الفتح - -ترجمه مجمع البيان

ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره مباركه فتح

سوره مباركه فتح‏ 48

سوره الفتح‏

شماره آيات:

اين سوره در مدينه نازل شده، به اجماع مفسّرين داراى بيست و نه آيه مى‏باشد.

فضيلت سوره:

ابىّ بن كعب از پيامبر خدا (ص) روايت مى‏كند:

(هر كس اين سوره را قرائت كند مانند آن است كه با حضرت محمّد (ص) در فتح مكّه شركت داشته است).

و در روايت ديگر آمده است:

(… مانند كسى است كه زير آن درخت با حضرت محمّد (ص) بيعت كرده است).

عمر بن خطّاب گويد: (در يكى از سفرها با پيامبر خدا (ص) بوديم كه فرمود:

شب گذشته سوره‏اى بر من نازل شد كه از دنيا و ما فيها نزد من بهتر است: إِنَّا فَتَحْنا تا … وَ ما تَأَخَّرَ).

اين روايت را بخارى در صحيح خود آورده است.

قتاده از انس نقل مى‏كند:

(هنگامى كه از جنگ حديبيه بازگشتيم، از انجام اعمال حج ما جلوگيرى شده بود، و ما همگى محزون و غمگين بوديم كه ناگهان خداوند نازل فرمود: (إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً) پيامبر خدا (ص) فرمودند: آيه‏ اى بر من نازل شده است كه در نظر من از تمام دنيا بهتر است).

عبد اللَّه بن مسعود گويد:

(رسول خدا (ص) از جنگ حديبيه بازگشت فرمود، ناگهان ديديم كه شتر سوارى حضرت از سرعت خود كاست، نزديك شديم ديديم خداوند (إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً) را بر حضرت نازل فرموده است، و حضرتش را فوق العاده مسرور يافتيم، و فرمودند كه اين سوره بر او نازل شده است).

عبد اللَّه بن بكير از پدرش روايت مى‏كند كه:

(حضرت صادق (ع) فرمودند: اموال و زنان و كنيزان خود را با خواندن (إِنَّا فَتَحْنا) از تلف شدن حفظ كنيد، اگر انسان از كسانى باشد كه اين سوره را زياد بخواند روز قيامت منادى بطورى كه همه مردم بشنوند او را صدا مى‏زند كه تو از بندگان خالص من هستى، او را به بندگان صالح من ملحق نمائيد، و او را در بهشتهاى پر نعمت جاى داده، از شربت گواراى رحيق مختوم آميخته به كافور سيراب سازيد).

ارتباط سوره:

خداوند اين سوره را به جملات: (وَ اللَّهُ الْغَنِيُّ وَ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ) ختم فرموده است، و از بى‏نيازى پروردگار است كه براى پيامبرش آنچه را كه در دين و دنيايش بدان نياز داشت براى او فتح كرد و فرمود:

 

آيات 1- 5 فتح 48

[سوره الفتح (48): آيات 1 تا 5]

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏

إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً (1) لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ وَ يُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَ يَهْدِيَكَ صِراطاً مُسْتَقِيماً (2) وَ يَنْصُرَكَ اللَّهُ نَصْراً عَزِيزاً (3) هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لِيَزْدادُوا إِيماناً مَعَ إِيمانِهِمْ وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً (4)

لِيُدْخِلَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها وَ يُكَفِّرَ عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ وَ كانَ ذلِكَ عِنْدَ اللَّهِ فَوْزاً عَظِيماً (5)

 

ترجمه آيات:

(به نام خداى رحمان و رحيم 1- ما براى تو فتحى آشكار نموديم 2- تا خداوند گناه گذشته و متأخّرت را ببخشد، و نعمتش را بر تو تمام كند، و تو را به راه راست هدايت كند 3- و خداوند تو را پيروزمندانه يارى خواهد داد.

4- او خداوندى است كه آرامش بر دلهاى مؤمنين نازل مى‏كند تا بر ايمانشان ايمانى افزايد، و لشكريان آسمانها و زمين از آن خداوند بوده، و هم او دانا و فرزانه است 5- تا مؤمنين و مؤمنات را وارد بهشتهايى سازد كه زير درختانش نهرها جارى است، و در اين بهشت‏ها هميشه خواهند بود و خداوند گناهانشان را پاك خواهد ساخت، و اين پاداش در نظر خدا پيروزى بزرگى است براى مؤمنين).

لغات آيات:

فتح- ضدّ اغلاق و بستن است، و اين معنى اصلى لغت فتح است، ولى بعدا لغت فتح در موارد ديگرى هم استعمال شده است كه از آن جمله است حكم و قضاوت، و بر اين اساس است كه به حاكم فتاح و به حكومت فتاحه گفته مى‏شود، و از آن جمله است پيروزى كه بدان نيز فتح گفته مى‏شود و استفتاح به طلب پيروزى گفته مى‏شود، و از اين قبيل است فتح كشورها و نيز به علم هم گفته ميشود و در آيه (وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ‏) نيز در معنى علم استعمال شده است.

معنى آيات:

(إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً) قتاده مى‏گويد: يعنى: ما براى تو قضاوت نموديم قضاوتى آشكار.

و از مقاتل نقل شده است يعنى: ما براى تو آسان نموديم آسانى آشكارى. و بعضى گفته‏اند يعنى: ما تو را دانا ساختيم دانايى ظاهرى در مورد آنچه كه از قرآن بر تو نازل كرده‏ايم، و از امر دين به تو خبر داده‏ايم.

و از زجاج نقل شده است يعنى: ما تو را به سوى اسلام ارشاد نموديم و كار دين را برايت گشايش داديم.

در مورد فتح اختلاف شده است كه منظور از آن كدام فتح است:

وجه اول:

از انس و قتادة و جمعى از مفسّرين نقل شده است كه منظور از فتح در اين آيه فتح مكه است كه خداوند در سال صلح حديبيه پس از خاتمه يافتن جريان حديبيه خداوند فتح مكه را وعده فرمود.

قتاده گويد: اين آيه هنگامى نازل شد كه پيامبر خدا (ص) در حال بازگشت از صلح حديبيه بودند، و در آن وقت حضرتش به فتح مكه بشارت داده شد، و تقدير آيه اينطور است: (انّا فتحنا لك مكة اى قضينا لك بالنّصر على أهلها) يعنى ما براى تو حكم نموديم كه مكه را فتح كنى و بر اهل آن پيروز گردى ..

و از جابر نقل شده است كه ما از فتح مكه آگاه نشديم مگر در روز حديبيه.

وجه دوّم:

منظور از فتح در اينجا صلح حديبيه است كه فتحى بود بدون درگيرى و جنگ فراء گويد: فتح گاهى عبارت است از صلح، و فتح در لغت به معنى گشايش چيزى است كه بسته باشد، و صلحى كه در حديبيه با مشركين بدست آمد، در بن- بست بود تا اينكه خداوند آن روز صلح را از بن‏بست بيرون آورده گشايش شد.

زهرى مى‏گويد: فتحى مهمتر از صلح حديبيه نبود، زيرا مشركين در جريان‏ اين صلح با مسلمين در آميختند و سخنان و منطق آنان را شنيدند و اسلام در دلهايشان نفوذ كرد و در طول سه سال مردم بسيارى اسلام آوردند، و با اسلام آوردن آنان تعداد مسلمين افزوده شد.

شعبى گويد: در جريان صلح حديبيه بيعتى انجام شد كه همان (بيعت رضوان) است، و نيز نخيل خيبر اطعام شدند، و روميان بر ايرانيان پيروز گشتند، و مسلمانان بخاطر پيروزى اهل كتاب كه روميان باشند بر مجوسيان شاد گشتند، زيرا اين پيروزى يك پيشگويى بود كه در قرآن آمده بود: (انهم سيغلبون) و قربانيان به قربانگاه خود رسيدند، و حديبيه چاهى است كه مى‏گويند آب آن تمام شده بود كه معجزه معروف نبوّت در آن ظاهر گشت.

براء بن عازب گويد:

(شما فتح مكه را فتح مى‏دانيد، آرى فتح مكه فتح بود ولى ما فتح را بيعت رضوان در روز صلح حديبيه مى‏دانيم، ما يكهزار و چهار صد نفر همراه پيامبر خدا (ص) بوديم و حديبيه چاه آبى بود كه ما تمام آب آن را كشيديم بطورى كه در ته چاه ديگر حتّى يك قطره آب هم باقى نماند، تمام شدن آب چاه بگوش حضرت رسيد، حضرت سر چاه آمد و كنار آن نشست و ظرف آبى خواسته وضوء گرفت، آن گاه مضمضه كرده دعا خواند و آب را در چاه ريخت، و ما و تمام مركوبهايمان را سيراب كرد).

و در حديث سلمة بن اكوع آمده است:

(حضرت همين كه دعا خواند و آب دهان در آن افكند آب چاه جوشيدن گرفت هم خود سيراب شديم هم شتران و اسبان خود را سيراب نموديم).

و از محمّد بن اسحاق بن يسار از زهرى از عروة بن زبير از مسور بن مخرمة[1].

روايت شده است كه:

(رسول خدا (ص) براى زيارت خانه خدا بيرون آمد و قصد جنگ نداشتند و بقيّه حديث گذشته را نقل كرد تا اينكه مى‏گويد: رسول خدا (ص) فرمود:

پياده شويد، گفتند: يا رسول اللَّه در اين وادى آب يافت نمى‏شود، رسول خدا (ص) از تركش خود تيرى بيرون آورد و آن را به مردى از يارانش داده فرمود پياده شو و سر يكى از اين چاه‏ها رفته اين تير را در آن فرو ببر، آن مرد همين كار را انجام داد آب از چاه جوشيد و مردم همه سيراب شدند).

و نيز از عروة روايت شده است كه از بيرون آمدن پيامبر خدا (ص) ياد كرده مى‏گويد:

(قريش از مكه بيرون آمده و از پيامبر جلو افتادند و پيش از حضرت سر آب رسيدند و از آنجا پياده شدند، همين كه پيامبر خدا (ص) مشاهده فرمود كه قريش پيش از او سر آب رفته‏اند، در حديبيه پياده شد در حالى كه گرما سخت شدّت داشت و آنجا جز يك چاه وجود نداشت، مردم از تشنگى ناراحت شدند و جمعيّت هم زياد بود، كسانى سر چاه رفته آب آن را تا ته كشيدند، رسول خدا (ص) دلوى آب خواست وضوء گرفت و آب در دهان خود گردانده در سطل آب ريخت و دستور فرمود كه آب سطل را در چاه بريزند، و سپس تيرى از تركش خود بيرون آورده در چاه انداخت و بدرگاه خداوند دعائى كرد آب از چاه جوشيد و بالا آمد تا جايى كه مردم با دست از چاه آب مى‏كشيدند در حالى كه لب چاه نشسته بودند).

سالم بن أبى الجعد روايت كرده مى‏گويد:

(بجابر گفتم روز شجره چند نفر بوديد؟ گفت: ما يكهزار و پانصد نفر بوديم، و از تشنگى آن روزشان ياد نموده گفت مقدارى آب در يك ظرف براى پيامبر آوردند حضرت دست خود را در آن آب گذاشت ناگهان ديديم آب از لابلاى انگشتان‏ حضرتش مانند چشمه جوشيدن گرفت، و تا توانستيم از آن آب نوشيديم و براى تمام جمعيّت ما كافى بود.

سالم مى‏گويد: بجابر گفتم: شما چند نفر بوديد؟ گفت: اگر يكصد هزار نفر مى ‏بوديم آن آب براى ما بس بود، ولى جمعيّت ما آن روز هزار و پانصد نفر بود).

وجه سوّم:

منظور از فتح، فتح خيبر باشد به نقل از مجاهد و عوفى، و از مجمع بن حارثه انصارى روايت شده است كه يكى از قرّاء مى‏گفت:

(همراه رسول خدا (ص) در حديبيه حاضر بوديم، پس از آنكه از حديبيه بازگشتيم ناگهان ديديم مردم شتران خود را به نشانه شادمانى به حركت در آوردند، بعضى از مردم به ديگران گفتند: چه شده است كه مردم شادى مى‏كنند؟ گفتند: بر رسول خدا (ص) وحى شده است، مركبهاى سوارى خود را دوانده نزد رسول خدا (ص) رسيديم، حضرتش را در حالى كه در (كراع الغيم) روى اثاثيه خود ايستاده بود مشاهده نموديم، پس از آنكه مردم اطرافش جمع شدند به خواندن پرداخت: (انّا فتحنا لك فتحا مبينا) تا آخر سوره عمر پرسيد يا رسول اللَّه آيا فتح است؟ حضرت فرمودند: آرى سوگند به كسى كه جان محمّد در دست او است فتح است، آن گاه خيبر را ميان اهل حديبيه تقسيم فرمود و و احدى را وارد خيبر نساخت مگر آنكه در حديبيه حضور يافته بود.

وجه چهارم:

فتح عبارت است از پيروزى تمامى بر دشمنان به وسيله برهان‏ها و معجزات ظاهره و عظمت منطق اسلام.

«لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ» در تفسير اين آيه گفته‏ هاى‏ بسيارى هست كه همه آنها مخالف مذهب اصحاب اماميّه است، زيرا پيامبران معصوم از گناه مى‏باشند، چه گناهان صغيره و چه گناهان كبيره، چه قبل از نبوّت و چه بعد از نبوّت، اينك أقوالى كه گفته ‏اند:

اقوال عامّه در معنى آيه:

1- گفته‏اند يعنى: گناهانى را كه قبل از نبوّت و بعد از آن انجام داده‏اى خدا بيامرزد.

2- قول دوّم آنكه: گناهان قبل از فتح و بعد از فتح تو را ببخشد.

3- قول سوّم آنكه: خداوند وعده داده است گناهانى كه از پيامبر سر زده يا خواهد زد در صورتى كه اتّفاق افتد خواهد بخشيد.

4- قول چهارم يعنى: تا خدا گناهان گذشته پدر و مادرت آدم و حواء را به بركت تو ببخشد، و گناهان آينده امّتت را نيز به بركت دعوتت ببخشايد.

امّا بحث در گناه آدم همانند بحث پيرامون گناه حضرت محمّد است، و چنانچه اين گناهان را حمل بر گناهان صغيره كنند كه بنظر آنان عقابش ساقط خواهد شد، گفتارشان باطل خواهد بود به دليل آنكه اگر گناهان صغيره عقابش ساقط باشد ديگر جرمى باقى نمى‏ماند، آن گاه براى خداوند چگونه جايز است كه بر پيامبرش منّت گذارد كه آن گناهان را برايش خواهد بخشيد، منّت گذاردن و تفضّل از جانب خداوند در مورد گناهى بايد باشد كه داراى كيفر و مؤاخذه است نه در باره گناهى كه اگر خداوند در آن مورد عقاب كند بقول آنان ظالم خواهد بود، بنا بر اين فساد قولشان روشن است.

نظر شيعه در معنى آيه:

اصحاب ما اماميّه در معنى اين آيه دو نوع تأويل دارند.

1- آنكه يعنى: تا خداوند براى تو گناهان گذشته امّتت و گناهان آينده آنان را به وسيله شفاعتت ببخشد، و منظور از ما تقدّم و ما تأخّر گناهانى است كه زمان آن گذشته يا آنها كه زمانش نرسيده است، همانگونه كه كسى به ديگرى مى- گويد: گناه گذشته و آينده‏ات را بخشيدم.

و اينكه نسبت دادن گناهان امّت به خود حضرت صحيح است به جهت آنكه ميان پيامبر و امّتش جدايى نيست، و مؤيّد اين جواب است روايتى كه مفضل بن عمر از حضرت امام جعفر صادق (ع) نقل مى‏كند:

مفضل گويد: شخصى در باره اين آيه از حضرتش سؤال كرد حضرت فرمودند:

(به خدا سوگند كه حضرت محمّد (ص) گناهى نداشت، ولى خداوند براى او ضامن شد كه گناهان شيعيان على (ع) را گذشته و آينده آن را ببخشد).

عمر بن يزيد روايت كرده مى‏گويد: از حضرت صادق (ع) در باره فرموده خدا (لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ) پرسيدم فرمودند:

(حضرت محمّد (ص) گناهى نداشته و اراده بر انجام گناهى هم نفرموده است و لكن خداوند گناهان شيعيانش را بر او بار كرده آن گاه آنها را برايش بخشيده است).

2- آنچه از مرحوم سيّد مرتضى قدّس اللَّه روحه نقل شده است كه (ذنب) مصدر است و مصدر هم جايز است به فاعل اضافه شود و هم جايز است به مفعول اضافه گردد، و در اين آيه ذنب به مفعول اضافه شده است، و منظور (ما تقدّم من ذنبهم اليك) مى‏باشد، يعنى: خداوند گناهان كفّار را كه مانع ورود تو به مكّه و مسجد الحرام شدند بخشيد، و بنا بر اين تأويل مغفرت بمعنى ازاله و نسخ احكام مشركين و دشمنان پيامبر است نسبت به حضرتش، يعنى: خداوند اين منع را از تو بر مى‏دارد، و با فتح مكه قدرتى به تو خواهد بخشيد كه وارد مكه شوى، و لذا اين معنى را پاداشى نسبت به جهاد او قرار داده است، و بر طرف مانع‏ را دنبال فتح آورده، سپس سيد مرتضى اضافه مى‏كند: اگر خداوند اراده فرموده بود از اين مغفرت آمرزش گناهانش گفتار خداوند بدين طريق (إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ‏) معنى نداشت، زيرا آمرزش گناهان ربطى به فتح ندارد، و نمى‏تواند پشت‏سر آيه فتح باشد.

و امّا (ما تقدم و ما تأخر) بنا بر اين تأويل اشكالى ندارد كه مراد از آن جناياتى باشد كه كفّار قريش در گذشته نسبت به تو و قومت انجام داده‏اند[2].

چند وجه ديگر:

و نيز در تفسير اين آيه چند وجه ديگر گفته شده است كه ذيلا يادآورى ميشود:

1- معنى آيه آن است كه اگر در گذشته و تازگى گناهى مى‏داشتى برايت مى‏بخشيديم.

2- اينجا منظور از گناه ترك اولى است، زيرا معلوم است كه پيامبر (ص) از كسانى است كه با فرمانهاى واجب خداوندى مخالفت نخواهد نمود، بنا بر اين جايز است همان ترك اولى‏ها كه اگر از ديگران سر مى‏زد گناه محسوب نمى‏شد نسبت به حضرت گناه محسوب گردد، و اين نشانه عظمت شأن و منزلت حضرت است.

3- آنكه اين گفته به منظور تعظيم حضرت و حسن خطاب آمده است همانگونه در مقام احترام و دعا نسبت به ديگران مى‏گويند: (عفا اللَّه عنك) خدايت بيامرزد،ولى اين قول ضعيف است چون در اينگونه موارد معمولا بصورت دعا آورده ميشود.

«وَ يُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ» يعنى: خداوند در دنيا با پيروز ساختنت بر دشمن، و بالا گرفتن امر دعوتت، و يارى دينت، و پايدار ماندن شريعتت نعمت را بر تو تمام مى‏كند، و در آخرت هم با ارتقاء درجه‏ات نعمت را بر تو تمام مى‏كند، زيرا معنى اتمام نعمت آن است كه آنچه كه مقتضى است انجام داده و آن نعمت را براى صاحبش حفظ كرده بلكه بر آن بيفزايد.

بعضى هم گفته‏اند يعنى: خداوند با فتح خيبر و مكه و طائف نعمتش را بر تو تمام مى‏كند.

«وَ يَهْدِيَكَ صِراطاً مُسْتَقِيماً» يعنى: تو را بر طريقه‏اى استوار سازد كه رهرو آن به بهشت خواهد رسيد.

«وَ يَنْصُرَكَ اللَّهُ نَصْراً عَزِيزاً» نصر عزيز عبارت است از يك نوع پيروزى كه هر جبّار سركش و متمرّدى را طرد نمايد، و خداوند هم اين را براى پيامبرش انجام داد، زيرا دينش را عزيزترين اديان و حكومتش را مهمترين حكومتها قرار داد.

«هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ» و اين سكينه عبارت است از آنكه خداوند در باره آنان لطفى نمايد و در اثر آن چنان بصيرتى به حق پيدا كنند كه روحشان آرامش يابد و اين بصيرت در اثر كثرت ادلّه‏اى است كه دلالت بر وجود حق دارد، و اين نعمت مخصوص مؤمنين است، و امّا غير مؤمنين روحشان با اوّلين شبهه‏اى كه بر آنان دارد مى‏شود گرفتار شك و ترديد خواهد شد، زيرا آنان از آرامش يقين و روح مطمئن بهره نداشته، قلبشان در اضطراب است.

و نيز گفته‏اند سكينه عبارت است از يارى مؤمنين تا بدان وسيله دلهايشان آرامش گرفته در ميدان جنگ ثابت قدم باشند.

و نيز گفته شده است كه اين سكينه عبارت است از آرامش قلبى كه در تعظيم‏ خدا و رسول دارند[3].

«لِيَزْدادُوا إِيماناً مَعَ إِيمانِهِمْ» يعنى: با ديدن اين فتوحات و پيشرفت منطق اسلام طبق وعده‏اى كه خداوند داده بود يقين آنان را افزايش خواهد يافت.

بعضى گفته‏اند يعنى: تا بيشتر دستورات الهى را تصديق نمايند، زيرا به علّت وجود آرامش و سكينه‏اى كه خداوند در دلهايشان قرار داده است هر گاه به چيزى از احكام و دستورات شرع فرمان داده مى‏شوند مانند نماز، روزه، و صدقات آنان را تصديق مى‏نمايند.

و از ابن عبّاس نقل شده است يعنى: خداوند در دلهايشان سكينه قرار داده است تا بر معرفتى كه دارند معرفتهاى ديگر افزوده شود.

«وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» از ابن عبّاس نقل شده است يعنى:

خداوند لشكريان آسمان و زمين را كه عبارتند از فرشتگان و جنّيان و انسانها و شياطين در اختيار دارد.

يعنى: اگر خداوند خواسته باشد شما را به وسيله اينان يارى خواهد فرمود.

و در اين آيه اين نكته بيان شده است كه اگر خداوند بخواهد مشركين را به هلاكت مى‏رساند، ولى خداوند نسبت به آنان و آنچه كه از نسلشان بيرون مى- آيد آگاه است، و به جهت علم و حكمت خود به آنان مهلت داده است، و از روى عجز و نياز به بندگان خود دستور جهاد با دشمنانش را نداده است، بلكه بدان منظور تا به مجاهدين راهش پاداش نيكو عطا فرمايد.

«وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً» و تمام كارهايش از روى حكمت و بينش است.

«لِيُدْخِلَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ» تقديرش اين است كه ما برايت فتح نموديم تا خداوند گناهان امّتت را بيامرزد، و ما برايت فتح نموديم تا مؤمنين و مؤمنات وارد بهشتهايى شوند كه از زير آن نهرها جارى مى‏شود.

«جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ» و لذا واو عطف در ليدخل وارد نشد تا إشعار بتفصيل داشته باشد، و از زير بهشت نهرها جارى مى‏شود يعنى از زير درختان آن نهرهاى گوناگون جارى مى‏شود.

«خالِدِينَ فِيها» يعنى مؤمنين و مؤمنات بطور دائم و هميشه در بهشت بوده و نعمتهاى آن هميشگى است.

«وَ يُكَفِّرَ عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ» يعنى: و كيفر گناهانى را كه در دنيا انجام داده‏اند بر آنان خواهد پوشانيد.

«وَ كانَ ذلِكَ عِنْدَ اللَّهِ فَوْزاً عَظِيماً» يعنى: و اين يك پيروزى است كه نزد خدا ارزشمند است.

 

آيات 6- 10 از سوره فتح- 48

[سوره الفتح (48): آيات 6 تا 10]

وَ يُعَذِّبَ الْمُنافِقِينَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْمُشْرِكِينَ وَ الْمُشْرِكاتِ الظَّانِّينَ بِاللَّهِ ظَنَّ السَّوْءِ عَلَيْهِمْ دائِرَةُ السَّوْءِ وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ لَعَنَهُمْ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصِيراً (6) وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ كانَ اللَّهُ عَزِيزاً حَكِيماً (7) إِنَّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً (8) لِتُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُعَزِّرُوهُ وَ تُوَقِّرُوهُ وَ تُسَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً (9) إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى‏ نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفى‏ بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً (10)

 

ترجمه آيات:

6- و خداوند زنان و مردان منافق و مشرك را كه در مورد خدا گمان بد دارند عذاب خواهد فرمود، روزگارشان سياه و مورد خشم الهى هستند، و خداوند آنان را لعنت فرموده و براى آنان جهنّم را آماده ساخته و بد سرانجامى است.

7- و لشكريان آسمان‏ها و زمين از آن خدا است و هم او پيروز و فرزانه است 8- ما تو را اى محمّد شاهد بر مردم و بشارت دهنده و بيم دهنده قرار داديم 9- تا به خدا و رسولش ايمان آوريد و او را يارى نموده احترام كنيد، و خداى را صبح و شام تسبيح نمائيد 10- آنان كه با تو دست بيعت مى‏دهند با خدا بيعت مى‏كنند، دست خدا بر از دست آنان است، هر كس بيعت خود را بشكند به زيان خود بيعت‏شكنى كرده، و آنان كه بر سر پيمانى كه با خدا بسته‏اند وفادار بمانند خداوند به زودى پاداشى بزرگ به آنان خواهد داد).

قرائت آيات:

سوء- اختلاف قرّاء را در مورد قرائت كلمه «سوء» در سوره توبه بيان نموديم.

لتؤمنوا- ابن كثير و ابن عمرو (ليؤمنوا باللّه) و ما بعدش را با ياء خوانده اند، ولى بقيّه قرّاء با تاء (و لتؤمنوا) و (تغرروه) و (توقّروه) و (تسبّحوه) قرائت كرده ‏اند.

فسيؤتيه- أهل عراق (فسيؤتيه) با ياء و بقيّه قرّاء (فسنؤتيه) با نون قرائت كرده‏اند.

تعزروه- و در قرائت‏هاى نادر جحدرى از قرّاء (تعزروه) به فتح تاء و ضمّ زاء بدون تشديد قرائت نموده است، ابو حاتم گويد: بعضى (تعزروه) خوانده-اند يعنى او را عزيز قرار دهيد كه از (عزز) باشد نه (عزر).

دليل قرائت:

لتؤمنوا- أبو على گويد: دليل قرائت با ياء آن است كه با اينكه مورد خطاب حضرت رسول (ص) مى‏باشد صحيح نيست گفته شود (لتؤمنوا باللَّه و رسوله)، و چون صحيح نيست پس بايد قرائت با ياء باشد (ليؤمنوا)، و هر كس كه (لتؤمنوا) با تاء خوانده است بنا بر قولش بايد تقدير گرفت: (قل لهم انّا أرسلناك اليهم شاهدا لتؤمنوا).

فسيؤتيه- دليل ياء در فسيؤتيه (و من أوفى بما عاهد عليه اللَّه) كه قبل از فسيؤتيه غايب آمده است مى‏باشد، و آنها كه فسنؤتيه با نون خوانده‏اند به گمانشان از مفرد به كثرت انصراف شده است.

تعزروه- ابن جنى گويد: هر كس تعزروه بدون تشديد بخواند بدين معنى است كه از خدا و دينش و پيامبرش دفاع كنيد، مانند اين آيه‏ (إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ) كه به معنى ان تنصروا دينه مى‏باشد كه به حذف مضاف است.

و امّا تعزّروه با تشديد به معنى يارى نمودن دين خدا است با شمشير.

از كلبى نقل شده است (و عزرت فلانا) به معنى (فخمت أمره) آمده يعنى: بر احترامش افزودم، و (عزرة) كه نام شخصى است از اين باب است، و به نظر من (تعزير) حاكم شرع كه كمتر از اندازه حد است از اين باب است، زيرا كسى كه تعزير مى‏شود به ذلّت حدّ كامل نمى‏رسد و گويا همين يك نوع احسان و احترام است نسبت به او.

معنى آيات:

پس از آنكه خداوند به مؤمنين وعده‏هايى داد اينك منافقين و مشركين را تهديد به عذاب كرده مى‏فرمايد:

«وَ يُعَذِّبَ الْمُنافِقِينَ وَ الْمُنافِقاتِ» يعنى: خداوند مردان و زنان منافق را عذاب خواهد فرمود، و منافقان كسانى هستند كه در ظاهر خود را مسلمان معرّفى مى‏كنند ولى در باطن مشرك و كافر هستند، بنا بر اين نفاق عبارت است از پنهان سازى كفر و اظهار ايمان، واژه نفاق از (نافقاء يربوع) گرفته شده است، يربوع يك نوع موش صحرايى است، كه براى لانه خود به منظور فرار يك در پنهانى دارد كه اگر از در آشكار به او حمله شد از در پنهانى فرار خواهد نمود.

«وَ الْمُشْرِكِينَ وَ الْمُشْرِكاتِ» و اينان كسانى هستند كه با خدا غير خدا را نيز پرستش مى‏كنند.

«الظَّانِّينَ بِاللَّهِ ظَنَّ السَّوْءِ» يعنى: اينان گمان مى‏كنند كه خداوند آنان را بر پيامبرش پيروز خواهد ساخت، و اين گمان خيالى است زشت و فاسد، و كلمه (سوء) به فتح سين مصدر و (سوء) به ضمّ سين اسم است.

بعضى هم گفته گمان و توهّم فاسد آنان اين بوده است كه پيامبر ديگر به هيچ وجه به زادگاه خود مكّه باز نخواهد گشت.

و نيز گفته شده است كه توهّم فاسدشان اين بوده است كه ديگر خداوند احدى را به نبوّت مبعوث نخواهد فرمود، و مانند اين آيه است آيه (وَ ظَنَنْتُمْ ظَنَّ السَّوْءِ)[4].

«عَلَيْهِمْ دائِرَةُ السَّوْءِ» يعنى: عذاب و هلاكت بر آنان واقع خواهد شد، و (دائرة) به معنى بازگشت كننده است، چه به خير چه به شر.

حميد بن ثور در شعر خود گفته است: (و دائرات الدّهر أن تدور) يعنى: چرخهاى روزگار بايد كه بگردد.

بعضى گفته ‏اند: هر كس كه كلمه (سوء) را به ضمّ سين خوانده باشد منظورش از گردش، گردش عذاب است، و هر كس آن را به فتح خوانده است منظورش آن سرنوشتى است كه براى آنان به دست مؤمنين است از كشتار آنان و به غنيمت رفتن اموالشان.

«وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ لَعَنَهُمْ» يعنى: خداوند آنان را از رحمت خود دور كرده.

«وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ» كه آنان در جهنّم جاى خواهد داد.

«وَ ساءَتْ مَصِيراً» يعنى: و اين جهنّم بد راهى است كه سرانجام بدان منتهى خواهند شد.

«وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» علّت اينكه اين جمله در اوّل سوره و اينجا تكرار شده است اين است كه در اوّل سوره آنجا كه از مؤمنين ياد شده است آمده به اين معنى كه خداوند لشكريانى دارد كه مى‏تواند به وسيله آنان شما را يارى نمايد، و اينجا به دنبال يادى كه از كافران شده است آمده به اين معنى خداوند لشكريانى دارد كه مى‏تواند به وسيله آنان از كفّار انتقام بگيرد.

«وَ كانَ اللَّهُ عَزِيزاً» يعنى: خداوند در قهر و انتقام‏گيرى پيروز و مقتدر است‏ «حَكِيماً» يعنى: در كارها و قضاوتهايش متين و استوار است.

آن گاه خداوند پيامبرش را مورد خطاب قرار داده مى‏فرمايد:

«إِنَّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً» يعنى: اى محمّد ما تو را بعنوان شاهدى بر اعمال امّتت فرستاديم تا معلوم شود كه اطاعت مى‏كنند يا نافرمانى، دعوتت را مى‏پذيرند يا رد مى‏كنند، يا به اين معنى كه تو را بر آنان در مورد تبليغ رسالت شاهد قرار داديم.

«وَ مُبَشِّراً» يعنى: تو را نسبت به مؤمنين و اطاعت كنندگان بشارت دهنده به بهشت قرار داديم.

«وَ نَذِيراً» و نسبت به آنها كه نافرمانى كننده تو را بيم دهنده از آتش قرار داده‏ايم.

آن گاه خداوند هدف خود را از فرستادن پيامبر بيان كرده مى‏فرمايد:

«لِتُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ» يعنى: هدف آن است كه به خدا و رسولش ايمان بياوريد، و به نظر آنها كه ليؤمنوا با يا قرائت نموده‏اند معنى آن است كه: تا آن كافران به خدا و رسولش ايمان آورند.

«وَ تُعَزِّرُوهُ» يعنى: او را با شمشير و زبان يارى كنيد، و ضمير هاء به پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم) بر مى‏گردد.

«وَ تُوَقِّرُوهُ» يعنى: خدا و رسول را تعظيم و تكريم نمائيد.

«وَ تُسَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِيلًا» يعنى: و صبح و شام براى خدا نماز بخوانيد، بعضى گفته‏اند يعنى: خدا را از آنچه كه شايسته‏اش نيست تنزيه نمائيد.

و بسيارى از قرّاء اختيار نموده‏اند كه در اين آيه وقف بر (و توقّروه) باشد زيرا ضمير در اين كلمه و كلمات بعدى از نظر بازگشت به مرجع اختلاف دارد[5].

بعضى گفته‏ اند: تعزّروه ضميرش تنها به اللَّه بر مى‏گردد، تعزّروه يعنى:

خدا را يارى دهيد و توقّروه يعنى خدا را تعظيم و احترام كنيد و از او اطاعت نمائيد، همانگونه كه آمده است هيچگاه براى خداوند وقارى انتظار نداشته باشيد و بنا بر اين قول تمامى ضمائر متّفقا يك مرجع داشته همگى به اللَّه بر مى‏گردد.

ضمنا اين آيه دلالت دارد بر بطلان مذهب جبريّه كه مى‏گويند: خداوند از كافران كفر مى‏خواهد، زيرا اين آيه با صراحت دلالت دارد بر اينكه خداوند از تمامى مكلّفين ايمان و اطاعت را خواسته است.

«إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ» منظور از بيعت در اين آيه بيعت حديبيه است كه همان (بيعت رضوان) مى‏باشد كه مسلمانان در اين روز با پيامبر (ص) بيعت مرگ نمودند.

«إِنَّما يُبايِعُونَ اللَّهَ» يعنى: بيعت با تو بيعت با خدا است، زيرا اطاعت از تو اطاعت از خدا است، و علّت اينكه بيعت را بيعت نامند، براى اينكه بيعت بر اين اساس بسته مى‏شود كه بيعت كنندگان جانهاى خويشتن را در مقابل بهشت معامله مى‏كنند، تا در جنگ پيروزيشان حتمى باشد.

«يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ» سدى گفته است: يد اللَّه فوق أيديهم يعنى: در اين بيعت قرار داد خداوند مهمتر از قرار داد آنان است، زيرا اينان به وسيله بيعت با پيامبر خدا (ص) با خدا بيعت نموده‏اند، پس مانند آن كسى است كه مستقيم با خدا بيعت كرده‏اند.

ابن كيسان گويد: يعنى اى پيامبر دانسته باش كه نيروى الهى در ياريت از نيروى اينان كه با تو بيعت مى‏كنند برتر است، و بايد به يارى خدا تكيه كنى نه به يارى اينان هر چند كه با تو بيعت نموده‏اند.

از كلبى نقل شده است يعنى: نعمت خدا بر آنان به وسيله پيامبرش برتر است از نعمت آنان كه طاعت و بيعت باشد.

ابن عبّاس گويد: نعمت خداوند كه ثواب و پاداش او در برابر بيعتشان است برتر است از نعمت آنان كه صداقت و وفادارى در بيعت باشد.

«فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى‏ نَفْسِهِ» ابن عبّاس گويد يعنى: هر كس بيعت شكنى كند زيان عملش به خودش باز خواهد گشت، و ديگر از نعمت بهشت و كرامت الهى بهره‏اى نخواهد داشت‏[6].

«وَ مَنْ أَوْفى‏» يعنى: كسى كه بر وفاء ثابت قدم ماند.

«بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ» نسبت به پيمان و بيعتى كه انجام داده است.

«فَسَيُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً» يعنى به زودى پاداشى با ارزش به او خواهيم داد.

آيات 11- 15 فتح 48

[سوره الفتح (48): آيات 11 تا 15]

سَيَقُولُ لَكَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الْأَعْرابِ شَغَلَتْنا أَمْوالُنا وَ أَهْلُونا فَاسْتَغْفِرْ لَنا يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ قُلْ فَمَنْ يَمْلِكُ لَكُمْ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً إِنْ أَرادَ بِكُمْ ضَرًّا أَوْ أَرادَ بِكُمْ نَفْعاً بَلْ كانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً (11) بَلْ ظَنَنْتُمْ أَنْ لَنْ يَنْقَلِبَ الرَّسُولُ وَ الْمُؤْمِنُونَ إِلى‏ أَهْلِيهِمْ أَبَداً وَ زُيِّنَ ذلِكَ فِي قُلُوبِكُمْ وَ ظَنَنْتُمْ ظَنَّ السَّوْءِ وَ كُنْتُمْ قَوْماً بُوراً (12) وَ مَنْ لَمْ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ فَإِنَّا أَعْتَدْنا لِلْكافِرِينَ سَعِيراً (13) وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ يَغْفِرُ لِمَنْ يَشاءُ وَ يُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً (14) سَيَقُولُ الْمُخَلَّفُونَ إِذَا انْطَلَقْتُمْ إِلى‏ مَغانِمَ لِتَأْخُذُوها ذَرُونا نَتَّبِعْكُمْ يُرِيدُونَ أَنْ يُبَدِّلُوا كَلامَ اللَّهِ قُلْ لَنْ تَتَّبِعُونا كَذلِكُمْ قالَ اللَّهُ مِنْ قَبْلُ فَسَيَقُولُونَ بَلْ تَحْسُدُونَنا بَلْ كانُوا لا يَفْقَهُونَ إِلاَّ قَلِيلاً (15)

 

ترجمه آيات:

11- به زودى تخلّف كنندگان از اعراب خواهند گفت: اموال و خانواده‏ها ما را به خود مشغول داشتند، براى ما از درگاه خدا آمرزش بخواه، چيزهايى به زبان گويند كه در دل ندارند، بگو اگر خداوند نسبت به شما زيان و يا سودى اراده فرمايد چه كسى در مقابل خدا صاحب اختيار مى‏باشد، خداوند نسبت به اعمال شما آگاه است 12- بلكه شما مى‏پنداشتيد كه رسول خدا و مؤمنين ديگر به سوى خاندان خود باز نخواهند گشت، و اين خيال زشت در دلهايتان زينت گشته بدگمانى مى‏برديد، و مردمى بوديد شايسته هلاكت 13- كسانى كه به خدا و رسول او ايمان نمى‏آورند بدانند كه ما براى كافران عذابى سوزنده مهيّا ساخته‏ايم 14- ملك آسمانها و زمين از آن خدا است، هر كه را بخواهد مى- بخشد و هر كس را بخواهد عذاب مى‏فرمايد، و خداوند بخشنده و مهربان است 15- آنان كه از حضور در حديبيه تخلّف ورزيدند خواهند گفت: هر وقت خواستيد برويد غنائم خيبر را تصرّف كنيد بگذاريد ما نيز همراه شما بيائيم، و مى- خواهند سخن پروردگار را تغيير دهند، بگو شما حق نداريد همراه ما بيفتيد، خداوند قبلا چنين فرموده است، خواهند گفت شما نسبت به ما حسادت ميورزيد، بلكه اينان جز اندكى درك و شعور ندارند).

قرائت آيات:

ضرّا- قاريان كوفه غير از عاصم (ضرّا) به ضمّ ضاد خوانده‏اند و بقيّه قرّاء (ضرّا) به فتح خوانده‏اند.

يبدّلوا كلام اللَّه- قاريان كوفه غير از عاصم (كلم اللَّه) بدون ألف خوانده- اند، و بقيّه (كلام اللَّه) با ألف قرائت نموده‏اند.

 

دليل قرائت:

ضرّا- أبو على گويد (ضرّ) خلاف نفع است، و در قرآن آمده است: (ما لا يَمْلِكُ لَكُمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً) كه ضرّ و نفع در مقابل هم آمده است، و ضربه ضمّ ضاد به معنى بدى حال آمده است همانگونه كه در اين آيه مى‏بينيد: (فَكَشَفْنا ما بِهِ مِنْ ضُرٍّ) به نظر من اين بيان بهترى است در مورد اين لغت، و نيز جايز است كه ضر به فتح و ضر به ضم دو لغت باشد در يك معنى مانند فقر به فتح فاء و فقر به صم و ضعف به فتح ضاد و ضعف به ضم ضاد. كلام اللَّه- هر كس كلام اللَّه با الف خوانده است دليلش آن است كه به متخلّفين گفته شده است (شماها با من به طرف غنائم خيبر بيرون نخواهيد آمد) و اين جملات مفيد و كامل بوده و به آن كلام گفته شده و با لفظ كلام اللَّه آمده است و هر كس كلم اللَّه خوانده است مى‏گويد: گاهى كلم بر جملاتى كه كلام به آن گفته مى‏شود اطلاق شده است، و بر غير آن هم اطلاق شده است، گر چه در اين مورد كلام مناسب‏تر است، همانگونه كه مى‏بينيد در آيه (وَ تَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ الْحُسْنى‏ عَلى‏ بَنِي إِسْرائِيلَ‏) كه خدا بهتر مى‏داند ولى ظاهرا منظور از كلمه در اين آيه (نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ‏) و دنباله آن باشد كه خداوند به بنى اسرائيل وعده پيروزى داده است.

لغات آيات:

مخلّفون- مخلف به كسى گويند كه پشت سر كسانى كه از شهر بيرون مى‏روند، در شهر بجاى مى‏مانند، و از خلف اشتقاق يافته است، و ضدّ آن مقدم است.

اعراب- اعراب به گروهى از عربهاى صحرا نشين گويند، و به عربهايى كه شهر نشين هستند اعراب گفته نمى‏شود تا فرق بين اين دو دسته باشد گر چه هر دو جمع عرب هستند.

بور- فاسد و هالك را گويند، بور مصدر است و تثنيه و جمع ندارد، گفته مى‏شود رجل بور و رجال بور.

شاعر عرب گفته است:

يا رسول المليك انّ لسانى‏ راتق ما فتقت اذ أنا بور

يعنى: اى قاصد سلطان زبان من بسته است و من آن را نگشوده‏ام زيرا كه من فاسدم.

و حسان شاعر معروف گويد:

لا ينفع الطول من نوك القلوب و قد يهدى الاله سبيل المعشر البور

يعنى: معمولا انعام نسبت به صاحبان دلهاى مرده سودى نمى‏بخشد، و گاهگاهى خداوند مردم فاسد را هدايت مى‏نمايد.

معنى آيات:

آن گاه خداوند از آنها كه تخلّف نموده همراه پيامبر به سوى حديبيه نرفته‏اند سخن به ميان آورده مى‏فرمايد:

«سَيَقُولُ لَكَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الْأَعْرابِ» يعنى آنان كه از همراهى تو تخلّف ورزيدند و حاضر نشدند همراه تو به سفر مكه و عمره بيايند، و جريان بدين قرار بود هنگامى كه پيامبر اكرم (ص) در سال حديبيه اراده فرمودند به منظور انجام مراسم عمره به مكه روند- و اين در سال ششم هجرت و در ماه ذيقعده بود- و اعراب اطراف مدينه كه قبيله‏هاى غفّار، أسلم، مزينة، جهينة، اشجع، دئل بودند، براى آنكه مبادا از طرف قريش متعرّض حضرت شوند و با او جنگ كنند يا مانع سفر او گردند همراه حضرت به راه افتادند، و حضرت در ميقات به عنوان عمره احرام بستند و قربانى خود را نيز همراه خود راه انداخت تا مردم بدانند كه سر جنگ ندارد، عدّه‏اى از اعراب كه ديدند حضرت با احرام حركت مى‏كند از ادامه سفر سنگين كردند و گفتند: ما به طرف مردمى مى‏رويم كه آمده‏اند و ياران پيامبر را كشته‏اند، و لذا پشت به حضرت كردند و هر كدام به بهانه كارى جا ماندند، و خداوند مى‏فرمايد اگر آنان را سرزنش كنى در جوابت خواهند گفت:

«شَغَلَتْنا أَمْوالُنا وَ أَهْلُونا» اموال و خانواده‏هاى ما مانع شد كه با تو همراه شويم.

«فَاسْتَغْفِرْ لَنا» به خاطر اين گناه و تخلّف از خدا براى ما آمرزش بخواه.

«يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ» ولى خداوند آنان را تكذيب كرده مى‏فرمايد اينان در اين عذرخواهى هم دروغ مى‏گويند و از دلهاشان خبر مى- دهد كه اينان باك ندارند كه پيامبر براى آنان طلب آمرزش بكند يا نكند.

«قُلْ» به آنان بگو اى محمّد.

«فَمَنْ يَمْلِكُ لَكُمْ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً إِنْ أَرادَ بِكُمْ ضَرًّا أَوْ أَرادَ بِكُمْ نَفْعاً» يعنى: اگر خداوند اراده فرمايد كه به شما زيانى برساند چه كسانى مى‏تواند عذاب الهى را از شما دور سازد.

و از ابن عبّاس نقل شده است كه (نفعا) در اينجا به معنى غنيمت جنگى است.

و علّت بيان اين قسمت آن است كه متخلّفين گمان مى‏كردند تخلّف از پيامبر (صلى اللَّه عليه و آله و سلم) مى‏تواند زيانى را از آنان دفع كند، يا آنكه براى آنان متضمّن سودى باشد كه از نظر جان و مالشان در سلامت باشند، بدين جهت خداوند به آنان خبر داد كه اگر خداوند بخواهد ضررى به مال يا جانشان وارد كند كسى نمى‏تواند اين ضرر را از آنان دور نمايد.

«بَلْ كانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً» يعنى: خداوند نسبت به تخلّف شما آگاه است.

«بَلْ ظَنَنْتُمْ أَنْ لَنْ يَنْقَلِبَ الرَّسُولُ وَ الْمُؤْمِنُونَ إِلى‏ أَهْلِيهِمْ أَبَداً» يعنى: شما گمان مى‏كنيد كه پيامبر (ص) و همراهانش به سوى خانواده‏هاى خود كه در مدينه بر جاى گذاشته‏اند باز نخواهند گشت، زيرا دشمن آنان را خواهد گشت و اسير خواهد گرفت.

«وَ زُيِّنَ ذلِكَ فِي قُلُوبِكُمْ» يعنى: شيطان اين خيال باطل را در دلهايتان زينت داده آن را تقويت مى‏كند.

«وَ ظَنَنْتُمْ ظَنَّ السَّوْءِ» و در مورد هلاكت پيامبر (ص) و مؤمنين گمان بد برديد، و تمام اين قسمت اخبار از غيب بوده است كه غير از خدا كسى از آن آگاه نبوده است و لذا اين آيه براى پيامبر (ص) معجزه‏اى بوده است.

«وَ كُنْتُمْ قَوْماً بُوراً» مجاهد گويد: يعنى: شما قومى هستيد كه شايسته نيكى نبوده سزاوار هلاكت مى‏باشيد.

و از قتاده نقل شده است كه يعنى: شما مردمى فاسد هستيد.

«وَ مَنْ لَمْ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ فَإِنَّا أَعْتَدْنا لِلْكافِرِينَ سَعِيراً» يعنى: خداوند براى كافران عذابى سوزان مهيّا ساخته است كه آنان را مى‏سوزاند.

«وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ يَغْفِرُ لِمَنْ يَشاءُ» يعنى گناهان هر كس را كه بخواهد مى‏بخشد.

«وَ يُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ» يعنى: و هر كس را كه شايسته عذاب باشد عذاب مى‏نمايد.

«وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً» يعنى: خداوند بخشنده و مهربان است.

«سَيَقُولُ الْمُخَلَّفُونَ» يعنى: به زودى اين تخلّف كنندگان خواهند گفت:

«إِذَا انْطَلَقْتُمْ إِلى‏ مَغانِمَ لِتَأْخُذُوها» يعنى: اى مؤمنين هر گاه براى تصرّف غنائم جنگى خيبر رفتيد.

«ذَرُونا نَتَّبِعْكُمْ» بگذاريد ما نيز همراه شما بيائيم.

و علّت اين گفتار آن است كه پس از آنكه پيامبر (ص) و مسلمانان در سال حديبيه با صلح بازگشتند خداوند به آنان وعده فرمود كه خيبر را فتح خواهند نمود، و غنائم جنگى خيبر را هم اختصاص داد به كسانى كه در جريان صلح حديبيه شركت داشته‏اند، پس از آنكه مسلمانان عازم خيبر شدند تخلّف كنندگان از حديبيه گفتند: بگذاريد ما هم دنبال شما بيائيم، لذا خداوند فرمود:

«يُرِيدُونَ أَنْ يُبَدِّلُوا كَلامَ اللَّهِ» ابن عبّاس گويد: تخلّف‏كنندگان ميخواهند وعده الهى را در مورد اختصاص غنائم خيبر به شركت كنندگان در صلح حديبيه تغيير دهند، و خود را در اين غنائم جنگى شريك آنان سازند.

و از مقاتل نقل شده است يعنى: مى‏خواهد فرمان خدا را كه فرموده است احدى از تخلّف كنندگان حق ندارند همراه مؤمنين به طرف خيبر روند تغيير دهند.

«قُلْ لَنْ تَتَّبِعُونا كَذلِكُمْ قالَ اللَّهُ مِنْ قَبْلُ» يعنى: خداوند قبل از خيبر در جريان حركت به سوى حديبيه و پيش از بازگشت ما از حديبيه فرموده است كه شما حق نداريد دنبال ما راه بيفتيد، زيرا غنيمت جنگى خيبر مخصوص آن كسانى است كه در جريان حديبيه حضور داشته‏اند و ديگران حق ندارند با آنان شريك شوند اين قول ابن عبّاس و مجاهد و ابن اسحاق و ديگران از مفسّرين است.

و جبائى گفته است: كه خداوند منظورش از (يُرِيدُونَ أَنْ يُبَدِّلُوا كَلامَ اللَّهِ‏) (فَقُلْ لَنْ تَخْرُجُوا مَعِيَ أَبَداً، وَ لَنْ تُقاتِلُوا مَعِيَ عَدُوًّا)[7] است چون اينجا فرموده است شماها با من بيرون نخواهيد آمد اينجا كه اصرار دارند با حضرت راه بيفتند پس مى‏خواهند كلام خدا را تبديل نمايند.

ولى سخن جبائى غلطى است فاحش زيرا آن سوره بعد از انصراف از حديبيه‏ در سال ششم هجرت نازل شده است، و اين آيه در باره كسانى كه از جنگ تبوك تخلّف كرده‏اند نازل شده است، و جنگ تبوك بعد از فتح مكه و بعد از جنگ حنين و طائف و بازگشت پيامبر (ص) از اين جنگ به مدينه و اقامت در مدينه از ذيحجة تا رجب است، آن گاه حضرت در ماه رجب آماده مى‏شود كه براى جنگ تبوك حركت كند، و بازگشت حضرت از جنگ تبوك در باقى مانده ماه رمضان از سال نهم هجرت است كه ديگر حضرت پس از اين جنگ براى هيچ جنگ و جهادى خارج نشد تا آنكه از دنيا رحلت فرمود، بنا بر اين چگونه ممكن است منظور از (كَلامَ اللَّهِ) در آيه مورد بحث اين آيه باشد با اينكه اين آيه چهار سال بعد نازل شده است سپس مى‏فرمايد:

«فَسَيَقُولُونَ بَلْ تَحْسُدُونَنا» يعنى: به زودى تخلّف كنندگان از حديبيه بشما خواهند گفت كه خداوند به شما چنين فرمانى نداده است بلكه شما نسبت به ما حسادت مى‏ورزيد كه با شما در غنائم جنگى شريك شويم، و لذا خداوند ميفرمايد:آن طور كه مى‏گويند نيست.

«بَلْ كانُوا لا يَفْقَهُونَ» يعنى بلكه حقيقت را درك نمى‏ كنند، و نمى ‏فهمند كه آنان را به چه چيزى دعوت مى‏كنيد.

«إِلَّا قَلِيلًا» يعنى جز اندكى نمى ‏فهمند يا كم درك مى‏كنند.

بعضى گفته‏اند يعنى: درك نمى‏كنند جز اندكى از آنان كه معاندين باشند.

 

 

آيات 16- 20 از سوره فتح 48

[سوره الفتح (48): آيات 16 تا 20]

قُلْ لِلْمُخَلَّفِينَ مِنَ الْأَعْرابِ سَتُدْعَوْنَ إِلى‏ قَوْمٍ أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ تُقاتِلُونَهُمْ أَوْ يُسْلِمُونَ فَإِنْ تُطِيعُوا يُؤْتِكُمُ اللَّهُ أَجْراً حَسَناً وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا كَما تَوَلَّيْتُمْ مِنْ قَبْلُ يُعَذِّبْكُمْ عَذاباً أَلِيماً (16) لَيْسَ عَلَى الْأَعْمى‏ حَرَجٌ وَ لا عَلَى الْأَعْرَجِ حَرَجٌ وَ لا عَلَى الْمَرِيضِ حَرَجٌ وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ يُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ وَ مَنْ يَتَوَلَّ يُعَذِّبْهُ عَذاباً أَلِيماً (17) لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ ما فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَ أَثابَهُمْ فَتْحاً قَرِيباً (18) وَ مَغانِمَ كَثِيرَةً يَأْخُذُونَها وَ كانَ اللَّهُ عَزِيزاً حَكِيماً (19) وَعَدَكُمُ اللَّهُ مَغانِمَ كَثِيرَةً تَأْخُذُونَها فَعَجَّلَ لَكُمْ هذِهِ وَ كَفَّ أَيْدِيَ النَّاسِ عَنْكُمْ وَ لِتَكُونَ آيَةً لِلْمُؤْمِنِينَ وَ يَهْدِيَكُمْ صِراطاً مُسْتَقِيماً (20)

 

 

ترجمه آيات:

16- بگو به اعراب تخلّف كننده به زودى به جنگ ملّتى سرسخت فراخوانده مى‏شويد كه با آنان جنگ كنيد يا آنان تسليم شوند، اگر اطاعت كنيد خداوند پاداش نيكو به شما خواهد داد، و اگر باز هم مانند گذشته رويگردان شديد خداوند شما را گرفتار عذابى دردناك خواهد فرمود 17- بر نابينايان و لنگها و بيماران فشارى نيست، هر كس فرمان خدا و رسول را اطاعت كند خداوند او را وارد بهشتهايى خواهد نمود كه از زير درختان آن نهرهاى آب جريان دارد، و هر كس پشت كند خداوند او را به عذابى دردناك گرفتار سازد 18- خداوند از مؤمنين راضى گشت آن هنگام كه زير آن درخت با تو بيعت مى‏كردند، خداوند از منويات دلشان با خبر بود و بر آنان آرامشى نازل فرمود و فتحى نزديك نصيبشان كرد 19- و غنيمتهاى جنگى فراوانى كه تصرّف خواهند نمود و خداوند پيروز و فرزانه است 20- خداوند به شما غنائم جنگى بسيارى وعده داده است كه تصرّف خواهيد نمود، اينها را براى شما مقرّر فرموده و شرّ مردم را از شما دور ساخته است تا براى مؤمنين نمونه باشيد، و شما را به راهى راست هدايت ميكند.

قرائت آيات:

يدخله و يعذبه- اهل مدينه و ابن عامر (ندخله و نعذبه) با نون قرائت كرده‏اند، و بقيّه با ياء خوانده‏اند و هر دو در معنى يكى هستند.

معنى آيات:

آن گاه خداوند به پيامبرش (ص) مى‏فرمايد:

«قُلْ لِلْمُخَلَّفِينَ مِنَ الْأَعْرابِ» يعنى: اى محمّد به اعراب تخلّف كننده كه از حركت به سوى حديبيه تخلّف نمودند بگو:

«سَتُدْعَوْنَ إِلى‏ قَوْمٍ أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ» يعنى در آينده نزديك شما را بجنگ قومى نيرومند دعوت مى‏كنيم. (و در باره اين قوم كه چه كسانى بوده‏اند هفت قول است):

1- از سعيد بن جبير و عكرمه روايت شده است كه اين قوم هوازن و حنين است.

2- از قتاده روايت شده است كه اين قوم هوازن و ثقيف است.

3- از ضحّاك روايت شده است كه اين قوم ثقيف است.

4- زهرى گفته است كه اين قوم بنو حنيفه و مسيلمه كذّاب بوده است.

5- ابن عبّاس گويد كه منظور از اين قوم مردم فارس بوده است.

6- حسن و كعب گفته‏اند كه منظور از اين قوم روميان بوده است.

7- بعضى هم گفته‏اند منظور از آن قوم مردم صفّين و ياران معاويه است.

و صحيح آن است كه دعوت‏كننده آنان به جنگ با قوم نيرومند همان پيامبر خدا (ص) است، زيرا عملا حضرت آنان را بعد از اين به جنگهاى بسيارى مانند جنگ با اقوام نيرومندى مانند اهل حنين و طائف و موته تا تبوك و غيره، بنا بر اين معنى ندارد كه جنگ با اين اقوام را به پس از وفات حضرت حمل كنيم.

«تُقاتِلُونَهُمْ أَوْ يُسْلِمُونَ» يعنى: بناچار در جنگ با اين قوم يكى از اين دو كار بايد انجام گيرد يا با آنان بجنگيد يا آنان تسليم شوند يعنى: اقرار به اسلام آورند و آن را بپذيرند، بعضى گفته‏اند (يسلمون) يعنى: تسليم شما شوند.

و نيز گفته شده است كه (أو يسلّموا) به حذف نون قرائتى است و تقديرش الى ان يسلّموا است، و در نصب (يسلموا) دلالت است بر اينكه ترك قتال به خاطر اسلام آوردن طرف است‏[8].

«فَإِنْ تُطِيعُوا» يعنى: اگر آماده شويد و به جنگ آنان برويد.

«يُؤْتِكُمُ اللَّهُ أَجْراً حَسَناً» يعنى: خداوند پاداش خوبى به شما خواهد داد.

«وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا» يعنى: اگر از جنگ پيشنهادى رويگردان شويد و عقب‏نشينى كنيد.

«كَما تَوَلَّيْتُمْ مِنْ قَبْلُ» يعنى: همانگونه كه قبلا از رفتن به جنگ حديبيه رو- گردان شديد.

«يُعَذِّبْكُمْ عَذاباً أَلِيماً» خداوند شما را در آخرت سخت عذاب خواهد فرمود.

«لَيْسَ عَلَى الْأَعْمى‏ حَرَجٌ» يعنى: براى نابينايان اگر به جهاد نروند سخت- گيرى در كار نيست، و اعمى كسى است كه با عضو چشم چيزى را نمى‏بيند.

«وَ لا عَلَى الْأَعْرَجِ حَرَجٌ وَ لا عَلَى الْمَرِيضِ حَرَجٌ» يعنى: اينان نيز در ترك جهاد سختگيرى ندارند.

مقاتل گويد: خداوند در اين آيه افراد زمين‏گير و بيماران را كه از حركت به سوى حديبيه تخلّف نموده‏اند معذور شناخته است.

«وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ يُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ» يعنى: هر كس در فرمان جهاد از خدا و رسول اطاعت نمايد بهشت خواهد رفت.

«وَ مَنْ يَتَوَلَّ» يعنى: هر كس از فرمان خدا و رسول در امر جهاد سر- پيچى كند و از رفتن به جنگ عقب‏نشينى نمايد.

«يُعَذِّبْهُ عَذاباً أَلِيماً» به عذابى دردناك گرفتارش خواهد ساخت.

«لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ» يعنى: خداوند از مؤمنين كه زير درخت در جريان بيعت حديبيه با تو بيعت كردند راضى شد، و اين بيعت را بيعت رضوان هم ناميده‏اند، و علّت نامگذارى آن به (بيعت رضوان) همين آيه است كه در آن از رضايت الهى به خاطر اين بيعت ياد شده است، و رضايت خداوند از مؤمنين عبارت است از اراده تعظيم و احترام آنان و دادن پاداش‏[9] و اين خبر است از اينكه خداوند هنگامى كه مؤمنين زير درخت معروف‏ در حديبيه با پيامبر (ص) بيعت كردند از آنان راضى شده است.

«فَعَلِمَ ما فِي قُلُوبِهِمْ» مقاتل گويد: يعنى: خداوند از صدق نيست آنان در جنگ و بى‏ميلى ايشان نسبت به جهاد خبر دارد، زيرا پيامبر خدا (ص) با آنان بيعت به جهاد كرده است.

و بعضى گفته‏اند يعنى: خداوند از يقين و صبر و وفايى كه در دل دارند با خبر است.

«فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ» و اين سكينه عبارت است از يك لطف قوى نسبت به قلوب آنان و آرامشى كه به آنان بخشيده است.

«وَ أَثابَهُمْ فَتْحاً قَرِيباً» يعنى: و پاداش آنان را فتحى نزديك قرار داد كه به قول قتاده و اكثر مفسّرين فتح خيبر است، و از جبائى نقل شده است كه منظور از آن فتح مكه است.

«وَ مَغانِمَ كَثِيرَةً يَأْخُذُونَها» يعنى: غنائم خيبر، زيرا غنائم خيبر مشهور بود و شامل اموال و باغ و بستان‏هاى فراوانى بود.

و از جبائى نقل شده است كه منظور از اين غنائم، غنائم جنگ هوازن است پس‏ از فتح مكه.

«وَ كانَ اللَّهُ عَزِيزاً» يعنى: خداوند در كار خود مسلط و پيروز است.

«حَكِيماً» يعنى: خداوند در كارهايش حكيم و دانا است، و روى همين جهت بود كه در جريان حديبيه دستور صلح داد، و براى مسلمانان حكم فرمود كه غنيمت بگيرند، و براى اهل خيبر حكم به شكست آنان فرمود.

و سپس از غنائمى كه در آينده خواهند گرفت ياد كرده مى‏فرمايد:

«وَعَدَكُمُ اللَّهُ مَغانِمَ كَثِيرَةً تَأْخُذُونَها» يعنى: خداوند به شما وعده داده است كه در ركاب پيامبر (ص) و نيز پس از او تا دامنه قيامت غنيمت‏هاى جنگى بسيارى به دست آوريد.

«فَعَجَّلَ لَكُمْ هذِهِ» و اين غنيمت را كه غنيمت خيبر باشد براى شما قرار داده است.

«وَ كَفَّ أَيْدِيَ النَّاسِ عَنْكُمْ» و جريان آن بدين قرار بود كه پيامبر (ص) همين كه قصد خيبر نمود و اهالى آن را محاصره كرد قبائلى از اسد و غطفان به فكر افتادند كه در غياب مسلمين به اموال و خانواده‏هاى آنان دستبرد زنند و آنان را غارت كنند، خداوند رعب مسلمانان را در دلشان انداخت و از فكر خود منصرف شدند.

بعضى گفته‏اند كه: مالك بن عوف و عيينة بن حصين با بنى اسد و غطفان براى يارى يهوديان خيبر آمده بودند، خداوند رعب مسلمين را در دلشان افكند و برگشتند.

«وَ لِتَكُونَ» تا غنيمتى كه خداوند براى جنگجويان مؤمنين قرار داده است.

«آيَةً لِلْمُؤْمِنِينَ» نمونه و نشانه‏اى براى راست بودن وعده‏هاى الهى باشد و بدانند همانگونه كه خدا قبلا وعده تصرّف اين غنائم را داده بود آنان هم موفّق شدند و غنائم را به چنگ آوردند.

«وَ يَهْدِيَكُمْ صِراطاً مُسْتَقِيماً» و بدينوسيله بر هدايت شما افزوده نسبت به‏ محمّد (ص) و قرآنش ايمان بيشتر پيدا كنيد، زيرا صدق وعده‏هاى قرآن در مورد فتح و غنائم جنگى مشاهده كرده‏ايد.

جريان فتح حديبيه‏

ابن عبّاس گويد: رسول خدا (ص) از مدينه خارج شد در حالى كه عازم مكه بود، همين كه به حديبيه رسيد شتر سوارى حضرت ايستاد، هر چه حضرت به ناقه نهيب زد كه به راهش ادامه دهد حركت نكرد و همانجا خوابيد، ياران حضرت گفتند: ناقه از پا در آمد، حضرت فرمودند: شتر من چنين عادتى نداشته است، گويا او را رفتن باز داشته است، حضرت عمر بن الخطّاب را احضار كرد تا او را به سوى اهل مكه بفرستد تا به حضرت اجازه دهند وارد مكه شود و اعمال عمره خود را انجام دهد و شتر خود را قربانى نمايد، عمر گفت: يا رسول اللَّه من در مكه دوست و رفيقى ندارم و از قريش مى‏ترسم، زيرا من سخت با آنان دشمن هستم، ولى شخصى را به شما معرّفى مى‏كنم كه او از نظر قريش از من عزيزتر است، و اين شخص عثمان بن عفّان است، حضرت فرمودند: راست گفت: و حضرت رسول (ص) عثمان را فراخوانده او را به سوى ابو سفيان و اشراف قريش فرستاد تا به آنان خبر بدهد كه براى جنگ نيامده است، و تنها براى زيارت خانه خدا آمده است تا حرمت بيت را تعظيم دارد.

قريش عثمان را پيش خود نگهداشتند، خبر به پيامبر (ص) و مسلمانان دادند كه عثمان كشته شد، حضرت فرمود ما آرام نخواهيم گرفت تا با اين قوم نبرد كنيم، و مردم را به بيعت فرا خواند، حضرت بپا خاست و تكيه بر درختى فرمود و با مردم بيعت فرمود كه با مشركين جنگ كنند و فرار نكنند.

عبد اللَّه بن معقل گويد: من آن روز بالاى سر رسول خدا (ص) ايستاده‏ بودم و در دستم شاخه‏اى از درخت بود و مردم را از اطراف حضرت دور ميساختم و حضرت با مردم بيعت مى‏كردند، ولى حضرت با مردم تا مرگ بيعت نمى‏كرد، بلكه با آنان بيعت مى‏كرد كه فرار نكنند.

و زهرى و عروة بن زبير و مسوّر بن مخزمه‏[10] گويند: رسول خدا (ص) همراه چند صد نفر از يارانش از حديبيه بيرون آمد تا به (ذى الحليفه) رسيدند، حضرت در اينجا قربانى خود را نشانه كرد و احرام عمره بست و يك نفر جاسوس از خزاعه پيشاپيش فرستاد تا برود و از طرف قريش برايش خبر بياورد، حضرت حركت كرد تا اينكه به عذر اشطاط نزديكى عسفان رسيد، اينجا جاسوس خزاعى آمده گفت: من كعب بن لؤى و عامر بن لؤى را پشت سرگذاشتم در حالتى كه دسته‏ها و گروه‏هاى مختلفى را به منظور جنگ با تو جمع آورى نموده‏اند و مى- خواهند با تو بجنگند و مانع شوند كه به زيارت خانه كعبه بروى.

حضرت به ياران خود فرمود: راه بيفتيد، ياران حضرت حركت كردند تا قسمتى راه رفتند، حضرت فرمود خالد بن وليد در (غميم) به سركردگى لشكرى از قريش به عنوان مقدمة الجيش آمده است، از طرف راست حركت كنيد، حضرت به راه خود ادامه داد تا به (ثنيه) رسيد اينجا شتر حضرت خوابيد، حضرت فرمود شترم (قصواء) خسته نشده است بلكه او را از ادامه سير باز داشته است، آن گاه حضرت فرمود به خدا سوگند از من هيچ سرزمينى را نخواهيد خواست كه در آن شعائر الهى بزرگداشت مى‏شود مگر آنان كه آن سرزمين را به شما تحويل خواهم داد، سپس شتر خود را راند و شتر به راه افتاد، راوى گويد حضرت به راه ادامه داد تا به انتهاى حديبيه رسيد و سر چاهى فرود آمد كه مختصرى آب داشت كه‏ مردم آب خود را اندك اندك تهيه مى‏نمودند، از تشنگى حضرت شكوه نمودند حضرت تيرى از تركش خود بيرون كشيد و به آنان دستور داد آن را در ميان آن آب كم بگذارند، به خدا سوگند هم چنان آب براى مردم مى‏جوشيد تا آنجا كه همگى سيراب گشتند.

در همين حال بديل بن ورقاء خزاعى همراه با جماعتى از خزاعه به سوى آنان آمد و مردم خزاعة از اهل تهامة خيرخواه پيامبر خدا (ص) بودند، بديل گفت:

من كعب بن لؤى و عامر بن لؤى را در حالى كه لشكرى مجهّز كرده بودند پشت سر گذاشتم و آنان با تو خواهند جنگيد و مانع ورودت به مكه خواهند شد.

حضرت فرمودند: ما براى جنگ با كسى نيامده‏ايم، بلكه براى انجام اعمال عمره آمده‏ايم، قريش هم از جنگ خسته شده‏اند و زيان فراوان ديده‏اند، اگر خواستند براى آنان مهلتى تعيين مى‏كنيم و در اين مدّت بين ما و مردم فاصله نشوند، و اگر هم خواستند با مردم در عمره شركت كنند، و گرنه همانگونه كه جمع شده‏اند باشند، و چنانچه پيشنهاد مرا نپذيرفتند به آن خدايى كه جانم در كف قدرت او است به خاطر دين با آنان خواهم جنگيد تا قدرت دارم تا آن گاه كه فرمان خداوند اجراء شود.

بديل گفت: گفته شما را به آنان مى‏رسانم، بديل حركت كرد تا آنكه وارد بر قريش شد و به آنان گفت: من از نزد محمّد (ص) مى‏آيم و او چنين و چنان گفته است، عروة بن مسعود ثقفى بپاخاسته گفت: محمّد برنامه خوبى را به شما پيشنهاد كرده است از او بپذيريد و بگذاريد تا من به نزد او بروم، گفتند: نزد او برو، عروه خدمت حضرت آمده حضرت با او به مذاكره پرداخت و همان سخنانى را كه به بديل گفته بود براى عروه نيز بيان كرد، عروه گفت: اى محمّد آيا مى- خواهى قومت را ريشه‏كن سازى؟ آيا هيچ شنيده‏اى مردى از عرب پيش از تو ريشه خود را قطع نمايد؟ به خدا من جمعيّتى همراه شما مى‏بينم و مردمى از قبائل مختلف كه فرار خواهند كرد و تو را تنها خواهند گذاشت، ابو بكر گفت:

برو كثافت فرج بتان را بمك آيا ما از اطراف محمّد فرار مى‏كنيم، و او را تنها مى- گذاريم؟! گفت: اين چه كسى بود؟ گفت: ابو بكر است، عروه گفت: سوگند به آن خدايى كه جانم در دست او است اگر يك نيكى پاداش نداده پيش من نداشتى جوابت را مى‏ دادم.

راوى گويد: پيامبر (ص) به گفتگو ادامه داد و هر گاه با حضرت سخن مى- گفت ريش حضرت را در دست مى‏گرفت، مغيرة بن شعبه كه بالاى سر حضرت ايستاده بود شمشيرى در دست داشت و كلاه‏خودى بسر، هر گاه عروه دست به طرف ريش پيامبر دراز مى‏كرد مغيره با نوك غلاف شمشير خود روى دست او مى- زد و مى‏گفت: دستت را از ريش رسول خدا (ص) كنار بكش پيش از آنكه قطع شود، عروه پرسيد اين چه كسى بود؟ گفتند: او مغيرة بن شعبه است، گفت:

عجب خيانتكارى است، نمى‏خواهم از خيانتت به پيامبر سعايت كنم.

راوى گويد: مغيره در دوران جاهليّت با مردمى رفيق شد آنان را كشت و اموالشان را تصاحب كرد، سپس آمد اسلام آورد، حضرت رسول (ص) فرمودند:

امّا اسلام آوردن او را ما پذيرفتيم، امّا ثروتش را چون ثروتى است كه با خيانت به دست آمده است بدان نيازى نداريم.

عروة زير چشمى به ياران پيامبر نگاه مى‏كرد مى‏ديديد هر گاه پيامبر (ص) به آنان فرمانى مى‏دهد فورا اجرا مى‏كنند، و هر گاه مى‏خواهد وضوء بگيرد بر سر قطرات آب وضويش همديگر را مى‏كشند، و هر گاه در پيشگاه او حرف مى‏زنند با آهستگى سخن مى‏گويند، و به خاطر تعظيم حضرتش سر بزير افكنده به حضرت تند نگاه نمى‏كنند.

راوى گويد: عروه به سوى ياران خود بازگشت و به آنان گفت: ياران محمّد عجب ملّتى هستند! به خدا سوگند من بر پادشاهان وارد شدم و بر قيصر روم و كسراى فارس و نجاشى حبشه وارد شدم به خدا هيچ پادشاهى را نديدم كه يارانش به اندازه ياران محمّد او را تعظيم نمايند، هر گاه به آنان فرمانى ميدهد فورا به اجراى آن مى‏ شتابند، و هر گاه وضوء مى‏گيرد مى‏ خواهند بر سر قطرات آب وضويش همديگر را بكشند، و هر گاه در پيشگاهش سخن مى‏گويند آهسته حرف مى‏زنند، و به احترام او تند به صورتش نگاه نمى ‏كنند، و پيشنهاد خوبى به شما كرده است گفته ‏اش را بپذيريد.

مردى از بنى كنانة گفت: بگذاريد من به ديدار او بروم، گفتند: برو، همين كه وارد بر پيامبر شد حضرت به يارانش فرمود: اين شخص فلانى است و از قومى است كه نسبت به قربانى احترام فوق العاده‏ اى دارند، قربانى خود را جلو او ببريد، قربانى را جلو او بردند و ياران پيامبر لبّيك ‏گويان به استقبال او رفتند.

همين كه اين برنامه را ديد گفت: سبحان اللَّه اين مردم سزاوار نيست كه از زيارت خانه خدا منع شوند، مردى از ميان آنان بپاخاست كه نامش مكرز بن حفص بود، گفت: بگذاريد من بنزد محمد روم، گفتند: برو، همين كه وارد بر ياران پيامبر شد حضرت فرمود: اين شخص مكرز است و مردى است بى دين با حضرت به گفتگو پرداخت در اين بين سهيل بن عمرو وارد شد، حضرت فرمود:

كارتان آسان شد سهيل گفت: بين ما و خودتان چيزى بنويس، حضرت رسول (ص) على (ع) را فرا خواند، حضرت رسول (ص) فرمود بنويس: (بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم) سهيل گفت: امّا رحمن به خدا كه من نمى‏دانم چه كسى است، و لكن بنويس (باسمك الهم) مسلمانان گفتند: به خدا غير از بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم چيز ديگرى نخواهيم نوشت، پيامبر (ص) فرمود: بنويس: (باسمك اللَّه هذا ما قاضى عليه محمّد رسول اللَّه) سهيل گفت: اگر ما تو را رسول خدا مى‏شناختيم سدّ راه تو براى زيارت خانه خدا نمى‏ شديم، و با تو هم نمى‏ جنگيديم، ولى بنويس محمّد بن عبد اللَّه.

حضرت رسول (ص) فرمود: هر چند شما نپذيريد من رسول خدا هستم، و سپس به على (ع) فرمود: بنويس: (… هذا ما قاضى عليه محمّد بن عبد اللَّه سهيل بن عمرو و … يعنى: (به نام خدا اين نوشته قراردادى است كه محمّد بن عبد اللَّه و سهيل بن عمرو بر آن توافق نموده ‏اند، و هر دو قرار گذاشتند كه تا ده سال ميان مردم جنگ برداشته شود و مردم در اين مدّت در امان باشند، و به يكديگر كارى نداشته باشند، و اينكه هر كس از ياران محمّد به منظور حج يا عمره يا تجارت وارد مكه شود از لحاظ جان و مال در امان باشد، و هر كس از قريش در راه مصر و شام عبورش به مدينه افتد از نظر جان و مال در امان است، و دو طرف نسبت به يكديگر هيچ نوع كينه ‏اى در دل نداشته هيچكس ديگرى خيانت و سرقت ننمايد، و هر كس مايل بود وارد پيمان محمّد شود.

و هر كس كه ميخواهد وارد عقد و پيمان قريش شود وارد شود، بدنبال اين توافق طايفه خزاعه جلو جسته گفتند: ما وارد پيمان محمد شديم، در مقابل آنان طايفه رقيبشان بنو بكر پيش آمده گفتند: ما هم در پيمان قريش وارد مى شويم.

پيامبر فرمودند و نيز اضافه كنيد كه ميان ما و خانه كعبه مانع نشده تا برويم طواف كنيم؟

سهيل گفت: بخدا سوگند امكان ندارد، زيرا عرب خواهد گفت كه ما را غافل گير كرده در تنگنا گذاشته ‏ايد، ولى از سال آينده مانعى نيست، اينهم نوشته شد.

آن گاه سهيل اضافه كرد كه هيچكس از ما بسوى تو نيايد مگر او را بما باز پس گردانى هر چند هم كه بر دين تو باشد، و اما هر كس كه از طرف تو بسوى ما او را بتو بازنگردانيم؟

مسلمانان گفتند: سبحان اللَّه كسى كه آمده و مسلمان شده است چگونه جايز است او را به مشركين باز پس داد؟! حضرت رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله فرمودند: هر كس از ما نزد آنان رفت خدا او را بيشتر از ما دور سازد، و هر كس از آنان پيش ما آمد ما او را به آنان باز پس خواهيم داد، اگر خداوند بداند كه قلباً اسلام آورده است پيش پاى او راه نجاتى خواهد گذاشت.

سهيل گفت: بنا بر اين مقرر شد كه امسال از همين جا بازگردى و وارد مكه نشوى، سال آينده ما از مكه بيرون ميرويم، و تو و يارانت وارد ميشوى و سه روز در آن مى‏ مانى، و آن وقت هم با اسلحه وارد نميشوى و سواره و پياده افرادت بايد سلاحشان در غلاف باشد، و نيز اين قربانى‏ ها كه امسال همراه آورده ‏ايد هر جا كه ما آن را متوقف ساختيم همانجا بايد بماند، و حق نداريد آنها را جلو ما بيندازيد.

حضرت فرمود: ما قربانهاى خود را بطرف قربانگاه ميبريم شما نگذاريد، در حالى كه اين مذاكرات رد و بدل ميشد ناگهان ديدند ابو جندل بن سهيل بن عمرو در حالى كه بر دست و پايش زنجير بود بطرف پيامبر مى‏آمد، ابو جندل از جنوب مكه از حبس مشركين فرار ميكند و خود را به مسلمانان مى‏رساند.

سهيل گفت: اى محمد اين اولين مورد است كه از تو ميخواهم مطابق قرار داد حكم كنى و ابو جندل را كه از دست ما گريخته است بما تحويل دهى.

حضرت فرمودند: هنوز ما قرارداد را تمام نكرده ‏ايم.

سهيل گفت: بخدا سوگند ديگر در هيچ موردى با تو صلح نخواهم نمود.

حضرت فرمود: پس بگذار اين يك نفر در پناه من باشد.

سهيل گفت: من حاضر نيستم او را به تو تحويل دهم.

حضرت فرمود: بلى انجام ميدهى.

سهيل گفت: من اين كار را نخواهم كرد.

مكرز گفت: بلى ما پناهندگى او را پذيرفتيم.

ابو جندل گفت: اى مسلمانان آيا سزاوار است من دوباره تحويل مشركين داده شوم، با اينكه مسلمان هستم، نمى‏ بينيد چه شكنجه‏ هايى را بر من وارد كرده‏اند و آثار شكنجه ‏هايى بر بدن او ديده ميشد.

عمر بن خطاب ميگويد: بخدا سوگند هيچگاه در رسالت محمد شك نكرده بودم مگر در اين روز، خدمت پيامبر صلى اللَّه عليه و آله رفتم و به او گفتم: مگر تو پيامبر خدا نيستى؟ گفت: چرا گفتم مگر ما بر حق نيستيم؟ و دشمن ما بر باطل نيست؟ فرمود بلى گفتم: پس چرا در دينمان تن به پستى ميدهيم؟ فرمود: من رسول خدا هستم و نافرمانى او را نميكنم و ميدانم كه خدا ياور من است.

گفتم: مگر براى ما نميگفتى كه بزودى روانه خانه خدا شده بطواف مي پردازيم؟

فرمود: بلى گفته‏ام ولى آيا بتو گفتم: امسال ما موفق به طواف كعبه خواهيم شد؟

گفتم: نه، فرمود: پس خاطرت جمع باشد كه بزودى خواهى آمد و به طواف كعبه خواهى پرداخت رسول خدا (ص) يك شتر قربانى كرد و تيغ سلمانى خود را خواسته سر خود را تراشيد سپس زنانى مؤمنه خدمت حضرتش آمدند، خداوند بزرگ اين آيه را نازل فرمود:

«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا جاءَكُمُ الْمُؤْمِناتُ مُهاجِراتٍ …»[11].

يعنى: «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد هر گاه زنان مؤمنه‏اى كه در راه خدا هجرت كرده‏اند نزد شما آمدند …).

محمد بن اسحاق بن يسار گويد: بريده بن سفيان از محمد بن كعب برايم نقل كرد كه نويسنده رسول خدا (ص) در اين صلح على بن ابى طالب (ع) بود، رسول خدا (ص) به او فرمود: بنويس اينست كه آنچه كه محمد بن عبد اللَّه و سهيل‏ بن عمرو بر آن مصالحه نموده‏اند، على عليه السلام در نوشتن اين متن سنگين بود و نميخواست با تعبيرى غير از پيامبر خدا (ص) از آن حضرت ياد كند، رسول خدا (ص) فرمود: تو نيز نظير اين برنامه را خواهى داشت، و در حالتى كه مظلوم شده‏ اى چنين متنى را امضاء خواهى نمود، على (ع) هم آنچه گفته بودند نوشت، و سپس رسول خدا (ص) از اين سفر بسوى مدينه بازگشت فرمود:

در مدينه مردى از قريش كه اسلام آورده بود بنام ابو بصير خدمت پيامبر آمد، مردم قريش طبق قرارداد صلح دو نفر بسراغ او فرستادند، و يادآور شدند كه با ما عهدى بسته ‏ايد، ابو بصير طبق قرارداد تحويل آن دو نفر داده شد، او را از مدينه بيرون بردند تا به محلى بنام ذو الحليفه رسيدند پياده شدند، تا از خرمايى كه همراه داشتند بخورند، ابو بصير بيكى از آن دو نفر گفت: راستى كه مى‏ بينم شمشيرت بسيار عالى است، آن مرد شمشير خود را از غلاف بيرون كشيده گفت: آرى اين شمشير، شمشير خوبى است و بارها هم آن را آزمايش كرده ‏ام: ابو بصير گفت: آن را بده به بينم، مرد قريش شمشير خود را به ابو بصير داد، ابو بصير قريشى را مهلت نداده با شمشير خودش چنان ضربتى به او زد كه جان داد رفيق ديگرش از ديدن اين صحنه گريخت و آمد تا بمدينه رسيد، و دوان دوان، وارد مسجد حضرت رسول (ص) شد، حضرت كه او را ديد فرمود اين مرد صحنه هول‏انگيزى را مشاهده كرده است، همين كه خدمت حضرت رسول (ص) رسيد گفت: بخدا سوگند او دوستم را كشت، منهم كشته خواهم شد.

راوى گويد: پس از مدتى ابو بصير آمد و گفت: يا رسول اللَّه شما عهد خودت را وفا كردى و مرا بسوى آنان بازگرداندى ولى خداوند مرا از چنگال آنان نجات بخشيد، حضرت فرمودند: اى واى اگر اين مقتول كس و كارى داشته باشد ابو بصير باعث شعله‏ور شدن جنگى شده ‏اى ابو بصير با شنيدن اين سخنان از حضرت متوجه شد كه دو باره او را نزد قريش بازخواهند گرداند، از مدينه بيرون آمد تا اينكه خود را به محلى بنام سيف البحر رسانيد، ابو جندل بن سهيل نيز از قريش گريخت و خود را به او رسانيد، و از آن پس ديگر هيچكس كه مسلمان شده بود از ميان قريش بيرون نمى ‏آمد مگر آنكه به دسته ابو بصير ملحق ميشد، تا اينكه يك گروه زبده اطراف ابو بصير جمع شدند، راوى ميگويد: بخدا سوگند گروه جابر خبر بيرون آمدن هيچ قافله ‏اى را از قريش كه قصد شام داشت نمى‏ شنيد مگر آنكه بر آن شبيخون زده آنان را كشته اموالشان را بيغما ميبردند.

قريش بناچار خدمت پيامبر فرستاده او را بخويشاوندى سوگند داد كه قاصد نزد گروه جابر بفرستد و آنان را از اين عمل باز دارد، و از اين پس هر كس از ميان قريش مسلمان شود و خدمت پيامبر رود در امان باشد، حضرت هم سراغ جابر فرستاد و آن را فرا خواند.

داستان فتح خيبر

پس از آنكه رسول خدا (ص) از حديبيه بمدينه بازگشت شب در مدينه اقامت فرموده سپس رهسپار سوى خيبر گرديد.

ابن اسحاق به استاد خود ابى مروان اسلمى از پدرش از جدش نقل ميكند همراه پيامبر خدا (ص) بسوى خيبر رفتيم تا اينكه بنزديكى خيبر رسيده بطورى كه بر آن مسلط شديم، حضرت فرمودند: توقف كنيد، مردم همگى ايستادند، حضرت دست بدعا برداشته اين دعا را خواندند:

«اللهم رب السماوات السبع و ما اظللن و رب الارضين السبع و ما اقللن و رب الشياطين و ما اظللن، انا نسألك خير هذه القرية و خير اهلها و خير ما فيها و نعوذ بك من شر هذا القرية و شر اهلها و شر ما فيها»

يعنى: (بار خدايا اى پروردگارا آسمانهاى هفتگانه و آنچه بر آن سايه افكنده‏اند، و اى پروردگار زمينهاى هفتگانه و آنچه بر روى خود برداشته ‏اند و اى پروردگار شياطين و آنها كه گمراه كرده‏اند، ما از خير اين قريه و خير ساكنان آن را و خير آنچه در آنست درخواست داريم، و از شر اين قريه و شر اهل آن و شر آنچه در آنست بتو پناه ميبريم).

و پس از خواندن اين دعا فرمودند: بنام خدا پيش رويد.

و از سلمة بن اكوع روايت شده است كه ما همراه رسول خدا (ص) بسوى خيبر روانه شديم و شبانه راه افتاديم، شخصى از قوم به عامر به اكوع گفت: آيا از اشعار دل‏ انگيزت چيزى براى ما نميخوانى، و عامر مردى شاعر بود و اين اشعار را خواند:

(لاهم لو لا انت ما حجينا و لا تصدقنا و لا صلينا
فاغضر فداء لك ما اقتتينا و ثبت الاقدام ان لاقينا
و انزلن سكينة علينا انا اذا صيح بنا أتينا
و بالصباح عولوا علينا

يعنى: (سوگند بخدا اگر تو نبودى ما حج نميرفتيم و صدقه نداده و نماز نميخوانديم بفداى سرت گناهان ما را ببخش، و بهنگام برخورد با دشمن ما را ثابت قدم و با استقامت ساز، بر ما آرامش نازل فرما كه هر وقت فرياد زدند ما بيائيم، و صبحگاهان بر ما اعتماد نمايند).

حضرت رسول (ص) فرمودند: اين كه جلو افراد شعر ميخواند كيست؟

گفتند: او عامر است حضرت فرمود: خداوند رحمتش فرمايد، عمر كه بر شترى تنبل سوار بود گفت: يا رسول اللَّه چه ميشد كه ميگذاشتى از عامر بهره‏مند باشيم؟

و علت اين سخن عمر اين بود كه هيچگاه رسول خدا (ص) براى شخصى مخصوصا دعا نميفرمود مگر آنكه آن شخص بشهادت ميرسيد، ميگويند: هنگامى كه جنگ آغاز شد و دو صف در برابر يكديگر قرار گرفتند يك نفر يهودى بميدان آمد در حالى كه رجز خوانده ميگفت:

قد علمت خيبرانى مرحب‏ شاكى السلاح بطل مجرب‏

اذ الحروب اقبلت تلهب يعنى: مردم خيبر ميدانند منم مرحب كه هميشه سلاحم آماده است و من‏ قهرمانى كار آزموده هستم).

از صف مسلمانان عامر بميدانش رفت و در حالى كه رجز خوانده ميگفت:

قد علمت خيبر انى عامر شاكى السلاح بطل مغامر

اين دو پهلوان رقيب دو ضربت رد و بدل كردند، كه شمشير يهودى روى سپر عامر فرود آمد، و چون شمشير عامر كوتاه بود ساق پاى يهودى را هدف گرفت تا بر آن ضربتى وارد كند كه شمشير بهدف اصابت نكرد و به ران خودش خورد و در اثر ضربت خودش بشهادت رسيد.

سلمه گويد: ناگهان عده ‏اى از ياران رسول خدا (ص) را ديدم كه ميگويند:

كار عامر باطل شد او خودش را كشت، من خدمت پيامبر رسيدم و در حالى كه گريه ميكردم گفتم: ميگويند: عمل عامر باطل شده است؟! حضرت فرمودند اين حرف را چه كسى گفته است؟ گفتم: افرادى از اصحاب شما، فرمودند: دروغ گفته ‏اند بلكه عامر دو بار اجر دريافت نمود، راوى گويد: ما عاقبت آنان را به محاصره در آورديم، بطورى كه ما نيز در وضع نامناسبى قرار گرفتيم، ولى سرانجام خداوند فتح و پيروزى را نصيب ما فرمود، و جريان آن بدين ترتيب بود:

پيامبر خدا (ص) پرچم جنگ را بدوش عمر بن خطاب گذاشت و آنچه كه از سپاه اسلام لازم بود همراه او براه افتادند، و با مردم خيبر برخورد كردند، عمر و يارانش عقب نشينى كردند و خدمت پيامبر خدا (ص) آمدند، در حالى كه ياران عمر او را ميترسانيدند، و عمر نيز آنان را از عظمت و قدرت دشمن ميترسانيد، پيامبر (ص) نيز سردرد داشتند و بميان مردم نمى ‏آمدند، پس از آنكه دردش خوب شد فرمود: مردم با خيبر چه كردند؟ جريان را بحضرتش خبر دادند حضرت فرمود:

(لاعطين الراية غدا رجلا يحبّ اللَّه و رسوله، و يحبّه اللَّه و رسوله كراراغير فرار لا يرجع حتى يفتح اللَّه على يديه‏). يعنى: (فردا پرچم را تحويل كسى خواهم داد كه خدا و رسول را دوست داشته خدا و رسول نيز را دوست دارد، سخت يورش كننده ‏اى است كه فرار نخواهد كرد، و از جبهه باز نخواهد گشت مگر آنكه خداوند خيبر را بدست او فتح خواهد فرمود).

بخارى و مسلم از قتيبة بن سعيد روايت ميكنند كه يعقوب از عبد الرحمن اسكندرانى از ابى حازم براى ما نقل كردند كه سعد بن سهل براى من گفت رسول خدا (ص) روز خيبر فرمودند:

(لاعطين هذه الراية غدا رجلا يفتح اللَّه على يديه، يحب اللَّه و رسوله، و يحبه اللَّه و رسوله‏ ). راوى گويد: مردم آن شب را خوابيدند در حالى كه همگى در هم مى ‏لوليدند كه پيامبر فردا پرچم را بدوش كدامشان خواهد داد، همين كه صبح شد مردم همگى اطراف پيامبر اكرم (ص) جمع شدند در حالى كه هر كس انتظار داشت پيامبر پرچم را بدوش او خواهد داد، مردم كه جمع شدند حضرت فرمود على بن ابى طالب كجا است؟

گفتند: يا رسول اللَّه على از درد چشم مى‏ نالد.

فرمودند: بفرستيد سراغش.

على را آوردند، حضرت از آب دهان مبارك خود بچشمان على (ع) ماليد و براى او دعا كرد، چشمان على (ع) طورى شفا يافت گويى كه اصلا دردى نداشته است، حضرت (ص) پرچم را بدست على (ع) داد، على (ع) گفت: يا رسول اللَّه من ميروم با آن ميجنگم تا هنگامى كه مانند ما اسلام بياورند، حضرت فرمود:

حركت كن ابتدا با ملايمت و مدارا هنگامى كه نزديك آنان رسيدى آنان را بسوى خدا دعوت كن، و به آنان خبر ده كه چه حقوقى از خدا بر آنان واجب است.

«فو اللَّه لان يهدى اللَّه بك رجلا واحدا خير لك من ان يكون لك حمر النعم‏»

يعنى: (بخدا سوگند اگر خداوند بوسيله تو يك نفر را هدايت كند براى تو بهتر است از گله شتران سرخ مو).

سلمه گويد: از طرف يهوديان مرحب بميدان آمد در حالتى كه رجز خود را ميخواند: «قد علمت خيبر انى مرحب …».

از لشگر مسلمانان هم على (ع) بميدانش رفت در حالى كه اين اشعار را رجز ميخواند:

«انا الذى سمتني امى حيدره‏ كليث غابات كريه المنظره‏
او فيهم بالصاع كيل السندرة»

 يعنى: (منم آنكه مادرم مرا شير ناميد، بسان شيران جنگل كه تاب ديدنش نيست، دمار از دشمن بر آورده قتل عامشان خواهم نمود).

و در جنگ با مرحب ضربتى بر سرش زد و فرقش را شكافت و او را كشت و فتح و پيروزى بدست او انجام گرفت، اين روايت را مسلم در صحيح خود وارد نموده است.

ابو عبد اللَّه حافظ با سندهاى خود از ابى رافع غلام رسول اللَّه (ص) روايت كرده است هنگامى كه رسول خدا (ص) على (ع) را بطرف خيبر فرستاد ما نيز همراه على (ع) راه افتاديم، همين كه به قلعه نزديك شد مردم خيبر بيرون آمدند، على با آنان جنگيد، مردى از يهود ضربتى بطرف حضرت نواخت كه سپر او از دستش افتاد، حضرت در قلعه را از جا كند و از آن بعنوان سپر استفاده كرد، و اين لنگه در هم چنان در دست على (ع) بود و با آن ميجنگيد تا آنكه خداوند قلعه خيبر را بدست او فتح كرد آن گاه حضرت لنگه در را زمين انداخت، من خودم با هفت نفر كه من نفر هشتم آنان ميشدم هر چه كوشش كرديم اين لنگه در را بر گردانيم نتوانستيم.

نيز ابو عبد اللَّه حافظ با سندهاى خود از ليث بن ابى سليم از ابى جعفر محمد بن على (ع) روايت ميكند كه فرمودند: جابر بن عبد اللَّه انصارى نقل كرده است كه على (ع) در روز جنگ خيبر در قلعه را روى دست گرفت و مسلمانان از روى آن رد شدند، و بعدا اين لنگه در را كه ميخواستند جابجا كنند چهل نفر نتوانستند آن را از جا بلند كنند.

راوى گويد: از طريق ديگرى از جابر روايت شده است كه سپس هفتاد نفر آمدند و تلاش نمودند و اين لنگه در را سر جاى اولش بازگرداندند! از عبد الرحمن بن ابى ليلى روايت شده است كه على (ع) هميشه در گرماى تابستان و سرماى زمستان قباى ضخيمى را مى‏پوشيد و از گرما باك نداشت، جمعى از يارانم نزد من آمدند و گفتند: ما از امير المؤمنين (ع) چيزى شگفت ‏آميز ديده‏ايم آيا تو نيز مشاهده نموده‏اى؟

گفتم: چه ديده ‏ايد؟ گفتند: او را مى ‏بينيم كه در گرماى بسيار شديد در حالى كه قباى آستردار ضخيم پوشيده است بميان ما مى ‏آيد و از ما هم ناراحت نيست، و بر عكس در سرماى سخت زمستان هم ديده ‏ايم كه با دو عدد پيراهن سبك بيرون مى‏آيد در حالى كه از سرما هم ناراحت نيست، آيا در اين باره چيزى شنيده ‏اى؟! گفتم: نه، گفتند پس از پدرت در اين مورد براى ما بپرس، زيرا پدر تو با او بسيار ميزيسته است، از پدرم پرسيدم گفت: من نيز در اين باره چيزى نشنيده ‏ام، رفت وارد بر على (ع) شد و شب خدمت حضرت ماند و از او در اين باره پرسيد؟ حضرت فرمود: آيا تو در روز جنگ خيبر شاهد نبودى؟ گفتم: چرا شاهد بودم، فرمود: آيا رسول خدا (ص) را نديدى هنگامى كه ابو بكر را فرا خواند و فرماندهى لشگر را به او سپرد او را بسوى خيبر فرستاد، ابو بكر نيز رفت و با كفار خيبر برخورد كرد مقدارى با آنان جنگيد و سپس در حالتى كه شكست خورده بود بازگشت نمود، آن گاه رسول خدا (ص) فرمودند: امروز پرچم‏ را به مردى خواهم سپرد كه خدا و رسول را دوست دارد، و خدا و رسول هم او را دوست دارند، خداوند قلعه خيبر را بدست او فتح خواهد فرمود: او يورش كننده‏اى است كه فرار نخواهد كرد، آن گاه مرا فرا خواند و پرچم را بمن سپرده سپس براى من دعا كرده فرمود:

(اللهم اكفه الحر و البرد) يعنى: (خداوند او را از حرارت و سرما حفظ كن).

و از اين پس نه احساس گرما كردم و نه احساس سرما، و اين روايت تماما از كتاب دلائل النبوة امام ابى بكر بيهقى نقل شده است.

آن گاه رسول خدا (ص) مرتب قلعه‏ هاى خيبر را يكى پس از ديگرى فتح ميكرد و اموال آن را تصرف ميفرمود تا اينكه به قلعه وطيح و سلالم كه آخرين قلعه ‏هاى خيبر بود رسيدند و آنهم فتح شد، و رسول خدا (ص) مدت بيست و چند روز آنان را در محاصره گرفت.

پس از آنكه قموص قلعه ابن ابى حقيق فتح شد صفيه دختر حى بن اخطب را با دختر ديگرى كه همراهش بود خدمت پيامبر خدا (ص) آوردند، بلال آنان را كه همراه خود داشت از كنار كشته ‏هايى از مقتولين يهود عبور داد، دخترى كه همراه صفيه بود وقتى اين كشته ‏ها را ديد فرياد زد و بصورت خود لطمه زد و خاك بر سر خود ريخت، و هنگامى كه رسول خدا (ص) او را مشاهده كرد فرمود اين شيطان را از من دور سازيد، و دستور فرمود صفيه را نگهدارند و رداء خود را روى او انداخت، مسلمانان فهميدند كه پيامبر صفيه را براى خودش انتخاب فرموده است.

بعد از آنكه رسول (ص) از آن دختر يهوديه آن گريه و زارى و بيتابى را مشاهده كرد به بلال فرمود اى بلال مثل اينكه رحم و عاطفه از تو سلب شده است، كه اين زنان را ميبرى و از كنار جسد كشتگانشان ميگذرانى.

البته صفيه كه عروس كنانه بن ربيع بن ابى الحقيق بود شب قبل در خواب مشاهده ميكند كه ماه آمد و در دامنش قرار گرفت، و خواب خودش را براى شوهرش بيان ميكند، شوهرش ميگويد: اين خواب تو هيچ معنايى ندارد مگر آنكه تو آرزوى همسرى پادشاه حجاز محمد را دارى و يك سيلى بيخ گوش او مينوازد كه در اثر آن چشم صفيه كبود ميشود، و هنگامى كه او را خدمت پيامبر (ص) مى‏آورند هنوز اثر آن سيلى از بين نرفته است، حضرت از صفيه ميپرسد اين كبودى در اثر چيست؟ صفيه نيز جريان خواب خود و سيلى خوردنش را تشريح ميكند.

چيزى نگذشت كه ابن ابى الحقيق خدمت پيامبر (ص) فرستاد كه پياده شود تا با همديگر در مورد جنگ مذاكره كنند حضرت اجابت فرمود و پياده شد و با رسول خدا (ص) قرار گذاشتند كه تمام افرادى كه در قلعه او هستند از نظر جانى در امان باشند، و كسى متعرض زن و فرزندان آنان نشود، و آنان هم بدون اموال و اثاثيه دست زن و بچه ‏هاى خود را گرفته از خيبر خارج شوند، و كليه اموال و زمينها و باغها و كشتزارها همگى در اختيار حضرت محمد (ص) باشد و تنها آنان حق داشته باشند يك دست لباس بتن كنند و بيرون روند، حضرت نيز فرمود اگر چيزى از اموالتان را از ما كتمان كنيد از امان خدا و رسول بى ‏بهره خواهيد بود، و بر اين اساس مصالحه نمودند.

هنگامى كه ساكنان قلعه فدك از اين صلحنامه با خبر شدند خدمت پيامبر (ص) قاصد فرستادند و از حضرت خواستند كه به آنان هم تأمين جانى دهد و در مقابل كليه اموالشان و املاكشان را بگذارند و كوچ كنند، حضرت درخواست آنان را نيز عملى فرمود.

و از جمله كسانى كه در اين مذاكرات بين حضرت و يهوديان رفت و آمد ميكرد محيصة بن مسعود فردى از بنى حارثه بود، پس از آنكه اهل خيبر نيز بهمين‏ سبك امان گرفتند از حضرت درخواست كردند كه در مورد اموال با آنان نصف شود، و گفتند: ما بهتر از شما به اين اموال و دارايى آشنا هستيم، و بهتر از شما بطريقه آباد كردن آنها آشنا هستيم، حضرت رسول (ص) نيز با آنان مصالحه به نصف فرمودند با اين شرط كه ما هر وقت خواستيم شما را بيرون كنيم حق داشته باشيم، و اهل فدك نيز بر همين اساس با حضرت مصالحه نمودند.

و اموال خيبر بصورت غنيمت جنگى ميان مسلمانان تقسيم شد، و از ميان آن باغها و مزارع فدك سهم مخصوص رسول خدا (ص) شد، زيرا مسلمانان فدك را با تاخت و تاز تصرف نكرده بودند.

پس از آنكه حضرت از جنگ آسوده شد، زنى از يهود خيبر بنام زينب دختر حارث زن سلام ابن مشكم كه دختر برادر مرحب خيبرى بود يك بره بريان براى پيامبر (ص) هديه فرستاد، و قبلا پرسيده بود كه حضرت چه جاى گوسفند را بيشتر دوست دارد؟ گفته بودند حضرت دست گوسفند را بيشتر دوست دارد، و لذا زهر بيشترى در دست گوسفند ريخته بود و بقيه گوسفند را نيز مسموم كرده بود، سپس گوسفند بريان را خدمت حضرت مى‏آورد، گوسفند را كه جلوى حضرت ميگذارد حضرت دست گوسفند را جدا ميكند و يك لقمه از آن بدهان مى گذارد و مشغول جويدن آن ميشود، همراه حضرت بشر بن براء بن معرور است كه او نيز مقدارى از اين گوشت ميخورد، كه حضرت توجه پيدا ميكند و ميفرمايد دست از خوردن اين گوشت برداريد، زيرا كتف اين گوسفند بمن خبر ميدهد كه مسموم است، سپس حضرت بسراغ زن يهوديه ميفرستد و او را ميآورند، زن يهوديه اعتراف ميكند كه گوسفند را مسموم كرده است، حضرت از او ميپرسد چه چيز تو را وادار نمود كه اين عمل را انجام دهى، زن يهوديه گفت: خوب ميدانى كه چه بر سر اقوام من آورده‏اى پيش خودم گفتم: اگر پيامبر باشد كه به او خبر ميدهند و مسموم نميشود، و اگر پادشاهى است كه ما از شرش خلاص خواهيم شد حضرت از خطاى اين زن در گذشت، و بشر بن براء در اثر همان زهر مرد.

راوى گويد: مادر بشر بن براء وارد بر پيامبر خدا (ص) شد كه از بخاطر بيمارى‏اى كه در اثر آن فوت كرد از حضرت عيادت كند، حضرت فرمود: اى مادر بشر همان يك لقمه گوشت مسمومى كه در خيبر با پسرت خوردم ناراحتى آن هم چنان بسراغ من مى‏آيد و هم اكنون هنگام آن رسيده است كه كارم را يكسره كند.

و مسلمانان چنان ميديدند كه رسول خدا (ص) علاوه بر آنكه نبوت بحضرتش كرامت شده است، شهيد از دنيا هم ميرود.

 

آيات 25- 21 از سوره فتح 48

[سوره الفتح (48): آيات 21 تا 25]

وَ أُخْرى‏ لَمْ تَقْدِرُوا عَلَيْها قَدْ أَحاطَ اللَّهُ بِها وَ كانَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيراً (21) وَ لَوْ قاتَلَكُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوَلَّوُا الْأَدْبارَ ثُمَّ لا يَجِدُونَ وَلِيًّا وَ لا نَصِيراً (22) سُنَّةَ اللَّهِ الَّتِي قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلاً (23) وَ هُوَ الَّذِي كَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ عَنْهُمْ بِبَطْنِ مَكَّةَ مِنْ بَعْدِ أَنْ أَظْفَرَكُمْ عَلَيْهِمْ وَ كانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيراً (24) هُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ الْهَدْيَ مَعْكُوفاً أَنْ يَبْلُغَ مَحِلَّهُ وَ لَوْ لا رِجالٌ مُؤْمِنُونَ وَ نِساءٌ مُؤْمِناتٌ لَمْ تَعْلَمُوهُمْ أَنْ تَطَؤُهُمْ فَتُصِيبَكُمْ مِنْهُمْ مَعَرَّةٌ بِغَيْرِ عِلْمٍ لِيُدْخِلَ اللَّهُ فِي رَحْمَتِهِ مَنْ يَشاءُ لَوْ تَزَيَّلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذاباً أَلِيماً (25)

 

 

ترجمه آيات:

21- و غنيمتهاى ديگر كه قدرت بر آن نداشتيد كه خداوند بر آن تسلط يافت، و خداوند بر هر چيز قادر است.

22- اگر كافران با شما ميجنگيدند پشت كرده بر ميگشتند، و ديگر يار و ياورى نمى‏يافتند.

23- اين سنت الهى است كه از پيش مانده است، سنت الهى را تبديلى نمى‏بينى.

24- او خدايى است كه در وادى مكه شما را از كشتار آنان و آنان را از كشتار شما باز داشت پس از آنكه بر آنان پيروز ساخت، و خداوند اعمال شما را مى‏بيند.

25- آنان كسانى هستند كه كافر شده و شما را از رفتن به مسجد الحرام باز داشتند، و مانع شدن كه قربانى شما به محل قربانگاه برسد، و اگر مردانى‏ مؤمن و زنانى مؤمنه نبودند كه آنان را نمى‏ شناختند كه ناآگاهانه آنان را پايمال نمائيد و بدين سبب بشما گناهى رسد، و تا داخل كند هر كس را كه ميخواهد در رحمتش، اگر جدا ميشدند كافران را عذاب ميكرديم عذابى دردناك.

قرائت آيات:

ابو عمرو (بما يعلمون) با ياء قرائت نموده است، و بقيه با تاء.

دليل قرائت:

ابو على گويد: دليل قرائت ابى عمرو كه با تاء خوانده است اينست كه معنى آيه ميشود خدا و از عمل كفار كه كافر شده شما را از مسجد الحرام باز داشتند و نگذاشتند وارد مسجد الحرام شويد آگاه است، و آنان را بر اين كردارشان مجازات خواهد فرمود.

و وجه قرائت با تاء آنست كه در آيات قبل (هُوَ الَّذِي كَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ، وَ أَيْدِيَكُمْ عَنْهُمْ‏) ضمير مخاطب آمده اينجا نيز (تعملون) با تاء خطاب آمده است.

لغات آيات:

تبديلا- تبديل عبارتست از برداشتن چيزى و جايگزين ساختن چيز ديگرى بجاى او در موردى كه حك شده است به استمرار آن چيز بر وضعى كه دارد، و اگر خداوند حكمى را بردارد تا خلاف آن جايگزينش گردد، اين عمل تبديل حكم نيست، زيرا خداوند هيچ چيز را بر نميدارد مگر آن گاه كه حكمت اقتضاى رفع آن حكم را نموده باشد.

معكوفا- معكوف يعنى ممنوع از رفتن به سوى جهتى، و مقيم شدن آن چيز در مكان خود، و اعتكاف نيز از همين ماده است كه عبارتست از اقامت در مسجد

ترجمه تفسير مجمع البيان، ج‏23، ص: 158بمنظور عبادت، و عكف على هذا لامر يعكف عكوفا هنگامى گفته ميشود كه بر كارى يا چيزى اقامت نمايد.

معرة- و معره به كار زشت گويند، و گويند (و فلان فلانا) هنگامى كه او را سرزنش نمايد و عيبى را به او نسبت دهد، و لذا بيمارى (جرب) را (عر) و كثافت انسان را (عرة) نامند.

اعراب آيات:

سُنَّةَ اللَّهِ‏- اين كلمه منصوب است بنا بر مصدريت و تقدير چنين است: (سن اللَّه خذ لانهم سنة).

أَنْ تَطَؤُهُمْ‏- موضع آن رفع است بنا بر آنكه بدل از رجال باشد و معنى آن چنين است: اگر نبود كه رجالى مؤمن و زنانى مؤمنه را پايمال ميكرديد، و سپس ميگويد: (لَوْ تَزَيَّلُوا لَعَذَّبْنَا …) و تقدير آنست (و طو رجال و نساء اى قتلهم) كه‏ أَنْ تَطَؤُهُمْ‏ بدل اشتمال است مانند (نفعنى عبد اللَّه علمه) و (اعجبتنى الجارية حسنها).

و نيز جايز است كه محل (ان تطؤها) نصب باشد بنا بر بدليت از هم در (تعلموهم) كه تقدير چنين است: (و لو لا رجال و نساء لم تعلموا أن تطؤهم) اى لم تعلموا وطأهم، كه باز هم بدل از نوع بدل اشتمال خواهد بود.

لَمْ تَعْلَمُوهُمْ أَنْ تَطَؤُهُمْ‏- در موضع رفع است كه صفت براى رجال و نساء باشد.

لو لا- و براى لو لا جواب لو در (لَوْ تَزَيَّلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذِينَ كَفَرُوا) كافى است‏ وَ الْهَدْيَ مَعْكُوفاً- عطف شده است به كاف و ميم در (وَ صَدُّوكُمْ) اى صدوكم و صد و الهدى و معكوفا حال است.

أَنْ يَبْلُغَ مَحِلَّهُ‏- تقديرش اينست: (كراهة ان يبلغ) كه مضاف حذف شده است، و بعضى گفته‏اند: معكوفا من ان يبلغ بوده است كه (من) حذف شده‏ است.

شأن نزول آيات:

بقول ابن عباس علت نزول (وَ هُوَ الَّذِي كَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ …) آنست كه مشركين در سال صلح حديبيه چهل نفر را ميفرستند تا بمسلمانان آسيب برسانند، مسلمانان آنان را دستگير كرده بحالت اسارت خدمت پيامبر صلى اللَّه عليه و آله آوردند، حضرت آنان را آزاد فرمود.

و از انس روايت شده است كه آنان هشتاد نفر بودند از اهل مكه كه از كوه تنعيم بهنگام نماز صبح در سال حديبيه سرازير شدند تا مسلمانان را بكشند كه رسول خدا (ص) آنان را دستگير و سپس آزادشان فرمود.

و از عبد اللَّه بن مغفل روايت شده است كه رسول خدا (ص) زير درختى نشسته بود در حالى كه على صلوات اللَّه عليه مشغول نوشتن صلحنامه بود كه سى نفر جوان مسلح بطرف مسلمانان يورش آوردند كه پيامبر (ص) آنان را نفرين فرمود و خداوند بينايى را از آنان گرفت، ما بپا خاستيم و آنان را اسير كرديم كه پيامبر آزادشان فرمود كه اين آيه بدنبالش نازل شد.

معنى آيات:

سپس خداوند آيات را عطف بر گذشته كرده، به پيامبر (ص) و مؤمنين براى فتوحات ديگرى در آينده وعده داده ميفرمايد:

«وَ أُخْرى‏ لَمْ تَقْدِرُوا» از قتاده نقل شده است يعنى: خداوند بشما غنيمتهاى جنگى ديگرى را وعده فرموده است كه قدرت آن را نداريد، ولى خداوند آن را براى شما آماده فرموده است و آن عبارتست از مكه.

و از مجاهد روايت شده است منظور از آن مواردى است كه از آن پس تا بحال‏ خداوند براى مسلمين فتح كرده است.

و از ابن عباس و حسن و جبائى آمده است كه منظور از آن فتح فارس و روم است.

ابن عباس گفته است همانگونه كه خداوند گنجهاى كسرى و قيصر را به مسلمانان وعده فرمود، ولى عرب قدرت جنگ با فارس و روم و گرفتن شهرهاى آنان را در خود نمى‏ديد، بلكه بردگان آنان بودند، تا اينكه از بركت اسلام بر آنان قدرت يافتند.

«قَدْ أَحاطَ اللَّهُ بِها» يعنى: خداوند بر آن قدرت داشته و از نظر علم و آگاهى بر آن احاطه دارد، و آنان را مانند قومى قرار داده بود كه در محاصره باشند و احدى از آنان نتواند فرار كند.

فراء گويد: خداوند مكه را زير سلطه خود قرار داده آن را براى شما حفظ فرمود تا بدست شما فتح شود، مثل اينكه گفته است، خداوند مكه را براى شما حفظ كرد و نگذاشت ديگران آن را تصرف كنند تا آن را فتح نموده بتصرف خود در آوريد.

«وَ كانَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيراً» مانند فتح قريه‏ها و ديگر اماكن.

«وَ لَوْ قاتَلَكُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا» اى مؤمنين اگر روز حديبيه كافران قريش را با شما ميجنگيدند.

«لَوَلَّوُا الْأَدْبارَ» قتاده و جبائى گويند يعنى: حتما خداوند شما را يارى ميكرد و آنان را خار ميفرمود و نيز گفته‏اند: منظور از اين كافران كسانى از طايفه اسد و غطفان است كه ميخواسته‏اند خانواده‏هاى مسلمانان را غارت كنند.

«ثُمَّ لا يَجِدُونَ وَلِيًّا وَ لا نَصِيراً» يعنى: ياورى كه آنان را حمايت كند و از آنان دفاع كند نخواهند يافت، و اين يك خبر از علم غيب است، و در آيه دلالت دارد بر اينكه امورى كه اتفاق نمى‏افتد اگر اتفاق مى‏افتاد چگونه ميشد، و نيز در اين آيه اشاره شده است به اينكه معدوم در علم راه دارد.

«سُنَّةَ اللَّهِ الَّتِي قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلُ» از ابن عباس نقل شده است يعنى: اين است سنت من در باره آنان كه از من اطاعت ميكنند و آنان كه نافرمانيم مى‏نمايند:

هميشه ياورانم را يارى نموده دشمنانم را خار ميسازم.

بعضى گفته ‏اند يعنى: اين روش خداوند و عادت ديرين او نسبت به اقوامى است كه با پيامبران خود ميجنگند: شكست خورده كشته شوند.

«وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلًا» يعنى سنت الهى در يارى پيامبرانش تغيير پذير نخواهد بود.

«وَ هُوَ الَّذِي كَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ» خداوند رعب شما را در دل آنان افكند و باعث شد كه آنان از شما دست بردارند.

«وَ أَيْدِيَكُمْ عَنْهُمْ» و شما را از جنگ كردن با آنان نهى فرمود.

«بِبَطْنِ مَكَّةَ» يعنى در محل حديبيه.

«مِنْ بَعْدِ أَنْ أَظْفَرَكُمْ عَلَيْهِمْ» خداوند اينجا منتى بر مؤمنينى گذاشته است كه بين دو گروه مانع شده است و نگذاشته است با يكديگر بجنگند تا آنكه بين آنان صلح برقرار گرديده است كه اين صلح بيش از فتح مكه ارزش داشت.

«وَ كانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيراً» تفسير آن گذشت، آن گاه خداوند از سبب منع ورود پيامبرش در اين سال به مكه ياد كرده مى‏فرمايد:

«هُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ» يعنى قريش مانع شدند كه شما بطواف خانه خدا رفته از احرام عمره خود محل شويد.

«وَ الْهَدْيَ مَعْكُوفاً أَنْ يَبْلُغَ مَحِلَّهُ» يعنى: مانع شدند قربانى پيامبر و آن شترانى همراه حضرت بود كه هفتاد شتر قربانى بود تا آنكه به محلى بنام ذى الحليفه رسيدند، حضرت كوهان شتران خود را بعلامت قربانى زخم كرده احرام عمره بست تا اينكه وارد حديبيه شدند، و آنجا بود كه مشركين مانع رفتن‏ آنان بطرف مكه شده، قرارداد صلح را بستند، پس از پايان قرارداد صلح شتران قربانى را همانجا نحر كردند، و اين است معنى معكوفا يعنى: قربانيان شما را حبس كرده نگذاشتند به محل قربانگاه خود كه مكه است برسند، زيرا قربانى عمره جز در مكه ذبح نخواهد شد، همانگونه كه قربانى حج در منى در جاى ديگر ذبح نميشود[1].

«وَ لَوْ لا رِجالٌ مُؤْمِنُونَ وَ نِساءٌ مُؤْمِناتٌ» يعنى: مستضعفانى با ايمان كه در مكه ميان مشركين بودند.

«لَمْ تَعْلَمُوهُمْ» كه بخاطر مخلوط بودن با ديگران آنان را عينا نميشناختيد.

«أَنْ تَطَؤُهُمْ» آنان را با كشتن و زد و خورد پايمال كنيد.

«فَتُصِيبَكُمْ مِنْهُمْ مَعَرَّةٌ» از ابن زيد نقل شده است كه معره بمعنى گناه و است.

و بعضى گفته‏اند يعنى: با كشتن مؤمنين بشما عيب وارد شود و مشركين شما را سرزنش نمايند كه اينان اهل دين خود را كشتند.

و از ابن عباس آمده است كه منظور از آن ديه و كفاره قتل غير عمدى است.

زيرا اگر آنان وارد مكه ميشدند با اينكه در ميان آنان مؤمنين هستند، مؤمنين از كفار شناخته نميشدند، و از كشتن مؤمنين در امان نبودند و كفاره‏ بگردنشان مى‏آمد، و بخاطر كشتن كسانى كه بر دينشان بوده بگناه مى‏افتادند، و اين همان گناهى است كه خداوند مؤمنين را از آن حفظ كرده است، و جواب لو لا محذوف است، و تقدير آن چنين است (لو لا المؤمنون الذين لم تعلوهم لوطأتم رقاب المشركين بنصرنا اياكم) و قوله:

«بِغَيْرِ عِلْمٍ» در موضع تقديم است، زيرا تقدير چنين است: (لو لا ان تطؤهم بغير علم) و قوله:

«لِيُدْخِلَ اللَّهُ فِي رَحْمَتِهِ مَنْ يَشاءُ» لام متعلق است به محذوف است كه معنى كلام بر آن دلالت ميكند، تقديرش آنست: (فحال بينكم و بينهم ليدخل اللَّه فى رحمته من يشاء) يعنى: آنان كه از كفار بعد از صلح اسلام آورده‏اند، و بعضى هم گفته‏اند يعنى: تا خدايتان را با سالم شدن از قتل در رحمت خود داخل كند و آنان را با سالم شدن از گناه و طعنه ديگران در رحمت خود وارد سازد.

«لَوْ تَزَيَّلُوا» يعنى: اگر مؤمنين از كافرين تميز داده شوند[2].

«لَعَذَّبْنَا الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ» يعنى: كافران از اهل مكه را عذاب مى‏كرديم.

«عَذاباً أَلِيماً» با شمشير و كشته شدن آنان بدست شما، و لكن خداوند بواسطه حرمت اختلاط مؤمنين به كافران آنان را عذاب نميفرمايد.

آيات 26- 29 فتح 48

[سوره الفتح (48): آيات 26 تا 29]

إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجاهِلِيَّةِ فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلى‏ رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوى‏ وَ كانُوا أَحَقَّ بِها وَ أَهْلَها وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيماً (26) لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِينَ مُحَلِّقِينَ رُؤُسَكُمْ وَ مُقَصِّرِينَ لا تَخافُونَ فَعَلِمَ ما لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذلِكَ فَتْحاً قَرِيباً (27) هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى‏ وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ كَفى‏ بِاللَّهِ شَهِيداً (28) مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ تَراهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً سِيماهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ مَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى‏ عَلى‏ سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِيماً (29)

 

 

ترجمه آيات:

26- بدان جهت كه كافران در دلهايشان حميت جاهليت هست، خدا و آرامشى بر رسول خدا و مؤمنين نازل فرموده و آنان را ملزم به كلمه تقوى فرمود.

و مؤمنين نسبت به آن و اهلش شايسته‏ترند، و خداوند از هر چيز آگاه است.

27- خداوند خواب پيامبرش را بدرستى تحقق بخشيد، بخواست خداوند شما بدون ترس در حالى كه سرهاى خود را تراشيدن تقصير نموده‏ايد با امنيت كامل وارد مسجد الحرام خواهيد شد، آرى خداوند چيزى را ميدانست كه شما نميدانستيد، و پس از اين پيروزى هم فتحى نزديك خواهيد داشت.

28- او است خدايى كه پيامبر خود را با هدايت و دين حق فرستاد تا اسلام را بر تمام اديان پيروز سازد، و كافى است كه خدا شاهد است.

29- محمد فرستاده خداست، و آنان كه با او هستند نسبت به كافران سر سخت و در ميان خود مهربان ميباشند، آنان را در حال ركوع و سجود مى‏بينى، و در پى عنايت و رضايت خدايند، در چهره آنان و صورتشان آثار سجده است، اينست مثال آنان در تورات و مثال آنان در انجيل همانند زراعتى است كه جوانه‏ها زده و تقويت گشته و با قدرت روى ساقه خود استوار گشته موجب اعجاب و شگفتى كشاورز گرديده است، تا كافران را بخشم در آورد، خداوند مؤمنين و آنان‏ را كه عمل صالح انجام داده‏اند از ايشان وعده آمرزش و پاداشى بزرگ داده است.

قرائت آيات:

شطأه- ابن كثير بنقل از ابن فليح و ابن ذكوان (شطأه) بفتح طاء و بقيه قراء بسكون طاء قرائت كرده‏اند، و در قرائت نادر عيسى همدانى (شطاءه) بمد و همزه و (شطاه) بمد بدون همزه آمده است.

فآزره- ابن عامر (فأزره) بقصد همزه و بقيه قرار (فآزره) بمد همزه قرائت نموده است.

اشداء- در قرائتهاى نادر حسن (اشداء على الكفار رحماء بينهم) بنصب اشداء و رحماء خوانده است.

دليل قرائت:

ابو على ميگويد: مثل اينكه شطأ لغتى باشد در شطء مانند شمع و شمع و نهر و نهر و هر كس همزه را تخفيف داده در شطاه آن را حذف كرده و حركت همزه را به طاء داده و گفته است شطاه، ابو زيد ميگويد: (اشطأت الجرة بغصونها) هنگامى كه شاخه‏هاى آن بيرون آيد.

ابو عبيده گويد: (اخرج شطاه فراخه و اشطأ الزرع فهو مشطئ اى مفرخ) آزره- بر وزن فاعله بمعنى ساواه يعنى: جوانه‏ها برابر اصل شاخه‏ها رشد كرده‏اند، و فاعل آزر شطء است يعنى شطا كه جوانه باشد اصل كشت را تقويت مى‏نمايد و در طول آنها قرار ميگيرند، امرؤ القيس گويد:

بمحنية قد آزر الضال نبتها مضم جيوش غانمين و خيب‏

يعنى: (در دامنه صحرايى كه بته‏هاى خود روى سدر جوانه‏هاى آن اصل بته‏ را قوى ساخته، در محلى كه لشگريان غنيمت گرفته و محروم از غنيمت هستند).

و نيز جايز است كه فاعل آزر زرع باشد يعنى زرع جوانه‏هاى و شطء را تقويت مى‏نمايد.

و بعضى از مردم (آزره) را بمعنى (اعانه و قواه) تفسير ميكنند، بنا بر اين معنى آن ميشود: زرع جوانه‏هاى خود را نيرومند ساخت.

ابو الحسن گويد: آزره بر وزن افعله مناسبتر خواهد بود تا قول ابن عامر كه ميگويد ازره بر وزن فعله است، بنا بر اين در آن دو لغت است فعل و افعل زيرا آن دو اكثرا بر كلمه متعاقبا وارد ميشوند.

اشداء- و هر كس اشداء را بنصب خوانده است آن را حال از ضمير معه گرفته است يعنى آنان با پيامبرند با حالت شدت.

لغات آيات:

الحمية- حميت بمعنى انكار و زير بار نرفتن است، گفته ميشود (فلان ذو حمية منكرة) هنگامى كه داراى خشم و سرسختى باشد.

كفار- اينجا بمعنى كشاورزان است، زيرا كشاورز بذر را بپوشاند، و هر چيزى را كه انسان بپوشاند آن را كفر نموده است، و از اين باب است كه ميگويند:

(اليل كافر) زيرا شب با تاريكى خود هر چيز را ميپوشاند.

شاعر گفته است: (القت ذكاء يمينها فى كافر) يعنى: (ذكاء سوگند خود را بشب افكنده است).

و نيز لبيد شاعر گويد: (فى ليلة كفر النجوم غمامها) يعنى: (در شبى كه ابرهايش ستارگان را پوشانده بود).

 

اعراب آيات:

محمد مبتدا و رَسُولُ اللَّهِ‏ عطف بيان است، وَ الَّذِينَ مَعَهُ‏ عطف است بر محمد و اشداء خبر محمد است و آنچه كه بر او عطف شده است.

و بعضى گفته‏اند محمد مبتداء و رَسُولُ اللَّهِ‏ خبر است، و الذين معه مبتداء و ما بعدش خبر است، و يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ‏ را اگر خواستى در موضع حال قرار ميدهى، و اگر خواستى خبر بعد از خبر ميگيرى، و اگر خواستى آن را خبر ميگيرى بنا بر قول كسى كه اشداء را نصب داده است، بنا بر اين تراهم نيز در موضع نصب است مانند اشداء.

ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْراةِ مبتداء و خبر است و كلام تام است، سپس ابتداء شده ميگويد: وَ مَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ‏، كه براى آنان دو مثال وجود دارد مثالى در تورات و مثالى در انجيل.

مجاهد ميگويد: بلكه قوله (أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ) با ما بعدش همه در تورات و انجيل است، و نيز قوله (كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ‏) در تورات و انجيل است، بنا بر اين قوله (كزرع) خبر مبتداى مضمر است كه تقدير ميشود: (هم كزرع اخرج شطأه).

معنى آيات:

سپس خداوند ميفرمايد:

«إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ» اذ متعلق است به قوله لعذبنا يعنى: حتما ما كافران را عذاب ميكرديم و بشما در كشتن آنان اجازه داديم چون در دلهايشان يك نوع تعصب و سرسختى‏ها و خشم و نفرت وجود دارد، آن گاه اين حميت را معرفى كرده ميفرمايد:

«حَمِيَّةَ الْجاهِلِيَّةِ» يعنى: همان عادت پدرانشان در دوران جاهليت را دارند كه هيچگاه حاضر نيستند احدى را قبول كنند و تسليم او شوند، زيرا كفار مكه گفته بودند محمد و يارانش پدران و برادران ما را كشته‏اند و اينك وارد منزلهاى ما ميشوند، و اعراب با خود گفتند كه ياران محمد بر خلاف ميل ما ميخواهند وارد بر ما شوند و لات و عزى بتهاى ما نيز نمى‏خواهند اينان بر ما وارد شوند، و اين يك نوع تعصب جاهلانه بود كه وارد دلهاى آنان شده بود.

زهرى گفته است منظور از حميت جاهليت سرسختى كفار بود از اقرار به رسالت حضرت محمد صلى اللَّه عليه و آله و نيز شروع نمودن صلحنامه حديبيه كه بين مسلمانان و آنان نوشته ميشد به كلمه (بسم اللَّه الرحمن الرحيم).

«فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلى‏ رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوى‏) و كلمه تقوى عبارتست از كلمه (لا اله الا اللَّه) و اين نظر مربوط است به ابن عباس و قتاده و مجاهد[3].

«وَ كانُوا أَحَقَّ بِها وَ أَهْلَها» گفته شده است در اين قسمت تقديم و تأخير است و تقدير آن چنين است: (كانوا اهلها و احق بها) يعنى: مؤمنين اهل اين كلمه بود، و از مشركين نسبت به آن شايسته‏تر هستند، و بعضى هم گفته‏اند مؤمنين از نازل شدن سكينه بر آنان و از اهل مكه شايسته‏تر هستند.

و بعضى گفته‏اند يعنى مؤمنين نسبت به مكه سزاوارتر از اهل آن هستند، و گاهى ممكن است حقى باشد كه از ديگران حقتر باشد، و لذا است كه مى‏بينيم آن حقى كه طاعت است و صاحب آن شايسته مدح است احق است از آن حقى كه مباح است و صاحب آن شايسته مدح و ثنا نيست.

«وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيماً» پس از آنكه كفار را به حميت جاهلى مذمت كرده و مؤمنين را به پيروى از كلمه تقوى و داشتن آرامش مدح نمود، از آگاهى خود نسبت به ضمائر و نيات باطنى آنان اشاره فرمود.

«لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيا بِالْحَقِّ» ميگويند: خداوند در مدينه پيش از حركت بسوى حديبيه در خواب به پيامبرش نشان داد كه مسلمانان وارد مسجد الحرام شده‏اند، حضرت جريان خواب خود را به يارانش فرمود، مسلمانان خوشحال شدند و فكر ميكردند كه آنان امسال وارد مكه خواهند شد، پس از آنكه از حديبيه بازگشتند و وارد مكه نشدند منافقان گفتند: نه ما سر تراشيديم نه‏ تقصير كرديم و نه وارد مسجد الحرام شديم، خداوند اين آيه را نازل فرمود و خبر داد كه خداوند در خواب به پيامبرش راست نشان داده است نه دروغ، و عاقبت مسلمانان وارد مسجد الحرام خواهند شد و بر اين معنى هم سوگند خورده ميفرمايد:

«لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ» يعنى سال آينده حتما وارد مسجد الحرام خواهيد شد.

«إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِينَ» ابو العباس ثعلب گويد: اينكه خداوند در مورد آنچه كه ميداند آن را مقيد به خواست خود كرده است براى آنست كه مردم در مورد چيزهايى كه آگاه نيستند هميشه اراده خداوند را با گفتن كلمه انشاء اللَّه استثناء كنند. از جبائى نقل شده است: كلمه ان شاء اللَّه در مورد وارد شدن به مكه بوده است، و بين نزول آيه و دخول مكه يك سال طول كشيده است، و در اين بين كسانى از مردم مرده بودند، بنا بر اين تقدير آيه اينست كه اگر خداوند بخواهد همه شما وارد مسجد الحرام خواهيد شد، زيرا خداوند ميداند كسانى از اين مردم پيش از رسيدن سال خواهند مرد يا بيمار خواهند شد و ديگر نميتوانند وارد مسجد الحرام شوند و لذا كلمه ان شاء اللَّه را اضافه نموده است تا در خبر تخلف نشده باشد.

و بعضى گفته‏اند استثناء داخل است در خوف و امن، اما در مورد اصل وارد شدن به مسجد الحرام جاى ترديد نيست، و تقديرش اينست (شما حتما وارد مسجد الحرام ميشويد، و اگر خدا بخواهد با امنيت وارد خواهيد شد) اين سه قول مربوط به اهل بصره بود.

ابو عبيده گفته است كه ان در اين آيه بمعنى اذ است يعنى اذ شاء اللَّه هنگامى كه خداوند در خواب به پيامبرش نشان داد وارد مسجد الحرام خواهيدشد.

و مثل اين آيه است قوله (وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ‏) كه گفته‏اند بمعنى اذ كنتم مؤمنين است، ولى اين قول مورد قبول بصريين نيست.

«مُحَلِّقِينَ رُؤُسَكُمْ وَ مُقَصِّرِينَ» يعنى در حالى كه محرم هستيد و بعضى از شماها سر خود را ميتراشد، و بعضى تقصير ميكند، و تقصير آنست كه قسمتى از موى خود را بگيرند، و در اين آيه دلالت است بر اينكه محرم مختار است كه بهنگام بيرون آمدن از احرام اگر خواسته باشد سر خود را بتراشد و اگر بخواهد تقصير كند.

«لا تَخافُونَ» از هيچ مشركى نترسيد.

«فَعَلِمَ ما لَمْ تَعْلَمُوا» خداوند در صلح حديبيه چيزى را مصلحت ميدانست كه شما نميدانستيد، و بعضى گفته‏اند خداوند در تأخير دخول مسجد الحرام چيزى را از خير و صلاح ميدانست كه شما نميدانستيد، و آن عبارت بود از بيرون آمدن مؤمنين از ميان آنان و صلحى درست و بموقع.[4] «فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذلِكَ» يعنى قبل از دخول مكه براى شما مقرر فرمود.

«فَتْحاً قَرِيباً» فتحى نزديك را كه فتح خيبر باشد بقول عطا و مقاتل، و بعضى هم گفته‏اند يعنى صلح حديبيه.

 

 

عمرة القضاء:

همچنين سال بعد در عمرة القضاء، سال بعد از صلح حديبيه كه سال هفتم‏ هجرى در ماه ذيقعده بود در اين ماه نيز مشركين راه مسجد الحرام را بر پيامبر (ص) بستند اما پيامبر بيرون آمد و در حالى كه احرام عمره بسته بودند با ياران خود وارد مكه شدند و سه روز در مكه مانده سپس بمدينه بازگشتند.

زهرى گويد: رسول خدا (ص) جعفر بن ابى طالب (ع) را از پيش بنزد ميمونة دختر حرث عامريه فرستاد و او را خواستگارى فرمود، ميمونة كار خودش را به عباس بن عبد المطلب رجوع كرد كه خواهرش ام الفضل دختر حرث زنش بود، عباس نيز ميمونة را به عقد رسول خدا (ص) در آورد، همين كه رسول خدا (ص) وارد مكه شد بياران خود دستور فرمود با سرها و شانه‏هاى برهنه بسرعت در طواف كعبه بچرخند تا مشركين چالاكى و قدرت شما را ببينند، مردان و زنان و بچه‏هاى مكه بيرون آمده اطراف رسول خدا (ص) جمع شده از هر طرف به او و يارانش نگاه ميكردند در حالى كه حضرت و ياران اطراف خانه خدا طواف ميكردند، و عبد اللَّه بن رواحه پيشاپيش رسول خدا (ص) با شمشير برهنه رجز خوانده ميگفت:

خلوا بنى الكفار عن سبيله‏ قد انزل الرحمن فى تنزيله‏

(اى بچه كافرها از سر راه پيامبر كنار رويد، كه خداوند در قرآن او وحى نازل فرموده است).

فى صحف تتلى على رسوله‏ اليوم نضر بكم على تأويله‏

(در اوراقى كه بر رسولش خوانده ميشد، امروز طبق تأويل قرآن شما را خواهيم زد).

كما ضربناكم على تنزيله‏ ضربا يزيل الهام عن مقيله‏

(همانگونه كه شما را طبق تنزيل قرآن زديم، زدنى كه سر از گردن مى‏پريد)

و يذهل الخليل عن خليله‏ يا رب انى مؤمن لقيله‏

(كه دوست دوست خود را فراموش ميكند، خداوندا من به گفتارش ايمان دارم)

انى رأيت الحق فى قبوله‏

من حق را در پذيرش او ديدم و در حال رجز خواندن مرتب با دست خود اشاره به پيامبر ميكرد، و خداوند در اين عمره نازل فرمود: (الشَّهْرُ الْحَرامُ بِالشَّهْرِ الْحَرامِ‏)، و اين بدان جهت بود كه رسول خدا (ص) در ماه حرام احرام بست و مشركين مانع آن حضرت شدند، سپس خداوند فرمود:

«هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى‏» يعنى خداوند رسول خود را با دليل روشن و برهان واضح، و بعضى هم گفته‏اند يعنى با قرآن فرستاد.

«وَ دِينِ الْحَقِّ» يعنى اسلام.

«لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ» يعنى: تا دين اسلام را با حجتها برهانها بر تمامى اديان ظاهر سازد، بعضى گفته‏اند: اسلام با پيروزى و قوه قهريه و گسترش در سرزمينها بر اديان پيروز گردد[5].

بعضى هم گفته‏اند اين همه بهنگام ظهور حضرت مهدى (ع) است كه ديگر دينى بجز اسلام در روى زمين باقى نخواهد ماند.

«وَ كَفى‏ بِاللَّهِ شَهِيداً» و خداوند براى شهادت آن كافى است.

«مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ» اينجا خداوند صريحا نام پيامبر را برده است تا هر نوع شك و شبهه‏اى را بر طرف سازد، در اينجا سخن تمام شده، سپس خداوند مؤمنين را مورد مدح خود قرار داده ميفرمايد:

«وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ» حسن گويد: شدت مؤمنين بجايى رسيده بود كه حتى از لباس مشركين دورى ميجستند كه بلباس آنان نچسبد، و نيز بدنهاى خود را از بدنهاى آنان دور ميگرفتند كه ببدن آنان تماس پيدا نكند، و مهربانى آنان در بين يكديگر بجايى رسيده بود كه هيچ مؤمنى برادر دينى خود را نميديد مگر آنكه با او روبوسى كرده دست ميداد، و مثل اين آيه است (أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ‏) يعنى: مؤمنين نسبت به يكديگر متواضع و نسبت به كافران مغرور و سرسخت ميباشند.

«تَراهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً» اين قسمت از بسيار نماز خواندن آنان و مداومت آنان بر نماز خبر ميدهد.

«يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً» يعنى: و بدين وسيله از درگاه خداوند زيادى نعمتهايش و رضايت او را ميخواهند.

«سِيماهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ» از ابن عباس و عطيه نقل شده است كه علامت آنان روز قيامت آنست كه محل سجده آنان بسيار سفيد خواهد بود.

شهر بن حوشب گويد: محل سجده آنان مانند ماه شب چهاردهم خواهد بود.

از عكرمه و سعيد بن جبير و ابى العاليه آمده است كه اثر سجده در پيشانى مؤمنين اثر خاكى است كه جاى مى‏ماند زيرا مؤمنين بر خاك سجده ميكنند نه روى لباس و فرش.

از ضحاك نقل شده است يعنى: زردى چهره و لاغرى و رنجورى مؤمنين اثر سجدهاى آنان است.

حسن گويد: مؤمنان طورى هستند كه وقتى آنان را مى‏بينى فكر ميكنى بيمار هستند در صورتى كه بيمار نيستند.

عطاء خراسانى گويد: تمام كسانى كه نمازهاى پنجگانه را ميخوانند در اين آيه وارد هستند.

«ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْراةِ» يعنى: آنچه كه در قرآن از وصف آنان گفته شده است همان اوصافى است كه در باره آنان در تورات آمده است، سپس صفت آنان را در انجيل بيان كرده ميفرمايد.

«وَ مَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ» از ضحاك نقل شده است اخرج شطأه يعنى: مانند زرعى كه جوانه‏هاى خود را بيرون داده است.

از مجاهد نقل شده است كه بين اين دو توصيف وقفى نيست، بلكه معنى اينست كه اين مثل آنان است در تورات و انجيل هر دو، و معنى آنست كه مانند زراعتى كه جوانه‏هاى خود را بيرون داده است.

«فَآزَرَهُ» يعنى آن را محكم ساخته و نيرو بخشيده است، مبرد گفته است يعنى:

اين جوانه ‏ها به شاخه ‏هاى مادر پيوسته و مانند آنها شده است.

«فَاسْتَغْلَظَ» يعنى اين زراعت قوت گرفته و رشد نموده است.

«فَاسْتَوى‏ عَلى‏ سُوقِهِ» يعنى: اين كشت بر ريشه‏ها و شاخه‏هاى استوار گشته بطورى كه جوانه‏ها با اصله‏ها بيك حد رسيده‏اند، و سوق جمع ساق است، و معنى آنست كه اين زراعت رشد نهايى خود را يافته است.

«يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ» يعنى اين زراعت طورى است كه كشاورزان خود را كه آن را كاشته‏اند شادمان و شگفت زده نموده است.

واحدى گويد: اين يك مثال است كه خداوند براى حضرت محمد و يارانش، زده است كه منظور از زراعت حضرت محمد است، و منظور از جوانه‏ها ياران او و مؤمنين است كه دور او هستند، كه در ابتداء ضعيف و ناتوان بودند همانگونه كه هر زراعتى در اول ضعيف است و سپس قوت يافته رشد مى‏كند، همين طور هم مؤمنين بعضى ديگران را يارى نمودند تا آنجا كه قدرت يافته بر كارها مسلط شدند.

«لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ» يعنى: اينكه خداوند مؤمنين را بسيار و نيرومند ساخته است تا با فراوانى و تظاهر و انفاق و اتحادشان بر طاعت خدا موجب خشم كافران شوند، سپس خداوند ميفرمايد:

«وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» يعنى: خداوند كسانى كه بر ايمان و فرمانبردارى خداوند استقامت ورزيده‏اند وعده فرموده است‏[6].

«مِنْهُمْ مَغْفِرَةً» يعنى: بمنظور پوشاندن گناهان گذشته آنان.

«وَ أَجْراً عَظِيماً» يعنى: پاداشى مهم و هميشگى.


[1] – مخرمة نسخه بدل.

[2] – قول سوّمى نيز اماميّه در تأويل اين آيه دارد كه مستفاد است از بعضى روايات از جمله روايت ذيل: نور الثّقلين ج 5 ص 56 ح 18 از عيون أخبار الرّضا( ع) نقل مى‏كند كه علىّ بن محمّد بن جهم مى‏گويد:( در مجلس مأمون حاضر شدم، در حالتى كه حضرت رضا( ع) هم آنجا بود، مأمون گفت: يا بن رسول اللَّه مگر شما نمى‏گوئيد پيامبران معصوم هستند؟ حضرت فرمود: بله، مأمون گفت: پس قول خداوند بزرگ كه مى‏فرمايد:( لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ)چيست؟ حضرت فرمودند: هيچكس از نظر مشركين مكه از پيامبر خدا( ص) گناهكارتر نبود زيرا آنان سيصد و شصت بت را مى‏پرستيدند پس از آنكه پيامبر خدا( ص) آنان را به يكتاپرستى دعوت كرد بر آنان سخت بود( و گفتند آيا خدايان را به يك خدا تبديل مى‏كند، اين چيزى است شگفت‏آور؟!) آنان رفتند و گفتند برويد و بر خدايان خود صبر نمائيد اين خواسته محمّد چيزى است كه ما در ملّت اخير نشنيده‏ايم و اين جز يك چيز خود ساخته نيست) پس از آنكه خداوند مكه را براى پيامبرش فتح كرد به او فرمود اى محمّد( ما براى تو مكه را آشكارا فتح نموديم تا خداوند برايت گناهان گذشته و متأخّرت را ببخشد) يعنى: گناهان تو در نظر مشركين أهل مكه، چون در گذشته و اخيرا تو آنان را به يكتاپرستى دعوت-(- مى‏كردى، زيرا مشركين مكه بعضى اسلام آوردند و بعضى از مكه گريختند و آنها كه ماندند قدرت بر انكار يكتاپرستى را نداشتند زيرا مردم گرايش به يكتا- پرستى يافتند، و لذا گناه پيامبر در اين مورد از نظر آنان چون بر آنان پيروز شده بود بخشوده شده بود، مأمون گفت: احسن اى ابو الحسن).

و در روايت ابن طاووس آمده است كه:( منظور از بخشيدن گناه گذشته و متأخّر از نظر اهل مكه و قريش است، يعنى گناهان تو از نظر آنان قبل از هجرت و بعد از هجرت، زيرا هنگامى كه تو مكه را فتح كردى بى‏آنكه كسى از آنان را بكشى و يا آنان را اسير سازى و يا در مورد گذشته آنان را مؤاخذه كنى آنان هم آنچه را كه در گذشته و اخيرا از تو گناه مى‏پنداشتند بخشيدند …)

[3] – تفسير نور الثقلين ج 5 صفحه 58:( از حضرت صادق( ع) در باره اين آيه مى‏پرسند مى‏فرمايد: منظور از سكينه ايمان است)

[4] – سوره فتح، آيه: 12

[5] – زيرا ضمير در تعزّروه و توقّروه به خدا و رسول بر مى‏گردد، ولى ضمير بعدى در تسبّحوه فقط به خدا بر مى‏گردد، روى اين حساب بر توقّروه توقّف كرده و واو تسبّحوه را استينافيّه گرفته‏اند.

[6] – نور الثقلين ج 5 صفحه 62 حديث 40: از ابن عبّاس از پيامبر– خدا( ص) روايت شده است كه ضمن حديثى طولانى فرمودند:( … من به زودى از ميان شما خواهم رفت، پيرامون پيمان على( ع) به امّتم گفتم، و گفتم كه به زودى سنّتهاى أمم سالفه در مخالفت با جانشين من و وصيّم اجراء مى‏شود، آگاه باشيد كه من پيمان خودم را در باره على با شما دوباره تجديد مى‏كنم، هر كس اين عهد را بشكند به زيان خود شكسته است، و هر كس بعهد الهى وفا كند خداوند به زودى أجر بزرگ به او خواهد داد)

[7] – سوره توبه، آيه 83.

[8] – زيرا در صورت نصب( الى أن) تقدير گرفته خواهد شد و الى براى محدود ساختن است يعنى جنگ با آنان تا هنگامى است كه اسلام آورند.

[9] – اگر بگوئيم خداوند راضى مى‏شود و غضب مى‏كند و رضا و غضب در ذات الهى راه دارد لازمه ‏اش آن است كه ذات الهى متغيّر باشد و متغيّر نمى‏تواند قديم باشد، در اين باره از امام صادق( ع) روايتى رسيده است كه ذيلا توجّه مى‏فرمائيد:

معانى الأخبار ص 19 ج 2:( از حضرت صادق( ع) در ذيل آيه( فَلَمَّا آسَفُونا انْتَقَمْنا مِنْهُمْ‏) آمده است كه فرمودند: خداوند مانند ما تأسّف نمى‏نمايد، و لكن براى خود دوستانى خلق كرده است كه متأسّف مى‏شوند و راضى مى‏گردند، و آنان مخلوق و مورد تدبير الهى هستند، كه خداوند رضايت آنان را رضايت خود و خشم آنان را خشم خويشتن قرار داده است، زيرا خداوند آنان را داعيان به سوى خود و راهنمايان قرار داده است، و بدين جهت است كه رضايت و خشم آنان رضايت و خشم خدا است.

اينطور نيست كه اسف به خدا برسد همانگونه كه به بندگانش مى‏رسد، و اينكه گفتيم معنى آن است كه مى‏گويند، و نيز خداوند فرموده است:( هر كس دوستى از دوستان مرا توهين كند با من به نبرد برخاسته است، و مرا به جنگ خويش فرا خوانده) و نيز فرموده است:( هر كس از رسول اطاعت كند از خدا اطاعت نموده است) و نيز فرموده است:( آنان كه با تو بيعت مى‏كنند با خدا بيعت كرده‏اند) تمام اينها و آنچه كه مانند آن است همانگونه است كه برايت گفتم، و-(- همچنين است رضا و غضب خداوند و ديگر صفات كه مانند آن است، اگر تأسّف و ناراحتى به ذات آفريدگار مى‏رسيد با اينكه خداوند آن صفات را آفريده است براى گوينده‏اى جايز بود كه بگويد: چنين آفريدگارى روزى هم هلاك خواهد شد، زيرا هر گاه ناراحتى و خشم در ذات او راه يافت در ذاتش تغيير راه يافته است و هر گاه در ذات او تغيير راه يابد تأمينى در هلاكت او نيست، و اگر چنين باشد خالق از مخلوق باز شناخته نخواهد شد، خداوند از اين گفتار بسيار برتر است، او است خالق اشياء بى آنكه نيازى به آنها داشته باشد و هنگامى كه نياز نداشت حد و كيف در او راه نخواهد داشت)

[10] – و در بعضى از نسخه‏ها مخرمه آمده است.

[11] – سوره ممتحنه آيه 10.

[1] – احتجاج طبرسى بنقل از ج 5 نور الثقلين ص 69:( حسن بن على( ع) ضمن يك حديث طولانى به معاويه ميفرمايد: رسول خدا( ص) ابا سفيان را در شش مورد لعنت فرموده است تا اينكه ميفرمايد: پنجم قول اللَّه عز و جل:( وَ الْهَدْيَ مَعْكُوفاً أَنْ يَبْلُغَ مَحِلَّهُ) تو و پدرت و مشركان قريش مانع رسول خدا( ص) شديد، و لذا خداوند او را چنان لعنتى فرمود كه شامل خاندانش نيز شده تا روز قيامت ادامه خواهد داشت)

[2] – تفسير على بن ابراهيم قمى جلد 2 صفحه 316( مردى بحضرت صادق( ع) گفت: آيا على( ع) از نظر جسمى قدرت نداشت؟ و آيا در امر خدا قوى نبود؟ حضرت فرمود چرا قوى بود! پرسيد: پس چه مانع شد كه از حق خود دفاع كند و نگذارد حقش پايمال گردد؟ حضرت فرمود پرسيدى جواب بشنو، يك آيه از كتاب خدا نگذاشت كه على( ع) اقدام نمايد، پرسيد آن كدام آيه است؟ حضرت خواند:( لَوْ تَزَيَّلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذاباً أَلِيماً) زيرا خداوند افرادى مؤمن را در اصلاب مردمى كافر امانت دارد، حضرت على( ع) نميخواست پدران را بكشد تا آن گاه امانتهاى الهى بيرون آيند، پس از آنكه مؤمنين بيرون آمدند، بر ضد آن كس كه ميخواهد قيام ميكند و او را ميكشد، و قائم ما اهل بيت نيز همين كار را خواهد فرمود، تا امانتهاى الهى بيرون نيايند( قيام نخواهد فرمود، هر گاه امانتهاى الهى بيرون آمدند ظاهر ميشود و هر كس را كه بخواهد ميكشد)

[3] – علل الشرائع بنقل نور الثقلين ج 5 صفحه 74( از حسن بن على بن ابى طالب( ع) از پيامبر خدا( ص) ضمن حديثى طولانى در تفسير سبحان اللَّه و الحمد للَّه و لا اله الا اللَّه و اللَّه اكبر آمده است كه پيامبر فرمود: قوله لا اله الا اللَّه بمعنى يكتاپرستى حق است، كه خداوند اعمال را جز با آن نخواهد پذيرفت و آن كلمه تقوى است كه ميزانها در روز قيامت بوسيله آن سنگين خواهد شد).

اصول كافى بنقل از نور الثقلين ج 5 صفحه 73:( از جميل روايت شده گفت از حضرت صادق( ع) پرسيدم معنى(\i وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوى‏\E) چيست؟ فرمود: ايمان است).

امالى صدوق بنقل نور الثقلين ج 5 صفحه 73:( از پيامبر خدا( ص) روايت شده است كه فرمودند خداوند در باره على بن ابى طالب بمن عهدى فرمود گفتم پروردگارا اين عهد را برايم بيان كن فرمود: بشنو گفتم شنيدم، فرمود:( على( پرچم هدايت و پيشواى دوستان من و نور مطيعان من است، و او همان كلمه‏اى است كه براى متقين لازم نموده‏ام، هر كس على را دوست بدارد مرا دوست داشته است، و هر كس از او اطاعت كند از من اطاعت كرده است).

كمال الدين و تمام النعمة بنقل نور الثقلين ج 5 صفحه 74:( ضمن حديثى طولانى از حضرت رضا( ع) نقل شده است كه فرمودند: ما هستيم كلمه تقوى و عروة الوثقى)

[4] – تفسير ابن عباس صفحه 321:( يعنى: خداوند ميدانست كه وعده داخل شدن مسجد الحرام مربوط به سال آينده است، و شما اين را نميدانستيد)

[5] – تفسير برهان ج 4 صفحه 200:( محمد بن فضيل از حضرت موسى بن جعفر( ع) روايت ميكند كه از حضرت پرسيدم منظور از هو الذى ارسل بالهدى و دين الحق چيست؟ فرمودند: يعنى او است كسى كه به پيامبر خود فرمان داد كه در مورد ولايت على( ع) وصيت كند، و اين دين حق است، گفتم، ليظهره على الدين كله يعنى چه؟ فرمود: يعنى تا بهنگام قيام قائم دين حق را بر تمام اديان ظاهر سازد، و لذا ميفرمايد: خداوند نور خود را كه ولايت قائم است تمام خواهد فرمود، هر چند كه كافران به ولايت على( ع) را ناخوش آيند باشد) ضمنا اينجا آيه( وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ) تفسير شده است.

[6] – شواهد التنزيل ج 2 صفحه 182:( سعيد بن جبير از ابن عباس روايت ميكند كه در باره قوله خدا وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ از او سؤال شد گفت: در اين باره مردمى از پيامبر پرسيدند و گفتند: يا رسول اللَّه اين آيه در باره چه كسى نازل شده است؟ حضرت فرمودند: هنگامى كه روز قيامت ميرسد پرچمى از نور سفيد نصب ميگردد آن گاه ندا كننده‏اى فرياد ميزند آقاى مؤمنين و همراهانش كه پس از بعثت محمد به او ايمان آورده‏اند بپا خيزند، على بن ابى طالب( ع) برميخيزد و پرچمى كه از نور سفيد است بدست او داده ميشود، كه زير اين پرچم تمامى گذشتگان اولين از مهاجرين و انصار هستند كه ديگران با آنان مخلوط نخواهند شد، تا آنكه على( ع) روى منبرى از نور پروردگار با عظمت قرار ميگيرد، و تمامى مردم يك يك بر آن عرضه ميشوند و هر كس پاداش و سهم نور خود را بر ميگيرد، پس از آنكه همگى آمدند به آنان گفته ميشود شما منزلهاى خود را از بهشت دانستيد، خداوند بزرگ شما ميفرمايد: براى شما نزد آمرزش و پاداشى بزرگ موجود است- يعنى بهشت- آن گاه على بن ابى طالب( ع) بر ميخيزد در حالى كه تمام مردم زير پرچم او هستند تا اينكه آنان را وارد بهشت ميكند، سپس بطرف منبر خود باز ميگردد، و هم چنان دسته دسته تمامى مؤمنين( بر او عرضه ميشوند و هر يك سهم خود را گرفته روانه بهشت ميشوند، و كسانى هم براى جهنم باقى مى‏مانند، و اينست معنى قول خدا كه ميفرمايد:( و الذين آمنوا معه و عملوا الصالحات لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَ نُورُهُمْ) يعنى گذشتگان اولين و اهل ولايت و قوله:( وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا) يعنى كسانى كه به ولايت و حق على كافر شدند، و حق على بر تمام جهانيان واجب است( أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَحِيمِ) و اينان كسانى هستند كه على( ع) جهنم را ميان آنان تقسيم كرده، شايسته جهنم و عذاب الهى شده‏اند.)

ترجمه تفسير مجمع البيان، ج‏23، ص: 180

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=