البقرة - كشف الاسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره بقره آیه 5-12

النوبة الاولى‏

قوله تعالى‏ إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا- ايشان كه كافر شدند سَواءٌ عَلَيْهِمْ‏- يكسانست بريشان. أَ أَنْذَرْتَهُمْ‏- ايشان را بيم نمايى و آگاه كنى‏ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ‏ يا بيم ننمايى و آگاه نكنى- لا يُؤْمِنُونَ‏ نخواهند گرويد.

خَتَمَ اللَّهُ‏ مهر نهاد اللَّه‏ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ‏ بر دلهاى ايشان‏ وَ عَلى‏ سَمْعِهِمْ‏ و بر گوش ايشان، وَ عَلى‏ أَبْصارِهِمْ‏ و بر چشمهاى ايشان‏ غِشاوَةٌ پرده‏ايست‏ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ‏ و ايشانراست عذابى بزرگ.

وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ‏ از مردمان كس است كه ميگويد آمَنَّا بِاللَّهِ‏ بگرويديم بخداى‏ وَ بِالْيَوْمِ الْآخِرِ و بروز رستاخيز وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِينَ (8) و ايشان گرويده نيستند

يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ الَّذِينَ آمَنُوا چنان مى‏پندارند كه خداى را مى‏فريبند[1] و مؤمنانرا وَ ما يَخْدَعُونَ‏ و فريب نميسازند.

إِلَّا أَنْفُسَهُمْ‏ مگر با تنهاى خويش‏ وَ ما يَشْعُرُونَ (9) و نميدانند كه اين فرهيب است كه در آنند.

فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ‏ در دلهاى ايشان بيمارى و گمان است‏ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً- ايشان را بيمارى دل افزود وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ‏ و ايشانراست عذابى درد نماى درد افزاى‏ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ (10) بآنچه دروغ گفتند كه رسول و پيغام دروغ است‏

وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ‏ و چون كه ايشان را گويند لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ‏ تباهى مكنيد در زمين‏ قالُوا جواب دهند گويند- إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ (11) ما نيك كنندگانيم و با سامان آورندگان‏

«الا» آگاه بيد[2] إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ‏ بدرستى كه ايشان آنند كه تباه كاران‏اند وَ لكِنْ لا يَشْعُرُونَ (12) و لكن نميدانند كه غايت آن فساد چيست.

النوبة الثانية:

– قوله تعالى‏ إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا- حقيقت كفر در لغت عرب بپوشيدن است، و بيگانه را بآن كافر گويند كه نعمتهاى خداوند عزّ و جلّ بر خود بپوشد.

و نعمتهاى اللَّه سه قسم است- يكى نعمت بيرونى چون مال و جاه، ديگر نعمت بدنى چون صحت و قوت، سديگر نعمت نفسى چون عقل و فطنت. و نعمت نفسى تمامتر است و عظيم‏تر، فيها يتوصّل الى الطّاعات و الخيرات و استحقاق الثّواب. و بر حسب اين تقسيم شكر و كفر نهادند. پس كفر عظيم آنست كه مقابل نعمت نفسى است، و كافر مطلق بروى افتد كه نعمت نفسى را كفران آرد كه حاصل وى بجحود وجدانيّت و نبوت و شرايع باز مي گردد، و اين آيت هر چند كه از روى ظاهر لفظ عامّ است اما معنى و مراد بآن خاصّ است كه نه همگان كافران را حكم ازلى در شقاوت ايشان سابق بود و از انذار رسول خدا بى فايده ماندند، كه بعد از نزول اين آيت بسى كافران مسلمان گشتند و بانذار رسول منتفع شدند. بس معلوم گشت كه اين آيت قومى مخصوص را فرود آمد ضحاك گفت ابو جهل بود و پنج كس از اهل بيت وى. ابن عباس گفت قومى جهودان بودند كه در عهد مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم در نواحى مدينه مقام داشتند و پس از آن كه به نبوت مصطفى معرفت داشتند بوى كافر شدند. ربيع انس گفت مشركان عرب بودند كه روز بدر همه كشته شدند بدست مسلمانان و در شأن ايشان اين آيت آمده بود كه‏ أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ كُفْراً..

ثم قال- سَواءٌ عَلَيْهِمْ‏- اى متساويا عندهم الانذار و تركه. خداى را عزّ و جل صفت انذار گويند كه جاى ديگر گفت- انّا انذرناكم عذابا قريبا- و معنى انذار مركب است از دو صفت كه خداوند قديم جلّ جلاله بهر دو صفت موصوف است- يكى اعلام و ديگر تخويف. و به قال تعالى ذلك يخوّف اللَّه به عباده. و سواء لفظ واحد آن است و سواسيه جمع آن، و هو جمع على المعنى دون اللفظ.

أَنْذَرْتَهُمْ‏- بمدّ و تليين همزه ثانى قراءة ابو عمرو و نافع و ابن كثير است و لغت اهل حجاز است و تحقيق همزتين بى مدّ قراءة باقى و اختلاف قرءات از اختلاف لغات عرب است و بمعنى همه يكسان و ظاهر كلمه استخبار است اما بمعنى اخبار است.

كأنّه قال- سواء عليهم الانذار و ترك الانذار.

