كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره بقره آیه ۲۰7-۲12
النوبة الاولى
– قوله تعالى: وَ مِنَ النَّاسِ 207 و از مردمان كسست مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ كه خويشتن را مى خرد و دنيا مىفروشد ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ اسلام را و جستن خشنودى خداى را وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ و اللَّه سخت مهربان بخشاينده است بر رهيكان.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا- اى ايشان كه بگرويدند و پيغامرسان را استوار گرفتند ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ در صلح شيد كَافَّةً همگان بيكبار وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ و بر پى گامهاى ديو مرويد و خلاف مجوئيد إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ كه شيطان شما را دشمنى است آشكارا.
فَإِنْ زَلَلْتُمْ- و اگر شما را بر جاى زلت افتد كه پاى از جاى بشود مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْكُمُ الْبَيِّناتُ پس پيغامهاى روشن كه بشما رسيد فَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ بدانيد كه خداى با هر كس تا و دو هر چيز داند.
هَلْ يَنْظُرُونَ چشم نميدارند اين مشركان كه از تصديق مىباز ايستند إِلَّا أَنْ يَأْتِيَهُمُ اللَّهُ مگر خداى آيد بايشان روز رستخيز فِي ظُلَلٍ مِنَ الْغَمامِ در ظلّها از ميغ، وَ الْمَلائِكَةُ و فريشتگان آيند وَ قُضِيَ الْأَمْرُ و كار برگزارند وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ و همه كارها باز گردد با خواست خداى.
سَلْ بَنِي إِسْرائِيلَ- پرس از پسران اسرائيل كَمْ آتَيْناهُمْ چند داديم ايشان را مِنْ آيَةٍ بَيِّنَةٍ از نشانهاى روشن وَ مَنْ يُبَدِّلْ نِعْمَةَ اللَّهِ و هر كه نعمة خداى بدل كند و بگرداند مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُ پس آنك بوى آيد فَإِنَّ اللَّهَ پس خداى شَدِيدُ الْعِقابِ سخت عقوبت است سخت گير
زُيِّنَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا- بر آراستند بر ناگرويدگان الْحَياةُ الدُّنْيا زندگانى اين جهان وَ يَسْخَرُونَ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا و افسوس ميآيد ايشان را و خنده از گرويدگان وَ الَّذِينَ اتَّقَوْا و گرويدگان كه باز پرهيزند از شرك فَوْقَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ زبر ايشانند و برتر ازيشانند فردا برستخيز، وَ اللَّهُ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ 212و اللَّه روزى ميدهد او را كه خواهد بى شمار.
النوبة الثانية
– قوله تعالى: وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ الاية …- اين آيت در شأن صهيب بن سنان الرومى آمده است. مردى بود از جمله صحابه از عرب ابن نمر بن قاسط كنيت وى- ابو يحيى- دو پسر بود او را يكى- حمزه نام، و يكى يحيى، و مصطفى او را باين كنيت خواند، بكودكى در غارت بدست روم افتاد، در ميان ايشان باليد، وى را بدان رومى خواندند.
عمر خطاب وصيت كرد تا وى بر او نماز كرد رسول خدا وى را دوست داشت و از وى راضى مرد، آن گه كه بر رسول خدا مىآمد بهجرت، مشركان وى را در راه بگرفتند، قصد كردند كه وى را بكشند يا باز گردانند، آنچه از مال دنيا با خود داشت فرا ايشان داد، و آنچه بخانه داشت نشان فرا داد تا بستدند، و خويشتن را ازيشان باز خريد اسلام را، و هجرت را برسول خدا آمد بوى. در خبر آوردهاند كه چون پيش وى آمد مصطفى او را گفت:«صهيب ربح البيع ربح البيع»
، و گفته اند كه مشركان او را روزگارى در مكه تعذيب كردند،گفت- «انى شيخ كبير فهل لكم ان تأخذوا مالى و تذرونى و دينى، ففعلوا، ثم خرج الى المدينة، فتلقاه ابو بكر و عمر فى رجال، فقال له ابو بكر- ربح بيعك ابا يحيى و قرأ عليه هذه الآية. يشرى و يشترى و يبيع و يبتاع- همه يكى است خريد را و فروخت را عرب هر چهار گويند. ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ طلبا لمرضاته، مشركان صهيب را عذاب ميكردند تا مرتد شود، گفت: من پير مرديم، اگر من با شما باشم هيچ نفعى بشما عايد نگردد و هيچ مضرتى نرسد، مرا بگذاريد و مالم فرا گيريد، پس مال ازو بستدند و او مراجعت بمدينه كرد.
وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ- اين عباد جماعتى مسلمانان بودند در مكه، كافران ايشان را تعذيب ميكردند و رنج مىنمودند، تا بعضى را بكشتند و بعضى را باز فروختند عمار ياسر بود و مادر وى سميه، و پدر وى ياسر، و بلال و خباب بن الارت، ميگويند اول كسى را از مسلمانان كه كشتند در اسلام مادر و پدر عمار ياسر بودند، قيل- ربطت ام عمار بين بعيرين ثم وجئى قبلها بالرمح- مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم بوى بر گذشت و او را بر آن صفت ديد، گفت«صبرا، آل ياسر، فان موعدكم الجنة»
و گفته اند، كه اين آيت در شأن امير المؤمنين على بن ابى طالب (ع) آمد آن گه كه مصطفى هجرت كرد، و على را بر جاى خواب خود خوابانيد، و ذلك ان اللَّه تعالى اوحى الى جبرئيل و ميكائيل، انى آخيت بينكما و جعلت عمر احد كما اطول من عمر الآخر، فايكما يؤثر صاحبه بالحياة، فاختار كلاهما الحياة، فاوحى اللَّه اليهما أ فلا كنتما مثل على بن ابى طالب، آخيت بينه و بين نبى محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلم فبات على فراشه يفديه بنفسه، و يؤثره بالحياة. اهبطا الى الارض فاحفظاه من عدوّه، فنزلا، و كان جبرئيل عند رأس على، و ميكائيل عند رجليه، و جبرئيل ينادى- «بخ بخ من مثلك يا بن ابى طالب، يباهى اللَّه عز و جل بك الملائكة.» فانزل اللَّه عز و جل على رسوله و هو متوجّه الى المدينة فى شأن على:- وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ … الآية.
قوله تعالى- يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً الآية …- بفتح سين قراءت حجازى و كسايى است، و بكسر سين قرائت باقى، اگر بفتح خوانى صلح است و اگر بكسر خوانى اسلام. و معنى هر دو متداخل اند كه هر كه در اسلام آمد در صلح مسلمانان آمد، و هر كه در صلح مسلمانان آمد در بعضى معانى اسلام و شرايع آن پيوست. گفتهاند كه آيت در شأن مؤمنان اهل كتاب آمد- عبد اللَّه بن سلام، و ثعلبة بن سلام، و ابن يامين و اسد و اسيد ابنى كعب، و شعبة بن عمرو، و بحير الراهب كه روز شنبه را بزرگ ميداشتند و گوشت و شير شتر خوردن بر خود حرام ميشناختند چنانك حكم جاهليت بود پيش از اسلام، و نيز ميگفتند- يا رسول اللَّه تورية هم كتاب خدا است اگر دستورى باشد تا برخوانيم و بدان قيام كنيم. اللَّه تعالى با ايشان خطاب كرد كه ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً جمله بشرايع دين محمد در آئيد، و احكام اسلام همه در پذيريد، و دين جهودى بيكبارگى دست بداريد.
روى جابر بن عبد اللَّه انّ عمر بن الخطاب اتى رسول اللَّه فقال انّا نسمع احاديث من يهود، فتعجبنا، أ فترى ان نكتب بعضها؟ فقال أ متهوكون انتم كما تهوّكت اليهود و النصارى؟ لقد جئتكم بها بيضا نقية، و لو كان موسى حيّا ما وسعه الّا اتباعى- و گفتهاند كه اين خطاب جمله مؤمنانست- ميگويد: بر اسلام پاينده باشيد، و حدود سهام آن بجاى آريد.
عن على (ع) قال قال رسول اللَّه- «الاسلام ثمانية اسهام:- الاسلام سهم، و الصلوات سهم، و الزكاة سهم، و صوم رمضان سهم و الحج سهم، و الجهاد سهم، و الامر بالمعروف سهم و النهى عن المنكر سهم، و قد خاب من لا سهم له».
وقال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم- «كما لا تحسن الشجرة و لا تصلح الّا بالورق الاخضر، كذلك لا يصلح الاسلام الّا بالكفّ عن محارم اللَّه و الاعمال الصالحة»
وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ الآية …- بر گامهاى شيطان مرويد و خلاف مجوئيد و از صلح سر مكشيد، و از راه سنت و جماعت بمگرديد، و با امير خويش و با جماعة خويش خلاف مياريد،
قال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم- «الجماعة رحمة و الفرقة عذاب، و يد اللَّه على الجماعة، فاتبعوا السواد الاعظم فان من شذّ شدّ فى النار.»
فَإِنْ زَلَلْتُمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْكُمُ الْبَيِّناتُ الآية …- آن قوم را ميگويدكه بدين جهودى ميل داشتند پس اسلام. ميگويد- اگر شما از شرايع اسلام بگرديد و پاى از جاده شرع محمد و احكام قرآن برگيريد، و چيزى را از شرايع منسوخ پيش گيريد، و دل فاز آن دهيد، از تعظيم روز شنبه و تحريم گوشت شتر بعد از آنك اسلام و قرآن بشما آمد، و حلال و حرام بر شما روشن گشت.
فَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ- اگر چنان كنيد، پس بدانيد كه خداى تواناست و دانا و عقوبت كردن را توان دارد، آنچه از آن باز زند بدانش باز زند، و آنچه فرمايد بدانش فرمايد.آورده اند كه كعب الاحبار در ابتداء اسلام وى سورة البقرة مىآموخت، چون باين آيت رسيد، معلم او را گفت: «فاعلموا ان اللَّه غفور رحيم» كعب گفت: اين نه بر وجه است و قرآن چنين نتواند بود، غفور رحيم» گفتن اينجايگه لايق نيست، پس بمصحف بازگشتند در مصحف نبشته بود كه فَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ گفت «اجل هكذا هى» اكنون قرآن است براستى، و نظم قرآن بدرستى، گفتند از چه بدانستى؟ گفت- «علمت ان الحكيم لا يتوعد ثم يقول غفور رحيم.» هَلْ يَنْظُرُونَ الآية …- عكرمه روايت كند از ابن عباس رض قال- «ياتى اللَّه فى ظلل من السخاب، و قد قطعت طاقات»
وفى رواية عن النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم- قال من الغمام طاقات ياتى اللَّه عز و جل فيها محفوفة بالملائكة و ذلك قوله- الّا ان يأتيهم اللَّه فى ظلل من الغمام.
ظلل جمع ظله، و ظلّه سايهبان است، و غمام ابرى باشد سپيد رقيق همانست كه در سورة الفرقان گفت: وَ يَوْمَ تَشَقَّقُ السَّماءُ بِالْغَمامِ اى عن الغمام، ميگويد آن روز كه باز شكافد آسمان از ابر سپيد نزول خداى را عز و جل حين ينزل فى ظلل من الغمام.
آن گه گفت- وَ الْمَلائِكَةُ يعنى كه اللَّه آيد و جوكى فريشتگان با وى.
