الفاتحه - كشف الاسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

كشف الأسرار و عدة الأبرار جلد 1 سوره الفاتحه

جلد اول‏

مقدمة [المترجم‏]

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏

خير كلمات الشكر ما افتتح به القرآن من الحمد فالحمد للَّه ربّ العالمين و الصّلاة و السّلام على رسوله محمّد و آله اجمعين- امّا بعد فانّى طالعت كتاب شيخ الاسلام فريد عصره و وحيد دهره أبى إسماعيل عبد اللَّه بن محمّد بن على الانصارى قدّس اللَّه روحه فى تفسير القرآن و كشف معانيه و رايته قد بلغ به حدّ الإعجاز لفظا و معنى و تحقيقا و ترصيعا- غير أنّه أوجز غاية الايجاز، و سلك فيه سبيل الاختصار، فلا يكاد يحصّل غرض المتعلّم المسترشد، او يشفى غليل صدر المتأمّل المستبصر. فاردتّ ان انشر فيه جناح الكلام و ارسل فى بسطه عنان اللّسان، جمعا بين حقائق التّفسير و لطائف التّذكير، و تسهيلا للأمر على من اشتغل بهذا الفنّ. فصمّمت العزم على تحقيق ما نويت، و شرعت بعون اللَّه فى تحرير ما هممت، في أوائل سنة عشرين و خمس مائة و ترجمت الكتاب بكشف الأسرار و عدّة الأبرار. ارجو ان يكون اسما يوافق مسمّاه و لفظا يطابق معناه، و اللَّه ولىّ التوفيق لإتمامه و تحقيق غرضنا فيه و هو حسبى و نعم الوكيل شرط ما در اين كتاب آنست كه مجلسها سازيم در آيات قرآن بر ولا، و در هر مجلس سه نوبت سخن گوئيم:

اول: پارسى ظاهر، بر وجهى كه هم اشارت بمعنى دارد و هم در عبارت غايت ايجاز بود. ديگر نوبت: تفسير گوئيم و وجوه معانى و قرءات مشهوره، و سبب نزول، و بيان احكام، و ذكر اخبار و آثار، و نوادر كه تعلق بآيت دارد، و وجوه و نظائر و ما يجرى مجراه. سه ديگر نوبت: رموز عارفان و اشارات صوفيان، و لطائف مذكّران، اكنون بتوفيق الهى و تيسير ربّانى در آن خوض كنيم:

سورة الفاتحة

النوبة الاولى‏

– قوله تعالى‏ بِسْمِ اللَّهِ‏- بنام خداوند- الرَّحْمنِ‏- جهان دار دشمن پرور ببخشايندگى- الرَّحِيمِ‏ (1)- دوست بخشاى بمهربانى‏

– الْحَمْدُ لِلَّهِ‏- ستايش نيكو و ثناء بسزا خداى را- رَبِّ الْعالَمِينَ‏ (2)- خداوند جهانيان و دارنده ايشان-

الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏ (3)- فراخ بخشايش مهربان‏

– مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ‏ (4)- خداوند روز رستخيز و پادشاه روز شمار و پاداش‏

– إِيَّاكَ نَعْبُدُ- ترا پرستيم- وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ‏ (5)- و از تو يارى خواهيم-

اهْدِنَا- راه نمون باش ما را- الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ‏ (6)- براه راست و درست-

صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ‏- راه ايشان كه نواخت خود نهادى و نيكويى كردى برايشان- غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ‏- نه راه جهودان كه خشم است بر ايشان از تو- وَ لَا الضَّالِّينَ‏ (7)- و نه ترسايان كه گم انداز راه تو- آمين- خدايا چنين باد،

النوبة الثانية

روى ابو هريره رضى اللَّه عنه قال قال النبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلم يقول‏ اللَّه تعالى قسّمت الصّلاة بينى و بين عبدى فنصفها لى، و نصفها لعبدى، و لعبدى ما سال، فاذا قال العبد بسم اللَّه الرّحمن الرحيم يقول اللَّه تعالى سمّانى عبدى، و اذا قال العبد الحمد للّه ربّ العالمين، يقول اللَّه تعالى حمدنى عبدى، و إذا قال العبد- الرحمن الرّحيم يقول اللَّه تعالى أثنى علىّ عبدى، و اذا قال العبد ملك يوم الدّين يقول اللَّه تعالى، مجّدنى عبدى، و فى رواية فوّض إلىّ عبدى، و اذا قال العبد- ايّاك نعبد و ايّاك نستعين، يقول اللَّه تعالى ايّاى يعبدنى عبدى و بى يستعين، فهذا لى و باقى السورة لعبدى و لعبدى ما سأل.»

مصطفى صلوات اللَّه عليه درين حديث خبر داد از كردگار قديم و خداوند مهربان عزّ جلاله و تقدّست اسماؤه و تعالت صفاته، كه از بنده نوازى و مهربانى و بزرگوارى خود گفت:- قسمت كردم خواندن سوره الحمد ميان من و ميان بنده من نيمه از آن مر است و نيمه از آن بنده من، و بنده مر است آنچه خواهد. چون بنده گويد بِسْمِ اللَّهِ‏ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏، اللَّه گويد بنده من مرا نام نهاد و بنام نيكو خواند، چون بنده گويد الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ‏- اللَّه گويد بنده من مرا سپاس دارى كرد و از من آزادى نمود، چون بنده گويد الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏ اللَّه گويد بنده من مرا ستايش نيكو و ثناى بسزا گفت- چون بنده گويد مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ‏- اللَّه گويد بنده من مرا ببزرگوارى و پاكى بستود، بنده من پشت وا من داد، و كار وا من گذاشت، دانست كه بسر برنده كار وى مائيم، تمام كننده نعمت بروى مائيم، سازنده كار وى و روزى رساننده بوى مائيم، ما را ميپرستد و از ما ميخواهد، و دست نياز سوى ما برداشت كه‏ اهْدِنَا تا آخر سوره همه بنده را دعاست، و او راست آنچه خواست. درين خبر سورة الحمد را صلاة نام نهاد تا تنبيه بود بنده را كه نماز بى سورة الحمد درست نيست و به‏ قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم‏ «لا صلاة الّا بقرائة فاتحة الكتاب».

و روى‏ «من صلّى صلاة فلم يقرأ فيها بفاتحة الكتاب فهى خداج‏[1] هى خداج غير تمام» مذهب شافعى رض آنست كه خواندن سورة الحمد در همه ركعات نماز واجب است هم بر امام و بر ماموم و بر منفرد در نماز جهرى و در نماز اسرار.

و بدانك درين سورة نه ناسخ است و نه منسوخ و بعدد كوفيان صد و چهل و دو حرفست، و بيست و نه كلمه، و هفت آيت، از آن هفت يكى آيت تسميت است چنان كه مذهب شافعى است و روايت بو هريره از رسول خدا و ذكر قوله صلّى اللَّه عليه و آله و سلم‏ «الحمد للَّه رب العالمين سبع آيات احديهنّ بسم اللَّه الرحمن الرحيم و هى السبع المثانى و هى ام القرآن و هى فاتحة الكتاب»

اين خبر دليل است كه‏ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏ از سورة فاتحه آيتى است و عين قرآن است، خواندن آن در نماز واجب، و جهر آن در نماز جهرى سنّت، و مصطفى عليه السّلام اين سوره را درين خبر سه نام نهاد- يكى سبع مثانى، ديگر فاتحة الكتاب، سديگر امّ القرآن، سبع مثانى آنست كه هفت آيت است و در هر ركعتى نماز بخواندن بوى بازگردند. و نيز گفته‏اند از بهر آنك جبرئيل دو بار بآن فروآمد يك بار بمكه و يك بار بمدينه تعظيم آن را، پس اين سورة هم مكى است و هم مدنى. و گفته ‏اند سبع مثانى بآن گفت كه اين امت را مستثنى است، فلم يخرجها اللَّه تعالى لغيرهم، هيچ امّت ديگر را نبوده اين سورة، از اينجا بود كه جبرئيل آمد به مصطفى (ص) و گفت‏«يا رسول اللَّه ابشر بسورتين أوتيتهما لم يؤتهما من قبلك، فاتحة الكتاب و خاتمة سورة البقرة»

و فاتحه بآن گفت كه در مصحفها ابتدا بآن كنند و كودكان را بتعليم، و در نمازها ابتدا بآن كنند، و در هر كارى كه بنده در آن شروع كند اول گويد بسم اللَّه و بسم اللَّه اول سورة است. و گفته ‏اند كه فاتحه بآنست كه اول سورتى كه از آسمان فروآمد[2] اين بود و به قال ابو ميسرة: «اول ما قرأ جبرئيل النّبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بمكة فاتحة الكتاب الى خاتمتها.» و ام القرآن- از آنست كه اصل علوم قرآن و جمله كتابهاى خداوند است. هر چه در كتابها است از علوم دينى و مكارم الاخلاق معظم آن در اين سورة از روى اشارت موجود است و مثله الدّماغ سمّى أمّ الرأس لانّه يجمع الحواسّ و المنافع، و امّ القرى اصل لجميع البلدان حيث دحيت‏[3] من تحتها. و گفته‏ اند رأيت سلطان كه در معسكر قبله لشكر باشد- أمّ- گويند پس اين سورة را ام القرآن از اينجا گفتند. يعنى كه مفزع اهل ايمانست و مرجع اهل قرآن، و مصطفى (ع) در بعضى اخبار اين سورة را- شفا- خواند و ذلك‏ قوله صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم‏ «هى أمّ القرآن و شفاء من كلّ داء»

وروى أنّه قال صلّى اللَّه عليه‏ «فاتحة الكتاب شفاء من السم».

اكنون تفسير گوئيم و معانى:

بِسْمِ اللَّهِ‏، معناه بدأت بسم اللَّه فابدؤا. ميگويد، در گرفتم بنام خويش، در پيوستم بنام خويش و آغاز كردم بنام خويش درگيريد بنام من، در پيونديد بنام من، آغاز كنيد بنام من. اسم- اينجا بمعنى ذاتست چنانك جايى ديگر گفت‏ سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ‏ يعنى ميگويد «بپاكى بستاى نام خداوند خويش را» نام زيادت است و معنى آنست كه بپاكى بستاى خداوند خويش را، جاى ديگر گفت‏ «تَبارَكَ اسْمُ رَبِّكَ»، با بركت و با بزرگوارى و برترى است نام خداوند تو. نام زيادت است و معنى آنست كه با بركت و با بزرگوارى و برترى است خداوند تو و اين در علم توحيد و در لغت روان است و روا. در لغت عرب آنست كه‏ لبيد گفت:

«الى الحول ثمّ اسم السّلام عليكما
و من يبك حولا كاملا فقد اعتذر»

و در علم توحيد آنست كه بنزديك اهل حق اسم و مسمّى يكى است نام و نامور و اللَّه بناء همه نامهاى خداوند است، و نام حقيقى مهين است با آنك همه نامهاى وى مه‏اند و حقيقى، و پاك، و ازلى، و نيكو، و بزرگ، قال الخليل بن احمد البصرى «اللَّه هو الاسم الاكبر» اما هر نامى از صفتى شكافته چون عليم از علم و قدير از قدرت و رحيم از رحمت، يا بر كردى نهاده چون صانع از صنع، و خالق از خلق، و قابض از قبض و باسط از بسط.

مگر اين نام حقيقى كه نه بر كرد نهاده و نه از صفت شكافته، و بناء همه نامها است، نبينى كه هر جايى گويد اللَّه غفور است و رحيم، اللَّه سميع است و بصير، اللَّه لطيف است و خبير، اللَّه بنا نهد و ديگر نامها بران اوصاف بندد. و در قرآن سه هزار و بيست و هفت جاى خود را نام اللَّه گفت و خويشتن را با آن نام برد و ايشان كه بت را لات نام كردند ايشان را گفت «يلحدون فى اسمائه» در نام من الحاد مى‏آرند و نام من بكژى مى بيرون دهند، و مى كژ گردانند، و مى فرا ناسزا دهند، خواستند دشمنان وى كه بت را هام‏[4] نام وى كنند، اللَّه تعالى آن را بريشان شكست و بريشان تباه كرد، تا چون خواستند؟؟

كه اللَّه نام كنند لات نام كردند. لات بت است و اللَّه خداى آنست، و آفريدگار آن. يقول جلّ جلاله‏ هَلْ تَعْلَمُ لَهُ سَمِيًّا او را هام نام دانى؟ يعنى كه هيچكس را جز از وى اللَّه نخوانند، و نه رحمن. و در اشتقاق نام اللَّه علما مختلف‏اند، و سخن در آن مشتبه است. و خلقى از مهتران علما و بزرگان دين از آن پرهيزيده‏اند و آن را كاره‏اند. و قومى در آن شروع كرده، بعضى گفتند اشتقاق آن از اله است يقال الهت اليه اى سكنت اليه، فكان الخلق يسكنون عند ذكره و يطمئنّون اليه و به قال عزّ و جل‏ أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ‏ ميگويد اللَّه اوست كه آرام خلق بذكر اوست سكون دل دوستان بنام اوست شادى جان مؤمنان بياد اوست، ذكر وى آيين زبان، نام وى راحت جان، يافت وى سور دل و سرور دوستان. و گفته‏ اند

اشتقاق آن از «الهت فى الشّي‏ء يعنى تحيّرت فيه فكأنّ العقول تتحير فى كنه صفته و عظمته و الاحاطة بكيفيته» ميگويد اللَّه اوست كه عقلهاى زيركان و فهم‏هاى دانايان در مبادى اشراق جلال وى حيران است، و از دريافت چگونگى صفات و افعال وى نوميد.

