ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطانعلیشاه» سوره بقره۲۱۰ تا ۲۲۰

[سوره البقره (۲): آیه ۲۱۰]

 

هَلْ یَنْظُرُونَ إِلاَّ أَنْ یَأْتِیَهُمُ اللَّهُ فِی ظُلَلٍ مِنَ الْغَمامِ وَ الْمَلائِکَهُ وَ قُضِیَ الْأَمْرُ وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ (۲۱۰)

 

ترجمه:

آیا کافران با این ادلّه روشن ایمان نمى‏آورند و انتظار آن دارند که خدا با ملایکه در پرده‏ هاى ابر بر آنها نازل شود و حکم خدا فرارسد و کارها همه به سوى خدا بازگردد؟

 

تفسیر:

«هَلْ یَنْظُرُونَ»: بعد از نداى گروههاى سه‏ گانه از مسلمانان، سخن را به سوى منافقان برگردانده، فرمود: این منافقان که ظاهر حالتشان‏ آراسته و زینت شده است، انتظار آن دارند «إِلَّا أَنْ یَأْتِیَهُمُ اللَّهُ»، که امر خدا یا عذاب خدا یا اینکه خود خداوند به حسب مظاهرش بیاید، زیرا آمدن مظاهر خدا از وجهى چون آمدن خود خداست، چنانچه فرمود: «وَ لکِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ»، یعنى خدا آنها را کشت و «لکِنَّ اللَّهَ رَمى‏»، یعنى اما خدا تیر انداخت و «یُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَیْدِیکُمْ»، خدا آنها را با دست شما عذاب مى‏کند، و به آن معنى است که على (ع) فرمود: اى حارث همدان، هر کس که بمیرد مرا مى‏ بیند. که مقصود از وقت آمدن خدا وقت جان کندن است.

«فِی ظُلَلٍ»: جمع «ظلّه» است و آن چیزى است که بر تو سایه بیاندازد.

«مِنَ الْغَمامِ»: از ابر، اینجا بنا بر تشبیه است، زیرا که ترس و وحشت به هنگام مرگ، مانند ابر دیده مى‏شود، و حساب روز قیامت را غمام یعنى ابر مى‏گویند، چون موجب غم مى‏شود، پس مناسب ترس و هراس است.

«وَ الْمَلائِکَهُ»: با رفع و جرّ خوانده شد تا عطف باشد بر «اللّه» یا «ظلّ» یا «غمام» و از امام رضا (ع) است که منافقان مى‏ گفتند، خداوند با ملایکه در پرده ‏هایى از ابر ظاهر مى‏ شوند، لذا این آیه نازل شد[۱].

«وَ قُضِیَ الْأَمْرُ»: یعنى امر هلاک کردن آنها. و این جمله عطف است بر «أَنْ یَأْتِیَهُمُ» و آوردن فعل ماضى براى تأکید در تحقّق وقوع است، و ممکن است که حال باشد به تقدیر «قد».

 

تحقیق در معنى «بازگشت کارها به خداى تعالى»

اگر مقصود از آیه را محاسبه روز قیامت یا رجعت بگیریم، رواست.

در اخبار به همه این وجوه اشاره شده است.

«وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ»: یعنى پس از تمام شدن زندگى و برداشته شدن پرده‏ها ظاهر مى‏شود که کارها به دست خدا بوده، هیچ کس دستى بر آنها نداشته است و دستهاى دیگران آستین دست خدا بوده، و چون در دنیا دید این مسائل ضعیف بوده است، مردم جز آستینها چیزى نمى‏ دیدند، و پس از برداشته شدن پرده‏ها از پیش چشمها و قوّت گرفتن دیده‏ها، مشاهده مى‏کنیم که همه آستین بوده ‏اند و فاعل اصلى دست خدا بوده و اینکه هیچ کارى به دست غیر خداى تعالى نبوده است.

و به کار بردن بازگشت، که عبارت از انتها به سوى ابتدا، به صورت تدریجى است، اشاره به این معنى است. یعنى هر اندازه که حجاب از چشمان آنها برداشته شود، فاعل دیگرى را مشاهده مى‏ کنند تا جایى که همه حجابها برداشته شود، آن وقت مى‏بینند که فاعلى جز او نیست و هیچ امرى غیر از فرمان وى وجود ندارد.

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۲۱۱]

 

سَلْ بَنِی إِسْرائِیلَ کَمْ آتَیْناهُمْ مِنْ آیَهٍ بَیِّنَهٍ وَ مَنْ یُبَدِّلْ نِعْمَهَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُ فَإِنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ (۲۱۱)

 

ترجمه:

اى پیامبر! از بنى اسرائیل بپرس که ما چقدر آیات و ادلّه روشن بر آنها آوردیم. هر کس، پس از آنکه نعمت هدایتى را که خداوند به او داد، به کفر مبدّل کند، بداند که عقاب خدا بر کافران بسیار سخت است.

 

تفسیر:

«سَلْ بَنِی إِسْرائِیلَ»: تهدید دیگرى است براى امّت به نحو تعریض و کنایه، و تعریض و کنایه رساتر از تصریح است.

خوش‏تر آن باشد که سرّ دلبران‏ گفته آید در حدیث دیگران‏

«کَمْ آتَیْناهُمْ»: یعنى چقدر به آنها دادیم، یا به دست پیامبرانشان و یا مطلقا به آنها.

«مِنْ آیَهٍ بَیِّنَهٍ»: یعنى دلیل واضح بر آنها فرستادیم که دلالت بر صحّت نبوّت پیامبرانشان مى‏کرد، چنانچه به امّت تو نیز نشانه‏ها و دلیلهاى روشنى آوردیم که بر صدق نبوّت تو و جانشینى خلیفه تو دلالت کند، یا اینکه چقدر به آنها دلیلهاى مدوّن در کتابهایشان نمودیم که دلالت بر صحّت نبوت پیامبرانشان و صحّت نبوّت تو و خلافت وصىّ تو مى‏کرد، چنانچه به امّت تو، دلیلهاى روشنى بر این مطلب نمودیم.

پس گویا که چنین گفته است: از بنى اسرائیل بپرس! چقدر به آنها نشانه و دلیل ارائه نمودیم که بر ولایت على (ع) دلالت مى‏کرد، و این محقّق است که نتیجه همه آنها ولایت على (ع) است تا اینکه به امّت خود، آیات تکوینى و تدوینى و اخبارى که دلالت بر ولایت على (ع) مى‏کند، یادآور شوى. سپس آنها را تهدید مى‏کند که، هر کس ولایت على (ع) را به کفران تبدیل کند، مستحقّ عقوبت است پس ولایت على (ع) را تبدیل نکنید و تغییر ندهید، چنانچه بنى اسرائیل تبدیل کردند.

«وَ مَنْ یُبَدِّلْ نِعْمَهَ اللَّهِ»: کسى که نعمت خدا را تبدیل نماید، یعنى آیاتى که هدایت‏ کننده است، جایگاه هدایتى آنها را تبدیل به گمراهى نماید، ناسپاسى ورزیده است. چون اصل نعمت و حقیقت و منبع آن ولایت على (ع) است صحیح است که گفته شود: هر کس مدلول آیاتى را که ولایت على (ع)، در آن است، تبدیل کند، حقیقت نعمت را که همان ولایت على (ع) است به کفران نعمت مبدّل نموده است.

«مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُ»: پس از آنکه آن نعمت به او رسیده بود، پس از عذاب خدا ایمن نباشد، که‏ «فَإِنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ»، خدا سخت عقوبت است. این جمله از باب جانشین شدن سبب به جاى جزا است.

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۲۱۲]

 

زُیِّنَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا الْحَیاهُ الدُّنْیا وَ یَسْخَرُونَ مِنَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ اتَّقَوْا فَوْقَهُمْ یَوْمَ الْقِیامَهِ وَ اللَّهُ یَرْزُقُ مَنْ یَشاءُ بِغَیْرِ حِسابٍ (۲۱۲)

 

ترجمه:

حیات عاریت و متاع دنیوى در نظر کافران جلوه کرد که اهل ایمان را مسخره مى‏کنند، ولى مقام تقوى پیشه‏ ها روز قیامت بسى برتر از کافران است و خدا به هر که خواهد روزى بى‏ حساب بخشد.

 

تفسیر:

«زُیِّنَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا»: یعنى زندگى دنیا براى کسانى که بعد از دلایل روشن به ولایت کافر شدند، زینت داده شده است. این جمله استینافیّه و پاسخ پرسش مقدّر است، گویا که گفته شده: چرا آنان کافر شده، سپاس نعمت را به کفران تبدیل نمودند، با وجودى که براى آنان دلیلهایى آمد و عقوبت تبدیل‏ کننده به آنان گوشزد شد؟ سپس خداى تعالى، دلیل آن را آورده، مى‏فرماید: زیرا براى کافران‏ «الْحَیاهُ الدُّنْیا»، زندگى دنیا زینت داده شده، و با جلوه ‏گر شدن و تزیین دنیا، نظرهاى آنان از آخرت و از آنچه که به آخرت منجر مى‏شود، مصروف به دنیا شد. لذا آیات و نشانه ‏ها با اینکه کاملا واضح بودند، زیر حجاب ماندند و آنها را ندیدند، و این مانند کسى است که در امرى فرورفته و تمام حواسش مصروف آنجاست. چنین آدمى آنچه را که مى‏بیند و کسى را که مى‏ بیند نمى‏ فهمد، با اینکه آن چیز و آن کس خیلى روشن و واضح است. پس کسى که زندگانى دنیا در نظر او جلوه‏گر شده و تزیین یافته، انصراف و رو گردانیدن از زندگى دنیایى را چیزى غریب مى‏شمارد و در نتیجه، کسى را که به مدلول آیات مشغول بوده و به ولایت ایمان بیاورد، مجنون مى‏داند.

«وَ یَسْخَرُونَ مِنَ الَّذِینَ آمَنُوا»: یعنى آنهایى که ایمان به بیعت خصوصى آورده، ولایت را مورد پذیرش قرار داده‏اند. این جمله عطف است بر جمله «زیّن» و آوردن فعل مضارع، با اینکه توافق دو جمله ‏اى که‏ به یکدیگر عطف شده ‏اند، بهتر از تخالف آن دو است، به آن جهت است که تزیین دنیا واقع شده و اثر آن در نظرهاى آنان باقى مانده است و امّا سخریّه و استهزا امرى است که به دفعات جداگانه انجام مى‏شود، ولى به صورت استمرار وجود پیدا مى‏کند.

«وَ الَّذِینَ اتَّقَوْا»: یعنى آن کسانى که به ولایت ایمان آوردند، زیرا که تقواى حقیقى حاصل نمى‏شود مگر براى کسى که ولایت را قبول کرده و در طریق الى اللّه داخل شود، چنانچه در اوّل سوره تحقیق شد.

نهادن اسم ظاهر به جاى ضمیر، براى این است که آنها را با وصف دیگر یاد کند، و به منافقان تعریض و کنایه زده و اشعار به علت حکم داشته باشد، و این جمله، جمله حالیّه یا عطف است بر «یسخرون» و تخالف در جمله به جهت تأکید و ثبات در جمله دوم است.

ممکن است‏ «الَّذِینَ اتَّقَوْا» عطف بر «الَّذِینَ آمَنُوا» باشد از باب عطف مفرد، و قول خداى تعالى:

«فَوْقَهُمْ یَوْمَ الْقِیامَهِ»: حال است از «الَّذِینَ آمَنُوا» یعنى اگر در دنیا گاهى مؤمنان زیر حکم منافقان باشند، در آخرت، هم از حیث حکم و هم از حیث منزلت و شرافت، فوق آنها هستند.

«وَ اللَّهُ یَرْزُقُ مَنْ یَشاءُ بِغَیْرِ حِسابٍ»: یعنى خداوند، مؤمنان را روزى مى‏دهد، آوردن این جمله در این مقام اظهار امتنان بر مؤمنان است که بالاتر بودن نسبت به منافقان، کمترین چیزى است که به آنان داده مى‏شود، زیرا خداوند از نعمتهاى آخرت آن قدر به آنان روزى مى‏دهد که حساب ‏کننده‏ها قدرت محاسبه آن را ندارند.

بنابراین، نهادن اسم ظاهر جاى ضمیر، براى اشاره به بزرگداشت آنان است، و اینکه آنان مورد رضایت خدا هستند. به علاوه، وجوه دیگرى نیز دراین‏باره گفته شده است.

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۲۱۳]

 

کانَ النَّاسُ أُمَّهً واحِدَهً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ فِیمَا اخْتَلَفُوا فِیهِ وَ مَا اخْتَلَفَ فِیهِ إِلاَّ الَّذِینَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَیِّناتُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ فَهَدَى اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فِیهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ وَ اللَّهُ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ (۲۱۳)

 

ترجمه:

مردم همه یک گروه بودند، پس خداوند رسولان فرستاد که نیکان را مژده دهند و بدان را بترسانند و به آنها به راستى کتاب نازل کرد تا تنها دین خدا به عدالت در مورد نزاع مردم حکمفرما باشد، سپس همان گروه که بر آنان کتاب آسمانى آمد، براى تجاوز به حقوق یکدیگر در کتاب حق شبهه و اختلاف افکندند، پس خدا به لطف خود اهل ایمان را از آن تاریکى شبه ه‏ها به نور حق راهنمایى فرمود و خداوند هر که را بخواهد راه راست بنماید.

 

تفسیر:

«کانَ النَّاسُ أُمَّهً واحِدَهً»: پاسخ از پرسشى است که از گذشته ناشى مى‏شود، گویا که گفته شده است: آیا مردم با هم متّفق بودند؟ و این اختلاف از کجا ناشى شده؟ پس خداى تعالى فرمود: مردم یک امّت بودند و تابع خواست امیال نفسانى، و محکوم هواهاى نفسانى بوده و از پروردگار و مبدأ و معادشان غافل بودند، چنانچه این مطلب در اطفال مشاهده مى‏شود، که چنانچه منع کننده‏اى نباشد، از شهوات و درخواستهاى نفسانى پیروى مى‏کنند، این معنى در عالم صغیر نیز مشاهده مى‏شود که قبل از ایجاد آدم (ع) و اسکان او در بهشت نفس، امّت واحدى هستند که محکوم به حکم شیطانها هستند.

«فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِیِّینَ»: پس خداوند پیامبران را برانگیخت در عالم کبیر و صغیر.

«مُبَشِّرِینَ»: یعنى به کسانى که از جهت ولایتشان مطیع و فرمان‏بردارند، مژده‏ دهنده ‏اند.

«وَ مُنْذِرِینَ»: و ترساننده کافران هستند از جهت رسالتى که انبیا دارند، پس مردم در انکار و اقرار مختلف شدند. منکران بر حسب مراتب انکار خود و اقرارکنندگان بر حسب مراتب اقرار خود، با هم اختلاف پیدا کردند.

«وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتابَ»: یعنى احکام الهى را که لازمه رسالت است فروفرستاد یا کتاب تدوینى که مشتمل بر احکام است، زیرا مادامى‏ که با رسول احکامى نباشد که به تبلیغ آن احکام برانگیخته و فرستاده شود، رسالت صدق نمى‏کند.

«بِالْحَقِّ»: یعنى به سبب حقّى که مخلوق خداست و آن همان علویت على (ع) و ولایت مطلق او است، یا مقصود «بالحقّ» (مع الحقّ) و همراه حق بودن است، یا اینکه باء (در بالحقّ) براى آلت است، به هر تقدیر، جار و مجرور ظرف لغو و متعلق به «انزل» است و حال قرار دادن آن به نحوى که نیازمند به تقدیر عامل باشد (که نیازى به آن عامل نیست)، جدا بعید است.

«لِیَحْکُمَ»: یعنى خداوند بر زبان پیامبران حکم نماید، یا اینکه کتاب حکم مى‏کند، بنا بر طریق مجاز عقلى، و «لیحکم» به صورت مجهول خوانده شده است.

«بَیْنَ النَّاسِ فِیمَا اخْتَلَفُوا فِیهِ»: یعنى پس از برانگیختن انبیا اختلاف کردند، پس کتاب نازل شد تا اختلاف را رفع نماید، و این معنى دلیل تقدیر گرفتن «فاختلفوا» پس از «منذرین» است، زیرا عدم انفکاک احکام از رسالت و بودن رسالت براى رفع اختلاف یک امّت، و بودن مردم قبل از رسالت، دلیل حدوث اختلاف است به سبب رسالت.

مقصود از چیزى که در آن اختلاف کردند، آن حقّى است که کتاب به آن نازل شده و آن نبأ عظیم (خبر بزرگ) است که مردم در آن اختلاف دارند.

«وَ مَا اخْتَلَفَ فِیهِ»: یعنى در حق، یا کتابى که به حق نازل شده است، اختلاف نکردند.

«إِلَّا الَّذِینَ أُوتُوهُ»: مگر کسانى که کتاب به آنها داده شد، و اما غیر آنان، چه در غفلت و چه در امّت واحد بودن، مانند مردمى هستند که قبل از بعثت انبیا بوده‏اند.

«مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَیِّناتُ»: یعنى دلیلهاى واضح و روشن، نه پیش از اتمام حجّت. پس، اختلاف منکر با اقرارکننده نیست، مگر از عناد و لجاج، نه از شبه و احتجاج لذا فرمود:

«بَغْیاً»: یعنى از جهت ظلم و قدرتمندى که‏ «بَیْنَهُمْ»، بین آنها به وقوع پیوسته است. یعنى اینکه منکران، از باب شبهه‏اى که به ذهنشان رسیده بود یا از باب عناد با حق نبود که انکار مى‏کردند، بلکه انکار تنها از ناحیه قدرت و تعدّیهایى که بین آنها بوده ناشى شده، پس همان اقرارکننده، به سبب انکار منکر گشت.

«فَهَدَى اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا»: یعنى بعد از هدایت ایمان آوردند، یا در آنان قوّه اذعان و موافقت بود، نه آنان که در آنها قوّت زور و طغیان و مخالفت بود.

«لِمَا اخْتَلَفُوا فِیهِ مِنَ الْحَقِّ»: در حالى که درباره حق اختلاف داشتند. «من» بیانیه و ظرف مستقر و حال است از «ما» یا از ضمیر «فیه» و عامل در آن عامل ذى الحال است.

«بِإِذْنِهِ»: یعنى با رخصت و اذن، و اباحه تکوینى، خدا آنها را هدایت کرد، این کلمه ظرف لغو است و متعلّق به «اختلفوا» یا «آمنوا» یا «هدى» و تفسیر آن به اباحه و ترخیص بهتر است از تفسیر آن به علم، چنانچه بعضى تفسیر کرده‏اند.

«وَ اللَّهُ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ»: (و خداوند هر که را بخواهد به راه راست هدایت مى‏نماید) تأکید سخنان گذشته است و دفع‏

این توهّم است که براى خداوند در هدایت و راهنمایى شریک قرار داده شود، زیرا تقدیم مسند الیه مفید حصر و تأکید است، و تنبیه است بر اینکه مناط هدایت خداوند تعالى چیزى از جانب عبد نیست، بلکه بستگى به مشیّت خداى تعالى دارد تا اینکه بندگان از مشیّت الهى خارج نشوند (نپندارند هدایت از سوى خودشان است) به اعمالشان نگاه نکنند، و تصریح است به اینکه مؤمنان مورد رضایت خدا هستند، چنانکه مورد هدایت او، و آنچه که در آن اختلاف کرده‏ اند، همان راه راست است.

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۲۱۴]

 

أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّهَ وَ لَمَّا یَأْتِکُمْ مَثَلُ الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِکُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْساءُ وَ الضَّرَّاءُ وَ زُلْزِلُوا حَتَّى یَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ مَتى‏ نَصْرُ اللَّهِ أَلا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِیبٌ (۲۱۴)

 

ترجمه:

گمان کردید به بهشت درآیید بدون آزمایشهایى که پیش از شما بر گذشتگان آمد که بر آنان رنج و سختیها رسید و همواره پریشان خاطر و هراسان بودند، تا آنگاه که رسول و گروندگان به او از شدّت اندوه از خدا مدد خواسته، عرض کردند بار خدایا! کى باشد که ما را یارى کنى و از این رنج و سختى نجات بخشى، در آن حال، به رسول خطاب شد هان! مژده ده که همانا یارى خدا نزدیک خواهد بود.

تفسیر:

«أَمْ حَسِبْتُمْ»: «أم» منقطعه است و متضمّن معنى استفهام انکارى، یا مجرّد از استفهام است، و اضراب و استدراک است از انزجار و ناراحتى مؤمنان به سبب وجود اختلاف و انکار جواز اختلاف پس از برانگیختن رسولان. گویا که چنین گفته شده باشد: آیا ناراحت شدید از اختلاف و انکار کردید آن را پس از برانگیختن رسولان؟ بلکه گمان کردید «أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّهَ»، داخل بهشت مى‏شوید، یعنى این گمان‏ شایسته شما نیست زیرا راحتى بدون زحمت و رنج جز در موارد اندک و نادر، تحقق‏ پذیر نیست. پس، براى اختلاف شدید و آزار بسیار که از ناحیه مخالفان صورت مى‏گیرد، خود را آماده نمایید تا اینکه به بهشت برسید.

«وَ لَمَّا یَأْتِکُمْ»: جمله حالیه است، یعنى در حالى که براى شما پیش نیامده.

«مَثَلُ الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِکُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْساءُ»: مانند آنانى که پیش از شما بودند از سختیها. این عبارت جمله مستأنفه است و پاسخ پرسش مقدّر، یا حال است به تقدیر «قد» «بأساء» عبارت از ضررى است که از جانب خلق از طریق دشمنى تحقق مى‏پذیرد، خواه ضرر نفسى باشد یا مالى. «الضَّرَّاءُ» آن ضررى است که از جانب خدا یا از جانب خلق پیش بیاید که از راه اعلان دشمنى نباشد و هر یک در دیگرى و در اعم به کار مى‏رود.

«وَ زُلْزِلُوا»: یعنى حالت اضطراب شدیدى در معاش و دنیاشان از ناحیه آزار مخالفان پیش آمد، یا اینکه چون غلبه مخالفان و مغلوب بودن خودشان را دیدند، در دینشان اضطراب پیدا شد.

«حَتَّى یَقُولَ الرَّسُولُ»: تا آنجا که رسول مى‏گفت. «الرّسول» با نصب خوانده شد که این تصوّر را به وجود آورد که حال گذشته هم اکنون حاضر و زلزال موجود و قول و گفتار نسبت به زلزال مستقبل است، و به رفع نیز خوانده شده تا با تصویر کردن قول حاضر با ماضى، این معانى را بیان کند که رسول مى‏گوید:

«وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ مَتى‏ نَصْرُ اللَّهِ»: و کسان از ایمان ‏آورندگانى که با او هستند مى‏گویند: چه وقت یارى خدا فرا مى‏رسد؟ این عبارت به این مفهوم است که آنان یارى خداوند تعالى را کند مى‏پنداشتند. البته نسبت به مؤمنان جائز است این امر واقع شود، زیرا به جهت ضعف و عدم قدرت و اضطراب در دین با دنیا از آنان این گونه گمانها پدیدار مى‏شود، اما نسبت به پیامبر صلّى اللّه علیه و آله از باب همسانى و همانندى است. یا اینکه این کلام از پیامبر و مؤمنان، به نحو درخواست است و به معنى کند شمردن یارى خدا و ناراحتى از آن نیست.

«أَلا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِیبٌ»: پاسخ پرسش مقدّر است، و تقدیر کلام این است: آیا یارى خدا کند است؟ پس فرمود: یارى کردن خدا نزدیک است یا اینکه تقدیر چنین است: خداوند به آنها چه فرمود؟ پاسخ داده شد که یارى خدا نزدیک است، پس کلمه «قال» یا کلامى از آنان حذف شده، گویا که گفته شده: آیا چیزى غیر از این نگفتند؟ پس گفته شد: پس از آنکه فضل خدا بر خودشان را مشاهده کردند و در آن تأمّل نمودند، گفتند: نصر و یارى خدا قریب است، یا اینکه کلام از قبیل‏ «قالُوا کُونُوا هُوداً أَوْ نَصارى‏» است. که گفتار اول از امّت و این گفتار از رسول است.

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۲۱۵]

 

یَسْئَلُونَکَ ما ذا یُنْفِقُونَ قُلْ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ خَیْرٍ فَلِلْوالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِینَ وَ الْیَتامى‏ وَ الْمَساکِینِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَیْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِیمٌ (۲۱۵)

 

ترجمه:

اى پیامبر! از تو پرسند که در راه خدا چه انفاق کنیم؟ بگو هر چه از مال خود انفاق کنید درباره پدر و مادر و خویشان و یتیمان و فقیران و رهگذران رواست و هر نیکى که به جاى آورید خدا بر آن آگاه است.

 

تفسیر:

«یَسْئَلُونَکَ»: جمله استینافیه و منقطع از جمله‏هاى قبلى است، یعنى از تو مى ‏پرسند.

«ما ذا»: چه چیز یا آن چیزى که‏ «یُنْفِقُونَ»، باید انفاق شود چیست؟ بنا بر اول «ما ذا» در محل نصب، و مفعول «ینفقون» است‏

«قُلْ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ خَیْرٍ»: یعنى آنچه از مال که بر آن نام خیر صادق است، هر چه که باشد کم یا زیاد، خوب یا بد. و نام خیر بر مال صدق نمى‏کند، مگر اینکه کسب آن، قلبى صاف و با نیّت صادق باشد، و تصرّف در آن نیز باید چنین باشد. و «ما» مفعول از «انفقتم» است و نیازى به مبتدا قرار دادن آن نداریم، تا اینکه به تقدیر چیزى نیازمند باشیم که به آن بازگردد.

«فَلِلْوالِدَیْنِ»: پرسش آنان از چیزى بود که انفاق مى‏کنند، ولى خداى تعالى به مورد مصرف پاسخ داد، براى اینکه آگاه کند که همت گماشتن به انفاق به این است که انفاق در جاى خود قرار گیرد و از قلب صاف و نیّت صادق صادر شود، و تعبیر به عنوان خیر از چیزى که انفاق مى‏شود، نه به عنوان مالى که انفاق گشته، اشاره به همین معنى است. زیرا گاهى یک دانه خرما در جاى خود انفاق مى‏شود که به یک قنطار برترى دارد.

«وَ الْأَقْرَبِینَ‏ وَ الْیَتامى‏ وَ الْمَساکِینِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ»: و خویشان و یتیمان و فقیران و رهگذران، مصرف را به ترتیب اولویّتها بیان کرده است.

«وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَیْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِیمٌ»: تشویق به انفاق است به اینکه مطلق کار خیر براى خداى تعالى معلوم است و آن را بدون جزا نمى‏گذارد و «ما» مفعول «تفعلوا» است.

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۲۱۶]

 

کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتالُ وَ هُوَ کُرْهٌ لَکُمْ وَ عَسى‏ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ (۲۱۶)

 

ترجمه:

حکم جهاد بر شما مقرّر شد و حال آنکه بر شما ناگوار و مکروه است، امّا چه بسیار شود که چیزى را شما ناگوار مى‏شمارید ولى به حقیقت خیر و صلاح در آن بوده است و چه بسیار شود که چیزى را دوست دارید و در واقع شرّ و فساد شما در آن است. و خداوند به مصالح‏ امور داناست و شما نمى‏دانید.

 

تفسیر:

«کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتالُ»: (حکم جهاد بر شما مقرّر شد)، این جمله مانند جمله قبلى استینافیه است و از جمله‏هاى سابق منقطع است و نیاز به اینکه ارتباطى بین آیه و قبلش با تکلّف و زحمت برقرار کنیم ندارد، زیرا هر یک از این آیه‏ ها حکمى از احکام رسالت را بیان مى‏کند که غیر از حکم آیه دیگر است.

«وَ هُوَ کُرْهٌ لَکُمْ وَ عَسى‏ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ»: (و حال آنکه بر شما ناگوار مکروه است، چه بسیار مى‏شود که شما چیزى را ناگوار مى‏شمارید ولى در حقیقت خیر و صلاح شما در آن بوده است و چه بسیار شده که شما چیزى را دوست دارید و در واقع، شرّ و فساد شما در آن است). بدان چیزهایى که ملایم نفس و به آن سازگار است همه آنها محبوب و مطلوب انسان در مرتبه بشریّت است و چیزهایى که با نفس ناسازگار است- هر چه که مى‏خواهد باشد- در مرتبه بشریّت نبوده و مکروه و ناپسند است، و بیشتر اوقات انسان آنچه را که با نفس یا قوّه عاقله سازگار است یا نیست مى‏داند. مثلا جنگ و کارزار براى نفس مکروه و ناپسند است، چون احتمال مى‏دهد که خودش و اعضایش تلف شده، یا در راه خسته شوند و یا در حین جنگ و در موقع ترس از دشمن، چیزهایى ناخوشایند از جنگجویان بشنوند، و غیر این‏ها. ولى فوائد جنگ را که عبارت است از تقویت قلب، اتّصاف به شجاعت، توکّل بر خدا، توسّل به او، تحصیل نیروى جوانمردى و بریدن نظر از آمال و آرزوها و غیر این‏ها از محامد و فضایلى که به سبب جنگ حاصل شده و خیر و صلاح انسان است، نمى‏دانند. همین حکم در مورد سایر امور ملایم نفس یا ناسازگار به نفس نیز جارى است و لذا خداوند فرمود:

«وَ اللَّهُ یَعْلَمُ»: خدا مى‏داند که در جهاد و در سایر چیزهایى که براى شما ناخوشایند است و خداوند به آنها امر کرده، خیر شماست، از این رو خداوند به آنها امر کرده است.

«وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ»: و شما نمى‏دانید، لذا از آن اکراه دارید.

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۲۱۷]

 

یَسْئَلُونَکَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فِیهِ قُلْ قِتالٌ فِیهِ کَبِیرٌ وَ صَدٌّ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ وَ کُفْرٌ بِهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ إِخْراجُ أَهْلِهِ مِنْهُ أَکْبَرُ عِنْدَ اللَّهِ وَ الْفِتْنَهُ أَکْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ وَ لا یَزالُونَ یُقاتِلُونَکُمْ حَتَّى یَرُدُّوکُمْ عَنْ دِینِکُمْ إِنِ اسْتَطاعُوا وَ مَنْ یَرْتَدِدْ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَیَمُتْ وَ هُوَ کافِرٌ فَأُولئِکَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَهِ وَ أُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِیها خالِدُونَ (۲۱۷)

 

ترجمه:

اى پیامبر! مردم از تو مى‏پرسند درباره جنگ در ماه حرام، بگو که نبرد در آن گناهى است بزرگ و بازداشتن خلق است از راه خدا و کفر به خدا و پایمال کردن حرمت حرم خدا و بیرون کردن اهل حرم بسیار گناه بزرگترى است نزد خدا و فتنه‏ گرى و فسادانگیزى بدتر از قتل است و کافران پیوسته با شما مسلمانان نبرد کنند تا آنکه اگر بتوانند شما را از دین خود برگردانند، پس کسانى از شما که از دین خود برگردد و در حال کفر باشد تا بمیرد، اعمال آنان در دنیا و آخرت ضایع و باطل شود و ایشان اهل جهنّم‏اند و در آن همیشه معذّب خواهند بود.

 

تفسیر:

«یَسْئَلُونَکَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ»: از تو درباره ماههاى حرام مى‏پرسند، توضیح ماههاى حرام گذشت، و توصیف به حرام براى این است که قتال در آن حرام است، لذا بدلى که از آن آورده شده، بدل اشتمال است از این قول خداى تعالى که:

«قِتالٍ فِیهِ، قُلْ قِتالٌ فِیهِ کَبِیرٌ»: منظور از قتال «فیه» اراده کردن جنس و توصیف آن به ظرف مجوّز است، لذا «قتال» که نکره است در آغاز آورده، در حالى که ابتدا به نکره جائز نیست.

«وَ صَدٌّ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ»: مبتداست و خبر آن «اکبر» است و جمله عطف است بر مورد گفته گوینده (به قول قل قتال منه) یا عطف است بر «کبیر» یا بر «قتال» از باب عطف مفرد.

«وَ کُفْرٌ بِهِ»: عطف بر «صدّ» است.

«وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ»: عطف بر «سَبِیلِ اللَّهِ»، است، و عطف بر مجرور به باء نیست، زیرا حرف جرّ اعاده نشده، مگر اینکه بنا بر قول کسى باشد که آن را جائز مى‏داند.

«وَ إِخْراجُ أَهْلِهِ مِنْهُ»: عطف بر «صدّ» است اگر مبتدا قرار داده شود وگرنه خود مبتداست و خبرش‏ «أَکْبَرُ عِنْدَ اللَّهِ وَ الْفِتْنَهُ أَکْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ» است، و این جمله براى رفع ایراد (حرج) از مسلمانان و در مورد جنگ در ماههاى حرام است.

«وَ لا یَزالُونَ یُقاتِلُونَکُمْ»: یعنى جنگ مى‏کنند با شما در ماههاى حرام، و غیر ماههاى حرام، این جمله از کلام خداى تعالى است که عطف است بر «یسألونک» یا مورد قول خداى تعالى است که عطف است بر جمله‏ «قِتالٌ فِیهِ کَبِیرٌ».

«حَتَّى یَرُدُّوکُمْ عَنْ دِینِکُمْ إِنِ اسْتَطاعُوا»: پس با آنها جنگ کنید تا آنجایى که استطاعت دارید در ماههاى حرام و غیر حرام، زیرا جنگ وقتى دفاع از نفس و مال و عیال باشد، سستى در آن جائز نیست، تا چه برسد که دفاع از دین باشد، ماه حرام یا مکان محترم نمى‏تواند مانع از چنین جنگى باشد.

«وَ مَنْ یَرْتَدِدْ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ»: از کلام خداى تعالى است، و عطف است بر «لا یزالون» یا بر «یسألونک» یا (گفته شده) یا مقول قول رسول صلّى اللّه علیه و آله است یا جمله حالیه است.

«فَیَمُتْ»: عطف است بر «یرتدد».

«وَ هُوَ کافِرٌ»: تقیید مرگ به کفر در ترتّب عقوبت براى اشعار به این است که اگر کسى بمیرد و قبل از احتضار کافر باشد، نمى‏شود به عقوبت آن حکم کرد، زیرا ممکن است ولایت را در حین احتضار یا همان وقت ظهور على (ع) بپذیرد. پس اگر على (ع) در حین احتضار ظاهر شد و او على (ع) را انکار کرد، مرگ او در حالت کفر است و در غیر این صورت کافر نیست. و کسى که حال محتضر از قبول و ردّ را نمى‏داند، جائز نیست که حکم به اسلام یا کفر او بکند و شایسته نیست که دهن به لعنت او باز شود.

«فَأُولئِکَ»: تکرار مبتداست به اسم اشاره بعید براى اینکه آنان را دوباره با اوصاف بدشان احضار نماید، و براى اینکه آنان را تحقیر نماید تا اینکه در زجر و منع رساتر باشد.

«حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ»: اندکى قبل از این گذشت که اعمال قالبى که عبارت از حرکتها و هیأتها و ذکرهایى است که تجدّد پیدا کرده ‏اند و وجود تدریجى دارند که جزئى از آن با جزء دیگر جمع نمى‏شود و هیچ جزئى از آنها در دو لحظه باقى نمى‏ماند، این اعمال قالبى محکوم به ثبات و تجسّم نیستند.

اما حقیقتهاى آن اعمال که داعى و انگیزه صدور عمل هستند و عملها از آن ناشى مى‏شوند، از شئون نفس جوهرى است و آن امرى ثابت است و متّصف به مقدار و تجسّم و (بطلان). امّا حبط عمل عبارت از باطل شدن عمل و زائل شدن آن از صفحه نفس است و چون نفس داراى دو جهت است، جهت دنیوى و آن جهت اضافه ‏اش به کثرات است و جهت اخروى که جهت اضافه به عالم توحید و ارواح است.

هرگاه یک عمل جسمانى یا نفسانى از او صادر شود، نفس کیفیّت هر دو جهت را به خود مى‏گیرد.

فایده کیفیّت جهت دنیوى‏ اش خلاص شدن از اوصاف رذیله و پست است و فایده کیفیّت جهت اخروى‏ اش فارغ شدن از خلق و لذّت بردن از مناجات با خداست. پس کسى که مرتدّ شود، اعمالش‏ «فِی الدُّنْیا»: در دنیا از بین مى‏رود و کسى که در حال کفر بمیرد اعمال اخروى او نیز «وَ الْآخِرَهِ»: در آخرت از بین مى‏رود و «حبط» مى‏شود.

این معنى مبنى بر این است که ظرف، ظرف «حبط» باشد، و ممکن است که ظرف حال از «اعمالهم» باشد، و معنى آیه این است: کسانى از شما که از دینش برگردد و در حال کفر بمیرد، اعمالش باطل مى‏شود در حالى که جهات دنیوى و اخروى اعمال ثابت است، و هر کس از شما که از دینش برگردد و بر ایمان بمیرد، اعمالش در هر دو جهت ثابت مى‏ماند و باطل نمى‏شود.

«وَ أُولئِکَ»: اسم اشاره بعید را به همان جهت که یاد شد تکرار کرد.

«أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِیها خالِدُونَ»: آنها همواره و همیشه اهل آتشند، بعضى از مفسّرین درباره نزول آیه گفته ‏اند: مسلمانها در اوّلین جنگى که پیش از جنگ بدر با مشرکان نمودند، تعدادى از آنان را کشتند و این جنگ در اول ماه رجب بود. پس مشرکان از محمّد صلّى اللّه علیه و آله از ماه حرام پرسیدند: بعضى گفته‏ اند که خود مسلمانان این پرسش را مطرح کردند.

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۲۱۸]

 

إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أُولئِکَ یَرْجُونَ رَحْمَتَ اللَّهِ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ (۲۱۸)

 

ترجمه:

آنان که به دین اسلام گرویدند و از وطن خود مهاجرت کردند و در راه خدا جهاد کردند، امیدوار و منتظر رحمت خدا باشند که خداوند بر آنها بخشاینده و مهربان است.

 

تفسیر:

«إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا»: کلام مستأنفى است براى بزرگداشت مؤمنان و رفع سختى از مسلمانان جنگجو، زیرا این آیه چنانچه گفته شده در مورد سریّه ‏اى است که در اول رجب بود و مسلمانان جنگ کردند و کشتند. در این مورد، زیاد سخن رفته است که هم مشرکان و هم مسلمانان، این مطلب را عیب گرفتند. گویا که بعد از نازل شدن آیه اول، سؤال کننده‏ اى پرسید:

آیا براى جنگ‏ کنندگان در ماه رجب اجرى هست؟ پس در حالى که وجود شکّ را در مخاطبان تأیید و تأکید مى‏کند، مى‏فرماید: کسانى که ایمان آوردند … تا آخر. مقصود از ایمان در اینجا و امثال اینجا یکى از معانى اسلام است، که در اوایل همین سوره معانى اسلام و ایمان مفصّلا گذشت.

«وَ الَّذِینَ هاجَرُوا»: و کسانى که هجرت کردند. در اینجا موصول را تکرار کرده است تا اینکه به هجرت اهمیّت بدهد. گویا هجرت مانند ایمان خود اصلى مستقل است، و به ویژه اگر هجرت از مقام نفس که سراى شرک است به سوى قلب باشد، که حقیقه دار ایمان است.

«وَ جاهَدُوا»: و جهاد کردند. در اینجا موصول را نیاورده تا اشاره به این باشد که بین هجرت و جهاد تلازم وجود دارد، به نحوى که گویا آن دو یک چیزاند، زیرا انسان بعد از اسلام مادامى‏که از وطن هجرت نکند مغایرت او با مشرکان ظاهر نمى‏شود، تا وقتى که مغایرت او با مشرکان ظاهر نشود، دیگر جنگ و مخالفت با مشرکان تحقّق نمى‏یابد.

«فِی سَبِیلِ اللَّهِ»: در راه خدا نظیر این جمله گذشت و گفتیم که ظرف لغو است، ظرف مجازى یا حقیقى، یا ظرف مستتر است حقیقى یا مجازى.

«أُولئِکَ»: مبتدا را با اسم اشاره بعید براى احضار و بزرگداشت تکرار نمود و گفت:

«یَرْجُونَ رَحْمَتَ اللَّهِ»: امیدوار به رحمت خدایند. چنانچه در گذشته گفتیم، عادت پادشاهان ادا کردن وعده‏ها با ادوات ترجّى‏[۲] است و اینکه‏ وعده پادشاهان تخلّف نمى‏کند اگر چه به لفظ ترجّى باشد، ولى تهدیدهایشان بیشتر اوقات تخلّف مى‏پذیرد، اگر به صورت جزم باشد.

«وَ اللَّهُ غَفُورٌ»: و خدا بدیهاى آنان را مى‏بخشد.

«رَحِیمٌ»: پس از بخشش، با رحمت خود آنها را مى‏پوشاند.

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۲۱۹]

 

یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ قُلْ فِیهِما إِثْمٌ کَبِیرٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ وَ إِثْمُهُما أَکْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما وَ یَسْئَلُونَکَ ما ذا یُنْفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمُ الْآیاتِ لَعَلَّکُمْ تَتَفَکَّرُونَ (۲۱۹)

 

ترجمه:

اى پیامبر از تو از حکم شراب و قمار مى‏پرسند، بگو، در این دو، گناه بزرگى است و نیز مى‏پرسند ترا که چه در راه خدا انفاق کنند؟ بگو آنچه زاید بر ضرورت زندگانى است. خدا آیات خود را بدین روشنى براى شما بیان مى‏کند باشد که عقل و اندیشه به کار بندید.

 

تفسیر:

«یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ»: از تو درباره میگسارى و قمارى پرسند، این جمله استیناف است براى اعلام حکم دیگر از احکام رسالت، «قُلْ فِیهِما إِثْمٌ کَبِیرٌ»: بگو در آنها گناه بزرگى است لفظ «کبیر» «کثیر» با ثاء سه نقطه خوانده شده است.

«وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ»: و سودهایى براى مردم دارد، وقتى که «اثم» را مفرد و «منافع» را جمع آورده این توهّم پیش آمد که نفع آن دو غالب بر گناهشان است، پس این توهم را رفع نمود و فرمود: «وَ إِثْمُهُما أَکْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما» و گناه آن بیشتر از سود آن است.

 

تحقیق مراتب کمال انسان‏

بدان که انسان قبل از هبوط آدم (ع) در عالم صغیر و برانگیختن رسول باطنى کافر محض بوده که نه مبداى مى ‏شناخته و نه معادى و بعد از برانگیختن رسول باطنى، اقرار فطرى او ظاهر مى‏شود و در مى‏یابد که مبدئى بر او مسلّط است در حالى که پیش از آن به این اقرار اصلا احساسى نداشت و اکنون به آگاه‏ کننده خارجى احتیاج پیدا کرد که او را بر مقتضاى فطرتش آگاه سازد، یا احساس ضعیفى به این اقرار داشت که مغلوب غفلت‏هایش بود، و این معنى در اندکى از مردم بود.

گاهى احساس او قوى مى‏شود که او را وادار به طلب مى‏کند، و او را رها نمى‏کند تا به مطلوبش برساند، مانند سنگ آتش‏گیرى که نزدیک به اشتعال و سوختن است اگر چه آتش به آن تماس نداشته باشد، و این معنى در غایت ندرت و قلّت است.

دو قسم اوّل یا در کفر خالصشان مى‏ مانند و از آگاه ‏کننده‏هاى خارجى و رسولان الهى متنبّه نمى‏شوند، و همّى جز گذراندن شهوات و برآوردن مقتضیات نفوسشان ندارند، اینان عامّه مردم هستند. أعمّ از اینکه رسول خارجى یا نوّاب او آنان را به سوى خدا بخواند یا نه و اعم از اینکه دعوت ظاهرى را قبول بکنند و بیعت به بیعت عامّه بکنند یا نه.

