تفسیر بیان السعادة-الأعراف

ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطان علیشاه» سوره الا عراف 60 تا 72

[سوره الأعراف (7): آيات 60 تا 64]

قالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ إِنَّا لَنَراكَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ (60)

قالَ يا قَوْمِ لَيْسَ بِي ضَلالَةٌ وَ لكِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ (61) 

أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبِّي وَ أَنْصَحُ لَكُمْ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (62)

أَ وَ عَجِبْتُمْ أَنْ جاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَلى‏ رَجُلٍ مِنْكُمْ لِيُنْذِرَكُمْ وَ لِتَتَّقُوا وَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ (63) 

فَكَذَّبُوهُ فَأَنْجَيْناهُ وَ الَّذِينَ مَعَهُ فِي الْفُلْكِ وَ أَغْرَقْنَا الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً عَمِينَ (64)

 

ترجمه:

گروهى از قومش گفتند كه ما ترا سخت در گمراهى مى‏بينيم‏ 60

(در پاسخ آنان) گفت اى قوم من اصلا در گمراهى نيستم (شما به خطا مى‏رويد) و ليكن فرستاده خداى جهانيانم‏ 61

پيغام خدا را به شما مى‏رسانم و به شما اندرز مى‏گويم و از خدا و وحى الهى به امورى (مانند قيامت و حساب و كيفر اعمال) آگاهم كه‏ شما آگاه نيستيد، 62

آيا تعجّب كرده ‏ايد كه مردى از جانب خدا براى به يادآورى شما فرستاده شد تا شما را (از احوال عذاب قيامت) بترساند كه پرهيزكار شويد و مورد لطف خدا گرديد، 63

و چون نوح، رسول خدا را تكذيب كردند ما هم او و پيروانش را در كشتى نجات داديم و آنان را كه آيات خدا را تكذيب كردند غرق گردانيديم كه مردمى بسيار نادان و كور دل بودند. 64

 

تفسير

قالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ‏ ملاء يعنى خوش‏گذران‏ها و رؤسا، زيرا كه پيروان و مردم عادى جز قبول و تقليد شأنى ندارند، و پيروى نكردنشان از انبيا از آن جهت است كه نظرشان به دنياست، ولى مترفين (نازپروردگان ستم پيشه) شأن خود را بالاتر و والاتر از انبيا مى‏دانستند.

إِنَّا لَنَراكَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ‏ آنان گفتند مطمئنّا ترا در گمراهى آشكار مى‏بينيم.

زيرا پيامبر را مخالف سيره دنيوى خود مى‏دانستند كه آن را دوست داشتند و گمان مى‏كردند كه بهتر از آن امكان ندارد، چون هر حزبى (گروهى) به آنچه كه نزد خودشان است خوشحالند لذا آن را با تأكيدهاى متعدّد تأكيد كردند (انّ) و (ل) هر دو براى تأكيد است).

قالَ يا قَوْمِ لَيْسَ بِي ضَلالَةٌ با آنان به مدارا رفتار كرد و معتقدات آنها را نفى كرد و لذا مثل تأكيدات سابق گفته خود را تأييد نكرد و گفت: اى قوم من در گمراهى نيستم.

وَ لكِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبِّي وَ أَنْصَحُ لَكُمْ‏ و ليكن فرستاده‏اى از پروردگار جهانيانم كه رسالتهاى پروردگارم را به شما ابلاغ كنم و پندتان دهم. ازاين‏رو لفظ لكم با (ل) آورد تا اشاره به خالص بودن نصيحت از شائبه فريب باشد.

وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ‏ از صفات و تدبير خدا، يا به سبب افاضه خداست كه مى‏دانم آنچه را كه شما نمى‏دانيد، اوّل رسالتش را تبليغ كرد و آن را با انذار دنبال كرد، و آنگاه كه او را تكذيب كردند و اعتقاد ضدّ رسالت را كه ضلالت و گمراهى است اظهار كردند، معتقدات آنها را نفى كرد و ادّعاى خودش را با آنچه كه لازمه آن است ثابت نمود و آن تبليغ است، سپس به دنبال آن چيزى را آورد كه سزاوار ردّ نيست و آن نصيحت كردن آنها و علم داشتن پيامبر به چيزى كه آنها علم آن را ندارند، و اين به جهت مدارا كردن با آنها و اظهار رأفت و مهربانى با آنان است.

أَ وَ عَجِبْتُمْ‏ يعنى آيا تكذيب كرديد و تعجّب نموديد؟

يعنى سزاوار نبود از شما كه تعجّب بكنيد.

أَنْ جاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ‏ چيزى كه شما را به ياد آخرت مى‏اندازد.

عَلى‏ رَجُلٍ مِنْكُمْ‏ چون از لفظ رسالت جدايى و عناد نسبت به گمراهان مفهوم مى‏شد موضوع را به نصيحت كردن (انصح لكم) كه لازمه رسالت است تبديل كرد كه صلاح آنان در آن مى‏باشد و آنان را به عواقب امورشان متذكّر ساخت. و علّت اينكه كلمه (ربّكم) پروردگار شما آورده است، و (ذكر) را اضافه به (ربّ) خودشان نمود، براى آن است كه به نصيحت و قبول نزديكتر باشد، و موضوع را آن گونه ادامه داد تا به سه غايت كه به ترتيب به رسول (رسول من ربّ العالمين) و مرسل اليهم، (قوم مورد تبليغ) و مرسل‏ رِسالاتِ رَبِّي‏ منسوب است برساند، و در همه آنها صلاح و نفع آنان را بيان داشت تا آشكار سازد كه ادّعاى رسالت جز به نفع آنها نيست تا از فريب و نيرنگ به دور باشد، پس فرمود:

لِيُنْذِرَكُمْ‏ تا شما را از آنچه كه بر آن هستيد و آن جز شرّ و بدى نيست بترساند، وَ لِتَتَّقُوا تا از چيزى كه در آن فساد شماست، بپرهيزيد و به چيزى توجّه و رغبت كنيد كه در آن صلاح شماست.

وَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ‏ يعنى شايد مورد رحمت و ترحّم پروردگارتان قرار بگيريد، و آن حسن عاقبت و سر انجام نيكو است.

فَكَذَّبُوهُ‏ با اينكه براى آنها عذرى در تكذيبشان باقى نماند، او را تكذيب كردند.

فَأَنْجَيْناهُ وَ الَّذِينَ مَعَهُ فِي الْفُلْكِ وَ أَغْرَقْنَا الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً عَمِينَ‏ پس او را و مؤمنين كه با او بودند به وسيله كشتى نجات داديم و كسانى كه آيات ما را تكذيب كردند غرق كرديم. زيرا آنان قومى كوردل بودند و براى آنها بصيرت و بينائى نبود تا متوقّع استبصار و ديدن آنها باشيم، و آنها را مؤاخذه نمى‏كنيم (زيرا تكذيب آنان از عدم بصيرت بوده است.)

 

 

 

ترجمه و تفسير آيات 72- 65

وَ إِلى‏ عادٍ أَخاهُمْ هُوداً قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ أَ فَلا تَتَّقُونَ (65)

قالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ إِنَّا لَنَراكَ فِي سَفاهَةٍ وَ إِنَّا لَنَظُنُّكَ مِنَ الْكاذِبِينَ (66)

قالَ يا قَوْمِ لَيْسَ بِي سَفاهَةٌ وَ لكِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ (67)

أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبِّي وَ أَنَا لَكُمْ ناصِحٌ أَمِينٌ (68)

أَ وَ عَجِبْتُمْ أَنْ جاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَلى‏ رَجُلٍ مِنْكُمْ لِيُنْذِرَكُمْ وَ اذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ وَ زادَكُمْ فِي الْخَلْقِ بَصْطَةً فَاذْكُرُوا آلاءَ اللَّهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (69)

قالُوا أَ جِئْتَنا لِنَعْبُدَ اللَّهَ وَحْدَهُ وَ نَذَرَ ما كانَ يَعْبُدُ آباؤُنا فَأْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ (70)

قالَ قَدْ وَقَعَ عَلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ رِجْسٌ وَ غَضَبٌ أَ تُجادِلُونَنِي فِي أَسْماءٍ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما نَزَّلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ (71) 

فَأَنْجَيْناهُ وَ الَّذِينَ مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنَّا وَ قَطَعْنا دابِرَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ ما كانُوا مُؤْمِنِينَ (72)

ترجمه:

به سوى قوم عاد برادرشان هود را فرستاديم، هود بدانها گفت: اى قوم خدا را بپرستيد كه جز او شما را خدايى نيست. آيا اندرز مرا گوش نكرده پرهيزكار نمى‏شويد؟، 65

بزرگان قومش كه كافر بودند گفتند: ما ترا سفيه و بى‏خرد مى‏يابيم و گمان مى‏كنيم‏ كه تو سخت از دروغ‏گويان باشى، 66

پاسخ داد: اى قوم مرا سفاهتى نيست ليكن من فرستاده پروردگار جهانيانم، 67

پيام خدا را به شما مى‏رسانم و براى شما پندگوى دلسوزم و خير خواه شما هستم، 68

آيا تعجّب كرده ‏ايد كه مردى از جانب خدا جهت ياد آورى شما فرستاده شد تا شما را از هول و عذاب قيامت بترساند؟ اى مردم متذكّر باشيد و فراموش نكنيد كه خدا شما را پس از هلاك قوم نوح جانشين آن گروه كرد و در خلقت و نعمت شما بيفزود. پس اى قوم انواع نعمتهاى خدا را به ياد آريد، شايد كه رستگار شويد، 69

قوم هود گفتند آيا تو براى آن به سوى ما آمده ‏اى كه خدا را به يكتايى پرستيم و از بتهايى كه پدران ما مى‏پرستيدند دورى كنيم؟ اين كار را نخواهيم كرد اگر تو راست مى‏گويى هر عذابى كه به جهت بت‏پرستى به ما وعده مى‏دهى زود به انجام رسان. 70

هود گفت: در اين صورت پليدى و غضب خدا بر شما حتمى گرديده است، آيا با من كه شما را به خدا مى‏خوانم مجادله مى‏كنيد؟ و به اسمهاى بى ‏مسمّايى كه شما و پدران شما بر آن بتان نهاده ‏ايد با حقّ به خصومت برمى‏ خيزيد؟ و حال آنكه خدا در آن حقيقت و برهانى ننهاده است، پس بايستى در انتظار عذاب خدا باشيد كه من نيز بر شما آن را انتظار دارم، 71

موقع عذاب كه رسيد، هود و پيروانش را به رحمت خود از عذاب رهانيديم؛ و آنان كه آيات ما را تكذيب كردند و ايمان نياوردند همه را هلاك گردانيديم. 72

تفسير

وَ إِلى‏ عادٍ أَخاهُمْ هُوداً منظور از (اخا) برادر عشيره و قبيله‏اى است نه برادر دينى.

قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ أَ فَلا تَتَّقُونَ قالَ‏ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ إِنَّا لَنَراكَ فِي سَفاهَةٍ به سفاهت نسبت دادن عقل در انظار، قبيح‏تر از نسبت گمراهى و ضلالت است ازاين‏رو قومش او را به سفاهت متّهم كردند.

وَ إِنَّا لَنَظُنُّكَ مِنَ الْكاذِبِينَ قالَ يا قَوْمِ لَيْسَ بِي سَفاهَةٌ وَ لكِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبِّي وَ أَنَا لَكُمْ ناصِحٌ أَمِينٌ‏ ذكر كلمه (امين) از اين روست كه گويا او به امانت دارى در بين آنها معروف بود و لذا متوسّل به آن گشتند.

أَ وَ عَجِبْتُمْ أَنْ جاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَلى‏ رَجُلٍ مِنْكُمْ لِيُنْذِرَكُمْ وَ اذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ وَ زادَكُمْ فِي الْخَلْقِ بَصْطَةً هود ضمن اينكه نعمت‏هاى خدا را بر آنها ياد آورى كرد نقمت‏هاى خدا را بر قوم نوح نيز متذكّر گرديد تا به بهترين وجه آنها را از زوال نعمت‏ها بترساند.

فَاذْكُرُوا آلاءَ اللَّهِ‏ نعمت‏هاى خداوند را به ياد آوريد، تعميم بعد از تخصيص، از جهت تأكيد است.

لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ‏ از امام صادق عليه السّلام‏[1] است كه فرمود:

آيا مى‏دانى نعمت‏هاى خدا چيست؟ گفته شد: نه، فرمود:

بزرگترين نعمت‏هاى خدا بر خلقش همان ولايت ماست. يعنى باشد كه با ولايت رستگار شويد.

قالُوا أَ جِئْتَنا لِنَعْبُدَ اللَّهَ وَحْدَهُ وَ نَذَرَ ما كانَ يَعْبُدُ آباؤُنا فَأْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ‏ براى غايت سفاهتشان مقلّدات پدرانشان را، علوم قطعى قرار دادند.

لذا با آنچه كه ذكر شد، مبارزه طلبى نمودند.

قالَ قَدْ وَقَعَ عَلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ رِجْسٌ‏ يعنى از جانب پروردگارتان عذابى بر شما واقع شده، لفظ (قد) و فعل ماضى آورد تا اشاره به حتمى بودن تحقّق آن باشد، يا اشاره به اين باشد كه آنچه كه آنها داراى آن مى‏باشند از سفاهت و گمراهى و مجادله با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم عذابى دردناك است امّا از آنجا كه قواى مدركه خود را تخدير كرده‏ اند درد آن را حس نمى‏كنند.

وَ غَضَبٌ‏ غضب را تأخير انداخت با اينكه آن به تقديم سزاوارتر است چون ذاتا و شرعا مقدّم است، زيرا غضب ظاهر نمى‏شود. مگر با عذاب كه مسبّب از غضب است، پس عذاب از جهت ظهورش جلوتر از غضب است.

أَ تُجادِلُونَنِي فِي أَسْماءٍ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ‏ بدان كه لفظ اسم، چيزى است كه بر چيز ديگر (مسمّى) دلالت كند به نحوى كه خود آن لفظ در حين دلالت بر مسمّى منظور و مقصود نباشد، و در مورد آن لفظ (اسم است، مفرد است … فاعل است يا مفعول و …) حكمى نكنيم.

اعمّ از اينكه آن دالّ لفظ باشد يا نقش، يا مفهوم ذهنى، يا ذات خارجى مانند لفظ (زيد) كه اسم ذات معيّن مخصوصى است، آنگاه كه در بيان (زيد آمد) بخواهيم بر آن ذات دلالت بكند به اين اعتبار خود لفظ مورد نظر نيست، بلكه نظر و قصد شخص زيد است به نحوى كه لفظ مورد غفلت قرار مى‏گيرد.

و به اين اعتبار آن لفظ اسم ذات است و به هيچ حكمى از احكام در مورد آن صادق نيست و آنگاه كه اين لفظ از جهت خودش اعتبار شود با قطع نظر از اعتبار دلالتش بر مسمّى بلكه از آن جهت كه آن لفظى است مركّب از سه حرف كه حرف اوّل متحرّك و حرف وسط ساكن است در اين هنگام لفظ (زيد) مورد حكم و مورد نظر واقع مى‏شود و در اين صورت نام لفظ و موضوع و اسم در مقابل فعل بر آن نهاده مى‏شود.

و اين دو اعتبار (لفظ اسم و مسمّى) همان‏طور كه براى الفاظى كه بر معانى دلالت مى‏كند براى اسمهاى لفظى، ثابت است براى هر چيزى كه بر غير آن از ذاتها دلالت بكند نيز ثابت است سپس بدان كه جميع اشياء از ذوات نورى ملكى، و ظلمانى طبيعى و شيطانى آثار صنع خداى تعالى است و دلالت‏كننده بر وحدت و علم و قدرت و مظاهر جود و لطف و قهر خداى تعالى مى‏باشند، و آن اشياء به اين اعتبار اسماء خداست نه مسمّيات و هيچ حكمى و اسمى و رسمى براى مسمّيات نيست، و آن اسماء به اين اعتبار قضاى خداوند مى‏باشند، و راضى بودن به آن واجب، و عبادت آن، عبادت خدا و محبّت آن نسبت به خداست.

زيرا كه به اين اعتبار خود آن اسماء منظور و مقصود نيستند، و اگر خود آنها مورد نظر و محكوم عليه و مسمّيات به اسماء مخصوص خود قرار داده شود به اين اعتبار مقابل خدا و خداهاى دوّم مى‏شوند ديگر دلالت‏كننده ذات و علم و قدرت خدا نمى‏شوند، بلكه در اين هنگام مدلولات و مسمّيات و مقضيّات مى‏شوند، و نظر به آنها و عبادت آنها و راضى شدن به آنها كفر و شرك به حساب مى‏آيد، و كسى كه به اين موارد نظر داشته باشد مورد مذمّت و ملامت خداوند قرار مى‏گيرد و به همين اعتبار وارد شده است كه راضى شدن به كفر، كفر است.

سپس بدان كه انسان مادام از خانه نفسش خارج نشده است و به رسول سينه‏ اش هجرت نكرده باشد و با كمك ولىّ امرش به پيامبر قلبش توجّه نداشته باشد، ممكن نيست كه بتواند نظر به اشياء بكند، از آن جهت كه آنها دلالت‏ كننده بر ذات خداى تعالى باشد، بلكه در وجود نمى‏بيند مگر اشياء متكثّر كه مقابل وحدت است كه مستقل و مدلول و مسمّيات هستند، اگر چه به حسب واقع و نفس الامر متعلّقات و وابستگى‏ هاى صرف بوده، استقلال ندارند و اصلا حكمى براى آنها نيست. و ليكن در نظر كسى كه در خانه نفسش و شهر طبعش وطن گرفته باشد آن اسماء شأنى الهى ندارند، بلكه با شأن الهى مباينت داشته، خود مستقلّ بوده و وابستگى به ذات الهى ندارد و بر چيزى غير از خود (فرا خود) دلالتى ندارد.

ليكن انسان به خروج از اين خانه و حجّ خانه خدا (قلب) و طواف آن بلكه مقيم شدن در آنجا مأمور و موظّف است به رسيدن به پروردگارش و حضور در نزد اوست.

امّا خروج از اين خانه نفس ممكن نيست، مگر با كمك يارى‏ دهنده خارجى و رفاقت رفيق بشرى (مرشد يا راهنماى روحانى) و كسى كه در خانه نفسش ممكن است هر چيزى كه معاون او فرض شود و يارى‏ دهنده او باشد در نظر او جز محكوم عليه و مستقل چيزى نيست و مسمّايى كه دلالت بر خدا كند و اسم اللّه باشد، وجود ندارد.

لذا خداى تعالى معاونى و كمكى براى او قرار داده است كه او را در خروج از نفسش كمك كند، و امر كرده است كه از آن معاون و كمك‏ كننده پيروى شود، و براى انسان حجّت و دليلى نصب كرده است كه بر جواز نظر كردن به آن معاون و اخذ دستورات از او و تضرّع نزد او دلالت مى‏كند، اگر چه در نظرش مسمّى و محكوم عليه و مستقلّ باشد (زيرا چنين شخصى در واقع به باطن آن معاون و راهنما توجّه دارد كه الهى است نه به جسمانيّت او).

پس مطاع و متبوع و معبود بودن معاون خارجى عبادت طاعت است (يعنى اطاعت از دستورات الهى او براى پرستش خداى تعالى) با اينكه او دوّم (خليفه) براى خدا و مقابل، و مسمّى، و محكوم عليه در نظر او است از چيزهايى است كه خداوند در مورد او حجّت و سلطان و برهان نازل فرموده است، و كسى كه داراى چنين بينشى است، مذموم و ملوم و كافر يا مشرك نيست (زيرا او را مى‏بيند نه خود خدا)؛ وقتى اين را دانستى پس معنى چنين مى‏شود:

شايسته نيست كه شما با رسول در تصحيح اسمائى كه حكمى براى آنها نيست و مسمّيات كه مستقل نيستند بلكه متعلّقات محض و رابطه ‏هاى محض هستند مجادله كنيد؛ زيرا شما و پدرانتان آنها را مسمّيات قرار داده ‏ايد، چون شما در روستاهاى نفسهايتان توقّف كرده‏ايد در حالى كه خداوند براى آن گفته‏هاى شما حجّت و دليلى نفرستاده است.

ما نَزَّلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ‏ همراه آن يا در آن يا به سبب آن سلطنت يا حجّت و برهان نفرستاده است تا به اين حجّت آن اسماء مسمّى تلقّى گردند و سرزنش از شما برداشته شود و با توجّه به حجّت و دليل شرك شما به وجهى به توحيد مبدّل شود.

فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ‏ يعنى منتظر امر خدا در حقّ خودتان باشيد و من هم با شما به انتظار مى‏مانم.

فَأَنْجَيْناهُ وَ الَّذِينَ مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنَّا او و كسانى را كه ايمان آوردند با رحمت خود نجات داديم مقيّد كردن رحمت به خدا (منّا) براى آگاهاندن مردم است به اينكه نظر به عمل خويش و اتّكاى بدان بر هيچ كس جائز نيست؛ زيرا كه عمل جز آماده كردن قابل براى قبول (رحمت) فايده ديگرى ندارد و فعل فاعل مسبّب از اين رحمت نيست چنانكه بارها اين مطلب را گذرانديم.

وَ قَطَعْنا دابِرَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا و آنان كه تكذيب‏ كردند از جهت تكليف همه را هلاك كرديم.

وَ ما كانُوا مُؤْمِنِينَ‏ و آنها از جهت تكوين ايمان نداشتند.

يا اينكه اين دو عامّ يا خاصّ هستند به يك معنى و دوّمى تاكيد براى اوّلى است، و معنى قطع دابر، درماندگى و استيصال و باقى نماندن نسل براى آنهاست.

در اخبار وارد شده است كه هود عليه السّلام و صالح عليه السّلام و شعيب عليه السّلام و اسماعيل عليه السّلام و پيامبر ما صلّى اللّه عليه و آله به عربى تكلّم مى‏كردند.

_____________________________________

[1] تفسير الصّافى 2: ص 211- الكافى 1: ص 217/ ح 3- تفسير البرهان 2: ص 23 ح6

ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج‏5

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=