یوسف - -ترجمه مجمع البيان

ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره یوسف 25 الی 35

[سوره يوسف (12): آيات 25 تا 29]

وَ اسْتَبَقَا الْبابَ وَ قَدَّتْ قَمِيصَهُ مِنْ دُبُرٍ وَ أَلْفَيا سَيِّدَها لَدَى الْبابِ قالَتْ ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً إِلاَّ أَنْ يُسْجَنَ أَوْ عَذابٌ أَلِيمٌ (25)

قالَ هِيَ راوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها إِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ الْكاذِبِينَ (26)

وَ إِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَكَذَبَتْ وَ هُوَ مِنَ الصَّادِقِينَ (27)

فَلَمَّا رَأى‏ قَمِيصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ قالَ إِنَّهُ مِنْ كَيْدِكُنَّ إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ (28)

يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا وَ اسْتَغْفِرِي لِذَنْبِكِ إِنَّكِ كُنْتِ مِنَ الْخاطِئِينَ (29)

ترجمه:

و هر دو بطرف در شتافتند، و آن زن پيراهن يوسف را از پشت بدريد و شوهرش را دم دريافتند، زن (پيشدستى كرده) گفت: سزاى كسى كه قصد خيانت بزن تو كند جز اين نيست كه زندانى شود يا بعذاب دردناكى دچار گردد (25)

يوسف گفت: او از من كام ميخواست و (در اينوقت) كسى از خاندان آن زن گواهى داده (گفت) اگر پيراهن يوسف از جلو دريده شده آن زن راست ميگويد و يوسف دروغگو است (26)

و اگر پيراهنش از عقب دريده آن زن دروغ ميگويد و او راستگو است (27)

و چون ديد پيراهن او را كه از عقب دريده بدان زن گفت اينكار از نيرنگ شما است كه نيرنگ شما (زنان) بزرگ است (28)

اى يوسف از اين ماجرا در گذر، و (بزن گفت) تو هم از گناه خويش آمرزش بخواه كه از خطا كاران هستى (29).

شرح لغات‏

قدّ: دريده شدن چيزى از طرف طول آن.

كيد: درخواست چيزى از ديگرى با نارضايتى و كراهت او، چنانچه زليخا كارى را از يوسف ميخواست كه حاضر بدان نبود و از آن امتناع داشت.

خطيئة: كارى بر خلاف حكمت و فرزانگى و عدول از راه صواب.

تفسير:

«وَ اسْتَبَقَا الْبابَ» يعنى يوسف و زليخا هر دو بطرف در شتافتند و هر كدام ميخواستند زودتر بدانجا برسند، اما يوسف ميخواست هر چه زودتر از دست آن زن بگريزد و بگناه آلوده نشود، و اما آن زن ميخواست بدينوسيله مانع فرار يوسف گردد، و پيش از آنكه وى بدر برسد جلوى در را گرفته و كام خود از يوسف بازگيرد.

«وَ قَدَّتْ قَمِيصَهُ مِنْ دُبُرٍ» و زليخا روى همين منظور خود را بيوسف رسانيد و پيراهنش را محكم گرفت و آن را از پشت سر دريد زيرا يوسف از جلو ميدويد و زليخا از پشت سر او را گرفت.

«وَ أَلْفَيا سَيِّدَها لَدَى الْبابِ» در اين حال كه هر دو از در خارج شدند شوهر آن زن را دم در ديدند، و اينكه شوهر او را بنام «سيد» خوانده براى آنست كه صاحب اختيار آن زن بود.

«قالَتْ ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً إِلَّا أَنْ يُسْجَنَ أَوْ عَذابٌ أَلِيمٌ» يعنى آن زن براى اينكه گناه را بگردن يوسف بيندازد پيشدستى كرده بشوهر خود گفت: سزاى كسى‏ كه قصد خيانت نسبت بناموس تو داشته جز اين نيست كه او را زندانى كنى يا با ضربه هاى شلاق بسختى او را تنبيه كنى. و گويند: اگر زليخا در عشق و محبت خود صادق و راستگو بود، و حقيقتاً يوسف را دوست ميداشت اين سخن را نمى‏گفت و گناه را به گردن او نمى‏انداخت، و از اين سخن معلوم ميشود كه پايه دوستى او را شهوت تشكيل داده بود.

