ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطانعلیشاه»سوره الکهف83-110
آيات 93- 83
[سوره الكهف (18): آيات 83 تا 93]
وَ يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ قُلْ سَأَتْلُوا عَلَيْكُمْ مِنْهُ ذِكْراً (83) إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ وَ آتَيْناهُ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ سَبَباً (84) فَأَتْبَعَ سَبَباً (85) حَتَّى إِذا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ وَ وَجَدَ عِنْدَها قَوْماً قُلْنا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِمَّا أَنْ تُعَذِّبَ وَ إِمَّا أَنْ تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْناً (86) قالَ أَمَّا مَنْ ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ يُرَدُّ إِلى رَبِّهِ فَيُعَذِّبُهُ عَذاباً نُكْراً (87)
وَ أَمَّا مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُ جَزاءً الْحُسْنى وَ سَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنا يُسْراً (88) ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً (89) حَتَّى إِذا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَطْلُعُ عَلى قَوْمٍ لَمْ نَجْعَلْ لَهُمْ مِنْ دُونِها سِتْراً (90) كَذلِكَ وَ قَدْ أَحَطْنا بِما لَدَيْهِ خُبْراً (91) ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً (92)
حَتَّى إِذا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ وَجَدَ مِنْ دُونِهِما قَوْماً لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلاً (93)
ترجمه:
(18/ 93- 83)
و از تو اى رسول سؤال از ذو القرنين مىكنند پاسخ ده كه من به زودى حكايت او را به شما تذكّر خواهم داد،
ما او را در زمين تمكّن و قدرت بخشيديم و از هر چيزى رشتهاى به دست او داديم،
او هم از آن رشته و وسيلهى حق پيروى كرد،
تا هنگامى كه ذو القرنين به مغرب رسيد جايى كه خورشيد را چنين مىيافت كه در چشمهى آب تيرهاى غروب مىكند و آنجا قومى را يافت كه ما به ذو القرنين دستور داديم كه تو دربارهى اين قوم يا قهر و عذاب يا لطف و رحمت بجاى آور،
ذو القرنين گفت: امّا هر كس ستم كرده او را به كيفر خواهم رسانيد و سپس هم كه (بعد از مرگ) به سوى خدا باز گردد خدا او را به عذابى بسيار سخت كيفر خواهد كرد،
و امّا هر كس به خدا ايمان آورد و نيكوكردار شد براى او نيكوترين اجر باشد و هم ما اين امر را بر او سهل و آسان گيريم (و از هر جهت وسايل آسايش او فراهم سازيم)،
ذو القرنين باز با همان وسايل و اسباب تعقيب كرد،
تا آن كه به مشرق زمين رسيد آنجا قومى را يافت كه ما ميان آنها و آفتاب ساترى قرار نداديم،
هم چنين بود و البتّه ما از احوال آن كاملا باخبريم،
باز با وسايل تعقيب مىكرد،
تا رسيد ميان دو سدّ (دو كوه بين دو كشور در شمال يا جنوب انتهاى خاك تركستان) آنجا قومى را يافت كه سخنى فهم نمىكردند.
تفسير
وَ يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ قُلْ سَأَتْلُوا عَلَيْكُمْ مِنْهُ ذِكْراً در سبب نزول اين آيه آنچه كه در سبب نزول داستان اصحاب كهف گذشت وارد شده است؛ و نيز وارد شده كه جماعتى از يهود از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله دربارهى طواف كننده و سيّاحى كه مشرق و مغرب را گشته است سؤال كردند.
بدان كه دو نفر با لقب ذو القرنين ناميده شده اند كه يكى ذو القرنين بزرگتر و ديگرى ذو القرنين كوچكتر؛ هر دو بر روى زمين پادشاهى كردند.
ذو القرنين بزرگتر بندهى صالح خدا بود نبىّ يا غير نبىّ؛ او كسى است كه مشرق و مغرب را گشت و سدّ يأجوج و مأجوج را بنا كرد.
او غلامى از اهل روم و فرزند پير زنى فقير بود كه خداوند او را ملك و پادشاهى داد.
در وجه تسميه او بر ذى القرنين وارد شده است كه بر قومش مبعوث شد و آنها را به سوى خدا فراخواند، بر شاخ راست او زدند و خداوند او را ميرانيد يا از انظار مردم غايب گردانيد؛ بنا بر اختلاف روايات اين مردن يا غيبت پانصد يا يكصد سال به طول انجاميد كه در اين مورد هم اختلاف در آيات مى باشد.
سپس خداوند او را براى بار دوّم مبعوث گردانيد تا مردم را به سوى او فرا بخواند كه اين دفعه نيز بر شاخ چپ او زدند و خداوند او را ميرانيد يا از انظار در همان مدّت مذكور غايب شد سپس دوباره او را زنده گردانيده پادشاه و مالك مشرق و مغرب كرد.
و نيز در اخبار وارد شده است كه خداوند عوض دو ضربتى كه بر سرش زده شده بود دو شاخ تو خالى و ميان تهى بر سرش قرار داد، عزّت ملك، پادشاهى و علامت نبوتش را در آن دو قرار داد.
سپس او را بر آسمان بالا برده و همهى زمين را برايش صاف و هموار ساخت، كوهها، پستى و بلنديها را برداشت تا جايى كه ما بين مشرق و مغرب همه جا را ديد.
از هر چيزى سببى به او عطا كرد كه به وسيلهى آن حق و باطل را مىشناخت؛ او را با دو شاخش بر قسمتى از آسمان كه در آن ظلمات و رعد و برق است رهنمون شد و سپس هبوط داده و وحى كرد كه در غرب و شرق زمين سير كن كه شهرها را براى تو درهم پيچيده و بندگان را براى تو رام كرده و از تو ترسانيدم و اين معناى قول خداى تعالى است: إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ.
و نيز وارد شده است كه او در خواب ديد كه گويا آفتاب نزديك مىشود تا آنجا كه با دو شاخش شرق و غرب آفتاب را گرفت، وقتى اين خواب را بر قومش بازگو نمود او را ذى القرنين ناميدند؛ سپس آنان را به سوى خدا فراخواند و آنها نيز اسلام آوردند.
در تواريخ ذكر شده كه وقتى مشرق و مغرب را گشت ذا القرنين ناميده شد، و برخى نيز آوردهاند: چون از طرف پدر و مادر بزرگ و كريم بود ذا القرنين ناميده شد و بعضى گفته اند چون از هر دو طرف سرش دو دسته موى بافته شده داشت او را ذا القرنين ناميدند.[1]
بعضى اسم او را عبد اللّه بن ضحّاك لقبش را عيّاش دانسته اند و اختلاف اخبار دربارهى دو شاخ و نبوّتش مشعر بر تأويل است.
به ويژه با ملاحظهى آنچه در اخبار ذكر شده كه فرموده اند: در بين شما مانند ذى القرنين وجود دارد، و اشاره به خودشان كرده اند هر چيزى براى شخصى در عالم كبير ذكر شود در نوع همان شخص جريان دارد و هر چه كه در عالم كبير باشد چه حكم شخص، چه حكم نوع در عالم صغير هم جريان پيدا مى كند.
اخبار و تواريخ در زمان ظهور ذى القرنين مختلف است كه در بعضى بعد از زمان نوح ذكر شده و در بعضى از آنها آمده است كه او معاصر ابراهيم بوده است، و در بعضى از اخبار زمان او بعد از عيسى عليه السّلام تعيين شده است.
قُلْ سَأَتْلُوا عَلَيْكُمْ مِنْهُ ذِكْراً بگو چيزى كه باعث تذكّر و ياد آورى گردد براى شما مى خوانم براى شما مى خوانم و اين است آنچه خدا مى گويد: إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ ما او را در روى زمين تمكّن داده بوديم، وَ آتَيْناهُ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ سَبَباً از هر چيزى سبب و علّتى از آن بر او داديم تا به وسيلهى آن تمكّن تامّ و قدرت كامل داشته باشد كه به آن چيز برسد و در آن تصرّف نموده و به آن مسلّط باشد.
چون همهى اشياى كونى و هستى مسبب از موجودات عليا از قبيل اشباح مثالى و ارواح مجرّد مىباشند، و براى هر يك از آنها بر حسب مراتب طولى علّتها و اسباب متعدّدى كه به وسيلهى آنها مىتوان به معلول رسيد و در آن تصرّف كرده و تسلّط يافت.
در روايت وارد شده است كه او به سوى آسمان برده شد و از زمين مجرّد و منسلخ گشت كه اين تعبير كنايه از اتّصال او به ملكوت است، عالم ملكوت اسبابى هستند نزديك عالم ملك، پس از هر چيزى علّت و سببش را به او عطا كرد و روى همين جهت بود كه سير شرق و غرب بر او آسان گرديده و بر كوه، ناهمواريها و همواريهاى زمين مسلّط گشت.
فَأَتْبَعَ سَبَباً پس از سبب امور و قانونمندى آن پيروى كرد و از آن وسايلى كه داده شده بود و در اختيار داشت بهره جست و از ملكوت اشراق وجود خود (از جهت اشراقى ملكوت خود) سبب مغرب غرب وجود (عالم طبيعت كه در حكم غرب خورشيد وجود است) و علّت وجود آن را درك كرد، و به همان علّت چنگ زد تا به سوى آن سير نمود.
حَتَّى إِذا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ تا اين كه از جهت تنزيل به مغرب خورشيد رسيد كه مقام طبع از عالم كون است و ملكوت سفلى نسبت به عالم بالا كه دار شياطين، اجنّه و محلّ اقامت اشقيا و اشرار است، چه كامل گاهى به عالم طبع و ملكوت سفلى تنزّل مى كند تا دقايق آن دو عالم را مشاهده كند و كمالات آنها را جمع كرده دوباره صعود بر عالم بالا كند.
وَجَدَها تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ خورشيد را چنان يافت كه در چشمهى آب تيره اى غروب مىكند، اين بيان اشاره به تأويل دارد از آن جهت كه غروب آفتاب روح و عقل در چشمهى طبيعت تيره و سياه است كه در آن آب وجود با تيرگى مادّه و لوازم آن مخلوط شده است.
لوازم مادّه عبارت از حدود و تعيّنات و عدمها در عالم صغير و كبير است، و نيز غروب آفتاب روح و عقل در چشمهى ملكوت سفلى است كه آب آن كمتر و تيرگىاش بيشتر است، اما غروب آفتاب محسوس سبب آن جز به تجاوز و گذشتن از دايرهى افق نيست.
از اين گفتار احتمال اين كه ذو القرنين بر ساحل درياى محيط رسيده باشد كه در نظر او جز آب چيزى نيامده است و در نتيجه غروب خورشيد را در آب مىديده است مناسب تعبير به غروب خورشيد در چشمهى آب تيره نيست.
بلكه مناسب آن احتمال تعبير غروب در آب يا دريا است و امّا عالم طبع و آنچه كه در زير آن عالم است، پس تعبير مناسب آن تعبير به چشمهى آب تيره است، چه آب وجود زير تيرگى مادّه و لوازم آن پنهان مى شود.
و آنچه كه از آقا و مولاى ما امير المؤمنين على عليه السّلام روايت شده است مبنى بر اين كه مقصود از چشمهى تيره دريا است نه در شهر جابلقا كه به دنبال مغرب و نزديك آن است ناظر به تأويل است.
زيرا دريايى كه پايين تر از جابلقا است عالم طبع است، چه جابلقا عبارت از عالم مثال است كه هبوط كرده و آن شهرى است كه بعد از مغرب است و پايينتر از عالم طبع اجنّه و شياطين مى باشد كه از آن تعبير به ملكوت سفلى مى شود.
و لفظ «حاميه» يا از «حمأة» به معناى تيرگى و سياهى است يا از «حمى» به معناى حرارت است.
هم چنين قول امام عليه السّلام مبنى بر اين كه وقتى ذو القرنين با آفتاب منتهى به چشمهى آبى تيره روبرو شد ديد كه خورشيد در آن غروب مى كند و با آن هفتاد هزار ملايكه است كه آن را با زنجيرهاى آهنى و چنگالها در ته دريا در قطر راست زمين مى كشند همانطورىكه كشتى بر روى آب راه مى رود … ناظر بر تأويل است، و مقصود از قطر راست زمين عالم طبع است كه نسبت بر عالم جنّ يمين و راست است، يا مقصود از آن عالم مثال عليا است كه فراوان از آن به زمين تعبير مى شود.
وَ وَجَدَ عِنْدَها قَوْماً نزديك آن چشمهى تيره قومى را يافت، لفظ «قوم» را نكره آورد و آن را به وصفى توصيف نكرد چنانچه دو لفظ «قوم» و «قوما» در آيه بعدى را موصوف به وصف نمود و اين بدان جهت بود كه آنها را تحقير كرده و كوچك شمارد، گويا كه آن قوم به دليل نهايت حقارت و مجهول بودنشان به هيچ وجه توصيف و تعيين آنها ممكن نبوده است.
قُلْنا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ به او گفتيم: اى ذا القرنين! اين خطاب دلالت بر نبوّت ذو القرنين مى كند، زيرا شأن انبيا است كه مورد خطاب خدا قرار بگيرند، مگر اين كه گفته شود خداوند او را به زبان نبىّ وقتش مورد خطاب قرار داده است.
إِمَّا أَنْ تُعَذِّبَ ما بر تو اختيار داديم، يا آنها را به سبب كفر و دورى از خدا با كشتن، اسارت، غارت و ساير انواع تعذيب عذاب مى كنى.
وَ إِمَّا أَنْ تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْناً يا به آنها خوبى مىكنى بدين گونه كه شرايع را به آنها ياد داده و مفاسد را اصلاح مىكنى و سياستهاى شرعى در بين آنها وضع مىكنى، بدكار و گناهكار را مىبخشى، لفظ «ان» با صله اش مبتدا و خبرش محذوف است؛ يعنى يا تعذيب تو در آنها ثابت است يا خوبى كردن تو در بين ايشان موجود است.
قالَ ذا القرنين بعد از آن كه ديد مخير است بر عذاب كردن يا نيكويى در مقام پاسخ بر آمده و جواب را به گونه اى اختيار كرد كه در آن خروج از ظلم و عمل بر عدل است چنانچه شأن انبيا عليهم السّلام است، و گفت: أَمَّا مَنْ ظَلَمَ كسى كه بر خودش به سبب اصرار بر كفر بعد از دعوت به خدا ستم كند يا بر ديگران به واسطهى نپذيرفتن سياستها و خروج از حدود الهى، فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ به زودى او را عذاب خواهيم كرد به نحوى كه مناسب حالش باشد از قتل، قطع عضو، اسارت، غارت و تبعيد.
ثُمَّ يُرَدُّ إِلى رَبِّهِ او پس از مرگ به سوى پروردگارش باز مى گردد، فَيُعَذِّبُهُ عَذاباً نُكْراً و خدا او را عذابى مى كند كه منكرم ناشناخته است و مثل آن معهود نيست.
أَمَّا مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً و اما كسى كه ايمان آورد به اين كه دعوت الهى را قبول كند و ظلم بر خود را ترك كرد و عمل شايسته انجام داد بدين گونه كه حدود و احكام شرعى را اخذ نمايد و بعد از ايمان از آن تجاوز ننمايد كه ظالم بر خود يا ديگرى باشد.
فَلَهُ جَزاءً الْحُسْنى براى چنين كسى پاداش نيكويى از جانب پروردگارش مى باشد.
لفظ «جزاء» حال، تمييز، يا مفعول مطلق براى فعل محذوف است؛ جزاء با رفع و تنوين خوانده شده كه اعراب آن روشن است، و جزاء الحسنى خوانده شده بدون تنوين بنابراين كه سقوط تنوين به علّت التقاى ساكنين باشد نه به سبب اضافه و همانند صورت تنوين بر حسب اعراب.
يا بنابراين كه سقوط تنوين به واسطهى اضافه باشد و «جزاء» مفعول مطلق خبر محذوف، بدين گونه: «له جزاء جزاء الحسنى».
در اين اختيار انتخاب نخست عذاب دادن ذو القرنين را بيان كرد و آن را بر تهذيب الهى مقدم داشت چون تعذيب خدا مختصّ آخرت است چنانچه بر آن هم تصريح شده است و مرتبهى عذاب اخروى بعد از مرتبهى تعذيب در دنيا است.
ولى در مرحلهى بعد پاداش و جزا بوده بر عكس مطلب نخست و پاداش پروردگار را در فقرهى دوّم بر پاداش خودش مقدم داشت تا مشعر بر اين باشد كه جزا و پاداش پروردگار اعمّ از دنيا و آخرت است و اگر تأخير مى انداخت اين توهّم پيش مى آمد كه پاداش الهى مانند عذابش مختصّ به آخرت است.
وَ سَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنا يُسْراً ما دربارهى خراج، ماليات، وضع سياسات و قوانين بر او سهل و آسان مى گيريم كه قابل تحمّل باشد.
ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً سپس ذو القرنين سفر خود را در پى يافتن سبب و علّتى از علل جانب مشرق از ربع مسكون يا از عالم ادامه داد تا از رسيدن به آن و تسلّط بر اهلش متمكّن شد.
