المائده - -ترجمه مجمع البيان

ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره مائده آیه1-21

سوره مائده‏

بنا بر قول ابن عباس و مجاهد، اين سوره در مدينه، نازل شده است. جعفر بن مبشر و شعبى گويند: همه آيات اين سوره، در مدينه نازل شده است، باستثناى‏ «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ …» (آيه 3) كه در سفر حجة الوداع، هنگامى كه بر شتر خود ايستاده بود نازل گرديد.

عدد آيات‏

بنا بر عدد كوفى 120 و بنا بر عدد بصرى 123 و بنا بر عدد ديگران 122 است.

غير كوفيان، نخستين آيه سوره را تا «بِالْعُقُودِ» يك آيه مستقل مى‏دانند.

همچنين آيه 15 تا «وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ» يك آيه، حساب كرده‏اند. بصريان نيز علاوه بر اين دو مورد، آيه 23 تا «فَإِنَّكُمْ غالِبُونَ» يك آيه دانسته‏اند.

فضيلت‏

ابى بن كعب، از پيامبر گرامى روايت كرده است كه: «هر كس سوره مائده را بخواند، خداوند بعدد هر چه يهودى و مسيحى در روى زمين است به او مزد مى‏دهد و ده حسنه براى او ثبت و ده گناه از او محو مى‏كند و ده درجه براى او بالا مى‏برد»[1] عياشى باسناد خود از على ع نقل كرده است كه: قرآن، بعضى بعضى را نسخ ميكرد و اخذ آن به امر پيامبر بود، تا اينكه سوره مائده نازل شده كه احكامى مربوط به سابق را نسخ كرد ولى چيزى را از آن نسخ نشد. اين سوره هنگامى نازل شد كه پيامبر سوار بر استرى بود. سنگينى وحى چنان بود كه استر را از حركت باز داشت و طولى‏ نداشت كه او را بر زمين بغلتاند. پيامبر چنان بحال اغما در آمد كه دست خود را بر سر شيبة بن وهب جمحى نهاد. آن گاه بحال عادى بازگشت و سوره مائده را بر ما قرائت كرد و همگى بدان عمل كرديم.

و نيز به اسناد خود از امام باقر ع روايت كرده است كه: «هر كس سوره مائده را در روزهاى پنجشنبه بخواند، ايمان او بظلم نياميزد و هرگز بخدا شرك نياورد.» و نيز از ابو حمزه ثمالى نقل كرده است كه: «سوره مائده يك جا و بطور كامل نازل گرديد و 70 هزار ملك همراه آن بزمين آمدند.

تفسير

خداوند متعال سوره نساء را با ذكر پاره‏اى از احكام شرع خاتمه داد، اكنون سوره مائده را نيز با بيان احكام، آغاز مى‏كند. نخست بطور اجمال، مى‏فرمايد:

«أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» يعنى به عقده‏ها وفا كنيد، سپس به تفضيل مى‏پردازد.

 

[سوره المائدة (5): آيه 1]

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ أُحِلَّتْ لَكُمْ بَهِيمَةُ الْأَنْعامِ إِلاَّ ما يُتْلى‏ عَلَيْكُمْ غَيْرَ مُحِلِّي الصَّيْدِ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ إِنَّ اللَّهَ يَحْكُمُ ما يُرِيدُ (1)

[2]

ترجمه‏

اى مردم مؤمن، به قراردادها و عقدها وفا كنيد. بر شما حلال شده است كه از چار پايان- بجز آنهايى كه بر شما قرائت مى‏شود- به شرطى كه در حال احرام، شكار را حلال نشماريد، استفاده كنيد. خداوند آنچه را بخواهد حكم مى‏كند.

بيان آيه 1

قرائت‏

حرم: مشهور اين كلمه را بدو ضمه قرائت كرده‏اند، لكن در قرائت غير مشهور به سكون راء آمده است. برخى گفته‏اند: سكون راء بخاطر اجتناب از تكرار ضمه، بهتر است.

لغت‏

اوفوا: وفا كنيد. اين كلمه، فعل امر از باب افعال است. در لغت اهل حجاز، «وفى» و «اوفى» بيك معنى است.

عقود: جمع عقد، اين كلمه مصدر و بمعناى اسم مفعول به كار رفته است.

عقد، از پيمانها و قراردادهاى بسيار مؤكد است. فرق آن با عهد، اين است كه در عقد، معناى اعتماد و بستن و گره زدن وجود دارد و حتماً ميان دو نفر، بسته مى‏شود: حال آنكه عقد، ممكن است مربوط به يك نفر باشد. مثلا: عهد كردم كه دود نكشم.

بنا بر اين هر عهدى عقد نيست.

همانطورى كه اشاره شد، اصل عقد، بستن است. مثل بستن ريسمان و …

حتى در مورد بسته شدن و غليظ شدن مايعات نيز بكار رفته است. شاعر عرب، عنتره گويد:

و كانَّ ربّاً او كحيلا معقداً حش الوقود به جوانب قمقم‏

يعنى گويى رب يا كحيل (براى چرب كردن شتران بكار مى‏رفته) بسته‏اى است كه آتش به اطراف ظرف آن افروخته شده است (برخى گفته‏اند شاعر عرق شتر خود را وصف مى‏كند.) بهيمه: نام هر چار پايى است، اعم از خشكى و دريايى. زجاج گويد: هر جاندار بى خردى، بهيم است. علت اينكه بهيمه‏اش نام نهاده‏اند، اين است كه از لحاظ نداشتن قوه تميز، دنيا برايش مبهم است.

حرم: جمع حرام، در اينجا مصدر بمعناى اسم فاعل است. يعنى محرم و كسى كه لباس احرام به تن دارد. شاعر گويد:

فقلت لها في‏ء اليك فاننى‏ حرام و انى بعد ذاك لبيب‏

يعنى به او گفتم باز گردد، زيرا من محرم هستم و بعد از آن نيز اقامت خواهم كرد.

اعراب‏

ما يُتْلى‏ عَلَيْكُمْ‏: در محل نصب و مستثنى است.

غَيْرَ مُحِلِّي الصَّيْدِ: برخى گفته‏اند: حال است از ضمير «اوفوا» كه همان مؤمنين است. كسايى گويد: حال است از ضمير «لكم» ربيع گويد: حال است از ضمير «عليكم» وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ‏: جمله حال و منصوب. صاحب حال «غير محلى الصيد» است.

الصيد: لفظ آن مضاف اليه و مجرور و محل آن منصوب است.

مقصود

در آغاز سوره، خداوند، مردم مؤمن را مخاطب ساخته مى‏فرمايد:

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا: اين خطاب، براى تعظيم و تجليل است.

أَوْفُوا بِالْعُقُودِ: ابن عباس و جماعتى از مفسران گويند: يعنى اى مؤمنان به عهدها و قراردادها وفا كنيد.

اقوال در باره عقود

1- ابن عباس، مجاهد ربيع بن انس، ضحاك، قتاده و سدى گويند: مقصود پيمانهايى است كه مردم جاهليت با يكديگر مى‏بستند تا يكديگر را در برابر ستمكاران و متجاوزان يارى كنند 2- ابن عباس- بنا بروايت ديگر- گويد: مقصود پيمانهاى الهى است با بندگان، بنا بر اين پيمانها مردم موظفند كه به خداوند ايمان آورند و در آنچه حرام‏ يا حلال شمارد، او را اطاعت كنند و از حدود اسلام و قرآن تجاوز نكنند. مؤيد اين معنى، آيه: «وَ الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ …» (بقره 27 يعنى آنانى كه عهد خدا را مى‏شكنند).

3- ابن زيد و زيد بن اسلم گويند: مقصود پيمانهايى است كه مردم با يكديگر يا با خود مى‏بندند. مانند عقد زناشويى و بيع و عهد و قسم و …

4- ابن جريح و ابو صالح گويند: مقصود اين است كه اهل كتاب طبق عهدى كه با خدا بسته‏اند عمل كند و طبق تورات و انجيل به پيامبر ما و قرآن ايمان آورند.

در اينجا بهتر از همه، قول ابن عباس است و بايد گفت: منظور عقدهايى است كه خداوند بر بندگان واجب كرده است كه به آنها وفا كنند، اعم از واجبات، محرمات، فرائض و حدود. بدين ترتيب، اين قول، همه اقوال ديگر را در بر خواهد داشت و بهر عقد و پيمانى بايد وفا كرد، مگر اينكه: پيمان، مربوط به كارى ناپسند باشد كه در اين صورت، باتفاق همه، بايد وفا نكرد.

اكنون مطلب ديگرى را آغاز كرده، مى‏فرمايد:

أُحِلَّتْ لَكُمْ بَهِيمَةُ الْأَنْعامِ‏: در اين باره نيز اقوالى است.

1- مقصود از «بهيمه انعام» چار پايان (انعام) است و ذكر «بهيمه» براى تاكيد است. يعنى: گاو و گوسفند و شتر بر شما حلال است. اين قول از حسن، قتاده، سدى، ربيع و ضحاك است.

2- ابن عباس و ابن عمر گويند: مقصود جنينى است كه در شكم حيوانات است.

هر گاه جنين، مويش روييده «باشد، بر سر بريدن مادرش، و لو اينكه مرده از شكم مادر خارج شود، حلال است. اين مطلب، از امام باقر و امام صادق (ع) نيز روايت شده است.

3- مقصود از «بهيمه انعام» حيوانات وحشى نظير: آهو، خر وحشى و گاو وحشى است: اين قول از فراء و كلبى است. لكن بهتر حمل آيه بر همه اين اقوال است.

إِلَّا ما يُتْلى‏ عَلَيْكُمْ‏: مگر چيزهايى كه در قرآن كريم بر شما حرام شده است.

چنان كه مى‏فرمايد: «حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِيرِ …» (مائده 3:مردار، خون، گوشت خوك و … بر شما حرام شده) اين معنى از ابن عباس، حسن، مجاهد، قتاده و سدى است.

غَيْرَ مُحِلِّي الصَّيْدِ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ‏: بنا بر اينكه «غير» حال از ضمير «اوفوا» باشد، يعنى: به پيمانها وفا كنيد، حال آنكه در حال احرام، شكار را حلال نمى‏شماريد.

بنا بر اينكه حال از «لكم» باشد، يعنى: چار پايان بر شما حلال شده است، حال آنكه در حال احرام، صيد را حلال نشماريد.

بنا بر اين كه حال از «عليكم» باشد، يعنى: چار پايان- بجز آنهايى كه در آخر سوره، بر شما شمرده خواهد شد- حلال است ولى در حال احرام نبايد آنها را شكار كنيد (در صورتى كه شكار باشند) إِنَّ اللَّهَ يَحْكُمُ ما يُرِيدُ: خداوند، در ميان مردم، هر چه خواهد، حكم كند- چيزهايى را حلال و چيزهايى را حرام و چيزهايى را واجب مى‏كند، بنا بر اين به فرمان خداوند عمل كنيد و از اطاعت او سر پيچى مكنيد.

دلالت آيه‏

جمله: «أُحِلَّتْ لَكُمْ بَهِيمَةُ الْأَنْعامِ» دلالت دارد بر اينكه: سر بريدن و خوردن گوشت حيوانات حلال گوشت و منافع ديگر آنها حلال است.

 

[سوره المائدة (5): آيه 2]

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللَّهِ وَ لا الشَّهْرَ الْحَرامَ وَ لا الْهَدْيَ وَ لا الْقَلائِدَ وَ لا آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرامَ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنْ رَبِّهِمْ وَ رِضْواناً وَ إِذا حَلَلْتُمْ فَاصْطادُوا وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ أَنْ صَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ أَنْ تَعْتَدُوا وَ تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى‏ وَ لا تَعاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ (2)

[3]

ترجمه‏

اى مؤمنان، شعائر خدا، ماه حرام، قربانيان، قلاده‏ها و پويندگان راه خانه خدا كه در جستجوى فضل و خشنودى خدا هستند، مورد تجاوز قرار ندهيد و چون از احرام خارج شديد، مى‏توانيد شكار كنيد و كينه قومى كه شما را از مسجد الحرام منع كردند، شما را بدشمنى و تجاوز وادار نكند و بر نيكى و تقوى كمك كنيد و بر گناه و دشمنى كمك نكنيد و از خدا بپرهيزيد كه كيفر خدا شديد است.

بيان آيه 2

قرائت‏

شنان: ابن عامر و ابو بكر- از عاصم- و اسماعيل- از نافع- به سكون نون (در اينجا و در آيه 8) و ديگران بفتح نون قرائت كرده‏اند.

فتح نون بنا بر اين است كه مصدر و بر وزن: ضربان و غليان است و سكون نون نيز بنا بر اين است كه برخى از مصدرها بر اين وزن هستند مثل: ليان. شاعر گويد:

و ما العيش الا ما تلذ و تشتهى‏ و ان لام فيه ذو الشنان و فنّدا

يعنى: زندگى آن است كه با لذت و شهوت، در آميخته باشد. اگر چه شخصى كه از آن بد بين است، ملامت كند.

بنا بر اين شعر، او لا كلمه به سكون نون و ثانياً بانتقال فتحه به نون و حذف همزه- كه طبق قاعده است- وارد شده است. در هر صورت، اين اختلاف قرائت، موجب اختلاف معنى نيست.

ان صدوكم: ابن كثير و ابو عمرو، بكسر همزه و ديگران بفتح قرائت كرده ‏اند.

كسر همزه، بنا بر اين است كه «ان» شرطيه باشد. فعل «صدوا» اگر چه لفظاً ماضى است، لكن از معناى آن، آينده خواسته شده است. يعنى اگر شما را از مسجد- الحرام، منع كنند و مثل آنچه در گذشته مرتكب شدند، تكرار كنند، كينه آنها شما را به تبه كارى نكشاند. جواب شرط هم بقرنيه «و لا يجرمنكم» حذف شده است. در ادبيات عرب، گاهى بعد از «ان» فعل ماضى مى‏آيد: شاعر معروف عرب، فرزدق گويد:

أ تغضب ان اذنا قتيبة حزّتا جهاراً و لم تغضب لقتل ابن حازم‏

يعنى: اگر گوشهاى قتيبه بريده شود، آشكار خشمگين مى‏شوى؟! حال آن كه براى قتل ابن حازم، غضب نكردى! شاعر ديگر گويد:

اذا ما انتسبنا لم تلدنى لئيمة و لم تجدى من ان تقرى به بدّاً

يعنى: هنگامى كه اصل و نسب ما مورد رسيدگى قرار گيرد، مرا زاده مادرى پست نيابى و از اقرار به آن ناگزيرى. فتح همزه «ان» واضح است، زيرا با ما بعد آن تاويل به مصدر و «مفعول له» خواهد بود. «ان تعتدوا» هم در محل نصب و مفعول دوم خواهد بود براى «لا يجرمنكم».

لغت‏

شعائر: جمع شعيره. اعلام و اعمال حج. منشا اين كلمه «شعور» به معناى ادراك است. «مشاعر»: مواضع ادراك. «اشعار» اعلام. برخى گويند: «شعيره، علامت و آيه» بيك معنى هستند.

حلال و حل: چيز مباح- چيزى كه انجام و ترك آن يكسان است. «حللتم» يعنى از احرام خارج شويد.

حرام: ضد حلال. حريم چاره: قسمتى از اطراف و جوانب آن كه جز صاحب چاه، حق ندارد در آن چاهى حفر كند.

«احرام» پوشيدن لباس مخصوص حاجيان. «حرمى»: منسوب بحرم هدى: چار پايى كه به منظور قربانى، به حرم برده شود.

قلائد: جمع قلاده- چيزهايى كه بگردن حيوان اندازند تا معلوم شود كه براى قربانى است. «قلد» دستبند و «قلاده» گلوبند است.

آمين: قاصدين. اين كلمه از «ام» به معناى «اممت و يممت» به يك معنى هستند. شاعر گويد:

انى كذلك اذا ما ساء نى بلد يمّمت صدر بعيرى غيره بلداً

يعنى: من هم هر گاه از جايى خوشم نيايد، قصد مى‏كنم كه شترم را بجاى ديگر ببرم. كلمه «امام» كه بمعناى پيشوا است نيز از همين ماخذ است، زيرا پيشوا را مردم قصد مى‏كنند. «امت» بمعناى دين و «امت» بمعناى نعمت و هر دو مقصود مردم هستند.

جرم: قطع و كسب. «لا يجرمنكم» يعنى كسب و پيشه شما نسازد. كسانى گويد:

يعنى شما را وادار نكند. شاعر گويد:

و لقد طعنت ابا عيينة طعنة جرمت فزارة بعدها ان يغضبوا

يعنى: ابو عيينه را ضربتى زدم كه طايفه فزاره را به خشم وا داشت. (يا اينكه خشم را كسب و پيشه آنان ساخت) در هر صورت، اين فعل دو مفعول مى‏گيرد.

شنئان: بغض و كينه. سيبويه گويد: افعالى كه مصدرهايشان بر اين وزن است به ندرت متعدى مى‏شوند. نيز وى گويد كه «ليان» هم مصدر است، بنا بر اين اگر «شنئان» به سكون نون هم قرائت شود، صحيح و مصدر خواهد بود. بايد دانست كه «شنئان» به سكون نون هم مى‏تواند مصدر و هم مى‏تواند صفت باشد. بهر صورت، هم مصدر بودن و هم صفت بودن اين كلمه، نادر است.

شان نزول‏

امام باقر عليه السلام فرمود: اين آيه، در باره مردى از بنى ربيعه، نازل شده است، بنام «حطم» سدى گويد: حطم بن هند بكرى براى ديدار پيامبر گرامى اسلام، به مدينه آمد. وى اسبش را در خارج مدينه رها كرد و خود خدمت پيامبر رسيد. پيامبر قبل از ورودش فرموده بود: امروز مردى از بنى ربيعه، بسوى شما آيد كه از زبان شيطان سخن گويد هنگامى كه وارد شد، گفت: تو مردم را بچه دعوت مى‏كنى؟ پيامبر او را پاسخ داد.

گفت: مرا مهلت ده، شايد اسلام آورم. من بايد در اين خصوص، با اشخاصى مشورت كنم، سپس خارج شد. پيامبر فرمود: «او با كفر نزد ما آمد و با غدر و نيرنگ، از پيش ما رفت!». او پس از خروج از مدينه، به تعدادى گوسفند، بر خورد كه آنها را در حالى كه رجز مى‏خواند به سرقت برد. مى‏گفت:

قد لفّها الليل بسواق حطم‏ ليس براعى ابل و لا غنم‏
و لا بجزّار على ظهر و ضم‏ باتوا نياماً و ابن هند لم ينم‏
بات يقاسيها غلام كالزلم‏ خدلّج الساقين ممسوح القدم‏

يعنى: مردى خشن- كه چوپان شتر و گوسفند نبود و قصابى نمى‏كرد- گوسفندان‏ را شبانگاه بربود. آنها بخفتند ولى پسر هند، نخسبيد. پسرى همچون تير بى پر- كه ساقهايش گوشتى و قدمهايش هموار بود- از آنها نگهدارى مى‏كرد.

سال ديگر، در حالى كه قربانيان قلاده بگردن، همراه داشت، بزيارت خانه خدا آمد. پيامبر گرامى مى‏خواست، كسانى بسوى او فرستد، از اين رو اين آيه نازل شده كه: «وَ لَا آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرامَ» يعنى جنگ با كسانى كه قصد خانه خدا دارند، حلال مشماريد. عكرمه و ابن جريج نيز چنين گفته‏اند.

ابن زيد گويد: اين آيه، در روز فتح مكه، در باره مشركين نازل گرديد كه به قصد زيارت خانه خدا آمده بودند و عمره بجاى مى‏آوردند. مسلمانان به پيامبر عرض كردند: اينها نيز مثل مشركين ديگر هستند. اجازه دهيد به آنها حمله‏ور شويم. از اين رو خداوند، اين آيه را نازل فرمود.

مقصود

اكنون خداوند متعال، به تفصيل احكام، پرداخته، مى‏فرمايد:

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللَّهِ‏: اى مردمى كه خدا و رسولش را تصديق مى‏كنيد، شعائر خدا را حلال مشماريد

شعائر خدا چيست؟

1- عطا و برخى گويند: يعنى حرامهاى خدا را حلال مشماريد و از حدود خدا تجاوز مكنيد. اينان «شعائر» را بر «معالم» حمل كرده و گفته ‏اند: مقصود اين است كه نبايد از نشانه‏ هاى حدود و امر و نهى و فرائض خدا تجاوز كنند.

2- سدى گويد: بلادى كه در حرم واقع شده‏اند، شعائر خداوند هستند و آنها را نبايد حلال شمرد.

3- ابن جريج و ابن عباس گويند: مقصود مناسك حج است. يعنى مناسك حج را تضييع مكنيد.

4- از ابن عباس روايت شده است كه: مشركين، حج مى‏كردند و حيوانات را بقربانگاه سوق مى‏دادند و احترام شاعر را حفظ مى‏كردند و شتران را نحر مى‏كردند مسلمانان خواستند بر آنها حمله كنند و خداوند آنان را از اينكار، منع فرمود.

5- مجاهد گويد: شعائر خدا، صفا، مروه، سوق قربانى و … است. فراء گويد: عرب صفا و مروه را از شعائر خدا نمى‏شمرد و سعى بين آنها را بجاى نمى‏آورد، خداوند آنها را از اينكار منع كرد. از امام باقر (ع) نيز روايت شده است.

6- بنا بروايت ديگر از ابن عباس: يعنى آنچه خداوند در حال احرام، بر شما حرام كرده، حلال مشماريد.

7- ابو على جبايى گويد: شعاير، علامتهايى بود كه براى تعيين مرزهاى حل و حرم، نصب شده بود. خداوند دستور داد كه بدون احرام، از اين مرزها نگذريد و بسوى مكه نياييد.

8- زجاج و حسين بن على مغربى گويند: يعنى حيواناتى را كه براى قربانى علامت گذارى كرده‏ايد، حلال مشماريد. بلخى نيز همين عقيده را برگزيده است. لكن قول اول بر همه اقوال، ترجيح دارد، زيرا همه اقوال ديگران را در بر دارد. بديهى است كه اگر آيه، حمل بر معناى عام شود، بهتر است.