«قالَ هِيَ راوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي» يوسف كه چنان ديد چاره‏اى نداشت جز آنكه حقيقت را بگويد و اتهام زليخا را از خود دور سازد، و اگر زليخا آن تهمت را بيوسف نزده بود و آن سخن دروغ را بر زبان نياورده بود يوسف نيز پرده از روى كار بر نمى- داشت و حقيقت را بر زبان نمى‏آورد، و از اينرو فرمود: اين نسبتى را كه زليخا بمن ميدهد تهمتى بيش نيست و خود او بود كه اين تقاضا را از من كرد! «وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها» ابن عباس و سعيد بن جبير گفته‏اند: شاهدى كه خدا در اين آيه فرموده كودكى شيرخوار بود كه در گهواره قرار داشت، و برخى گويند:

خواهر زاده زليخا و سه ماهه بوده است. و در نقل ديگرى از ابن عباس و نيز از حسن و قتاده و عكرمه نقل شده كه گفته‏اند: شاهد مزبور مرد حكيم و فرزانه ‏اى از خاندان زليخا بود كه بپاكدامنى يوسف گواهى داد، و جبائى نيز همين قول را اختيار كرده و گفته است: اگر شاهد مزبور كودك خرد سالى بوده همان گفتارش معجزه بود و احتياجى به بيان و ذكر استدلال نبود، و سدى گفته: وى پسر عموى زليخا بود كه با شوهر زليخا دم در نشسته بود.

«إِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ …» استدلالى كه شاهد مزبور كرد اين بود كه گفت: اگر پيراهن يوسف از جلو دريده حق با زليخا است و يوسف دروغ ميگويد، زيرا معلوم ميشود علاقه از طرف يوسف بوده و زليخا از خود دفاع ميكرده اما اگر پيراهن از عقب دريده شده معلوم ميشود زليخا در تعقيب او بوده و يوسف ميگريخته است.

«فَلَمَّا رَأى‏ قَمِيصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ» و چون شوهر زليخا پيراهن يوسف را ديد كه از عقب دريده به خيانت زليخا واقف گرديد.

ترجمه تفسير مجمع البيان، ج‏12، ص: 202

«قالَ إِنَّهُ مِنْ كَيْدِكُنَّ إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ» به زليخا گفت اين نيرنگ شما (زنان) است كه براستى نيرنگ شما بزرگ است، و برخى گفته‏اند: اين جمله دنباله سخن همان شاهد و گواه است و اينكه نيرنگ و مكر زنان را ببزرگى توصيف كرده بدانجهت بود كه آن زن وقتى شوهر خود را دم در ديد بدون اينكه كوچكترين واهمه و دهشتى باو دست دهد و در كار خود سرگردان و متحير شود بلا درنگ گناه را بگردن يوسف عليه السلام انداخت (و خود را بى‏تقصير و بلكه بصورت مدّعى جلوه داد) و ديگر آنكه تأثير نيرنگ زنان- اگر چه كم باشد- در دل مردان بيشتر از حيله و نيرنگ مردان است اگر چه نيرنگشان زياد باشد.

«يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا» بگفته ابن عباس: يعنى شاهد مزبور بيوسف گفت:

اى يوسف از اين داستان در گذر و ديگر از اين مقوله سخنى بر زبان نياور كه در شهر شايع نشود، و برخى گفته‏اند: گوينده اين حرف همان شوهر زليخا بود. و ابو مسلم و جبائى گفته‏اند: معناى اينجمله آنست كه اى يوسف از اين ماجرا درگذر و براى اثبات پاكدامنى و برائت خويش آن را جايى نقل نكن زيرا پاكدامنى و برائت تو آشكار شد.

سپس رو بزليخا كرده گفت:

«وَ اسْتَغْفِرِي لِذَنْبِكِ» و از شوهرت بخواه تا تو را بكيفر اين گناه و خيانت مؤاخذه و تنبيه نكند.

«إِنَّكِ كُنْتِ مِنَ الْخاطِئِينَ» كه براستى تو از خطا كاران و گنهكاران هستى. و برخى گفته‏اند:

شوهر زليخا مرد غيورى نبود و خداوند روى لطفى كه بيوسف داشت غيرت را از وى گرفته بود تا يوسف از شرّش محفوظ بماند، و از همين رو بود كه بيوسف گفت:

«از اين ماجرا درگذر» و بهمين مقدار اكتفاء كرد و بدنبال آن اقدام ديگرى نكرد.