قال ابن عباس- مع الكروبيين، لها قرون، لهم كعوب ككعوب القنا ما بين اخمص احدهم و كعبه مسيرة خمسمائة عام.» مذهب اهل سنت و اصحاب حديث در چنين اخبار و آيات صفات، بظاهر برفتن است و باطن تسليم كردن، و از تفكر در معانى آن دور بودن، و تأويل نه نهادن، كه تأويل راه بى راهان است، و تسليم شعار اهل سنة و ايمانست. و بر وفق اين آيت بروايت بو هريره مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت-
«فبينا نحن وقوف يعنى يوم القيمة اذ سمعنا حسّا من السماء شديدا، فهالنا ثم ينزل اهل السماء الدنيا بمثلى من فى الارض من الجن و الانس، حتى اذا دنوا من الارض، اشرقت الارض لنورهم، و اخذوا مصافهم فقلنا لهم- فيكم ربنا عز و علا؟ قالوا- لا و هو آت. ثم ينزل اهل السماء الثانية بمثلى من نزل من الملائكة من اهل السماء الدنيا و بمثلى من فيها من الجن و الانس، حتى اذا دنوا من الارض اشرقت الارض لنورهم و اخذوا مصافهم، قلنا لهم فيكم ربنا؟ قالوا لا و هو آت، ثم ينزلون على قدر ذلك من التضعيف، حتى ينزل الجبّار تبارك و تعالى فِي ظُلَلٍ مِنَ الْغَمامِ وَ الْمَلائِكَةُ و يحمل عرشه يومئذ ثمانية، و هم اليوم اربعة اقدامهم على تخوم الارض السفلى و السماوات الى حجزهم، و العرش على مناكبهم، لهم زجل من التسبيح، يقولون: «سبحان ذى العز و الجبروت، سبحان ذى الملك و الملكوت، سبحان الذى لا يموت، سبحان الذى يميت الخلائق و لا يموت، سبوح قدوس، رب الملائكة و الروح، سبحان ربنا الاعلى الذى يميت الخلائق و لا يموت.» فيضع اللَّه تبارك و تعالى كرسيه حيث شاء من ارضه، ثم يهتف بصوته فيقول يا معشر الجن و الانس انى قد انصت لكم، منذ خلقتكم الى يومكم هذا، اسمع قولكم و ابصر اعمالكم، فانصتوا الى، فانما هى اعمالكم و صحفكم، تقرء عليكم منذ خلقتكم، فمن وجد خيرا فليحمد اللَّه، و من وجد غير ذلك فلا يلومنّ الّا نفسه.
وَ قُضِيَ الْأَمْرُ و پاداش گرويدگان بسپارند، و در سراى پاداش فرو آرند و پاداش ناگرويدگان بسازند.وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ و بازگشت هر كار با خواست خداست، و بازگشت هر چيز با علم وى، و هر بودنى با حكم وى. تُرْجَعُ بضم تاء قراءة حجازى وبو عمر و عاصم است، و بفتح تا قراءت باقى، و در معنى متقارب اند و متداخل، لان الامور كلها ترجع الى اللَّه، اذا رجعها اللَّه اى امرها بالرجوع اليه. بعضى مفسران گفتند در معنى تُرْجَعُ الْأُمُورُ كه اين تصرف بندگانست و ملكت ايشان در اموال و اسباب دنيا، و نفاذ فرمان بعضى بر بعضى در قيامت، آن همه باطل گردد، و فرمان و حكم جز خداى را عز و جل بر خلق نبود، چنانك گفت- وَ الْأَمْرُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ و گفتهاند امور اينجا ارواح است، كه جاى ديگر روح را «امر» نام كرد: قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي باز نمود كه روحها همه بوى باز گردد، چنانك جاى ديگر گفت اللَّهُ يَتَوَفَّى- الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها و قال تعالى كَما بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ.
قوله تعالى: سَلْ بَنِي إِسْرائِيلَ الآية …- بنى اسرائيل اينجايگه مؤمنان و گرويدگان اهل توراتند، و گفتهاند كه جهودان مدينهاند، كه ميگويد بپرس ازيشان يعنى بر سبيل تنبيه و تقريع، كه چند داديم پدران ايشان را، و گذشتگان ايشان را، ازين نشانهاى روشن، و پيغامهاى نيكو، و معجزات پيدا، و كرامتهاى آشكارا، چون عصا، و يد بيضا، و شكافت دريا، و رهانيدن ايشان از كيد اعدا، و از آن پس در تيه منّ و سلوى.
وَ مَنْ يُبَدِّلْ نِعْمَةَ اللَّهِ الآية …- و هر كه كتاب خداى بگرداند، و در آن تغيير و تبديل آرد، و آن نعمت كه اللَّه تعالى بر ايشان ريخت و در كتاب بايشان داد در كار محمد و بيان نعت وى بپوشد، و در باطل بكوشد فَإِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ بدرستى كه خداى سخت عقوبت است، عذاب كند اين پوشنده نعمت را، و جدا كننده كلمت را، و گفتهاند كه نعمت ايدر مصطفى است، ميگويد- هر كه اين نعمت- كه محمد است بدل كند، پس از آنك بوى آمد، كه استوار بايد گرفت نااستوار گيرد و تصديق بتكذيب بدل كند، خداى او را عقوبت كند و سخت گيرد.
زُيِّنَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا الْحَياةُ الدُّنْيا الآية …- جاى ديگر ازين گشادهتر گفت: وَ إِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ- شيطان بر ايشان آراست و بچشم ايشان نيكو نمود اين زندگانى دنيا، كه جز بساط لهو و لعب نيست، و جز متاع الغرور نيست روزى فراروزى بردن بفرهيب و برخوردارى اندك، و بر آراست بر ايشان كردار بد ايشان، تا بر مؤمنان و بر درويشان سخريت و افسوس ميدارند، و مىخندند.
كافران قريش بودند كه بر درويشان صحابه چون بلال، و سلمان، و ابو الدرداء، و عبد اللَّه مسعود، و عمار ياسر، و خباب، و صهيب و ابن ام مكتوم مىخنديدند، و بر طريق سخريّت ميگفتند يكديگر را:- كه در نگريد در كار محمد! كه ميگويد باين درويشان و گدايان كه من كار جهان راست كنم، و عرب را بر شكنم، و قاعده دين نو نهم! آن گه گفتند- اگر دين وى حق بودى سادات و اشراف قريش و برادران پس رو بودى، نه اين گدايان و بى كسان!.
اللَّه تعالى گفت وَ الَّذِينَ اتَّقَوْا فَوْقَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ الآية …- فردا اين گدايان و بىكسان بالاى ايشان باشند، اينان در فردوس برين و درجه عليا، و ايشان در قعر جهنم در دركه سفلى.
روى على عليه السّلام قال قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم: «من استذل مؤمنا او مؤمنة او حقّره لفقره، و قلة ذات يده، شهره اللَّه تعالى يوم القيمة ثم يفضحه، و من بهت مؤمنا او مؤمنة او قال فيه ما ليس فيه، اقامه اللَّه على نار من نار جهنم، حتى يخرج مما قاله فيه، و ان المؤمن اعظم عند اللَّه عز و جل، و اكرم عليه من ملك مقرب.و ليس شيء احبّ الى اللَّه عز و جل من مؤمن تائب او مؤمن تائبه. و انّ المؤمن يعرف فى السماء كما يعرف الرجل اهله و ولده».
و قال ابو بكر الصديق:- لا تحقرن احدا من المسلمين فان صغير المسلمين عند اللَّه كبير- و قال يحيى بن معاذ- بئس القوم قوم ان استغنى بينهم المؤمن حسدوه و ان افتقر بينهم استذّلوه.
ثم قال وَ اللَّهُ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ خداى او را كه خواهد روزى ميدهد بى اندازه، يعنى بى تبعه در دنيا، و بى شمار و واخواست در عقبى، و گفتهاند كه معنى اين آنست كه- روزى دهد چنانك خود خواهد، بى آنك كسى بر وى اعتراضى كند، يا شمار كند كه اين را چند دادى؟ و او را چون دادى؟ از آنك بى شريك وبى منازع است، و بىنظير و بى قسيم و بى معانداست، سديگر معنى آنست كه روزى دهد بى شمار، كه نه خزينه وى مىبرسد تا بشمار دهد، يا از اجحاف مىترسد تا باندازه دهد، و اين كسى را باشد كه امروز در سراى خدمت و طاعت حساب از ميان برگيرد، و چندانك تواند و طاقت دارد عبادت كند، و چشم از آن بيفكند، و بر حق نشمرد، تا فردا در سراى جزا و نعمت، در ثواب دادن حساب از ميان بر گيرد، و بى شمار نعيم خلد بر وى ريزد.
النوبة الثالثة
– قوله تعالى: وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ الآية …- آنجا كه عنايت است پيروزى را چه نهايت است، فضل خدا نهانى نيست، و بر فعل وى چون و چرايى نيست و معرفت وى جز عطائى نيست، بو جهل قرشى و بو طالب هاشمى در آتش قطعيت سوختند، و ذره معرفت ازيشان دريغ داشتند، و طليعت آن دولت باستقبال صهيب و بلال به روم و حبشه فرستادند، و قرآن مجيد جلوهگاه ايشان كردند كه وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ. دو قوم را دو آيت بهم ياد كردند، يكى را سوخته آتش قطعيت كرد، يكى را افروخته شمع محبت:- آن يكى را گفت: وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ اين يكى را گفت وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ، سرانجام يكى را گفت وَ لَبِئْسَ الْمِهادُ بد جايگاهى كه جايگاه ايشانست، عذاب آتش و فرقت جاودان! و نواخت اين يكى را گفت- وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ مهربانست بر بندگان، خداى جهان و جهانيان.
آرى با دولت بازى نيست! و نواخت الهى مجازى نيست! و از رأفت و رحمت احديت بر ايشان آنست كه غيرت عزت ايشان را متوارى دارد، در حفظ خويش بداشت و بنعت محبت در خلوت وَ هُوَ مَعَكُمْ به پرورد، و قدر شريعت مصطفى ايشان دانستند، و حق سنت ايشان گزاردند، و نسبت آدم در عالم حقائق بايشان زنده شد،و منهج صدق به ثبات قدم ايشان معمور گشت، دلها بذكر سير ايشان شاد و خرم، و روى زمين بچراغ علم ايشان روشن: «اصحابى كالنجوم بأيّهم اقتديتم اهتديتم».
روزى مصطفى از حجره مبارك خويش بيرون آمد، بر جماعتى ازيشان گذر كرد، جوان مردانى را ديد همه صدف اسرار ربوبيّت، همه مقبول شواهد الهيت، همه انصار نبوت و رسالت. هر يكى را سوزى و نيازى! هر يكى را دردى و گدازى! هر يكى كان حسرت شده، و اندوه دين بجان و دل باز گرفته، و با درويشى و بينوايى در ساخته، بظاهر شوريده و بباطن آسوده! قلاده معيشت و نعمت از هم بگسسته! و راز ولى نعمت بدل ايشان پيوسته!