نهایت امر این است که کسى که دعوت ظاهرى را قبول مى‏کند و در اسلام داخل مى‏شود اگر در حال حیات رسول یا نایب او که با آن بیعت کرده بمیرد درجه‏ اى از نجات براى او هست و همه این‏ها امیدوار به امر خدا هستند[۳]، ولى بیعت‏ کنندگان تنها امیدوار امر خدا به حسب اولین درجه نجات نیستند بلکه آنان امیدوار و خواهان کمال درجات نجات‏ مى‏باشند، حال آنان که امیدوار امر خدایند یا اینکه متنبّه شده کسى را مى‏جویند که آنان را بر مبداشان راهنمایى کند پس یا این است که مى‏رسند یا نمى‏رسند.

و آنکه به راهنما و دلیل رسیده یا این است که به مقتضاى دلالت دلیل عمل مى‏کند یا نمى‏کند. و عمل‏ کننده به حسب حال یا در کفر باقى مى‏ ماند یا از این حدّ تجاوز کرده به شرک حالى یا شرک شهود یا (در نقطه مقابل آن) به توحید شهودى یا تحقّقى مى‏رسد. در این حال اگر چنان شود که برایش اشاره ‏اى به توحید هم باقى نماند (مقام جذب مطلق و فناء محض) دگر توحیدى در آنجا نمودى ندارد (بلکه عین توحید است بى‏بیان و نشان) در این صورت براى خدا مى‏شود، این مقام آخر مقامات عبودیّت بوده بر کمال و تمامیّت مقرّ است (اقرار دارد) و در این هنگام اگر خداوند او را به سبب عنایت خویش باقى بگذارد، این مقام براى او ابتداى مقامات ربوبیّت است و اگر بر همین حالت باقى بماند و خداوند پس از فنا او را باقى نگذارد دیگر از او هیچ عین و اثرى نمى‏ماند، پس براى او نه اسمى است و نه رسمى و نه حکمى.

و این معنى یکى از مصادیق حدیث قدسى است که مى‏گوید: همانا اولیاء من تحت قبّه رحمانیّت من هستند غیر از من کسى آنها را نمى‏ شناسد[۴]، و همچنین این معنى یکى از مصادیق ولىّ و امام (ع) است چنانچه بیان خواهیم کرد.

 

تحقیق ولىّ و نبىّ و رسول و امام‏

و اگر بعد از فانى شدن خداوند او را به سبب عنایتش نگهداشت و بر او تفضّل نمود به صحو بعد از محو رساند در این صورت ولىّ خدا مى‏شود، و این ولایت روح نبوّت و رسالت است و مقدّم بر آن دو است. و این ولایت امامتى است که قبل از نبوّت و رسالت است. پس اگر خداوند به او تفضّل نمود و او را به مملکتش بازگرداند، و براى او اهل مملکتش را با حیات دوّم اخروى زنده کرد،- این همان رجعت است که براى همه باید تحقّق پیدا کند، اختیارا در حال حیات، یا اضطرارا بعد از ممات و آن رجعت در عالم صغیر است- در این صورت است که نبىّ یا خلیفه نبىّ مى‏شود.

و براى نبوّت و جانشینى آن مراتب و درجاتى است که جز خدا کسى آن را نتواند شمرد، و امامت بهر دو (نبوت و خلافت نبى) اطلاق مى‏شود یا فقط بر خلافت در نبوّت و آن عبارت از نبوّتى است که روح رسالت و مقدّم بر رسالت است.

پس اگر خداوند او را جهت اصلاح مملکتش اهل بیابد- بدین نحو که افراط و تفریط در حقوق نکند- او را براى اصلاح خلق برگرداند؛ در این صورت رسول یا خلیفه رسول مى‏شود، و امامت بر هر دو معنى اطلاق مى‏شود، یا بر خلافت رسالت، یا بر مراتب رسالت و جانشینى رسالت، بیشتر اطلاق مى‏شود.

این چهار مقام امّهات مراتب کمال است، و براى هر یک از این‏ها حکم و اسمى است غیر از آن حکم و اسمى که براى دیگرى است.

۱- مقام اوّل عبودیّت نامیده مى‏شود، زیرا سالک در آن مرتبه از انسانیت و مالکیّت و آزادى خود به‏وسیله اسیر کردن خودش خارج مى‏شود و نیز این مرحله را ولایت مى‏نامند چون ولایت خدا و سلطانش ظاهر مى‏شود، آنجا است که ولایت مال خدا است، مولاى آنان حق‏ است، و نیز محبّت خالص و یارى و قرب خدا در این مرتبه ظاهر مى‏شود.

این مرحله امامت نیز نامیده مى‏شود زیرا او امام سالکین است. اسم این مرحله فقر نیز مى‏باشد، چون افتقار و احتیاج ذاتى در این هنگام ظاهر مى‏شود … و غیر این‏ها از اوصاف که برشمردیم.

و مقام دوّم امامت نامیده مى‏شود، چون عبد در این مرحله نیز امام همه مردم واقع مى‏شود و امام براى نبوّت و رسالت نیز خواهد بود. این مرحله را مقام تحدیث و تکلیم نیز نامیده‏اند، چون ملائکه در این مرحله با بنده حدیث مى‏کنند و سخن مى‏گویند بدون اینکه بنده (آنها را در خواب یا بیدارى ببیند) و اسم دیگر این مقام ولایت است بهمان علّتى که در مقام اوّل ذکر شد، و غیر این‏ها از اسماء مانند صحو بعد از محو و بقاء بعد از فنا و بقاء باللّه.

مقام سوّم نبوّت نامیده مى‏شود چون عبد در این مقام از جانب خدا آگاه و آگاه‏کننده است، عبد در این مرتبه صداى ملائکه را در خواب و بیدارى مى‏شنود، و شخص او را در خواب مى‏بیند و در بیدارى نمى‏بیند، و در این مرتبه اخبار ملائکه و تلقّى علوم را بدون اخبار ملائکه وحى و الهام مى‏نامند نه تحدیث و تکلیم. براى اینکه فرق باشد بین این مرحله و بین مرحله قبلى به اینکه در مرحله قبلى فقط تحدیث و سخن گفتن بود، بدون مشاهده ملائکه‏اى که از جانب خدا سخن مى‏گویند.

مقام چهارم رسالت نامیده مى‏شود، چون عبد در این مرحله از طرف خدا بسوى خلق فرستاده مى‏شود، و در این مقام است که عبد در حال بیدارى و خواب ملائکه را مى‏بیند و سخنانشان را مى‏شنود، و آنچه را که بخاطر آن بسوى خلق فرستاده شده شریعت و سنّت مى‏نامند.

از اینجا علّت آنچه که در اخبار زیادى وارد شده است از فرق بین رسول و نبى و محدّث یا امام معلوم مى‏شود. بدین گونه که رسول از ملائکه مى‏شنود و شخص او را در خواب مى‏بیند و در بیدارى هم با چشم او را مى‏نگرد، نبىّ مى‏شنود و در خواب مى‏بیند نه در بیدارى.

محدّث یا امام صدا را مى‏شنود ولى در خواب یا بیدارى او را نمى‏بیند، زیرا محدّث چنانکه دانستى آن است که پس از فناء باقى بماند بدون اینکه رجوع به مملکتش بکند و بدون اینکه هل مملکتش را احیاء نماید به حیات ملکى اخروى تا اهل مملکتش هم سنخ ملائکه شوند. پس براى او درک ملکى نیست تا چیزى از آنها را درک کند، امّا شنوائى از جهت قوى بودن تجرّد و موافقت آن با ذات انسان به‏نحوى است که گویا از آن منفکّ نمى‏شود. و آنگاه که به‏وسیله شنوائى درونى مى‏شنود و بقدر احساسش از ملک فرا مى‏گیرد. و نبىّ آن کسى است که پس از حیاتش به کشور وجود خویش برگشته باشد، و خداوند اهل مملکتش را به حیات دوّم اخروى که مناسب با اهل آخرت باشد بر او نمایان مى‏سازد. آنى پدیدار گشتن ملائکه از وجهه نظر اخروى است نه از وجهه نظر دنیوى.

پس در خواب مى‏بیند با جهت اخروى بینایى، و در خواب و بیدارى مى‏شنود بجهت قوى بودن تجرّد شنوایى و تناسب آن با اهل آخرت.

ولى نه مشاهده‏ اى دارد و نه لمس مى‏کند.

رسول کسى است که پس از رجوع به کشور وجودش به خارج بر مى‏گردد تا اهل عالم کبیر را اصلاح کند، و باید اهل مملکتش با اهل آخرت از جهت اخروى و دنیوى مناسب باشند تا اینکه براى او دعوت از جهت دنیوى تمام و کامل شود، پس چه در خواب و چه در بیدارى، مى‏شنود و مى‏بیند و بو مى‏کند و مى‏چشد و لمس مى‏کند.