حَتَّى إِذا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ تا اين كه به مشرق زمين از ربع مسكون يا از عالم رسيد، وَجَدَها تَطْلُعُ عَلى قَوْمٍ لَمْ نَجْعَلْ لَهُمْ مِنْ دُونِها سِتْراً آنجا قومى را يافت كه ما ميان آنها و آفتاب ساترى قرار نداديم.
در تنزيل اين آيه وارد شده كه آن قوم خانه ساختن و لباس دوختن نمى دانستند، و از على عليه السّلام آمده است كه اين آيه دربارهى قومى است كه آفتاب آنها را سوزانده و جسدها و رنگهايشان را تغيير داده است تا آنها را مانند ظلمت و تاريكى سياه كرده است.
ولى آيه مشعر بر تأويل است، زيرا خداوند فرمود: حَتَّى إِذا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ» يعنى تا اين كه به مشرق رسيد.
زيرا كه مشرق اگر چه به معناى محلّ طلوع نور است ولى در عرف مخصوص اوّلين شهر از ربع مسكون است كه آفتاب اوّل به آنجا مى تابد، يا مخصوص شهرهايى از ربع مسكون است كه در طرف مشرق واقع شده اند، بر خلاف مطلع آفتاب كه بر همان معناى لغوى است، و معناى آن در لغت همهى اجزاى زمين است.
زيرا همهى اجزاى زمين مطلع و مغرب است به دو اعتبار.
هم چنين اين كه خداى تعالى فرمود: وَجَدَها تَطْلُعُ عَلى قَوْمٍ آفتاب را يافت كه بر قومى مى تابد و نفرمود (وجد فيه قوما او عنده قوما) در آنجا يا نزديك آنجا قومى را يافت.
زيرا در جملهى اوّل اشعار بر اين است كه آن كس كه به محلّ نور رسيده نظرش بر آفتاب و طلوع آن است (فقط به آفتاب حقيقت توجّه دارد مقام وحدت).
بر خلاف كسى كه به محلّ غروب آفتاب رسيده باشد كه او هم ناظر بر آفتاب و غروب آن است ولى به جهت تراكم كثرتها و پنهان شدن روشنايى آفتاب نظر او استقلالا بر كثرتها قرار مى گيرد (مقام كثرت).
شايد مقصود از قوم كسانى باشند كه مجذوب و فانى در خدا هستند كه از تعيينات تكوينى كه به منزلهى لباس و ساتر از اشعهى آفتاب حقيقى مىباشند چيزى بر آنها باقى نمانده است، براى اشاره بر اين كه بقا و تعيين و وجود آنها به سبب وجود خدا است.
فرمود: لَمْ نَجْعَلْ لَهُمْ مِنْ دُونِها سِتْراً از غير خود براى آنها پوششى قرار نداده بوديم؛ چنانچه در حديث قدسى وارد شده كه:
اولياى من زير قبّههاى من هستند و جز من كسى آنها را نمىشناسد، كَذلِكَ اين كلمه صفت «سترا» است ساترى مثل اين ساتر براى آنها قبل از اين (ستر) سترى قرار نداديم.
يا حال از الشَّمْسِ است به اين معنا كه آفتاب را در حالى يافت كه چنين بود، يا آفتاب را يافت كه طلوع مىكند در حالى كه مانند آن چيزى بود كه ذكر شد و مقصود كسانى هستند كه نزديك آفتاب قرار گرفتهاند، بدون اين كه برايشان ستر و پوششى از ابر تعيّنات و حدود، غبار هواها و كثرتها قرار دهيم.
يا حال از فاعل «وجدها» است كه به معناى بيان حال ذى القرنين كه چنين بود، مثل كسى بود كه نزديك آفتاب هيچ ساترى جز آفتاب ندارد.
و ممكن است خبر مبتداى محذوف و پاسخ پرسش مقدر از حال ذى القرنين يا حال آفتاب يا حال قوم بر سبيل اعجاب و تعجّب باشد، گويا كه از جهت تعجب كردن و غريب شمردن گفته شده: آيا آنها جز آفتاب ستر و پوششى نداشتند؟! از باب تأكيد جواب داد كه حال آنها اينچنين بود، يا تقدير چنين است: كار ذى القرنين همانطور است كه ذكر شد.
وَ قَدْ أَحَطْنا بِما لَدَيْهِ خُبْراً ما به آنچه نزد ذى القرنين بود علم داشتيم؛ ذى القرنين و هر كس كه هنگام رسيدن به محلّ طلوع آفتاب نزد او است احوال و دارايىاش در عالم صغير و كبير از اهل عالم پنهان بوده و به جهت دورى زياد معلوم نيست، ولى ما بر همهى آنها علم داريم.
اين كه گفتيم به جهت دورى زياد بر حسب تنزيل است اما بر حسب تأويل بايد گفت فناى اهل عالم از افعال، اوصاف و ذواتشان بر اهل عالم و پنهان و پوشيده است و ليكن براى ما معلوم بوده و در علم ما باقى است (و از علم ما غايب نشده)، جمله حاليّه يا مستأنفه است.
ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً سپس پيروى نمود از سبب و قانونمندى آن (اسبابى كه در اختيارش گذاشته شده بود) حَتَّى إِذا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ تا اين كه بين دو سدّ (دو كوه كه آنجا سدّ را بنا كرد) رسيد دو سدّ ناميدن آن دو كوه از باب مجاز است به سبب مجاورت، يا اين كه چون مانع از عبور بودند سدّ ناميده شدهاند.
وَجَدَ مِنْ دُونِهِما قَوْماً از پايين آن دو كوه، نه از پشت سر آن دو قومى يافت كه: لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلًا گفتار را نمىفهميدند، چون از صاحبان لغتهاى معروف دور بودند و درك و فراستشان كم بود به نحوى كه مقصود اخروى از كلام را نمىفهميدند، چون توجّه بر آخرت نداشتند و راه آخرت را نمىرفتند، بلكه علوم آنها منحصر در آباد كردن دنيا بود و ليكن آمادهى تفطّن به آخرت و اصلاح بودند و گوش به فرمان، تسليم و فرمانبردار.
لذا خداى تعالى دربارهى آنها فرموده بود: يا آنها را عذاب كن يا به نيكويى رفتار نماى، و آنها نيز از باب تسليم گفتند: آيا قبول مىكنى كه براى تو خراج و ماليات بدهيم.
