ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره نساء آیه ۹۷-۱۴۹

جلد ششم‏

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‏

[ادامه سوره نساء]

[سوره النساء (۴): آیات ۹۷ تا ۹۹]

إِنَّ الَّذِینَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَهُ ظالِمِی أَنْفُسِهِمْ قالُوا فِیمَ کُنْتُمْ قالُوا کُنَّا مُسْتَضْعَفِینَ فِی الْأَرْضِ قالُوا أَ لَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَهً فَتُهاجِرُوا فِیها فَأُولئِکَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساءَتْ مَصِیراً (۹۷) إِلاَّ الْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ لا یَسْتَطِیعُونَ حِیلَهً وَ لا یَهْتَدُونَ سَبِیلاً (۹۸) فَأُولئِکَ عَسَى اللَّهُ أَنْ یَعْفُوَ عَنْهُمْ وَ کانَ اللَّهُ عَفُوًّا غَفُوراً (۹۹)

ترجمه‏

آنان که فرشتگان قبض روحشان مى‏کنند، در حالى که بخود ظلم کرده‏اند، بدانها گویند: در چه حالى بودید؟ گویند، ما در روى زمین ناتوان بودیم. بدانها گویند: آیا زمین خدا وسیع نبود که در آن مهاجرت کنید؟ جایگاه آنان جهنم و بد جایگاهى است. مگر مردان و زنان و کودکان ناتوانى که تدبیرى نمى‏توانند داشته باشند و راهى بلد نیستند. آنان را شاید خداوند عفو کند و خداوند بخشاینده و آمرزگار است.

بیان آیه ۹۷ و ۹۸ و ۹۹

قرائت‏

در شواذ از ابراهیم روایت شده است: «ان الذین توفیهم» بضم تاء. ابن- جنى گوید: نظیر این است که گفته شود: «ان المال الذى توفاه امه اللَّه» یعنى مالى که دفع مى‏شود بسوى امت خدا. از آنجا که هر فرشته‏اى قبض روح برخى از مردم را بر عهده دارد، بر اینکار متمکن است و روح شخص به او سپرده مى‏شود.

لغت‏

توفى: قبض روح و میراندن چیزى یا کسى و وفاه بمعناى مرگ است زیرا شخصى که مى‏میرد، روحش قبض مى‏شود. نیز توفى بمعناى شمردن آمده، شاعر گوید:

ان بنى ادرم لیسوا من‏ احد لیسوا الى قیس و لیسوا من اسد.
و لا توفاهم قریش فى العدد.

یعنى: قبیله بنى ادرم (که یکى از قبایل قریش است) از هیچ طایفه‏اى نیستند نه از طایفه قیس هستند و نه از طایفه اسد و طایفه قریش هم ایشان را در شمار خود نمى‏آورد.

ماوى: مرجع، محل بازگشت، منزل.

استضعاف: چیزى را ضعیف و ناتوان یافتن و «مستضعفین» کسانى که ضعیف شمرده مى‏شوند مثل پیران و زنان و کودکان.

 

 

اعراب‏

توفاهم: ممکن است ماضى و مبنى بر فتح یا مضارع و مرفوع باشد بمعناى «تتوفاهم» و بنا بر حذف یکى از دو تاء. بحث مشروح آن در گذشته، بیان شده است.

ظالِمِی أَنْفُسِهِمْ‏: حال و اصل آن «ظالمین انفسهم» بوده است که نون براى تخفیف حذف شده است نظیر «هَدْیاً بالِغَ الْکَعْبَهِ» که بالغاً الکعبه» بوده.

فیم: در اصل «فیما» بوده که الف آن حذف شده و «ما» مجرور است و «فیم» منصوب و خبر «کنتم» است‏ قالُوا فِیمَ کُنْتُمْ‏: خبر «ان» یعنى: «قالوا لهم …» و محتمل است که خبر «ان» جمله‏ «فَأُولئِکَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ» باشد و در این صورت جمله «قالوا لهم» در محل نصب صفت براى‏ «ظالِمِی أَنْفُسِهِمْ‏» مى‏باشد زیرا نکره است.

المستضعفین: مستثنى و منصوب است. این کلمه، استثناى از «مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ» است یعنى آنها که مهاجرت نکرده‏اند، ما و ایشان جهنم است بجز ناتوانانى که قدرتى ندارند و راهى بلد نیستند که خود را از مکه نجات دهند، خواه مرد باشند، خواه زن، خواه کودک.

 

 

شان نزول‏

ابو حمزه ثمالى گوید: بما خبر رسیده است که مشرکین در روز بدر، هنگامى که خارج شدند، هیچکس را بجز پیران و کودکان و بیماران بجاى نگذاشتند، از این رو عده‏اى از کسانى که به اسلام. تکلم کرده بودند، با ایشان حرکت کردند. هنگامى که مشرکین رو در روى پیامبر گرامى اسلام، قرار گرفتند، این عده، به کمى جمعیت مسلمانان نگریستند و در باره گفته خود نسبت به اسلام به تردید افتادند و در گروه مشرکین، گرفتار و کشته شدند. از این رو در باره ایشان، این آیه نازل گردید. از ابن عباس و سعدى و قتاده نیز، همین طور نقل شده است، عکرمه گوید: این عده، عبارت بودند از: قیس بن فاکه بن مغیره، حارث بن زمعه بن اسود، قیس بن ولید بن مغیره و ابو العاص بن منبه بن حجاج و على بن امیه بن خلف. ابو الجارود نیز از امام باقر (ع) همین طور روایت کرده است. ابن عباس گوید: در آن زمان من طفلى صغیر و از «مستضعفین» بودم و نیز از وى نقل شده است که گفت: پدرم مردى پیر و مادرم زنى پیر و من کودکى خرد سال و همگى از «مستضعفین» بودیم.

 

مقصود

اکنون خداوند از حال کسانى که از یارى پیامبر گرامى اسلام، سر باز زده‏اند و سر گذشت آنها را پس از مرگ، خبر مى‏دهد و مى‏فرماید:

إِنَّ الَّذِینَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَهُ: آنان که بوسیله فرشتگان قبض روح مى‏شوند. منظور از «ملائکه» ملک الموت یا ملک الموت و جز اوست، زیرا قبض روح انسان بوسیله فرشتگان و ملک الموت و خداوند، صورت مى‏گیرد. آنچه بوسیله ملک الموت یا فرشتگان، انجام مى‏پذیرد جایز است که بخود خداوند نسبت داده شود، زیرا آنان واسطه هستند و به امر خداوند، قبض روح مى‏کنند، هم چنان که کار فرشتگان به ملک الموت نسبت داده مى‏شود، زیرا آنان نیز مامورین ملک الموت هستند و به امر او قبض روح مى‏کنند.

ظالِمِی أَنْفُسِهِمْ‏: در حالى که آنان بخود ظلم کرده‏اند، زیرا خویشتن را از پاداش الهى محروم کرده و بوسیله کفر مستوجب کیفر شده‏اند.

قالُوا فِیمَ کُنْتُمْ‏: فرشتگان به ایشان گویند: بر چه دینى و در چه روشى بوده‏اید؟! بدیهى است که این سؤال، حقیقى نیست بلکه بمنظور توبیخ و سرزنش ایشان یا بمنظور تقریر و به اقرار وا داشتن ایشان است.

قالُوا کُنَّا مُسْتَضْعَفِینَ فِی الْأَرْضِ‏: گویند: ما در بلاد خود در برابر اهل شرک، ناتوان بودیم، زیرا آنان داراى جمعیتى بزرگتر و نیرومندتر بودند و ما را از ایمان به خدا و پیروى پیامبرش باز مى‏داشتند. این جمله را بعنوان عذر خواهى مى‏گویند.

قالُوا أَ لَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَهً فَتُهاجِرُوا فِیها: فرشتگان به ایشان گویند: آیا زمین خدا پهناور نبود تا از خانه ‏ها و سرزمین خود خارج گردید و از کسانى که شما را از ایمان به خدا و پیامبر منع مى‏کردند: جدا شوید و بسوى سرزمین مهاجرت کنید که اهل آن شما را در برابر مشرکین کمک کنند و شما در پناه ایشان، خداوند را به یکتایى پرستش و عبادت کنید و پیامبر گرامیش را پیروى نمایید؟! از سعید بن جبیر در باره معناى آیه نقل شده است که: «هر گاه در سرزمینى معصیت خدا شود، از آنجا خارج گردید» فَأُولئِکَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ‏: مسکن آنان جهنم مى ‏باشد.

وَ ساءَتْ مَصِیراً: و جهنم براى کسانى که در آن منزل گزیده‏اند، بد جایگاهى است. سپس از این گروه، دسته ‏اى را استثناء مى‏کند:

إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ‏: بجز مردان و کودکان و زنانى که مشرکان آنها را ضعیف ساخته، بواسطه دشوارى و بلد نبودن راه و نداشتن تدبیر نتوانند مهاجرت کنند.

لا یَسْتَطِیعُونَ حِیلَهً وَ لا یَهْتَدُونَ سَبِیلًا: اینها تدبیرى ندارند و راهى بلد نیستند که خود را از مکه، خلاص کنند. مجاهد و قتاده و جماعتى از مفسران گویند: بواسطه اینکه راه را نمى‏شناسند، نمى‏توانند راه مدینه را پیدا کنند.

فَأُولئِکَ عَسَى اللَّهُ أَنْ یَعْفُوَ عَنْهُمْ‏: شاید خداوند از این گروه در گذرد زیرا فقیر و ناتوانند و بر آنها تفضل کند و بر ترک هجرت، آنها را مؤاخذه نکند زیرا ترک هجرت، براى ایشان اختیارى نبوده است.

وَ کانَ اللَّهُ عَفُوًّا: خداوند همواره به فضل و بزرگى خود، گناهان بندگان را بخشوده و بر معصیتشان، آنها را کیفر نداده است.

غَفُوراً: خداوند با عفو خود گناهان بندگان را مى‏پوشاند.

عکرمه گوید: پیامبر بعد از هر نماز ظهر بدرگاه خداوند نیایش مى‏کرد و مى‏گفت: «خدایا ولید، سلمه بن هشام، عیاش بن ابى ربیعه و دیگر مسلمانان ضعیف را از دست مشرکین خلاص گردان»

 

[سوره النساء (۴): آیات ۱۰۰ تا ۱۰۱]

وَ مَنْ یُهاجِرْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ یَجِدْ فِی الْأَرْضِ مُراغَماً کَثِیراً وَ سَعَهً وَ مَنْ یَخْرُجْ مِنْ بَیْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ یُدْرِکْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ وَ کانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِیماً (۱۰۰) وَ إِذا ضَرَبْتُمْ فِی الْأَرْضِ فَلَیْسَ عَلَیْکُمْ جُناحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاهِ إِنْ خِفْتُمْ أَنْ یَفْتِنَکُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنَّ الْکافِرِینَ کانُوا لَکُمْ عَدُوًّا مُبِیناً (۱۰۱)

ترجمه‏

و کسى که در راه خدا مهاجرت کند، در روى زمین جاها و جولانگاه‏هاى بسیار و گشایشى خواهد یافت و کسى که از خانه خود بقصد مهاجرت بسوى خدا و رسولش خارج گردد، آن گاه مرگش فرا رسد، پاداشش بر خداوند است و خدا آمرزگار و رحیم است.

هنگامى که در زمین بسفر روید، گناهى بر شما نیست که نماز را کم کنید اگر بترسید که کافران به شما آسیبى برسانند که کافران براى شما دشمنانى آشکارند.

 

بیان آیه ۱۰۰

لغت‏

مهاجرت: جدایى، اصل آن هجر ضد وصل است.

مراغم: سر گردان در روى زمین و سر گردان در مذهب، اصل آن از «رغام» بمعناى خاک است. «رغم انف» یعنى مالیدن بینى به خاک. برخى گفته‏اند: مراغم یعنى دشمنى که مى‏کوشد طرف مخالف خود را خوار گرداند و رغام بمعناى خوارى و سختى است. چنان که در حدیث است:

«اذا صلى احدکم فلیلزم جبینه و انفه الارض حتى یخرج منه الرغم»

هر گاه نماز مى‏خوانید پیشانى و بینى را بخاک بمالید تا در برابر خدا اظهار خوارى و خضوع کرده باشید. و مراغم به معناى موضع و مصدر آن مراغمه است. شاعر گوید:

الى بلد غیر دانى المحل‏ بعید المراغم و المضطرب‏

یعنى به جایى که محل و موضوع و گردشگاه آن دور است.

 

 

شان نزول‏

ابو حمزه ثمالى و قتاده و سعید بن جبیر گویند: پس از نزول آیات هجرت، مردى مسلمان بنام جندع یا جندب بن ضمره که در مکه بود، آیات را شنید. گفت: به خدا من ضعیف نیستم، من قوتى براى مهاجرت دارم و راه را مى‏شناسم و معذور نیستم و در حالى که به سختى بیمار بود به فرزندانش گفت: من باید از مکه خارج شود، زیرا مى‏ترسم در اینجا بمیرم او را بر تختى نهادند و از مکه خارج کردند. هنگامى که به تنعیم رسید، جان سپرد، از اینرو آیه شریفه نازل گردید.

عکرمه گوید: گروهى از مکه بقصد مهاجرت خارج شدند، مشرکین به آنها پیوستند و آنان را در امر دین وسوسه کردند و بفتنه افکندند و ایشان تسلیم شدند.

خداوند این آیه را نازل کرد: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ فَإِذا أُوذِیَ فِی اللَّهِ جَعَلَ فِتْنَهَ النَّاسِ کَعَذابِ اللَّهِ …» (سوره عنکبوت ۱۰ یعنى برخى از مردم گویند:ایمان آوردیم و چون در راه خدا آزارى بایشان رسد، فتنه مردم را مثل عذاب خدا قرار مى‏دهند) مسلمانان، این آیه را براى ایشان نوشتند.

سپس این آیه نازل شد:«ثُمَّ إِنَّ رَبَّکَ لِلَّذِینَ هاجَرُوا مِنْ بَعْدِ ما فُتِنُوا ثُمَّ جاهَدُوا وَ صَبَرُوا إِنَّ رَبَّکَ مِنْ بَعْدِها لَغَفُورٌ رَحِیمٌ» (سوره نحل ۱۱۰ یعنى پروردگارت نسبت به آنها که پس از محنت کشیدن، مهاجرت کرده و صبر کرده ‏اند، پروردگارت نسبت به ایشان آمرزنده و رحیم است)

 

 

مقصود

سپس فرمود: وَ مَنْ یُهاجِرْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ‏: کسى که از اهل شرک جدا شود و از وطن خود بخاطر دینش بسوى سرزمین اسلام مهاجرت کند …

یَجِدْ فِی الْأَرْضِ مُراغَماً کَثِیراً وَ سَعَهً: در روى زمین جاها و جولانگاه‏هاى بسیار و گشایشى در روزى بدست خواهد آورد. این معنى از ابن عباس و ضحاک و ربیع است.

مجاهد و قتاده گویند: یعنى راه فرار از سختیها و گشایشى نسبت به نجات از گمراهى و رسیدن بهدایت، بدست مى‏آورد. برخى گفته‏اند: یعنى از تنگناى سختگیریهاى مشرکین نجات مى‏یابند و به جایگاهى مى‏رسند که از گشایش آزادى و امنیت برخوردار خواهند بود.

وَ مَنْ یَخْرُجْ مِنْ بَیْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ یُدْرِکْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ‏:

هر کس بخاطر دین از وطن خود فرار کند و بسوى خدا و رسول بشتابد و پیش از رسیدن به سرزمین اسلام- مدینه- مرگش فرا رسد، ثواب عمل و پاداش هجرتش بر خداوند متعال است.

وَ کانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِیماً: خداوند آمرزنده گناهان و به بندگان رحیم و با ایشان رفیق است.

روایاتى که در باره معناى آیه رسیده‏ اند حسن از پیامبر نقل کرده است که: «کسى که بخاطر دینش از زمینى به زمینى دیگر- و لو باندازه یک وجب فاصله باشد- برود سزاوار بهشت است و رفیق محمد ص و ابراهیم (ع) خواهد بود» عیاشى به اسناد خود از محمد بن ابى عمیر نقل کرده است که زراره فرزندش عبید را به مدینه فرستاد تا از احوال امام موسى بن جعفر (ع) و عبد اللَّه، برایش خبرى کسب کند. پسر پیش از مراجعت، در بین راه جان سپرد. محمد بن ابى عمیر از محمد بن حکیم نقل کرده است که: من داستان زراره و مرگ پسرش را خدمت امام هفتم (ع) عرض کردم فرمود: امیدوارم زراره، در زمره کسانى باشد که خداوند در باره ایشان فرموده است:«وَ مَنْ یَخْرُجْ مِنْ بَیْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ …»

 

بیان آیه ۱۰۱

لغت‏

قصر: کم کردن و کوتاه کردن. این لغت، از قرآن است، لکن تقصیر و اقصار نیز استعمال شده‏اند.

فتنه: آزمایش، گمراهى، کفر، رسوایى، محنت، عذاب، جنون، بیمارى.

«یفتن» به لغت اهل حجاز و بنى تمیم و ربیعه و اهل نجد متعدى است ولى به لغت طایفه اسد: لازم است.

عدوّ: بمعناى دشمن. مفرد و جمع آن یکسان است.

 

مقصود

وَ إِذا ضَرَبْتُمْ فِی الْأَرْضِ فَلَیْسَ عَلَیْکُمْ جُناحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاهِ: هنگامى که در زمین سفر کنید، بر شما گناهى نیست که نماز را قصر کنید. در این باره اقوالى است:

۱- مجاهد و جماعتى از مفسران گویند: یعنى نمازهاى چهار رکعتى را دو رکعت بخوانید. اکثر فقها نیز چنین گویند و مذهب اهل بیت (ع) نیز همین است. جابر و مجاهد گویند: نماز خایف از نماز مسافر کم مى‏شود و این دو قصر است: قصر مسافر ایمن از چهار رکعت و قصر خایف از دو رکعت به یک رکعت. اصحاب ما نیز همین طور روایت کرده‏اند.

۲- ابن عباس و طاووس گویند: یعنى حدود نماز را کم کنند. همین معنى را اصحاب ما در نمازى که از روى شدت خوف خوانده شود نقل کرده و گفته‏اند: نماز را با اشاره بخوانند و سجده را با خم شدن بیشتر از رکوع بجا آورند و اگر قادر بر این هم نباشند: تسبیح مخصوص، براى هر رکعتى کافى است.

۳- مقصود از قصر، جمع میان دو نماز است (نه اینکه هر نمازى در وقت فضیلت‏ خود خوانده شود) و معناى صحیح، همان اولى است.

إِنْ خِفْتُمْ أَنْ یَفْتِنَکُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا: اگر از فتنه مردم کافر، و تهدید ایشان نسبت بجان و مالتان بترسید. ابن عباس گوید: یعنى اگر بترسید که مردم کافر شما را در نماز بقتل رسانند. مثل‏ «عَلى‏ خَوْفٍ مِنْ فِرْعَوْنَ وَ مَلَائِهِمْ أَنْ یَفْتِنَهُمْ» (سوره یونس ۸۳ یعنى با ترس از فرعون و یارانش که ایشان را بکشد). برخى گفته‏اند: یعنى مردم کافر شما را به نوعى از انواع عذاب شکنجه دهند إِنَّ الْکافِرِینَ کانُوا لَکُمْ عَدُوًّا مُبِیناً: مردم کافر، با شما بطور آشکارا در دشمنى هستند.

ابى آیه را اینطور قرائت کرده است: «فلیس علیکم جناح ان تقصروا من الصلاه ان یفتنکم الذین کفروا» و کلمه «ان خفتم» را نیاورده است گفته‏اند:

معناى این قرائت، «ان لا یفتنکم» یا «کراهه ان یفتنکم …» است نظیر «یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمْ أَنْ تَضِلُّوا» (سوره نساء ۱۷۶) به تقدیر: «ان لا تضلوا» یا به تقدیر: «کراهه ان تضلوا».

 

 

نماز قصر و دلالت آیه‏

ظاهر آیه این است که نماز قصر، تنها در موقع ترس، مشروع است. لکن ما از بیان پیامبر، استفاده کرده‏ایم که در موقعى که خوفى هم نباشد، مسافر باید نماز را قصر بخواند.

ممکن است ذکر «خوف» در آیه بخاطر این باشد که اغلب سفرها- مخصوصاً در گذشته- با خوف و خطر توام بوده است نظیر این مطلب، که قیدى بمناسبت غالب بودن مورد آن در کلام اضافه شده باشد، بسیار است.

فقها در باره قصر نماز اختلاف کرده‏اند. شافعى گوید: رخصتى است براى مسافر و مى‏ تواند تمام بخواند. جبایى نیز همین را اختیار کرده است. ابو حنیفه گوید: واجب است و مذهب اهل بیت، همین است.

زراره و محمد بن مسلم گویند: به امام باقر (ع) عرض کردیم: در باره نماز در سفر چه مى‏گویید؟ چگونه است و چند رکعت باید خواند؟ فرمود: خداوند متعال مى‏فرماید: «وَ إِذا ضَرَبْتُمْ فِی الْأَرْضِ فَلَیْسَ عَلَیْکُمْ جُناحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاهِ» از این رو قصر واجب شده است.

همانطوری که در حضر باید نماز را تمام خواند. عرض کردیم: مى‏فرماید:«لا جناح علیکم ان تقصروا من الصلاه» (گناهى بر شما نیست که از نماز کم کنید) و نگفته است: «افعل» (حتماً کم کنید) پس چگونه قصر در سفر را مثل تمام در حضر واجب کرده است؟ فرمود: مگر نه در باره صفا و مروه مى‏فرماید:

«فَمَنْ حَجَّ الْبَیْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَیْهِ أَنْ یَطَّوَّفَ بِهِما»؟ سوره بقره ۱۵۸ یعنى کسى که حج کند یا عمره بجا آورد، گناهى بر او نیست که براى حج و عمره طواف بجاى آورد) و مگر نه طواف واجب است، بدلیل این که خداوند در قرآن بیان داشته و پیامبر بجاى آورده است؟ همچنین نماز قصر چیزى است که پیامبر بجاى آورده و خداوند در قرآن بیان فرموده است.

راوى مى‏گوید: گفتم: اگر کسى در سفر نماز را چهار رکعت بخواند، باید اعاده کند یا نه؟ فرمود اگر آیه قصر را بر او خوانده و برایش تفسیر کرده‏اى و چهار رکعت خوانده است، باید اعاده کند و اگر آیه قصر را برایش نخوانده‏اى و از آن خبر ندارد، لازم نیست اعاده کند و نماز سفر، تمام دور رکعتى است، بجز مغرب که سه رکعت است که قصر ندارد و پیامبر این نماز را در سفر و حضر سه رکعت خواند:این روایت، شاهد این است که وظیفه مسافر، غیر از وظیفه حاضر است و طایفه امامیه بر این مطلب و اینکه نماز مغرب قصر نمى‏شود اجماع کرده‏اند و از پیامبر گرامى اسلام روایت شده است که فرض مسافر، دو رکعت است بدون اینکه از آن دو چیزى کم شود. همچنین طایفه امامیه معتقدند که: خوف، به تنهایى موجب قصر است. لکن میان فقها در این باره اختلاف است.

گروهى از صحابه و تابعین گویند: مقصود خداوند از قصر در آیه، قصر نماز خوف از نماز سفر است، نه از نماز حضر. زیرا بعقیده آنها نماز سفر، دو رکعت است‏ و قصر نشده است. از اینها هستند: جابر بن عبد اللَّه و حذیفه یمان و زید بن ثابت و ابن- عباس و ابو هریره و کعب و ابن عمرو و سعید بن جبیر و سدى.

اما حدى که در سفر موجب قصر مى‏شود، به عقیده ما هشت فرسخ است و برخى گفته‏اند: راهى که در سه شبانه روز پیموده شود و مذهب ابو حنیفه و پیروانش همین است مذهب شافعى این است که شانزده فرسخ یا چهل و هشت میل راه پیموده شود.

 

 

نظم آیه‏

وجه اتصال آیه به سابق این است که در سابق امر به جهاد و هجرت کرد و در اینجا حکم نماز خوف و سفر را بیان مى‏کند تا رحمت خود را بر بندگان فرو فرستد و براى آنها تخفیفى قائل شود.

 

[سوره النساء (۴): آیه ۱۰۲]

وَ إِذا کُنْتَ فِیهِمْ فَأَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلاهَ فَلْتَقُمْ طائِفَهٌ مِنْهُمْ مَعَکَ وَ لْیَأْخُذُوا أَسْلِحَتَهُمْ فَإِذا سَجَدُوا فَلْیَکُونُوا مِنْ وَرائِکُمْ وَ لْتَأْتِ طائِفَهٌ أُخْرى‏ لَمْ یُصَلُّوا فَلْیُصَلُّوا مَعَکَ وَ لْیَأْخُذُوا حِذْرَهُمْ وَ أَسْلِحَتَهُمْ وَدَّ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ تَغْفُلُونَ عَنْ أَسْلِحَتِکُمْ وَ أَمْتِعَتِکُمْ فَیَمِیلُونَ عَلَیْکُمْ مَیْلَهً واحِدَهً وَ لا جُناحَ عَلَیْکُمْ إِنْ کانَ بِکُمْ أَذىً مِنْ مَطَرٍ أَوْ کُنْتُمْ مَرْضى‏ أَنْ تَضَعُوا أَسْلِحَتَکُمْ وَ خُذُوا حِذْرَکُمْ إِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْکافِرِینَ عَذاباً مُهِیناً (۱۰۲)

ترجمه‏

و هنگامى که تو در میان ایشان باشى و براى ایشان نماز بپاى دارى، باید گروهى از ایشان با تو به نماز برخیزند و سلاحهاى خود را برگیرند و هنگامى که سجده کردند باید بجاى گروه دیگر در رواى شما قرار گیرند، و گروه دیگر که نماز نخوانده‏اند بیایند و با تو نماز بخوانند و باید احتیاط را از دست ندهند و سلاح‏ها را برگیرند. مردم کافر دوست دارند که شما از سلاحها و متاعهایتان غفلت کنید و یکباره بر شما حمله ور گردند و گناهى بر شما نیست اگر بشما از باران آزارى برسد یا بیمار باشید که سلاحهاى خود را بگذارید و احتیاط را از دست مدهید. خداوند براى مردم کافر، عذابى خوار کننده مهیا ساخته است.

 

بیان آیه ۱۰۲

لغت‏

اسلحه: جمع سلاح مثل احمره جمع حمار. سلاح نام چیزهایى است که انسان در جنگها بوسیله آنها مى‏جنگد و از خویشتن دفاع مى‏کند به اسب و وسائلى نظیر آن سلاح گفته نمى‏شود.

جناح: عدول از جایى و کناره‏گیرى از راه راست، بهمین مناسبت به گناه، گفته مى‏شود: جناح اذى: اسم مقصود بمعناى آزار

 

اعراب‏

و لیأخذوا: این کلمه را بسکون لام قرائت کرده‏اند، لکن اصل آن به کسر لام است که بواسطه سنگینى حذف شده است مثل «فلتقم» «و لتات» ان تضعوا: منصوب است یعنى: «اثم علیکم فى ان تضعوا» و چون «فى» ساقط شده است، ما قبل «ان» در آن عمل کرده است بنا بر مذهب دیگر، محل آن مجرور است به تقدیر حرف جر.

طائِفَهٌ أُخْرى‏ لَمْ یُصَلُّوا فَلْیُصَلُّوا: اگر یک نواخت بود چنین مى‏شد: طائفه اخرى لم تصل فلتصل یا «طائفه آخرون لم یصلوا فلیصلوا» لکن «اخرى» تابع لفظ «طائفه» و «لَمْ یُصَلُّوا فَلْیُصَلُّوا» تابع معناى آن آورده شده است. مثل‏ «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا» (سوره حجرات ۹) که نگفته است: «اقتتلا» و نظیر آن بسیار است.

 

مقصود

سپس خداوند متعال به بیان کیفیت نماز خوف، به جماعت، پرداخته، فرمود:

وَ إِذا کُنْتَ فِیهِمْ‏: هنگامى که اى محمد ص، تو در میان اصحابت که به سفر رفته و مى‏ترسند که دشمنان بجنگ ایشان آیند، باشى.

فَأَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلاهَ: حسن گوید: یعنى نماز را با همه حدود و رکوع و سجود آن بجاى آورى. برخى گفته‏اند: یعنى تو امام جماعت باشى.

فَلْتَقُمْ طائِفَهٌ مِنْهُمْ مَعَکَ‏: پس باید گروهى از اصحاب، در نماز با تو باشند و بقیه در برابر دشمن. تقدیر جمله این است: «فلتقم طائفه منهم معک و لتقم طائفه منهم تجاه العدو» و علت اینکه ذکر نشده، دلالت کلام بر آن است.

وَ لْیَأْخُذُوا أَسْلِحَتَهُمْ‏: در باره این جمله اختلاف شده است: برخى گفته‏اند: یعنى آنهایى که مشغول نمازند، سلاح‏ها را با خود بر مى‏دارند، شمشیر را به خود مى‏آویزند و خنجر را بزره مى‏بندند و کارد و … را همراه خود دارند و همین معنى صحیح است.

ابن عباس گوید: منظور آن طایفه‏اى است که در حال جنگ هستند، آنها مامورند که سلاح‏ها را برگیرند.

فَإِذا سَجَدُوا فَلْیَکُونُوا مِنْ وَرائِکُمْ‏: طایفه‏اى که با تو نماز مى‏خوانند، هنگامى که سجده را تمام کردند، باید در برابر دشمن صف بکشند. اختلاف شده است که این طایفه، پس از تمام کردن سجده و خواندن یک رکعت از نماز، چه باید بکنند؟ عقیده ما این است که باید رکعت دیگر را خود بخوانند و تشهد و سلام نماز را بجاى آورند و در حالى که امام در رکعت دوم و در حال قیام است، بجاى آنهایى که مشغول جنگ هستند، بمیدان جنگ بروند و بجاى آن گروه مشغول جنگ شوند تا آنها بیایند و در رکعت دوم بامام ملحق شوند و امام در تشهد، معطل مى‏شود تا آنها یک رکعت دیگر را بخوانند و همراه امام سلام بدهند.

بنا بر این گروه اول را تکبیره الاحرام و گروه دوم را سلام نماز است. مذهب شافعى نیز همین است. مجاهد و جابر و کسانى که معتقدند نماز خوف، یک رکعت است، گویند: گروه اول هر گاه یک رکعت را تمام کرد، سلام مى‏دهد و به جنگ دشمن مى‏رود و گروه دوم به امام ملحق مى‏شود و امام رکعت دوم را با ایشان مى‏خواند. حسن گوید: امام با هر دسته‏اى دو رکعت نماز مى‏خواند. بنا بر این امام دو نماز مى‏خواند که با هر گروه یک نماز خوانده باشد. عبد اله بن مسعود گوید: هنگامى که امام با گروه اول یک رکعت خواند، این گروه بجنگ دشمن مى‏روند و گروه دوم به امام ملحق شده، تکبیر مى‏گویند و رکعت دوم را امام با ایشان مى‏خواند، سپس اینها بجنگ دشمن مى‏روند و گروه اول باز مى‏گردند و رکعت دیگر را بدون قرائت مى‏خوانند زیرا اینها دنبال مانده‏اند سپس سلام نماز را مى‏دهند و بمیدان جنگ بر مى‏گردند و گروه دوم برمى‏گردند و یک رکعت دیگر را بدون قرائت مى‏خوانند.

و سلام مى‏دهدن و بر مى‏گردند. مذهب ابو حنیفه نیز همین است.

وَ لْتَأْتِ طائِفَهٌ أُخْرى‏ لَمْ یُصَلُّوا: آنهایى که نماز نخوانده‏اند، باز گردند، یعنى آنهایى که مشغول جنگ هستند فَلْیُصَلُّوا مَعَکَ وَ لْیَأْخُذُوا حِذْرَهُمْ وَ أَسْلِحَتَهُمْ‏: و نماز را با تو بخوانند و از دشمن احتیاط کنند و با گرفتن اسلحه جنگى در حال نماز نیز آماده جنگ باشند. این خود دلیل است بر اینکه گروهى که در اول مامور بودند که سلاح‏ها را با خود بردارند همانهایى بودند که به نماز مشغول بودند، نه آنهایى که مشغول جنگ بودند.

وَدَّ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ تَغْفُلُونَ عَنْ أَسْلِحَتِکُمْ وَ أَمْتِعَتِکُمْ‏: مردم کافر آرزو دارند که شما از سلاحهاى خود غافل بمانید و براى جنگ آمادگى نداشته و به ابزار سفر و لوازم زندگى خود توجه نداشته باشید.

فَیَمِیلُونَ عَلَیْکُمْ مَیْلَهً واحِدَهً: تا یکباره بر شما حمله ور شوند و شما را در حال نماز غافلگیر کنند و خون شما را بریزند و شما را غارت کنند پس مقصود این است که دسته جمعى مشغول نماز مشوید و به دشمن فرصت مدهید که بر جان و اسلحه شما دسترسى پیدا کنند، بلکه نماز را آن طور که به شما دستور داده‏ایم، بخوانید. عادت عرب این است که میل را بمعناى حمله بکار برد. عباس بن عباده بن فضله انصارى در شب عقبه دوم‏ به پیامبر عرض کرد: قسم بخداى که ترا مبعوث کرده است: «ان شئت لنمیلن غداً على اهل منى باسیافنا» اگر بخواهى فردا با شمشیرهایمان بر اهل منى حمله‏ور مى‏شویم. فرمود: به این کار مامور نیستم. یعنى این کار براى وقتى دیگر است.

وَ لا جُناحَ عَلَیْکُمْ إِنْ کانَ بِکُمْ أَذىً مِنْ مَطَرٍ أَوْ کُنْتُمْ مَرْضى‏ أَنْ تَضَعُوا أَسْلِحَتَکُمْ‏:گناهى و حرجى بر شما نیست که اگر در موقع جنگ با دشمن از باران به شما آزارى برسد یا معلول یا مجروح باشید و براى حمل سلاحها ضعیف باشید، آنها را بگذارید ولى از آنها مراقبت کنید.

وَ خُذُوا حِذْرَکُمْ‏: رعایت جانب احتیاط را بنمایید که شما را غافل گیر نکنند و به شما حمله‏ور نشوند.

إِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْکافِرِینَ عَذاباً مُهِیناً: خداوند براى مردم کافر، عذابى خوار کننده مهیا کرده براى ابد در آن بمانند.

 

 

دلالت آیه‏

۱- این آیه دلالت دارد بر راستگویى پیامبر و صحت نبوتش، زیرا هنگامى نازل شده که پیامبر در عسفان و مشرکین در ضجنان بودند و در برابر یکدیگر قرار گرفتند پیامبر نماز ظهر را با اصحاب خود با تمام رکوع و سجود، بجاى آورد. مشرکین خواستند بر آنها حمله‏ور شوند، لکن گروهى از آنها گفتند: اینها نماز دیگرى دارند که پیششان محبوبتر است و مقصودشان نماز عصر بود. خداوند این آیه را فرستاد و پیامبر نماز عصر را بصورت نماز خوف، انجام داد و همین امر، سبب اسلام خالد بن ولید گردید.

۲- ابو حمزه ثمالى در تفسیر خود آورده است که: پیامبر با بنى انمار جنگید، آنها شکست خوردند و مال و فرزندان ایشان بدست مسلمین افتاد پیامبر و مسلمانان فرود آمدند، در حالى که از دشمن احدى را نمى‏دیدند، از این رو سلاح را بر زمین گذاشتند و پیامبر براى قضاى حاجت، بیرون رفت و در حالى که سلاح را بر زمین گذاشته بود، میان خود و اصحابش یک وادى قرار داد و پس از قضاى حاجت در زیر سایه درختى نشست. در این وقت غورث بن حارث محاربى او را بدید. کسانش وى را بگفتند: این‏ محمد ص است که از اصحاب خود جدا شده. گفت: خدایم بکشد اگر او را نکشم و با شمشیر خود از کوه بزیر آمد هنگامى پیامبر متوجه او شد که بالاى سرش ایستاده و شمشیر را براى حمله، از نیام بیرون کشیده بود.

گفت: اى محمد، اکنون چه کسى ترا از من نگه مى‏دارد؟ گفت: خدا، در این وقت این دشمن خدا بروى افتاد و پیامبر برخاست و شمشیرش را برداشت و فرمود چه کسى تو را اکنون از من منع مى‏کند؟ گفت هیچ کس. فرمود آیا شهادت مى‏دهى که خدا یکى است و من بنده و فرستاده اویم؟ گفت: نه، لکن عهد مى‏کنم که هرگز با تو نجنگم و دشمن ترا یارى نکنم. پیامبر شمشیر را باو داد. غورث گفت: به خدا تو بهتر از منى. فرمود: من سزاوارترم به آن. هنگامى که غورث نزد کسان خود رفت، گفتند: ما ترا دیدیم که با شمشیر بر سر او ایستاده بودى، چرا او را نکشتى؟ گفت: بخدا شمشیر را فرود آوردم که او را بزنم. ولى نمى‏دانم چه کسى که میان شانه من زد که من با پیشانى بر زمین افتادم و شمشیرم افتاد و محمد (ص) برخاست و شمشیر را گرفت و دیگر در آن وادى نماند. پیامبر بعد از این واقعه نزد اصحاب رفت و جریان را براى ایشان تعریف کرد و این آیه را خواند: «إِنْ کانَ بِکُمْ أَذىً مِنْ مَطَرٍ …»

 

 

[سوره النساء (۴): آیات ۱۰۳ تا ۱۰۴]

فَإِذا قَضَیْتُمُ الصَّلاهَ فَاذْکُرُوا اللَّهَ قِیاماً وَ قُعُوداً وَ عَلى‏ جُنُوبِکُمْ فَإِذَا اطْمَأْنَنْتُمْ فَأَقِیمُوا الصَّلاهَ إِنَّ الصَّلاهَ کانَتْ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ کِتاباً مَوْقُوتاً (۱۰۳) وَ لا تَهِنُوا فِی ابْتِغاءِ الْقَوْمِ إِنْ تَکُونُوا تَأْلَمُونَ فَإِنَّهُمْ یَأْلَمُونَ کَما تَأْلَمُونَ وَ تَرْجُونَ مِنَ اللَّهِ ما لا یَرْجُونَ وَ کانَ اللَّهُ عَلِیماً حَکِیماً (۱۰۴)

 

ترجمه‏

پس هنگامى که نماز را بپاى داشتید، خداوند را در حال ایستاده و نشسته و خوابیده، یاد کنید و چون آرامش یافتید، نماز را بپاى دارید که نماز بر مؤمنان بوقتهاى معین مقرر شده است.

و در تعقیب قوم سستى مورزید، اگر شما دردمندید، آنان نیز مثل شما دردمند هستند و شما از خداوند چیزى امید دارید که آنها ندارند و خداوند دانا و حکیم است.

 

بیان آیه ۱۰۳

لغت‏

اطمأننتم: آرامش یافتید، از اطمینان بمعناى آرامش یافتن. اطمینان هم گفته شده است.

 

مقصود

فَإِذا قَضَیْتُمُ الصَّلاهَ: هنگامى که نماز را به پایان رسانید، حال آنکه با دشمن روبرو هستید.

فَاذْکُرُوا اللَّهَ قِیاماً وَ قُعُوداً: خدا را در حال قیام و در حال نشستن، یاد کنید.

وَ عَلى‏ جُنُوبِکُمْ‏: و هنگامى که بر پهلو آرمیده‏اید. این عبارت محلا منصوب و عطف است بر ما قبل، یعنى خداى را در این حالات- در حال نشستن و ایستادن و خوابیدن- یاد کنید، شاید شما را در برابر دشمن یارى کند و ظفر بخشد. نظیر «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا لَقِیتُمْ فِئَهً فَاثْبُتُوا وَ اذْکُرُوا اللَّهَ کَثِیراً لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ» (سوره انفال ۴۵) اى مردم مؤمن، آن گاه که با جمعى ملاقات کنید، تا بتقدم باشید و خداوند را یاد کنید، شاید رستگار شوید) این نظر، از ابن عباس و بیشتر مفسران است.

ابن مسعود گوید: یعنى هنگامى که اراده نماز کنید، اگر سالم هستید نماز را ایستاده و اگر قادر بر ایستادن نیستید، نماز را نشسته و اگر قادر بر نشستن نیستید، نماز را خوابیده بخوانید. روایت شده است که وى بدنبال تفسیر این آیه، چنین گفت، هیچکس را خداوند، در ترک ذکر معذور نداشته، مگر آنکه عقل را از کف داده باشد …

فَإِذَا اطْمَأْنَنْتُمْ فَأَقِیمُوا الصَّلاهَ: هر گاه آرامش یافتید، نماز را بپاى دارید. در باره تاویل این جمله اختلاف است:

۱- مجاهد و قتاده گویند: یعنى هنگامى که رحل اقامت در وطن افکندید.

نماز را که به شما در سفر دستور قصر آن داده بودند، تمام بخوانید.

۲- سدى و ابن زید و مجاهد، بنا بروایتى دیگر گویند: یعنى هنگامى که بر اثر زوال ترس و اضطراب، آرامش یافتید، حدود نماز را اتمام کنید.

إِنَّ الصَّلاهَ کانَتْ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ کِتاباً مَوْقُوتاً: نماز بر مؤمنان، واجبى است که به وقتهاى معین، موکول شده است. در باره تحویل این جمله نیز اختلاف است.

۱- ابن عباس و عطیه عوفى و سدى و مجاهد گویند. یعنى نماز بر مومنان واجب و مفروض است و از امام باقر ع و امام صادق ع نیز چنین روایت شده است.

۲- ابن مسعود و قتاده گویند: یعنى نماز، بر مؤمنان واجب شده است که در اوقات معین، انجام دهند.

این دو قول بهم نزدیکند.

 

 

بیان آیه ۱۰۴

قرائت‏

از عبد الرحمن اعرج که از شواذ است، روایت شده: «ان تکونوا» بفتح الف.

ابن جنى گوید: در اینصورت محمول است بر معناى: «و لا تهنوا فى ابتغاء القوم لانکم تالمون» پس از حذف حرف جر، بقول بعضى «ان» در محل نصب و بقول خلیل در محل جر است و عامل آن «لام» مقدر است. علت تخفیف آن، این است که گویى حرفى است عوض از لام محذوف.

 

لغت‏

و هن: ضعف، و لا تهنوا: ضعیف مباشید الم: درد داشتن، از عارضه‏هایى است که ممکن است سبب آن از افعال خداوند باشد یا از افعال بندگان رجاء: امیدوارى، گاهى هم بمعناى بیم استعمال مى‏شود. مثل:

لا ترتجى حین تلاقى الزائدا أ سبعه لاقت معاً او واحداً

یعنى: هنگام ملاقات … نمى‏ترسد که آیا هفت نفر را با هم ملاقات کرده است یا یکى. و مثل: «ما لَکُمْ لا تَرْجُونَ لِلَّهِ وَقاراً» (سوره نوح ۷۱ یعنى چیست شما را که از عظمت خدا نمى‏ترسید. علت استعمال این کلمه، بمعناى خوف این است که امیدوارى، آرزوست و شخص آرزومند، بیم دارد که به آرزوى خود نرسد.

 

 

شان نزول‏

برخى گویند: این آیه، به مناسبت رفتن مسلمانان بسوى بدر صغرى که ابو سفیان در جنگ احد، قرار گذاشته بود، نازل شده است و برخى گفته‏اند: بمناسبت تعقیب سپاهیان ابو سفیان، پس از شکست احد و رفتن مسلمانان تا «حمراء الاسد» نازل‏ گشته است.

 

مقصود

هم اکنون بار دیگر، سخن از جهاد و تشویق مسلمانان براى رزم با دشمنان دین است، از اینرو مى‏فرماید:

وَ لا تَهِنُوا فِی ابْتِغاءِ الْقَوْمِ‏: شما را نسزد که در تعقیب مردمى که طرفدار شرک بوده، در راه دشمن خدا و مردم مؤمن، صف آرایى کرده‏اند، سستى بورزید.

إِنْ تَکُونُوا تَأْلَمُونَ فَإِنَّهُمْ یَأْلَمُونَ کَما تَأْلَمُونَ‏: اگر شما از زخم و جراحتها دردمند شده و رنج مى‏کشید، آنان نیز از زخم‏ها و جراحتها- همچون شما- درد مى‏کشند و رنج مى‏برند.

وَ تَرْجُونَ مِنَ اللَّهِ ما لا یَرْجُونَ‏: با این تفاوت که شما از خداوند بزرگ امیدوارید که در این جهان به شما پیروزى و ظفر بخشد و بواسطه این سختیها و دردها و زخمها در عالم دیگر به شما پاداش دهد، ولى آنان در مقابل این جراحتها و زخمها امید هیچگونه پاداشى از جانب خداوند متعال ندارند، بنا بر این شما مردم مؤمن اگر بپاداش الهى یقین دارید و مى‏دانید که این تعب‏ها و مشقت‏ها بدون پاداش نمى‏ماند و تکذیب مشرکین بى اساس و بى دلیل است، وظیفه دارید که از آنها براى جنگ، شکیباتر و پایدارتر باشید این معنى از ابن عباس، قتاده، مجاهد و سدى است.

وَ کانَ اللَّهُ عَلِیماً حَکِیماً: خداوند بمصالح مردم داناتر و در تدبیر و تعیین مقدرات ایشان حکیم است. چنان که ابن عباس و عکرمه گویند

 

داستان‏

ابن عباس و عکرمه گویند: هنگامى که در روز جنگ احد، مسلمانان گرفتار آن شکست تاریخ گردیدند و پیامبر بر قله کوه، صعود فرمود، ابو سفیان چنین گفت:

اى محمد، ما را روزى است و شما را روزى بود! پیامبر بزرگوار اسلام فرمود: او را پاسخ دهید. مسلمانان گفتند: ولى ما و شما برابر نیستیم و روز شکست ما با روز شکست شما فرق دارد. کشتگان ما در بهشت و کشتگان شما در جهنم هستند.

ابو سفیان گفت:ما را بت عزى است و شما را چنین بتى نیست. پیامبر فرمود: شما بگویید: خداوند مولاى ماست و شما را مولایى نیست. ابو سفیان گفت: زنده و جاوید باد هبل! پیامبر فرمود: بگویید: خداوند برتر و بالاتر است. ابو سفیان گفت: قرار ملاقات ما در روز بدر صغرى است.

مسلمانان با جراحتهاى بسیارى که برداشته بودند، بخفتند، از اینرو این آیه نازل گردید: «إِنْ یَمْسَسْکُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ» (سوره آل عمران ۱۴۰ یعنى اگر شما مجروح شده‏اید ایشان نیز همچون شما مجروح شده‏اند) و نیز «إِنْ تَکُونُوا تَأْلَمُونَ …» زیرا منظور خداوند متعال این بود که با بدن مجروح، دشمنان را تعقیب کنند و مشرکان را بیمى و وحشتى در دل افکنند. آنها نیز امر خدا را گردن نهادند و با بدنهاى مجروح تا «حمراء الاسد» مشرکین را دنبال کردند. مشرکین با شنودن این خبر، با سرعتى هر چه بیشتر بتاختند و خود را بمکه رسانیدند

 

[سوره النساء (۴): آیات ۱۰۵ تا ۱۰۶]

إِنَّا أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ بِما أَراکَ اللَّهُ وَ لا تَکُنْ لِلْخائِنِینَ خَصِیماً (۱۰۵) وَ اسْتَغْفِرِ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ کانَ غَفُوراً رَحِیماً (۱۰۶)

ترجمه‏

ما قرآن را بحق بر تو نازل کرده‏ایم تا در میان مردم به آنچه خداوند بتو نشان داده است حکم کنى و براى مردم خائن، مدافع و طرفدار مباش. و از خداوند طلب آمرزش کن که خدا آمرزگار و رحیم است.

 

بیان آیه ۱۰۵ و ۱۰۶

شان نزول‏

این آیه‏ها در باره «بنى أبیرق» که سه برادر بودند به نامهاى: «بشیر، بشر و مبشر» نازل شده‏اند. کنیه بشیر «ابو طعمه» بود، وى شعر مى‏گفت و اصحاب پیامبر را هجو مى‏کرد و مى‏گفت فلان کس، گفته است. این سه برادر، هم در جاهلیت و هم در اسلام، فقیر و محتاج بودند. ابو طعمه بخانه «رفاعه بن زید» دستبرد زد و طعامى و شمشیرى و زرهى از او سرقت برد. رفاعه این موضوع را با فرزند برادر خویش «قتاده بن نعمان» که از جنگجویان بدر بود، در میان گذاشت و به اتفاق یکدیگر در خانه، بکاوش پرداختند و در اینباره از اهل خانه، پرسش کردند. بنى ابیرق گفتند: بخدا سوگند، دزد شما «لبید بن سهل» است که مردى بود معنون و داراى شخصیت ذاتى و خانوادگى! لبید با شمشیر آخته، به ایشان حمله‏ور شد و گفت: اى پسران ابیرق، آیا بمن نسبت دزدى مى‏دهید، در حالى که شما خود به این نسبت سزاوارترید؟! مگر نه شما همان قوم دو رو و دو رنگى هستید که پیامبر گرامى اسلام را هجو مى‏کنید، آن گاه این عمل ناجوانمردانه خود را به قریش نسبت مى‏دهید؟! اکنون بى درنگ. بگناه خویش اقرار کنید و گرنه شما را از دم شمشیر، مى‏گذرانم.

آنها لبید را راضى و از او رفع تهمت کردند.

قتاده، بخدمت پیامبر اسلام شرفیاب شد و عرض کرد: افراد خانواده و بستگان ما، افراد نادرستى هستند که بخانه عمویم دستبرد زده و طعامى و سلاحى از آنجا به سرقت برده‏اند.

پیامبر گرامى فرمود: در اینباره درست بررسى کنید.

مردى از ایشان بنام اسیر بن عروه، گروهى از افراد قبیله را گرد آورد و باتفاق‏ ایشان خدمت پیامبر شرفیاب شد و عرض کرد: قتاده و عمویش به افرادى از ما که داراى شخصیت ذاتى و خانوادگى هستند. تهمت بسته، در باره آنان حرفهایى مى‏زنند که در شان آنها نیست.

سپس قتاده، خدمت پیامبر آمد که در این باره گفتگو کند، ولى با خشم شدید پیامبر رو برو شد. این بار پیامبر فرمود: چرا در باره این خانواده، حرفهایى مى‏زنید که سزاوار آنها نیست؟! قتاده نزد عمویش آمد و گفت: کاش مرده بودم و با پیامبر خدا در اینباره حرفى نزده بودم، زیرا طورى با من سخن گفت که نه پسندیدم.

عمویش، رفاعه گفت: باید از خداوند کمک خواست، از اینرو این آیات نازل گردید: «إِنَّا أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ …. تا إِنَّ اللَّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ» هنگامى که بشیر از نزول آیات قرآنى در باره خود مطلع شد، بمکه گریخت و کافر شد. در مکه، به خانه زنى سلافه نام، دخت سعد بن شهید، از طایفه اوس، از قبیله بنى عمرو بن عوف، همسر یکى از مردان بنى عبد الدار، فرود آمد و حسان، شاعر زبر دست صدر اسلام این زن را هجو کرد و گفت:

فقد انزلته بنت سعد و اصبحت‏ ینازعها جلد استها و تنازعه‏
ظننتم بان یخفى الذین قد صنعتموا و فینا نبى عنده الوحى واضعه‏

یعنى: بنت سعد، بشیر را به خانه خود راه داد … گمان مى‏کردید که کار شما از ما پوشیده مى‏ماند، در حالى که در میان ما پیامبرى است که از سر چشمه وحى، کسب خبر مى‏کند.

سلافه، بار و بنه او را بر سر نهاد و به ابطح انداخت و گفت: تو براى من چه خبرى آورده‏اى؟ تو شعر هجو آمیز حسان را بمن اهدا کردى!» این نظر از مجاهد و قتاده بن نعمان و عکرمه و ابن جریج است. جز اینکه عکرمه گوید: بنو ابیرق، نسبت دزدى را بمردى یهودى بنام زید بن سمین دادند و او خدمت پیامبر آمد و از ایشان شکایت کرد. بنو ابیرق نیز بیامدند و از پیامبر خدا در خواست‏ کردند، که از طرف ایشان با یهودى بگفتگو و مجادله پردازد، چیزى نمانده بود که پیامبر بدرخواست ایشان جامه عمل پوشیده، یهودى را کیفر دهد، که آیه نازل گردید. ابن عباس نیز چنین گفته است.

ضحاک گوید: این آیه در باره مردى از انصار که زرهى را بودیعه گرفته و منکر آن شده بود نازل گردید. گروهى از اصحاب پیامبر او را خائن شمردند و کسان او خشمگین شده، خدمت پیامبر عرض کردند: به این مرد که مسلمانى امین است، نسبت خیانت مى‏دهند و آبروى او را مى‏برند. پیامبر وى را معذور داشت و راى مبارکش بر برائت و پاکدامنى او تعلق یافت. با نزول این آیه‏ها، این راز از پرده برون افتاده و خیانت مرد انصارى بر ملا شد.

طبرى نیز همین وجه را پذیرفته است، زیرا بعقیده وى، خیانت، مربوط به ودیعه و امانت است نه دزدى.

 

 

مقصود

خداوند متعال، پیامبر را مخاطب ساخته، مى‏فرماید:

إِنَّا أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ بِما أَراکَ اللَّهُ‏: اى محمد، ما قرآن را به سبب حقى که خدا بر بندگان است (و بقولى بسبب اینکه توبه آن سزاوارترى) بر تو نازل کرده‏ایم، تا در میان مردم، به آنچه خداوند در قرآن اعلام کرده است، داورى نمایى.

وَ لا تَکُنْ لِلْخائِنِینَ خَصِیماً: مبادا کسانى را که به مال یا جان مسلمانى یا هم پیمانى، خیانت مى‏کنند، کمک کنى و از ایشان در مقابل کسى که حق خودش را مطالبه مى‏کند، دفاع و جانبدارى نمایى.

وَ اسْتَغْفِرِ اللَّهَ‏: باید خداوند را بر اینکار استغفار کنى.

إِنَّ اللَّهَ کانَ غَفُوراً رَحِیماً: خداوند گناه بندگان مسلمان را بخشوده، از مؤاخذه ایشان چشم پوشى مى‏کند. در این آیه اگر چه خطاب به پیامبر است که از شخصى که بر حسب ظاهر، به ایمان و عدالت او حکم مى‏کرد، در حالى که باطناً ایمانى و عدالتى‏ نداشت، طرفدارى و دفاع مى‏کرد، لکن مقصود، امت پیامبر است. این طرز بیان بمنظور تادیب و تنبیه است که مبادا از خصمى دفاع و جانبدارى کند، مگر اینکه حق براى او آشکار گردد و الا پیامبر از همه معاصى و زشتیها منزه است. برخى گفته ‏اند:

پیامبر از کسى دفاع نکرده بود. بلکه تصمیم داشت، دفاع کند و خداوند او را مورد عتاب قرار داد.

 

 

نظم آیه‏

وجه اتصال آیه به سابق، این است که قبلا دستور داده بود که از منافقان و کافران دورى کنند و در این آیه دستور داد که از خائنان نیز دورى کنند و از آنها دفاع نکنند.

برخى گفته‏اند: چون در این سوره خداوند احکام و قوانین اجتماعى را ذکر کرده است، اکنون مى‏گوید خداوند همه این احکام را به حق نازل کرده است.

 

[سوره النساء (۴): آیات ۱۰۷ تا ۱۰۹]

وَ لا تُجادِلْ عَنِ الَّذِینَ یَخْتانُونَ أَنْفُسَهُمْ إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ مَنْ کانَ خَوَّاناً أَثِیماً (۱۰۷) یَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَ لا یَسْتَخْفُونَ مِنَ اللَّهِ وَ هُوَ مَعَهُمْ إِذْ یُبَیِّتُونَ ما لا یَرْضى‏ مِنَ الْقَوْلِ وَ کانَ اللَّهُ بِما یَعْمَلُونَ مُحِیطاً (۱۰۸) ها أَنْتُمْ هؤُلاءِ جادَلْتُمْ عَنْهُمْ فِی الْحَیاهِ الدُّنْیا فَمَنْ یُجادِلُ اللَّهَ عَنْهُمْ یَوْمَ الْقِیامَهِ أَمْ مَنْ یَکُونُ عَلَیْهِمْ وَکِیلاً (۱۰۹)

ترجمه‏

و از مردمى که به خود خیانت مى‏کنند، جانبدارى و دفاع مکن، که خداوند خیانتکار و گنهکار را دوست ندارد. آنان از مردم مخفى مى‏شوند و از خداوند- که با ایشان است- مخفى نمى‏شوند در آن وقتى که سختى را در موقع شب تدبیر مى‏کنند که او نمى‏پسندد و خداوند بکردار ایشان احاطه دارد. شمائید که در این جهان از ایشان دفاع مى‏کنید، پس چه کسى در روز قیامت از ایشان دفاع خواهد کرد؟ بلکه چه کسى وکیل و مدافع آنها خواهد بود؟

 

بیان آیه ۱۰۷- ۱۰۸- ۱۰۹

لغت‏

مجادله: بحث و گفتگو، مناظره، مخاصمه، محاجه. میان این کلمات فرق مختصرى وجود دارد، زیرا مجادله، نزاع بر سر چیزى است که میان دو کس بر سر آن اختلاف است، مخاصمه، نزاع و مخالفت میان دو کس بنحو غلظت و درشتخویى است، مناظره، آن اختلاف است که میان دو کس که با یکدیگر نظیرند، واقع شده باشد و محاجه، گفتگویى است که با اقامه دلیل و حجت مقارن باشد. اصل مجادله، از جدل بمعناى زیاد باریک شدن و تندى کردن است. به باز شکارى مى‏گویند: «اجدل» بخاطر اینکه از شدیدترین مرغهاست.

تبییت: تدبیر و بررسى کردن چیزى در شب، چه در آن وقت، مردم بخانه‏ها رفته و آرمیده‏اند.

 

اعراب‏

ها: حرف تنبیه که بر سر کلمه: «انتم» و کلمه «اولاء» تکرار شده است یعنى:

«ها انتم الذین جادلتم» زیرا «هؤلاء و هذا» در اشاره به اشخاص حاضر مثل «الذین» هستند، حتى گاهى در اشاره بغیر اشخاص حاضر، نیز بمنزله «الذین» یا «الذى» هستند، مثل:

عدس ما لعباد علیک اماره امنت و هذا تحملین طلیق‏

(یعنى و الذى تحملین طلیق) یعنى اى عدس، براى عباد، بر تو امارتى نیست، تو ایمن هستى و آن که حمل مى‏کنى، رهاست.

 

شان نزول‏

این آیات، به مناسبت داستانى که شرح آن گذشت، نازل شده‏اند.

 

مقصود

بمنظور تاکید مطلبى که گذشت، مجدداً خداوند از جانبدارى خیانتکاران نهى کرده، مى‏فرماید:

وَ لا تُجادِلْ‏: برخى گفته‏اند: خطاب به پیامبر است که تصمیم داشت ابو طعمه را- هنگامى که کساش بخدمت او آمدند و او را از دزدى تبرئه کردند- تبرئه کند.

برخى گفته‏اند: خطاب به پیامبر و منظور کسان ابو طعمه است. برخى گفته‏اند: خطاب به انسان است.

عَنِ الَّذِینَ یَخْتانُونَ أَنْفُسَهُمْ‏: از کسانى که بخود خیانت مى‏کنند و در باره خود ستم روا مى‏دارند، دفاع مکن. منظور کسى است که زره را دزدیده و کسانى که در دزدى و خیانت، با او شرکت داشتند. برخى گفته‏ اند: منظور کسان ابو طعمه است که با وى نزد پیامبر آمدند و به برائت او گواهى دادند. برخى گفته‏اند: منظور سارق و کسان او و سایر مردمى است که با آنها بر یک روش هستند.

علت اینکه فرموده است: به خود خیانت مى‏کنند، در حالى که خیانت به غیر است، این است که در حقیقت، ضرر خیانت، بخود ایشان بر مى‏گردد چنان که بظالم مى‏گویند: «هر چه کنى بخود کنى! گو اینکه در حق دیگرى کرده است. خداوند متعال مى‏فرماید: «إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ» سوره الاسراء ۷ یعنى اگر نیکى کنید، بخود نیکى کرده‏اید.

إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ مَنْ کانَ خَوَّاناً أَثِیماً: خداوند خیانتکار گنهکار را دوست نمى‏دارد.

خوان، بر وزن فعال، از خیانت، یعنى بسیار خیانت کننده و اثیم بمعناى گنهکار و او کسى است که بگناه عادت کرده است.

برخى گفته‏اند: یعنى خداوند دوست نمى‏دارد خیانتکارى که زره را دزدید و گنهکارى که یهودى را متهم کرد.

ابن عباس گوید: یعنى از کسانى که بوسیله خیانت، به خود ظلم مى‏کنند و دیگران را متهم به خیانت مى‏کنند، دفاع مکن. منظور کسى است که زره را دزدید و یهودى را متهم بدزدى کرد، از اینرو بدزدى خیانتکار شناخته شد و به تهمت گنهکار! یَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَ لا یَسْتَخْفُونَ مِنَ اللَّهِ وَ هُوَ مَعَهُمْ‏: از مردم مخفى مى‏شوند و از خدا- که با ایشان است- مخفى نمى‏شوند. منظور کسانى است که بدفاع از آنان برخاسته بودند. یعنى اینان معصیتهایى که از راه ربودن اموال مرتکب مردم مى‏پوشانند و از خداوند که بحال ایشان عالم است، حیا نمى‏کنند. در حقیقت، اینها از مردم حیا مى‏کنند ولى از خداوند حیا نمى‏کنند و گرنه اقدام به این عمل ناشایست نمى‏کردند.

إِذْ یُبَیِّتُونَ ما لا یَرْضى‏ مِنَ الْقَوْلِ‏: آنان شبانه، گفتگوهایى دارند و درباره مطلبى مى‏اندیشند که خداوند از آن خشنود نیست. برخى گفته‏اند: یعنى سخن را از مسیر اصلى خود تغییر مى‏دهند و درباره آن دروغ پردازى مى‏کنند. برخى گفته‏اند: منظور ابن ابیرق است که شب پیش خود اندیشید که زره را در خانه یهودى افکند و سوگند یاد کند که دامنش از دزدى پاک است، باین امید که مسلمانان، بحرمت هم کیشى او را تصدیق و یهودى را تکذیب کنند. برخى گفته‏اند: او زره را بخانه لبید بن سهل انداخته بود.

وَ کانَ اللَّهُ بِما یَعْمَلُونَ مُحِیطاً: حسن گوید: یعنى خداوند حافظ اعمال ایشان است.

دیگران گویند: یعنى خداوند عالم است باعمال ایشان و هیچ چیزى بر او پوشیده نیست.

این آیه کسانى را که از مردم و حشمت ایشان شرمسارند و در حضور ایشان مرتکب کارهاى زشت نمى‏شوند ولى خوف و خشیت خدا. آنها را از ارتکاب معاصى باز نمى‏دارد، به سختى مورد ملامت قرار مى‏دهد زیرا خداوند سبحان سزاوارتر است که انسان از او حیا کند و در حضورش از ارتکاب زشتى‏ها سر باز زند.

نیز کسانى را که کارى زشت مرتکب مى‏شوند، سپس بگردن دیگرى مى‏اندازند، خواه او مؤمن باشد یا کافر، مورد توبیخ قرار مى‏دهد.

ها أَنْتُمْ هؤُلاءِ جادَلْتُمْ عَنْهُمْ فِی الْحَیاهِ الدُّنْیا: اکنون کسانى را که از سارق دفاع‏ مى‏کنند، مخاطب ساخته، مى‏فرماید: شما کسانى هستید که در این جهان از دزدان مال مردمخوار، دفاع مى‏کنید …

فَمَنْ یُجادِلُ اللَّهَ عَنْهُمْ یَوْمَ الْقِیامَهِ: از این استفهام مقصود، نفى است. یعنى کسى در روز قیامت، در برابر خداوند، از ایشان دفاع نخواهد کرد. و در حقیقت، منظور سر کوبى و سرزنش است، یعنى اگر شما در این جهان به نفع آنان بدروغ شهادت بدهید، در آخرت، نه کسى از ایشان دفاع مى‏کند و نه به نفع آنان شهادت خواهد داد. استفاده دیگرى که از این آیه مى‏شود، این است که: نباید از ظالم، دفاع و جانبدارى کرد.

أَمْ مَنْ یَکُونُ عَلَیْهِمْ وَکِیلًا: چه کسى آنها را حفظ مى‏کند و به آنها کمک مى‏دهد.

یعنى در روز قیامت، وکیلى ندارند که از آنها جانبدارى و دفاع کند. وکیل در اصل، کسى است که قیام به امرى به او واگذار شده باشد. و خداوند را وکیل مى‏نامند، زیرا به امور بندگان رسیدگى مى‏کند. برخى هم گفته‏اند: خدا را وکیل مى‏نامند، زیرا حافظ است. در محاورات عرب: «وکیل لنا» صحیح نیست، بلکه «وکیل علینا» صحیح است.

 

[سوره النساء (۴): آیات ۱۱۰ تا ۱۱۲]

وَ مَنْ یَعْمَلْ سُوءاً أَوْ یَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ یَسْتَغْفِرِ اللَّهَ یَجِدِ اللَّهَ غَفُوراً رَحِیماً (۱۱۰) وَ مَنْ یَکْسِبْ إِثْماً فَإِنَّما یَکْسِبُهُ عَلى‏ نَفْسِهِ وَ کانَ اللَّهُ عَلِیماً حَکِیماً (۱۱۱) وَ مَنْ یَکْسِبْ خَطِیئَهً أَوْ إِثْماً ثُمَّ یَرْمِ بِهِ بَرِیئاً فَقَدِ احْتَمَلَ بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِیناً (۱۱۲)

ترجمه‏

و کسى که کارى زشت کند یا بخود ستم کند، سپس خداوند را آمرزگار و رحیم مى‏یابد.

و کسى که گناهى کند، گناه را بضرر خویش انجام مى‏دهد و خداوند دانا و حکیم است و کسى که خطا یا گناهى مرتکب شود، آن گاه بیگناهى را متهم کند، متحمل بهتان و گناهى آشکار شده است.

بیان آیه ۱۱۰ و ۱۱۱ و ۱۱۲

لغت‏

سوء: کار زشتى که انسان را مواجه شود و «رجل سوء»: مردى که با امور ناپسندیده با مردم مواجه شود. سیئه. نقیض حسنه است:

یجد: اصل این کلمه از و جدان بمعناى ادراک است: وجود: ضد عدم، زیرا همانطورى که شیئى به ادراک ظاهر مى‏شود، به هستى هم ظهور پیدا مى‏کنید.

کسب: فعلى که براى منفعت یا دفع ضرر، انجام گیرد، خداوند متصف بکسب نمى‏شود زیرا منفعتى احتیاج ندارد و ضررى متوجه او نیست.

 

مقصود

هم اکنون، خداوند متعال، راه تلافى و توبه از گناهان را به بنده عاصى نشان داده، مى‏فرماید:

وَ مَنْ یَعْمَلْ سُوءاً أَوْ یَظْلِمْ نَفْسَهُ‏: کسى که مرتکب کار زشتى شود یا با ارتکاب گناه، بخود ستم کند. برخى گفته‏اند: یعنى با دزدیدن زره کار زشتى کند و با نسبت آن دزدى بدیگرى بخود ستم کند. برخى گفته‏اند: مقصود از «سوء» شرک و مقصود از ظلم سواى شرک است.

ثُمَّ یَسْتَغْفِرِ اللَّهَ‏: سپس توبه کند و از خداوند طلب آمرزش نماید.

یَجِدِ اللَّهَ غَفُوراً رَحِیماً: مى‏فرماید: اگر چه جریمه ایشان بزرگ باشد، اگر توبه و استغفار کنند، مانع آمرزش و قبول توبه ایشان نخواهد شد.

وَ مَنْ یَکْسِبْ إِثْماً فَإِنَّما یَکْسِبُهُ عَلى‏ نَفْسِهِ‏: هر کسى گناهى کند، بزیان خود انجام مى‏دهد مثل: «لا تَکْسِبُ کُلُّ نَفْسٍ إِلَّا عَلَیْها» (سوره انعام ۱۶۴ یعنى هر کسى کارى زشت کند به زیان خود اوست) و مثل: «مَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَساءَ فَعَلَیْها»(سوره فصلت ۴۶ یعنى کسى که کارى شایسته کند، براى خود او و کسى که کارى زشت کند، بزیان اوست.) وَ کانَ اللَّهُ عَلِیماً حَکِیماً: خداوند بکردار او دانا و در کیفرش حکیم است. برخى گفته‏اند: یعنى بکارهاى بندگان دانا و در داورى خود حکیم است و برخى هم گفته‏اند:

یعنى بحال دزد دانا و در واجب کردن و بریدن دست او حکیم است. آن گاه، این مطلب را بیان مى‏کند که اگر کسى کارى زشت کند، سپس بگردن دیگرى افکند، چگونه کیفرش بزرگ خواهد شد! وَ مَنْ یَکْسِبْ خَطِیئَهً أَوْ إِثْماً: کسى که گناهى عمدى یا غیر عمدى کند. برخى گفته‏اند: خطیئه، شرک و ذنب، سواى شرک است.

ثُمَّ یَرْمِ بِهِ بَرِیئاً: آن گاه گناه خود را به بیگناهى نسبت دهد. حسن و دیگران گویند: بیگناه (برى) همان یهودى است که زره را در خانه او افکنده بودند. برخى هم گفته‏اند: منظور از بیگناه، لبید بن سهل است که ذکر هر دو گذشت.

در باره ضمیر «به» اختلاف است: برخى گویند: به «اثم» و برخى گویند:

به یکى از دو کلمه «اثم و خطیئه» و برخى گویند به «کسب» بر مى‏گردد.

فَقَدِ احْتَمَلَ بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِیناً: چنین کسى دروغى بزرگ متحمل شده است که خود از بزرگى آن در شگفت مى‏ماند و گناهى ظاهر و هویدا!

 

ردى بر جبریان‏

پیروان مسلک جبر معتقدند که: خداوند متعال خالق افعال بندگان است.

لکن از این آیات، بر مى‏آید که سزاوارتر نیست که خداوند، خود افعال بندگان را خلق کند، آن گاه ایشان را در مقابلى افعالى که خود فاعل و خالق آنهاست: کیفر دهد، زیرا هر گاه خالق افعال خداوند باشد، آنان از آن کارها برى هستند و عذابشان روا نیست.

اگر کسى بگوید: اگر چه خالق فعل خداوند است، لکن این فعل، انتساب به بنده و اضافه به او دارد، یعنى اگر چه خداوند خالق فعل است، لکن قلب بنده نیز آن را اختیار کرده است. گوییم: عمل تجزیه پذیر نیست. اگر خداوند خالق فعل است، اختیار قلبى بنده باین نیز از خدا است فعل را به بنده نسبت نمى‏دهد و در هر صورت از هیچ لحاظ صحیح نیست که عمل را به ایشان نسبت دهیم، زیرا خالق فعل و خالق اختیار قلبى هم خداوند است و در این صورت، کیفر انسان نارواست.

 

[سوره النساء (۴): آیات ۱۱۳ تا ۱۱۴]

وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکَ وَ رَحْمَتُهُ لَهَمَّتْ طائِفَهٌ مِنْهُمْ أَنْ یُضِلُّوکَ وَ ما یُضِلُّونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما یَضُرُّونَکَ مِنْ شَیْ‏ءٍ وَ أَنْزَلَ اللَّهُ عَلَیْکَ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَهَ وَ عَلَّمَکَ ما لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ وَ کانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکَ عَظِیماً (۱۱۳) لا خَیْرَ فِی کَثِیرٍ مِنْ نَجْواهُمْ إِلاَّ مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَهٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاحٍ بَیْنَ النَّاسِ وَ مَنْ یَفْعَلْ ذلِکَ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ فَسَوْفَ نُؤْتِیهِ أَجْراً عَظِیماً (۱۱۴)

ترجمه‏

و اگر نه تفضل خدا و رحمتش نسبت بتو بود گروهى مى‏خواستند ترا گمراه کنند.

آنان خودشان را گمراه مى‏سازند و بتو ضررى نمى‏رسانند. خداوند بر تو کتاب و حکمت نازل فرموده و چیزهایى بتو آموخته که نمى‏دانستى و تفضل خدا بر تو بزرگ است.

در بسیارى از گفتگوهاى محرمانه ایشان خیرى نیست مگر کسى که به صدقه یا نیکى یا اصلاح میان مردم امر کند و کسى که این کارها را بمنظور تحصیل خشنودى خدا انجام دهد، او را پاداشى بزرگ مى‏دهیم.

 

بیان آیه ۱۱۳ و ۱۱۴

قرائت‏

ابو عمرو و حمزه و قتیبه و کسایى و سهل و خلف «فسوف یؤتیه» به یاء و دیگران «فسوف یؤتیه» به نون قرائت کرده‏اند قرائت یاء به خاطر این است که قبلا «لولا فضل اللَّه علیک و رحمته … و انزل اللَّه علیک …» گفته شده و لفظ جلاله «اللَّه» ذکر شده است و اکنون ضمیر «یؤتى» به آن باز مى‏گردد و قرائت نون بخاطر شباهت با آیه بعد «نُوَلِّهِ ما تَوَلَّى وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ» مى‏باشد.

 

لغت‏

همّ: قصد. همت نیز همین است. همام: پادشاه بزرگ.

نجوى: در گوش سخن گفتن. زجاج گوید، نجوى یعنى چیزى که دو نفر یا جماعتى اختصاص داشته باشد خواه پنهان باشد، خواه آشکار. و «نجوت الشی‏ء» یعنى آن چیز را خالص کردم و افکندم. شاعر گوید:

فقلت انجوا منها نجا الجد انه‏ سیرضیکما منها سنام و غار به‏

یعنى گفتم پوست شتر را بکنید که کوهان و پشت آن شما را ارضا مى‏کند و همچنین «نجوت فلاناً» یعنى: دهانش را بوییدم. شاعر گوید:

نجوت مجالداً فشممت منه‏ کریح الکلب مات حدیث عهد

یعنى: دهان مجالد را بوییدم و از آن بویى استشمام کردم که ببوى سگى شباهت داشت که تازه مرده بود.

اصل کلمه «نجوى» از «نجوه» است و نجوه بمعناى زمینى است که بر آمده باشد. در هر صورت منظور از «نجواهم» سخنى است که میان آنها رد و بدل مى‏شود.

نجى: هم نجوى، جمع: انجیه‏

 

اعراب‏

إِلَّا مَنْ أَمَرَ: ممکن است «من» محلا مجرور به تقدیر «فى نجوى من امر» باشد و ممکن است استثناى منقطع و محل آن نصب باشد. یعنى: «لکن من امر بصدقه او معروف ففى نجواه خیر» جایز است که «من» در محل جر و تابع «کثیر» باشد یعنى «لا خیر فى کثیر الا فیمن امر بصدقه» و ممکن است استثناى حقیقى باشد یعنى «لا خیر فى نجوى الناس الا نجوى من امر» و این بهتر از استثناى منقطع است زیرا حمل کلام بر اتصال در صورتى که مخل معنى نباشد، بهتر است.

ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ‏: منصوب و مفعول له است.

 

 

شان نزول‏

ابو صالح و ابن عباس گویند: این آیه در باره بنو ابیرق- که قصه ایشان گذشت نازل شده است.

جویبر و ضحاک و ابن عباس گویند: در باره جمعى از طایفه ثقیف نازل شده است که خدمت پیامبر گرامى اسلام، آمده، عرض کردند: اى محمد، آمده‏ایم با تو بیعت کنیم که بتهایمان را بدست خود نشکنیم و سالى از وجود بت عزّى استفاده بریم، پیامبر گرامى ایشان را پاسخ نداد و خداوند او را از خطا حفظ کرد.

 

 

مقصود

هم اکنون خداوند متعال، لطف و تفضل خود را نسبت برسول گرامیش آشکار مى‏سازد و نشان مى‏دهد که چگونه او را از نیرنگ دشمنان حفظ کرده و او را از تمایل به ایشان باز داشته است، از اینرو مى‏فرماید:

وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکَ وَ رَحْمَتُهُ‏: اگر فضل خداوند و رحمتش نسبت به تو نبود. برخى گفته‏اند: فضل خداوند، نبوت و رحمتش یارى اوست. برخى گفته‏اند: فضل خداوند تایید پیامبر بالطاف خود و رحمت خداوند، نعمت اوست. برخى هم گفته‏اند: فضل خداوند، نبوت و رحمت خداوند عصمت است.

لَهَمَّتْ طائِفَهٌ مِنْهُمْ أَنْ یُضِلُّوکَ‏: گروهى از اینان- که ذکرشان گذشت- مى‏خواستند

ترا گمراه کنند.

 

در معناى ضلال‏

در اینباره اقوالى است:

۱- ابن عباس و حسن و جبایى گویند: مقصود کسانى است که به نفع بنى ابیرق شهادت داده‏اند، بنا بر این مقصود این است که ایشان مى‏خواستند با شهادت خود براى خیانتکاران ترا از حق دور سازند و خداوند ترا از اسرار ایشان واقف ساخت.

۲- نیز ابن عباس گوید: منظور جمعیت ثقیف است که از پیامبر امرى ناروا درخواست مى‏کردند:

۳- ابو مسلم گوید: منظور منافقانى است که مى‏خواستند پیامبر را از میان ببرند و مقصود از اضلال، قتل است مثل: «أَ إِذا ضَلَلْنا فِی الْأَرْضِ …» (سوره سجده ۱۰ یعنى آیا هنگامى که در زمین تباه گشتیم؟) پس مقصود این است که: اگر خداوند ترا حفظ و حراست نمى‏کرد، گروهى از منافقان مى‏خواستند ترا به قتل رسانند و تصمیمى داشتند که به آن دست نیافتند.

وَ ما یُضِلُّونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ‏: آنها خودشان را از حق دور مى‏سازند و بقولى خودشان را هلاک مى‏سازند، یعنى و بال کردارشان، بر خودشان هست و هلاکت و خوارى دامنگیر خودشان مى‏شود و سزاوار عذاب همیشگى خواهند شد.

وَ ما یَضُرُّونَکَ مِنْ شَیْ‏ءٍ: با نیرنگ و مکر خود ضررى بتو نمى‏رسانند، زیرا خداوند حافظ و پشتیبان تست.

وَ أَنْزَلَ اللَّهُ عَلَیْکَ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَهَ: و بر تو کتاب و سنت نازل فرمود. اتصال این جمله به سابق به این معنى است که: آنها چگونه مى‏توانند ترا گمراه کنند، حال آنکه خدا بر تو کتاب نازل کرده و احکام را بتو وحى فرستاده است؟

وَ عَلَّمَکَ ما لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ‏: و بتو قوانینى که نمى‏دانسته‏اى و پیامبران پیشینى که نمى‏شناخته‏اى و علوم دیگر آموخته است.

وَ کانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکَ عَظِیماً: گفته شده است: یعنى فضل خداوند نسبت به تو از روزى که تو را آفرید تا به پیامبرى مبعوث کرد بزرگ بود، زیرا ترا خاتم پیامبران و سرور رسل قرار داد و بتو مقام شفاعت و مقامات دیگر بخشید.

لا خَیْرَ فِی کَثِیرٍ مِنْ نَجْواهُمْ‏: در بسیارى از راز پوشى و گفتگوهاى محرمانه آنها فایده‏اى نیست. حد اقل این است که نجوى مثل دعوى باید میان دو کس باشد.

إِلَّا مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَهٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاحٍ بَیْنَ النَّاسِ‏: مگر کسى که در نجواى خود بصدقه یا به نیکى امر کند: که در آن خیر است و عقول مردم آن را مى‏ستایند، یا اینکه در صدد برقرار کردن صلحى و آمیزشى در میان مردم باشند.

على بن ابراهیم در تفسیر خود گوید: پدرم از ابن ابى عمیر، از حماد، از امام صادق ع نقل کرده است که: خداوند، تجمل را در قرآن واجب کرده است. راوى عرض مى‏کند. فدایت شوم، تجمل چیست؟ مى‏فرماید: تجمل این است که: صورتت از صورت برادر دینیت، اعراض کرده باشد و تو آن را با گشادگى متوجه او سازى و همین از «لا خَیْرَ فِی کَثِیرٍ مِنْ نَجْواهُمْ إِلَّا مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَهٍ أَوْ مَعْرُوفٍ …» مراد است. و نیز گوید: پدرم مرا روایت کرد که امیر المؤمنین ع فرمود:

«خداوند زکات جاه و مقام را بر شما واجب کرد، همانطورى که زکات مال را بر شما واجب گردانید.»وَ مَنْ یَفْعَلْ ذلِکَ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ‏: کسى که این کارها را بمنظور طلب خشنودى خداوند انجام دهد.

فَسَوْفَ نُؤْتِیهِ أَجْراً عَظِیماً: او را پاداشى بزرگ خواهیم داد. یعنى پاداشى که از لحاظ کمیت و از لحاظ کیفیت بزرگ باشد. اما از لحاظ کمیت، بخاطر این است که دائمى است و اما از لحاظ کیفیت، بخاطر این است که مقارن با تعظیم و تجلیل است و آمیخته با چیزهاى ناگوار نیست.

 

 

دلالت آیه‏

۱- آیه شریفه، دلالت دارد بر اینکه شخص معصیت کار، بخود ضرر مى‏زند،زیرا نتیجه شوم کردارش بخود باز مى‏گردد.

۲- دلالت دیگر این است که: کسى که بگمراهى دعوت کند، گمراه کننده مردم است و در حقیقت خودش را گمراه مى‏کند و دعوت بگمراهى همان گمراه کردن است.

 

[سوره النساء (۴): آیات ۱۱۵ تا ۱۱۶]

وَ مَنْ یُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُ الْهُدى‏ وَ یَتَّبِعْ غَیْرَ سَبِیلِ الْمُؤْمِنِینَ نُوَلِّهِ ما تَوَلَّى وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصِیراً (۱۱۵) إِنَّ اللَّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ لِمَنْ یَشاءُ وَ مَنْ یُشْرِکْ بِاللَّهِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً بَعِیداً (۱۱۶)

ترجمه‏

و هر کس پس از اینکه هدایت برایش آشکار شد، پیامبر را مخالفت کند و راهى غیر از راه مؤمنان پیروى کند، او را به آنچه خواسته و دنبال کرده است واگذار مى‏کنیم و در جهنم سرنگونش مى‏سایم و جهنم بد جایگاهى است.

خداوند گناه شرک را نمى‏آمرزد و گناهان پایینتر از شرک را نسبت بهر که بخواهد مى‏آمرزد و کسى که بخدا شرک آورد، بگمراهى دورى افتاده است. این آیه قبلا تفسیر شده است.

فَقَدْ ضَلَّ ضَلالًا بَعِیداً: یعنى از راه حق و هدف مطلوب که نعیم جاودانى بهشت است، بدور افتاده، زیرا دورى از نعمت بهشت، نیز مراتب دارد که دورتر از همه، شرک بخداست.

 

بیان آیه ۱۱۵

لغت‏

شقاق: مخالفتى که توام با دشمنى باشد، شق العصا: از جمعیت جدا شد. شق:

نصف. اصل این کلمه از شق بمعناى بریدن است. عداوت را شقاق و مشاقه نامیده‏اند، زیرا هر کدام از دو مخالف، در شقّ و جهتى مخالف شقّ و جهت دیگر قرار مى‏گیرد.

کلمه اشتقاق هم از همین اصل، بمعناى بریدن شاخه از اصل است.

نوّله: این کلمه از «ولى» بمعناى قرب است، نزدیک مى‏سازیم او را. ولىّ:

باران بهارى.

 

شان نزول‏

حسن گوید: آیه در شان ابن ابى ابیرق- که زره را دزدیده بود- نازل شده است. هنگامى که خداوند، بسر کوبى وى و مردمش آیاتى چند بر پیامبر گرامى نازل فرمود. وى بکفر گرایید و مرتد شد و به مشرکین مکه پیوست. در آنجا نیز دیوارى را سوراخ کرد که بخانه‏اش دستبرد بزند ولى دیوار بر سرش ویران گردید و کشته شد.

کلبى گوید: او از مکه بشام رفت. در یکى از منازل میان راه، دست به سرقت برد و مقدارى متاع بدزدید ولى پیش از فرار، بدام افتاد و اینقدر سنگش زدند تا بمرد.

 

 

مقصود

چون خداوند متعال، کیفیت توبه را بیان کرد، بدنبال آن پیرامون اصرار، سخن گفته، فرمود:

وَ مَنْ یُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُ الْهُدى‏: کسى که بعد از ظهور حق و اسلام‏ و قیام حجت و صحت ادله در باره نبوت حضرت محمد ص و رسالتش، با او بدشمنى و مخالفت برخیزد.

وَ یَتَّبِعْ غَیْرَ سَبِیلِ الْمُؤْمِنِینَ‏: و راهى غیر از دین مردم مؤمن دنبال کند.

نُوَلِّهِ ما تَوَلَّى‏: او را به بتها- که در همه حال ایشان را پناهگاه و پشتیبان خود مى‏داند- واگذار مى‏کنیم و- حقیقهً- او را نزدیک چیزها و کسانى که مورد اعتماد او هستند، قرار مى‏دهیم. برخى گفته‏اند: یعنى میان او و خواسته‏هایش مانعى ایجاد نمى‏کنیم.

وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ‏: و بپاس اختیار گمراهى و پشت سر گذاشتن هدایت، او را به جهنم سرنگون مى‏گردانیم، تا کیفر خود را بچشد.

وَ ساءَتْ مَصِیراً: و جهنم بد جایگاهى است.

 

 

اجماع امت‏

به این آیه استدلال کرده‏اند که: اجماع امت، حجت است، زیرا بر مخالفت مؤمنان تهدید کرده است، هم چنان که بر مخالفت پیامبر گرامى اسلام.

انصاف این است که آیه شریفه، چنین دلالتى ندارد، زیرا آیه، بر حسب ظاهر، مقتضى لزوم متابعت مؤمن حقیقى است- کسى که ظاهراً و باطناً مؤمن باشد- چه مؤمن ظاهرى، حقیقهً مؤمن نیست بلکه مؤمن ظاهرى و مجازى است. بنا بر این چگونه مى‏توان از آیه، استفاده کرد که باید از هر کس اظهار ایمان کرد، متابعت کرد، با اینکه هر کس اظهار ایمان کند، مؤمن واقعى ممکن است نباشد.

بهمین دلیل، گفته‏اند آیه دلالت دارد بر اینکه اجماع برخى از افراد است، حجت است، نه اجماع همه افراد است. حال که چنین است شیعه مى‏گوید: اجماع کسانى حجت است که در ایمان و عصمت ایشان تردید نباشد و آنها ائمه آل محمد ص هستند.

وانگهى از آیه چنین بر مى‏آید که تهدید، متوجه آنانى است که میان مخالفت پیامبر و متابعت راهى غیر از راه مؤمنان، جمع کرده باشند. پس از کجا مى‏توان فهمید که تنها مخالفت پیامبر یا مخالفت راه مؤمنان، مستلزم تهدید خواهد بود؟ ما یقین داریم که تهدید شامل مخالفت پیامبر به تنهایى مى‏شود و این را از آیات دیگر فهمیده‏ایم نه از این آیه. بنا بر این براى اثبات اینکه مخالفت راه مؤمنان به تنهایى امرى ناپسند و تهدید آور است، باید به دلیلى دیگر متکى شد.

 

[سوره النساء (۴): آیات ۱۱۷ تا ۱۲۱]

إِنْ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاَّ إِناثاً وَ إِنْ یَدْعُونَ إِلاَّ شَیْطاناً مَرِیداً (۱۱۷) لَعَنَهُ اللَّهُ وَ قالَ لَأَتَّخِذَنَّ مِنْ عِبادِکَ نَصِیباً مَفْرُوضاً (۱۱۸) وَ لَأُضِلَّنَّهُمْ وَ لَأُمَنِّیَنَّهُمْ وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَیُبَتِّکُنَّ آذانَ الْأَنْعامِ وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللَّهِ وَ مَنْ یَتَّخِذِ الشَّیْطانَ وَلِیًّا مِنْ دُونِ اللَّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْراناً مُبِیناً (۱۱۹) یَعِدُهُمْ وَ یُمَنِّیهِمْ وَ ما یَعِدُهُمُ الشَّیْطانُ إِلاَّ غُرُوراً (۱۲۰) أُولئِکَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ لا یَجِدُونَ عَنْها مَحِیصاً (۱۲۱)

ترجمه‏

مردم بت پرست، جز زنان را و جز شیطان سرکش را نمى‏خوانند. خدایش لعنت کند. او گفت: از بندگان تو بهره‏اى معین مى‏گیرم و آنان را گمراه مى‏کنم و آنها را به آرزوهاى دور و دراز مى‏افکنم و آنها را وادار مى‏کنم که گوش چهار پایان را ببرند و خلق خدا را تغییر دهند. و کسى که شیطان را یار بگیرد، زیانى آشکار برده است.

شیطان آنها را وعده مى‏دهد و آرزوهاى دور و دراز در دلشان مى‏افکند و به ایشان جز وعده‏هاى پوچ و بى اساس نمى‏دهد. آنان جایگاهشان جهنم است و از آن راه فرارى نمى‏یابند.

 

بیان آیات ۱۱۷ تا ۱۲۱

قرائت‏

کلمه «اناث» را مشهور قرائت کرده است. در روایت نادر از پیامبر «الا اثناً» «و الّا انثاً» عایشه روایت کرده است. از ابن عباس «الاوثناً» و «الا اثناً» روایت شده.

از عطاء بن ابى ریاح نیز «الا اثناً» روایت شده است.

اثن و وثن جمع وثن، یعنى بتها و همچنین اثن. انث ممکن است جمع انیث (یعنى کند) و ممکن است جمع اناث باشد.

 

 

لغت‏

مرید: مارد، متمرد، سرکش. امرد: کوسه.

لعن: دورى، در اصطلاح قرآن طرد از رحمت حق فرض: قطع. فریضه. امر واجب و قاطع. در شعرى فرض بمعناى خرما استعمال شده، زیرا از چیزهایى است که زکات آن واجب است:

اذا اکلت سمکاً و فرضاً ذهبت طولا و ذهبت عرضاً

یعنى: هنگامى که ماهى و خرما بخورى، از لحاظ طول و عرض بر کمیت تو افزوده شود.

تبتیک: شکافتن. بتک: قطع. بتکه: قطعه و بتک مثل قطع، جمع آن زهیر گوید:

حتى اذا ما هوت کف الغلام له‏ طارت و فى کفه من ریشها بتک‏

یعنى هنگامى که دست پسر گشوده شد، پرواز کرد و در دست پسر از پر و بال او قطعه ‏هایى بود.

محیص: راه گریز، محل عدول و بازگشت‏

 

اعراب‏

ان: در این کلمه چهار وجه است:

۱- حرف نفى، چنان که در آیه شریفه بکار رفته

۲- مخفف «انّ» مثل: «وَ إِنْ کانَتْ لَکَبِیرَهً» (سوره بقره ۱۴۳ یعنى همانا بزرگ بود) که بدنبال آن حتماً لام تاکید در مى‏آید

۳- حرف شرط و جازم، مثل:«إِنْ تَدْعُهُمْ إِلَى الْهُدى‏ فَلَنْ یَهْتَدُوا إِذاً أَبَداً» (سوره کهف ۵۷ یعنى اگر آنان را بسوى هدایت دعوت کنى، هرگز هدایت نمى‏یابند)

۴- حرف زاید مثل:

و ما ان طبنا جبن و لکن‏ منایانا و دوله آخرینا

یعنى عادت ما ترس نیست ولى مرگ ماست و دولت دیگران‏ لَعَنَهُ اللَّهُ‏: جمله منصوب و صفت «شیطاناً» لاتخذن: داراى لام قسم و همچنیین «لاضلنهم و ما بعد آن در این موارد حرف قسم بر سر جواب قسم آمده و خود قسم حذف شده است و علت اینکه لام بر سر جواب قسم مى‏آید این است که در حقیقت جواب قسم است که بخاطر آن سوگند یاد مى‏شود.

 

مقصود

در آیه پیش در باره اهل شرک و گمراهى ایشان سخن گفت، اکنون در باره حالات و کردار ایشان چنین مى‏گوید:

إِنْ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ إِلَّا إِناثاً: اینها در پرستش خود خداوند را رها کرده و مادگانى را پرستش مى‏کنند. در باره «اناث» (مادگان) اقوالى است:

۱- منظور بتهاست: زیرا آنان بتها را بنام زنان: لات، عزّى، منات، اساف و نائله، نامگذارى مى‏کردند. این قول از ابن مالک، سدى، مجاهد و ابن زید است.

ابو حمزه ثمالى در تفسیر خود گوید: در هر یک از بتها شیطان ماده‏اى بود که خادمان کعبه، او را مى‏دیدند و با او سخن مى‏گفتند. این کار را شیطان کرده بود و خداوند فرموده:

إِنْ یَدْعُونَ إِلَّا شَیْطاناً مَرِیداً» و سپس او را لعن کرد.

گفته‏اند: لات نام سنگى و عزى نام درختى بود، عرب این دو کلمه را اسم خاص آن دو بت قرار دادند. برخى گفته‏اند: عزّى مؤنث اعز و الات مونث «اللَّه» است. حسن‏ گوید: هر طایفه‏اى از عرب، بتى داشت که بنام زنى او را نامگذارى کرده بود.

۲- ابن عباس و حسن و قتاده گویند: یعنى آنها جمادات و مردگانى را مى‏خوانند و پرستش مى‏کنند که عقل ندارند و سخن نمى‏گویند و سود و زیانى ندارند و این دلیل بر جهالت و گمراهى ایشان است. علت اینکه بتهاى بیجان را «اناث» نامیده، این است. که: عرب، هر چیزى که دون پایه بود، به مادگى آن معتقد بود، و دیگر اینکه جنس ماده از هر دسته از موجودات قدر و مقامش پایینتر است. زجاج گوید: علت این است که از حال مردگان بلفظ تانیث خبر مى‏دهند، چنان که گویند: «الاحجار تعجبنى» نه «یعجبوننى» ممکن است علت اناث نامیدن بتها این باشد که آنها ضعیف بوده، خیرى ندارند و کسى را یارى نمى‏کنند.

۳- مقصود این است که آنها فرشتگان را مى‏خوانند، زیرا بعقیده ایشان، فرشتگان، از جنس لطیف بودند. و آنها را دختران خدا مى‏پنداشتند و پرستش مى‏کردند این قول از ضحاک است.

وَ إِنْ یَدْعُونَ إِلَّا شَیْطاناً مَرِیداً: آنها تنها شیطان سرکش را مى‏خوانند که در کفر خود شدید و در عصیان و شرک و طغیان خود پایدار است.

پرسش چرا در آغاز، عبادت ایشان را منحصر و ویژه بتها قرار داد و در اینجا ویژه شیطان آیا این قسمت از کلام، با آغاز آن منافات ندارد؟! پاسخ حسن گوید: آنها در حقیقت پرستنده شیطان هستند، زیرا بتها بیجان بوده، کسى را به پرستش خود دعوت نمى‏کنند. در حقیقت، شیطان است که مردم را به پرستش خود فرا مى‏خواند. از اینرو عبادت را به شیطان نسبت داده است، باعتبار اینکه او مردم را بعبادت خود دعوت مى‏کند و به بتها نسبت داده است، به اعتبار اینکه مردم بفکر خود آنها را پرستش مى‏کردند. دلیل این مطلب، خود قرآن است که مى‏گوید:«وَ یَوْمَ یَحْشُرُهُمْ جَمِیعاً ثُمَّ یَقُولُ لِلْمَلائِکَهِ أَ هؤُلاءِ إِیَّاکُمْ کانُوا یَعْبُدُونَ قالُوا سُبْحانَکَ أَنْتَ وَلِیُّنا مِنْ دُونِهِمْ بَلْ کانُوا یَعْبُدُونَ الْجِنَّ» (سوره سبا ۴۱) یعنى:روزى که ایشان را محشور کنیم و بفرشتگان گوییم آیا اینها شما را عبادت مى‏کردند؟

گویند: منزهى تو، تو ولى مایى نه ایشان بلکه آنان جن را پرستش مى‏کردند. فرشتگان عبادت را به جن نسبت مى‏دهند، بخاطر اینکه: جن (شیطان) مردم را بعبادت فرشتگان فرا خوانده ‏اند.

ابن عباس گوید: در هر یک از بتها شیطانى سرکش بوده که مشرکین را به عبادت بتها دعوت مى‏کرد. بنا بر این نسبت عبادت هم به شیطان صحیح است و هم به بتان.

برخى گفته‏اند: آیه دلالت دارد بر اینکه آنها فقط بتها و شیطان را پرستش مى‏کنند و بغیر از این دو، از لحاظ پرستش توجهى ندارند.

لَعَنَهُ اللَّهُ‏: خدا او را لعنت کند وَ قالَ لَأَتَّخِذَنَّ مِنْ عِبادِکَ نَصِیباً مَفْرُوضاً: و شیطان چون خدایش لعنت کرد، گفت:از بندگان تو بهره‏اى معلوم کسب خواهم کرد. بنا بر این هر کس که شیطان را اطاعت کند، بهره او حزب او خواهد بود. چنان که خداوند مى‏فرماید: «کُتِبَ عَلَیْهِ أَنَّهُ مَنْ تَوَلَّاهُ فَأَنَّهُ یُضِلُّهُ» (سوره حج ۴) یعنى هر که شیطان را دوست دارد، گمراهش مى‏کند.

از پیامبر گرامى اسلام در باره این آیه روایت شده است که: از بنى آدم نود و نه نفر در جهنم و یکى در بهشت خواهد بود. در روایت دیگر است که: از هر هزار نفر از بنى آدم یکى براى خدا و بقیه براى آتش و شیطان خواهد بود. این دو روایت را ابو حمزه ثمالى در تفسیر خود آورده است.

پرسش شیطان از کجا فهمید که از اولاد آدم، پیروانى خواهد داشت؟

پاسخ از این آیه: «لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْکَ وَ مِمَّنْ تَبِعَکَ‏: «سوره ص ۸۵ یعنى جهنم را از تو و پیروانت پر خواهم کرد) برخى گفته‏اند: چون شیطان نسبت بحضرت آدم، کوششهایش به ثمر رسید، گمان برد که نسبت به اولاد آدم نیز چنین خواهد شد.

چنان که خداوند متعال فرماید: «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَیْهِمْ إِبْلِیسُ ظَنَّهُ» (سوره سبا ۲۰ یعنى شیطان گمان خود را نسبت بایشان تصدیق کرد.) وَ لَأُضِلَّنَّهُمْ‏: اینهم از سخنان شیطان است که گفت: اولاد آدم را از راه حق و صواب، گمراه مى‏سازم. معناى گمراه کردن شیطان دعوت کردن او مردم را بسوى گمراهى و فراهم کردن او اسباب وسوسه و نیرنگ و اغفال مردم است.

وَ لَأُمَنِّیَنَّهُمْ‏: و آرزوى بیشتر ماندن در دنیا را بدل ایشان مى‏افکنم، تا دنیا را بر آخرت، ترجیح دهند. کلبى گوید: یعنى به ایشان مى‏گویم که بدنبال زندگى دنیا، بعثى و نشرى و بهشتى و جهنمى و پاداشى و کیفرى نخواهد بود. بنا بر این هر کارى مى‏خواهید بکنید: برخى هم گفته‏اند، یعنى آرزوها و هوسهاى باطل در دل ایشان مى‏افکنم و شهوات و زیورهاى دنیا را در نظرشان مى‏آرایم و هر دسته‏اى را بهر چه دلخواهش هست فرا مى‏خوانیم تا از اطاعت خدا باز بمانند و بدنبال معصیت بروند.

وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَیُبَتِّکُنَّ آذانَ الْأَنْعامِ‏، زجاج گوید، یعنى به آنها امر مى‏کنم تا گوشهاى چهار پایان را بشکافند. برخى گفته‏اند یعنى آنها را وادار مى‏کنم که گوش حیوانات را ببرند. از امام صادق ع نیز چنین روایت کرده‏اند.

بریدن گوش چهار پایان، یکى از سنتهاى عرب در دوران جاهلیت بود. آنان گوش شتران را مى‏بریدند و آزاد مى‏کردند تا وقتى که بمیرند. این مطلب را در سوره مائده مورد بحث قرار خواهیم داد. (ذیل آیه، ۱۰۳) وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللَّهِ‏: و آنها را به تغیر خلق خداوند وادار خواهم کرد.

در باره معناى این جمله اختلاف شده است.

۱- ابن عباس و مجاهد و حسن و قتاده و جماعتى گویند: یعنى دین خدا را تغییر دهند. از امام صادق ع نیز چنین روایت شده است و مؤید آن آیه‏ «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ» است (سوره روم ۳۰ یعنى این همان فطرت خدایى است که خداوند مردم را بر آن آفریده و خلق خدا تغییر پذیر نیست) در حقیقت منظور از تغییر دین، حلال کردن محرمات و حرام کردن امور حلال است‏

۲- عکرمه و شهر بن حوشب و ابو صالح، گویند: منظور عقیم کردن است. از ابن عباس است که: عقیم کردن حیوانات را زشت شمرده‏اند.

۳- ابن مسعود گوید: منظور خالکوبى است.

۴- زجاج گوید: منظور خورشید و ماه و سنگ است که از این مخلوقات، منافع اصلى را فراموش کردند و آنها را بعنوان بت مورد پرستش قرار دادند.

وَ مَنْ یَتَّخِذِ الشَّیْطانَ وَلِیًّا مِنْ دُونِ اللَّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْراناً مُبِیناً: هر کس شیطان را یار و بقولى پروردگار مطاع خود- شناسد دچار زیانى آشکار گردیده است. کدام زیان از تبدیل بهشت به جهنم بزرگ‏تر و کدام معامله، از مبادله خشنودى خداوند به خشنودى شیطان، زیانبخش‏تر خواهد بود؟! یَعِدُهُمْ وَ یُمَنِّیهِمْ‏: شیطان به آنها وعده مى‏دهد تا یار و یاورش باشند و آنها را به آرزوهاى دروغ و امور باطل مى‏اندازد. برخى گفته‏اند: یعنى به آنها مى‏گویند: اگر انفاق کردید، دچار تهیدستى مى‏شوید و آنها را به آرزوى زندگانى طولانى دنیا مى‏افکند تا آن را بر آخرت ترجیح دهند.

وَ ما یَعِدُهُمُ الشَّیْطانُ إِلَّا غُرُوراً: آنچه شیطان به آنها وعده مى‏دهد، حقیقتى ندارد.

غرور بمعناى فریب دادن و کسى را بطمع سود بردن از چیزى انداختن، که در حقیقت سودى ندارد.

أُولئِکَ‏: آنان که شیطان را یار و یاور خود پنداشتند و خدا را فراموش کردند، فریب شیطان خوردند و دعوت او را اجابت کردند …

مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ‏: جایگاه ایشان جهنم است‏ وَ لا یَجِدُونَ عَنْها مَحِیصاً: آنان از جهنم، راه نجات و فرارى ندارند.

 

[سوره النساء (۴): آیات ۱۲۲ تا ۱۲۴]

وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَنُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها أَبَداً وَعْدَ اللَّهِ حَقًّا وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ قِیلاً (۱۲۲) لَیْسَ بِأَمانِیِّکُمْ وَ لا أَمانِیِّ أَهْلِ الْکِتابِ مَنْ یَعْمَلْ سُوءاً یُجْزَ بِهِ وَ لا یَجِدْ لَهُ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِیًّا وَ لا نَصِیراً (۱۲۳) وَ مَنْ یَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحاتِ مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثى‏ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِکَ یَدْخُلُونَ الْجَنَّهَ وَ لا یُظْلَمُونَ نَقِیراً (۱۲۴)

ترجمه‏

و آنان را که ایمان آورده و کار شایسته کرده‏اند، بزودى در بهشت‏هایى که از زیرشان نهرها جارى است، داخل مى‏سازیم، در آنجا براى همیشه جاودانى هستند، وعده خدا حق است و کى از خدا راستگوتر است؟

پاداش و کیفر خداوند به آرزوهاى شما و آرزوهاى یهودیان و مسیحیان بستگى ندارد. هر کس کار زشتى کند، کیفر مى‏بیند و جز خداوند براى خود دوستى و یاورى نمى‏یابد. و هر کس- زن یا مرد- با داشتن ایمان کارهاى شایسته انجام دهد، داخل بهشت مى‏شود و باندازه پوسته هسته خرمایى ستم نمى‏بیند.

 

بیان آیه ۱۲۲

مقصود

قسمت اول این آیه را قبلا تفسیر کرده‏ایم‏ وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ قِیلًا: چه کسى از خداوند راستگوتر است؟ این جمله استفهامى است که در آن معناى نفى مى‏باشد یعنى: هیچکس در اخبار و وعده ‏هاى خویش از خداوند راستگوتر نیست.

 

اعراب‏

وَعْدَ اللَّهِ‏: نصب آن بنا بر مصدر و مفعول مطلق است. فعل آن بقرینه معناى کلام حذف شده است.

حقا: مفعول مطلق تاکیدى است که فعل آن نیز محذوف است، یعنى: «احقه حقاً» برخى گفته‏اند: تمیز است مثل: «هو اکرم منک فعلا. یعنى: «وعد اللَّه ذلک وعداً حقاً لا خلف فیه» یعنى خداوند وعده حق داده و خلف پذیر نیست.

 

قرائت‏

در قرائت «اصدق» همه بصاد قرائت کرده‏اند، جز کوفیان (غیر از عاصم و رویس) که به اشمام زاء قرائت کرده‏اند. چنان که در سوره حمد ذیل کلمه (صراط) وجه آن را گفته‏ایم.

 

بیان آیه ۱۲۳- ۱۲۴

قرائت‏

بقرائت مکى و بصرى کلمه «یدخلون» در اینجا و در سوره مریم و حم، بضم یاء و بقرائت دیگران بفتح یاء است.

قرائت فتح بمناسبت این است که در قرآن آمده: «ادْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنِینَ» (سوره ق ۳۴) و قرائت ضم باین مناسبت که باید آنها را در بهشت داخل سازند.

 

لغت‏

امانى: جمع امنیه بر وزن افعولته، آرزو.

نقیر: نکته‏اى در پشت هسته خرما.

 

اعراب‏

لَیْسَ بِأَمانِیِّکُمْ‏، یعنى: «لیس الامر بامانیکم». حذف اسم لیس بقرینه دلالت کلام است‏ وَ لا یَجِدْ: مجزوم و عطف بر جزا (یجز).

وَ لا أَمانِیِّ أَهْلِ الْکِتابِ‏: در اینجا باید وقف کرد و وقف تام است. سپس جمله بعد استیناف شده است.

وَ مَنْ یَعْمَلْ‏: در محل رفع مبتدا مِنَ الصَّالِحاتِ‏: «من» در اینجا زاید و به قولى به معناى تبعیض است، زیرا انسان همه صالحات را نمى‏تواند انجام دهد. برخى گویند: براى بیان جنس است.

وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِکَ‏: ابتدا «هو مؤمن» را مفرد، سپس «اولئک» را جمع آورده است. اول به اعتبار لفظ «من» که مفرد است و دوم باعتبار معناى «من» که جمع است.

 

شان نزول‏

برخى گفته‏اند: مسلمانان و اهل کتاب بر یکدیگر فخر فروشى کردند. اهل کتاب گفتند: پیامبر ما پیش از پیامبر شما و کتاب ما پیش از کتاب شماست و ما پیش خداوند از شما مقرب تریم. مسلمانان گفتند: پیامبر ما خاتم پیامبران است و کتاب ما بر کتب دیگر داورى مى‏کند و دین ما اسلام است. از اینرو این آیه نازل شد. اهل کتاب گفتند: ما و شما برابر هستیم. از اینرو آیه بعد: «وَ مَنْ یَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحاتِ» نازل شد و مسلمانان را اهل رستگارى معرفى کرد. این قول از ضحاک و قتاده است.

مجاهد گوید: یهود گفتند: «نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ» (سوره مائده ۱۸ یعنى ما پسران و دوستان خداییم) اهل کتاب گفتند: «لَنْ یَدْخُلَ الْجَنَّهَ إِلَّا مَنْ کانَ هُوداً أَوْ نَصارى‏» (سوره بقره ۱۱۱ به بهشت نمى‏رود جز آنکه یهودى یا مسیحى باشد) از اینرو این آیه نازل شد.

 

مقصود

آیات پیش، مردم نیکو کار را نوید سعادت جاودانى و مردم فرو مایه و بد کار را تهدید به عذاب طاقتفرساى جهنم کردند. اکنون بدنبال آن آیات مى‏فرماید.

لَیْسَ بِأَمانِیِّکُمْ‏: مسروق و سدى گویند: یعنى اى مسلمانان، پاداش و کیفر خدا به آرزوهاى شما بستگى ندارند. مجاهد و ابن زید گویند: خطاب به مشرکین قریش است. زیرا آنان مى‏گفتند. ما مبعوث نخواهیم شد و عذابى نخواهیم کشید.

وَ لا أَمانِیِّ أَهْلِ الْکِتابِ‏: همچنین عذاب و ثواب خداوند، به آرزوهاى اهل کتاب- یعنى یهودى و نصارى- بستگى ندارند، زیرا آنان نیز مى‏گفتند: جز یهودیان و مسیحیان، کسى داخل بهشت نمى‏شود.

از عبارت اخیر بر مى‏آید که خطاب متوجه مسلمانان نیست، زیرا در قرآن از «امانى» و آرزوهاى مسلمانان سخنى بمیان نیامده است، بلکه سابقاً (در آیه ۱۱۹ و ۱۲۰ از قول شیطان نقل شد که او در دل کافران ایجاد آرمان‏ها و آرزوها مى‏کند. بنا بر این مناسب است که این خطاب متوجه همان‏ها باشد و قول دوم (قول مجاهد و ابن-زید) صحیح است. در مورد مردم مؤمن در آیه بعد، وعده و نویدى داده است نسبت به بهشت جاودانى که منتهاى آرمانها و آرزوهاست. پس آرزوى ایشان نسبت به پاداش اخروى بى مورد نیست.

مَنْ یَعْمَلْ سُوءاً یُجْزَ بِهِ‏: هر کس کارى زشت کند، کیفر آن را خواهد دید.

منظور از بد کاران چه کسانى هستند؟

۱- مقصود از کار زشت، هر گونه گناهى است: خواه صغیره باشد، خواه کبیره.

پس هر کس که مرتکب گناهى کوچک یا بزرگ شود، کیفر آن را در دنیا یا در آخرت، خواهد دید. این بیان، از عایشه و قتاده و مجاهد است. از ابو هریره روایت شده است که: چون این آیه نازل شد، گریستم و محزون شدیم و خدمت پیامبر گرامى اسلام عرض کردیم: این آیه، هیچ چیز را باقى نگذاشت. فرمود: بخدایى که جانم در قبضه قدرت اوست، حقیقت همین است که این آیه بیان مى‏دارد، ولى به شما نویدى امید- وار کننده مى‏دهم: هر مصیبتى که به شما برسد، باعث تخفیف گناهان شما مى‏شود، حتى آن خارى که در پاى شما بخلد. همین روایت را واحدى در تفسیر نیز آورده است. قاضى ابو عاصم قارى عامرى مى‏گوید: این آیه براى پاسخ توهم و خیال بى اساس کسانى است که معتقدند: با بودن ایمان، معصیت زیانى ندارد، هم چنان که با بودن کفر، طاعت سودى ندارد.

۲- منظور مشرکین قریش و اهل کتاب است. این قول از حسن و ضحاک و ابن- زید است. گویند: این آیه مثل: «وَ هَلْ نُجازِی إِلَّا الْکَفُورَ» است (سوره سبا ۱۷ یعنى آیا جز کافر را کیفر مى‏دهیم؟)

۳- مقصود از کار زشت، شرک است. این قول از ابن عباس و سعید بن جبیر است.

وَ لا یَجِدْ لَهُ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِیًّا وَ لا نَصِیراً: کسى که مرتکب کار زشت شود و خداى را معصیت و نافرمانى کند، براى خود دوستى که پشتیبانیش کند و از او دفاع و حمایت کند، و جلو عذاب و عقوبت را بگیرد، نمى‏یابد.

 

استدلال به آیه بر عدم عفو

برخى گفته‏اند: این آیه، دلیل است بر اینکه: عفو از گناهان، جایز نیست.

پاسخ کسانى که معتقدند که: عموم در لغت، داراى الفاظ مخصوصى نیست و هر لفظى ممکن است بمعناى عموم بکار رود، مسلم نمى‏دانند که این آیه شامل حال تمام کسانى که بنحوى از انحاء منکر کارى زشت مى‏شوند، باشد. بلکه ممکن است مقصود، بعضى از آنان باشد، چنان که ابن عباس و جز او گفته‏اند:

و انگهى آنان اتفاق کرده‏اند بر اینکه: این آیه مخصوص است که توبه کند یا مرتکب معصیت صغیره شده باشد مشمول این آیه شریفه نیست.

پس آیه شریفه به اتفاق همه مفسران قرآن شامل حال دو دسته از گنهکاران- توبه کار و آنکه گناهش صغیره باشد- نمى‏شود حال که چنین است براى ما رواست که آنهایى که مورد تفضل الهى قرار گرفته و عفو خداوند شامل حالشان شده است، نیز از عموم آیه، جدا و مستثنى بدانیم. این مطلب- بحمد اللَّه- آشکار است.

وَ مَنْ یَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحاتِ مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثى‏ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ‏: قید ایمان، براى نشان دادن این حقیقت است که هیچ طاعت و عمل نیکویى بدون ایمان فایده ندارد.

فَأُولئِکَ یَدْخُلُونَ الْجَنَّهَ وَ لا یُظْلَمُونَ نَقِیراً: زنان و مردانى که با داشتن ایمان، کارى شایسته انجام دهند، داخل بهشت مى‏شوند و کمترین ستمى به آنها نمى‏رسد.

با این آیه، خداوند متعال، همه اهل تکلیف را- اعم از زن و مرد- وعده داده است که هر گاه اهل ایمان باشند و خدا را به یکتایى پرستش کنند و پیامبر گرامى را تصدیق نمایند، آنها را داخل بهشت گرداند و در آنجا سکونت دهد و از ثواب و مزدى که استحقاق دارند به اندازه ذره‏اى از آن نکاهد.

هم چنان که در آیه پیش، بطور عموم مردم بد کار را تهدید بکیفر کرد، در این آیه نیز مردم نیکو کار را بطور عموم، وعده پاداش و بهشت داد، تا مؤمنین میان بیم و امید، قرار گیرند.

 

[سوره النساء (۴): آیات ۱۲۵ تا ۱۲۶]

وَ مَنْ أَحْسَنُ دِیناً مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ وَ اتَّبَعَ مِلَّهَ إِبْراهِیمَ حَنِیفاً وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِیمَ خَلِیلاً (۱۲۵) وَ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ وَ کانَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْ‏ءٍ مُحِیطاً (۱۲۶)

ترجمه‏

و دین کى نیکوتر است از دین کسى که در برابر خداوند سر تسلیم فرود آورده، حال آنکه نکو کار است و بدون هیچگونه انحرافى پیرو کیش ابراهیم شده است؟

ابراهیم را خداوند بدوستى خود اختیار کرد.

براى خداست آنچه در آسمانهاست و آنچه در زمین است و خداوند بهمه چیزها محیط است.

 

بیان آیه ۱۲۵- ۱۲۶

لغت‏

خلیل: دوست، این کلمه مشتق از «خله» بمعناى دوستى است. ممکن است مشتق از «خلّت» بمعناى حاجت باشد و علت اینکه بدوست، خلیل گفته مى‏شود این است که رفع حاجت دوست خود مى‏کند. برخى گفته‏اند بخاطر این است که دوستها از زوایاى قلبى و اسرار یکدیگر با خبرند و خللى که در زندگى هر یک واقع شود بدیگرى ارتباط پیدا مى‏کند: از اینرو، «خلیل» بمعناى نیازمند هم بکار رفته است. چنان که زبیر گوید:

و ان اتاه خلیل یوم مسغبه یقول لا غایب مالى و لا حرم‏

یعنى: اگر مستمندى در روز گرسنگى نزد او آید، گوید: ما لم غایب نیست و کسى را نومیدى و حرمان پیش من نخواهد بود.

ازهرى گوید: خلیل یعنى کسى که بدوستى کسى اختصاص یافته است.

 

اعراب‏

دیناً: تمیز نسبت‏ وَ هُوَ مُحْسِنٌ‏: جمله حالیه، محلا منصوب. همچنین جمله‏ «وَ هُوَ مُؤْمِنٌ» در آیه پیش حنیفاً: حال و صاحب حال ضمیر «اتبع» که مقصود پیامبر است. ممکن است حال از «مِلَّهَ إِبْراهِیمَ» باشد. در این صورت مى‏بایست داراى تاء تانیث باشد، لکن گاهى هم بدون تاء تانیث استعمال مى‏شود مثل «ریح حریق» احتمال دیگر این است که حال از مضاف الیه یعنى ابراهیم باشد، لکن حال از مضاف الیه، کم است. نمونه آن در شعر نابغه آمده است:

قالت بنو عامر خالوا بنى اسد یا بؤس للجهل ضراراً لاقوام‏

یعنى بنو عامر گفتند: بنى اسد را دریابید، چقدر جهالت به اقوام ضرر مى‏زند! (ضرارا. حال است براى «الجهل» که در حکم مضاف الیه است) خلیلا: مفعول دوم براى «اتخذ»

 

مقصود

اکنون خداوند در صدد معرفى کسانى است که سزاوار آن وعده‏اى هستند که در آیه پیش بیان کرد.

وَ مَنْ أَحْسَنُ دِیناً: این جمله، استفهام است، لکن معناى آن تقریر و تثبیت مطلبى است که ظاهراً از آن سؤال بعمل آمده است.

مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ‏: هیچکس نیست که از کسى که در برابر خداوند سر تسلیم فرود آورده، مطیع و فرمانبردار است، اعتقاد و ایمانش نیکوتر باشد. مقصود از کلمه «وجه» در اینجا ذات است مثل: «کُلُّ شَیْ‏ءٍ هالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ» (سوره قصص ۸۸ یعنى هر چیزى تباه است مگر ذات خداوند) و خلاصه معناى آیه این است که: در برابر خداوند از اطاعت، منقاد است و در برابر پیامبر از راه تصدیق.

 

معانى دیگر

۱- گفته شده است که: «أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ» یعنى خداوند را بعبادت قصد کرده و مورد توجه قرار داده است. چنان که ابراهیم فرمود: «وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ» (سوره انعام ۷۹ یعنى رویم را بسوى خدایى متوجه کرده‏ام که آفرید آسمانها و زمین را) ۲- برخى هم گفته‏اند: یعنى اعمال خود را براى خدا خالص گردانید و اعمال را مخلصانه بجاى آورد.

وَ هُوَ مُحْسِنٌ‏: حال آنکه او نیکو کار است، یعنى کارهاى نیکى انجام مى‏دهد که خداوند به آن امر کرده است. برخى گفته‏اند: یعنى در گفتارها و کردارها نیکوست.

برخى گفته‏اند: محسن یعنى یکتا پرست. روایت شده است که از پیامبر گرامى اسلام، در باره «احسان» سؤال شد، فرمود: احسان این است که خدا را آن چنان پرستش کنى‏ که گویى او را مى‏بینى و اگر تو او را نبینى او ترا مى‏بیند.

وَ اتَّبَعَ مِلَّهَ إِبْراهِیمَ‏: بدین و راه و رسم ابراهیم اقتداء کند: آنچه ابراهیم بر آن بود و بفرزندان خود امر کرد که پس از او دنبال کنند و به آنها وصیت کرد که اقرار به توحید و عدل خداوند داشته، او را از آنچه لایق حضرتش نیست، منزه بدارند. قسمتى از راه و رسم و وصایاى ابراهیم، نماز بسوى کعبه مقدس و طواف اطراف آن و سایر اعمال حج است.

حَنِیفاً: در حالى که از راه و رسم او هیچگونه انحرافى پیدا نمى‏کنند. معناى این کلمه در سوره بقره، گذشت.

وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِیمَ خَلِیلًا: خداوند ابراهیم را خلیل خود گردانید. یعنى دوستى که در محبت او خللى نیست، زیرا دوستى بحد اعلا رسیده است. این دوستى دو جانبه است. معناى دوستى از جانب ابراهیم این است که با دوستان خدا، دوست و با دشمنان خدا دشمن است. معناى دوستى خداوند، این است که او را در برابر بد خواهان یارى مى‏کند چنان که او را از آتش نمرود نجات بخشید و آتش را بر او سرد و سلامت قرار داد و هم چنان که او را از شر پادشاه مصر- که بهمسر زیباى او- دل بسته بود. نجات داد و سر انجام او را امام و مقتداى انسانها گردانید.

زجاج گوید: رواست که او را «خلیل اللَّه» گفته باشند زیرا خدا او را دوست داشته و با محبتى هر چه بیشتر، او را برگزیده است و او نیز خدا را با محبتى هر چه بیشتر و عالیتر بخداوند دل بسته است.

فراء و ابو القاسم بلخى گویند: ابراهیم را خلیل گویند: زیرا نیازمند خداوند بوده، باو توکل کرده، دل از همه جا برکنده و یکباره دل به او سپرده است. اما اینکه فقط ابراهیم را خلیل نیامده است در حالى که همه آفریدگان نیازند رحمت او هستند بخاطر این است که او نیازمندى است که براى رفع نیاز خود، کسى جز خداوند سراغ ندارد، پس در حقیقت، نیازمند حقیقى خدا اوست و این شرف و امتیازى است براى حضرت ابراهیم. این شرافت و امتیاز بنحوى دیگر نصیب حضرات موسى، عیسى‏ و محمد ص نیز شده است که اولى را «کلیم اللَّه» و دومى را «روح اللَّه» و آخرین را «حبیب اللَّه» لقب داده است.

ابو على جبایى گوید: ابراهیم (ع) را خلیل گفته‏اند، زیرا خداوند او را به صفاتى از قبیل انزال وحى و دیگر چیزها، مخصوص گردانیده، که دیگران را از آنها بهره‏اى نیست. علت اینکه تنها ابراهیم را خداوند این افتخار و امتیاز بخشید با اینکه همه پیامبران در زمان خود خلیل خداوند بوده‏اند، این است که آنها فقط داراى صفت نبوت بوده‏اند ولى ابراهیم داراى دو جهت بود، یکى نبوت یا انزال وحى و دیگرى سایر امور. از پیامبر گرامى اسلام روایت شده است که فرمود:«خداوند صاحب شما را خلیل خود گردانید» و منظور از «صاحب شما» وجود گرامى خودش بود.

وى گوید: همه امورى که ابراهیم بعنوان عبادت، انجام داده بود، پیامبر گرامى اسلام نیز انجام داد و چیزهایى هم بیفزود که ابراهیم انجام نداده بود.

وجه دیگرى که در باره خلیل بودن ابراهیم، گفته‏اند، این است که. در تفسیر روایت شده که ابراهیم از مهمان‏ها پذیرایى مى‏کرد و مستمندان را اطعام مى‏کرد، تا اینکه مردم گرفتار قحطى شدند. ابراهیم را دوستى در مصر بود. وى بامید آنکه از او کمکى بگیرد، رهسپار مصر گردید ولى از او چیزى دریافت نکرد. در موقع مراجعت، از بیابانى شنزار، عبور کرد. براى اینکه خانواده‏اش از اینکه دست خالى بر گشته است ناراحت نشوند، کیسه را پر از رمل کرد و به خانه آمد و چون خجالت مى‏کشید، در گوشه‏اى بخفت و خوابش برد. آنها کیسه را گشودند و مقدارى آرد از آن خارج کرده، خمیر کردند و نانى تهیه نمودند و براى او نیز آوردند. پرسید:

این نان را از کجا تهیه کرده‏اید؟ گفتند: از آن آردى که دوست مصرى بتو داده بود.

ابراهیم گفت: او دوست من هست، لیکن مصرى نیست! از اینرو خداوند او را خلیل نامید. این مطلب را على بن ابراهیم در تفسیر خود با چند واسطه، از امام صادق (ع) نقل کرده است.

سپس خداوند متعال بیان مى‏کند که: علت اینکه ابراهیم را دوست خود گردانیده این نیست که بدوستى وى نیازى دارد، بلکه به خاطر طاعت‏ها و کوشش‏هایى است که ابراهیم در راه تحصیل خشنودى خداوند، انجام مى‏داد از اینرو فرمود:

وَ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ‏: از آن خداست آنچه در آسمانهاست و آنچه در زمین است، هم پاداشى آنها و هم مالکیت آنها. بنا بر این او از همگان بى نیاز و همگان را به او نیاز است.

وَ کانَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْ‏ءٍ مُحِیطاً: او همواره بکردار بندگان احاطه داشته است.

معناى احاطه داشتن این است که علم او از همه جهات کامل و تمام است.

 

[سوره النساء (۴): آیه ۱۲۷]

وَ یَسْتَفْتُونَکَ فِی النِّساءِ قُلِ اللَّهُ یُفْتِیکُمْ فِیهِنَّ وَ ما یُتْلى‏ عَلَیْکُمْ فِی الْکِتابِ فِی یَتامَى النِّساءِ اللاَّتِی لا تُؤْتُونَهُنَّ ما کُتِبَ لَهُنَّ وَ تَرْغَبُونَ أَنْ تَنْکِحُوهُنَّ وَ الْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الْوِلْدانِ وَ أَنْ تَقُومُوا لِلْیَتامى‏ بِالْقِسْطِ وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَیْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ کانَ بِهِ عَلِیماً (۱۲۷)

ترجمه‏

از تو مى‏خواهند که احکام خدا را در باره زنان بیان کنى. بگو: خداوند حکم خود را در باره زنان بیان مى‏دارد و خداوند بیان مى‏دارد آنچه در قرآن بر شما خوانده مى‏شود در باره دختران یتیمى که ارثشان را نمى‏دهید و میلى به ازدواج ایشان ندارید و در باره اطفال صغیر و در باره اینکه با یتیمان به عدالت رفتار کنید. و هر گاه نیکى بجاى آورید، خداوند به آن داناست.

 

بیان آیه ۱۲۷

لغت‏

استفتاء، طلب حکم و فتوى، استقضاء نیز بمعناى طلب حکم و قضاوت است.

شاعر گوید:

تعالوا نفاتیکم أ اعیا و فقعس‏ الى المجد أدنى ام عشیره حاتم‏

یعنى: بیایید تا از شما قضاوت این مساله را بخواهیم که آیا «اعیا و فقعس» به بزرگى نزدیکترند یا خانواده حاتم؟

 

اعراب‏

وَ ما یُتْلى‏ عَلَیْکُمْ فِی الْکِتابِ‏: در محل رفع، مبتداست و خبر آن حذف شده. یعنى «ما یتلى علیکم فى الکتاب یفتیکم فیهن». فراء گوید: ممکن است در محل جر و عطف بر ضمیر «فیهن» باشد لکن این مطلب چندان درست نیست، زیرا اسم ظاهر را عطف بر ضمیر کردن نیکو نیست. برخى گفته‏اند: ممکن است عطف بر «النساء» باشد. یعنى: «یستفتونک فى النساء و فى ما یتلى علیکم فى الکتاب و فى- المستضعفین» فِی یَتامَى النِّساءِ: برخى گفته‏اند یعنى «فى النساء الیتامى» که صفت به موصوف اضافه شده است. مثل: «کتاب الکامل» و «مسجد الجامع» و «یوم الجمعه» لکن محققان گویند اضافه صفت به موصوف جایز نیست، بلکه منظور زنانى است که مادر یتیمان باشند یعنى «یتیم‏هاى زنان».

من گویم: ممکن است که یتیمان از جمله زنان باشند یعنى «یتیمانى که از زنان هستند» و اضافه بمعناى «من» (از) خواهد بود. چنان که گفته مى‏شود: «خیار النساء» یعنى خوبان زنان، یا خوبانى که از زنان هستند و «شرار النساء» یعنى‏ بدان زنان، یا بدانى که از زنان هستند و «صغار النساء» یعنى صغیران زنان یا صغیرانى که از زنانند. و همچنین احتمال با سیاق آیه مناسب‏تر است.

وَ الْمُسْتَضْعَفِینَ‏: مجرور و عطف بر «یَتامَى النِّساءِ».

وَ أَنْ تَقُومُوا لِلْیَتامى‏ بِالْقِسْطِ: در محل جر است به تقدیر: «و ما یتلى علیکم من الآیات فى یتامى النساء و فى المستضعفین و فى ان تقوموا للیتامى بالقسط یفتیکم اللَّه فیهن»

 

 

مقصود

اکنون بار دیگر به مساله زنان و یتیمان پرداخته و آنچه را در اول سوره، در این باره بیان کرده بود، کامل گردانیده، مى‏فرماید:

وَ یَسْتَفْتُونَکَ‏: از تو فتوى مى‏خواهند، یعنى مى‏خواهند که احکام مشکل را براى ایشان بیان کنى.

فِی النِّساءِ: اى محمد، از تو مى‏پرسند که حکم خود را در باره زنان، اعم از آنچه بر ایشان یا براى ایشان واجب است، بیان دارى. بدیهى است که قرینه نشان مى‏دهد که سؤال آنها در باره زنان، آنهم در امر دین، بر محور آنچه جایز است و آنچه جایز نیست و آنچه واجب است و آنچه واجب نیست، دور مى‏زند.

قُلِ اللَّهُ یُفْتِیکُمْ فِیهِنَ‏: بگو اى محمد: خداوند آنچه را که شما در باره مسائل زنان سؤال کرده‏اید، براى شما بیان مى‏کند.

وَ ما یُتْلى‏ عَلَیْکُمْ فِی الْکِتابِ‏: و آنچه در قرآن بر شما قرائت مى‏شود، خداوند براى شما بیان مى‏دارد. یعنى کتاب خدا- قرآن- واجبات و وظائف مربوط به ایشان را براى شما بیان مى‏دارد.

فِی یَتامَى النِّساءِ اللَّاتِی لا تُؤْتُونَهُنَّ ما کُتِبَ لَهُنَ‏: در باره دختران صغیر و یتیمى که آنچه براى ایشان معین شده بود به ایشان نمى‏دهید. در باره این مطلب اقوالى است:

۱- ابن عباس و سعید بن جبیر و مجاهد گویند: یعنى آیاتى که در باره ارث دختران صغیر و یتیم بر شما قرائت شده‏اند و منظور آیات ارث است که در اول سوره بیان شدند.

مردم جاهلیت، رسمشان این بود که ارث مولود را نمى‏دادند تا وقتى که بزرگ مى‏شد و همچنین ارث زنها را به بهانه اینکه آنها جنگ نمى‏کنند و دفاع از قبیله و حریم خانواده از عهده ایشان بیرون است، نمى‏دادند. از اینرو خداوند آیات ارث را نازل فرموده پس مقصود از «لا تُؤْتُونَهُنَّ ما کُتِبَ لَهُنَّ» (آنچه براى ایشان نوشته شده، به ایشان نمى‏دهید) همین ارث آنهاست. این معنى از امام باقر (ع) نیز روایت شده است.

۲- از عایشه نقل شده است که: منظور از «لا تُؤْتُونَهُنَّ ما کُتِبَ لَهُنَّ» مهر آنهاست زیرا آنان مهر دختران یتیم را به ایشان نمى‏دادند. از اینرو خداوند متعال از این کار نهى کرده، فرمود: اگر مى‏ترسید که در باره یتیمان عدالت نکنید، زنان پاکیزه دیگرى را بعقد خود در آورید. منظور از «ما یُتْلى‏ عَلَیْکُمْ» (چیزى که براى شما قرائت شده) آیه شریفه: «وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تُقْسِطُوا …» (همین سوره آیه ۳) مى‏باشد. جبایى نیز همین را اختیار کرده است.

طبرى قول اول را پذیرفته و بر این قول اعتراضى وارد کرده است که: مهر از چیزهایى نیست که بدون زناشویى براى زنان واجب باشد. پس زنى که ازدواج نکرده مهرى براى او نیست.

۳- حسن و قتاده و سدى و ابو مالک و ابراهیم گویند: مقصود از «لا تُؤْتُونَهُنَّ ما کُتِبَ لَهُنَّ» ازدواج است که در آیه‏ «وَ أَنْکِحُوا الْأَیامى‏ …» (سوره نور ۳۲ یعنى عزبها را همسر بدهید) سفارش شده، زیرا سرپرست دختران یتیم ایشان را از ازدواج منع مى‏کرد.

اینان گویند: مردى که دختر یتیمى را در سرپرستى داشت و دختر چندان جالب نبود که رغبتى بازدواج با او داشته باشد و در عین حال داراى ثروتى هم بود، او را در خانه حبس مى‏کرد بانتظار اینکه بمیرد و ثروتش را تصاحب کند.

سدى گوید: جابر بن عبد اللَّه انصارى دختر عموى نابینایى داشت که از پدر مالى به ارث برده بود، جابر خود میلى بازدواج با او نداشت و او را از ازدواج با دیگران‏ هم منع مى‏کرد. از ترس اینکه همسرش مال را تصاحب کند، از اینرو در این باره از پیامبر گرامى اسلام سؤال کرد و این آیه نازل گردید.

وَ تَرْغَبُونَ أَنْ تَنْکِحُوهُنَ‏: بنا بر معناى او ۳ یعنى شما میلى بازدواج با ایشان ندارید و ثروتشان را در اختیارشان قرار نمى‏دهید، تا دیگرى بازدواج ایشان تمایل پیدا کند.

پس دو ستم در حق ایشان مى‏کنید. یکى اینکه مالشان را نمى‏دهید تا دیگرى با ایشان ازدواج کند، دیگرى اینکه خودتان هم با ایشان ازدواج نمى‏کنید.

بنا بر معناى ۲ یعنى شما میل دارید که بخاطر جمالشان یا بخاطر ثروتشان با ایشان ازدواج کنید.

وَ الْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الْوِلْدانِ‏: و خداوند حکم مى‏کند شما را در باره صغیران و ضعیفان که حقوقشان را بدهید. رسم عرب این بود که ارث پسران و دختران صغیر را نمى‏دادند. حکم خداوند در این باره این است که: «وَ آتُوا الْیَتامى‏ أَمْوالَهُمْ» همین (سوره آیه ۲ یعنى اموال یتیمان را به ایشان بدهید.) وَ أَنْ تَقُومُوا لِلْیَتامى‏ بِالْقِسْطِ: و نیز خداوند حکم مى‏کند که نسبت به یتیمان، در جانشان وارثشان و مالشان و تصرفاتشان و دادن هر حقى که دارند، چه صغیر و چه کبیر و چه دختر و چه پسر باشند، عادلانه رفتار نمایید. اشاره است به آیه: «وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تُقْسِطُوا فِی الْیَتامى‏» (همین سوره ۳) وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَیْرٍ: شما مردم مؤمن هر گونه عدالت و نیکى که در باره یتیمان و زنان انجام دهید و هر اندازه که به امر خداوند و طاعتش گرایش پیدا کنید.

فَإِنَّ اللَّهَ کانَ بِهِ عَلِیماً: خداوند بآن همواره دانا بوده و خواهد بود. بنا بر این شما را طبق عملتان پاداش مى‏دهد و هیچ چیز نزد او ضایع نمى‏شود.

 

[سوره النساء (۴): آیات ۱۲۸ تا ۱۳۰]

وَ إِنِ امْرَأَهٌ خافَتْ مِنْ بَعْلِها نُشُوزاً أَوْ إِعْراضاً فَلا جُناحَ عَلَیْهِما أَنْ یُصْلِحا بَیْنَهُما صُلْحاً وَ الصُّلْحُ خَیْرٌ وَ أُحْضِرَتِ الْأَنْفُسُ الشُّحَّ وَ إِنْ تُحْسِنُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ اللَّهَ کانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِیراً (۱۲۸) وَ لَنْ تَسْتَطِیعُوا أَنْ تَعْدِلُوا بَیْنَ النِّساءِ وَ لَوْ حَرَصْتُمْ فَلا تَمِیلُوا کُلَّ الْمَیْلِ فَتَذَرُوها کَالْمُعَلَّقَهِ وَ إِنْ تُصْلِحُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ اللَّهَ کانَ غَفُوراً رَحِیماً (۱۲۹) وَ إِنْ یَتَفَرَّقا یُغْنِ اللَّهُ کُلاًّ مِنْ سَعَتِهِ وَ کانَ اللَّهُ واسِعاً حَکِیماً (۱۳۰)

ترجمه‏

و اگر زنى از بى میلى یا کناره‏گیرى شوى خود، بیم دارد، گناهى بر ایشان نیست که میان خود آشتى بر قرار کنند و آشتى بهتر از جدایى است و بخل، غریزى انسانهاست و اگر نیکى کنید و تقوى داشته باشید، خداوند بکردار شما آگاه است.

و شما هرگز قادر نیستید که میان زنان- از همه جهات- عدالت کنید، اگر چه آزمندى کنید، بنا بر این بکلى از وظائف خود منحرف مشوید تا در نتیجه آنها را معلق نسازید- که نه داراى شوهر باشند و نه بدون شوهر- و اگر اصلاح کنید و تقوى پیشه کنید، خداوند آمرزگار و رحیم است. و اگر از یکدیگر جدا شوند، خداوند از رحمت بیکرانش هر دو را بى نیاز مى‏سازد و خداوند واسع و حکیم است.

 

بیان آیه ۱۲۸

قرائت‏

کوفیان قرائت کرده‏اند «ان یصلحا» بضم یاء و سکون صاد و کسر لام و دیگران «یصالحا» بفتح یاء و تشدید صاد و فتح لام.

بدیهى است که قرائت «یصالحا» از باب تفاعل مناسبتر است. بزعم سیبویه «یصلحا» از باب تفعل هم قرائت شده است. قرائت او نیز بى مناسبت نیست زیرا باب افعال در موارد دیگر استعمال شده است مثل: «فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما» (سوره الحجرات ۹ یعنى میان ایشان اصلاح کن) کلمه «صلحاً» بنا بر قرائت باب افعال مفعول به است و بنا بر قرائت باب تفاعل نیز ممکن است مفعول به باشد زیرا این فعل متعدى هم استعمال شده است و ممکن است مفعول مطلق و جانشین «تصالح» باشد.

 

لغت‏

نشوز: معناى آن در همین سوره گذشت.

شحّ: افراط در حرص، خواه حرص نسبت بمال باشد یا چیز دیگر. فرق آن با بخل، این است که: بخل اختصاص بمال دارد. شاعر گوید:

لقد کنت فى قوم علیک اشحه بفقدک الا ان من طاح‏ طائح‏
یودون لو خاطوا علیک جلودهم‏ و هل یدفع الموت النفوس الشحائح‏

یعنى: تو در میان مردمى بودى که از فقدان تو سخت ناراحت بودند، لیکن کسى که هلاک شد، از بین رفته است. دوست مى‏دارند که پوست بدن خود را بر تو بدوزند و ترا از خطر حفظ کنند ولى آیا نفوس دوستدار، مرگ را مى‏توانند دفع کنند؟!

 

اعراب‏

إِنِ امْرَأَهٌ خافَتْ‏: یعنى «ان خافت امرأه خافت» و فعل دوم مفسر فعل محذوف اول است و اضمار فعل پیش از ذکر آن است که به مناسبت تفسیرى که از آن مى‏شود:

 

شان نزول‏

ابو جعفر و سعید بن مسیب گویند: دختر محمد بن سلمه، زنى مسنى بود همسر رافع بن خدیج. وى همسر دیگرى داشت که جوان بود، از این رو زن پیر را طلاق داد و موقعى که نزدیک بود عده‏اش به پایان رسد، به او گفت: اگر مایل هستى، بتو رجوع مى‏کنم، به شرطى که اگر زن جوان را بر تو مقدم دارم، صبر کنى. او قبول کرد و با یکدیگر آشتى کردند. این همان صلحى است که خداوند در باره آن آیه نازل فرمود.

ابن عباس گوید: سوده دختر زمعه، همسر پیامبر گرامى اسلام، ترسید که پیامبر او را طلاق گوید. از اینرو گفت: مرا طلاق مده و مثل همسران دیگر از من نگهدارى کن، لکن روز مرا براى عایشه قرار ده، پس این آیه نازل گردید.

 

مقصود

قبلا پیرامون حکم نافرمانى زن، سخن گفته شد. اکنون در پیرامون کجروى و نافرمانى مرد نسبت بهمسر خود گوید:

وَ إِنِ امْرَأَهٌ خافَتْ مِنْ بَعْلِها نُشُوزاً: اگر زنى علم یا گمان پیدا کند که شوهرش بواسطه زشتى یا بالا بودن سن یا جهتى دیگر، خود را از او بالاتر مى‏داند و به زنى دیگر توجه دارد …

أَوْ إِعْراضاً: یا اینکه از او یا پاره‏اى از منافع و حقوقى که باید نسبت باو ادا کند، اعراض و انصراف دارد. برخى گفته‏اند: منظور از اعراض، ترک زن و ظلم در باره او و میل بسوى زن دیگرى است.

فَلا جُناحَ عَلَیْهِما أَنْ یُصْلِحا بَیْنَهُما صُلْحاً: بر هیچیک از آن دو، گناهى نیست که میان خود آشتى بر قرار کند، گو اینکه زن، روز خود را یا پاره‏اى از حقوق خود را از قبیل نفقه و کسوت و … بشوهر ببخشد و از این راه عواطف او را بخویش جلب نماید تا رشته زناشوى و پیوند خانواده گسسته نشود.

وَ الصُّلْحُ خَیْرٌ: اگر از این راه میان زن و شوهر، آشتى برقرار شود، بهتر از این است که پس از مدتى الفت و همبستگى، حالا کار بجدایى بکشد.

بدیهى است که این چنین صلحى بستگى برضا و میل زن دارد. اگر زن بچنین گذشتها و چشمپوشى‏ها مایل نباشد، وظیفه مرد است که نفقه و کسوت و قسمت او را تماماً بدهد و گرنه طلاقش دهد.

اصحاب و تابعین که در میان ایشان على ع، ابن عباس، سعید بن جبیر: عطا و سدى و دیگران هستند، چنین گفته‏اند.

وَ أُحْضِرَتِ الْأَنْفُسُ الشُّحَ‏: در باره معناى این جمله اختلاف است.

۱- ابن عباس و سعید بن جبیر و عطا و سدى گویند: یعنى زنها از اینکه از حقوق خود، چشمپوشى کنند، بخل مى‏ورزند و میل دارند همه حقوق خود را بطور کامل استیفا نمایند.

۲- ابن وهب و ابن زید گویند: یعنى هر کدام از زن و شوهر بحق خویش بخل مى‏ورزند. زن از اینکه از حق و نفقه و کسوت و قسمت و … چشمپوشى کند، بخل مى‏ورزد و شوهر از اینکه حقوق زنى را بدهد که تمایلى به او ندارد، بخلى مى‏ورزد. این معنى اعم است.

وَ إِنْ تُحْسِنُوا: خطاب بمردان است. یعنى اگر شما در برابر زنانى که به آنها علاقه ندارید، نیکى و صبر پیشه کنید.

وَ تَتَّقُوا: و از ظلم کردن بر ایشان نسبت به نفقه و کسوت و معاشرت پسندیده، خوددارى کنید. بقولى یعنى: اگر در گفتار و کردارتان نیکى کنید و از معصیت خدا بپرهیزید …

فَإِنَّ اللَّهَ کانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِیراً: خداوند بکردار و رفتار شما نسبت به ایشان آگاه است و آن کردارها را حفظ مى‏کند و پاداش آن را به شما مى‏دهد.

 

بیان آیه ۱۲۹- ۱۳۰

لغت‏

استطاعت: قوت، قدرت، توانایى سعه: گشایش، مخالفت تنگى. یکى از صفات خداوند: واسع است که در باره معناى آن اختلاف شده است. برخى گویند: یعنى بخشش او وسعت دارد و برخى گویند:

یعنى رحمتش وسعت دارد. مؤید این عقیده، آیه قرآن‏ «وَ رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْ‏ءٍ» (سوره اعراف ۱۵۶ یعنى رحمت من همه چیز را فرا گرفته است) و برخى هم گفته‏اند:

یعنى قدرتش وسیع و بى پایان است.

 

 

مقصود

در آیه پیش، در باره ناسازگارى و صلح زنان و شوهران، راهنمایى‏هایى کرد و اکنون مى‏گوید: سازش و صلح و هر گونه گذشت و همکارى باید در حدود توانایى باشد.

مى‏فرماید:

وَ لَنْ تَسْتَطِیعُوا أَنْ تَعْدِلُوا بَیْنَ النِّساءِ وَ لَوْ حَرَصْتُمْ‏: شما نمى‏توانید از لحاظ محبت قلبى میان زنان مساوات بر قرار کنید، اگر چه در این راه حد اکثر حرص و اشتیاق از خود نشان دهید، زیرا این کار، از اختیار شما بیرون است و بنا بر این در باره آن تکلیف و وظیفه‏اى متوجه شما نیست و مؤاخذه‏اى ندارید. این معنى از ابن عباس و حسن و قتاده است.

برخى گفته‏اند: منظور این است که شما نمى‏توانید از تمام جهات: نفقه، لباس بخشش، مسکن، مصاحبت، نیکى و گشاده‏رویى و … عدالت کنید و میان زنان مساوات برقرار کنید. یعنى این کارها بر شما آسان نیست، بلکه سنگین و دشوار است، زیرا میل و علاقه قلبى شما به ایشان یکسان نیست.

فَلا تَمِیلُوا کُلَّ الْمَیْلِ‏: بنا بر این تمایلات خود را یکسره از آنهایى که چندان مورد علاقه شما نیستند، بر نگیرید. زیرا اینکار شما را نسبت به آنها به ستم مى‏کشاند، در نتیجه از انجام تکالیف واجب خویش- قسمت، نفقه، لباس و معاشرت نیکو- سر باز مى‏زنید.

فَتَذَرُوها کَالْمُعَلَّقَهِ: و سر انجام آنهایى که مورد علاقه شما نیستند، معلق مى- گذارید، یعنى در شرایطى قرار مى‏دهید که نه مانند زنان شوهردار هستند و نه مانند زنان بى شوهر، که آزاد باشند و پى کار خود روند. این معنى از ابن عباس، حسن، مجاهد، قتاده و دیگران است. از امام باقر (ع) و امام صادق (ع) نیز روایت شده است.

على بن ابراهیم در تفسیر خود گوید: مردى از زنادقه‏ از ابو جعفر احول ۲ پرسید:

چرا آیه: «فَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تَعْدِلُوا فَواحِدَهً» (همین سوره آیه ۳ یعنى اگر بترسید که میان زنان عدالت نکنید، یک زن بگیرید) و آیه: «وَ لَنْ تَسْتَطِیعُوا أَنْ تَعْدِلُوا بَیْنَ النِّساءِ وَ لَوْ حَرَصْتُمْ» با هم سازگار نیستند زیرا در آیه قبل مى‏گوید: اگر بترسید که عدالت نکنید … و تصدیق کرده است که عدالت ممکن است ولى در این آیه، گفته است عدالت، ممکن نیست؟ ابو جعفر مى‏گفت که از جواب عاجز ماند و موقعى که بمدینه رفت، مطلب را از امام صادق (ع) سؤال کرد. حضرت فرمود: منظور از عدالت در آیه اول، عدالت در نفقه و منظور از عدالت، در آیه دوم، عدالت در محبت است، زیرا هیچکس قادر نیست که میان زنان از لحاظ محبت، عدالت بر قرار کند. ابو جعفر گفت: هنگامى که مراجعت کردم، این جواب را به اطلاع آن مرد زندیق رسانیدم. گفت: این جواب را از حجاز آورده‏اى.

ابو قلابه از پیامبر روایت کرده است که: آن بزرگوار، اوقات را میان زنان قسمت مى‏کرد و مى‏فرمود: خدایا، این است تقسیم من در آنچه قدرت دارم بنا بر این مرا بر آنچه قدرت ندارم، ملامت مکن.

وَ إِنْ تُصْلِحُوا وَ تَتَّقُوا: اگر در قسمت میان زنان و بر قرارى مساوات میان ایشان، از لحاظ نفقه و … بصلاح گرایید و خدا را در امور زنان مورد نظر قرار دهید و از انحرافى که خداوند شما را از آن منع کرده، خوددارى کنید و یکى را بر دیگرى ترجیح ندهید …

فَإِنَّ اللَّهَ کانَ غَفُوراً رَحِیماً: گناهان گذشته شما را- در این خصوص- اگر توبه کنید و براه راست بر گردید و میان آنها مساوات بر قرار کنید، مى‏آمرزد و شما را رحمت مى‏کند و از کیفر شما چشمپوشى مى‏کند. هم چنان که با پیشینیان نیز چنین مى‏کرد.

امام صادق (ع) بنقل از پدران خود فرمود: پیامبر گرامى اسلام در دوره بیمارى اوقات را میان زنان تقسیم و میان آنها گردش مى‏کرد.

و روایت شده است که على (ع) داراى دو همسر بود و روزى که نوبت یکى از آنها بود، در خانه دیگرى وضو نمى‏گرفت.

معاذ بن جبل داراى دو همسر بود که در بیمارى طاعون هر دو با هم جان سپردند.

براى دفن آنها قرعه انداخت تا معلوم شود که کدام یک را پیش از دیگرى بخاک سپارد.

وَ إِنْ یَتَفَرَّقا یُغْنِ اللَّهُ کُلًّا مِنْ سَعَتِهِ‏: اگر هر کدام از آنها از مصلحت دیگرى امتناع کند، بطورى که زن حق خود را در مورد قسمت و نفقه و لباس و حسن معاشرت، بطور کامل بخواهد و مرد هم از اجابت او خوددارى کند و کار آنها بطلاق و جدایى بکشد، خداوند از فضل و روزى بیکران خود هر دو را بى نیاز مى‏گرداند.

وَ کانَ اللَّهُ واسِعاً حَکِیماً: خداوند همواره نسبت به بندگان خویش، داراى فضل بیکران بوده و هست و در تدبیرهاى خود نسبت به ایشان حکیم است این آیه، دلالت دارد بر اینکه روزى‏ها همه بدست خداوند است و اوست که بحکمت خود عهده‏دار روزى خلایق است. اگر چه گاهى این روزى را بدست برخى از بندگان خود قرار مى‏دهد و مثلا روزى زنان را بدست مردان مى‏دهد که طبق مشیت و مصلحت اوست.

 

[سوره النساء (۴): آیات ۱۳۱ تا ۱۳۴]

وَ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ وَ لَقَدْ وَصَّیْنَا الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ مِنْ قَبْلِکُمْ وَ إِیَّاکُمْ أَنِ اتَّقُوا اللَّهَ وَ إِنْ تَکْفُرُوا فَإِنَّ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ وَ کانَ اللَّهُ غَنِیًّا حَمِیداً (۱۳۱) وَ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ وَ کَفى‏ بِاللَّهِ وَکِیلاً (۱۳۲) إِنْ یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ أَیُّهَا النَّاسُ وَ یَأْتِ بِآخَرِینَ وَ کانَ اللَّهُ عَلى‏ ذلِکَ قَدِیراً (۱۳۳) مَنْ کانَ یُرِیدُ ثَوابَ الدُّنْیا فَعِنْدَ اللَّهِ ثَوابُ الدُّنْیا وَ الْآخِرَهِ وَ کانَ اللَّهُ سَمِیعاً بَصِیراً (۱۳۴)

ترجمه‏

و براى خداست آنچه در آسمانهاست و آنچه در زمین است و ما وصیت کردیم آنهایى را که پیش از شما داراى کتاب بودند و شما را که از خدا بپرهیزید و اگر کفر بورزید، براى خداست آنچه در آسمانهاست و آنچه در زمین است و خداوند بى نیاز و سزاوار حمد است. و براى خداست آنچه در آسمانهاست و آنچه در زمین است و خداوند در وکیل بودن و حافظ همه اشیا بودن، کافى است.

اگر بخواهید شما را اى مردم، مى‏برد و قوم دیگرى مى‏آورد و خداوند بر اینکار تواناست. کسى که ثواب دنیا را بخواهد، پس پیش خداوند ثواب دنیا و آخرت است و خداوند شنوا و بیناست.

 

بیان آیه ۱۳۱- ۱۳۲

مقصود

پس از آنکه خداوند خبر داد که هر یک از زن و شوهر را بفضل خود پس از جدایى بى نیاز مى‏گرداند، مطلبى را بیان مى‏کند که مردم را راغب مى‏سازد که خیر و خوشى را از وى مسألت دارند، از اینرو مى‏فرماید:

وَ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ‏: براى خداست آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است. در اینجا خبر از کمال قدرت و توسعه قلمرو حکومت خود مى‏دهد. یعنى کسى که مالک آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است، مى‏باشد، برایش دشوار نیست که بعد از جدایى و تنهایى، اسباب بى نیازى و انس فراهم گرداند. سپس وصیت و تقوى را که خیر دنیا و آخرت در آن است، بیان داشته، مى‏فرماید:

وَ لَقَدْ وَصَّیْنَا الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ مِنْ قَبْلِکُمْ‏: مقصود یهودیان و مسیحیان و جز آنهاست.

وَ إِیَّاکُمْ‏: و شما مسلمانان را در کتاب آسمانى، قرآن‏ أَنِ اتَّقُوا اللَّهَ‏: ما به آنهایى که پیش از شما داراى کتاب بودند و به شما توصیه کردیم که از معصیت خدا و مخالفت امر و نهى او اجتناب کنید، تا گرفتار کیفر، نشوید.

وَ إِنْ تَکْفُرُوا فَإِنَّ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ‏: و اگر شما سفارش خداوند را منکر شوید و مخالفت کنید، او راست هر چه در آسمانها و هر چه در زمین است و کفران و سر پیچى شما او را ضرر نمى‏زنند.

اشاره به این است که: امر امتها باطاعت و نهى ایشان از معصیت، به خاطر اینکه جمعیت بیشترى بدست آورد و کمکى از آنها بگیرد و بوسیله ایشان رفع نیازى کند، نیست، زیرا مالکیت و سلطنت آسمانها و زمین و همه چیزهایى که در آنها هستند، ازاوست. نه ضعیف است که بخواهد تحصیل نیرو کند، نه محتاج است که بخواهد رفع حاجت کند و نه عاجز است که بخواهد، قدرتى بکف آورد. بنا بر این امرها و نهى‏هاى او بخاطر نعمت و منت و رحمت او نسبت به ماست.

وَ کانَ اللَّهُ غَنِیًّا حَمِیداً: او هرگز بخلق احتیاجى نداشته، بلکه خلق همگى محتاج او هستند. او نسبت به شما کارهایى نیکو کرده و نزد شما نعمتهایى نیکو بودیعت گذارده است که سزاوار حمد و ستایش است. شما کارى کنید که نعمتهاى خداوند دوام پیدا کند و از شما قطع نشود. یعنى از معصیتش بپرهیزید و بسوى طاعتش بشتابید. سپس فرمود:

وَ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ وَ کَفى‏ بِاللَّهِ وَکِیلًا: او حافظ همه چیز است و هیچ چیز از علم او پوشیده نیست و از حفظ و تدبیر هیچ چیز خسته نمى‏شود و با وسعت قلمرو حکومتش به کسى نیاز ندارد.

چرا «لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ» سه بار تکرار شد؟

برخى گفته‏اند: به منظور تاکید و یاد آورى است. برخى هم گفته‏اند: بخاطر این است که سه مطلب را آشکار سازد:

۱- بیان اینکه اطاعت خدا در آنچه دستور مى‏دهد، واجب است، زیرا حکومت آسمانها و زمین از اوست.

۲- بیان اینکه خداوند از مردم بى نیاز است و مردم باو حاجت دارند و سزاوار حمد است زیرا حکومت آسمانها و زمین از اوست.

۳- بیان اینکه حفظ و تدبیر مردم از اوست، زیرا حکومت آسمانها و زمین از اوست.

 

بیان آیه ۱۳۳- ۱۳۴

مقصود

در آیات پیش بیان فرمود که او را بخلق نیازى نیست، زیرا بر آسمانها و زمین حکومت مى‏کند. اکنون بیان مى‏کند که او نسبت به خلق خویش کمال قدرت را دارد و مى‏تواند مخلوقات خود را هلاک کند یا نجات بخشد و پس از نابود کردن، در جاى آنها افرادى دیگر قرار دهد. از اینرو مى‏فرماید:

إِنْ یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ أَیُّهَا النَّاسُ‏: اى مردم، اگر خدا بخواهد، شما را هلاک و نابود مى‏سازد. برخى گفته‏اند: این جمله محذوفى دارد. یعنى اگر بخواهد شما را نابود کند، نابودتان مى‏کند.

وَ یَأْتِ بِآخَرِینَ‏: و مردى دیگر جز شما را مى‏آورد که پیامبرش را یارى و پشتیبانى کنند.

در روایات است که چون این آیه نازل شد، پیامبر گرامى اسلام دست خود را بر پشت سلمان زد و گفت: «آنان کسان این، هستند» یعنى ایرانیان عجم.

وَ کانَ اللَّهُ عَلى‏ ذلِکَ قَدِیراً: خداوند همواره بر این کار قادر بوده و هست و مى‏تواند قومى را بقومى تبدیل کند و مردمى را فانى کند و دوباره باز گرداند. سپس در باره عظمت ملک و قدرت خود و اینکه پاداش دو جهان در کف اوست، مى‏فرماید:

مَنْ کانَ یُرِیدُ ثَوابَ الدُّنْیا: آنان که غنیمت و منافع دنیا را مى‏خواهند …

در اینجا از حال کسانى خبر مى‏دهد که نسبت به جناب محمد ص اظهار ایمان کردند ولى دو روى و نفاق مى‏کردند و مقصودشان این بود که از مال دنیا بهره‏اى برگیرند.

فَعِنْدَ اللَّهِ ثَوابُ الدُّنْیا وَ الْآخِرَهِ: خداوند مالک دنیا و آخرت و پاداش آنهاست.

بنا بر این مردمى که جهاد مى‏کنند، پاداش دنیا و آخرت را مى‏جویند. این معنى از ابو على جبایى است.

برخى گفته‏اند: این آیه تهدیدى است براى منافقان، چه ثواب آنها همان غنایمى است که در این دنیا در جنگها بدست مى‏آورند و امنیت مالى و جانى و خانوادگى که در پناه اسلام، نصیب ایشان مى‏شود. ولى در آخرت، ثواب آنها آتش جهنم خواهد بود.

وَ کانَ اللَّهُ سَمِیعاً بَصِیراً: او را همواره صفتى است که بخاطر آن شنیدنیها را مى‏شنود و دیدنیها را مى‏بیند و این صفت، همان صفت حیات و بى آفت بودن اوست. برخى گفته‏اند: ذکر این جمله بخاطر این است که بیان کند که او سخن منافقان را در وقت خلوت، مى‏شنود و از اسرار آنها و نفاق آنها با خبر است.

 

[سوره النساء (۴): آیات ۱۳۵ تا ۱۳۶]

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوَّامِینَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلَّهِ وَ لَوْ عَلى‏ أَنْفُسِکُمْ أَوِ الْوالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِینَ إِنْ یَکُنْ غَنِیًّا أَوْ فَقِیراً فَاللَّهُ أَوْلى‏ بِهِما فَلا تَتَّبِعُوا الْهَوى‏ أَنْ تَعْدِلُوا وَ إِنْ تَلْوُوا أَوْ تُعْرِضُوا فَإِنَّ اللَّهَ کانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِیراً (۱۳۵) یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ الْکِتابِ الَّذِی نَزَّلَ عَلى‏ رَسُولِهِ وَ الْکِتابِ الَّذِی أَنْزَلَ مِنْ قَبْلُ وَ مَنْ یَکْفُرْ بِاللَّهِ وَ مَلائِکَتِهِ وَ کُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً بَعِیداً (۱۳۶)

ترجمه‏

اى مردمى که ایمان آورده‏اید، همواره بعدالت قیام کنید و براى خدا، شهادت بدهید، اگر چه به زیان خودتان یا پدر و مادر و خویشاوندانتان باشد. اگر کسانى که در باره ایشان شهادت مى‏دهید، ثروتمند یا مستند باشند، خداوند به حال ایشان ناظرتر و اولى است تا شما، بنا بر این بخاطر عدالت و اهمیت آن، پیروى هوى و هوس مکنید و اگر مسامحه یا اعراض کنید، خداوند بکردار شما آگاه است.

اى مردمى که ایمان آورده‏اید، بخدا و پیامبرش و کتابى که بر او نازل کرده است و کتابى که پیش از او نازل شده، ایمان بیاورید. و کسى که به خدا و فرشتگان و کتابها و رسولانش و روز قیامت، کفر بورزد، بگمراهى دورى کشانده شده است.

 

بیان آیه ۱۳۵

قرائت‏

ابن عامر و حمزه «ان تلو» بضم لام و یک واو ساکن و دیگران «تلووا» به سکون لام و دو واو- که اولى مضموم و دومى ساکن است- قرائت کرده‏اند.

قرائت اول، به خاطر این است که فعل از «ولایت» بمعناى توجه و مخالف اعراض باشد. پس معناى آیه این است: اگر روى آورید یا اعراض کنید، خداوند به اعمال شما گواه است و نیکو کار را پاداش و بد کار را کیفر مى‏دهد.

وجه قرائت دوم این است که کلمه از «لىّ» بمعناى اعراض باشد. بنا بر این مثل اینکه: گفته است «و ان تعرضوا او تعرضوا» و تکرار لازم مى‏آید لکن این موضوع، در قرآن کریم و ادبیات عرب. نظایرى دارد. مثل: «لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَیْتَهُمْ یَصُدُّونَ» (سوره المنافقین ۵ یعنى سرهاى خود بپیچند و آنها را ببینى که اعراض کنند) و مثل: «فَسَجَدَ الْمَلائِکَهُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ» (سوره حجر ۳۰ یعنى فرشتگان همگى و دسته جمعى سجده کردند) و مثل: «و هنداتى من دونها النأى و البعد» در اینجا کلمه‏هاى «ناى» و «بعد» داراى یک معنى هستند و مثل: «الفى قولها کذباً و میناً» که در اینجا «کذب» و «معین» داراى یک معنى هستند. برخى گفته‏اند: ممکن است اصل «تلوا» هم «تلووا» باشد و عین الفعل تبدیل به همزه و حذف شده باشد.

 

لغت‏

قسط و اقساط: عدل قوّام: صیغه مبالغه از «قیام»، یعنى کسى که به قیام عادت دارد.

لىّ: دفع. در حدیث است که:

«لىّ الواجد ظلم»

یعنى مسامحه شخصى غنى در پرداخت حقوق، ستمکارى است.

 

اعراب‏

شهداء: حال از ضمیر «قوّامین» که همان‏ «الَّذِینَ آمَنُوا» است و ممکن است خبر «کونوا» باشد و دو خبر داشته باشد و ممکن است صفت «قوامین» باشد.

إِنْ یَکُنْ غَنِیًّا أَوْ فَقِیراً فَاللَّهُ أَوْلى‏ بِهِما: تثنیه ضمیر بملاحظه این است که خداوند به بى نیازى غنى و فقر فقیر، اولى است، زیرا هر دو از جانب اوست. برخى گفته‏اند:

تثنیه ضمیر بملاحظه این است که «او» بمعناى «واو» است. برخى گفته‏اند:

تثنیه ضمیر بخاطر این است که: غنى معین یا فقیر معین قصد نشده بنا بر این از لحاظ مجهول بودن، جایز است که ضمیر مفرد بآنها بر گردد و جایز است که ضمیر جمع برگردد و نقل شده است که در قرائت ابى «فاللَّه اولى بهم» آمده است.

أَنْ تَعْدِلُوا: ممکن است منصوب و مفعول له باشد و ممکن است مجرور و بمعناى «لتعدلوا» باشد.

 

 

مقصود

چون قبلا فرموده بود که ثواب دنیا و آخرت، پیش خداوند است، در این آیه مردم را امر به عدالت و طرفدارى از حق و ترک ستم کرد و فرموده:

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوَّامِینَ بِالْقِسْطِ: اى مردمى که ایمان آورده‏اید همواره به عدالت قیام کنید. یعنى باید عادت شما این باشد که در گفتار و کردار، بعدالت قیام کنید.

شُهَداءَ لِلَّهِ‏: شهداء جمع شهید است. خداوند بندگان خود را امر مى‏کند که بر گفتار حق و شهادت براستى، ثابت قدم و پایدار باشند تا بسوى او تقرب پیدا کنند و خشنودى او را بدست آورند.

از ابن عباس است که: یعنى در شهادت‏هاى خود جانبدار حق باشید، خواه بضرر کسى باشد، خواه به نفع کسى و خواه این کسان به شما دور باشند و یا نزدیک.

وَ لَوْ عَلى‏ أَنْفُسِکُمْ أَوِ الْوالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِینَ‏: اگر چه شهادت شما بضرر خودتان یا پدر و مادر یا خویشاوندان نزدیک‏تان باشد. مع الوصف، باید بعدالت قیام کنید و بدرستى و حق شهادت دهید و بخاطر ثروت ثروتمندى یا تهیدستى فقیرى از آن انحراف مجویید، زیرا خداوند متعال در اقامه شهادت میان آنها مساوات بر قرار کرده و هیچیک را بر دیگرى ترجیح نداده است.

 

دلالت آیه‏

این آیه دلالت مى‏کند که شهادت پدر براى فرزند و شهادت فرزند براى پدر، خواه به سود باشد خواه بزیان، جایز است، همچنین شهادت اقرباى دیگر نسبت به یکدیگر مانعى ندارد.

عقیده ابن عباس هم همین است، زیرا مى‏گوید: خداوند مؤمنان را امر کرده است که حق بگویند، اگر چه بزیان خودشان یا پدران و مادرانشان یا فرزندانشان باشد و از ثروتمندى بخاطر ثروتش و از مستمندى بخاطر درماندگیش جانبدارى نکنند ابن شهاب زهرى گوید: مسلمانان پیشین، بر این سیره بودند تا اینکه دوره‏هاى بعد فرا رسیدند و از مردم امورى ظاهر گردید که زمامداران را به اتهام آنها وا داشت و شهادت اشخاص مورد اتهام، ترک شد.

اما شهادت انسان بزیان خودش، منظور اقرار براى خصم است. پس اقرار براى خصم.

شهادت بزیان خویش مى‏باشد و مورد قبول است لکن شهادت بسود خویش قبول نمى‏شود.

إِنْ یَکُنْ غَنِیًّا أَوْ فَقِیراً: اگر اشخاصى که به سود آنها یا بزیان آنها شهادت داده مى‏شود، ثروتمند یا تهیدست باشند، نباید در راه سخن حق و شهادت براستى مانعیت ایجاد شود.

فایده این سخن این است که: شاهد گاهى بخاطر ثروت کسى که شهادت بزیان او است و گاهى بخاطر مستمندى کسى که شهادت به زیان اوست، از راه ترس یا دلسوزى و محبت، از اداى شهادت خود دارى مى‏کند و از این راه بفقیر ترحم یا به حشمت ثروتمند احترام مى‏کند، از اینرو خداوند متعال فرمود: «فَاللَّهُ أَوْلى‏ بِهِما» یعنى خداوند به حال غنى و فقیر، ناظرتر و اولى است. بنا بر این از اداى شهادت بزیان فقیر، بخاطر ترحم و دلسوزى و از دادن شهادت به نفع ثروتمند، به خاطر اینکه از مال مورد شهادت بى نیاز است خود دارى نکنید، زیرا خداوند متعال شما را به این کار امر کرده است ومى‏دانید که غنى بى نیاز و فقیر مستمند است. شما وظیفه دارید که اوامر خدا را رعایت کنید که او بمصالح بندگان از شما داناتر است.

فَلا تَتَّبِعُوا الْهَوى‏: در اداى شهادت، از هواى نفس پیروى مکنید و بزیان کسانى که میان شما نگرانى و عداوت است، شهادت مدهید یا از اداى شهادت بسود ایشان بخاطر غرضى از اغراض، خوددارى مکنید و بخاطر تمایل قلبى که بحکم دوستى یا خویشاوندى به کسى دارید، بسود او گواهى مدهید.

أَنْ تَعْدِلُوا: بخاطر اینکه در شهادت، براه عدالت گام نهید.

فراء گوید: این جمله، نظیر این است که گفته شود: «از هوى نفس پیروى مکن تا خدا خشنود باشد». برخى هم‏ «أَنْ تَعْدِلُوا» را از عدول و انحراف دانسته‏اند بنا بر این معناى جمله این است که: «از هواى نفس بخاطر انحراف از حق یا در راه عدول از حق، پیروى منمایید» وَ إِنْ تَلْوُوا أَوْ تُعْرِضُوا: و اگر از اداى شهادت، مسامحه و خوددارى کنید … این معنى از ابن عباس و مجاهد است.

ابن عباس و سدى گویند: خطاب، متوجه حکام و زمامداران است. یعنى اگر شما حاکمان از قضاوت بسود یکى از دو طرف دعوى خوددارى کنید و از یکى متوجه دیگرى شوید …

ابن زید و ضحاک گویند: یعنى اگر شهادت را تبدیل کنید و آن را کتمان نمایید ..

فَإِنَّ اللَّهَ کانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِیراً: خداوند به اقامه شهادت و تحریف آن و اعراض از آن آگاه است.

 

 

دلالت آیه‏

این آیه، دلالت دارد بر وجوب امر به معروف و نهى از منکر و پیمودن راه عدالت، نسبت بخود و دیگران از ابن عباس در معناى‏ «إِنْ تَلْوُوا أَوْ تُعْرِضُوا» نقل شده است که دو نفر در برابر قاضى مى‏نشینند، قاضى از یکى از آنها اعراض و به دیگرى توجه مى‏کند.

 

بیان آیه ۱۳۶

قرائت‏

ابن کثیر و ابن عامر و ابو عمرو «نزل و انزل» بصیغه مجهول از باب تفعیل و افعال و دیگران «نزل و انزل» به صیغه معلوم از همان دو باب قرائت کرده‏اند.

قرائت مجهول بدلیل این آیه است: «لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ» (سوره نحل ۴۴) و نیز بدلیل این آیه: «یَعْلَمُونَ أَنَّهُ مُنَزَّلٌ مِنْ رَبِّکَ» (سوره الانعام ۱۱۴) و قرائت معلوم بدلیل آیه: «نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» (سوره حجر ۹) و «أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ» (سوره نحل ۴۴).

 

مقصود

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ‏: در باره این جمله سه قول است:

۱- اى کسانى که بوسیله اقرار بخدا و رسول، ایمان ظاهرى آورده‏اید، در باطن نیز ایمان بیاورید تا ظاهر و باطن شما با هم موافق باشند. این معنى صحیح و مورد اعتماد است. خطاب متوجه منافقانى است که بر خلاف عقیده باطنى خود سخن مى‏گفتند- وَ الْکِتابِ الَّذِی نَزَّلَ عَلى‏ رَسُولِهِ وَ الْکِتابِ الَّذِی أَنْزَلَ مِنْ قَبْلُ‏: اى مردمى که بظاهر ایمان آورده‏اید باطناً نیز بخدا و رسول و قرآن و کتابهاى آسمانى پیشین ایمان بیاورید.

۲- خطاب، در حقیقت متوجه مؤمنان است و مقصود کسانى است که ظاهراً و باطناً ایمان آورده‏اند و منظور این است که: در آینده نیز بر این ایمان استوار بمانید و از آن جدا مشوید. این قول از حسن و مختار جبایى است. وى گوید: ایمان- که به معناى تصدیق است- باقى نمى‏ماند، بلکه دوام آن به این است که انسان در همه حال، آن را تجدید کند.

۳- خطاب، به اهل کتاب است. آنها امر شده‏اند که به پیامبر اسلام و قرآن ایمان‏ آوردند، همانطورى بکتاب‏هاى آسمانى پیشین ایمان آورده‏اند. منظور از کتابهاى آسمانى پیشین، توارت و انجیل است که با ایشان بود. اینکه به آنها دستور مى‏دهد که آن کتابها را تصدیق کنند، اگر چه بآنها تصدیق داشتند، بخاطر یکى از دو جهت است:

۱- در تورات و انجیل صفات پیامبر گرامى اسلام ذکر و سفارش شده است که او را تصدیق نمایند پس اگر کسى تصدیق پیامبر اسلام و قرآن نکند. تصدیق تورات و انجیل نیز نکرده است زیرا تکذیب قرآن، تکذیب تورات و انجیل است.

۲- خداوند متعال، ایشان را مامور کرده است که به محمد و قرآن و انجیل اقرار کنند و لازمه چنین اقرارى، اقرار به نبوت و رسالت حضرت عیسى (ع) است. مؤید آن روایتى است که از ابن عباس نقل شده که: این آیه در باره مؤمنان اهل کتاب: عبد اللَّه بن سلام و اسد بن کعب و اسید بن کعب و ثعلبه بن قیس و خواهر زاده عبد اللَّه بن سلام و یامین بن یامین که از بزرگان اهل کتاب هستند، نازل شده است. اینان به پیامبر اسلام عرض کردند: ما به تو و کتاب تو و موسى و تورات و عزیز ایمان مى‏آوریم و به کتابها و پیامبران دیگر کفر مى‏ورزیم، از اینرو به آنان گفته شد: ایمان بیاورید به خدا و …

و آنها بر طبق امر خدا ایمان آوردند.

وَ مَنْ یَکْفُرْ بِاللَّهِ وَ مَلائِکَتِهِ وَ کُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ: کسى که منکر خدا شود یا او را شبیه خلق شناسد یا امر و نهیش را اطاعت نکند و ملائکه را منکر شود یا مثل آنان که آنها را دختران خدا خواندند، در مقامى پست قرار دهد و منکر کتب آسمانى و پیامبران خدا و روز قیامت شود.

فَقَدْ ضَلَّ ضَلالًا بَعِیداً: از حق دور شده و از راه راست فاصله گرفته است.

حسن گوید: گمراهى بعید آن است که قابل ائتلاف نباشد و مقصود این است که:

آنکه بمحمد کفر بورزد و نبوتش را منکر شود، گویى همه دین را منکر شده است زیرا ایمان هیچکس صحیح نیست، مگر بوسیله ایمان به پیامبر گرامى اسلام و قرآن در حقیقت این آیه تهدیدى است براى اهل کتاب و اعلامى است به آنها در خصوص اینکه اقرار آنها به یکتایى خدا و فرشتگان و کتب آسمانى و پیامبران، بدون اقرار برسالت حضرت محمد ص، نتیجه‏اى براى آنها ندارد و وجود و عدم آن یکسان است.

 

 

نظم آیه‏

برسالت حضرت محمد ص، نتیجه‏اى براى آنها ندارد و وجود و عدم آن یکسان است.

 

نظم آیه‏

وجه اتصال این آیه به سابق این است که خداوند متعال در آیات پیش اسلام را معرفى و در این آیه مردم را بسوى ایمان و شرایط آن دعوت کرد.

برخى گفته‏اند: این آیه متصل است به «کونوا قوامین بالقسط» و معناى قیام به عدالت، همین ایمانى است که در این آیه، بسوى آن فرا خوانده است.

 

[سوره النساء (۴): آیات ۱۳۷ تا ۱۳۹]

إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا ثُمَّ ازْدادُوا کُفْراً لَمْ یَکُنِ اللَّهُ لِیَغْفِرَ لَهُمْ وَ لا لِیَهْدِیَهُمْ سَبِیلاً (۱۳۷) بَشِّرِ الْمُنافِقِینَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذاباً أَلِیماً (۱۳۸) الَّذِینَ یَتَّخِذُونَ الْکافِرِینَ أَوْلِیاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ أَ یَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّهَ فَإِنَّ الْعِزَّهَ لِلَّهِ جَمِیعاً (۱۳۹)

ترجمه‏

آنان که ایمان آوردند، آن گاه کافر شدند، سپس ایمان آوردند و پس از آن کافر شدند و بر کفر خود افزودند، خدا آنها را نیامرزد و راه بهشت بآنها نشان ندهد.

منافقان را آگاه کن که بر ایشان عذابى دردناک است. آنان که کافران را- نه مؤمنان دوست گرفتند، آیا از نزد ایشان عزتى مى‏جویند؟! که عزت بکلى براى خداوند متعال است.

 

بیان آیات ۱۳۷- ۱۳۸- ۱۳۹

لغت‏

بشارت: خبر مسرور کننده‏اى که اثر آن در چهره انسان ظاهر گردد. سپس این کلمه در اخبار حزن آور نیز استعمال شده و بطورى که خبرهاى وحشتناک در مورد عذاب و کیفر، بجاى باشرت و اخبار شادى بخش قرار مى‏گیرد. عرب مى‏گوید: تحیتک الضرب و عتابک السیف» یعنى احترام تو زدن و سرزنش تو شمشیر است. شاعر گوید:

و خیل قد دلفت لهم بخیل‏ تحیه بینهم ضرب و جیع‏

یعنى: در مقابل آن لشکر، لشکرى فرستادم که تحیت و احترامى که میان ایشان رد و بدل مى‏شود، چیزى غیر از ضربتهاى دردناک نیست.

عزت: اصل معناى آن دشوارى است، از اینرو بزمین سخت «عزاز» گفته مى‏شود و «عزّ على ان یکون کذا» یعنى دشوار است بر من که … و «عز الشی‏ء» یعنى بدست آوردن آن دشوار است‏ و «اعتزاز» یعنى پشت گرمى به کسى و «عزیز» یعنى نیرومند ارجمندى که خوارى دامنگیرش نمى‏شود.

 

مقصود

إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا: گفته‏اند در باره معناى این عبارت، اقوالى است:

۱- مقصود کسانى است که به موسى ایمان آوردند. آن گاه بوسیله پرستش گوساله و جز آن، کفر ورزیدند ثُمَّ آمَنُوا: یعنى مسیحیانى که به عیسى ایمان آوردند ثُمَّ کَفَرُوا: آن گاه به عیسى کافر شدند ثُمَّ ازْدادُوا کُفْراً: سپس بر کفر خویش نسبت به حضرت محمد ص افزودند. این قول از قتاده است.

۲- مقصود کسانى است که به موسى ایمان آوردند، آن گاه پس از موسى کافر شدند، سپس بعزیز ایمان آوردند، سپس به عیسى کافر شدند و پس از آن بر کفر خود نسبت به پیامبر گرامى اسلام، افزودند. این قول از زجاج و فراء است.

۳- مقصود، طایفه‏اى از اهل کتاب است که مى‏خواستند گروهى از اصحاب پیامبر گرامى اسلام را دچار شک و حیرت سازند. از اینرو پیش آنان اظهار ایمان مى‏کردند، سپس مى‏گفتند: براى ما شبهه تازه‏اى پیدا شده است و کافر مى‏شدند و از راه پایدارى و ثبات بر کفر تا هنگام مرگ بر کفر خود مى‏افزودند. این قول از حسن است. و مؤید این معنى است آیه: «وَ قالَتْ طائِفَهٌ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ آمِنُوا بِالَّذِی أُنْزِلَ عَلَى الَّذِینَ آمَنُوا وَجْهَ النَّهارِ وَ اکْفُرُوا آخِرَهُ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ» (سوره آل عمران ۷۲ یعنى طایفه‏اى از اهل کتاب گفتند در اول روز به قرآن ایمان آورید و در آخر روز کفر بورزید، شاید مسلمانان تغییر عقیده دهند) ۴- مجاهد و ابن زید گویند: مراد منافقانى است که: ایمان مى‏آوردند، سپس مرتد مى‏شدند آن گاه ایمان مى‏آوردند و سر انجام کافر مى‏شدند و بر کفر خود جان مى‏سپردند.

ابن عباس گوید: هر منافقى که معاصر پیامبر گرامى اسلام، بوده، داخل در این آیه است.

لَمْ یَکُنِ اللَّهُ لِیَغْفِرَ لَهُمْ‏: اینان را خداوند با اظهار ایمان نمى‏آمرزد، زیرا اگر باطن آنان مانند ظاهرشان بود، پس از ایمان کافر نمى‏شدند.

وَ لا لِیَهْدِیَهُمْ سَبِیلًا: و آنها را براه بهشت، هدایت نمى‏کند، چنان که بعداً فرموده است: «وَ لا لِیَهْدِیَهُمْ طَرِیقاً إِلَّا طَرِیقَ جَهَنَّمَ» (همین سوره ۱۶۹) یعنى آنها را براهى جزء راه جهنم، هدایت نخواهد کرد. ممکن است مقصود این باشد که خداوند آنها را خوار مى‏سازد و لطف خود را بخاطر همان کفر پیشین، شامل حالشان نمى‏سازد. سپس فرمود:

بَشِّرِ الْمُنافِقِینَ‏: اى محمد ص آنها را خبر ده‏ بِأَنَّ لَهُمْ عَذاباً أَلِیماً: که براى ایشان در آخرت، عذابى دردناک است، اگر بر کفر و نفاق خود بمیرند.

 

 

دلالت آیه‏

این آیه دلیل است بر اینکه: آیه سابق در شان منافقان نازل شده است، بنا بر این قول چهارم، از اقوال دیگر صحیح‏تر هست، سپس این منافقان را وصف کرده، مى‏فرماید:

الَّذِینَ یَتَّخِذُونَ الْکافِرِینَ أَوْلِیاءَ: کسانى که مشرکین عرب و بقولى یهود را یار و مددکار و دوست، مى‏گیرند …

مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ‏: آنهایى که غیر از مؤمنین هستند أَ یَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّهَ: آیا با دوست گرفتن ایشان و اعراض از اهل ایمان، از آنها نیرو و حمایتى مى‏طلبند؟! فَإِنَّ الْعِزَّهَ لِلَّهِ جَمِیعاً: اگر از روى اخلاص بخداوند ایمان مى‏آوردند و عزت را از او و دین و پیامبر و مؤمنان، مى‏جستند براى ایشان بهتر بود از اینکه عزت را از مردم مشرک، بخواهند، زیرا هر گونه عزتى از خداوند متعال است و او از جانب خود هر که را بخواهد عزیز و هر که را بخواهد ذلیل مى‏سازد.

 

[سوره النساء (۴): آیات ۱۴۰ تا ۱۴۱]

وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَیْکُمْ فِی الْکِتابِ أَنْ إِذا سَمِعْتُمْ آیاتِ اللَّهِ یُکْفَرُ بِها وَ یُسْتَهْزَأُ بِها فَلا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتَّى یَخُوضُوا فِی حَدِیثٍ غَیْرِهِ إِنَّکُمْ إِذاً مِثْلُهُمْ إِنَّ اللَّهَ جامِعُ الْمُنافِقِینَ وَ الْکافِرِینَ فِی جَهَنَّمَ جَمِیعاً (۱۴۰) الَّذِینَ یَتَرَبَّصُونَ بِکُمْ فَإِنْ کانَ لَکُمْ فَتْحٌ مِنَ اللَّهِ قالُوا أَ لَمْ نَکُنْ مَعَکُمْ وَ إِنْ کانَ لِلْکافِرِینَ نَصِیبٌ قالُوا أَ لَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَیْکُمْ وَ نَمْنَعْکُمْ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ فَاللَّهُ یَحْکُمُ بَیْنَکُمْ یَوْمَ الْقِیامَهِ وَ لَنْ یَجْعَلَ اللَّهُ لِلْکافِرِینَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلاً (۱۴۱)

ترجمه‏

خداوند در قرآن بر شما نازل کرده است که چون بشنوید که آیات خدا را مورد انکار و استهزا قرار مى‏دهند، با ایشان منشینید، تا در سخنى دیگر سر گرم شوند، زیرا شما در این هنگام مانند ایشان هستید. خداوند منافقان و کافران را در جهنم گرد مى‏آورد.

آنان که براى شما انتظار مى‏کشند، پس اگر از جانب خدا فتحى نصیب شما شد، گویند: آیا ما با شما نبودیم؟ و اگر براى کافران نصیبى باشد. گویند: آیا بر شما مستولى نشدیم و شما را از مؤمنان حفظ نکردیم؟ خداوند در روز قیامت، میان شما حکم مى‏کند و براى کافران، بر مردم مؤمن راهى و تسلطى قرار نداده است.

 

بیان آیه ۱۴۰

قرائت‏

عاصم و یعقوب «نزّل» به صیغه معلوم و دیگران «نزل» به صیغه مجهول قرائت کرده‏اند و وجه آنها گذشت.

 

اعراب‏

أَنْ إِذا سَمِعْتُمْ‏: هر گاه «نزَّل» به صیغه معلوم خوانده شود «ان» در محل نصب و الا در محل رفع خواهد بود و «ان» مخوف از «انّ» است.

 

شان نزول‏

ابن عباس گوید: منافقان نزد علماى یهود مى‏نشستند و قرآن را به تمسخر مى‏گرفتند، از اینرو خداوند از این کار نهى فرمود.

 

مقصود

پیش از این، در پیرامون مردم منافق و دوستى آنان با کفار، سخن گفت.

اکنون، آنان را از همنشینى و آمیزش آنان نهى کرده، مى‏فرماید:وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَیْکُمْ فِی الْکِتابِ‏: و در قرآن بر شما نازل کرده است.

أَنْ إِذا سَمِعْتُمْ آیاتِ اللَّهِ یُکْفَرُ بِها وَ یُسْتَهْزَأُ بِها فَلا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ‏: که چون بشنوید که مشرکین و منافقین به قرآن کفر مى‏ورزند و آن را مورد استهزا قرار مى‏دهند، با ایشان منشینید.

حَتَّى یَخُوضُوا فِی حَدِیثٍ غَیْرِهِ‏: تا به سخنى دیگر، غیر از استهزاى دین بپردازند برخى گفته‏اند: یعنى تا به ایمان برگردند و دست از کفر و استهزاء بر دارند.

آنچه در قرآن در اینباره نازل شده، در سوره انعام است: وَ إِذا رَأَیْتَ الَّذِینَ یَخُوضُونَ فِی آیاتِنا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتَّى یَخُوضُوا فِی حَدِیثٍ غَیْرِهِ» (آیه‏ ۶۸ و هنگامى که مى‏بینى کسانى که در آیات ما خوض مى‏کنند و بیاد مسخره و استهزاء مى‏گیرند، از آنها اعراض کن تا به سخنى دیگر بپردازند).

 

دلالت آیه‏

این آیه دلالت دارد بر اینکه: همنشینى با کفار، هنگامى که بآیات خدا کفر بورزند و دین را مورد مسخره قرار دهند، حرام است و هنگامى که کارى بدین نداشته، به مطالب و امور دیگرى بپردازند، مباح است. لکن از حسن روایت شده است که این اباحه، بوسیله آیه شریفه: «فَلا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّکْرى‏ مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ» (سوره انعام ۶۸ یعنى پس از یاد آورى با مردم ستمکار، منشین) نسخ شده است.

إِنَّکُمْ إِذاً مِثْلُهُمْ‏: هر گاه با ایشان مجالست کنید، در حالى که کارشان استهزاى آیات الهى است، شما نیز مثل ایشان هستید، زیرا بر اینکه قدرت بر انکار و مخالفت دارید، با ایشان مخالفت نمى‏کنید و از رفتار آنان کراهتى نشان نمى‏دهید و چون بر کفر ایشان راضى هستید، کافرید، زیرا رضایت بر کفر، خود کفر است.

 

دلالت دیگر آیه‏

همچنین آیه دلالت دارد بر اینکه: با بدون قدرت، مخالفت با منکران، لازم است و اگر کسى با داشتن قدرت، این وظیفه را ترک کند، خطا کار و گنهکار است.

و نیز آیه دلالت دارد بر اینکه: مجالست با مردم فاسق و بدعت گذار، از هر کیشى که باشند، حرام است. گروهى از اهل تفسیر، این مطلب را بیان داشته‏اند و عبد اللَّه بن مسعود و ابراهیم و ابروابل نیز بر همین عقیده‏اند ابراهیم گوید: از همین جهت است که: هر گاه انسان در مجلسى سخن گوید و اهل مجلس او را تکذیب کرده، مورد استهزا قرار دهند خداوند بر ایشان غضب مى‏کند. عمر بن عبد العزیز نیز چنین گفته است و در روایت است که وى مردى را که روزه دار بود و با مردى باده گسار، مجالست کرده بود، تازیانه زد. عیاشى از امام هشتم (ع) در تفسیر این آیه روایت کرده است که «هر گاه بشنوید که حق مورد انکار و تکذیب قرار مى‏گیرد و اهل مجلس به این کار سر گرم هستند، از آن مجلس برخیزید، از ابن عباس روایت شده است که: خداوند، در این‏ آیه، به اتفاق و هماهنگى امر و از جدایى و مخالفت نهى فرموده است. طبرى و بلخى و جماعتى از مفسران نیز چنین گفته‏اند. جبایى گوید: اگر انسان در مجلس آنها نباشد و در جایى باشد که صداى آنها را بشنود، مانعى ندارد. حرام این است که با آنها منشیند و گفتار آنها را مورد انکار قرار ندهد. و نیز گوید: آیه دلالت دارد بر بطلان قول کسانى که نفى عرض مى‏کنند و مى‏گویند: غیر از جسم، چیزى وجود ندارد! زیرا مى‏گوید:

تا در حدیثى دیگر خوض کنند و اثبات مى‏کند که غیر از آنچه آنها مى‏گویند و معتقدند، چیزى دیگر هم وجود دارد، که همان عرض است.

إِنَّ اللَّهَ جامِعُ الْمُنافِقِینَ وَ الْکافِرِینَ فِی جَهَنَّمَ جَمِیعاً: خداوند در روز قیامت. اهل کفر و نفاق را در آتش جهنم گرد مى‏آورد و آنها را مورد عقاب قرار مى‏دهد، چنان که در دنیا بر دشمنى مومنان اتفاق کردند و براى مخالفت با ایشان، پشتیبان یکدیگر بودند.

 

بیان آیه ۱۴۱

لغت‏

تربّص: انتظار استحواذ: غلبه، استیلا. این فعل بر خلاف قاعده است و اعلال نشده چنان که در باب افعال آن مى‏گویند «احواد» برخى هم طبق قاعده اعلال کرده‏اند.

 

مقصود

هم اکنون خداوند بزرگ به توصیف منافقان و کافران، پرداخته مى‏فرماید:

الَّذِینَ یَتَرَبَّصُونَ بِکُمْ‏: آنان که براى شما انتظار مى‏کشند .. زیرا مى‏گفتند، بزودى محمد ص و یارانش نابود مى‏شوند و ما از دست آنها آسوده مى‏شویم و مردم ما و دین ما غالب مى‏شوند.

فَإِنْ کانَ لَکُمْ فَتْحٌ مِنَ اللَّهِ‏: پس اگر از جانب خداوند متعال، فتح و پیروزى بر دشمنان، نصیب شما شود …

قالُوا أَ لَمْ نَکُنْ مَعَکُمْ‏: گویند: مگر در جنگ با دشمنان پشتیبان شما و همراه شما نبودیم؟! بنا بر این سهم ما را از غنیمت، بدهید زیرا ما نیز در جنگ حاضر بوده‏ایم.

وَ إِنْ کانَ لِلْکافِرِینَ نَصِیبٌ قالُوا أَ لَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَیْکُمْ‏: و اگر براى کافران بهره‏اى باشد و بر مؤمنان غالب گردند، منافقان به آنها گویند: آیا ما از راه دوستى شما را برایتان دلگرم نکردیم و اسباب غلبه شما را فراهم نساختیم؟ این معنى از سدى است.

وَ نَمْنَعْکُمْ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ‏: و آیا شما را از اینکه در صف مؤمنان داخل شوید، منع نکردیم؟

حسن و ابن جریج گویند: یعنى آیا به شما نگفتیم که ما با شما هستیم و شما را از خودمان ندانستیم و از اسرار محمد ص و اصحابش آگاه نکردیم و اخبار آنها را براى شما ننوشتیم و سر انجام آیا ما نبودیم که اسباب فتح و پیروزى شما را فراهم ساختیم؟

بنا بر این اکنون که بمقصود رسیده‏اید، حقى که بر شما داریم فراموش مکنید. آرى در برابر صولت مومنان، ما از شما دفاع کردیم و بخاطر شما آنها را سرکوبى دادیم و هم چنان به جاسوسى‏هاى خود ادامه دادیم تا آنها را از شما منصرف گردانیدیم و شما پیروز شدید.

فَاللَّهُ یَحْکُمُ بَیْنَکُمْ یَوْمَ الْقِیامَهِ: در اینجا خداوند سبحان از خودش خبر مى‏دهد به اینکه: روز قیامت میان مردم حکم مى‏کند و میان آنها بحق فیصله مى‏دهد.

وَ لَنْ یَجْعَلَ اللَّهُ لِلْکافِرِینَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلًا: گفته‏اند: در باره این جمله، اقوالى است:

۱- ابن عباس گوید: یعنى خداوند، یهود را بر مؤمنان پیروزى و غلبه نداده است.

۲- سدى و زجاج و بلخى گویند: یعنى خداوند، براى مردم کافر بر مؤمنان، غلبه منطقى و استدلالى قرار نداده است. اگر چه ممکن است اهل کفر، از نظر قدرت و نیرو، بر اهل ایمان غالب آیند، لکن از لحاظ دلیل و منطق، در برابر اهل ایمان پایشان چوبین است.

جبایى گوید: اگر آیه را حمل کنیم بر اینکه مقصود، غلبه است، مانعى ندارد، زیرا در صورتى این مانع، مى‏تواند ارزشى داشته باشد که غلبه کافران را خداوند، خواسته و قرار داده باشد. در حالى که چنین نیست، زیرا خداوند کار زشت نمى‏کند. بالعکس غلبه مؤمنان بر اهل کفر، ممکن است از جانب خداوند باشد، زیرا مانعى نیست که نسبت آن بخداوند داده شود.

برخى گفته‏اند: یعنى خداوند براى کافران در آخرت، غلبه قرار نداده است، زیرا بدنبال جمله: «فَاللَّهُ یَحْکُمُ بَیْنَکُمْ یَوْمَ الْقِیامَهِ قرار گرفته است. بدین ترتیب منظور خداوند این است که اگر اهل کفر را بر اهل ایمان از راه قتل و غارت و اسیر- کردن، غلبه‏اى باشد، لکن در روز قیامت، هیچگونه غلبه‏اى بر ایشان ندارند.

 

[سوره النساء (۴): آیات ۱۴۲ تا ۱۴۳]

إِنَّ الْمُنافِقِینَ یُخادِعُونَ اللَّهَ وَ هُوَ خادِعُهُمْ وَ إِذا قامُوا إِلَى الصَّلاهِ قامُوا کُسالى‏ یُراؤُنَ النَّاسَ وَ لا یَذْکُرُونَ اللَّهَ إِلاَّ قَلِیلاً (۱۴۲) مُذَبْذَبِینَ بَیْنَ ذلِکَ لا إِلى‏ هؤُلاءِ وَ لا إِلى‏ هؤُلاءِ وَ مَنْ یُضْلِلِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِیلاً (۱۴۳)

ترجمه‏

مردم منافق با خداوند خدعه مى‏کنند و خداوند کیفر خدعه ایشان را مى‏دهد و چون به نماز بر مى‏خیزند، با حالت کسالت و خستگى، به نماز مى‏پردازند، حال آنکه در میان مردم ریا مى‏کنند و خدا را جز اندکى یاد نمى‏کنند. در این میان سر گردانند نه با این گروهند و نه با آن گروه! کسى که خداوند گمراهش کند، تو هرگز راهى و روشى برایش نمى‏یابى.

 

بیان آیه ۱۴۲ و ۱۴۳

قرائت‏

مشهور «یراءون» از باب مفاعله قرائت کرده‏اند، لکن در شواذ، عبد اللَّه بن ابى اسحاق «یراُّون» به تشدید همزه قرائت کرده است. و در این صورت از باب تفعیل و بمعناى «یبصّرون الناس» مى‏باشد. یعنى مردم را وادار مى‏کنند که آنها را ببینند و تماشا کنند این معنى از معناى «یراءون» از باب مفاعله (یعنى خود را در معرض دید مردم قرار مى‏دهند) مناسبتر است.) ابن عباس «مذبذبین» را بصیغه اسم فاعل قرائت کرده است که معناى آن در بحث لغت، گفته مى‏شود.

 

لغت‏

ذبذبه: تحریک و مذبذب (به صیغه اسم فاعل): حرکت دهنده و مذبذب (به صیغه اسم مفعول): متحرک و مذبذبین که در آیه شریفه بکار رفته یعنى میان کفر و ایمان در حرکت و سرگردانند.

 

اعراب‏

کسالى: منصوب و حال از ضمیر جمع در «قاموا» مذبذبین: حال از «المنافقین»

 

مقصود

هم اکنون به منظور معرفى کردار زشت منافقان مى‏فرماید:

إِنَّ الْمُنافِقِینَ یُخادِعُونَ اللَّهَ وَ هُوَ خادِعُهُمْ‏: منافقان با خدا نیرنگ مى‏کنند و خداوند کیفر خدعه آنان را مى‏دهد.

در باره معناى خدعه، در اول سوره بقره، بحث کرده‏ایم. خلاصه مطلب، این‏ که معناى خدعه منافقان با خداوند متعال این است که آنان بر حسب ظاهر، اظهار ایمان مى‏کنند و جان و مال خود را محفوظ مى‏دارند. حسن و زجاج گویند: آنان با پیامبر، خدعه مى‏کردند و همانطورى که خداوند متعال، بیعت پیامبر را در آیه:

«إِنَّما یُبایِعُونَ اللَّهَ» (سوره فتح ۱۰) بیعت خود دانسته، در اینجا نیز خدعه با پیامبر را خدعه با خود به حساب آورده است.

معناى خدعه خداوند با آنان، این است که کیفر خدعه آنان را مى‏دهد چنان که در آیه: «اللَّهُ یَسْتَهْزِئُ بِهِمْ» (سوره بقره ۱۵ یعنى آنها را استهزا مى‏کند) گفتیم که خداوند در حقیقت کیفر استهزاى آنان را مى‏دهد.

برخى گفته‏اند: خدعه خداوند، همان حکم خداوند است به محفوظ بودن جان و مالشان، با علم به اینکه آنها دروغ مى‏گویند.

حسن و سدى و جماعتى از مفسران گویند: خدعه خداوند، این است که در روز قیامت، نخست به آنها نورى مى‏دهد که با مسلمانان حرکت کنند سپس نور را از آنها سلب مى‏کنند و میان ایشان و مسلمانان، دیوارى قرار مى‏دهد.

وَ إِذا قامُوا إِلَى الصَّلاهِ قامُوا کُسالى‏: و چون به نماز برخیزند، با کسالت و بیحالى و خلاصه عدم اشتیاق، بپا مى‏ایستند.

یُراؤُنَ النَّاسَ‏: آنان عبادات را بمنظور قرب بحضرت ربوبى، انجام نمى‏دهند.

تنها منظورشان این است که موقعیت خود را در میان جامعه اسلامى حفظ کنند و از کیفر قتل و مصادره اموال مصون بمانند. هر گاه مسلمانان آنها را ببینند، نماز مى‏خوانند و چهره بر خاک مى‏سایند و هر گاه کسى آنها را نبیند و مسلمانى نباشد که عمل این سالوسهاى متظاهر را بنگرد، از خواندن نماز سر باز مى‏زنند. این معنى از قتاده و ابن زید است.

عیاشى به اسناد خود از امام صادق نقل کرده است که: از پیامبر بزرگوار اسلام پرسیدند: نجات در چیست؟ فرمود: نجات در این است که با خداوند، خدعه نکنید که خداوند نیز با شما خدعه مى‏کند- یعنى کیفر خدعه شما را مى‏دهد- زیرا هر کس با خداوند خدعه کند، کیفر خدعه خود را از جانب خداوند متعال مى‏بیند و اگر متوجه‏ باشد، نفسش نیز با وى خدعه مى‏کند. پرسیدند: چگونه انسان، با خداوند خدعه مى‏کند؟

فرمود: به امر خداوند، عمل مى‏کند و از این عمل، غیر خدا را قصد مى‏کند. بنا بر این از ریا و تظاهر بپرهیزید که ریا، شرک است. ریا کار را در روز قیامت، به چهار نام مى‏خوانند، کافر، بدکار، فریبکار و زیانکار و به او مى‏گویند: عملت زایل و اجرت باطل گردید و امروز ترا بهره و نصیبى نیست، پس مزدت را از کسى بخواه که براى او و به خاطر او عملى را انجام داده‏اى.

وَ لا یَذْکُرُونَ اللَّهَ إِلَّا قَلِیلًا: و کمى خدا را ذکر مى‏کنند. یعنى خدا را با نیت خالص یاد نمى‏کنند و اگر با نیت خالص، خدا را یاد مى‏کردند، کم نبود بلکه بسیار بود. علت اینکه ذکر آنها را کم، توصیف کرده، این است که براى غیر خداست. این معنى از حسن و ابن عباس است.

ابو على جبایى گوید: یعنى آنان خدا را بذکر آسان، یاد مى‏کنند و از کارى چون تکبیر و چیزهایى که بلند گفته مى‏شود، بر زبان مى‏آورند و تسبیح و قرائتى که آهسته گفته مى‏شوند، ترک مى‏کنند.

برخى هم گفته‏اند: ذکر آنها را قلیل دانسته، بخاطر اینکه مقبول درگاه خداوند نیست و هر چه نزد خداوند مردود شناخته شود، اندک است.

مُذَبْذَبِینَ بَیْنَ ذلِکَ‏: آنان میان کفر و ایمان، سرگردان شده‏اند. گویى آنها را سرگردان کرده‏اند، در حالى که در حقیقت، عامل این سرگردانى خود ایشانند.

برخى گفته‏اند منظور این است که آنان از هر دو طرف، مطرود هستند، نه از این گروهند نه از آن گروه. بنا بر این، کلمه از «ذب» بمعناى طرد، مى‏باشد.

خداوند آنها را این چنین وصف مى‏کند که: در دین خود حیرانند و تصمیم قاطعى ندارند. نه بصیرتى دارند که بسوى اهل ایمان گرایند و نه در گمراهى خود قاطعند که در صف کافران، تمرکز پیدا کنند. پیامبر گرامى اسلام فرمود: «آنها بگوسفندى مى‏مانند که میان دو گله، سر گردانند، گاهى به این طرف نگاه مى‏کند و گاهى به آن طرف و نمى‏داند که از کدام یک، پیروى نماید!»

لا إِلى‏ هؤُلاءِ وَ لا إِلى‏ هؤُلاءِ: در حقیقت، نه با این گروهند، نه با آن گروه.

همچون مردم مؤمن، اظهار ایمان مى‏کنند و همچون مردم مشرک، کفر را در دل، پنهان مى‏سازند. پس با هیچیک از آنها نیستند، زیرا مردم مؤمن، همانطورى که اظهار ایمان مى‏کنند، ایمان را در دل پنهان مى‏کنند و مردم مشرک، همانطورى که کفر را در دل پنهان مى‏کنند، بزبان هم اظهار مى‏دارند.

وَ مَنْ یُضْلِلِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِیلًا: آنان که خداوند گمراهشان کند، براى آنها راهى و مذهبى نمى‏یابى. ما در سوره بقره، ذیل آیه: «وَ ما یُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفاسِقِینَ» (آیه ۲۶) به تفصیل در باره گمراه کردن خداوند، سخن گفته‏ایم و تکرار آن لزومى ندارد.

[سوره النساء (۴): آیات ۱۴۴ تا ۱۴۶]

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْکافِرِینَ أَوْلِیاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ أَ تُرِیدُونَ أَنْ تَجْعَلُوا لِلَّهِ عَلَیْکُمْ سُلْطاناً مُبِیناً (۱۴۴) إِنَّ الْمُنافِقِینَ فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِیراً (۱۴۵) إِلاَّ الَّذِینَ تابُوا وَ أَصْلَحُوا وَ اعْتَصَمُوا بِاللَّهِ وَ أَخْلَصُوا دِینَهُمْ لِلَّهِ فَأُولئِکَ مَعَ الْمُؤْمِنِینَ وَ سَوْفَ یُؤْتِ اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ أَجْراً عَظِیماً (۱۴۶)

ترجمه‏

اى مردم مؤمن، غیر از مؤمنان، کافران را دوست مگیرید. آیا مى‏خواهید براى خداوند بر خودتان حجتى آشکار قرار دهید؟ منافقان در طبقه زیرین جهنم هستند و هرگز براى آنها یاورى نمى‏یابى.

جز آنان که توبه کرده، اصلاح کنند و به خدا پناه آورند و دین خود را براى خدا خالص گردانند بنا بر این آنان با مؤمنانند و بزودى خداوند مؤمنان را اجرى بزرگ، مى‏دهد.

 

بیان آیه ۱۴۴- ۱۴۵- ۱۴۶

قرائت‏

اهل کوفه، بجز ابو بکر «الدرک» را به سکون راء و دیگران بفتح راء، خوانده‏اند. بدیهى است که: «درْک و درَک» دو لغت هستند مثل: «نَهْر و نَهَر» و «شَمْع و شَمَع» و «قص و قصص»

 

لغت‏

سلطان: حجت و دلیل. زجاج گوید: این کلمه هم مذکر و هم مؤنث، بکار مى‏رود، لکن در قرآن بصورت مذکر استعمال شده است. علت اینکه: امیر را سلطان گویند، این است که بر مردم، صاحب حجت است.

درک: در اصل ریسمان دلو است که به بند چاه بسته و به ته چاه فرستاده مى‏شود.

سپس از آنجا که آتش دوزخ، از لحاظ صورت، پست و زیرین است، به آن «درک» گفته‏اند. جمع «درک» ادراک و دروک و جمع «درک» ادرک است.

 

مقصود

اکنون خداوند مردم مؤمن را از دوستى با منافقان، منع کرده، مى‏فرماید:

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْکافِرِینَ أَوْلِیاءَ: اى مردم مؤمن، کافران را دوست و یاور مگیرید مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ‏: که مانند ایشان خواهید شد.

أَ تُرِیدُونَ أَنْ تَجْعَلُوا لِلَّهِ عَلَیْکُمْ سُلْطاناً مُبِیناً: آیا مى‏خواهید که براى خداوند متعال بر خودتان حجتى آشکار قرار دهید؟ این استفهام، براى تقریر و تثبیت اصل مطلب است‏

 

دلالت آیه‏

در این آیه، دلالتى است بر اینکه خداوند، جز بعد از اقامه حجت و دلیلى، واستحقاق، کسى را کیفر نمى‏دهد و همچنین اطفال را بگناه پدران مؤاخذه نمى‏کند و همچنین دلالت دارد بر اینکه اگر مردم مرتکب معصیت نمى‏شدند خداى را بر ایشان حجتى نبود.

حسن گوید: یعنى آیا شما مى‏خواهید براى خداوند، راهى بسوى کیفرتان قرار دهید و از راه کفر و تکذیب سند محکومیت و کیفر خود را امضا کنید؟

إِنَّ الْمُنافِقِینَ فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ: منافقان در طبقه زیرین دوزخ هستند زیرا دوزخ از لحاظ عمق، طبقات و درکاتى است، هم چنان که بهشت را از لحاظ علو و ارتقاع، درجاتى است. منافق از لحاظ قبح کردارش در طبقه زیرین دوزخ قرار دارد.

این معنى از ابن کثیر و ابو عبیده و جماعتى است.

عبد اللَّه بن مسعود و ابن عباس گویند: منافقان در تابوتهایى از آهن، بسته شده و در آتش جاى دارند.

ابو القاسم بلخى گوید: ممکن است که «درک‏ها» منزلهایى باشند که برخى از برخى دیگر، از لحاظ مسافت، پایین‏ترند و ممکن است خبر باشد از اینکه عذاب آنان به سر حد خود مى‏رسد. چنان که مى‏گویند: پادشاه فلان شخص را به حضیض و و فلان شخص را به عرش رسانید و مقصودشان این است که: یکى را از لحاظ مقام دچار انحطاط و دیگرى را به اوج رسانید و صحبت از مسافت و زیر و بالا نیست.

وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِیراً: و تو اى محمد ص، براى این منافقان، یاورى نمى‏یابى که آنها را از عذاب خدا نجات بخشد، زیرا خداوند آنها را در پایین‏ترین طبقات آتش قرار داده است. سپس استثنا کرده، فرمود:إِلَّا الَّذِینَ تابُوا وَ أَصْلَحُوا، مگر آنان که از نفاق، توبه کنند و نیتهاى خود را اصلاح نمایند و بقولى در آینده هم بر توبه خود ثابت بمانند …

وَ اعْتَصَمُوا بِاللَّهِ‏: و بکتاب خدا چنگ بزنند و فرستادگان خدا را تصدیق کنند و بقولى بخداوند اعتماد جویند …

وَ أَخْلَصُوا دِینَهُمْ لِلَّهِ‏: و از خدایان باطل تبرى جسته، دین خود را براى خداوند یکتا خالص گردانند. حسن گوید: یعنى با ایمان خود رحمت و خشنودى خدا را از روى اخلاص بجویند.

فَأُولئِکَ مَعَ الْمُؤْمِنِینَ‏: آنان هنگامى که این کارها را بکنند، با مؤمنان در بهشت و جایگاه کرامت، خواهند بود.

وَ سَوْفَ یُؤْتِ اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ أَجْراً عَظِیماً: کلمه «سوف» در زبان عرب، براى وعده و تطمیع به کار مى‏رود. لکن در مورد خداوند، حتمى و لازم است، زیرا او- کریمترین کریمان بوده و وعده کریم، قطعى است. در مورد غیر از منافقان شرط توبه و اصلاح و اعتصام، نکرده است و فقط این شرط در مورد منافقان مى‏باشد. و انگهى پس از آن نیز، شرطى دیگر افزوده و آن اخلاص است، زیرا نفاق گناه قلب و اخلاص توبه قلب است. سپس فرمود «فَأُولئِکَ مَعَ الْمُؤْمِنِینَ» یعنى آنها با مؤمنانند و نفرمود آنها مؤمن یا از مؤمنانند و این نشان غلیظ و خشم خداوند بر ایشان است. پس از آن در بیان پاداش مؤمنان کلمه «سوف» را که براى وعده دور است بکار برد، زیرا اکنون منافقان- که توبه کرده‏اند- بآنها ضمیمه شده‏اند. این در صورتى است که مقصود همه مؤمنان باشد، اعم از کسانى که زمانى کافر بوده یا نبوده‏اند. این احتمال نیز وجود دارد که مقصود، افزونى ثواب، براى کسانى باشد که سابقه کفر و نفاق نداشته باشند.

 

[سوره النساء (۴): آیه ۱۴۷]

ما یَفْعَلُ اللَّهُ بِعَذابِکُمْ إِنْ شَکَرْتُمْ وَ آمَنْتُمْ وَ کانَ اللَّهُ شاکِراً عَلِیماً (۱۴۷)

 

ترجمه‏

خداوند به عذاب شما اقدام نمى‏کند، اگر شکرگزار و مؤمن باشید و خداوند پاداش دهنده شکر و داناست.

 

مقصود

این آیه، خطاب به منافقانى است که توبه کرده و ایمان آورده و اعمال خود را اصلاح کرده‏اند:

ما یَفْعَلُ اللَّهُ بِعَذابِکُمْ‏: خداوند شما را عذاب نمى‏کند. یعنى خداى را به عذاب شما و قرار دادتان در طبقه زیرین جهنم، نیازى نیست، زیرا از عذاب شما نفعى نمى برد و از خود دفع ضررى نمى‏کند که هر دو بر او محالند.

إِنْ شَکَرْتُمْ وَ آمَنْتُمْ‏: اگر حق واجب خداوند را ادا کنید و در برابر نعمتهایش شکر گزارى کنید و به خدا و پیامبر ایمان آورید و به آنچه پیامبر از جانب خدا آورده، اقرار کنید.

وَ کانَ اللَّهُ شاکِراً: خداوند، شما را در برابر شکرتان همواره پاداش داده و مى‏دهد. در اینجا «شکر» را به جاى پاداش شکر، بکار برده.

عَلِیماً: داناست به پاداشى که مردم در برابر طاعتهاى خود استحقاق دارند، بنا بر این هیچ چیزى نزد او ضایع نمى‏شود. این معنى از قتاده و جز اوست.

برخى گفته‏اند: یعنى خداوند پاداش اعمال اندک شما را مى‏دهد و از کارها و گفتارهاى ظاهر و باطن شما آگاه است و پاداش آنها را مى‏دهد.

حسن گوید: یعنى خداوند، با اینکه از مردم و طاعتهاى ایشان بى‏نیاز است، پاداش ایشان را مى‏دهد و به همین جهت به اعمال ایشان عالم است.

 

[سوره النساء (۴): آیات ۱۴۸ تا ۱۴۹]

لا یُحِبُّ اللَّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلاَّ مَنْ ظُلِمَ وَ کانَ اللَّهُ سَمِیعاً عَلِیماً (۱۴۸) إِنْ تُبْدُوا خَیْراً أَوْ تُخْفُوهُ أَوْ تَعْفُوا عَنْ سُوءٍ فَإِنَّ اللَّهَ کانَ عَفُوًّا قَدِیراً (۱۴۹)

ترجمه‏

خداوند دوست ندارد که در باره کسى سخنى زشت گفته شود، مگر اینکه گوینده سخن مظلوم واقع شده باشد و خداوند شنوا و داناست.

اگر خیرى را آشکار یا پنهان کنید یا از بدى در گذرید، خداوند بخشاینده و تواناست.

بیان آیه ۱۴۸- ۱۴۹

قرائت‏

«ظلم» به صیغه مجهول قرائت شده، لکن از ابن عباس و سعید بن جبیر و ضحاک و عطاء بن سائب و دیگران، به صیغه معلوم نقل شده است.

ابن جنى گوید: هر دو قرائت، بنا بر استثناى منقطع است یعنى «لکن من ظلم فان اللَّه لا یخفى علیه امره یعنى لکن کسى که ظلم کند یا ظلم شود، خدا از حالش آگاه است، بدلیل: «و کان اللَّه سمیعا علیما» و «من» در هر دو قرائت در محل نصب است.

زجاج گوید: یعنى لکن مظلوم به مظلومیت خود، آشکارا شکوه مى‏کند (بنا بر قرائت مشهور) و ظالم، آشکارا ظلم مى‏کند و باکى ندارد (بنا بر قرائت غیر مشهور) و جایز است که «من» در محل رفع باشد به معناى «لا یحب الله ان یجهر بالسوء من القول الا من ظلم» و «من» بدل از «احد» باشد. یعنى خداوند دوست ندارد که احدى به بدى سخن گوید مگر شخص مظلوم (لا یحب اللَّه ان یجهر احد بالسوء من القول الا المظلوم) زجاج گوید: وجه دیگرى نیز محتمل است که گمان نکنم کسى متعرض آن شده باشد و آن این است که بمعناى: «لکن الظالم اجهر و اله بالسوء من القول» یعنى ظالم را بى پرده و آشکارا، بد بگویید.

 

مقصود

لا یُحِبُّ اللَّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلَّا مَنْ ظُلِمَ‏: گفته‏اند در باره معناى این جمله اقوالى است:

۱- یعنى خداوند دوست ندارد که بمنظور انتقامجویى، دشنامى داده شود،مگر آنان که مظلوم شده باشند، بنا بر این عیبى ندارد که از ظالم انتقام بگیرند به آنچه دین تجویز مى‏کند. این معنى از حسن و سدى است و از امام باقر (ع) نیز روایت شده است و نظیر آن‏ «وَ انْتَصَرُوا مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا» است (سوره شعراء ۲۲۷ یعنى بعد از اینکه به آنها ظلم شد، انتقام گرفتند) حسن گوید: هر گاه به کسى گفته شود:زانى، نباید گوینده را با این کلمه یا کلماتى نظیر آن، پاسخ گوید.

۲- یعنى خداوند دوست ندارد که انسان آشکارا مردم را در مقابل کسى بسیج کند، مگر اینکه مظلوم واقع شده باشد که در این صورت خداوند کراهتى ندارد.

این معنى از ابن عباس است و نزدیک به آن قول قتاده است: «پسندیده نیست بلند کردن صدا به آنچه غیر را ناپسند آید، مگر مظلوم که مى‏تواند در برابر ظالم، صدا را بلند کند و از خدا و مردم کمک بخواهد».

۳- خداوند دوست ندارد که: «کسى دیگرى را مذمت کند یا از دست او شکایت کند یا او را بزشتى یاد کند، مگر اینکه مظلوم شده باشد، بنا بر این جایز است که از دست ظالم شکایت کند و کار او را ظاهر سازد و بزشتى رفتار او را یاد کند، تا مردم از او بپرهیزند.

وَ کانَ اللَّهُ سَمِیعاً عَلِیماً: خداوند سخنان زشت را مى‏شنود و راستگو و دروغگو را مى‏شناسد و هر یک را بعملش پاداش یا کیفر مى‏دهد.

 

دلالت آیه‏

این آیه، دلیل است بر اینکه: هر گاه کسى پرده خود را بدرد و گناه خود را آشکار سازد، آشکار کردن و اظهار آنچه در اوست، جایز است، در حدیث است که:

«در باره فاسق چیزهایى که باعث معرفى او در میان مردم شود، بگویید و فاسق را غیبت نیست» همچنین این آیه، مردم را به اخلاق پسندیده، ترغیب و از کشف عیبهاى مردم، نهى مى‏کند و خبر مى‏دهد که ذات بیهمتاى خداوند از اراده زشتى‏ها منزه است، زیرا دوستى چیزى بمعناى اراده آن چیز است و چون خداوند، بحکم این آیه، زشتى را دوست ندارد، اراده آن را هم ندارد.

سپس همه افراد مکلف را مخاطب ساخته، فرمود:إِنْ تُبْدُوا خَیْراً: اگر خیر را آشکار سازید و در باره کسى که به شما نیکى کند، آشکارا سخن پسندیده بگوئید و بدینوسیله از او سپاسگزارى کنید …

أَوْ تُخْفُوهُ‏: یا اینکه از آشکار کردن آن خوددارى کنید. برخى گفته‏اند: یعنى اگر کار نیکو را انجام دهید یا قصد انجام دادن آن داشته باشید … و برخى گفته‏اند.

منظور از خیر، مال است: یعنى اگر آشکارا یا در نهان صدقه بدهید …

أَوْ تَعْفُوا عَنْ سُوءٍ: یا اینکه از کسانى که به شما بدى کنند، با داشتن قدرت انتقام در گذرید و آشکارا در باره او سخن بدى را که خداوند شما را در گفتن آن مجاز دانسته است، نگویید …

فَإِنَّ اللَّهَ کانَ عَفُوًّا قَدِیراً. خداوند نسبت به خلق خود و معاصى ایشان، عفو کننده و نسبت به انتقام ایشان قادر است.

در این آیه، خداوند مردم را ترغیب مى‏کند که با داشتن قدرت انتقام و کیفر از بد کار در گذرند، زیرا خداوند با کمال قدرت خود، از گناهان بیشترى از ایشان، عفو مى‏کند که قابل مقایسه با گناه و بدى شخص بد کار نیستند.

در آیه پیش نیز داد خواهى مردم را در برابر ستمکاران، در صورتى که از حد ظلم ظالم و موجبات شرعى تجاوز نکند، مباح شمرده شد.

 

نظم آیه‏

وجه اتصال این آیه، به سابق این است که قبلا در باره اهل نفاق که بر خلاف عقیده باطنى خویش، سخن مى‏گویند: مطلبى بیان شد. در این آیه مى‏فرماید:

چنین نیست که انسان موظف باشد، هر چه در دل دارد، اظهار کند. زیرا ممکن است گمانى بیشتر نباشد. لکن اگر بمرحله‏اى رسید که قطعى و حتمى شد، اظهار آن جایز است.

 

ترجمه تفسیر مجمع البیان، ج‏۶، ص: ۱۲۰

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *