ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره مائده آیه 48 -80
[سوره المائدة (5): آيه 48]
وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ عَمَّا جاءَكَ مِنَ الْحَقِّ لِكُلٍّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ لِيَبْلُوَكُمْ فِي ما آتاكُمْ فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ (48)
ترجمه
و ما كتاب را به حق و عدالت بسوى تو فرستاديم، در حالى كه تصديق كننده است كتابهاى آسمانى پيشين و بر آنها گواه است. پس در ميان ايشان به آنچه خدا نازل كرده، حكم كن و با پيروى هواهاى آنها از حق كه بسوى تو نازل شده، روى مگردان.
براى هر يك از شما راه و رسمى قرار داديم و اگر خدا خواسته بود، شما را امتى واحد قرار مىداد، لكن براى اينكه شما را در آنچه بسوى شما فرستاده است، بيازمايد، امت واحد قرار نداد. بسوى نيكىها سبقت بگيريد. باز گشت همه شما بسوى خداست و شما را به آنچه درباره آن اختلاف مىكرديد، آگاه خواهد كرد.
بيان آيه 48
لغت
مهيمنا: در اصل «مؤيمن» است كه همزه آن به هاء بدل شده است نظير «ارقت الماء» كه گفتهاند: «هرقت …» بوده اين كلمه اسم فاعل است از: «همين يهيمن هيمنة» مثل: «مسيطر و مبيطر» ازهرى گويد: اصل آن «ايمن يؤيمن» بوده است از باب افعال كه همزه آن در فعل مضارع باقى مانده، سپس قلب به هاء شده است. اين كلمه را برخى به صيغه اسم مفعول قرائت كرده اند.
شرعه: شريعت، راه واضح، راهى كه انسان را به آب- كه وسيله زندگى است مىرساند. علت اينكه: دين را شريعت، گفتهاند اين است كه انسان را به حيات و نعمت جاودانى رهنمون ميشود. منظور از شريعت، امورى است كه بوسيله آنها خداوند پرستيده ميشود. شاعر گويد:
| أ تنسونني يوم الشريعة و القنا | بصفين من لباتكم تتكسر | |
يعنى: آيا مرا در روز شريعه فرات، فراموش ميكنيد كه در صفين، نيزهها از سينه هاى شما مى شكست.
اصل اين كلمه، بمعناى ظهور است چنان كه شروع در كار، به معناى آغاز كردن و ظاهر كردن آن است.
منهاج: راه مستمر و واضح. نهج و منهج نيز به همين معنى است. شاعر گويد:
| من يك ذا شك فهذا فلج | ماء رواء و طريق نهج | |
يعنى: هر كه شك دارد، اين است نهر و آب زلال و راه واضح.
مبرد گويد: شرعه آغاز راه و منهاج راه راست است. تكرار اينگونه الفاظ براى فائده و منظورى است مثل قول حطياة: «و هند اتى من دونها النأى و البعد» ناى و بعد به يك معنى هستند، لكن در «ناى» دورى كمترى است. گاهى هم هيچ فايدهاى در تكرار آنها نيست مثل:
| حييت من طلل تقادم عهده | اقوى و اقفر بعد ام الهيثم | |
يعنى: از جايگاهى مرتفع كه عهد آن قديم و بعد از ام هيثم از سكنه خالى بود، مورد احترام واقع شدى. كلمههاى «اقوى و اقفر» بيك معنى هستند.
استباق: مسابقهاى كه ميان دو نفر يا بيشتر باشد. مىفرمايد: «وَ اسْتَبَقَا الْبابَ» (يوسف 25: يوسف و زليخا براى رسيدن بدر، بر يكديگر پيشى مىگرفتند)
اعراب
مصدقاً: حال از كتاب مهيمناً: نيز حال از كتاب. برخى گفتهاند: حال است از «اليك» لكن، اول بهتر است، زيرا بوسيله حرف عطف، نمىتوان حال را بر حال عطف كرد، در حالى كه صاحب حال آنها مختلف باشد. ممكن است «مصدقا» را حال از پيامبر و «مهيمنا» نيز عطف بر آن باشد.
مقصود
در آيات پيش، شرحى در پيرامون نبوت موسى و عيسى داده شد، اكنون براى اينكه براى يهوديان و مسيحيان استدلال كند كه نبوت حضرت محمد نيز ثابت و راه او از لحاظ وحى و اعجاز، راه ايشان است، مىفرمايد:
وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ: ما قرآن را به حق و عدل، بر تو نازل كرديم، حال آنكه مطالب تورات و انجيل را در خصوص توحيد و عدل خدا و دلالت بر نبوت و حكم رجم و قصاص، تصديق مىكند. ابو مسلم گويد: منظور از كتاب، مكتوب است مثل ضرب بمعناى مضروب. يعنى قرآن، كتب آسمانى پيشين را تصديق مىكند.
وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ: ابن عباس، حسن، قتاده و مجاهد گويند: يعنى قرآن مجيد، نسبت بتورات و انجيل، امين و به حق بودن آنها گواه است.
سعيد بن جبير، ابو عبيده و ابن جريج گويد: يعنى قرآن كريم براى كتابهاى پيشين امانتدار است. ابن جريج اضافه مىكند كه: امانتدارى قرآن به اين معنى است كه مطالب آن كتابها اگر موافق قرآن است بايد قبول و اگر مخالف است بايد رد كرد.
حسن و ابو عبيده گويند: يعنى قرآن حافظ و مراقب كتابهاى پيشين است.[2] گويند: اين آيه دلالت دارد بر اينكه: آنچه خداوند حكايت كرد كه در تورات، بر ايشان واجب كرده بود، بايد به آن عمل كنيم زيرا قرآن را تصديق كننده و گواه آن قرار داده است.
فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ: در ميان يهود، درباره رجم زنا كاران، بر طبق قرآن حكم كن. اين معنى از ابن عباس است. گويد: هر گاه اهل كتاب به قضات مسلمان رجوع كنند، بايد در ميان ايشان بر طبق شريعت اسلام، حكم كنند. زيرا امر دلالت بر وجوب دارد. حسن و مسروق نيز چنين گويند: جبايى گويد: اين آيه، تخييرى را كه از آيه 42 نسبت به حكم كردن و ترك آن، استفاده مىشد، نسخ كرده است.
وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ: ابن عباس گويد: يعنى از هوى و هوس آنها نسبت به تحريف حكم رجم، پيروى مكن.
عَمَّا جاءَكَ مِنَ الْحَقِ: ممكن است كلمه «عن» متعلق به «لا تَتَّبِعْ» باشد، از اين كلمه معناى انحراف استفاده ميشود. يعنى: به سبب پيروى از هوى و هوس ايشان از حق- كه بر تو نازل شده است- انحراف مجوى.
پرسش چگونه پيامبر ممكن است از هواهاى ايشان پيروى كند، با اينكه او معصوم است؟! پاسخ مانعى ندارد كه پيامبر را از كارى كه مىدانند انجام نمىدهد منع كنند. ممكن است اين خطاب به پيامبر و منظور همه قضات و حكام باشد.
لِكُلٍّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً: اين خطاب به سه امت يهود و نصارى و مسلمان است. بديهى است كه منظور قوم هر پيامبرى نيست. ملاحظه كنيم كه: ذكر يهود و نصارى در آيات 44 تا 47 به ميان آمد و ذكر مسلمانان در همين آيه. اكنون بدنبال مطالب آن آيات، مىفرمايد: ما براى هر يك از يهوديان و مسيحيان و مسلمين، شريعت و راه و رسمى قرار دادهايم. بدينترتيب، غايبان و حاضران را ضمن تغليب و ترجيح جانب حاضران، به صيغه خطاب، مورد توجه قرار داده است.
كلمه «شرعه» بمعناى شريعت است. تورات را شريعتى و انجيل را شريعتى ديگر و قرآن را شريعتى ثالث است. چنان كه قتاده و جماعتى از مفسران گويند.
اين آيه دليل جواز نسخ و دليل اين است كه پيامبر ما فقط تابع شريعت خود بوده، امت او نيز چنين است.
مجاهد گويد: اين خطاب تنها متوجه امت پيامبر ماست. لكن قول اول، قوىتر است، زيرا خداوند متعال بيان مىكند كه براى هر پيامبرى شريعت و راه و رسمى است.
مؤيد آن دنباله همين آيه است كه مىفرمايد:- وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً: اگر خداوند خواسته بود، آيين و شريعت همه انبيا را يكى ميكرد و شما را تابع يك شريعت قرار مىداد- شريعتى كه هرگز نسخ نشود. اين معنى از ابن عباس است. حسن و قتاده گويند: مقصود اين است كه اگر خواسته بود شما را بر آيين حق، جمع مىكرد. نظير: «وَ لَوْ شِئْنا لَآتَيْنا كُلَّ نَفْسٍ هُداها» (سجده 13: اگر مىخواستيم، هر نفسى را بهدايت خود در مىآورديم) وَ لكِنْ لِيَبْلُوَكُمْ فِي ما آتاكُمْ: لكن شما را تابع شريعتهاى مختلف قرار داد تا شما را در آنچه واجب ساخته و شريعت قرار داده، بيازمايد. برخى گويند: يعنى شما را در راه سنتها و كتاب، آزمايش كند. حسين بن على مغربى گويد:
– يعنى: اگر خدا خواسته بود، پيامبرى بسوى شما نمىفرستاد، تا خدا را بر طبق قواعد عقل، پرستش كنيد و همگى يك امت باشيد، لكن براى اينكه شما را از لحاظ عباداتى كه براى شما مقرر كرده است، آزمايش كند، پيامبرانى فرستاد و شرايعى تعيين كرد. با اينكه او از سرانجام كار شما آگاه است.
فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ: بسوى نيكىها سبقت بگيريد و نگذاريد كه از دست شما فوت شوند. جبايى گويد:
– پيش از آنى كه مرگ گريبان شما را بگيرد، بسوى نيكىها سبقت بگيريد و امر مرا اطاعت كنيد، زيرا امر من بصلاح شماست.
كلبى گويد:- يعنى شما مسلمانان بايد در اطاعت و كارهاى پسنديده، بر امتهاى پيشين، سبقت بگيريد.
اين جمله دلالت مىكند بر اينكه، مبادرت بسوى افعال خير، واجب است، بنا بر اين منظور از افعال خير همان واجبات است. كسى كه: امر را بر استحباب حمل كرده، افعال خير را اعم از واجبات و مستحبات، مىداند.
إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً: بازگشت همه شما به سوى خداست.
فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ: و شما را آگاه خواهد كرد به آنچه درباره آن اختلاف مىكرديد. آن گاه بر حسب استحقاقتان شما را كيفر خواهد داد.
[سوره المائدة (5): آيات 49 تا 50]
وَ أَنِ احْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ وَ احْذَرْهُمْ أَنْ يَفْتِنُوكَ عَنْ بَعْضِ ما أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَيْكَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَاعْلَمْ أَنَّما يُرِيدُ اللَّهُ أَنْ يُصِيبَهُمْ بِبَعْضِ ذُنُوبِهِمْ وَ إِنَّ كَثِيراً مِنَ النَّاسِ لَفاسِقُونَ (49) أَ فَحُكْمَ الْجاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ (50)
ترجمه
و در ميان آنها به آنچه خدا نازل كرده است حكم كن و از هواهاى ايشان پيروى مكن و از ايشان اجتناب كن كه ترا از بعضى از چيزهايى كه خداوند بر تو نازل كرده است، گمراه كنند و اگر روى گردان شوند، بدان كه خداوند ميخواهد كيفر پارهاى از گناهانشان را دامنگيرشان سازد و بسيارى از مردم فاسقند* آيا حكم جاهليت را مىطلبيد؟ و پيش مردم با ايمان، حكم چه كسى از حكم خدا بهتر است؟
بيان آيه 49- 50
قرائت
يبغون: ابن عامر به تاء و ديگران به ياء خواندهاند. قرائت ياء به صيغه غايب است به خاطر اينكه «ان كثيرا من الناس لفاسقون» غايب است و قرائت تاء به صيغه مخاطب است به تقدير: «قل لهم يا محمدا فحكم الجاهلية تبغون»
اعراب
أَنِ احْكُمْ: در محل نصب و عطف بر «الكتاب» به تقدير: «و انزلنا اليك الكتاب و ان احكم بينهم بما انزل اللَّه» ممكن است در محل رفع باشد به تقدير: «و من الواجب ان احكم بينهم بما انزل اللَّه» فعل امر مىتواند صله «ان» واقع شود ولى نمىتواند صله «الذى» واقع شود، زيرا «ان» حرف و با ما بعد خود بمنزله يك كلمه است، لكن «الذى» اسم ناقص و صله آن بمنزله صفت آن و محتاج ضميرى است كه به آن باز گردد.
فَحُكْمَ الْجاهِلِيَّةِ: مفعول به براى «يبغون».
حكماً: تميز نسبت.
مقصود
وَ أَنِ احْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ: بار ديگر پيامبر گرامى را مامور مىكند كه در ميان اهل كتاب بر طبق فرمان خدا حكم كند و از هواهاى آنها پيروى نكند.
اين تكرار داراى دو فايده است:
1- آنها دو بار از پيامبر خدا نظر خواستند: يكى درباره زناى محصنه، ديگرى درباره قصاص قتل. خداوند هم دو بار به پيامبر دستور داد كه در ميان آنها بفرمان خدا حكم كند. اين وجه از جبايى و جماعتى از مفسران است. از امام باقر ع نيز روايت شده است.
2- امر اول مطلق بود. از اينرو امر دوم دلالت مىكند كه آن امر مقيد بمورد خاص است و شامل همه موارد نميشود[4] وَ احْذَرْهُمْ أَنْ يَفْتِنُوكَ عَنْ بَعْضِ ما أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَيْكَ: گويند: در اينباره دو قول است:
1- يعنى: از آنها بپرهيز كه ترا از راه قرآن گمراه كنند و بسوى احكام هوا پسندانه خود، بكشانند. اين كار را از اين راه انجام مىدهند كه ترا بمسلمانى خود اميدوار سازند. اين قول از ابن عباس است.
2- يعنى: به پرهيز از آنها كه ترا بوسيله مطالب دروغى كه بتورات مىبندند، گمراه سازند. زيرا حكم تورات نه اين است كه آنها مىگويند: و من حكم آن را براى تو بيان كردم. اين قول از ابن زيد است.
اين آيه دلالت دارد بر اينكه: بايد از بدعتگذاران و گمراهان و هوى پرستان دورى و از آميزش با آنها خوددارى كرد.
فَإِنْ تَوَلَّوْا فَاعْلَمْ أَنَّما يُرِيدُ اللَّهُ أَنْ يُصِيبَهُمْ بِبَعْضِ ذُنُوبِهِمْ: در اينباره نيز گفتهاند: اقوالى است:
1- يعنى: اگر آنها اعراض كنند، بدان اى محمد، كه خداوند مىخواهد آنان را بپارهاى از جرمهايشان كيفر دهد. البته مقصود، همه جرمهاى آنهاست. چنان كه گاهى كل مىگويند و مقصود بعض است. اين قول از جبايى است.
2- اينكه بعضى از گناهان را ذكر مىكند، بمنظور تشديد كيفر است. مقصود اين است كه براى هلاك و سركوبى آنها بعضى از گناهانشان كافى است.
3- منظور اين است كه آنها چون تمرد امر خدا كردهاند، خداوند مىخواهد قسمتى از كيفر آنها را در همين دنيا قرار دهد، زيرا كيفر دنيوى در مقابل همه گناهان نيست ولى كيفر آخرت، براى همه گناهان است.
حسن گويد: اين كيفر همان اخراج يهوديان بنى النضير از مدينه است. آنها بخاطر اينكه كافر شدند و كتمان حق كردند، بكيفر جلاى وطن، مبتلا شدند و بقولى منظور يهود بنى قريظه است كه بر اثر پيمان شكنى در جنگ خندق، بكيفر قتل گرفتار شدند.
وَ إِنَّ كَثِيراً مِنَ النَّاسِ لَفاسِقُونَ: در اينجا خداوند پيامبر را تسلى مى دهد به اينكه از اقرار نكردن آنان به نبوتش ناراحت نشود، زيرا اهل ايمان كم و اهل فسق بسيارند، بنا بر اين سزاوار نيست كه رفتار آنان بر حضرتش دشوار و گران آيد.
آن گاه بمنظور انكار رفتار آنان مىفرمايد:- أَ فَحُكْمَ الْجاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ: مجاهد گويد: منظور يهوديان است. جبايى نيز همين معنى را اختيار كرده، گويد: روش آنها جاهلانه بود، زيرا هر گاه ضعيف و مستمندى خطا ميكرد، او را بكيفر مىرسانيدند و هر گاه يكى از اعيان و اشراف، مرتكب خطايى مىشد، از كيفرش خوددارى مىكردند، از اينرو به آنان گفته شد: آيا شما حكم جاهليت- يعنى بت پرستان- را طلب مىكنيد، در حالى كه شما پيروان كتاب آسمانى هستيد؟! و بقولى: منظور هر كسى است كه دنبال حكم غير خدا را بگيرد، زيرا او با اينكارش، حكم جاهليت را طلب كرده است. در خوارى و فرومايگى او همين بس كه حكمى را طلب كند كه از روى جهل است نه علم! وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ: پيش مردمى كه اهل يقين و ايمان هستند، حكم احدى بهتر از حكم خدا نيست. جبايى گويد «لام» به معناى «عند» است. در صورتى كه معنى بهم باشد و اشتباهى در ميان نباشد، آمدن «لام» به معناى «عند» ضررى ندارد. هر گاه گفته شود: «الحكم لهم» بخاطر اين است كه آنها حكم را مىپسندند و هر گاه گفته شود: «الحكم عندهم» به خاطر اين است كه به صحت آن علم دارند.
[سوره المائدة (5): آيات 51 تا 53]
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى أَوْلِياءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ (51) فَتَرَى الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يُسارِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشى أَنْ تُصِيبَنا دائِرَةٌ فَعَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ فَيُصْبِحُوا عَلى ما أَسَرُّوا فِي أَنْفُسِهِمْ نادِمِينَ (52) وَ يَقُولُ الَّذِينَ آمَنُوا أَ هؤُلاءِ الَّذِينَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمانِهِمْ إِنَّهُمْ لَمَعَكُمْ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فَأَصْبَحُوا خاسِرِينَ (53)
ترجمه
اى مردم مؤمن، يهوديان و مسيحيان را دوست نگيريد. برخى دوست برخى هستند. هر كس از شما ايشان را دوست دارد، از ايشان خواهد بود. خداوند مردم ستمكار را هدايت نمىكند مىبينى كسانى را كه در دلهايشان بيمارى شك و نفاق است، در دوستى ايشان شتاب كرده، گويند: مىترسيم كه حادثهاى بما رسد! شايد خداوند فتحى يا امرى از جانب خود برساند و آنان بر آنچه در خاطرها نهفته بودند، نادم گردند* مردم مؤمن گويند: آيا اينان بودند كه سوگندهاى سخت ياد ميكردند كه با شما هستند؟! كردارشان باطل شد و دچار زيان و بدبختى شدند.
بيان آيه 51- 52- 53
قرائت
ابن عامر و ابن كثير و نافع «يقول» را بدون واو و ديگران «و يقول» با واو قرائت كردهاند. همچنين همه قراء، كلمه را بضم لام خواندهاند، بجز ابو عمر كه بفتح خوانده است.
حذف واو بخاطر اين است كه در جمله معطوفه، ذكرى از جمله معطوف عليه آمده است زيرا «ا هؤلاء الذين» اشاره است به «الذين فى قلوبهم مرض …» بنا بر اين جايز است كه «يقول الذين …» را با واو يا بدون واو آوريم.
براى نمونه، در سوره كهف (آيه 22) مىفرمايد: «سَيَقُولُونَ ثَلاثَةٌ رابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ وَ يَقُولُونَ خَمْسَةٌ سادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَيْبِ وَ يَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَ ثامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ …» در اين آيه جملههاى: «رابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ» و «سادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ» بدون واو عطف آمده و جمله «وَ ثامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ» با واو عطف و اين بخاطر اين است كه هر يك از جملههاى معطوف و معطوف عليه، بر يكديگر مشتمل هستند.
علت نصب «يقول» اين است كه «ان ياتى» را بدل از «اللَّه» گرفته، آن گاه «و يقول» را عطف بر آن دانسته است. در آيه: «وَ ما أَنْسانِيهُ إِلَّا الشَّيْطانُ أَنْ أَذْكُرَهُ» (كهف 63) «أَنْ أَذْكُرَهُ» بدل است از ضمير يعنى «عسى ان ياتى اللَّه بالفتح و يقول» و رفع آن به خاطر اين است كه جملهاى بر جملهاى عطف شده است.
لغت
اتخاذ: اعتماد بر چيزى براى كمك گرفتن از آن. لا تتخذوا: اعتماد مكنيد.
اصل اين كلمه، اخذ است.
اولياء: جمع ولى، ياران
دائره: در اينجا دولت است كه از دست عدهاى خارج شود و بدست عدهاى ديگر قبلا در دستشان بوده است، برسد.
حميد ارقط گويد:
كنت حسبت الخندق المحفورا و دائرات الدهر ان تدورا يرد عنك القدر المقدورا يعنى: گمان مىكردى كه حفر خندق، سرنوشت ترا تغيير مىدهد و سختيهاى روزگار را كه در ميان مردم گردش ميكند، رد مىكند (اهل لغت اين كلمه را بمعناى حادثه ناگوار نوشتهاند) عسى: براى شك است. لكن در مورد خداوند مفيد قطع و حتم است، زيرا خداوند كريم، هر گاه مردم را نسبت به نيكى خود بطمع افكند، در حقيقت آنان را وعده كرده است، بنا بر اين جا دارد كه انسان به آن اميدوار شود.
فتح: داورى و فيصله دادن. قاضى را «فتّاح» گويند: زيرا حكم را مىگشايد و كار را فيصله مىدهد.
شأن نزول
در سبب نزول آيه، اختلاف است. اگر چه حكم آيه نسبت بهمه افراد مؤمن، عموميت دارد. عطيه بن سعد عوفى و زهرى گويند:
– پس از هزيمت بدريان، مسلمانان بدوستان يهودى خود گفتند: پيش از آنكه به سرنوشت بدريان دچار شويد، مسلمان شويد.
مالك بن ضيف گفت:- از اين كه جمعى از قريش را غافلگير كرده، آنها را شكست داديد، مغرور شده ايد؟! بدانيد، هر گاه تصميم بگيريم كه با شما جنگ كنيم، دستهاى شما براى جنگ با ما از كار مى افتند.
عبادة بن صامت خزرجى، خدمت پيامبر گرامى شتافت و گفت:
– اى پيامبر خدا، مرا دوستانى است از يهود كه داراى شوكت و قدرت هستند.
اكنون در پيشگاه خدا و پيامبرش، از دوستى آنها بيزارى مى جويم. مرا دوستى جز خدا و رسولش نيست.
عبد اللَّه بن ابى گفت:- لكن من از دوستى يهوديان بيزارى نمىجويم، زيرا از حوادث روزگار بيمناكم و بوجود آنها احتياج دارم.
پيامبر فرمود:- اى ابو الحبّاب، آيا گمان مىكنى كه دوستى يهود بسود تست؟
عبد اللَّه گفت:- بنا بر اين قبول مىكنم.
آن گاه آيه نازل شد.
سدى گويد:- در جنگ احد، گروهى از مردم دچار شدت شدند. يكى گفت: پيش فلان يهودى مىروم و از او امان مىگيرم. ديگرى گفت: بديار شام، پيش فلان مسيحى مىروم و از او امان مىگيرم.
از اينرو اين آيه نازل شد. عكرمه گويد:- اين آيه هنگامى نازل شد كه: بنى قريظه بحكم سعد راضى شده بودند و ابى لبابة بن عبد المنذر به آنها گفت: حكم او سر بريدن است.
مقصود
قبلا درباره يهوديان و مسيحيان سخن گفته شد. اكنون خداوند دستور مىدهد كه با آنها دوستى نكنند و از آنها كنارهگيرى كنند.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى أَوْلِياءَ: اى مردم مؤمن، به يهوديان و مسيحيان اعتماد نكنيد و از راه دوستى از آنها كمك نخواهيد. بديهى است كه مسلمان از هيچ غير مسلمانى نبايد كمك بخواهد. علت اينكه فقط يهوديان و مسيحيان را ياد مىكند، اين است كه: هر گاه يارى خواستن از اينها ممنوع شود، از ساير كفار نيز نميتوان يارى خواست.
بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ: در اينجا خداوند متعال خبر مىدهد به اينكه: كافران دوست يكديگرند و يكديگر را در مقابل مسلمانان يارى مىكنند.
اين جمله دلالت دارد بر اين كه: اهل كفر، همگى تابع كيش واحدى هستند و از لحاظ ارث، يك ملت به حساب مىآيند، زيرا قرآن كريم، آنها را اولياى يكديگر دانسته است. امام صادق (ع) فرمود: «اهل دو ملت، از يكديگر ارث نمىبرند ما از ملتهاى ديگر ارث مىبريم ولى آنها از ما ارث نمىبرند» وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ: كسانى كه از شما، از آنها كمك بخواهند و آنها را ياران خود پندارند، مثل ايشان كافر هستند. اين معنى از ابن عباس است. يعنى بايد حكم اهل كتاب را از لحاظ وجوب لعن و بيزارى جستن از آنها و اهل دوزخ بودن، بر ايشان جارى كرد.
إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ: خداوند مردم ظالم را بخاطر كفر و استحقاق عذاب هميشگى، براه بهشت هدايت نمىكند. بلكه آنها را براه جهنم هدايت مىكند. اين معنى از ابو على جبايى است و بقولى: يعنى خداوند حكم مؤمنان را- از لحاظ مدح و ثنا و يارى بر دشمنان- بر آنها جارى نمىسازد.
فَتَرَى الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يُسارِعُونَ فِيهِمْ: ابن عباس گويد: يعنى مىبينى كسانى را كه در دلهايشان مرض شك و نفاق است- مثل عبد اللَّه بن ابى- در دوستى و مشاوره يهود، شتاب مى كنند. برخى گويند: يعنى در همكارى با آنها بمنظور زيان رسانيدن به مسلمين، شتاب مىورزند. كلبى گويد: در دوستى يهوديان و مسيحيان نجران شتاب مىكنند، زيرا از وجود آنها منافعى بدست مى آوردند.
يَقُولُونَ نَخْشى أَنْ تُصِيبَنا دائِرَةٌ: مجاهد و قتاده و سدى گويند: يعنى سخن آنها اين است كه: دولت و قدرت بدست دشمنان مسلمين بيفتد و ما بيارى ايشان احتياج پيدا كنيم. كلبى گويد: يعنى مىترسيم كه حوادث روزگار ما را دچار سختى و قحطى كند و آنها بما مواد غذايى نرسانند.
فَعَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ: سدى گويد: يعنى شايد خداوند مكه را براى مسلمانان بگشايد.
جبايى گويد: يعنى بلاد اهل شرك را فتح مىكند. قتاده گويد: مقصود داورى و فيصله است. جامع همه اين اقوال، قول ابن عباس است. وى گويد: يعنى اراده خداوند متعال اين است كه محمد ص را بر جميع خلق پيروزى بخشد.
أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ: سدى گويد: يا امرى از جانب حق برسد كه در آن عزت مؤمنان و ذلت اهل شرك و ظهور اسلام باشد. حسن و زجاج گويند: اين امر، آشكار ساختن نفاق منافقان و امر بجنگ آنان است. جبايى گويد: اين امر، در مرتبهاى پايينتر از مرتبه فتح بلاد شرك يا مرگ اين منافق است. مقاتل گويد: كشتن مردان و اسير كردن زنان و كودكان بنى قريظه و اخراج بنى النضير است. قول ابن عباس نيز همين است كه مىگويد: منظور از امر، اراده هلاك آنان است. ممكن است منظور هلاك يهوديان و منافقان هر دو باشد.
فَيُصْبِحُوا عَلى ما أَسَرُّوا فِي أَنْفُسِهِمْ نادِمِينَ: تا اهل نفاق از كردار خود و دوستى يهود و رسانيدن اخبار به ايشان، نادم گردند. اين معنى از ابن عباس و قتاده است.
مقصود اين است كه هر گاه خداوند، اسباب فتح و پيروزى مسلمانان را فراهم كرد، آنها از كفر و نفاق خود پشيمان مىگردند.
وَ يَقُولُ الَّذِينَ آمَنُوا: مردم مؤمن در حالى كه از جرات و جسارت منافقان نسبت بخداوند و اظهار ايمان دروغين، دچار شگفتى شدهاند، خدا و رسولش را در ظاهر و باطن، تصديق كرده، گويند:
أَ هؤُلاءِ الَّذِينَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمانِهِمْ: «جهد» مصدر منصوب است. يعنى:«جهدوا جهد ايمانهم» عطا گويد: يعنى اينها منافقانى هستند كه سوگندهاى سخت و مؤكد ياد مىكردند و مىگفتند كه داراى ايمان هستند و مردم مؤمن را يارى مىكنند؟! إِنَّهُمْ لَمَعَكُمْ: مقصود آنها از سوگند، اين بود كه نشان دهند كه با شما و بكمك شما و از لحاظ ايمان مثل شما هستند.
حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ: اعمال ايشان باطل و ضايع شد، زيرا اعمال خود را بصورتى كه بآنها دستور داده شده بود، انجام نمىدادند. ايمان آنها نيز باطل شد، زيرا درون آنها با برون آنها برابر نبود و بنا بر اين سزاوار پاداش نبودند.
فَأَصْبَحُوا خاسِرِينَ: از اينرو در دنيا و آخرت، زيانكار شدند. در دنيا از ياران پيامبر نبودند و در آخرت، همنشين كفارند. اين معنى از ابن عباس است.
كلبى گويد: يعنى دچار غبن و ضرر مىشوند، زيرا از بهشت محروم و رهسپار جهنم مىشوند.
[سوره المائدة (5): آيه 54]
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ يُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ (54)
ترجمة
اى مردم مؤمن، هر كس از شما از دين خدا باز گردد، خداوند بزودى قومى مىآورد كه دوستشان بدارد و آنها دوستش دارند، براى مؤمنان نرم و منقاد و براى كافران سختگير باشند، در راه خدا جهاد كنند و از سرزنش كسى نترسند. اين است تفضل خداوند كه بهر كه خواهد مىدهد و خداوند داراى رحمت بيكران و داناست.
بيان آيه 54
قرائت
ابو جعفر و نافع و ابن عامر «يرتدد» بدو دال و ديگران «يرتدّ» بدال مشدد خواندهاند هر گاه حرف اول در حرف دوم ادغام شود و حرف دوم ساكن باشد، بايد آن را حركت داد، زيرا التقاء دو ساكن صحيح نيست.
كسانى كه بدو دال خواندهاند، گويند: چون حرف اول و دوم هر دو ساكن هستند، بهتر است كه حرف اول را حركت دهيم و حرف دوم را ساكن كنيم و اين لغت اهل حجاز است.
لغت
ذلّ: بكسر ذال ضد دشوارى و صعوبت و بضمّ ذال، ضد عزت است. ذلول: رام.
ذليل: خوار.
اذلّة: جمع ذلول است يعنى افرادى كه رام و منقاد هستند. جمع ذليل، اذلّاء است.
عزت: شدت عزيز: سختگير. جمع: اعزّه
مقصود
قبلا حال منافقان را و اينكه آنان در انتظار حوادثى براى مؤمنان نشستهاند، بيان كرد و دانسته شد كه گروهى از آنان مرتد خواهند شد. اكنون اعلام مىكند كه اين مطلب حتمى است. آنان به آرزوهاى خود نمىرسند و خداوند دين خود را بوسيله مردمى كه داراى صفاتى مخصوص و در ميان مردم جهان ممتاز هستند، يارى خواهد كرد. مىفرمايد:
– يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ: هر كس بعد از اظهار ايمان، به كفر باز گردد، هرگز ضررى بدين خدا نمىزند: زيرا خداوند دين خود را بى يار و ياور نخواهد گذاشت.
فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ: بزودى خداوند قومى مىآورد كه خدا آنها را دوست دارد و آنها نيز خدا را.
أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ: قومى كه بر مؤمنان رحم آورند و نسبت بكافران سختگير باشند.
«اذله» از «ذلّ» بمعناى نرمى است نه از «ذُلّ» بمعناى خوارى.
ابن عباس گويد: اينها مردمى هستند كه براى اهل ايمان مانند پسر نسبت به پدر و بنده نسبت بمولى و براى اهل كفر، مانند درندگان نسبت به شكار خود هستند.
يُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ: براى اعلاى دين و عزت بخشيدن آن، جهاد مىكنند وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ: در جهاد و طاعات خود از سرزنش كسى نمىترسند. در اينست كه اينها چه كسانى هستند، اختلاف است. برخى گويند: مقصود ابو بكر و سپاهيان اوست كه بعد از پيامبر با آنهايى كه مرتد شده بودند، جهاد كردند. اين قول از حسن، قتاده و ضحاك است.
سدى گويد: مقصود انصار است. مجاهد گويد: مقصود اهل يمن است. پيامبر فرموده: اهل يمن كه دلهايى نرمتر و رقيقتر دارند بسوى شما آمدند. ايمان و حكمت از يمن است. عياض بن غنم اشعرى مىگويد: هنگامى كه اين آيه نازل شد، پيامبر به ابو موسى اشعرى اشاره كرد و فرمود: آنان قوم اين مرد هستند. برخى گفته اند: مقصود ايرانيان است. در روايت است كه پيامبر گرامى اسلام را از اين آيه، سؤال كردند. او دست خود را بر دوش سلمان زد و فرمود مقصود، اين مرد و هموطنان اوست. عمار و حذيفه و ابن عباس گويند مقصود على ع و اصحاب اوست كه پس از پيامبر با بيعت شكنان جنگ جمل و ستمكاران جنگ صفين و خوارج نهروان جنگيدند از امام باقر و امام صادق ع نيز چنين روايت شده است مؤيد اينكه مقصود على ع است، اين است كه پيامبر على را بهمان صفتى وصف ميكرد كه در اين آيه، آمده است. هنگامى كه او را براى فتح خيبر مأمور كرد، فرمود«فردا پرچم را بدست كسى خواهم داد كه خدا و رسولش را دوست بدارد و خدا و رسول، او را دوست دارند. او كسى است كه همواره بسوى دشمن حملهور است و هيچگاه از دشمن فرار نميكند. از ميدان نبرد باز نخواهد گشت تا خداوند قلعه هاى خيبر را بدستش فتح كند» آن گاه پرچم را بدست على داد.
صفات ديگر، از قبيل نرمى با مؤمنان و سختى با كافران و جهاد در راه خدا و بيمناك نبودن از سرزنش مردم، همه در على جمع است و هيچ كس نمىتواند منكر آن شود، زيرا سختگيرى او نسبت باهل شرك و مهربانى او نسبت بمؤمنان و مواردى كه اسلام را از خطر سقوط حفظ كرد، بر احدى پوشيده نيست. مؤيد ديگر، اين است كه پيامبر، قريش را تهديد كرد كه بعد از او على با ايشان جنگ خواهد كرد. هنگامى كه سهيل بن عمرو با جماعتى از قريش، حضور پيامبر آمده، عرض كردند. گروهى از غلامان ما بتو پيوستهاند، آنها را به ما باز گردان. پيامبر به آنها فرمود: «شما اگر تسليم نشويد، خداوند مردى را مامور كند كه شما را بر تاويل قرآن بزند، همانطورى كه من شما را بر تنزيل قرآن سركوب كردم» گفتند: يا رسول اللَّه، او ابو بكر است؟ فرمود: نه. كسى كه اكنون در اطاق، مشغول اصلاح كفش است. در اطاق على ع مشغول تعمير كفش پيامبر بود. در روايت است كه در روز جنگ بصره، على فرمود: «بخدا اهل اين آيه، تا امروز جنگ نكرده بودند» و همين آيه را تلاوت كرد. ابو اسحاق ثعلبى در تفسير خود نقل كرده است كه پيامبر فرمود: «روز قيامت، گروهى از اصحاب من بر سر حوض كوثر، نزد من مىآيند ولى آنها را از من دور ميكنند.
خواهم گفت: خدايا، اصحابم، اصحابم. بمن مىگويند: نمىدانى بعد از تو چه كارها كردهاند. اينها پس از مرگ تو بازگشت بقهقرى كردند» برخى گويند: اين آيه عام است و شامل تمام كسانى كه تا روز قيامت، در روى زمين داراى چنين صفاتى باشند، ميشود.
على بن ابراهيم گويد: اين آيه درباره مهدى موعود و اصحاب اوست. قسمت اول آيه، خطاب است به كسانى كه درباره آل محمد ص ظلم كردند، آنها را كشتند و حقشان را غصب كردند ممكن است اين قول را تاييد كنيم به اينكه: قومى كه خداوند به آوردن آنها وعده مىدهد، بايد در وقت نازل شدن آيه، موجود نباشند، بنا بر اين شامل تمام كسانى كه تا روز قيامت، بر اين صفاتند، ميشود.
ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ: اينهم از فضل خداست كه آنها دوستدار خدا باشند و براى مؤمنان مهربانى و براى كافران، سختگيرى كنند.
يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ، اين فضل خداوند شامل حال كسى ميشود كه خداوند او را شايسته، بداند.
وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ: خداوند بخشندهاى است كه بيم تمام شدن ندارد و دانايى است كه جود و بخشش خود را در جايى كه حكمت اقتضا كند، بكار مىبرد. برخى گفتهاند:
يعنى رحمت خداوند وسيع و به كسى كه شايسته رحمت باشد، داناست.
[سوره المائدة (5): آيات 55 تا 57]
إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ (55) وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغالِبُونَ (56) يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَكُمْ هُزُواً وَ لَعِباً مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ الْكُفَّارَ أَوْلِياءَ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (57)
ترجمه
ولى و صاحب اختيار شما، تنها خدا و رسول و كسانى كه ايمان آورده، در حال ركوع زكات مىدهند، مىباشند و آنان كه در برابر خدا و رسول و مردم مؤمن، سر تسليم فرود آورند، بدانند كه حزب خدا غالب است.
اى مردم مؤمن، اهل كتاب و كافرانى كه دين شما را مسخره و بازيچه قرار مىدهند بدوستى نگيريد و اگر ايمان داريد، از خدا بترسيد.
بيان آيه 55- 56
لغت
ولىّ: يار و مددكار، سرپرست و صاحب اختيار. ولى زن، كسى است كه نكاحش بدست اوست. ولى دم، كسى است كه صاحب اختيار خون مقتول باشد، از لحاظ قصاص يا عفو يا گرفتن خونبها. سلطان، ولى امر ملت است، كسى است كه شخصى را وليعهد خود كرده، او را براى جانشينى تربيت مىكند. كميت، در مدح على گويد:
| و نعم ولى الامر بعد وليّه | و منتجع التقوى و نعم المؤدّب | |
يعنى چه خوب ولى امر و رهبرى است بعد از پيامبر كسى كه قطب دايره تقوى و نيكو ادب كنندهاى است.
مقصود او از «ولى الامر» صاحب اختيار در تدبير امور است.
مبرد گويد: «ولى كسى است كه برتر و سزاوارتر از ديگران باشد. مولى نيز مثل ولى است» ركوع: عبارت است از هيأت مخصوصى كه در نماز انجام ميشود. خليل گويد:
راكع كسى است كه سر خود را خم كند، خواه زانوانش بزمين برسند يا نرسند.
لبيد گويد:
| اخبّر اخبار القرون التي مضت | ادبّ كانى كلما قمت راكع | |
يعنى: اخبار دورانهاى گذشته را بيان مىكنم، در حالى كه چنان مضطربم كه هر وقت مىايستم گويى در حال ركوعم.
ابن دريد گويد: راكع كسى است كه به رو در افتد. ركوع در نماز نيز از همين جاست شاعر گويد:
| و افلت حاجب فوق العوالى | على شقّاء تركع فى الظراب | |
يعنى: حاجب بر روى بلنديها و ارتفاعات، در حالى كه سوار بر اسبى بود كه در تپهها برو در مىافتاد، نجات يافت.
گاهى بر سبيل تشبيه و مجاز به شخص خاضع، هم خاشع گويند. شاعر گويد:
| لا تهين الفقير علّك ان | تركع يوماً و الدهر قد رفعه | |
يعنى: فقير را خوار مگردان، شايد روزى بيايد كه تو در برابر او كه روزگار بلندش كرده است، خشوع كنى.
حزب: طايفه و جماعت. هر جمعيتى كه همدل و همكار باشند، حزب هستند.
اعراب
انما: حرف تخصيص. اين حرف ما بعد خود را اثبات و غير آن را نفى مىكند.
مثل: «انما لك عندى درهم» يعنى ترا پيش من يك درهم است و نه غير آن. اعشى گويد:
| و لست بالاكثر منهم حصى | و انما العزة للكاثر | |
يعنى عقل تو بيش از آنها نيست و عزت، تنها براى آن است كه عقلش بيشتر باشد (يعنى آنكه عقلش زياد نيست، عزت ندارد) وَ هُمْ راكِعُونَ: حال از ضمير «يؤتون» وَ مَنْ يَتَوَلَ: «من» در محل رفع و مبتداست. در «يتول» ضمير است كه به «من» باز گردد. اين فعل مجزوم است بنا بر اينكه فعل شرط باشد. جمله «فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ …» محلا مجزوم و جزاى شرط و همچنين در محل رفع و خبر مبتداست.
شأن نزول
بزرگان ما از ابن عباس روايت كرده اند كه وقتى وى بر كنار زمزم نشسته بود و براى مردم از پيامبر حديث نقل مىكرد. در اين وقت مردى كه صورت خود را پوشيده بود وارد شد. ابن عباس رشته سخن را قطع كرد و گفت: ترا بخدا سوگند مىدهم كه خود را آشكار كنى. او كه ابو ذر غفارى بود صورت خود را آشكار كرد و گفت:
– اى مردم، هر كه مرا مىشناسد، بشناسد و هر كه مرا نمى شناسد من ابو ذر غفارى هستم. با اين دو گوش خودم از پيامبر خدا سخنى شنيدم كه اگر نشنيده باشم كر بشوم و با اين دو چشم خود پيامبر را ديدم كه اگر نديده باشم، كور گردم. مىفرمود:
– على رهبر انسانها و قاتل كافران است. هر كه على را يارى كند، يارى ميشود و هر كه على را ترك كند، خوار ميگردد. آگاه باشيد، روزى با پيامبر مشغول خواندن نماز ظهر بودم. سائلى در مسجد، سؤال كرد و كسى چيزى به او نداد. وى دستش را به آسمان بلند كرد و گفت:
– خدايا گواه باش. در مسجد پيامبر، سؤال كردم و احدى مرا دستگيرى نكرد.
در اين وقت على كه مشغول ركوع بود با انگشت دست راستش- كه در آن انگشترى بود- به سائل اشاره كرد و او انگشترى را از انگشت على ع بيرون آورد. اينها در برابر چشم پيامبر گرامى انجام گرفت. همين كه از نماز فارغ شد، سر به آسمان بلند كرد و گفت:
– خدايا برادرم موسى بدرگاهت سؤال كرد:
– پروردگارا، سينه ام را بگشاى، كارم را آسان و زبانم را باز كن تا سخنم را بفهمند. برادرم هارون را كه از خويشان من است، وزير من گردان، پشتم را به او قوى كن و او را در كارها شريكم گردان (آياتى از سوره طه 25 تا 32) تو به او وحى كردى كه:
– بزودى بازويت را به برادرت محكم مىكنيم و براى شما قدرتى قرار مىدهيم كه آنها به شما دسترسى پيدا نكنند. (قصص 35) پروردگارا منم محمد پيامبر و برگزيده تو. خدايا، سينه ام را بگشاى و كارم را آسان و على را وزير من گردان، و پشت مرا به او محكم كن.
ابو ذر گفت:
– بخدا سوگند، هنوز سخن پيامبر تمام نشده بود كه جبرئيل از جانب خدا نازل شد و گفت:
– اى محمد بخوان.
گفت:
– چه بخوانم:
گفت:
– إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ …
عين اين خبر را ابو اسحاق ثعلبى در تفسير خود نقل كرده است.
ابو بكر رازى در كتاب «احكام القرآن» بنا بر نقل مغربى و رمانى و طبرى روايت كرده است كه اين آيه هنگامى نازل شد كه على ع در حال ركوع انگشترى خود را صدقه داد. مجاهد و سدى نيز همين طور گفتهاند. از امام باقر ع و امام صادق ع و همه علماى اهل بيت نيز چنين روايت شده است.
– اين آيه درباره عبد اللَّه بن سلام كلبى و اصحابش نازل شده است. در آن وقتى كه آنها اسلام آوردند و يهود روابط دوستى خود را با آنها قطع كردند.
در روايت عطاست كه عبد اللَّه سلام، عرض كرد:
– يا رسول اللَّه، على را ديدم كه در حال ركوع، انگشترى خود را صدقه داد، از اينرو دوستش داريم.
سيد ابو الحمد- به اسناد متصل مرفوع- از ابن عباس روايت كرده است كه:
– عبد اللَّه بن سلام با جمعى از مردم خويش خدمت پيامبر رسيد و عرض كرد:
– يا رسول اللَّه، خانههاى ما دور است و ما مجلسى و جاى گفتگويى، جز اينجا نداريم. قوم ما بعد از آنكه ايمان آورديم، ما را ترك كردند و بر خود حتم كردهاند كه با ما ننشينند و زناشويى نكنند و سخن نگويند. اينها بر ما دشوار است.
فرمود:
– إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ …
پس از اين مراسم، پيامبر به مسجد رفت. مردم در حال قيام و ركوع بودند، پيامبر سائلى را ديد. فرمود:
– آيا كسى بتو چيزى داد؟
عرض كرد:
– آرى انگشترى از نقره پرسيد:
– كى داد؟
در حالى كه با دستش به على اشاره مىكرد، گفت:
– اين كه ايستاده است.
پيامبر خدا پرسيد:
– در چه حالى انگشتر را بتو بخشيد؟
پاسخ داد:
– در حال ركوع در اينوقت، پيامبر تكبير گفت و اين آيه را قرائت كرد:
– وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغالِبُونَ در اين وقت حسان بن ثابت شاعر زبر دست اسلامى، چنين گفت:
| ابا حسن تفديك نفسى و مهجتى | و كل بطيئى فى الهدى و مسارع | |
| أ يذهب مدحيك المحبر ضائعاً | و ما المدح فى جنب الاله بضائع | |
| فانت الذى اعطيت اذ كنت راكعاً | زكاة فدتك النفس يا خير راكع | |
| فانزل فيك اللَّه خير ولاية | و ثبّتها مثنى كتاب الشرائع | |
يعنى:
– اى ابو حسن، جان من و جان هر كس كه به كندى يا شتاب، در راه هدايت است فداى تو باد.
– آيا اين مدح دلنشين من در باره تو، تباه ميشود؟! نه، هرگز! مدحى كه در كنار مدح خداست، تباه شدنى نيست.
– تويى كه در حال ركوع انگشترى خود را بخشيدى. جان به قربانت. اى بهترين ركوع كنندگان!
– خداوند بهترين آيات ولايت را درباره تو نازل و كتاب آسمانى خدا آن را ثبت كرد.
در حديث ابراهيم بن حكم بن ظهير است كه:
– عبد اللَّه بن سلام و قومش نزد پيامبر به شكايت آمده بودند و از دست يهوديان شكايت مى كردند كه اين آيه نازل شد. بلال، آن مؤذن پاكدل پيامبر، صدا را به اذان بلند كرد. پيامبر خدا به مسجد آمد به يك مسكين بر خورد كه از مردم سؤال ميكرد.
پرسيد:
– چه بتو دادند؟
گفت:
– انگشترى نقره پرسيد:
– كه داد؟
گفت:
– آن كه ايستاده است.
او على بود.
فرمود:
– در چه حالى داد؟
پاسخ داد:
– در حال ركوع پيامبر خدا تكبير گفت و آيه: «وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ …» را تلاوت كرد.
مقصود
اكنون خداوند متعال، كسى را كه بر مردم سمت ولايت و رهبرى دارد و اطاعتش بر مردم واجب است، معرفى كرده، مىفرمايد:
إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ: كسى كه مصالح شما را ولايت دارد و تدبير كار شما را مىكند، خداوند و رسول اوست كه كارهايش به امر اوست.
وَ الَّذِينَ آمَنُوا: و آنان كه ايمان آورده اند، سپس آنها را وصف كرده، مى فرمايد:
الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ: آنان كه نماز را با شرايط آن انجام و در حال ركوع زكات مىدهند.
دلالت آيه
اين آيه، يكى از واضحترين دلايلى است كه امامت بلا فصل على عليه السلام را پس از پيامبر اثبات مىكند. وجه استدلال اين است كه:
– هر گاه «ولى» كسى باشد كه مدبر امور مردم و اطاعتش بر مردم واجب باشد و ثابت شود كه مقصود از «الَّذِينَ آمَنُوا …» على ع است، بوسيله نص قرآن، امامت او ثابت و واضح خواهد بود.
براى اثبات معناى ولى بايد به لغت رجوع كرد. با تامل در كتب لغت، روشن ميشود كه اهل فن لغت، به اين معنى تصريح كردهاند، قبلا سخن آنان را نقل كرده ايم.
ديگر حاجتى به تكرار آن نيست.
درباره اينكه در آيه شريفه، مقصود همين معنى است، نه معناى ديگر، گوييم:
– كلمه «انما» همانطورى كه گذشت، حكم را به ما بعد خود اختصاص مىدهد و از غير آن سلب مىكند. هر گاه بگويند: «انما الفصاحة للجاهلية» مقصود اين است كه فصاحت، اختصاص بدوران جاهليت داشته و دورانهاى ديگر را از آن بهرهاى نيست.
و هر گاه اين كلمه، داراى چنين معنايى باشد، نمىتوانيم «ولى» را بمعناى دوست و هدف آيه را دوستى و محبت دينى بدانيم، زيرا اين معنى خصوصيتى ندارد تا آن را براى برخى از مؤمنان ثابت و از برخى سلب كنيم. بديهى است كه دوستى و محبت دينى براى همه مؤمنان است- نه برخى از آنها- خداوند متعال مىفرمايد: «وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ» يعنى زنان و مردان مؤمن، دوست يكديگرند (توبه 71) بنا بر اين نمىتوان آيه را بر اين معنى حمل كرد و چارهاى نداريم جز اينكه بر همان معناى اول حمل كنيم- يعنى امام واجب الاطاعه و صاحب اختيار، زيرا همانطورى كه گفتيم براى لفظ «ولى» بيشتر از دو معنى نيست. هر گاه يكى از دو معنى محال باشد، ديگرى محقق خواهد بود.
اينكه مىگوييم مصداق منحصر بفرد «الَّذِينَ آمَنُوا» على ع است، روايتى است كه از طريق اهل تشيع و تسنن، نقل شده است كه آيه شريفه، درباره على ع هنگامى نازل شد كه انگشترى خود را در حال ركوع به سائل بخشيد. همچنين بطور كلى كسانى كه مىگويند «ولى» به معناى شخص واجب الاطاعة و امام است، مىگويند: مقصود على ع است و تنها مصداق آيه، آن بزرگوار مىباشد.
ممكن است كسى بگويد: «الذين» جمع است و جايز نيست كه در معناى مفرد بكار رود.
لكن بايد توجه داشت كه اهل لغت گاهى از لفظ جمع، اراده مفرد مىكنند و اين كار را بمنظور تعظيم و تجليل انجام مىدهند. اين مطلب بقدرى مشهور است كه نيازى به استدلال ندارد.
ممكن است گفته شود: «وَ هُمْ راكِعُونَ» حال از دادن زكات نيست، بلكه مقصود اين است كه عادت آنها ركوع است.
در جواب گوييم:
– در جمله «يُقِيمُونَ الصَّلاةَ» ركوع نيز وجود دارد، زيرا نماز بدون ركوع نميشود. بنا بر اين اگر جمله «وَ هُمْ راكِعُونَ» را قيد براى عمل زكات دادن، نگيريم و بگوييم مقصود اين است كه صفت و عادت آنها ركوع است، مطلب را بدون داشتن فايدهاى تكرار كردهايم. بديهى است تفسيرى كه داراى فايدهاى باشد از تفسيرى كه فائدهاى ندارد، برتر است.
دليل ديگر اينكه: خداوند متعال در ابتداى آيه همه مؤمنان را مخاطب ساخته، گويد: «ولى شما خدا و …» سپس «رسول» را از جمله مؤمنان خارج كرده، «ولى» معرفى مىكند. پس از آن «كسانى كه ايمان آوردهاند» ياد مىكند و آنها را نيز ولى ميخواند. حال اگر مقصود از «كسانى كه ايمان آوردهاند» عموم باشد،با آنهايى كه در اول آيه مخاطب شدهاند، يكى است. بنا بر اين بايد غير از آنها باشد و گرنه مردم مؤمن خود ولى خود خواهند بود. اگر بخواهيم در اين باره بيشتر بحث كنيم سخن بدرازا مىكشد. كسانى كه طالب تفصيلند، به كتابهاى ديگر ركوع كنند.
وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا: آنان كه خدا را اطاعت و امر پيامبر را پيروى و مردم مؤمن را دوستى و يارى كنند.
فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغالِبُونَ: حسن گويد يعنى لشكر خدا و بقولى يعنى انصار خدا، بر دشمنان غالب و پيروزند.
بيان آيه 57
قرائت
و الكفار: اهل بصره و كسايى اين كلمه را به جر و ديگران به نصب خواندهاند.
نصب بنا بر اين است كه عطف بر «لا تتخذوا الذين» و جر بنا بر اين است كه عطف بر «من الذين اتوا …» باشد.
هزواً: زجاج گويد: اين كلمه را به چهار صورت مىتوان قرائت كرد:
1- هزءاً بدو ضمه و همزه- كه اصل است.
2- هزواً به دو ضمه واو بجاى همزه كه بخاطر ضمه ما قبل، تبديل شده.
3- هزء، به سكون زاء و همزه. اين سه وجه، خوب است و قرائت ميشود. وجه ديگرى هم جايز است لكن قرائت نشده، و آن «هزا» مثل «هدى» مىباشد.
لغت
هزو: سخريه و استهزاء. خداوند مىفرمايد: «وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِكَ» (انعام 10: پيامبران پيش از تو، مورد استهزا واقع شدند) شاعر گويد:
| الا هزئت و اعجبها المشيب | فلا نكر لديك و لا عجيب | |
يعنى: آگاه باش، او مسخره كرد و پيرى او را به شگفت در آورد، اين كار پيش تو ناپسند و عجيب نيست! لعب: چيزى را ببازى گرفتن و آن را بصورتى ناحق در آوردن و راه ناصواب پيمودن.
شأن نزول
ابن عباس گويد: زيد بن تابوت و سويد بن حرث، اظهار اسلام كردند ولى در صف منافقان قرار داشتند. گروهى از مسلمانان با آنها دوستى ميكردند. از اينرو آيه نازل شد.
مقصود
اكنون خداوند به منظور تاكيد از منع دوستى با كافران، مىفرمايد:
– يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَكُمْ هُزُواً وَ لَعِباً: كسانى كه در باطن كافرند و به زبان اظهار ايمان مىكنند. معناى بازى كردن آنها با دين همين است.
مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ الْكُفَّارَ أَوْلِياءَ: از يهود و نصارى و كافران.
چنين كسانى را دوست مگيريد، بنا بر اين مقصود اين است كه اهل كتاب و اهل شرك و اهل نفاق، دين را مورد استهزا قرار دادهاند. دليل استهزاى اهل شرك، اين آيه است:
«إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ الَّذِينَ يَجْعَلُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ» (حجر 95: ما ترا از استهزا كنندگان حمايت مىكنيم- آنان كه با خداوند خدايى ديگر قرار مىدهند) و دليل استهزاى منافقان اين آيه: «وَ إِذا خَلَوْا إِلى شَياطِينِهِمْ قالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّما» نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ» (بقره 14: و هنگامى كه با دوستان شيطان صفت خود خلوت مىكنند گويند: ما با شماييم و آنها را استهزا مىكنيم) كلمه «كافر» به اهل شرك و نفاق و يهوديان و مسيحيان، اطلاق ميشود. چنان كه مىفرمايد: «لَمْ يَكُنِ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ» الْكِتابِ وَ الْمُشْرِكِينَ مُنْفَكِّينَ» (بينه 1: كافران- كه اهل كتاب و مشركان هستند- دست بردار نبودند) بنا بر اين اگر كلمه «الكفار» بيان براى كسانى كه دين را استهزا مىكنند، قرار داده مىشد، نيكو بود. چنان كه «مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ …» بيان آن است. پس اگر گفته مىشد: «لا تتخذوا الذين اتخذوا دينكم هزوا و لعبا من الكفار» همه را شامل مىشد. اما چرا نگفت؟
علت اين است كه كلمه «كافر» بيشتر به اهل شرك و «اهل كتاب» بيشتر به يهوديان و مسيحيانى گفته ميشود كه با مسلمانان هم پيمان و داخل در ذمه آنها باشند و جزيه دهند. از اينرو در اينجا ميان مشرك و اهل كتاب، تفصيل داده شده است. آنچه تا كنون گفتيم، بنا بر قرائت جر است. وجه قرائت نصب هم گذشت.
وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ: اگر به وعد و وعيد خدا ايمان داريد، پس از نهى از دوستى ايشان از خدا بترسيد. منظور اين است كه: صفت مؤمن، دوستى با مردمى كه به دين طعنه مىزنند نيست. مؤمن بايد نسبت بچنين اشخاصى دشمنى كند، نه دوستى!
[سوره المائدة (5): آيات 58 تا 59]
وَ إِذا نادَيْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ اتَّخَذُوها هُزُواً وَ لَعِباً ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْقِلُونَ (58) قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ هَلْ تَنْقِمُونَ مِنَّا إِلاَّ أَنْ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْنا وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلُ وَ أَنَّ أَكْثَرَكُمْ فاسِقُونَ (59)
ترجمه
هنگامى كه نداى نماز مىدهيد، نماز را مسخره و بازى مىپندارند، زيرا آنان مردمى بى عقل هستند.
بگو: اى اهل كتاب، آيا ما را بخاطر اينكه به خدا و قرآن و كتب آسمانى پيشين ايمان آوردهايم و بخاطر اينكه بيشتر شما فاسق هستيد، مورد انكار قرار مىدهيد؟!
بيان آيه 58
لغت
نداء: خواندن كسى با صداى بلند. مثل اينكه بگويند: «اى فلان» شاعر گويد
| و ابرزتها من بطن مكة بعد ما | اصات المنادى بالصلاة فاعتما | |
يعنى بعد از آنكه نداى مؤذن براى نماز بلند شد، او را از ميان مكه آشكار ساختم.
اصل اين كلمه، به معناى اجتماع است. به همين جهت «دار الندوه» به معناى محل تجمع است.
مقصود
اكنون خداوند در وصف كافرانى كه مؤمنان را از دوستى آنان نهى كرد، مىفرمايد:
– وَ إِذا نادَيْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ اتَّخَذُوها هُزُواً وَ لَعِباً: در اينباره دو قول است:
1- هر گاه صداى مؤذن، براى نماز بلند مىشد، خنده مىكردند و بمنظور متنفر ساختن مردم از نماز، نمازگزاران را مورد استهزا قرار داده، آنها را جاهل و سبك عقل مىخواندند.
2- آنها از آنجا كه بارزش اذان پىنبرده بودند- مؤذن را بمنزله كسى كه كارى را از روى لهو و لعب، انجام مىدهد، مىدانستند.
ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْقِلُونَ: در اينباره نيز دو قول است:
1- آنها مثل آدم بىعقل هستند. چه عقل، انسان را از كارهاى زشت باز مىدارد.
سدى گويد: يكى از مسيحيان مدينه، آهنگ «اشهد ان لا اله الا اللَّه و اشهد ان محمداً رسول اللَّه» را شنيد و گفت: دروغگو آتش بگيرد! شبى او و خانوادهاش در بستر خواب، آرميده بودند. كنيز او آتشى بخانه آورد.
جرقه اى از آن، بكانون خانهاش افتاد و همه را يكسر بسوخت.
بيان آيه 59
لغت
نقم: انكار. فعل آن بصورت «نقَم ينقم» و «نقم ينقم» استعمال شده، لكن مشهورتر است. عبد الله بن قيس گويد:
| ما نقموا من بنى امية الا | انهم يحلمون ان غضبوا | |
يعنى: كار بنى اميه را مورد انكار قرار ندادند مگر بخاطر اينكه آنها بوقت غضب بردبارى مىكنند.
علت اينكه: كيفر را «نقمت» گويند اين است كه در مقابل عمل منكر، واجب است.
اعراب
أَنَّ أَكْثَرَكُمْ فاسِقُونَ: در محل نصب و عطف بر مستثنى است. يعنى «هل تنقمون منا الا ايماننا و فسقكم»
شأن نزول
گويند: جمعى از يهوديان نزد پيامبر گرامى آمده، از او پرسيدند كه به كداميك از پيامبران خدا ايمان دارد. فرمود: بخدا و قرآن و آنچه بر ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و … نازل شده است ايمان دارم و در برابر خداوند تسليم. وقتى كه نام عيسى را برد، گفتند:
– بخدا، اهل هيچ دينى را در امور دنيا و آخرت، گمراهتر از شما نديدهايم و هيچ دينى بدتر از دين شما نيست.
به همين مناسبت، اين آيه و آيات بعد آن نازل گرديد.
مقصود
اكنون خداوند، پيامبر خود را امر مىكند كه با ايشان ببحث پردازد. از اينرو مىفرمايد:
قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ هَلْ تَنْقِمُونَ مِنَّا إِلَّا أَنْ آمَنَّا بِاللَّهِ: بگو: اى اهل كتاب، آيا به خاطر اينكه به خدا ايمان آورده، او را بصفات برجستهاى كه در خور مقامش هست مىشناسيم و از آنچه در خور ذات و صفاتش نيست، منزه مىكنيم، ما را مورد انكار قرار مىدهيد؟! و بقولى يعنى: بما غضب مىكنيد. بنا بقولى ديگر: يعنى از ما تنفر داريد. اين معانى به يكديگر نزديكند.
وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْنا وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلُ: و نيز ايمان آوردهايم به قرآن و كتبى كه بر انبياى پيشين نازل شده است.
وَ أَنَّ أَكْثَرَكُمْ فاسِقُونَ: زجاج گويد: يعنى آيا تنفر شما از ما، جز بخاطر ايمان ما و فسق شماست؟! شما ايمان ما را نمىپسنديد، با اينكه مىدانيد ما بر حق هستيم.
علت آن فسق شماست كه بخاطر جاه طلبى و جمعآورى مال و ثروت، بر دين خود باقى ماندهايد. برخى از اهل تحقيق گويند: بنا بر اين لازم است اين جمله به تقدير: «لان اكثركم …» باشد.
برخى گويند: خداوند متعال انكار يهود را نسبت به پيامبر و ايمان او را بجميع پيامبران، ذكر كرد ولى از انكار پيامبر نسبت به آنها مطلبى نياورد، از اينرو بوسيله اين جمله، مىخواهد پاسخ آنها را بدهد و يكى از صفات زشت آنها را- كه همان فسق آنهاست- مورد انكار قرار دهد. مثل آنكه به كسى بگويى: «آيا مرا مورد انكار قرار مىدهى به خاطر اينكه من پاكدامن و تو ناپاكى يا بخاطر اينكه من غنى و تو محتاجى؟!» اين روش، خوب است، زيرا در عين حال با روش ناپسند طرف مبارزه و مقابله شده است.
معناى «فاسق» كسى است كه براى جاه طلبى و حسد، از امر خداوند خارج ميشود اينكه مىگويد: بيشتر آنها فاسقند، بخاطر اين است كه بعضى از آنها ايمان آوردند.
ابو على جرجانى گويد: اين جمله در محل جر است، يعنى ما به خدا و قرآن و كتب آسمانى پيشين و فسق شما ايمان آوردهايم. اين وجه هم خوب است.
[سوره المائدة (5): آيه 60]
قُلْ هَلْ أُنَبِّئُكُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذلِكَ مَثُوبَةً عِنْدَ اللَّهِ مَنْ لَعَنَهُ اللَّهُ وَ غَضِبَ عَلَيْهِ وَ جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَ الْخَنازِيرَ وَ عَبَدَ الطَّاغُوتَ أُولئِكَ شَرٌّ مَكاناً وَ أَضَلُّ عَنْ سَواءِ السَّبِيلِ (60)
ترجمه
بگو: آيا آگاه كنم شما را به آنچه كيفر آن پيش خداوند، بدتر است؟
كسانى كه خداوند آنها را لعن و بر آنها غضب كرده و بوزينگان و خوكان را از ايشان قرار داده و آنها كه طاغوت را پرستيدند. اينان را جايگاهى بدتر است و از راه راست گمراهترند.
بيان آيه 60
قرائت
و عبد الطاغوت: حمزه بضم باء و جر تاء قرائت كرده است و ديگران به فتح باء و نصب تاء. قرائت اول بنا بر اين است كه عطف بر «القردة» باشد. در اين صورت كلمه «عبد» جمع نيست، بلكه مفردى است كه از آن اراده كثرت شده است مثل «إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لا تُحْصُوها» (ابراهيم 34: منظور از نعمت، نعمتهاست) قرائت دوم بنا بر اين است كه فعل ماضى و عطف بر «لعنه اللَّه» باشد.
اعراب
مثوبة: تميز نسبت. همچنين «مكاناً» مَنْ لَعَنَهُ اللَّهُ: در باره اعراب «من» سه وجه است: 1- مجرور و بدل از «بشر» يعنى «هل انبئكم بمن لعنه اللَّه» 2- مرفوع و خبر مبتداى محذوف. يعنى «هم من لعنه اللَّه» 3- منصوب و بدل از محل جار و مجرور.
مقصود
اكنون خداوند پيامبر خود را مامور مىكند كه آنها را مخاطب سازد، فرمود:- قُلْ: به اين مشركان و يهوديان، كه استهزا مىكنند، بگو:
هَلْ أُنَبِّئُكُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذلِكَ مَثُوبَةً عِنْدَ اللَّهِ: آيا شما را خبر دهم به آنچه كيفر آن پيش خداوند، بدتر از كارهايى است كه به خاطر آنها ما را مورد انكار قرار مىدهيد؟! مقصود اين است كه: اگر ايمان ما بخدا و قرآن و كتب آسمانى پيشين، پيش شما ناپسنديده است: من شما را به چيزى خبر مىدهم كه سرانجام آن نزد خداوند ناپسنديدهتر خواهد بود.
برخى گويند: يعنى آيا شما را از حال كسانى كه حالشان از حال مسلمانانى كه مورد طعن شما قرار گرفتهاند، بدتر است، خبر بدهم؟ بديهى است كه مسلمانان بدى و بد حالى نداشتند تا آنها از اينها بد حالتر باشند. اين روش بحث و مناظره است كه شخص، رعايت حال طرف خود را مىكند و بمرام او سخن مىگويد. مثل «وَ إِنَّا أَوْ إِيَّاكُمْ لَعَلى هُدىً أَوْ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ» (سبا 24: ما يا شما براه هدايت يا در گمراهى آشكاريم) مَنْ لَعَنَهُ اللَّهُ وَ غَضِبَ عَلَيْهِ: آنان كه از رحمت خداوند دور و بواسطه فسق و كفر، مورد غضب خداوند قرار گرفتهاند. منظور بيان عقوبت و خوارى آنهاست. برخى گفته اند:
خشم خداوند بر آنها اين است كه. مادامى كه در روى زمين هستند، داغ خوارى و فرومايگى و جزيه، بر آنها زده شده است.
وَ جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَ الْخَنازِيرَ: و آنها را بصورت بوزينگان و خوكان مسخ كرده مفسران گويند: مقصود از بوزينگان اشاره بداستان «روز شنبه» و كسانى است بواسطه نافرمانى آن روز، بوزينه شدند و منظور از خوكان، كسانى هستند كه به «خوان عيسوى» كفر ورزيدند و خداوند آنها را بصورت خوك، در آورد. والبى از ابن عباس روايت كرده است كه: منظور يهوديان است كه بواسطه عصيان «روز شنبه» جوانانشان بصورت بوزينگان و پيرانشان بصورت خوكان مسخ شدند.
وَ عَبَدَ الطَّاغُوتَ: زجاج گويد: عطف است بر «لَعَنَهُ اللَّهُ» به تقدير «من عبد الطاغوت». فراء گويد: عطف است بر «القرده» به تقدير: «و جعل منهم القردة و من عبد الطاغوت» و موصول حذف شده است. لكن حذف موصول پيش بصريان جايز نيست و بنا بر اين قول اول صحيحتر است. مقصود از طاغوت، در اينجا «شيطان» است.
ابن عباس و حسن گويند: آنها شيطان را آن چنان اطاعت كردند كه خداى را. جبايى گويد:منظور گوساله اى است كه يهوديان مىپرستيدند، زيرا سخن در پيرامون آنهاست.
بايد دانست كه اين آيه بنا بر قرائت حمزه (و قرائتهاى شاذ ديگر)[3] دليلى براى اثبات عقيده جبريان نخواهد بود (در قرائت حمزه، معناى آيه اين است: خداوند از ايشان بوزينگان و خوكان و پرستندگان طاغوت آفريد) بديهى است كه خداوند، خالق كافر است، لكن خلق كافر، خلق كفر او نيست و خداوند او را كافر نكرده است. (يعنى خداوند كسى را آفريده، كه به اختيار خود كافر شده است) جبريان نمىتوانند بگويند: ما از اين جمله استفاده مىكنيم كه همانطورى كه خداوند چيزى را آفريد كه بوزينه يا خوك بود، انسانى خلق كرد كه پرستنده طاغوت بود (يعنى همانطورى كه خوك بودن يا بوزينه بودن، ذاتى خوك يا بوزينه است، پرستنده طاغوت بودن هم ذاتى چنين انسانى است).
زيرا درست است كه خوك و ميمون را خداوند «خوك و ميمون» آفريده و اين صفت، ذاتى آنهاست، لكن در مورد انسان چنين مطلبى صحيح نيست و دلايلى در دست داريم كه بمقتضاى آنها خداوند متعال برتر از اين است كه انسان را كافر و عابد طاغوت، بيافريند، بنا بر اين، تفاوت ميان اين دو، از زمين تا آسمان است! أُولئِكَ شَرٌّ مَكاناً: اينان را كه خداوند توصيف و آنها را ملعون و مغضوب و پرستنده طاغوت، معرفى كرد، جايگاهى بدتر دارند، زيرا ماواى آنها دوزخ است. اما جايگاه مردم مؤمن، بد نيست، زيرا آنها اصحاب بهشت بوده، جايگاهى خوش و دلنشين دارند.
برخى گويند: يعنى جايگاه آنان هم در دنيا بد است و هم در آخرت. در دنيا بخاطر قتل و اسارت و خوارى و فرومايگى و پرداخت جزيه. و در آخرت بخاطر عذاب ابدى! وَ أَضَلُّ عَنْ سَواءِ السَّبِيلِ: همچنين، از راه راست منحرفتر و از نجات دورترند.
مفسران گويند: هنگامى كه اين آيه، نازل شد، مسلمانان اهل كتاب را سرزنش كرده، گفتند:
– اى برادران بوزينگان و خوكان! آنها سرافكنده و رسوا شدند.
[سوره المائدة (5): آيات 61 تا 63]
وَ إِذا جاؤُكُمْ قالُوا آمَنَّا وَ قَدْ دَخَلُوا بِالْكُفْرِ وَ هُمْ قَدْ خَرَجُوا بِهِ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما كانُوا يَكْتُمُونَ (61) وَ تَرى كَثِيراً مِنْهُمْ يُسارِعُونَ فِي الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ أَكْلِهِمُ السُّحْتَ لَبِئْسَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ (62) لَوْ لا يَنْهاهُمُ الرَّبَّانِيُّونَ وَ الْأَحْبارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ وَ أَكْلِهِمُ السُّحْتَ لَبِئْسَ ما كانُوا يَصْنَعُونَ (63)
ترجمه
و هنگامى كه نزد شما آيند، گويند: ايمان آورديم، حال آنكه با حالت كفر داخل و با حالت كفر خارج شدند و خداوند به باطن آنها داناتر است* و مىبينى بسيارى از ايشان را كه در گناه و ستم و خوردن حرام شتاب مىكنند، زشت است كردار آنها! چرا ربانيون و احبار آنها را از سخن ناحق و خوردن حرام منع نمىكنند؟! زشت است رفتار آنها!
بيان آيه 61- 62- 63
لغت
اثم و عدوان: تفاوت اين دو كلمه اين است كه: «اثم» همواره بمعناى جرم و «عدوان» بمعناى ظلم است.
صنع: عمل. برخى گويند: تفاوت «صنع و عمل» اين است كه: صنع، عبارت از عملى است كه در آن نيكى و احسان باشد مثلا: «صنع اللَّه لفلان» يعنى خداوند به او نيكى كرد.
اعراب
قد: اين كلمه هر گاه بر سر ماضى در آيد، معناى آن نزديك بودن زمان ماضى است و هر گاه بر سر مضارع در آيد، دلالت بر تقليل مىكند.
بِالْكُفْرِ: در محل نصب و حال است يعنى «دخلوا كافرين» همچنين «خَرَجُوا بِهِ» يعنى «خرجوا كافرين» إِذا جاءُوكُمْ: فرق آن با «متى جاءوكم» اين است كه «جاءوا» در «متى» عمل مىكند ولى در «اذا» بواسطه اينكه مضاف بسوى آن است عمل نميكند.
لبئس: لام قسم نه لام ابتدا- زيرا لام ابتدا- جز در خبر ان- بر سر فعل در نمىآيد. اين جمله دلالت دارد بر اينكه مدح، در برابر كردار است.
ما كانُوا يَعْمَلُونَ: درباره «ما» دو احتمال است: 1- ماء كافه باشد مثل «انما» و بنا بر اين محلى از اعراب ندارد. 2- نكره موصوفه است. يعنى «لبئس شيئا كانوا يعملون».
لو لا: بمعناى «هلا» حرف ترغيب و توبيخ است به معناى «چرا نه؟» در ماضى براى توبيخ و در مضارع براى ترغيب است. مثل «لَوْ لا جاءُو عَلَيْهِ بِأَرْبَعَةِ شُهَداءَ»
(نور 13: چرا چهار شاهد نياوردند؟)
مقصود
اكنون خداوند از حال منافقان اهل كتاب خبر داده مىفرمايد:
– وَ إِذا جاءُوكُمْ قالُوا آمَنَّا: هنگامى كه نزد شما مىآيند، گويند: ايمان آورديم و تصديق كرديم.
وَ قَدْ دَخَلُوا بِالْكُفْرِ وَ هُمْ قَدْ خَرَجُوا بِهِ: گويند: در اينباره دو قول است:
1- حسن و قتاده گويند: يعنى آنها در حال كفر بر پيامبر داخل و در حال كفر از نزد او خارج شدند.
2- يعنى: آنها در همه حال داراى كفر هستند. بهر حالى كه داخل شوند و از هر حالى كه خارج شوند، كفر با آنهاست و از آنها جدا نميشود. بدينترتيب خداوند متعال، آنها را بوسيله كفر متعين و از ديگران ممتاز مىسازد.
وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما كانُوا يَكْتُمُونَ: خداوند به باطن آنها داناتر است. اكنون مىگويد:
آنها خصال ناپسند ديگرى به نفاق خود ضميمه مىكنند:
– وَ تَرى كَثِيراً مِنْهُمْ يُسارِعُونَ فِي الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ: بسيارى از آنها- بقولى يعنى رؤسا و علماى آنها را- مىبينى كه در كفر (بقول سدى) و تجاوز از حدود الهى شتاب مىكنند. برخى گويند: «اثم» هر گونه گناهى و «عدوان» ستم است. يعنى در راه ظلم و گناه كه موجب بدبختى آنهاست، شتاب مىكنند.
وَ أَكْلِهِمُ السُّحْتَ: حسن گويد: يعنى براى قضاوت ميان مردم، رشوه مىگيرند.
علت اينكه «رشوه» را سحت ناميده، اين است كه: سرانجام انسان را دچار استيصال و بينوايى مىكند و بركت مال را مىبرد.
علماى معانى گويند: كلمه «مسارعت» بيشتر در كار خير استعمال ميشود مثل «يُسارِعُونَ فِي الْخَيْراتِ» (آل عمران 114: در نيكيها شتاب مىكنند) فايده استعمال اين كلمه، در اينجا اين است كه ميخواهد بگويد: آنها در راه گناه و ستم و رشوه چنان مىشتابند كه گويى براه حق مىشتابند و از مردم حقى و طلبى دارند. به همين جهت، ابن عباس در تفسير خود گويد: يعنى آنها بر خطا كارى جرات دارند و دليرند! لَبِئْسَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ: كردار آنها زشت است.
لَوْ لا يَنْهاهُمُ الرَّبَّانِيُّونَ وَ الْأَحْبارُ: ضمير «هم» به «الكثير» باز مىگردد. چرا علماى ربانى- كه خود را منسوب به خداوند مىدانند- و احبار آنها را از گناه و رشوهخوارى منع نمىكنند؟! كلمه «ربانى» از رب است مثل «روحانى» از «روح» و «بحرانى» از «بحر». حسن گويد: منظور از «ربانيون» علماى مسيحى و از «احبار» علماى يهودى است. ديگران گفتهاند: منظور از هر دو «علماى يهودى» است، زيرا سخن در پيرامون آنهاست.
عَنْ قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ: از تحريف كتاب. و بقولى از سخن ناحق.
وَ أَكْلِهِمُ السُّحْتَ: رشوه خوارى و حرام.
لَبِئْسَ ما كانُوا يَصْنَعُونَ: رفتار آنها زشت است، زيرا بر معصيت خداوند، گرد آمدهاند.
بدينترتيب خداوند علماى اهل كتاب را بهمان لفظى كه خود اهل كتاب را مورد مذمت قرار داد، مذمت مىكند و آنها را از اينكه وظيفه خود را در مقابل اهل كتاب انجام ندادهاند، ملامت مىكند. در حقيقت، بر اثر قصور عالمان دين است كه مردم سركشى و توسنى مىكنند.
دلالت آيه
از اين آيه، استفاده ميشود كه، هر كس نهى از منكر نكند، مثل كسى است كه مرتكب منكر ميشود. همچنين دلالت مىكند بر اينكه: امر به معروف و نهى از منكر واجب است.
[سوره المائدة (5): آيه 64]
وَ قالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ يُنْفِقُ كَيْفَ يَشاءُ وَ لَيَزِيدَنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْياناً وَ كُفْراً وَ أَلْقَيْنا بَيْنَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ كُلَّما أَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللَّهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَساداً وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ (64)
ترجمه
و يهود گفتند: دست خدا بسته است. دستهاى ايشان بسته است و بواسطه اين گفتارشان لعنت شدهاند. بلكه دستهاى خدا باز است و هر گونه بخواهد انفاق مىكند.
نازل شدن قرآن بر تو بر سركشى و كفر بسيارى از آنان مىافزايد. ما تا روز قيامت، در ميان ايشان دشمنى و كينه افكندهايم. هر گاه آتشى براى جنگ بيفروزند، خداوند خاموش مىسازد. آنان در روى زمين فساد مىكنند و خدا مردم مفسد را دوست ندارد.
بيان آيه 64
لغت
يد: در لغت به پنج معنى آمده: 1- دست 2- نعمت 3- قوت 4- ملك 5- تصدى فعل به معناى نعمت در شعر عدى بن زيد بكار رفته:
| و لن اذكر النعمان الا بصالح | فان له عندى يديا و انعما | |
يعنى: نعمان را هرگز جز به شايستگى ياد نمىكنم، زيرا او را پيش من نعمتهايى است.
«يدى» جمع يد مثل «عبيد» جمع عبد. به معناى نعمتها.
و به معناى قوت، مثل: «أُولِي الْأَيْدِي وَ الْأَبْصارِ» (ص 45: صاحبان قوت و عقل) و به معناى ملك، مثل: «الَّذِي بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكاحِ» (بقره 237: كسى كه عقد نكاح در تحت تسلط و ملك اوست) و به معناى تصدى فعل، مثل: «لِما خَلَقْتُ بِيَدَيَّ» (ص 57: منظور آدم است كه به عنوان تجليل از وى ميفرمايد: خود من متصدى خلقتش گرديدم. اگر چه همه مخلوقات را او آفريده است) گاهى نيز از اين كلمه اراده «نصرت» ميشود. چنان كه در حديث است:
«و هم يد على من سواهم»
(يعنى مسلمانان يكديگر را يارى مىكنند و در مقابل دشمن همدست هستند) گاهى كلمه «يد» بطور استعاره، در چيزهايى بكار مىرود كه دست ندارند. مثل «يد الدهر» (دست روزگار) شاعر گويد:
| الا طرّقت مى هيوما بذكرها | و ايدى الثريا جنح فى المغارب | |
آيا «مى» با ياد او دستخوش تحير شد و حال آنكه «دستهاى ثريا» (ستاره ثريا) به جانب مغرب منحرف شده بود.
كلمه يد. بطور استعاره، در موارد بسيارى بكار مىرود. مثلا از آنجا كه شخص سخى با دست خود مىبخشد به او مىگويند: «مبسوط اليد» (دست باز) و از آنجا كه بخيل با دست خود امساك مىكند، گويند: «مقبوض الكف» (دست بسته).
زجاج گويد: صحيح نيست كه «يد» را در آيه، به معناى نعمت بگيريم: زيرا در اين صورت، معناى «يداه مبسوطتان» «نعمتاه مبسوطتان» (يعنى دو نعمت خداوند گسترده است) خواهد بود. در حالى كه نعمتهاى خداوند از حد شماره بيرون است.
ابو على فارسى گويد: «نعمتاه …» دلالت نمىكند بر اينكه فقط خداوند را دو نعمت است، بلكه بر كثرت و مبالغه، دلالت مىكند مثل: «لبيك و سعديك» (يعنى خدايا ترا اطاعت كنم بعد از اطاعتى و مساعدت كنم بعد از مساعدتى) و مقصود اين نيست كه فقط دو اطاعت مىكنم و دو مساعدت. در آيه شريفه نيز مقصود اين است كه: نعمتهاى خداوند پى در پى و آشكارند.
وجهى كه ابو على گويد: خوب است. ممكن است مثنى را حمل بر مثناى جنس كنيم، نه مثناى مفرد. بنا بر اين مقصود نعمتهاى دنيا و نعمتهاى آخرت خواهد بود.
فرزدق گويد:
| و كل رفيقى كل رحل و ان هما | تعاطى القنا قوماً هما اخوان | |
يعنى: دو رفيق سفر، اگر چه از لحاظ قومى در ميانشان نيزه رد و بدل شود، برادر خواهند بود. (منظور هر دو رفيقى است) به همين جهت است كه گاهى جمع را نيز تثنيه مىبندند مثل:
| لاصبح القوم أوباداً و لم يجدوا | عند التفرق فى الهيجا جمالين | |
(كلمه «جمالين» مثناى جمال و جمال جمع «جمل» است) يعنى: قوم از لحاظ كثرت عيال و كمى مال دچار بدبختى شدند و از دو دسته شتران نر و شتران ماده، محروم گشتند.
كلمه يد، در اصل «يدو» بود و بهمين جهت جمع آن «ايدى» بسته ميشود مثل «اخ و اب» كه در اصل «ابو و اخو» بودهاند و جمع آنها «آباء و آخاء» بسته ميشود.
مقصود
اكنون خداوند متعال، از افتراى بزرگ آنها خبر داده، مىفرمايد:
– «وَ قالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ» يهود گفتند: دست خداوند از عطا و بخشش، بسته است و از دادن رزق خوددارى ميكنند. بدينترتيب، به خداوند نسبت بخل مىدادند. اين معنى از ابن عباس و قتاده و عكرمه است. گويند: خداوند، نعمت خود را بر يهوديان، گسترش داده بود و آنها از ديگران ثروتمندتر بودند. اما همين كه خدا را با مخالفت پيامبر گرامى اسلام، معصيت كردند، دچار فقر شدند و خداوند نعمت خود را از ايشان باز گرفت. «فنحاص بن عازورا» گفت: «دست خدا بسته است» و نگفت: بگردنش بسته است.
علماى معانى گويند: اين مطلب را فنحاص گفت و ديگران او را منع نكردند، از اينرو خداوند به همه آنها نسبت داده است.
حسن گويد: يعنى دست خدا از عذاب ما كوتاه است مگر به اندازهاى كه پدران ما گوساله پرستى كردند.
برخى گويند: اين جمله استفهام است. يعنى آيا دست خدا نسبت به ما بسته شده كه ما را دچار تنگى معيشت كرده است؟! ابو القاسم بلخى گويد: ممكن است اين مطلب را يهوديان از اين جهت گفته باشند كه معتقدند: خداوند گاهى سخى است و گاهى بخيل. از اينرو خداوند، اين مطلب را از آنها بنحو تعجب آورى نقل و دروغ گويى آنان را ثابت مىكند.
ممكن است يهوديان اين مطلب را بطور مسخره گفته باشند، زيرا مىديدند كه پيامبر و اصحابش را از مال دنيا- مخصوصاً در اوايل ورود بمدينه- بهرهاى نيست.
از مردمى كه به موسى مىگفتند: همانطورى كه بت پرستان داراى خدايانى هستند، براى ما نيز خدايى معين كن و سرانجام هم گوساله سامرى را خداى خود پنداشتند، بعيد نيست كه بگويند: خدا گاهى سخى و گاهى بخيل است.
حسين بن على مغربى گويد: گروهى از يهوديان مصر بمن گفتند كه برخى از يهوديان همين عقيده را دارند.
غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ: در اين باره اقوالى است:
1- حسن گويد: خداوند خبر مىدهد كه دست آنها در جهنم بسته است. جبايى نيز همين قول را برگزيده است. مقصود اين است كه خداوند بكيفر اين گناه، آنها را دست بسته، گرفتار جهنم مىسازد. بنا بر اين جمله به تقدير «فغلت» يا «و غلت …» خواهد بود. زيرا سخن آنان تمام شده است و اكنون سخنى ديگر آغاز ميشود. اين روش در ادبيات عرب معمول است. مثل: «وَ إِذْ قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً قالُوا أَ تَتَّخِذُنا هُزُواً» (بقره 67: يعنى «فقالوا …»
2- ابو مسلم گويد: اين جمله دعاست. مثل «قاتله اللَّه» (خدا او را بكشد) بنا بر اين مقصود اين است كه ما را تعليم دهد كه آنها را نفرين كنيم. چنان كه بما ياد مىدهد كه «انشاء اللَّه» بگوييم. مثل «لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِينَ» (فتح 27: بخواست خدا با ايمنى به مسجد الحرام داخل خواهيد شد)
3- زجاج گويد: مقصود اين است كه آنها خود بخيلند و از آنها بخيلتر در دنيا پيدا نشود. ما هرگز يهودى غير بخيلى نديده ايم.
وَ لُعِنُوا بِما قالُوا: بسبب اين گفتار از رحمت و ثواب خداوند دورند. حسن گويد:
يعنى در دنيا گرفتار عذاب جزيه و در آخرت گرفتار دوزخند. اكنون خداوند براى پاسخ گفتار آنها مىفرمايد:
– بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ: نه چنان است كه آنها گويند: او بخشنده و صاحب جود است. بديهى است كه كلمه «يد» در اينجا جز افاده معناى جود، فايده ديگرى ندارد.
علت اينكه مثنى آورده، اين است كه مىخواهد در معناى جود و انعام، مبالغه كند.
اين مبالغه، از «يده مبسوطه» استفاده نميشود.
ممكن است منظور از «يد» نعمت و منظور از «دو نعمت» نعمت دنيا و نعمت آخرت باشد، زيرا اگر چه هر دو نعمت خدا هستند، لكن از لحاظ اينكه هر كدام بصفتى غير از صفت ديگر هستند، مثل اينكه از دو جنس مىباشند. ممكن است تثنيه آوردن آن بملاحظه دو نوع نعمت ظاهر و نعمت باطن باشد. چنان كه مىفرمايد: «وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً» (لقمان 20: نعمتهاى ظاهر و باطن خود را بر شما ارزانى داشت) حسن گويد: منظور از «يدان» قوت و قدرت است. يعنى: بر خلاف گفتار يهود كه معتقدند دست خدا از عذاب آنها كوتاه است، او بر عذاب و ثواب، قدرت و قوت دارد.
يُنْفِقُ كَيْفَ يَشاءُ: هر گونه و نسبت بهر كس بخواهد، انفاق مىكند و از هر كه بخواهد منع مىكند، زيرا انفاق را از روى تفضل انجام مىدهد و بايد از روى مصلحت باشد.
وَ لَيَزِيدَنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْياناً وَ كُفْراً: نازل شدن قرآن مجيد بر تو، بر سركشى و كفر بسيارى از آنان خواهد افزود. افزايش كفر آنها بخاطر اين است كه هر حكمى از خداوند بر پيامبرش نازل شود و به اطلاع آنها برسد، انكار مىكنند و افزايش سركشى آنها به خاطر تجاوز از حد است. مثل اينكه واعظى بگويد:
– تو را موعظه كردم، و موعظه من موجب بدبختى تو شد و بر بدى و گمراهى تو بخاطر اطاعت نكردن- افزود.
وَ أَلْقَيْنا بَيْنَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ: ما در ميان يهود و نصارى تا روز قيامت، دشمنى و كينه انداختيم. اين معنى از حسن و مجاهد است. برخى گويند: مقصود فقط يهود است، تفسير اين جمله را در اول سوره بيان كرديم.
كُلَّما أَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللَّهُ: حسن و مجاهد گويند: يعنى هر چه آتش جنگ را بيفروزند، خداوند خاموش خواهد كرد.
در اين آيه، دلالت و معجزهاى است، زيرا خداوند خبرى داده است كه بر طبق آن عمل كرده. يهوديان، در ميان مردم حجاز بقدرت و شوكت، شناخته شده بودند. تا آنجا كه قريش از آنها كمك مىگرفت و دو قبيله اوس و خزرج براى هم پيمان شدن با آنان بر يكديگر سبقت مىگرفتند. لكن خداوند متعال آنها را منكوب ساخت. پيامبر يهوديان بنى النضير و بنى قينقاع را تبعيد و يهوديان بنى قريظه را قتل عام و يهوديان خيبر را تار و مار و يهوديان فدك را مغلوب كرد و ساكنان وادى القرى به او ايمان آوردند.
بنا بر اين خداوند متعال يهوديان را خوار و پريشان كرد.
قتاده گويد: مقصود اين است كه خداوند آنها را چنان خوار كرد كه هرگز سر بلند نشوند.
خداوند آتش جنگ آنان را بلطف خود خاموش كرد و پيامبر را از اسرار آنها مطلع ساخت و او را يارى كرد.
وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَساداً: يهوديان مردمى هستند كه از راه معصيت خداوند و تكذيب پيامبران و مخالفت دستورهاى دينى و كوشش در راه محو كردن نام پيامبر، از كتابهايشان، در روى زمين فساد مىكنند.
وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ: خداوند مردمى را كه در روى زمين فساد و معصيت مىكنند، دوست نمىدارد.
[سوره المائدة (5): آيات 65 تا 66]
وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْكِتابِ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَكَفَّرْنا عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ وَ لَأَدْخَلْناهُمْ جَنَّاتِ النَّعِيمِ (65) وَ لَوْ أَنَّهُمْ أَقامُوا التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيلَ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْهِمْ مِنْ رَبِّهِمْ لَأَكَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ مِنْهُمْ أُمَّةٌ مُقْتَصِدَةٌ وَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ ساءَ ما يَعْمَلُونَ (66)
ترجمه
و اگر اهل كتاب ايمان آورده و تقوى پيشه كرده بودند، گناهانشان را مىپوشانديم و آنها را داخل بهشت ميكرديم* و اگر تورات و انجيل و آنچه از جانب خداوند بر آنها نازل شده است، بپاى داشته بودند، از نعمتهاى آسمان و زمين برخوردار مىشدند. دستهاى از آنها معتدل و بسيارى از آنها بد كردارند.
بيان آيه 65- 66
لغت
تكفير: در اصل بمعناى پوشيدن.
مقتصده: كسى كه عمل ميانهرو و بسوى مقصد خود رهسپار باشد.
اعراب
ما يَعْمَلُونَ: ممكن است «ما» با ما بعد آن در محل مصدر باشد. يا اينكه موصول و ما بعد آن صله باشد.
مقصود
وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْكِتابِ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَكَفَّرْنا عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ: اگر يهوديان و مسيحيان به محمد ايمان مىآوردند و از كفر و كارهاى زشت، پرهيز مىكردند گناهان آنها را مىپوشيديم و مىآمرزيديم.
وَ لَأَدْخَلْناهُمْ جَنَّاتِ النَّعِيمِ: و آنها را داخل بهشت ميكرديم.
وَ لَوْ أَنَّهُمْ أَقامُوا التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيلَ: اگر به مضمون تورات و انجيل عمل ميكردند و مطالب آنها را تحريف نمىكردند. ممكن است مقصود اين باشد كه تورات و انجيل را در همه حال نصب العينى خود قرار مىدادند و از حدود آنها تجاوز نمىكردند.
وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْهِمْ مِنْ رَبِّهِمْ: ابن عباس گويد: منظور قرآن است. جبايى نيز همين معنى را اختيار كرده است. برخى گويند: منظور مسائل دينى است كه خداوند مردم را به آنها راهنمايى كرده است.
لَأَكَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ: از آسمان روزى مىخوردند و باران رحمت حق بر آنها مى باريد.
وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ: زمين نيز خير و بركت خود را براى آنها آشكار مى كرد.
اين معنى از ابن عباس و قتاده و مجاهد است. برخى گويند: منظور اين است كه از ثمر نخلها و درختان ديگر و از زراعتها بهرهمند خواهند شد. يعنى در بلاد خود مىماندند و از تبعيد و قتل مصون مىبودند. و بنا بر اين مىتوانستند از اموال و مزارع و ميوهها و چار پايان استفاده كنند. علت اينكه در اينجا از ميان منافع نعمتها تنها به خوردن اشاره مىكند، اين است كه: معظم منافع، خوردن است. بدينترتيب خداوند متعال يهود را بياد نعمتهايى كه از دست دادهاند، افكنده، آنها را به تاسف وا ميدارد و جواب اينكه مىگفتند خداوند دستهايش بسته است، مىدهد. برخى گويند: مقصود از «لَأَكَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ …» اين است كه در رفاه و آسايش بودند. چنان كه گفته ميشود: «فلان كس از سر تا پا در خوشى است» نظير آن اين آيه است. «وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقاً … وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ» (جن 16 و طلاق 2: اگر بر راه دين پايدار مانده بودند، آنها را آبى فراوان مىداديم و هر كس كه تقوى پيشه كند، خداوند براى او راهى قرار دهد و او را از جايى كه گمان ندارد، روزى رساند) پس تقوى يكى از اسباب فراوانى روزى است.
مِنْهُمْ أُمَّةٌ مُقْتَصِدَةٌ: دستهاى از آنها معتدلند و زياده روى و قصورى ندارند.
ابو على جبايى گويد: منظور آن عدهاى است كه با پذيرش اسلام، از پيامبر اطاعت كردند مجاهد و سدى و ابن زيد نيز چنين گويند. در تفسير اهل بيت نيز چنين روايت شده است.
برخى گويند: مقصود نجاشى و همراهان اوست. برخى- بنا بنقل زجاج- گويند:
منظور كسانى است كه با پيامبر، ستيزه نكردند. ممكن است منظور كسانى باشد كه مسيح را بنده خدا مىدانستند، به خدا.
وَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ ساءَ ما يَعْمَلُونَ: و بيشتر يهوديان و مسيحيان مرتكب كارهاى زشت مىشوند. اينها كسانى بودند كه در كفر و انكار پيامبر، پايدارى مىكردند.
[سوره المائدة (5): آيات 67 تا 68]
يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ (67) قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ لَسْتُمْ عَلى شَيْءٍ حَتَّى تُقِيمُوا التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيلَ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ وَ لَيَزِيدَنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْياناً وَ كُفْراً فَلا تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرِينَ (68)
ترجمه
اى پيامبر، آنچه بتو وحى شده است، تبليغ كن و اگر نكنى رسالت خداوند را انجام ندادهاى. خداوند ترا از شر مردم حفظ مىكند. خداوند كافران را هدايت نمىكند.
بگو: اى اهل كتاب، شما بر دين صحيح نيستيد، تا اينكه تورات و انجيل و آنچه از جانب پروردگار بر شما نازل شده است، به پاى داريد. بديهى است كه: آنچه بر تو نازل شده است، بر سركشى و كفر آنان مىافزايد، بنا بر اين به حال مردم كافر، تاسف مخور.
بيان آيه 67
قرائت
ابن عامر و ابو بكر- بنقل از عاصم- «رسالاته» به صيغه جمع و ديگران «رسالته» به صيغه مفرد، قرائت كردهاند.
دليل قرائت اول اين است كه وظيفه رسول، انجام رسالتهايى از قبيل بيان توحيد و بيان احكام دين است. و از آنجا كه اين رسالتها با هم فرق دارند، مىتوان آنها را به لفظ جمع آورد. مثل «نظرت فى علوم كثيرة» يعنى: در دانشهاى بسيارى نظر كردم.
دليل قرائت دوم اين است كه اينگونه كلمات هر گاه مفرد هم باشند، معناى جمع و كثرت را مىرسانند. نظير «لا تَدْعُوا الْيَوْمَ ثُبُوراً واحِداً وَ ادْعُوا ثُبُوراً كَثِيراً» (فرقان 14: امروز يك هلاك مخواهيد بلكه هلاك بسيار بخواهيد) كلمه «ثبور» هم به يكى و هم به بيشتر از يكى اطلاق شده است.
لغت
رسالت: در اينجا به معناى ارسال است كه به فاعل اضافه و مفعول آن حذف شده است.
رسول: اين كلمه گاهى به معناى رسالت و گاهى به معناى مرسل به كار مىرود.
به معناى رسالت مثل اين شعر:
| لقد كذب الواشون ما بحت عنهم | بسرّ و لا ارسلتهم برسول | |
يعنى: سخنچينان دروغ گفتند كه مطالبى را در نهان به آنها گفتهام و آنها را رسالتى ندادهام.
و به معناى «مرسل» مثل: «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ» (آل عمران 144: محمد فقط فرستاده خداست) و همچنين در آيه مورد بحث.
ارسل: فعلى است كه بدو مفعول احتياج دارد لكن مفعول دوم آن بواسطه حرف جر است مثل: «إِنَّا أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى قَوْمِهِ» (نوح 1) گاهى بيكى از آن دو، اكتفاء ميشود.
يعصمك: نگه مىدارد تو را. اين فعل از «عصمت» به معناى منع است.
مقصود
خداوند در اين آيه، پيامبر خود را امر به تبليغ مى كند و او را وعده مى دهد كه از شر دشمنان محافظتش مى كند.
يا أَيُّهَا الرَّسُولُ: خطابى است به منظور تجليل مقام نبوت.
بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ: مفسران قرآن مجيد، در باره اين آيه زياد گفتگو كردهاند. حسن گويد:
خداوند متعال پيامبر را به رسالتى مبعوث كرده بود، كه خود را در برابر آن ناتوان مىديد و از قريش بيمناك بود، بوسيله اين آيه، ترس و بيم او را زايل كرد. عايشه گويد:
اين آيه، تو هم اينكه پيامبر بخاطر تقيه، قسمتى از وحى خدا را كتمان كرده است، بر طرف مىكند. حرفهاى ديگرى هم زدهاند.
عياشى در تفسير خود- با واسطههايى- از ابن عباس و جابر بن عبد اللَّه، روايت كرده است كه: خداوند پيامبر را مأمور كرده بود كه على را به خلافت، نصب كند. لكن بيم داشت كه بگويند: پسر عموى خود را برگزيده و او را مورد انتقاد قرار دهند.
از اينرو اين آيه را بر پيامبر نازل فرمود او در روز غدير خم، على را برهبرى مسلمين منصوب كرد.
عين اين خبر را سيد ابو الحمد در كتاب «شواهد التنزيل بقواعد التفضيل و التاويل»- به چند واسطه- نقل كرده است. همچنين- با واسطههايى- از ابن- عباس نقل كرده است كه: اين آيه درباره على عليه السلام نازل گرديد. به همين جهت، پيامبر على را برگرفت و فرمود:
– هر كس من مولى و رهبر اويم، على مولى و رهبر اوست. خدايا هر كه على را دوست دارد، دوست بدار و هر كه على را دشمن دارد، دشمن بدار.
در روايات مشهورى كه از امام باقر و امام صادق- عليهما السلام- نقل شده، چنين آمده است:
– خداوند به پيامبر وحى كرده بود، كه على را جانشين خود گرداند. مىترسيد اين كار بر گروهى گران آيد. اين آيه نازل شد تا پيامبر را بر اينكار تشجيع كند. مقصود اين است كه اگر از تبليغ آنچه بتو دستور داده شده است، خوددارى و كتمان كنى، گويى هيچيك از ماموريتهاى خود را انجام ندادهاى و از لحاظ استحقاق كيفر، تفاوتى ندارند.
ابن عباس گويد: يعنى اگر يكى از آيات خدا را كتمان كنى، رسالت خداوند را انجام نداده و امر خدا را امتثال نكرده اى.
وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ: و خداوند مردم را از اينكه بتو آسيبى برسانند، منع مىكند.
إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ: گويند: در اينباره دو قول است:
1- مقصود اين است كه خداوند از راه لطف و توفيق، آنها را بسوى كفر هدايت نمىكند، بلكه آنها را بسوى ايمان هدايت مىكند. زيرا كسى را كه خداوند بسوى مقصد سعادت، هدايت مىكند، در حقيقت او را كمك كرده است كه بمقصد برسد.
اين قول از على بن عيسى است. وى گويد: صحيح نيست كه مقصود اين باشد كه آنها را بسوى ايمان هدايت نمىكند، زيرا خداوند آنها را از راه استدلال و ترغيب و تهديد، بسوى ايمان هدايت كرده است.
2- جبايى گويد: مقصود اين است كه آنها را بسوى بهشت هدايت نمىكند.
دلالت آيه
اين آيه بصدق گفتار و صحت نبوت پيامبر، از دو راه دلالت دارد:
1- آنچه در اين آيه- و نظائر آن- از امور آينده، خبر داده است، واقع شده است. بنا بر اين قرآن كريم از جانب خدايى است كه به امور غيبى و امور نهانى، عالم است.
2- پيامبر خدا تا اطمينان پيدا نكند كه آنچه خبر ميدهد راست است و شدنى، با مردم در ميان نمىگذارد. بدون ترديد، عاملى كه او را وادار به بيان چنين مطلبى مىكند، همان صدق و واقعيت آن است. در روايت است كه،- وقتى اين آيه نازل شد، پيامبر بچند تن از اصحاب- مثل سعد و حذيفه- كه او را پاسدارى ميكردند، فرمود:
– به جاهاى خود برويد، زيرا خداوند مرا از شر دشمنان حفظ مىكند.
بيان آيه 68
شأن نزول
ابن عباس گويد:
– جماعتى از يهود، نزد پيامبر آمده، گفتند:
– آيا اقرار ندارى كه تورات، از جانب خداست؟
فرمود:
– اقرار دارم.
گفتند:
– ما فقط به تورات ايمان داريم و به كتابهاى ديگر ايمان نداريم.
اين آيه، به همين مناسبت، نازل شد.
مقصود
خداوند پيامبر را امر مىكند كه يهود را مخاطب سازد. از اينرو فرمود:
– قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ لَسْتُمْ عَلى شَيْءٍ حَتَّى تُقِيمُوا التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيلَ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ: بگو: اى اهل كتاب، شما بر دين صحيح نيستيد، مگر اينكه تورات و انجيل و قرآنى كه بر همه انسانها نازل شده است، مورد اقرار و اعتراف، قرار دهيد. برخى گويند: مقصود اين است كه مطالب تورات و انجيل را در پيرامون نبوت حضرت محمد ص تصديق و بر طبق آن عمل كنيد. جبايى گويد: مقصود اين است كه بايد به تورات و انجيل عمل كنند و اين پيش از نسخ آنهاست.
وَ لَيَزِيدَنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْياناً وَ كُفْراً: تفسير اين جمله گذشت.
فَلا تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرِينَ: بنا بر اين غم مردم كافر مخور. بدينترتيب، خاطر پيامبر را از كجرفتارى ايشان تسلى مىبخشد، زيرا اينان مردمى بودند كه عادتشان از قديم الايام، تكذيب پيامبران بوده است. برخى گفتهاند: يعنى: بر اين كفر و ستمكارى ايشان، محزون مباش، زيرا ضرر آن دامنگير خودشان ميشود. و بقولى يعنى: غم هلاك و عذاب ايشان مخور، زيرا اين پاداش كردار ايشان است.
[سوره المائدة (5): آيات 69 تا 71]
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هادُوا وَ الصَّابِئُونَ وَ النَّصارى مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ (69) لَقَدْ أَخَذْنا مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ وَ أَرْسَلْنا إِلَيْهِمْ رُسُلاً كُلَّما جاءَهُمْ رَسُولٌ بِما لا تَهْوى أَنْفُسُهُمْ فَرِيقاً كَذَّبُوا وَ فَرِيقاً يَقْتُلُونَ (70) وَ حَسِبُوا أَلاَّ تَكُونَ فِتْنَةٌ فَعَمُوا وَ صَمُّوا ثُمَّ تابَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ ثُمَّ عَمُوا وَ صَمُّوا كَثِيرٌ مِنْهُمْ وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِما يَعْمَلُونَ (71)
ترجمه
آنان كه ايمان آورده اند و يهوديان و صابيان و نصارى، كسانى هستند كه به خدا و روز قيامت ايمان آورده، عمل شايسته انجام مىدهند. آنان را ترسى نيست و دچار اندوه نمىشوند.
ما از بنى اسرائيل پيمان گرفتيم و بسوى آنها رسولانى فرستاديم. هر گاه رسولى بسوى ايشان مىآمد با آنچه با هواى نفس آنها موافق نبود، دستهاى را تكذيب مىكردند و دستهاى را مىكشتند* و تصور مىكردند كه كيفرى در كار نيست. پس كور و كر شدند و خدا توبه آنان را پذيرفت. سپس بسيارى از آنان كور و كر شدند و خداوند بكردار آنها داناست.