آيات 110- 94
[سوره الكهف (18): آيات 94 تا 110]
قالُوا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجاً عَلى أَنْ تَجْعَلَ بَيْنَنا وَ بَيْنَهُمْ سَدًّا (94) قالَ ما مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ رَدْماً (95) آتُونِي زُبَرَ الْحَدِيدِ حَتَّى إِذا ساوى بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ قالَ انْفُخُوا حَتَّى إِذا جَعَلَهُ ناراً قالَ آتُونِي أُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطْراً (96) فَمَا اسْطاعُوا أَنْ يَظْهَرُوهُ وَ مَا اسْتَطاعُوا لَهُ نَقْباً (97) قالَ هذا رَحْمَةٌ مِنْ رَبِّي فَإِذا جاءَ وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاءَ وَ كانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا (98)
وَ تَرَكْنا بَعْضَهُمْ يَوْمَئِذٍ يَمُوجُ فِي بَعْضٍ وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَجَمَعْناهُمْ جَمْعاً (99) وَ عَرَضْنا جَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ لِلْكافِرِينَ عَرْضاً (100) الَّذِينَ كانَتْ أَعْيُنُهُمْ فِي غِطاءٍ عَنْ ذِكْرِي وَ كانُوا لا يَسْتَطِيعُونَ سَمْعاً (101) أَ فَحَسِبَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنْ يَتَّخِذُوا عِبادِي مِنْ دُونِي أَوْلِياءَ إِنَّا أَعْتَدْنا جَهَنَّمَ لِلْكافِرِينَ نُزُلاً (102) قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمالاً (103)
الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً (104) أُولئِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآياتِ رَبِّهِمْ وَ لِقائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فَلا نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَزْناً (105) ذلِكَ جَزاؤُهُمْ جَهَنَّمُ بِما كَفَرُوا وَ اتَّخَذُوا آياتِي وَ رُسُلِي هُزُواً (106) إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ كانَتْ لَهُمْ جَنَّاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلاً (107) خالِدِينَ فِيها لا يَبْغُونَ عَنْها حِوَلاً (108)
قُلْ لَوْ كانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِماتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِماتُ رَبِّي وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَداً (109) قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى إِلَيَّ أَنَّما إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً (110)
ترجمه:
(18/ 110- 94)
آنان گفتند اى ذو القرنين يأجوج و مأجوج (پشت اين كوه) فساد (وخونريزى و وحشى گرى بسيار) مى كنند آيا چنانچه ما خرج آن را به عهده بگيريم سدّى ميان ما و آنها مى بندى (كه ما از شرّ آنان آسوده شويم)؟
ذو القرنين گفت: تمكّن و ثروتى كه خدا به من عطا فرموده از هزينه شما بهتر است (نيازى به كمك مادى شما ندارم) امّا شما با من به قوّت بازو كمك كنيد (مرد و كارگر از شما وسايل و هزينه آن با من) تا سدّى محكم براى شما بسازم كه به كلّى مانع دستبرد آنها شود،
و گفت قطعات آهن بياوريد آنگاه دستور داد كه زمين تا به آب بكنند و از عمق زمين تا مساوى دو كوه از سنگ و آهن ديوارى بسازند و سپس آتش برافروخته تا آهن گداخته شود آنگاه مس گداخته بر آن آهن و سنگ ريختند،
از آن پس آن قوم نه هرگز بر شكستن آن سد و نه بر بالاى آن شدن توانايى يافتند،
ذو القرنين گفت: كه اين لطف و رحمت خداى من است و آنگاه كه وعدهى خدا فرارسد (كه روز قيامت يا ظهور حضرت قائم عجل اللّه فرجه است) آن سدّ را متلاشى و پاره پاره گرداند و البتّه وعدهى خدا محقّق و راست خواهد بود،
و روز آن وعده كه فرارسد خلايق محشر چون موج مضطرب و سرگردان باشند و نفخه صور دميده شود و همه خلق در صحراى قيامت جمع آيند،
و دوزخ را آشكار به كافران بنماييم،
آن كافرانى كه بر چشم (قلب) شان پرده (غفلت) بود و از ياد من غافل بودند و هيچ توانايى بر شنيدن (آيات الهى) نداشتند،
آيا كافران پندارند كه بندگان (با خلوص) من غير من كسى را دوست و ياور خود خواهند گرفت و ما براى كافران دوزخ را منزل گاه قرار داديم،
(اى رسول ما) به امّت بگو كه مى خواهيد شما را به زيانكارترين مردم آگاه سازم،
زيانكارترين مردم آنها هستند كه عمرشان را در راه حيات فانى تباه كردند و به خيال باطل مى پنداشتند نيكوكارى مى كنند،
همين دنياطلبانند كه به آيات خداى خود كافر شدند و روز ملاقات خدا را انكار كردند لذا اعمالشان همه تباه گشته و روز قيامت آنها را هيچ وزن و ارزشى نخواهيم داد (زيرا آنها كارى كه در آن جهان ارزشى دارد نكرده اند)،
اينان چون كافر شده و آيات و پيغمبران مرا استهزا كردند به آتش دوزخ كيفر خواهند يافت،
و آنان كه به خدا ايمان آورده و نيكوكار شدند البتّه آنها در بهشت فردوس منزل خواهند يافت،
هميشه در آن بهشت ابدى هستند و هرگز از آنجا نخواهند انتقال يافت،
(اى رسول ما به امّت) بگو كه اگر دريا براى نوشتن كلمات پروردگار من مركب شود پيش از آن كه كلمات الهى به آخر برسد دريا خشك خواهد شد هر چند دريايى ديگر باز ضميمه آن كنند،
اى رسول بگو به امّت كه من مانند شما بشرى هستم كه به من وحى مى رسد كه خداى شما خداى يكتاست و هر كس به لقاى (رحمت) او اميدوار است بايد نيكوكار شود و هرگز در پرستش خدا احدى را با او شريك نگرداند.
تفسير
قالُوا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ يأجوج و مأجوج بر حسب تنزيل دو قبيله از اولاد يافث بن نوح عليه السّلام هستند، چنانچه بعضى گفته اند؛ برخى معتقدند كه يأجوج از ترك و مأجوج از گيلان بوده اند و روايت شده كه همهى تركها، سقلبها[2]، يأجوج، مأجوج و چين همه از يافث بن نوح است هرجا كه باشد.
امّا بر حسب تأويل مقصود از يأجوج شياطين و اجنّه هستند يا مقصود هر دو صنف از آنان در عالم كبير و آنچه كه از آنها متولد شود از قوا و لشكريان در عالم صغير است و يأجوج و مأجوج پشت برزخ در عالم كبير و پشت سدّ هستند در عالم صغير و آن سدّ را خلفا و جانشينان خدا با تلقين و تعليم بنا مى كنند.
اشتقاق اين دو كلمه از «اجّ» به معناى سرعت گرفت يا از «اجّ النّار» به معناى آتش شعله ور گشت مى باشد و آن مشعر به تأويل است، چه شياطين و جنّ از آتش آفريده شده اند و آنها در فساد سرعت عمل دارند بنابراين منع صرف آن دو به جهت علميّت تأنيث است و اگر عجمى باشند عجميت و علميت باعث منع صرف شده است.
آنچه كه در اخبار از بيان حال آن در گروه، جثّه، چگونگى سوراخ كردن سدّ، بيرون آمدن آنها از پشت سدّ، مردم خوارى و نهرهاى مشرق و نوشيدن درياى طبريه و كثرت آن دو قوم و طول بقا و كثرت نسل آنان، همه و همه دلالت بر تأويل مى كند.
امّا دربارهى سدّ يأجوج و مأجوج هيچ يك از مورّخين به طور دقيق و تحقيق نقل نكرده اند كه آن چگونه بوده و كجا است؟ و حال يأجوج و مأجوج چگونه است؟ و حال كسانى كه پايين سدّ هستند چگونه است؟
شايد آن سد زير آب رفته يا از انظار غايب شده تا خبر آن از اخبار و اثرش از آثار محو شود وگرنه نمى بايست خبرش از بين مى رفت؛ و آنچه كه در تواريخ ذكر شده اخبار تقريبى و ذكر تخمينى است.
مُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ يأجوج و مأجوج در زمين ما به سبب قتل و غارت فساد مى كنند.
و در اخبار آمده است كه آنها مردم را مى خوردند، زراعتها و ميوهها را مى چريدند و خوردنى ها را مى خوردند و غير خوردنى ها را با خود مى بردند.
فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجاً آن قوم به ذو القرنين گفتند: آيا خراج و مالياتى قرار بدهيم كه بر تو ادا كنيم؟
عَلى أَنْ تَجْعَلَ بَيْنَنا وَ بَيْنَهُمْ سَدًّا كه بين ما و آنها سدى قرار دهى كه مانع خروج آنها عليه ما باشد، و شايد خروج آنها از يك راه بود كه از غير آن راه نمى توانستند خارج شوند چنانچه قول خداى تعالى «بَيْنَ السَّدَّيْنِ» مشعر بر همين معنا است.
قالَ ما مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ جهت آسان گرفتن كار و ترحّم بر آنان گفت: آنچه كه خداوند مرا در آن متمكّن كرده و امكانات داده بهتر است از خراجى كه شما قرار مى دهيد پس من احتياجى بر آن ندارم.
فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ نيازى بر اموال شما ندارم لكن با قوّت و قدرتتان به من كمك كنيد، از قبيل عمله، آلات و چيزهايى كه بناى سدّ بر آنها احتياج دارد.
أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ رَدْماً تا اين كه من بين شما و آنان حايلى بنا كنم؛ ردم بزرگتر از سدّ است يعنى بزرگترين درخواست آنها را اجابت نمود.
آتُونِي زُبَرَ الْحَدِيدِ برايم قطعه هاى بزرگ آهن بياوريد «زبرة» قطعه بزرگ است، و جمل بدل تفصيلى از اعينونى است حَتَّى إِذا ساوى براى او قطعه هاى بزرگ آهن را آوردند تا از عمق زمين مساوى كوهها ديوار ساختند.
و فاعل فعل «ساوى» ذو القرنين يا حديد است بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ لفظ «صدفين» با حركه، با دو ضمّه، با ضمّه اوّل و سكون دال خوانده شده است كه مقصود از آن دو كوه است يعنى تا دو طرف كوه بر آمد.
قالَ انْفُخُوا حَتَّى إِذا جَعَلَهُ ناراً به كارگران گفت: باد بزنيد (بدميد) تا آتش بيفروزيد؛ تا اين كه با دميدن و گرم كردن آن را آتش گونه ساخت، قالَ آتُونِي أُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطْراً گفت برايم مس يا روى گداخته بياوريد؛ در لفظ «قطرا» هر دو فعل مضارع (ائتونى) و (افرغ) عمل مى كنند و قطر مس است.