و قول ديگر آنست كه آنها در ضمن بت پرستى خدا را هم مى‏پرستيدند و معناى‏ «وَ اسْتَغْفِرِي لِذَنْبِكِ» يعنى از خدا آمرزش بخواه و بدرگاه او توبه كن كه گناه از تو بوده و يوسف گناهى نكرده است.

[سوره يوسف (12): آيات 30 تا 35]

وَ قالَ نِسْوَةٌ فِي الْمَدِينَةِ امْرَأَتُ الْعَزِيزِ تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَها حُبًّا إِنَّا لَنَراها فِي ضَلالٍ مُبِينٍ (30)

فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً وَ آتَتْ كُلَّ واحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكِّيناً وَ قالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلاَّ مَلَكٌ كَرِيمٌ (31)

قالَتْ فَذلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ وَ لَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ وَ لَئِنْ لَمْ يَفْعَلْ ما آمُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ وَ لَيَكُوناً مِنَ الصَّاغِرِينَ (32)

قالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَ إِلاَّ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ الْجاهِلِينَ (33)

فَاسْتَجابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَّ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ (34)

ثُمَّ بَدا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما رَأَوُا الْآياتِ لَيَسْجُنُنَّهُ حَتَّى حِينٍ (35)

ترجمه:

دسته‏اى از زنان شهر (مصر) گفتند: زن عزيز غلام خود را بكام گرفتن خويش خوانده و در دوستى او فريفته شده براستى كه ما او را در ضلالتى آشكار مى‏بينيم (30)

و چون نيرنگ آنها را (در اين سخن مكارانه) شنيد بسراغ آنها فرستاد (و دعوتشان كرد) و براى هر يك جايگاهى آماده كرده (و مجلسى آراست) و بهر كدام كاردى (براى بريدن ميوه‏ها) داد و بيوسف گفت: بر ايشان در آى، همين كه او را بديدند حيران او گشته و دستهاى خود را بريدند و سپس گفتند: منزّه است خدا! اين بشر نيست! اين جز فرشته‏اى بزرگوار نيست (31)

زليخا گفت: اين همانست كه مرا در محبتش سرزنش ميكرديد و من از وى كام خواستم ولى او (از انجام تقاضاى من) خوددارى كرد و اگر آنچه بدو دستور ميدهم انجام ندهد حتماً بايد زندانى شود و از افراد خوار (و بيمقدار) گردد (32)

يوسف (كه چنان ديد) گفت: پروردگارا زندان براى من محبوبتر (و آسانتر) است از آنچه مرا بدان ميخوانند و اگر نيرنگ آنها را از من دور نكنى بدانها متمايل ميشوم و از جاهلان (و اهل شقاوت) ميشوم (33)

خداوند دعايش را مستجاب نمود و نيرنگ آنها را از وى دور كرد كه او شنوا و دانا است (34)

آن گاه پس از آن نشانه‏ هايى كه از وى ديده بودند (با اينهمه) صلاح ديدند كه يوسف را تا مدتى زندانى كنند (35).

قرائت:

از على بن ابى طالب عليه السلام و امام سجاد و حضرت باقر عليهم السلام و جمعى ديگر از مفسرين و قراء: «شعفها»- بعين- نقل شده و ديگران «شغفها»- بغين- قرائت كرده‏اند. و از أبى جعفر نقل شده كه «متكا» بدون همزه قرائت كرده و ديگران «متكئاً» با همزه قرائت كرده‏اند. و در بعضى نيز «متكا» بسكون تاء (و بر وزن ضرب) نقل شده و در «حاش للَّه» نيز چند جور قرائت شده: ابو عمرو «حاشى للَّه» قرائت كرده و از ابن مسعود و ابى بن كعب «حاش اللَّه» نقل شده و حسن «حاش الا له» قرائت كرده است.