وَ لَا الشَّهْرَ الْحَرامَ‏: ماه حرام را حلال مشماريد و در اين ماه، با دشمنان خود جنگ نكنيد. چنان كه مى‏فرمايد: «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فِيهِ قُلْ قِتالٌ فِيهِ كَبِيرٌ …» (بقره 217: يعنى از تو در باره ماه حرام مى‏پرسند. بگو: جنگ در اين ماه، گناهى بزرگ است) اين معنى از ابن عباس و قتاده است.

ماه حرام كدام است؟

1- برخى گويند: ماه رجب است كه طايفه مضر جنگ را در اين ماه حرام مى‏دانست.

2- عكرمه گويد: ماه ذو القعده است.

3- جبايى و بلخى گويند: منظور همه ماه‏هاى حرام- رجب، ذو القعده، ذو الحجه و محرم است. اين قول با عموم آيه سازگارتر است.

4- قتيبى گويد: منظور «نسيئ» است چنان كه خداوند متعال فرمود: «إِنَّمَاالنَّسِي‏ءُ زِيادَةٌ فِي الْكُفْرِ» (توبه 37: همانا نسيئ افزونى كفر است)[4]

وَ لَا الْهَدْيَ‏: هدى، شتر يا گاو يا گوسفندى است كه براى تقرب به خدا و طلب ثواب، بسوى خانه خدا سوق داده مى‏شود. يعنى: اينها را حلال مشماريد و غصب مكنيد و مانع آوردن اينها به حرم نشويد، بلكه بگذاريد آنها را به جاهايى كه خداوند، مقرر داشته است، برسانند.

وَ لَا الْقَلائِدَ: قربانيانى را كه قلاده بگردن دارند، حلال مشماريد. در اين باره نيز اقوالى است:

1- ابن عباس و جبايى گويند: منظور، حيواناتى است كه قلاده بگردن داشتند و براى قربانى آورده شده بودند. علت اينكه موضوع قربانيان مجدداً تكرار مى‏شود، اين است كه: مى‏خواهد دستور دهد كه قربانيان را- خواه قلاده بگردن باشند يا نباشند نبايد حلال شمرد.

2- قتاده گويد: منظور قلاده‏هايى است كه مشركين، هنگامى كه بقصد حج، بمكه مى‏آمدند، از پوست درخت «سمره» بگردن مى‏آويختند. وى گويد: در دوران جاهليت، هر گاه كسى بقصد حج، از خانه ‏اش حركت مى‏ كرد، از پوست درخت مذكور قلاده‏اى درست مى‏كرد و بگردن مى‏آويخت و بدين ترتيب كسى مزاحمش نمى‏شد. در موقع بازگشت، قلاده مويين بگردن مى‏آويخت و از خطر مزاحمت ديگران، آسوده بود.

عطا گويد: وقتى كه از حرم خارج مى‏شدند، از پوست درختان حرم، قلاده‏اى درست مى‏كردند و براى ايمنى از خطر دشمن، به گردن مى‏آويختند.

فراء گويد: اهل حرم با پوست درخت قلاده درست مى‏كردند و اهل غير حرم با پشم و موى و …

3- عطا- بروايتى ديگر- و انس بن ربيع گويند: خداوند مؤمنان را نهى كرد از اينكه مثل مردم مشرك- در دوران جاهليت- از پوست درختان حرم، براى خود قلاده بسازند.

4- منظور قلاده‏هايى است كه بگردن حيوانات قربانى مى‏انداختند. آنها را از گشودن قلاده‏ها نهى مى‏كند، زيرا واجب بود كه قلاده‏ها را نيز صدقه دهند. اين قول از ابو على جبايى است. وى اضافه مى‏كند كه: قلاده، ريسمان پشمى بود كه بگردن قربانيها مى‏افكندند. حسن گويد: نعلى بود كه بگردن شتر و گاو مى‏افكندند و لازم بود كه اگر قيمتى دارد، صدقه دهند.

به نظر ما بهتر اين است كه منظور نهى از حلال شمردن «قلاده» باشد، اعم از اين كه بگردن انسانى باشد يا حيوانى. يا اينكه نهى از حلال شمردن آنكه قلاده به گردن است باشد، خواه قلاده بگردن حيوان باشد، يا انسان.

وَ لَا آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرامَ‏: و با كسانى كه قصد خانه خدا را دارند، جنگ نكنيد، زيرا كسى كه جنگ در ماه‏هاى حرام را مرتكب شود، حرام خدا را حلال شمرده است، از اين رو دستور مى‏دهد كه جنگ با پويندگان راه خانه خدا را حلال مشماريد.

خانه حرام‏

خانه حرام، همان خانه خدا، كعبه در مكه معظمه است. علت اينكه گفته ‏اند:

حرام، اين است كه حرمت دارد و بقولى علت اين است كه: آنچه در جاهاى ديگر حلال است، در آنجا حرام است.

حال ببينيم منظور از كسانى كه: قصد خانه خدا كرده‏اند، چه اشخاصى است؟

بقولى: منظور كفار است بدليل جمله: «وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ …» و بقولى منظور مسلمانان است، بنا بر اين خداوند متعال دستور مى‏دهد كه مبادا بياد كينه‏هاى جاهليت افتاده، مسلمانى را به بهانه قتلى كه در جاهليت، مرتكب شده است، بكشند، زيرا اسلام، و رقابتهاى گذشته را بطور كلى خاتمه بخشيده است.

يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنْ رَبِّهِمْ وَ رِضْواناً: آنان در پى آنند كه از تجارتهاى خود سودى برند و از راه انجام مناسك حج، بزعم خود، خشنودى خداوند را تحصيل كنند. لكن‏ از آنجا كه آنان اهل شركند، خداوند از ايشان راضى نمى‏شود.

قتاده و مجاهد گويند: يعنى آنها مايلند خداوند متعال را از خود خشنود گردانند تا عقوبتى كه دامنگير امتهاى پيشين شد، دامنگير ايشان نشود. و بقولى:

يعنى طالب فضل الهى در دنيا و خشنودى او در آخرتند. ابن عباس گويد: هر كس كه بقصد حج، بمكه بيايد، همين منظور را دارد. ضحاك و ربيع نيز چنين گويند:

اكنون به بررسى يك اختلاف تفسيرى ديگر بپردازيم. بيشتر مفسران گويند:

اين قسمت آيه بوسيله آيه: «فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ» (توبه 5:مشركان را هر جا يافتيد، بكشيد) نسخ شده است. لكن ابن جريج گويد: از اين سوره و از اين آيه، چيزى نسخ نشده است، زيرا آغاز جنگ با مشركان، در ماه‏هاى حرام روا نيست، جز اينكه آنها جنگ را آغاز كنند. اين مطلب از امام باقر (ع) نيز روايت شده است.

حسن نيز چنين گفته است.

ابو مسلم گويد: مقصود كافرانى است كه با پيامبر گرامى اسلام، پيمان بسته بودند. اين پيمان بقوت خود باقى بود تا وقتى كه سوره برائت نازل گرديد و بحكم:

«فَلا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ بَعْدَ عامِهِمْ هذا» (توبه 28: بايد آنها بعد از امسال به مسجد الحرام نزديك نشوند) آنها نيز از مسجد الحرام منع و طرد شدند.

شعبى و مجاهد و قتاده ضحاك و ابن زيد گويند: از سوره مائده، تنها همين آيه، نسخ شده است.

ابن ابى عروبه، از قتاده نقل كرده است كه: از اين آيه، از «وَ لَا الشَّهْرَ الْحَرامَ» تا «آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرامَ» نسخ شده و ناسخ آن‏ «فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ …» (توبه 5) و آيه‏ «ما كانَ لِلْمُشْرِكِينَ أَنْ يَعْمُرُوا مَساجِدَ اللَّهِ» (توبه 17: مشركان را اجازه نيست كه مساجد خدا را آباد كنند) و آيه: «إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ بَعْدَ عامِهِمْ هذا» (توبه 28: مشركان نجسند ..) مى‏باشد. اين همان سالى بود كه على (ع) سوره برائت را به مردم مشرك، اعلام داشت.

ابن ابى نجيح از مجاهد نقل كرده است كه: از اين آيه فقط «وَ لَا الْقَلائِدَ»نسخ شده است.

وَ إِذا حَلَلْتُمْ فَاصْطادُوا: به عقيده جميع مفسران، يعنى پس از اينكه از احرام خارج شديد، شكار كردن كه در مدت احرام، بر شما حرام بود، حلال است و اگر بخواهيد مى‏توانيد به شكار پردازيد، زيرا منشا حرمت زايل شده است.

وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ أَنْ صَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ‏: كينه قومى كه شما را از مسجد الحرام مانع شده ‏اند، شما را به تجاوز و زياده روى وادار نكند. اين خطاب به پيامبر و اصحاب اوست. زيرا بسال حديبيه از طرف مشركين منع شده بودند.

أَنْ تَعْتَدُوا، ابو على فارسى گويد: يعنى بخاطر كينه قومى، براى خود تحصيل عداوت نكنيد. مقصود از «أَنْ تَعْتَدُوا» تجاوز از حكم خداست درباره مشركين و بدين ترتيب مسلمانان نبايد بياد خونهاى عهد جاهليت، افتاده، دست به تجاوز و ستمكارى بيازند. اين معنى از مجاهد است و بعقيده او اين قسمت، نسخ نشده و اين عقيده صحيح‏تر است. ابن زيد گويد: نسخ شده است.

وَ تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى‏ وَ لا تَعاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ‏: اين كلام، استيناف است و عطف بر «أَنْ تَعْتَدُوا» نيست و بنا بر اين در محل نصب است.

در اينجا خداوند بندگان را امر مى‏كند كه يكديگر را بر نيكى و تقوى يارى كنند و به آنچه خداوند امر كرد، عمل و از آنچه نهى كرده، خوددارى كنند. همچنين بايد از معاونت بر گناه، خوددارى نمايند. يعنى بدشمنى و تجاوز از حدود خدا دست نيالايند.

اين معنى از ابن عباس و ابو العاليه و ديگر مفسران است.

وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ‏: در اينجا مردم را به تقوى امر و متجاوزان و گردن فرازان را به عقاب خود تهديد مى‏كنند. يعنى مخالفت امرها و نهى‏هاى خداوند نكنيد و از اين راه خود را در معرض كيفرهاى او قرار ندهيد. سپس عقاب خود را به شدت و دشوارى وصف مى‏كند، زيرا عقاب خداوند، آتشى است كه حرارت آن كاسته نمى‏شود و شعله آن فرو نمى‏نشيند. از اين عقاب هولناك، به خدا پناه مى‏بريم.

 

[سوره المائدة (5): آيه 3]

حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِيرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَةُ وَ الْمَوْقُوذَةُ وَ الْمُتَرَدِّيَةُ وَ النَّطِيحَةُ وَ ما أَكَلَ السَّبُعُ إِلاَّ ما ذَكَّيْتُمْ وَ ما ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ وَ أَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلامِ ذلِكُمْ فِسْقٌ الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً فَمَنِ اضْطُرَّ فِي مَخْمَصَةٍ غَيْرَ مُتَجانِفٍ لِإِثْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (3)

[5]

ترجمه‏

حرام است بر شما مردار، خون، گوشت خوك، آنچه بنام غير خدا كشته شود، حيوانى كه خفه شده يا با زدن بمرده و آنكه بر اثر سقوط يا شاخ، كشته شده و حيوانى كه بوسيله درنده‏اى كشته شده است، بجز حيوانى كه شما آن را تزكيه كنيد.

همچنين حرام است حيوانى كه براى بتها كشته شود و آنكه بوسيله تيرها قسمت شود.

اين كار گناه است. اكنون مردم كافر از دين شما مايوس شدند، بنا بر اين از ايشان نترسيد و از من بترسيد. امروز دين شما را كامل و نعمتم را بر شما تمام كردم و از اينكه اسلام دين شماست راضى شدم. آنان كه بواسطه شدت گرسنگى اضطرار پيدا كرده و تمايلى بگناه ندارند، مى‏توانند از آنچه حرام شده است بخورند كه خدا بخشاينده و رحيم است.

بيان آيه 3

قرائت‏

و ما اكل السبع: از ابن عباس «اكيل السبع» نقل شده، يعنى باقيمانده حيوانى كه درنده‏اى آن را دريده باشد. همچنين كلمه «سبع» را از حسن به سكون باء نقل كرده‏اند و اين به تخفيف است. حسان در باره عقبة بن ابى لهب گويد:

من يرجع العالم الى اهله‏ فما اكيل السبع بالراجع‏

يعنى كسى كه امسال به اهلش باز گردد، آنچه كه ته مانده درندگان است، براى اوست.

غير متجانف: كلمه متجانف را يحيى بن وثاب و ابراهيم «متجنف» خوانده‏اند.

از لحاظ معنى اين دو كلمه تفاوتى ندارند. لكن دومى از اولى، بليغ‏تر است.

لغت‏

اهلال: اصل اين كلمه به معناى بلند كردن آواز است. استهلال كودك، يعنى فرياد زدن او در وقت ولادت. اهلال محرم، يعنى «لبيك» گفتن او در وقت حج يا عمر. شاعر گويد:

يهل بالفرقد ركباننا كما يهل الراكب المعتمر

يعنى سواران ما مثل سوارى كه در حال انجام عمره است، براى ستاره فرقد لبيك گويند.

اينكه ماه يك شبه را هلال گويند، بخاطر اين است كه هنگام رؤيت آن فريادها بلند مى‏شود.

منخنقه: حيوانى كه با فشار، خفه‏اش كرده باشند.

موقوذه: حيوانى كه از شدت ضرب، مرده باشد. شاعر گويد:

شغارة تقذ الفصيل برجلها فطارة لقوادم الأبكار

يعنى: شترى كه فرزند را به پاى خود مى‏زند و سينه شتران جوان را مى ‏شكافد.

مترديه: حيوانى كه بر اثر سقوط مرده باشد.

نطيحه: اين كلمه بمعناى «منطوحه» اسم (مفعول) است. لكن قاعده اين است كه هر گاه اسم مفعول را بدين وزن نقل كنند تاء تانيث، به آخر آن نياورند. از اينرو كوفيان گفته‏اند: هر گاه موصوف ذكر نشود. آوردن تاء تانيث لازم است تا معلوم شود كه موصوف آن مؤنث است. بهمين جهت در آيه شريفه با تاء تانيث بكار رفته است و معناى آن، حيوانى است كه بضرب شاخ، مرده باشد.

تذكيه: بريدن حلقوم و رگها. اصل اين كلمه «ذكاء» بمعناى كمال است. از اينرو كلمه «ذكاء» بمعناى كمال فهم و حد عالى زيركى بكار مى‏رود.

نصب: جمع نصاب و ممكن است كه مفرد «انصاب» باشد و بهر صورت، به معناى بت يا بتهايى است كه مى‏پرستيده‏اند.

ازلام: جمع «زَلم و زُلم»، تيرها.

استقسام: طلب قسمت. «قسم» مصدر است و «قسم» به معناى بهره است.

مخمصة: تهى بودن شكم آن هم بصورتى شديد. اعشى گويد:

تبيتون فى المشتى ملاء بطونكم‏ و جاراتكم غرثى يبتن خمائصا

يعنى شما در شبهاى زمستان با شكم‏هاى سير مى‏ خوابيد و همسايگان شما، از گرسنگى شكمهايشان لاغر شده است.

متجانف: كسى كه به سوى گناه، انحراف پيدا كند.

مقصود

در آيه اول، فرمود: گوشت چارپايان بر شما حلال شده، مگر آنچه كه براى شما قرائت خواهد شد: اكنون همان مطلب را دنبال مى‏كند و مواردى كه نمى‏توان از گوشت چارپايان استفاده كرد، به تفصيل شرح مى‏دهد:

حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ: ميته، مرده هر حيوانى است كه خداوند گوشت آنها راحلال كرده است، اعم از پرنده و غير پرنده و اعم از وحشى و غير وحشى. طبق اين آيه، خوردن گوشت ميته و منافع ديگر آن حرام است. در روايتى از پيامبر گرامى اسلام، ماهى و ملخ هم ميته شمرده شده است- فرمود: «دو ميته، مباحند: ملخ و ماهى»[6] وَ الدَّمُ‏: عرب را عادت بر اين بود كه خون را در روده بزرگ حيوان ريخته، مى‏پختند و مى‏خوردند. خداوند متعال اعلام كرد كه خونى كه ريخته شده، حرام است، لكن خونى كه بگوشت آلوده است و خونى كه- مثل جگر سياه- بشكل گوشت در- آمده، حلال است. بنا بروايتى از على ع و ابن مسعود و اصحابشان خوردن سپرز مكروه است. لكن اماميه بر حرمت آن اتفاق دارند. فقهاى ديگر مى‏گويند:مباح است.

وَ لَحْمُ الْخِنْزِيرِ: گوشت خوك را جدا ذكر مى‏كند تا معلوم شود كه ذاتاً حرام است خواه ميته باشد، خواه نباشد. اين خصوصيت، در حيوانات مثل سگ، گربه ميمون و … نيز هست. لكن بيشتر، توجه مردم بخوردن گوشت خوك است، نه حيوانات ديگر، از اينرو تنها بذكر گوشت خوك، پرداخته است.

وَ ما أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ‏: كلمه «ما» در محل رفع و عطف بر موارد پيش است. در سوره بقره (آيه 173) در باره تفسير اين جمله بحث شده است. از اين جمله استفاده مى‏شود كه حيوانى كه مخالفان اسلام، ذبح كرده‏اند، حرام است و خوردن گوشت آن جايز نيست، زيرا آنان نام خدايى بر آن مى‏برند كه شريعت موسى را ابدى شناخته، يا با عيسى اتحاد يافته يا او را فرزند، گرفته است. چنين خدايى، نه خداى حقيقى است.

مسلمانانى كه قائل به تجسم خداوند، يا تشبيه يا جبر هستند، اگر گوسفندى را ذبح كنند، بعقيده ما گوشت آن گوسفند حرام است. فقهاى ديگر، در اينباره، اختلاف كرده ‏اند.

وَ الْمُنْخَنِقَةُ: سدى گويد: مقصود حيوانى است كه سر آن را ميان دو قسمت درخت‏ داخل كنند تا خفه شود. ضحاك و قتاده گويند: مقصود حيوانى است كه با ريسمان- صياد، خفه شود. ابن عباس گويد: مردم جاهليت، حيوان را خفه مى‏كردند و گوشت آن را مى‏خوردند. بهر صورت. اين هم حرام است.

وَ الْمَوْقُوذَةُ: ابن عباس و قتاده و سدى گويند: مقصود حيوانى است كه بضرب چوب يا ابزارى ديگر بميرد و حرام است.

وَ الْمُتَرَدِّيَةُ: ابن عباس و قتاده و سدى گويند: حيوانى است كه از كوه يا جاى بلندى سقوط كند يا در چاه بيفتد و بميرد. در اين صورت، گوشتش حرام است، لكن اگر در چاه بيفتند و نشود آن را سر بريد، هر گاه پيش از مردن كاردى ببدن او بزنند و از زخم آن بميرد، گوشتش حلال است.

وَ النَّطِيحَةُ: و حرام است حيوانى كه بضرب شاخ حيوانى ديگر بميرد.

وَ ما أَكَلَ السَّبُعُ‏: ابن عباس و قتاده و ضحاك گويند: يعنى حيوانى كه به وسيله درنده‏اى شكار شده و مرده، حرام است.

إِلَّا ما ذَكَّيْتُمْ‏: حيواناتى كه سقوط كنند يا چوب بخورند يا عوارض مرگ آور ديگرى بر آنها عارض شود، هر گاه پيش از جان دادن، به آنها برسند و تذكيه كنند، حلال خواهند بود. «ما» مستثنى و منصوب است.

از امام باقر و امام صادق عليهما السلام، نقل است كه كمترين حد حصول تذكيه، اين است كه حيوان، در موقع سر بريدن، گوش يا دم يا چشم خود را حركت دهد.

حسن، قتاده، ابراهيم، طاووس، ضحاك و ابن زيد نيز چنين گويند. در اينكه اين استثناء بكجا مربوط است، اختلاف كرده‏اند. از حضرت على عليه السلام و ابن عباس است كه استثناء از تحريم است نه از محرمات. زيرا ميته و خنزير قابل تذكيه نيستند.

بدين ترتيب، معناى آيه اين است: اينهايى كه ذكر شد، بر شما حرام است، لكن آنچه كه از حيوانات حلال گوشت، سر ببريد بر شما حلال است. مالك و جماعتى از اهل مدينه نيز چنين گفته‏اند و جبايى نيز همين قول را اختيار كرده است.

پرسش با اينكه در ابتداى آيه، حرمت ميته را بيان فرموده بود، چرا منخنقه، موقوذه و مترديه و … را كه چيزى غير از ميته نيستند، تكرار كرد؟! پاسخ مردم گمان مى‏كردند، مرده، حيوانى است كه بخودى خود و با مرگ طبيعى بميرد. از اينرو خداوند به آنها فهمانيد كه همه اينها ميته هستند و از لحاظ حكم حرمت، تفاوتى ندارند. سدى گويد: قومى از عرب، گوشت همه اينها را مى‏خوردند و هيچ يك را ميته نمى‏شمردند. تنها آن حيوانى را ميته مى‏دانستند كه بدردى مرده باشد وَ ما ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ‏: مجاهد و قتاده و ابن جريج گويند: يعنى حرام است گوشت حيوانى كه براى بتها قربانى شده و نام بتها بر آن برده شده باشد. برخى گفته‏اند:

مقصود اين است كه حيوانى بمنظور تقرب به بت، ذبح شده باشد. پس «على» بمعناى «لام» است. چنان كه مى‏فرمايد: «فَسَلامٌ لَكَ مِنْ أَصْحابِ الْيَمِينِ» (واقعه 91:سلام اصحاب يمين بر تو باد- در اينجا «لك» يعنى «عليك») عادت آنها اين بود كه بتها را بخون حيوان رنگين و آلوده مى ‏كردند.

ابن جريج گويد: «نُصب» بتها نبودند. بتها همان صورتها و نقشها بودند كه بر ديوارها ترسيم شده بودند و نصب، سنگهايى بود كه اطراف كعبه نصب شده و تعداد آنها 360 تا بود كه 300 عدد آن متعلق به خزاعه بود. آنها هر گاه حيوانى را سر مى‏بريدند خون آن را به آنچه كه اطراف كعبه بود مى‏پاشيدند و گوشت آن را و رق و رق كرده، بر سنگها مى‏زدند. مسلمانان عرض كردند: يا رسول اللَّه: مردم جاهليت، كعبه را بوسيله خون، تعظيم مى‏كردند، ما به اين كار سزاوارتريم. از اينرو خداوند، اين آيه را نازل فرمود: «لَنْ يَنالَ اللَّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها …» (حج 37: گوشت و خون حيوانات بخدا نمى‏ رسد …) وَ أَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلامِ‏: بر شما حرام است كه قسمت خود را بوسيله تيرها بدست آوريد. «جاهليت، تيرهايى بود كه روى بعضى از آنها نوشته بودند: «خدا مرا امر مى‏كند» و روى برخى نوشته بودند «خدا مرا نهى مى‏كند» و روى برخى هيچ ننوشته بودند. هر گاه مى‏خواستند به سفر روند يا كار مهمى را آغاز كند. بوسيله همين تيرها فال مى‏زدند، اگر تيرى بيرون مى‏آمد كه بر آن «خدا مرا امر مى‏كند» نوشته بود، اقدام مى‏كردند و اگر تيرى بيرون مى‏آمد كه نهى داشت، ترك مى‏كردند و اگر تيرى بيرون مى‏آمد، كه هيچ نداشت، اعاده مى‏كردند، خداوند متعال، اين عمل را حرام شمرده. حسن و جماعتى از مفسران، چنين گفته‏اند.

على بن ابراهيم در تفسير خود از امامان باقر و صادق (ع) روايت كرده است كه:

تعداد تيرها ده عدد بود. هفت عدد آنها را سهم داشتند و بقيه پوچ بودند. آن هفت عدد بدين نامها خوانده مى‏شدند: فذ، توام، مسبل، نافس، حلس، رقيب و معلى و آن سه عدد بنام: سفيح، منيح و وغد خوانده مى‏شدند. براى آن هفت عدد، هر كدام يك سهم بيشتر از سهم قبلى بود و بدين ترتيب فذ داراى يك سهم و معلى داراى هفت سهم بود آنها حيوانى را مى‏كشتند و گوشت آن را بچند قسمت تقسيم مى‏كردند. آن گاه تيرها را بدست يك نفر داده، تا بنام افراد بيرون بياورد. قيمت حيوان بر كسانى بود كه تيرهاى پوچ بنامشان بيرون مى‏آمد و تيرهاى ديگر بنام هر كس بيرون مى‏آمد بر طبق آن سهم مى‏گرفت.

اين عمل قمار است. از اين جهت خداوند متعال تحريم كرده است.

مجاهد گويد: اينها وسائل قمارى بود كه از ايران و روم بآنجا برده مى‏شد (ممكن است همان قاب باشد) سفيان بن وكيع گويد: همان شطرنج است.

ذلِكُمْ فِسْقٌ‏: همه اينها فسق و گناه بزرگ و خروج از طاعت خداوند و ارتكاب معصيت است. اين معنى از ابن عباس است.

برخى گويند: اشاره به مورد اخير است. يعنى قسمت كردن و قمار بوسيله تيرها فسق است. همين معنى ظاهرتر است.

الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ‏: منظور روز معين نيست. مقصود اين است‏ كه: اينك مردم كافر از دين شما مايوس شدند. خداوند خوف از كفار را از دل مردم مسلمان بر مى‏دارد و كفار را از باطل شدن اسلام، دچار ياس مى‏سازد. به آنها مى‏فهماند كه وعده حق فرا رسيده و دين خدا غالب گشته است. چنان كه فرموده بود: «لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ» (توبه 33 فتح 28: خداوند او را بر هر دينى غالب مى‏سازد) دين نام هر چيزى است كه خداوند بوسيله آن پرستيده شود و مردم را فرمان داده است كه بآن قيام كنند. مقصود از ياس كفار، اين است كه ديگر طمعى از دين اسلام و اينكه پيروان آن رهايش كرده، بسوى شرك روى آورند، ندارند. اين معنى از ابن عباس و سدى و عطاست. مجاهد و ابن جريح و ابن زيد گويند: منظور از «اليوم» روز عرفه از حجة الوداع است. آن روز همه عرب، در اسلام داخل شده بودند. آن روز جمعه بود و هنگامى كه پيامبر به اطراف خود نظر افكند جز مسلمان يكتا پرست احدى نديد. ديگر عربستان از لوث شرك، پاك شده بود.

فَلا تَخْشَوْهُمْ‏: به مؤمنان دستور مى‏دهد كه نبايد بترسند كه اهل كفر بر اسلام غالب آيند و مسلمانان را شكست دهند و آنها را از دينشان باز گردانند.

وَ اخْشَوْنِ‏: لكن از من بترسيد كه اگر مخالفتم كنيد و مرتكب گناه شويد، كيفر من شما را فرو مى‏گيرد. اين معنى از ابن جريج و ديگران است.

الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ‏: در اين باره گفته ‏اند: اقوالى است.

1- يعنى امروز بوسيله قرآن و بيانات آن واجبات، حدود، حلال و حرام خود را براى شما كامل ساختم. ديگر نه چيزى افزوده مى‏شود و نه از راه نسخ، چيزى كاسته.

آن روز، روز عرفه سال حجة الوداع بود. اين قول از ابن عباس و سدى و مختار جبايى و بلخى است. گويند: بعد از اين آيه، آيه‏ اى در باره واجبات و حليت و حرمت، نازل نشد و 81 شب بعد پيامبر خدا از دنيا رفت.

اعتراض مگر دين خدا قبل ناقص بود كه خداوند در روز عرفه آن سال، كاملش گرداند؟!

پاسخ دين خدا همواره كامل بود، لكن قبلا در معرض نسخ و افزونى بود و در آن زمان بوسيله وحى چيزهايى حلال يا حرام مى‏شد، و اين مطلب منافات ندارد كه هنگامى كه دين بمرحله‏اى برسد كه از هر گونه فزونى و كم و كاست، ايمن باشد، كامل خوانده شود.

مثل اينكه گويند: عدد ده كامل است و چون عدد صد، بيشتر و كاملتر است، عدد ده، ناقص شمرده نمى‏ شود.

2- يعنى: امروز حج شما را كامل كردم و بلد حرام را به شما اختصاص دادم و امروز مشركى همراه شما نيست. اين معنى از سعيد بن جبير و قتاده و مختار طبرى است.

گويند: خداوند بعد از اين آيه، آيه آخر سوره نساء «يَسْتَفْتُونَكَ قُلِ اللَّهُ يُفْتِيكُمْ فِي الْكَلالَةِ …» نازل فرموده است.

فراء گويد: آخرين آيه‏اى كه نازل شد، همين است. اگر اين مطلب، صحيح باشد. اين قول ترجيح پيدا مى‏كند، لكن در باره آن خلاف است

3- يعنى امروز شر دشمنان را از سر شما كوتاه و شما را بر ايشان غالب ساختم، چنان كه گوئيد: اكنون سلطنت و آنچه مى‏خواهيم براى ما كامل شد. يعنى از آنچه مى‏ترسيدند، خيالتان راحت شد، اين قول از زجاج است.

از امامان باقر و صادق ع روايت است كه اين آيه، هنگامى نازل گرديد كه پيامبر در روز غدير خم، در حين بازگشت از حجة الوداع، على را براى مردم علم و پيشوا ساخت. مى‏فرمايند: آخرين امر واجبى كه خداوند نازل فرمود، همين است. بعد از آن ديگر، فريضه ‏اى نازل نشد.

سيد عالم، ابو الحمد، مهدى بن نزار حسينى از ابو القاسم، عبيد اللَّه بن عبد اللَّه حسكانى، از ابو عبد اللَّه شيرازى از ابو بكر جرجانى، از ابو احمد بصرى، از احمد بن عمار بن خالد، از يحيى بن عبد الحميد حمانى، از قيس بن ربيع، از ابى هارون عبدى، از ابو سعيد خدرى، روايت كرده است كه: چون اين آيه نازل شد، پيامبر فرمود اللَّه اكبر! كه دين كامل و نعمت تمام و خدا از رسالت من و ولايت على بن ابى طالب‏ بعد از من، خشنود گرديد» و فرمود: «هر كس من مولاى اويم، على مولاى اوست. خدايا دوستانش را دوست و دشمنانش را دشمن بدار، يارانش را يارى و دشمنانش را خوار كن» على بن ابراهيم در تفسير خود گويد: پدرم از صفوان، از علا و محمد بن مسلم از امام باقر (ع) روايت كرده‏اند كه: اين آيه در «كراع الغميم»- ميان مكه و مدينه- نازل گرديد و پيامبر در جحفه آن را برپا داشت.

ربيع بن انس گويد: آيه در مسير حجة الوداع نازل گرديد:

وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي‏: مؤمنان را مخاطب مى‏سازد كه بوسيله غالب ساختن ايشان بر مشركين و طرف آنان، نعمت را بر ايشان تمام كرده است. اين معنى از ابن عباس و قتاده است. برخى گويند: يعنى نعمت خود را بر شما تمام كردم و به شما علم و حكمتى دادم كه پيش از شما به پيامبرى و امتى داده نشده بود.

برخى نيز گويند: تمام كردن نعمت. بهشت است.

وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً: راضى شدم كه اسلام دين شما باشد كه شما را امر به طاعت و انقياد و شما را موظف ساختم كه حدود و فرائض اين دين مقدس را رعايت كنيد.

فايده اين سخن اين است كه خداوند متعال، همواره پيامبر و اصحابش را بدرجات اسلام و مراتب آن بالا مى‏برد، تا اينكه شرايع خود را براى ايشان كامل ساخت و آنها را باعلى درجه آن نايل كرد. آن گاه فرمود: امروز خشنودم كه شما بچنين درجه‏اى نايد شده‏ايد، اين درجه اعلى را حفظ كنيد و از آن جدا مشويد.

اكنون باصل مطلب تحريم باز مى‏گردد. قسمت‏ «الْيَوْمَ يَئِسَ‏ … الْإِسْلامَ دِيناً» جمله معترضه‏اى بود.

فَمَنِ اضْطُرَّ فِي مَخْمَصَةٍ: كسى كه دچار ضرورت گرسنگى شود، بطورى كه چاره‏اى جز خوردن آنچه حرام است، نداشته باشد. اين معنى از ابن عباس و قتاده و سدى است.

غَيْرَ مُتَجانِفٍ لِإِثْمٍ‏: اين قسمت حال است. يعنى در حالى كه مايل بگناه نباشد.

بدين ترتيب، كسى كه نسبت بخوردن ميته و چيزهايى كه خداوند حكم به حرمت آنها كرد، اضطرار پيدا كند، بدون اينكه اين اضطرار را خود خواسته باشد و حرام را حلال بشمارد، مجاز است كه به اندازه حفظ جان خود- و نه بيشتر- صرف كند. اين معنى از ابن عباس و قتاده و مجاهد است. اهل عراق نيز چنين گويند: اهل مدينه گويند: در وقت اضطرار مى‏توان سير خورد. قتاده گويد منظور اين است كه عاصى نباشد مثل كسى كه ستمكار يا دزد يا معصيتكار باشد.

فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ‏: در اينجا محذوفى است كه قرينه آن ذكر شده است. يعنى: كسى كه بدون تمايل بگناه، بخوردن محرمات، اضطرار پيدا كند، خداوند گناهان او را مى‏ بخشايد و مى‏ پوشاند و او را مؤاخذه نمى‏ كند. مقصود اين نيست كه گناه مردار خوارى او را عفو مى ‏كند، زيرا اين را خداوند مباح كرده و كار مباح، كيفر ندارد.

خداوند رحيم است، زيرا به بندگان خود مهربان است و از رحمت خود، در حال خطر جانى، حرام را بر ايشان حلال كرده است.

 

[سوره المائدة (5): آيه 4]

يَسْئَلُونَكَ ما ذا أُحِلَّ لَهُمْ قُلْ أُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّباتُ وَ ما عَلَّمْتُمْ مِنَ الْجَوارِحِ مُكَلِّبِينَ تُعَلِّمُونَهُنَّ مِمَّا عَلَّمَكُمُ اللَّهُ فَكُلُوا مِمَّا أَمْسَكْنَ عَلَيْكُمْ وَ اذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ سَرِيعُ الْحِسابِ (4)

[7]

ترجمه‏

از تو مى‏پرسند كه چه چيز براى آنها حلال است؟ بگو: چيزهاى پاكيزه براى شما حلال است، و همچنين شكار سگان- كه با آنها شكار مى‏كنيد و از آنچه خداوند به شما تعليم داده است، آنها را تعليم مى‏دهيد- پس از آنچه براى شما نگه دارند بخوريد و نام خدا را بر آن ياد كنيد و از خدا بپرهيزيد كه حساب خداوند، سريع است.

بيان آيه 4

قرائت‏

مكلبين: مشهور اين كلمه را به تشديد و ابن مسعود و حسن بدون تشديد قرائت كرده‏اند.

هر گاه طبق مشهور از باب تفعيل بدانيم يعنى كسانى كه سگانى شكارى دارند يا سگان را براى شكار، تعليم مى‏دهند و اگر بنا بر غير مشهور از باب افعال بدانيم يعنى كسانى كه سگها را به شكار مى‏فرستند يا اينكه سگان شكارى بسيار دارند.

لغت‏

طيب: حلال و پاكيزه و بقولى چيزى لذتبخش جوارح: جمع جارحه، پرندگان و درندگان شكارى. كلمه جارحه بمعناى كسب كننده است. اين حيوانات را باين مناسبت جوارح گويند كه براى صاحبان خود قوتى كسب مى‏كنند.

اعراب‏

ما ذا أُحِلَّ لَهُمْ‏: ممكن است «ما» مبتدا و «ذا» خبر آن باشد و «احل» صله «ذا» است. چنان كه ممكن است «ما ذا» يك اسم و مبتدا و خبر آن «احل» باشد.

مكلبين: حال تعلمونهن: حال از مكلبين‏ مِمَّا أَمْسَكْنَ‏: بقولى «من» زايده است زيرا حيوان شكارى هر چه شكار كند حلال است: مثل‏ «وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِنْ جِبالٍ فِيها مِنْ بَرَدٍ» (نور 43: ينزل من السماء جبالا فيها برد) و بقولى «من» براى تبعيض است، زيرا همه شكار را نمى‏توان خورد، مثل خون و سرگين و … آن. بنا بر اين يعنى از شكار حيوانات، چيزهايى كه حلال‏ است، بخوريد.

شان نزول‏

از ابو رافع است كه‏[8]: جبرئيل خدمت پيامبر رسيد و اجازه خواست و پيامبر او را اجازه داد، لكن جبرئيل داخل نشد. پيامبر رداى خود را برداشت و بيرون رفته، فرمود: اجازه داديم. جبرئيل عرض كرد: درست است، ولى ما داخل خانه‏اى كه در آن سگ و عكس باشد، نمى‏ شويم. هنگامى كه جستجو كردند، معلوم شد كه در برخى از خانه‏ ها بچه سگ، وجود داشت.

ابو رافع مى‏گويد: پيامبر مرا مامور كرد كه تمام سگان مدينه را بكشم. من هم فرمان پيامبر را اجرا كردم. مردم گرد آمدند و پيش پيامبر شكايت كردند. پيشواى اسلام سكوت كرد. از اينرو آيه نازل شد و پيامبر اجازه داد سگهايى كه نفع دارند نگه دارى كنند و سگهاى بى نفع و مزاحم و موذى را نگه دارى نكنند[9] ابو حمزه ثمالى و حكم بن ظهيره روايت كرده ‏اند كه «زيد الخيل» و عدى بن حاتم خدمت پيامبر آمده، عرض كردند: در ميان ما دو مرد هستند كه داراى شش سگ شكارى هستند. اين سگها گاوان وحشى و آهوان را شكار مى ‏كنند. برخى از آنها فرصت ذبحشان پيدا مى‏ شود و برخى نه. با اينكه خداوند ميته را حرام كرده است، از اين شكارها چه چيز بر ما حلال است؟ از اينرو خداوند دستور فرمود كه از شكار حيوانات شكارى بخورند و پيامبر او را «زيد الخير» ناميد.

مقصود

در آيه پيش خداوند، محرمات را ذكر كرد، اكنون به ذكر چيزهاى حلال پرداخته‏ مى‏فرمايد:

يَسْئَلُونَكَ ما ذا أُحِلَّ لَهُمْ‏. از تو مى‏پرسند كه چه چيز براى آنها حلال است؟ يعنى مى‏خواهند در مورد شكارها و ذبيحه ‏ها حلال و حرام را از يكديگر تشخيص دهند قُلْ أُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّباتُ‏: بگو از خوردنيها و ذبيحه‏ ها و شكار، چيزهايى كه پاكيزه‏اند، براى شما حلالند و خداوند به شما اذن داده است كه از آنها بخوريد و بهره‏مند شويد اين معنى از ابو على جبايى و ابو مسلم است.

برخى گفته ‏اند: مقصود هر چيزى است كه در كتاب و سنت، حكم به حرمت آن نشده باشد. اين معنى بهتر است زيرا وارد شده است كه هر چيزى براى انسان حلال است، مگر اينكه از جانب شرع، تحريم شده باشد.

بلخى گويد: طيبات، چيزهاى لذتبخش است.

وَ ما عَلَّمْتُمْ مِنَ الْجَوارِحِ‏: همچنين شكارى كه بوسيله حيوانات تعليم يافته، اعم از مرغ و سگ و حيوانات شكار ديگر، فراهم آيد، حلال است. اين عبارت به تقدير مضاف است كه بقرينه‏ «مِمَّا أَمْسَكْنَ عَلَيْكُمْ» حذف شده بخصوص كه در پاسخ سؤال از شكار است.

«ابن عمرو و ضحاك و سدى گويند: منظور از جوارح، سگها است: از ائمه ما نيز روايت شده است كه: همان سگهاى تعليم يافته است كه وقتى صاحبانشان به آنها مى‏رسند، شكار جان سپرده است و خداوند فرموده است: از آنچه شكار مى ‏كنند، بخوريد.

على بن ابراهيم، در تفسير خود از امام صادق ع نقل كرده است كه: ابو بكر حضرمى از امام صادق ع در باره شكار بازها و ديگر مرغان شكارى و يوز پلنگ و سگان پرسش بعمل آورد، فرمود: جز آنچه تذكيه كرده‏ايد يا سگها شكار كرده‏اند، مخوريد، پرسيد: اگر سگ او را كشته باشد؟ فرمود: بخوريد، زيرا خداوند متعال مى‏فرمايد: «وَ ما عَلَّمْتُمْ مِنَ الْجَوارِحِ مُكَلِّبِينَ …» سپس فرمود: تمام حيوانات درنده، شكار را براى خود صيد مى ‏كنند. و فرمود: هر گاه سگ تعليم يافته را مى ‏فرستيد:

نام خدا را ذكر كنيد كه همين، سر بريدن حيوانى است كه شكار مى‏شود. ذكر نام خدا اين است كه بگوييد: «بسم اللَّه و اللَّه اكبر» مؤيد اين مذهب، قسمتهاى بعدى آيه است:

مُكَلِّبِينَ‏: كسانى كه بوسيله سگان صيد مى‏كنند و بقولى كسانى كه به سگها تعليم مى‏دهند.

تُعَلِّمُونَهُنَّ مِمَّا عَلَّمَكُمُ اللَّهُ‏: از آنچه خداوند شما را آموخته است، به سگان مى‏آموزيد. آرى از بركت الهام عقل، شما مى‏توانيد سگان را تربيت كنيد و آنها را از سگان تربيت نشده، جدا گردانيد.

از اين قسمت آيه، استفاده مى‏شود كه شكارى كه سگهاى تربيت نشده، صيد كنند حلال نيست، مگر اينكه پيش از مردن آن، بتوانند ذبحش كنند.

سدى گويد: يعنى همانطورى كه خدا شما را تعليم داده، سگان را تعليم مى‏ دهيد.

اين معنى بعيد است، زيرا «من» به معناى «كاف» در لغت بكار نرفته است و هيچ شباهتى از لحاظ معنى به يكديگر ندارند، چه اولى براى «تبعيض» و دومى براى «تشبيه» است.

سگ شكارى چگونه سگى است؟

سعد بن ابى وقاص، سلمان و ابن عمر گويند: سگ شكارى، سگى است كه چون صاحبش او را رها كند، بحركت در آيد و حيوان را براى صاحبش بگيرد و چون صاحبش او را بخواند، اطاعت كند و از او فرار نكند. هر گاه سگ بر چنين رفتارهايى عادت كرده باشد، شكارى است.

ابن عباس، عدى بن حاتم، عطا، شعبى، طاووس و سدى گويند: سگى است كه علاوه بر صفات بالا، از شكار خود چيزى نخورد. عدى بن حاتم از پيامبر روايت كرده است كه: «هر گاه سگ از شكار خود بخورد، شما از آن نخوريد، زيرا براى خودش شكار كرده است» ابو يوسف و محمد گويند: حد تعليم، اين است كه سه بار، وظيفه خود را انجام دهد.

برخى گفته ‏اند: براى تعليم سگان حدى نيست، هر گاه بدستورى كه گفته شد، عمل كند، براى شكار تعليم يافته است. مؤيد آن روايتى است كه اصحاب ما نقل كرده ‏اند:

«هر گاه سگى از مجوسى گرفته شود و در همان حال براى شكار تحت تربيت قرار گيرد و شكار كند، خوردن گوشت كشته او جايز است» قبلا اشاره كرديم كه: «از نظر اهل بيت (ع) حيوانى كه بوسيله حيوانات شكارى ديگرى- غير از سگ- شكار شود، حلال نيست، مگر اينكه ذبح شود.

آنان كه شكار حيوانات ديگر را حلال مى‏ شمارند، گويند: آموختگى باز اين است كه پس از رها شدن، نزد صاحب خود باز گردد و آموختگى حيوانات شكارى ديگر، اين است كه: بطرف شكار فرستاده شود و براى صيد آن حركت كند و چون صيد را بچنگ آورد بدعوت صاحب خود، نزد او باز گردد. هر گاه حيوانى، چنين باشد، تعليم يافته است و مى‏ توان از شكار آن خورد، خواه خودش از آن خورده باشد، يا نخورده باشد. اين مطلب از سلمان، سعد بن ابى وقاص و ابن عمر است.

ديگران گفته ‏اند: اگر حيوان شكارى چيزى از شكار بخورد، نبايد آن را خورد.

اين مطلب را از على عليه السلام، شعبى و عكرمه روايت كرده ‏اند.

فَكُلُوا مِمَّا أَمْسَكْنَ عَلَيْكُمْ‏: از آنچه سگان شكارى براى شما گرفته‏ اند، بخوريد.

اين جمله، مؤيد عقيده كسى است كه گويد: هر گاه سگ از شكار چيزى تناول كند، نبايد از آن خورد، زيرا براى خودش صيد كرده است.

يكى از شرايط حلال بودن شكار سگ، اين است كه صاحب آن، هنگام فرستادن، نام خدا را ببرد. پس اگر نام خدا را نبرد، شكار حلال نيست، مگر اينكه پيش از مردن آن بتواند بر طبق احكام دين، ذبحش كند و حد اقل در موقع ذبح، گوش يا دم يا چشمش را حركت دهد. چنان كه مى‏ فرمايد:

وَ اذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَيْهِ‏: ابن عباس، حسن و سدى گويند: مقصود اين است كه پيش از فرستادن سگ نام خدا را ببرند.

برخى گفته‏اند: منظور اين است كه در موقع سر بريدن حيوانات حلال گوشت،خدا را نام ببرند و جمله صراحت در وجوب «بسم اللَّه» دارد. لكن قول اول صحيح‏تر است.

وَ اتَّقُوا اللَّهَ‏: از آنچه خداوند نهى كرده است، اجتناب كنيد و به آن نزديك مشويد و از معاصى خداوند- كه يكى از آنها خوردن شكار سگهاى غير شكارى است و ديگر خوردن شكارى است كه براى شما شكار نكرده‏اند و ديگر خوردن شكار يا ذبيحه‏اى است كه نام خداوند بر آن برده نشده باشد- حذر كنيد.

إِنَّ اللَّهَ سَرِيعُ الْحِسابِ‏: تفسير اين جمله گذشت.

 

[سوره المائدة (5): آيه 5]

الْيَوْمَ أُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّباتُ وَ طَعامُ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ حِلٌّ لَكُمْ وَ طَعامُكُمْ حِلٌّ لَهُمْ وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الْمُؤْمِناتِ وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ إِذا آتَيْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ مُحْصِنِينَ غَيْرَ مُسافِحِينَ وَ لا مُتَّخِذِي أَخْدانٍ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِالْإِيمانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ (5)

[10]

ترجمه‏

امروز چيزهايى كه پاكيزه است و طعام اهل كتاب، براى شما و طعام شما براى ايشان حلال است، همچنين زنان پاكدامن با ايمان و زنان پاكدامنى كه اهل كتاب هستند، هر گاه مهر ايشان را بدهيد و با پاكدامنى بدون زنا كارى و رفيقه بازى با آنها در آميزند، بر شما حلالند و كسى كه به ايمان كفر بورزد، عملش را زايل ساخته و در آخرت از تبه كاران است.

بيان آيه 5

مقصود

اكنون در اين آيه شريفه، خداوند متعال، در باره خواركيها و زناشويى‏هاى حلال، بمنظور تكميل مطالب پيش، مى‏فرمايد: الْيَوْمَ أُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّباتُ‏: در اين باره گفتگو كرده‏ايم. مقتضاى اين جمله، حلال بودن هر طعامى است كه دليلى بر حرمت آن نداشته باشيم.

وَ طَعامُ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ حِلٌّ لَكُمْ‏: در باره اين طعام، اختلاف كرده ‏اند:

اكثر مفسرين گويند: مقصود ذبيحه‏هاى اهل كتاب است. نظر اكثر فقها نيز همين است. جماعتى از اصحاب ما نيز بر همين عقيده‏اند. در صورتى كه مقصود، ذبيحه اهل كتاب باشد، باز هم اختلاف ديگرى پيدا شده است.

ابن عباس، حسن، عكرمه، سعيد بن مسيب، شعبى عطا و قتاده گويند: مقصود ذبيحه كتابيانى است كه پيرو تورات و انجيل باشند. اينان اجازه داده ‏اند از ذبيحه مسيحيان بنى تغلب استفاده شود.

ربيع از شافعى نقل كرده است كه: ذبيحه آن كتابيانى حلال است كه تورات و انجيل بر ايشان يا نياكانشان نازل شده باشد، لكن ذبيحه كسانى كه به كيش آنها روى آورده و با ايشان در آميخته‏اند، حلال نيست، و ذبيحه‏هاى بنى تغلب نيز حرام است.

اين مطلب را از على عليه السلام و سعيد بن جبير نيز نقل كرده ‏اند.

ابو الدرداء و ابن عباس و ابراهيم و قتاده و سدى و ضحاك و مجاهد و طبرى و جبايى و بلخى و … گويند: مقصود از طعام اهل كتاب، ذبيحه ايشان و ساير خوردنيهاست.

برخى گفته‏ اند: مقصود حبوب و دانه‏ هاى خوراكى و چيزهايى است كه به تذكيه محتاج نباشد. اين مطلب از امام باقر (ع) نيز روايت شده است. جماعتى از زيديه‏ نيز بر همين عقيده‏ اند. بنا بر اين ذبيحه آنها حلال نيست.

وَ طَعامُكُمْ حِلٌّ لَهُمْ‏: و حلال است كه از طعام خويش به آنها بدهيد.

وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الْمُؤْمِناتِ‏: حسن و شعبى و ابراهيم گويند: يعنى براى شما حلال است كه زنان پاكدامن و با ايمان را براى خود عقد كنيد. مجاهد گويد: مقصود زنان آزاد است. ابو على نيز همين قول را اختيار كرده است، بنا بر اين در صورت قدرت بر ازدواج با زن آزاد، كنيزان را شامل نمى‏شود.

وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ‏: و زنان پاكدامن يهودى و مسيحى نيز بر شما حلال است. در اين باره نيز اختلاف است:

مجاهد، حسن، شعبى و … گويند: مقصود زنان پاكدامن اهل كتاب است، خواه آزاد باشد يا كنيز، حربى باشند يا ذمى. برخى گفته‏اند «مقصود زنان آزاد است، خواه حربى باشند خواه ذمى.

اصحاب ما گويند: زنان يهودى و مسيحى را نمى‏توان بعقد دائم در آورد، زيرا خداوند مى‏فرمايد: «وَ لا تَنْكِحُوا الْمُشْرِكاتِ حَتَّى يُؤْمِنَّ» (بقره 221: با زنان مشرك زناشويى مكنيد تا اينكه ايمان آورند) و نيز مى‏فرمايد: «وَ لا تُمْسِكُوا بِعِصَمِ الْكَوافِرِ» (ممتحنه 10: به عقد زنان كافر اعتبار مدهيد). اينان آيه مورد بحث را تاويل برده، گويند: مقصود آن دسته از زنان يهودى و مسيحى است كه به اسلام گرويده باشند و مقصود از زنان پاكدامن با ايمان، آنهايى است كه در اصل با ايمان بوده و از پدر و مادر مسلمان، بوجود آمده‏اند. گروهى از مردم بودند كه ميل نداشتند با تازه مسلمانان كتابى ازدواج كنند، از اينرو خداوند اينها را جداگانه ذكر و تشويق كرد كه با آنها ازدواج كنند. اين مطلب را ابو القاسم بلخى حكايت كرده است.

اصحاب ما مى‏گويند: ممكن است كه اين آيه را به نكاح متعه و گرفتن كنيز از ايشان حمل كرد، زيرا به نظر ما مانعى ندارد كه انسان با كنيز كتابى يا با متعه كتابى در آميزد.

و انگهى ابو الجارود از امام باقر (ع) روايت كرده، كه اين آيه با آيه:

«وَ لا تَنْكِحُوا الْمُشْرِكاتِ حَتَّى يُؤْمِنَّ» (بقره 221 و آيه‏ «وَ لا تُمْسِكُوا بِعِصَمِ الْكَوافِرِ» (ممتحنه 10) نسخ شده است:

إِذا آتَيْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَ‏: ابن عباس و … گويند: يعنى وظيفه داريد كه در مقابل تمتعات جنسى كه از ايشان مى‏بريد، مهر ايشان را بپردازيد.

مُحْصِنِينَ غَيْرَ مُسافِحِينَ‏: حال آنكه پاكدامنى پيشه كرده، از زنا خوددارى كنيد.

وَ لا مُتَّخِذِي أَخْدانٍ‏: و نيز با آنها براى زنا دوستى پنهانى نداشته باشيد. در باره «احصان، سفاح و اخدان» در سوره نساء بحث شد.

وَ مَنْ يَكْفُرْ بِالْإِيمانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ‏: كسى كه منكر توحيد و عدل خدا و نبوت پيامبر شود، عملى كه به منظور تقرب خداوند بجاى مى‏آورد، بر باد مى‏دهد. حبط اعمال اين است كه پاداشى بدنبال نداشته باشد.

وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ‏: چنين كسى را در آخرت از هلاك شوندگان است.

برخى گفته‏اند: مقصود از «وَ مَنْ يَكْفُرْ بِالْإِيمانِ …» اهل كتاب است. يعنى اگر اينها از ايمان آوردن، خوددارى كنند و ايمان نياورند، عملشان بى ارزش مى‏شود.

بنا بر اين جمله‏ «فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ» دلالت دارد بر اينكه «زايل شدن و حبط عمل» مستلزم اينكه ثوابى ثابت باشد تا زايل گردد، نيست، زيرا كافر را عملى نيست كه ثوابى بر آن استحقاق داشته باشد. عمل او ظاهرى است و اگر كفر مانع نبود. استحقاق ثواب داشت. از اين معنى خداوند به «حبط عمل» تعبير كرد و همين است معناى حقيقى آن.

 

[سوره المائدة (5): آيه 6]

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ وَ إِنْ كُنْتُمْ جُنُباً فَاطَّهَّرُوا وَ إِنْ كُنْتُمْ مَرْضى‏ أَوْ عَلى‏ سَفَرٍ أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغائِطِ أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ مِنْهُ ما يُرِيدُ اللَّهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ وَ لكِنْ يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمْ وَ لِيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (6)

[2]

ترجمه‏

اى مردم مؤمن، هنگامى كه به نماز برخيزيد صورت‏ها و دستها را تا مرفقها بشوييد و سرها و پاها را تا كعب‏ها مسح كنيد و اگر جنب هستيد، غسل كنيد و اگر بيمار يا مسافريد يا از قضاى حاجت آمده يا زنان را هم آغوش شده‏ايد و آب نيافتيد خاك پاكى طلب كنيد و صورت و دستها را از آن مسح كنيد. اراده خدا نيست كه بر شما سخت گيرد، بلكه مى‏خواهد شما را تطهير و نعمت خود را بر شما تمام كند، شايد شكر كنيد.

بيان آيه 6

قرائت‏

و ارجلكم: نافع، ابن عامر، يعقوب، كسايى، حفص و اعشى- از ابو بكر از عاصم بن نصب و ديگران به جر خوانده‏اند و ديگران به نصب. تفاوت اين دو قرائت را بعداً بررسى خواهيم كرد، زيرا بازگشت آن به مطلبى است كه ميان امت، مورد اختلاف است و در باره آن اقوالى وجود دارد.

لامستم: اختلاف قرائت در باره اين كلمه را در سوره نساء بررسى كرده ‏ايم.

لغت‏

جنب: اين كلمه هم مفرد است و هم جمع، هم مذكر است و هم مؤنث. بايد توجه داشت كه اين كلمه در حقيقت مصدر است كه به معناى صفت بكار مى‏رود و معناى آن «ذو جنب» (يعنى داراى جنابت است. معمولا هر گاه مصدر مضاف اليه باشد، مى‏تواند در جاى مضاف خود قرار گيرد. برخى از عربها اين كلمه را بصورت مثنى و جمع نيز بكار برند. در هر صورت اصل جنابت، دورى است. علقمه گويد:

فلا تحرمني نائلا عن جنابة فانى امرؤ وسط القباب غريب‏

يعنى مرا محروم مساز كه از دورى رها گردم زيرا من كسى هستم كه در ميان قبه‏هاى غريبم.

فاطهروا، اين كلمه در اصل «فتطهروا» است كه تاء در طاء ادغام و همزه وصل به اول آن افزوده شده است.

مقصود

قبلا دستور داده شد كه مردم به عقدها وفا كنند. يكى از عقدها نماز و يكى از شرايط نماز، طهارت است. اكنون در صدد بيان آن بر آمده، مى‏فرمايد:

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ: در اينجا مقصود اين است كه هر گاه اراده نماز كرديد و بر طهارت نيستيد لكن «اراده» را ذكر نكرده است زيرا كلام بر آن دلالت دارد. نمونه آن، اين آيه است: «فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ» (نحل 98: هر گاه اراده كنى قرائت قرآن را) و همچنين آيه: «وَ إِذا كُنْتَ فِيهِمْ فَأَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلاةَ …» (نساء 102: هر گاه در ميان آنها باشى و اراده كنى كه براى آنها اقامه نماز كنى) اين مطلب از ابن عباس و بيشتر مفسران است.

عكرمه گويد: مقصود اين است كه هر گاه اراده بر پاى داشتن نماز كنيد، بايد وضو بگيريد (خواه طهارت داشته باشيد يا نه) داود نيز بر همين عقيده است. وى گويد: على (ع) براى هر نمازى وضو مى‏گرفت و اين آيه را مى‏خواند. خلفاى ديگر نيز بوقت هر نمازى وضو مى‏ گرفتند.

لكن قول اول صحيح است و همه فقها بر آنند. اينكه روايت كرده ‏اند كه على (ع) تجديد وضو مى‏ كرد، حمل بر استحباب مى شود.

برخى گفته ‏اند: در آغاز اسلام، واجب بود كه هر نمازى وضو بگيرند، سپس بمنظور تخفيف، اين حكم نسخ شد. ابن عمر نيز چنين گفته است. وى گويد:

– اسماء دختر زيد بن خطاب مرا حديث كرد كه عبد اللَّه حنظله او را حديث كرده بود كه پيامبر به او دستور تجديد وضو براى هر نمازى داد و اين امر براى او دشوار بود. از اينرو امر كرد كه پيش از هر نمازى مسواك كند و اگر حدثى از او سر زد، وضو بگيرد. عبد اللَّه عقيده داشت كه وضو براى هر نمازى هم چنان واجب است و انجام مى‏داد.

سليمان بن بريده از پدر خود نقل كرده است كه:

– پيامبر براى هر نمازى وضو مى‏گرفت ولى چون سال فتح مكه، فرا رسيد نمازها را بيك وضو خواند. عمر بن خطاب گفت:

– يا رسول اللَّه، كارى كرديد كه هرگز نكرده بوديد.

فرمود:- اين كار را عمداً كردم.

برخى گفته ‏اند:

– اين آيه اعلام مى ‏كند كه وضو تنها براى نماز واجب است، زيرا در روايت است كه چون پيامبر گرامى اسلام محدث مى‏شد، از همه اعمال- حتى از جواب سلام- خوددارى مى‏كرد، تا وقتى كه براى نماز وضو مى ‏گرفت، آن گاه جواب سلام مى ‏داد، از اينرو اين آيه نازل شد.

فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ‏: در اينجا خداوند متعال امر مى‏ كند كه صورتهاى را بهنگام وضو بشويند. شستن، عبارت از ريختن آب است از محل، بطورى كه جارى شود. مسح اين است كه محل را تر كند بدون اينكه آب بر محل جارى شود.

صورت چيست؟

از امامان ما (ع) روايت است كه: طول صورت از محل روييدن موى سر تا محل سرازير شدن موى زنخ و عرض آن، ما بين انگشت ابهام و سبابه است.

برخى گفته ‏اند: حد صورت، از لحاظ طول، قسمت ظاهر پوست، از محل روييدن موى سر تا زنخ و از لحاظ عرض ما بين دو گوش است، لكن قسمتى از زنخ كه زير موست و همچنين قسمتهاى ديگر كه از مو پوشيده شده است و درون دهان و بينى و چشم، جزء صورت نيست، زيرا صورت آن است كه در مقابل بيننده قرار مى‏ گيرد و براى او آشكار است. اين مطلب از ابن عباس، ابن عمر، حسن، قتاده، زهرى، شعبى و ديگران نقل شده و مختار ابو حنيفه و اصحاب اوست.

انس بن مالك، ام سلمه، عمار، مجاهد، سعيد بن جبير و جماعتى گويند:

صورت از محل روييدن موى سر تا زنخ، از لحاظ طول، و از گوش تا گوش از لحاظ عرض است. چه در برابر چشم بيننده ظاهر باشد يا نباشد و چه بوسيله موى پيشانى و ريش پوشيده شده باشد يا نه همچنين داخل دهان و بينى و قسمتى از گوشها كه در سمت صورت قرار دارد. شافعى نيز همين قول را برگزيده است.

وَ أَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ‏: و دستها و مرفق‏ها را بشوييد.

مرافق جمع مرفق است. مرفق آن قسمتى از دست است كه انسان بدان متكى مى‏شود (و در حقيقت، محل خم شدن دست است) واحدى گويد: بسيارى از علماى نحو «الى» را در اينجا بمعناى «مع» دانسته‏اند و شستن «مرفق» را واجب مى‏شمارند.

عقيده اكثر فقها نيز همين است.

زجاج گويد:- اگر مقصود اين باشد كه شستن دستها با مرفقها واجب است، در اين صورت، ذكر «مرافق» فايده‏اى ندارد و شستن همه دست واجب است، لكن از آنجا كه حد شستن دست را تا «مرفق» تعيين كرده، بايد از حد «مرفق» شستن را قطع كرد، بنا بر اين مرفقها حد انتهاى شستشوى دستهاست و بدين ترتيب مبدء شستشو انگشتان و انتهاى آن مرفقهاست.

لكن امت، اجماع كرده‏اند بر اينكه: در موقع شستشوى دستها هر كس از مرفقها شروع و به انگشتان ختم كند، وضويش صحيح است اختلاف در باره شروع شستن دستها از انگشتان بطرف مرفقهاست. نيز اجماع دارند بر اينكه هر كس در موقع شستن دستها مرفقها را بشويد وضويش صحيح است. اختلاف در اين است كه اگر كسى مرفقها را نشويد، آيا وضويش صحيح است يا نه؟ شافعى گويد:

– مخالفى در اين كه شستن مرفقها واجب است سراغ ندارم.

از جاهايى كه در قرآن كريم «الى» بمعناى «مع» آمده، اين آيه است: لا تَأْكُلُوا أَمْوالَهُمْ إِلى‏ أَمْوالِكُمْ» (نساء 2: اموال ايشان را با اموال خويش مخوريد) در شعر امرء القيس نيز چنين شده است:

له كفل كالدعص بلله الندى‏ الى حارك مثل الرتاج المضبب‏

يعنى آن اسب را كفلى است همچون شن مرطوب، با شانه‏اى همچون درى كه بر آن قفلى محكم زده باشند.

اين مطلب نمونه‏هاى فراوانى دارد.

وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ‏: اين جمله، امر مى‏كند به مسح سر. مسح اين است كه دستانت‏ را به چيزى بكشى مثل اينكه بوسيله دست عرق پيشانى را پاك كنى. ظاهر اين است كه مسح تمام سر واجب نيست، زيرا آن كس كه قسمتى از سر را مسح كند، او را مسح كننده سر گويند. اصحاب ما نيز چنين گويند. عقيده آنان، اين است كه: بايد اندازه‏اى از سر را- كه بنظر عرف، مسح بر آن صدق كند- مسح كرد ابن عمر، ابراهيم، و شعبى نيز چنين گويند. مذهب شافعى نيز همين است مالك گويد.

– همه سر را بايد مسح كرد.

ابو حنيفه گويد:

1- بايد يك چهارم سر را مسح كرد، زيرا پيامبر گرامى «ناصيه» را كه قريب يك چهارم سر است، مسح مى‏كرد. در اينباره رواياتى هم نقل شده است كه با آوردن آنها سخن را طولانى نمى‏كنيم.

وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ‏: در باره اين جمله، اختلاف است: جمهور فقها گويند:

– شستن پاها در موقع وضو واجب است.

اماميه گويند:

– تنها مسح پاها واجب است.

عكرمه نيز بر عقيده اماميه است. از جماعتى از صحابه و تابعان- همچون ابن عباس، انس، ابو العاليه و شعبى- نيز نقل شده است كه فقط مسح پاها واجب است.

حسن بصرى گويد:

– شخص مخير است ميان شستن و مسح پاها.

طبرى و جبايى نيز چنين گفته‏اند، جز اينكه آنها مسح همه پاها را- اعم از پشت پا و كف پا- واجب دانسته و تنها مسح پشت پاها را كافى نمى‏دانند.

ناصر الحق كه يكى از پيشوايان شيعه زيديه است گويد:

– هم شستن پاها و هم مسح آنها واجب است.

ابن عباس وضوى پيامبر را اينطور توصيف مى‏كند كه او روى پاها را مسح كرد.

نيز از پيامبر روايت شده است كه:

– در كتاب خدا دستور، مسح پاهاست ولى مردم پاها را شستشو مى‏كنند.

و نيز فرمود:

– وضو، دو شستن و دو مسح است. (شستن دستها و شستن صورت، مسح سر و مسح پاها) قتاده گويد:

– خداوند، دو شستن و دو مسح واجب كرده است.