فراموش نشود که مقصود از رسالت اعمّ از رسالت و جانشینى آن، و مقصود از نبوّت اعم از نبوّت و خلافت آن مى‏باشد. تا اینکه مشکل نشود بر تو آنچه که وارد شده از ائمّه (ع) که ملائکه فرش‏ها مى‏گسترانند، با اطفال ما بازى مى‏کنند، و با ما مصافحه مى‏کنند، و ما پرهاى ملائکه را جمع مى‏کنیم. و اینکه آنها در شب قدر ولىّ امر را زیارت مى‏کنند.

بلکه مى‏گوئیم: بر سالک ناقص گاهى این حالات عارض مى‏شود از قبیل افاقه، و رجوع به مملکتش، و به مملکت خارج، بلکه تکمیل تمام نمى‏شود مگر با عروض آن حالات.

پس نبىّ و رسول باید مراتب هر یک از اهل ملک صغیر و کبیر را حفظ کرده، حقوق آنان را مراعات و ابقاء هر یک را به‏نحوى که بسوى خدا برمى‏گردد، خواستار باشند و از ضایع کردن حقوق و تعطیل آن و از افناء و از بین بردن اهلش و از منع آنان از سیر به سوى خدا، نهى و به چیزى که موجب حفظ حقوق و سیر به سوى خدا کمک کند، امر نمایند و این از آن رواست که انسان طورى آفریده شده که داراى مراتب است و در هر مرتبه‏ اى از آن مراتب لشگریانى دارد، و هر یک از آنها در بقاء خود محتاج به چیزهایى است.

پس در مرتبه نباتى و حیوانى نیروهاى نباتى و حیوانى‏اش، و بقاء بدن و نفس نباتى و حیوانى و انسانى‏اش احتیاج به خوردنى و آشامیدنى و پوشیدنى و مسکن و مرکوب و نکاح دارد، اگر در هر یک از آنها سستى ورزد حقّ صاحب حق را ضایع کرده و یا صاحب حق را از بین برده است، و اگر در آنها افراط نماید حقّ آن مرتبه و مراتب دیگر را تعطیل کرده، پس رسول باید از هر دو طرف افراط و تفریط نهى کرده و امر به حدّ وسط بکند. مانند قول خداى تعالى: «کُلُوا» که امر به خوردن و نهى از ترک آن است، «وَ لا تُسْرِفُوا» که نهى از افراط است. و مطلب در همه موارد چنین است.

و چون انسان فطرتا آنچه را که بدان محتاج است، جذب مى‏کند و هر کس را که از احتیاجات انسان منع کند دفع مى‏نماید، پس اگر قانونى در مورد جذب و دفع نباشد که همه به آن رجوع کنند، بین آنان تدافع و تنازع حاصل مى‏شود و به‏ نحوى که تضییع حقوق و از بین بردن صاحبان حقوق بیشتر از ترک جذب و دفع مى‏شود، پس باید رسول صلّى اللّه علیه و آله قانونى را تأسیس کند که میزان و ملاک جذب و دفع باشد، و اینکه براى تأدیب کسى که از آن قانون سر باز زند قانون دیگرى تأسیس نماید، و از جذب آنچه که در دست غیر است بدون عوض یا عوضى که در آن فریب و نیرنگ مردم باشد منع نماید که آنها از پستى‏ها و رذائل نفس است که از سیر الى اللّه مانع مى‏شوند، و همچنین از چیزهایى که در آن ذلّت نفس است مانند تملّق و سؤال و سرقت و غیر این‏ها از چیزهایى که در آنها پستى و رذیلت هست و نیز از چیزى که موجب معطّل گزاردن آبادانى زمین است و چیزى که رأسا موجب از بین رفتن مال است. از همه این‏ها باید رسول منع نماید. و در قمار فریب مردم و تعطیل زمین و از بین بردن مال است از یکى از دو طرف رأسا بدون عوض.

انسان در مرتبه انسانیت طورى آفریده شده که داراى قوّه عاقله است. که تدبیر امور اهل مملکتش را مى‏کند و مسلّط بر واهمه است و آن مسلّط بر خیال و آن مسلّط بر ادراکات و نیروهاى شوقى و آن مسلّط بر قواى محرّکه است که مسلّط بر اعصاب و رگها و عضلات و اعضاء است، پس انسان محتاج است به باقى ماندن قوّه عاقله با همین کیفیت تا اینکه حقوق حفظ شود.

پس رسول صلّى اللّه علیه و آله باید امر به چیزى بکند که این کیفیت را حفظ نماید به ‏نحوى که انسان را به سلوک الى اللّه بکشاند، و نهى کند از چیزى که آن کیفیت را زائل نماید.

و تمام مست‏ کننده‏ها چون زایل ‏کننده تسخیر و تسلّط قوّه عاقله هستند پس کار پیامبر باید نهى از آنها باشد چنانچه وارد شده: شریعتى از زمان آدم (ع) نبوده مگر اینکه از خمر نهى کرده. و در زائل شدن تدبیر و تسخیر قوّه عاقله مفاسد متعدّدى است، و لذا خمر را «امّ‏الخبائث»

(مادر پلیدیها) نامیده ‏اند، ولى در آن منافع متعدّدى نیز هست از قبیل چاق کردن بدن، و تحلیل غذا، و روشنى اعضاء، و باز کردن رگهاى بسته شده، و قوى کردن ذهن و صاف نمودن قلب، و تهییج حبّ و شوق و شجاع کردن نفس، و منع بخل و غیر این‏ها.

 

بیان حرمت کشیدن دود افیون‏

و امّا دود افیون که در زمان ما شایع شده است از ویژگیهاى آن این است که بتدریج قوّه عاقله را از بین مى‏برد، به نحوى که دیگر بازگشتى بر آنان نیست، به خلاف خمر، که با وجود آنکه قوّه عاقله را در لحظه هستى زائل مى‏کند ولى پس از آنکه شخص به هوش آمد و بیدار شد عقل در نهایت تدبیر است و سایر نیروها در او در امتثال امر عقل و در نهایت قوّت و سرعت هستند، ولى کشیدن دود افیون زیانهاى چندى دارد:

۱- قوّه عاقله را ذاتا از تدبیر باز مى‏دارد.

۲- قوّه واهمه که جهت درک معانى جزئیّه آفریده شده تا آلام و لذّات اخروى را درک کرده، به شوق آید تا موجب تحریک بسوى آخرت باشد، از ادراک معانى دور مى‏کند. و قوّه متخیّله که آفریده شده، تا در معانى و صورتها تصرف کرده، بعضى را با بعضى دیگر به جهت تکمیل شدن جذب و دفع در معاد و معادش بپیوندند، نابود مى‏سازد. و قوّه خیال که آفریده شده تا حافظ صورتها باشد و در نتیجه تدبیر معاش و تحصیل معاد و خوبى معامله با بندگان از آن حاصل گردد، به تباهى مى‏کشاند.

نیروى شوق که مرکب سیر به سوى آخرت و کمک‏کننده امر انسان است در دنیا، و قوّه محرّکه که مرکب شوق و اعصاب است که آن نیز مرکب نیروى محرّکه است از حرکت باز مى‏دارد. بالاخره همه این نیروها با استعمال افیون ضعیف مى‏شود، و با ضعف هر یک از این نیروها حقوق بسیارى تعطیل مى‏شود. علاوه بر این دود افیون ضرر به بدن مى‏زند و مال را تلف مى‏سازد، به طورى که زیان آن براى هر کسى محسوس است و از سیماى آنان معلوم، و احتیاج به معرّف ندارد. سبب این امر این است که دود افیون با کیفیّتى که دارد ضدّ حیات بوده و خاموش‏کننده حرارت غریزى است، و رطوبت غریزى را خشک مى‏کند، و منفذهاى اعضاى بدن را که رطوبت‏هاى غریزى بدن را به خارج مى‏فرستد مى‏بندد.

و رطوبت غریزى کمک و نگهدارنده حرارت غریزى است که آن نیز به اصل حیات کمک کرده و آن را نگه مى‏دارد، و رطوبتهاى غریزى حرارت غریزى را از بین مى‏برد.

خداى تعالى با حکمت خویش ریه را جسمى قرار داده که اجزاى آن از همه جدا و منفصل است تا اینکه رطوبتهایى را که در فضاى سینه از بخارهاى معده و کبد و قلب جمع مى‏شود به خود گرفته و خشک کند، تا آن رطوبتها جمع نشود که در صورت استعمال (دود افیون) متعفّن شده و موجب ابتلا به مرض سینه و زخم و دمل و ذات الجنب و ذات الصّدر و ذات الکبد، و ذات‏الرّیه مى‏گردد.

دود افیون ریه را ضخیم و کلفت کرده و منافذ آن را مى‏گیرد، و در نتیجه آن‏طور که شایسته است رطوبتها خشک نمى‏شود و موجب پیدایش مرضهاى ذکر شده مى‏گردد.

