ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره الرعد آیه 16- 29
[سوره الرعد (13): آيه 16]
قُلْ مَنْ رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ قُلِ اللَّهُ قُلْ أَ فَاتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ لا يَمْلِكُونَ لِأَنْفُسِهِمْ نَفْعاً وَ لا ضَرًّا قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْمى وَ الْبَصِيرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوِي الظُّلُماتُ وَ النُّورُ أَمْ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ خَلَقُوا كَخَلْقِهِ فَتَشابَهَ الْخَلْقُ عَلَيْهِمْ قُلِ اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ وَ هُوَ الْواحِدُ الْقَهَّارُ (16)
ترجمه:
بگو: كيست پروردگار آسمانها و زمين؟ بگو: خداوند يكتا. بگو: آيا جز خداوند براى خود اوليايى گرفتيد كه براى خود مالك سود و زيانى نيستند؟! بگو:
آيا كور و بينا مساويند يا اينكه آيا ظلمتها و روشنى مساويند يا اينكه براى خداوند شريكهايى قرار دادهاند كه مثل او خلق مىكنند و خلقتهاى آنها بر ايشان مشتبه شده است؟! بگو: خداوند، خالق هر چيزى است و او يگانه و قهار است.
تعداد آيات:
بنا بر عدد كوفيان يك آيه و بنا بر عدد اهل مدينه و بصره دو آيه و بنا بر عدد اهل شام سه آيه است. شاميان «الْأَعْمى وَ الْبَصِيرُ» را پايان آيهاى دانستهاند. اهل مدينه و بصره و شام «الظُّلُماتُ وَ النُّورُ» را پايان آيهاى بحساب آوردهاند.
قرائت:
كوفيان- بجز حفص- «ام هل تستوى الظلمات» را به ياء و ديگران به تاء خواندهاند.
قرائت تاء به مناسبت اين است كه فاعل، مؤنث و چيزى ميان آن و فعل فاصله نشده است و قرائت ياء بخاطر اين است كه فاعل، مؤنث غير حقيقى است.
مقصود:
قبلا خداوند متعال بيان كرد كه او سزاوار پرستش است و همه اهل آسمان و زمين در برابرش سجده مىكنند. اكنون مطلبى را ذكر مىكند كه بمنزله دليل مطالب سابق است.
قُلْ مَنْ رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ: اى محمد، به اين كافران بگو: پروردگار آسمانها و زمين كيست؟ آيا مدبر و گرداننده زمين و آسمان با همه شگفتيهايى كه در آنهاست، كيست؟ بديهى است كه در برابر اين سؤال، نمىتوانند بتها را جواب دهند و ناچارند كه در برابر حق تسليم شده، اين قدرت عظيم را مخصوص ذات بيهمتاى خداوند بدانند.
قُلِ اللَّهُ: بآنها بگو: پروردگار آسمانها و زمين و انواع حيوانات و نباتات و جماداتى كه در آنها وجود دارند، خداوند يكتاست.
قُلْ أَ فَاتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ: هنگامى كه بوجود خداوند اقرار و اعتراف كردند، براى سركوفت و توبيخ آنها بگو: در اينصورت چرا عبادت خود را براى ديگران انجام مىدهيد؟! اين جمله اگر چه بصورت استفهام است، لكن مقصود توبيخ است.
لا يَمْلِكُونَ لِأَنْفُسِهِمْ نَفْعاً وَ لا ضَرًّا: اكنون اين مطلب را بيان مىكند كه اينان كه شما آنها را اولياى خود مىپنداريد مالك سود و زيان خويش نيستند و كسى كه مالك سود و زيان خود نيست، مسلماً مالك سود و زيان ديگران نيز نيست و چنين كسى را نبايد پرستش كرد.
اگر گفته شود: چرا در اينجا خداوند خودش سؤال مىكند و خودش پاسخ مىدهد و خودش مخاطب را الزام مىكند؟
گوئيم: هر گاه مقصود از بحث و مناظره، نزديك ساختن شخصى باشد كه از حق دور است، چنين كارى نادرست نيست. گويا مىگويد: خداوند، خالق است. پس چرا جز او را اولياى خود مىپنداريد، زيرا پاسخى كه حتماً طرف بحث، همان را انتخاب مىكند، مانعى ندارد كه سؤال كننده خودش آن را ذكر و نتيجه را افاده كند، تا سخن را از طولانى شدن بى فايده، حفظ كند. مفهوم كلام اين است، آيا خداوند پروردگار آسمانها و زمين نيست؟ پس چرا براى خود اولياى ديگرى انتخاب كردهايد؟
قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْمى وَ الْبَصِيرُ: اكنون خداوند پس از آن استدلال محكم، بذكر مثلى پرداخته، مىفرمايد: بآنها بگو: همانطورى كه كور و بينا مساوى نيستند، مؤمن و كافر نيز مساوى نيستند، زيرا رفتار مؤمن از روى بصيرت است، او خدايى را پرستش مىكند كه مالك هر سود و زيانى است و كافر رفتارش از روى بى بصيرتى است و كسى را مىپرستد كه مالك سود و زيانش نيست.
أَمْ هَلْ تَسْتَوِي الظُّلُماتُ وَ النُّورُ: سپس براى توضيح بيشتر فرمود: آيا كفر و ايمان، گمراهى و هدايت، يا جهل و علم برابر هستند؟
أَمْ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ خَلَقُوا كَخَلْقِهِ: آيا اين كفار، براى خداوند شركائى قرار دادهاند كه كارهايى مثل كارهاى خداوند انجام مىدهند و شايستگى پرستش دارند؟ آيا اين خدايان موهوم مىتوانند اجسام مختلف و رنگهاى گوناگون و طعمها را خلق كنند و بادها را بحركت در آورند و همچون خداوند يگانه، داراى قدرت و حيات هستند؟
فَتَشابَهَ الْخَلْقُ عَلَيْهِمْ: بنا بر اين امر بر آنها مشتبه شده و ندانستهاند كه چه چيز مخلوق خداوند و چه چيز مخلوق بتهاست و گمان كردهاند كه بتها نيز سزاوار پرستش هستند، زيرا به نظر ايشان، افعال آنها نيز مانند افعال خداوند است. بديهى است كه هرگز كار خداوند با كار بتها مشتبه نميشود، زيرا همه كارها از خداوند است و جاى شبههاى باقى نمىماند كه خداوند، يگانه معبود است و جز او كسى سزاوار پرستش نيست.
قُلِ اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ: پس به آنها بگو: كه خداوند خالق هر چيزى است و اصول و فروع نعمتها از اوست و بهمين دليل سزاوار عبادت است.
وَ هُوَ الْواحِدُ: و خداوند يكتاست و داراى صفاتى است كه جز او داراى آنها نيستند. آرى خداوند، قديم، قادر، عالم، زنده، غنى و بى نظير و همه اين صفات، ذاتى اوست. برخى گويند: واحد، چيزى است كه داراى جزء نباشد و تجزيه نشود. برخى گويند: خداوند در الوهيت، يگانه است و از لحاظ قديم بودن، دومى ندارد.
الْقَهَّارُ: او بر هر قادرى، قاهر و غالب است و هيچ چيز بر او ممتنع نيست.
استدلال جبريان:
پيروان مسلك جبر به جمله «اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ» استدلال كردهاند، بر اينكه:
كارهاى انسان، آفريده، خداوند هستند، زيرا اين جمله عموم است و لازم آن، مخلوق بودن افعال انسان، براى خداوند است. همچنين بجمله «أَمْ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ خَلَقُوا كَخَلْقِهِ» استدلال كردهاند بر اينكه در اين جهان خالقى جز خداوند وجود ندارد، زيرا بوسيله اين جمله در حقيقت نفى وجود خالق- جز خدا- شده است.
پاسخ:
اين آيه، در رد كفار نازل شده است. بديهى است كه اگر استدلال جبريان صحيح باشد، اين استدلال بنفع كفار است زيرا اگر خالق بتپرستى آنها خداوند باشد، از چه رو توبيخ و ملامت آنها بر بتپرستى رواست؟! آنها مىتوانند بدرگاه خداوند عرض كنند كه: تو اين فعل را در ما آفريدهاى. چرا ما را بر كارى ملامت مىكنى كه فاعل و خالق آن تو هستى. بدينترتيب، ديگر براى اين آيه هيچ فايدهاى باقى نمىماند.
وانگهى احدى از اصحاب ما معتقد نيستند كه كسى جز خدا خلق مىكند تا چه رسد به اينكه بگويند مثل خدا خلق مىكند. آنها مىگويند: خلقت، مخصوص خداوند است و معناى خلقت، اختراع است و بندگان قادر بر اختراع نيستند. آنچه كه از بندگان ساخته است، فعل و احداث است.
كسانى كه نسبت خلق به غير خدا مىدهند، مىگويند: خداوند متعال در آيه شريفه، اين معنى را نفى كرده است كه كسى بتواند مثل خلق او خلق كند، زيرا خلق او اختراع و ابداع است و خلق ديگران بصورت اختراع و ابداع نيست بلكه توليد چيزى از چيزى است. تنها خداوند آفريننده آسمانها و زمين است كه افعال را ابداع مىكند و اجناس را از اعراض پديدار مىسازد، كارى كه ديگران بر آن قادر نيستند.
بنا بر اين ديگر شباهتى ميان خدا و انسان و همچنين ميان فعل خداوند و فعل انسان باقى نمىماند (زيرا اگر مثلا انسان از دو عنصر اكسيژن و هيدروژن آب مىسازد، خداوند مبدع و مخترع خود دو عنصر سازنده آب است و اين كار از انسان ساخته نيست).
گذشته از همه مطالب، تفاوت ميان افعال انسان و افعال خداوند، از جهت ديگر هم كاملا روشن است، زيرا انسان، عملى را انجام مىدهد بوسيله قدرتى كه خداوند به او ارزانى داشته است، حال آنكه خداوند همان عمل را بوسيله قدرت ذاتى خود انجام مىدهد و بدينترتيب فرق و امتياز ميان فعل خدا و فعل انسان كاملا روشن است. بنا بر اين منظور از اينكه: خداوند خالق هر چيزى است، اين است كه خالق چيزهايى است كه با خلق آنها سزاوار پرستش مىباشد.
[سوره الرعد (13): آيات 17 تا 18]
أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِها فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَداً رابِياً وَ مِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ ابْتِغاءَ حِلْيَةٍ أَوْ مَتاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفاءً وَ أَمَّا ما يَنْفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الْأَرْضِ كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ (17) لِلَّذِينَ اسْتَجابُوا لِرَبِّهِمُ الْحُسْنى وَ الَّذِينَ لَمْ يَسْتَجِيبُوا لَهُ لَوْ أَنَّ لَهُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لافْتَدَوْا بِهِ أُولئِكَ لَهُمْ سُوءُ الْحِسابِ وَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمِهادُ (18)
ترجمه:
خداوند از آسمان آبى نازل كرد و رودها به اندازه ظرفيت خود بجريان در آمدند و سيلاب بر روى خود كفى ظاهر ساخت و از آنچه بمنظور بدست آوردن زينت يا متاع، در آتش ذوب مىكنند، كفى مثل كف آب ظاهر ميشود. اينطور خداوند حق و باطل رامثل مىزند. اما كف، بر طرف و تباه ميشود و اما آنچه كه مردم را نفع مىدهد، در روى زمين باقى مىماند، خداوند مثلها را اينطور براى مردم مىآورد. براى كسانى كه دعوت خدا را اجابت كنند، نيكى است و كسانى كه اجابت دعوت خدا نكنند اگر براى آنها همه دارايى روى زمين و مثل آن باشد، براى تخفيف عذاب، مىدهند. براى آنها حسابى بد و جايگاهشان جهنم است كه بد جايگاهى است.
قرائت:
يوقدون: كوفيان- بجز ابو بكر- به ياء و ديگران به تاء خواندهاند. قرائت تاء، بنا بر اين است كه خطاب باشد به كسانى كه قبلا بوسيله «ا فاتخذتم» مخاطب بودند و ممكن است خطاب به عموم باشد. قرائت ياء، بنا بر اين است كه به صيغه مغايب باشد مثل: «ام جعلوا للَّه شركاء …» و ممكن است مقصود، عموم باشد. مؤيد آن جمله «و اما ما ينفع الناس …» است همانطورى كه «الناس» شامل مؤمنان و كافران ميشود، ضمير «يوقدون» نيز شامل همه آنها ميشود. اينكه «يوقدون» را مقيد به «في النار» كرده، به خاطر اين است كه گاهى آتش بر چيزى مىافروزند كه در آتش است، نظير همين مورد كه طلا و نقره را در آتش مىگذارند و مىگدازند و گاهى چنين نيست مثل «فَأَوْقِدْ لِي يا هامانُ عَلَى الطِّينِ» (قصص 38: اى هامان، براى من آتشى بر خاك افروز) در اين مورد، آتش افروزى بر خاك و بنحوى است كه فقط شعله هاى آتش بخاك مىرسد و خود خاك در آتش جا ندارد.
لغت:
اوديه: جمع وادى، دامنه كوههاى بزرگ كه در آن آب باران جمع گردد.
كلمه ديه نيز از همين ماده است، زيرا بمعناى مال فراوانى است كه بعنوان خونبهاى مقتول دريافت ميشود.
قدر: همراه شدن چيزى با چيزى بدون كم و زياد. وزن آن ممكن است كم يا زياد باشد. هر گاه مساوى باشد، قَدَر است. حسن اين كلمه را «قَدْر» قرائت كرده و هر دو بيك معنى هستند.
احتمال: بدوش كشيدن بار.
زبد: كف آب و چيزهاى ديگر.
جفاء: خشكيدن و فرو نشستن كف. فراء گويد: هر چه كه اجراى آن بهم ضميمه شود مصدر آن بر وزن فعال آيد. مثل «جفاء، حطام، قماش، غثاء».
ايقاد: افكندن هيزم در آتش.
متاع: وسيله تمتع.
مكث: ماندن در جايى.
اعراب:
فِي النَّارِ: برخى گفتهاند: حال و متعلق بمحذوف است و صاحب حال ضمير «عليه» است.
ابْتِغاءَ حِلْيَةٍ: حال به تأويل: «مبتغين حلية».
زَبَدٌ مِثْلُهُ: «زبد» مبتدا و «مثله» صفت و «مِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ …» خبر مقدم.
جفاء: حال و تأويل «يذهب على هذه الحالة». شاعر گويد:
| اذا اكلت سمكاً و فرضاً | ذهبت طولا و ذهبت عرضاً |
يعنى هنگامى كه ماهى و خورما خورم، فربه خواهم شد (در اين بيت «طولا و عرضاً» حال است).
مقصود:
هم اكنون خداوند متعال، براى حق و باطل، دو مثل مىزند:
1- آب و كفى كه بر روى آن ظاهر ميشود. حق را تشبيه به آب و باطل را- كه دوام ندارد- به كف تشبيه ميكند.
2- طلا و نقرهاى كه در آتش ذوب ميشود و كف سياهى كه بر روى آب ظاهر ميگردد. حق بطلا و نقره خالص و باطل بكف روى آن مانند است. مىفرمايد:
أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِها: خداوند از آسمان بارانى فرستاد و نهرها از آب باران، به اندازه ظرفيت خود، جارى شدند. بديهى است كه رود-هاى كوچك، آبى كمتر و رودهاى بزرگ آبى بيشتر بخود مىكشند و جريان پيدا ميكنند. پس هر رودى به اندازه گنجايش خود به جريان در مىآيد. اين معنى از حسن و قتاده و جبائى است.
زجاج گويد: يعنى رودها به اندازه آبى كه براى آنها مقدر شده است، جريان مىيابند.
فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَداً رابِياً: همين كه سيلابها بجريان در مىآيند، بر روى آنها كف، ظاهر ميشود. بدين ترتيب خداوند متعال، حق و اسلام را به آب نافع و باطل را بكف زايل شونده، تشبيه كرده است.
ابن عباس گويد: اين مطلب، مثلى است براى قرآن كريم، كه از آسمان نازل شده است. دلهاى مردم مثل همان واديها به اندازه ظرفيت خود، از قرآن كريم بهرهمند ميشوند. آنان كه اهل يقينند و آنان كه دستخوش شك و ترديدند، هر كدام به اندازه خود از قرآن بهرهمند مىشوند، بنا بر اين يقين مردم تشبيه به آب و شك مردم، تشبيه به كف شده است.
تا اينجا مثل اول، به پايان مىرسد. سپس به بيان مثل دوم پرداخته، مىفرمايد:
وَ مِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ ابْتِغاءَ حِلْيَةٍ أَوْ مَتاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ: در اينجا مورد مثال، چيزهايى است كه در آتش ذوب ميشوند مثل: طلا، نقره، مس و … اينها را مردم در كورهها ذوب مىكنند تا بوسيله آنها وسائل زندگى و زر و زيور و ديگر پيرايهها فراهم آورند. بديهى است كه فلزات نيز هنگام ذوب شدن، مواد خارج را همچون كفى بدرنگ از خود خارج مىسازند و قسمت خالص شده آنها در زير باقى مىماند. حق به آن ماده خالص و باطل بكف چركين روى آن تشبيه شده است.
كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ: خداوند براى حق و باطل، چنين مثل مىآورد تا در بلاد منتشر گردد و مردم به آن تمثل جويند.
فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفاءً: كف، قابل استفاده نيست و سرانجام باطل و تباه ميشود.
وَ أَمَّا ما يَنْفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الْأَرْضِ: اما آب زلال و موادى كه براى مردم قابل بهره بردارى است، در روى زمين باقى مىمانند و مردم از آنها استفاده مىكنند.
بنا بر اين مثل مرد مؤمن و عقايد خالصش مانند آبى است كه حيات حيوانات و گياهان به آن بستگى دارد و مانند طلا و نقره و … است كه در زندگى اين جهان مورد استفاده مردم هستند و مثل مرد كافر و ستيزه خوئيش مانند كفى است كه دير يا زود حبابهاى آن مىتركد و از برابر چهره آب و ديگر مواد خالص محو مىگردد و بدينترتيب، آنچه هويدا مىگردد و دوام مىپذيرد، آب و طلا و نقره و … است.
كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ: خداوند براى مردم در مورد دينشان، اينطور مثل مىزند.
قتاده گويد: در اين آيه، خداوند سه مثل آورده است: نخست نزول قرآن را به آبى تشبيه كرد كه از آسمان نازل ميشود و دلهاى مردم را بوادىهايى تشبيه كرد كه به اندازه ظرفيت خود آب را بسوى خود جذب مىكنند. آنان كه در فهم قرآن حد اكثر كوشش بكار برند، بهرهاى عظيم از آن مىبرند مثل رودها و واديهاى بزرگ و آنهايى كه به قرآن راضى هستند و كوششى كمتر در راه ادراك حقايق آن بكار مىبرند، همچون نهرها و واديهاى كوچك، بهرهاى كمتر نصيبشان مىگردد.
پس از آن خيالات و وسوسههاى شيطانى را به كفى تشبيه مىكند كه بر روى آب ظاهر ميشود. بديهى است كه علت كف، خود آب نيست بلكه سرزمينى است كه خاك خوبى ندارد. همچنين شك و ترديدها و وسوسههاى نفسانى نيز زائيده حق نيست، بلكه زائيده نفوس مردم است. خداوند متعال مىفرمايد: همانطورى كه كف، دوام ندارد و آنچه باقى مىماند آب صاف و زلال است، سر انجام شكوك و وسوسههاى شيطانى زايل ميشوند و چهره زيباى حق ظهور مىكند و باقى مىماند.
سومين مثل، اين است كه: كفر را به آن مواد چركين و سيه فامى تشبيه كرده، كه بر روى فلزات ذوب شده، ظاهر مىگردد و ايمان را به آن فلز ذوب شده خالص، تشبيه كرده است.
بدين ترتيب ضرب المثلهاى آموزنده قرآنى به پايان مىرسد و در آيه بعد، مطلب ديگرى آغاز ميشود.
لِلَّذِينَ اسْتَجابُوا لِرَبِّهِمُ الْحُسْنى: آنان كه دعوت خداوند را اجابت كنند، براى آنهاست نيكى و خوشى.
آنچه در باره استقلال اين آيه و عدم ارتباط آن به آيه پيش گفتيم از حسن و بلخى است. لكن برخى گفتهاند: اين آيه نيز دنباله آيه قبل و تتمه ضرب المثلهاست و مقصود اين است كه: آنچه باقى مىماند و دوام دارد، مردمى هستند كه خداوند را اجابت كنند و آنچه همچون حبابهاى كف مىتركد و زايل ميشود، مردم معاند و سركشند.
حسن و جبائى گويند: مقصود اين است كه: كسانى كه دعوت خدا را اجابت كرده، ايمان آورند، بهشت نصيبشان ميشود. ابو مسلم گويد: يعنى خصلت پسنديده و حالت نيكو و بهشت، براى آنهاست.
وَ الَّذِينَ لَمْ يَسْتَجِيبُوا لَهُ لَوْ أَنَّ لَهُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لَافْتَدَوْا بِهِ:و كسانى كه دعوت خداوند را اجابت نكنند، اگر همه ثروت زمين و مثل آن را دارا باشند و بخشش كنند، تا از عذاب و گرفتاريها رها گردند، از آنها پذيرفته نميشود.
أُولئِكَ لَهُمْ سُوءُ الْحِسابِ: در اينباره اقوالى است:
1- ابراهيم نخعى گويد: مقصود از «سوء حساب» اين است كه همه گناههاى آنها به حساب آورده ميشود و هيچگونه عفو و مغفرتى شامل حالشان نميشود. مؤيد آن حديثى است كه مىگويد: «كسى كه در حسابش مناقشه كنند، معذب خواهد بود» بنا بر اين منظور از «سوء حساب» مناقشه در حساب است.
2- محاسبه آنها همراه با سركوفت و توبيخ است. حال آنكه حساب مؤمن، برايش شادى بخش است. اين قول از جبائى است.
3- مقصود اين است كه كار نيكى از آنها پذيرفته نميشود و گناهى از آنها بخشوده نميشود. اين قول از زجاج و مروى از امام صادق (ع) است.
4- مقصود، بدى كيفر است، بنا بر اين بدى كيفر، بدى حساب ناميده شده است، زيرا بوسيله جزا حق هر كسى به او داده ميشود.
وَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمِهادُ: جايگاه آنها جهنم است كه بد جايى است.
مهاد، فرشى است كه بر زير افكنند و فرش اهل دوزخ، آتش است.
[سوره الرعد (13): آيات 19 تا 24]
أَ فَمَنْ يَعْلَمُ أَنَّما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ الْحَقُّ كَمَنْ هُوَ أَعْمى إِنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ (19)
الَّذِينَ يُوفُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ لا يَنْقُضُونَ الْمِيثاقَ (20)
وَ الَّذِينَ يَصِلُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ يَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ (21)
وَ الَّذِينَ صَبَرُوا ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ أَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقْناهُمْ سِرًّا وَ عَلانِيَةً وَ يَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ أُولئِكَ لَهُمْ عُقْبَى الدَّارِ (22)
جَنَّاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَها وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ وَ الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ (23)
سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ (24)
ترجمه:
آيا كسى كه مىداند آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده، حق است، مانند كسى است كه كوردل و گمراه است؟ تنها خردمندان متذكر مىشوند- آنان كه به عهد خداوند وفا مىكنند و پيمان شكنى نمىكنند و آنان كه به آنچه خدا امر كرده است كه نزديك شوند، نزديك ميشوند و از پروردگار خود مىترسند و از بدى حساب، بيم دارند و آنان كه بمنظور تحصيل پاداش پروردگار، صبر مىكنند و نماز بپا مىدارند و در آشكار و نهان از آنچه روزى آنها كردهايم انفاق مىكنند و بدى را به نيكى دفع مىكنند. براى اينان سرانجام خانهاى است كه همان بهشتهاى جاويدان است و آنها و پدران و همسران و فرزندان شايسته ايشان داخل آنها ميشوند و فرشتگان از هر درى بر آنها وارد شده، گويند:سلام بر شما كه صبر كرديد و نيكوست عاقبت خانه.
لغت:
الباب: عقلها. لبّ هر چيزى عبارت است از بهترين چيزى كه در آن وجود دارد. لُبّ انسان: عقل انسان و لبّ نخل: قلب آن.
ميثاق: پيمان محكم.
وصل: پيوند دادن دو چيز به يكديگر.
خوف و خشيت و فزع: ترس انسان از ضرر.
سوء: چيزى كه تحمل آن براى نفس انسان دشوار است.
حساب: بررسى اعمال خوب و بد انسان.
سر: پنهان كردن معنى در نفس. سرور نيز از همين ماده و لذتى است كه براى نفس حاصل ميشود و همچنين سرير كه به معناى مجلس سرور است.
درأ: دفع.
عدن: اقامت طولانى.
صلاح: راست كردن حال. مصلح: كسى كه به صلاح آورد.
عقبى: سر انجام نيك يابد.
اعراب:
الَّذِينَ يُوفُونَ: محلًا مرفوع و صفت «أُولُوا الْأَلْبابِ» و بقولى صفت است براى «فَمَنْ يَعْلَمُ».
ابتغاء: مفعول لاجله.
جَنَّاتُ عَدْنٍ: بدل از «عُقْبَى الدَّارِ».
وَ مَنْ صَلَحَ: محلًا مرفوع و عطف بر واو «يدخلونها» و ممكن است محلًا منصوب و مفعول معه باشد.
بِما صَبَرْتُمْ: متعلق به معناى «سلام» يعنى سلامت. ممكن است متعلق بمحذوف باشد. يعنى «هذه الكرامة لكم بما صبرتم» كلمه «ما» مصدريه است يعنى «بصبركم». برخى گفتهاند: «ما» موصوله است. يعنى «بالذى صبرتم على فعل طاعاته و تجنب معاصيه».
مقصود:
اكنون خداوند متعال براى فرق ميان مؤمن و كافر مىفرمايد:
أَ فَمَنْ يَعْلَمُ أَنَّما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ الْحَقُّ كَمَنْ هُوَ أَعْمى: اى محمد، آيا آنكه مىداند كه آنچه از جانب پروردگارت بر تو نازل شده، حق است، مثل كسى است كه قدرت بصيرت را از كف داده است؟! اين جمله اگر چه بصورت استفهام است، لكن منظور انكار است. در حقيقت مىگويد: اينها با يكديگر برابر نيستند، زيرا فرق ميان آنها مانند فرق ميان كور و بيناست. شخص مؤمن رشد و صلاح خود را تشخيص داده، بكار مىبندد و شخص كافر، كور كورانه، راه مىپيمايد و در راه خير و صلاح خويش گام نمىزند و بمهلكه مىافتد.
إِنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ: تنها خردمندان، در اينباره فكر مىكنند و كسانى كه از عقل و معرفت، بركنارند، از استدلال خود دارى مىكنند.
على بن عيسى گويد: اين جمله مردم را براى طلب علم، تشويق مىكند، زيرا اگر جاهل مثل نابينا و عالم مثل بيناست و براى جاهل ممكن باشد كه براى خود كسب بصيرت كند، چرا از كسب آن سرباز زند و با كورى و بى بصرى خود مبارزه نكند؟! الَّذِينَ يُوفُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ لا يَنْقُضُونَ الْمِيثاقَ: آنان كه به عهد خداوند وفا و از پيمان شكنى خوددارى ميكنند. پيمان عقلى، عبارت از آن قدرتى است كه در عقلها بوديعت گذارده شده، تا صحت و فساد امور را دريابند و پى برند كه هر فعلى را فاعلى است و همه صنعتها به صانعى بازگشت مىكند كه خود مصنوع ديگرى نباشد و گرنه رشته صانع و مصنوع، به جايى منتهى نخواهد شد و همچنين پىبرند كه عالم را مدبرى است بى نظير و بى همتا.
پيمان شرعى، عبارت از عهدى است كه پيامبر از مردم مؤمن گرفته، تا او را اطاعت كنند و از معصيت و زير پا گذاشتن اوامر و نواهى شريعت، خود دارى نمايند.
علت اينكه كلمه ميثاق را پس از عهد تكرار كرده، با اينكه همه اوامر و نواهى در معناى «عهد» داخل است، اين است كه كسى گمان نكند كه تنها پيمان خداوند و بندگان منظور است، از اينرو خبر داد كه عهد و پيمان پيامبر و مردم نيز به همان استحكامى است كه عهد خدا و مردم.
برخى گفته اند: منظور از تكرار فقط تأكيد است.
وَ الَّذِينَ يَصِلُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ: و آنان كه وصل مىكنند آنچه را كه خداوند به وصل آن فرمان داده است. برخى گويند: مراد، ايمان به پيامبران و كتب آسمانى است. چنان كه مىفرمايد: «لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ» (بقره 285: ميان هيچيك از پيامبران خدا فرق نمىگذاريم). حسن گويد: منظور نزديك شدن به پيامبر گرامى اسلام و همكارى و جهاد با اوست. ابن عباس گويد: منظور صله رحم است.
در روايت است كه امام صادق در دم مرگ، وصيت كرد كه 70 دينار به حسن بن حسين بن على بن حسين (ع) بدهند كه لقب وى افطس[1] است. يكى از كنيزان- كه همسر حضرت بود- گفت: آيا بمردى مال مىدهى كه با كارد بتو حمله كرد؟ فرمود: خاموش! مگر نخواندهاى «وَ الَّذِينَ يَصِلُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ …»؟!
جبائى و ابو مسلم گويند: منظور دوستى و يارى مؤمنان و دفاع از آنهاست.
صله رحم نيز در اين معنى داخل است.
جابر از امام باقر روايت كرده است كه پيامبر فرمود:«بر الوالدين و صلة الرحم يهونان الحساب»
يعنى: نيكى به پدر و مادر و صله رحم، حساب را آسان مى سازد. سپس همين آيه را تلاوت كرد.
محمد بن فضيل از امام هفتم (ع) روايت كرده است كه منظور از اين آيه، صله آل محمد (ص) است كه بعرش آويزان است و مىگويد: خدايا هر كه مرا نزديك شود به او نزديك باش و هر كه مرا بِبُرد از او ببر و اين موضوع در باره هر رحمى كليت دارد.
وليد بن ابان روايت كرده است كه از امام رضا (ع) سؤال كردم: آيا بجز زكات، در مال انسان حق ديگرى هست؟ فرمود: آرى. خداوند مىفرمايد: وَ الَّذِينَ يَصِلُونَ …
وَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ: و از خداوند مىترسند و قطع رحم نمىكنند.
وَ يَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ: در اينباره قبلا (آيه 18) گفتگو كردهايم.
هشام بن سالم از امام صادق (ع) روايت كرده است كه: منظور از سوء حساب، اين است كه همه زشتيهاى آنها را به حساب مىآورند و به حسنات آنها كارى ندارند. اين عمل چيزى جز «استقصاء» (بحساب آوردن معاصى بطور دقيق) نيست.
حمّاد بن عثمان از امام صادق (ع) روايت كرده است كه به مردى فرموده: چه كارى به برادر دينيت دارى؟ گفت: فدايت گردم. از او طلبى داشتم و از او بطور كامل دريافت كردم. امام فرمود: مرا از گفتار خداوند: «وَ يَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ» خبر ده، آيا آنها مىترسند كه خداوند بر آنها ستمى روا دارد؟ نه بخدا. آنها مىترسند كه بطور دقيق و از روى استقصا به حساب اعمالشان رسيدگى شود.
وَ الَّذِينَ صَبَرُوا ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ: و آنان كه در راه انجام اوامر پروردگار و در مقابل امراض و عقوبتها شكيبا هستند و از معاصى خداوند حذر مىكنند و منظور آنها از اين شكيبايى طلب ثواب از خداوند متعال است. زيرا طلب وجه خداوند، يعنى طلب خداوند و طلب خداوند، يعنى طلب پاداش خداوند. عرب وقتى بخواهد چيزى را تعظيم كند، مىگويد وجه آن و نفس آن و منظور از وجه خداوند، ذات با عظمت خداوند است. هيچ چيز بزرگتر از خداوند و همتاى او نيست. برخى گويند: مقصود از وجه، در اينجا اخلاص و ترك ريا است.
وَ أَقامُوا الصَّلاةَ: و نماز را با همه حدود آن بجا مىآورند. و بقولى يعنى: همواره در انجام نماز ساعى هستند.
وَ أَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقْناهُمْ سِرًّا وَ عَلانِيَةً: و در آشكار و نهان از آنچه به آنها روزى دادهايم، انفاق مىكنند.
وَ يَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ: و بوسيله عمل طاعت، معصيت را دفع مىكنند.
ابن عباس گويد: يعنى بوسيله عمل شايسته، عمل ناپسند را دور مىسازند. روايت شده كه پيامبر گرامى اسلام به معاذ بن جبل فرمود: «هر گاه كار زشتى كردى، در كنار آن كار پسنديدهاى انجام ده، تا آن را محو گرداند» برخى گويند: يعنى بدى كسانى كه با آنها بدرفتارى مىكنند، به نيكى پاسخ مىدهند و در صدد مكافات، بر- نمىآيند، چنان كه مىفرمايد: «ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ السَّيِّئَةَ» (مؤمنون 96: زشتى را به آنچه بهتر است، دفع كن) اين قول از قتاده و ابن زيد و قتيبى است. حسن گويد:
مقصود اين است كه: هر گاه محروم شوند، عطا ميكنند و هر گاه ظلم شوند، عفو مىكنند و هر گاه از آنها بگسلند، نزديك ميشوند. ابن كيسان گويد: يعنى كيفر گناه را به- وسيله توبه بر طرف ميسازند.
أُولئِكَ لَهُمْ عُقْبَى الدَّارِ: اينها كه صفاتشان را بر شمرديم بر ايشان پاداش بهشت است. در اينجا منظور از «دار» بهشت و منظور از «عقبى» پاداش است كه عاقبت پسنديده است. چنان كه ابن عباس و حسن گويند. سپس دار را وصف كرده، فرمود:
جَنَّاتُ عَدْنٍ: بستانهايى كه محل اقامتند و دائم و غير فانى هستند. ابن عباس گويد: منظور، آن درجه عالى بهشت است كه جايگاه شهدا و صديقان است. ضحاك گويد: شهرى است در بهشت كه مسكن پيامبران و شهدا و ائمه است. حسن و عبد اللَّه بن عمر گويند: قصرى است از طلا كه جز پيامبران و صديقان و شهدا و حكام عدل، كسى را به آن راه نيست.
سپس خداوند متعال بيان مىكند كه با آنان كسانى ديگر وارد بهشت ميشوند كه موجب شادى آنها خواهند شد.
يَدْخُلُونَها وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ: پدران و همسران و فرزندان صالح ايشان نيز با آنها داخل بهشت مىشوند، نه آنهايى كه ناصالح و بى ايمان هستند. خداوند متعال قسمتى از پاداش بنده مؤمن را سرور او بديدن بستگان خود در بهشت قرار داده است و اين كرامتى است براى او. چنان كه مىفرمايد: «أَلْحَقْنا بِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ» (طور 21: فرزندانشان را به ايشان ملحق مىسازيم). اين معنى از ابن عباس و مجاهد است.
وَ الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ: فرشتگان از درهاى هشتگانه بهشت بر آنها وارد ميشوند. برخى گويند: يعنى فرشتگان از درهاى مختلف نيكى بهشت بر آنها وارد ميشوند. برخى گويند: يعنى فرشتگان از درهاى مختلف نيكى مثل نماز، زكات، روزه و … بر آنها وارد ميشوند. ابن عباس گويد: يعنى فرشتگان از درهاى مختلف قصرها و باغها بر آنها وارد ميشوند و تحيت خداوندى و تحفهها و هدايا را به آنها تقديم مىكنند.
سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ: و به آنها مىگويند: سلام بر شما كه صبر كرديد.
در اينجا جمله «يقولون» بخاطر دلالت كلام حذف شده است. سلام يعنى نويد سلامت و كرامت و نبودن هر چه كه ناراحتى آورد و زيان بخشد. در حقيقت، فرشتگان به آنها مىگويند: خداوند شما را از ترسها و ناراحتىها سالم بدارد كه بر سختىها و محنتهاى دنيا در راه طاعت خداوند، صبر كرديد.
فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ: چه خوب است سر انجام خانهاى كه شما در آن هستيد و از لطف و كرامت الهى برخورداريد.
[سوره الرعد (13): آيات 25 تا 29]
وَ الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ أُولئِكَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ (25)
اللَّهُ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ وَ فَرِحُوا بِالْحَياةِ الدُّنْيا وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا فِي الْآخِرَةِ إِلاَّ مَتاعٌ (26)
وَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّ اللَّهَ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ أَنابَ (27)
الَّذِينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ (28)
الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ طُوبى لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ (29)
ترجمه:
و آنان كه پيمان خدا را مىشكنند و آنچه را خداوند به پيوند آن امر كرده است، مىگسلند و در روى زمين فساد مىكنند. براى ايشان است لعنت و جايگاه بد.
خداوند روزى را براى هر كه بخواهد گشايش مىدهد و نسبت بهر كه بخواهد تنگ مىگيرد. آنان بزندگى دنيا شاد شدند. حال آنكه زندگى دنيا در برابر آخرت، متاعى بيش نيست. مردم كافر مىگويند: چرا آيتى از پروردگار بر او نازل نشده است؟
بگو: خداوند هر كه را خواهد، گمراه مىكند و هر كه به او بازگشت كند، هدايت مىكند. آنان كه ايمان آورده و دلهايشان بياد خداوند، آرامش يافته است. آگاه باشيد كه بياد خدا دلها آرامش مىيابند. آنان كه ايمان آورده و عمل شايسته انجام دهند، براى آنهاست خوشى و سعادت و نيكى جايگاه.
لغت:
انابه: رجوع به حق بوسيله توبه. انتاب فلان القوم: فلانى مكرراً بسوى قوم آمد. نوبه: بازگشت مكرر.
طوبى: مؤنث «اطيب» از ماده «طيب». اين كلمه اگر چه يائى است، لكن مثل «ضيزى» (نجم 53: ناقص و ستمكارانه) به ياء خوانده نشده، زيرا «طوبى» اسم و «ضيزى» صفت است و بايد فرق ميان آنها محفوظ باشد.
اعراب:
الَّذِينَ آمَنُوا: محلًا منصوب و تابع «مَنْ أَنابَ» است.
الا: حرف تنبيه و ابتداء.
حُسْنُ مَآبٍ: عطف بر «طوبى» كه در محل رفع است.
مقصود:
در آيات پيش، مردمى توصيف شدند كه وفاى به عهد خداوند مىكنند و به ديگر صفات پسنديده متصفند. اكنون به توصيف كسانى مىپردازد كه به آن صفات متصف نيستند. همانطورى كه دسته اول، پاداششان بهشت است، پاداش اين دسته، چيزى جز جهنم نخواهد بود. مىفرمايد:
وَ الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ:آنان كه عهد خدا را مىشكنند و آنچه را كه خداوند به پيوند آن امر فرموده است، مىگسلند. در باره عهد و ميثاق و آنچه خداوند به پيوند آن امر فرموده، سخن گفتهايم (آيات 19 و 20).
وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ: ابن عباس گويد: يعنى بوسيله دعوت مردم بسوى غير خدا، در روى زمين فساد مىكنند. حسن گويد: يعنى با جنگ با پيامبر، در روى زمين فساد مىكنند. برخى گويند: يعنى با معصيت و ستم به بندگان خدا و ويران كردن آباديها در روى زمين فساد مىكنند. معناى اخير كلىتر و بهتر است.
أُولئِكَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ: براى آنهاست دورى از رحمت خداوند و محروميت از بهشت و براى آنهاست عذاب جاودانى جهنم.
اللَّهُ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ: خداوند، بر طبق مصلحت خود، رزق و روزى خود را براى هر كس بخواهد توسعه مىدهد و نسبت بهر كس بخواهد، تنگ مىگيرد.
وَ فَرِحُوا بِالْحَياةِ الدُّنْيا: و كسانى كه رزق و روزى فراوان به آنها داده ميشود، از آخرت و بقاى آن غافل ميشوند و دل به دنياى فانى و زر و زيور آن مىبندند.
وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا فِي الْآخِرَةِ إِلَّا مَتاعٌ: در حالى كه زندگى دنيا نسبت به زندگى آخرت، جز متاعى اندك و فنا پذير، بيش نيست، زيرا دنيا فانى و آخرت باقى و جاودانى است. اين معنى از مجاهد است.
ابن عباس گويد: اين جمله در مقام تعجب است. يعنى: تعجب است از اينكه آنان به دنياى فانى شاد شده و نعيم جاودانى را ترك كرده اند! آرى دنيا در برابر آخرت، متاعى بى بها و بى بقاست. همچون كاسه و قدحى كه چند روزى مورد استفاده قرار مىگيرد، سپس شكسته ميشود.
وَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ: مردم كافر مىگويند:
چرا از جانب خداوند، معجزهاى بر محمد (ص) نازل نميشود؟ اين سخن را از اين جهت مىگفتند كه در باره آيات و معجزات، نمىانديشيدند و تصور مىكردند كه معجزهاى براى اثبات مدعاى او به وقوع نپيوسته است، از اينرو سخن آنها جاهلانه است.
قُلْ إِنَّ اللَّهَ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ: اى محمد، به آنها بگو: خداوند هر كه را بخواهد بر اثر بدرفتارى و گنهكاريش از راه بهشت منحرف و گمراه ميسازد. ما سابقاً در باره صور مختلف هدايت و اضلال، گفتگو كردهايم و تكرار آن لزومى ندارد.
وَ يَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ أَنابَ: و كسانى را كه بسوى خدا بازگشت كنند و از در طاعت، وارد شوند، بسوى خود هدايت مىكند.
الَّذِينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ: آنان كه به يكتايى خداوند و صفاتش و نبوت پيامبرش اعتراف مىكنند و آنچه از جانب خداوند نازل شده، پذيرا ميشوند و در دلهايشان بياد خدا آرامش يافته، بدان انس مىگيرند.
ذكر يعنى حاصل شدن معنى براى نفس. گاهى به علم و قولى كه معنى را در برابر چشم باطن آشكار ميسازد، ذكر گفته ميشود. در اينجا خداوند متعال مؤمن را اينطور وصف مىكند و در جاى ديگر (انفال، 2) مؤمن را وصف مىكند به اينكه: هر گاه ياد خدا شود، دلش ترسان ميشود.
در اينجا منظور اين است كه با توجه به پاداش و نعمتهاى به حد و حصر الهى آرامش خاطر پيدا مىكند و در آنجا منظور اين است كه كه با توجه به كيفر و انتقام پروردگار، خائف و پريشان خاطر مىگردد.
أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ: در اينجا خداوند متعال، بندگان خود را تشويق مىكند كه دلهاى خود را با توجه به توجه به نعمتها و پاداش او تسكين دهند و آرامش بخشند، زيرا وعده خداوند، حتمى است و هيچ چيز براى آرامش دلهاى مضطرب، بهتر از نويدهاى صادق نيست.
در صورتى كه «الَّذِينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ» را مبتدا و «الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» را بدل و «طُوبى لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ» را خبر بدانيم، جمله مورد بحث- جمله معترضه خواهد بود. و هر گاه جمله اول را در محل نصب، بدانيم- چنان كه گذشت- جمله دوم مبتدا و جمله سوم خبر خواهد بود.
الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ طُوبى لَهُمْ: آنان كه به خدا ايمان دارند و خداوند را بر طبق وظيفه خود فرمان مىبرند، خوشا به حالشان! در باره معناى «طُوبى لَهُمْ» اقوالى است:
1- ابن عباس گويد: يعنى براى آنها شادى دل و روشنايى چشم است.
2- ضحاك گويد: يعنى ديگران به حال آنها غبطه مىخورند.
3- ابراهيم نخعى گويد: يعنى براى آنها خير و كرامت است.
4- مجاهد گويد: يعنى براى آنها بهشت است.
5- زجاج گويد: يعنى براى آنها زندگى پاكيزه است. جبائى گويد: يعنى بهشت كه پاكتر از هر چيزى است براى آنهاست.
6- زندگى خوش، براى آنها گواراست.
7- قتاده گويد: براى آنهاست نيكى.
8- عكرمه گويد: يعنى چه خوب است آنچه نصيب آنها گرديده.
9- خير هميشگى براى آنها خوب است.
10- از عبيد بن عمير و وهب و ابو هريره و شهرين حوشب، نقل شده كه: طوبى درختى است در بهشت كه اصل آن در خانه پيامبر و شاخه هاى آنها در خانه هاى مؤمنان است. اين روايت را ابو سعيد خدرى نيز روايت كرده است.
همين مضمون از امام صادق (ع) نيز نقل شده و نيز فرمود: اگر سوارى تيز تك، صد سال در سايه آن رهنوردى كند، از سايه آن خارج نميشود و اگر كلاغى براى رسيدن به اوج آن به پرواز در آيد. به انتهاى آن نمىرسد تا پير گردد. هان كه به اين نعمت رغبت نشان دهيد. مؤمن بخودش مشغول است و مردم از دست او راحتند. در تاريكى شب، پيشانى را بر خاك مىگذارد و با آفريننده خود راز و نياز مىكند كه او را از جهنم آزاد گرداند. شما نيز چنين باشيد.
همچنين از امام صادق (ع) روايت شده است كه: پيامبر گرامى اسلام، فاطمه (س) را زياد مى بوسيد. برخى از زنانش از اينكار نارضايى نشان دادند. فرمود: هنگامى كه مرا به آسمان بردند، داخل بهشت شدم. جبرئيل مرا به نزديك «طوبى» برد و از آن درخت، سيبى بمن داد و خوردم. از اين سيب، نطفه اى توليد شد كه پس از بازگشت بزمين با همسرم خديجه در آميختم و او را به فاطمه باردار شد. اكنون هر گاه اشتياق بهشت پيدا مىكنم، دخترم را مىبوسم و چون او را مىبوسم، بوى درخت طوبى را استشمام مىكنم، بنا بر اين فاطمه، انسانى است حوروش! از ابن عباس روايت شده است كه: «طوبى» درختى است در خانه على و شاخه هاى آن در خانه هاى مؤمنين است. همين مضمون را ابو بصير از امام صادق (ع) روايت كرده است.
از موسى بن جعفر (ع) نقل شده كه وى به نقل از پدرانش فرمود: از پيامبر در باره «طوبى» سؤال شد، فرمود: درختى است كه اصل آن در خانه من و شاخههاى آن در خانه هاى اهل بهشت است. سپس بار ديگر از حضرتش سؤال كردند، فرمود: اصل آن در خانه على است. علت را سؤال كردند. فرمود: خانه من و على در بهشت، در يك مكان است.
وَ حُسْنُ مَآبٍ: و براى آنها محلى نيكوست كه بسوى آن باز مىگردند.
نظم آيات:
ابو مسلم گويد: وجه اتصال «اللَّهُ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ …» به ما قبل اين است كه:
پيمان شكنى آنان براى حب رياست و رغبت نسبت بدنياست. به اين مطلب در آيه پيش، اشاره شد. در اين آيه، براى فرو نشاندن شعله رغبت و هوس ايشان، مىگويد: كليد روزى بدست خداست. به آنهايى كه مصلحت بداند روزى فراوان مىدهد و باز بر طبق همين مصلحت، روزى مردمى را باندازه كفاف قرار مىدهد و نه بيشتر.
از آنجا كه به بدى فرجام كار مردم كافر اشاره شده بود، بدنبال آن در پيرامون خواهشهاى ابلهانه آنها نسبت به نزول آيات و معجزات و نينديشيدن آنها در باره آيات و معجزاتى كه بر پيامبر گرامى نازل شده، اشاره كرد و فرمود: «وَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ لا …» و بخاطر اينكه آنها درخواست مىكردند كه عذاب خداوند زودتر نازل گردد، فرمود:
«قُلْ إِنَّ اللَّهَ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ …» يعنى: هر كه را بخواهد بدون مهلت، هلاك مىسازد وعذاب هر كه را بخواهد، براى عالم آخرت و قيامت، به تأخير مىاندازد.
بعقيده ابو مسلم، منظور از «آيه» آيت عذاب است.
برخى گفتهاند: خداوند خواسته آنها را اجابت نكرد و آيتى نازل نفرمود، زيرا از اول معلوم بود كه آنها ايمان نمىآورند و بايد هلاك شوند.
___________________________________________
[1] – افطس كسى است كه استخوان بينيش فرو رفته باشد.
تفسیرمجمع البیان جلد سیزدهم