ابن عليه: از حميد، از موسى بن انس، روايت كند كه:

– وى در حضور ما به انس گفت:

حجاج در اهواز براى ما سخن رانى كرد و در باره وضو چنين گفت:

– صورت و دستها را بشوييد و سر را مسح كنيد. هيچ چيزى براى انسان از پاها به آلودگى نزديكتر نيست، بنا بر اين باطن و ظاهر و پشت پاها را بشوييد.

انس گفت:

خداوند راست گفت و حجاج دروغگوست. خداوند متعال مى‏فرمايد:

– وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ‏ راوى گويد:

– خود انس در موقع مسح پاها، فقط پاها را تر مى‏كرد.

شعبى گويد:

– جبرئيل در باره مسح بر پيامبر نازل شد و گفت: در موقع تيمم اعضايى كه بايد شسته شوند مسح مى‏ شوند و اعضايى كه بايد مسح شوند، ترك مى‏ شوند.

رواياتى كه در اينباره از بزرگان اهل بيت، نقل شده، از حد شماره بيرون است.

حسين بن سعيد اهوازى روايت كند كه غالب بن هزيل گفت: از امام باقر ع در باره مسح پاها سؤال كردم، فرمود:

– مسح پاها همان است كه جبرئيل در باره آن نازل شد و بيان كرد.

نيز از احمد بن محمد روايت كند كه وى گفت: از موسى بن جعفر در باره مسح‏ پاها سؤال كردم كه چگونه است. او كف دست را بر انگشتان پا نهاد و تا كعب آن مسح كرد. گفتم:

– اگر كسى بوسيله دو انگشت دست تا كعب پاها را مسح كند، چطور؟

فرمود:

– نه، جز اينكه بهمه كف دست، پاها را مسح كند.

اختلاف قرائت‏

كلمه «ارجلكم» را به نصب و جر قرائت كرده‏اند. آنان كه قائلند به وجوب شستن پاها، كلمه را معطوف بر «برءوسكم» و مجرور دانسته و گفته ‏اند: مراد از مسح، شستن است. از ابن زيد روايت است كه:

– مسح، شستشوى خفيف است. مردم مى‏گويند: براى نماز مسح كرد. (يعنى شستشو كرد) او اين مطلب را تقويت كرده و گفته است:

– محدود كردن و موقت ساختن چيزى با شستن مناسب است، نه با مسح. از آنجا كه در آيه شريفه مسح پاها را محدود به كعب، كرده است، معلوم مى‏شود كه در اينجا مسح در حكم شستن است، زيرا مثل شستن محدود شده. ابو على فارسى نيز همين قول را اختيار كرده است.

برخى گفته‏اند:

– علت مجرور بودن كلمه، مجاورت با كلمه «برءوسكم» است. چنان كه گويند «حجر ضب خرب» (سوراخ ويران مارمولك) كلمه «خرب» صفت «حجر» است نه «ضب». مع الوصف بواسطه مجاورت با «ضب» مجرور شده است. امراء القيس گويد:

كان ثبيراً فى عرانين و بله‏ كبير اناس فى بجاد مزمل‏

يعنى گويى ثبير (يكى از بزرگترين كوه‏هاى مكه) در آغاز باران، بزرگ مردم است كه خود را با گليمى خط دار پوشانده است. در اين بيت «مزمل» صفت كبير است‏ و بر اثر مجاورت با «بجاد» مجرور شده.

زجاج گويد:

– هر گاه كلمه را به جر قرائت كنند عطف بر «رءوس» است و بنا بر اين پاها را مثل سر بايد مسح كرد. برخى از پيشينيان خاطر نشان كرده‏اند كه:

– جبرئيل به مسح پاها نازل شد و سنت، شستن پاها است.

وى گويد:

– جر كلمه بخاطر مجاورت، آنهم در قرآن كريم، روا نيست، لكن مسح بنا بر اين حدى كه در قرآن براى آن تعيين شده مانند شستن است.

اخفش گويد:

– اين كلمه بر حسب لفظ عطف بر «رءوس» و بر حسب معنى از آن منقطع است. مانند گفته شاعر:

– علفتها تبناً و ماء باردا. يعنى آن حيوان را كاه دادم و او را آب سرد نوشانيدم.

در باره قرائت نصب كلمه، گفته ‏اند:

– عطف است بر «ايديكم»، زيرا فقهاى بلاد اسلامى را ديده‏ايم كه پاها را مى‏شويند و به مسح اكتفاء نمى‏كنند. از پيامبر گرامى نيز روايت است كه قومى را در حال وضو ديد كه پشت پاها را نمى‏شستند فرمود: واى بر اين پشت پاها از آتش‏[3]. اين مطلب را ابو على فارسى ذكر كرده است.

كسانى كه مى‏گويند هم مسح و هم شستن پاها واجب است، بدون اينكه خود را بزحمت افكنند، جر و نصب كلمه را بر ظاهر آن عطف كرده، جر را بنا بر عطف بر لفظ «رءوس» و نصب را بنا بر عطف بر محل آن دانسته‏اند. در ادبيات عرب، نمونه اين مطلب، بسيار است. مثلا: «ليس فلان بقائم و لا ذاهباً» شاعر نيز گويد:

معاوى اننا بشر فأسجح‏ فلسنا بالجبال و لا الحديدا

يعنى: اى معاويه، ما انسانيم. كوه و آهن نيستيم. ما را عفو كن. (در اينجا «الحديد» عطف است بر محل «الجبال») ديگرى گويد:

هل انت باعث دينار لحاجتنا او عبد رب اخاعون بن بخراق‏

يعنى: آيا تو براى حاجت ما دينارى مى‏فرستى يا عبد رب را؟ (در اينجا «عبد» عطف است بر محل «دينار») بعيدتر از موارد فوق، گفته شاعر ديگرى است:

جئنى بمثل بنى بدر لقومهم‏ او مثل اخوة منظور بن سيار

يعنى: براى من مثل بنى بدر يا مثل برادران منظور بن سيار، حاضر كن. در اين شعر در حقيقت، معناى: «جئنى بمثل بنى بدر» اين است كه: «احضر لى مثلهم» از اينرو «مثل» دوم را نصب داده است.

پاسخ دلايل وجوب شستن پاها دانشمندان گفته ‏اند:

– اين كه مسح را به معناى شستن، دانسته‏ اند، به چند دليل باطل است:

1- خداوند متعال، اعضايى را كه در وضو بايد شسته شوند، از اعضايى كه بايد مسح شوند، جدا كرده است. از لحاظ لغت و شرع نيز، مسح و شستن با يكديگر تفاوت دارند. چگونه ممكن است كه: مسح و غسل، يكى باشند؟! 2- هر گاه كلمه «ارجل» عطف بر «رءوس» باشد و در مورد سر، تنها مسح واجب باشد، نه شستن، بنا بر اين حكم پاها نيز بايد مسح باشد نه شستن. زيرا حقيقت ربط ميان دو كلمه بوسيله حروف عطف، غير از اين نيست.

3- اگر مسح بمعناى شستن باشد، چه فايده‏اى دارد كه استدلال كنند بروايتى كه مى‏گويد: پيامبر وضو گرفت و پاها را شست؟! زيرا بنا بر اين، ممكن است او پاها را مسح كرده باشد و ديگران مسح را شستن ناميده باشند.

در مورد استشهادى كه ابو زيد بگفته عرب كرد كه آنها مى‏گويند: براى نماز مسح كردم و نگويند: شستشو كردم، بايد توجه داشت با اين جمله، در حقيقت مى‏خواهند اشاره كنند به اينكه وضو گرفته‏اند و مطلب را با ايجاز و اختصار بيان مى‏كنند. بديهى است كه: اگر مى‏گفتند: «تغسلت للصلاة» (يعنى براى نماز شستشو كردم) صحيح نبود و احتمال انجام غسل داده مى‏شد. روى اين اصل، كلمه مسح بكار بردند. به خصوص كه اعضايى كه شسته مى‏شوند هم مسح مى‏شوند. بهر صورت، اين استعمال مجازى بخاطر اين است كه مطلب معلوم است و دليلى بر گفتار آنان نيست.

مرحوم سيد مرتضى مى‏فرمايد: اينكه محدود شدن پاها در آيه، دليل بر وجوب شستن دانسته‏اند، صحيح نيست، زيرا مسح، فعلى است كه از جانب شرع، مثل شستن واجب شده و مانعى نيست كه همانطورى كه شستن اعضا محدود شده، مسح اعضا نيز محدود شود و اينكه خداوند متعال دستور داده است كه پاها را تا كعب، مسح كنيد، دليل اين نيست كه بايد پاها را تا كعب، شست.

ممكن است بگويند: همانطورى كه محدود شدن دستها تا مرفق، دليل بر وجوب شستن است، محدود شدن پاها تا كعب، نيز دليل وجوب شستن خواهد بود.

گوييم: اينكه ما شستن دستها را واجب مى‏دانيم نه به دليل محدود شدن دستهاست بلكه به دليل تصريح قرآن كريم بر وجوب شستن آنهاست. حال آنكه در مورد پاها چنين تصريحى وجود ندارد.

اگر بگويند: عطف محدود (كه پاهاست) بر محدود (كه دستهاست) براى رعايت ترتيب كلام بهتر خواهد بود.

گوييم: اين مطلب صحيح نيست، زيرا دستها محدودند و بر صورت كه نامحدود است، عطف شده‏اند، بنا بر اين جايز است كه كلمه «ارجل» با اينكه محدود شده است بر كلمه «رءوس» كه محدود نشده، عطف و در هر دو تنها مسح لازم باشد. اين مطلب، از آنچه آنها مى‏گويند بهتر است، زيرا آيه شريفه، نخست عضوى را كه شستن آن واجب و حد آن را تعيين نكرده- يعنى صورت-، سپس عضوى را كه شستن آن نيز واجب و حد آن را تعيين كرده- بر آن عطف مى‏كنند. آن گاه مطلب را از سر گرفته، عضو مسح كردند غير محدودى را- يعنى سر- ذكر، سپس عضوى مسح كردنى و محدود را- يعنى پاها- بر آن عطف مى‏كند. بدين ترتيب، دو جمله در مقابل يكديگر قرار گرفته‏اند، زيرا در جمله اول شستنى محدود بر شستنى نامحدودى و در جمله دوم، مسح كردنى محدودى بر مسح كردنى نامحدودى عطف شده است.

آنان كه جر «ارجل» را ضمن دلايل و شواهدى بنا بر مجاورت، دانسته‏اند، نيز در اشتتباهند، زيرا همانطورى كه اشاره كرديم، زجاج- كه يكى از بزرگان ادبيات عرب است- اين مطلب را در مورد قرآن كريم، جايز نمى‏داند. گذشته از اين مسأله جر، بنا بر مجاورت، بمواردى اختصاص دارد كه فاقد حرف عطف باشد و نيز مواردى كه مقصود گوينده روشن باشد، نه مثل آيه شريفه، كه جر بنا بر مجاورت، توليد اشتباه خواهد كرد، در عين حال محققان علم نحو، اعراب كلمه را بنا بر مجاورت جايز ندانسته و مواردى كه بعنوان نمونه، مثال آورده شد، توجيه كرده و پاسخ گفته‏اند.

گفتار اخفش نيز- كه آيه را مثل «علقتها تبنا و ماء باردا» دانست- نيز خالى از اشتباه نيست، زيرا او در حقيقت، در آيه «اغسلوا» را تقدير گرفت و چنين تقديرى هنگامى رواست كه اضطراراً براى اصلاح معنى ناگزير باشيم، لكن هر گاه معناى كلام، مستقيم و ظاهر باشد، چگونه جايز است كه مرتكب چنين تقدير ناصوابى بشويم؟! سيد مرتضى در پاسخ ابو على فارسى- كه نصب «ارجل» را بقاعده عطف بر «ايدى» دانسته بود- گويد:

– اگر تأثير در كلام را به آنچه نزديكتر است، نسبت دهيم. بهتر از آن است كه به آنچه دورتر است، بنا بر اين اگر نصب «ارجل» را بخاطر عطف بودن بر محل «رءوس» بدانيم، بهتر است. بخصوص كه جمله‏اى كه به شستن صورت و دستها امر مى‏كند، پايان يافته و جمله‏اى ديگر، در مورد مسح سر و پاها آغاز گشته است و صحيح نيست كه بعد از قطع جمله‏اى بار ديگر بوسيله ربط عطفى آن بازگشت شود. تازه اگر اين كار، از لحاظ ادبى هم بلا مانع باشد، در مورد آيه، ترجيح با گفتار ماست، زيرا ميان دو قسمت تطابق برقرار مى‏شود و منافاتى با يكديگر ندارند.

 

در مورد حديثى كه از پيامبر نقل كردند كه:

«ويل للعراقيب من النار»

و احاديث ديگر كه مضمون آنها دلالت مى‏كند بر اينكه: پيامبر وضو مى‏گرفت و پاها را مى‏شست، بايد توجه داشت كه ما نمى‏توانيم بخاطر چنين احاديثى كه براى ما اطمينان بخش نيستند، از ظاهر قرآن كريم دست بر داريم. و انگهى اخبار بسيارى از طريقه اهل تسنن در كتب شان و از شيوخشان، در دست داريم كه خلاف آن اخبار افاده مى‏كنند. اوس بن اوس گويد:

«پيامبر را ديدم كه وضو گرفت و بر نعل خود مسح كرد و نماز خواند» حذيفه گويد: «پيامبر پس از قضاى حاجت، آبى طلبيد و وضو گرفت و بر پاهاى خود مسح كرد» و احاديث ديگرى كه آوردن آنها بطول مى‏انجامد.

در مورد حديث‏ «ويل للعراقيب من النار»

روايت است كه گروهى از افراد بى سر و پا ايستاده بول مى‏كردند. اين بول بر پاها و پشت پاهايشان ترشح مى‏كرد و آنها بدون شستشو براى نماز به مسجد مى‏آمدند، از اينرو پيامبر آنها را به عذاب جهنم تهديد كرد.

كعب پا اماميه مى‏گويند:

– كعب پا استخوان برجسته‏اى است كه در پشت پا و در محل بستن بند كفش است.

در اينباره محمد بن حسن كه از اصحاب ابو حنيفه است با ايشان موافقت كرد. اگر چه قائل است كه پاها را تا كعب، بايد شست.

جمهور مفسران و فقها گويند:

– كعب استخوان ساق است. اگر كعب همان چيزى بود كه اماميه گويند، بايد گفته شود: «و ارجلكم الى الكعاب» زيرا بنا بر اين قول، در هر پايى دو كعب است.[4]

وَ إِنْ كُنْتُمْ جُنُباً فَاطَّهَّرُوا: اگر در موقع نماز، جنب باشيد، لازم است بوسيله غسل خود را طاهر سازيد. جنابت، بر اثر خارج شدن منى يا غايب شدن سر آلت تناسلى مرد، در آلت تناسلى زن، حاصل مى‏شود.

وَ إِنْ كُنْتُمْ مَرْضى‏ أَوْ عَلى‏ سَفَرٍ أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغائِطِ أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ مِنْهُ‏: تفسير اين قسمت در سوره نساء (آيه 43) گذشت و تكرار آن لزومى ندارد.

ما يُرِيدُ اللَّهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ‏: خداوند نمى‏خواهد بوسيله حكم وضو و غسل و تيمم- در موقع نبودن آب يا معذور بودن استعمال آن- شما را دچار سختى و زحمت كند.

وَ لكِنْ يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمْ‏: بلكه مى‏خواهد بوسيله وضو و غسل جسد شما را از آلودگى گناهان پاك گرداند. حرف لام براى بيان اراده است. چنان كه شاعر گويد:

اريد لا نسى ذكرها فكانما تمثل لى ليلى بكل سبيل‏

يعنى: مى‏خواهم ياد او را فراموش كنم. گويى بهر راهى در برابر من مجسم شده است.

در حديث است كه پيامبر فرمود: «وضو گناهان گذشته را مى‏پوشاند» وَ لِيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ‏: و اراده خداوند اين است كه بوسيله وضو و غسل با وجود آب و تيمم با فقدان آب، نعمت خود را بوسيله اباحه تيمم براى شما تمام كند و اين گذشت و تخفيف را يكى ديگر از نعمتهاى خود نسبت به شما قرار دهد.

لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ‏: براى اينكه شما از راه اطاعت دستورهاى خداوند، او را سپاسگزارى كنيد.

اين آيه شريفه، متضمن كيفيت غسل و وضو و احكام آنهاست. لكن مسائل متفرع بر آنها بسيار و محل ذكر آن كتابهاى فقهى است.

 

[سوره المائدة (5): آيات 7 تا 10]

وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ مِيثاقَهُ الَّذِي واثَقَكُمْ بِهِ إِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ أَطَعْنا وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ (7) يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ لِلَّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلى‏ أَلاَّ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى‏ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ (8) وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظِيمٌ (9) وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَحِيمِ (10)

[5]

ترجمه‏

و ياد كنيد نعمت خدا را بر خويشتن و پيمانى را كه از شما گرفت هنگامى كه گفتيد: شنيديم و اطاعت كرديم و از خداوند بپرهيزيد كه او به اسرار شما آگاه است.

اى مردم مؤمن، در راه خدا قيام كرده، گواهان عدل باشيد و كينه قومى شما شما را به بى عدالتى نكشاند. عدالت كنيد كه به تقوى نزديك‏تر است و تقوى پيشه كنيد كه خداوند بكردار شما آگاه است. خداوند بمردم مؤمن و شايسته، وعده مغفرت و اجر عظيم داده است. و آنان كه كافر شدند و آيات خدا را تكذيب كردند، اصحاب دوزخ هستند.

بيان آيه 7

لغت‏

ذات الصدور: كلمه «ذات» را مؤنث آورده، زيرا مقصود، معنى‏هايى است كه در دلها وارد مى‏شوند. از طرف ديگر، كلمه را مفرد آورده و «ذوات الصدور» نگفته، تا خبر دهد كه بهر معنايى جداگانه علم دارد.

مقصود

در آيه پيش احكامى را در مورد وضو و غسل و تيمم بيان كرد، اكنون انسانها را بياد نعمت‏هاى خود انداخته، مى‏فرمايد:

وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ‏: كلمه نعمت را مفرد آورد و «نعم» بصورت جمع نگفت، تا بزرگى نعمت را نشان دهد و خاطر نشان كند كه هر نعمتى از خداست و بايد بزرگترين شكرها را به پيشگاهش تقديم كرد، زيرا او اصل نعمتهاست و امورى مثل خلق، حيات، عقل، حواس، قدرت و ابزار زندگى نعمتهاى او هستند.

برخى گفته‏اند: كلمه نعمت، مفيد معناى جنس است و همه نعمتها را شامل مى‏شود.

چنان كه قطعه‏هايى از زمين را «ارض» مى‏نامند.

وَ مِيثاقَهُ الَّذِي واثَقَكُمْ بِهِ‏: در اين باره اقوالى است:

1- مقصود همان پيمان و بيعتى است كه پيامبر در موقع مسلمان شدن، از آنها گرفت، تا خدا را در همه امور واجب اطاعت كنند. خواه طبق ميلشان باشد يا نباشد.

اين قول از ابن عباس و سدى است.

2- ابو الجارود از امام باقر (ع) روايت كرده است كه: مقصود مطالبى از قبيل حرام بودن چيزهاى غير مباح و كيفيت طهارت و وجوب ولايت است كه در حجة الوداع بيان شده بود. اين معنى داخل در قول اول است.

3- ابو على جبايى گويد: مقصود، متابعت آنها از پيامبر است در روز بيعت عقبه و بيعت رضوان.

4- مجاهد گويد: مقصود، پيمانى است كه خداوند در موقع بيرون آوردن ايشان از صلب آدم، از ايشان گرفته و به آنها گفته بود: «آيا من پروردگار شما نيستم؟» و آنها پاسخ داده بودند: «پروردگار ما هستى». اين قول از ساير اقوال ضعيف‏تر است.

إِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ أَطَعْنا: در آن هنگام شما گفتيد: گفته تو را شنيديم و اطاعت كرديم‏ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ: از خداوند بپرهيزيد كه او به آنچه در سينه‏هاى پنهان كرديد، يعنى از اسرار قلبى شما آگاه است. منظور از كلمه «صدور» دلهاست، زيرا دل در سينه جاى دارد.[1] يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ لِلَّهِ‏: اى مردم مؤمن، بايد عادت شما و خوى شما قيام به حق باشد، بطورى كه خود عمل شايسته انجام دهيد و ديگران را امر به معروف و نهى از منكر كنيد و اينها را براى تحصيل رضاى خدا انجام دهيد.

شُهَداءَ بِالْقِسْطِ: حال آنكه گواهانى هستيد كه عادلانه، بوظيفه شهادت عمل مى‏كنيد.

برخى گويند: يعنى براى خدا مردم را بسوى حق دعوت و بوسيله عدالت و حق و دلايل محكم از دين خدا دفاع كنيد. چه شاهد در حقيقت از مورد شهادت، دفاع مى‏كند.

و بقولى: يعنى از اهل عدالت باشيد، زيرا آنان در روز قيامت، گواه مردم هستند وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ‏: زجاج گويد: اگر «شنئان» را بفتح نون بخوانيم‏ مصدر و بمعناى كينه و اگر به سكون نون بخوانيم صفت و بمعناى كينه‏ور خواهد بود.

ما در پيرامون معناى اين كلمه در اول سوره گفتگو كرده ‏ايم.

عَلى‏ أَلَّا تَعْدِلُوا: بغض و كينه شما نسبت بمردمى، شما را به بى عدالتى وادار نكند. هر گاه كلمه «شنئان» صفت باشد، يعنى: «كسى كه نسبت بقومى كينه دارد، شما را به بى عدالتى وادار نكند در حكم و سيره خود نسبت به ايشان به ستمگرى گراييد.» اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى‏: شما نسبت بدوستان و دشمنانتان عدالت كنيد كه به تقوى نزديكتر است.

وَ اتَّقُوا اللَّهَ‏: از عقاب خدا بترسيد و باطاعت و اجتناب از بديها خود را در معرض آن قرار ندهيد.

إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ‏: خداوند بكردار شما دانا و شما را كيفر مى‏ دهد.

وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا: آنان كه به بيگانگى خدا تصديق و به پيامبرى حضرت محمد ص اقرار كردند.

وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ‏: و كارهاى پسنديده را- اعم از واجب و مستحبّ- انجام دادند.

لَهُمْ مَغْفِرَةٌ: خداوند آنان را وعده مغفرت داده، گناهان را مى‏آمرزد و بديهاى آنها را به پرده بزرگى و كرم مى‏پوشاند.

وَ أَجْرٌ عَظِيمٌ‏: پاداش بزرگ نيز به آنها وعده شده است. فرق ميان اجر و ثواب، اين است كه ثواب، در برابر طاعات است ولى اجر، مزدى است كه در عوض كارى داده مى‏شود. وعده، عبارت است از خبرى كه نفعى را نويد دهد و وعيد، خبرى است كه ضررى را به اطلاع رساند.

وَ الَّذِينَ كَفَرُوا: آنان كه توحيد خدا و صفاتش را منكر و نبوت پيامبر را ناديده گرفتند.

وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا: و تكذيب كنند دلايل و براهين پروردگار را.

أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَحِيمِ‏: آنان همواره در دوزخ خواهند بود. چه مصاحبت، مستلزم دوام و خلود است.

 

بيان آيه 8- 9 10

لغت‏

جرم و اجرام: هر دو به يك معنى هستند. برخى گفته‏اند: «لا يجرمنكم» يعنى شما را داخل در جرم نسازد … چنان كه گفته شود: «اثمته» يعنى او را داخل در گناه كرد.

وعد: هر گاه بگوييد: «وعدت الرجل» يعنى مرد را وعده نيك دادم و هر گاه بگوييد: «او عدت الرجل» يعنى مرد را تهديد كردم. هر گاه آنچه را كه وعده مى‏دهيد، ذكر كنيد، هم «وعد» و هم «اوعد» استعمال مى‏كنيد. بديهى است كه «وعد اللَّه الذين آمنوا …» وعده خير است براى پاكان و نيكان. اين خير را هم بيان كرده كه آمرزش و پاداش است.

اعراب‏

قوامين: خبر كونوا.

شهداء: حال.

لَهُمْ مَغْفِرَةٌ: جمله‏اى است كه به منزله كلمه مفرد است. يعنى خداوند وعده مغفرت داده است. چنان كه شاعر عرب گويد:

وجدنا الصالحين لهم جزاء و جنات و عيناً سلسبيلا

يعنى: صالحان را يافتيم كه براى آنها پاداش و بهشتها و چشمه سلسبيل است.

جمله‏ «لَهُمْ مَغْفِرَةٌ» در محل نصب است. هم چنان كه در شعر جمله «لهم جزاء» در محل نصب و كلمه‏هايى كه بر آن عطف شده‏اند، منصوبند. اين احتمال هم وجود دارد كه جمله‏ «لَهُمْ مَغْفِرَةٌ» در محل رفع و آنچه به مردم صالح وعده داده شد، حذف‏ شده باشد.

مقصود

در آيه پيش به اين مطلب اشاره كرد كه: وفاى به عهد واجب است، اكنون مواردى كه صاحبان پيمان بايد به آن وفا كرده، و عمل كنند، ذكر كرده، مى‏فرمايد:

 

[سوره المائدة (5): آيات 11 تا 12]

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أَنْ يَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ فَكَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ (11) وَ لَقَدْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ وَ بَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَيْ عَشَرَ نَقِيباً وَ قالَ اللَّهُ إِنِّي مَعَكُمْ لَئِنْ أَقَمْتُمُ الصَّلاةَ وَ آتَيْتُمُ الزَّكاةَ وَ آمَنْتُمْ بِرُسُلِي وَ عَزَّرْتُمُوهُمْ وَ أَقْرَضْتُمُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً لَأُكَفِّرَنَّ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ وَ لَأُدْخِلَنَّكُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ فَمَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ مِنْكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِيلِ (12)

[2]

ترجمه‏

اى مردم مؤمن، نعمت خدا را بر خود ياد كنيد، هنگامى كه گروهى خواستند شما را مورد دست اندازى قرار دهند و خداوند دست‏هاى آنها را از شما كوتاه كرد. و بپرهيزيد از خدا. و مردم مؤمن بايد بخدا توكل جويند.

خداوند از بنى اسرائيل، پيمان محكم گرفت و از ايشان دوازده نقيب مامور ساختيم و خداوند بآنها فرمود: من با شمايم. اگر نماز را بپاى داريد و زكات را بدهيد و برسولان من ايمان آوريد و آنها را تعظيم كنيد و به خداوند قرض نيكو دهيد، بديهاى شما را مى‏پوشم و شما را داخل بهشت‏هايى مى‏كنم كه نهرها از زير آنها جريان دارد و هر كس بعد از آن كفر ورزد، از راه ميانه، گم گشته و منحرف شده است‏

بيان آيه 11

لغت‏

ذكر: حضور معنى در خاطر. گاهى اين كلمه، به معناى گفتن استعمال شود، زيرا خاصيت گفتار نيز حضور معنى در ذهن است. تذكر، يعنى طلب معنى نه طلب گفتار همّ: قصد توجه نفس به انجام كارى. اين كلمه بمعناى فكر غم انگيز نيز استعمال مى‏شود و جمع آن «هموم» است. در عين حال بايد توجه داشت كه «هم» و «قصد» با يكديگر فرق دارند. زيرا قصد همان اراده جدى نسبت به انجام كار است. حال آنكه «هم» آن مرحله‏اى از قصد است كه هنوز بصورت اراده جدى در نيامده است.

مقصود

اكنون خداوند مؤمنان را مخاطب ساخته، آنان را بياد نعمت‏ها و دفع نيرنگ دشمنان انداخته، مى‏فرمايد:

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أَنْ يَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ‏: اى مردم، مؤمن، نعمت خدا را نسبت بخويش بياد آوريد، آن گاه كه مردمى قصد كردند كه به شما دست اندازى كنند. در باره اين مردم اختلاف است:

1- مجاهد و قتاده و اكثر مفسران گويند: مقصود يهوديان است كه خواستند پيامبر را غافل گير كرده، بقتل رسانند. اينان يهوديان بنى النضير بودند كه پيامبر با جمعى از اصحاب خود بر آنها وارد شد تا در باره يكى از اصحاب كه دو تن از هم پيمانهاى پيامبر را كشته و ديه آنها را آن بزرگوار لازم بود، با آنها سخن گويد. آنها نيز با پيامبر پيمان ترك جنگ و شركت در پرداخت خونبها، بسته بودند. پس از استماع سخن رسول خدا، از حضرتش تقاضا كردند كه بنشيند و پس از پذيرايى‏هاى لازم، مبلغى از خونبهاى آن دو مقتول را پرداخت كنند، لكن تصميم گرفتند كه پيامبر و اصحاب را- ناجوانمردانه‏ بقتل رسانند. در اين وقت، خداوند متعال، پيامبر را از سوء قصد آنها آگاه كرد و به اتفاق اصحاب از آنجا خارج شدند. اين خود يكى از معجزات پيامبر گرامى اسلام است.

2- قريش، مردى را براى قتل پيامبر مامور كردند. وى با شمشير كشيده، بر آن بزرگوار داخل شد و چون خواست وى را بقتل رساند، گفت: چه كسى قادر است كه. مرا از كشتن تو منع كند؟ فرمود: خدا. وى شمشير را افكند و مسلمان شد. نامش عمرو بن وهب جمحى بود. صفوان بن اميه، بعد از جنگ بدر وى را براى اين كار خطير مامور كرده بود. لكن خواسته آنها نقش بر آب شد! اين معنى از حسن است.

3- ابو على جبايى گويد: مقصود لطف خداوند است در باره مؤمنان و باز داشتن دشمنان از اينكه نتوانند مزاحمتى براى مسلمانان فراهم سازند. خداوند آنها را بچند وسيله از ايجاد مزاحمت براى مسلمانان باز داشت: بيمارى، قحطى، مرگ سران، نابودى حيوانات و ديگرى وسايلى كه چنان آنها را مشغول و گرفتار كرد كه بكلى از فكر مزاحمت و قتل مؤمنان باز ماندند.

4- واقدى گويد: پيامبر با گروهى از بنى ذبيان و محارب در «ذى امر» جنگ كرد. آنها در قله كوه‏ها متحصن شدند. پيامبر از كوه- طورى كه آنها را ببيند- بزير آمد و براى قضاى حاجت، بگوشه‏اى رفت. در آنجا بر اثر باران لباسهايش تر شد. آنها را از تن بيرون آورد و بر درختى افكند كه خشك شود و خود در زير آن درخت، بخوابيد.

اعراب او را مى‏ديدند. رئيس آنها «دعثور بن حرث» با شمشير كشيده، بر بالين پيامبر آمد و گفت:

– محمد، اكنون چه كسى مى‏تواند مرا از كشتن تو باز دارد؟

فرمود:

– خدا در اين وقت، جبرييل طورى بر سينه او كوبيد كه شمشير از كفش افتاد و پيامبر شمشير را برداشت و فرمود:

– اكنون چه كسى مرا از قتل تو منع مى‏كند؟

پاسخ داد:

– هيچكس. اكنون شهادت مى‏دهم كه خداوند يكتاست و محمد فرستاده اوست.

از اينرو آيه نازل شد. بنا بر اين خلاص شدن پيامبر، نعمتى است براى همه مؤمنان، زيرا وجود پر فيض او در ميان اهل ايمان، نعمتى است براى ايشان و تجاوز به او تجاوز به هر فرد مسلمانى است.

فَكَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ‏: خداوند آنها را از قصد سويى كه در باره شما داشتند، باز داشت.

وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ‏: از خدا بپرهيزيد. مردم مؤمن بايد به نصرت خداوند، توكل جويند كه او ياور آنهاست و آنها را كفايت مى‏كند.

 

بيان آيه 12

لغت‏

ميثاق: پيمان مؤكدى كه مورد وثوق و اطمينان باشد.

نقيب، اين كلمه از «نقب» بمعناى سوراخ است. نقيب قوم، يعنى ضامن و كفيل قوم، بطورى كه گويى بر اسرار آنها نقب زده، بدانها احاطه دارد. كلمه «نقاب» هم از همين جاست، زيرا آن كس كه نقاب بر چهره دارد همچون نقب زنى است كه ديگران از تردستى او بى‏خبرند و او به اسرار ديگران واقف است. كلمه «مناقب» نيز جمع منقبت و از همين ماخذ است، چه مناقب به معناى فضائل است و كسى را فضائل است كه بدانها راه دارد.

تعزير، توقير و تعظيم. شاعر گويد،

و كم من ماجد لهم كريم‏ و من ليث يعزر فى الندى‏

يعنى، آنها داراى اشخاص كريم و بزرگوار و شيران دلاورى هستند كه در مجلس مورد احترام واقع مى‏شوند.

بايد دانست كه «تعزير» به معناى يارى كردن نيز بكار مى‏رود، زيرا نتيجه آن منع دشمن از مزاحمت است ضلال، گمراهى.

سواء. ميان و وسط.

اعراب‏

قَرْضاً حَسَناً. در اينجا نه فرمود. «اقرضاً حسناً»، زيرا در «اقرضتم» نيز معناى قرض است. نظير «وَ اللَّهُ أَنْبَتَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ نَباتاً» (نوح 17.

خداوند رويانيد شما را از زمين روييدنى) در اينجا «انباتاً» نگفته است.

امرء القيس گويد. «و رضت فذلت صعبة الى اذلال» يعنى او را رام كردم و چه خوب رام شد. در اينجا در حقيقت «رضت» به معناى «اذللت» است.

مقصود

در آيه پيش خداوند پرده از روى نيرنگ يهوديان و قصد سوء ايشان نسبت به پيامبر برداشت و در باره دفع شر ايشان سخن گفت، اكنون در باره احوال ايشان و پليدى باطن و زشتى عادت آنها در خيانت به پيامبران سخن مى‏گويد، تا خاطر پيامبر را از رفتار و قصد سوء ايشان تسليت دهد. فرمود.

وَ لَقَدْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ‏. خداوند از بنى اسرائيل پيمان محكم گرفت و آنها پيش او سوگند ياد كردند كه عبادت خود را براى او خالص كرده، به پيامبرانش ايمان آوردند و احكامش را اطاعت كنند وَ بَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَيْ عَشَرَ نَقِيباً: موسى را مامور كرديم كه از دوازده قبيله يهود، دوازده نفر مامور كند تا همچون ديده‏بانان به سرزمين شام رفته، اخبار آنجا و خصوصيات مردم آن منطقه را براى بنى اسرائيل شرح دهند. وى از هر قبيله‏اى نقيبى امين، برگزيد و آنها را به ماموريت فرستاد. اينان بموقع بازگشت، قوم خود را از جنگ ايشان منع كردند، زيرا آنها را نيرومند، يافته بودند، تنها دو تن از اين دوازده تن- كالب بن يوفنا و يوشع بن نون- مردم يهود را بجنگ تشويق كردند.

اين معنى از مجاهد و سدى است.

حسن و جبايى گويند: يعنى از هر قبيله‏اى بر آن پيمان ضامنى گرفتيم. قتاده گويد: يعنى از هر قبيله‏اى گواهى گرفتيم. بلخى گويد: ممكن است اين دوازده تن، پيامبران يا پيشوايان يهود باشند. ابو مسلم گويد: آنها به پيامبرى برگزيده شدند تا دين را بر پاى دارند و تورات را به يهوديان تعليم دهند و آنها را بدستورهاى الهى امر كنند.

وَ قالَ اللَّهُ إِنِّي مَعَكُمْ‏: ربيع گويد: خطاب به نقباست. اكثر مفسران گويند:

خطاب به بنى اسرائيل است كه خداوند از آنها پيمان گرفت. ممكن است نقبا نيز مورد نظر باشند. يعنى خداوند فرمود: من با شمايم و شما را در برابر دشمن يارى مى‏كنم و در اين ماموريت جنگى- كه بر طبق عهد و ميثاق من است- من پشتيبان شما خواهم بود. سپس مطلب ديگرى را آغاز كرد، فرمود:

لَئِنْ أَقَمْتُمُ الصَّلاةَ: اگر شما بنى اسرائيل، نماز را بر پاى داريد.

وَ آتَيْتُمُ الزَّكاةَ: و زكات را بدهيد.

وَ آمَنْتُمْ بِرُسُلِي‏: و گفتار پيامبرانم را تصديق كنيد. برخى گفته‏اند: خطاب به نقباست.

وَ عَزَّرْتُمُوهُمْ‏: حسن و مجاهد و زجاج گويند: يعنى پيامبران را يارى كنيد.

ابن زيد و ابو عبيده گويند: يعنى آنها را تعظيم و اطاعت كنيد وَ أَقْرَضْتُمُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً: و در راه خدا انفاق كنيد و پول خود را در كارهاى خير مصرف كنيد. اين كارها درست مثل قرض دادن به خداوند است و بنا بر اين پاداش آنها را خدا مى‏دهد. برخى گفته‏اند: مقصود از «حسناً» اين است كه از روى خشنودى باشد و منت و آزارى بدنبال نداشته باشد و بقولى «حسنا» يعنى حلال.

لَأُكَفِّرَنَّ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ‏: در اين صورت، گناهان گذشته شما را مورد عفو قرار داده، از كيفر شما چشمپوشى مى‏كنم.

وَ لَأُدْخِلَنَّكُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ: و شما را داخل بهشتهايى كنم كه نهرها از زير آنها جارى است.

فَمَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ مِنْكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِيلِ‏: كسى كه بعد از ماموريت نقيبان و گرفتن پيمان، كفر ورزد، راه روشن را گم كرده است.

اين آيه دلالت دارد بر اينكه: حق، حد وسط ميان افراط و تفريط است. از امير المؤمنين على ع روايت شده است كه: «راست و چپ گمراه كننده است، جاده، همان راه ميانه است …»

 

[سوره المائدة (5): آيات 13 تا 14]

فَبِما نَقْضِهِمْ مِيثاقَهُمْ لَعَنَّاهُمْ وَ جَعَلْنا قُلُوبَهُمْ قاسِيَةً يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ وَ نَسُوا حَظًّا مِمَّا ذُكِّرُوا بِهِ وَ لا تَزالُ تَطَّلِعُ عَلى‏ خائِنَةٍ مِنْهُمْ إِلاَّ قَلِيلاً مِنْهُمْ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اصْفَحْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ (13) وَ مِنَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّا نَصارى‏ أَخَذْنا مِيثاقَهُمْ فَنَسُوا حَظًّا مِمَّا ذُكِّرُوا بِهِ فَأَغْرَيْنا بَيْنَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ إِلى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ سَوْفَ يُنَبِّئُهُمُ اللَّهُ بِما كانُوا يَصْنَعُونَ (14)

[3]

ترجمه‏

ما بواسطه پيمان شكنى، آنها را لعن و دلهايشان را سخت كرديم. آنان كلام خدا را تغيير مى‏دادند و تفسير ناصواب مى‏كردند و نصيب خود را از كلام الهى فراموش كردند و تو همواره بر خيانت آنان آگاه خواهى بود بجز گروهى اندك. پس از ايشان در گذر و عفو كن كه خدا نيكوكاران را دوست دارد.

و از مردمى كه گفتند: نصرانى هستيم، پيمان گرفتيم. آنها نيز بهره خود را از مواعظ الهى فراموش كردند! از اينرو در ميان ايشان تا روز قيامت دشمنى و كينه افكنديم و بزودى خداوند آنها را بكردارشان آگاه خواهد ساخت.

بيان آيه 13

قرائت‏

حمزه و كسايى «قسية» و ديگران «قاسية» خوانده‏اند. دليل حمزه و كسايى اين است كه فعيل نيز بمعناى فاعل آيد مثل «شهيد و عليم» به معناى «شاهد و عالم» لكن آنانى كه «قاسية» خوانده‏اند، گويند: اكثر و معروف‏تر همين است.

لغت‏

قسوه: سختى. شاعر گويد:

«و قد قسوت و قسا لداتي»

يعنى: سخت شدم و نرمى جوانى از من رخت بر بست. بنا بر اين «قاسيه» يعنى سخت.

ابو العباس گويد: درهم قلب را قسى نامند به خاطر اينكه صداى آن ناهنجار و نادرست است. ابو زبيد در باره بيل‏هايى كه به سنگ خورند، گويد:

لها صواهل فى ضم السلام كما صاح القسيات فى ايدى الصياريف‏

براى بيلها در ميان سنگهايى سخت صدايى است همچون صداى پولهاى قلب در دست صرافان.

ابو على گويد: قسى به معناى درهم قلب، در اصل عربى نيست و با «قسى» عرب- كه به معناى سخت است- ارتباطى ندارد. چنان كه كلمات «قابوس، ابليس، جالوت و طالوت» نيز عجمى هستند و از چيزى مشتق نشده‏اند. دليل عجمى بودن اين كلمات، عدم انصراف آنهاست.

خائنه: خيانت. مصدرهايى در زبان عرب، بر اين وزن وجود دارد. مثل: عافيه، طاغيه، كاذبه. در قرآن كريم است: «فَأُهْلِكُوا بِالطَّاغِيَةِ» (الحاقه 5: به سركشى هلاك شدند) «لَيْسَ لِوَقْعَتِها كاذِبَةٌ» (واقعه 2: براى واقع شدن رستاخير دروغى نيست) در عبارت «رجل خائنة» مصدر به جاى صفت بكار رفته و معناى آن مبالغه است. شاعر گويد:

حدثت نفسك بالوفاء و لم تكن‏ للغدر خائنة مغل الاصبع‏

يعنى: در خاطر خود بفكر وفا بودى و خيانتكارى كه براى خيانت بمتاعى دست درازى كند نبودى (مغل بدل خائنه)

اعراب‏

فيما «ما» زائده و براى تاكيد است. شاعر گويد: «لشي‏ء ما يسوّد من يسود» در اين مصراع نيز «ما» زائد است.

يحرفون: حال از ضمير «نقضهم». ممكن است كلامى مستقل و بى ارتباط به سابق باشد و پايان كلام سابق «قاسية» باشد.

قليلا: مستثنى از ضمير «خائِنَةٍ مِنْهُمْ».

مقصود

اكنون ضمن عطف به سابق، فرمايد:

فَبِما نَقْضِهِمْ مِيثاقَهُمْ لَعَنَّاهُمْ‏: در اينجا براى تسليت خاطر گرامى پيامبر فرمايد:

از اين يهوديان كه مى‏خواستند به تو و اصحابت دست اندازى كنند، و عهدى كه ميان تو و ايشان است بشكنند و ترا غافل‏گير سازند، تعجب مكن. اين است خوى ايشان و عادت نياكان ايشان كه در زمان موسى از ايشان پيمان گرفتم كه مرا اطاعت كنند و دوازده نقيب، از ميان ايشان بر گزيدم، آنها پيمان مرا شكستند و من آنها را لعن كردم. در اين كلام محذوفى وجود دارد كه بخاطر وجود قرينه لفظى حذف آن رواست. يعنى «فنقضوا ميثاقى و عهدى فلعنّاهم بنقضهم» مقصود از لعن، محروم ساختن آنها از رحمت است كه خود كيفرى است. اين معنى از عطا و جماعتى است.

حسن و مقاتل گفته‏اند: يعنى آنها را بصورت بوزينگان و خوكان مسخ كرديم.

ابن عباس گويد: يعنى آنها را بوسيله جزيه، عذاب كرديم پيمان شكنى آنها از چند راه است: تكذيب رسل، قتل انبيا، عدم توجه بكتاب آسمانى- بقول قتاده- و كتمان صفات پيامبر گرامى اسلام- بقول ابن عباس-.

وَ جَعَلْنا قُلُوبَهُمْ قاسِيَةً: ابن عباس گويد: يعنى دلهاى آنها را طورى سخت ساختيم‏ كه حق در آن اثرى نكند در حقيقت، مقصود اين است كه از آنان سلب توفيق شده و از لطفى كه موجب گشايش سينه آنان گردد محرومند، تا آنجا كه باطن ايشان نيز برنگ كثيف ظاهرشان در آمده است نظير اينكه به كسى گفته شود: شمشيرت را بر اثر عدم مواظبت، فاسد كردى تا اينكه زنگارگون شد و ناچار شدى ناخنهايت را نگيرى و از آنها بعنوان سلاح استفاده كنى.

جبايى گويد: يعنى ما از حال درونى ايشان پرده بر افكنديم و سنگدلى آنها را آشكار ساختيم و حكم كرديم كه آنها ايمان نمى‏آورند و موعظه در آنها بى اثر است و بقولى: قاسى بودن دلهاى آنان، يعنى پست و فاسد بودن آن مثل درهم‏هاى قلب. اين معنى بازگشت به خشكى و عدم نرمى و لطافت دلها مى‏كند، زيرا پول قلب هم بر اثر اينكه در آن تزوير شده است، بد صداست. به آدم رحيم دل گفته مى‏شود: نرمدل و به آدم بى رحم گفته مى‏شود: سخت دل و سنگدل.

يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ‏: آنان بر اثر خبث باطن، سخن خدا را تفسير نادرست كرده، صفت پيامبر را تغيير مى‏دهند، بنا بر اين تحريف كلام خدا بدو نحو ممكن است:

1- تفسير نادرست 2- تغيير و تبديلهايى كه در عبارات، مى‏دهند و كلامى كه از خدا نيست، مى‏گويند از خداست.

وَ نَسُوا حَظًّا مِمَّا ذُكِّرُوا بِهِ‏: و نصيب خود را از موعظه‏ ها و احكام الهى فراموش كردند آنها پيروى پيامبر را فراموش كردند و از اين نصيب بزرگ چشمپوشى نمودند.

و بقولى يعنى: مطالب آسمانى را تضييع و قرائت آن را ترك كردند، در نتيجه از رشد و كمال محروم شده، بمرور ايام كتاب خدا را فراموش كردند.

وَ لا تَزالُ تَطَّلِعُ عَلى‏ خائِنَةٍ مِنْهُمْ‏: ابن عباس گويد: يعنى تو همواره بر خيانت و معصيت آنان آگاهى پيدا مى‏كنى.

بقولى يعنى: همواره بر دروغ و خيانت و پيمان شكنى و همكاريهاى آنها با مردم مشرك و ديگر خيانتهاى آنان، آگاهى.

و بقولى يعنى: تو همواره جماعت خيانتكار آنان را كه مخالفت قول و نقض عهد خود مى‏كنند خواهى شناخت.

إِلَّا قَلِيلًا مِنْهُمْ‏: بجز گروه كمى كه اهل خيانت نيستند.

فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اصْفَحْ‏: تا وقتى كه آنها بر عهد تواند و خيانتى نكرده‏اند، از ايشان درگذر. ابو مسلم گويد:

منظور همانهايى است كه استثنا شدند.

حسن و جعفر بن مبشر گويند:- منظور اين است كه هر گاه آنها توبه كنند و جزيه دهند، آنها را عفو كن.

طبرى نيز همين معنى را اختيار كرده است.

قتاده گويد:- اين آيه بوسيله آيه: «قاتِلُوا الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ …» (توبه 29) نسخ شده است.

جبايى گويد:- بوسيله آيه‏ «وَ إِمَّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِيانَةً فَانْبِذْ إِلَيْهِمْ عَلى‏ سَواءٍ» (انفال 58) نسخ شده است.

إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ‏: خداوند نيكوكاران را دوست دارد.

بيان آيه 14

لغت‏

اغراء: تسلط بخشيدن دسته‏اى بر دسته‏اى. برخى گفته‏اند: يعنى دو دسته را بجان يكديگر انداختن.

مقصود

پس از پيمان شكنى‏ هاى يهود با حضرت موسى ع به بيان پيمان شكنى‏هاى مسيحيان نسبت بحضرت مسيح پرداخته مى‏فرمايد:

وَ مِنَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّا نَصارى‏ أَخَذْنا مِيثاقَهُمْ‏: از آنهايى كه خود را مسيحى وانمود كردند، پيمان گرفتيم كه خدا را به يكتايى پرستش كنند و به نبوت حضرت مسيح و همه پيامبران خدا بعنوان رسالت و بندگى خدا اعتراف كنند، ولى آنان اين پيمان را شكستند و از آن اعراض كردند. آيه، اشاره به اين است كه اينها مسيحى و نصرانى حقيقى نيستند، بلكه بر مسيحيت و نصرانيت اختراعى بوده، اين نام را خود بر خويشتن گذاشته‏اند، از اينرو نفرمود: «و من النصارى …» حسن مى‏گويد: خداوند اين نام را در موارد مختلف، در باره ايشان بكار برده است، زيرا آنها به اين نام شناخته مى‏شوند.

فَنَسُوا حَظًّا مِمَّا ذُكِّرُوا بِهِ‏: آنها نيز نصيب خود را از پندها و اندرزهاى الهى فراموش كردند.

فَأَغْرَيْنا بَيْنَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ: در اين باره اختلاف است: حسن گويد: مراد اين است كه ميان يهوديان و مسيحيان دشمنى و كينه افكنديم. جماعتى از مفسران نيز چنين گويند. ربيع گويد: مقصود اختلافاتى است كه ميان خود مسيحيان وجود دارد و به «يعقوبيه» و «ملكائيه» و «نسطوريه» تقسيم شده و با يكديگر دشمنى مى‏كنند.

زجاج و طبرى نيز همين معنى را اختيار كرده ‏اند.

اين اختلاف به اين صورت بود كه:

– نسطوريه مى‏گفتند: عيسى پسر خداست. يعقوبيه مى‏گفتند: عيسى خداست و ملكائيه- كه همان مسيحيان رومى هستند، مى‏گفتند: خدا، مجموعه‏اى است از:خدا، عيسى و مريم.

جبايى گويد: مقصود اين است كه: خداوند بدسته‏اى امر مى‏كند كه بدشمنى ديگران پردازند. سر انجام كار آنها به مرحله‏اى مى‏رسد كه همگى دشمن يكديگر بوده، بيكديگر نسبت كفر و بى دينى دهند.

إِلى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ «اين دشمنى تا روز قيامت در ميان ايشان يا در ميان يهوديان و مسيحيان باقى خواهد ماند.

جعفر بن حرث گويد: مقصود از «فَأَغْرَيْنا بَيْنَهُمُ الْعَداوَةَ …» اين است كه:

– آنها گرفتار اختلاف و همه آنها گرفتار خطا و گمراهى هستند، حال آنكه خداوند همه موارد اختلاف آنان را با دليل واضح براى ايشان بيان كرده، بطورى كه همه آنها خطاى طرف مقابل را متوجه هستند و بغض و كينه يكديگر را در دل گرفته‏اند ولى هيچ يك از آنها متوجه خطا و اشتباه خود نيستند، بنا بر اين آنان بوسيله كتاب خدايى به اشتباهات يكديگر برده و بكمك دلايل روشن آن. انگشت روى خطاى يكديگر مى‏گذارند. اين موضوع سبب اختلاف و دشمنى آنان شده است. بنا بر اين منشأ اختلاف، كتاب آسمانى و كتاب آسمانى از خداست و صحيح است كه بگويد:

ما در ميان ايشان دشمنى افكنديم.

عقيده ديگر در باره معناى جمله اين است كه:

– ما در دل آنان ترس و نفرت، نسبت بيكديگر افكنديم، در نتيجه گرفتار تعصب و دشمنى شدند. اين كار كيفرى است از پيمان شكنى آنان.

وَ سَوْفَ يُنَبِّئُهُمُ اللَّهُ بِما كانُوا يَصْنَعُونَ‏: بزودى در موقع حساب، خداوند آنها را بعواقب سوء پيمان شكنى آگاه و آنها را بر حسب استحقاقشان كيفر خواهد داد.

گويى منظور خداوند متعال اين است كه:

دستور عفو و اغماض، موضوعى است كه مربوط به اين جهان است و بزودى در جهان ديگر، آنان را بكيفر كردار زشت و ناپسندشان خواهد رسانيد.

 

[سوره المائدة (5): آيات 15 تا 16]

يا أَهْلَ الْكِتابِ قَدْ جاءَكُمْ رَسُولُنا يُبَيِّنُ لَكُمْ كَثِيراً مِمَّا كُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْكِتابِ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبِينٌ (15) يَهْدِي بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ يَهْدِيهِمْ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ (16)

[1]

ترجمه‏

اى اهل كتاب، پيامبر ما بسوى شما آمد تا بسيارى از مطالب كتاب كه مخفى مى‏كرديد، براى شما بيان كند و از بسيارى در گذرد. از جانب خداوند نورى و كتابى آشكار بسوى شما آمد. كتابى كه خداوند بوسيله آن، كسانى كه تابع خشنودى او هستند، هدايت كند براه‏هاى سلامت و آنها را از ظلمت‏ها بنور آورد و براه راست هدايت كند.

بيان آيه 15- 16

لغت‏

رضوان: خشنودى، رضا، ضد غضب، اراده پاداش مردمى كه سزاوارند.

برخى گفته‏اند: رضوان يعنى مدح بر طاعت.

على بن عيسى گويد: رضوان عبارت از چيزى است كه مقتضاى آن وقوع طاعت خالص و ضد آن غضب است، زيرا خشنودى از كارى كه گذشته صحيح است و اراده كار گذشته صحيح نيست.

لكن اين مطلب صحيح نيست، زيرا «رضا» و خشنودى، عبارت از اراده انجام كارى است از ديگرى، جز اينكه هنگامى اين خشنودى حاصل مى‏شود كه مقصود حاصل گردد و كراهتى عارض نشود، بنا بر اين رضا و خشنودى هنگامى تحقق مى‏يابد كه مقصود حصول يابد. بدين ترتيب، نخست اراده‏اى بر كارى از غير تعلق پيدا مى‏كند و هنگامى كه آن كار انجام يافت، برضا و خشنودى تعبير مى‏شود.

مقصود

در آيه پيش خداوند داستان پيمان شكنى و نافرمانى اهل كتاب را بيان داشت، اكنون آنها را دعوت به ايمان مى‏كند و به آنها مى‏گويد پيامبر گرامى اسلام كسى است كه اسرار كتابهاى شما را بيان مى‏كند و بدين ترتيب، حجتى براى شما باقى نمى‏گذارد.

فرمود، يا أَهْلَ الْكِتابِ قَدْ جاءَكُمْ رَسُولُنا يُبَيِّنُ لَكُمْ كَثِيراً مِمَّا كُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْكِتابِ‏:

اى يهوديان و اى مسيحيان، پيامبر ما محمد ص بسوى شما آمد تا بسيارى از مطالب كتابهاى آسمانى- از قبيل سنگسارى زناكاران و امور ديگر- كه مخفى و از راه سوء تفسير، تحريف مى‏كرديد- براى شما بيان كند. در اينجا با اينكه مقصود يهوديان و مسيحيان است هر دو را «أَهْلَ الْكِتابِ» گفت، نه «اهل الكتابين» زيرا كلمه «كتاب» اسم جنس است و شامل تورات و انجيل هر دو مى‏شود. البته در اين اسم جنس، معناى عهد نيز هست. خداوند راه اختصار را پيموده است، از لحاظ اينكه گويى آنها اهل يك كتاب هستند.

وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ: و بسيارى از خطاهاى مردم را كه تذكر نداده است رها مى‏كند و آنها را در مقابل آنها مؤاخذه نكند و كيفر ندهد، زيرا در باره آنها دستورى نداده است.

اين معنى از ابو على جبايى است.

حسن گويد: يعنى بسيارى از گناهان را بوسيله توبه، مى‏ بخشايد.

علت اينكه: پاره‏اى از مطالب را بيان مى‏كند و پاره‏اى را بيان نمى‏كند، اين است قسمتى كه دليل بر نبوت و صفات و بشارت بر ظهور اوست و براى شناسايى او لازم است، بيان مى‏كند، مثل مسأله سنگسار كردن و قسمتى كه بيان و تفصيل آن چنين فايده‏اى ندارد، باجمال برگزار مى‏شود.

قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ: منظور از «نور» حضرت محمد ص است، زيرا مردم بوجود او هدايت مى‏شوند هم چنان كه به نور. اين معنى از قتاده و مختار زجاج است.

ابو على جبايى گويد: منظور قرآن است كه حق را از باطل جدا مى‏كند. لكن معناى اول، بهتر است، بدليل:

وَ كِتابٌ مُبِينٌ‏: بنا بر اين اختلاف لفظ «نور» و «كتاب» دليل بر اختلاف معنى است.

يَهْدِي بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ‏: خداوند بوسيله قرآن- و بقولى بوسيله پيامبر- كسانى كه از لحاظ قبول قرآن و ايمان و تصديق پيامبر و پيروى احكام دين، تابع خشنودى او باشند براه‏هاى سلامت، هدايت مى‏كند.

سُبُلَ السَّلامِ‏: حسن و سدى گويند: يعنى راه‏هاى خدا، كه عبارت از احكامى است كه براى بندگان تشريع و بنام آيين اسلام بر آنها نازل كرده است.

زجاج گويد: يعنى راههاى سلامت از هر ترس و زيانى، مگر آن ترس و زيانى‏ كه قابل توجه نباشد، زيرا ضرر و ترس كم، سر انجام بنفع باز مى‏گردد. پس منظور اين است كه خداوند كسانى كه از چيزهايى پيروى مى‏كنند كه رضاى خدا در آن است، براه سلامت هدايت مى‏كند و سلام و سلامت، مثل ضلال و ضلالت است.

مقصود از هدايت بسوى راه‏هاى سلامت، اين است كه: لطف خود را شامل حال آنها مى‏سازد تا براه حق قدم نهند.

وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ: و آنها را از كفر بايمان مى‏آورد، زيرا كفر همچون ظلمت‏ها موجب حيرت و سرگردانى مى‏شود و ايمان- همچون نور- موجب هدايت و بصيرت مى‏گردد.

بِإِذْنِهِ‏: اين رهبرى بسوى ايمان از لطف خداوند است.

وَ يَهْدِيهِمْ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ‏: و آنها را براه حق- كه دين اسلام است- هدايت مى‏كند. اين معنى از حسن است. ابو على جبايى گويد: آنها را براه بهشت هدايت مى‏كند.

 

[سوره المائدة (5): آيات 17 تا 18]

لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ قُلْ فَمَنْ يَمْلِكُ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً إِنْ أَرادَ أَنْ يُهْلِكَ الْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَ أُمَّهُ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ (17) وَ قالَتِ الْيَهُودُ وَ النَّصارى‏ نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ قُلْ فَلِمَ يُعَذِّبُكُمْ بِذُنُوبِكُمْ بَلْ أَنْتُمْ بَشَرٌ مِمَّنْ خَلَقَ يَغْفِرُ لِمَنْ يَشاءُ وَ يُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما وَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ (18)

[2]

ترجمه‏

آنان كه گفتند: خداوند مسيح بن مريم است، كافر شدند. بگو: اگر خداوند بخواهد مسيح بن مريم و مادرش و مردم روى زمين را همگى هلاك كند، چه كسى را ياراى آن است كه از ايشان دفاع كند؟ و خدا راست پادشاهى آسمانها و زمين و ما بين آنها و خدا بر هر چيز قادر است. يهود و نصارى گفتند: ماييم فرزندان و دوستان خدا. بگو: پس چرا شما را بگناهتان كيفر مى‏دهد، بلكه شما بشرى هستيد از آفريدگان خداوند. هر كه را بخواهد مى‏آمرزد و هر كه را بخواهد عذاب مى‏كند و خدا راست ملك آسمانها و زمين و ما بين آنها و بازگشت، بسوى اوست.

بيان آيه 17- 18

لغت‏

احباء: جمع حبيب، دوستان. كلمه حب كه بمعناى دوستى است، گاهى هم بمعناى ميل و اراده استعمال مى‏شود.

اعراب‏

لَقَدْ كَفَرَ: حرف لام، جواب قسم. يعنى «اقسم لقد كفر …» وَ ما بَيْنَهُما: يعنى ما بين آسمانها و زمين. در اينجا علت اينكه ضمير، مثنى آورده شده، اين است كه منظور دو نوع است: نوعى سماوى و نوعى ارضى.

مقصود

اكنون مطالبى را كه مسيحيان در باره عيسى گفته بودند، نقل كرده، مى‏فرمايد:

لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ‏: آنها گفتند: خداوند، مسيح بن مريم است و بدين ترتيب، كافرى پيشه كردند، زيرا اين سخن را- واقعاً- از روى عقيده مى‏گفتند. علت اينكه اين گفتار، سبب كفر آنها شد، دو چيز است:

1- آنها كفران نعمت كردند، زيرا نعمت را بكسانى كه مدعى خدايى آنان بودند، نسبت دادند.

2- آنها كافر شدند. زيرا مسيح را كه يكى از آفريدگان خدا بود، بصفات خدا متصف كردند و گفتند: او خداست. بديهى است كه هر كسى جاهل به خداوند است: كافر است. زيرا چون نعمت خدا را تضييع كردند، گويى نعمت را به غير خدا نسبت داده‏اند.

قُلْ فَمَنْ يَمْلِكُ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً: به آنها بگو: كى قادر است كه شما را در برابر امر خدا حفظ و حمايت كند. اين تعبير، به اين معنى است كه خداوند مالك و صاحب‏ اختيار آنهاست و آنها در برابر پروردگار، هيچگونه قدرت و اراده‏اى ندارند، بهمين جهت است كه ديگرى نيز نمى‏تواند در برابر خدا از ايشان دفاع كند. بنا بر اين تقدير جمله اين است: «من يملك من امر اللَّه …» إِنْ أَرادَ أَنْ يُهْلِكَ الْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَ أُمَّهُ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً: مقصود اينست كه اگر مسيح، خدا بود مى‏توانست در برابر اراده خداوند، از خود دفاع كند و نگذارد كه خدا او و ديگران را بهلاكت رساند، حال آنكه مسيح را چنين قدرتى نيست، زيرا هيچكس را ياراى مخالفت اراده پروردگار متعال نيست. بدين ترتيب روا نيست كه انسان، آفريده مغلوبى را پروردگار خود بداند.

برخى گفته‏اند:

– مقصود اين است كه: كسى كه چنين قدرتى دارد، برتر از اين است كه با او خدايى باشد يا چيزى به او مانند شود.

وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما: خداوند را پادشاهى آسمانها و زمين و ما بين آنهاست. چنين خدايى دومى ندارد، بنا بر اين مسيح نيز در قلمرو ملك خداست، نه خداست و نه پسر خدا، زيرا كسى كه مملوك و در قلمرو ملك الهى است، چگونه ممكن است خدا باشد؟! يَخْلُقُ ما يَشاءُ: او خدايى است كه هر چه بخواهد بهر كيفيتى كه اراده كند، بزيور آفرينش مى‏آرايد، اگر بخواهد انسان را از مردى و زنى و اگر بخواهد انسان را تنها از زنى خلق مى‏كند، بنا بر اين اگر مسيح تنها از زنى بوجود آمده است، اين دليل خدايى وى نيست.

وَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ: خداوند بر هر چه كه بخواهد خلق كند، تواناست.

سخنى با مسيحيان‏

اين آيه در مقام رد مسيحيان است كه مى‏گويند:

– خداوند با مسيح اتحاد پيدا كرد، بنا بر اين قالب جسمانى مسيح بر اثر حلول خداوند، جنبه الوهيت پيدا كرد و وظيفه مردم است كه او را پرستش كرده،بخدايى وى معتقد باشند.

توضيح اين كه:

– كسى كه ممكن است هلاك شود، جايز نيست كه خدا باشد، همچنين كسى كه مولود و پرورش يافته است، جايز نيست كه خدا و پروردگار باشد.

سپس گفتار هر دو فرقه- يهوديان و مسيحيان- را نقل كرده، فرمود:

وَ قالَتِ الْيَهُودُ وَ النَّصارى‏ نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ‏: حسن گويد: يعنى يهوديان گفتند مقام و منزلت ما پيش خداوند مانند مقام و منزلت پسر است پيش پدر و مسيحيان از آنجا كه عيسى را پسر خدا شناختند، خود را فرزندان و دوستان خدا شمردند، زيرا مطالب انجيل را تاويل برده، گفتند: عيسى گفته است پيش پدرم مى‏روم!» ابن عباس گويد: جماعتى از يهوديان- كه كعب بن اشرف و كعب بن اسد و زيد بن تابوه و … در ميان ايشان بودند به پيامبر- كه آنها را از غضب خدا ترسانيده بود- گفتند:

ما را مترسان، زيرا ما فرزندان و دوستان خداييم. و اگر خداوند بر ما غضب كند، غضبش مانند غضب پدر به فرزند است كه بزودى زايل مى‏شود.

و بقولى:

– از آنجا كه مردمى مسيح را پسر خدا دانستند، خداوند اين مطلب را بهمه آنها نسبت داد. اين رويه در ادبيات عرب، معمول است. چنان كه گفته مى‏ شود:

«هذيل شعراء» يعنى گروهى از ايشان شاعرند. در باره همكاران و لشكر مسيلمه كذاب گفتند: «قالوا نحن انبياء اللَّه» يعنى گوينده‏اى از آنان چنين گفت. جرير گويد: «ندسنا ابا مندوسة القين بالقنا» يعنى ما «ابو مندوسه» را با نيزه زديم.

(در حالى كه مردى از قوم جرير زده بودند نه همه افراد قوم.) سپس به پيامبر خود فرمود:

قُلْ فَلِمَ يُعَذِّبُكُمْ بِذُنُوبِكُمْ‏: بگو اگر پندار شما صحيح است و در اين افترا بخطا نميرويد، چرا خداوند شما را در برابر گناهانتان كيفر مى‏دهد؟ زيرا قاعده اين است‏ كه دوست بدوست و پدر بر پسر ترحم كند و عذابش نكند، با اينكه آنها اقرار دارند كه خداوند آنها را عذاب مى‏كند و اين مطلب بر طبق كتاب ايشان است و اگر قبول نداشته باشند، كافرند و يهوديان معترف بودند كه بمدت چهل روز- كه گوساله را پرستيده بودند- عذاب مى‏بينند.

برخى گفته‏اند: «يعذب» اگر چه مضارع است، لكن بمعناى ماضى است. يعنى چرا شما را عذاب كرد؟ شما اقرار داريد كه بر اثر پرستش گوساله سامرى گرفتار عذاب خداوند شديد و همچنين خداوند بكيفر كردارتان شما را به شكل بوزينگان و خوكان در آورد و بخت نصر را بر شما مسلط كرد تا شما را به سختى شكنجه دهد. آيا اينها عذاب نيستند؟ اگر شما دوستان خدا هستيد، چرا عذابتان كرد؟

بَلْ أَنْتُمْ بَشَرٌ مِمَّنْ خَلَقَ‏: آن چنان كه شما فكر مى‏كنيد، نيست، شما فرزندان خدا نيستيد، بلكه شما هم از اولاد آدم و مخلوق او هستيد. اگر نيكى كنيد، پاداش آن را مى‏بينيد و اگر بدى كنيد، بكيفر آن مى‏رسيد. همانطورى كه همه انسانها هستند و شما را بر آنها امتيازى نيست.

يَغْفِرُ لِمَنْ يَشاءُ وَ يُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ: اگر چه خداوند، تنها بدكاران را عذاب مى‏كند، لكن مى‏گويد: هر كه را بخواهد، مى‏آموزد و هر كه را بخواهد كيفر مى‏دهد، زيرا بلاغت سخن در هيمن تعبير است و ديگر اينكه بطور ايجاز و اختصار دلالت مى‏كند بر اينكه همه امور بخدا باز مى‏گردند و خداوند بر طبق حكمت خود آنها را انجام مى‏دهد.

وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما: ملك آسمانها و زمين و ما بين آنها، از خداست، بنا بر اين او را فرزندى نيست، زيرا فرزند از جنس پدر است نه ملك پدر.

وَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ: و امور بندگان بسوى خداوند بازگشت مى‏كند، بنا بر اين هيچ كس جز او مالك سود و زيان ايشان نيست، زيرا اين عبارت دلالت دارد بر اينكه در روز قيامت، احدى داراى قدرت و مقام نيست.

اين تعبير دلالت ندارد بر اينكه: در روز قيامت، مردم از لحاظ مكان بخداوند قرب پيدا مى‏كنند، بلكه تسلط و فرمانروايى او را نسبت بمردم ميرساند.

[سوره المائدة (5): آيات 19 تا 21]

يا أَهْلَ الْكِتابِ قَدْ جاءَكُمْ رَسُولُنا يُبَيِّنُ لَكُمْ عَلى‏ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ أَنْ تَقُولُوا ما جاءَنا مِنْ بَشِيرٍ وَ لا نَذِيرٍ فَقَدْ جاءَكُمْ بَشِيرٌ وَ نَذِيرٌ وَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ (19) وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ يا قَوْمِ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جَعَلَ فِيكُمْ أَنْبِياءَ وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكاً وَ آتاكُمْ ما لَمْ يُؤْتِ أَحَداً مِنَ الْعالَمِينَ (20) يا قَوْمِ ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتِي كَتَبَ اللَّهُ لَكُمْ وَ لا تَرْتَدُّوا عَلى‏ أَدْبارِكُمْ فَتَنْقَلِبُوا خاسِرِينَ (21)

[3]

ترجمه‏

اى اهل كتاب، پيامبر ما در حين انقطاع پيامبران، بمنظور بيان احكام دين، بسوى شما آمد، تا نگوييد: بشارت دهنده و ترساننده‏اى بسوى ما نيامد. بشارت دهنده و ترساننده بسوى شما آمد و خدا بر هر چيزى قادر است.

و هنگامى كه موسى بقومش گفت: اى قوم نعمت خدا را بر خود بياد آوريد، آن گاه كه در ميان شما پيامبرانى برگزيد و شما را پادشاه ساخت و به شما چيزهايى داد كه به احدى از مردم عالم نداده بود. اى قوم، به سرزمين مقدس كه خداوند براى شما مقرر داشته، داخل شويد و بازگشت نكنيد كه زيان مى‏بينيد.

بيان آيه 19

لغت‏

فترت: تعطيل عملى. به عقيده همه مفسران منظور از «فترة من الرسل» قطع وحى و تعطيل نبوت و رسالت است، از دوران حضرت عيسى تا بعثت حضرت محمد بن عبد اللَّه (ص) معناى اصلى كلمه «فترت» انقطاع است بطورى كه عملى كه از روى جديت انجام شده است، تعطيل و منقطع گردد.

اعراب‏

أَنْ تَقُولُوا: بقول بصريان در محل نصب به تقدير «كراهة ان تقولوا» است.

سپس مضاف كه «مفعول له» بوده، حذف شده و مضاف اليه جايگزين آن شده است.

كسايى و فراء گويند: تقدير آن «لئلا تقولوا» است.

مِنْ بَشِيرٍ: «من» زائد و فايده آن نفى جنس است. محل جار و مجرور رفع است به تقدير: «ما جاءنا بشير و لا نذير»

مقصود

اكنون روى سخن به اهل كتاب و مخصوصاً آنهايى است كه اهل استدلال و بحث هستند، بمنظور رام كردن آنها در برابر پيامبر بزرگ خدا مى‏فرمايد:

يا أَهْلَ الْكِتابِ قَدْ جاءَكُمْ رَسُولُنا يُبَيِّنُ لَكُمْ‏، اى اهل كتاب، پيامبر ما محمد ص بسوى شما آمد تا احكام دين را براى شما بيان كند. اين آيه دلالت دارد بر اينكه خداوند پيامبر گرامى خود را بدانشى مخصوص گردانيده است كه ديگران از آن دانش محرومند.

عَلى‏ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ‏: او هنگامى آمد كه مدتى بود، رسالت قطع و كتب آسمانى كهنه شده بودند. دلالت ديگر آيه اين است كه در زمان فترت، پيامبرى نيامده و دوران آن از زمان حضرت عيسى ع تا حضرت محمد ص بوده است. قبل از اين دوران، نبوت،اتصال دانسته است. از ابن عباس روايت است كه ميان عيسى و پيامبر گرامى اسلام، چهار پيامبر بوده است.

در باره طول دوران فترت، اختلاف است. حسن و قتاده گويند: 600 سال. بنا بروايت ديگر از قتاده 560 سال ضحاك گويد: چهار صد شصت و چند سال. ابن عباس گويد:

پانصد و چند سال. كلبى گويد: بين ميلاد عيسى و محمد 569 سال طول كشيد و بعد از عيسى چهار پيمبر آمده است و اين مفاد آيه شريفه قرآن است: «إِذْ أَرْسَلْنا إِلَيْهِمُ اثْنَيْنِ فَكَذَّبُوهُما فَعَزَّزْنا بِثالِثٍ» (يس 14: دو پيامبر بسوى آنان فرستاديم پس آنها را تكذيب كردند و ما آنها را به پيامبر سوم عزت بخشيديم) در اين آيه به ماموريت سه پيامبر، بعد از عيسى تصريح شده، اما چهارمى را نمى‏شناسيم. دوران اين چهار پيامبر پس از عيسى 134 سال طول كشيده است. از آن پس دوران فترت آغاز گرديد.

أَنْ تَقُولُوا ما جاءَنا مِنْ بَشِيرٍ وَ لا نَذِيرٍ: پيامبر ما در دوران فترت، بسوى شما آمد تا بر شما اتمام حجت شود و در روز قيامت نگوييد: كسى نيامد كه ما را بكار نيكو بشارت ثواب و بكار زشت، بيم كيفر دهد.

سپس اين مطلب را بيان مى‏كند كه خداوند از ايشان قطع عذر كرده و بوسيله فرستادن پيامبر گرامى اسلام، راه بهانه جويى را بر ايشان بسته است، از اينرو مى‏فرمايد:

فَقَدْ جاءَكُمْ بَشِيرٌ وَ نَذِيرٌ: حضرت محمد ص، پيامبرى است كه مردم مطيع را به ثواب، نويد مى‏دهد و عاصيان را به عقاب، مى‏ترساند.

وَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ: خداوند بر هر چيزى قادر است.

دلالت آيه‏

اين آيه، دلالت دارد بر اينكه مسلك جبريان باطل است، زيرا اگر مردم نسبت بكارهاى خوب و بد قدرتى نداشتند، در روز قيامت، استدلال مى‏كردند كه ما قدرتى نداشتيم، نه اينكه بشارت دهنده و برساننده‏اى نداشتيم تا ما را بپاداش، بشارت و از عذاب بيم دهد.

بديهى است كه كسانى در روز قيامت چنين استدلالى پيش خدا مى‏كنند كه بدانند آمدن پيامبران به صلاح ايشان است و بنا بر اين هر گاه پيامبرى مبعوث نشد، آنها حق دارند بگويند: رهبر و رهنمايى نداشتيم. اما آنهايى كه چنين عملى ندارند، اگر چه پيامبرى براى ايشان فرستاده نشود، چنين استدلالى نمى‏توانند بكنند.

 

بيان آيه 20- 21

لغت‏

تقديس: تطهير، پاك كردن. تسبيح و تقديس خدا، منزه كردن او از عيب و هر چه كه شايسته مقامش نيست، مى‏باشد. مثل داشتن همدم، فرزند، ستم و دروغ. سطلى كه بوسيله آن خانه قدس را تطهير مى‏كردند، تقديس مى‏گفتند: ارض مقدس، سرزمين پاك.

اعراب‏

انبياء: كلمه غير منصرف است كه داراى علامت تانيث لازم است. در حالى كه علامت تانيث در حمزه و قائمه، چنين نيست زيرا غير لازم است و از اين جهت هنگامى كه نكره باشند منصرفند.

خاسرين: حال از ضمير «تنقلبوا»

مقصود

اكنون خداوند متعال، بمنظور تسلى خاطر پيامبر گرامى اسلام، پرده از روى رفتار و مخالفتهاى ايشان نسبت به پيامبر خود حضرت موسى ع برداشته، مى‏فرمايد:

– وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ‏: بخاطر داشته باش كه موسى بقوم خود گفت:

– يا قَوْمِ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ‏: اى قوم، نعمت‏هاى خدا را- كه پيش شما و در ميان شماست- فراموش نكنيد.

إِذْ جَعَلَ فِيكُمْ أَنْبِياءَ: در ميان شما پيامبرانى قرار داد كه از اخبار غيبى شما را مطلع و در مقابل دشمنان شما را يارى و قوانين الهى را براى شما بيان كنند. برخى گفته‏اند: اينها همان پيامبرانى بودند كه پس از حضرت موسى ع براى بيان مسائل دينى تا زمان حضرت عيسى ع بسوى بنى اسرائيل آمدند.

وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكاً: و شما را پادشاهانى ساخت كه ديگران خدمتگزار و در زير سلطه شما باشند. اين معنى از قتاده است.

عبد اللَّه بن عمرو بن عاص و زيد بن اسلم و حسن گويند: موسى آنان را اينطور مخاطب ساخت، زيرا آنان داراى خانه و خدمتگزار و همسر بودند. بديهى است كه هر كس از اين نعمتها برخوردار باشد، براى خود پادشاه است. چنان كه از پيامبر گرامى اسلام، روايت است كه:

– كسى كه در آغاز روز، داراى ايمان و مخارج آن روزش باشد و بدنى سالم دارد، مثل اينكه همه جهان در قلمرو قدرت اوست.

ابو على جبايى گويد: پادشاه (ملك) كسى است كه داراى سرمايه‏اى باشد كه از كارهاى پر مشقت و تحمل رنج براى تحصيل معاش راحت باشد.

ابن عباس و مجاهد گويند: آنان بوسيله نازل شدن مائده آسمانى- يعنى ترنجين و بلدرچين- و شكافته شدن سنگ و خارج شدن آب از آن و ابر، پادشاه شدند.

ابو القاسم بلخى گويد: مانعى ندارد كه خداوند براى آنها پادشاهى و سلطنت قرار داده و آن چنان به آنها قلمرو وسيع بخشيده باشد، كه پادشاه باشند.

وَ آتاكُمْ ما لَمْ يُؤْتِ أَحَداً مِنَ الْعالَمِينَ‏: حسن و بلخى گويند:

يعنى به شما چيزهايى بخشيد كه به احدى از معاصران شما نبخشيده بود زجاج و جبايى گويند:

– امورى كه خداوند به آنها ارزانى داشت، بر روى هم براى ديگرى فراهم نشده بود، نظير كثرت پيامبران و آيات و نازل شدن ترنجبين و بلدرجين.

در باره اينكه: مخاطب كيست، اختلاف كرده ‏اند:

ابن عباس و مجاهد گويند: قوم موسى. اين قول ظاهرتر است.

سعيد بن جبير و ابو مالك گويد: منظور امت پيامبر اسلام است.

آن گاه خداوند آنان را مكلف كرد كه داخل سرزمين مقدس شوند و فرمود:

– يا قَوْمِ ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ: ابن عباس و سدى و ابن زيد گويند: منظور داخل شدن آنان در بيت المقدس است. زجاج و فراء گويند: منظور دمشق و فلسطين و قسمتى از اردن است. قتاده گويد: منظور شام است. مجاهد گويد: منظور سرزمين طور و اطراف آن است.

مقدسه، يعنى پاك شده، كه ارض مقدس از شرك پاك و جايگاه پيامبران و مؤمنان شد.

الَّتِي كَتَبَ اللَّهُ لَكُمْ‏: كه در لوح محفوظ ثبت شده كه براى شما باشد. ابن عباس گويد: يعنى خداوند به شما بخشيد. قتاده و سدى گويند: يعنى خداوند شما را مامور كرد كه داخل آن شويد.

پرسش چگونه خداوند ارض مقدس را در لوح محفوظ براى آنها ثبت كرد و به آنها بخشيد، با اينكه مى‏فرمايد: «فَإِنَّها مُحَرَّمَةٌ عَلَيْهِمْ»؟! (مائده 26: سرزمين مقدس بمدت چهل سال بر آنان حرام است) پاسخ ابن اسحاق گويد: اين سرزمين بخششى بود از جانب خداوند كه بعدا بر آنها حرام كرد.

و بقولى: مقصود همه بنى اسرائيل نيست، اگر چه كلام بطور عموم بيان شده است، بنا بر اين براى عده‏اى از آنها داخل شدن در سرزمين حرام و براى عده‏اى كه بعد از مرگ موسى بمدت دو ماه همراه يوشع بن نون بودند، حلال و مكتوب بود.

وَ لا تَرْتَدُّوا عَلى‏ أَدْبارِكُمْ‏: اكثر مفسران گويند: يعنى از سرزمينى كه ماموريد داخل آن شويد، خارج مشويد. جبايى گويد.

– يعنى از طاعت خداوند به معصيتش بازگشت نكنيد.

فَتَنْقَلِبُوا خاسِرِينَ‏: كه در آخرت، از ثواب محروم مى‏مانيد. محروميت آنها از ثواب، به خاطر اين است كه به اين كار مأمور بودند، همانطورى كه براى نماز ماموريت داشتند. اين معنى از قتاده و سدى است.

و بقولى: آنها مامور به اين كار نبودند تا از ثواب آخرت محروم شوند، بلكه منظور اين است كه بر اثر داخل نشدن در آن سرزمين از منافع مادى آن محروم شدند.

داستان تاريخى‏

مفسران گويند: هنگامى كه موسى و بنى اسرائيل از درياى نيل گذشتند و فرعون هلاك شد، خداوند آنها را مامور كرد كه داخل سرزمين مقدس شوند. همين كه برود اردن رسيدند، از ورود به آنجا دچار ترس شدند. موسى از هر قبيله ‏اى يكى از مامور كرد به آن سرزمين روند و موقعيت و وضع مردم آنجا را شرح دهند (آيه 12) آنها رفتند و با مردمى نيرومند روبرو شدند. پس از بازگشت، آنچه را ديده بودند براى موسى شرح دادند، موسى به آنها دستور داد كه مطلب را كتمان كنند. دو تن از ايشان- يوشع بن نون از سبط بن يامين و بقولى از سبط يوسف و كالب بن يوفنا از سبط يهوذا- اطاعت كردند و ده نفر ديگر عاصى شدند و مردم را از آنچه ديده بودند، مطلع ساختند برخى گفته‏اند: پنج نفرشان كتمان كردند و بقيه نكردند و خبر دهن بدهن در ميان قوم، منتشر شد. قوم گفتند: اگر داخل شويم، زنان و فرزندان ما اسير دست آنها خواهند شد و خواستند به مصر باز گردند. ضمناً تصميم گرفتند يوشع و كالب را سنگسار كنند موسى خشمگين شد و گفت: «پروردگارا من فقط مالك خودم و برادرم هستم» (مائده 25).

خداوند به موسى وحى كرد كه: آنها بكيفر كردارشان بمدت چهل سال در بيابان سرگردان خواهند شد (مائده 26) تنها كسانى كه با آنها همكارى نكرده و سر از طاعت خدا نپيچيده ‏اند، از اين كيفر مصون هستند. آنها در بيابانى بمساحت شانزده و بقولى نه و بقولى شش فرسخ به مدت چهل سال سرگردان ماندند. اينها داراى ششصد هزار مرد جنگى بودند و ترنجين و بلدرچين بر آنها نازل مى‏شد، سرانجام همه نقبا- بجز يوشع و كالب- و اكثر افراد آنها مردند و اطفال آنها بزرگ شدند و به جنگ «اريحا» رفتند و آنجا را فتح كردند.

در باره اينكه چه كسى آنجا را فتح كرد، اختلاف است. برخى گفته‏اند: موسى‏ آنجا را گشود، در حال كه يوشع در جلو سپاهش بود. برخى گفته ‏اند: پس از مرگ موسى، يوشع آنجا را فتح كرد. در آن وقت موسى دار فانى را ترك گفته و يوشع به پيامبرى برگزيده شده بود. در روايت است كه هنگامى كه آنها سرگرم جنگ بودند، آفتاب غروب كرد.

بدعاى يوشع، آفتاب بازگشت و آنها اريحا را گشودند.

برخى گفته ‏اند: وفات موسى و هارون، در همان بيابان بود. هارون يك سال پيش از موسى وفات كرد. موسى در دوران سلطنت فريدون و منوچهر مى‏ زيست و 120 سال عمر كرد. يوشع پس از موسى رهبرى بنى اسرائيل را عهددار شد. او 116 سال عمر كرد و 27 سال دوره نبوتش بود.


پاورقی

[1] – بايد توجه داشت كه در اين مورد نيز يادى از مسيحيان و يهوديان و رفتار آنها با حضرت موسى و عيسى شده، از اينرو پيامبر گرامى مى‏فرمايد: به عدد يهوديان و مسيحيان …

[2] – سوره مائده آيه 1 جزء 6 سوره 5

[3] – سوره مائده آيه 2 جزء 6

[4] – در باره نسيئ در جاى خودش بحث خواهد شد. اجمالا بايد توجه داشت كه عرب، گاهى ماه حرام را به تأخير مى‏انداخت و اين عمل را« نسيئ» مى‏ناميد.

[5] – آيه 3 سوره مائده جزء ششم

[6] – ملخ و ماهى احتياج به تذكيه ندارند. ملخ را بايد از زمين و ماهى را از آب، شكار كرد.

هميكنه شكار شوند، خوردن گوشت آنها- كه ميته شده‏اند مباح است

[7] – سوره مائده آيه 4 جزء 6

[8] – متن كتاب در اين مورد آشفته به نظر رسيد. از اينرو عين روايت ابو رافع را از جلد پنجم تفسير الميزان صفحه 224 ترجمه كرديم. در مورد عكس بايد توجه داشت، كه عكس‏هاى آن روز تصوير خدايان بود و خصوصيت ديگر داشت.

[9] – باز هم روايت، خالى از آشفتگى نيست، زيرا اگر در برخى از خانه‏ها بچه سگ باشد چه مانعى دارد كه جبرئيل وارد خانه پيامبر نشود. از اينرو استاد علامه طباطبائى پس از نقل روايت مى‏فرمايند: اين روايت به مجعول بودن، شبيه‏تر است.

[10] – سوره مائده آيه 5 جزء6

[1] – سوره مائده آيه 5 جزء 6

[2] – سوره مائده آيه 6 جزء 6 سوره 5

[3] -ويل للعراقيب من النار. در باره اين حديث بعدا گفتگو خواهد شد

[4] – بايد توجه داشت كه اهل لغت، براى كعب دو معنى كرده‏اند: يكى استخوان برجسته پشت قدم و ديگر دو استخوان برجسته كنار قدم. منظور علماى شيعه از كعب پا همان استخوان برجسته پشت پاست و هر پايى بيش از يك كعب ندارد و معناى ظاهر كلمه هم همين است. لكن آقايان كعب را به معناى استخوان كنار قدم گرفته- كه يك معناى بعيد است- و به علماى شيعه اشكال كرده و گفته‏اند، چون هر پايى داراى دو كعب است بايد« الى الكعاب» گفته شده باشد. توجه به اين نكته نيز لازم است كه هيچگاه كعب به معناى ساق پا استعمال نشده است.

[5] – آيه 7 تا 10 سوره مائده جزء ششم سوره5

[1] – بطور كلى در لغت عرب« ذات الصدر» به معناى راز و سر بكار مى‏رود. رجوع شود به المنجد ذيل كلمه« ذات» و بدين ترتيب چه نيازى است كه بگوييم منظور از« صدور» دلهاست بمناسبت اينكه جاى دل، سينه است.

[2] – آيه 11 و 12 سوره مائده جزء 6 سوره 5

[3] – سوره مائده آيه 13 و 14 جزء 6 سوره5

[1] – آيه 15 و 16 سوره مائده جزء ششم

[2] – آيه 17 و 18 سوره مائده جزء 6 سوره 5

[3] – سوره مائده آيه 19 و 20 و 21 جزء 6

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=