بيان آيه 69
اعراب
الصابئون: درباره رفع اين كلمه، اختلاف است. كسايى گويد: عطف است بر ضمير «هادوا» زجاج گويد: اين مطلب صحيح نيست، زيرا بنا بر اين بايد «صابيها» در يهوديت، شريك «يهود» باشند. حال آن كه چنين نيست. چه صابى، غير از يهودى است. اگر گفته شود «هادوا» به معناى «تابوا» است. مثل «إِنَّا هُدْنا إِلَيْكَ» (اعراف 156: توبه كرديم) يعنى يهوديان و صابيان توبه كردند، گوييم: در تفسير آيه، اينطور نگفته اند، زيرا معناى «الَّذِينَ آمَنُوا» مؤمنان ظاهرى و زبانى است كه بدنبال آنها يهوديان و صابيان و نصارى ذكر شده، سپس «مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ …» و اگر اينها مؤمنان واقعى بودند، نيازى به جمله اخير نبود.
ديگر اينكه عطف بر ضمير مرفوع، بدون تاكيد آن قبيح است.
فراء گويد: هر گاه اسم «ان» از كلماتى باشد كه اعراب آن ظاهر نشود، عطف اسم مرفوع بر آن جايز است. مثل: «انى و زيد قائمان» زيرا «ان» در عمل ضعيف است. اين قول نيز بوسيله زجاج رد شده است.
سيبويه و خليل و همه بصريان گويند: «الصابئون» به اين جهت مرفوع است كه در تقدير، در انتهاى كلام قرار دارد و رفع آن بنا بر ابتداست. يعنى: «ان الذين آمنوا و الذين هادوا من آمن منهم باللَّه … و الصابئون النصارى من آمن …» بشر بن حازم گويد:
| و الا فاعلموا انا و انتم | بغاة ما بقينا فى شقاق | |
در اين بيت ضمير مرفوع «انتم» طبق وجهى كه در بالا ذكر شد، عطف شده است. يعنى: و گرنه بدانيد كه مادامى كه ما و شما در جنگيم، ستمكاريم.
ديگرى گويد:
| فمن يك امسى بالمدينة رحله | فانى و قيّار بها لغريب | |
در اينجا نيز «قيار» به همان ترتيب عطف شده است. يعنى: هر كس منزلش در در مدينه باشد، من و قيار در آنجا غريبيم.
مقصود
ما تفسير اين آيه را- مشروحاً- در سوره بقره (آيه 62) آوردهايم. در آنجا گفتيم: بنا بر قول زجاج، مقصود از «الَّذِينَ آمَنُوا» مردم منافق است. سپس در جمله «مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ …» كسانى را ياد مىكند كه داراى ايمان قلبى هستند.
برخى گفتهاند: مقصود از «مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ …» همه آنهايى است كه قبلا ياد شدهاند. يعنى كسانى كه ايمان خود را ادامه مىدهند و بر آن ثابت قدمند.
بيان آيه 70- 71
قرائت
ان لا تكون: ابو عمرو و حمزه و كسايى به رفع و ديگران به نصب خواندهاند.
رفع آن بنا بر اين است كه «ان» مخفف «انّ» و اسم آن ضمير محذوف باشد و «حسبوا» را به معناى «علموا» گرفتهاند. در اينصورت در نگارش بايد «نون» نوشته شود. نصب آن بنا بر اين است كه «ان» ناصبه باشد و در اين صورت «حسبوا» به معناى «علموا» نيست و «نون» در نگارش ساقط ميشود[4].
لغت
هوى: ميل به جانب چيزى كه سزاوار نيست «تهوى»: ميل مىكند. فرق هوى و شهوت اين است كه شهوت به مدركات حسى تعلق مىگيرد مثل شهوت طعام ولى هوى بمدركات غير حسى.
حسبان: گمان. «حسبوا»: گمان كردند.
فتنة: در اينجا كيفر. اصل معناى آن آزمايش است.
اعراب
لقد: لام قسم فريقاً: در هر دو مورد مفعول به است.
ابو على فارسى گويد: افعالى هستند كه بر قطع و يقين دلالت دارند مثل «علم» و افعالى هستند كه بر شك و ظن و حالات غير ثابت ديگر مثل ترس و طمع و … دلالت دارند. در اين ميان افعالى هم هستند كه گاهى بمعناى افعال اول هستند و گاهى بمعناى افعال دوم. مثل «حسب» و «ظن» و «زعم».
بعد از افعالى كه به معناى علم و يقين هستند «انّ» در مىآيد مثل:
«وَ يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِينُ» (نور 25) و بعد از افعالى كه به معناى شك و ظن و حالات نفسانى غير ثابت ديگر هستند «ان» مىآيد مثل «وَ الَّذِي أَطْمَعُ أَنْ يَغْفِرَ لِي خَطِيئَتِي (شعراء 82) بعد از افعالى كه ممكن است به معناى دسته اول يا به معناى دسته دوم باشند، هر گاه به معناى حالت ثابت و يقين باشند، «انّ» و هر گاه به معناى حالت غير ثابت و گمان باشند «ان» در مىآيد. از اينرو در بحث قرائت گفته شد كه اگر «حسبوا» به معناى «علموا» باشد، «ان» مخفف از «انّ» است. بديهى است كه حرف «لا» ميان «ان» و فعل فاصله نمىشد، اين وجه جايز نبود.
فتنة: مرفوع است بنا بر اينكه «تكون» فعل تام به معناى «تقع» باشد.
كثير: درباره رفع اين كلمه، سه وجه محتمل است:
1- بدل از واو «عَمُوا وَ صَمُّوا».
2- خبر مبتداى محذوف. يعنى: «ذو العمى و الصّمّ كثير منهم» 3- اينكه واو را در فعل مثل علامت تانيث، علامت بدانيم نه فاعل. مثل:
«اكلونى البراغيث» چنان كه شاعر گويد:
| يلوموننى فى اشتراء النخيل | اهلى فكلهم يعذل | |
در اين شعر «اهل» فاعل است براى «يلومون». يعنى: بستگان من همگى مرا در خريدن نخلها، سرزنش مىكنند.
مقصود
اكنون خداوند متعال سوگند ياد مىكند كه از بنى اسرائيل پيمان گرفته است.
مىفرمايد:- لَقَدْ أَخَذْنا مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ: مقصود اين است كه پيامبران خدا از ايشان، پيمان گرفتهاند كه به محمد ص ايمان آورند و به او اقرار كنند. و بقولى: يعنى خداوند از ايشان پيمان گرفته است كه در توحيد، اخلاص داشته باشند و بدستورات خدا عمل كنند و پيامبران خدا و بشارتهاى مربوط به پيامبر آخر الزمان را تصديق كنند. بديهى است كه اين پيمان را خداوند از يهوديان معاصر پيامبر گرامى اسلام نگرفته بود، بلكه از پدران آنها گرفته بود، لكن از آنجا كه آنها اين پيمان را در كتابهاى خود خوانده بودند و به صحت آن اعتراف داشتند، خداوند آنها را بياد آن پيمان مىاندازد و با آنها به احتجاج مىپردازد و مورد سرزنش قرار مىدهد.
وَ أَرْسَلْنا إِلَيْهِمْ رُسُلًا كُلَّما جاءَهُمْ رَسُولٌ بِما لا تَهْوى أَنْفُسُهُمْ فَرِيقاً كَذَّبُوا وَ فَرِيقاً يَقْتُلُونَ:
و بسوى آنان پيامبرانى فرستاديم. هر گاه پيامبرى مىآمد كه با هواى نفس آنان موافقت نداشت، بعضى را تكذيب ميكردند و بعضى را مىكشتند.
پرسش چرا فعل مضارع بر فعل ماضى عطف شده است؟
پاسخ مقصود اين است كه بگويد عادت مستمر آنها پيامبر كشى بود و گرنه فعل دوم هم در حقيقت، ماضى است. چنان كه از فعل اول نيز همين استمرار اراده شده است.
وانگهى از آنجا كه فعل دوم در خاتمه آيه، قرار دارد، بايد بصورت مضارع باشد تا با خاتمه آيات ديگر موافقت كند. ممكن است معنى اين باشد كه: «فريقا كذبوا لم يقتلوه و فريقا كذبوا يقتلون» بنا بر اينكه «يقتلون» صفت براى «فريقا» باشد. يعنى: گروهى تكذيب مىكنند و گروهى مىكشند. در اين صورت، مضارع عطف بر ماضى نيست. در باره تفسير «فريق» در سوره بقره (آيه 87) بحث كردهايم.
وَ حَسِبُوا أَلَّا تَكُونَ فِتْنَةٌ: و گمان كردند كه در مقابل قتل و تكذيب پيامبران، كيفر نمىبينند. يعنى گمان مىكردند كه گرفتار عذاب خدا نخواهند شد. اين معنى از عطا و ابن عباس است. قتاده و حسن و سدى گويند: يعنى آنان گمان مىكردند كه بلايى دامنگيرشان نمىشود. مقاتل گويد: فتنه، در اينجا به معناى شدت و قحطى است.
اين معانى بهم نزديكند. زجاج گويد: يعنى گمان مىكردند كه كردار آنها بحالشان ضررى ندارد، زيرا خود را فرزندان و دوستان خدا مىدانستند. ابن انبارى گويد: يعنى اصرار بر كفر را براى خود اسباب هلاكت و بدبختى نمىدانستند.
فَعَمُوا وَ صَمُّوا: آنها كور و كر شدند، زيرا بواسطه عدم توجه، از راه دين منحرف شدند. همانطورى كه افراد كور و كر براه راست هدايت نمىشوند.
ثُمَّ تابَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ ثُمَّ عَمُوا وَ صَمُّوا: گروهى از آنها توبه كردند و خداوند توبه آنها را پذيرفت، سپس به حالت قبل برگشتند. مقصود اين است كه پس از گذشتن قرنهايى نسلهاى بعدى بار ديگر به اخلاق ناپسند نياكان خود برگشتند و از ديدن و شنيدن حق، كور و كر شدند.
كَثِيرٌ مِنْهُمْ: برخى گويند: يعنى هنگامى كه توبه كردند، خدا توبه آنها را پذيرفت و بلا را از ايشان بگردانيد، آن گاه بسيارى از آنها بحالت سابق برگشتند.
برخى گويند: منظور از «كثير» يهوديان معاصر پيامبر است.
وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِما يَعْمَلُونَ: خداوند بكردار آنها داناست. اين جمله، در حقيقت تهديدى براى آنهاست.
[سوره المائدة (5): آيات 72 تا 74]
لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ وَ قالَ الْمَسِيحُ يا بَنِي إِسْرائِيلَ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّي وَ رَبَّكُمْ إِنَّهُ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ وَ مَأْواهُ النَّارُ وَ ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ أَنْصارٍ (72) لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍ وَ ما مِنْ إِلهٍ إِلاَّ إِلهٌ واحِدٌ وَ إِنْ لَمْ يَنْتَهُوا عَمَّا يَقُولُونَ لَيَمَسَّنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ (73) أَ فَلا يَتُوبُونَ إِلَى اللَّهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَهُ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ (74)
ترجمه
آنان كه گفتند: خداوند مسيح بن مريم است، كافر شدند. مسيح گفت: اى بنى اسرائيل، خداى را كه پروردگار من و پروردگار شماست عبادت كنيد كه هر كس به خدا شرك آورد، خداوند بهشت را از او منع كرده و جايگاهش دوزخ است و ستمكاران را ياورى نيست* آنان كه خدا را يكى از سه عنصر دانستند، كافر شدند. خدايى جز خداى يكتا نيست و اگر از آنچه مىگويند، باز نگردند، آنهايى كه كافر شدند، عذابى دردناك به ايشان مىرسد. آيا بدرگاه خدا توبه و استغفار نمىكنند؟! خداوند، آمرزگار و رحيم است.
بيان آيه 72- 73- 74
لغت
شرك: اين كلمه در اصل همان شركت در ملك است. «يشرك»: شريك قرار دهد.
مس عذاب: عذابى كه به بدن برسد و احساس شود. فرق آن با لمس اين است كه در لمس، ممكن است احساس نباشد. گاهى اين دو كلمه بيك معنى بكار مىروند.
اعراب
ثالِثُ ثَلاثَةٍ: فراء گويد: اين دو كلمه را بايد بطور حتم بصورت مضاف و مضاف اليه خواند. نظير «ثانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الْغارِ» (توبه 40) به معناى يكى از سه و يكى از دو.
وَ إِنْ لَمْ يَنْتَهُوا عَمَّا يَقُولُونَ لَيَمَسَّنَ: اين جمله دلالت دارد بر اينكه در مثل: «وَ لَئِنْ جِئْتَهُمْ بِآيَةٍ لَيَقُولَنَّ» (روم 58) اعتماد قسم بر فعل دوم است، زيرا اگر بر فعل اول بود، در اينجا حذف نمىشد. در حقيقت لام اول بمنزله «ان» در اين جمله است: «و اللَّه ان لو فعلت لفعلت» شاعر گويد:
| فاقسم ان لو التقينا و انتم | لكان لكم يوم من الشر مظلم | |
يعنى: سوگند ياد مىكنم كه اگر ما و شما بهم برخورد كرده بوديم، براى شما روزى كه از شر، تاريك بود، فرا مىرسيد.
حذف «ان» هم جايز است. مثل «اقسمت لو جئت جئت».
مقصود
اكنون خداوند بوصف مسيحيان پرداخته، مىفرمايد:
– لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ: مذهب مسيحيان «يعقوبية» اين است كه: ذات خداوند با ذات مسيح اتحاد يافتند، در نتيجه كالبد عيسى لاهوتى شد.
معناى خدا بودن مسيح، همين است.
وَ قالَ الْمَسِيحُ يا بَنِي إِسْرائِيلَ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّي وَ رَبَّكُمْ: مسيح گفت: اى بنى اسرائيل خداوند را كه خالق من و شما و مالك من و شماست و من و شما همگى بندگان اوييم، پرستش كنيد.
إِنَّهُ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ: با اينكه ثابت شده است كه هيچكس جز خداوند نمىتواند كارهايى انجام دهد كه سزاوار عبادت باشد، اگر كسى گمان كند كه ديگرى سزاوار پرستش است، خداوند او را از رفتن به بهشت منع مىكند.
وَ مَأْواهُ النَّارُ: و جايگاه او دوزخ است. اين مطالب را مسيح بقوم خود گفت:
وَ ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ أَنْصارٍ: ستمكاران را ياورى نيست كه از عذاب، نجات بخشد.
سپس سوگند ديگرى ياد مىكند و ميفرمايد:
لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍ: آنهايى كه خدا را يكى از سه عنصر مىدانستند كافر شدند. عموم مسيحيان- اعم از يعقوبية، مكانيه و نسطوريه- معتقد بودند كه:
خدا از سه عنصر پديد آمده و در عين حال يكى است: پدر، پسر و روح القدس. اين سه، يك خدا هستند نه سه خدا. بدينترتيب، زير بار سه خدا نمىروند، ولى حقيقت آن، چيزى غير از تعدد خدايان نيست، زيرا در نظر آنان، پسر خداست، پدر خداست، روح القدس هم خداست. بديهى است كه پسر غير از پدر است.
وَ ما مِنْ إِلهٍ إِلَّا إِلهٌ واحِدٌ: جز خداوند يكتا خدايى نيست. حرف «من» براى تاكيد آمده است.
وَ إِنْ لَمْ يَنْتَهُوا عَمَّا يَقُولُونَ لَيَمَسَّنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ: اگر از گفتار و عقيده «سه خدايى» و «سه گانه پرستى!» توبه نكنند، سوگند ياد مىكنم كه عذابى دردناك بكافران آنها مىرسد. علت اينكه اين عذاب را اختصاص بكافران ايشان داده، اين است كه او علم دارد كه برخى از ايشان توبه خواهند كرد. اين قول از ابو على جبايى و زجاج است. و بقولى: مقصود تعميم عذاب است نسبت بهر دو فرقه: فرقه اول كه عيسى را خدا مىدانستند و فرقه دوم كه خدا را يكى از سه عنصر مىدانستند و ضمير «منهم» به اهل كتاب برمىگردد.
اين آيه دلالت دارد بر اينكه: هر كس بگويد خداوند يكى از سه عنصر است، كافر خواهد بود و كسانى كه مىگويند: كفر انكار قلبى است، معتقدند كه افعال ظاهرى، نظير همين گفتار و سجده كردن براى بتها، نمايشگر آن اعتقاد قلبى هستند. بنا بر اين از آيه، استفاده نميشود كه خود افعال ظاهرى كه بوسيله اعضاى بدنى انجام مىگيرند، كفر هستند.
أَ فَلا يَتُوبُونَ إِلَى اللَّهِ: فراء گويد: اين جمله، امر است به لفظ استفهام. يعنى:
بدرگاه خدا توبه كنيد. مثل: «فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ» (همين سوره 91: شما بايد قبول نهى كنيد) علت اينكه حرف «الى» آمده، اين است كه: توبه، بازگشت بسوى طاعت خداوند و تائب بمنزله كسى است كه از خدا دور گشته، سپس بسوى او بازگشت مىكند.
وَ يَسْتَغْفِرُونَهُ: فرق ميان توبه و استغفار اين است كه: استغفار، طلب آمرزش است بوسيله دعا، توبه يا … ولى توبه پشيمانى از معصيت و تصميم بر عدم تكرار آن است.
بديهى است كه با تكرار كار زشت، استغفار بىفايده است.
وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ: خداوند گناهان را مىآمرزد و به بندگان خود رحم مىكند.
اين آيه، تشويق مىكند به توبه و استغفار.
[سوره المائدة (5): آيات 75 تا 77]
مَا الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ وَ أُمُّهُ صِدِّيقَةٌ كانا يَأْكُلانِ الطَّعامَ انْظُرْ كَيْفَ نُبَيِّنُ لَهُمُ الْآياتِ ثُمَّ انْظُرْ أَنَّى يُؤْفَكُونَ (75) قُلْ أَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَمْلِكُ لَكُمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً وَ اللَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ (76) قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ لا تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ غَيْرَ الْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعُوا أَهْواءَ قَوْمٍ قَدْ ضَلُّوا مِنْ قَبْلُ وَ أَضَلُّوا كَثِيراً وَ ضَلُّوا عَنْ سَواءِ السَّبِيلِ (77)
ترجمه
مسيح بن مريم تنها پيامبرى است كه پيش از او نيز پيامبران خدا آمدهاند و مادرش زنى است راست گفتار كه مثل همه مردم، طعام ميخورند. ببين كه چگونه آيات را براى ايشان بيان مىكنيم؟ سپس ببين كه چگونه آنان از حق منصرف مىشوند؟! بگو: آيا كسى را مىپرستيد كه قدرتى بر سود و زيان شما ندارد؟! خداوند شنوا و داناست. بگو:
اى اهل كتاب، با تجاوز از حق، در دين خود غلو نكنيد و از هوسهاى قومى كه پيش از شما گمراه شدند و بسيارى را گمراه كردند و خود از راه راست گم گشتند، در دين خود غلو نكنيد.
بيان آيه 75- 76- 77
لغت
صديقه: صيغه مبالغه از «صدق» افك: دروغ، بازگرداندن از حق. شاعر گويد
| ان تك عن احسن المروئة ما | فوكا ففى آخرين قد افكوا | |
يعنى: اگر تو از نيكوترين جوانمرديها دستت كوتاه است، در ميان قومى زندگى كردهاى كه آنها نيز چنين بودهاند.
مىگويند: «ارض مأفوكة» يعنى زمينى كه از باران محروم است. «مؤتفكات» يعنى چيزهايى كه بوسيله بادها درهم ريخته شدهاند.
ملك: قدرت برگرداندن چيزى.
نفع: انجام چيزى كه در آن لذت و سرور باشد. مثل: لذتهايى كه براى حيوان حاصل ميشود و مال و وعده.
ضرر: انجام چيزى كه در آن درد و غم باشد. مثل دردهاى حيوان و سخنان ناپسند.
اهواء: جمع هوى
اعراب
غَيْرَ الْحَقِ: نصب آن بر دو وجه است: 1- حال از «دينكم» يعنى «لا تغلوا فى دينكم مخالفين للحق» 2- بنا بر استثناء. يعنى «لا تغلوا فى دينكم الا الحق» بنا بر اين «الحق» مستثناى از غلو در حق است و بدينترتيب «غلو در حق» به معناى پيروى آن جايز است.
مقصود
در آيات پيش، گفتار جاهلانه مسيحيان را نقل كرد، اكنون در مقام احتجاج با آنها بر آمده، مىفرمايد:
– مَا الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ: همانطورى كه پيامبران پيش از مسيح با همه معجزاتى كه داشتند، خدا نبودند، مسيح نيز خدا نيست. كسى كه مدعى خدايى وى شود، مثل كسى است كه مدعى خدايى آنان شود، زيرا همه آنها در مقام و منزلت، مساوى هستند.
وَ أُمُّهُ صِدِّيقَةٌ: حسن و جبايى گويند: يعنى مادرش آيات خدا و منزلت فرزند خود و مطالبى را كه از وى مىشنيد، تصديق مىكرد. چنان كه مىفرمايد: «وَ صَدَّقَتْ بِكَلِماتِ رَبِّها وَ كُتُبِهِ (تحريم 12: و مريم بكلمات خدا و كتابهاى آسمانى تصديق كرد) برخى گويند: «وى را صديقه، ناميدهاند، زيرا بسيار راست مىگفت و از اين راه مقامى شايسته كسب كرده بود.
كانا يَأْكُلانِ الطَّعامَ: در اينباره دو قول است: 1- اين جمله، احتجاجى است با مسيحيان كه: كسى كه از زنى تولد شود و غذا بخورد، نمىتواند خدا باشد، زيرا مثل همه مردم ديگر، بخداوند نيازمند است. مقصود اين است كه مسيح و مادرش- مثل همه مردم- با غذا زندگى مىكردند، بنا بر اين كسى كه قوام حياتش بوسيله غذاست، چگونه ممكن است خدا باشد؟! اين معنى از ابن عباس است. 2- اين جمله، كنايه از قضاى حاجت است. زيرا خوردن طعام، مستلزم حدث و قضاى حاجت است.
از آنجا كه اصل را ذكر كرده، مثل اين است كه عاقبت آن را هم ذكر كرده است.
انْظُرْ كَيْفَ نُبَيِّنُ لَهُمُ الْآياتِ: پيامبر و امتش را مامور مىكند كه درباره مطالبى كه براى ابطال عقايد مسيحيان گفته است، بينديشد.
ثُمَّ انْظُرْ أَنَّى يُؤْفَكُونَ: سپس آنها را امر مىكند كه بينديشند در باره اينكه چگونه مسيحيان از حق- كه نتيجه تدبر در آيات است- منصرف مىشوند. بنا بر اين نگاه و تامل نخست، در باره فصل جميل خداوند است كه دلايل خود را آشكار و شبهه اى آنان را زايل كرد و نگاه و تامل دوم، درباره كارهاى زشت آنان و خوددارى از تدبر در دلائل خداوند است. بار ديگر براى اثبات گمراهى ايشان، مىفرمايد:
– قُلْ أَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَمْلِكُ لَكُمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً: بآنها بگو: چرا در برابر كسى نيايش مىكنيد كه قدرتى بر سود و زيان شما ندارد؟! زيرا تنها خداوند يا كسى كه از طرف او باشد، چنين قدرتى دارد. در برابر كسى بايد نيايش و كرنش كرد كه بر اصول نعمتها و سود و زيان و آفرينش و حيات بخشى و روزى قادر باشد. بديهى است كه جز خدا كسى بر اين امور، قادر نيست. بنا بر اين جز او كسى شايسته پرستش نخواهد بود.
وَ اللَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ: خداوند سخنان شما را مىشنود و به اسرار باطنى شما داناست. بدينترتيب آنها را بكيفر خود تهديد و براى توبه، ترغيب مىكند.
قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ: اكنون آنها را به ترك غلو، دعوت مىكند و خطاب متوجه مسيحيان است. برخى گفتهاند: خطاب متوجه يهوديان نيز هست، زيرا آنان نيز در تكذيب حضرت عيسى و حضرت محمد (ص) غلو كردند.
لا تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ: از حدى كه خداوند معين كرده است، تجاوز نكنيد و به افراط و تفريط نگرائيد. بديهى است كه هر دو جانب افراط و تفريط، فساد و دين خدا حد وسط ميان آن دوست.
غَيْرَ الْحَقِ: اى اهل كتاب، با تجاوز از حق، در دين خود غلو نكنيد كه از دسترسى بحق محروم خواهيد شد. بنا بر اينكه خطاب متوجه يهوديان و مسيحيان هر دو باشد، غلو مسيحيان درباره عيسى، ادعاى خدايى او و غلو يهوديان درباره عيسى تكذيب او و نسبت زشت زنا زاده باو دادن است.
وَ لا تَتَّبِعُوا أَهْواءَ قَوْمٍ قَدْ ضَلُّوا: ابن عباس گويد: هر هواى نفسى، گمراهى است.
منظور از «قوم» يهوديانى و مسيحيانى است كه پيش از عصر پيامبر مىزيسته و پيشوايان گمراهى بودهاند. اين آيه، خطاب به معاصران پيامبر است. آنها را از اينكه پيرو هوى و هوس و مذاهب باطل نياكان خود باشند و كور كورانه از آنها تقليد كنند، منع مىكند. پيروى و تقليد گاهى در راه حق است و گاهى در راه باطل. بايد آنها را از روى دليل تشخيص داد.
وَ أَضَلُّوا كَثِيراً: قومى كه تنها خود گمراه شدند، بلكه گروهى از خلق را نيز گمراه كردند، زيرا ديگران را هم بگمراهى دعوت مىكردند.
وَ ضَلُّوا عَنْ سَواءِ السَّبِيلِ: در اينباره دو قول است:
1- زجاج گويد: آنها بواسطه گمراه كردن ديگران گمراه شدند.
2- آنها بواسطه كفرشان به عيسى، گمراه شدند و بواسطه كفرشان به محمد ديگران را گمراه كردند، از اينرو «گمراهى» آنان دو بار تكرار شده است.
«سَواءِ السَّبِيلِ» يعنى راه راست و هموار، زيرا انسان را به بهشت جاودانى مىرساند.
[سوره المائدة (5): آيات 78 تا 80]
لُعِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ بَنِي إِسْرائِيلَ عَلى لِسانِ داوُدَ وَ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ ذلِكَ بِما عَصَوْا وَ كانُوا يَعْتَدُونَ (78) كانُوا لا يَتَناهَوْنَ عَنْ مُنكَرٍ فَعَلُوهُ لَبِئْسَ ما كانُوا يَفْعَلُونَ (79) تَرى كَثِيراً مِنْهُمْ يَتَوَلَّوْنَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَبِئْسَ ما قَدَّمَتْ لَهُمْ أَنْفُسُهُمْ أَنْ سَخِطَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ فِي الْعَذابِ هُمْ خالِدُونَ (80)
ترجمه
بنى اسرائيليانى كه كافر شدند، بزبان داود و عيسى بن مريم، لعن شدهاند.
به خاطر اينكه معصيت و تجاوز كردند. آنها از كارهاى زشت، سر پيچى نميكردند.
چه زشت است كردار آنان!. بسيارى از آنان را مىبينى كه با مردم كافر روابط دوستى دارند. بدست است آنچه براى خود و به پيش فرستادهاند. خداوند بر آنها غضب كرده و هميشه در عذاب هستند.
بيان آيه 78- 79- 80
لغت
تناهى: در اينجا داراى دو معنى است: 1- نهى كردن از يكديگر «كانوا لا يتناهون عن منكر»: يكديگر را از منكر نهى نمىكردند 2- سرپيچى كردن. به معناى آيه اين است: از منكر سرپيچى نميكردند.
اعراب
لَبِئْسَ ما: «ما» ممكن است «كافه» باشد مثل «انما، لكنما، ربما، بعدما» و «لام» حرف قسم است. ممكن است كه اسم نكره باشد يعنى: «بئس شيئاً فعلوه» أَنْ سَخِطَ اللَّهُ: محل آن رفع و مبتداى مؤخر است مثل «بئس رجلا زيد» و خبر آن «لَبِئْسَ ما قَدَّمَتْ …» مىباشد. يا اينكه خبر مبتداى محذوف است.
ممكن است در محل نصب به تقدير: «لان سخط اللَّه باشد …» باشد.
مقصود
اكنون خداوند از حال نياكان آنها خبر داده، مىفرمايد:
لُعِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ بَنِي إِسْرائِيلَ عَلى لِسانِ داوُدَ وَ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ: درباره اين جمله، اقوالى شمردهاند:
1- يعنى: بزبان حضرت داود، لعن شدند و بصورت بوزينگان در آمدند و بزبان حضرت عيسى ع لعن شدند و بصورت خوكان مسخ شدند. علت اين كه از پيامبران پس از موسى، فقط داود و عيسى را ذكر مىكند، اين است كه اين دو، از ديگران مشهورترند. ذكر نام داود، او را از ذكر نام پسرش سليمان بىنياز كرد، زيرا پدر و پسر، سخنشان يكى بود، اين قول از حسن و مجاهد و قتاده است. امام باقر (ع) فرمود: داود اهل «ايله» را بواسطه گناهى كه در روز شنبه، مرتكب شده بودند،لعن كرد. اين گناه در زمان وى روى داد. او بدرگاه خدا عرض كرد: «خدايا لباس لعنت بر آنها بپوشان …» و خداوند آنها را بشكل بوزينگان در آورد، عيسى ع كسانى را لعن كرد كه بر آنها مائده نازل شد و كفر ورزيدند.
2- ابن عباس گويد: مقصود اين است كه آنان در زبور و انجيل، لعن شدهاند، يعنى خداوند كافران بنى اسرائيل را در زبور و انجيل- كه از زبان داود و عيسى است- لعن كرده است، 3- زجاج گويد: از آنجا كه داود و عيسى دانسته بودند كه حضرت محمد ص از جانب خدا مبعوث ميشود، كسانى را كه به او كفر بورزند، لعن كردند.
قول اول صحيحتر است، مقصود اين است كه خداوند آنان را- باثبات كفر- از آمرزش خود مايوس كرده است، زيرا پيامبران، عقوبت آنها را از خداوند مسألت كرده و دعاى آنها مستجاب است، اينكه لعنت را از زبان داود و عيسى نقل مىكند براى اين است كه گمان نكنند كه آنها را پيش انبياء مقامى است كه سبب نجات آنها از كيفر خواهد شد. ذلِكَ: اشاره به لعنتى است كه ذكر شد.
بِما عَصَوْا وَ كانُوا يَعْتَدُونَ: بواسطه معصيت و تجاوز ايشان است، سپس به بيان حال آنها پرداخته، مىفرمايد:
– كانُوا لا يَتَناهَوْنَ عَنْ مُنكَرٍ فَعَلُوهُ: آنان يكديگر را نهى نميكردند و كارهاى زشت را بدون توجه به منع خداوند، مرتكب مىشدند، ابن عباس گويد: بنى اسرائيل سه فرقه بودند: فرقهاى كه در «روز شنبه» مرتكب معصيت شدند و فرقهاى كه آنها را از اين كار نهى مىكردند ولى از معاشرت آنها خوددارى نكردند و فرقهاى كه آنها را نهى كردند و از آنها جدا شدند، دو فرقه اول ملعون شمرده شدند، از اينرو پيامبر گرامى اسلام فرمود: «امر بمعروف و نهى از منكر كنيد، دست نادان را بگيريد و او را براه حق بياوريد و گرنه خداوند دلهاى شما را بهم مربوط مىسازد و همه شما را لعنت مىكند.»
علت اينكه كار زشت را «منكر» نامند، اين است كه: عقل كار نيكو را مىپسندد و با آن آشناست و كار زشت را نمىپسندد و با آن ناآشناست، بنا بر اين هر چه را عقل انكار كند، ناپسند و زشت و هر چه را انكار نكند، پسنديده است.
اقوال ديگر
برخى گفتهاند، منظور از «منكر» اين است كه آنها در روز شنبه، ماهى صيد كردند و برخى گفتهاند: منظور اين است كه در برابر داوريهاى خود رشوه مىگرفتند و برخى گفتهاند: مقصود خوردن ربا و گرفتن قيمت «پيه» است.
سپس سوگند ياد كرده، مىفرمايد:
لَبِئْسَ ما كانُوا يَفْعَلُونَ: كردار آنها زشت است، تَرى كَثِيراً مِنْهُمْ يَتَوَلَّوْنَ الَّذِينَ كَفَرُوا: مقصود اين است كه: بسيارى از يهوديان، با كفار مكه روابط دوستى دارند، مثل: كعب بن اشرف، و همكارانش كه سپاه مشركان را عليه پيامبر خدا بر انگيختند، اين مطلب را ذيل آيه: «وَ يَقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا هؤُلاءِ أَهْدى مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا سَبِيلًا» (نساء 51) بيان كردهايم، امام باقر عليه السلام فرمود: آنان پادشاهان جبار را دوست مىداشتند و هوى و هوس آنان را بر ايشان مىآراستند، تا از دنياى آنها برخوردار شوند، بدينترتيب آنها را بر اثر كارهاى زشت و عقايد ناپسند، توبيخ مىكند، لَبِئْسَ ما قَدَّمَتْ لَهُمْ أَنْفُسُهُمْ: آنچه براى روز رستاخيز خود ذخيره كردهاند، بد است، أَنْ سَخِطَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ: غضب خدا بر آنها است، وَ فِي الْعَذابِ هُمْ خالِدُونَ: ابن عباس و مجاهد و حسن معتقدند كه: اين آيه، در باره منافقان يهود است و ضمير «منهم» به يهوديان بر مىگردد، آيه بعد اين عقيده را تاييد مىكند.
پاورقی
[1] – آيه 48 سوره مائده جزء 6 سوره 5
[2] – خلاصه معناى كلمه اين است كه قرآن، بر كتابهاى ديگر تسلط دارد و آنها را حفظ و مراقبت مىكند.
[3] – آيه 49 و 50 سوره مائده جزء 6 سوره 5
[4] – استاد علامه طباطبايى ذيل اين آيه ميفرمايد:
صدر اين آيه با آنچه در آيه سابق آمده بوده، اتحاد دارد. نتيجهاى كه از آنها در دو آيه گرفته شده، مختلف است. معلوم است كه تكرار، بمنظور همين فايده است.
آيه اول، امر مىكند كه پيامبر به فرمان خدا حكم و از پيروى هواهاى ايشان خود دارى كند.
زيرا شريعت اسلام، براى پيامبر و امت اوست. بنا بر اين واجب است كه بسوى خيرات آن بر يكديگر سبقت بگيرند. اين آيه هم همان امر را تكرار مىكند، سپس مىگويد: اگر اهل كتاب از قرآن كريم روى گردانى مىكنند، اين خود كشف مىكند از اينكه بر اثر گناه و تبهكارى، خداوند آنها را گمراه كرده است.( الميزان ج 5 ص 384، 385)
[5] – آيه 51 و 52 و 53 سوره مائده جزء ششم سوره 5
[6] – آيه 54 سوره مائده جزء 6 سوره 5
[7] – آيه 55 و 56 و 57 سوره مائده جزء 6 سوره 5
[1] – سوره مائده آيه 58 و 59 جزء 6 سوره 5
[2] – آيه 60 سوره مائده جزء 6 سوره 5
[3] – مجموع قرائتهايى كه در اين جمله وارد شده، ده تاست. ما تنها بنقل دو تاى آن كه از قراى هفتگانه بود، اكتفاء كرديم.
[4] – آيه 61 و 62 و 63 سوره مائده جزء 6 سوره 5
[5] – آيه 64 سوره مائده جزء 6 سوره5
[1] – آيه 65 و 66 سوره مائده جزء 6 سوره 5
[2] – آيه 67 و 68 سوره مائده جزء 6 سوره 5
[3] – آيه 69 و 70 و 71 سوره مائده جزء ششم سوره 5
[4] – اين قاعده در رسم الخط قرآن رعايت ميشود.
[5] – آيه 72 و 73 و 74 سوره مائده جزء 6 سوره5
1] – آيه 72 و 73 و 74 سوره مائده جزء 6 سوره 5
[2] – سوره مائده آيه 75 و 76 و 77 جزء 6 سوره 5
[3] – آيه 78 و 79 و 80 سوره مائده جزء 6 سوره5