ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره ص ۳۰ الی ۴۰

[سوره ص (۳۸): آیات ۳۰ تا ۴۰]

وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَیْمانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ (۳۰)

إِذْ عُرِضَ عَلَیْهِ بِالْعَشِیِّ الصَّافِناتُ الْجِیادُ (۳۱)

فَقالَ إِنِّی أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَیْرِ عَنْ ذِکْرِ رَبِّی حَتَّى تَوارَتْ بِالْحِجابِ (۳۲)

رُدُّوها عَلَیَّ فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْناقِ (۳۳)

وَ لَقَدْ فَتَنَّا سُلَیْمانَ وَ أَلْقَیْنا عَلى‏ کُرْسِیِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنابَ (۳۴)

قالَ رَبِّ اغْفِرْ لِی وَ هَبْ لِی مُلْکاً لا یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهَّابُ (۳۵)

فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّیحَ تَجْرِی بِأَمْرِهِ رُخاءً حَیْثُ أَصابَ (۳۶)

وَ الشَّیاطِینَ کُلَّ بَنَّاءٍ وَ غَوَّاصٍ (۳۷)

وَ آخَرِینَ مُقَرَّنِینَ فِی الْأَصْفادِ (۳۸)

هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِکْ بِغَیْرِ حِسابٍ (۳۹)

وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفى‏ وَ حُسْنَ مَآبٍ (۴۰)

ترجمه:

و بخشیدیم به داود سلیمان را چه نیکو بنده است، همانا اوست بسیار بازگردنده.

هنگامى که عرضه شد بر او هنگام شام، اسبان که بر سه پا و سر ناخن چهارم مى ‏ایستند.

پس گفت همانا من دوست داشتم دوستى اسب را از یاد پروردگارم تا پنهان شد خورشید در حجاب.

برگردانید آن را بر من پس آغاز کرد به مسح کردن ساقها و گردنها.

و هر آینه به حقیقت آزمایش کردیم سلیمان را و افکندیم بر تختش جسدى را سپس بازگشت.

گفت پروردگارم بیامرز مرا و ببخش براى من ملکى را که سزاوار نباشد به احدى پس از من، همانا تو بسیار بخشنده ‏اى.

پس رام کردیم براى او باد را، روان مى ‏شد به فرمان او به نرمى هر جا که مى ‏خواست.

و دیوها را هر بنا کننده و فرو رونده در دریا.

و دیگران را بسته شده در زنجیرها.

این است بخشش ما پس ببخش یا نگهدار بدون حساب.

و البته براى اوست در نزد ما تقربگاهى و نکو بازگشتگاه.

شرح لغات:

صافنات- جمع (صافنه) است و آن اسبى را گویند که بر سه پاى خود به ایستد و پاى چهارم را بر نوک پا به زمین گذارد.

جیاد- جمع (جواد) است که (واو) تبدیل به (یا) شده است و آن اسب تندرو را گویند، و برخى گفته‏اند (جیاد) جمع (جود) است مانند (سوط) و (سیاط).

کرسى- به معنى (تخت) است.

رخاء- باد نرم و آرام را گویند.

اصفاد- جمع (صفد) است که به معنى (زنجیر) مى‏ باشد.

اعراب:

حب الخیر- این کلام منصوب است چون (مفعول به) است و تقدیر چنین است (اخترت حب الخیر) و حرف (عن) در جمله (عن ذکر ربّى) به معنى (على) است.

«ابو على» گوید: (حبّ الخیر) مفعول له براى فعلى است که به معنى (لزمت الارض لحبّ الخیر معرضا عن ذکر ربّى) مى‏باشد، پس کلمه (عن) محلا منصوب و حال مى‏باشد، و (ذکر) مصدر بوده که به مفعول اضافه شده است و جایز است که اضافه به فاعل باشد به این معنى که (عما ذکرنى ربّى).

مسحا- مصدر فعل محذوف است که (یمسح) باشد.

رخاء- بنا به حالیت منصوب است و عامل در آن فعل (تجرى) مى‏باشد و کل بناء- بدل از شیاطین است که بدل بعض از کل مى‏باشد بغیر حساب- محلا منصوب و حال است که تقدیر (غیر محاسب) مى‏ باشد.