| ازين مشتى رياست جوى رعنا هيچ نگشايد | مسلمانى ز سلمان جوى و درد دين ز بو دردا |
مصطفى چون حال ايشان چنان ديد، و آن نياز و گداز و آن راز و ناز ايشان ديد، گفت:«ابشروا يا اصحاب الصّفة! فمن بقى منكم على النعت الذى انتم عليه اليوم، راضيا بما فيه، فان من رفقايى يوم القيمة»
قوله تعالى: هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا أَنْ يَأْتِيَهُمُ اللَّهُ- اين آيت جاى ناز عارفانست، و چراغ دل موحدانست و روشنايى چشم سنيّان است، و خس در ديده مبتدعانست. سنّيى را كه راه مىجويد راه است، وى را مىراند، بزمام حق، در راه صدق، در سنن صواب، بر چراغ هدى، و بدرقه مصطفى، روى بنجات نهاده، وادى بوادى منزل بمنزل، تا فرود آرد او را در مقعد صدق عند مليك مقتدر.
و مبتدع كه راه تسليم گم كرد، و در وهده تأويل افتاد، وى را با اين آيت آشنايى نه، كه در دل وى از سنّت هيچ روشنايى نه! وَ لا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَساراً. خبر ندارد آن مسكين كه تأويل مىنهد و از تسليم مىگريزد، كه درك تسليم را ضامن خدا است، و درك تأويل را ضامن رأى هر چه از تأويل آيد بر ماست، هر چه از تسليم آيد بر خداست، تسليم راهيست آسان، به بهشت نزديك، منازل آن آبادان، تأويل راهيست دشوار، بضلالت نزديك، منازل آن ويران، تأويل بر پى رائى رفتن است: و بر پى راى رفتن شومتر از آنك بر پى شك رفتن، تسليم از پى رسول رفتن است و سنت او را نگاه داشتن، و او را در آن استوارگرفتن، ظاهر آن پذيرفتن، و باطل بحق سپردن!
| سنت ز هواى بدعت آراى توبه! | لفظ نبوى ز لفظ بد راى توبه! |
من از سخن رسول گويم تو ز رأى، آخر سخن رسول از راى توبه! برو! در پى تسليم باش كه سلامت در تسليم است، و راه تسليم بى هراس و بيم است، فرّ اهل سنت دانى هر روز چرا بيش است؟ كه چراغ تسليم ايشان را در پيش است.
هر كه راه تسليم گرفت از خود برست و بمولى پيوست. آن دين كه جبرئيل بآن آمد و مصطفى با آن خواند، و قرآن بآن آمد، و بهشت بآن يافتند، و ناجيان بآن رستند، تسليمست! آن كار كه اللَّه بدان راضى، و بنده بآن پيروز، و گيتى بدان روشن، تسليم است! راه تسليم! راه تسليم! زينهار تا بمانى بر دين قديم! چون اللَّه خود را فعل ذات گفت نزول و اتيان بعرصات روز حشر، اظهار هيبت و عزت را و نزول بآسمان دنيا، هر شب اظهار لطف و كرم را بجان و دل قبول كن، ظاهر آن پذيرفته و شناخته، شناختنى تصديقى، و تسليمى گردن نهاده، و گوش فرا داشته، و تهمت بر خرد خود نهاده، و زبان و دل از معنى آن خاموش داشته، و از دريافت چگونگى آن نوميد شده، كه خرد را فرا دريافت آن به تكلف راه نيست، و پيچيدن را روى نيست: مصطفى از جبرئيل نام و نشان شنيد، و سخن شنيد، برو نه پيچيد كه حقيقت و غايت و كيف در عقل وى نگنجيد آنچه چهل سال در تيه بنى اسرائيل آمد از يك پيچ آمد آنچه بر اصحاب سبت باريد از يك حيلت باريد، آنچه ابليس ديد از يك لجاج ديد، آنچه بلعم آزمود از يك قصد آزمود، تقصير را روى هست و پيچيدن را روى نيست، تقصير از بيچارگيست و پيچيدن از شوخى! بيچارگى صفت آدميست و شوخى نشان بيگانگى!
| دع الخبط فالدين دين العجوز | عليك بذلك و دين الغلام |
قال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم «من احب سنّتى فقد احبّنى، و من احبّنى فهو معى فى الجنة، من تمسك بسنتى عند فساد امتى فله اجر مائة شهيد، من تمسك بسنتى عند اختلاف امتى كالقابض على الجمر، من رغب عن سنتى صرفت الملائكة وجهه عن حوضى، من رغب عن سنتى فليس منى، من خالف سنتى فقد كفر»
وقال ع «يجيء قوم يميتون السنة و يدغلون فى الدين فعلى اولئك لعنة اللَّه و لعنة اللاعنين من الملائكة و الناس اجمعين»
وقال صلّى اللَّه عليه و آله و سلم: ستة لعنتهم و لعنهم اللَّه و كلّ نبىّ مجاب: الزايد فى كتاب اللَّه، و المكذب بقدر اللَّه، و المتسلط بالجبروت، يذل بذلك من اعز اللَّه، و يعزّ به من اذل اللَّه، و المستحلّ لحرم اللَّه و المستحل من عترتى ما حرّم اللَّه و التارك لسنتى.
قوله: سَلْ بَنِي إِسْرائِيلَ كَمْ آتَيْناهُمْ مِنْ آيَةٍ بَيِّنَةٍ الآية …- چندان كه داديم و نموديم ايشان را ازين نشانهاى روشن! لختى آثار رحمت، لختى آيات و روايات قدرت، لختى بدايع و عجائب و حكمت، لختى دلائل و امارات نبوت، لكن چه سود كه ديده ادراك ايشان در حجاب است! و سلطان بصائر در بند! «و ما تغنى الآيات و النذر عن قوم لا يؤمنون»
| و ما انتفاع اخى الدنيا بمقلته | اذا استوت عنده الانوار و الظلم |
اگر خواستى آن بند مذلت ازيشان برداشتى، تا در عالم حقائق روان شدنديد لكن لم يرد اللَّه ان يطهّر قلوبهم». آن سر اشقيا را گفتند: چه خواستى كه فرمان نه بردى؟ و سجود نه كردى؟ گفت: فرمان ديگرست و نهاد ديگر، فرمان بر من بود و نهاد در من، و من تغيير نهاد را درمانى ندانم.
| دانى كه سر كوى تو بد معدن من | دانى كه بنا كام بد اين رفتن من |
زُيِّنَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا الْحَياةُ الدُّنْيا الآية …- مشتى بيگانگان ناخواستگان بى علت كه دنيا بر ايشان آراستند، و شيطان بر ايشان گماشتند، تا بهر ناسزاى پيوستند وز راه وفا بر گشتند، زبان طعن بر مؤمنان دراز كردند، هر ساعت تيز سخريت در دل و ديده ايشان زدند، و ايشان خود در شهود جلال و كشف جمال حق چنان مستغرق بودند كه پرواى زخم و طعن ايشان نداشتند، و با جواب ايشان نه پرداختند. لا جرم ربوبيت ايشان را نيابت داشت و جواب داد كه: وَ الَّذِينَ اتَّقَوْا فَوْقَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ الآية …- اين آنست كه مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت:«من كان للَّه كان اللَّه له»
آن گه خبر داد كه استقاء منهل ايشان از كدام مشرب است؟ فقال تعالى-:وَ اللَّهُ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ …
يكى از بزرگان طريقت گفت: اين رزق بى حساب نه رزق اشباح است، و حظوظ نفس، كه هر چند بسيار بود آخر سر بغايتى باز نهد، و حصر پذيرد، بل كه آن رزق ارواح است، و غذاء اسرار، كه مؤمنانرا بر دوام است، و با درار ايشان را روانست، و آن دو چيز است: استغراق دل از ذكر حق، و امتلاء سرّ از نظر حق- و ذلك فى حقّهم دائم غير منقطع و منه قول بعضهم: لو حجبت عنه ساعة لمت
كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد اول