حجت و دليل قراءات:

زجاج گفته: معناى «شعفها»- بعين- يعنى در محبت او بحدّ نهايى رسيده، و مشتق از «شعفات الجبال» يعنى قله‏هاى كوه‏ها است. ميگويند: فلانى مشعوف بفلان چيز است. يعنى در محبت آن چيز بحدّ اعلا رسيده، و ابن جنى گفته: يعنى محبت و دوستى او بقلبش رسيده و بحدى است كه نزديك است قلبش را آتش زند.

و اما معناى قرائت مشهور كه «شغفها»- بغين- است آنست كه دوستى و محبت او به «شغاف» يعنى پرده دلش رسيده و قلبش را فرا گرفته است.

و «متكأ»- با همزه- چيزى است كه براى خوراكى يا آشاميدنى و يا شنيدن داستان و مذاكره بدان تكيه ميزنند، و «متكاً»- بدون همزه- ممكن است بر وزن- مفتعل- و از ماده «أوكيت السقا» گرفته شده باشد كه بمعناى محكم كردن ظرف آب است. و اما «متك» بسكون تاء بمعناى ترنج است و بعضى گفته‏اند بمعناى «زماورد» كه نوعى خوراكى مركب از گوشت و تخم مرغ است ميباشد.

و «حاش للَّه» نيز بگفته ابو على «حاش» نمى‏تواند حرف جر باشد زيرا حرف جر بر سر حرف ديگرى مثل خودش در نمى‏آيد و از اينرو بايد گفت: «حاشى للَّه» و فاعل بوده از باب «حاشى يحاشى» و از حشاء بمعناى ناحيه و جانب گرفته شده و يا فعل است و فاعلش يوسف است يعنى يوسف از اين تهمت بر كنار است، و «للَّه» يعنى براى ترس از خدا و مراقب بودنش در كار خدا، و بگفته برخى «حاشا» حرف جر بوده و الف آن حذف شده است.

شرح لغات:

قسمتى از معناى لغات بمناسبت در بالا گفته شد.

عزيز: شخص نيرومند را گويند كه قدرتش مانع از تسلط ديگران بر او است.

فتى: بمعناى پسر جوان، و فتاة: زن جوان را گويند. و ابو مسلم و زجاج گفته‏اند:

عرب برده را نيز «فتى» گويند.

مكر: پيچيدگى نيرنگ.

متكأ: بالش و تكيه‏گاه. و برخى گفته‏اند: بمعناى ترنج است ولى ابو عبيدة منكر اين معنى است.

– أكبرنه- يعنى او را بزرگ شمردند. و بعضى گفته‏اند: يعنى حايض شدند و استشهاد باين شعر كرده‏اند كه شاعر گفته:

يأتى النساء على اطهارهن و لا يأتى النساء اذا اكبرن اكباراً[1]

ولى ابو عبيده اين معنى را نيز منكر شده و گفته است: در لغت چنين معنايى سراغ نداريم اگر چه ممكن است زنان مصرى از شدت عظمتى كه در يوسف ديدند حايض شده باشند اما در لغت چنين معنايى وجود ندارد، و اين شعر هم ساختگى است و اهل شعر آن را نپذيرفته‏اند.

اعتصام: خوددارى از گناه. و استعصام: درخواست عصمت از خداى تعالى.

صبا: نرمى دل و تمايل بچيزى.

 

 

 

تفسير:

 

«وَ قالَ نِسْوَةٌ فِي الْمَدِينَةِ» و دسته‏اى از زنان شهر- يعنى شهرى كه عزيز و زليخا و يوسف در آن شهر بودند- چنين گفتند:

«امْرَأَتُ الْعَزِيزِ تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ» يعنى زن عزيز غلام خود را دعوت به خويش كرده تا از وى كام بگيرد.

«قَدْ شَغَفَها حُبًّا» يعنى باندازه‏اى نسبت باو علاقه‏مند شده و عشق پيدا كرده كه دوستى او بپرده قلبش رسيده.

«إِنَّا لَنَراها فِي ضَلالٍ مُبِينٍ» ما او را در انحراف و خطايى آشكار مى‏بينيم كه حاضر شده تا از غلام خود كام بگيرد، كلبى گفته: آنها چهار نفر از زنان بودند كه چنين سخنى گفتند: زن ساقى شاه، و زن آشپز مخصوص، و زن اصطبل‏دار شاه، و زن زندان بان.