تفسیر:

خداوند سرگذشت سلیمان را به داستان داود پیوسته و فرموده است:

سلیمان سان مى ‏بیند

وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَیْمانَ‏ (و بخشیدیم به داود سلیمان را).

نِعْمَ الْعَبْدُ (چه نیکو بنده است) حضرت سلیمان.

إِنَّهُ أَوَّابٌ‏ (همانا اوست بسیار بازگردنده) که براى بدست آوردن رضایت خداوند همواره بازگشتش در امور دین بسوى اوست.

إِذْ عُرِضَ عَلَیْهِ‏ (زمانى که عرضه شد بر او). جایز است که (اذ) متعلق به‏ (نِعْمَ الْعَبْدُ) باشد که مقصود چنین مى‏شود (چه نیکو بنده‏اى است هنگامى که عرضه شد بر او) و جایز است که متعلق به (یاد کن اى محمّد) بوده که در تقدیر مى‏باشد بِالْعَشِیِ‏ (به هنگام شام) یعنى هنگام زوال خورشید و غروب و عصر الصَّافِناتُ‏ (اسبان) یعنى اسب‏هایى که بر سه پا ایستاده و بر نوک ناخن پاى چهارم قرار گیرند الْجِیادُ (اسبان تندرو) که داراى قدمهاى فراختر باشند.

مقاتل گوید: حضرت سلیمان از پدر خود، داود دو هزار اسب بارث برده بود و داود آنها را از «عمالقه» به چنگ آورده بود. «کلبى» گوید:

سلیمان در دمشق و نصیبین جنگ کرده و دو هزار اسب به چنگ آورد.

«حسن» گوید: اسبانى از دریا خارج شده که داراى بال بودند و «سلیمان» مشغول نماز بود که نماز اوّل را تمام کرده و اسبان بر او عرضه شد و او مشغول سان دیدن بود که خورشید غروب کرد.

فَقالَ إِنِّی أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَیْرِ عَنْ ذِکْرِ رَبِّی‏ (پس گفت همانا دوست داشتم دوستى اسب را از ذکر پروردگارم) یعنى دوستى اسبان را بر ذکر خداوند برگزیدم.

«فراء» گوید: هر کسى که چیزى را دوست داشته باشد آن را برگزیده و انتخاب کرده است.

«ابن مسعود»، (حب الخیل) قرائت کرده است.

رسول خدا (ص)، (زید الخیل) را (زید الخیر) نامیده است و نیز فرمود: (الخیر معقود بنواصى الخیل)، «خیر و نیکى در پیشانى‏هاى اسبان بسته شده است».

و برخى (حب الخیر) را به معنى حبّ مال گفته‏اند. و این قول «سعید ابن جبیر» است، و از نظر قرآن، خیل بمعنى مال و خیر به معنى مال زیاد میباشد گفته شده: که اسبان، «سلیمان» را از نماز عصر باز داشته و مشغول کرد تا وقت آن سپرى شد. و این قول از «على» (ع) و «قتاده» و «سدى» مى ‏باشد.

و در روایات اصحاب ما آمده است که اوّل وقت نماز سپرى شده بود.

«جبائى» گوید: آن چه از سلیمان ترک شد نماز واجب نبوده بلکه نماز مستحبى بوده است که در آخر روز انجام مى‏داد چون مشغول به سان دیدن از اسبها شده بود.

و برخى از مفسران گفته ‏اند: مراد از (ذکر رب) «تورات» مى‏باشد و مقصود این است که: من دوست داشتم اسبها را از کتاب خداوند، هم چنان که (خیل) در کتاب ما ممدوح است در کتابهاى آسمانى گذشته نیز پسندیده بوده‏ است. و این قول «ابى مسلم» است.

حَتَّى تَوارَتْ بِالْحِجابِ‏ (تا پنهان شد در حجاب) یعنى غروب کرد خورشید. و این قول «ابن مسعود» و گروهى از مفسران است.

برخى گفته‏ اند: ضمیر (تورات) به خیل و اسبها برمى‏گردد، و مقصود چنین مى‏شود که فکر سلیمان مشغول اسبها شد تا آن که از چشمش ناپدید گشته و در حجاب ناپیدایى فرو رفتند، چه این که «سلیمان» دستور داد اسبان را بتازند. و آنها رفتند تا از دیده سلیمان ناپدید شدند. و این سخن از «ابى مسلم» و «على بن عیسى» نقل شده است.

رُدُّوها عَلَیَ‏ (برگردانید آن را بر من) بسیارى از مفسران گویند:

«سلیمان» به اصحاب خود گفت اسبها را بازگردانید.

حضرت (على علیه السلام) فرمود: چون خورشید غروب کرد «سلیمان» از خداوند مسئلت کرد که خورشید را باز گرداند تا او نماز عصر را بجا آورد.

پس ضمیر (ها) به خورشید برمى ‏گردد.

فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْناقِ‏ (پس آغاز کرد به مسح کردن ساقها و گردنها) درباره این آیه سخنان گوناگونى گفته شده است که اکنون به برخى از آنها توجه شما را جلب مى‏ کنیم:

۱- مسح به معنى بریدن است و سلیمان بخاطر فوت شدن نمازش، گردن و ساقهاى اسبها را برید و قطع کرد. و این سخن «حسن» و «مقاتل» است.

«ابو عبیده» گوید: عرب گویند (مسح علاوته) یعنى گردنشان را زد و قطع کرد.

عده‏اى از تفسیر نگاران گفته‏اند: بدین جهت «سلیمان» گردن اسبها را برید که آنها را در راه خداوند احسان کند چه این که آنها را بسیار دوست مى‏داشت و به این آیه عمل کرد که خداوند مى‏فرماید: (لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ)، «هرگز به نیکى نرسید تا انفاق کنید از آنچه دوست دارید- آل عمران- ۹۲» ۲- حضرت «سلیمان» (ع) چون از اسبهاى خود، سان دید، دست به یال و دم آنها از روى نوازش کشید. و این قول «ابن عباس» و «زهرى» است.

داستان سلیمان، در بیان «على» (ع)

«ابن عباس» گوید: درباره آیه مورد بحث از حضرت «على» (ع) پرسش کردم، به من فرمود چه چیزى را از آن شنیده ‏اى؟

گفتم: از «کعب» شنیده ‏ام که گفت: حضرت سلیمان مشغول به سان دیدن اسبها شد تا نمازش فوت گردید، ناراحت شده و گفت اسبها را بسوى من بازگردانید و آنها چهارده عدد بودند پس ساقها و گردنهاى آنان را با شمشیر قطع گردانید، خداوند نیز چهارده روز پادشاهى او را از میان برد چه این که به اسبها ستم کرده بود. پس حضرت على علیه السلام فرمود: «کعب» دروغ گفته است، زیرا سلیمان براى جنگ با دشمنان خدا از اسبها، سان مى- دید که نماز عصرش فوت شد و خورشید در نقاب مغرب چهره پوشید، سلیمان به امر خداوند به خورشید دستور بازگشت داد و آن بازگشت و او نماز عصر را به جاى آورد، آرى پیامبران ستم نکرده و امر به ستم نمى ‏کنند، زیرا که ایشان معصوم و مطهّر هستند.

۳- سلیمان دست به ساق و گردن اسبها کشیده و آنها را در راه خدا قرار داد.

به «تغلب» گفته شد که «قطرب» مى ‏گوید: سلیمان از باب نوازش دست بر اسبها کشید، وى گفت سخن او نادرست است سخن همان است که «فراء» گفته است که سلیمان گردن و ساقهاى اسبان را قطع کرد.

وَ لَقَدْ فَتَنَّا سُلَیْمانَ‏ (و هر آینه آزمایش کردیم سلیمان را) یعنى او را امتحان کرده و محنت را بر او سخت گردانیدیم.

وَ أَلْقَیْنا عَلى‏ کُرْسِیِّهِ جَسَداً (و انداختیم بر تخت او جسدى را) جسد آن باشد که روح ندارد ثُمَّ أَنابَ‏ (سپس بازگشت) سلیمان بسوى خداوند.

داستان تخت و لاشه‏

مفسران و دانشمندان درباره کرسى و جسد و لغزش سلیمان نظریات گوناگونى ابراز داشته ‏اند که به ترتیب اشاره مى‏ کنیم:

۱- از حضرت رسول (ص) نقل شده که فرمود: روزى سلیمان در مجلس خود گفت من امشب به نزد همسران خود که هفتاد نفر بودند رفته که هر زنى از من فرزندى بزاید که در راه خداوند جهاد کنند و شمشیر زنند و (ان شاء اللَّه) نگفت، پس به نزد همسرانش رفت و از هیچ کدام فرزندى زاده نشد مگر نصف تنى از یکى زاده شد و این همان جسد و لاشه ‏اى بود که به تخت سلیمان افکنده شد، سپس فرمود: سوگند به آن که جان «محمّد» بدست اوست اگر سلیمان (ان شاء اللَّه) مى‏ گفت آنان همگى زاده شده و در راه خداوند پیکار مى‏ کردند.