شعر

تحيّر القلب فى آثار قدرته‏
تحيّر الطّرف فى انوار لألاء»

قدر خويش برداشت. و صفت خويش در حجب عزت نگه داشت، تا هر نامحرمى نااهلى باسرار قدم بينا نگردد، و دست هر متمنّى متعنّتى بدريافت آن نرسد. آن دست كه تو دارى خود كجا رسد و آن ديده كه تراست خود چه بيند؟ سازهاى كرّ و بيان پرورده هفتصد هزار ساله تسبيح قاصر بود از ادراك جلال لم يزل و لا يزال. اطماع ايشان از دريافت آن گسسته، اقدام ايشان بسلاسل قهر و بمسامير هيبت در مقرّ عزت خود دوخته. و اين در بايشان در بسته و جمال لم يزل و لا يزال متعزّز بصفات كمال ناطق باين كلمات كه‏ «فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِيعاً.»

الذّات و النّعت و الاسماء و الكلم‏
جلّت عن الوهم و الادراك لو علموا

اينان كه در اشتقاق اين نام سخن گفتند قومى اصل آن از اله- نهادند كالمكتوب يسمّى كتابا و المحسوب يسمّى حسابا، پس الف و لام تفخيم و تعظيم را در افزودند پس حذف همزه استثقال را پسنديدند، و كسره آن با لام تعظيم نقل كردند، آن گه دو لام متحرك يكى مدغم كردند، و گفتند «اللَّه».

و اختلاف است علما را كه اللَّه اسم علم است يا اسم صفت. و درست آنست كه اسم علم است از بهر آن كه خداى را عزّ و جل اسماء صفات فراوانست. لا بد اسم علم بايد تا آن اسماء صفات در آن برود و بر آن بسته شود. چنانك در ابتدا بآن اشارت كرديم. و تا فرق بود ميان اسم ذات و اسم صفات، و علم اسم ذات است كه اسماء صفات بر آن روانست و در ازل آزال و ابد آباد مستحق اين نام است. بذات بزرگوار و كمال تعزّز و جلال تقدّس خويش- نه بعبادت متعبّدان و طاعة مطيعان.

امّا نام- رحمن- در جاهليّت نشناختند كه اللَّه ميگويد وَ إِذا قِيلَ لَهُمُ اسْجُدُوا لِلرَّحْمنِ قالُوا وَ مَا الرَّحْمنُ‏. چون ايشان را گويند سجود كنيد رحمن را گويند رحمن‏ چيست؟ جايى ديگر گفت‏ وَ هُمْ يَكْفُرُونَ بِالرَّحْمنِ‏ ايشان مى كافر شوند برحمن و مى‏پرسند كه چيست و كيست؟ قل هو ربّى لا اله الّا هو. اى سيّد پاسخ كن ايشان را كه او خداى منست ان خداى كه جز وى خداى نيست. ديگر جاى پاسخ فرمود و گفت‏ قُلْ هُوَ الرَّحْمنُ آمَنَّا بِهِ‏، از اينجاست كه بعضى علما گفتند رحمن اسمى عبرانى است و قريش از آن نمى‏شناختند. و قول درست آنست كه رحمن لفظ عربى است مشتق از رحمت، امّا در تورية و در ميان اهل كتاب معروفتر بوده است.

و لهذا روى انّ عبد اللَّه بن سلام قال للنّبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم كنّا نقرأ فى التورية الرّحمن فانزل اللَّه تعالى قل ادعوا اللَّه او ادعوا الرّحمن، أيّاما تدعوا فله الأسماء الحسنى»، ميگويد او را اللَّه خوانيد و رحمن خوانيد ازين دو بهرچه خوانيد نام نيكو خوانيد. و رحمن مطلق جز خداى را عزّ و جل نگويند و مخلوق را بر اطلاق اين نام نه نهند، نه بينى كه كافران مسيلمه كذاب را اين نام نهادند بر اطلاق ننهادند بل كه مقيد كردند و گفتند رحمن يمامه. و رحمن در معنى فراخ رحمت‏تر است از رحيم. و در بعضى دعا آورده‏اند. «رحمن الدّنيا و رحيم الآخرة» يعنى بخشاينده درين گيتى بر همگنان و در آن گيتى خاصّه بر مؤمنان.

روايت كنند از ابن عباس كه گفت «انّهما اسمان رقيقان احدهما أرقّ من الآخر» حسين بن الفضل گفت كه مگر را وى را درين خبر و هم افتاد كه در اين، رفيقان احدهما ارفق من الآخر، ظاهرتر است- از بهر آنكه رقّت در صفات خدا نيست و رفق هست. و ذلك فى‏ قوله صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم‏ «ان اللَّه رفيق يحب الرفق».

علما مختلف اند كه ارفق كدام يكى است سعيد جبير گفت- رحمن است كه رحمت و نعمت وى بر مؤمن و كافر و بر دوست و دشمن روانست. وكيع جراح گفت- رحيم است از آنك اشارت بآن رحمت دارد كه هم در دنيا است و هم در عقبى. مفسّران ازينجا گفتند «الرحمن العاطف على جميع خلقه بأن خلقهم و رزقهم- و به قال تعالى، و رحمتى وسعت كل شي‏ء- و الرحيم بالمؤمنين خاصّة بالهداية و التوفيق فى الدنيا، و بالجنّة و الرؤية فى العقبى- قال تعالى‏ وَ كانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً رحمن مهربان است بر همه خلق گرويده و ناگرويده از روى آفريدن و روزى دادن- و رحيم مهربان است خاصّه بر مؤمنان از روى هدايت و توفيق‏ طاعت در دنيا- و بهشت و رؤيت در عقبى. رحمن از روى معنى عام است، بمعنى آفريدن و روزى دادن است همه خلق را، و از روى لفظ خاص است كه مخلوق را اين نام نيست.

و رحيم از روى لفظ عام است كه مخلوق را اين نام گويند، و از روى معنى خاصّ است كه بمعنى هدايت و توفيق طاعت است، و اين جز مؤمنانرا نيست، معنى‏ قول جعفر بن محمّد ع فقد قال: «الرحمن اسم خاص بصفة عامة و الرحيم اسم عام بصفة خاصة».

و اللَّه خود را در قرآن به پنج نام از رحمت باز خواند- رحمن، و رحيم، و خير الراحمين، و ارحم الراحمين، و ذو الرحمة- رحمن فراخ بخشايش است، و رحيم فراخ بخشاينده و ذو الرحمة با بخشودن، خير الراحمين بهترين بخشايندگان، ارحم الراحمين بخشاينده‏تر بخشايندگان، هر پنج نام خداوند ماست و بآن صفت اوست نه صفت بروتنگ، نه رحمت از كس دريغ. ميگويد جلّ جلاله‏ «رَبُّكُمْ ذُو رَحْمَةٍ واسِعَةٍ» و در ثناى فريشتگان است: «رَبَّنا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً» و چون صفت عذاب كرد گفت‏ «عَذابِي أُصِيبُ بِهِ مَنْ أَشاءُ» عذاب خود باو رسانم كه خود خواهم‏ «وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْ‏ءٍ» و رحمت من خود بهر چيز رسيده است. و تفسير اين آيت در حديث سلمان فارسى و ابو هريره دوسى است در صحيح مسلم‏

قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم‏ «ان للَّه عزّ و جل مائة رحمة و أنّه انزل منها واحدة الى الأرض فقسّمها بين خلقه فبها يتعاطفون و بها يتراحمون، و أخر تسعا و تسعين لنفسه. و ان اللَّه قابض هذه الى تلك فيكملها مائة يرحم بها عباده يوم القيامة.»

گفت- اللَّه را صد رحمت است كه از آن صد يكى فرو فرستاد در هفت آسمان و در هفت زمين، بآن يك رحمت بر خلق مى‏بخشايد و خلق بآن بر يكديگر مى‏بخشايند، و نود و نه رحمت بنزديك خود ميدارد، تا روز رستاخيز آن يك رحمت را و از نگرد، و آن را نافرسوده يابد و ناكاسته، آن را به نود و نه باز آرد تا صد تمام كند، و انبازان از مؤمن و از كند و آن بريشان ريزد، پس درنگر تا مؤمن درين گيتى وا چندين انبازان از صد يكى در دل و دين و دنيا چه يافت، اعتبار گير و قياس كن كه فردا بى انبازان از صد چه يابد.

و در بيان فضيلت اين آيت مصطفى ع گفت «من كتب‏ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏ تعظيما للَّه عزّ و جل غفر اللَّه له، و من رفع قرطاسا من الارض فيه‏ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏ اجلالا للَّه عزّ و جل ان يداس كتب عند اللَّه من الصديقين و خفّف عن والديه و ان كانا مشركين يعنى العذاب. و قال «لا يردّ دعاء أوّله‏ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏ گفت هر آن كس كه تعظيم اللَّه را بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏ نيكو بنويسد اللَّه وى را بيامرزد، و هر آن كس كه رقعه از زمين بردارد كه آيت تسميت بر آن نبشته بود اجلال نام اللَّه را تا بپاى فرو نگيرند، وى را بنزديك اللَّه در زمره صدّيقان آرند و پدر و مادر وى كه در عذاب باشند ايشان را تخفيف كنند اگر چه مشرك باشند. و دعائى كه در اول آن گويند بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏ آن دعا رد نكنند و باجابت مقرون دارند.

و گفته‏ اند آيت تسميت نوزده حرف است گفت «من قرأ حرفا من القرآن كتب له به عشر حسنات بالباء و التاء و الواو» و گفته ‏اند زبانيه دوزخ نودزه‏اند- چنانك رب العالمين گفت‏ عَلَيْها تِسْعَةَ عَشَرَ و اين آيت تسميت نوزده حرف است، هر آن كس كه باخلاص برخواند رب العالمين بهر حرفى از آن زبانيه از وى باز دارد، و او را از سياست وى ايمن كند، و عن سلمان قال قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم‏ «لا يدخل احد الجنة الا بجواز بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏، هذا كتاب من اللَّه لفلان بن فلان ادخلوه جنة عالية، قطوفها دانية»

عن ابن عباس انه قال‏ «ان لكل شى‏ء اساسا و اساس الدنيا مكة لانه منها دحيت الارض، و اساس السماوات غريبا و هى السابعة العليا، و اساس الارض عجيبا و هى السابعة السفلى، و اساس الجنان جنة عدن و هى سرّة الجنان عليها اسست الجنان، و اساس النار جهنم و هى الدّركة السّفلى عليها أسّست الدركات، و اساس الخلق آدم و اساس الانبياء نوح، و اساس بنى اسرائيل يعقوب، و اساس الكتب القرآن و اساس القرآن الفاتحة، و اساس الفاتحة بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏، فاذا اعتللت او اشتكيت فعليك بالاساس تشفيت باذن اللَّه عزّ و جل».

قوله تعالى الحمد للَّه- تقديره قولوا «الحمد للَّه» كقوله تعالى‏ وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً و قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ سَيُرِيكُمْ آياتِهِ‏ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ سَلامٌ عَلى‏ عِبادِهِ الَّذِينَ اصْطَفى‏ معنى آنست كه من خود را ستايش بسزا گفتم شما نيز بستائيد و ثنا گوئيد كه من ستايش‏ و ثنا دوست دارم. مصطفى ع گفت‏ «لا شخص احبّ اليه المدحة من اللَّه عز و جلّ، و قال ما من شي‏ء أحبّ الى اللَّه من الحمد. و قال ما من عبد يقول الحمد للَّه الّا قال اللَّه جل ذكره صدق عبدى، منى بدأ الحمد و الىّ يعود.»

مفسران گفتند الحمد للَّه الثناء عليه بجميل افعاله و جزيل نواله و كريم صفاته و اسمائه. و الحمد الثناء عليه بصفاته العلى و اسمائه الحسنى، و الشكر الثناء عليه بانعامه و احسانه الى خلقه.» خداى را عز و جل حمد گويند و مدح گويند و شكر گويند: حمدمه است از مدح، كه حمد بجاى مدح ايستد و مدح بجاى حمد نايستاد، و حمدمه است از شكر- كه حمدهم در ابتدا رود و هم در مكافات، و شكر جز در مكافات نرود. هر چه در مدح و شكر يابند در حمد يابند و نه هر چه در حمد يابند در مدح و شكر يابند.

