ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره غافر(مؤمن)
سوره مؤمن
مكان نزول:
«ابن عباس» و «قتاده» گفتهاند كه اين سوره تماما به غير از دو آيه از (إِنَّ الَّذِينَ يُجادِلُونَ فِي آياتِ اللَّهِ– آيه 56) تا (لا يَعْلَمُونَ– آيه 57) كه در مدينه نازل شدهاند (مكى) مىباشند.
و «حسن» گويد: اين سوره تماما در مكه نازل شده به غير از آيه (وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِبْكارِ)، «و تسبيح گوى بحمد پروردگارت شامگاهان و بامداد- آيه 55» كه در مدينه نازل شده است، زيرا مراد از (عشى) نماز مغرب و از (ابكار) نماز صبح است و اين هر دو در مدينه واجب شدهاند.
عدد آيات:
«كوفيان» و «شاميان» اين سوره را هشتاد و پنج و «حجازيان» هشتاد و چهار و «بصريان» هشتاد و دو آيه گفتهاند.
فضيلت سوره:
1- رسول خدا (ص) فرمود: كسى كه دوست دارد در باغهاى بهشت بگردد پس سورههايى را كه اول آنها به (حم) آغاز مىشود در نماز شب بخواند.
2- «انس بن مالك» از رسول خدا (ص) روايت كرده كه فرمود:سورههايى كه اول آنها (حم) است ديباج قرآن مىباشند.
3- «ابن عباس» از پيغمبر خاتم (ص) نقل كرده كه فرمود:هر چيزى داراى زبده و جوهريست و زبده قرآن سورههاى (حم) است.
4- «ابن مسعود» از پيغمبر (ص) آورده كه گفت: هر زمانى كه در سوره- هاى (حم) قرار گرفته و دقيق شدم گويا در باغهاى خرم و لطيف قرار گرفته و دقيق شدم.
5- «ابى بن كعب» گويد، رسول خدا (ص) فرمود:هر كه سوره (حم- مؤمن) را بخواند، روح همه پيامبران و صديقان و مؤمنان بر او نماز گزارده و براى وى طلب آمرزش كنند.
6- «ابو بصير» از حضرت صادق (ع) روايت كرده كه فرمود:سورههاى (حم)، «ريحان» قرآن هستند، پس خدا را ستايش و سپاس كنيد با حفظ كردن و خواندن آنها، همانا بنده چون برخيزد كه بخواند سورههاى (حم) را، خارج شود از دهان او بويى كه خوشتر از مشك و عنبر است، و خداوند رحم مىكند تلاوت كننده آن و خواننده آن را، و همسايگان و دوستان و آشنايان او را و مىآمرزد هر كسى را كه با اظهار دوستى به او نزديكى مىكند، و در روز قيامت «عرش» و «كرسى» و فرشتگان مقرب الهى براى او استغفار مىكنند.
7- «ابو صباح» از حضرت باقر (ع) آورده كه فرمود:هر كه بخواند (حم- مؤمن) را در هر سه مىآمرزد خدا براى او از گناهانش آنچه گذشته و آنچه خواهد آمد و تقوى را همراه او كرده و آخرت او را از دنياى او بهتر مىكند.
[سوره غافر (40): آيات 1 تا 5]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
حم (1) تَنْزِيلُ الْكِتابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ (2) غافِرِ الذَّنْبِ وَ قابِلِ التَّوْبِ شَدِيدِ الْعِقابِ ذِي الطَّوْلِ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ (3) ما يُجادِلُ فِي آياتِ اللَّهِ إِلاَّ الَّذِينَ كَفَرُوا فَلا يَغْرُرْكَ تَقَلُّبُهُمْ فِي الْبِلادِ (4)
كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ الْأَحْزابُ مِنْ بَعْدِهِمْ وَ هَمَّتْ كُلُّ أُمَّةٍ بِرَسُولِهِمْ لِيَأْخُذُوهُ وَ جادَلُوا بِالْباطِلِ لِيُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ فَأَخَذْتُهُمْ فَكَيْفَ كانَ عِقابِ (5)
ترجمه:
به نام خداوند رحمن رحيم. حا ميم. نازل شدن كتاب از خداوند عزيز دانا. آمرزنده گناه، پذيرنده توبه، سخت عقاب، و صاحب توان است، نيست الهى جز او و بازگشت به سوى اوست. جدال نكند در آيات خدا مگر آنان كه كافر شدند، پس فريب ندهد تو را گردش ايشان در شهرها. دروغ گفت پيش از ايشان قوم نوح و احزاب پس از ايشان، و آهنگ كرد هر امتى بر رسول خود تا بگيرند او را و جدال كردند به باطل تا نابود كنند به آن حق را، پس فرا گرفتم آنان را پس چگونه بود عقوبت من.
قرائت:
اهل كوفه غير از عاصم مگر «حماد» و «يحيى» از «ابى بكر» به (اماله) الف و ديگران به فتح و بدون (اماله) لفظ (حم) را قرائت كردهاند و هر دو لغت فصيح مىباشد.
لغت:
(حم) اگر اسم سورهاى باشد با اين شعر تأييد مىشود:
| يذكرنى حاميم و الرمح شاجر | فهلا تلاحم قبل التقدم | |
عزيز به معنى غالب- توب جمع توبه است. طول به معنى نعمت دادن است كه مدت آن به طول انجامد.
اعراب:
حم– اين كلمه محلا يا منصوب است كه مفعول فعل مقدّر (اتل) باشد و يا مرفوع است كه خبر مبتداى مقدر (هذا) باشد و يا مجرور است به حرف (قسم).
«على بن عيسى» ميم را نصب داده به اين كه اسم سوره باشد و چون بر وزن (هابيل) است، تنوين پذير نمىباشد.
تفسير:
حم (حام- ميم) سخنانى را در اين لفظ يادآور شديم و نيز گفتهاند خداوند با اين لفظ به حلم و ملك خود قسم خورد هر كه به خدا پناه برد و با اخلاص از قلب (لا اله الا اللَّه) بگويد خداوند او را عذاب نمىكند، و اين سخن «قرظى» است و برخى گفتهاند كه (حم) آغاز نامهاى خداوند است كه عبارت است از:
حليم، حميد، حكيم، حىّ، حنان، ملك، مجيد، مبدى، معيد، و اين گفتار «عطاء خراسانى» مىباشد.
و گفته شده كه (حم) يعنى قضا و انجام شد آنچه بود، و اين سخن از «كلبى» نقل شده است.
تَنْزِيلُ الْكِتابِ (نازل كردن كتاب) يعنى اين است نازل شدن كتاب مِنَ اللَّهِ (از خداوند) آن كه سزاوار عبادت است الْعَزِيزِ (عزيز) در ملكش الْعَلِيمِ (دانا) داراى علوم بسيار غافِرِ الذَّنْبِ (آمرزنده گناه) است بر كسى كه (لا اله الا اللَّه) بگويد، و آنان اولياء و اهل طاعت خداوندند.
(ذنب) اين لفظ اگر چه مفرد است ولى چون (اسم جنس) است به معنى جمع و (ذنوب) مىباشد، پس مقصود چنين است كه خداوند آمرزنده گناهان است آنچه گذشته و آن چه خواهد آمد.
وَ قابِلِ التَّوْبِ (و پذيرنده توبه) يعنى قبول مىكند توبه كسى را كه از معاصى و گناهان به سوى خدا باز مىگردد به اينكه ثواب دهد به توبه و ساقط شود معاصى كه مقدم داشته و اين از باب تفضل است و از اين جهت مىباشد كه اين صفت مدح براى خداوند مىباشد اگر چه سقوط عقاب به خاطر توبه واجب است.
«فراء» گفته معنى اين دو جمله چنين است كه خداوند صاحب مغفرت و صاحب قبول توبه است و لذا اين دو جمله صفت براى معرفت مىباشد.
شَدِيدِ الْعِقابِ (سخت شكنجه) يعنى خداوند عقابش شديد است، اين جمله عقيب جمله (غافِرِ الذَّنْبِ) ذكر شده تا مكلف تكيه بر غفران خداوند نكرده بلكه ميان خوف و رجاء باقى بماند.
ذِي الطَّوْلِ (صاحب نيرو) يعنى صاحب نعمتها بر بندگانش كه ابن «عباس» گفته است. و «مجاهد» گويد: يعنى خداوند صاحب بىنيازى و وسعت است. و «حسن و قتاده» گويند: صاحب تفضل بر مؤمنان است.
«ابن زيد و سدى» تفسير كردهاند: خداوند صاحب قدرت و وسعت است.
«ابن عباس» مىگويد: خداوند آمرزنده گناه است بر كسى كه (لا اله الا اللَّه) گويد و پذيرنده توبه است از كسى كه لا اله الا اللَّه گويد و سخت شكنجه است بر كسى كه اين كلمه را نگويد و صاحب بى نيازى است از كسى كه نيز اين كلمه را نگويد.
و برخى گفتهاند: خداوند اين جمله (ذى طول) را بدين جهت پس از (شَدِيدِ الْعِقابِ) ذكر كرده است كه گناهكار بداند هلاكت او از جانب خودش بوده نه از جانب خداوند چه اين كه نعمتهاى خداوند همواره در دين و دنيا شامل حال او بوده است.
لا إِلهَ إِلَّا هُوَ (نيست الهى مگر اللَّه) يعنى خداوند آراسته به اين صفات مىباشد نه غير او و او سزاوار عبادت است نه غير او.
إِلَيْهِ الْمَصِيرُ (به سوى اوست بازگشت) يعنى بازگشت در پاداش به سوى خداوند است. و مقصود اين است كه بازگشت براى خداوند است آن زمان كه كسى مالك سود و زيان و امر و نهى به غير از خداوند نباشد كه آن روز قيامت است.
ما يُجادِلُ فِي آياتِ اللَّهِ إِلَّا الَّذِينَ كَفَرُوا (و جدال نكند در آيات خدا مگر آنان كه كافر شدند) يعنى مخاصمه و دشمنى در حجتهاى خداوند نكند و انكار جحد ننمايد مگر آنان كه كافر شدند به آيات خداوند و انكار كردند نعمتها و دلالتهاى خداوند را.
فَلا يَغْرُرْكَ (مغرور نكند تو را) اى محمد تَقَلُّبُهُمْ فِي الْبِلادِ (گردش ايشان در شهرها) يعنى متصرف شدن ايشان در امور بازرگانى كه با داشتن صحت و سلامت در شهرها، تو را فريب ندهد پس از آنكه ايشان كافر شدند، همانا بر خداوند حال ايشان پوشيده نيست و اين كه خدا آنان را مهلت داده به اين جهت است كه ايشان در تحت قدرت خداوند بوده و نمىتوانند از او دور شوند و خدا آنان را بيهوده وانگذاشته است. و در اين سخن هشدار سختى براى كافران است!.
سپس خداوند بيان مىكند كه سرانجام كار ايشان نابودى و هلاكت بوده آن چنان كه عاقبت كافران پيش از آنان بوده است. و مىگويد:
كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ (دروغ گفت پيش از ايشان قوم نوح) يعنى رسول خودشان «نوح» را تكذيب كردند.
وَ الْأَحْزابُ مِنْ بَعْدِهِمْ (و احزاب پس از ايشان) آنان كسانى بودند كه حزب بندى و جبههبندى كردند در مقابل پيامبرانشان به اين كه آنان را تكذيب كردند مانند قوم «عاد» و «ثمود» و يا آنان كه پس از ايشان بودند وَ هَمَّتْ كُلُّ أُمَّةٍ (و آهنگ كرد هر امتى) از ايشان بِرَسُولِهِمْ (به رسول خودشان) يعنى قصد ايشان كردند لِيَأْخُذُوهُ (تا بگيرند آنان را) يعنى بكشند و هلاك كنند پيامبرانشان را، كه اين را «ابن عباس» چنين تفسير كرده است. در اينجا اين سؤال مطرح است كه چرا ضمير (ها) در (برسولهم) به كار نرفته كه مناسب با مرجع خود، (امة) باشد؟ در جواب بايد گفت كه (برسولهم) با ضمير (هم) به كار رفته است كه بازگشت آن به معنى (امة) است كه رجال و مردم كه (جمع ذوى- العقول) هستند باشد وَ جادَلُوا بِالْباطِلِ (و جدال با باطل كردند) يعنى با رسولان خود دشمنى كرده به اينكه گفتند: شما بشرى هستيد مانند ما و چرا خداوند فرشتگانى را نفرستاد، و سخنانى از اين رهگذر به عنوان دشمنى به كار بردند لِيُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَ (تا به آن نابود كنند حق را) كه خداوند بيان كرده است و پيامبران آن را آوردهاند، يعنى از اين راه خواستند حق را باطل كرده و زايل و نابود كنند، چه اين كه گفته مىشود (ادحض اللَّه حجته) يعنى زايل كرد حجت او را خداوند.
فَأَخَذْتُهُمْ (پس فرا گرفتم ايشان را) يعنى خدا هلاك كرد ايشان را و عقاب و نابودشان ساخت.
فَكَيْفَ كانَ عِقابِ (پس چگونه بود شكنجه) يعنى بنگر كه شكنجه من درباره ايشان چگونه خواهد بود و اين استفهام كه به صورت (صيغه ماضى) به كار رفته براى تحكيم و تأكيد عقوبتى است كه بر ايشان واقع است.
[سوره غافر (40): آيات 6 تا 10]
وَ كَذلِكَ حَقَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّهُمْ أَصْحابُ النَّارِ (6) الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبِيلَكَ وَ قِهِمْ عَذابَ الْجَحِيمِ (7) رَبَّنا وَ أَدْخِلْهُمْ جَنَّاتِ عَدْنٍ الَّتِي وَعَدْتَهُمْ وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (8) وَ قِهِمُ السَّيِّئاتِ وَ مَنْ تَقِ السَّيِّئاتِ يَوْمَئِذٍ فَقَدْ رَحِمْتَهُ وَ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ (9) إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا يُنادَوْنَ لَمَقْتُ اللَّهِ أَكْبَرُ مِنْ مَقْتِكُمْ أَنْفُسَكُمْ إِذْ تُدْعَوْنَ إِلَى الْإِيمانِ فَتَكْفُرُونَ (10)
ترجمه:
و بدين سان راست آمد سخن پروردگارت بر آنان كه كافر شدند كه ايشانند اصحاب نار. آنان كه حمل كنند عرش را و آن كه گردن آن است، تسبيح كنند به سپاس پروردگارشان و ايمان آورند به او و آمرزش خواهند به آنان كه ايمان آوردند، پروردگارا فرا گرفتى همه چيز را به رحمت و علم پس بيامرز كسانى را كه توبه كرده و راه تو را پيروى كردند و نگه دارشان از آتش دوزخ. پروردگارا درآورشان به بهشتهاى عدن كه وعده دادى ايشان را و آنان كه شايسته شدند از پدرانشان و همسرهاشان و فرزندانشان كه تو عزيز و حكيم هستى. و دورشان دار از بديها و آن چه را در آن روز از بديها بدور داشتى پس همانا رحمتش كردى و اين است رستگارى بزرگ. همانا آنان كه كافر شدند خوانده شوند كه خشم خدا بزرگتر است از خشم شما مر خودتان را هنگامى كه خوانده شديد به سوى ايمان سپس كافر شديد.
قرائت:
اهل مدينه و «ابن عامر»، (كلمات ربك) را به صورت جمع خوانده و ديگران مفرد و به صورت (كلمة ربك) خواندهاند.
كسانى كه مفرد خواندهاند دليل آوردهاند كه مفرد در چنين مواقعى به معنى جمع مىباشد چنان كه مىگويى (يعجبنى قيامكم و قعودكم نشست و برخاست شما، من را به شگفت آورده است) كه لفظ (قيام) و (قعود) اگر چه مفرد هستند ولى معنى جمع از آنها استفاده شده است، چنان كه خداوند مىفرمايد: (إِنَّ أَنْكَرَ الْأَصْواتِ لَصَوْتُ الْحَمِيرِ)، «همانا بدترين آوازها، آواز خران است- لقمان- 19» كه در اينجا نيز (صوت) كه به لفظ مفرد بوده از آن معنى جمع استفاده شده است.
دليل آنان كه جمع خواندهاند اين است كه مصدر و لفظ (كلمة) در صورتى مىتواند در حال افراد به معنى جمع باشد كه داراى اجناس مختلف نباشد ولى اين لفظ داراى اجناس مختلف است.
تفسير:
پس از اينكه خداوند حال كافران از اقوام گذشته را بيان مىكند ميگويد:
وَ كَذلِكَ (و بدين سان) يعنى چنان كه براى اقوام گذشته شكنجه و عقاب سزاوار شد حَقَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ (راست آمد كلمه پروردگارت) كه عذاب باشد عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا (بر آنان كه كافر شدند) از قوم تو آنان كه اصرار بر كفرشان ورزيدند أَنَّهُمْ (كه ايشان) يعنى براى اينكه ايشان، يا به اين كه ايشان أَصْحابُ النَّارِ (اصحاب آتشند) سپس خداوند خبر مىدهد از حال مؤمنان و اين كه فرشتگان استغفار مىكنند بر ايشان و داراى مقام بزرگى نزد خداوند مىباشند، پس حال آنان بر خلاف حال كافران خواهد بود كه گفته شد، پس خداوند فرمود:
الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ (آنان كه حمل مىكنند عرش را) به خاطر اين كه خدا را عبادت كرده و دستور او را فرمان برند وَ مَنْ حَوْلَهُ (و آن كه گرد آن است) منظور فرشتگانى هستند كه دور عرش طواف مىكنند و آنان (كرّوبيان) و بزرگان فرشتگان هستند.
يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ (تسبيح مىگويند به سپاس پروردگارشان) يعنى تنزيه مىكنند خدا را از آن چه كه اين اهل جدال وصف مىكنند و گفته شده كه، تسبيح مىكنند به تسبيح معهود و سپاسگزارى مىكنند بر نعمتهاى خداوند وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ (و ايمان مىآورند به او) يعنى خداوند را تصديق كرده و به يگانگى او اعتراف مىكنند.
وَ يَسْتَغْفِرُونَ (و طلب آمرزش مىكنند) يعنى از خدا درخواست مغفرت مىكنند لِلَّذِينَ آمَنُوا (بر آنان كه ايمان آوردند) از اهل زمين يعنى آنان كه يگانگى خدا را تصديق كرده و به خدايى خداوند و آنچه به آن اعتراف لازم است اقرار مىكنند و فرشتگان در دعائى كه بر آنان مىكنند مىگويند:
رَبَّنا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً (پروردگار ما فرا گرفتى همه چيز را به رحمت و علم خود) يعنى علم و رحمت تو بر همه چيز گسترش پيدا كرد.
وسعت علم و رحمت
مراد از علم در اين مورد، معلوم مىباشد. چنان كه فرمايد: (وَ لا يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ)، «و به چيزى از علم او احاطه پيدا نمىكنند- بقره- 255».
يعنى به تفصيل و بسط بر چيزى از معلوم خداوند احاطه نمىكنند پس در اينجا (علم) به جاى (معلوم) قرار داده شده است و مقصود چنين است كه: اى خدا اختصاصى براى معلومات تو نيست بلكه تو بر همه چيز دانا مىباشى و رحمت تو بر زندهاى بدون ديگرى نيست بلكه رحمت تو شامل جميع زندگان است.
در اين سخن يك آموزش عالى براى انسانها داده شده كه هنگام دعا اول به ستايش بپردازند.
فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تابُوا (پس بيامرز آنان را كه برگشتند) از شرك و گناهان وَ اتَّبَعُوا سَبِيلَكَ (و پيروى كردند راه تو را) آن راهى كه بندگانت را به آن خواندى كه اسلام باشد وَ قِهِمْ (و نگهدارشان) يعنى دور كن از ايشان عَذابَ الْجَحِيمِ (عذاب دوزخ را).
اين آيه دلالت مىكند كه ساقط شدن عذاب به واسطه توبه از باب تفضل خداوند است و بر خدا لازم نيست، زيرا اسقاط عقاب به واسطه توبه اگر واجب بود نيازى به سؤال كردن و درخواست نبود بلكه حتما خداوند اسقاط عذاب از ايشان مىكرد.
رَبَّنا وَ أَدْخِلْهُمْ (پروردگار ما داخل كن ايشان را) پس از آن كه توبه ايشان را قبول كرده و از آتش نگه داشتى
جَنَّاتِ عَدْنٍ الَّتِي وَعَدْتَهُمْ (به بهشتهاى عدن كه وعدهشان دادى) با زبان پيامبران وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ (و آن كه صالح شد از پدرانشان و همسرانشان و فرزندانشان) تا كانونشان گرم و كامل و شادى شان افزون شود إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ (همانا تو هستى عزيز) توانا به آن چه كه بخواهى الْحَكِيمُ (حكيم) در كارهايت.
وَ قِهِمُ السَّيِّئاتِ (و نگهدارشان از بديها) يعنى نگهدار ايشان را از عذاب زشتىها. و ممكن است كه (سيئات) همان، عذاب باشد كه از باب وسعت كلمه (سيئه) باشد كه شامل عذاب نيز مىشود چنان كه خدا مىگويد: (وَ جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها)، «و پاداش زشتى، زشتى مانند آن خواهد بود» وَ مَنْ تَقِ السَّيِّئاتِ يَوْمَئِذٍ فَقَدْ رَحِمْتَهُ (و كسى را كه نگهدارى از بديها در آن روز پس رحمت كردى به او) يعنى كسى را كه از شر گناهانش باز دارى پس به او به اسقاط عذاب تفضل كرده و نعمت دادهاى وَ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ (و اين است همان رستگارى بزرگ) يعنى پيروزى و رسيدن به آرزو و رستگارى بزرگ.
سپس خداوند سخن خود را به حال كافران كه سابقا ذكر فرمود بازگشت مىدهد و مىگويد:
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا يُنادَوْنَ همانا كسانى كه كافر شدند خوانده مىشوند) يعنى روز قيامت فرشتگان ايشان را صدا مىزنند لَمَقْتُ اللَّهِ أَكْبَرُ مِنْ مَقْتِكُمْ أَنْفُسَكُمْ إِذْ تُدْعَوْنَ إِلَى الْإِيمانِ فَتَكْفُرُونَ (هر آينه خشم خداوند بزرگتر است از خشم شما بر خويشتن، چون خوانده شديد به ايمان سپس كافر گشتيد).
مقت- دشمنى و خشم سخت را گويند. مقصود اين است كه كافران چون اعمال خود را ببينند و در كتاب و نامه اعمال خود بنگرند و در ميان آتش شوند،
به خاطر كردههاى زشت بر خود خشم مىكنند، ندا مىگردند كه خشم خداوند بر شما در دنيا هنگامى كه خوانده شديد به سوى ايمان سپس كافر شديد بزرگتر است از خشمى كه امروز بر خود مىكنيد و اين قول «مجاهد»، «قتاده» و «سدى» مىباشد.
و برخى گفتهاند مقصود اين است كه كافران چون ايمان را ترك كرده و به سوى كفر رفتند، پس در حقيقت خود را دشمن داشتهاند، چنان كه ما گاهى به ديگرى مىگوئيم: تو كه بر خود توجه ندارى پس توجه من هم چندان فايدهاى نخواهد داشت، و مقصود ما اين نيست كه او ظاهرا به خود توجه ندارد بلكه مقصود اين است كه كارى انجام مىدهد كه گويا بخودش زيان مىرساند، و اين سخن از «بلخى» نقل شده است.
[سوره غافر (40): آيات 11 تا 17]
قالُوا رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ إِلى خُرُوجٍ مِنْ سَبِيلٍ (11) ذلِكُمْ بِأَنَّهُ إِذا دُعِيَ اللَّهُ وَحْدَهُ كَفَرْتُمْ وَ إِنْ يُشْرَكْ بِهِ تُؤْمِنُوا فَالْحُكْمُ لِلَّهِ الْعَلِيِّ الْكَبِيرِ (12) هُوَ الَّذِي يُرِيكُمْ آياتِهِ وَ يُنَزِّلُ لَكُمْ مِنَ السَّماءِ رِزْقاً وَ ما يَتَذَكَّرُ إِلاَّ مَنْ يُنِيبُ (13) فَادْعُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ (14) رَفِيعُ الدَّرَجاتِ ذُو الْعَرْشِ يُلْقِي الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلى مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ لِيُنْذِرَ يَوْمَ التَّلاقِ (15)
يَوْمَ هُمْ بارِزُونَ لا يَخْفى عَلَى اللَّهِ مِنْهُمْ شَيْءٌ لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ (16) الْيَوْمَ تُجْزى كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ لا ظُلْمَ الْيَوْمَ إِنَّ اللَّهَ سَرِيعُ الْحِسابِ (17)
ترجمه:
گويند پروردگار ما ميراندى ما را دوباره و زنده گرداندى ما را دو بار، پس اعتراف كرديم به گناهانمان پس به بيرون رفتن راهى هست؟. و اين بدان است كه چون خدا تنها خوانده شود كافر شويد و اگر شريك قرار داده شود باو ايمان ميآوريد، پس حكم مخصوص خداوند برتر و بزرگ است. اوست آن كه نشان مىدهد آيات خود را و نازل مىكند براى شما روزى را از آسمان و پند نگيرد مگر آن كه باز گردد. پس بخوانيد خدا را با اخلاص در دين مر او را اگر چه خوش ندارند كافران. بلند درجات صاحب عرش است القا كند روح را بر آن كه بخواهد از بندگانش تا بترساند از روز ملاقات. روزى كه ايشان آشكارند، پوشيده نماند بر خدا چيزى از ايشان، ملك امروز براى كيست، براى خداوند يكتاى قهار است. امروز هر كسى پاداش داده شود به آنچه كسب كرد، ستمى نيست امروز، همانا خداوند زود حساب است.
قرائت:
ينذر- «زيد» به قرائت «يعقوب»، (لتنذر) به (تاء) خطاب خوانده و گفتهاند كه مخاطب، پيغمبر (ص) مىباشد، و ديگران (لينذر) به (ياء) غياب خوانده و گفتهاند ضمير به (الى من يشاء من عباده) باز ميگردد.
تفسير:
خداوند سبحان به حكايت از حال كافران كه در سابق وصف آنان ذكر شد مىگويد: قالُوا (آنان گويند) رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ (پروردگار ما، ميراندى ما را دو بار و زنده كردى ما را دو بار) در تفسير اين آيه سخنان گوناگونى ذكر شده كه به ترتيب ذكر ميكنيم.
دو بار مرگ و زندگى!
1- مردن اول در دنيا پس از زندگى در آن و مردن دوم در قبر پيش از رستاخيز مىباشد. و زنده شدن در قبر پس از پرسش و زندگى دوم در روز قيامت مىباشد، و اين گفتار «سدى» و مورد اختيار «بلخى» است.
2- مردن اول در حالى است كه انسان نطفه بوده پس خداوند او را در دنيا زنده گردانيده است، سپس براى بار دوم خداوند او را مىميراند، سپس او را در رستاخيز زنده مىگرداند، پس اين دو زندگى و دو مرگ مىباشد و نظير آن قول خداوند است كه مىفرمايد: (كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ كُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْياكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ) «چگونه كافر شديد خدا را و حال آنكه مرده بوديد پس ميراند شما را سپس بسوى او بازگردانده شويد- بقره 28» و اين قول «ابن عباس» و «قتاده» و «ضحاك» و «مختار» و «ابو مسلم» است.
3- زنده شدن اول در دنيا و دوم در قبر باشد كه در قيامت زنده شدن نخواهد بود و مرگ اول در دنيا و مرگ دوم در قبر باشد و اين قول «جبائى» است.
فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا (پس اعتراف كرديم به گناهان خود) كه در دنيا مرتكب شده بوديم فَهَلْ إِلى خُرُوجٍ مِنْ سَبِيلٍ (پس آيا براى بيرون رفتن راهى هست؟) اين يك نوع نرمش براى استدعا مىباشد، يعنى آيا پس از اعتراف به گناه راهى براى خروج وجود دارد؟! برخى گفتهاند كه ايشان درخواست بازگشت به دنيا را مىكنند، يعنى آيا از آتش مىتوانيم بيرون رويم به سوى دنيا تا به طاعت خداوند بپردازيم و اگر خداوند مىدانست كه ايشان اگر برگردند رستگار مىشوند، ايشان را به حال تكليف باز مىگردانيد و لذا مىفرمايد: (لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ) «اگر برگردانده شوند دوباره انجام مىدهند آنچه را كه نهى شده بودند از آن- انعام- 28» خداوند با اين بيان متوجه مىسازد كه اگر كافران راست بگويند خداوند آنچه را كه ايشان آرزو داشته و درخواست مىكردند اجابت مىفرمود. در اين آيه مورد بحث گويا چيزى در تقدير گرفته شده است كه چنين مىشود: (پس جواب داده مىشوند كه راهى براى خروج براى شما نيست) ذلِكُمْ (اين) يعنى اين عذاب كه شما را فرا گرفته است بِأَنَّهُ إِذا دُعِيَ اللَّهُ وَحْدَهُ كَفَرْتُمْ (به اين كه چون خداوند تنها خوانده مىشد كفر مىورزيديد) يعنى زمانى كه (لا اله الا اللَّه) گفته مىشد شما ميگفتيد:
(أَ جَعَلَ الْآلِهَةَ إِلهاً واحِداً)، «آيا قرار داد خدايان را خداى تنها- ص- 28» و منكر مىشديد وَ إِنْ يُشْرَكْ بِهِ تُؤْمِنُوا (و اگر شريك قرار داده شود براى خدا ايمان آوريد) يعنى اگر براى خداوند شريكى از بتها و معبودهاى ساختگى قرار داده شود تصديق مىكنيد فَالْحُكْمُ لِلَّهِ (پس حكم براى خداست) در اين كار و در تفصيل ميان حق و باطل الْعَلِيِ (برتر است) و توانا بر هر چيزى مىباشد و ما فوق او كسى نيست كه از او تواناتر بوده و يا در قدرت مساوى او باشد.
على- لغت (على) كه دلالت بر علوّ مكان مىكند به معنى علو در مقام منتقل و استعمال شده است و لذا جايز است خداوند را به آن صفت وصف كرد.
گفته مىشود (فلانى بر او استعلا پيدا كرد به قوه و حجت)، ولى بايد دانست كه (رفعت) مثل (علوّ) نيست و لذا نمىتوان گفت كه مكان خداوند رفيع است هم چنان كه مىگوئيم خداوند على است.
الْكَبِيرِ (بزرگ) يعنى آن كه در صفات خود با عظمت بوده و در آنها براى او شريكى نيست. و برخى گفتهاند كه (كبير) به معنى سيد جليل است كه اين گفتار «جبائى» مىباشد.
هُوَ الَّذِي يُرِيكُمْ آياتِهِ (اوست آن كه نشان مىدهد به شما آيات خود را) يعنى مصنوعات خود را از آسمان و زمين و خورشيد و ماه تا دلالت كنند بر توحيد و قدرت خداوند.
وَ يُنَزِّلُ لَكُمْ مِنَ السَّماءِ رِزْقاً (و نازل مىكند براى شما از آسمان روزى را) كه باران باشد تا بواسطه آن رزق و روزى مردم روئيده شود وَ ما يَتَذَكَّرُ (و پند نگيرد) يعنى از اين آيات موعظه نگيرد و در حقيقت آنها انديشه نكند إِلَّا مَنْ يُنِيبُ (مگر آن كه بازگردد) يعنى كسى كه به سوى خداوند بازگردد و «سدى» گفته يعنى كسى كه روى آورد به اطاعت خداوند.
در اين هنگام خداوند مؤمنان را به توحيد خود دستور مىدهد و مى- فرمايد:
فَادْعُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ (پس بخوانيد خدا را خالص كنيد دين را براى او) يعنى عبادت خود را فقط متوجه او كنيد وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ (و اگر چه ناخوش دارند كافران) پس، از آنان باكى نداشته باشيد.
و سپس خداوند به ستايش خود پرداخته و مىگويد:
رَفِيعُ الدَّرَجاتِ (بلند درجات است)، (رفيع) به معنى رافع و بلند كننده است، يعنى خداوند بلند كننده درجات پيامبران و وارستگان، در بهشت است كه اين گفتار «عطا» از «ابن عباس» است. ولى «سعيد بن جبير» گفته (رفيع) به معنى رافع و بلند كننده هفت آسمان مىباشد، و برخى گفتهاند مقصود اين كه خداوند داراى صفات برتر است.
ذُو الْعَرْشِ (صاحب عرش است) يعنى مالك و آفريدگار و پروردگار عرش است، و «ابى مسلم» گفته (عرش) به معنى (ملك) است يعنى خداوند صاحب ملك است.
يُلْقِي الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلى مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ (القاء كند از امر خود روح را به هر كه بخواهد از بندگانش)
معنى روح
1- برخى گفتهاند (روح) به معنى «قرآن» و هر كتابى كه خداوند بر پيغمبرى از پيامبران نازل كرده است مىباشد.
2- روح به معنى (وحى) است، در اينجا. زيرا خداوند به واسطه آن دل را زنده مىكند و مقصود چنين مىشود كه خداوند القاء ميكند وحى را بر قلب هر كدام از بندگانش كه بخواهد و او را اهل بداند، گفته مىشود: (القيته كذا القاء كردم بر او اين چنين) يعنى اين مسئله را بر او فهماندم.
3- روح به معنى «جبرئيل» است كه خداوند به امر خود او را ميفرستد و اين قول «ضحاك» و «قتاده» است
4- «سدى» گويد روح به معنى (نبوت) است.
لِيُنْذِرَ (تا بترساند) پيغمبر به آن چه كه به او وحى شده يَوْمَ التَّلاقِ (روز ملاقات را) كه در اين روز:
1- به قول «قتاده و سدى و ابن زيد» مردم آسمانها و زمين با هم ملاقات مىكنند.
2- «جبائى» گويد: در آن روز اولين بار آخرين و ستم كننده با ستم ديده و ظالم با مظلوم ملاقات مىكنند.
3- «ابن عباس» گفته كه ملاقات به معنى حكم در ميان مردم است.
4- و آخرين قول اين است كه مردم با عمل خود ملاقات مىكنند. بايد گفت اشكالى ندارد كه همه اين گفتار منظور خداوند باشد و خدا داناتر است يَوْمَ هُمْ بارِزُونَ (روزى كه ايشان آشكارند) از قبرهاى خويش.
برخى گفته بعضى بر بعضى آشكار شده و حال هيچكدام بر ديگرى پوشيده نيست زيرا آشكار مىشود آن چه كه پوشيده بوده است.
لا يَخْفى عَلَى اللَّهِ مِنْهُمْ شَيْءٌ (پوشيده نماند بر خداوند از ايشان چيزى) از كردارشان و احوالشان، و مىگويد خداوند در اين روز:
لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ (ملك براى كيست امروز؟) پس مؤمنان و كافران اقرار مىكنند كه:
لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ (براى خداوند يكتاى قهار است).
برخى گفتهاند گوينده و جواب دهنده اين دو جمله شخص خداوند است و خبر به اين موضوع از جانب خداوند داراى مصلحتى براى مردم و مكلفين هست.
«محمد بن كعب قرظى» گويد: خداوند ميان دو (نفخه) اين سؤال و جواب را مىگويد: آن هنگام كه همه مخلوقات نابود شده و خداوند تنها مانده است.
ولى بايد گفت كه قول اول در تفسير آيه فوق صحيحتر است زيرا اين سخن را خداوند در روزى مىگويد كه روز ملاقات بوده و مردم از قبرهاى خود آشكار مىشوند.
پرسش مىشود كه خداوند چرا جمله مالك بودن خود را در آن روز ميگويد در جواب بايد گفت زيرا مردم در دنيا ظاهرا مالك برخى از چيزها بودند ولى در آن روز كسى چيزى را مالك نمىشود.
باز اگر اشكال شود كه آيا مگر پيامبران و مؤمنان در آخرت داراى ملك عظيم نمىشوند، جواب اين است كه هيچ كسى سزاوار نيست كه صف مالكيت به او غير از خداوند اطلاق شود، زيرا خداوند بدون مالك كننده ديگر، خود مالك همه چيز مىباشد.
و عدهاى گفتهاند مراد از اين جمله در روز قيامت پيش از مالك شدن بهشتيان آن چه را كه بايد مالك شوند مىباشد.
الْيَوْمَ تُجْزى كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ (امروز پاداش داده شود هر كسى به آنچه كسب كرده است)، شخص نيكوكار به كار خوب و شخص بدكار به كار بد خود پاداش داده مىشود.
در حديث وارد شده كه خداوند مىگويد: منم ملك و منم جزا دهنده،سزاوار نيست به كسى از اهل بهشت كه داخل بهشت شود و به كسى از اهل دوزخ كه داخل دوزخ شود و در نزد او مظلمهاى باشد مگر آن كه از او قصاص كنم سپس اين آيه را تلاوت كرد:
لا ظُلْمَ الْيَوْمَ (ستمى نيست امروز) يعنى كسى براى كسى ستمى نكند و از ثواب كسى ناقص نشده و در عقاب كسى افزوده نگردد.
إِنَّ اللَّهَ سَرِيعُ الْحِسابِ (همانا خداوند زود حساب است) و محاسبه از كسى، او را از محاسبه ديگرى باز نمىدارد:
نظم:
نظم در آيات گذشته بدين قرار است كه خداوند (رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَ …) را به ما قبل خود كه شرح حال كافران درباره انكار قيامت است متصل ساخته و به ذكر حال ايشان كه به اين حقيقت اعتراف مىكنند مىپردازد. و نيز خداوند پس از ذكر اين كه كافران بر خود خشم مىكنند به خاطر سنگينى آنچه بر ايشان نازل مىشود و پس از آن سؤال از بازگشتن به دنيا را از قول ايشان نقل كرده است. و وجه اين كه خداوند اين سخن (فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا) را به ما قبل خود كه اقرار به صفت پروردگار مىباشد متصل و پيوسته كرده اين است كه گويا كافران مىگويند: ما اعتراف كرديم به تو اى پروردگار ما، پس تو ميراندى ما را، و زنده كردى ما را با اين حال اعتراف مىكنيم به گناهان خود.
و اين جمله (هُوَ الَّذِي يُرِيكُمْ آياتِهِ) به جمله (الْعَلِيِّ الْكَبِيرِ) متصل شده تا معلوم شود كه ارائه آيات نيز از صفات خدا بوده و كيست كه داراى اين صفات باشد؟.
جمله (رَفِيعُ الدَّرَجاتِ) را خداوند به جمله (هُوَ الَّذِي يُرِيكُمْ آياتِهِ) پيوسته گردانيده تا به صفات خود عطف كرده و بگويد (و نيز خداوند رفيع الدرجات است). و برخى گفتهاند: چون خداوند حال هر دو گروه از مؤمن و كافر را بيان كرد به ذكر درجات پرداخت.
[سوره غافر (40): آيات 18 تا 20]
وَ أَنْذِرْهُمْ يَوْمَ الْآزِفَةِ إِذِ الْقُلُوبُ لَدَى الْحَناجِرِ كاظِمِينَ ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ وَ لا شَفِيعٍ يُطاعُ (18) يَعْلَمُ خائِنَةَ الْأَعْيُنِ وَ ما تُخْفِي الصُّدُورُ (19) وَ اللَّهُ يَقْضِي بِالْحَقِّ وَ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لا يَقْضُونَ بِشَيْءٍ إِنَّ اللَّهَ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ (20)
ترجمه:
و بترسان ايشان را از روز نزديك، زمانى كه دلها نزد گلوگاه است، خشم فرو برنده باشند، نيست براى ستمكاران دوستى و نه شفاعت كنندهاى كه اطاعت شود. مىداند خيانت چشمها را و آنچه در سينهها پنهان است. و خداوند حكم كند به حق و آنان كه مىخوانند غير از او را حكم نمىكنند به چيزى، همانا خداوند شنوا و بينا است.
قرائت:
يدعون- «نافع» و «هشام» از «ابن عامر» (تدعون) به (تا) قرائت كرده و گفتهاند كه تقدير چنين است كه: (اى محمد بگو بر ايشان آن كه را به غير از خدا مىخوانيد).
و ديگران (يدعون) به (يا) خوانده و گفتهاند مراد، إخبار از افراد غايب است.
شرح لغات:
آزفه- به معنى چيز نزديك است، گفته مىشود (ازف الامر) يعنى نزديك
شد امر.
حناجر- اين لفظ جمع (حنجره) است، و آن به معنى حلقوم مىباشد كاظم- اين لفظ را بر كسى گويند كه نگهدارد آنچه در قلبش قرار دارد گفته مىشود (كظم غيظه) «خشم خود را فرو برد» زمانى كه خشم خود را فرو برده باشد.
اعراب:
كاظمين- منصوب است بنا بر اين كه حال باشد و حال هم حمل به معنى شده است، زيرا به (قلب) گفته نمىشود كه (كاظم) است، پس (كاظمين) حال اصحاب قلوب مىباشد و مقصود چنين خواهد بود: زمانى كه قلبهاى مردم به حلقومشان برسد در حالى كه خشم خود را فرو مىنشانند. و اين كلمه حال از ضمير در (لدى الحناجر) است و مقصود اين است كه آنان از همه چيز به غير از فكر آن حال متوقف مىباشند. نسبت كظم به قلب مانند نسبت كتابت به دستها مىباشد.
يطاع- اين كلمه محلا مجرور است چون صفت (شفيع) مىباشد،
تفسير:
خداوند متعال در اين آيات مكلفين را از روز قيامت ترسانده و ميگويد:
وَ أَنْذِرْهُمْ يَوْمَ الْآزِفَةِ (و بترسان ايشان را از روز نزديك) كه آن روز قيامت است، زيرا هر چيز آينده، نزديك مىباشد و گفتهاند منظور، روز نزديك شدن مجازات است.
إِذِ الْقُلُوبُ لَدَى الْحَناجِرِ (زمانى كه قلبها نزد گلوها باشد) به جهت اين كه از شدت ترس دلها از جاى خود حركت كرده و به گلوگاهها برسد و مانند اين است قول ديگر خداوند (و بلغت القلوب الحناجر)، «و برسد قلبها به گلوگاهها- احزاب- 10».
كاظِمِينَ (خشم فرو برندگان) يعنى كسانى كه غمگين و اندوهناك و افسرده باشند از اين جهت كه زبانهاشان از شدت ترس بر قلبهاشان بسته شود.
ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ (دوستى براى ستمكاران نيست) يعنى براى مشركان و منافقان كسى نزديك نيست كه ايشان را سود دهد وَ لا شَفِيعٍ يُطاعُ (و نه شفاعت كنندهاى كه اطاعت گردد) در ميان ايشان كه شفاعت او مورد قبول باشد. از «ابن عباس» و «مقاتل».
يَعْلَمُ خائِنَةَ الْأَعْيُنِ (مىداند خيانت چشمها را) و آن سرقت و نگاه كردن چشم است به آن چه كه جايز نيست به آن نظر كرد. «از مجاهد و قتاده.» (خائنة) مانند (خيانت) مصدر است چنان كه (كاذبة) و (لاغية) مانند (كذب) و (لغو) مصدر مىباشد.
«مؤرج» گفته كه منظور چشمهاى خائن است.
«سدى» گويد منظور: رمز چشم است.
«ضحاك» مىگويد: منظور چنين است كه شخصى بگويد، ديدم در حالى كه نديده و بگويد نديدم در حالى كه ديده است.
وَ ما تُخْفِي الصُّدُورُ (و آن چه پنهان بدارد سينه ها) يعنى خداوند مىداند آن چه را كه سينه ها در نهان دارند.
در خبر وارد شده است كه: (ان النظرة الاولى لك و الثانية عليك)
، «نگاه اول به نفع تو و نگاه دوم به ضرر تو است»، بنا بر اين نگاه دوم حرام بوده و مراد از خيانت چشمها، همان مىباشد.
وَ اللَّهُ يَقْضِي بِالْحَقِ (و خداوند حكم به حق مىكند) يعنى ميان مردم به حق تفصيل داده و هر صاحب حقى را به حق خود مىرساند.
وَ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ (و آنان كه مىخوانند به غير از او را) از بتها لا يَقْضُونَ بِشَيْءٍ (حكم به چيزى نمىكنند) زيرا آنها جماد مىباشند إِنَّ اللَّهَ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ (همانا خداوند، او شنوا و داناست) يعنى واجب است كه شنيدنيها را شنيده و ديدنيها را ببيند.
اين دو صفت بازگشت دارند به اينكه خداوند زنده است و براى او آسيبى نمىرسد. و برخى گفتهاند كه منظور اين است: كه خداوند، عالم به مسموعات و عالم به مبصرات مىباشد، ولى قول اول درستتر است.
[سوره غافر (40): آيات 21 تا 25]
أَ وَ لَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ كانُوا مِنْ قَبْلِهِمْ كانُوا هُمْ أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ آثاراً فِي الْأَرْضِ فَأَخَذَهُمُ اللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ وَ ما كانَ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ واقٍ (21) ذلِكَ بِأَنَّهُمْ كانَتْ تَأْتِيهِمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَكَفَرُوا فَأَخَذَهُمُ اللَّهُ إِنَّهُ قَوِيٌّ شَدِيدُ الْعِقابِ (22) وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مُوسى بِآياتِنا وَ سُلْطانٍ مُبِينٍ (23) إِلى فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ قارُونَ فَقالُوا ساحِرٌ كَذَّابٌ (24) فَلَمَّا جاءَهُمْ بِالْحَقِّ مِنْ عِنْدِنا قالُوا اقْتُلُوا أَبْناءَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ وَ اسْتَحْيُوا نِساءَهُمْ وَ ما كَيْدُ الْكافِرِينَ إِلاَّ فِي ضَلالٍ (25)
ترجمه:
آيا سير نكردند در زمين پس بنگرند چگونه بوده است فرجام كسانى كه پيش از ايشان بودند، بودند ايشان سختتر از آنان از نظر نيرو و آثار در زمين، پس فرا گرفت خداوند ايشان را به گناهانشان، و نبود براى ايشان نگهدارى از خداوند. و اين بدانجهت بود كه رسولان ايشان، با نشانه ها به سوى آنان آمدند، پس ايشان كافر شدند، پس خداوند فرا گرفتشان كه او نيرومند و سخت شكنجه است. همانا به تحقيق فرستاديم موسى را با آيات و دليل آشكار. به سوى فرعون و هامان و قارون، پس گفتند كه او ساحر دروغگوست.
پس چون بيامدشان به حق از نزد ما، گفتند: بكشيد فرزندان آنان را كه با او ايمان آوردند و زنده بداريد زنهاى آنان را، و نيست نيرنگ كافران مگر در گمراهى.
قرائت:
منكم- برخى (اشدّ منكم) خوانده و گفته اند كه ضمير از غيبت به خطاب بازگشته و منصرف شده است، چون قول خداوند: (اياك نعبد- تو را تنها عبادت مىكنيم- حمد- 4) پس از (الْحَمْدُ لِلَّهِ …) و آنان كه (اشدّ منهم) خواندهاند دليلشان چنين توجيه مىشود كه ضمير (منهم) به خاطر ما قبل خود (ا و لم يسيروا …) كه به لفظ غيبت مىباشد به صورت غايب آورده شده است.
تفسير:
خداوند متعال كافران را به نظر كردن متنبه ساخته و فرموده است:
أَ وَ لَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ كانُوا مِنْ قَبْلِهِمْ (آيا سير نكردند در زمين تا بنگرند چگونه بوده است فرجام آنان كه پيش از ايشان بودهاند) از كسانى كه پيامبران خود را تكذيب كردند كانُوا هُمْ أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً (بودند ايشان سختتر از آنان از نظر نيرو) در پيش خودشان وَ آثاراً فِي الْأَرْضِ (و آثار در زمين) يعنى بناها و ساختمانهاى بيشترى را عمارت كردند. و گفته شده يعنى به زمينهاى دورترى براى به دست آوردن مال دنيا رفتند.
فَأَخَذَهُمُ اللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ (پس فرا گرفتشان خداوند به گناهانشان) يعنى خداوند به سبب گناهانشان آنان را هلاك گردانيد.
وَ ما كانَ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ واقٍ (و نبود براى ايشان نگهدارندهاى از خداوند) يعنى دافعى نبود كه عذاب خداوند را دفع كرده و مانع از نزول عذاب بر ايشان باشد.
ذلِكَ (اين) عذاب كه بر ايشان نازل شد بِأَنَّهُمْ كانَتْ تَأْتِيهِمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ (بدانجهت بود كه آمد به سوى ايشان پيامبرانشان با نشانهها) يعنى با معجزات آشكار و دليلهاى روشن فَكَفَرُوا (پس كافر شدند) به آنها فَأَخَذَهُمُ اللَّهُ (پس بگرفتشان خداوند) يعنى در شكنجه كفرشان خداوند هلاكشان كرد.
إِنَّهُ قَوِيٌ (همانا او نيرومند) و قادر است كه از ايشان انتقام بگيرد شَدِيدُ الْعِقابِ (سخت شكنجه است).
فرازى از داستان موسى
سپس خداوند به داستان موسى (ع) و فرعون پرداخته و مىگويد:
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مُوسى بِآياتِنا (و به تحقيق موسى را با نشانه هاى خودمان فرستاديم) يعنى او را به حجتها و دلالتهاى خود برانگيختيم.
وَ سُلْطانٍ مُبِينٍ. (و با دليل آشكار) يعنى با حجت ظاهر خود چون اژدها شدن عصا و شكافته شدن دريا.
إِلى فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ قارُونَ (به سوى فرعون و هامان و قارون).
حضرت موسى عليه السلام اگر چه براى همه آن مردم پيامبر و رسول بود ولى اين كه اسم فرعون تنها ذكر شده چون رهبر آنان بود و «هامان» نيز وزير او بوده و «قارون» صاحب گنجهاى او بوده است، پس ما بقى مردم تابع آنان بودند.
اين كه لفظ (سلطان) عطف به (آيات) شده به خاطر تأكيد مىباشد.
و برخى گفتهاند مراد از (آيات) حجتهاى توحيد و عدل بوده و مراد از (سلطان) معجزاتى مىباشد كه دلالت بر نبوت او مىكند.
فَقالُوا ساحِرٌ (پس گفتند ساحر است) يعنى جادوگر است كَذَّابٌ (دروغگوست) در آنچه كه به آن مىخواند.
فَلَمَّا جاءَهُمْ بِالْحَقِّ مِنْ عِنْدِنا (پس چون بيامد به سوى ايشان به حق از نزد ما) يعنى هنگامى كه «موسى» با برنامه توحيد و دلالتها به سوى ايشان از نزد ما آمد. و گفتهاند مراد به (حق) دين حق است.
قالُوا اقْتُلُوا أَبْناءَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ وَ اسْتَحْيُوا نِساءَهُمْ (گفتند بكشيد فرزندان كسانى را كه با او (موسى) ايمان آوردند و زنده نگهداريد زنان ايشان را) يعنى فرعونيان امر كردند كه پسران قوم موسى را بكشند تا كثرت پيدا نكنند كه بر آنان غلبه كنند، و زنان را نگهدارند كه بر ايشان خدمت كنند.
بايد تذكر داد كه اين كشتار غير از كشتار اول است، زيرا كشتار اول براى اين بود كه پسرى باقى نماند كه طبق گفته منجمان باعث زوال ملك فرعون شود، و چون موسى ظاهر شد و فرعون به مقصود اولى خود نرسيد اين بار دستور داد براى از ميان رفتن نيروى انسانى قوم موسى آنان را به قتل برسانند، ولى خداوند ايشان را از اين قصد شوم بازداشته و خون و قورباغه و طوفان و ملخ را نازل كرد و فرستاد و آنان را از قصدشان مانع شد چنان كه سابقا در اين موضوع مطالبى را گفتيم.
سپس خداوند خبر مىدهد كه فرعونيان با كشتن مردان و زنده نگه- داشتن زنان نتوانستند كارى را از پيش ببرند و سودى به دست بياورند و مى- گويد:
وَ ما كَيْدُ الْكافِرِينَ إِلَّا فِي ضَلالٍ (و نيست نيرنگ كافران مگر در گمراهى) يعنى در مقابل حق رفتنى بوده و منفعت نبردند.
[سوره غافر (40): آيات 26 تا 30]
وَ قالَ فِرْعَوْنُ ذَرُونِي أَقْتُلْ مُوسى وَ لْيَدْعُ رَبَّهُ إِنِّي أَخافُ أَنْ يُبَدِّلَ دِينَكُمْ أَوْ أَنْ يُظْهِرَ فِي الْأَرْضِ الْفَسادَ (26) وَ قالَ مُوسى إِنِّي عُذْتُ بِرَبِّي وَ رَبِّكُمْ مِنْ كُلِّ مُتَكَبِّرٍ لا يُؤْمِنُ بِيَوْمِ الْحِسابِ (27) وَ قالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمانَهُ أَ تَقْتُلُونَ رَجُلاً أَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اللَّهُ وَ قَدْ جاءَكُمْ بِالْبَيِّناتِ مِنْ رَبِّكُمْ وَ إِنْ يَكُ كاذِباً فَعَلَيْهِ كَذِبُهُ وَ إِنْ يَكُ صادِقاً يُصِبْكُمْ بَعْضُ الَّذِي يَعِدُكُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذَّابٌ (28) يا قَوْمِ لَكُمُ الْمُلْكُ الْيَوْمَ ظاهِرِينَ فِي الْأَرْضِ فَمَنْ يَنْصُرُنا مِنْ بَأْسِ اللَّهِ إِنْ جاءَنا قالَ فِرْعَوْنُ ما أُرِيكُمْ إِلاَّ ما أَرى وَ ما أَهْدِيكُمْ إِلاَّ سَبِيلَ الرَّشادِ (29) وَ قالَ الَّذِي آمَنَ يا قَوْمِ إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ مِثْلَ يَوْمِ الْأَحْزابِ (30)
ترجمه:
و گفت فرعون واگذاريد مرا بكشم موسى را و بخواند پروردگارش را، همانا مىترسم كه دگرگون كند دين شما را يا آشكار كند در زمين فساد را. و گفت موسى همانا پناه مىبرم به پروردگار خود و شما از هر متكبرى كه ايمان نياورد به روز حساب. و گفت مردى مؤمنى از آل فرعون كه پنهان مىداشت ايمان خود را.
آيا مىكشيد مردى را كه مىگويد پروردگار من اللَّه است و به تحقيق آمد به سوى شما با نشانههايى از جانب پروردگارتان، و اگر دروغگو باشد بر او باشد دروغ او و اگر راستگو باشد مىرسد به شما برخى از آنچه وعده مىدهد، همانا خداوند هدايت نمىكند آنكه او مصرف و كذاب باشد. اى قوم من! ملك، امروز از آن شماست، چيره آيندگان در زمين پس كيست كه ما را يارى كند از بأس خداوند اگر بيايد ما را گفت فرعون نشان ندهم شما را مگر آنچه ببينم و هدايت نمىكنم شما را مگر به راه رشاد. و گفت آنكه ايمان آورده بود اى قوم مىترسم بر شما مانند روز احزاب.
قرائت:
1- او ان يظهر فى الارض الفساد- اهل مدينه و «ابو عمرو»، (و ان يظهر) بدون الف قبل از واو خوانده و (يظهر) را به ضم (ياء) و كسر (ها) قرائت كرده و (الفساد) را به نصب قرائت كردهاند.
«ابو على» گويد دليل قرائت كنندگان فوق كه واو را بدون الف خواندهاند اين است كه «فرعون» گفت من از دو كار كه يكى دگرگونى دين و دوم ظهور فساد در زمين است از موسى مىترسم و نيز طبق قرائت فوق اسناد فعل (يظهر) به «موسى» بوده و (الفساد) مفعول خواهد بود كه در جمله قبل نيز اسناد فعل به موسى بوده كه (يبدل دينكم) باشد.
2- «ابن كثير و ابن عامر»، (و ان يظهر) به فتح (ياء)، و (الفساد) به رفع حرف آخر خواندهاند و مقصود اين مىشود كه به جاى دين، فساد ظاهر مىشود.
3- «حفص» و «يعقوب»، (او ان يظهر الفساد) به ضم (يا) و نصب (دال) قرائت كرده و ديگران (او ان يظهر الفساد) به رفع (دال) قرائت كردهاند.
عذت- اهل كوفه غير از «عاصم» و «ابو عمرو» و «اسماعيل» از «نافع» و «ابو جعفر»، (عذت) بدون ادغام خوانده و در سوره (دخان) آيه (20) به ادغام (ذال) قرائت كردهاند اما ادغام كردن در (عذت) نيكوست كه دو حرف با هم متقارب و نزديكند و اظهار نيز نيكوست چون (ذال) از سنخ (تا) نيست و غير از اهل كوفه در همه جا (عذت) با اظهار خواندهاند.
[تفسير]
فرازى ديگر از داستان موسى
وَ قالَ فِرْعَوْنُ ذَرُونِي أَقْتُلْ مُوسى (و فرعون گفت واگذاريد مرا تا بكشم موسى را) يعنى به قوم خود گفت مرا ترك كنيد تا موسى را به قتل برسانم. از اين جمله استفاده مىشود كه از افراد خاص فرعون كسانى بودند كه از روى مشورت و اشاره به فرعون مىگفتند كه موسى را نكش و مىترسانيدند از اين كه خداى خود را بخواند و باعث هلاكت فرعون شود و لذا فرعون گفت:
وَ لْيَدْعُ رَبَّهُ (و بخواند پروردگارش را) يعنى هم چنان كه مردم مىگويند.
و برخى گفتهاند، از اين جهت از قتل موسى جلوگيرى كردند كه گفتند: او ساحر است اگر پيش از ظاهر شدن حجت از او، او را به قتل برسانى شبههاى را تقويت خواهى كرد بلكه (قالوا ارجه و اخاه و ارسل فى المدائن حاشرين) «گفتند بگذار او و برادرش را و بفرست در شهرها گرد آورندگانى- اعراف- 111»، و معنى (لْيَدْعُ رَبَّهُ) اين است كه بگوئيد براى او بخواند پروردگارش را و براى سلامت جان خود از كشته شدن به او استعانت جويد كه او از اين دعاى خود چيزى به دست نخواهد آورد، و اين جمله را فرعون از روى جبر و پرخاش و بىباكى به زبان آورد.
إِنِّي أَخافُ أَنْ يُبَدِّلَ دِينَكُمْ (و من مىترسم كه دگرگون كند دين شما را) كه خدايى من است اگر او را نكشم أَوْ أَنْ يُظْهِرَ فِي الْأَرْضِ الْفَسادَ (و اينكه ظاهر كند در زمين فساد را) به اينكه قوم او پيرويش كنند و ما ناچار خواهيم بود كه با ايشان به جنگ پردازيم و اين انگيزه نابودى شهرها خواهد شد و بدين صورت فساد ظاهر خواهد گشت.
«قتاده» گفته منظور از فساد در نزد فرعون عمل كردن به طاعت خداوند بود.
و چون فرعون اين سخنان را گفت، موسى به پروردگارش پناه برد كه:
وَ قالَ مُوسى إِنِّي عُذْتُ بِرَبِّي وَ رَبِّكُمْ مِنْ كُلِّ مُتَكَبِّرٍ لا يُؤْمِنُ بِيَوْمِ الْحِسابِ (و موسى گفت من پناه مىبرم به پروردگارم و پروردگار شما از هر متكبرى كه ايمان نياورد به روز حساب) يعنى من اعتصام مىجويم به پروردگار خود كه مرا آفريد و پروردگار شما كه شما را آفريد از شرّ هر كسى كه بر خداوند تكبر كرده و از فرمانبردارى او سرپيچى كند و روز قيامت را تصديق نكند تا خداوند از شرّ او مرا نگهدارد، و چون فرعون تصميم قتل موسى را گرفت يكى از درباريان او كه مرد با ايمانى بود وى را موعظه كرد:
وَ قالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمانَهُ (و مرد مؤمنى از آل فرعون كه ايمان خود را پوشيده مىداشت گفت) كه بر وجه تقيه ايمانش را در سينهاش پنهان مىداشت.
(حديث تقيه)
امام صادق (ع) فرمود:
(التقية من دينى و دين آبائى و لا دين لمن لا تقية له و التقية ترس اللَّه فى الارض لان مؤمن آل فرعون لو اظهر الاسلام لقتل)
«تقيه (كار بدون گرفتارى و حركت بدون سقوط و مبارزه بدون نابودى)
از دين من و از دين پدران من است و دينى نيست بر آن كه تقيه ندارد، و آن سپر خداوند در زمين است زيرا (مؤمن آل فرعون) اگر دين خود را ظاهر مى- كرد كشته مىشد»
مؤمن آل فرعون
«ابن عباس» گويد: در ميان درباريان و خاندان فرعون مؤمنى به غير از آن يك نفر و زن فرعون و آن كه موسى را از خبر قتل آگاه ساخت و گفت اى موسى (إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ)، «همانا مردم در انديشه تو هستند كه تو را بكشند- قصص- 20» مؤمن ديگرى نبود.
«سدى و مقاتل» گفته: پسر عمه فرعون مؤمن بوده و همو بوده كه آمده و موسى را از قتل او خبر داده است.
و برخى گفتهاند كه: مؤمن آل فرعون وليعهد او بوده كه نامش (حبيب) يا (حزبيل) مىباشد.
أَ تَقْتُلُونَ رَجُلًا أَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اللَّهُ (آيا مىكشيد مردى را به اينكه مىگويد پروردگار من اللَّه است) اين جمله، استفهام انكارى است و اگر مىگفت (آيا مىكشيد مردى را كه گوينده است پروردگار من اللَّه مىباشد) دلالت نمىكرد كه قتل و كشتن بخاطر ايمان اوست، زيرا در اين صورت (قائلا گوينده) صفت براى (رجل مرد) مىشد، پس محل (ان يقول) منصوب است چون مفعول له مىباشد.
وَ قَدْ جاءَكُمْ بِالْبَيِّناتِ مِنْ رَبِّكُمْ (و به تحقيق آمد به سوى شما با نشانه- هايى از پروردگارتان) يعنى آورد براى شما معجزههايى چون (عصا) و (يد بيضا) تا او را تصديق كنيد.
وَ إِنْ يَكُ كاذِباً فَعَلَيْهِ كَذِبُهُ (و اگر دروغگوست بر او باشد دروغش) اين سخن از باب نرمش و انعطاف است مثل قول خداوند: (وَ إِنَّا أَوْ إِيَّاكُمْ لَعَلى هُدىً أَوْ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ)، «و ما و شما يا بر هدايت بوده و يا در ضلالت آشكاريم-سبأ- 24» و مقصود اين است كه اگر دروغگو باشد گناه دروغش بر خودش خواهد بود.
وَ إِنْ يَكُ صادِقاً يُصِبْكُمْ بَعْضُ الَّذِي يَعِدُكُمْ (و اگر راستگو باشد مىرسد به شما برخى از آنچه وعده داده است شما را) گفته شده كه موسى ايشان را به نجات وعده داده بود اگر ايمان مىآوردند و به هلاكت وعده داده بود اگر كافر مىشدند.
برخى گفتهاند علت اينكه (بَعْضُ الَّذِي) به لفظ بعض گفته بدينجهت مىباشد كه موسى براى ايشان دو وعده كه نجات و هلاكت باشد داده بود و چون منظور در اينجا بشارت به وعده نجات است به صورت بعض گفته شده است.
و برخى گفتهاند وعدههايى كه موسى داده بود امور گوناگونى بود چون هلاكت در دنيا و عذاب در آخرت، پس هلاكت ايشان در دنيا برخى و بعضى از آن وعدهها بوده است.
و نيز عدهاى گفتند در اينجا (بعض) به جاى (كل) استعمال شده و اين بدانجهت است كه گاهى از باب لطف در سخن و توسعه در گفتار چنين بكار مىرود چنان كه شاعر گويد:
| (قد يدرك المتأنى بعض حاجته | و قد يكون من المستعجل الزلل) | |
«گاهى آدم دقيق و آرام به دست مىآورد برخى از حاجت خود را- و گاهى مىشود كه شخص شتابنده و عجول دچار لغزشها مىگردد».
گويا كه مىخواهد بگويد: كمتر چيزى كه به شما مىرسد برخى از آن است كه وعده مىدهد و در آن بعض، هلاكت شما مىباشد.
«على بن عيسى» گفته معنى اين كه بعضى از آنچه وعده داده شما را كفايت مىكند در احتجاج و استدلال، پس چگونه خواهد بود زيادى و همه آن.
إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذَّابٌ (خداوند هدايت نمىكند آن را كه مسرف دروغگو باشد) يعنى خداوند به بهشت و ثواب خود هدايت نمىكند آن را كه بر خود اسراف كرده و در معصيت و گناه از حد و اندازه بگذرد و بر خداوند دروغ بگويد.
ممكن است كه جمله فوق حكايت از سخن مؤمن آل فرعون باشد و جايز است شروع سخن خداوند باشد.
سپس مؤمن آل فرعون بر آن قوم از ملك و سلطنت يادآورى مىكند تا شكر خدا را به ايمان آوردن به او به جا بياورند و مىگويد:
يا قَوْمِ لَكُمُ الْمُلْكُ الْيَوْمَ (اى قوم ملك براى شماست امروز) يعنى شما امروز بر اهل زمين يعنى اهل «مصر» سلطنت داريد.
ظاهِرِينَ فِي الْأَرْضِ (چيره شدگان در زمين) يعنى برتر و غالب بوده و بر اهل زمين مسلط مىباشيد.
فَمَنْ يَنْصُرُنا مِنْ بَأْسِ اللَّهِ (پس كيست كه ما را از بأس خدا يارى كند) يعنى كيست كه عذاب خدا را از ما مانع شود إِنْ جاءَنا (اگر بيايد ما را) پس مقصود اين است كه با كشتن و تكذيب پيغمبر متعرض عذاب خدا نشويد كه اگر به سوى ما بيايد مانعى از عذاب خداوند پيدا نخواهد شد قالَ فِرْعَوْنُ (پس فرعون گفت) در اين هنگام ما أُرِيكُمْ إِلَّا ما أَرى (نشان ندهم شما را مگر آنچه را خود ببينم) يعنى اشاره ندهم شما را مگر به آنچه كه براى خود صواب ديده و پسنديدم، كه كشتن موسى و تكذيب او و خدا و اله گرفتن من باشد.
وَ ما أَهْدِيكُمْ إِلَّا سَبِيلَ الرَّشادِ (و هدايت نمىكنيم شما را مگر به راه رشاد).
سپس به ياد مىآورد آنچه كه بر پيش از ايشان نازل شده و مىگويد:
وَ قالَ الَّذِي آمَنَ يا قَوْمِ إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ مِثْلَ يَوْمِ الْأَحْزابِ (و گفت آن كه ايمان آورد اى قوم من، همانا من مىترسم بر شما از مثل روز احزاب) يعنى از عذابى كه مانند عذاب روز احزاب مىباشد.
«جبائى» گفته، گوينده سخن فوق، خود حضرت «موسى» مىباشد زيرا «مؤمن آل فرعون» ايمان خود را پنهان داشته و سخنى نمىگفت. ولى اين گفتار نادرست است زيرا قريب همين سخن در جمله قبل كه از سخن مؤمن آل فرعون است مىباشد و آن اين است (أَ تَقْتُلُونَ رَجُلًا أَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اللَّهُ) احزاب- مراد از احزاب اجتماعاتى مىباشد كه بر عليه پيامبران حزب- بندى كردند كه ايشان را تكذيب كنند.
يوم- لفظ يوم كه در فارسى مرادف با (روز) است گاهى به دو معنى كه نعمت و مهنت و شادى و غم باشد استعمال مىشود كه در اين آيه به معنى هلاكت و مهنت به كار رفته است.
[سوره غافر (40): آيات 31 تا 35]
مِثْلَ دَأْبِ قَوْمِ نُوحٍ وَ عادٍ وَ ثَمُودَ وَ الَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِمْ وَ مَا اللَّهُ يُرِيدُ ظُلْماً لِلْعِبادِ (31) وَ يا قَوْمِ إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ يَوْمَ التَّنادِ (32) يَوْمَ تُوَلُّونَ مُدْبِرِينَ ما لَكُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ عاصِمٍ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ (33) وَ لَقَدْ جاءَكُمْ يُوسُفُ مِنْ قَبْلُ بِالْبَيِّناتِ فَما زِلْتُمْ فِي شَكٍّ مِمَّا جاءَكُمْ بِهِ حَتَّى إِذا هَلَكَ قُلْتُمْ لَنْ يَبْعَثَ اللَّهُ مِنْ بَعْدِهِ رَسُولاً كَذلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُرْتابٌ (34) الَّذِينَ يُجادِلُونَ فِي آياتِ اللَّهِ بِغَيْرِ سُلْطانٍ أَتاهُمْ كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ وَ عِنْدَ الَّذِينَ آمَنُوا كَذلِكَ يَطْبَعُ اللَّهُ عَلى كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبَّارٍ (35)
ترجمه:
مانند روش قوم نوح و عاد و ثمود و آنان كه از پس ايشان بودند و نيست خداوند اراده كند ستمى را بر بندگان. و اى قوم همانا مىترسم براى شما از روز فرياد. روزى كه روى برتابيد پشتكنان، نيست براى شما نگهدارندهاى از خداوند، و كسى كه خداوند او را گمراه كند نيست براى او هدايت كنندهاى. و هر آينه به تحقيق آمد شما را يوسف از پيش با نشانها پس همواره در شك بوديد از آنچه براى شما آورد تا گاهى كه مرد، گفتيد هرگز مبعوث نكند خداوند از پس او رسولى را، همچنين گمراه مىكند خداوند آن را كه اسراف كننده شكآور باشد.
آنان كه ستيزه مىكنند در آيات خداوند بدون دليلى كه بيايدشان، بزرگ باشد از نظر خشم نزد خداوند و نزد آنان كه ايمان آوردند، همچنين مهر گذارد خداوند بر هر قلب تكبر كننده جبار.
قرائت:
قلب متكبر- «ابو عمرو» و «ابن ذكوان» و «قتيبه» لفظ (قلب) را با تنوين مجرور خوانده و ديگران همه به صورت اضافه يعنى اضافه (قلب) به (متكبر) قرائت كردهاند.
«ابو على» گويد: آنان كه قلب را با تنوين خواندهاند، متكبر را صفت براى قلب قرار دادهاند، و منظور از قلب متكبر، متكبر بودن صاحب آن است چنان كه تصعير به صورت نسبت داده شده در اين آيه (و لا تصعر خدك)، «و مگردان به تكبر رويت را- لقمان- 18» و آنان كه قلب را مضاف دانستهاند گفتهاند (بر هر قلب متكبر)، ولى بايد چيزى در تقدير گرفت و الا معنى چنين مىشود كه (بر كل و تمامى قلب تكبر كننده) و در اين صورت لازم مىشود كه قلب داراى كل و جزء باشد، پس بايد توجيه كرد كه منظور (بر هر قلب كه قلبها باشد) است، پس فهميده شد منظور ظاهر لفظ نيست چون لفظ (طبع) كه ختم بر يك نكته معين است از نظر ظاهر درست نخواهد بود، لذا ناچاريم از اين دو لفظ معنى گسترده ترى را استفاده كنيم.
لغت:
جبار- كسى را گويند كه با خشم و غضب مردم را به قتل برساند و (اجبر فهو جبار) مانند (ادرك و هو دراك) است و براى اين دو مثال سومى نميباشد.
تفسير:
مِثْلَ دَأْبِ قَوْمِ نُوحٍ وَ عادٍ وَ ثَمُودَ (مانند شيوه قوم نوح و عاد و ثمود) لفظ (دأب) به معنى (عادت) است، پس مقصود اين مىشود: من مىترسم براى شما از مانند سنتى كه خداوند متعال نسبت به قوم نوح و عاد و ثمود به كار برد و از آن هنگام كه ايشان را در برابر كفرشان هلاك و مستأصل گردانيد.
وَ الَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِمْ وَ مَا اللَّهُ يُرِيدُ ظُلْماً لِلْعِبادِ (و آنان كه پيش از ايشان بودند و نيست خداوند اراده كند ستمى را براى بندگان) اين آيه روشنترين دليل بر فساد عقيده «جبريه» مىباشد كه مىگويند هر ظلم و ستمى كه در عالم بوجود مىآيد همهاش به اراده خداوند است.
سپس از عذاب آخرت نيز هشدار داده و مىگويد:
وَ يا قَوْمِ إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ يَوْمَ التَّنادِ (و اى قوم من مىترسم براى شما از روز ندا كردن) در لفظ (تناد)، (يا) حذف شده به خاطر اينكه در آخر لفظ كسرهاى وجود دارد كه دلالت بر (يا) محذوف مىكند، و آن روز، روز قيامت است كه برخى از ستمكاران برخ ديگر را به بيچارگى و زارى ندا مىكنند.
برخى گفتهاند، آن روز روزى است كه اصحاب بهشت، مردم دوزخ را ندا مىكنند كه (أَنْ قَدْ وَجَدْنا ما وَعَدَنا رَبُّنا حَقًّا …)، «اين كه به تحقيق، حق يافتيم آنچه وعده داد ما را پروردگارمان- اعراف- 44» و اصحاب دوزخ مردم بهشت را ندا مىكنند كه (أَفِيضُوا عَلَيْنا مِنَ الْماءِ أَوْ مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ)، «بريزيد بر ما از آب يا از آنچه خداوند شما را روزى داده است- اعراف- 50» و اين گفتار «قتاده و ابن زيد» است.
و برخى گفتهاند مراد از روز ندا اين است كه (يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ)، «روزى كه بخوانيم هر مردى را به پيشوايانشان- بنى اسرائيل- 71» يَوْمَ تُوَلُّونَ مُدْبِرِينَ (روزى كه روى برتابيد پشت كنندگان) يعنى روزى كه به آتش عرضه مىشويد و در اين حال فرار مىكنيد و گمان خواهيد داشت كه فرار، شما را سودى بخشيد.
و برخى گفتهاند، يعنى: منصرف شويد به آتش پس از حساب، از «قتاده و مقاتل» است.
ما لَكُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ عاصِمٍ (نيست براى شما از خداوند نگهدارندهاى) از عذاب خداوند.
وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ (و كسى را كه خداوند گمراه كند براى او هدايت كنندهاى نباشد) يعنى كسى را كه خدا از راه بهشت گمراه كند پس كسى نخواهد توانست كه او را به سوى بهشت هدايت كند وَ لَقَدْ جاءَكُمْ يُوسُفُ (و به تحقيق آمد به سوى شما يوسف) و او «يوسف ابن يعقوب» است كه خداوند به عنوان رسالت او را به قوم «قبط» مبعوث گردانيد.
مِنْ قَبْلُ (از پيش) يعنى پيش از موسى بِالْبَيِّناتِ (با بينات) يعنى با حجتهاى واضح فَما زِلْتُمْ فِي شَكٍّ مِمَّا جاءَكُمْ بِهِ (پس همواره در شك بوديد از آنچه براى شما آورد از عبادت خداوند كه تنهاست و شريكى ندارد، از «ابن عباس» و برخى گفتهاند، از آنچه از دين، شما را به آن دعوت كرد.
حَتَّى إِذا هَلَكَ (تا آن كه هلاك شد) يعنى مرد قُلْتُمْ لَنْ يَبْعَثَ اللَّهُ مِنْ بَعْدِهِ رَسُولًا (گفتيد هرگز مبعوث نكند خداوند پس از آن رسولى را) يعنى بر كفر خود باقى مانده و گمان كرديد خداوند حجتى را بوجود نخواهد آورد.
كَذلِكَ (همچنين) يعنى مانند اين گمراهى يُضِلُّ اللَّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ (گمراه مىكند خداوند آن را كه اسرافكار باشد) بر خودش و كافر باشد، اصل اسراف به معنى تجاوز از حد است مُرْتابٌ (شك كننده) يعنى شك كننده در توحيد و نبوت انبياء الَّذِينَ يُجادِلُونَ فِي آياتِ اللَّهِ (آنان كه ستيزه مىكنند در آيات خداوند) يعنى در دفع و ابطال آيات خداوند جدال مىكنند.
(الذين) محلا منصوب است چون بدل از (مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ) مىباشد و جايز است محلا مرفوع باشد به جهت تقدير ضمير (هم).
بِغَيْرِ سُلْطانٍ (بدون سلطانى) يعنى بدون حجت كه:
أَتاهُمْ كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ (بيايدشان، بزرگ باشد از نظر خشم نزد خداوند) يعنى بزرگ باشد اين جدال از ايشان از نظر عداوت نزد خداوند وَ عِنْدَ الَّذِينَ آمَنُوا (و نزد آنان كه ايمان آوردند) به خداوند، مقصود اين است كه خداوند خشم كرده و لعن نموده و براى او عذاب مهيا كرده است، و مؤمنان نيز او را دشمن داشته و به خاطر اين جدال خشم مىكنند پس شما نيز چون ايشان در رد آيات خداوند مخاصمه و مجادله مىكنيد پس شما هم مستحق آن حال خواهيد بود.
كَذلِكَ (همچنين) يعنى مانند آنان كه بر دلهاشان علامت كفر زده شده بود.
يَطْبَعُ اللَّهُ عَلى كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبَّارٍ (مهر مىزند خداوند بر قلب هر متكبر جبار) خدا اين كار را براى عقوبت كفر شخص متكبر انجام مىدهد، و لفظ (جبار) صفت براى (متكبر) بوده و به معنى آن كسى است كه از قبول حق سر- پيچى كند و يا به معنى (قتّال) يعنى زياد كشنده است.
[سوره غافر (40): آيات 36 تا 40]
وَ قالَ فِرْعَوْنُ يا هامانُ ابْنِ لِي صَرْحاً لَعَلِّي أَبْلُغُ الْأَسْبابَ (36) أَسْبابَ السَّماواتِ فَأَطَّلِعَ إِلى إِلهِ مُوسى وَ إِنِّي لَأَظُنُّهُ كاذِباً وَ كَذلِكَ زُيِّنَ لِفِرْعَوْنَ سُوءُ عَمَلِهِ وَ صُدَّ عَنِ السَّبِيلِ وَ ما كَيْدُ فِرْعَوْنَ إِلاَّ فِي تَبابٍ (37) وَ قالَ الَّذِي آمَنَ يا قَوْمِ اتَّبِعُونِ أَهْدِكُمْ سَبِيلَ الرَّشادِ (38) يا قَوْمِ إِنَّما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا مَتاعٌ وَ إِنَّ الْآخِرَةَ هِيَ دارُ الْقَرارِ (39) مَنْ عَمِلَ سَيِّئَةً فَلا يُجْزى إِلاَّ مِثْلَها وَ مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ يُرْزَقُونَ فِيها بِغَيْرِ حِسابٍ (40)
ترجمه:
و فرعون گفت اى هامان بنا كن براى من كاخى شايد برسم به اسباب.
اسباب آسمانها، پس مطلع شوم به خداى موسى و من او را دروغگو گمان ميكنم و اين چنين آراسته شد براى فرعون زشتى كردارش و بازداشته شد از راه، و نيست نيرنگ فرعون مگر در تباهى. و گفت آن كه ايمان آورده بود اى قوم من پيروى كنيد مرا، هدايت كنم شما را براه راستى. اى قوم من، همانا اين دنيا بهرهايست و آخرت آنست خانه قرار. كسى كه عمل بد بكند پس پاداش داده نشود مگر به مانند آن، و كسى كه عمل صالح بكند از مرد يا زن در حالى كه مؤمن باشد پس ايشان داخل مىشوند به بهشت و روزى داده مىشوند در آن بدون حساب.
قرائت:
فاطلع- اين لفظ را «حفص» به نصب آخر خوانده است و ديگران به رفع آخر قرائت كردهاند، آن كه به رفع خوانده گفته معنى چنين است: لعلى ابلغ و لعلى اطلع شايد برسم و شايد آگاه شوم) كه داراى جواب نباشد، و آن كه به نصب خوانده، (اطلع) را با (فاء) اول آن، جواب قرار داده كه به اين صورت مىشود (انى اذا بلغت و اطلعت) صدّ- اين لفظ را برخى معلوم خوانده و گفتهاند كه اين لفظ مانند:
(الَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ) مىباشد.
عدهاى هم مجهول خوانده و گفتهاند اين لفظ مانند ما قبل خود ميباشد (و كذلك زين لفرعون سوء عمله) كه (زيّن) مجهول مىباشد.
شرح لغات:
صرح- اين لفظ به معنى بناى آشكاريست كه از چشم ناظر اگر چه دور باشد پوشيده و ناپديد نشود، و اين لغت به تصريح و اظهار چيزى به صورت كامل و اتم مىباشد.
سبب- هر آنچه كه باعث رسيدن چيزى به چيز دورتر باشد به آن (سبب) گفته مىشود و جمع آن (اسباب) است.
تباب- به معنى ضرر و زيان و منقطع شدن به هلاكت است.
تفسير:
وَ قالَ فِرْعَوْنُ يا هامانُ (و گفت فرعون اى هامان) كه او وزير و صاحب امرش بود
ابْنِ لِي صَرْحاً (بنا كن براى من كاخى) يعنى قصرى كه به آجر ساخته شود، و «حسن» گفته، يعنى مجلس عالى لَعَلِّي أَبْلُغُ الْأَسْبابَ (تا شايد برسم من به اسباب)، سپس اسباب را تفسير مىكند كه:
أَسْبابَ السَّماواتِ (اسباب آسمانها) «سدى» گفته منظور اين است كه: برسم به راههاى از آسمانى به آسمان ديگر.
«قتاده» گويد: برسم به درهاى راههاى آسمان «ابن عباس» مىگويد: برسم به منازل آسمانها و گفته شده مقصود اين است كه شايد سببى به دست آورم و به آن به مرادم برسم و به دانشى دست پيدا كنم كه از من پوشيده است فَأَطَّلِعَ إِلى إِلهِ مُوسى (پس آگاه شوم به خداى موسى) يعنى نگاه كنم به او، و او اراده كرد كه با اين راه ايجاد ضعف كند با اين كه مىدانست چنين چيزى محال است. از قول «حسن» و گفته شده كه منظور فرعون اين بود كه مىگفت: تا برسم به خداى موسى، پس جهل و نادانى به او غلبه كرده و خيال مىكرد كه خداوند در آسمان است و او مىتواند به آسمان برسد.
وَ إِنِّي لَأَظُنُّهُ كاذِباً (و همانا من گمان مىكنم او دروغگوست) يعنى من گمان مىكنم كه موسى دروغ مىگويد كه براى او غير از من خدايى وجود دارد كه او را بسوى ما فرستاده است.
وَ كَذلِكَ (و همچنين) يعنى چنان كه بر آن قوم كافر زشتى كردارشان زينت داده شده بود.
زُيِّنَ لِفِرْعَوْنَ سُوءُ عَمَلِهِ (آراسته شده بود براى فرعون زشتى كردارش) عمل زشت فرعون را اصحاب و همنشينانش و شيطان زينت داده و آراسته بودند،
چنان كه خدا مىگويد: (وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ)، «و زينت داده بود بر ايشان شيطان- انعام- 43».
وَ صُدَّ عَنِ السَّبِيلِ (و بازداشته شد از راه) وَ ما كَيْدُ فِرْعَوْنَ (و نبود نيرنگ فرعون) در ابطال آيات موسى إِلَّا فِي تَبابٍ (مگر در تباهى) يعنى در هلاكت و زيانى كه او را سودى نمىداد. سپس خداوند به يادآورى نصيحت «مؤمن آل فرعون» برگشته و فرمود:
وَ قالَ الَّذِي آمَنَ يا قَوْمِ اتَّبِعُونِ أَهْدِكُمْ سَبِيلَ الرَّشادِ (و گفت آن كه ايمان آورده بود كه اى قوم من، پيروى كنيد مرا هدايت كنم شما را به راه راستى) يعنى براه هدايت كه آن، ايمان به خداوند و توحيد او و اقرار به موسى مىباشد.
«جبائى» گفته: گوينده اين جمله نيز خود (موسى) مىباشد.
يا قَوْمِ إِنَّما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا مَتاعٌ (اى قوم من همانا اين دنيا بهرهايست) يعنى اين دنيا داراى نفع قليلى است كه زايل شده و منقطع مىشود و وزر و گناهان آن باقى مىماند.
وَ إِنَّ الْآخِرَةَ هِيَ دارُ الْقَرارِ (و همانا آخرت خانه قرار است) يعنى خانه اقامت كه در آن خلائق قرار مىگيرند، پس فريب اين دنياى فانى را نخوريد و آن را برتر از خانه باقى قرار ندهيد مَنْ عَمِلَ سَيِّئَةً فَلا يُجْزى إِلَّا مِثْلَها (كسى كه كار زشت انجام دهد مجازات نمىشود مگر به مانند آن) يعنى كسى كه كار زشت انجام دهد مجازات نميشود مگر به مقدارى كه به آن مستحق و سزاوار است از عقاب نه زيادتر از آن! وَ مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ (و كسى كه عمل صالح كند از مرد يا زن در حالى كه او مؤمن باشد) تصديق كند خداوند و پيامبرانش را، كه ايمان، شرط قبولى عمل صالح مىباشد.
فَأُولئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ يُرْزَقُونَ فِيها بِغَيْرِ حِسابٍ (پس ايشان داخل بهشت شوند، روزى داده شوند در آن بدون حساب) يعنى روزى داده شوند زيادتر از آنچه مستحق هستند و اين از باب تفضل خداوند است، زيرا اگر تنها به اندازه عمل و كردارشان پاداش داده شوند مسلما با حساب خواهد بود.
برخى گفتهاند: منظور اينكه بازخواستى نيست بر اهل بهشت در آنچه داده شوند، و اين سخن «مقاتل» است.
«حسن» گويد: اين سخن كلام (مؤمن آل فرعون) است و ممكن است كه كلام خود خداوند باشد.
[سوره غافر (40): آيات 41 تا 46]
وَ يا قَوْمِ ما لِي أَدْعُوكُمْ إِلَى النَّجاةِ وَ تَدْعُونَنِي إِلَى النَّارِ (41) تَدْعُونَنِي لِأَكْفُرَ بِاللَّهِ وَ أُشْرِكَ بِهِ ما لَيْسَ لِي بِهِ عِلْمٌ وَ أَنَا أَدْعُوكُمْ إِلَى الْعَزِيزِ الْغَفَّارِ (42) لا جَرَمَ أَنَّما تَدْعُونَنِي إِلَيْهِ لَيْسَ لَهُ دَعْوَةٌ فِي الدُّنْيا وَ لا فِي الْآخِرَةِ وَ أَنَّ مَرَدَّنا إِلَى اللَّهِ وَ أَنَّ الْمُسْرِفِينَ هُمْ أَصْحابُ النَّارِ (43) فَسَتَذْكُرُونَ ما أَقُولُ لَكُمْ وَ أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبادِ (44) فَوَقاهُ اللَّهُ سَيِّئاتِ ما مَكَرُوا وَ حاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذابِ (45)
النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوًّا وَ عَشِيًّا وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذابِ (46)
ترجمه:
و اى قوم من چيست مرا كه ميخوانم شما را بسوى نجات و مىخوانيد مرا به سوى آتش. مىخوانيد مرا تا كافر شوم به خداوند و شرك ورزم به او آنچه كه نيست مرا به آن علمى و من مىخوانم شما را به سوى عزيز آمرزنده. ناچار همانا مىخوانيد مرا به سوى آن كه نيست دعوتى براى او در دنيا و نه در آخرت و همانا بازگشت ما به سوى خداوند است و همانا مسرفان آنها اصحاب آتش هستند. پس به زودى به ياد خواهيد آورد آنچه را كه من به شما مىگويم و واگذار مىكنم امر خود را به خداوند همانا خداوند بيناست به بندگان. پس نگهداشت خداوند او را از بديهاى آنچه كه نيرنگ كردند و احاطه كرد آل فرعون را بدى عذاب. آتش بآنها عرضه مىشود بامدادان و شامگاهان و روزى كه به پا شود ساعت، داخل كنيد آل فرعون را در سختترين عذاب.
قرائت:
ادخلوا- اهل مدينه و كوفه غير از «ابو بكر» و «يعقوب» كلمه ياد شده را را به همزه قطع و كسر (خا) خواندهاند، و ديگران به همزه وصل و ضم (خاء) قرائت كردهاند.
«ابو على» گويد: در اين لفظ هر دو معنى را مىتوان اراده كرد بنا بر اين به قرائت اول (آل فرعون) مفعول به بوده و (اشد العذاب) مفعول دوم مىباشد، و در تقدير، حرف جر اراده شده و سپس حذف گرديده شده چنان كه مىگويى (دخل زيد الدار) كه مقصود (فى الدار) است، چنان كه (خرج) كه مخالف (دخل) است به اين صورت به كار مىرود. و بنا به قرائت دوم (آل- فرعون) منصوب به نداء بوده و (اشد العذاب) در محل مفعول به بوده كه حرف جر ساقط شده و اين لفظ به جاى مفعول به منصوب مىباشد.
تفسير:
وَ يا قَوْمِ ما لِي (و اى قوم من چيست مرا) يعنى چيست شما را؟ چنان كه گفته مى- شود (ما لى اراك حزينا چيست مرا كه تو را غمگين مىبينم) كه مقصود اين است، (چيست ترا؟) پس مقصود اين است كه اى قوم مرا خبر دهيد از خود كه اين چه حال است؟
أَدْعُوكُمْ إِلَى النَّجاةِ (مىخوانم شما را به سوى نجات) از آتش با ايمان آوردن به خداوند وَ تَدْعُونَنِي إِلَى النَّارِ (و مىخوانيد شما مرا به سوى آتش) يعنى به شرك كه موجب آتش باشد، زيرا كسى كه به سبب چيزى بخواند به آن چيز خوانده است. سپس خداوند اين دو دعوت را تفسير كرده و گفته است:
تَدْعُونَنِي لِأَكْفُرَ بِاللَّهِ وَ أُشْرِكَ بِهِ ما لَيْسَ لِي بِهِ عِلْمٌ (مىخوانيد مرا كه كافر شوم به خداوند و شرك ورزم به او آنچه كه بر آن علمى براى من نيست) و جايز هم نيست كه به آن (شرك به خدا) علم حاصل شود زيرا ممكن نيست دليلى بر اثبات شريك براى خداوند نه از طريق شنيدنى و نه از طريق عقل وجود داشته باشد.
وَ أَنَا أَدْعُوكُمْ إِلَى الْعَزِيزِ الْغَفَّارِ (و من مىخوانم شما را به سوى عزيز آمرزنده) يعنى به سوى عبادت توانايى كه مغلوب نشده و منع نمىگردد، پس انتقام مىگيرد از هر كافر عناد كننده كه بخشنده است گناهان آن كه از اهل توحيد بخواهد.
لا جَرَمَ (به ناچار) گفته شده كه معنى اين كلمه، حق مقطوع است چه اينكه (جرم) به معنى (قطع) مىباشد.
«زجاج» به حكايت از «خليل» گويد: (لا جَرَمَ) به معنى رد كلام است و مقصود اين است كه (واجب و حق است) أَنَّما تَدْعُونَنِي إِلَيْهِ لَيْسَ لَهُ دَعْوَةٌ (همانا مىخوانيد مرا به سوى او كه برايش دعوتى نيست) يعنى بطلان دعوتش واجب است و شما بناچار مرا مى- خوانيد به عبادت بتها و عبادت فرعون كه بر ايشان دعوت سودمندى نيست فِي الدُّنْيا وَ لا فِي الْآخِرَةِ (در دنيا و آخرت) پس مطلقا براى او دعوتى نيست كه ابلاغ شود و اگر چه شخص نادان گمان كند كه براى او دعوت سودمندى مى- باشد ولى دعوتى نيست كه بر آن اعتناء شود به جهت فساد و تناقضى كه دارد.
«سدى» و «قتاده» و «زجاج» گفته: اين بتها نمىتوانند در دنيا و آخرت دعوت كسى را اجابت كنند، پس مضاف حذف شده كه (استجابت) باشد بعضى گفتهاند: دعوتى نيست بر آن، زيرا بتها در دنيا نمىتوانند به عبادت خود دعوت كرده و در آخرت هم مردم از آنها بيزارى مىجويند وَ أَنَّ مَرَدَّنا إِلَى اللَّهِ (و همانا بازگشت ما بسوى خداوند است) يعنى واجب است كه بازگشت و مصير ما به سوى خداوند باشد، پس هر كسى به آنچه مستحق است مجازات مىشود.
وَ أَنَّ الْمُسْرِفِينَ (و همانا مسرفان) يعنى لازم شده بر مسرفان آنان كه به جهت شرك ورزيدن و ريختن خون ناحق، بر خود اسراف كردند.
هُمْ أَصْحابُ النَّارِ (ايشانند اصحاب آتش) كه ملازم آتشند.
سپس از رهگذر وعظ و ترساندن مىگويد:
فَسَتَذْكُرُونَ (پس به زودى به ياد آوريد) درست بودن ما أَقُولُ لَكُمْ (آنچه را كه من مىگويم) زمانى كه در روز قيامت به آتش در- آئيد. و گفته شده: پس زود باشد بياد آوريد هنگامى كه عذاب نازل شود آنچه را كه از پند و نصيحت براى شما گفتم.
وَ أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ (و واگذار مىكنم امر خود را به خداوند) يعنى كار خود را تسليم خدا كرده و بر او توكل نموده و به لطفش اعتماد مىكنم. و (امر) اسم جنس مىباشد.
إِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبادِ (همانا خداوند بيناست به بندگان) يعنى به احوال ايشان آنچه كه از اطاعت و معصيت انجام مىدهند عالم است و با سخن فوق ايمان خود را ظاهر مىكند.
فَوَقاهُ اللَّهُ سَيِّئاتِ ما مَكَرُوا (پس نگهداردش خداوند از بديهاى آنچه كه نيرنگ كردند) «قتاده» گويد: خداوند از زشتى نيرنگ ايشان، او را نگهداشته و نجات داده و عدهاى گويند: فرعونيان تصميم به قتل او گرفته بودند و او به كوه فرار كرد، پس فرعون دو نفر را به دنبال او فرستاد چون آنها وى را ديدند مشاهده كردند كه وى ايستاده و نماز مىخواند و حيوانات وحشى به دور او صف كشيدهاند،پس آن دو ترسيده و فراركنان بازگشتند وَ حاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ (و احاطه كرد آل فرعون را) يعنى نازل شد به ايشان سُوءُ الْعَذابِ (بدى عذاب) يعنى مكروه آن و آنچه از آن بد مىنمايد (آل فرعون كيانند؟) مراد از آل فرعون پيروان او هستند و «حسن» گفته: (آل فرعون) آنهايى مىباشند كه بر دين فرعون بودند.
در اينجا گفته مىشود كه چرا خود فرعون را نگفته و آل او را گفته است؟
جواب مىگوئيم كه چون آل او بسبب عذاب هلاك شدند، پس چگونه خواهد بود حال خود او.
عذاب بد براى فرعونيان در دنيا غرق شدن در دنيا بود و در آخرت عبارت است از آتش و بدينجهت خداوند مىگويد:
النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوًّا وَ عَشِيًّا (ايشان هر بامداد و شامگاه به آتش عرضه مىشوند) يعنى آل فرعون در گورهاشان در صبح و شام بر آتش عرضه مىشوند و از اين راه عذاب مىگردند.
النار- اين لفظ به خاطر بدل بودنش از (سُوءُ الْعَذابِ) مرفوع شده است
چند حديث:
1- «نافع» از «ابن عمر» از رسول خدا (ص) روايت كرده كه فرمود:
چون يكى از شما بميرد هر صبح و شام جايگاهش بر او نشان داده مىشود اگر از اهل بهشت باشد جايگاهش بهشت است و اگر از اهل جهنم باشد جايگاهش جهنم است. اين روايت را «بخارى» و «مسلم» در كتاب «صحيح» خود آوردهاند.
امام صادق (ع) فرمود: نشان دادن جايگاه در دنيا بوده پيش از قيامت چه اينكه در آتش قيامت صبح و شام نخواهد بود، سپس فرمود: اگر منظور قيامت باشد پس ما بين صبح و شام طبق اين آيه عذاب نخواهند شد فقط در صبح و شام عذاب مىشوند، پس اين آيه مربوط به برزخ است پيش از قيامت، آيا نشنيدهاى قول خداوند متعال را كه:
وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذابِ (و روز قيامت بپا ميشود ساعت داخل كنيد آل فرعون را در سختترين عذاب) اين امر يا بر خود آل فرعون است كه داخل شويد يا امر به فرشتگان است كه داخل كنيد به عذاب يعنى عذاب جهنم.
[سوره غافر (40): آيات 47 تا 50]
وَ إِذْ يَتَحاجُّونَ فِي النَّارِ فَيَقُولُ الضُّعَفاءُ لِلَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا إِنَّا كُنَّا لَكُمْ تَبَعاً فَهَلْ أَنْتُمْ مُغْنُونَ عَنَّا نَصِيباً مِنَ النَّارِ (47) قالَ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا إِنَّا كُلٌّ فِيها إِنَّ اللَّهَ قَدْ حَكَمَ بَيْنَ الْعِبادِ (48) وَ قالَ الَّذِينَ فِي النَّارِ لِخَزَنَةِ جَهَنَّمَ ادْعُوا رَبَّكُمْ يُخَفِّفْ عَنَّا يَوْماً مِنَ الْعَذابِ (49) قالُوا أَ وَ لَمْ تَكُ تَأْتِيكُمْ رُسُلُكُمْ بِالْبَيِّناتِ قالُوا بَلى قالُوا فَادْعُوا وَ ما دُعاءُ الْكافِرِينَ إِلاَّ فِي ضَلالٍ (50)
ترجمه:
و زمانى كه پرخاش كنند در آتش پس بگويند ضعيفان به آنان كه كبر ورزيدند ما پيروان شما بوديم آيا هستيد شما كه بىنياز كنيد از ما قسمتى از آتش را. گويند آنان كه كبر ورزيدند ما همه در آن هستيم، همانا خداوند حكم كرد ميان بندگان. و گويند آنان كه در آتشند به خازنان جهنم بخوانيد پروردگارتان را سبك گرداند از ما روزى را از آتش. گويند آيا نبوديد كه ميآمد بسوى شما رسولان شما با نشانهها؟ گويند آرى، گويند پس بخوانيد و نيست خواندن كافران مگر در گمراهى.
لغت:
تبع- ممكن است اين لفظ مصدر باشد كه گفته مىشود (تبع تبعا- تابع شد تابع شدنى) و نيز جايز است كه اين لفظ جمع (تابع) باشد مانند (خادم) كه جمع آن (خدم) است و (خائل) كه جمع آن (خول) است و (غايب) كه جمع آن (غيب) است.
اعراب:
أَ وَ لَمْ تَكُ– تقدير اين جمله چنين است كه (او لم تك القصة) كه (القصة) اسم (تك) بوده و (تَأْتِيكُمْ رُسُلُكُمْ) تفسير آن باشد.
تفسير:
در اينجا خداوند به ماجراى پرخاش كردن مردم جهنم به يكديگر پرداخته و مىگويد:
وَ إِذْ يَتَحاجُّونَ فِي النَّارِ (و زمانى كه پرخاش مىكنند در آتش) يعنى اى «محمد»! بياد آور بر قوم خود وقتى را كه اهل آتش در ميان آتش پرخاش كرده و پيشوايان با پيروان خود به مخاصمه مىپردازند فَيَقُولُ الضُّعَفاءُ (پس گويند ضعيفان) كه پيروان مىباشند لِلَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا (بر آنان كه تكبر كردند) كه پيشوايان باشند إِنَّا كُنَّا لَكُمْ (ما بوديم براى شما) گروه رئيسان تَبَعاً (پيروان) كه اطاعت مىكرديم امر شما را و اجابت مىكرديم شما را در آن چه كه مىخوانديد.
فَهَلْ أَنْتُمْ مُغْنُونَ عَنَّا نَصِيباً مِنَ النَّارِ (پس آيا هستيد كه بىنياز كنيد از ما بهرهاى از آتش را) زيرا بر زمامدار لازم است كه از پيروان خود و از فرمان- بران خود دفاع كند، بدين جهت مىگويند: آيا شما مىتوانيد مقدارى از عذاب را كه در آن هستيم به جاى ما حمل كنيد و متحمل شويد قالَ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا إِنَّا كُلٌّ فِيها (گويند آنها كه تكبر كرده بودند همانا ما همگى در آن هستيم) يعنى ما و شما در آتش هستيم
بحث ادبى:
(كُلٌّ فِيها) مبتدا و خبر است كه محلا مرفوع و خبر (انّا) است و جايز است كه لفظ (كل) خبر براى (انّ) باشد كه مقصود چنين مىشود (انا مجتمعون فى النار- ما جمع شوندگانيم در آتش) إِنَّ اللَّهَ قَدْ حَكَمَ بَيْنَ الْعِبادِ (همانا خداوند حكم كرد ميان بندگان) به اين صورت و به اين كه هيچ كس متحمل عذاب ديگرى نمىشود و بناچار هر كس به خدا شرك ورزد و با او ديگرى را عبادت كند معاقب و مجازات مىشود.
وَ قالَ الَّذِينَ فِي النَّارِ (و گويند آنان كه در آتشند) يعنى از پيشوايان و پيروان كه در آتش هستند.
لِخَزَنَةِ جَهَنَّمَ (به خازنان جهنم) آنهايى كه سرپرستى عذاب اهل جهنم را از فرشتگان و موكلين جهنم به عهده دارند ادْعُوا رَبَّكُمْ يُخَفِّفْ عَنَّا يَوْماً مِنَ الْعَذابِ (بخوانيد پروردگارتان را تخفيف دهد از ما روزى از عذاب را) اين سخن را به جهت بىطاقتى از شدت عذاب و از شدت زارى مىگويند و طمع دارند از عذاب ايشان تخفيف داده شود با اين كه مىدانند كه شكنجه ايشان قطع نشده و تخفيف داده نمىشود.
قالُوا (گفتند) بر ايشان خازنان جهنم.
أَ وَ لَمْ تَكُ تَأْتِيكُمْ رُسُلُكُمْ بِالْبَيِّناتِ (آيا مگر نيامد شما را رسولان شما با بينه ها) يعنى با حجتها و دليلهايى كه براى صحت توحيد و نبوت بود، پس كافر شده و عناد كرديد تا اين كه مستحق اين عذاب گرديديد.
قالُوا بَلى (گويند آرى) آمد بسوى ما پيامبرانمان با بينهها، پس ايشان را تكذيب كرده و نبوت آنان را منكر شديم.
قالُوا فَادْعُوا (گويند پس بخوانيد) يعنى خازنان جهنم گويند، شما بخوانيد و ما نمىخوانيم مگر با اذن، و به ما اذن داده نشده است.
برخى گويند اين جمله براى سبك شمردن اهل جهنم گفته مىشود و نيز گفتهاند مقصود از جمله فوق اين است كه: بخوانيد با آه و زارى و بيچارگى وَ ما دُعاءُ الْكافِرِينَ إِلَّا فِي ضَلالٍ (و نيست خواندن كافران مگر در گمراهى) يعنى در بيهودگى كه سودى ندارد.
[سوره غافر (40): آيات 51 تا 55]
إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهادُ (51) يَوْمَ لا يَنْفَعُ الظَّالِمِينَ مَعْذِرَتُهُمْ وَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ (52) وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْهُدى وَ أَوْرَثْنا بَنِي إِسْرائِيلَ الْكِتابَ (53) هُدىً وَ ذِكْرى لِأُولِي الْأَلْبابِ (54) فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِبْكارِ (55)
ترجمه:
همانا ما يارى كنيم رسولان خود را و آنان كه ايمان آوردند، در زندگانى دنيا و روزى كه بپا شود گواهان. روزى كه سودى ندهد ستمكاران را عذر ايشان و برايشان باشد لعنت و بر آنها باشد بدى آن سراى. و به حقيقت داديم موسى را هدايت و بنى اسرائيل را وارث كتاب كرديم. هدايت و پندى است بر صاحبان خرد. پس صبر كن همانا وعده خدا حق است و استغفار كن براى گناهت و تسبيح بگو به ستايش پروردگارت به شامگاه و بامدادان.
قرائت:
ينفع- اين لفظ را به هر دو وجه با (تاء) و يا با (ياء) خواندن نيكوست زيرا كه فاعل آن يا (معذرت) است و يا (اعتذار) كه به معنى معذرت ميباشد چنان كه (وعظ) و (موعظه) هر دو به يك معنى مىباشد.
اعراب:
يَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهادُ– اين جمله محلا تابع (فِي الْحَياةِ الدُّنْيا) است چون عطف به آن است چنان كه گفته مىشود (جئتك امس و اليوم)
تفسير:
اكنون خداوند از خود خبر مىدهد كه رسولان خود و آنان را كه ايشان را تصديق كردهاند يارى مىكند و مىفرمايد:
إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا (همانا ما يارى مىكنيم رسولان خود و آنان را كه ايمان آوردند در زندگانى دنيا)
يارى خداوند:
كمك و يارى خداوند بر مردم به چند گونه مىباشد، گاهى با حجت و دليل است و گاهى به پيروزى در جنگ است و اين دو هر يك به اقتضاى حكمت بوده و روى مصلحتى مىباشد كه خداوند سبحان مىداند.
گاهى نصرت خداوند با الطاف و تأييد و تقويت قلب بوده و گاهى با هلاك كردن دشمن مىباشد.
همه اينها از جانب خداوند براى يارى پيامبران و مؤمنان به كار رفته است.
گاهى آنان با دليل و حجت بر مخالفان خود يارى شده و زمانى با قهر و غلبه بر دشمنان خود پيروز گشته و هنگامى با هلاك شدن دشمن و نجات ايشان با آنان كه به ايشان ايمان آوردهاند نصر و ظفر يافتهاند. و در برخى از زمانها نصرت ايشان به انتقام گرفته شدن مخالفانشان مىباشد چنان كه «يحيى بن زكريا» با كشته شدن هفتاد هزار نفر به عنوان انتقام از خون وى يارى و نصرت گرديد.
پس ناچار مردان خدا به يكى از اين راهها در دنيا پيروز خواهند شد.
وَ يَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهادُ (و روزى كه بپا شود گواهان)، بايد گفت (اشهاد) جمع (شاهد) است، چون (صاحب) و (اصحاب)، و آنها كسانيند كه در روز قيامت بر اساس حق به مؤمنان و بر اهل باطل و كافران گواهى مىدهند، و در اين حال مؤمنان و اهل حق شاد شده و اهل باطل رسوا گردند.
«قتاده» گويد: گواهان عبارتند از فرشتگان و پيامبران و مؤمنان.
«مجاهد» گفته: گواهان عبارتند از فرشتگان حافظ كه به تبليغ پيامبران و تكذيب كافران گواهى مىدهند.
و برخى گفتهاند: گواهان عبارتند از پيامبران فقط، كه بر مردم گواهى مىدهند.
سپس خداوند از چنين روزى خبر داده و مىگويد:
يَوْمَ لا يَنْفَعُ الظَّالِمِينَ مَعْذِرَتُهُمْ (روزى كه نفع ندهد ستمكاران را عذر- آوردنشان) يعنى كافران از كفر خود عذر و بهانه مىآورند ولى پذيرفته نميشود و اگر توبه كنند نفعى نمىدهد. و اين كه خداوند از نفع عذر آوردن در روز قيامت نفى كرده با اين كه در دنيا نافع است چون آخرت جاى پناه بردن به عمل و كردار است و پناه بردن به عملى كه مورد ملامت است غير پسنديده است.
وَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ (و بر ايشان باشد لعنت) كه آن دورى از رحمت و محكوم شدن به شكنجه دائم است وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ (و بر ايشان باشد زشتى آن سراى) كه دوزخ است و از آن پناه مىبريم به خداوند.
سپس خداوند به يارى كردن خود از «موسى» و قوم او پرداخته و بيان مىكند:
وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْهُدى (و به تحقيق داديم به موسى هدايت كردن را) يعنى به موسى «تورات» را داديم كه در آن دليلهاى آشكار بر معرفت خداوند و توحيد او مىباشد.
وَ أَوْرَثْنا بَنِي إِسْرائِيلَ الْكِتابَ (و به ارث داديم به بنى اسرائيل كتاب را) يعنى پس از موسى تورات را به ارث به بنى اسرائيل داديم
هُدىً (هدايت) يعنى او هدايت و دلالت است كه به آن مردم «بنى اسرائيل» معالم و معارف دين خود را بدانند.
وَ ذِكْرى لِأُولِي الْأَلْبابِ (و پندى است مر صاحبان خرد را) يعنى پند دهنده است براى خردمندان، زيرا آنها مىتوانند از آن استفاده كنند به خلاف آن كه داراى خرد و عقل نيست.
ممكن است كه دو لفظ (ذكرى) و (هدى) مصدر بوده و محلا حال و منصوب از (الكتاب) باشند كه در اين صورت به معنى هادى و مذكر يعنى هدايت كننده و پند دهنده خواهد بود. و جايز است اين دو لفظ به معنى (مفعول له) باشد كه معنى چنين مىشود: فرستاديم تورات را براى هدايت و پند.
سپس خداوند پيامبر خود را امر به صبر و شكيبايى مىكند و مىفرمايد:
فَاصْبِرْ (صبر كن) اى محمد (ص)! بر آزار قومت و از اين كه تو را تكذيب مىكنند.
إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌ (همانا وعده خدا حق است) به آن كه از پيروى در دنيا و ثواب در آخرت وعده داده است و در آن تخلفى نيست وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ (و استغفار كن براى گناهت) كسى كه سر زدن گناهان كوچك را بر پيامبران جايز مىداند اين آيه را چنين معنى مىكند كه از خدا براى گناه كوچكت كه از تو سر زده است درخواست آمرزش كن و اين به خاطر نعمت بزرگى است كه خداوند پيامبران خود را در مقابل گناهان صغيره مكلف به توبه مىكند.
ولى كسى كه حتى گناه صغيره را بر پيامبران جايز نمىداند، كه همين عقيده نيز درست و صحيح است مىگويد: اين امر، دستور تعبدى از خدا به پيامبرش بوده كه او دعا و طلب آمرزش كند تا بدين وسيله درجات و مقامش بالا رفته و نيز سرمشقى باشد براى آنان كه از پيغمبر تبعيت مىكنند.
وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ (و تسبيح بگو به ستايش پروردگارت) يعنى خداوند را منزه كن و به شكر او اعتراف كن و نسبت نعمتها را به او بده و بر او شبيه و مثلى قرار مده.
و برخى گفتهاند: تنزيه كن صفات خدا را از صفات افراد حادث، و منزه كه افعال او را از افعال ستمكاران.
و بعضى گويند: نماز بگزار به امر پروردگارت:
بِالْعَشِيِ (شامگاه) از نيمه روز تا هنگام شب وَ الْإِبْكارِ (و بامدادان) از طلوع فجر دوم تا طلوع خورشيد، و اين قول «مجاهد» است.
«ابن عباس» گويد: مقصود نمازهاى پنجگانه است.
از رسول خدا (ص) روايت شده كه فرمود: اى آدم! به ياد آور مرا يك ساعت بعد از صبح و يك ساعت بعد از عصر كفايت مىكنم از مهم تو.
[سوره غافر (40): آيات 56 تا 60]
إِنَّ الَّذِينَ يُجادِلُونَ فِي آياتِ اللَّهِ بِغَيْرِ سُلْطانٍ أَتاهُمْ إِنْ فِي صُدُورِهِمْ إِلاَّ كِبْرٌ ما هُمْ بِبالِغِيهِ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ (56) لَخَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ (57) وَ ما يَسْتَوِي الْأَعْمى وَ الْبَصِيرُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ لا الْمُسِيءُ قَلِيلاً ما تَتَذَكَّرُونَ (58) إِنَّ السَّاعَةَ لَآتِيَةٌ لا رَيْبَ فِيها وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يُؤْمِنُونَ (59) وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِينَ (60)
ترجمه:
همانا آنان كه ستيزه مىكنند در آيات خداوند بدون دليلى كه بيايدشان نيست در سينههاشان مگر كبر، نيستند كه برسند به آن، پس پناه ببر به خداوند همانا اوست شنوا و بينا. همانا آفرينش آسمانها و زمين بزرگتر است از آفرينش مردم و لكن بسيارى از مردم نمىدانند. و مساوى نيست كور و بينا و آنان كه ايمان آورده و عمل صالح كردند و بدكاران، كمى يادآور شويد. همانا ساعت آينده است نيست در آن شكى و لكن اكثر مردم ايمان نمىآورند. و گفت پروردگارتان بخوانيد مرا اجابت كنم شما را، همانا آنان كه تكبر مىكنند از عبادت من بزودى داخل شوند به دوزخ سرافكندگان.
قرائت:
تتذكرون- اهل كوفه اين كلمه را به (تاء) خوانده و ديگران به (ياء).
وجه قرائت اول اين است كه (قل لهم بگو بر ايشان) در تقدير بوده و به صورت مخاطب به كار رفته و وجه قرائت دوم اين است كه منظور از فاعل (يتذكرون) كافران كه مغايبند باشد سيدخلون- «ابو جعفر» و «ابن كثير» و «ابو بكر» غير از «شمونى» و «سهل» اين كلمه را به ضم (ياء) و فتح (خاء) خوانده و ديگران به فتح (ياء) و ضم (خاء) قرائت كردهاند و وجه هر دو قرائت روشن است.
شأن نزول:
اين آيه (إِنَّ الَّذِينَ يُجادِلُونَ فِي آياتِ) درباره يهود نازل شده است كه مىگفتند: «دجّال» خروج خواهد كرد و ما او را به عليه محمد و پيروانش يارى كنيم تا از دست ايشان راحت شده و ملك به سوى ما بازگردد، و اين قول «ابو العاليه» است.
تفسير:
إِنَّ الَّذِينَ يُجادِلُونَ (همانا آنان كه جدال مىكنند) يعنى دشمنى مىكنند فِي آياتِ اللَّهِ (در آيات خداوند) يعنى در دفع و ابطال آيات خداوند بِغَيْرِ سُلْطانٍ (بدون سلطانى) يعنى بدون حجتى كه:
أَتاهُمْ (بيايدشان) از جانب خداوند كه به واسطه آن مذهبى كه با مذهب ايشان مخالف است انكار كنند إِنْ فِي صُدُورِهِمْ إِلَّا كِبْرٌ (نيست در سينههاشان مگر كبر) يعنى در سينه- هاى ايشان جز تكبر و جبريت و نشان دادن عظمت بر «محمد» (ص) چيز ديگرى نيست.
ما هُمْ بِبالِغِيهِ (نيستند كه به آن برسند) يعنى آنها نمىرسند به مقتضى اين عظمت زيرا خداوند آنان را خوار و ذليل مىكند.
برخى گفتهاند كه منظور اين است: آنان روى حسد به نبوت تو كه خدا به واسطه آن تو را گرامى داشته است تكبر كرده ولى به بزرگى نمىرسند زيرا خداوند به شرف نبوت هر كه را بخواهد بلند و گرامى مىدارد.
و بعضى گفته: آنان نمىرسند به وقت خروج «دجال» فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ. (پناه ببر به خداوند) از شرّ يهود و دجال و از شر آن چه كه پناه بردن از آن واجب است.
إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ (همانا او شنواست) به گفتار اينان الْبَصِيرُ (بيناست) به نهانشان و در اين سخن بر ايشان هشدار و تهديد است لَخَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ (آفرينش آسمانها و زمين) كه با عظمت بوده و داراى اجزاء بسيارى مىباشند و در فضا بدون ستون قرار گرفته و فلك و ستارگان آن بدون سبب در حركت است أَكْبَرُ (بزرگتر است) يعنى در نزد ما داراى عظمت و ابهت مىباشد مِنْ خَلْقِ النَّاسِ (از آفرينش مردم) اگر چه خلقت مردم از نظر زندگانى و حواسى كه براى ادراكات گوناگونى آماده شده با عظمتتر مىباشد.
وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ (ولى اكثر مردم نمىدانند) به جهت اين كه از فكر خود عدول كرده و بر صحت اين فكر استدلال نمىكنند، مقصود اين است كه مردم چون اقرار كردند به اين كه خداوند آسمان و زمين را آفريد چگونه قدرت خدا را بر توانايى زنده كردن مردگان انكار مىكنند، ولى ايشان از تدبر اعراض كرده و خود را به جاى افراد جاهل و نادان قرار دادند كه هيچ چيزى را نمىدانند.
وَ ما يَسْتَوِي الْأَعْمى وَ الْبَصِيرُ (و مساوى نيست كور و بينا) يعنى مساوى نمىباشد كسى كه خود را مهمل و بيهوده قرار داده با كسى كه انديشه كرده و حق را نشناخته است، خداوند آن را كه در دليلها تفكر نمىكند به كور تشبيه كرده و آن را كه به آنها استدلال مىكند به بينا مثال زده است.
وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ لَا الْمُسِيءُ (و آنان كه ايمان آوردند و عمل صالح كردند و نه زشتكار) يعنى مؤمن صالح با كافر فاسق در كرامت و اهانت و هدايت و ضلالت مساوى نيستند.
قَلِيلًا ما تَتَذَكَّرُونَ (اندكى يادآور شويد) ممكن است كه (ما) زايده و يا مصدريه باشد، پس تقدير چنين مىشود (قليلا تذكرهم كم است تذكر ايشان) يعنى نظرشان در آنچه سزاوار است و بسوى آن خوانده مىشوند اندك است.
إِنَّ السَّاعَةَ (ساعت) يعنى قيامت لَآتِيَةٌ (آينده است) يعنى واقع شود لا رَيْبَ فِيها (شكى نيست در آن) يعنى در آمدن آن شكى نيست وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يُؤْمِنُونَ (و لكن بسيارى از مردم ايمان نمىآورند) يعنى اين مطلب را بخاطر جهلشان به خداوند و گمانشان در اخبار او، تصديق نمىكنند وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ (و گفت پروردگارتان بخوانيد مرا اجابت كنم شما را) يعنى زمانى كه مصلحت اقتضاء كند خداوند شما را اجابت مىكند، پس ناچار در اين جمله بايد لفظا يا اضمارا، (مصلحت) را شرط قرار داد و الّا نادرست خواهد بود زيرا بسيار شود كه به مفسدهاى بخوانند و اجابت آن قبيح باشد، ولى شرط عدم مفسده، لازم نمىباشد.
«ابن عباس» گويد معنى چنين است كه: پيروى و عبادت كنيد مرا تا ثواب دهم شما را، و بر اين سخن دلالت مىكند قول رسول خدا (ص) كه فرمود:
دعا عبارت از عبادت است. و چون از عبادت به دعا تعبير كرده ثواب دادن را به معنى اجابت قرار داده است تا تجانس در لفظ رعايت شود.
إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِي (همانا آنان كه تكبر مىكنند از عبادت من) و از دعاى من سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِينَ (بزودى داخل دوزخ شوند سرافكندگان) يعنى خوار و ذليل باشند.
در اين آيه دلالت بر عظمت قدر دعا در نزد خداوند و فضيلت انقطاع بسوى خداوند شده است
حديث:
«معاوية بن عمار» گويد به حضرت صادق (ع) عرض كردم: فدايت شوم چه مىفرمايى درباره دو مرد كه داخل مسجد مىشوند، يكى نمازش زيادتر و ديگرى دعايش زيادتر است، كدام يك از آن دو افضل هستند؟ حضرت فرمود كار هر دو نيكوست، گفتم فهميدم ولى مىپرسم كدام يك افضل هستند؟ فرمود:
آنكه نيايش و دعايش بيشتر است! آيا نشنيدهاى قول خداوند را كه مىگويد:
(ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ …) و فرمود: دعا عبادت بزرگ است.
«زراره» از حضرت باقر (ع) روايت كرده كه فرمود درباره اين آيه كه:
بهترين عبادت عبارت از دعا مىباشد.
«حنان بن سدير» از پدرش روايت كرده كه به «امام باقر» (ع) گفتم كدام يك از عبادتها بهتر است؟ فرمود: هيچ چيزى نزد خداوند بهتر از اين نيست كه سؤال شود و طلب گردد از آن چه پيش اوست و كسى دشمنتر به خدا نيست از كسى كه از عبادت خداوند تكبر كرده و از آن چه نزد خداست سؤال نكند.
[سوره غافر (40): آيات 61 تا 65]
اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ لِتَسْكُنُوا فِيهِ وَ النَّهارَ مُبْصِراً إِنَّ اللَّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى النَّاسِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَشْكُرُونَ (61) ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ (62) كَذلِكَ يُؤْفَكُ الَّذِينَ كانُوا بِآياتِ اللَّهِ يَجْحَدُونَ (63) اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ قَراراً وَ السَّماءَ بِناءً وَ صَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ وَ رَزَقَكُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ فَتَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ (64) هُوَ الْحَيُّ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ فَادْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ (65)
ترجمه:
خداوند است آن كه قرار داد شب را براى شما تا بياراميد در آن و قرار داد روز را بينا كننده همانا خداوند صاحب فضل است بر بندگان و لكن اكثر مردم شكر نمىكنند. اين است خداوند پروردگار شما، آفريننده هر چيزى، نيست الهى مگر او، پس كجا رانده مىشويد. اين چنين رانده شونده آنان كه بودند آيات خدا را انكار مىكردند. خداست آن كه قرار داد براى شما زمين را پايگاه و آسمان را بنائى و اندام داد شما را پس نيكو گردانيد اندام شما را و روزى داد شما را از پاكيزهها، اين است خداوند پروردگار شما، پس مبارك است خداوند پروردگار جهانيان. اوست زنده، نيست الهى مگر اللَّه پس بخوانيد او را خالص كنندگان دين براى او، سپاس خداوند را كه آفريدگار جهانيان است.
تفسير:
و اينك خداوند مىپردازد به آن چه كه بر توحيدش دلالت مىكند و مىفرمايد:
اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ (خداست آن كه قرار داد براى شما) گروه مردم اللَّيْلَ (شب را) و آن از ميان غروب آفتاب تا به طلوع فجر دوم است لِتَسْكُنُوا فِيهِ (تا بيارميد در آن) يعنى غرض خداوند از خلقت شب، سكونت و استراحت شما از رنج و مشقت روز مىباشد.
وَ النَّهارَ مُبْصِراً (و روز را بينا كننده) يعنى قرار داد براى شما روز را كه از طلوع فجر دوم تا به غروب خورشيد است، روشنى بخش تا مواضع حاجتهاى خود را ببينيد، خداوند روز را بينا قرار داد چون مىبينند در آن بينندگان إِنَّ اللَّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى النَّاسِ (همانا خداوند صاحب فضل بر مردم است) به اين نعمتها كه بر مردم ارزانى داشته بدون اين كه استحقاق داشته و حق طلب داشته باشند.
وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَشْكُرُونَ (و لكن اكثر مردم سپاسگزارى نمىكنند) يعنى اكثر مردم با همه اين نعمتها به آنها اعتراف نكرده و انكار كرده و به آنها كافر شدند، سپس خداوند خلق خود را مخاطب ساخته و مىفرمايد:
ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ (اين است خداوند پروردگار شما) يعنى آن كه اين دلالتها را ظاهر ساخته و نعمتها را ارزانى داشته اوست خداوند، پروردگار شما و مالك شما خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ (آفريننده همه چيز) از آسمانها و زمين و آن چه ميان اين دو است لا إِلهَ إِلَّا هُوَ (نيست الهى مگر او) يعنى كسى به غير از خداوند مستحق عبادت نيست فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ (پس كجا برگردانيده شويد) يعنى چگونه از عبادت خداوند به عبادت غير او توجه مىكنيد با اين كه دليلهاى توحيد خداوند آشكار است، سپس خداوند مىگويد:
كَذلِكَ (اين چنين) يعنى چنان كه اينان روگردانده و منصرف شدند يُؤْفَكُ الَّذِينَ كانُوا بِآياتِ اللَّهِ يَجْحَدُونَ (برگردانده شوند آنان كه به آيتهاى خداوند انكار مىورزند) و آنان پيشينيان ايشان بودند از كافران كه بزرگانشان و رهبرانشان آنان را منصرف كرده و بازگردانده بودند.
و اكنون خداوند به ذكر دليلهاى توحيد خود پرداخته و مىفرمايد:
اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ قَراراً (خداوند است آن كه قرار داد زمين را براى شما جايگاهى) كه در آن قرار گيريد وَ السَّماءَ بِناءً (و آسمان را بنائى) يعنى آسمان را بناى مرتفعى بر بالاى سر شما قرار داد و اگر آن را بسته قرار مىداد مردم نمىتوانستند از ميان آسمان و زمين استفاده كنند وَ صَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ (و صورت داد شما را پس نيكو گردانيد صورتهاى شما را) زيرا صورت انسان و بنى آدم بهترين صورتهاى حيوانات مىباشد.
«ابن عباس» گويد: خداوند بنى آدم را ايستاده و معتدل خلق كرد كه با دستش غذا خورده و آن را به كار مىبرد در حالى كه مخلوقات ديگر با دهانشان غذا را فرا مىگيرند و مىخورند.
وَ رَزَقَكُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ (و روزى داد شما را از پاكيزهها) زيرا هيچ حيوانى نيست كه غذاهاى او و نوشيدنيهاى او مانند انسان پاكتر و پاكيزهتر باشد كه براى انسان خلق كرده است، چه اين كه انواع خوراكيهاى پاكيزه و لذت بخش از ميوهها و گياهان و گوشتها بقدرى مىباشد كه به شماره نمىآيد ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ (اين است خداوند، پروردگار شما) يعنى انجام دهنده كارهاى گذشته، خلق كننده شماست فَتَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ (با عظمت است خداوند، پروردگار جهانيان است) يعنى اجل است خداوند، كه دائم و ثابت بوده و ازلى و ابدى است هُوَ الْحَيُ (اوست زنده) يعنى آن كه اين نعمتها را بر شما ارزانى داشته زندهاى است كه علت و فاعل و بنائى ندارد لا إِلهَ إِلَّا هُوَ فَادْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ (نيست خدايى مگر او، پس بخوانيد او را اخلاص كننده باشيد دين را براى او) يعنى در دعا و عبادت او، با اخلاص باشيد الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ (سپاس خداوندى را كه پروردگار جهانيان است) «فراء» گويد: اين جمله (الْحَمْدُ لِلَّهِ …) (خبر) بوده و داراى معنى مقدر است، گويا كه خداوند مىگويد: بخوانيد و سپاس گوئيد خداوند را بر اين نعمتها را كه ارزانى داشته و بگوئيد (الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ) «مجاهد» از قول «ابن عباس» مىگويد: هر كه (لا اله الا اللَّه) گويد بايد به دنبالش (الحمد للَّه رب العالمين) بگويد طبق اين دو آيه كه به ترتيب آمده است: (مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ- الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ)
[سوره غافر (40): آيات 66 تا 70]
قُلْ إِنِّي نُهِيتُ أَنْ أَعْبُدَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَمَّا جاءَنِي الْبَيِّناتُ مِنْ رَبِّي وَ أُمِرْتُ أَنْ أُسْلِمَ لِرَبِّ الْعالَمِينَ (66) هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ يُخْرِجُكُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ ثُمَّ لِتَكُونُوا شُيُوخاً وَ مِنْكُمْ مَنْ يُتَوَفَّى مِنْ قَبْلُ وَ لِتَبْلُغُوا أَجَلاً مُسَمًّى وَ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ (67) هُوَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ فَإِذا قَضى أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ (68) أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يُجادِلُونَ فِي آياتِ اللَّهِ أَنَّى يُصْرَفُونَ (69) الَّذِينَ كَذَّبُوا بِالْكِتابِ وَ بِما أَرْسَلْنا بِهِ رُسُلَنا فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ (70)
ترجمه:
بگو من باز داشته شدم كه عبادت كنم آنان را كه به غير از خداوند مى- خوانيد چون آمد به سوى من بينهها از پروردگارم و فرمان شدهام كه تسليم شوم به پروردگار جهانيان. اوست آن كه آفريد شما را از خاك، سپس از نطفه سپس از خون بسته، سپس خارج مىكند شما را كودكى، پس تا برسيد به كمال قوت،سپس بوده باشيد پيرانى و از شما باشد آن كه متوفى شده از پيش، و تا برسيد به سرآمد معين شده و شايد كه شما انديشه كنيد. اوست آن كه زنده ميكند و مىميراند، پس گاهى كه حكم كند به چيزى همانا مىگويد بوده باش، پس باشد، آيا نديدى آنان را كه مجادله ميكنند در آيات خداوند كجا برگردانده شوند. آنان كه تكذيب كردند كتاب را و آن چه را فرستاديم به آن رسولان خود را، پس زود باشد كه بدانند.
تفسير:
سپس خداوند پيامبر خود را مخاطب ساخته و فرمود:
قُلْ (بگو) اى محمد! بر كافران قومت إِنِّي نُهِيتُ (همانا باز داشته شدهام) يعنى خدا نهى كرده است مرا أَنْ أَعْبُدَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ (اين كه عبادت كنم آنان را كه مى- خوانيد به غير از خداوند) يعنى نهى شدهام كه متوجه كنم عبادت خود را به آنان كه غير از خداوند مىخوانيد، آنان را كه از بتها براى خود خدايانى قرار دادهايد.
لَمَّا جاءَنِي الْبَيِّناتُ مِنْ رَبِّي (چون آمد مرا بينههايى از پروردگارم) يعنى هنگامى كه حجتها و برهانهايى كه از جانب خداوند در اين امر برايم آمده است وَ أُمِرْتُ (و امر شدهام) با اين حال أَنْ أُسْلِمَ لِرَبِّ الْعالَمِينَ (اين كه تسليم شوم به پروردگار جهانيان) يعنى تسليم شوم به امر پروردگارم كه مالك تدبير همه مخلوقات مىباشد، سپس خداوند به ذكر ادله پرداخته و مىگويد:
هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ (اوست كه آفريد شما را) اى گروه انسانها مِنْ تُرابٍ (از خاك) يعنى پدر شما آدم را كه به او ميرسيد، از خاك آفريد ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ (سپس از نطفه) يعنى سپس ايجاد كرد نطفه را از اين اصلى كه آن را از خاك آفريده بود، و نطفه عبارت است از آب مرد و زن ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ (سپس از خون بسته) كه قطعهاى از خون است ثُمَّ يُخْرِجُكُمْ طِفْلًا (سپس بيرون آورد شما را كودكى) يعنى كودكانى كه يكى پس از ديگرى متولد مىشوند، و بدين جهت لفظ (طفل) را مفرد آورده است «يونس» گويد: عرب لفظ (طفل) را به هر دو معنى مفرد و جمع به كار مىبرد و لذا خداوند مىگويد: (أَوِ الطِّفْلِ الَّذِينَ لَمْ يَظْهَرُوا عَلى عَوْراتِ النِّساءِ)، «يا كودكانى كه اطلاع نيافتهاند به عورتهاى زنان- نور- 31»، پس مقصود چنين است كه خداوند شما را پس از گذراندن چندين مرحله به صورت نوزاد خرد از رحمهاى مادرانتان بيرون مىآورد.
ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ (پس تا برسيد به كمال قوت خود) اين جمله ممكن است كه به معنى جمله (ثُمَّ يُخْرِجُكُمْ طِفْلًا) عطف باشد به اين معنى كه: شما را به صورت طفل خارج كرده تا رشد كنيد و به جوانى رسيده، سپس به كمال قوت و نيروى خود برسيد. و احتمال دارد معطوف به معنى جمله (نخرجكم طفلا) بوده و معنايش چنين باشد: بيرون آورديم به صورت طفوليت سپس برسيد به كمال قوت خود.
ثُمَّ لِتَكُونُوا شُيُوخاً (سپس بوده باشيد پيرانى) پس از اين وَ مِنْكُمْ مَنْ يُتَوَفَّى مِنْ قَبْلُ (و از شما باشد آن كه وفات كرده از پيش) يعنى پيش از آن كه به كمال قدرت خود برسد و پيش از آن كه پير شود وَ لِتَبْلُغُوا أَجَلًا مُسَمًّى (و تا برسد به سرانجام نام برده شده) يعنى برسد هر يك از شما به اجلى نام برده و معين شدهاى كه در آن هنگام مىميرد «حسن» گويد: اين اجل زمانى است كه قيامت براى مردم بپا شود و اجل مسمى قيامت است وَ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ (و شايد كه شما تعقل كنيد) يعنى خداوند شما را به جهت اغراض ياد شده آفريده تا شما تفكر كرده و تعقل كنيد درباره آن چه از نعمتهاى گوناگون بر شما ارزانى داشته است و از شما خواسته و اراده كرده كه در عبادت خداوند اخلاص كنيد هُوَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ (اوست آن كه زنده مىكند و مىميراند) يعنى آن خدايى كه شما را با اين اوصاف از خاك آفريد همان است كه شما را زنده مىكند و مىميراند، پس اول شما از خاك و آخر شما به سوى خاك مىباشد فَإِذا قَضى أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ (پس چون حكم كند به چيزى پس همانا گويد بر آن بوده باش پس مىباشد) يعنى خداوند اين كار را بدون عذر و ممانعت انجام مىدهد و اين معنى به منزله اين جمله است، (باش پس باشد) چون خداوند چيز معدوم را كه نبودن است به تكون و بودن مورد خطاب قرار مىدهد أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يُجادِلُونَ فِي آياتِ اللَّهِ (آيا نمىبينى آنان را كه در آيات خداوند جدال مىكنند) يعنى مشركان را كه در باطل كردن و دفع حجتهاى خداوند مخاصمه و دشمنى مىكنند أَنَّى يُصْرَفُونَ (كجا برگردانده شوند) يعنى چگونه و از كجا از راه راست بسوى گمراهى منقلب مىشوند، و اگر ايشان در آيات خداوند با تفكر و نظر در صحت آنها مخاصمه مىكردند باين حد مورد سرزنش خداوند قرار نمىگرفتند سپس خداوند به وصف حال ايشان پرداخته و مىگويد:
الَّذِينَ كَذَّبُوا بِالْكِتابِ (آنان كه تكذيب كردند كتاب را) يعنى قرآن را و منكر آن شدند وَ بِما أَرْسَلْنا بِهِ رُسُلَنا (و آن را كه فرستاديم به آن رسولان خود را) يعنى و آنان كه تكذيب كردند آن چه كه از شرايع و كتب به آن فرستاديم رسولان خود را پيش از تو فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ (پس زود باشد بدانند) عاقبت كار خود را هنگامى كه روى آورد به ايشان گناه آنچه كه منكر شده و نازل شود عقاب آنچه كه مرتكب شدهاند پس خواهند فهميد آنچه كه دعوت كردى حق بوده و آنچه آنان مرتكب شدند گمراهى و فساد بوده است.
[سوره غافر (40): آيات 71 تا 75]
إِذِ الْأَغْلالُ فِي أَعْناقِهِمْ وَ السَّلاسِلُ يُسْحَبُونَ (71) فِي الْحَمِيمِ ثُمَّ فِي النَّارِ يُسْجَرُونَ (72) ثُمَّ قِيلَ لَهُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ تُشْرِكُونَ (73) مِنْ دُونِ اللَّهِ قالُوا ضَلُّوا عَنَّا بَلْ لَمْ نَكُنْ نَدْعُوا مِنْ قَبْلُ شَيْئاً كَذلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ الْكافِرِينَ (74) ذلِكُمْ بِما كُنْتُمْ تَفْرَحُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ بِما كُنْتُمْ تَمْرَحُونَ (75)
ترجمه:
هنگامى كه غلها در گردنهاشان باشد و زنجيرها كشيده شوند. در آب سوزان، سپس در آتش افكنده شوند. سپس گفته مىشود بر ايشان كجاست آنچه شرك مىورزيديد. به غير از خداوند، گويند گم شدند از ما، بلكه نبوديم بخوانيم از پيش چيزى را، اينچنين گمراه مىكند خداوند كافران را. اين بدانجهت است كه شما بوديد شادمانى مىكرديد در زمين بدون حق و به آنچه بوديد مىباليديد.
قرائت:
سلاسل- «ابن مسعود» و «ابن عباس» اين لفظ را به فتح (لام) خواندهاند «ابن جنى» گويد: تقدير آيه چنين است كه: (اذ الاغلال فى اعناقهم و يسبحون السلاسل زمانى كه غلها در گردنهاشان باشد و بكشند زنجيرها را) پس جمله (يسحبون السلاسل) با فعل و فاعل عطف به جمله (إِذِ الْأَغْلالُ فِي أَعْناقِهِمْ) با مبتداء و خبر مىباشد.
لغت:
اغلال- اين كلمه جمع (غل) است و آن طوقى است كه به جهت ذلت و شكنجه در گردن افكنده مىشود و اصل كلمه (غل) به معنى دخول است، گفته مىشود: (انغل العنق فى الشيء غلّ شد گردن در چيزى) زمانى كه داخل در آن چيز شود، و (غلول) به معنى خيانت است، زيرا خيانت مانند (غل) است كه در گردن صاحبش قرار مىگيرد.
سلاسل- اين كلمه جمع (سلسله) و آن حلقه هاى به رشته در آمدهاى است كه در جهت طول استمرار دارد و معادل لفظ فارسى آن (زنجير) است.
يسبحون- اصل كلمه (سحب) به معنى كشيدن بر زمين است.
يسجرون- اصل كلمه (سجر) به معنى افكندن هيزم در آتش بزرگى چون تنور مىباشد كه با آتشگيره افكنده مىشود.
يفرحون- كلمه (فرح) به معنى شادى است.
يمرحون- كلمه (مرح) به معنى شدت شادمانى است. گويند: (فرس مروح) يعنى اسب با نشاط و شادمان.
اعراب:
يسحبون- اين كلمه محلا منصوب بوده چون (حال) است و تقدير چنين است (مسحوبين على النار مسجونين فيها در حالى كه افكنده شوند به آتش و مسجون و زندانى باشند در آن) إِذِ الْأَغْلالُ– عامل در اين كلمه (فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ) است اگر در (يعلمون) توقف نكنيم و در (سلاسل) وقف كنيم. ولى اگر در (يعلمون) توقف كنيم عامل در (إِذِ الْأَغْلالُ) كلمه (يسبحون) خواهد بود.
تفسير:
إِذِ الْأَغْلالُ فِي أَعْناقِهِمْ (زمانى كه غلها در گردنهاشان باشد) يعنى گناه كار خود را زمانى خواهند فهميد كه غلها در گردنهاى ايشان باشد.
وَ السَّلاسِلُ يُسْحَبُونَ فِي الْحَمِيمِ (و زنجيرها، كشيده شوند در آب سوزان) يعنى كشيده شوند در آب گرمى كه به انتهاى حرارت رسيده است.
ثُمَّ فِي النَّارِ يُسْجَرُونَ (سپس در آتش افكنده شوند) «مجاهد» گويد: يعنى آنان هيزم و آتشگيره آتش شوند كه آتش به آنان افروخته گردد.
ثُمَّ قِيلَ لَهُمْ (سپس گفته شود بر ايشان) يعنى به كافران هنگام داخل شدن به آتش از راه سرزنش گفته مىشود:
أَيْنَ ما كُنْتُمْ تُشْرِكُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ (كجاست آنكه بوديد شرك مىورزيديد به غير از خداوند) يعنى كجاست آنچه گمان مىكرديد سود و زيان دهد از بتهايى كه عبادت مىكرديد.
قالُوا ضَلُّوا عَنَّا (گويند گم شدند از ما) يعنى نابود و هلاك شدند و ما نمىتوانيم آنها را ببينيم، سپس دنباله سخن را ادامه داده و مىگويند:
بَلْ لَمْ نَكُنْ نَدْعُوا مِنْ قَبْلُ شَيْئاً (بلكه نبوديم بخوانيم از پيش چيزى را) و اينك به نظرهاى مختلف در اين آيه توجه كنيد:
1- «جبائى» گويد: ما چيزى را نخوانديم كه سزاوار عبادت باشد و از عبادت آن بهرهمند شويم.
2- نبوديم چيزى را بخوانيم كه سود يا زيان دهد و شنوا و بينا باشد.
3- «ابو مسلم» گويد: جمله فوق تأييد مىشود به اينكه: ما به چيزى كه رفع بىنيازى نكند و سودى ندهد مىگوئيم: (اين چيزى نيست) زيرا اين كه كافران مىگويند: (ضَلُّوا عَنَّا گم شدند از ما) اعتراف است كه ايشان بتها را عبادت مىكردند و با جمله فوق مىخواهند ترك قبيح از خود بكنند.
4- برخى گفتهاند: ضايع شد عبادتهايى كه براى بتها مىكرديم، پس ما با عبادت كردن آنها چيزى را انجام نداديم، چنان كه شخص پشيمان و با حسرت مىگويد: من چيزى را انجام ندادم.
كَذلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ الْكافِرِينَ (اين چنين خداوند گمراه مىكند كافران را) يعنى هم چنان كه خداوند اعمال اين گروه را گمراه كرده و آرزوهاى ايشان را نقش بر آب فرمود، همين كار را نسبت به همه كافران انجام مىدهد كه از اعمال خود هيچ سودى نبرند.