و مقاتل گفته: آنها پنج نفر بودند كه زن دربان مخصوص را هم ضميمه كرده است.

«فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ» و چون زن عزيز مصر سرزنش آنها را شنيد و فهميد كه آنها در صدد هستند تا داستان زليخا را در ميان مردم فاش كنند … و اينكه سرزنش زنان و تصميم آنها را «مكر»- و نيرنگ- خوانده بدانجهت است كه منظور آنها از سرزنش و ملامت اين بود كه وسيله‏اى فراهم كنند تا يوسف را- كه آن همه وصف زيبائيش را شنيده بودند- بدينوسيله از نزديك به بينند، و چون ملامت و سرزنششان حقيقت نداشت و منظورشان مطلب ديگرى بوده از اينرو نام آن را «مكر» ناميده است. و قول ديگر آنست كه زليخا پيش زنان مزبور تظاهر بعشق خود ميكرد ولى آنها عشق خود را كتمان ميكردند، و بدين جهت آن را «مكر» خوانده.

«أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ» بسراغ آنها فرستاده و آنها را بميهمانى دعوت كرد. وهب گفته: غذايى ساخت و چهل نفر از زنان مصر را دعوت كرد.

«وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً» و براى ايشان بالش‏هايى آماده كرد، و برخى گفته‏اند:

منظور از «متكا» همان غذايى است كه براى آنان تهيه كرده بود چنانچه عرب گويد:

«اتكانا عند فلان» يعنى پيش فلانى غذا خورديم، كه غذا را بنحو استعارة متكا خوانند.

و ضحاك گفته: غذايى كه زليخا ساخته بود «زماورد» بود (چنانچه در بحث قرائت گذشت). و عكرمة گفته: هر چه را بوسيله كارد پاره كنند متكا گويند. و سعيد بن جبير گفته: هر خوراكى و آشاميدنى را بنحو عموم متكا نامند.

«وَ آتَتْ كُلَّ واحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكِّيناً» يعنى مطابق معمول براى بريدن ميوه‏ها و ترنجهايى كه حاضر كرده بود بدست هر يك از آن زنان كاردى جداگانه داد تا آنها را ببرند.

«وَ قالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ» و به يوسف- كه در اطاق ديگرى بود- دستور داد براى خدمتكارى زنان يا براى سلام دادن بآنها و يا بمنظور نشان دادن وى بدانها برايشان- در آيد. و يوسف نيز چون برده‏اى در خانه وى بود نمى‏توانست (دستور او را اجرا نكند و) پيش زنان نرود.

«فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ» و چون او را ديدند بزرگش دانستند و از زيبايى خيره كننده ‏اش‏  كه چون ماه شب چهارده بود حيران شدند.

«وَ قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ» و با كاردهايى كه در دستشان بود بجاى ميوه دست خود را بريدند و مجاهد گفته: بقدرى ديدار يوسف آنها را بخود متوجه و مشغول كرد كه احساس درد نكردند فقط جامه‏هاى خود را ديدند كه ناگهان بخون رنگين شد. و منظور از بريدن دستها نيز نه آنست كه دستهاى خود را جدا كردند بلكه منظور بريدن و زخم كردن است چنانچه شما بكسى كه دستتان را زخم كرده مى‏گوييد: دستم را بريدى. ولى قتادة گفته است: منظور همان جدا كردن است و زنهاى مصرى دستهاى خود را چنان بريدند كه بپوست آويزان شد.

«وَ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ» يعنى گفتند: يوسف از آنچه بدو نسبت ميدهند بر كنار است بخاطر خوف و بيمى كه از خدا دارد- بشرحى كه در بحث قرائت گفته شد- و اين قول بيشتر مفسران است، و گفته‏اند: اين جمله براى تنزيه مقام يوسف و پاكدامنى او از تهمتى است كه زن عزيز بدو زده بود، و ديگران گفته‏اند بمعناى تنزيه او از شباهت بشرى است يعنى از فرط زيبايى كه دارد از بشر و شباهت بدانها دور است، و اين قول دوم با سياق آيه مناسب‏تر است كه دنبالش گفتند:

«ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ» يعنى خدا مقام و منزلت او را از مقام و منزلت بشرى دور ساخته و پناه ميبريم بخدا از اينكه بگوئيم او بشر است و او فوق مقام بشرى است، نه صورتش صورت بشر و نه خلقتش خلقت آنها است، بلكه او بخاطر زيبايى و لطافتى كه دارد فرشته بزرگوارى است. و از ابو سعيد خدرى روايت شده كه گفت: از رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله- شنيدم يوسف را كه در آسمان دوم (در شب معراج) ديده بود اينگونه توصيف ميكرد و ميفرمود:

مردى را مشاهده كردم كه صورتش چون ماه شب چهارده ميدرخشيد، گفتم: اى جبرئيل اين مرد كيست؟ گفت: برادرت يوسف است.

و برخى گفته‏اند: معناى اين جمله كه گفتند: «إِنْ هذا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ» يعنى او از نظر عفت و پاكدامنى جز فرشته بزرگوارى نيست، و جبائى روى اين معنى استدلال‏ كرده كه از اين جمله معلوم ميشود فرشتگان برتر از بنى آدم هستند زيرا زنان مصرى براى تنزيه مقام يوسف او را بكسى كه در نهايت فضل و برترى است تشبيه كردند و خداى تعالى نيز سخن آنها را انكار نكرده است! ولى اين استدلال بيجا و ركيك است زيرا خداى سبحان حكايت حال زنان مصرى را ميكند كه چون يوسف را با آن جمال خيره كننده ديدند عظمتى از وى در دلشان جايگير شد و او را از بدى و عمل زشت بدور دانسته و از اين نظر او را بفرشته تشبيه كردند و منظورشان فضيلت و برترى از نظر ثواب و مقام نبود، و اينكه خداى سبحان منكر سخن آنها نشد چون ميدانست كه منظورشان از اين سخن معنايى نيست كه جبائى گفته است.

گذشته از اينكه معناى ظاهر كلام آنها اين است كه ميخواستند بگويند يوسف بشر نيست و حتماً او فرشته است، و معلوم است كه اين سخن دروغ بود و يوسف بشر بود، و اينكه خداوند اين دروغ آنها را انكار نكرد بدانجهت بوده كه خدا ميدانست منظورشان از اين جمله تشبيه حال يوسف بحال فرشتگان بوده نه اينكه واقعاً ميخواستند نفى بشريت از او بكنند.

«قالَتْ فَذلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ» در اينوقت زن عزيز رو بدانها كه او را در محبت و عشق يوسف سرزنش ميكردند كرده و گفت: همين است آن كسى كه مرا در عشق و محبتش سرزنش ميكرديد، يعنى شما با اينكه يك بار بيشتر او را نديديد همان يك نگاه عقل را از كف شما ربود و باين سرنوشت دچار شديد با اينحال چگونه مرا ملامت ميكنيد كه هر صبح و شام و در تمام ساعات روز و شبم او را مشاهده ميكنم! و دنبال اين سخن بپاكدامنى يوسف نيز گواهى داده و بنقشه خود اعتراف كرد و گفت:

«وَ لَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ» و من از وى كام خواستم ولى او خوددارى كرد، و برخى گفته‏اند: يعنى بخدا پناه برد و از وى عصمت از گناه را درخواست كرد، و اين جمله گواه خوبى است بر اينكه از يوسف گناهى سر نزد، سپس بدنبال اين گفتار، زليخا ادامه داد و براى تهديد يوسف گفت:

«وَ لَئِنْ لَمْ يَفْعَلْ ما آمُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ وَ لَيَكُوناً مِنَ الصَّاغِرِينَ» يعنى و اگر يوسف خواسته مرا انجام ندهد و دعوتم را پاسخ نگويد زندانى خواهد شد و در زمره اشخاص خوار و زبون قرار خواهد گرفت.

يوسف عليه السلام كه اصرار آن زن را ديد و تهديدش را شنيد زندان را بر گناه ترجيح داده گفت:

«رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ» پروردگارا زندان براى من محبوبتر و آسانتر است از آن عمل زشتى كه اين زنان مرا بدان ميخوانند، و از اين جمله معلوم ميشود كه آن زنان ديگر نيز تقاضايى مثل تقاضاى زليخا از يوسف كرده بودند و در حديثى كه ابو حمزه ثمالى از امام على بن الحسين عليه السلام روايت كرده چنين است كه فرمود: همين كه زنان مزبور از نزد زليخا رفتند هر كدام جداگانه در پنهانى كسى بنزد يوسف فرستاده و تقاضاى ديدار او را كردند. و برخى گفته‏اند: زنان مصرى بيوسف- گفتند: خواسته خانم خود را انجام بده و فرمانش را اطاعت كن كه بدو ستم ميكنى و او مظلوم واقع شده. و بعضى گويند: پس از اينكه آن زنها يوسف را ديدند از زليخا درخواست كردند كه اجازه دهد تا آنها هر كدام جداگانه يوسف را در خلوت به بينند و از وى بخواهند تا درخواست زليخا را انجام دهد و حاجتش را برآورد، و چون زليخا اينكار را كرد و آنها در خلوت بنزد يوسف رفتند هر كدام يوسف را بخود دعوت كرده و از وى خواستند تا آنها را كامروا سازد، و بدينجهت بود كه يوسف گفت: «رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ …» و در اينجا اين سؤال پيش ميآيد كه چگونه يوسف گفت: «پروردگارا زندان نزد من محبوبتر است از آنچه اينان مرا بدان ميخوانند» با اينكه منظورش از زندان نه جا و مكان زندان بوده كه آنجا را بخواهد بلكه معناى مصدرى آن يعنى زندانى شدن و محبوس گشتن بوده و معلوم است كه همين زندانى شدن بى‏گناه نيز خود گناهى جداگانه است همانطور كه پذيرفتن دعوت زنان مصرى نيز گناه بوده، و چگونه يوسف زندان را از خدا خواست و گفت: زندان نزد من محبوبتر است؟

و پاسخ اين است كه منظور از اين جمله كه فرمود: زندان نزد محبوبتر است نه محبت بمعنى خواسته و اراده قلبى است كه من آن را ميخواهم بلكه منظور آن بزرگوار اين بود كه زندان براى من آسانتر و سهل‏تر از انجام خواسته آنها است. و يا منظور اين بود كه اگر بنا شود مرا ميان ايندو كار مخير سازند زندان را اختيار ميكنم و بدان راغب‏ترم و يا بگفته جبائى: يعنى براى من محبوبتر است كه خود را براى زندان آماده كنم تا اينكه براى عمل زنا حاضر و آماده شوم.

«وَ إِلَّا تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ» و اگر تو بلطف خويش اين نقشه و نيرنگى را كه كشيده‏اند از من دفع نكنى.

«أَصْبُ إِلَيْهِنَّ» بدانها و يا بگفته آنها متمايل گردم و بر طبق هوا و ميل نفسانى بدانها مايل شوم.

«وَ أَكُنْ مِنَ الْجاهِلِينَ» و از كسانى گردم كه مستحق مذمت بنادانى شوند، و يا با اين كار خود بمنزله مردمان جاهل و نادان گردم.

«فَاسْتَجابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَّ» خداوند دعايش را مستجاب كرد و او را از نيرنگ آنها حفظ فرمود.

اگر كسى بگويد: چگونه يوسف لطف خدا را درخواست كرد، و از وى خواست تا او را حفظ كند با اينكه ميدانست خداوند اينكار را حتماً خواهد كرد[2]؟

جواب اين است كه گاهى مصلحت اقتضا ميكند كه براى دريافت الطاف الهى انسان دعا كند و با دعاى مجدّد آن را از خدا بخواهد و بدان نائل گردد.

و اگر گفته شود: چگونه يوسف ميدانست كه اگر لطف خدا نباشد مرتكب گناه‏

ميگردد، و اگر لطف او شامل حالش گردد از گناه خوددارى خواهد كرد؟

در پاسخ مى‏گوييم: چون يوسف شهوت بشرى را در نفس خود مشاهده ميكرد، و ميدانست اگر لطف خدا نباشد روى مقتضاى شهوت بشرى دچار گناه ميگردد، و از آن سو ميدانست كه خداى سبحان پيمبران خود را بوسيله الطاف خود حفظ ميكند و اگر درباره كسى اين لطف را نداشته باشد او را بمقام نبوت مبعوث نكند.

و جبائى گفته: از اين آيه معلوم ميشود كه دعا در مورد كارى هم كه انجام آن حتمى است و خدا قطعاً آن را انجام خواهد داد جايز است و ميشود بصورت دعا آن را از خدا درخواست كرد، بدليل اينكه يوسف ميدانست كه مورد لطف خدا است و خدا حتماً او را از گناه حفظ خواهد كرد و با اينحال آن را بصورت دعا از خدا خواست! ولى با آن بيانى كه ما كرديم پاسخ اين حرف معلوم ميشود زيرا همانطور كه گفتيم: ممكن است لطف حق در چنين مواردى بستگى بدعاى بنده خدا داشته باشد كه اگر بنده دعا نكند چنين لطفى از خدا بدو نرسد، و سؤال يوسف روى همين نكته و علت بود كه احتمال ميداد اگر دعا نكند مشمول لطف خدا نشود، و نزول لطف حق در اينمورد مشروط و معلق بر دعاى او باشد.

«إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ» كه براستى خدا نسبت بدعاى بنده خود شنوا است و نسبت به اخلاص او در دعا و مصالح و مفاسد او در اجابت آن دانا و آگاه است.

«ثُمَّ بَدا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما رَأَوُا الْآياتِ» سپس براى آنان يعنى براى شاه يا براى زليخا و اعوانش آشكار شد … و منظور از «آيات» همان نشانه‏هايى بود كه دلالت بر پاكدامنى و برائت يوسف از گناه داشت مانند دريده شدن پيراهن از پشت سر، و بريدن دستها و امثال آنها- و اين معنايى است كه قتاده و ديگران براى اين جمله كرده‏اند- و قول ديگر آنست كه منظور از آيات، آن نشانه‏هايى بود كه اميد زليخا (و زنان مصرى) را از او قطع ميكرد.

«لَيَسْجُنُنَّهُ حَتَّى حِينٍ» يعنى براى آنان آشكار شد (و صلاح چنان ديدند) كه تا مدتى او را زندانى كنند. سدى گفته: جريان از اين قرار بود كه زن عزيز بشوهرش‏ گفت: اين غلام مرا در ميان مردم رسوا كرده چون بمردم ميگويد: كه من از او كام خواسته و او را بخود دعوت كرده‏ام، و من نيز راهى براى دفاع خود ندارم، يا بمن اجازه بده تا بميان مردم رفته و عذر خود را بگويم و از خود دفاع كنم و يا- همانطور كه مرا در خانه زندانى كرده‏اى- او را نيز بزندان بيفكن.

عزيز مصر پس از اين ماجرا با علم ببراءت و پاكدامنى يوسف او را بزندان افكند.

و برخى گفته‏اند: منظورش از زندان كردن يوسف اين بود كه بمردم وا نمود كند كه مقصر يوسف بوده و زليخا گناهكار نبوده است، زيرا معمولا شخص مجرم و بزهكار را بزندان ميأندازند.

و قول ديگر آنست كه زندان در نزديكى زليخا بود و ميخواست تا يوسف در نزديكى او منزل كند كه هر زمان مايل ديدار او شود در بلندى برود و او را به‏بيند.

و در معناى جمله‏ «حَتَّى حِينٍ» نيز كه چه مدت منظور بوده اختلاف است، عكرمة گفته: هفت سال، و كلبى گفته: پنج سال، و جبائى گفته: تا وقتى كه داستان زليخا فراموش شود و از سر زبانها بيفتد.

______________________________

[1] – در وقت پاكى نزد زنان ميرود و در وقت حيض پيش آنها نميرود.

[2] – ظاهراً منظور اين است كه چون يوسف بمقام نبوت رسيده بود و از جمله الطافى كه خدا نسبت به انبياء دارد اين است كه آنها را بمقام عصمت نائل گرداند و با ايجاد توفيقات بسيار در وجود آنها از گناه حفظشان ميكند، با اينحال يوسف ميدانست كه خدا او را حفظ خواهد كرد پس چرا باز آن را از خدا درخواست نمود؟ و خلاصه پاسخ اين سؤال هم آنست كه نزول بعضى از نعمتها مشروط و يا معلق بر دعا است اگر چه رسيدن آن به بنده خدا مقدر شده باشد. اما تقدير آن بنحو معلق و مشروط است، با توضيح بيشترى كه بيايد.

ترجمه تفسير مجمع البيان، ج‏12

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=