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا ميگويد ايشان كه حق بپوشيدند و بوحدانيت اللَّه اقرار ندادند و مصطفى را براست نداشتند و استوار نگرفتند و فرمان شرع ما را گردن ننهادند اگر بيم نمايى و آگاه كنى ايشان را يا نكنى يكسان است برايشان، نگروند و گردن ننهند، كه ايشان را رقم شقاوت كشيده‏ايم در ازل، و حكم ما بحرمان ايشان سابق است.

عَلَيْهِمْ‏- از بهر آن درآورد كه ايشان در حكم محروم‏اند و پس ببلا محجوج.

فايده انذار بمصطفى ع باز ميگردد از جهت استحقاق ثواب كه كافران را بحكم حرمان ازلى از آن انذار فايده نيست و از اينجاست كه‏ سَواءٌ عَلَيْهِمْ‏ گفت و- عليك نگفت تا مصطفى را فضل انذار و ابلاغ مى ‏بود و بر كافران حكم حرمان خود روان نهاد.

آدم هنوز آب و گل بود كه اين رقم بيگانگى و حرمان در علم خدا و ايشان بود. خبر درست است. كه سلمان فارسى گفت- يا عبد اللَّه مسعود انّ اللَّه تعالى خمرّ طين آدم اربعين يوما فضرب بيديه، فخرج فى يمينه كلّ طيّب و خرج فى يده الأخرى كلّ خبيث.» آن روز كه اين قسمت ميكرد حكم خداوند چنين بود كه اين بيگانه از قسم خبيث باشد.

از اينجا گفت- لا يُؤْمِنُونَ‏ اين همچنانست كه نوح پيغمبر را گفت- انّه لن يؤمن من قومك الّا من قد آمن- پس چون حكم شقاوت در حق ايشان برفت درهاى سعادت بريشان بسته شد و مهر بر دل ايشان نهاد تا نور هدى و روشنايى آشنايى بآن نرسد.

گفت- خَتَمَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ‏- درين آيت رد قدريان روشن است و دليل اهل سنة در اثبات قدر و نفى استطاعت قوى بحمد اللَّه و منّه. ميگويد اول دلهاى ايشان را در كنّ بپوشيد آن گه مهر كرد، و اين مهر كه نهند از بهر آن نهند تا از بيرون هيچ چيز درو نشود و از اندرون هيچ چيز بيرون نيايد. مهر بر دل كافران نهاد تا توحيد و آشنايى در آن نشود و شرك و نفاق از آن بيرون نيايد. و نظير اين در قرآن فراوان است:- و طبع على قلوبهم فهم لا يفقهون، و طبع اللَّه على قلوبهم فهم لا يعلمون، بل طبع اللَّه عليها بكفرهم فلا يؤمنون الّا قليلا، و نطبع على قلوبهم فهم لا يسمعون- و چنانك مهر بر دل نهاد تا حق در نيافتند نيز بر گوش نهاد تا حق نشنوند، چنانك گفت:- ام تحسب انّ اكثرهم يسمعون او يعقلون، ان هم الّا كالانعام، و لو علم اللَّه فيهم خيرا لاسمعهم، انّك لا تسمع الموتى و لا تسمع الصمّ الدّعاء و كانوا لا يستطيعون سمعا، كمثل الذي ينعق بما لا يسمع لو كنّا نسمع او نعقل و فى آذاننا وقرا أ فأنت تسمع الصّمّ، اولئك ينادون من مكان بعبد.- و چنانك مهر بر دل و بر گوش ايشان نهاد تا حق درنيافتند و نشنودند، ديده ايشان نيز در حجاب غفلت و پوشش كفر برد تا حق به نديدند چنانك گفت-

وَ عَلى‏ أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ «أ فانت تهدى العمى- فعميت عليكم و هو عليهم عمى»- فعموا و صمّوا حجابا مستورا- و من بيننا و بينك حجاب. اين همه بستن راه آشنا ايست‏[3] بريشان و برگردانيدن دلها از شناخت حق و بر گماشتن شياطين بر ايشان و اسپر گذاشتن ايشان در دست هوا و پسند ايشان، و كژ گردانيدن دلها، و كژ نمودن راستيها، و دريغ داشتن آشنايى ازيشان. اعمش گفت «صفت آن ختم مجاهد ما را بحسّ بنمود گفتا كف دست خويش برگشاد و گفت اين مثال دل آدمى است چون گناهى كند يك گوشه آن دل فرو گيرند و انگشت كهين خود فروگرفت بهم، گفت پس چون ديگر باره گناه كند پاره ديگر فرو گيرند، و يك انگشت ديگر در جنب آن فرو گرفت، همچنين ميگفت تا آنكه ختم كرد بانگشت آخر و همه فرو گرفت. گفتا و آن گه مهرى بر آن نهند تا ايمان در آن نشود و كفر از آنجا بيرون نيايد. و مصداق اين خبر مصطفى ص است‏

قال‏- اذا ذنب المؤمن ذنبا كانت نكتة سوداء فى قلبه، فان تاب صقلت و ان زاد زادت حتى تغلق قلبه، فذلك الرّين الّذى قال اللَّه تعالى- كلّا بل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون.

و عن ابى سعيد رضى اللَّه عنه قال- قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم‏ «القلوب اربعة- فقلب اجرد فيه مثل السّراج يزهر، و قلب اغلف مربوط بغلافه و قلب منكوس و قلب مصفّح- فامّا القلب الاجرد فقلب المؤمن و سراجه فيه نوره، و امّا القلب الاغلف فقلب الكافر، و امّا القلب المنكوس فقلب المنافق. عرف ثم انكر، و امّا القلب المصفّح فقلب فيه ايمان و نفاق، فمثل الايمان فيه كمثل البقله يمدّها الماء الطّيب، و مثل النّفاق فيه كمثل القرحة يمدّها القيح و الدّم، فاىّ المدّتين غلبت الأخرى غلبت عليه.»

مصطفى ع گفت دلها چهار است يكى برهنه يعنى از علايق در ان دل مانند چراغى افروخته، اين دل مؤمن است از كفر و معاصى پاك و نور حق اندر وى تابان. ديگر دلى است پوشيده گرد وى غلافى در آورده تا ايمان و توحيد در آن نشود، اين دل كافر است. سديگر دلى سرنگون اول در آن بود معرفت عاريتى پس از معرفت خالى شد و نكرت بجاى معرفت نشست، اين دل منافق‏ است. چهارم كه درو هم ايمانست و هم نفاق، مثل ايمان در وى مثل سبزى است كه آب خوش آن را مدد ميدهد تا مى‏ بالد و افزونى مي گيرد و مثل نفاق در وى مثل جراحت است كه خونابه آن را مدد ميدهد و زان مى ‏افزايد هر كدام كه مدد وى غالب‏تر جانب وى قوى‏ تر و بوى پاينده ‏تر. معروف كرخى اين دعا بسيار كردى:- «اللّهمّ قلوبنا بيدك لم تملّكنا منها شيئا، فاذ قد فعلت بها ذلك فكن انت وليّها و اهدها الى سواء السّبيل.»

و عن ابى ذرّ رض قال قال رسول اللَّه- «انّ قلوب بنى آدم بين اصبعين من اصابع الرّحمن فاذا شاء صرفها و اذا شاء نكسها، و لم يعط اللَّه احدا من الناس شيئا هو خير من ان يسلك فى قلبه اليقين، و عند اللَّه مفاتح القلوب فاذا اراد اللَّه بعبد خيرا فتح له قفل قلبه، و جعل قلبه وعاء واعيا لما يسلك فيه، و جعل قلبه سليما و لسانه صادقا و خليقته مستقيمة. و جعل اذنه سميعة و عينه بصيرة و لم يؤت احد من النّاس شيئا، هو شر من ان يسلك اللَّه فى قلبه الشكّ لدينه، و غلّق اللَّه الكفر على قلبه، و جعله ضيقا حرجا كانّما يصعّد فى السّماء».

اگر كسى از طاعنان گويد كه اللَّه بر دل ايشان مهر نهاد تا ايمان در آن نشود، و نيز جاى ديگر گفت- لهم قلوب لا يفقهون بها و لهم اعين لا يبصرون بها و لهم آذان لا يسمعون بها- ايشان را چون عذرى است اگر نگروند؟ جواب آن از دو وجه است- يكى آنك ربّ العزة اين ختم بر دل ايشان بر سبيل جزا نهاد، يعنى كه چون كافر شدند و از پذيرفتن حق سروا زدند اللَّه بر دل ايشان مهر نهاد و چشم و گوش حقيقى واستد، تا پس خود ايمان نتوانند آورد. جواب ديگر آنست كه اين در علم اللَّه سابق بود كه ايشان هرگز در ايمان نيايند و نگروند- پس حكم كرد بحرمان ايشان بآنك خود دانسته بود كه ايمان نيارند.

وَ عَلى‏ أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ- بنصب تا قرائت عاصم است بروايت مفضل بر اضمار فعل. چنانك جاى ديگر گفت- و جعل على بصره غشاوة- اگر كسى گويد چه معنى را قلب و سمع بختم مخصوص است و بصر بغشاوة؟ جواب آنست:- كه فعل خاصّ دل دريافتن است و فعل خاص گوش سماع و اين دريافت دل و سماع گوش بيك جهت مخصوص‏ نيست بلكه جهتها همه در آن متساوى‏اند پس در منع دل و سمع از فعل خاصّ خويش لفظى بايست كه از همه جهت منع كند و بيك جهت مخصوص نبود و آن جز لفظ ختم نيست.

امّا ديدار چشم بيك جهت مخصوص است و آن جهت مقابل است، و در منع بصر از ديدار كه فعل خاصّ وى است لفظ غشاوة اولى‏تر كه هم مخصوص است بجهت مقابله تا توازن لفظ و تناسب معنى در آيت مجتمع شود.

وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ‏- در قرآن پنج جايست اينجا و در آل عمران- يريد اللَّه الّا يجعل لهم حظّا فى الآخرة و لهم عذاب عظيم- اين هر دو منافقان راست. و در سوره نحل فعليهم غضب من اللَّه و لهم عذاب عظيم- مشركان قريش راست، و در سورة نور لعنوا فى الدنيا و الآخرة و لهم عذاب عظيم- قذفه عايشه صدّيقه را است، و در سورة الجاثية هم كافران قريش راست. و مفسّران گفتند- عذاب عظيم- قتل و اسر است در دنيا و عذاب جاويد در عقبى- قال الخليل: العذاب ما يمنع الانسان من مراده و منه الماء العذب لأنّه يمنع من العطش، و قيل العذاب كلّ ما يعنّى الانسان و يشقّ عليه، و منه عذبة السّوط لما فيها من وجود الالم.

وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ …- در شأن منافقان فرو آمد عبد اللَّه بن ابى بن سلول و معتب بن قشير، و جد بن قيس و اصحاب ايشان و بيشترين منافقان جهودان بودند.

ابن سيرين گفت- منافقان از هيچ آيت چنان نترسيدند كه ازين آيت كه پرده ايشان باين آيت برگرفته شد و سرّ ايشان آشكارا. و اللَّه تعالى گواهى بداد كه اين آن كلمت شهادت كه به زبان ميگويند ايشان را در عداد مؤمنان نيارد، و بگفت مجرّد ايمان ايشان درست نشود.

گفت‏ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِينَ‏- بآنچه گويند بسر زبان كه- آمنّا- كار بر نيايد و مؤمن نشوند تا دل با زبان راست نبود چنانك گفت ربّ العزّه جاى ديگر- الّذين قالوا آمنّا بافواههم و لم تؤمن قلوبهم- جاى ديگر گفت- و يقولون آمنّا باللّه و بالرّسول و اطعنا ثم يتولّى فريق منهم من بعد ذلك و ما اولئك بالمؤمنين- يعنى كه منافقان ميگفتند بگرويديم بخدا و به پيغامبران و فرمان برداريم، آن گه برگردند گروهى‏ ازيشان از فرمان بردارى پس آن طاعت كه بردند، آن گه گفت- و ما اولئك بالمؤمنين اين منافقان هرگز گرويده نباشند، آن گه در صفت ايشان بيفزود- و اذا دعوا الى اللَّه و رسوله- تا آنجا كه گفت- و اقسموا باللّه جهد ايمانهم- لئن امرتهم ليخرجنّ. منافقان سوگند ياد ميكردند و مى‏گفتند مصطفى را اينما كنت نحن معك ان اقمت اقمنا و ان خرجت خرجنا و ان امرتنا بالجهاد جاهدنا. پس اللَّه تعالى ديگر باره ايشان را فضيحت كرد و باطن ايشان را آشكار گردانيد گفت قل لا تقسموا طاعة معروفة- اى هذه طاعة بالقول و اللّسان دون الاعتقاد فهى معروفة منكم بالكذب. همانست كه جايى ديگر گفت و يحلفون باللّه أنّهم لمنكم و ما هم منكم- معوية الهذلى صحابى بود گفت «ان المنافق ليصلّى فيكذّبه اللَّه و يصوم فيكذّبه اللَّه و يتصدّق فيكذّبه اللَّه و يجاهد فيكذّبه اللَّه و يقاتل فيقتل فيجعل فى النّار» و عاقبت كار منافقان و ثمره طاعت ايشان در آن جهان آنست كه مصطفى گفت-

اذا كان يوم القيمة امر باقوام الى الجنّة حتّى اذا نظروا الى نعيمها، و ما اعدّ اللَّه عزّ و جلّ فيها، نودوا ان اصرفوهم عنها فلا حقّ لهم فيها، فيقولون ربنا لو ادخلتنا النّار قبل أن ترينا الجنّة و ما اعددت فيها كان اهون علينا، فيقول هبتم الناس و لم تهابونى، اجللتم الناس و لم تجلّونى، تركتم للنّاس و لم تتركوا الى، فاليوم اذيقكم اليم عذابى مع ما احرمكم من جزيل ثوابى.

وَ مِنَ النَّاسِ‏- در قرآن ده جايست چهار منافقان را و پنج كافران را و يكى مؤمنانرا:- امّا منافقان را يكى اينست، و ديگر- و من النّاس من يعجبك- در شأن اخنس منافق آمد حليف بنى زهرة شيرين سخن بود و منظرى نيكو داشت روز بدر- سيصد مرد از بنى زهره بفريفت تا از جنگ دشمن باز پس ايستادند. او را اخنس باين خوانند يعنى خنس بهم يوم بدر.

سديگر در سورة الحج- و من النّاس من يعبد اللَّه على حرف- هو المنافق يعبد اللَّه بلسانه دون قلبه. چهارم در سوره العنكبوت- و من النّاس من يقول آمنّا باللّه- و آن پنج كه مشركان راست:- يكى در سورة البقره- و من يتخذ- ديگر در سورة لقمان- و من النّاس من يشترى لهوا الحديث- و سه جايگاه- و من النّاس من يجادل في اللَّه بغير علم- دو در حج و يكى در لقمان در شأن نضر بن الحارث فرود آمد اين سه- و كان كثير الجدال، فكان‏ يقول- الملائكة بنات اللَّه، و القرآن اساطير الاوّلين، و يزعم انّ اللَّه غير قادر على احياء من عاد ترابا رميما. و آن يكى كه مؤمنانراست در سورة البقره در شان صهيب بن سنان الرومى- من النّاس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات اللَّه.

النَّاسِ‏ جمع انسانست. و مردم را انسان بآن نام كردند كه فراموش كارست- لقوله تعالى و لقد عهدنا الى آدم من قبل فنسى- اللَّه تعالى آدم را فراموش كار خواند و اين عيب در سرشت آدم و فرزندان نهاد، و از خود جلّ جلاله نفى كرد و گفت- و ما كان ربّك نسيّا. و گفته‏اند انسان بآنست كه انس ايشان بمشاهدت يكديگر بود چنانك آدم را بيافريد و آدم مستوحش ميشد از وحدت، حوا را بيافريد تا بوى مستانس شد و قيل سمّى بذلك لظهوره و ادراك البصر ايّاه من قولك انست كذا اى ابصرت.

وَ بِالْيَوْمِ الْآخِرِ- روز رستاخيز را روز پسين خواند از بهر آن كه آن روز را نه كرانست و نه شب.

وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِينَ‏- پيدا كرد كه اقرار بتصديق محتاج است از دل و از كردار اين آيت ردّ است بر مرجيان كه ميگويند ايمان اقرارست مجرّد بى تصديق، و ردّ است بريشان كه ميگويند ايمان قول است بى‏عمل كه منافقان را قول و اقرار بود بى تصديق و بى عمل و اللَّه تعالى ايشان را مؤمن نخواند. و در جمله ببايد دانست كه مردم درين مسئله بر چهار گروه‏اند سه بر باطل و يكى بر حق:- امّا آن سه گروه كه بر باطل‏اند يكى جهميان اند كه ميگويند ايمان معرفت است بى اقرار و بى عمل و اگر چنين بودى جهودان همه مؤمنان بودندى كه ايشان را معرفت بود لهذا قال تعالى- يعرفونه كما يعرفون ابناءهم-. گروه ديگر مرجيان‏اند كه ميگويند ايمان اقرارست و تصديق بى عمل و اين مذهب اصحاب راى است، و اول كسى كه اين گفت جماد بن ابى سليمان الكوفى بود، و اگر چنين بودى ابليس مؤمن بودى كه وى را هم اقرار بود و هم تصديق لكن چون عمل نبود مؤمن نبود.

سوّم گروه جماعتى اند هم از مرجيان كه ميگويند ايمان اقرار مجرّد است بى تصديق و بى عمل و اگر چنان بودى منافقان مؤمن بودندى. و ربّ العالمين ايشان را ميگويد- ما هم بمؤمنين- چهارم گروه اهل سنت اند كه ميگويند ايمان اقرارست و تصديق وعمل بر وفق سنّت، يزيد بالطّاعة و ينقص بالمعصيته- جماعتى از مصطفى ص پرسيدند كه‏ «اىّ الاعمال افضل؟ قال ايمان باللّه قيل ثم ما ذا؟ قال ثم الجهاد فى سبيل اللَّه قيل ثم ما ذا؟

قال ثمّ حج مبرور»

از عمل پرسيدند و جواب داد كه ايمان باللّه اين دليل است كه ايمان عين عمل است.

و عن انس بن مالك قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم‏ «لا يقبل قول الّا بعمل و لا يقبل قول و عمل الّا بنيّة و لا يقبل قول و عمل و نيّة الّا باصابة السنّة»

و عن على بن ابى طالب ع قال‏ «سألت النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم عن الايمان ما هو؟ قال- معرفة بالقلب و اقرار باللسان و عمل بالاركان.»

ازينجا بعضى علما گفتند ايمان خصلتى است بسه قسم كرده يكى شهادت دوم عقيدت سيم عمل- در شهادت حقن دماء و عصمت اموال است، و در عمل ثبوت عدالت، و در عقيدت حصول معرفت. اما شهادت و عمل ظاهراند و احكام ان ظاهر و عقيدت غيبى است و حكم آن در آخرت، ترك عقيدت نفاق است، و ترك عمل فسق، و ترك شهادت كفر.

يُخادِعُونَ اللَّهَ‏- معنى آن از دو وجه:- است يكى آنست كه قصد آن دارند و بآن ميكوشند كه اللَّه را فرهيبند. جايى ديگر گفت‏ إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ‏ يعنى قصد آن دارند و بآن ميكوشند كه اللَّه را اذى نمايند و نه بفريب او رسند و نه اذى او توانند كه اللَّه تعالى از درك هر دو پاك است. معنى ديگر تعظيم رسول را نام خويش در پيش نهاد ميگويد رسول مرا مى‏فريبند و مؤمنانرا، و هر كه فرهيب رسول ميجويد فرهيب من جويد و نرسد، و انجا كه گفت يؤذون اللَّه و رسوله ميگويد رسول مرا اذى مى‏نمايند و هر كه رسول مرا اذى نمايد چنانست كه مرا اذى نمايد. و در خبرست كه‏ من اذى وليا من اوليائى فقد بارزنى بالمحاربة

اين همچنانست كه گفت‏ فَلَمَّا آسَفُونا انْتَقَمْنا مِنْهُمْ‏ و قال تعالى‏ إِنَّ الَّذِينَ يُحَادُّونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ‏ و در خبر مى‏آيد كه- عبدى مرضت فلم تعدنى اى مرض عبدى، همه از يك باب است.

وَ الَّذِينَ آمَنُوا- و مؤمنانرا مى‏فرهيبند يعنى ميگويند با مؤمنان كه انّا معكم و على دينكم.

اللَّه گفت‏ وَ ما يَخْدَعُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ‏- و فرهيب نمى‏سازند مگر با خويشتن‏ يعنى اذا كانوا غدا على الصّراط حيث يصيرون فى ظلمة، و يطلبون من المؤمنين النّور، فيقولون انظرونا نقتبس من نوركم فقد كنّا معكم، فتردّ عليهم الملائكة المؤمنون ارجعوا وراءكم فالتمسوا نورا بما خدعتم فى دار الدّنيا المؤمنين. و ما يخدعون و ما يخادعون هر دو خوانده‏اند بالف قرائت حجازى و بو عمرو ست، و بى الف قراءة باقى. و آن كس كه بالف خواند گويد اصل اين يخدعون است لكن در معرض يخادعون افتاد كه در پيش است.

وَ ما يَشْعُرُونَ‏- و نميدانند كه آن فرهيب است كه در آنند و جز با خويشتن نميكنند- و گفته‏اند منافقان از بهر آن نفاق ميكردند با مسلمانان و خود را بريشان مى‏آراستند تا اسرار مسلمانان بدانند و با كافران يكى شوند در بد خواست مسلمانان، اللَّه تعالى وبال آن بايشان در رسانيد و مؤمنانرا خبر داد در ضمير ايشان تا نعمت دنيا و صحبت مؤمنان بريشان منغّص شد، و در عقبى با عذاب جاويد بماندند. و حقيقت مخادعت در لغت عرب آنست كه بزبان آن گويد كه در دل ندارد و بعمل مى‏نمايد آنچه قصد بخلاف آن دارد. مصطفى ص را پرسيدند درست كارى در چيست؟ گفت در آنك باللّه مخادعت نكنى- گفتند يا رسول اللَّه مخادعت باللّه چون بود؟ گفت-ان تعمل بما امر اللَّه تريد به غير اللَّه‏- يعنى آن كين كه اللَّه فرمود لكن نه آن خواهى بآن عمل كه اللَّه از تو خواست.

و عن ابى الدرداء قال قال رسول اللَّه ص‏- اوحى اللَّه الى بعض انبيائه- قل للّذين يتفقّهون لغير دين و يتعلّمون لغير العمل و يطلبون الدنيا بعمل الآخرة و يلبسون مسوك الضّأن، قلوبهم كقلوب الذّئاب، السنتهم احلى من العسل، و قلوبهم امرّ من الصبر، ايّاى يخادعون ام بى يستهزءون؟ فبى حلفت لامتحن لهم فتنة تدع الحكيم حيران.»

فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ‏- در دلهاى ايشان بيمارى است يعنى شك و نفاق. شك را بيمارى خواند كه نه قبول محض است و نه رد محض، همچنانك بيمار نه مرده است و نه زنده تمام.

فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً- اللَّه بيمارى در دل ايشان بيفزود بما انزل اللَّه من كتابه و ما فيه من الحدود، چندان كه ميديدند كه كتاب و وحى از آسمان بمصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم روانست و حدود شرع در افزونى، ايشان را بيمارى دل مى‏افزود. و در سورة توبه گشاده‏تر كرد و گفت:وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ أَيُّكُمْ زادَتْهُ هذِهِ إِيماناً … الى قوله‏ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ‏- و در سورة المائدة گفت- وَ لَيَزِيدَنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْياناً وَ كُفْراً- معنى ديگر فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ‏- در دلهاى ايشان بيمارى است كه كار مصطفى مى‏بينند روى در اقبال و مسلمانان در افزونى، و اسلام هر روز آشكاراتر و قوى‏تر فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً- اين بيمارى دل ايشان بيفزود بزيادت نصرت و قوت مسلمانان، تا هر روز كه برآمد اسلام در افزونى بود و كلمه حق عالى‏تر و كفر نگونسارتر. اين آيت بر اهل قدر و اعتزال ردّ است كه ايشان منكر نه‏اند كه اين مرض نه مرض اوجاع است بل كه مرض كفر و نفاق است. و قد قال اللَّه تعالى‏ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ‏.- يبلغ ألمه الى القلب.

بِما كانُوا يَكْذِبُونَ.- بتخفيف و تثقيل هر دو خوانده‏اند، تخفيف قرائت كوفى است و تثقيل قرائت باقى. بتخفيف دو معنى دارد:- يكى آنست كه ايشان را عذابى دردنماى است بآنچه دروغ گفتند كه رسول و پيغام حق دروغ است. معنى ديگر بآن دروغ كه ميگفتند با مؤمنان كه ما گرويدگانيم و در باطن خلاف آن داشتند. و بتثقيل معنى آنست كه ايشان را عذاب است بآنچه رسول را دروغ زن گرفتند و قرآن را بدروغ داشتند. و گفته‏اند «من كذب على اللَّه فهو كفر و من كذب على النبىّ فهو كفر و من كذب على النّاس فهو خديعة و مكر»

وقال النبيّ (ص). «ايّاكم و الكذب مجانب الايمان.»

وقال-: «اذا كذب العبد كذبة تباعد منه الملك ميلا من نتن ما جاء به.»

وقال- «برّ الوالدين يزيد فى العمر و الكذب ينقص الرّزق، و الدعاء يرد القضاء.»

و قيل فى قوله تعالى- بِما كانُوا يَكْذِبُونَ‏- يعنى يكذّبون بالقدر- و فى ذلك ماروى عن النبي ص إنّه قال‏- ثلثه لا يقبل اللَّه منهم صرفا و لا عدلا عاق و منّان و مكذّب بقدر»

وقال‏ «يكون فى امّتى و فى آخر الزّمان رجال يكذّبون بمقادير الرّحمن عزّ و جلّ، يكونون كذّابين، ثمّ يعودون مجوس هذه الامّة و هم كلاب اهل النّار.».

وعن عائشة قالت قال رسول اللَّه ص‏ «ستّة لعنتهم و لعنهم اللَّه و كلّ نبيّ مجاب. الزّائد فى كتاب اللَّه، و المكذّب بقدر اللَّه، و المتسلّط على امّتى بالجبروت ليذلّ من اعزّه اللَّه و يعزّ من اذلّه اللَّه،و المستحلّ محارم اللَّه، و التّارك لسنّتى و المستحل من عترتى ما حرم اللَّه.»

وَ إِذا قِيلَ‏- قرائت كسايى و يعقوب اشمام ضمّ است در فاء الفعل يعنى كه تا دلالت كند بر واو منقلبه و بر اصل كلمه كه اصل آن قول بوده است، و نيز فاصل بود ميان صدر و مصدر وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ‏ يعنى لهؤلاء المنافقين و قيل لليهود. ميگويد چون مؤمنان منافقان اوس و خزرج را گويند تباه كارى مكنيد در زمين- و تباه كارى ايشان آن بود كه دلهاى ضعيف ايمانان در مى‏شورانيدند و طعنها در رسول و در دين در سخنان خويش مى‏تعبيه كردند، و مردمان را از غزا دل ميگردانيدند و از سخاوت مى‏فروداشتند، و چون ايشان را گويند اين فساد مكنيد جواب دهند كه ما مصلحانيم يعنى ميخواهيم كه صلح دهيم مؤمنانرا و اهل كتاب را.

و قيل: إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ‏- اى الّذى نحن عليه صلاح عند انفسنا و ذلك لانّ الشّيطان زيّن لهم سوء اعمالهم كقوله تعالى‏ أَ فَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً. چون ايشان گفتند ما مصلحانيم و در طلب صلاح ميكوشيم ربّ العالمين باطن ايشان را آشكارا كرد و مؤمنانرا از ضمير ايشان آگاه گردانيد گفت:

أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ‏ الا حرف تنبيه است و اصله- لا- دخل عليه الف الاستفهام فاخرجته الى معنى التحقيق. ميگويد آگاه بيداى مسلمانان كه ايشانند مفسدان و تباه كاران‏ وَ لكِنْ لا يَشْعُرُونَ‏- لكن نميدانند كه رسول و مؤمنان از سرّ ايشان و تباه‏كارى ايشان خبر دارند. معنى ديگر- لكن نميدانند كه غايب آن فساد چيست و آن عذاب كه ايشان را ساخته‏اند چونست. و گفته‏اند فساد درين آيت بمعنى معصيت است و صلاح بمعنى طاعت- چنانك در سورة الاعراف گفت‏ وَ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِها و در سورة النّمل گفت- يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ وَ لا يُصْلِحُونَ. يعنى يعلمون بالمعصية فى الارض و لا يطيعون اللَّه فيها.

و در قرآن فساد است بمعنى هلاك چنانك گفت- لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا اى لهلكتا. و فساد است بمعنى قتل- چنانك‏ گفت: أَ تَذَرُ مُوسى‏ وَ قَوْمَهُ لِيُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ‏ و فسادست بمعنى خراب چنانك گفت: إِنَّ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ‏ و بمعنى سحر- إِنَّ اللَّهَ لا يُصْلِحُ عَمَلَ الْمُفْسِدِينَ‏ و بمعنى قحط باران‏ ظَهَرَ الْفَسادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ‏، و فساد بمعنى تضييع در خبرست- و ذلك فى‏ قوله صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم‏ «بدأ الاسلام غريبا و سيعود غريبا كما بدأ، فطوبى للغرباء، قيل يا رسول اللَّه و من الغرباء؟ قال الّذين يصلحون ما افسد الناس بعدى من سنتى.

النوبة الثالثة

قوله تعالى‏ إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا الآية. از اول سورة تا اينجا اشارت است بفضل و لطف خداوند عزّ و جل با آشنايان و دوستان و اين آيت اشارت است بقهر و عدل او با بيگانگان و دشمنان. و خداى را عزّ و جلّ هم فضل است و هم عدل، اگر عدل كند رواست ور فضل كند از وى سزاست، و نه هر چه در عدل رواست از فضل سزاست كه هر چه از فضل سزاست در عدل رواست. يكى را بفضل بخواند و حكم او راست، يكى را بعدل براند و خواست او راست. نيك آنست كه فضل بر عدل سالارست و عدل در دست فضل گرفتارست، عدل پيش فضل خاموش و فضل را حلقه وصال در گوش.

نه بينى كه عدل او را هام راه است و شاد آن كس كه فضل او را پناه است. ثمره فضل سعادت و پيروزى است، و نتيجه عدل شقاوت و بيگانگى. هر دو كارى است رفته و بوده- جفّ القلم بما هو كائن الى يوم القيمة. حكمى است ازلى و كارى انداخته و از آن پرداخته من قعد به جدّه لم ينهض به جدّه.

پير طريقت گفت: الهى از آنچه نخواستى چه آيد؟ و آن را كه نخواندى كى آيد؟ تا كشته را از آب چيست؟ و نابايسته را جواب چيست؟ تلخ را چه سود گرش آب خوش در جوارست؟ و خار را چه حاصل از آن كش بوى گل در كنارست؟ قسمى رفته نفزوده و نكاسته توان كرد، قاضى اكبر چنين خواسته، شيطان در افق اعلى زيسته، و هزاران عبادت برزيده چه سود داشت كه نبود بايسته. اذا كان الرضا و الغضب صفة ازلية فما تنفع الاكمام المقصرة و الاقدام المؤدية. عمر خطاب روزى بر ابليس رسيد گريبان وى بگرفت گفت- دير است تا من در طلب توام ترا بخانه برم تا كودكان بر تو بازى كنند. ابليس گفت- اى عمر پيرانرا حرمت دار در هفت آسمان خداى را عبادت‏ كرده ‏ام بهر آسمان صد هزار سال همى بالا گرفتم پنداشتم كه آن بالا گرفتن من كرامتى است و نواختى چون نيك نگه كردم معنى آن بود كه تا هر چند بالا بيش چون بيفتم سخت‏تر و صعب‏تر افتم، اى عمر تو هفصد هزار ساله عبادت من نديده و من ترا پيش بت بسجود ديده‏ام. عمر دست از وى بداشت و زبان حال ابليس از سر مهجورى ميگويد:

گفتم چو دلم با تو قرين خواهد بود مستوجب شكر و آفرين خواهد بود
باللّه كه گمان نبردم اى جان جهان‏ كامّيد مرا فذلك اين خواهد بود.

خَتَمَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ‏- يكى را مهر بيگانگى بر دل نهادند تا در كفر بماند، يكى را مهر سرگردانى بر دل نهادند تا در فترت بماند، آن بيگانه است رانده و سر راه گم كرده، و اين بيچاره در راه بمانده و بغير دوست از دوست باز مانده.

بهرچ از راه باز افتى چه كفر آن حرف و چه ايمان‏ بهرچ از دوست و امانى چه زشت آن نقش و چه زيبا

نه هر كه از كفر برست او بحق پيوست كه وى از خود برست، او كه از كفر برست بآشنايى رسيد و او كه از خود برست بدوستى رسيد، و از آشنايى تا دوستى هزار منزل است و از دوستى تا بدوست هزار وادى.

ما زلت أنزل من ودادك منزلا يتحيّر الالباب عند نزوله‏

وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ‏- اين قصّه منافقانست و سرّ نفاق منافقان بشرف مصطفى باز ميگردد از دو وجه- يكى از روى غيرت ديگر از روى رحمت. چون مصطفى محبوب حق بود و جمال و كمال از حدود افهام و اوهام او در گذشته اللَّه تعالى او را بحكم غيرت در پرده عصمت خويش گرفت، و نفاق منافقان نقاب جمال وى ساخت، وز عالميان در حجاب شد تا كس او را بحقيقت بنشناخت و چنانك بود او را بكس ننمود، وَ تَراهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ وَ هُمْ لا يُبْصِرُونَ‏ اگر نه نفاق منافقان نقاب آن طلعت بودى خلايق همه خاك در نور غيب انداختندى. آن چنان آفتابى و نورى و ضيائى را چنين نفاقى كه نفاق عبد اللَّه ابى سلول و مانند او بود بكار بايد، و اگر نه شعاع آن جمال بآدميان بيش از آن كردى كه جمال عيسى كرد تا گفتند- المسيح ابن اللَّه.

و اين را بمثالى بتوان گفت:- اين قرص آفتاب كه شعاع وى از آسمان چهارم ميتابد روى در آسمان پنجم دارد و اللَّه تعالى فريشتگان آفريده و بر وى موكّل كرده و در پيش آن فريشتگان بيابانهاى پر برف مى‏آفريند، و ايشان از آن برف چندانك كوه كوه بر ميدارند و در قرص آفتاب ميزنند تا حرارت آن شكسته ميشود و اگر نه از تبش و حرارت وى عالم بسوختى- هم چنان نفاق منافقان در حضرت آن آفتاب دولت انداختند و گرنه خلايق همه زنّار شرك بستندى. و لكن آن مهتر عالم همه لطف و رحمت بود- چنانك گفت صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم‏«انا رحمة مهداة»

و قال تعالى‏ وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ‏ يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ الَّذِينَ آمَنُوا.- خود كردند و خون خود بدست خود ريختند و داغ حسرت بر جان خود نهادند، كه قصد فرهيب حق داشتند. و سرانجام آن كار نشناختند. شوخى آمدى را چه پايانست، و بى شرمى وى را چه كرانست. تقصير را روى بود و شوخى را روى نه، تقصير از ضعف است و ضعف در خلقت آدمى، و شوخى ستيزست و ستيز نشان بيگانگى.

فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً- اينت بيمارى كه آن را كران نه، و اينت دردى كه آن را درمان نه، و اينت شبى كه آن را بام نه، بزارتر از روز منافق روز كيست؟ كه از ازل تا ابد در بيگانگى زيست، امروز در عذاب نهانى، و فردا در حسرت جاودانى. وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ‏- اذا راوا اشكالهم الّذين صدّقوا كيف و صلوا، و راوا انفسهم كيف خسروا.

______________________________

[1] ( 1) مى فريبند- كذا فى الاصل

[2] ( 2) بيد: در نسخه الف. باشيد در نسخه ج.

[3] ( 1) كذا فى نسخة الف

كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد اول

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=