«حسن» گفته منظور از (يضل الكافرين) اين است كه اعمال ايشان را باطل مىكند.
و عدهاى گفتهاند كه خداوند كافران را از راه بهشت و ثواب گمراه ميكند آن چنان كه ايشان را در بت پرستى گمراه گردانيد به اينكه ايشان را از ميل به منافع واقعى منصرف مىكند.
ذلِكُمْ (اين) عذاب كه بر شما نازل شده، بِما كُنْتُمْ تَفْرَحُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ بِما كُنْتُمْ تَمْرَحُونَ (بدانجهت كه بوديد شادى مىكرديد در زمين بدون حق و به آنچه بوديد مىباليديد) در اين آيه خداوند شادى و (فرح) را مقيد به شادى در زمين كرده ولى (مرح) و باليدن را مطلق ذكر كرده است چون (فرح) و شادى گاهى نيكو و ممدوح بوده و گاهى باطل مىباشد ولى (مرح) و بالدين مطلقا باطل است و مقصود چنين است: خداوند آنچه را كه نسبت بشما انجام داده به جهت پاداش شادى ناحق شما است در حالى كه پيامبران و اولياى حق دچار گرفتارى بودهاند و به خاطر اين بوده كه شما به خود باليده و ناشكرى و ناسازگارى مىكرديد.
[سوره غافر (40): آيات 76 تا 80]
ادْخُلُوا أَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدِينَ فِيها فَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرِينَ (76) فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَإِمَّا نُرِيَنَّكَ بَعْضَ الَّذِي نَعِدُهُمْ أَوْ نَتَوَفَّيَنَّكَ فَإِلَيْنا يُرْجَعُونَ (77) وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلاً مِنْ قَبْلِكَ مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنا عَلَيْكَ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَيْكَ وَ ما كانَ لِرَسُولٍ أَنْ يَأْتِيَ بِآيَةٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ فَإِذا جاءَ أَمْرُ اللَّهِ قُضِيَ بِالْحَقِّ وَ خَسِرَ هُنالِكَ الْمُبْطِلُونَ (78) اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَنْعامَ لِتَرْكَبُوا مِنْها وَ مِنْها تَأْكُلُونَ (79) وَ لَكُمْ فِيها مَنافِعُ وَ لِتَبْلُغُوا عَلَيْها حاجَةً فِي صُدُورِكُمْ وَ عَلَيْها وَ عَلَى الْفُلْكِ تُحْمَلُونَ (80)
ترجمه:
داخل شويد دربهاى دوزخ را جاويدانيد در آن پس چه بد است جايگاه متكبران. پس شكيبايى كن همانا وعده خداوند حق است پس يا نشان مىدهيم بر تو برخى كه وعده داديم ايشان را يا ميميرانيم تو را پس به سوى ما بازگردانده مىشوند. و به حقيقت فرستاديم رسولانى پيش از تو، از آنها داستان بعضى را بر تو گفتيم و داستان بعضى را نگفتيم بر تو، و نيست بر رسولى اين كه بياورد آيهاى را مگر به اذن خداوند، پس چون آمد امر خدا حكم شود به حق و زيان برد در اين هنگام تبهكاران. خداوند است آنكه قرار داد براى شما چهار پايان را تا برخى را سوار شده و از برخى بخوريد. و براى شماست در آنها منفعت- هايى و تا برسيد به آنها نيازى را كه در سينههاتان است و بر آنها و بر كشتيها سوار شويد.
تفسير:
و اكنون خداوند به بيان حال كافران پرداخته و مىفرمايد:
ادْخُلُوا أَبْوابَ جَهَنَّمَ (داخل شويد از درهاى جهنم) كه آن هفت عدد است خالِدِينَ فِيها (جاودانان در آن) يعنى ابدى در آن بوده و انتهايى بر مصيبت شما و پايانى براى شكنجه شما نمىباشد.
برخى گفتهاند: اينكه بر جهنم خداوند درهايى را ذكر كرده چنان كه براى آن دركاتى را قرار داده براى تشبيه كردن است به آنچه كه انسان در دنيا از وجود طبقات و گودالهاى زيرزمينى و زندانها در ذهن خود تصور مىكند كه به اين صورت هول و بزرگى شكنجه براى او مجسم مىگردد.
فَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرِينَ (پس چه بد است جايگاه كبر ورزان) يعنى چه بد است مقام آنان كه از عبادت خداوند متعال تكبر كرده و از فرمانبرى او سرپيچى كردند.
اگر پرسش شود كه چرا (بئس بد است) درباره جايگاه متكبران بكار رفته با اينكه مناسب براى ايشان ميباشد! در جواب گفته مىشود كه خود جايگاه ذاتا مورد نفرت است آن چنان كه عقل از كار زشت طبعا تنفر و انزجار مىكند، بدينجهت بكار بردن اسم (بئس) در اين مورد نيكو مىباشد. و اكنون خداوند به پيغمبرش دستور مىدهد:
فَاصْبِرْ (صبر كن) اى محمد بر آزارى كه قومت بر تو روا مىدارند و تو را تكذيب مىكنند، يعنى ثابت قدم باش در راه حق. و در اينجا بجاى ثبات صبر به كار رفته چون ثابت ماندن در چيزى مانند چشيدن تلخى است و لذا اهل بهشت را به صبر وصف نكرده است اگر چه به ثبات وصف كند و لكن اهل بهشت را به حلم وصف مىكنند زيرا كه آن، مدحى مىباشد كه در آن نقصى وجود ندارد.
إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌ (همانا وعده خداوند حق است) يعنى آنچه خداوند از ثواب بهشت در مقابل صبر، به مؤمنان وعده داده حق بوده و شكى در آن نيست بلكه موجوديت آن حتمى مىباشد.
برخى گفته: اينكه خداوند وعده نصرت و يارى از پيامبران و انتقام از دشمنان ايشان را داده و حق بوده و خلافى در آن نخواهد بود.
فَإِمَّا نُرِيَنَّكَ بَعْضَ الَّذِي نَعِدُهُمْ (پس يا نشان دهيم بر تو برخى آنچه را كه وعده دادهايم ايشان را) از عذاب در زندگانى تو.
اينكه خداوند برخى از آنچه را وعده داده نشان مىدهد و همه آن را نشان نمىدهد بدينجهت است كه عذاب دنيا برخى از عذابى مىباشد كه مردم كافر استحقاق دارند.
أَوْ نَتَوَفَّيَنَّكَ (يا تو را ميميرانيم) پيش از آنكه اين عذاب به ايشان نازل شود.
فَإِلَيْنا يُرْجَعُونَ (پس به سوى ما بازگردانده مىشوند) در روز قيامت و ما انجام مىدهيم به ايشان عذاب و شكنجهاى كه مستحق مىباشند و فراموش نمىكنيم.
سپس خداوند در تسليت و تسكين پيغمبر (ص) مىگويد:
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلًا مِنْ قَبْلِكَ (و به حقيقت فرستاديم رسولانى پيش از تو) اى محمد مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنا عَلَيْكَ (قصه برخى از آنان را بر تو گفتيم) از سرگذشت و داستانشان.
وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَيْكَ (و قصه برخى از ايشان را نگفتيم) و برخى گفتهاند مقصود اين است كه: ذكر بعضى از ايشان را بر تو خوانده و ذكر بعض ديگر را نخواندهايم.
از على عليه السلام نقل شده كه خداوند پيامبرى را مبعوث كرد كه سياه بوده و داستان آن به ما نرسيده است.
شماره پيامبران:
روايات و اخبار در عدد انبياء مختلف است، در بعضى از آنها عدد پيامبران صد و بيست هزار آمده و در بعض ديگر هشت هزار گفته شده كه چهار هزار از «بنى اسرائيل» و چهار هزار نفر ديگر از اقوام ديگر مىباشد.
وَ ما كانَ لِرَسُولٍ أَنْ يَأْتِيَ بِآيَةٍ (و نيست براى رسولى كه بياورد آيتى را) يعنى معجزه و دلالتى را إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ (مگر به اذن خداوند) و امر او، مقصود اين است كه:
آوردن معجزه به دست پيامبر به صورت مستقل نيست بلكه به دست خداوند است كه بر طبق مصلحت مىآورد.
فَإِذا جاءَ أَمْرُ اللَّهِ (پس زمانى كه بيايد امر خداوند) و آن قيامت است.
قُضِيَ بِالْحَقِ (حكم به حق شود) ميان مسلمانان و كافران و نيكان و فاجران.
وَ خَسِرَ هُنالِكَ (و زيان برد در اين هنگام) يعنى در قيامت.
الْمُبْطِلُونَ (افراد باطل) زيرا كه با از دست دادن بهشت و داخل شدن در جهنم زيان مىبرند و اين همان زيان آشكار است. و مبطل، صاحب باطل است.
و اينك خداوند به شماره نعمتهاى خود پرداخته و بيان مىدارد:
اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَنْعامَ (خداوند است آنكه قرار داد براى شما چهار پايان را) از شتر و گاو و گوسفند.
لِتَرْكَبُوا مِنْها (به بعضى از آنها سوار شويد) تا از سوار شدن استفاده بريد.
وَ مِنْها تَأْكُلُونَ (و بعضى از آنها را بخوريد) يعنى برخى از آنها چون شتر و گاو براى خوردن و سوار شدن است و بعض ديگر چون گوسفندان براى خوردن است.
برخى گفتهاند مراد از انعام و چهار پايان در اين مورد عبارت از شتران است زيرا كه اكثرا طبق عادت بر آنها مردم سوار شده و حمل مىكنند.
(لام) در (لتركبوا) لام غرض است، و چون خداوند اين چهارپايان را آفريد و اراده كرد خلق او از آنها نفع برند و مسلما خداوند اراده قبيح و مباه نمىكند، پس ناچار اراده كرده كه مردم از چهار پايان به خاطر قرب و طاعت خداوند انتفاع و استفاده ببرند.
وَ لَكُمْ فِيها مَنافِعُ (و براى شما در آنها سودهايى است) يعنى از شير و پشم و موى آنها مىتوانيد استفاده كنيد.
وَ لِتَبْلُغُوا عَلَيْها حاجَةً فِي صُدُورِكُمْ (و تا برسيد به آنها حاجتى را كه در سينههاتان داريد) به اينكه سوار شده به مناطقى كه مورد حاجت مىباشد برسيد.
وَ عَلَيْها (و بر آنها) يعنى بر چهارپايان كه در اينجا منظور شتران است.
وَ عَلَى الْفُلْكِ (و بر كشتىها) تُحْمَلُونَ (سوار شويد) يعنى در خشكى با شتر و در دريا با كشتى مسافرت كنيد، پس خداوند چون مىدانست كه ما در خشكى و دريا احتياج به مسافرت پيدا خواهيم كرد لذا مركبى براى خشكى و مركبى براى آب براى ما خلق كرد.
[سوره غافر (40): آيات 81 تا 85]
وَ يُرِيكُمْ آياتِهِ فَأَيَّ آياتِ اللَّهِ تُنْكِرُونَ (81) أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كانُوا أَكْثَرَ مِنْهُمْ وَ أَشَدَّ قُوَّةً وَ آثاراً فِي الْأَرْضِ فَما أَغْنى عَنْهُمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ (82) فَلَمَّا جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَرِحُوا بِما عِنْدَهُمْ مِنَ الْعِلْمِ وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ (83) فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا قالُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَحْدَهُ وَ كَفَرْنا بِما كُنَّا بِهِ مُشْرِكِينَ (84) فَلَمْ يَكُ يَنْفَعُهُمْ إِيمانُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا سُنَّتَ اللَّهِ الَّتِي قَدْ خَلَتْ فِي عِبادِهِ وَ خَسِرَ هُنالِكَ الْكافِرُونَ (85)
ترجمه:
و نشان مىدهد شما را آيتهاى خود را، پس كدامين آيتهاى خداوند را منكر شويد. آيا ايشان نگرديدند در زمين پس بنگرند چگونه بود سرانجام آنان كه بودند پيش از ايشان، بودند زيادتر از ايشان از نظر نيرو و آثار در زمين، پس بىنياز نكرد ايشان را آنچه كه بودند كسب مىكردند. پس چون آمد ايشان را رسولان ما با بينهها شادى كردند به آنچه از دانش پيش ايشان بود و احاطه كرد به ايشان آنچه بودند مسخره مىكردند. پس چون ديدند سختى ما را، گفتند ايمان آورديم تنها به خداوند و و كافر شديم به آنچه كه بوديم شركورزان. پس نيست كه سودى دهد ايشان را ايمانشان زمانى كه ببينند سختى ما را، سنت خداست كه به حقيقت در ميان بندگانش گذشت و زيان كردند در آنجا كافران.
تفسير:
و اكنون خداوند به كافرانى كه آيات خدا را و ادلهاى كه بر توحيدش دلالت مىكند انكار كردند خطاب كرده و مىفرمايد:
وَ يُرِيكُمْ آياتِهِ (و نشان مىدهد آيات خود را) يعنى حجتهاى خود را به شما آموخته و آنها را معرفى مىكند و از اين آيتها هلاك شدن امتهاى گذشته است و آيت در آنها به اين است كه ايشان پس از قرار گرفتن در نعمتها با كفر و انكار خود در نقمت و بدبختى قرار گرفتند.
و يكى از آنها آفرينش چهار پايان است كه قبلا به آنها اشاره شد و توجيه آيت بودن در آنها به اين جهت است كه آنها براى منافع مردم رام و مسخر شدهاند تا در استفادههاى گوناگون مردم به كار روند و اين حقيقت اقتضاء دارد كه قرار دهنده آن توانا باشد و با تدبير خود جهان را بگرداند.
فَأَيَّ آياتِ اللَّهِ تُنْكِرُونَ (پس كدامين آيات خدا را منكر مىشويد) اين سخن سرزنش ميكند آنان را كه ستيزه و انكار ميكنند آيات خداوند را. بايد گفت انكار آيات خداوند به چند گونه است:
1- اصلا آيات را انكار كند.
2- دلالت اين آيات را بر درستى دلالت آنها بر آنچه كه بايد دلالت كنند انكار كند.
پس اختلاف در سه جهت است: اول در درست بودن آيات. دوم در دلالت آنها سوم در هر دو آنها.
دفع آيه از طرف جاهلان با وجود اشتباه و قوت آيت و ضعف اشتباه به چند جهت مىباشد:
اول در اثر پيروى كردن از هواى نفس و داخل شدن شبهه است كه موجب پوشيده شدن حجت شده و از ميان رفتن ارزش آن پيش انسان مىباشد.
دوم به جهت تقليد كردن است از آن كه دقت و نظر در امور را ترك كند.
سوم بخاطر سابقه داشتن اعتقاد فاسد ناشى از اشتباه مىباشد كه مانع از تجديد نظر بر اساس فكر و علم است.
سپس خداوند آنان را متنبه ساخته و فرمود:
أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ (آيا سير نكردند در زمين) كه در جنبهها و مناطق آن گذر كنند.
فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كانُوا أَكْثَرَ مِنْهُمْ (پس بنگريد چگونه بود سرانجام آنان كه بودند پيش از ايشان، بودند بيشتر از ايشان) از نظر عدد.
وَ أَشَدَّ قُوَّةً (و شديدتر از نظر قوه) يعنى از نظر نيرو عظيمتر و بزرگتر بودند.
وَ آثاراً فِي الْأَرْضِ (و از نظر آثار در زمين) كه داراى بناهاى عظيم و كاخهاى باشكوهى بودند.
«مجاهد» گفته: روى بزرگى هيكل و بدنشان چون روى زمين راه مىرفتند آثارى از خود به جاى مىگذاشتند. اين گروه چون معصيت خدا را كرده و باو كافر شدند و رسولان او را تكذيب كردند، خداوند نيز ايشان را هلاك كرده و در مقابل عذاب مستأصل كرد.
فَما أَغْنى عَنْهُمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ (پس بىنياز نكرد از ايشان آنچه كه بودند كسب مىكردند) يعنى آنچه كه كسب كردند از بناها و اموال، بىنياز نكرد از ايشان چيزى از عذاب را.
برخى گفتهاند: مقصود از اين كلام (فما اغنى) به معنى (چه چيز) است كه به اين صورت مىشود: (چه چيز از كسب آنان بىنياز كرد ايشان را)پس محل (ما) اول منصوب و محل (ما) دوم مرفوع مىباشد.
سپس خداوند مىگويد:
فَلَمَّا جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ (پس چون آمد به آنان رسولان ايشان با بينهها) يعنى زمانى كه آمد به اين كافران رسولان و پيامبرانشان كه دعوت مى- كرد ايشان را به توحيد خداوند و اخلاص عبادت براى خداوند با حجتها و آيات …
در اين كلام محذوفى در نظر گرفته شده كه چنين مىشود: چون آمد به ايشان پيامبرانشان با بينهها پس منكر شدند دلالت آنها را و منكر شدند وعدهاى كه خدا به رسولان خود داده بود به اين كه امت آنان را هلاك كرده و قوم آنان را نجات دهد.
فَرِحُوا بِما عِنْدَهُمْ مِنَ الْعِلْمِ (پس شادى كردند به آنچه كه از دانش در نزد ايشان بود.
«جبائى» گفته: رسولان شادى كردند به آنچه كه از علم در نزدشان بود. و عدهاى گفتهاند: كافران شادى كردند به آنچه كه از علم پيش ايشان بود، در حالى كه آن جهل بود در حقيقت، زيرا ايشان مىگفتند كه ما از پيامبران داناتريم، مبعوث نشده و معذب نخواهيم شد و گمان و اعتقاد داشتند كه اين چنين فكرى علم است، پس خداوند نيز طبق اعتقاد خود آنان نسبت به ايشان لفظ علم را اطلاق كرده است اگر چه در حقيقت علم نيست، چنان كه لفظ (حجت) را به سخن باطل اطلاق مىكنند و مىگويند (حجت داحضه دليل باطل) و نيز خداوند مىگويد: (ذُقْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْكَرِيمُ)، «بچش كه تويى همانا آن مهتر گرامى- دخان- 49» يعنى در نزد خودت و يا در نزد قومت مهتر و گرامى هستى. و اين سخن از «حسن و مجاهد» است.
«ضحاك» گويد: منظور اين است كه: شادى كردند به شركى كه به آن اعتقاد داشته و به آن اعجاب كرده و گمان مىكردند كه آن علم است، در حالى كه جهل و كفر بوده و گفته كه منظور از (فرح) شدت اعجاب و گردن فرازى است.
وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ (و احاطه كرد به ايشان آنچه كه مسخره مىكردند) يعنى جزا و پاداش به مسخره گرفتن رسولان كه عذاب و هلاكت باشد بر ايشان نازل شد.
فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا (و چون ديدند سختى ما را) يعنى عذاب ما را كه بايشان نازل شد.
قالُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَحْدَهُ وَ كَفَرْنا بِما كُنَّا بِهِ مُشْرِكِينَ (گويند ايمان آورديم به خداوند، تنها، و كافر شديم به آنچه كه بوديم شرك ورزان) يعنى كافر شديم به اوثان و بتها.
فَلَمْ يَكُ يَنْفَعُهُمْ إِيمانُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا (پس نبود كه نفع دهد ايشان را ايمانشان چون ديدند سختى ما را) يعنى هنگام ديدن بأس و عذاب خداوند، زيرا در اين هنگام پناهندگان مىباشند و كار پناهنده، مستحق مدح و ستايش نخواهد بود.
سُنَّتَ اللَّهِ الَّتِي قَدْ خَلَتْ فِي عِبادِهِ (سنت خداست كه گذشته است در ميان بندگانش) لفظ (سنت) منصوب است چون مصدر بوده و چنين است كه: خداوند سنت قرار داده و اين سنت و روش را در امتهاى گذشته همگى زيرا سودى نمى- دهد ايمانشان زمانى كه ببينند عذاب را و مراد از سنت در اينجا طريقه مستمرهاى از فعل خداوند است كه نسبت به دشمنان انعطاف ناپذير و منكر خود انجام مىدهد.
وَ خَسِرَ هُنالِكَ الْكافِرُونَ (و زيان برد در آنجا كافران) به اينكه داخل آتش شده و ثواب را و بهشت را از دست مىدهند.
ترجمه تفسير مجمع البيان، ج21، ص: 315