از مولا و مقتداى ما امير المؤمنين على عليه السّلام روايت شده است كه فرمود: براى ذو القرنين كوهى آهنين درست كردند و آن را طورى درست كردند كه مانند شير نرم بود (چنان آهن را گداختند كه كاملا ذوب شده و مثل شير روان شد)، بعضى را روى بعضى ديگر ريختند و آن را در بين دو كوه قرار دادند و ذو القرنين اوّلين كسى بود كه روى زمين سدّ درست كرد، سپس روى آن هيزم گذاشت و در آن آتش افروخت و در آن جاهايى براى دم كردن گذاشت و بر آن باد دميدند، وقتى كه ذوب شد گفت: براى من مس بياوريد.
كوهى از مس براى او درست كردند و آن را روى آهن ريختند پس مس ذوب شده و با آهن مخلوط گشت.
فَمَا اسْطاعُوا أَنْ يَظْهَرُوهُ سدّ ساخته شد و قوم يأجوج و مأجوج ديگر نمى توانستند از آن بالا روند در اينجا تاء استفعال حذف شده تا مشعر به اين باشد كه آنها حتّى توان و قدرت ضعيف هم نداشتند تا چه رسد به قدرت قوى، زيرا آن سدّ چنان نرم و صاف و مرتفع شد كه هرگز نتوانستند بالا روند، شايد آنها مانند چهار پايان بودند و فكرشان به ساختن نردبان و پلّه نمى رسيد، و همچنين به جمع كردن خاك پشت سدّ به نحوى كه با سدّ مساوى باشد نكردند، چه اگر آنها با جمعيّت زيادى كه داشتند اگر اين راه را مى فهميدند بالا رفتن براى آنها آسان مى شد.
آن دو كوه از اطراف آنها را احاطه كرده بود، يا اين كه كوهها منتهى به دريا مى شد به نحوى كه عبور از اطراف آنها برايشان مقدور نبود و ارتفاع و بلندى اش مانند سدّ بلند و صاف بود بدون اين كه دامنه و كوهپايه اى داشته باشد، وَ مَا اسْتَطاعُوا لَهُ نَقْباً پس ساختمان سدّ طورى بود كه قادر بر نقب زدن هم نبودند يا نمى توانستند نقب بزنند چون ذو القرنين زمين را كند به آب كه رسيده بود سدّ را بنا كرد.
قالَ هذا رَحْمَةٌ مِنْ رَبِّي فَإِذا جاءَ وَعْدُ رَبِّي ذو القرنين گفت: اين سدّ يا قدرت بر صاف و مساوى كردن آن رحمتى است از پروردگارم پس آنگاه كه وعدهى پروردگارم فرارسد؛ يعنى قيامت كه فرا برسد يا دنيا خراب شود، و اگر مقصود از وعدهى پروردگار قيامت باشد معناى آيه اين است كه هرگاه وعدهى او فرارسد.
جَعَلَهُ دَكَّاءَ آن را ويران كرده و با زمين يكسان مى كند. (جعله دكّاء نيز خوانده شده است) وَ كانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا وعدهى پروردگارم حق است و تخلّفى ندارد.
نقل شده است كه قبل از روز قيامت (آخر الزّمان) آن سدّ منهدم مى شود و يأجوج و مأجوج خارج شده و مردم را مى خورند؛ همين قول خداى تعالى كه مىفرمايد:
حَتَّى إِذا فُتِحَتْ يَأْجُوجُ وَ مَأْجُوجُ وَ هُمْ مِنْ كُلِّ حَدَبٍ يَنْسِلُونَ[3] از امام صادق عليه السّلام روايت شده است كه: هيچ مردى از آنها نمى ميرد تا اين كه از صلب او يكهزار فرزند ذكور به دنيا بيايد، سپس فرمود: آنها پس از ملايكه بيشترين موجوداتى هستند كه خلق شده اند.
و از نبىّ صلّى اللّه عليه و آله است كه از نشانه هاى قيامت خروج يأجوج و مأجوج است قبل از آن.
نيز از نبىّ صلّى اللّه عليه و آله است كه از يأجوج و مأجوج سؤال شد پس فرمود:
يأجوج امّتى است و مأجوج امّتى ديگر، و هر امّت چهار صد امّت است هيچ مردى از آنها نمى ميرد تا اين كه يكهزار مرد از صلبش را ببيند كه سلاح حمل كرده است.
گفته شد يا رسول اللّه آنها را براى ما توصيف كن، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: آنها سه صنفند: صنفى از آنها مانند درخت «ارز» است.
گفته شد يا رسول اللّه «ارز» چيست؟
فرمود: درختى است بلند در شام؛ صنفى از آنها طول و عرضشان مساوى است و اينها كسانى هستند كه كوه و آهن نمى تواند در مقابلشان مقاومت كند و صنفى از آنها يك گوششان را زيرانداز و گوش ديگرشان را روانداز مى كنند.
آنها بر فيل، حيوان وحشى، شتر نمى گذرند مگر اين كه آنها را بخورند، قسمت جلوشان در شام و قسمت عقب و دنباله شان در خراسان است نهرهاى مشرق و درياچهى طبرى را مى آشامند.
و نيز روايت شده است كه پس از ساخته شدن سدّ پايدارى و استقامت به خرج مى دادند و همهى روزشان را سدّ مى كندند تا شب مى شد و همين كه شعاع آفتاب را مى ديدند مى گفتند فردا مى آييم و سدّ را باز كرده و خارج مى شويم استثنا نمى كردند يعنى ان شاء اللّه نمى گفتند، فردا كه باز مى گشتند مى ديدند هر چه كه كنده اند صاف شده و به حالت اوّل برگشته است.
تا اين كه وعدهى خدا فرا برسد آنها گويند ان شاء اللّه فردا باز مى كنيم و خارج مى شويم؛ فردا كه به سدّ برمى گردند مى بينند به همان حالتى كه آن را گذاشتند و رفتند مى باشد، پس آن سدّ را حفر كرده و بر مردم خروج مى كنند، آبها را مى خورند، مردم از ترس آنها از خانه هايشان بيرون نمى آيند پس تيرهايشان را به آسمان مى اندازند برمى گردد در حالى كه بمانند هيئت خون است؛ پس مىگويند كه ما بر اهل زمين غالب شديم و بر اهل آسمان برترى يافتيم پس خداوند پشّه هايى را براى آنها مى فرستد كه در پشتشان قرار گرفته و در گوشهايشان داخل شده به هلاكتشان مى رساند.
از امام صادق عليه السّلام دربارهى قول خدا: أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ رَدْماً آمده است كه آن سدّ همان تقيّه است كه نتوانستند بر بالاى آن رفته و در آن نقبى ايجاد نمايند.
فرمود: آنگاه كه بر تقيّه عمل كنى از هر حيله و چارهاى ناتوان مى شوند و كارى نمى توانند بكنند و آن تقيّه حصن حصين يعنى ديوار محكمى است كه نگهبان تو است و ميان تو و دشمنان خدا سدّى است كه نمى توانند در آن نقبى ايجاد كنند.
و دربارهى فَإِذا جاءَ وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاءَ فرمود: تقيه هنگام كشف برداشته مى شود و خداوند از دشمنان انتقام مى گيرد.
همهى اين اخبار چنانچه مى بينيد دلالتش بر تأويل بيشتر از تنزيل است مخصوصا خبر اخير كه صراحت در تأويل دارد.
وَ تَرَكْنا بَعْضَهُمْ يَوْمَئِذٍ يَمُوجُ فِي بَعْضٍ روزى كه سدّ به اتمام رسيد آن جمعيت موج مىزدند و اختلاط مىكردند و نمىتوانستند خارج شوند، يا وقتى سدّ ويران شد و آنها خارج شدند در روى زمين موج مىزنند؛ چون به قتل و غارت عجله مىكنند.
يا مقصود روز قيامت است چنانچه به مولاى ما امير المؤمنين عليه السّلام نسبت داده شده است و ادا كردن مطلب با فعل ماضى بنا بر احتمال اوّل ظاهر و واضح است؛ يا فعل ماضى به جهت وقوع مطلب نسبت به محمّد صلّى اللّه عليه و آله است.
وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَجَمَعْناهُمْ جَمْعاً هنگام نفخ صور يأجوج و مأجوج و كسانى را كه پشت سدّ هستند جمع مىكنيم.
(البتّه) ممكن است كه مقصود يأجوج و مأجوج باشند.
وَ عَرَضْنا جَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ لِلْكافِرِينَ عَرْضاً دوزخ را در آن روز براى كافران چنانچه بايد و شايد بنمايانيم الَّذِينَ كانَتْ أَعْيُنُهُمْ فِي غِطاءٍ عَنْ ذِكْرِي همان كسانى كه چشمانشان از آن در پرده بود.
وقتى كه مصنوعات و آفريدههاى مرا مىبينند بايد به ياد من بيافتند و مرا ياد كنند ولى آنها از ياد آورى من در پوشش هستند.
بدان كه «ذكر» در اينجا به معناى چيزى است كه موجب ذكر و ياد آورى است و به اين معنا همهى مصنوعات ذكر خداى تعالى است و چون يادآورى به سبب آنها مختلف است مصنوعات نيز بر حسب قوّت و ضعف در اطلاق ذكر مختلف مى شوند و روى همين جهت است كه بعضى از آنها ذكر ناميده نشده است.
مثلا قرآن، رسول صلّى اللّه عليه و آله، امام عليه السّلام، لفظ لسان، ذكر جنان، آرامش و سكينهى قلبى و نماز ذكر ناميده مىشود.
مقصود اين است كه كافران كسانى هستند كه چشمهاى قلبى آنها در پوششى از هواها، آرزوها و ساير صفات نفس است و چيزهايى را كه موجب ياد آورى خدا است (از آن جهت كه ذكر و ياد آورى خدا است) نمىبينند اگر چه چشمه اى ظاهرى آنها مصنوعات را مى بيند مثلا قرآن، رسول صلّى اللّه عليه و آله و امام عليه السّلام را با چشم ظاهر مى بينند ولى چشم باطنشان از درك حقيقت عاجز است، چون على عليه السّلام به سبب علويتش حقيقت ذكر خدا است «ذكر» را به على عليه السّلام و ولايت او تفسير كرده اند.
از امام رضا عليه السّلام آمده است كه غطا و پوشش چشم مانع از ذكر نيست و ذكر با چشم ديده نمىشود و لكن خداى تعالى كافران به ولايت على بن ابى طالب عليه السّلام را به كورها تشبيه كرده، چون آنها گفتار نبىّ صلّى اللّه عليه و آله را در مورد على عليه السّلام را سنگين شمرده و نتوانستند بشنوند.
از امام صادق عليه السّلام در اين آيه آمده است كه: مقصود از ذكر ولايت امير المؤمنين على عليه السّلام است فرمود: هرگاه نزد آنها اسم على عليه السّلام برده مى شد نمى توانستند بشنوند و اين به جهت شدّت بغض و دشمنى بود كه با على و اهل بيت عليهم السّلام او داشتند.
وَ كانُوا لا يَسْتَطِيعُونَ سَمْعاً آنها قدرت و توان تقليد و فرمانبردارى نداشتند، مقصود اين است كه كفّار داراى قلب نيستند تا با آن حقيقت على عليه السّلام را از آن جهت كه ذكر است دريافته فرمان نبىّ صلّى اللّه عليه و آله را گوش دهند و تسليم شوند كه از اهل تسليم و سلامت باشند چنانچه خداى تعالى به هر دو مقام اشاره كرده و فرمود: إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرى لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِيدٌ[4] أَ فَحَسِبَ الَّذِينَ كَفَرُوا آيا كسانى كه به ولايت على عليه السّلام كافر شدند گمان كردند كه: أَنْ يَتَّخِذُوا عِبادِي مِنْ دُونِي أَوْلِياءَ بندگان من كسى را بدون اذنم دوستدار و اوليا خواهند گرفت؟! يا گمان كردند كه بندگان من در حالى كه بدون من باشند (مغاير من باشند) اوليا خواهند گرفت؟! آنها گمان كردند كه بندگان من آن دوتاى اولى (ابو بكر و عمر) را ولى مىگيرند نه على عليه السّلام را! يا بدون اجازهى من و در حالى كه مغاير با من هستند (نه متّصل به من) چنين كارى بكنند؟! آيه در اخبار چنين تفسير شده است و اين با تعميم نسبت بر كافر و هر كسى كه معبودى را برگزيند بدون اين كه از جانب خدا اذن داشته باشد در ولايت او (يا در تصدّى و تولّى) داشته باشد منافاتى ندارد.
إِنَّا أَعْتَدْنا جَهَنَّمَ لِلْكافِرِينَ نُزُلًا ما دوزخ را براى كافران به ولايت على عليه السّلام آماده كرديم كه بر آن فرود مىآيند.
اين از باب تشريفات است چه «نزل» چيزى است كه براى مهمان نازل و فرود آمده مهيّا مىشود تا بزرگداشت و احترامى براى او باشد.
قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمالًا بگو آيا شما را از زيانكارترين عملكنندگان (انسانها) آگاه كنيم؟ خسران و زيان شخص گمراهى او است و زيان در تجارت فروش با نقصان در بضاعت و كالا يا مغبون شدن در معامله است، و زيان عمل ضايع شدن و بطلان آن و بىفايده بودنش مىباشد، پس زيان ديده در عمل كسى است كه بر عملش فايدهاى كه مقصود از آن عمل بوده است مترتّب نشود و از عملش اثرى كه نافع باشد باقى نماند.
اخسر و زيانديدهتر كسى است كه از عملش مترقّب و مترصّد خير فراوان است و خود را در آن خسته مىكند، سپس آنچه را كه مىخواسته بر عملش مترتّب نمىشود يا ضد خواستهاش مترتّب شود.
بدان كه انسان از جهت مقام نفسش بين دو عالم واقع شده است كه هم قابل تصرّف جنّ و شياطين است و هم ملايكه و ارواح پاك، در اين مقام هر كارى كه انجام بدهد يا به سبب حكومت حكام خدا است يا به موجب حكومت حكمگذاران شيطان، چون انسان در اين مقام محكوم صرف است، حكومتى در نفس خويش يا در غيرش ندارد.
لذا قول خداى تعالى: وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ» تفسير به كسى شده است كه حكم به غير ما انزل اللّه بكند.
چه انسان از نوعى حكم هرگز خالى نيست، و اگر به آنچه كه خدا نازل كرده است حكم نكند در حكم حاكم به غير ما انزل اللّه مىشود.
و هر فعلى كه به سبب حكومت شيطان انجام مىدهد ضايع است و زيانكار مىگردد، ولى اگر تنبه پيدا كرده و بيدار گشته و فهميد كه كارش بر اثر حكومت شيطان بوده و از آن منزجر شده و خود را ملامت كرد.
يا ترديد پيدا كرد در اين كه كارش از حكومت خدا است يا حكومت شيطان است يا غافل از هر دو حكومت بود اين شخص زيان ديده و خاسر است، ولى زيانديدهتر و اخسر از ناحيهى عمل نيست، چه آمادگى و استعدادش براى مراتب الطاف خدا از غفران، عفو، صفح و تبديل بديها بر خوبيها باطل نشده است.
و اگر اين بيدارى و تنبه برايش حاصل نشد و اعتقاد پيدا كرد كه كارش به سبب حكومت خدا است و استحقاق اجر و پاداش دارد در اين صورت زيانديدهتر و اخسر است.
زيرا كه عملش گم و ضايع شده و او خيال مىكند كه عملش ذخيره شده است، با اين اعتقاد و جهل مركب استعداد تدارك الطاف خدا را باطل نموده است و جهل مركب چيزى است كه علماى اخلاق آن را درد بىدرمان شمردهاند.
و «اخسرين» در آيه بر اهل كتاب و هر كسى كه رأيى را ابداع كند و آن رأى را خوب و نيكو ببيند و بر اهل شبهات و اهوا از اهل قبله، اهل بدعتها از اهل قبله و اهل حرورا تفسير شده است و اين منافاتى با تعميم آيه در شمول نسبت به هر كسى كه كارى را با حكومت شيطان انجام داده و آن را خوب و نيكو ببيند ندارد، بلكه تعميم از اختلاف تفسير استفاده مىشود و براى اشاره بر تعميم لازم است آن را با آيهى بعدى تفسير نمود.
الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا آنان كه تلاشهايشان در زندگى دنيا به گمراهى گراييد.
جملهى «فِي الْحَياةِ الدُّنْيا» ظرف «سعيهم» يا «ضلّ» يا هر دو بر سبيل تنازع مىباشد و چون هر كارى كه انسان با حكومت شيطان انجام دهد متوجّه به دنيا شده و در آن از بين مىرود اگر چه شيطان در ابتداى امر بر آن جهت اخروى داده و آن را با وجههى اخروى ظاهر مىسازد، پس تعليق ظرف به هر يك از سعى و ضلال صحيح مىباشد.
وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً و آنان گمان مىكنند كه كار خوب انجام مىدهند اين گمان جهل مركب است و خسران و زيانبارى فوق خسران كه تدارك و جبران آن ممكن نيست چنانچه گذشت أُولئِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآياتِ رَبِّهِمْ آنها كسانى هستند كه بر آيات خدا كافر شدند، آوردن اسم اشارهى بعيد جهت رسوا كردن حال كافران و احضار آنان است با اوصافى كه توصيف شدهاند و معرفه آمدن مسند جهت افادهى حصر است.
مقصود از آيات اوصيا هستند، بلكه مراد از كفر به آيات كفر بر على عليه السّلام است كه كفر بر او كفر بر تمام آيات و نشانهها است و در اخبار به همين معنا تفسير شده است.
وَ لِقائِهِ بارها اين بيان مطلب گذشت كه اگر مقصود از ربّ ربّ الارباب باشد.
مقصود از لقا ملاقات حساب يا حسابگران او است و اگر مقصود از «ربّ» ربّ مضاف باشد مقصود از لقا ملاقات وجه ملكوتى ربّ مقصود است كه در طريق آن را فكر و حضور و سكينه مىنامند.
فَحَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ پس اعمال آنها از بين رفته و تباه مىشود، عملهايى كه آنها گمان مىكردند داراى جزا و پاداش است. فَلا نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَزْناً در روز رستاخيز براى آنها قدر و وزنى قايل نمىشويم.
از نبىّ صلّى اللّه عليه و آله روايت شده كه چه بسا مرد چاقى در روز قيامت بيابيد كه به مقدار بال پشّهاى وزن و ارزشى نداشته باشد.
يا مقصود اين است كه در روز قيامت براى عمل آنها ميزانى بر پا نمىكنيم چون عمل خوبى براى آنها باقى نمىماند تا وزن شود.
ذلِكَ جَزاؤُهُمْ جَهَنَّمُ لفظ «ذلك» مبتدا يا خبر يا مفعول براى محذوف است و «جزاؤهم جهنّم» جملهى مستأنفه است.
يا «ذلك» مبتدا و اشاره بر گمان و حبط است، خبرش و عايد محذوف مىباشد؛ اين گمان جزاى آنان در مقابل گمان جهنّم است.
يا «ذلك» مبتدا و «جزاؤهم» خبر است و «جهنّم» بدل از «ذلك» به نحو اشتمال است، آن قدر و وزن نداشتن جزاى آنها است، بلكه «جهنّم» جزاى آنها است.
بنابراين در آن معناى اضراب و استدراك و ترقّى مىباشد و وجه ديگر اين كه «ذلك» مبتدا و «جزاؤهم» بدل آن و «جهنّم» خبرش مىباشد بِما كَفَرُوا بر آيات و نشانههاى من كفر ورزيدند، كه به سبب قرينه ما بعدش اين معنا معلوم مىشود.
وَ اتَّخَذُوا آياتِي وَ رُسُلِي هُزُواً مقصود از آيات اوصيا عليهم السّلام است.
چنان چه از اوصيا عليهم السّلام اين خبر وارد شده است كه مقصود از كفر، كفر بر آنانست، چون ضد خواستهها و آرزوهاى آنان است كه بر عمل مترتّب مىشود.
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا كسانى كه با بيعت عام نبوى و قبول دعوت ظاهرى ايمان آوردند وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ و با بيعت خاصّ ولوى و قبول دعوت باطنى عمل صالح انجام دادند.
يا مقصود اين است كه با بيعت خاصّ ايمان آوردند و طبق شرايطى كه در بيعت خاصّ با آنها شده عمل صالح انجام دادند.
كانَتْ لَهُمْ جَنَّاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلًا فردوس بالاترين درجات بهشت است، و وارد شده است كه اين آيه دربارهى أبو ذر، مقداد، سلمان فارسى و عمّار ياسر نازل شده است كه خداوند براى آنها جنّات فردوس را منزل و مأوى قرار داده است و «نزل» جايى است كه مهمان در آنجا فرود مىآيد و اين به جهت احترام و بزرگداشت اوست.
خالِدِينَ فِيها لا يَبْغُونَ عَنْها حِوَلًا آنان در جنّات فردوس جاودانه مىمانند و بالاتر از آن را طلب نمىكنند، چون درجهاى بالاتر از آن نيست كه بخواهند در بالاتر رغبت كنند.
قُلْ لَوْ كانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِماتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِماتُ رَبِّي وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَداً آيه بر حسب ظاهر بر طريق مخاطبات عرفى است و آن وقتى است كه بخواهند در امرى مبالغه كنند، بدين گونه كه قضايايى را فرض مىكنند، حكم را معلّق بر آن مىنمايند.
پس معناى آيه اين است كه كلمات ربّ از كثرت و عدم نهايت به مرتبهاى است كه اگر فرض شود كه همهى درياهاى زمين يا جنس درياى زمين مداد باشد وافى كلمات پروردگار نمىشود، مانند قول خداى تعالى:
وَ لَوْ أَنَّ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ[5] لكن مفروضات خداى تعالى اگر چه به حسب ظاهر فرض ديده شود مبتنى بر حقايق عينى بر حسب است، از سوى ديگر چون گزافه گويى و اغراق در كلمات خدا و خلفاى او نيست.
پس مقصود از دريا بايد درياى فاعلى باشد كه همان مشيّت است و قول خداى تعالى: ن وَ الْقَلَمِ به همين دريا تفسير شده است.
و در اين صورت مقصود از هفت دريا مراتب هفتگانهى فاعلى، كه هر يك نسبت به ما بعدش به منزلهى مداد است كه آن عبارت از ملائكهى مهيمنون مقرّبين، و ملائكهى صافات صفا و المدبّرات امرا و نفس انسانى، حيوانى، نباتى و طبع جمادى، يا مقصود از هفت دريا درياهاى قابلى است از مادّهى كلّ، جسم مطلق، عنصر، جماد، نبات، حيوان و انسان بر حسب بشريّتش؛ چه هر كدام با ملاحظهى جهت قابليّتش مادّه و مداد ما فوق خودش مىباشد.
يا مقصود از دريا درياى قابلى است كه آن مادة المواد و هيولى هيولاهاست و مراد از هفت دريا درياهاى قابلى ششگانه است كه ذكر شد، بدين نحو كه درياى انسان را به اعتبار نفس و عقلش در دريا قرار دهيم.
يا مقصود از هفت دريا درياهاى هفتگانهى فاعلى است كه همهى اين احتمالات و معانى از گستردگى وجوه قرآن و صحّت حمل آن بر همهى اين معانى است.
وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَداً لفظ «مدد» با كسرهى ميم و فتحهى آن از مداد يا مدد خوانده شده كه مقصود از مثل و قابليّت مطلق است، اگر مراد از دريا فاعليّت مطلق باشد مقصود از مثل فاعليّت مطلق مىشود و اگر مقصود از دريا مشيّت و فاعليّت اولى باشد، پس مراد از مثل قابليّت اوّلى است و اگر منظور از دريا قابليّت اوّلى باشد مراد از مثل فاعلى اوّلى است.
چون امر خداى تعالى بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بر اين كه غير متناهى بودن كلمات خدا را خبر دهد اين توهّم را ايجاد مىكند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله احاطه بر آن كلمات دارد و لو اجمالا و آن احاطه با نيروى بشرى نيست، بلكه با شأن الهى و نيروى غير بشرى است، خداوند براى رفع اين توهّم به رسولش امر نمود كه بر مقام بشرىاش تنزّل كرده و شأن خود را از آنان كه برايشان فرستاده شده بالا نبرد تا مردم با او مجانست و او را درك كنند و با او انس بگيرند پس فرمود:
قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ بر آنها بگو (به طريق حصر) كه من بشرى چون شما هستم؛ هيچ شأنى در اين مقام جز بشريّت و همانندى با شما ندارم، لكن خداى تعالى مرا مخصوص بر چيزى كرده كه شما را بر آن مخصوص نگردانيده و آن عبارت از اين است كه: يُوحى إِلَيَّ أَنَّما إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ به من وحى مىشود به سلب مثل و مانند از خدا و ترك شرك آورى در جميع مراتب.
چون توحيد الوهيّت مقتضى توحيد واجب و وجود است و آن دو مقتضى توحيد بر حسب علم، حال و قال است كه آن هم مقتضى توحيد عبادت و طاعت است و لذا توحيد عبادت را بر سبيل تفريع و عطف بر آن كرد.
فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ پس هر كه اميدوار به بقاى ربش باشد، اگر مقصود از «ربّ» ربّ الارباب باشد مقصود از لقا ملاقات حساب و كتاب پروردگار و حسابگران او است.
و اگر مقصود ربّ مضاف باشد كه همان ربّ در ولايت است پس مقصود از لقا لقاى ملكوت و سپس جبروت او مىباشد و امّا لقاى ملك در حقيقت لقا نيست، چه هر چه در اين عالم هست از اجسام و جسمانى ها همه در بعد و غيبت و انفصال است.
بلكه جسم واحد متّصل بعضى از اجزايش غايب از بعضى ديگر و از كلّ است و در حقيقت هيچ يك از اجزاى اجسام داراى شهود و لقا نيستند به خلاف ملكوت كه اجزاى آن مانند آينه هايى است كه هر يك در ديگرى پيداست و هر يك به ديگرى متّصل است همانند اتّصال صورت با آينه، بلكه اتّصالى است كه فوق آن با كنه توصيف نمى شود، اميد و رجاى چيزى مقتضى توجّه بر آن چيز و انتظار وصول به آن چيز و خاطر جمع شدن و حواس جمع كردن جهت حصول آن مىباشد.
فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً بايد چنان عمل كند كه بر آن عمل صالح صدق كند بزرگ باشد يا كوچك، و گذشت كه صلاح بودن عمل به اين است كه به ولايت متّصل باشد و هر عملى كه به ولايت متّصل نباشد صالح نيست هر عملى كه باشد و هر عملى كه متّصل به ولايت باشد صالح است هر چه مى خواهد باشد.
و لذا از ائمّه عليهم السّلام وارد شده: «آنگاه كه شناختى هر چه خواستى عمل كن و انجام بده (عمل خير انجام بدهيد كم يا زياد)».
سرّ مطلب اين است كه هر كس به ولى امر متّصل شود و به عروة الوثقى تمسّك نمايد و طلب وسيله به سوى خدا بكند ظهور آن اتّصال به چيزى از اعمال جوارحش او را بس است و همان اندازه از اتّصال در نجات او كفايت مىكند، بلكه در ارتقاى به درجات آخرت نيز او را كفايت مىكند.
ولى شايسته نيست كه نسبت به اعمال شرعى و سنّتهاى نبوى بى باك و لاابالى باشد، چه آن اعمال و سنّتها حافظ آن اتّصال و نگهدارندهى آن وسيله هستند و اگر اعمال شرعى نبود خوف اين مىرفت كه اتّصال و وسيله قطع شود، كه با قطع آن هلاكت ابدى حاصل مىگردد.
ممكن است معناى آيه اين باشد كه پس بايد عمل صالح بزرگى انجام دهد كه توصيف آن ممكن نباشد، با توجّه بر اين كه تنوين براى تفخيم مىباشد.
اين عمل بزرگ صالح چيزى جز اصل صلاح و آنچه كه صلاح هر صاحب صلاحى است نمىباشد و آن ولايت عملى است كه همان بيعت با صاحب ولايت و قبول شروط و مواثيق از او و گرفتن بذر ايمان از او مىباشد، و آن چيزى است كه در قلب داخل مىشود.
وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً اشراك و شرك آورى در عبادت يا به اين است كه در خود عمل شرك بياورد مانند اشراك در وضو و غسل بدين گونه كه غير وضوگيرنده آب را بر اعضا بريزد، و مانند اشراك در نماز به اين كه در قيام متّكى به ديوار يا چوب يا انسان باشد؛ يا اشراك در عبادت به اين است كه در باعث و انگيزهى عمل كسى يا چيزى را شريك قرار دهد، چه باعث بر عبادت بايد يكى از سه امر باشد:
- امر آمر.
- محبّت معبود و عشق به او.
- طلب لقا و ديدار او كه آن غايت عبادت و نتيجهى محبّت است، پس هرگاه در يكى از اين چيزها شريك بياورد مشرك در عبادت مىشود.
يا اشراك در عمل به اين است كه در غايت عبادت شرك بياورد، چون غايت عبادت بايد ذات معبود و لقاى او يا خود محبّت باعث بر عبادت باشد، يا غايت امتثال امر؛ بلكه فناى عابد و بقاى معبود باشد كه اگر در اين غايت غير او را شركت دهد مانند بهشت و نعمتهاى آن يا ترس و اجتناب از آتش و حميم آن، يا ستايش و حمد از مردم يا شهرت و آوازه در بين مردم، يا محبّت در قلوب آنان، يا حفظ ناموس، مال و خون، يا امضا و تنفيذ يك عادت كه ترك آن نفس را آزار دهد، يا خروج از عهدهى تكليف و سنگينى آن و غير اينها از امور پنهانى نفس كه به شمارش نمى آيد.
بلكه اگر مقصود طلب رضاى ربّ يا قرب به او باشد به نحوى كه انسان بخواهد مورد رضايت يا مقرّب گردد.
امّا اشراك در ذات معبود مانند: اشراك وثنى، صابئى، عبادتكنندگان فرشتگان، جنّ و ابليس و مانند شركورزى ثنوىها كه قايل به نور و ظلمت يا يزدان و اهريمن مى باشند.
پس آن شركورزى در الهيّت است كه خداى تعالى آن را با جملهى أَنَّما إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ نفى كرده است.
امّا شرك در وجود و شهود در عبادت، به اين است كه التفات و توجّه به غير معبود بنمايد و در حين عبادت غير را ببيند، اگر چه نفى اين نوع از شرك امر بزرگى است و رها شدن و خلوص از آن مرتبهى شريفى است كه انسان تا فانى صرف نباشد از آن خالى نمىشود.
ولى به هر حال نفى اين شرك از اهلش مطلوب است و لقاى حقيقى بدون آن حاصل نمىشود، خداوند به ما و جميع مؤمنين خلوص از اين شرك را با منّ وجود و محض احسانش كه ما را با همان بعد از گمراهى هدايت كرد روزى نمايد.
و الحمد للّه اوّلا و آخرا و الشّكر له على ما الهم كثيرا و الصلاة و السّلام على اشرف خلقه محمّد و اهل بيته.
[1] دربارهى اين كه ذو القرنين كيست اقوال مختلف است كه اجمالا عبارتند از:
( 1). قديمترين و معروفترين قول آن است كه وى اسكندر كبير مقدونى( 323. 356 قبل از ميلاد) بود كه چون غرب و شرق جهان را درنورديد و گرفت ذو القرنين ناميده شد و اين مسئله تاريخى است كه با تاريخ غرب و يهود ارتباط داشته و موجب اين پرسش شده است( طبرى، ميبدى، شيخ طبرسى، ابو الفتوح رازى، امام فخر رازى، قرطبى، بيضاوى و ابن خلدون در مقدّمه ابن خلدون).
( 2). منذر بن ماء السّماء كه امرئ القيس در شعرى اين لقب را بر او داده است( دايرة المعارف اسلام به زبان انگليسى).
( 3). حبيب بن همال حميرى.
( 4). تبع الاقران پادشاه جنوب عربستان.
( 5). ابو كرب حميرى كه دو گيسوى او روى شانهاش مىرسيد به شرطى كه ذو القرنين به معناى دو گيسو باشد( ابو ريحان بيرونى: هبة الدّين شهرستانى).
( 6). كورش هخامنشى زيرا شرق و غرب را گشود و هم مجسمهاش در پاسارگاد داراى دو شاخ است، و سدّ گوارا را در كوههاى قفقاز در معبر داريال از مس و آهن ساخت كه يأجوج و مأجوج( مغول و تاتار به اينسو نيايند ضمنا در تورات به عنوان نجاتبخش و مقدّس ذكر شده است و اين كه يكتاپرست بوده است.( 7). تسو پاچى هوانگ كه بزرگترين پادشاه چين بود و ديوار چين را جلوى يأجوج و مأجوج( مغول و تاتار) ساخت. نظر مترجم اين است كه چون مسئله به سؤال قوم يهود منوط است بايد به نحوى با توراة مرتبط باشد و با شواهد ديگر تأييد شود لذا تطبيق آن با كورش در وهلهى اوّل و سپس اسكندر مقدونى كه فلسطين و سرزمين يهود را زير سلطه قرار داد تطبيق دارد ولى چون اسكندر موحد نبود اطلاق بر او درست به نظر نمىرسد و به هر حال مراد پير طريقت است كه در جهت وحدت و كثرت باشد و اين نكته با اصحاب سهو و فقر همسانى دارد.
[2] سقلبها يا صقلبها( صقالبه) اسلاوها كه در چكوسلاواكى و مجارستان و كلّا اروپاى مركزى ساكنند و تا قرن چهاردهم ميلادى از تمدن بهره نداشتند.
[3] سورهى انبياء آيهى 96
[4] سوره ق آيه 37
[5] سورهى لقمان آيهى27
ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج9، ص: 37