حمد ستايش خداوندست و ثنا گفتن بروى و بزرگ داشتن بنام پاك و صفت بزرگوار و صنع نيكو و مهر تمام و نواخت بيكران. و مدح ستايش است و ثنا گفتن بر اللَّه على الخصوص بر نام و صفت، و شكر آزادى است از اللَّه به نيكو كارى و روان داشتن نعمت.

و الحمد بالف و لام معرّف جز خداى را عزّ و جل روا نيست كه گويند. بمقتضى آنچه گفت الحمد للَّه يعنى الحمد بالحقيقة للَّه، و الحمد كلّه للَّه، و الحمد بالدّوام و فى كلّ الاوقات للَّه دون غيره. گفته‏اند اين الف و لام سه معنى راست: تعريف را و تعظيم را و جنس را. و تعريف عهد را گويند، و تعظيم جلال را، و جنس استغراق عموم را، و معنى عهد آنست كه مشركان بتان و خدايان خود را مدح و حمد ميگفتند، اللَّه گفت آن حمد كه معهود ايشان است مر بتان خود را آن نه حق بتان است و نه سزاى ايشان، كه آن حق و سزاى اللَّه است بهمگى آن و تمامى آن، كس را در آن با وى منازعت نيست كه جلال و عظمت كه ويراست ديگرى را نيست. اما شكر مشترك است ميان خالق و مخلوق. و به قال عزّ و جل‏ اشْكُرْ لِي وَ لِوالِدَيْكَ‏. اگر كسى گويد اللَّه تزكيت نفس نه پسنديده است آنجا كه گفت‏ فَلا تُزَكُّوا أَنْفُسَكُمْ‏ پس مدح خود گفتن اينجا از چه وجه است؟ جواب آنست كه وى جل جلاله مستحق حمد است و مستوجب حمد، و ديگران را استحقاق نيست، كه ديگران تزكيت نفس دفع مضرت خويش را كنند يا جلب منفعت را، و رب العالمين از هر دو خصلت مقدس است و منزه. و گفته‏اند اين بر سبيل تعليم بندگان گفت، و قد ذكرنا انّ معناه قولوا الحمد للَّه.

و گفته‏اند الحمد از روى ظاهر اخبار است اما در ضمن آن سؤال است و تعرض عفو اللَّه است بر طريق تعظيم و اجلال، بر مقتضى آن خبر كه مصطفى (ع) گفت‏«من شغل بذكرى عن مسئلتى اعطيته افضل ما اعطى السائلين»

و اللَّه خود را در قران هفده جاى حميد خواند و حميد ستودنى است و ستوده. و معنى حميد در نامهاى او آنست كه او را البته نام نتوان برد و نشان نتوان داد و سخن نتوان گفت مگر بستايش. قال بعضهم:

«الحمد اسم الفردانيّة لا يوصف الا بالمجد و لا ينسب اليه الّا الشكر و لا يتكلّم فيه و لا يسمّى الا بالمدح».

و الحمد للَّه ربّ العالمين- در قرآن شش جاى است:

يكى اينست،

و دوّم در سورة الانعام‏ فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِينَ ظَلَمُوا مشركان مكه را ميگويد بريده شد دنبال ايشان و بيخ آن گروهى كه بر خويشتن ستم كردند. بآنچه ما را انباز گفتند، پس گفت‏ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ. اين كار را پس آوردى نيست و نه از آن پشيمانى. اين هم چنان است كه گفت‏ وَ لا يَخافُ عُقْباها.

و سوّم در سورة يونس در صفت بهشتيان گفت‏ وَ آخِرُ دَعْواهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ‏ آخر گفت ايشان در هر سخن كه گويند- الحمد للَّه رب العالمين- يعنى در هر چه در خواهند و باز خواهند بجاى آزادى‏اند هر چه خواهند يابند و بهرچه پيوسند[5] رسند بجاى شكراند و بجاى تهنيت.

و چهارم در آخر سورة الزّمر وَ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ قِيلَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ‏ كار بر گزاردند ميان آفريدگان براستى و داد. يعنى اللَّه بر گزارد و خود گفت‏ الْحَمْدُ لِلَّهِ‏ كه در اين برگزاردن نه تردد است نه از آن پشيمانى.

و پنجم در سورة المؤمن‏ فَادْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ، الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ‏. و ششم در خاتمت و الصّافات‏ وَ سَلامٌ عَلَى الْمُرْسَلِينَ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ‏.

وروى انّ النبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم قال‏ «كلّ امر ذى بال لم يبدأ فيه بالحمد اقطع.»

ابو بكر وراق گفت: «دو حرف است در ابتداء كتاب خداوند جلّ جلاله باء بسم اللَّه و لام الحمد للَّه كه وجود همه موجودات و ثبوت همه مخلوقات در معنى آن بست، كانّه‏ يقول عزّ جلاله «بى تكوّنت الاشياء و لى ملكها.» قوله تعالى‏ رَبِّ الْعالَمِينَ..

اى خالق الخلق و سيّدهم و مالكهم و القائم بامورهم- آفريننده خلقان و دارنده ايشان و سازنده كار و روزى رسان بايشان. و سئل الواسطى عن معنى الرّب فقال «هو الخالق ابتداء و المربّى غذاء و الغافر انتهاء» ربّ اوست كه اول بيافريند بقدرت، پس بپروراند بنعمت، پس بيامرزد برحمت. ابو الدرداء گفت: ربّ نام اعظم است خداى را عز و جل، و مخلوق را ربّ البيت و ربّ الدار بر سبيل اضافت گويند، اما على الاطلاق بر سبيل تعريف چنانك گويند «الرّب» كس را نرسد و نه سزاست مگر اللَّه را.

و- رب- در كلام عرب بر چهار وجه است: يكى از آن بمعنى- سيّد- چنانك اللَّه گفت‏ فَيَسْقِي رَبَّهُ خَمْراً اى سيّده. ديگر بمعنى- مالك- چنانك مصطفى (ع) گفت كه‏«أ ربّ ابل انت ام رب غنم؟ «فقال من كل قد آتانى اللَّه فاكثروا طيب.»

سديگر بمعنى- مدبّر و مصلح- و به سمّى الربانى ربانيا لانه يدبر الأمور الّتي اليه قال اللَّه تعالى‏ وَ الرَّبَّانِيُّونَ وَ الْأَحْبارُ. چهارم بمعنى- مربى- يقال ربيته و ربيته بمعنى واحد و گفته‏اند- اشتقاق ابن از ربّ فلان بالمكان است، يعنى اقام به و ثبت. فسمّى الرّب ربّا لانّه دائم الوجود لم يزل و لا يزال.

و «عالمين» نامى است روحانيان را- فريشتگان و آدميان و پريان- پس ديگر جانوران بدين سه ملحق‏اند كه همه مربوب‏اند و اللَّه ربّ ايشان. قول حسن و مجاهد و قتاده آنست كه عالمين نامى است همه مخلوقات را. بيان اين در آن آيت است كه اللَّه گفت‏ «قالَ فِرْعَوْنُ وَ ما رَبُّ الْعالَمِينَ، قالَ رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُمَا.» و برين قول اشتقاق عالمين از علامت- است يعنى كه نشان كردگارى اللَّه در همه پيداست و روشن. اما ابو عبيده و فراء و اخفش گفتند: اشتقاق عالمين از- علم- است يعنى ايشانند كه تمييز و خرد دارند، و هم الملائكة و الجنّ و الانس. سعيد جبير گفت عالمين جنّ است و انس. كه مصطفى (ع) مبعوث بايشان بود، و به قال تعالى ليكون للعالمين نذيرا. ابو العاليه گفت: جنّ جداگانه عالمى است و انس عالمى و بيرون ازين‏ هشتده هزار عالم است از فريشتگان بر روى زمين بهر گوشه از گوشهاى زمين، چهار هزار و پانصد. همه آنند كه خداى را عزّ و جل مى‏پرستند و بيگانگى وى اقرار ميدهند.

ابى كعب درين بيفزود و گفت:- «و من ورائهم ارض بيضاء كالرخام» عرضها مسيرة الشمس، اربعين يوما طولها، لا يعلمه إلّا اللَّه عز و جلّ، مملوّة ملائكة يقال لهم الروحانيّون لهم زجل بالتسبيح و التهليل، لو كشف عن صوت احدهم لهلك اهل الأرض من هول صوته فهم العالمون.» وهب منبه گفت:- هشتده هزار عالم است اين دنيا كه تو مى‏بينى، از دور آدم تا منتهاى عالم يكى است از جمله آن. مقاتل حيان گفت:- هشتاد هزار عالم است چهل هزار در برّ و چهل هزار در بحر. و روايت كرده‏اند از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم كه گفت:- هزار امّت‏اند ششصد در دريا و چهار صد بر خشك زمين عبد اللَّه بن عمر در تفسير عالمين گفت خلق خدا ده جزءاند نه از ايشان كرّوبيان‏اند: الذين‏ يُسَبِّحُونَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ لا يَفْتُرُونَ. و يك جزء از ايشان رسولان‏اند بر پيغمبران و گماشتگان بر خلق و امر اللَّه. و ديگر گفت و آدميان ده جزءاند نه از ايشان يأجوج و مأجوج‏اند و يك جزء ديگران. و آنكه هر فرزندى كه از آدميان در وجود آيد نه فرزند از جنّ در وجود آيند. سبحانه ما اعظم شانه و اعلى سلطانه.

الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏- دو نام‏اند از رحمت و تأكيد را بدو لفظ مختلف بر هم داشت چنانك ندمان و نديم و لهفان و لهيف و سلمان و سليم. و مثله قوله تعالى‏ يَعْلَمُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ. امير المؤمنين على (ع) گفت»

الرحمن الرحيم ينفى بهما القنوط عن خلقه فله الحمد.»

اگر كسى گويد چون در ابتداء سورة- در آيت تسميت الرحمن الرحيم گفت چه فايده را و چه حكمت را اينجا باز گفت و مكرّر گردانيد؟ جواب آنست كه در ابتدا بيان قصد تبرّك است، يعنى كه ابتدا بذكر اللَّه كنيد و بنام وى تبرّك گيريد كه وى بر شما مهربان است و بخشاينده، و در بيان مدح و ثنا است بر اللَّه جلّ جلاله و اظهار رأفت و رحمت از پس ترهيب و تهويل- كه در ذكر عالمين اشارت كرد. و نيز از پيش رفته است كه الحمد للَّه يعنى- انّما وجب الحمد للَّه لانه الرحمن الرحيم.

مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ‏ رسول خدا صلوات اللَّه عليه مالك بالف خوانده است بروايت انس بن مالك و ملك بى الف خوانده بروايت بو هريره مالك بالف قراءة عاصم و كسايى و يعقوب است و بى الف قراءة باقى. مالك از ملك است و ملك از ملك. يقال هذا ملك عظيم الملك- و هذا مالك صحيح الملك» و معنى اين آيت بر قراءة مالك بر سه وجه است:- يكى آنست كه يملك فى يوم الدين الاحكام و الجزاء وحده- ميگويد بروز رستخيز پادشاه اوست، داورى دار، و كار برگزار، و پاداش دهنده، وجه ديگر آنست كه يملك يوم الدين بما فيه من القضاء و الحساب. مالك روز رستخيز و هر چه در آن از قضا و حساب اوست همه در تحت ملك و ملك او، همه در توان و فرمان او. وجه سوم آنست كه- مالك احداث يوم الدين و القادر على تكوينه دون غيره. اللَّه است كه بآفرينش روز رستخيز توانا است و پديد كردن آن و قدرت نمودن در آن.

امّا بر قراءة ملك بى الف- معنى آنست كه هو الملك في يوم الدّين وحده لا ملك فيه غيره. اما سخن در بيان فرق ميان كلمتين آنست كه گروهى از علما مالك بالف اختيار كرده‏ اند و گفتند در معنى بليغ‏تر است و بمدح نزديكتر. كه مالك هر چيز را بر عموم گويند- يقال مالك الطيور و الوحوش و الحيوانات و غيرها و ملك بى الف على الخصوص بر مردم استعمال كنند- فيقال ملك الناس- و نيز مالك آن باشد كه ملك دارد و تصرّف ملكى كند و ملك باشد كه ملك ندارد اگر چه تصرف كند بامر و نهى- چنانك گويند ملك العرب و العجم و الرّوم- و گفتند در مالك يك حرف افزونى است و در خبر مى‏آيد كه- بكلّ حرف عشر حسنات- بحكم اين خبر خواننده مالك ده نيكى دارد در جريده ثواب كه خواننده ملك ندارد. اما بعضى علماى دين و اهل تحصيل قرائت ملك بى الف اختيار كرده و در معنى مدح و ثنا بليغ‏تر دانسته‏اند گفتند در ملك تعظيم است كه در مالك نيست، و لهذا قال تعالى‏ لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ‏ و لمن الملك نگفت كه ملك مصدر ملك است و با ملك تعظيم است و با ملك نه. و قال تعالى‏ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ‏ ملك الناس- فتعالى اللَّه الملك الحق- و قال النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم‏ «لا ملك إلّا اللَّه عزّ و جل.»

قال بعضهم اسم الملك يجمع المالك و الملك و المليك- و على الجملة خداى عز و جل‏ خود را در قرآن ملك گفت و مالك گفت و مليك گفت و مالك الملك گفت: فالملك هو الّذي يستغنى فى ذاته و صفاته عن كل موجود و يحتاج اليه كلّ موجود. ملك اوست كه بذات و صفات از همه موجودات مستغنى است و بى نياز، و همه موجودات را بوى حاجت است و نياز. و مليك مبالغت مالك است چنانك عليم مبالغت عالم است و مالك اوست كه قادر است بر ابداع و اختراع، يعنى كه از آغاز آفريند بى مثال و كارها نو سازد بى ساز و بى يار.

مالك بحقيقت جز اللَّه نيست كه ابداع و اختراع جز در قدرت و توان اللَّه نيست. و مالك الملك هو الذى ينفذ مشيّته فى مملكته كيف شاء و كما شاء ايجادا و اعداما و ابقاء و افناء.

مالك الملك اوست كه مشيّت او در مملكت او روانست اگر خواهند از نيست هست كند يا هست به نيست برد، يا از عدم بوجود آرد يا وجود با عدم برد.

اگر كسى گويد چون مالك الملك و الملوك در همه احيان و اوقات اوست تخصيص يوم الدين را چه معنى است؟ جواب آنست كه از ابن عباس نقل كردند گفت: آن روز كس را از مخلوقات حكم نيست و پادشاهى نيست چنانك ايشان را بود در دنيا از طريق مجاز و دعوى آن روز آن دعوى و آن مجازى هم نيست و بدست كس هيچيز[6] نيست، بل كه كارها آن روز همه خدايراست و حكم او راست، چنانك گفت: «وَ الْأَمْرُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ» اينست وجه تخصيص، و قومى گفتند اينجا خود تخصيص نيست كه مملكت از دو بيرون نيست: دنيا است و عقبى، اما دنيا و هر چه در آنست در تحت اين كلمت شود كه- رب العالمين- و عقبى و هر چه در آن در ضمن اين شود كه- ملك يوم الدين- چون ازين دو چيزى بسر نيايد تخصيص را چه معنى بود. اما قول ابن عباس و مقاتل و ضحاك و سدى در تفسير مالك يوم الدين آنست كه قاضى يوم الحساب و الجزاء يوفّيهم جزاء اعمالهم كقوله‏ «يَوْمَئِذٍ يُوَفِّيهِمُ اللَّهُ دِينَهُمُ الْحَقَّ» ثم يغفر لمن يشاء الذنب العظيم، و يعذّب من يشاء، الذنب الصغير، و هو مالك ذلك كلّه فى ارضه و سمائه- مجاهد گفت: مالك يوم الخضوع و الاذعان اذعنت الوجوه للحىّ القيّوم. و قيل مالك يوم لا ينفع فيه الّا الدين كقوله تعالى‏ يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ، إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ..

و گفته‏اند دين در قرآن بر دوازده وجه است:- بمعنى- توحيد- كقوله تعالى‏ إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ‏ و بمعنى- حساب- كقوله تعالى‏ يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ‏ (الى) ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ‏ الى الحساب المستقيم و كقوله‏ «غَيْرَ مَدِينِينَ» اى غير محاسبين و بمعنى- حكم- كقوله في دين الملك اى فى حكمه و بمعنى- ملّت- كقوله‏ «وَ طَعَنُوا فِي دِينِكُمْ» و «ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ» و بمعنى- طاعت- كقوله‏ وَ لا يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ» و بمعنى- جزا- كقوله‏ «إِنَّا لَمَدِينُونَ» اى مجزيّون و بمعنى- حدّ- كقوله‏ «وَ لا يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ» وَ لا تَأْخُذْكُمْ بِهِما رَأْفَةٌ فِي دِينِ اللَّهِ» اى فى حدود اللَّه على الزنا و بمعنى- شريعت- كقوله‏ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ‏ و بمعنى- شرك- كقوله‏ لَكُمْ دِينَكُمْ‏ و بمعنى- دعا- كقوله‏ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ‏ و بمعنى- عيد مشركان- كقوله‏ وَ ذَرِ الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً و بمعنى- قهر و غلبه- كقوله‏ ما كانَ لِيَأْخُذَ أَخاهُ فِي دِينِ الْمَلِكِ‏.

و خداى را عزّ و جل ديّان خوانند بمعنى داور است و شمار خواه و پاداش ده. مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ‏. اينجا ستايش تمام شد.

آن گه گفت‏ إِيَّاكَ نَعْبُدُ و حقيقت عبادت از روى لغت خضوع است و تذلّل بر اعظام و اجلال معبود، يقال «طريق معبّد» اى مذلّل بالوطى و منه قوله تعالى‏ أَنْ عَبَّدْتَ بَنِي إِسْرائِيلَ‏ اى ذللتهم. و از روى تفسير عبادت بمعنى توحيد است چنانك گفت‏ يا أَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّكُمُ‏ و بمعنى دعاست چنانك گفت‏ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِي‏ اى عن دعائى، و بمعنى جمله عبادت است بهمه اوقات چنانك گفت‏ ارْكَعُوا وَ اسْجُدُوا وَ اعْبُدُوا رَبَّكُمْ‏. إياك نعبد تقدير آن است كه قولوا اياك نعبد. سدى گفت اياك نعبد، اذ لا ربّ لنا غيرك و لا شريك لك فاذ عرفنا ذلك و آمنا بك فاياك نستعين على ما لا طاقة لنا به و لا حيلة لنا فيه الا بك»: ميگويد شما كه مؤمنانيد از سر خضوع و خشوع و تذلّل و زارى و تضرّع گوئيد: خداوندا ترا پرستيم نه كسى ديگر را كه خداوند آفريدگار و كردگار و پروردگار بى شريك و انباز به حقيقت تويى نه كسى ديگر. خداوندا اكنون كه اين بشناختيم و به آن ايمان آورديم از تو يارى خواهيم بر هر چه ما را در آن توان و حيلت نيست، جز بارادت و تقدير تو بر آمدن آن نيست.

روى انّ جبرئيل عليه السلام قال للنبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم‏ «قل يا محمّد ايّاك نعبد، و اياك نوحّد، و ايّاك نرجو، و ايّاك نخاف، لا غيرك يا ربنا، و اياك نستعين على امورنا كلها و على طاعتك.»

و ابو طلحه گفت از رسول خدا شنيدم كه ميگفت‏

«يا حىّ يا قيوم يا مالك يوم الدين، ايّاك نعبد و اياك نستعين»

و در خبر است كه مصطفى (ع) فرا ابن عباس گفت:-

«إذا سألت فاسئل اللَّه، و اذا استعنت فاستعن باللّه»

اگر كسى گويد حق استعانت تقدم دارد بر عبادت كه از معونت اللَّه بعبادت وى رسند نه از عبادت بمعونت رسند، پس چه حكمت عبادت را فرا پيش استعانت داشت؟ جواب اهل لغت آنست:- كه و او اقتضاء ترتيب نكند و از روى معنى استعانت در پيش عبادت است. و جواب اهل تحقيق آنست كه اللَّه تعالى خلق را در آموخت كه چون سؤال كنيد نخست حق من فرا پيش داريد، كه چون حق من فرا پيش داشتيد مستحق اجابت گشتيد.

و گفته ‏اند «إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» دليل است كه بنده بى تقدير و توفيق اللَّه بر هيچ فعل قادر نيست. و بنده را استطاعت قبل الفعل بهيچ حال نيست. و آنچه معتزله گفتند درين باب جز باطل و خلاف ظاهر قرآن نيست، اگر بنده بفعل خود مستقل بودى و برادر آن فعل حاجت باستعانت نبودى، و در اياك نستعين هيچ فايده و حكمت ظاهر نگشتى. و جلّ كلام الحكيم جلّ جلاله آن يعرى عن فائدة مستجدة و حكمة مستحسنة. از سر سوره تا يوم الدين ثناست، «إِيَّاكَ نَعْبُدُ» ميان بنده و ميان خداست، باقى سورة تا آخر دعاست، آن ثنا و اين دعا، آن ستايش و اين خواهش.

آن گه گفت: «اهْدِنَا» اى قولوا اهدنا، تلقين كرد و فرمود كه مرا چنين گوئيد:اهدنا، يقال هديت الرّجل الدّين و هديته الى الدّين هداية و هديت العروس الى زوجها هداء، و اهديت الهديّة اهداء، و اهديت الى البيت هديا. حقيقت اين كلمت از روى لغت بيان و تعريف است و عرب هر چه دلالت و دعوت و ارشاد و بيان و تعريف بود همه «هدى» خواند، و هر چه فرا پيش بود «هادى» خواند. و منه قول النبى (ع) هادية الشاة ابعدها من الاذى اى رقبتها.

و يقال للعصا- هاد- لانّها تهدى الانسان متقدّمة. اگر كسى گويد طلب هدايت بعد از يافت هدايت چه معنى دارد؟ و بر چه وجه حمل كنند؟

جواب آنست: كه هدايت اينجا بمعنى تثبيت و تقرير است يعنى «ثبّتنا على الهداية الّتى اهتدينا بها على الاسلام.» ميگويد بار خدايا ما را بر اسلام كه دادى و ايمان كه كرامت كردى پاينده دار، اين همچنانست كه جايى ديگر گفت- يا ايّها الذين آمنوا آمنوا باللّه و رسوله- اى اثبتوا على الايمان و الزموه و لا تفارقوه. جايى ديگر گفت: «وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدى‏» يعنى داوم على الايمان و ثبت. جايى ديگر گفت‏ «إِذا مَا اتَّقَوْا وَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ ثُمَّ اتَّقَوْا وَ آمَنُوا» يعنى ثمّ داموا على التقوى و الايمان مرّة بعد اخرى و لزموه و ثبتوا عليه. اينجا همچنانست كه ايشان كه بحمد و ثناء اللَّه رسيدند، و خداى را عزّ و جلّ عبادت ميكنند، و از وى معونت بر اداء طاعة ميخواهند ميگويند ما را برين هدى پاينده و محكم دار و از ان بمگردان. از اينجا گفت مصطفى (ع)«اللهمّ انى اسألك الهدى و التقى و العفة و الغنى.»

و معلومست كه وى براه راست بود و در تقوى و عفت بر كمال بود. وقال (ع) لعليّ‏ «قل اللّهم انّى اسألك الهدى و السّداد.»

و گفته‏اند در جواب اين مسئله كه مؤمنان از اللَّه راه بهشت ميخواهند كه مقتضى حمد و عبادت و استعانت ايشان آنست كه طلب ثواب كنند، و ثواب ايشان بهشت جاويد است و نعيم مقيم. و برين تأويل هدايت بمعنى- تقديم- است و «صراط مستقيم» طريق بهشت- يعنى- يستقيم باهله الى الجنة. بو بكر نقاش حكايت كرد از امام مسلمانان على مرتضى (ع) كه روزى جهودى مرا گفت «در كتاب شما آيتى است بر من مشكل شده اگر كسى آن را تفسير كند تا اشكال من حل شود من مسلمان شوم». امام گفت «آن چه آيت است؟» گفت- اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ‏- نه شما مى‏گوييد كه براه راستيم و دين روشن اگر چنين است و بر شك نه‏ايد در دين خويش چرا ميخواهيد و آنچه داريد چرا مى‏جوئيد؟» امام گفت «قومى از پيغمبران و دوستان خدا پيش از ما ببهشت رفتند و بسعادت ابد رسيدند ما از اللَّه ميخواهيم تا آن راه كه بايشان نمود بما نمايد، و آن طاعت كه ايشان را بر آن داشت تا به بهشت رسيدند ما را بر آن دارد، تا ما نيز بر ايشان در نسيم و در بهشت شويم.» گفتا آن اشكال وى حل شد و مرد مسلمان گشت.

و هم در جواب مسئله گفته‏اند اين زيادت و هدايت و ايمان است كه مؤمنان از اللَّه ميخواهند و اللَّه ايشان را باين زيادت وعده داده و گفته «و الذين اهتدوا زادهم هدى- و من يؤمن باللَّه يهد قلبه- فاما الذين آمنوا فزادتهم ايمانا» و امثال اين در قرآن فراوانست. و گفته‏اند «صراط مستقيم» شرايع اسلام است و فرايض و سنن دين، و نه هر كس كه در دين اسلام آمد بحقايق فرايض و شرايع آن قيام كرد. اللَّه فرمود بندگان خود را كه از من خواهيد تا شما را باين شرايع راه نمايم، تا بشرط خويش بجاى آريد و به آن رستگار شويد.

بكر بن عبد اللَّه بن مزنى مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را بخواب ديد و از وى- صراط مستقيم- پرسيد.

فقال عليه السّلام‏ «سنّتى و سنّة الخلفاء الرّاشدين من بعدى»

و بروايتى ديگر امير المؤمنين على (ع) از مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم پرسيد،فقال‏ «كتاب اللَّه عزّ و جلّ»

پس برين موجب صراط مستقيم هم كتاب خداست و هم سنّة مصطفى. ابو العالية ازينجا گفت:

«تعلّموا القرآن فاذا تعلّمتم القرآن فتعلّموا السنّة فانه الصراط المستقيم، و ايّاكم ان تحرفوا الصراط يمينا و شمالا يعنى اصحاب البدع». حسن بصرى گفت «هو طريق الحج» عبيد بن عمير[7] گفت: «هو الجسر المعروف بين الجنة و النّار الذى‏ وصفه النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم- فقال «الصراط كحدّ السيف مزلّة مدحضة ذات حد و كلاليب فالنّاس عليه كالبرق و كالطّير و كاجود الخيل فناج مسلم و ناج مخدوش و مكدوش فى النّار.»

«صراط» بصاد خالص و سين خالص و باشمام سين و بزاى خالص و باشمام زاى همه قرانست و لغت عرب. يعقوب بسين خالص خواند، و حمزه باشمام زاى و باقى بصاد خالص، و قرءات معروف همين اند، و اصل سين است كه- استراط- گذر كردن است و مسترط و سراط راه گذر- و المستقيم- هو الصّواب من كل قول و فعل و الطّريق المستقيم هو القائم الذى لا عوج فيه و لا يعوج بصاحبه حتّى يهجم به على اللَّه فيدخله جنّته.

آن گه تفسير كرد و بدل نهاد گفت: صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ‏ و هم الّذين‏ انعم اللَّه عليهم بالتوفيق و الرّعاية و التّوحيد و الهداية من النبيّين و الصدّيقين و الشّهداء و الصّالحين. چون راه بشناخت حق بسيار بود بيان كرد كه مؤمنان كدام راه ميجويند راه نواختگان از پيغامبران و صدّيقان و شهيدان همانست كه اللَّه مصطفى و مؤمنان را فرمود جاى ديگر كه- «فبهديهم اقتده»- حسن گفت «صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ» يعنى ابا بكر و عمر يؤيّده‏

قوله عليه السّلام‏ اقتدوا بالذين من بعدى ابى بكر و عمر.

ابن عباس گفت هم قوم موسى و عيسى قبل آن يغيّروا نعم اللَّه عليهم. شهر بن حوشب گفت «هم اصحاب رسول اللَّه و اهل بيته» و معناه «أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ» بمتابعة سنة محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم، و قيل بالشكر على السّراء، و الصبر على الضّراء، و الثبات على الايمان، و الاستقامة و اتمام هذه النعمة، فكم من منعم عليه مسلوب. اهل تحقيق و خداوندان تحصيل را درين آيت سخنى نغز است و قاعده نيكو كه معظم اقوال مفسران كه بر شمرديم در آن بيايد: گفتند- اين صراط مستقيم كه مؤمنان خواستند از دو وجه صورت بندد يكى آنك راههاى ضلالت بسيار اندو راه راست درست با ضافت بآن راهها يكى است. مؤمنان از يك راه راست ميخواهند همان يك راه است كه اللَّه جاى ديگر مؤمنان را با آن خواند و گفت: وَ أَنَّ هذا صِراطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ‏ و مصطفى (ع) آن را بيان كرد و گفت‏«ضرب اللَّه مثلا صراطا مستقيما و على جنبى الصراط ستور مرخاة و على رأس الصراط داع يقول ادخلوا الصراط و لا تعوجوا- ثم قال الصراط الاسلام و الستور المرخاة محارم اللَّه و ذلك الداعى القرآن.»

مفسّران ازينجا تفسير صراط مستقيم كردند: يكى گفت قرآن است يكى گفت اسلام است يكى گفت سنّة و جماعة است. وجه ديگر آنست كه راههاى بخدا بسيارند بعضى راست‏تر و نزديكتر و بعضى دورتر، از اينجاست كه قومى مؤمنان پيشتر به بهشت شوند، و قومى بسالها ازيشان ديرتر شوند، چنانك در خبر است. و همچنين راه سابقان خلافى نيست كه بحق نزديكتر است از راه مقتصدان و راه مقتصدان نزديكتر از راه‏ ظالمان هر چند كه هر سه قوم رستگارند بحكم خبر اما راه ايشان بر تفاوت است، مؤمنان از خدا آن را ميخواهند كه راست‏تر است و بخداى نزديكتر و آن راه انبيا و صديقان و شهيدان است چنان كه بعضى مفسران تفسير كرده‏اند.

و در «عليهم» سه قراءة مشهورست بصرى و نافع و عاصم- بكسرها و ضمّ ميم. در درج موصول بواو و در وقف بسكون ميم. و «على» در لغت عرب چند معنى دارد:- در وى معنى- الزام- است چنانك گويند- لى عليك كذا- اى وجب عليك و لزمك- و معنى- تمكن- چنان كه گويند:- فلان على رأس امره، و معنى- فى- كقوله تعالى‏ عَلى‏ مُلْكِ سُلَيْمانَ‏ و بمعنى- عند- كقوله‏ «وَ لَهُمْ عَلَيَّ ذَنْبٌ» و بمعين- من- كقوله‏ «إِذَا اكْتالُوا عَلَى النَّاسِ».

غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ‏ غير- تفسير الّذين است يعنى آن نواختگان كه جز از مغضوب عليهم‏اند، و جز از ضالين. سهل تسترى گفت: «و غير المغضوب عليهم بالبدعة، و لا الضّالين- غير السنّة» نه راه مبتدعان كه خشم است از تو بر ايشان بآوردن بدعت و گم شدن از راه سنّت. تفسير مصطفى بروايت عدى حاتم آنست كه المغضوب عليهم- جهودان اند، و لا الضّالين- ترسايان. و هر چند كه اللَّه بر فراوان كس بخشم است اما بر جهودان دو خشم است‏[8] و بر ديگران يكى كه گفت: «فَباؤُ بِغَضَبٍ عَلى‏ غَضَبٍ» يكى خشم وريشان از بهر تكذيب ايشان عيسى را و ديگر خشم بتكذيب ايشان محمّد را از بهر اين بود كه المغضوب عليهم جهودان نهاد خاصّة.

و اين كه «ضالّين» ترسايان نهاد از آن بود كه همه بى راهان بيك ضلالت موصوف‏اند و ايشان بدو ضلالت- كه گفت‏ «قَدْ ضَلُّوا مِنْ قَبْلُ وَ أَضَلُّوا كَثِيراً وَ ضَلُّوا عَنْ سَواءِ السَّبِيلِ» پيشين- ضلوا- گم گشتن ايشان است در افراط در كار عيسى، و ديگر تفريط ايشان بجحود بمحمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم. قال الحسين بن الفضل «كل مغضوب عليه بكفر او شرك فهو داخل فى هذه الآية.» و فى بعض الكتب يقول اللَّه عزّ و جل «قد اعطيتكم ما سألتمونى، و انقذتكم من ضلالة اليهود و النصارى، و صرفت عنكم سخطى و غضبى، و اعطيتكم الاستغفار، فلن امنعكم المغفرة، فابشروا بالجنة التي كنتم توعدون.»

پس از خواندن سورة الحمد سنت را و اتباع مصطفى را گويد بآواز بلند «آمين» كه مصطفى ع چنين كردى و گفت:«لقننى جبرئيل آمين عند فراغى من قراءة فاتحة الكتاب».

و آمين و امين ممدود و مقصور هر دو رواست:- مقصور مستقيم تراست، و ممدود مشهورتر است. ابن عباس گفت از مصطفى پرسيدم معنى آمين فقال «معناه افعل» قتاده گفت:- معناه- كذلك يكون. و قيل معناه- اللهم اسمع و استجب. و اين كلمه سه معنى راست:- يكى ختم دعا را، و ديگر ابتهال و تضرع فرادعا پيوستن، سديگر استدراك است فرا دعا كه آن كس كه بر دعاء ديگر كس آمين گويد در هر چه دعا كننده خواست انباز است. و گفته‏اند چنانك در وضع لغت- صه- اسمى است اسكت را و- مه- اسمى است اكفف- را- آمين اسمى است- استجب- را، يعنى استجب يا ربنا. الاصل فيه السكون لانّه مبنى، فحرّك لالتقاء السّاكنين و على الفتح لانّه اخفّ الحركات، و مثله اين و كيف و ليت. و گفته‏اند اين نامى است از نامهاى اللَّه كه دعا كننده بخاتمت دعا او را نام برد. و اصل آن- يا آمين- است پس كثرت استعمال را حرف ندا بيوكندند[9]. و اين نام بردن اللَّه در آخر دعا همچنانست كه جاى ديگر گفت. «رَبَّنا إِنَّنا سَمِعْنا مُنادِياً يُنادِي لِلْإِيمانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّكُمْ فَآمَنَّا رَبَّنا.» ابتداء دعا بنام اللَّه و ختم بنام اللَّه. و همچنانك از ابراهيم حكايت كرد: «رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ.»- ربّنا- دعائى است ابتدا بنام اللَّه و انتها و ختم بنام اللَّه. و از حمله عرش حكايت كرد «رَبَّنا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً، فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبِيلَكَ وَ قِهِمْ عَذابَ الْجَحِيمِ رَبَّنا». و گفته‏اند:- آمين پيوند دعا است و اصل‏ آن عبرى است موسى ع دعا ميكرد و ميگفت‏ «رَبَّنَا اطْمِسْ عَلى‏ أَمْوالِهِمْ» و هارون ميگفت: «آمين رب العالمين». هر دو را دعا نام كرد، و گفت:- اجيبت دعوتكما فاستقيما.

و درست است خبر از مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم كه چون امام فاتحة الكتاب تمام كند و در نماز شما گوئيد- آمين- كه فرشتگان همچنين ميگويند، و هر كه برابر افتد آمين وى با آمين گفتن فرشتگان گذشته گناه وى بيامرزند. و هم خبر است كه‏«ما حسدكم اليهود على شي‏ء ما حسدوكم على آمين و تسليم بعضكم على بعض»

على ع گفت‏«آمين خاتم رب العالمين يختم به دعاء عبده المؤمن»

و قيل «يختم به براءة اهل الجنة من النار» گفت آمين مهر خداوند جهانيانست دعاء بنده مؤمن را با آن مهر نهد و بهشتيان را از آتش برات نويسد و بآن مهر نهد. عبد الرحمن بن زيد گفت: «كنز من كنوز العرش لا يعلم تأويله الّا اللَّه» وهب منبه گفت آمين چهار حرف است رب العزة هر حرفى را فرشته آفريده تا ميگويد «اللّهم اغفر لمن قال آمين». و گفته‏اند- آمين دليل است بر فضل و شرف سورة الحمد بر همه سورتها كه در هيچ سورة اين نيست و در خبر است كه‏ «اختموا الدعاء بآمين فان اللَّه عزّ و جل يستجيبه لكم.»

فصل- فى بيان فضيلة سورة الفاتحه‏

روى حفص بن عاصم عن ابى سعيد بن المعلى‏ انّ رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم كان فى المسجد و انا اصلّى، قال فدعانى. قال فصليت ثم جئت فقال ما منعك ان تجيبنى حين دعوتك، اما سمعت اللَّه يقول- يا ايّها الّذين امنوا استجيبوا اللَّه و للرّسول اذا دعاكم لما يحييكم، لأعلمنّك اعظم سورة من القرآن قبل ان اخرج من المسجد. قال فمشيت معه فلمّا بلغنا قريبا من الباب ذكرته، قلت يا رسول اللَّه انك قلت كذا و كذا. فقال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «الحمد للَّه رب العالمين هى السّبع المثانى و القرآن العظيم الذى اوتيته-

وروى انه قال- و الذى نفسى بيده ما انزل اللَّه فى التورية و لا فى الانجيل و لا فى الزبور و لا فى القرآن مثلها و انها السّبع المثانى و القرآن العظيم الذى اعطيت. و روى انه قال ام القرآن عوض من غيرها و ليس غيرها منها عوضا- امّ القرآن اعظم عند اللَّه ممّا دون العرش- ايّما مسلم قرأ فاتحة الكتاب فكانما قرأ ثلثى القرآن. و كانما تصدّق على كل مؤمن و مؤمنة:

ابو سعيد خدرى گفت: جماعتى ياران با يكديگر بوديم بقبيله از قبايل عرب بگذشتيم ما را ميزبانى نكردند و مراعاتى و مواساتى نفرمودند. تقدير الهى چنان بود كه سيّد قبيله را آن روز مار گزيد. قوم وى آمدند و گفتند اگر در ميان شما افسونگرى هست تا بيايد و سيّد ما را افسون كند مگر شفا پديد آيد. ياران گفتند نيائيم كه شما ما را ميزبانى نكرديد مگر كه جعل‏[10] سازيد و ما را در آن مزد دهيد. گفت گله گوسفند جعل ما ساختند آن گه يكى از ما رفت و بروى سوره فاتحة الكتاب خواند و دست بوى فرود آورد اللَّه تعالى ببركت سورة الحمد آن مرد را شفا داد، پس آن گوسپندان بايشان فرستادند. ياران گفتند تا از رسول خدا نپرسيم نپذيريم. آمدند بحضرت نبوت و قصه باز گفتند رسول خدا بخنديد، آن گه گفت آن مرد را كه سورة فاتحة الكتاب خوانده بود:«و ما يدريك انها رقية»تو چه دانستى كه آن رقيه است و شفاء دردها پس گفت‏

خذوها و اضربوا لى فيها بسهم‏- رويد و آن گوسپندان بستانيد و مرا نيز از آن نصيب دهيد.

و گفته‏اند قيصر ملك روم نامه نبشت بعمر خطاب در روزگار خلافت وى و گفت مادر كتاب خويش ميخوانيم كه در كتاب شما سورتى است كه در آن سورة خا و ثا و ظا و شين و زا و جيم و فانيست، و هر كس كه آن سورة بر خواند اللَّه تعالى وى را بيامرزد، عمر خطاب صحابه را جمع كرد و بحث كردند و همه متفق شدند كه آن سوره فاتحه الكتاب است.

گويند كه قيصر آن گه در سرّ مسلمان شد و از اسلام خويش عمر را خبر كرد.

و در خبرست كه شب معراج مصطفى را گفتند«يا احمد اخطب الانبياء بلغتك هذه اللّتى فضّلتها على اللّغات، و اقرأ عليهم امّ القرآن، و خواتيم البقرة الّتى اعطيتك و هما كنزان من كنوز عرشى لم يسبقك اليهما احد من النبيّين الّا آدم و ابراهيم.»

گفتند يا احمد پيغامبران را خطيبى كن بلغت خويش يعنى بلغت عرب كه بر همه لغتها شرف دارد و بريشان خوان سورة الحمد و خاتمة سورة البقرة، اين دو كنز است كه ترا دادم ازكنزهاى عرش خويش، پيش از تو كس را نداده ‏ام مگر آدم را و ابراهيم را.

وهب منبه گفت: «مردى كنيز كى اعجمى خريد بامدادى ناگاه از خواب فصيح برخاست و گفت «يا مولاى علّمنى امّ القرآن» خواجه گفت اى كنيزك چه افتاد كه شب اعجمى خفتى و بامداد فصيح برخاستى؟ كنيزك گفت در خواب چنان نمودند سرا كه همه دنيا آتش گرفته بود و در ميان آتش راهى باريك همچون شراك نعلين سوى بهشت داشت، موسى ع را ديدم كه در آن راه مى‏شد و جهودان بر اثر وى ميرفتند موسى روى سوى ايشان كرد و گفت «سوأة لكم أنا لم آمركم ان تتهوّدوا» اين بگفت و ايشان از راست و چپ همه در آتش افتادند، و موسى تنها رفت و در بهشت شد. آن گه عيسى را ديدم كه در آن راه مى‏شد و ترسايان را ديدم كه هم چنان بر اثر وى ميرفتند. عيسى باز نگرست و ايشان را گفت «سوأة لكم أنا لم آمر كم ان تنصّروا» اين بگفت و ايشان از چپ و راست همه در آتش افتادند و عيسى تنها رفت تا در بهشت شد. از آن پس مصطفى را ديدم كه مى‏آمد و امّت وى را ديدم بر اثر وى، و همه عالم بنور ايشان روشن شده مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بايشان نگرست گفت «أنا امرتكم أن تؤمنوا و قد آمنتم فلا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنة التي كنتم توعدون» آن گه مصطفى رفت و امت وى با وى همه در بهشت شدند، من ماندم و دو زن ديگر بر در بهشت، فرمان آمد از رب العزة كه بنگريد تا سوره ام القرآن ميخوانند يا نه؟ خازنان بهشت آن دو زن را گفتند كه سوره ام القرآن دانيد و خوانيد؟

ايشان گفتند- دانيم- پس در بهشت شدند، من ماندم كه اين سورة ندانستم. مرا گفتند چرا نياموزى سوره ام القرآن تا در بهشت شوى؟ فعلّمنى يا مولاى ام القرآن.» اما سخن در بيان نزول اين سورة: علما در آن مختلف‏اند قول بو هريره و مجاهد و حسن آنست كه بمدينه فرو آمد، يدلّ عليه ماروى فى بعض الآثار «انّ ابليس رنّ اربع رنّات، او قال اربع مرات حين لعن و حين اخرج من ملكوت السماء و حين بعث محمّد ص و بعث على فترة من الرسل، و حين انزلت فاتحة الكتاب، و انزلت بالمدينة.»

و قول على ع و ابن عباس و جماعتى آنست كه بمكه فرود آمد در ابتداء وحى. اما قتادة بن دعامه و جمعى از علماء دين تلفيق كردند ميان هر دو قول و گفتند هم مكى است و هم مدنى‏ در ابتداء نزول قرآن بمكه فرو آمد، و در ابتداء هجرت مصطفى بمدينه فرو آمد، تعظيم و تفصيل اين سوره را بر ديگر سوره‏ها. و حديث ابو ميسره و عمر بن شرحبيل بر قول على و ابن عباس دلالت ميكند- و ذلك‏

أن رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم قال لخديجة «اذا خلوت وحدى سمعت نداء و قد و اللَّه خشيت ان يكون هذا امرا- قالت معاذ اللَّه ما كان اللَّه ليفعل بك ذلك، فو اللَّه انك لتؤدّى الامانة و تصل الرحم … الحديث بطوله.

رسول خدا گفت با خديجه: من چون از خلق باز بريده ميگردم و تنها ميشوم يعنى در غار حرا آوازى ميشنوم كه از آن مى ‏بترسم، خديجه گفت معاذ اللَّه كه ترا كارى پيش آيد يا اللَّه با تو كارى كند كه از آن اندوهگن شوى از آنك تو امانت گزارى، و رحم پيوندى، راست سخن، راست رو، مهمان دار، درويش نواز. آن گه بو بكر صديق درآمد، خديجه بو بكر را با وى بفرستاد پيش ورقة بن نوفل بن اسعد بن عبد العزى بن قصى، و هو ابن عمّ خديجه، تا قصه خويش با وى بگويد. رفت و با وى گفت كه «در خلوت آوازى ميشنوم كه يا محمّد يا محمّد- و مرا از آن ترسى و هراسى در دل ميآيد ميخواهم كه بگريزم و بر جاى نمانم.» ورقه گفت اين بار كه ترا برخواند دل قوى دار و هو برجاى مى‏باش تا با تو چه گويند. رسول خدا بخلوت باز رفت جبرئيل آمد و او را برخواند آن گه وى را تلقين كرد كه قل‏ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ. تا آخر سورة. آن گه گفت «قل لا اله الا اللَّه» پس رسول خدا آنچه رفت بورقه گفت. ورقه چون اين قصّه بشنيد گفت «ابشر ثم ابشر» بشارتت بادا يا محمّد كه اين نشان نبوّت است، آن نبوّت كه موسى كليم و عيسى مريم را دادند، يا محمّد ترا كارى عظيم درگيرد و جهانيان منقاد تو شوند و سر بر خط تو نهند، اما قوم تو ترا برانند و برنجانند، اى كاشك مرا تا آن روز زندگى بودى و ترا دريافتمى در آن حال، تا با تو دست يكى داشتمى و نصرت كردمى.» پس ورقه وفات كرد و روزگار بعثت وى در نيافت. رسول خدا گفت «او را در بهشت يافتم با نواخت نيكو و كرامت بزرگوار فانّه آمن بى و صدّقنى.»

النوبة الثالثة

– بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏- الباء بهاء اللَّه، و السين سناء اللَّه، و الميم‏ ملك اللَّه، از روى اشارت بر مذاق خداوندان معرفت باء بسم اللَّه اشارت دارد ببهاء احديت، سين بسناء صمديت، ميم بملك آلهيّت. بهاء او قيمومى، و سناء او ديمومى، و ملك او سرمدى. بهاء او قديم و سناء او كريم و ملك او عظيم. بهاء او باجلال، و سناء او با جمال، و ملك او بى زوال. بهاء او دل ربا، و سناء او مهر فزا، و ملك او بى فنا.

اى پيش‏رو از هر چه بخوبيست جلالت‏
اى دور شده آفت نقصان ز كمالت

زهره بنشاط آيد چون يافت سماعت‏
خورشيد بر شك آيد چون ديد جمالت‏

الباء برّه باوليائه، و السّين سرّه مع اصفيائه و الميم منّه على اهل ولائه. باء برّ او بر بندگان او، سين سرّ او با دوستان او، ميم منّت او بر مشتاقان او. اگر نه برّ او بودى رهى را چه جاى تعبيه سرّ او بودى، و رنه منّت او بودى رهى را چه جاى وصل او بودى، رهى را بر درگاه جلال چه محل بودى. و رنه مهر ازل بودى رهى آشنا لم يزل چون بودى؟

آب و گل را زهره مهر تو كى بودى اگر
هم بلطف خود نكردى در ازل‏شان اختيار

مهر ذات تست الهى دوستان را اعتقاد
ياد وصف تست يا رب غمگنان را غمگسار

ما طابت الدنيا الّا باسمه و ما طابت العقبى الّا بعفوه و ما طابت الجنة الا برؤيته.

در دنيا اگر نه پيغام و نام اللَّه بودى رهى را چه جاى منزل بودى، در عقبى اگر نه عفو و كرمش بودى كار رهى مشكل بودى، در بهشت اگر نه ديدار دل افروز بودى شادى درويش بچه بودى؟ يكى از پيران طريقت گفت الهى بنشان تو بينندگانيم، بشناخت تو زندگانيم، بنام تو آبادانيم، بياد تو شادانيم، بيافت تو نازانيم، مست مهر از جام تو مائيم، صيد عشق در دام تو مائيم.

 

زنجير معنبر تو دام دل ماست‏ عنبر ز نسيم تو غلام دل ماست‏
در عشق تو چون خطبه بنام دل ماست‏ گويى كه همه جهان بكام دل ماست‏

بسم اللَّه- گفته ‏اند كه اسم از سمت گرفته ‏اند و سمت داغ است، يعنى گوينده بسم اللَّه دارنده آن رقم و نشان كرده آن داغ است.

بنده خاص ملك باش كه با داغ ملك‏ روزها ايمنى از شحنه و شبها ز عسس‏
هر كه او نام كسى يافت، از اين درگه يافت‏ اى برادر كس او باش و مينديش ز كس‏

على بن موسى الرّضا ع گفت‏

«اذا قال العبد بسم اللَّه فمعناه و سمت نفسى بسمة ربّى.»

خداوندا داغ تو دارم و بدان شادم اما از بود خود بفريادم، كريما بود من از پيش من برگير كه بود تو راست كرد همه كارم.

پير طريقت گفت: الهى! نور تو چراغ معرفت بيفروخت دل من افزونى است.

گواهى تو ترجمانى من بكردند نداء من افزونى است، قرب تو چراغ وجد بيفروخت همت من افزونى است، ارادت تو كار من بساخت جهد من افزونى است، بود تو كار من راست كرد بود من افزونى است. الهى از بود خود چه ديدم مگر بلا و عنا؟ و از بود تو همه عطا است و وفا اى ببرّ پيدا و بكرم هويدا، ناكرده كرده گير كرد رهى و آن كن كه از تو سزا.» اگر كسى گويد نامهاى خدا فراوانند در نصوص كتاب و سنّت و همه بزرگوارند و ازلى و پاك و نيكو چه حكمت را ايتاء قرآن عظيم باين سه نام كرد؟ و از همه اين اختيار كرد و برين نيفزود؟ جواب آنست كه دو معنى را اين سه نام اختيار كرد و بر ان اقتصار افتاد:- يكى كه تا كار بر بندگان خود در نام خود آسان كند و از ثواب ايشان هيچيز[11] نكاهد، دانست كه ايشان طاقت ذكر و حفظ آن نامهاى فراوان ندارند، و اگر بعضى توانند بيشترين آنند كه درمانند، و در حسرت فوت آن بمانند، پس معانى آن نامها درين سه نام جمع كرده و معانى آن سه قسم است:- قسمى جلال و هيبت راست، قسمتى نعمت و تربيت راست، قسمى رحمت و مغفرت راست. هر چه جلال و هيبت است در نام- اللَّه- تعبيه كرد، و هر چه نعمت و تربيت است در نام- رحمن- هر چه رحمت و مغفرت است در نام- رحيم- تا گفتن آن بر بنده آسان باشد و ثواب وى فراوان، و رأفت و رحمت اللَّه بر وى بى‏كران.

معنى ديگر آنست- كه ربّ العالمين مصطفى را بخلق فرستاد و خلق در آن زمان‏ سه گروه بودند:- بت پرستان بودند و جهودان و ترسايان. اما بت پرستان از نام خالق- اللَّه- ميدانستند، و اين نام در ميان ايشان مشهور بود. و لهذا قال تعالى‏ «وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ» و جهودان در ميان ايشان نام- رحمن- معروف بود، و لهذا قال عبد اللَّه بن سلام لرسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «لا أرى فى القرآن اسما كنّا نقرأه فى التورية قال و ما هو؟ قال- الرّحمن- فانزل اللَّه‏ «قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ»

و در ميان ترسايان نام معروف- رحيم- بود. چون خطاب با اين سه گروه بود و در ميان ايشان معروف اين سه نام بود، اللَّه تعالى بر وفق دانش و دريافت ايشان اين سه نام فرو فرستاد در ابتداء قرآن، و بر آن نيفزود.

امّا حكمت در آن كه ابتدا باللَّه كرد پس برحمن پس برحيم آنست:- كه اين بر وفق احوال بندگان فرو فرستاد و ايشان را سه حال است اول آفرينش، پس پرورش، پس آمرزش، اللَّه اشارت است بآفرينش در ابتدا بقدرت، رحمن اشارت است بپرورش در دوام نعمت، رحيم اشارت است بآمرزش در انتها برحمت. چنان استى كه اللَّه گفتى اول بيافريدم بقدرت پس بپروريدم بنعمت آخر بيامرزم برحمت.

پير طريقت گفت:- «الهى نام تو ما را جواز، و مهر تو ما را جهاز. الهى شناخت تو ما را امان و لطف تو ما را عيان. الهى فضل تو ما را لوا و كنف تو ما را ماوى. الهى ضعيفان را پناهى، قاصدان را بر سر راهى، مؤمنانرا گواهى، چه بود كه افزايى و نكاهى! الهى چه عزيزست او كه تو او را خواهى ور بگريزد او را در راه آيى. طوبى آن كس را كه تو او رائى آيا كه تا از ما خود كرائى؟» الحمد للَّه- ستايش خداى مهربان، كردگار روزى رسان، يكتا در نام و نشان.

خداوندى كه ناجسته يابند، و نادريافته شناسند، و ناديده دوست دارند. قادر است بى احتيال، قيوم است بى‏گشتن حال، در ملك ايمن از زوال، در ذات و نعمت متعال، لم يزل و لا يزال، موصوف بوصف جلال و نعمت جمال. عجز بندگان ديد در شناخت قدرخود، و دانست كه اگر چند كوشند نرسند، و هر چند بيوسند[12] نشناسند. و عزّت قرآن بعجز ايشان گواهى داد كه‏ وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ‏ بكمال تعزّز و جلال و تقدس ايشان را نيابت داشت و خود را ثنا گفت، و ستايش خود ايشان را در آموخت و بآن دستورى داد، و رنه كه يارستى بخواب اندر بديدن اگر نه خود گفتى خود را كه- الحمد للَّه- و در كلّ عالم كه زهره آن داشتى كه گفتى- الحمد للَّه.

فلوجهها من وجهها قمر و لعينها من عينها كحل‏

ترا كه داند كه ترا تو دانى، ترا نداند كس، ترا تو دانى بس. اى سزاوار ثناء خويش و اى شكر كننده عطاء خويش! رهى بذات خود از خدمت تو عاجز و بعقل خود از شناخت منت تو عاجز، و بكلّ خود از شادى بتو عاجز، و بتوان خود از سزاى تو عاجز.

كريما! گرفتار آن دردم كه تو درمان آنى، بنده آن ثنا ام كه تو سزاى آنى، من در تو چه دانم تو دانى، تو آنى كه گفتى كه من آنم- آنى.

و بدان- كه حمد بر دو وجه است: يكى بر ديدار نعمت ديگر بر ديدار منعم.

آنچه بر ديدار نعمت است از وى آزادى كردن و نعمت وى بطاعت وى بكار بردن، و شكر وى را ميان در بستن. تا امروز در نعمت بيفزايد و فردا ببهشت رساند. و به‏

قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم‏ «اوّل من يدعى الى الجنّة الحمّادون للَّه على كلّ حال.»

اين عاقبت آن كس كه حمد وى بر ديدار نعمت بود اما آن كس كه حمد وى بر ديدار منعم بود بزبان حال ميگويد:

و ما الفقر من ارض العشيرة ساقنا و لكنّنا جئنا بلقياك نسعد

ع- صنما ما نه بديدار جهان آمده ‏ايم.

اين جوانمرد در اشراب شوق دادند و با شرم هام ديدار[13] كردند تا از خود فانى شد. يكى شنيد و يكى ديد و بيكى رسيد. چه شنيد و چه ديد و بچه رسيد؟ ذكر حق شنيد، چراغ آشنايى ديد، و با روز نخستين رسيد. اجابت لطف شنيد، توقيع دوستى ديد، و بدوستى‏ لم يزل رسيد. اين جوانمرد اول نشانى يافت بى دل شد، پس باز يافت همه دل شد، پس دوست ديد و در سر دل شد.

پير طريقت گفت:- دو گيتى در سردوستى شد و دوستى در سر دوست، اكنون نمى‏يارم گفت كه اوست.

چشمى دارم همه پر از صورت دوست‏ با ديده مرا خوشست تا دوست دروست‏
از ديده و دوست فرق كردن نه نكوست‏ يا اوست بجاى ديده يا ديده خود اوست‏

رب العالمين- پروردگار جهانيان و روزى گمار ايشان، يكى را پرورش تن روزى يكى را پرورش دل روزى، يكى تن پرور بنعمت يكى دل پرور بران ولى نعمت.

نعمت حظّ كسى است كه جهد در خدمت فرو نگذارد، و راز ولى نعمت حظ اوست كش اميد بديدار اوست. طمع ديدار دوست صفت مردان است، پيروزتر از آن بنده كيست كه دوست او را عيانست.

عظمت همّة عين طمعت فى أن تراكا او ما يكفي لعين ان ترى من قدر آكا

آن غذاء دل دوستان كه در پرورش جان بكار دارند و شبانروز از حضرت عزت بادرار؟؟ بايشان ميرسانند آنست كه مهتر عالم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم گفت‏«أظلّ عند ربى يطعمنى و يسقينى»

طعامهاى لذيذ و شراب‏هاى روشن مروّق مى نخورد و ديگران را نيز ميگفت‏«ايّاكم و النّعم فانّ عباد اللَّه ليسوا بالمتنعّمين»

گفتند يا سيد چرا مى‏نخورى؟ گفت ما را از شراب مطالعه جمع چنان مست كرده‏اند كه پرواى شراب مروّق شما نيست. صد هزار و بيست و چهار هزار نقطه عصمت تاختن بخلوت خانه او بردند كه تا مگر جرعه يابند از آن شراب، اين پشت دست بروى ايشان وانهاد، كه‏«انّ لى مع اللَّه وقت لا يسعنى فيه ملك مقرب و لا نبيّ مرسل.»

گفتند اين شرب خاصّ آن كس است كه آيات كبرى در راه ديده او تجلى كرد و او برين ادب بود كه ما زاغ البصر و ما طغى.[14]

اى منظر تو نظاره گاه همگان‏ پيش تو در او فتاده راه همگان‏
اى زهره شهرها و ماه همگان‏ حسن تو ببرد آب و جاه همگان‏

رَبِّ الْعالَمِينَ‏- يعنى- يربّى نفوس العابدين بالتأييد و يربّى قلوب الطاهرين بالتشديد[15] و يربّى احوال العارفين بالتوحيد- كسى كه تربيت وى از راه توحيد يابد مطعومات عالميان او را چه بكار آيد؟

كسى كش مار نيشى بر جگر زد و را ترياق سازد نى طبرزد

عالميان در آرزوى طعام‏اند و اين جوانمردان طعام در آرزوى ايشان. عتبة بن الغلام شاگرد يزيد هارون بود او را فرمود كه خرما نخورد، مادر عتبه روزى در نزديك يزيد هارون شد خرما ميخورد گفت پس چرا پسرم را ازين باز زنى كه خود ميخورى؟ يزيد گفت پسرت در آرزوى خرماست و خرما در آرزوى ما، ما را مسلم است و او را نه. خلق عالم در آرزوى بهشت‏اند و بهشت در آرزوى سلمان، چنانك در خبر است‏

«انّ الجنّة لتشتاق الى سلمان.»

لا جرم فردا او را بهشت ندهند كه از آتش ور گذرانند، و در حضرت احديت بمقام معاينتش فرو آرند-فالفقراء الصّبر جلساء اللَّه عزّ و جل يوم القيامة.

اگرت اين روز آرزوست از خود برون آى چنانك مار از پوست، جز از درگاه او خود را مپسند كه قرارگاه دل دوستان فناء قدس اوست.

چهره عذرات بايد بر در وامق نشين‏ عشق بو دردات بايد گام سلمان وار زن‏

الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏- الرّحمن بما روّح، و الرّحيم بما لوّح، فالتّرويح بالمبار و التلويح بالانوار. رحمن است كه راه مزدورى آسان كند، رحيم است كه شمع دوستى برافروزد. در راه دوستان مزدور هميشه رنجور، در آرزوى حور و قصور، و دوست خود در بحر عيان غرقه نور.

روزى كه مرا وصل تو در چنگ آيد از حال بهشتيان مرا ننگ آيد

رحمن است كه قاصدان را توفيق مجاهدت داد، رحيم است كه واجدانرا تحقيق مشاهدت داد. آن حال مريد است و اين صفت مراد. مريد بچراغ توفيق رفت به مشاهده رسيد، مراد بشمع تحقيق رفت بمعاينه رسيد. مشاهده برخاستن عوائق است ميان بنده و ميان حق، و معاينه هام ديدارى است. چنانك بنده يك چشم زخم غائب نشود بچشم اجابت فرا محبت مى‏نگرد، بچشم حضور فرا حاضر مى‏نگرد، و بچشم انفراد فرا فرد مى‏نگرد، بدورى از خود نزديكى وى را نزديك شود و بگم‏شدن از خود آشكارايى وى را آشنا گردد، بغيبت از خود حضور وى را بكرم حاضر بود، كه او نه از قاصدان دور است نه از طالبان گم، نه از مريدان غايب.

رحمتى كن بر دل خلق و برون آى از حجاب‏ تا شود كوته‏بينان ز هفتاد و دو ملت داورى‏

مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ‏:- اشارت است بدوام ملك احديت و بقاء جبروت الهيت.

يعنى كه هر ملكى را روزى مملكت بآخر رسد و زوال پذيرد و ملكش بسر آيد و حالش بگردد، و ملك اللَّه بر دوام است امروز و فردا، كه هرگز بسر نيايد و زوال نپذيرد. در هر دو عالم هيچ چيز و هيچكس از ملك و سلطان وى بيرون نيست و كس را چون ملك وى ملك نيست. امروز ربّ العالمين و فردا مالك يوم الدّين، و كس را نبود از خلقان چنين. عجبا- كار رهى چون ميداند؟ كه در كونين ملك و ملك اللَّه راست بى شريك و بى‏انباز و بى حاجت و بى‏نياز، پس اختيار رهى از كجاست؟ آن را كه ملك نيست حكم نيست، و آن را كه حكم نيست اختيار نيست، و ربّك يخلق ما يشاء و يختار ما كان لهم الخيرة.

و گفته‏اند: معنى دين اينجا شمار است و پاداش- ميگويد مالك و متولّى حساب بندگان منم تا كس را بر عيوب ايشان وقوف نيفتد كه شرمسار شوند، هر چند كه حساب كردن راندن قهر است، اما پرده از روى كار برنگرفتن در حساب عين كرم است، خواهد تا كرم نمايد پس از آنك قهر راند. اينست سنّت خداى جلّ جلاله هر جاى كه ضربت قهر زند مرهم كرم برنهد.

پير طريقت گفت:- فردا در موقف حساب اگر مرا نوايى بود و سخن را جايى‏ بود گويم- بار خدايا از سه چيز كه دارم در يكى نگاه كن- اول سجودى كه هرگز جز ترا از دل نخواست است. ديگر تصديقى كه هر چه گفتى گفتم كه راست است. سديگر چون باد كرم برخاست است دل و جان جز ترا نخواست است.

جز خدمت روى تو ندارم هوسى‏ من بى تو نخواهم كه بر آرم نفسى‏

إيّاك نعبد و إيّاك نستعين- اشارت بدو ركن عظيم است از اركان دين و مدار روش دين داران باين هر دو ركن است: اول تحلية النفس بالعبادة و الاخلاص، خود را آراسته داشتن بعبادت بى ريا و طاعت بى نفاق. ركن ديگر تزكية النّفس عن الشرك و الالتفات الى الحول و القوّة. نفس خود را منزى‏[16] كردن، و از شرك و فساد پاك داشتن، و تكيه بر حول و قوت خود ناكردن. آن تحليت اشارت است بهر چه مى‏ببايد در شرع، و اين تزكيت اشارت است بهر چه مى نبايد در شرع. درنگر باين دو كلمه مختصر كه جمله شرايع دين از اين دو كلمه مفهوم ميشود كسى را كه در دل آشنايى و روشنايى دارد، تا ترا محقق شود آنچه مصطفى گفت عليه السّلام:«اوتيت جوامع الكلم و اختصر لى الكلام اختصارا.»

و گفته‏اند- ايّاك نعبد- توحيد محض است، و هو الاعتقاد ان لا يستحقّ للعبادة سواه. داند كه خداوندى اللَّه را سزاوار است، و معبود بى‏همتا اوست كه يگانه و يكتاست و ايّاك نستعين- اشارت است بمعرفت عارفان- و هو العرفان بانّه سبحانه متفرّد بالافعال كلّها، و انّ العبد لا يستقلّ بنفسه دون معونته. و اصل آن توحيد و مادّه اين معرفت آنست كه حق را جلّ جلاله بشناسى بهستى و يكتايى، پس بتوانايى و دانايى و مهربانى، پس به نيكوكارى و دوستدارى و نزديكى. اوّل بناء اسلامست، دوم بناء ايمان است سوم بناء اخلاص. راه معرفت اول بديدار تدبير صانع است در گشاد و بند صنايع راه معرفت، دوم بديدار حكمت صانع است در خود شناختن نظائر راه معرفت، سوم بديدار لطف مولى است در ساختن كارها و در فراگذاشتن جرمها، و اين ميدان عارفان است و كيمياء محبان و طريق خاصگيان.

اگر كسى گويد چه حكمت را- ايّاك- در پيش كلمه نهاد و نعبدك نگفت با آن كه لفظ نعبدك موجزتر است و معنى هم چنان ميدهد؟ جواب آنست كه اين از اللَّه، بنده را تنبيه است تا بهيچ چيز بر اللَّه پيشى نكند و نظر كه كند از اللَّه بخود كند نه از خود باللَّه، از اللَّه بعبادت خود نگرد نه از عبادت خود باللَّه.

پير طريقت شيخ الاسلام انصارى گفت:- ازينجاست كه عارف طلب از يافتن يافت نه يافتن از طلب، و سبب از معنى يافت نه معنى از سبب. مطيع طاعت از اخلاص يافت نه اخلاص از طاعت، عاصى را معصيت از عذاب رسيد نه عذاب از معصيت. براى آنك رهى رفته سابقه است بدست او نه استطاعت و نه عجز است. بهيچ كار بر اللَّه بيشى نتوان يافت. او كه پنداشت بر اللَّه بيشى توان يافت وى از اللَّه خبر نداشت. از اينجا بود كه مصطفى ع گفت به ابو بكر چون در غار بودند لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا ذكر معبود فرا پيش داشت و ادب خطاب در آن نگه داشت لا جرم او را فضل آمد بر موسى كه گفت انّ معى ربّى- موسى از خود به اللَّه نگرست و مصطفى از اللَّه بخود نگرست. اين نقطه جمع است و آن عين تفرقه، و شتّان ما بينهما پير طريقت گفت از او به او نگرند نه از خود به او كه ديده با ديده ور پيشين است و دل با دوست نخستين.

اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ‏- عين عبادت است و مخ طاعت، دعا و سؤال و تضرّع و ابتهال مؤمنان، و طلب استقامت و ثبات در دين يعنى دلّنا عليه و اسلك بنافيه و ثبّتنا عليه. مؤمنان ميگويند- بار خدايا راه خود بما نماى وانگه ما را در آن راه بر روش دار وانگه از روش بكشش رسان. سه اصل عظيم است: اول نمايش، پس روش، پس كشش، نمايش آنست كه رب العزة گفت‏ يُرِيكُمْ آياتِهِ. روش آنست كه گفت‏ لَتَرْكَبُنَّ طَبَقاً عَنْ طَبَقٍ. كشش آنست كه گفت‏ وَ قَرَّبْناهُ نَجِيًّا مصطفى ع از اللَّه نمايش خواست گفت‏«اللّهم أرنا الاشياء كما هى»

و روش را گفت‏«سير و اسبق المفرّدون»

و كشش را گفت‏«جذبة من الحق توازى عمل الثقلين»

مؤمنان درين آيت از اللَّه هر سه ميخواهند كه نه هر كه راه ديد در راه برفت، و نه هر كه رفت بمقصد رسيد. و بس كس كه شنيد و نديد و بس كس كه ديد و نشناخت و بس كس كه شناخت و نيافت.

بسا پير مناجاتى كه از مركب فرو ماند بسا يار خراباتى كه زين بر شير نر بندد

و يقال فى قوله- اهدنا- اقطع اسرارنا عن شهود الاغيار، و لوّح فى قلوبنا طوالع الانوار و افرد قصورنا اليك عن دنس الآثار، و رقّنا عن منازل الطلب و الاستدلال، الى ساحات القرب و الوصال، و حلّ بيننا و بين مساكنة الامثال و الاشكال بما تلاطفنا به من وجود الوصال، و تكاشفنا به من شهود الجلال و الجمال.

صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ‏- گفته‏اند- اين راه و روش اصحاب الكهف است كه مؤمنان خواستند گفتند- خداوندا راه خود بر ما بى ما تو بسر بر، چنانك بر جوانمردان اصحاب الكهف فضل كردى، و نواخت خود برايشان نهادى، ايشان را سر ببالين انس باز نهادى، و تولّى كشش ايشان خود كردى، و گفتى در اين غار شويد و خوش بخسبيد كه ما خواب شما بعبادت جهانيان برگرفتيم، خداوندا ما را از آن نعمت و نواخت بهره كن، و چنانك بى‏ايشان كار ايشان بفضل خود بسر بردى بى ما كار ما بفضل خود بسربر، كه هر چه ما كنيم بر ما تاوان بود، و هر چه تو كنى ما را اساس عزّ در جهان بود.

پير طريقت گفت-: الهى نميتوانيم كه اين كار بى تو بسر بريم نه زهره آن داريم كه از تو بسر بريم، هر گه كه پنداريم كه رسيديم از حيرت شمار واسر بريم. خداوندا كجا باز يابيم آن روز كه تو ما را بودى و ما نبوديم تا باز بآن روز رسيم ميان آتش و دوديم، اگر بدو گيتى آن روز يابيم بر سوديم، ور بود خود را دريابيم به نبود خود خشنوديم.

و گفته‏اند: انعمت عليهم- بالاسلام و السنّة- اسلام و سنّت درهم بست كه تا هر دو بهم نشوند بنده را استقامت دين نبود. در آثار بيارند كه شافعى گفت:- حقّ را جلّ جلاله بخواب ديدم كه مرا گفت: تمنّ علىّ يا بن ادريس. از من آرزوى خواه اى پسر ادريس گفتم- امتنى على الاسلام. يا رب مرا ميرانى بر اسلام ميران- گفتا اللَّه گفت- قل و على السّنة- بگو و بر سنّت بيكديگر خواه از من، كه اسلام بى سنّت نيست، و هر چه نه با سنّت است آن دين حق نيست. مصطفى ع از اينجا گفت:لا قول الّا بعمل و لا قول و عمل الّا بنيّة و لا قول و عمل و نيّة الّا باصابة السّنّة-

گفته‏اند اسلام بر مثال شجره است و سنّت‏ بر مثال چشمه آب، درخت را از چشمه آب گريز نيست همچنين اسلام را از سنّت گزير نيست. هر سينه كه بعزّت اسلام آراسته گشت مدد گاهى از نور سنّت آن اسلام را پديد كرده آمد، اينست كه رب العالمين گفت‏ أَ فَمَنْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ فَهُوَ عَلى‏ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ. يقال هو نور السنّة. و در خبر است كه فردا در انجمن قيامت و مجمع سياست كه اهل هفت آسمان و هفت زمين را حشر كنند هر كسى را پاى بكردار خويش فرو شده و سر در پيش افكنده و بكار خويش درمانده، مدهوش و حيران، افتان و خيزان، تشنه و عريان، همى ناگاه شخصى مروّح و مطيّب از مكنونات غيب بيرون خرامد و تجلى كند نسيم آن روح بمشام اهل سعادت رسد همه خوش بوى شوند و در طرب آيند، گويند- بار خدايا اين چه روح و راحت است؟ اين چه جمال و كمال است؟ خطاب درآيد كه اين چهره جمال سنّت رسول ماست، هر كس كه در سراى حكم متابع سنّت بودست او را بار دهيد تا قدم امن در سرا پرده عزّ او نهد، و هر كه در آن سراى از سنّت بيگانه بودست ردّوه الى النّار- او را بدوزخ دهيد كه امروز هم بيگانه است، و هم رانده.

سنّى و دين دار شو تا زنده مانى زانك هست‏ هر چه جز دين مردگى و هر چه جز سنت حزن‏

غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لَا الضَّالِّينَ‏- خداوندا ما را از آنان مگردان كه ايشان را بخود باز گذاشتى، تا به تيغ هجران خسته گشتند و بميخ ردّ بسته شدند. آرى چه بار كشد حبلى گسسته؟ و چه بكار آيد كوشش از بنده نبايسته؟ و در بيگانگى زيسته؟ امروز از راه بيفتاده، و راه كژ راه راستى پنداشته، و فردا درخت نوميدى ببر آمده، و اشخاص بيزارى بدر آمده، و منادى عدل بانك بيزارى در گرفته كه‏ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً

گفتم كه بر از اوج برين شد بختم‏ و ز ملك نهاده چون سليمان تختم‏
خود را چو بميزان خرد بر سختم‏ از بنگه دونيان كم آمد رختم.

اكنون ختم كنيم سورة الحمد را بلطيفه از لطايف دين:- بدانك اين سوره را مفتاح الجنّة گويند، كليد بهشت از انك درهاى بهشت هشت است: و گشاد هر درى را قسمى‏ از اقسام علوم قران معيّن است. تا آن هشت قسم تحصيل نكنى و بآن معتقد نشوى اين درها بر تو گشاده نشود. و سورة الحمد مشتمل است بر آن هشت قسم كه كليدهاى بهشت است: يكى از آن ذكر ذات خداوند جلّ جلاله‏ (الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ)، دوم ذكر صفات‏ (الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ)، سيم ذكر افعال‏ (إِيَّاكَ نَعْبُدُ)، چهارم ذكر معاد (وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ) پنجم ذكر تزكيه نفس از آفات‏ (اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ)، ششم تحليه نفس بخيرات، و اين تحليه و آن تزكيه هر دو بيان صراط مستقيم است، هفتم ذكر احوال دوستان و رضاء خداوند در حق ايشان‏ (صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ)، هشتم ذكر احوال بيگانگان و غضب خداوند بريشان‏ (غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لَا الضَّالِّينَ)، اين هشت قسم از اقسام علوم بدلايل اخبار و آثار هر يكى درى است از درهاى بهشت و جمله درين سورة موجود است پس هر آن كس كه اين سوره باخلاص برخواند در هشت بهشت بروى گشاده شود. امروز بهشت عرفان و فردا بهشت رضوان، در جوار رحمان، و ما بينهم و بين ان ينظروا الى ربّهم الّا رداء الكبرياء على وجهه فى جنة عدن. هكذا صحّ عن النبى صلى اللَّه عليه و آله و سلم.

______________________________________________________

[1] ( 1) الخداج كلّ نقصان فى شى‏ء.

[2] ( 1) بقول على و ابن عباس اين بود- نسخه ج

[3] ( 2) دحيت.( دحى، يدحى، دحيا) الشي‏ء بسطه.

[4] ( 1) هام نام وى كنند: كذا فى الاصل.

[5] ( 1) پيوس: اميد و طمع. پيوسيدن- اميد داشتن( رشيدى)

[6] ( 1) هيجيز: كذا فى الاصل.

[7] ( 1) عبيد بن عمر- نسخه ج.

[8] ( 1) نسخه ج.

[9] ( 1) بيفكندند- نسخه ج.

[10] ( 1) الجعل و الجعاله- اجر العامل.

[11] ( 1) كذا فى الاصل

[12] ( 1) بپويند- نسخه ج.

[13] ( 2) كذا فى الاصل.

[14] ( 1) باز يافت نسخه ج

[15] ( 1) الطالبين بالتسديد، نسخه ج

[16] ( 1) كذا فى الاصل

كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد اول

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=