و سپس سلیمان بازگشت و توبه کرد و نماز خواند و دعا کرد، و این از رهگذر اتصال به خداوند بوده است و دلیل نمى ‏شود که گناه از سلیمان سر زده باشد نه کوچک و نه بزرگ، زیرا سلیمان اگر چه ظاهرا (ان شاء اللَّه) نگفت ولى در باطن به آن معتقد بود زیرا اگر در باطن اعتقاد نداشت مسلما ایمن از دروغ در آمدن گفتارش نبود پس مورد عتاب و نکوهش قرار گرفتن سلیمان به جهت ترک ظاهر این لفظ بوده است از این جهت اینکه یک مستحبّ و مندوبى را فراموش و ترک کرده است.

۲- روایت شده که چون براى سلیمان فرزندى زاده شد دیوان و پریان به همدیگر گفتند اگر این فرزند براى سلیمان باقى و زنده بماند مانند پدر بر ما سخت خواهد گرفت، لذا سلیمان از خطر آزار پریان و دیوان ترسیده و فرزند خود را به دایه ابر سپرد تا در آنجا دور از خطر شریران، شیر خورده و بزرگ شود، تا آنکه جسد مرده فرزندش در تخت وى افکنده شد، و این بدان جهت بود که خداوند خواست سلیمان را متوجه کند که مواظبت، تنها نمى ‏تواند از سرنوشت جلوگیرى کند، پس سرزنش سلیمان از جهت ترس وى از پریان و دیوان بوده است. و این قول از «شعبى» و نیز از حضرت صادق (ع) روایت شده است.

۳- «جبائى» گوید: براى سلیمان فرزندى زاده شد که بیجان و مرده بود و در تخت وى افکنده گشت.

۴- جسد افکنده شده حضرت سلیمان بوده است که بشدت خداوند او را براى امتحان بیمار کرده و به روى تختش افکند.

و عرب کسى را که بیمار باشد گویند جسم بیجان و گوشتى بر چوبه قصاب است.

ثم اناب (سپس بازگشت) به حال بهبودى و سلامت و این قول «ابى مسلم» است، و گفته است که در قرآن مواردى وجود دارد که خداوند بدون شرح با کنایه مطلب را بیان کرده است.

سخنانى ناشایست درباره سلیمان‏

۱- «ابن عباس» گوید: شیطانى به نام «صخر» بر تخت سلیمان افکنده شد که بسیار سر پیچ و متمرد بود و همه شیاطین و دیوان بر آن قدرت پیدا نمى ‏کردند.

شیوه و روش سلیمان این بود که هنگامى که به محل تطهیر مى‏رفت انگشتر خود را که نشانه پادشاهى و پیمبریش بود از انگشت در مى ‏آورد، روزى چون به محل تطهیر رفت، انگشتر خود را بیرون آورده و به همسرش سپرد، آن شیطان‏ و دیو متمرد بصورت سلیمان در آمده و به نزد همسرش رفت و انگشتر را از او گرفته و به عنوان پیامبر و پادشاهى در چهره سلیمان بر تخت وى جلوس کرد و چهل روز سلیمان فرارى شد.

۲- دیوى بود که «آصف» نام داشت، روزى سلیمان از وى پرسید، مردم را چگونه فریب مى‏دهى؟ دیو گفت انگشتر خود را نشان ده تا بگویم! سلیمان چون خواست انگشتر خود را نشان دهد دیو از دست او ربوده و به دریا انداخت، و در نتیجه پادشاهى سلیمان از میان رفته و دیو به جاى او بر تخت سلطنت نشست، ولى نتوانست با همسران سلیمان نزدیکى پیدا کند و خدا او را از این کار منع کرد، در این مدت سلیمان طعام گرفته و مى‏خورد و بر کسى نمى‏توانست طعام دهد، تا روزى زنى به وى ماهى آورد چون شکم ماهى را شکافت انگشتر خود را در آن میان یافت، و خدا پادشاهى او را دوباره به وى بازگردانید و «سدى» گفته که نام این دیو «حیقیق» بوده است.

۳- سبب سرزنش سلیمان این بوده که خدا وى را امر کرده بود که از غیر «بنى اسرائیل» ازدواج نکند ولى او از غیر ایشان ازدواج کرد.

۴- و یا علت نکوهش این بوده که سلیمان با زنى در حال حیض نزدیکى کرد و خونى از آن چکید و سلیمان انگشتر خود را گذاشته و به حمام رفت، پس شیطان آمده و انگشتر وى را ربود.

۵- سلیمان با زن مشرکى ازدواج کرد و او را نتوانست به سوى خدا باز گرداند و او چهل روز در خانه سلیمان بت پرستى کرد، پس خداوند وى را چهل روز دچار داستان دیو و انگشتر کرد.

۶- سلیمان سه روز کناره گرفت و به کار مردم رسیدگى نکرد و خداوند او را بدینوسیله آزمایش و امتحان کرد.

نقدى از داستانهاى گذشته‏

خواننده محترم خوب توجه کنید که چگونه این داستانها ساختگى است،  

اولا پیمبرى و نبوت در انگشتر نمى‏باشد، ثانیا خداوند به کسى که نبوت داد از او باز پس نمى‏گیرد، ثالثا شیطان که نمى‏تواند به صورت پیامبران در آید، رابعا خداوند نمى‏گذارد که شیطان به صورت پیامبر بر مردم حکومت کند!!!.

سپس خداوند به دعا و نیایش و بازگشت سلیمان بازگشته و مى‏فرماید:

قالَ رَبِّ اغْفِرْ لِی وَ هَبْ لِی مُلْکاً لا یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهَّابُ‏ (گفت پروردگارا ببخش براى من ملکى را که نزیبد به کسى پس از من که همانا تو بسیار بخشنده هستى) در اینجا این سؤال مطرح مى‏شود که سلیمان چرا این پرسش را کرده و حتى راضى نشد که پادشاهى وى به دیگرى داده شود؟! در پاسخ این پرسش چند گونه سخن گفته شده است:

۱- پیامبران از خداوند چیزى را درخواست نمى‏کنند مگر آن که در آن اجازه و اذن داشته باشند و ممکنست که خداوند سلیمان را آموخته باشد که ملکى را سؤال کند که براى دیگرى نباشد و براى وى صلاح در دین بوده و براى دیگرى در این پرسش و درخواست مصلحتى براى دینش نمى‏باشد، پس اگر یکى از ما هم از خداوند درخواست کند که اى خدا براى من ثروتى را عطا کن که از همه بیشتر باشد در صورتى که صلاح دین من باشد، نیکو و پسندیده خواهد بود و این درخواست را نمى‏توان به بخل و حسادت تأویل کرد. و این سخن، مختار «جبائى» است.

۲- درخواست سلیمان به این صورت بوده که گفته است خدایا براى من پادشاهى و ملکى عنایت کن که نشانه‏اى براى پیامبرى من باشد و دیگرى از افرادى که من مبعوث به آنان شده‏ام چنین قدرتى و ملکى نداشته باشد!، چنان که گفته مى‏شود: (من پس از تو از کسى اطاعت نمى‏کنم) یعنى از غیر تو اطاعت نمى‏کنم تا تو هستى.

۳- «سید مرتضى علم الهدى» گوید: جایز است که سلیمان از خداوند چنین درخواست کند که اى خدا! در آخرت براى من از ملک و ثواب بهشت‏ چنان عطا کن که کسى پس از من مستحق آن نباشد پس از آن که به من رسید، زیرا در آن هنگام مسئله تکلیف برچیده شده و احدى نمى‏تواند با عمل و کردار خود مستحق چیزى شود و سزاوار ثواب سلیمان گردد.

۴- سلیمان با این درخواستش از خداوند معجزه‏اى را مسئلت مى‏کند که مخصوص او باشد چنان که «عصا» و «ید بیضا» مخصوص «موسى» (ع) و «ناقه» مخصوص «صالح» (ع) و «معراج» و «قرآن» مخصوص حضرت «محمد» (ص) مى‏باشد و نیز به این مضمون روایت مرفوعى از رسول خدا (ص) روایت شده که حضرت نماز گزارد و سپس فرمود: شیطان بر من آشکار شد تا نمازم را فاسد کند ولى خداوند مرا قدرت داده که او را از خودم دفع کنم و تصمیم گرفتم که او را در جاى محکمى بسته و محبوس کرده تا شما هنگام بامداد آمده و او را تماشا کنید، ولى به یاد سخن سلیمان افتادم که گفت‏ (هَبْ لِی مُلْکاً لا یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی) پس خداوند او را به حالت بد و صورت زشتى طرد کرده و بازگردانید این روایت در کتاب صحیح «مسلم» و «بخارى» آورده شده است.

سپس خداوند دعاى سلیمان را اجابت کرده و فرمود:

فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّیحَ تَجْرِی بِأَمْرِهِ رُخاءً (و مسخر کردیم براى او باد را، روان مى‏شد با امر او به نرمى).

«ابن زید» گوید: (رخاء) به معنى نرمى و آسانى است.

«قتاده» گوید: معنى کلمه فوق چنین است که باد به پاکى و سرعت روان مى‏شد.

«ابن عباس» گفته: باد در اطاعت سلیمان بوده به هر جا که مى‏خواست روان مى‏شد.

حَیْثُ أَصابَ‏ (هر جا که بخواهد) اکثر مفسران گفته‏اند: باد در اختیار سلیمان بوده به هر ناحیه‏اى که اراده مى‏کرده روان مى‏شد.

«حسن» گفته: سلیمان هنگام صبح از «ایلیا» حرکت کرده ظهر در «قزوین» و شب در «کابل» بود.

در اینجا پرسش مى‏شود که خداوند در یک مورد به عنوان باد تند بیان داشته و در اینجا به باد نرم تعبیر مى‏کند، در جواب گفته مى‏شود که ممکن است خداوند دو گونه باد در اختیار سلیمان گذاشته باشد که تند باد و نرم باد باشد.

وَ الشَّیاطِینَ‏ (و رام کردیم براى او دیوان را) کُلَّ بَنَّاءٍ (هر بنا کننده‏اى) که در خشکى آن چه سلیمان اراده مى‏کرد مى‏ساختند.

وَ غَوَّاصٍ‏ (و فرو رونده) در آب و دریا تا لؤلؤ و جواهر و آن چه سلیمان مى‏خواست بیرون آوردند.

وَ آخَرِینَ مُقَرَّنِینَ فِی الْأَصْفادِ (و دیگران را بسته شده در زنجیرها) یعنى مسخر و رام کردیم براى او دیوان و شیاطین را که در غل و زنجیر آهنین بسته شده بودند که سلیمان هر سه و چهار عدد از ایشان را در زنجیرى بسته بود که مانع از تمرد آنان مى‏شد.

برخى گفته‏اند: سلیمان، کفار شیاطین و دیوان را به زنجیر مى‏کشید و چون ایمان مى‏آوردند آزادشان مى‏کرد.

هذا عَطاؤُنا (این است بخشش ما) یعنى نعمتهایى که عبارت از پادشاهى بى‏نظیر و دیگر نعمتها بود بر تو بخشیدیم.

فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِکْ‏ (پس ببخش یا نگه دار) یعنى به هر که مى‏خواهى، احسان کن و به هر که نمى‏خواهى، احسان مکن و لفظ (من) به معنى احسان است.

بِغَیْرِ حِسابٍ‏ (بدون حساب) یعنى اى سلیمان آن چه بدهى و یا نگه دارى روز قیامت مورد حساب واقع نخواهى شد. و این قول «قتاده» و «ضحاک» و «سعید بن جبیر» است.

«زجاج» گوید: بدون حساب یعنى بدون درخواست پاداش و جزاء به تو این نعمتها را دادیم. و نیز گفته شده است: اى سلیمان به هر که از شیاطین بخواهى احسان کرده و آزادش کن و هر که از آنان را خواستى در قید و بند و زنجیر نگه‏دار و براى تو در این کار حرجى و مانعى نمى‏باشد.

وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفى‏ وَ حُسْنَ مَآبٍ‏ (و همانا براى اوست در نزد ما تقربگاهى و نیکو بازگشتگاهى) و این از بزرگترین نعمتها است چه این که جاوید است‏

.

ترجمه تفسیر مجمع البیان، ج‏۲۱

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *