باشد از نظر خشم نزد خداوند و نزد آنان كه ايمان آوردند، همچنين مهر گذارد خداوند بر هر قلب تكبر كننده جبار.

قرائت:

قلب متكبر- «ابو عمرو» و «ابن ذكوان» و «قتيبه» لفظ (قلب) را با تنوين مجرور خوانده و ديگران همه به صورت اضافه يعنى اضافه (قلب) به (متكبر) قرائت كرده‏اند.

«ابو على» گويد: آنان كه قلب را با تنوين خوانده‏اند، متكبر را صفت براى قلب قرار داده‏اند، و منظور از قلب متكبر، متكبر بودن صاحب آن است چنان كه تصعير به صورت نسبت داده شده در اين آيه (و لا تصعر خدك)، «و مگردان به تكبر رويت را- لقمان- 18» و آنان كه قلب را مضاف دانسته‏اند گفته‏اند (بر هر قلب متكبر)، ولى بايد چيزى در تقدير گرفت و الا معنى چنين مى‏شود كه (بر كل و تمامى قلب تكبر كننده) و در اين صورت لازم مى‏شود كه قلب داراى كل و جزء باشد، پس بايد توجيه كرد كه منظور (بر هر قلب كه قلبها باشد) است، پس فهميده شد منظور ظاهر لفظ نيست چون لفظ (طبع) كه ختم بر يك نكته معين است از نظر ظاهر درست نخواهد بود، لذا ناچاريم از اين دو لفظ معنى گسترده‏ ترى را استفاده كنيم.

لغت:

جبار- كسى را گويند كه با خشم و غضب مردم را به قتل برساند و (اجبر فهو جبار) مانند (ادرك و هو دراك) است و براى اين دو مثال سومى نميباشد.

 

تفسير:

مِثْلَ دَأْبِ قَوْمِ نُوحٍ وَ عادٍ وَ ثَمُودَ (مانند شيوه قوم نوح و عاد و ثمود) لفظ (دأب) به معنى (عادت) است، پس مقصود اين مى‏شود: من مى‏ترسم براى شما از مانند سنتى كه خداوند متعال نسبت به قوم نوح و عاد و ثمود به كار برد و از آن هنگام كه ايشان را در برابر كفرشان هلاك و مستأصل گردانيد.

وَ الَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِمْ وَ مَا اللَّهُ يُرِيدُ ظُلْماً لِلْعِبادِ (و آنان كه پيش از ايشان بودند و نيست خداوند اراده كند ستمى را براى بندگان) اين آيه روشنترين دليل بر فساد عقيده «جبريه» مى‏باشد كه مى‏گويند هر ظلم و ستمى كه در عالم بوجود مى‏آيد همه‏اش به اراده خداوند است.

سپس از عذاب آخرت نيز هشدار داده و مى‏گويد:

وَ يا قَوْمِ إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ يَوْمَ التَّنادِ (و اى قوم من مى‏ترسم براى شما از روز ندا كردن) در لفظ (تناد)، (يا) حذف شده به خاطر اينكه در آخر لفظ كسره‏اى وجود دارد كه دلالت بر (يا) محذوف مى‏كند، و آن روز، روز قيامت است كه برخى از ستمكاران برخ ديگر را به بيچارگى و زارى ندا مى‏كنند.

برخى گفته‏اند، آن روز روزى است كه اصحاب بهشت، مردم دوزخ را ندا مى‏كنند كه‏ (أَنْ قَدْ وَجَدْنا ما وَعَدَنا رَبُّنا حَقًّا …)، «اين كه به تحقيق، حق يافتيم آنچه وعده داد ما را پروردگارمان- اعراف- 44» و اصحاب دوزخ مردم بهشت را ندا مى‏كنند كه‏ (أَفِيضُوا عَلَيْنا مِنَ الْماءِ أَوْ مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ)، «بريزيد بر ما از آب يا از آنچه خداوند شما را روزى داده است- اعراف- 50» و اين گفتار «قتاده و ابن زيد» است.

و برخى گفته‏اند مراد از روز ندا اين است كه‏ (يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ)، «روزى كه بخوانيم هر مردى را به پيشوايانشان- بنى اسرائيل- 71» يَوْمَ تُوَلُّونَ مُدْبِرِينَ‏ (روزى كه روى برتابيد پشت كنندگان) يعنى روزى كه به آتش عرضه مى‏شويد و در اين حال فرار مى‏كنيد و گمان خواهيد داشت كه‏ فرار، شما را سودى بخشيد.

و برخى گفته‏اند، يعنى: منصرف شويد به آتش پس از حساب، از «قتاده و مقاتل» است.

ما لَكُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ عاصِمٍ‏ (نيست براى شما از خداوند نگهدارنده‏اى) از عذاب خداوند.

وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ (و كسى را كه خداوند گمراه كند براى او هدايت كننده‏اى نباشد) يعنى كسى را كه خدا از راه بهشت گمراه كند پس كسى نخواهد توانست كه او را به سوى بهشت هدايت كند وَ لَقَدْ جاءَكُمْ يُوسُفُ‏ (و به تحقيق آمد به سوى شما يوسف) و او «يوسف ابن يعقوب» است كه خداوند به عنوان رسالت او را به قوم «قبط» مبعوث گردانيد.

مِنْ قَبْلُ‏ (از پيش) يعنى پيش از موسى‏ بِالْبَيِّناتِ‏ (با بينات) يعنى با حجتهاى واضح‏ فَما زِلْتُمْ فِي شَكٍّ مِمَّا جاءَكُمْ بِهِ‏ (پس همواره در شك بوديد از آنچه براى شما آورد از عبادت خداوند كه تنهاست و شريكى ندارد، از «ابن عباس» و برخى گفته‏اند، از آنچه از دين، شما را به آن دعوت كرد.

حَتَّى إِذا هَلَكَ‏ (تا آن كه هلاك شد) يعنى مرد قُلْتُمْ لَنْ يَبْعَثَ اللَّهُ مِنْ بَعْدِهِ رَسُولًا (گفتيد هرگز مبعوث نكند خداوند پس از آن رسولى را) يعنى بر كفر خود باقى مانده و گمان كرديد خداوند حجتى را بوجود نخواهد آورد.

كَذلِكَ‏ (همچنين) يعنى مانند اين گمراهى‏ يُضِلُّ اللَّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ‏ (گمراه مى‏كند خداوند آن را كه اسراف‏كار باشد) بر خودش و كافر باشد، اصل اسراف به معنى تجاوز از حد است‏ مُرْتابٌ‏ (شك كننده) يعنى شك كننده در توحيد و نبوت انبياء الَّذِينَ يُجادِلُونَ فِي آياتِ اللَّهِ‏ (آنان كه ستيزه مى‏كنند در آيات خداوند) يعنى در دفع و ابطال آيات خداوند جدال مى‏كنند.

(الذين) محلا منصوب است چون بدل از (مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ) مى‏باشد و جايز است محلا مرفوع باشد به جهت تقدير ضمير (هم).

بِغَيْرِ سُلْطانٍ‏ (بدون سلطانى) يعنى بدون حجت كه:

أَتاهُمْ كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ‏ (بيايدشان، بزرگ باشد از نظر خشم نزد خداوند) يعنى بزرگ باشد اين جدال از ايشان از نظر عداوت نزد خداوند وَ عِنْدَ الَّذِينَ آمَنُوا (و نزد آنان كه ايمان آوردند) به خداوند، مقصود اين است كه خداوند خشم كرده و لعن نموده و براى او عذاب مهيا كرده است، و مؤمنان نيز او را دشمن داشته و به خاطر اين جدال خشم مى‏كنند پس شما نيز چون ايشان در رد آيات خداوند مخاصمه و مجادله مى‏كنيد پس شما هم مستحق آن حال خواهيد بود.

كَذلِكَ‏ (همچنين) يعنى مانند آنان كه بر دلهاشان علامت كفر زده شده بود.

يَطْبَعُ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبَّارٍ (مهر مى‏زند خداوند بر قلب هر متكبر جبار) خدا اين كار را براى عقوبت كفر شخص متكبر انجام مى‏دهد، و لفظ (جبار) صفت براى (متكبر) بوده و به معنى آن كسى است كه از قبول حق سر- پيچى كند و يا به معنى (قتّال) يعنى زياد كشنده است‏.

 

[سوره غافر (40): آيات 36 تا 40]

وَ قالَ فِرْعَوْنُ يا هامانُ ابْنِ لِي صَرْحاً لَعَلِّي أَبْلُغُ الْأَسْبابَ (36) أَسْبابَ السَّماواتِ فَأَطَّلِعَ إِلى‏ إِلهِ مُوسى‏ وَ إِنِّي لَأَظُنُّهُ كاذِباً وَ كَذلِكَ زُيِّنَ لِفِرْعَوْنَ سُوءُ عَمَلِهِ وَ صُدَّ عَنِ السَّبِيلِ وَ ما كَيْدُ فِرْعَوْنَ إِلاَّ فِي تَبابٍ (37) وَ قالَ الَّذِي آمَنَ يا قَوْمِ اتَّبِعُونِ أَهْدِكُمْ سَبِيلَ الرَّشادِ (38) يا قَوْمِ إِنَّما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا مَتاعٌ وَ إِنَّ الْآخِرَةَ هِيَ دارُ الْقَرارِ (39) مَنْ عَمِلَ سَيِّئَةً فَلا يُجْزى‏ إِلاَّ مِثْلَها وَ مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى‏ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ يُرْزَقُونَ فِيها بِغَيْرِ حِسابٍ (40)

ترجمه:

و فرعون گفت اى هامان بنا كن براى من كاخى شايد برسم به اسباب.

اسباب آسمانها، پس مطلع شوم به خداى موسى و من او را دروغگو گمان ميكنم و اين چنين آراسته شد براى فرعون زشتى كردارش و بازداشته شد از راه، و نيست نيرنگ فرعون مگر در تباهى. و گفت آن كه ايمان آورده بود اى قوم من پيروى كنيد مرا، هدايت كنم شما را براه راستى. اى قوم من، همانا اين دنيا بهره‏ايست و آخرت آنست خانه قرار. كسى كه عمل بد بكند پس پاداش داده نشود مگر به مانند آن، و كسى كه عمل صالح بكند از مرد يا زن در حالى كه مؤمن باشد پس ايشان داخل مى‏شوند به بهشت و روزى داده مى‏شوند در آن بدون حساب.

قرائت:

فاطلع- اين لفظ را «حفص» به نصب آخر خوانده است و ديگران به رفع آخر قرائت كرده‏اند، آن كه به رفع خوانده گفته معنى چنين است: لعلى ابلغ و لعلى اطلع شايد برسم و شايد آگاه شوم) كه داراى جواب نباشد، و آن كه به نصب خوانده، (اطلع) را با (فاء) اول آن، جواب قرار داده كه به اين صورت مى‏شود (انى اذا بلغت و اطلعت) صدّ- اين لفظ را برخى معلوم خوانده و گفته‏اند كه اين لفظ مانند:

(الَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ) مى‏باشد.

عده‏اى هم مجهول خوانده و گفته‏اند اين لفظ مانند ما قبل خود ميباشد (و كذلك زين لفرعون سوء عمله) كه (زيّن) مجهول مى‏باشد.

شرح لغات:

صرح- اين لفظ به معنى بناى آشكاريست كه از چشم ناظر اگر چه دور باشد پوشيده و ناپديد نشود، و اين لغت به تصريح و اظهار چيزى به صورت كامل و اتم مى‏باشد.

سبب- هر آنچه كه باعث رسيدن چيزى به چيز دورتر باشد به آن (سبب) گفته مى‏شود و جمع آن (اسباب) است.

تباب- به معنى ضرر و زيان و منقطع شدن به هلاكت است.

تفسير:

وَ قالَ فِرْعَوْنُ يا هامانُ‏ (و گفت فرعون اى هامان) كه او وزير و صاحب امرش بود

ابْنِ لِي صَرْحاً (بنا كن براى من كاخى) يعنى قصرى كه به آجر ساخته شود، و «حسن» گفته، يعنى مجلس عالى‏ لَعَلِّي أَبْلُغُ الْأَسْبابَ‏ (تا شايد برسم من به اسباب)، سپس اسباب را تفسير مى‏كند كه:

أَسْبابَ السَّماواتِ‏ (اسباب آسمانها) «سدى» گفته منظور اين است كه: برسم به راههاى از آسمانى به آسمان ديگر.

«قتاده» گويد: برسم به درهاى راههاى آسمان «ابن عباس» مى‏گويد: برسم به منازل آسمانها و گفته شده مقصود اين است كه شايد سببى به دست آورم و به آن به مرادم برسم و به دانشى دست پيدا كنم كه از من پوشيده است‏ فَأَطَّلِعَ إِلى‏ إِلهِ مُوسى‏ (پس آگاه شوم به خداى موسى) يعنى نگاه كنم به او، و او اراده كرد كه با اين راه ايجاد ضعف كند با اين كه مى‏دانست چنين چيزى محال است. از قول «حسن» و گفته شده كه منظور فرعون اين بود كه مى‏گفت: تا برسم به خداى موسى، پس جهل و نادانى به او غلبه كرده و خيال مى‏كرد كه خداوند در آسمان است و او مى‏تواند به آسمان برسد.

وَ إِنِّي لَأَظُنُّهُ كاذِباً (و همانا من گمان مى‏كنم او دروغگوست) يعنى من گمان مى‏كنم كه موسى دروغ مى‏گويد كه براى او غير از من خدايى وجود دارد كه او را بسوى ما فرستاده است.

وَ كَذلِكَ‏ (و همچنين) يعنى چنان كه بر آن قوم كافر زشتى كردارشان زينت داده شده بود.

زُيِّنَ لِفِرْعَوْنَ سُوءُ عَمَلِهِ‏ (آراسته شده بود براى فرعون زشتى كردارش) عمل زشت فرعون را اصحاب و همنشينانش و شيطان زينت داده و آراسته بودند،

چنان كه خدا مى‏گويد: (وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ)، «و زينت داده بود بر ايشان شيطان- انعام- 43».

وَ صُدَّ عَنِ السَّبِيلِ‏ (و بازداشته شد از راه) وَ ما كَيْدُ فِرْعَوْنَ‏ (و نبود نيرنگ فرعون) در ابطال آيات موسى‏ إِلَّا فِي تَبابٍ‏ (مگر در تباهى) يعنى در هلاكت و زيانى كه او را سودى نمى‏داد. سپس خداوند به يادآورى نصيحت «مؤمن آل فرعون» برگشته و فرمود:

وَ قالَ الَّذِي آمَنَ يا قَوْمِ اتَّبِعُونِ أَهْدِكُمْ سَبِيلَ الرَّشادِ (و گفت آن كه ايمان آورده بود كه اى قوم من، پيروى كنيد مرا هدايت كنم شما را به راه راستى) يعنى براه هدايت كه آن، ايمان به خداوند و توحيد او و اقرار به موسى مى‏باشد.

«جبائى» گفته: گوينده اين جمله نيز خود (موسى) مى‏باشد.

يا قَوْمِ إِنَّما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا مَتاعٌ‏ (اى قوم من همانا اين دنيا بهره‏ايست) يعنى اين دنيا داراى نفع قليلى است كه زايل شده و منقطع مى‏شود و وزر و گناهان آن باقى مى‏ماند.

وَ إِنَّ الْآخِرَةَ هِيَ دارُ الْقَرارِ (و همانا آخرت خانه قرار است) يعنى خانه اقامت كه در آن خلائق قرار مى‏گيرند، پس فريب اين دنياى فانى را نخوريد و آن را برتر از خانه باقى قرار ندهيد مَنْ عَمِلَ سَيِّئَةً فَلا يُجْزى‏ إِلَّا مِثْلَها (كسى كه كار زشت انجام دهد مجازات نمى‏شود مگر به مانند آن) يعنى كسى كه كار زشت انجام دهد مجازات نميشود مگر به مقدارى كه به آن مستحق و سزاوار است از عقاب نه زيادتر از آن! وَ مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى‏ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ‏ (و كسى كه عمل صالح كند از مرد يا زن در حالى كه او مؤمن باشد) تصديق كند خداوند و پيامبرانش را، كه ايمان، شرط قبولى عمل صالح مى‏باشد.

فَأُولئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ يُرْزَقُونَ فِيها بِغَيْرِ حِسابٍ‏ (پس ايشان داخل بهشت شوند، روزى داده شوند در آن بدون حساب) يعنى روزى داده شوند زيادتر از آنچه مستحق هستند و اين از باب تفضل خداوند است، زيرا اگر تنها به اندازه عمل و كردارشان پاداش داده شوند مسلما با حساب خواهد بود.

برخى گفته‏اند: منظور اينكه بازخواستى نيست بر اهل بهشت در آنچه داده شوند، و اين سخن «مقاتل» است.

«حسن» گويد: اين سخن كلام (مؤمن آل فرعون) است و ممكن است كه كلام خود خداوند باشد.

 

[سوره غافر (40): آيات 41 تا 46]

وَ يا قَوْمِ ما لِي أَدْعُوكُمْ إِلَى النَّجاةِ وَ تَدْعُونَنِي إِلَى النَّارِ (41) تَدْعُونَنِي لِأَكْفُرَ بِاللَّهِ وَ أُشْرِكَ بِهِ ما لَيْسَ لِي بِهِ عِلْمٌ وَ أَنَا أَدْعُوكُمْ إِلَى الْعَزِيزِ الْغَفَّارِ (42) لا جَرَمَ أَنَّما تَدْعُونَنِي إِلَيْهِ لَيْسَ لَهُ دَعْوَةٌ فِي الدُّنْيا وَ لا فِي الْآخِرَةِ وَ أَنَّ مَرَدَّنا إِلَى اللَّهِ وَ أَنَّ الْمُسْرِفِينَ هُمْ أَصْحابُ النَّارِ (43) فَسَتَذْكُرُونَ ما أَقُولُ لَكُمْ وَ أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبادِ (44) فَوَقاهُ اللَّهُ سَيِّئاتِ ما مَكَرُوا وَ حاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذابِ (45)

النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوًّا وَ عَشِيًّا وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذابِ (46)

ترجمه:

و اى قوم من چيست مرا كه ميخوانم شما را بسوى نجات و مى‏خوانيد مرا به سوى آتش. مى‏خوانيد مرا تا كافر شوم به خداوند و شرك ورزم به او آنچه كه نيست مرا به آن علمى و من مى‏خوانم شما را به سوى عزيز آمرزنده. ناچار همانا مى‏خوانيد مرا به سوى آن كه نيست دعوتى براى او در دنيا و نه در آخرت و همانا بازگشت ما به سوى خداوند است و همانا مسرفان آنها اصحاب آتش هستند. پس به زودى به ياد خواهيد آورد آنچه را كه من به شما مى‏گويم و واگذار مى‏كنم امر خود را به خداوند همانا خداوند بيناست به بندگان. پس نگهداشت خداوند او را از بديهاى آنچه كه نيرنگ كردند و احاطه كرد آل فرعون را بدى عذاب. آتش بآنها عرضه مى‏شود بامدادان و شامگاهان و روزى كه به پا شود ساعت، داخل كنيد آل فرعون را در سخت‏ترين عذاب.

قرائت:

ادخلوا- اهل مدينه و كوفه غير از «ابو بكر» و «يعقوب» كلمه ياد شده را را به همزه قطع و كسر (خا) خوانده‏اند، و ديگران به همزه وصل و ضم (خاء) قرائت كرده‏اند.

«ابو على» گويد: در اين لفظ هر دو معنى را مى‏توان اراده كرد بنا بر اين به قرائت اول (آل فرعون) مفعول به بوده و (اشد العذاب) مفعول دوم مى‏باشد، و در تقدير، حرف جر اراده شده و سپس حذف گرديده شده چنان كه مى‏گويى (دخل زيد الدار) كه مقصود (فى الدار) است، چنان كه (خرج) كه مخالف (دخل) است به اين صورت به كار مى‏رود. و بنا به قرائت دوم (آل- فرعون) منصوب به نداء بوده و (اشد العذاب) در محل مفعول به بوده كه حرف جر ساقط شده و اين لفظ به جاى مفعول به منصوب مى‏باشد.

تفسير:

وَ يا قَوْمِ ما لِي‏ (و اى قوم من چيست مرا) يعنى چيست شما را؟ چنان كه گفته مى- شود (ما لى اراك حزينا چيست مرا كه تو را غمگين مى‏بينم) كه مقصود اين است، (چيست ترا؟) پس مقصود اين است كه اى قوم مرا خبر دهيد از خود كه اين چه حال است؟

أَدْعُوكُمْ إِلَى النَّجاةِ (مى‏خوانم شما را به سوى نجات) از آتش با ايمان آوردن به خداوند وَ تَدْعُونَنِي إِلَى النَّارِ (و مى‏خوانيد شما مرا به سوى آتش) يعنى به شرك كه موجب آتش باشد، زيرا كسى كه به سبب چيزى بخواند به آن چيز خوانده است. سپس خداوند اين دو دعوت را تفسير كرده و گفته است:

تَدْعُونَنِي لِأَكْفُرَ بِاللَّهِ وَ أُشْرِكَ بِهِ ما لَيْسَ لِي بِهِ عِلْمٌ‏ (مى‏خوانيد مرا كه كافر شوم به خداوند و شرك ورزم به او آنچه كه بر آن علمى براى من نيست) و جايز هم نيست كه به آن (شرك به خدا) علم حاصل شود زيرا ممكن نيست دليلى بر اثبات شريك براى خداوند نه از طريق شنيدنى و نه از طريق عقل وجود داشته باشد.

وَ أَنَا أَدْعُوكُمْ إِلَى الْعَزِيزِ الْغَفَّارِ (و من مى‏خوانم شما را به سوى عزيز آمرزنده) يعنى به سوى عبادت توانايى كه مغلوب نشده و منع نمى‏گردد، پس انتقام مى‏گيرد از هر كافر عناد كننده كه بخشنده است گناهان آن كه از اهل توحيد بخواهد.

لا جَرَمَ‏ (به ناچار) گفته شده كه معنى اين كلمه، حق مقطوع است چه اينكه (جرم) به معنى (قطع) مى‏باشد.

«زجاج» به حكايت از «خليل» گويد: (لا جَرَمَ) به معنى رد كلام است و مقصود اين است كه (واجب و حق است) أَنَّما تَدْعُونَنِي إِلَيْهِ لَيْسَ لَهُ دَعْوَةٌ (همانا مى‏خوانيد مرا به سوى او كه برايش دعوتى نيست) يعنى بطلان دعوتش واجب است و شما بناچار مرا مى- خوانيد به عبادت بتها و عبادت فرعون كه بر ايشان دعوت سودمندى نيست‏ فِي الدُّنْيا وَ لا فِي الْآخِرَةِ (در دنيا و آخرت) پس مطلقا براى او دعوتى نيست كه ابلاغ شود و اگر چه شخص نادان گمان كند كه براى او دعوت سودمندى مى- باشد ولى دعوتى نيست كه بر آن اعتناء شود به جهت فساد و تناقضى كه دارد.

«سدى» و «قتاده» و «زجاج» گفته: اين بتها نمى‏توانند در دنيا و آخرت دعوت كسى را اجابت كنند، پس مضاف حذف شده كه (استجابت) باشد بعضى گفته‏اند: دعوتى نيست بر آن، زيرا بتها در دنيا نمى‏توانند به‏ عبادت خود دعوت كرده و در آخرت هم مردم از آنها بيزارى مى‏جويند وَ أَنَّ مَرَدَّنا إِلَى اللَّهِ‏ (و همانا بازگشت ما بسوى خداوند است) يعنى واجب است كه بازگشت و مصير ما به سوى خداوند باشد، پس هر كسى به آنچه مستحق است مجازات مى‏شود.

وَ أَنَّ الْمُسْرِفِينَ‏ (و همانا مسرفان) يعنى لازم شده بر مسرفان آنان كه به جهت شرك ورزيدن و ريختن خون ناحق، بر خود اسراف كردند.

هُمْ أَصْحابُ النَّارِ (ايشانند اصحاب آتش) كه ملازم آتشند.

سپس از رهگذر وعظ و ترساندن مى‏گويد:

فَسَتَذْكُرُونَ‏ (پس به زودى به ياد آوريد) درست بودن‏ ما أَقُولُ لَكُمْ‏ (آنچه را كه من مى‏گويم) زمانى كه در روز قيامت به آتش در- آئيد. و گفته شده: پس زود باشد بياد آوريد هنگامى كه عذاب نازل شود آنچه را كه از پند و نصيحت براى شما گفتم.

وَ أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ‏ (و واگذار مى‏كنم امر خود را به خداوند) يعنى كار خود را تسليم خدا كرده و بر او توكل نموده و به لطفش اعتماد مى‏كنم. و (امر) اسم جنس مى‏باشد.

إِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبادِ (همانا خداوند بيناست به بندگان) يعنى به احوال ايشان آنچه كه از اطاعت و معصيت انجام مى‏دهند عالم است و با سخن فوق ايمان خود را ظاهر مى‏كند.

فَوَقاهُ اللَّهُ سَيِّئاتِ ما مَكَرُوا (پس نگهداردش خداوند از بديهاى آنچه كه نيرنگ كردند) «قتاده» گويد: خداوند از زشتى نيرنگ ايشان، او را نگهداشته و نجات داده و عده‏اى گويند: فرعونيان تصميم به قتل او گرفته بودند و او به كوه فرار كرد، پس فرعون دو نفر را به دنبال او فرستاد چون آنها وى را ديدند مشاهده كردند كه وى ايستاده و نماز مى‏خواند و حيوانات وحشى به دور او صف كشيده‏اند،پس آن دو ترسيده و فراركنان بازگشتند وَ حاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ‏ (و احاطه كرد آل فرعون را) يعنى نازل شد به ايشان‏ سُوءُ الْعَذابِ‏ (بدى عذاب) يعنى مكروه آن و آنچه از آن بد مى‏نمايد (آل فرعون كيانند؟) مراد از آل فرعون پيروان او هستند و «حسن» گفته: (آل فرعون) آنهايى مى‏باشند كه بر دين فرعون بودند.

در اينجا گفته مى‏شود كه چرا خود فرعون را نگفته و آل او را گفته است؟

جواب مى‏گوئيم كه چون آل او بسبب عذاب هلاك شدند، پس چگونه خواهد بود حال خود او.

عذاب بد براى فرعونيان در دنيا غرق شدن در دنيا بود و در آخرت عبارت است از آتش و بدينجهت خداوند مى‏گويد:

النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوًّا وَ عَشِيًّا (ايشان هر بامداد و شامگاه به آتش عرضه مى‏شوند) يعنى آل فرعون در گورهاشان در صبح و شام بر آتش عرضه مى‏شوند و از اين راه عذاب مى‏گردند.

النار- اين لفظ به خاطر بدل بودنش از (سُوءُ الْعَذابِ) مرفوع شده است‏

چند حديث:

1- «نافع» از «ابن عمر» از رسول خدا (ص) روايت كرده كه فرمود:

چون يكى از شما بميرد هر صبح و شام جايگاهش بر او نشان داده مى‏شود اگر از اهل بهشت باشد جايگاهش بهشت است و اگر از اهل جهنم باشد جايگاهش جهنم است. اين روايت را «بخارى» و «مسلم» در كتاب «صحيح» خود آورده‏اند.

امام صادق (ع) فرمود: نشان دادن جايگاه در دنيا بوده پيش از قيامت چه اينكه در آتش قيامت صبح و شام نخواهد بود، سپس فرمود: اگر منظور قيامت باشد پس ما بين صبح و شام طبق اين آيه عذاب نخواهند شد فقط در صبح و شام عذاب مى‏شوند، پس اين آيه مربوط به برزخ است پيش از قيامت، آيا نشنيده‏اى قول خداوند متعال را كه:

وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذابِ‏ (و روز قيامت بپا ميشود ساعت داخل كنيد آل فرعون را در سخت‏ترين عذاب) اين امر يا بر خود آل فرعون است كه داخل شويد يا امر به فرشتگان است كه داخل كنيد به عذاب يعنى عذاب جهنم.

 

[سوره غافر (40): آيات 47 تا 50]

وَ إِذْ يَتَحاجُّونَ فِي النَّارِ فَيَقُولُ الضُّعَفاءُ لِلَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا إِنَّا كُنَّا لَكُمْ تَبَعاً فَهَلْ أَنْتُمْ مُغْنُونَ عَنَّا نَصِيباً مِنَ النَّارِ (47) قالَ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا إِنَّا كُلٌّ فِيها إِنَّ اللَّهَ قَدْ حَكَمَ بَيْنَ الْعِبادِ (48) وَ قالَ الَّذِينَ فِي النَّارِ لِخَزَنَةِ جَهَنَّمَ ادْعُوا رَبَّكُمْ يُخَفِّفْ عَنَّا يَوْماً مِنَ الْعَذابِ (49) قالُوا أَ وَ لَمْ تَكُ تَأْتِيكُمْ رُسُلُكُمْ بِالْبَيِّناتِ قالُوا بَلى‏ قالُوا فَادْعُوا وَ ما دُعاءُ الْكافِرِينَ إِلاَّ فِي ضَلالٍ (50)

ترجمه:

و زمانى كه پرخاش كنند در آتش پس بگويند ضعيفان به آنان كه كبر ورزيدند ما پيروان شما بوديم آيا هستيد شما كه بى‏نياز كنيد از ما قسمتى از آتش را. گويند آنان كه كبر ورزيدند ما همه در آن هستيم، همانا خداوند حكم كرد ميان بندگان. و گويند آنان كه در آتشند به خازنان جهنم بخوانيد پروردگارتان را سبك گرداند از ما روزى را از آتش. گويند آيا نبوديد كه ميآمد بسوى شما رسولان شما با نشانه‏ها؟ گويند آرى، گويند پس بخوانيد و نيست خواندن كافران مگر در گمراهى.

 

لغت:

تبع- ممكن است اين لفظ مصدر باشد كه گفته مى‏شود (تبع تبعا- تابع شد تابع شدنى) و نيز جايز است كه اين لفظ جمع (تابع) باشد مانند (خادم) كه جمع آن (خدم) است و (خائل) كه جمع آن (خول) است و (غايب) كه جمع آن (غيب) است.

اعراب:

أَ وَ لَمْ تَكُ‏– تقدير اين جمله چنين است كه (او لم تك القصة) كه (القصة) اسم (تك) بوده و (تَأْتِيكُمْ رُسُلُكُمْ) تفسير آن باشد.

تفسير:

در اينجا خداوند به ماجراى پرخاش كردن مردم جهنم به يكديگر پرداخته و مى‏گويد:

وَ إِذْ يَتَحاجُّونَ فِي النَّارِ (و زمانى كه پرخاش مى‏كنند در آتش) يعنى اى «محمد»! بياد آور بر قوم خود وقتى را كه اهل آتش در ميان آتش پرخاش كرده و پيشوايان با پيروان خود به مخاصمه مى‏پردازند فَيَقُولُ الضُّعَفاءُ (پس گويند ضعيفان) كه پيروان مى‏باشند لِلَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا (بر آنان كه تكبر كردند) كه پيشوايان باشند إِنَّا كُنَّا لَكُمْ‏ (ما بوديم براى شما) گروه رئيسان‏ تَبَعاً (پيروان) كه اطاعت مى‏كرديم امر شما را و اجابت مى‏كرديم شما را در آن چه كه مى‏خوانديد.

فَهَلْ أَنْتُمْ مُغْنُونَ عَنَّا نَصِيباً مِنَ النَّارِ (پس آيا هستيد كه بى‏نياز كنيد از ما بهره‏اى از آتش را) زيرا بر زمامدار لازم است كه از پيروان خود و از فرمان- بران خود دفاع كند، بدين جهت مى‏گويند: آيا شما مى‏توانيد مقدارى از عذاب را كه در آن هستيم به جاى ما حمل كنيد و متحمل شويد قالَ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا إِنَّا كُلٌّ فِيها (گويند آنها كه تكبر كرده بودند همانا ما همگى در آن هستيم) يعنى ما و شما در آتش هستيم‏

 

بحث ادبى:

(كُلٌّ فِيها) مبتدا و خبر است كه محلا مرفوع و خبر (انّا) است و جايز است كه لفظ (كل) خبر براى (انّ) باشد كه مقصود چنين مى‏شود (انا مجتمعون فى النار- ما جمع شوندگانيم در آتش) إِنَّ اللَّهَ قَدْ حَكَمَ بَيْنَ الْعِبادِ (همانا خداوند حكم كرد ميان بندگان) به اين صورت و به اين كه هيچ كس متحمل عذاب ديگرى نمى‏شود و بناچار هر كس به خدا شرك ورزد و با او ديگرى را عبادت كند معاقب و مجازات مى‏شود.

وَ قالَ الَّذِينَ فِي النَّارِ (و گويند آنان كه در آتشند) يعنى از پيشوايان و پيروان كه در آتش هستند.

لِخَزَنَةِ جَهَنَّمَ‏ (به خازنان جهنم) آنهايى كه سرپرستى عذاب اهل جهنم را از فرشتگان و موكلين جهنم به عهده دارند ادْعُوا رَبَّكُمْ يُخَفِّفْ عَنَّا يَوْماً مِنَ الْعَذابِ‏ (بخوانيد پروردگارتان را تخفيف دهد از ما روزى از عذاب را) اين سخن را به جهت بى‏طاقتى از شدت عذاب و از شدت زارى مى‏گويند و طمع دارند از عذاب ايشان تخفيف داده شود با اين كه مى‏دانند كه شكنجه ايشان قطع نشده و تخفيف داده نمى‏شود.

قالُوا (گفتند) بر ايشان خازنان جهنم.

أَ وَ لَمْ تَكُ تَأْتِيكُمْ رُسُلُكُمْ بِالْبَيِّناتِ‏ (آيا مگر نيامد شما را رسولان شما با بينه ها) يعنى با حجتها و دليلهايى كه براى صحت توحيد و نبوت بود، پس كافر شده و عناد كرديد تا اين كه مستحق اين عذاب گرديديد.

قالُوا بَلى‏ (گويند آرى) آمد بسوى ما پيامبرانمان با بينه‏ها، پس ايشان را تكذيب كرده و نبوت آنان را منكر شديم.

قالُوا فَادْعُوا (گويند پس بخوانيد) يعنى خازنان جهنم گويند، شما بخوانيد و ما نمى‏خوانيم مگر با اذن، و به ما اذن داده نشده است.

برخى گويند اين جمله براى سبك شمردن اهل جهنم گفته مى‏شود و نيز گفته‏اند مقصود از جمله فوق اين است كه: بخوانيد با آه و زارى و بيچارگى‏ وَ ما دُعاءُ الْكافِرِينَ إِلَّا فِي ضَلالٍ‏ (و نيست خواندن كافران مگر در گمراهى) يعنى در بيهودگى كه سودى ندارد.

 

[سوره غافر (40): آيات 51 تا 55]

إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهادُ (51) يَوْمَ لا يَنْفَعُ الظَّالِمِينَ مَعْذِرَتُهُمْ وَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ (52) وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْهُدى‏ وَ أَوْرَثْنا بَنِي إِسْرائِيلَ الْكِتابَ (53) هُدىً وَ ذِكْرى‏ لِأُولِي الْأَلْبابِ (54) فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِبْكارِ (55)

ترجمه:

همانا ما يارى كنيم رسولان خود را و آنان كه ايمان آوردند، در زندگانى دنيا و روزى كه بپا شود گواهان. روزى كه سودى ندهد ستمكاران را عذر ايشان و برايشان باشد لعنت و بر آنها باشد بدى آن سراى. و به حقيقت داديم موسى را هدايت و بنى اسرائيل را وارث كتاب كرديم. هدايت و پندى است بر صاحبان خرد. پس صبر كن همانا وعده خدا حق است و استغفار كن براى گناهت و تسبيح بگو به ستايش پروردگارت به شامگاه و بامدادان.

قرائت:

ينفع- اين لفظ را به هر دو وجه با (تاء) و يا با (ياء) خواندن نيكوست زيرا كه فاعل آن يا (معذرت) است و يا (اعتذار) كه به معنى معذرت ميباشد چنان كه (وعظ) و (موعظه) هر دو به يك معنى مى‏باشد.

 

اعراب:

يَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهادُ– اين جمله محلا تابع‏ (فِي الْحَياةِ الدُّنْيا) است چون عطف به آن است چنان كه گفته مى‏شود (جئتك امس و اليوم)

تفسير:

اكنون خداوند از خود خبر مى‏دهد كه رسولان خود و آنان را كه ايشان را تصديق كرده‏اند يارى مى‏كند و مى‏فرمايد:

إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا (همانا ما يارى مى‏كنيم رسولان خود و آنان را كه ايمان آوردند در زندگانى دنيا)

يارى خداوند:

كمك و يارى خداوند بر مردم به چند گونه مى‏باشد، گاهى با حجت و دليل است و گاهى به پيروزى در جنگ است و اين دو هر يك به اقتضاى حكمت بوده و روى مصلحتى مى‏باشد كه خداوند سبحان مى‏داند.

گاهى نصرت خداوند با الطاف و تأييد و تقويت قلب بوده و گاهى با هلاك كردن دشمن مى‏باشد.

همه اينها از جانب خداوند براى يارى پيامبران و مؤمنان به كار رفته است.

گاهى آنان با دليل و حجت بر مخالفان خود يارى شده و زمانى با قهر و غلبه بر دشمنان خود پيروز گشته و هنگامى با هلاك شدن دشمن و نجات ايشان با آنان كه به ايشان ايمان آورده‏اند نصر و ظفر يافته‏اند. و در برخى از زمانها نصرت ايشان به انتقام گرفته شدن مخالفانشان مى‏باشد چنان كه «يحيى بن زكريا» با كشته شدن هفتاد هزار نفر به عنوان انتقام از خون وى يارى و نصرت گرديد.

پس ناچار مردان خدا به يكى از اين راهها در دنيا پيروز خواهند شد.

وَ يَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهادُ (و روزى كه بپا شود گواهان)، بايد گفت (اشهاد) جمع (شاهد) است، چون (صاحب) و (اصحاب)، و آنها كسانيند كه در روز قيامت بر اساس حق به مؤمنان و بر اهل باطل و كافران گواهى مى‏دهند، و در اين حال مؤمنان و اهل حق شاد شده و اهل باطل رسوا گردند.

«قتاده» گويد: گواهان عبارتند از فرشتگان و پيامبران و مؤمنان.

«مجاهد» گفته: گواهان عبارتند از فرشتگان حافظ كه به تبليغ پيامبران و تكذيب كافران گواهى مى‏دهند.

و برخى گفته‏اند: گواهان عبارتند از پيامبران فقط، كه بر مردم گواهى مى‏دهند.

سپس خداوند از چنين روزى خبر داده و مى‏گويد:

يَوْمَ لا يَنْفَعُ الظَّالِمِينَ مَعْذِرَتُهُمْ‏ (روزى كه نفع ندهد ستمكاران را عذر- آوردنشان) يعنى كافران از كفر خود عذر و بهانه مى‏آورند ولى پذيرفته نميشود و اگر توبه كنند نفعى نمى‏دهد. و اين كه خداوند از نفع عذر آوردن در روز قيامت نفى كرده با اين كه در دنيا نافع است چون آخرت جاى پناه بردن به عمل و كردار است و پناه بردن به عملى كه مورد ملامت است غير پسنديده است.

وَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ (و بر ايشان باشد لعنت) كه آن دورى از رحمت و محكوم شدن به شكنجه دائم است‏ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ (و بر ايشان باشد زشتى آن سراى) كه دوزخ است و از آن پناه مى‏بريم به خداوند.

سپس خداوند به يارى كردن خود از «موسى» و قوم او پرداخته و بيان مى‏كند:

وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْهُدى‏ (و به تحقيق داديم به موسى هدايت كردن را) يعنى به موسى «تورات» را داديم كه در آن دليلهاى آشكار بر معرفت خداوند و توحيد او مى‏باشد.

وَ أَوْرَثْنا بَنِي إِسْرائِيلَ الْكِتابَ‏ (و به ارث داديم به بنى اسرائيل كتاب را) يعنى پس از موسى تورات را به ارث به بنى اسرائيل داديم‏

هُدىً‏ (هدايت) يعنى او هدايت و دلالت است كه به آن مردم «بنى اسرائيل» معالم و معارف دين خود را بدانند.

وَ ذِكْرى‏ لِأُولِي الْأَلْبابِ‏ (و پندى است مر صاحبان خرد را) يعنى پند دهنده است براى خردمندان، زيرا آنها مى‏توانند از آن استفاده كنند به خلاف آن كه داراى خرد و عقل نيست.

ممكن است كه دو لفظ (ذكرى) و (هدى) مصدر بوده و محلا حال و منصوب از (الكتاب) باشند كه در اين صورت به معنى هادى و مذكر يعنى هدايت كننده و پند دهنده خواهد بود. و جايز است اين دو لفظ به معنى (مفعول له) باشد كه معنى چنين مى‏شود: فرستاديم تورات را براى هدايت و پند.

سپس خداوند پيامبر خود را امر به صبر و شكيبايى مى‏كند و مى‏فرمايد:

فَاصْبِرْ (صبر كن) اى محمد (ص)! بر آزار قومت و از اين كه تو را تكذيب مى‏كنند.

إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌ‏ (همانا وعده خدا حق است) به آن كه از پيروى در دنيا و ثواب در آخرت وعده داده است و در آن تخلفى نيست‏ وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ‏ (و استغفار كن براى گناهت) كسى كه سر زدن گناهان كوچك را بر پيامبران جايز مى‏داند اين آيه را چنين معنى مى‏كند كه از خدا براى گناه كوچكت كه از تو سر زده است درخواست آمرزش كن و اين به خاطر نعمت بزرگى است كه خداوند پيامبران خود را در مقابل گناهان صغيره مكلف به توبه مى‏كند.

ولى كسى كه حتى گناه صغيره را بر پيامبران جايز نمى‏داند، كه همين عقيده نيز درست و صحيح است مى‏گويد: اين امر، دستور تعبدى از خدا به پيامبرش بوده كه او دعا و طلب آمرزش كند تا بدين وسيله درجات و مقامش بالا رفته و نيز سرمشقى باشد براى آنان كه از پيغمبر تبعيت مى‏كنند.

وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ‏ (و تسبيح بگو به ستايش پروردگارت) يعنى خداوند را منزه كن و به شكر او اعتراف كن و نسبت نعمتها را به او بده و بر او شبيه و مثلى قرار مده.

و برخى گفته‏اند: تنزيه كن صفات خدا را از صفات افراد حادث، و منزه كه افعال او را از افعال ستمكاران.

و بعضى گويند: نماز بگزار به امر پروردگارت:

بِالْعَشِيِ‏ (شامگاه) از نيمه روز تا هنگام شب‏ وَ الْإِبْكارِ (و بامدادان) از طلوع فجر دوم تا طلوع خورشيد، و اين قول «مجاهد» است.

«ابن عباس» گويد: مقصود نمازهاى پنجگانه است.

از رسول خدا (ص) روايت شده كه فرمود: اى آدم! به ياد آور مرا يك ساعت بعد از صبح و يك ساعت بعد از عصر كفايت مى‏كنم از مهم تو.

 

[سوره غافر (40): آيات 56 تا 60]

إِنَّ الَّذِينَ يُجادِلُونَ فِي آياتِ اللَّهِ بِغَيْرِ سُلْطانٍ أَتاهُمْ إِنْ فِي صُدُورِهِمْ إِلاَّ كِبْرٌ ما هُمْ بِبالِغِيهِ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ (56) لَخَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ (57) وَ ما يَسْتَوِي الْأَعْمى‏ وَ الْبَصِيرُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ لا الْمُسِي‏ءُ قَلِيلاً ما تَتَذَكَّرُونَ (58) إِنَّ السَّاعَةَ لَآتِيَةٌ لا رَيْبَ فِيها وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يُؤْمِنُونَ (59) وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِينَ (60)

ترجمه:

همانا آنان كه ستيزه مى‏كنند در آيات خداوند بدون دليلى كه بيايدشان نيست در سينه‏هاشان مگر كبر، نيستند كه برسند به آن، پس پناه ببر به خداوند همانا اوست شنوا و بينا. همانا آفرينش آسمانها و زمين بزرگتر است از آفرينش مردم و لكن بسيارى از مردم نمى‏دانند. و مساوى نيست كور و بينا و آنان كه ايمان آورده و عمل صالح كردند و بدكاران، كمى يادآور شويد. همانا ساعت آينده است نيست در آن شكى و لكن اكثر مردم ايمان نمى‏آورند. و گفت‏ پروردگارتان بخوانيد مرا اجابت كنم شما را، همانا آنان كه تكبر مى‏كنند از عبادت من بزودى داخل شوند به دوزخ سرافكندگان.

قرائت:

تتذكرون- اهل كوفه اين كلمه را به (تاء) خوانده و ديگران به (ياء).

وجه قرائت اول اين است كه (قل لهم بگو بر ايشان) در تقدير بوده و به صورت مخاطب به كار رفته و وجه قرائت دوم اين است كه منظور از فاعل (يتذكرون) كافران كه مغايبند باشد سيدخلون- «ابو جعفر» و «ابن كثير» و «ابو بكر» غير از «شمونى» و «سهل» اين كلمه را به ضم (ياء) و فتح (خاء) خوانده و ديگران به فتح (ياء) و ضم (خاء) قرائت كرده‏اند و وجه هر دو قرائت روشن است.

شأن نزول:

اين آيه‏ (إِنَّ الَّذِينَ يُجادِلُونَ فِي آياتِ) درباره يهود نازل شده است كه مى‏گفتند: «دجّال» خروج خواهد كرد و ما او را به عليه محمد و پيروانش يارى كنيم تا از دست ايشان راحت شده و ملك به سوى ما بازگردد، و اين قول «ابو العاليه» است.

تفسير:

إِنَّ الَّذِينَ يُجادِلُونَ‏ (همانا آنان كه جدال مى‏كنند) يعنى دشمنى مى‏كنند فِي آياتِ اللَّهِ‏ (در آيات خداوند) يعنى در دفع و ابطال آيات خداوند بِغَيْرِ سُلْطانٍ‏ (بدون سلطانى) يعنى بدون حجتى كه:

أَتاهُمْ‏ (بيايدشان) از جانب خداوند كه به واسطه آن مذهبى كه با مذهب ايشان مخالف است انكار كنند إِنْ فِي صُدُورِهِمْ إِلَّا كِبْرٌ (نيست در سينه‏هاشان مگر كبر) يعنى در سينه- هاى ايشان جز تكبر و جبريت و نشان دادن عظمت بر «محمد» (ص) چيز ديگرى‏ نيست.

ما هُمْ بِبالِغِيهِ‏ (نيستند كه به آن برسند) يعنى آنها نمى‏رسند به مقتضى اين عظمت زيرا خداوند آنان را خوار و ذليل مى‏كند.

برخى گفته‏اند كه منظور اين است: آنان روى حسد به نبوت تو كه خدا به واسطه آن تو را گرامى داشته است تكبر كرده ولى به بزرگى نمى‏رسند زيرا خداوند به شرف نبوت هر كه را بخواهد بلند و گرامى مى‏دارد.

و بعضى گفته: آنان نمى‏رسند به وقت خروج «دجال» فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ‏. (پناه ببر به خداوند) از شرّ يهود و دجال و از شر آن چه كه پناه بردن از آن واجب است.

إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ‏ (همانا او شنواست) به گفتار اينان‏ الْبَصِيرُ (بيناست) به نهانشان و در اين سخن بر ايشان هشدار و تهديد است‏ لَخَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏ (آفرينش آسمانها و زمين) كه با عظمت بوده و داراى اجزاء بسيارى مى‏باشند و در فضا بدون ستون قرار گرفته و فلك و ستارگان آن بدون سبب در حركت است‏ أَكْبَرُ (بزرگتر است) يعنى در نزد ما داراى عظمت و ابهت مى‏باشد مِنْ خَلْقِ النَّاسِ‏ (از آفرينش مردم) اگر چه خلقت مردم از نظر زندگانى و حواسى كه براى ادراكات گوناگونى آماده شده با عظمت‏تر مى‏باشد.

وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ‏ (ولى اكثر مردم نمى‏دانند) به جهت اين كه از فكر خود عدول كرده و بر صحت اين فكر استدلال نمى‏كنند، مقصود اين است كه مردم چون اقرار كردند به اين كه خداوند آسمان و زمين را آفريد چگونه قدرت خدا را بر توانايى زنده كردن مردگان انكار مى‏كنند، ولى ايشان از تدبر اعراض كرده و خود را به جاى افراد جاهل و نادان قرار دادند كه هيچ چيزى را نمى‏دانند.

وَ ما يَسْتَوِي الْأَعْمى‏ وَ الْبَصِيرُ (و مساوى نيست كور و بينا) يعنى مساوى نمى‏باشد كسى كه خود را مهمل و بيهوده قرار داده با كسى كه انديشه كرده و حق را نشناخته است، خداوند آن را كه در دليلها تفكر نمى‏كند به كور تشبيه كرده و آن را كه به آنها استدلال مى‏كند به بينا مثال زده است.

وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ لَا الْمُسِي‏ءُ (و آنان كه ايمان آوردند و عمل صالح كردند و نه زشتكار) يعنى مؤمن صالح با كافر فاسق در كرامت و اهانت و هدايت و ضلالت مساوى نيستند.

قَلِيلًا ما تَتَذَكَّرُونَ‏ (اندكى يادآور شويد) ممكن است كه (ما) زايده و يا مصدريه باشد، پس تقدير چنين مى‏شود (قليلا تذكرهم كم است تذكر ايشان) يعنى نظرشان در آنچه سزاوار است و بسوى آن خوانده مى‏شوند اندك است.

إِنَّ السَّاعَةَ (ساعت) يعنى قيامت‏ لَآتِيَةٌ (آينده است) يعنى واقع شود لا رَيْبَ فِيها (شكى نيست در آن) يعنى در آمدن آن شكى نيست‏ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يُؤْمِنُونَ‏ (و لكن بسيارى از مردم ايمان نمى‏آورند) يعنى اين مطلب را بخاطر جهلشان به خداوند و گمانشان در اخبار او، تصديق نمى‏كنند وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ‏ (و گفت پروردگارتان بخوانيد مرا اجابت كنم شما را) يعنى زمانى كه مصلحت اقتضاء كند خداوند شما را اجابت مى‏كند، پس ناچار در اين جمله بايد لفظا يا اضمارا، (مصلحت) را شرط قرار داد و الّا نادرست خواهد بود زيرا بسيار شود كه به مفسده‏اى بخوانند و اجابت آن قبيح باشد، ولى شرط عدم مفسده، لازم نمى‏باشد.

«ابن عباس» گويد معنى چنين است كه: پيروى و عبادت كنيد مرا تا ثواب دهم شما را، و بر اين سخن دلالت مى‏كند قول رسول خدا (ص) كه فرمود:

دعا عبارت از عبادت است. و چون از عبادت به دعا تعبير كرده ثواب دادن را به معنى اجابت قرار داده است تا تجانس در لفظ رعايت شود.

إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِي‏ (همانا آنان كه تكبر مى‏كنند از عبادت من) و از دعاى من‏ سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِينَ‏ (بزودى داخل دوزخ شوند سرافكندگان) يعنى خوار و ذليل باشند.

در اين آيه دلالت بر عظمت قدر دعا در نزد خداوند و فضيلت انقطاع بسوى خداوند شده است‏

حديث:

«معاوية بن عمار» گويد به حضرت صادق (ع) عرض كردم: فدايت شوم چه مى‏فرمايى درباره دو مرد كه داخل مسجد مى‏شوند، يكى نمازش زيادتر و ديگرى دعايش زيادتر است، كدام يك از آن دو افضل هستند؟ حضرت فرمود كار هر دو نيكوست، گفتم فهميدم ولى مى‏پرسم كدام يك افضل هستند؟ فرمود:

آنكه نيايش و دعايش بيشتر است! آيا نشنيده‏اى قول خداوند را كه مى‏گويد:

(ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ …) و فرمود: دعا عبادت بزرگ است.

«زراره» از حضرت باقر (ع) روايت كرده كه فرمود درباره اين آيه كه:

بهترين عبادت عبارت از دعا مى‏باشد.

«حنان بن سدير» از پدرش روايت كرده كه به «امام باقر» (ع) گفتم كدام يك از عبادتها بهتر است؟ فرمود: هيچ چيزى نزد خداوند بهتر از اين نيست كه سؤال شود و طلب گردد از آن چه پيش اوست و كسى دشمن‏تر به خدا نيست از كسى كه از عبادت خداوند تكبر كرده و از آن چه نزد خداست سؤال نكند.

 

[سوره غافر (40): آيات 61 تا 65]

اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ لِتَسْكُنُوا فِيهِ وَ النَّهارَ مُبْصِراً إِنَّ اللَّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى النَّاسِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَشْكُرُونَ (61) ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ (62) كَذلِكَ يُؤْفَكُ الَّذِينَ كانُوا بِآياتِ اللَّهِ يَجْحَدُونَ (63) اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ قَراراً وَ السَّماءَ بِناءً وَ صَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ وَ رَزَقَكُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ فَتَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ (64) هُوَ الْحَيُّ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ فَادْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ (65)

ترجمه:

خداوند است آن كه قرار داد شب را براى شما تا بياراميد در آن و قرار داد روز را بينا كننده همانا خداوند صاحب فضل است بر بندگان و لكن اكثر مردم شكر نمى‏كنند. اين است خداوند پروردگار شما، آفريننده هر چيزى، نيست الهى مگر او، پس كجا رانده مى‏شويد. اين چنين رانده شونده آنان كه بودند آيات خدا را انكار مى‏كردند. خداست آن كه قرار داد براى شما زمين را پايگاه و آسمان را بنائى و اندام داد شما را پس نيكو گردانيد اندام شما را و روزى داد شما را از پاكيزه‏ها، اين است خداوند پروردگار شما، پس مبارك است خداوند پروردگار جهانيان. اوست زنده، نيست الهى مگر اللَّه پس بخوانيد او را خالص كنندگان دين براى او، سپاس خداوند را كه آفريدگار جهانيان است.

تفسير:

و اينك خداوند مى‏پردازد به آن چه كه بر توحيدش دلالت مى‏كند و مى‏فرمايد:

اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ‏ (خداست آن كه قرار داد براى شما) گروه مردم‏ اللَّيْلَ‏ (شب را) و آن از ميان غروب آفتاب تا به طلوع فجر دوم است‏ لِتَسْكُنُوا فِيهِ‏ (تا بيارميد در آن) يعنى غرض خداوند از خلقت شب، سكونت و استراحت شما از رنج و مشقت روز مى‏باشد.

وَ النَّهارَ مُبْصِراً (و روز را بينا كننده) يعنى قرار داد براى شما روز را كه از طلوع فجر دوم تا به غروب خورشيد است، روشنى بخش تا مواضع حاجتهاى خود را ببينيد، خداوند روز را بينا قرار داد چون مى‏بينند در آن بينندگان‏ إِنَّ اللَّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى النَّاسِ‏ (همانا خداوند صاحب فضل بر مردم است) به اين نعمتها كه بر مردم ارزانى داشته بدون اين كه استحقاق داشته و حق طلب داشته باشند.

وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَشْكُرُونَ‏ (و لكن اكثر مردم سپاسگزارى نمى‏كنند) يعنى اكثر مردم با همه اين نعمتها به آنها اعتراف نكرده و انكار كرده و به آنها كافر شدند، سپس خداوند خلق خود را مخاطب ساخته و مى‏فرمايد:

ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ‏ (اين است خداوند پروردگار شما) يعنى آن كه اين دلالتها را ظاهر ساخته و نعمتها را ارزانى داشته اوست خداوند، پروردگار شما و مالك شما خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ (آفريننده همه چيز) از آسمانها و زمين و آن چه ميان‏ اين دو است‏ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ (نيست الهى مگر او) يعنى كسى به غير از خداوند مستحق عبادت نيست‏ فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ‏ (پس كجا برگردانيده شويد) يعنى چگونه از عبادت خداوند به عبادت غير او توجه مى‏كنيد با اين كه دليلهاى توحيد خداوند آشكار است، سپس خداوند مى‏گويد:

كَذلِكَ‏ (اين چنين) يعنى چنان كه اينان روگردانده و منصرف شدند يُؤْفَكُ الَّذِينَ كانُوا بِآياتِ اللَّهِ يَجْحَدُونَ‏ (برگردانده شوند آنان كه به آيتهاى خداوند انكار مى‏ورزند) و آنان پيشينيان ايشان بودند از كافران كه بزرگانشان و رهبرانشان آنان را منصرف كرده و بازگردانده بودند.

و اكنون خداوند به ذكر دليلهاى توحيد خود پرداخته و مى‏فرمايد:

اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ قَراراً (خداوند است آن كه قرار داد زمين را براى شما جايگاهى) كه در آن قرار گيريد وَ السَّماءَ بِناءً (و آسمان را بنائى) يعنى آسمان را بناى مرتفعى بر بالاى سر شما قرار داد و اگر آن را بسته قرار مى‏داد مردم نمى‏توانستند از ميان آسمان و زمين استفاده كنند وَ صَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ‏ (و صورت داد شما را پس نيكو گردانيد صورتهاى شما را) زيرا صورت انسان و بنى آدم بهترين صورتهاى حيوانات مى‏باشد.

«ابن عباس» گويد: خداوند بنى آدم را ايستاده و معتدل خلق كرد كه با دستش غذا خورده و آن را به كار مى‏برد در حالى كه مخلوقات ديگر با دهانشان غذا را فرا مى‏گيرند و مى‏خورند.

وَ رَزَقَكُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ‏ (و روزى داد شما را از پاكيزه‏ها) زيرا هيچ حيوانى نيست كه غذاهاى او و نوشيدنيهاى او مانند انسان پاك‏تر و پاكيزه‏تر باشد كه براى انسان خلق كرده است، چه اين كه انواع خوراكيهاى پاكيزه و لذت بخش از ميوه‏ها و گياهان و گوشتها بقدرى مى‏باشد كه به شماره نمى‏آيد ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ‏ (اين است خداوند، پروردگار شما) يعنى انجام دهنده كارهاى گذشته، خلق كننده شماست‏ فَتَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ‏ (با عظمت است خداوند، پروردگار جهانيان است) يعنى اجل است خداوند، كه دائم و ثابت بوده و ازلى و ابدى است‏ هُوَ الْحَيُ‏ (اوست زنده) يعنى آن كه اين نعمتها را بر شما ارزانى داشته زنده‏اى است كه علت و فاعل و بنائى ندارد لا إِلهَ إِلَّا هُوَ فَادْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ‏ (نيست خدايى مگر او، پس بخوانيد او را اخلاص كننده باشيد دين را براى او) يعنى در دعا و عبادت او، با اخلاص باشيد الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ‏ (سپاس خداوندى را كه پروردگار جهانيان است) «فراء» گويد: اين جمله‏ (الْحَمْدُ لِلَّهِ …) (خبر) بوده و داراى معنى مقدر است، گويا كه خداوند مى‏گويد: بخوانيد و سپاس گوئيد خداوند را بر اين نعمتها را كه ارزانى داشته و بگوئيد (الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ) «مجاهد» از قول «ابن عباس» مى‏گويد: هر كه (لا اله الا اللَّه) گويد بايد به دنبالش (الحمد للَّه رب العالمين) بگويد طبق اين دو آيه كه به ترتيب آمده است: (مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ- الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ)

 

[سوره غافر (40): آيات 66 تا 70]

قُلْ إِنِّي نُهِيتُ أَنْ أَعْبُدَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَمَّا جاءَنِي الْبَيِّناتُ مِنْ رَبِّي وَ أُمِرْتُ أَنْ أُسْلِمَ لِرَبِّ الْعالَمِينَ (66) هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ يُخْرِجُكُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ ثُمَّ لِتَكُونُوا شُيُوخاً وَ مِنْكُمْ مَنْ يُتَوَفَّى مِنْ قَبْلُ وَ لِتَبْلُغُوا أَجَلاً مُسَمًّى وَ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ (67) هُوَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ فَإِذا قَضى‏ أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ (68) أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يُجادِلُونَ فِي آياتِ اللَّهِ أَنَّى يُصْرَفُونَ (69) الَّذِينَ كَذَّبُوا بِالْكِتابِ وَ بِما أَرْسَلْنا بِهِ رُسُلَنا فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ (70)

ترجمه:

بگو من باز داشته شدم كه عبادت كنم آنان را كه به غير از خداوند مى- خوانيد چون آمد به سوى من بينه‏ها از پروردگارم و فرمان شده‏ام كه تسليم شوم به پروردگار جهانيان. اوست آن كه آفريد شما را از خاك، سپس از نطفه سپس از خون بسته، سپس خارج مى‏كند شما را كودكى، پس تا برسيد به كمال قوت،سپس بوده باشيد پيرانى و از شما باشد آن كه متوفى شده از پيش، و تا برسيد به سرآمد معين شده و شايد كه شما انديشه كنيد. اوست آن كه زنده ميكند و مى‏ميراند، پس گاهى كه حكم كند به چيزى همانا مى‏گويد بوده باش، پس باشد، آيا نديدى آنان را كه مجادله ميكنند در آيات خداوند كجا برگردانده شوند. آنان كه تكذيب كردند كتاب را و آن چه را فرستاديم به آن رسولان خود را، پس زود باشد كه بدانند.

تفسير:

سپس خداوند پيامبر خود را مخاطب ساخته و فرمود:

قُلْ‏ (بگو) اى محمد! بر كافران قومت‏ إِنِّي نُهِيتُ‏ (همانا باز داشته شده‏ام) يعنى خدا نهى كرده است مرا أَنْ أَعْبُدَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ‏ (اين كه عبادت كنم آنان را كه مى- خوانيد به غير از خداوند) يعنى نهى شده‏ام كه متوجه كنم عبادت خود را به آنان كه غير از خداوند مى‏خوانيد، آنان را كه از بتها براى خود خدايانى قرار داده‏ايد.

لَمَّا جاءَنِي الْبَيِّناتُ مِنْ رَبِّي‏ (چون آمد مرا بينه‏هايى از پروردگارم) يعنى هنگامى كه حجتها و برهانهايى كه از جانب خداوند در اين امر برايم آمده است‏ وَ أُمِرْتُ‏ (و امر شده‏ام) با اين حال‏ أَنْ أُسْلِمَ لِرَبِّ الْعالَمِينَ‏ (اين كه تسليم شوم به پروردگار جهانيان) يعنى تسليم شوم به امر پروردگارم كه مالك تدبير همه مخلوقات مى‏باشد، سپس خداوند به ذكر ادله پرداخته و مى‏گويد:

هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ‏ (اوست كه آفريد شما را) اى گروه انسانها مِنْ تُرابٍ‏ (از خاك) يعنى پدر شما آدم را كه به او ميرسيد، از خاك آفريد ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ (سپس از نطفه) يعنى سپس ايجاد كرد نطفه را از اين‏ اصلى كه آن را از خاك آفريده بود، و نطفه عبارت است از آب مرد و زن‏ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ (سپس از خون بسته) كه قطعه‏اى از خون است‏ ثُمَّ يُخْرِجُكُمْ طِفْلًا (سپس بيرون آورد شما را كودكى) يعنى كودكانى كه يكى پس از ديگرى متولد مى‏شوند، و بدين جهت لفظ (طفل) را مفرد آورده است «يونس» گويد: عرب لفظ (طفل) را به هر دو معنى مفرد و جمع به كار مى‏برد و لذا خداوند مى‏گويد: (أَوِ الطِّفْلِ الَّذِينَ لَمْ يَظْهَرُوا عَلى‏ عَوْراتِ النِّساءِ)، «يا كودكانى كه اطلاع نيافته‏اند به عورتهاى زنان- نور- 31»، پس مقصود چنين است كه خداوند شما را پس از گذراندن چندين مرحله به صورت نوزاد خرد از رحمهاى مادرانتان بيرون مى‏آورد.

ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ‏ (پس تا برسيد به كمال قوت خود) اين جمله ممكن است كه به معنى جمله‏ (ثُمَّ يُخْرِجُكُمْ طِفْلًا) عطف باشد به اين معنى كه: شما را به صورت طفل خارج كرده تا رشد كنيد و به جوانى رسيده، سپس به كمال قوت و نيروى خود برسيد. و احتمال دارد معطوف به معنى جمله (نخرجكم طفلا) بوده و معنايش چنين باشد: بيرون آورديم به صورت طفوليت سپس برسيد به كمال قوت خود.

ثُمَّ لِتَكُونُوا شُيُوخاً (سپس بوده باشيد پيرانى) پس از اين‏ وَ مِنْكُمْ مَنْ يُتَوَفَّى مِنْ قَبْلُ‏ (و از شما باشد آن كه وفات كرده از پيش) يعنى پيش از آن كه به كمال قدرت خود برسد و پيش از آن كه پير شود وَ لِتَبْلُغُوا أَجَلًا مُسَمًّى‏ (و تا برسد به سرانجام نام برده شده) يعنى برسد هر يك از شما به اجلى نام برده و معين شده‏اى كه در آن هنگام مى‏ميرد «حسن» گويد: اين اجل زمانى است كه قيامت براى مردم بپا شود و اجل مسمى قيامت است‏ وَ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ‏ (و شايد كه شما تعقل كنيد) يعنى خداوند شما را به‏ جهت اغراض ياد شده آفريده تا شما تفكر كرده و تعقل كنيد درباره آن چه از نعمتهاى گوناگون بر شما ارزانى داشته است و از شما خواسته و اراده كرده كه در عبادت خداوند اخلاص كنيد هُوَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ‏ (اوست آن كه زنده مى‏كند و مى‏ميراند) يعنى آن خدايى كه شما را با اين اوصاف از خاك آفريد همان است كه شما را زنده مى‏كند و مى‏ميراند، پس اول شما از خاك و آخر شما به سوى خاك مى‏باشد فَإِذا قَضى‏ أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ‏ (پس چون حكم كند به چيزى پس همانا گويد بر آن بوده باش پس مى‏باشد) يعنى خداوند اين كار را بدون عذر و ممانعت انجام مى‏دهد و اين معنى به منزله اين جمله است، (باش پس باشد) چون خداوند چيز معدوم را كه نبودن است به تكون و بودن مورد خطاب قرار مى‏دهد أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يُجادِلُونَ فِي آياتِ اللَّهِ‏ (آيا نمى‏بينى آنان را كه در آيات خداوند جدال مى‏كنند) يعنى مشركان را كه در باطل كردن و دفع حجتهاى خداوند مخاصمه و دشمنى مى‏كنند أَنَّى يُصْرَفُونَ‏ (كجا برگردانده شوند) يعنى چگونه و از كجا از راه راست بسوى گمراهى منقلب مى‏شوند، و اگر ايشان در آيات خداوند با تفكر و نظر در صحت آنها مخاصمه مى‏كردند باين حد مورد سرزنش خداوند قرار نمى‏گرفتند سپس خداوند به وصف حال ايشان پرداخته و مى‏گويد:

الَّذِينَ كَذَّبُوا بِالْكِتابِ‏ (آنان كه تكذيب كردند كتاب را) يعنى قرآن را و منكر آن شدند وَ بِما أَرْسَلْنا بِهِ رُسُلَنا (و آن را كه فرستاديم به آن رسولان خود را) يعنى و آنان كه تكذيب كردند آن چه كه از شرايع و كتب به آن فرستاديم رسولان خود را پيش از تو فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ‏ (پس زود باشد بدانند) عاقبت كار خود را هنگامى كه‏ روى آورد به ايشان گناه آنچه كه منكر شده و نازل شود عقاب آنچه كه مرتكب شده‏اند پس خواهند فهميد آنچه كه دعوت كردى حق بوده و آنچه آنان مرتكب شدند گمراهى و فساد بوده است‏.

[سوره غافر (40): آيات 71 تا 75]

إِذِ الْأَغْلالُ فِي أَعْناقِهِمْ وَ السَّلاسِلُ يُسْحَبُونَ (71) فِي الْحَمِيمِ ثُمَّ فِي النَّارِ يُسْجَرُونَ (72) ثُمَّ قِيلَ لَهُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ تُشْرِكُونَ (73) مِنْ دُونِ اللَّهِ قالُوا ضَلُّوا عَنَّا بَلْ لَمْ نَكُنْ نَدْعُوا مِنْ قَبْلُ شَيْئاً كَذلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ الْكافِرِينَ (74) ذلِكُمْ بِما كُنْتُمْ تَفْرَحُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ بِما كُنْتُمْ تَمْرَحُونَ (75)

ترجمه:

هنگامى كه غلها در گردنهاشان باشد و زنجيرها كشيده شوند. در آب سوزان، سپس در آتش افكنده شوند. سپس گفته مى‏شود بر ايشان كجاست آنچه شرك مى‏ورزيديد. به غير از خداوند، گويند گم شدند از ما، بلكه نبوديم بخوانيم از پيش چيزى را، اينچنين گمراه مى‏كند خداوند كافران را. اين بدانجهت است كه شما بوديد شادمانى مى‏كرديد در زمين بدون حق و به آنچه بوديد مى‏باليديد.

قرائت:

سلاسل- «ابن مسعود» و «ابن عباس» اين لفظ را به فتح (لام) خوانده‏اند «ابن جنى» گويد: تقدير آيه چنين است كه: (اذ الاغلال فى اعناقهم و يسبحون السلاسل زمانى كه غلها در گردنهاشان باشد و بكشند زنجيرها را) پس جمله (يسحبون السلاسل) با فعل و فاعل عطف به جمله‏ (إِذِ الْأَغْلالُ فِي أَعْناقِهِمْ) با مبتداء و خبر مى‏باشد.

 

لغت:

اغلال- اين كلمه جمع (غل) است و آن طوقى است كه به جهت ذلت و شكنجه در گردن افكنده مى‏شود و اصل كلمه (غل) به معنى دخول است، گفته مى‏شود: (انغل العنق فى الشي‏ء غلّ شد گردن در چيزى) زمانى كه داخل در آن چيز شود، و (غلول) به معنى خيانت است، زيرا خيانت مانند (غل) است كه در گردن صاحبش قرار مى‏گيرد.

سلاسل- اين كلمه جمع (سلسله) و آن حلقه ‏هاى به رشته در آمده‏اى است كه در جهت طول استمرار دارد و معادل لفظ فارسى آن (زنجير) است.

يسبحون- اصل كلمه (سحب) به معنى كشيدن بر زمين است.

يسجرون- اصل كلمه (سجر) به معنى افكندن هيزم در آتش بزرگى چون تنور مى‏باشد كه با آتشگيره افكنده مى‏شود.

يفرحون- كلمه (فرح) به معنى شادى است.

يمرحون- كلمه (مرح) به معنى شدت شادمانى است. گويند: (فرس مروح) يعنى اسب با نشاط و شادمان.

اعراب:

يسحبون- اين كلمه محلا منصوب بوده چون (حال) است و تقدير چنين است (مسحوبين على النار مسجونين فيها در حالى كه افكنده شوند به آتش و مسجون و زندانى باشند در آن) إِذِ الْأَغْلالُ‏– عامل در اين كلمه‏ (فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ) است اگر در (يعلمون) توقف نكنيم و در (سلاسل) وقف كنيم. ولى اگر در (يعلمون) توقف كنيم عامل در (إِذِ الْأَغْلالُ) كلمه (يسبحون) خواهد بود.

تفسير:

إِذِ الْأَغْلالُ فِي أَعْناقِهِمْ‏ (زمانى كه غلها در گردنهاشان باشد) يعنى گناه كار خود را زمانى خواهند فهميد كه غلها در گردنهاى ايشان باشد.

وَ السَّلاسِلُ يُسْحَبُونَ فِي الْحَمِيمِ‏ (و زنجيرها، كشيده شوند در آب سوزان) يعنى كشيده شوند در آب گرمى كه به انتهاى حرارت رسيده است.

ثُمَّ فِي النَّارِ يُسْجَرُونَ‏ (سپس در آتش افكنده شوند) «مجاهد» گويد: يعنى آنان هيزم و آتشگيره آتش شوند كه آتش به آنان افروخته گردد.

ثُمَّ قِيلَ لَهُمْ‏ (سپس گفته شود بر ايشان) يعنى به كافران هنگام داخل شدن به آتش از راه سرزنش گفته مى‏شود:

أَيْنَ ما كُنْتُمْ تُشْرِكُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ‏ (كجاست آنكه بوديد شرك مى‏ورزيديد به غير از خداوند) يعنى كجاست آنچه گمان مى‏كرديد سود و زيان دهد از بتهايى كه عبادت مى‏كرديد.

قالُوا ضَلُّوا عَنَّا (گويند گم شدند از ما) يعنى نابود و هلاك شدند و ما نمى‏توانيم آنها را ببينيم، سپس دنباله سخن را ادامه داده و مى‏گويند:

بَلْ لَمْ نَكُنْ نَدْعُوا مِنْ قَبْلُ شَيْئاً (بلكه نبوديم بخوانيم از پيش چيزى را) و اينك به نظرهاى مختلف در اين آيه توجه كنيد:

1- «جبائى» گويد: ما چيزى را نخوانديم كه سزاوار عبادت باشد و از عبادت آن بهره‏مند شويم.

2- نبوديم چيزى را بخوانيم كه سود يا زيان دهد و شنوا و بينا باشد.

3- «ابو مسلم» گويد: جمله فوق تأييد مى‏شود به اينكه: ما به چيزى كه رفع بى‏نيازى نكند و سودى ندهد مى‏گوئيم: (اين چيزى نيست) زيرا اين كه كافران مى‏گويند: (ضَلُّوا عَنَّا گم شدند از ما) اعتراف است كه ايشان بتها را عبادت مى‏كردند و با جمله فوق مى‏خواهند ترك قبيح از خود بكنند.

4- برخى گفته‏اند: ضايع شد عبادتهايى كه براى بتها مى‏كرديم، پس ما با عبادت كردن آنها چيزى را انجام نداديم، چنان كه شخص پشيمان و با حسرت مى‏گويد: من چيزى را انجام ندادم.

كَذلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ الْكافِرِينَ‏ (اين چنين خداوند گمراه مى‏كند كافران را) يعنى هم چنان كه خداوند اعمال اين گروه را گمراه كرده و آرزوهاى ايشان را نقش بر آب فرمود، همين كار را نسبت به همه كافران انجام مى‏دهد كه از اعمال خود هيچ سودى نبرند.

«حسن» گفته منظور از (يضل الكافرين) اين است كه اعمال ايشان را باطل مى‏كند.

و عده‏اى گفته‏اند كه خداوند كافران را از راه بهشت و ثواب گمراه ميكند آن چنان كه ايشان را در بت پرستى گمراه گردانيد به اينكه ايشان را از ميل به منافع واقعى منصرف مى‏كند.

ذلِكُمْ‏ (اين) عذاب كه بر شما نازل شده، بِما كُنْتُمْ تَفْرَحُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ بِما كُنْتُمْ تَمْرَحُونَ‏ (بدانجهت كه بوديد شادى مى‏كرديد در زمين بدون حق و به آنچه بوديد مى‏باليديد) در اين آيه خداوند شادى و (فرح) را مقيد به شادى در زمين كرده ولى (مرح) و باليدن را مطلق ذكر كرده است چون (فرح) و شادى گاهى نيكو و ممدوح بوده و گاهى باطل مى‏باشد ولى (مرح) و بالدين مطلقا باطل است و مقصود چنين است: خداوند آنچه را كه نسبت بشما انجام داده به جهت پاداش شادى ناحق شما است در حالى كه پيامبران و اولياى حق دچار گرفتارى بوده‏اند و به خاطر اين بوده كه شما به خود باليده و ناشكرى و ناسازگارى مى‏كرديد.

 

[سوره غافر (40): آيات 76 تا 80]

ادْخُلُوا أَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدِينَ فِيها فَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرِينَ (76) فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَإِمَّا نُرِيَنَّكَ بَعْضَ الَّذِي نَعِدُهُمْ أَوْ نَتَوَفَّيَنَّكَ فَإِلَيْنا يُرْجَعُونَ (77) وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلاً مِنْ قَبْلِكَ مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنا عَلَيْكَ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَيْكَ وَ ما كانَ لِرَسُولٍ أَنْ يَأْتِيَ بِآيَةٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ فَإِذا جاءَ أَمْرُ اللَّهِ قُضِيَ بِالْحَقِّ وَ خَسِرَ هُنالِكَ الْمُبْطِلُونَ (78) اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَنْعامَ لِتَرْكَبُوا مِنْها وَ مِنْها تَأْكُلُونَ (79) وَ لَكُمْ فِيها مَنافِعُ وَ لِتَبْلُغُوا عَلَيْها حاجَةً فِي صُدُورِكُمْ وَ عَلَيْها وَ عَلَى الْفُلْكِ تُحْمَلُونَ (80)

ترجمه:

داخل شويد دربهاى دوزخ را جاويدانيد در آن پس چه بد است جايگاه متكبران. پس شكيبايى كن همانا وعده خداوند حق است پس يا نشان مى‏دهيم بر تو برخى كه وعده داديم ايشان را يا ميميرانيم تو را پس به سوى ما بازگردانده مى‏شوند. و به حقيقت فرستاديم رسولانى پيش از تو، از آنها داستان بعضى‏ را بر تو گفتيم و داستان بعضى را نگفتيم بر تو، و نيست بر رسولى اين كه بياورد آيه‏اى را مگر به اذن خداوند، پس چون آمد امر خدا حكم شود به حق و زيان برد در اين هنگام تبهكاران. خداوند است آنكه قرار داد براى شما چهار پايان را تا برخى را سوار شده و از برخى بخوريد. و براى شماست در آنها منفعت- هايى و تا برسيد به آنها نيازى را كه در سينه‏هاتان است و بر آنها و بر كشتيها سوار شويد.

تفسير:

و اكنون خداوند به بيان حال كافران پرداخته و مى‏فرمايد:

ادْخُلُوا أَبْوابَ جَهَنَّمَ‏ (داخل شويد از درهاى جهنم) كه آن هفت عدد است‏ خالِدِينَ فِيها (جاودانان در آن) يعنى ابدى در آن بوده و انتهايى بر مصيبت شما و پايانى براى شكنجه شما نمى‏باشد.

برخى گفته‏اند: اينكه بر جهنم خداوند درهايى را ذكر كرده چنان كه براى آن دركاتى را قرار داده براى تشبيه كردن است به آنچه كه انسان در دنيا از وجود طبقات و گودالهاى زيرزمينى و زندانها در ذهن خود تصور مى‏كند كه به اين صورت هول و بزرگى شكنجه براى او مجسم مى‏گردد.

فَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرِينَ‏ (پس چه بد است جايگاه كبر ورزان) يعنى چه بد است مقام آنان كه از عبادت خداوند متعال تكبر كرده و از فرمانبرى او سرپيچى كردند.

اگر پرسش شود كه چرا (بئس بد است) درباره جايگاه متكبران بكار رفته با اينكه مناسب براى ايشان ميباشد! در جواب گفته مى‏شود كه خود جايگاه ذاتا مورد نفرت است آن چنان كه عقل از كار زشت طبعا تنفر و انزجار مى‏كند، بدينجهت بكار بردن اسم (بئس) در اين مورد نيكو مى‏باشد. و اكنون خداوند به پيغمبرش دستور مى‏دهد:

فَاصْبِرْ (صبر كن) اى محمد بر آزارى كه قومت بر تو روا مى‏دارند و تو را تكذيب مى‏كنند، يعنى ثابت قدم باش در راه حق. و در اينجا بجاى ثبات صبر به كار رفته چون ثابت ماندن در چيزى مانند چشيدن تلخى است و لذا اهل بهشت را به صبر وصف نكرده است اگر چه به ثبات وصف كند و لكن اهل بهشت را به حلم وصف مى‏كنند زيرا كه آن، مدحى مى‏باشد كه در آن نقصى وجود ندارد.

إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌ‏ (همانا وعده خداوند حق است) يعنى آنچه خداوند از ثواب بهشت در مقابل صبر، به مؤمنان وعده داده حق بوده و شكى در آن نيست بلكه موجوديت آن حتمى مى‏باشد.

برخى گفته: اينكه خداوند وعده نصرت و يارى از پيامبران و انتقام از دشمنان ايشان را داده و حق بوده و خلافى در آن نخواهد بود.

فَإِمَّا نُرِيَنَّكَ بَعْضَ الَّذِي نَعِدُهُمْ‏ (پس يا نشان دهيم بر تو برخى آنچه را كه وعده داده‏ايم ايشان را) از عذاب در زندگانى تو.

اينكه خداوند برخى از آنچه را وعده داده نشان مى‏دهد و همه آن را نشان نمى‏دهد بدينجهت است كه عذاب دنيا برخى از عذابى مى‏باشد كه مردم كافر استحقاق دارند.

أَوْ نَتَوَفَّيَنَّكَ‏ (يا تو را ميميرانيم) پيش از آنكه اين عذاب به ايشان نازل شود.

فَإِلَيْنا يُرْجَعُونَ‏ (پس به سوى ما بازگردانده مى‏شوند) در روز قيامت و ما انجام مى‏دهيم به ايشان عذاب و شكنجه‏اى كه مستحق مى‏باشند و فراموش نمى‏كنيم.

سپس خداوند در تسليت و تسكين پيغمبر (ص) مى‏گويد:

وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلًا مِنْ قَبْلِكَ‏ (و به حقيقت فرستاديم رسولانى پيش از تو) اى محمد مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنا عَلَيْكَ‏ (قصه برخى از آنان را بر تو گفتيم) از سرگذشت و داستانشان.

وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَيْكَ‏ (و قصه برخى از ايشان را نگفتيم) و برخى گفته‏اند مقصود اين است كه: ذكر بعضى از ايشان را بر تو خوانده و ذكر بعض ديگر را نخوانده‏ايم.

از على عليه السلام نقل شده كه خداوند پيامبرى را مبعوث كرد كه سياه بوده و داستان آن به ما نرسيده است.

شماره پيامبران:

روايات و اخبار در عدد انبياء مختلف است، در بعضى از آنها عدد پيامبران صد و بيست هزار آمده و در بعض ديگر هشت هزار گفته شده كه چهار هزار از «بنى اسرائيل» و چهار هزار نفر ديگر از اقوام ديگر مى‏باشد.

وَ ما كانَ لِرَسُولٍ أَنْ يَأْتِيَ بِآيَةٍ (و نيست براى رسولى كه بياورد آيتى را) يعنى معجزه و دلالتى را إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ‏ (مگر به اذن خداوند) و امر او، مقصود اين است كه:

آوردن معجزه به دست پيامبر به صورت مستقل نيست بلكه به دست خداوند است كه بر طبق مصلحت مى‏آورد.

فَإِذا جاءَ أَمْرُ اللَّهِ‏ (پس زمانى كه بيايد امر خداوند) و آن قيامت است.

قُضِيَ بِالْحَقِ‏ (حكم به حق شود) ميان مسلمانان و كافران و نيكان و فاجران.

وَ خَسِرَ هُنالِكَ‏ (و زيان برد در اين هنگام) يعنى در قيامت.

الْمُبْطِلُونَ‏ (افراد باطل) زيرا كه با از دست دادن بهشت و داخل شدن در جهنم زيان مى‏برند و اين همان زيان آشكار است. و مبطل، صاحب باطل است.

و اينك خداوند به شماره نعمتهاى خود پرداخته و بيان مى‏دارد:

اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَنْعامَ‏ (خداوند است آنكه قرار داد براى شما چهار پايان را) از شتر و گاو و گوسفند.

لِتَرْكَبُوا مِنْها (به بعضى از آنها سوار شويد) تا از سوار شدن استفاده بريد.

وَ مِنْها تَأْكُلُونَ‏ (و بعضى از آنها را بخوريد) يعنى برخى از آنها چون شتر و گاو براى خوردن و سوار شدن است و بعض ديگر چون گوسفندان براى خوردن است.

برخى گفته‏اند مراد از انعام و چهار پايان در اين مورد عبارت از شتران است زيرا كه اكثرا طبق عادت بر آنها مردم سوار شده و حمل مى‏كنند.

(لام) در (لتركبوا) لام غرض است، و چون خداوند اين چهارپايان را آفريد و اراده كرد خلق او از آنها نفع برند و مسلما خداوند اراده قبيح و مباه نمى‏كند، پس ناچار اراده كرده كه مردم از چهار پايان به خاطر قرب و طاعت خداوند انتفاع و استفاده ببرند.

وَ لَكُمْ فِيها مَنافِعُ‏ (و براى شما در آنها سودهايى است) يعنى از شير و پشم و موى آنها مى‏توانيد استفاده كنيد.

وَ لِتَبْلُغُوا عَلَيْها حاجَةً فِي صُدُورِكُمْ‏ (و تا برسيد به آنها حاجتى را كه در سينه‏هاتان داريد) به اينكه سوار شده به مناطقى كه مورد حاجت مى‏باشد برسيد.

وَ عَلَيْها (و بر آنها) يعنى بر چهارپايان كه در اينجا منظور شتران است.

وَ عَلَى الْفُلْكِ‏ (و بر كشتى‏ها) تُحْمَلُونَ‏ (سوار شويد) يعنى در خشكى با شتر و در دريا با كشتى مسافرت كنيد، پس خداوند چون مى‏دانست كه ما در خشكى و دريا احتياج به مسافرت پيدا خواهيم كرد لذا مركبى براى خشكى و مركبى براى آب براى ما خلق كرد.

 

[سوره غافر (40): آيات 81 تا 85]

وَ يُرِيكُمْ آياتِهِ فَأَيَّ آياتِ اللَّهِ تُنْكِرُونَ (81) أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كانُوا أَكْثَرَ مِنْهُمْ وَ أَشَدَّ قُوَّةً وَ آثاراً فِي الْأَرْضِ فَما أَغْنى‏ عَنْهُمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ (82) فَلَمَّا جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَرِحُوا بِما عِنْدَهُمْ مِنَ الْعِلْمِ وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ (83) فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا قالُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَحْدَهُ وَ كَفَرْنا بِما كُنَّا بِهِ مُشْرِكِينَ (84) فَلَمْ يَكُ يَنْفَعُهُمْ إِيمانُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا سُنَّتَ اللَّهِ الَّتِي قَدْ خَلَتْ فِي عِبادِهِ وَ خَسِرَ هُنالِكَ الْكافِرُونَ (85)

ترجمه:

و نشان مى‏دهد شما را آيت‏هاى خود را، پس كدامين آيتهاى خداوند را منكر شويد. آيا ايشان نگرديدند در زمين پس بنگرند چگونه بود سرانجام آنان كه بودند پيش از ايشان، بودند زيادتر از ايشان از نظر نيرو و آثار در زمين، پس بى‏نياز نكرد ايشان را آنچه كه بودند كسب مى‏كردند. پس چون آمد ايشان را رسولان ما با بينه‏ها شادى كردند به آنچه از دانش پيش ايشان بود و احاطه كرد به ايشان آنچه بودند مسخره مى‏كردند. پس چون ديدند سختى ما را، گفتند ايمان آورديم تنها به خداوند و و كافر شديم به آنچه كه بوديم شرك‏ورزان. پس نيست كه سودى دهد ايشان را ايمانشان زمانى كه ببينند سختى ما را، سنت خداست كه به حقيقت در ميان بندگانش گذشت و زيان كردند در آنجا كافران.

تفسير:

و اكنون خداوند به كافرانى كه آيات خدا را و ادله‏اى كه بر توحيدش دلالت مى‏كند انكار كردند خطاب كرده و مى‏فرمايد:

وَ يُرِيكُمْ آياتِهِ‏ (و نشان مى‏دهد آيات خود را) يعنى حجتهاى خود را به شما آموخته و آنها را معرفى مى‏كند و از اين آيتها هلاك شدن امتهاى گذشته است و آيت در آنها به اين است كه ايشان پس از قرار گرفتن در نعمتها با كفر و انكار خود در نقمت و بدبختى قرار گرفتند.

و يكى از آنها آفرينش چهار پايان است كه قبلا به آنها اشاره شد و توجيه آيت بودن در آنها به اين جهت است كه آنها براى منافع مردم رام و مسخر شده‏اند تا در استفاده‏هاى گوناگون مردم به كار روند و اين حقيقت اقتضاء دارد كه قرار دهنده آن توانا باشد و با تدبير خود جهان را بگرداند.

فَأَيَّ آياتِ اللَّهِ تُنْكِرُونَ‏ (پس كدامين آيات خدا را منكر مى‏شويد) اين سخن سرزنش ميكند آنان را كه ستيزه و انكار ميكنند آيات خداوند را. بايد گفت انكار آيات خداوند به چند گونه است:

1- اصلا آيات را انكار كند.

2- دلالت اين آيات را بر درستى دلالت آنها بر آنچه كه بايد دلالت كنند انكار كند.

پس اختلاف در سه جهت است: اول در درست بودن آيات. دوم در دلالت آنها سوم در هر دو آنها.

دفع آيه از طرف جاهلان با وجود اشتباه و قوت آيت و ضعف اشتباه به چند جهت مى‏باشد:

اول در اثر پيروى كردن از هواى نفس و داخل شدن شبهه است كه موجب پوشيده شدن حجت شده و از ميان رفتن ارزش آن پيش انسان مى‏باشد.

دوم به جهت تقليد كردن است از آن كه دقت و نظر در امور را ترك كند.

سوم بخاطر سابقه داشتن اعتقاد فاسد ناشى از اشتباه مى‏باشد كه مانع از تجديد نظر بر اساس فكر و علم است.

سپس خداوند آنان را متنبه ساخته و فرمود:

أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ‏ (آيا سير نكردند در زمين) كه در جنبه‏ها و مناطق آن گذر كنند.

فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كانُوا أَكْثَرَ مِنْهُمْ‏ (پس بنگريد چگونه بود سرانجام آنان كه بودند پيش از ايشان، بودند بيشتر از ايشان) از نظر عدد.

وَ أَشَدَّ قُوَّةً (و شديدتر از نظر قوه) يعنى از نظر نيرو عظيمتر و بزرگتر بودند.

وَ آثاراً فِي الْأَرْضِ‏ (و از نظر آثار در زمين) كه داراى بناهاى عظيم و كاخهاى باشكوهى بودند.

«مجاهد» گفته: روى بزرگى هيكل و بدنشان چون روى زمين راه مى‏رفتند آثارى از خود به جاى مى‏گذاشتند. اين گروه چون معصيت خدا را كرده و باو كافر شدند و رسولان او را تكذيب كردند، خداوند نيز ايشان را هلاك كرده و در مقابل عذاب مستأصل كرد.

فَما أَغْنى‏ عَنْهُمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ‏ (پس بى‏نياز نكرد از ايشان آنچه كه بودند كسب مى‏كردند) يعنى آنچه كه كسب كردند از بناها و اموال، بى‏نياز نكرد از ايشان چيزى از عذاب را.

برخى گفته‏اند: مقصود از اين كلام (فما اغنى) به معنى (چه چيز) است كه به اين صورت مى‏شود: (چه چيز از كسب آنان بى‏نياز كرد ايشان را)پس محل (ما) اول منصوب و محل (ما) دوم مرفوع مى‏باشد.

سپس خداوند مى‏گويد:

فَلَمَّا جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ‏ (پس چون آمد به آنان رسولان ايشان با بينه‏ها) يعنى زمانى كه آمد به اين كافران رسولان و پيامبرانشان كه دعوت مى- كرد ايشان را به توحيد خداوند و اخلاص عبادت براى خداوند با حجتها و آيات …

در اين كلام محذوفى در نظر گرفته شده كه چنين مى‏شود: چون آمد به ايشان پيامبرانشان با بينه‏ها پس منكر شدند دلالت آنها را و منكر شدند وعده‏اى كه خدا به رسولان خود داده بود به اين كه امت آنان را هلاك كرده و قوم آنان را نجات دهد.

فَرِحُوا بِما عِنْدَهُمْ مِنَ الْعِلْمِ‏ (پس شادى كردند به آنچه كه از دانش در نزد ايشان بود.

«جبائى» گفته: رسولان شادى كردند به آنچه كه از علم در نزدشان بود. و عده‏اى گفته‏اند: كافران شادى كردند به آنچه كه از علم پيش ايشان بود، در حالى كه آن جهل بود در حقيقت، زيرا ايشان مى‏گفتند كه ما از پيامبران داناتريم، مبعوث نشده و معذب نخواهيم شد و گمان و اعتقاد داشتند كه اين چنين فكرى علم است، پس خداوند نيز طبق اعتقاد خود آنان نسبت به ايشان لفظ علم را اطلاق كرده است اگر چه در حقيقت علم نيست، چنان كه لفظ (حجت) را به سخن باطل اطلاق مى‏كنند و مى‏گويند (حجت داحضه دليل باطل) و نيز خداوند مى‏گويد: (ذُقْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْكَرِيمُ)، «بچش كه تويى همانا آن مهتر گرامى- دخان- 49» يعنى در نزد خودت و يا در نزد قومت مهتر و گرامى هستى. و اين سخن از «حسن و مجاهد» است.

«ضحاك» گويد: منظور اين است كه: شادى كردند به شركى كه به آن اعتقاد داشته و به آن اعجاب كرده و گمان مى‏كردند كه آن علم است، در حالى كه‏ جهل و كفر بوده و گفته كه منظور از (فرح) شدت اعجاب و گردن فرازى است.

وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ‏ (و احاطه كرد به ايشان آنچه كه مسخره مى‏كردند) يعنى جزا و پاداش به مسخره گرفتن رسولان كه عذاب و هلاكت باشد بر ايشان نازل شد.

فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا (و چون ديدند سختى ما را) يعنى عذاب ما را كه بايشان نازل شد.

قالُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَحْدَهُ وَ كَفَرْنا بِما كُنَّا بِهِ مُشْرِكِينَ‏ (گويند ايمان آورديم به خداوند، تنها، و كافر شديم به آنچه كه بوديم شرك ورزان) يعنى كافر شديم به اوثان و بتها.

فَلَمْ يَكُ يَنْفَعُهُمْ إِيمانُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا (پس نبود كه نفع دهد ايشان را ايمانشان چون ديدند سختى ما را) يعنى هنگام ديدن بأس و عذاب خداوند، زيرا در اين هنگام پناهندگان مى‏باشند و كار پناهنده، مستحق مدح و ستايش نخواهد بود.

سُنَّتَ اللَّهِ الَّتِي قَدْ خَلَتْ فِي عِبادِهِ‏ (سنت خداست كه گذشته است در ميان بندگانش) لفظ (سنت) منصوب است چون مصدر بوده و چنين است كه: خداوند سنت قرار داده و اين سنت و روش را در امتهاى گذشته همگى زيرا سودى نمى- دهد ايمانشان زمانى كه ببينند عذاب را و مراد از سنت در اينجا طريقه مستمره‏اى از فعل خداوند است كه نسبت به دشمنان انعطاف ناپذير و منكر خود انجام مى‏دهد.

وَ خَسِرَ هُنالِكَ الْكافِرُونَ‏ (و زيان برد در آنجا كافران) به اينكه داخل آتش شده و ثواب را و بهشت را از دست مى‏دهند.

ترجمه تفسير مجمع البيان، ج‏21، ص: 315

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=