ما بسیارى از کسانى که مبتلا به دود افیون بودند دیدیم که به این مرضها گرفتار شدند و به هلاکت رسیدند. پس در دود تریاک مفاسد خمر وجود دارد، و عوض منافع خمر ضررهاى دیگرى نیز در تریاک هست، پس باید حرمت استعمال تریاک از چند جهت شدیدتر از حرمت خمر باشد.

پس و «اثم» گاهى بر ارتکاب چیزى که نهى شده اطلاق مى‏شود که‏ همان اثم شرعى است، و گاهى اطلاق مى‏شود بر چیزى که در آن منقصت نفس است و همین معنى در اینجا مقصود است، زیرا که آیه از مقدّمات نهى است، نه اینکه آن آیه بعد از نهى از خمر و قمار نازل شده باشد. و علت نقص نفس انسان بسبب ارتکاب خمر و قمار بیان کردیم، و شأن نزول آیه و اخبارى که درباره آن وارد شده در کتابهاى مفصّل مذکور است و هر کس که بخواهد به آنها مراجعه کند.

«وَ یَسْئَلُونَکَ»: اینجا ادات وصل آورده است چون این جمله با جمله سابقش مناسبت دارد به خلاف‏ «یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ».

«ما ذا یُنْفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ»: عفو عبارت از ترک تعرّض به بدکار است بدى، یا گذشت کردن و پاکیزه نمودن قلب از کینه و حقد، پاکیزه‏ترین مال، فضل مال و زیادتر از احتیاج داشتن، کار خوب، حدّ وسط بین تنگ گرفتن در خرج و اسراف، آسان گرفتن نه سختگیرى، آنچه که از قوت سال زیاد مى‏آید، البتّه همه این معانى مناسب است و اینجا مى‏شود اراده کرد.

«کَذلِکَ»: این چنین است بیان انفاق‏کننده به‏طورى‏که مال انفاق‏کننده و خودش فاسد نشود.

«یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمُ الْآیاتِ لَعَلَّکُمْ تَتَفَکَّرُونَ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَهِ»: متعلّق به قول خدا «تتفکّرون» است، یعنى در امر دینا و شأن آن، زیرا که در مثل این آیه ‏ها و احکام شرعیّه از وجهى به حفظ دنیا توجّه شده و از طرفى به دنیا و دور شدن از آن، و توجّه به دنیا از طرفى و توجّه به آخرت از طرف دیگر، ولى از جمیع آنچه که درباره دنیا و تحصیل و حفظ آن وارد شده این است که مراد از آن جز استکمال آخرت به سبب طلب بقاء در دنیا چیزى نیست، پس خداوند براى شما احکام قالبى را تشریع نمود به گونه ‏اى که در آنها دنیا را مقدّمه آخرت قرار داده، و گرفتن دنیا مقدّمه طرح و دور انداختن آن قرار گرفت، و آخرت را اصل و مقصود قرار داد، باشد که شما در امر دنیا و آخرت فکر کنید، پس تعقّل در دنیا آن‏چنان نباشد که از آخرت غفلت کنید.

یا اینکه مقصود این است که شاید شما در دنیا و آخرت احکام فکر کنید، یعنى در جهت دنیوى و اخروى احکام اندیشه کنید تا بفهمید که جهت دنیوى آن مورد نظر نیست جز از باب اینکه مقدّمه جهت اخرویش باشد. یا اینکه ظرف متعلّق به قول خدا «یُبَیِّنُ‏ و لَعَلَّکُمْ تَتَفَکَّرُونَ» جمله معترضه است، یعنى خداوند براى شما بیان مى‏کند آیات و احکام در امر دنیا و آخرت را.

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۲۲۰]

 

فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَهِ وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْیَتامى‏ قُلْ إِصْلاحٌ لَهُمْ خَیْرٌ وَ إِنْ تُخالِطُوهُمْ فَإِخْوانُکُمْ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ الْمُفْسِدَ مِنَ الْمُصْلِحِ وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَأَعْنَتَکُمْ إِنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ (۲۲۰)

 

ترجمه:

و از تو پرسند که با یتیمان چگونه رفتار کنند جواب ده که به اصلاح حال و مصلحت مال آنها بکوشید بهتر است و اگر با آنها آمیزش کنید رواست که برادران دینى هستید و خدا آگاه است از آنکه در کار آنان افساد و نادرستى کند، و آنکه صلاح و درستى ورزد، خدا در امر یتیمان کار را براى شما آسان گرفت و اگر مى‏خواست کار را بر شما سخت مى‏گرفت که او به هر کار توانا است.

 

تفسیر:

«وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْیَتامى‏»: یعنى مى‏پرسند از امر یتیمان و از تصدّى نمودن کار و اموال و معاشرت آنها چون مقصود از سؤال سؤال از ذات یتیمان نیست، زیرا چنانچه برخى گفته‏ اند و روایت نیز به همین مضمون آمده که بعد از نزول قول خداى تعالى: «إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوالَ‏ الْیَتامى‏ ظُلْماً»[۵] و قول خداى تعالى‏ «وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْیَتِیمِ إِلَّا بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ»[۶] این مطلب بر کسانى که نزد آنان یتیم وجود داشت سخت گران آمد ازاین‏رو خداوند فرمود:

«قُلْ»: بگو اى محمّد صلّى اللّه علیه و آله‏ «إِصْلاحٌ لَهُمْ»: این کار اصلاح آنان است به سبب حفظ نفوس و تربیت و تکمیل آنها و حفظ اموال و رشد دادن و زیاد کردن آن.

«وَ إِنْ تُخالِطُوهُمْ»: یعنى هرگاه با آنها آمیزش کنید در مسکن و معاشرت، یا در خوردنى و آشامیدنى، یا در اموال.

«فَإِخْوانُکُمْ»: چه آنان برادران دینى شما هستند، و از حق برادر بر برادر آمیزش و فرق نگذاشتن بین او و خودش مى‏باشد، بلکه باید او را بر خود برترى دهد در اینکه جان و مال و خوردنیها و نوشیدنیهاى او را محافظت نماید. پس از خیانت و برترى‏جوئى خود بر آنها نابود نمودن جان و مالشان بر حذر باشید.

چه اگر خیانت ورزید یا اصلاح به هر حال، جزا و پاداش مناسب آن را دریافت خواهید کرد.

«وَ اللَّهُ یَعْلَمُ الْمُفْسِدَ مِنَ الْمُصْلِحِ»: پس چیزى از علم خدا غایب نمى‏شود تا اینکه به حسب آن، جزا داده نشوید.

در روایات زیاد وارد شده که درباره یتیمان و آمیزش با آنها رفتن به خانه کسى که یتیمان را سرپرستى مى‏کند، و خوردن غذا با آنها، و خدمت یتیمان کردن، و غیر این‏ها، از ائمه (ع) مى‏پرسیدند و ائمّه (ع) پاسخ مى‏دادند که اگر در انجام هر یک از این کارها به صلاح یتیمان باشد باکى نیست وگرنه نباید انجام دهند، زیرا انسان بر نفس خویش‏ آگاهى دارد، پس مى‏داند که قصد و نیتش از آمیزش و رفتن به خانه آنها و خوردن غذا با آنان و غیر این‏ها چه چیز است.

«وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَأَعْنَتَکُمْ»: یعنى اگر خدا مى‏خواست در کار یتیمان شما را به زحمت مى‏انداخت بدین گونه که به آنها اجازه آمیزش را نمى‏داد و درباره حفظ اموال و جانهایشان به دقت امر مى‏کرد.

«إِنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ»: البتّه هیچ چیزى مانع از کارى که مى‏خواهد انجام دهد و حکمى که مى‏خواهد بکند نمى‏شود.

«حَکِیمٌ»: کارى را انجام نمى‏دهد مگر اینکه مناسب حکمت و در خور استعداد و استحقاق نفوس باشد، و جمله استیناف بیانى است، تعلیل تلازم جزاء براى شرط و تلازم آن براى رفع مقدّم است، گویا که فرموده است: اگر خدا مى‏خواست شما را به سختى مى‏انداخت زیرا او عزیز است و کسى نمى‏تواند مانع از او باشد، و لکن، خدا براى مردم سختى را نخواسته است، زیرا حکیم مى‏باشد و حکیم چیزى را که بدون استحقاق موجب مشقّت باشد نمى‏خواهد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

[۱] تفسیر صافى، ج ۱، ص ۱۸۲.

[۲] ادات ترجّى که بر امید به انجام آن دلالت مى‏کند، در فارسى عبارتند از کاش، کاشکى … در عربى کاد، لیت، لعلّ، عسى و … است.

[۳] اشاره به آیه ۱۰۱ سوره توبه است که مى‏فرماید: وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ: و دیگران که امید امر خدا را دارند.

[۴] اولیایى تحت قبایى لا یعرفهم غیرى.

[۵] س ۴ آیه ۱۰ آنان که مالهاى یتیمان را از روى ستم مى‏خورند.

[۶] س ۶ آیه ۱۵۲ به مال یتیم نزدیک نشوید مگر اینکه بهترش سازید.

 

ترجمه تفسیر بیان السعاده فى مقامات العباده، ج‏۲،

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *