ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطان علیشاه» سوره المائدة 61 تا 70
[سوره المائدة (5): آيه 61]
وَ إِذا جاؤُكُمْ قالُوا آمَنَّا وَ قَدْ دَخَلُوا بِالْكُفْرِ وَ هُمْ قَدْ خَرَجُوا بِهِ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما كانُوا يَكْتُمُونَ (61)
ترجمه:
چون آنان نزد شما مؤمنين آيند اظهار ايمان كنند و حال آنكه آنها با همان كفر و انكار كه به اسلام وارد شدند باز از اسلام بيرون رفتند و خدا به نفاقى كه در دل پنهان دارند آگاهتر است.
تفسير:
وَ إِذا جاؤُكُمْ قالُوا آمَنَّا اين آيه تأديب مؤمنين است كه مراقب حال اينگونه افراد باشند و كنايه از منافقين از امّت محمّد صلّى اللّه عليه و آله است.
وَ قَدْ دَخَلُوا در مجلس تو يا در دين تو داخل شدند.
بِالْكُفْرِ يعنى دخول آنها در مجلس يا دين تو نه براى رهائى از كفر است بلكه از جهت مطيع و تسليم شدن در مقابل سلطنت تو است.
وَ هُمْ قَدْ خَرَجُوا بِهِ از نزد تو يا از دين تو خارج شدند بدون اينكه كلام تو در آنها اثرى بكند.
وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما كانُوا يَكْتُمُونَ يعنى خدا با نفاقى كه در دل پنهان دارند آگاهتر است، تهديد آنهاست.
[سوره المائدة (5): آيات 62 تا 63]
وَ تَرى كَثِيراً مِنْهُمْ يُسارِعُونَ فِي الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ أَكْلِهِمُ السُّحْتَ لَبِئْسَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ (62)
لَوْ لا يَنْهاهُمُ الرَّبَّانِيُّونَ وَ الْأَحْبارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ وَ أَكْلِهِمُ السُّحْتَ لَبِئْسَ ما كانُوا يَصْنَعُونَ (63)
ترجمه:
بسيارى از آنها را بنگرى كه در گناه و ستمكارى و خوردن حرام مى شتابند كه بسيار كار بدى را پيشه خود ساختند.(62)
اگر علما و روحانيّين آنها را از گفتار زشت و خوردن حرام باز ندارند (بلكه با آنها در خوردن مال حرام و رشوه شركت كنند) آنها هم كار بسيار زشت مىكنند.(63)
تفسير:
وَ تَرى كَثِيراً مِنْهُمْ يُسارِعُونَ فِي الْإِثْمِ و بسيارى از آنان را مىبينى كه به سوى گناه مىشتابند، گناهى كه به غير تعدّى نكند.
وَ الْعُدْوانِ يعنى بدى كردن به غير، و مقصود اهل از كتاب كنايه به امّت است.
وَ أَكْلِهِمُ السُّحْتَ لَبِئْسَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ و حرام خوارگى آنان، اين مطلب، بيان نكوهش از فعل آنان است.
لَوْ لا يَنْهاهُمُ الرَّبَّانِيُّونَ وَ الْأَحْبارُ درباره ربانيّون و احبار پيش از اين گفتيم كه اوّلى مرتاضها و دومى علما هستند.
عَنْ قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ قول اعم از گفتار و كردار است چنانچه تحقيق آن گذشت.
وَ أَكْلِهِمُ السُّحْتَ لَبِئْسَ ما كانُوا يَصْنَعُونَ تعبير به يَصْنَعُونَ در اينجا اشاره به اين است كه ذمّ اينان رساتر از سابقين است، زيرا در آيه سابق به سبب جهل و نادانى خود عمل مىكردند (يعملون) ولى در اينجا از روى علم و آگاهى امر خدا را ترك مىكنند، زيرا استعمال صنع به معنى ساختن، غالبا در جايى است كه عمل با قدرت و فكر انجام گيرد.
از ابن عباس است: كه اين آيه شديدترين آيه در قرآن است.
[سوره المائدة (5): آيه 64]
وَ قالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ يُنْفِقُ كَيْفَ يَشاءُ وَ لَيَزِيدَنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْياناً وَ كُفْراً وَ أَلْقَيْنا بَيْنَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ كُلَّما أَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللَّهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَساداً وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ (64)
ترجمه:
يهود گفتند دست خدا بسته است (ديگر تغييرى در خلقت نمى دهد و چيزى از عدم به وجود نخواهد آمد) به واسطه اين گفتار دروغ دست آنها بسته شد و به لعن خدا گرفتار گرديدند بلكه دو دست (قدرت و رحمت) او گشاده است. هر گونه بخواهد انفاق مىكند، و همانا قرآنى كه به تو نازل گشت بر كفر و طغيان بسيارى از اهل كتاب بيفزود و ما به كيفر آن تا قيامت آتش كينه و دشمنى را در ميان آنها برافروختيم، هرگاه براى جنگ با مسلمانان آتشى برافروزند خدا آن آتش را خاموش سازد و آنها در روى زمين به فسادكارى مىكوشند و خدا هرگز مردم ستمكار و مفسد را دوست نمىدارد.
تفسير:
وَ قالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ بسته شدن دست كنايه از امساك و بخل است و باز شدن دست كنايه از جود و بخشش است.
بدان كه يهود عقائد مشتّت و مذاهب مختلف و آراى مبتدعى دارند كه از جمله آنهاست اعتقاد به اينكه خدا جسم است و اينكه خداوند آسمان و زمين و مواليد موجود در آن را در شش روز آفريد، و آخر مخلوقات در روز آخر آدم بود و از جانب چپ او حوّاء آفريده شد، و خداوند او را در بهشت جاى داد كه در عدن بود، و از خوردن درختى منع نمود، و حوّاء با فريب شيطان و مار از آن درخت خورد و آدم را هم وادار به خوردن نمود، و اينكه خداوند از آفريدن آدم و بنى آدم پشيمان شد، و خداوند فارغ گشت از خلق و آفرينش روز جمعه و روز شنبه را استراحت كرد در حالى كه كارش تمام شده و راحت شده بود. پس خداى تعالى گفتار باطل آنها را نقل كرده و ردّ نموده و به آنها نفرين كرده است.
غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ يُنْفِقُ كَيْفَ يَشاءُ «يد» چنانكه در امثال آن گذشت مختصّ به عضو مخصوصى نيست كه براى صاحبان حيات حيوانى است بلكه يد اسم معنى عامّ است كه داراى مصداقهاى فراوان مترتّبى است كه بعضى از آنها فوق بعضى ديگر است.
و آن معنائى است كه به وسيله آن تصرّف به حركت مىشود در جذب و دفع و دخل و خرج، و چيزى است كه به وسيله آن قدرت حاصل مىشود در انفاق و امساك و ايجاد و اعدام و غير اينها از لوازم تصرّف.
و آن «يد» در حيوان آلت (عضو) مخصوصى است كه از اجسام مختلف مركّب شده است، و در انسان ملكى آلت ديگرى است و در انسان ملكوتى نيز آلت محسوسى است غير از آنچه كه براى انسان ملكى است، و در انسان جبروتى آلت محسوسى نيست بلكه امر معقول و مجرّد از مادّه و لوازم آن و از اندازه و شكل است.
و از آنجا كه خداى تعالى يكى از ذاتها است كه هيچ وجهى از وجوه كثرت ذاتى در آن نيست، و هيچ وجهى از وجوه تركيب نيز در آن نيست، بلكه انيّت او وجود صرف و محيط به همه كثرتهاست به نحوى كه چيزى از آن كثرتها از وجودش غايب نيست وگرنه محدود و مركّب خواهد شد.
پس او به ذات احديّتش مصداق جميع اسما و صفات متقابل است به نحوى كه از آن نه تكثير لازم آيد و نه تركيب و نه تحديد، زيرا كسى كه او را به چيزى محدود نمايد او را شمرده و براى او دومى ثابت كرده است، و هر كه او را دوگانه كند به تجزيه پرداخته و هر كس او را تجزيه كند به او جاهل شده و او را نشناخته است. پس از وجوب وجودش بر عدم تركيب او استدلال مىشود و چون مركّب نيست پس حدّى ندارد، لذا بر هر چيزى احاطه دارد.
و اين برهان از تمامترين و كاملترين براهينى است كه حكما بر احاطه او اقامه كرده اند بلكه اين برهان اصل همه است و همه دليلها به آن بر مىگردد، پس او با احديّتش مصداق صفات حقيقى محض است و مصداق صفات حقيقى داراى اضافه است و مصداق همه اضافهها و سلبها است، پس او حىّ دانا و شنوا و بينا، و مدرك، و توانا، و مريد و متكلّم، و بخشنده و مهربان است و خالق، و روزىدهنده، و ابتداكننده، و اعادهكننده است، و تصرّفكننده و راهنما، و تفضّلكننده، گمراهكننده، انتقامگيرنده، سبّوح و قدّوس است. و لكن اين اسما در مرتبه احديّتش ظاهر نيست، كه آن مرتبه، مرتبه غيب است، آنجا نه اسمى براى اوست و نه رسمى، و نه خبرى از او هست و نه اثرى، بلكه او در مقام معروفيّت، كه به نام نفس رحمان و حقيقت محمّديّه و اضافه اشراقيّه و عرش رحمن و ولايت مطلقه، و مشيّت و حق مخلوق به او و امثالهم ظاهر گرديده است، كه همه آنها از اسماء خدا مىباشد. و اين غير از هزار هزار اسم خداى تعالى است زيرا شأن خداى تعالى اين است كه مصداق آن اسماء در مقام ظهور باشد، و آن اسماء به اعتبار خودش بدون اعتبار به هيچ حيثيّتى، يد اللّه است و به اعتبار اينكه آن اسماء وجهى به سوى خدا دارند و وجهى به سوى خلق، و به اعتبار پيوستگى آنها به ملكوت عليا و سفلى، و به اعتبار ظهور لطف و قهر در آن اسماء دو دست خدا ناميده مىشود و محقّق مىگردد. ازاينرو گفته شده كه هر دو دستش جانب يمين و راست است. و اين گفته شده: (اى خدائى كه دو دستت را به رحمت باز مىكنى) در همين مقام است، و چون آن اسماء به ماهيّتها و اعيان ثابته مىپيوندد، در آنها اسماء متقابل چون لطيف و قاهر و رحيم و منتقم، ظاهر مىشود. همچنين براى هر صنفى از اسماء خداى تعالى عالمى است كه محلّ ظهور آن صنف است. پس عالم ارواح و اشباح نورى كه عالم مثال و فلكيّات است همهاش مظاهر اسماء لطيفه خداوند است، و عالم سفلى كه عالم شياطين و اجنّه و مقرّ ارواح خبيثه كه در همانجا جهنّم و آتش آن است، مظاهر اسماء قهريّه خداوند مىباشد.
عالم عناصر با مواليدش تمام مظاهر لطف و قهر است. پس اسماء لطفى و قهرى خداى تعالى دو دست خداست، و بهمين اعتبار نيز دو دستش راست است، و مظاهر اسماء لطفى از قبيل عالم ارواح و سماوات جانب راست او است. و قول خدا: السَّماواتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ و (اصحاب اليمين و اصحاب الشمال) اشاره به اهل اين دو عالم است، و لكن بودن آن دو عالم يمين و شمال به اعتبار خود آن دو است، نه نسبت به خداى تعالى، زيرا كه هر دو عالم نسبت به خداى تعالى يمين است، لذا در كلام خداى تعالى شمال اللّه وارد نشده است، بلكه اصحاب شمال و اصحاب مشئمه بدون نسبت به خدا آمده است.
و خداى تعالى نفرمود ( «و الارض جميعا فى شماله»: همه زمين در شمال خداست)، با اينكه مناسب اين است كه در مقابل وَ السَّماواتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ بفرمايد «و الارض مقبوضة به شماله» بلكه فرمود:
قَبْضَتُهُ نه اسم شمال آورد و نه يمين. پس به سبب اضافه عالمين به او هر دو دستش نيز يمين است، و هرگاه از رحمت، رحمت رحمانى اراده شود پس او بازكننده هر دو دستش به رحمت در هر دو عالم است، و اگر اظهار اضافه اراده شود كه لازمه يمين و شمال است. گفته مىشود يمين عالم و شمال عالم.
حال كه اين مطلب معلوم شد پس بدان كه خداى تعالى قيّوم است و معنى قيّوم بودنش اين است كه تحصّل و بقاى اشيا به سبب اوست و اين بدان معنى است كه اشيا خودشان نمىتوانند باقى باشند مگر به سبب نگهدارنده اش چنانكه خداى تعالى مىفرمايد: يا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ (اى مردم شما نيازمند به خداييد و تنها خدا، بىنياز و ستوده است). مثال اشيا در باقى ماندنشان به سبب بقادهنده و نگهدارنده آن و فناى آنها به علّت عدم آن است. مثال روشنايى آفتاب است كه بر سطوح پهن و گسترده شده است كه آن روشنايى از جهت نسبتش به سطوح در هر چيز آن به آن فانى مىشود به نحوى كه روشنايى بر روى يك سطح در دو لحظه باقى نمىماند.
اگر بخواهى اين مطلب از طريق حسّ معلوم شود نگاه كن به روشنايى كه بر روى سطحى از روزنهاى كه بين آن سطح و روزنه مسافت دورى است گسترده شده است، كه آنگاه كه آن روزنه بسته مىشود آن روشنايى نيز فانى گشته و بدون هيچ گونه تأخيرى از بين مىرود اگر فناى روشنايى در ذات خودش و بقاى آن بهوسيله نگهدارندهاش كه همان خورشيد است نبود يك آن بعد از بستن روزنه بايد روشنايى مىماند.
حال اشياء نسبت به خداى تعالى، حال روشنايى نسبت به آفتاب است.
پس اگر يك آن افاضه روشنايى حقيقى بر سطوح ماهيّات قطع شود، اشيا، همه فانى مىگردند. پس خداى تعالى هميشه در حال افاضه و خلق و ابداء است پس دو دست خداوند با آن معانى كه دانستى هميشه براى انفاق باز شدهاند. و كيفيّت انفاق او بستگى به مشيّت او دارد.
پس كسى كه گفته است: «خداوند از كار فارغ شده است» نادانى به خرج داده و دروغ بر خدا بسته است و از جهت شناختش لعن و طرد شده است و هر دو دست علمى و عملى او به گردنش بسته شده است.
عين همين مسئله كه در عالم كبير است در عالم صغير نيز وجود دارد.
بدون تفاوت مگر اينكه تفاوت از ناحيه بزرگى و كوچكى عالم باشد، مادام كه صغير، صغير است. پس نفس امّاره (در عالم صغير) مانند عالم سفلى است (در عالم كبير)، و نفس لوّامه و بدن انسان مانند عالم عناصر است (در عالم كبير)، و نفس مطمئنّه (در عالم صغير) مانند سماوات است (در عالم كبير)، و قلب مانند خود انسان است كه بين عالم سفلى و عالم علوى واقع شده است. و روح و عقل مانند عالم ارواح است، و اينكه گفته شده است: «قلب مؤمن بين دو انگشت رحمان است»، اشاره به عالم سفلى و علوى است مانند دو دست در عالم كبير، و چون عالم صغير بوده از آن دو، به دو انگشت تعبير كرده است (يعنى قلب انسان بين عالم سفلى و علوى است).
وَ لَيَزِيدَنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْياناً وَ كُفْراً «ل» براى بيان مقدّمه و آماده كردن كلام، و «يزيدنّ» جواب قسم است، و سرّ مطلب اين است كه چون آنها در كفر متمكّن و قدرتمند شدند، هر اندازه كلمه حقّ به گوش آنها بيشتر رسيد تنفّر و اشمئزاز آنها از حقّ و از تو رو به فزونى نهاد و چون سنخيّت با حق نداشتند خشم و كفرشان افزون شد.
وَ أَلْقَيْنا بَيْنَهُمُ الْعَداوَةَ و ما در ميانشان دشمنى و كينه افكندهايم يعنى دشمنى در قلوب آنها.
وَ الْبَغْضاءَ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ كُلَّما أَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللَّهُ در افعال، زيرا آنچه كه به وسيله آن اتّفاق و محبّت حاصل مىشود ايمان و توجّه به عالم وفاق و دوستى است كه آنان از آن برى هستند. اتّحاد و وفاق ندارند، پس اجساد و بدنهاى آنان بزرگ است و مجتمع، و دلهايشان ضعيف و پراكنده است.
وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَساداً «فسادا» مفعول مطلق[1] است بدون اينكه لفظى از فعل داشته باشد و آن وقتى است كه «يسعون» به معنى يفسدون يعنى فساد مىكنند باشد وگرنه مفعول له است[2] امّا فساد آنان در زمين عالم صغيرشان اين است كه اصلاح اهلش را ترك كنند و از طريق قلب از آنها جلوگيرى نمايند، و افساد در عالم كبير به اين است كه اهل آن عالم را از طريق ايمان بازدارند.
بعضى گفته اند چون افساد كردند خداوند «بخت النّصر» را بر آنان مسلّط نمود، پس بيچاره و درمانده شان كرد، سپس پطرس رومى بر آنها مسلّط شد، سپس مجوس و آنگاه مسلمانان مسلّط شدند.
وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ پس ارزشى نزد خدا ندارند.
[سوره المائدة (5): آيات 65 تا 66]
وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْكِتابِ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَكَفَّرْنا عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ وَ لَأَدْخَلْناهُمْ جَنَّاتِ النَّعِيمِ (65)
وَ لَوْ أَنَّهُمْ أَقامُوا التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيلَ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْهِمْ مِنْ رَبِّهِمْ لَأَكَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ مِنْهُمْ أُمَّةٌ مُقْتَصِدَةٌ وَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ ساءَ ما يَعْمَلُونَ (66)
ترجمه:
و چنانچه اهل كتاب ايمان آرند و تقوى پيشه كنند البتّه گناهانشان را مستور مىسازيم و محقّقا آنها را در بهشت پرنعمت داخل گردانيم
و چنانچه آنها به دستور تورات و انجيل خودشان و قرآنى كه به تو نازل شده قيام مىكردند البتّه به هر گونه نعمت از بالا و زير (نعمتهاى آسمان و زمين) برخوردار مىشدند برخى از آنان مردمى ميانه رو و بسيارى از آنها بدكارند.
تفسير:
وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْكِتابِ آمَنُوا اگر اهل كتاب به نبىّ و كتابشان ايمان مىآورند.
وَ اتَّقَوْا و از مخالفت با كتابشان و احكامى كه در آن از وصف محمّد صلّى اللّه عليه و آله است، مىترسيدند، (و اين معنى اگر چه براى اهل كتاب از يهود و نصارى است و لكن كنايه از اهل كتاب امّت محمّد صلّى اللّه عليه و آله است.) لَكَفَّرْنا عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ يعنى گناهانى كه ملازم نفوس آنها شده و حاصل افعال جوارح آنان مىباشد، و گناهانى را كه سبب افعال جوارح آنها شده است، مىپوشانديم.
وَ لَأَدْخَلْناهُمْ جَنَّاتِ النَّعِيمِ و محقّقا آنها را در بهشت پرنعمت داخل مىكرديم زيرا كه ايمان، آماده كننده دخول بهشت است و تقوى نيز گناهان را پاك مىكند.
وَ لَوْ أَنَّهُمْ أَقامُوا التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيلَ يعنى اگر امّت محمّد صلّى اللّه عليه و آله قيام به دستورات قرآن مىكردند، زيرا كه آيه كنايه از امّت محمّد صلّى اللّه عليه و آله است و آنچه كه از آن كنايه شده مقصود اصلى كلام است. و قيام به كتاب، امتثال كردن اوامر و خوددارى كردن از نواهى و نگهدارى همان چيزى است كه آيه دربارهاش نازل گرديده است.
وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْهِمْ مِنْ رَبِّهِمْ موضوع انزال در خبر، به ولايت تفسير شده و اين مناسب همان كنايه است. كه در اينگونه آيات ديده مىشود و نسبت به كسانى است كه كنايه از آنها شده است. امّا مقصود اصلى ساير چيزهائى است كه از پيامبرانشان به آنها رسيده، يا پيامبران و اوصياى آنان، به آنها وصيّت و سفارش كردهاند از قبيل محافظت بر تورات و انجيل و حدود آن دو.
لَأَكَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ از ارزاق آسمانى اخروى روحى برخوردار مىشدند.
وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ از روزىهاى زمينى دنيوى بدنى بهره مند مىشدند. ممكن است مقصود از هر دو يا غذاى روح باشد، چون مؤمن پس از بيعت ولوى و قبول ولايت در قلبش باز مىشود، آنگاه كه در قلب باز شد هر چه كه براى او حاصل شود از ارزاق نباتى و علوم حسّى و كسبى كه از عالم پائين هستند و همچنين علومى كه به سبب افاضه الهى كه علوم لدنّى نام دارد، براى او حاصل مىشود و همه اينها غذاى روح مىشود نه غذاى نفس و شيطان، چون سابقا گذشت كه اسماء اشيا اسماء فعليّتهاى اخير آنهاست و هر كس كه تورات و انجيل را اقامه نمايد به محمّد صلّى اللّه عليه و آله اقرار كرده است. و هر كس به محمّد صلّى اللّه عليه و آله اقرار كند به ولايت اقرار كرده است، و هر كس به ولايت اقرار كند فعليّت آخرش فعليّت ولايت مىشود، و هر كس كه فعليّت آخر او فعليّت ولايت باشد هر چه كه براى او از علوم و اعمال حاصل شود غذاى فعليّت ولايت مىگردد.
مِنْهُمْ أُمَّةٌ مُقْتَصِدَةٌ يعنى آنان از تفريط يهود و افراط نصارى خارج بوده و داخل در طريقه ميانه محمّدى صلّى اللّه عليه و آله مىشوند.
وَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ ساءَ ما يَعْمَلُونَ و بسيارى از آنها بدكارانند زيرا از راه معتدل و ميانه بيرون شده به يكى از دو طرف افراط و تفريط گرايش پيدا مىكنند.
[سوره المائدة (5): آيه 67]
يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ (67)
ترجمه:
اى پيغمبر آنچه از خدا بر تو نازل شد به خلق برسان كه اگر نرسانى تبليغ رسالت و اداء وظيفه نكرده اى و خدا ترا از آزار مردم نگاه خواهد داشت كه خدا گروه كافران را به هيچ راه موفقيّتى راهنمائى نخواهد كرد (آيه راجع به غدير خم و خلافت علىّ (ع) است).
تفسير:
يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ يعنى هر چه به تو نازل شده است، به مردم تبليغ كن. و از أئمّه (ع) است كه در آيه لفظ «فى علىّ» بوده كه آن را انداختهاند.
وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ يعنى اگر از ترس فتنه گرى امّتت و از ترس ابتلاى توبه آنها، تبليغ نكنى.
فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ رسالت او را ابلاغ نكرده اى! زيرا ولايت غايت رسالت است كه اگر حاصل نشود گويا كه رسالت حاصل نشده است.
وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ يعنى ترس تو از فتنه گرى آنها مانع تبليغ تو نشود، زيرا خداوند ترا از آزار مردم حفظ مىكند.
إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ يعنى خداوند آنها را به مقصودشان كه بدى به تو است نمىرساند يعنى بين آنها و بين مرادشان فاصله مىاندازد.
اين آيه و آيه الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ از طريق خاصّه به طرق زيادى روايت شده است كه درباره ولايت علىّ (ع) است، و نزول آن دو آيه در حجّة الوداع قبل از بازگشت از غدير خم يا بعد از آن است، و اين سوره با تمام آيه هايش آخرين سوره اى است كه نازل شده و پس از آن چيزى از قرآن نازل نگرديده است. البتّه سخنرانىهائى كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله در مكّه و مسجد خيف و غدير خم ايراد كرد از طريق عامّه آمده و در كتابهاى مفصّل از تفاسير و غير آن ذكر شده است.
امّا متأخّرين از مفسّرين عامّه در تفسير اين آيه به ظاهر لفظ اكتفا نموده، چنين تفسير كرده اند:
اى رسول هر چه كه از پروردگارت بر تو نازل شده است برسان، كه اگر همه نازل شدهها را تبليغ نكنى چيزى از رسالت خدا را تبليغ نكرده اى، بنا بر اينكه لفظ «رسالته» مفرد خوانده شود، يا اينكه جميع رسالتهاى خدا را تبليغ نكرده اى بنا بر اينكه «رسالات» به صورت جمع خوانده شود.
و نزول آيه اگر در اوّل تبليغ پيامبر بود اين تفسير وجهى داشت، ولى چون نزول آيه در آخر تبليغ است چنانچه اعتقاد شيعه بر آن است، يا بعد از هجرت است چنانكه اعتقاد همه است ديگر اين تفسير جا ندارد، زيرا قبل از نزول آيه اكثر تكاليف را به مردم رسانده بود و بعضى از احكام باقى مانده بود پس اگر باقىمانده احكام مانند احكام قالبى سابق بود ديگر نبايد ترس از تبليغ داشته باشد، و نبايد در تبليغ آن اندك تأمّلى بكند تا اينكه به ترك تبليغ ملامت شود، زيرا اكثر احكام را در حين سختى و غلبه مشركين تبليغ كرده است و از آنها نترسيده است، حالا موقعى كه سلطنت او ظاهر شده است و مردم احكام او را قبول مىكنند، چگونه مىترسد؟
پس بايد ترس او از امّتش و فتنه گرى پيروانش باشد و اين نمىشود مگر وقتى كه آن امرى كه مأمور به تبليغ آن شده است يك امر بزرگ و مهمّ باشد كه بر گوشهاى امّت سنگينى كند و از قبول نكردن و ارتداد آنها بترسد، و نسبت به خودش از اذيّت و قتل بترسد، و در تبليغ آن تردّد و تأمّل داشته باشد. در اين وقت است كه عزيمت و قاطعيّت و امر حتمى از جانب خدا صحيح مىشود، و نيز عتاب و تهديد بر ترك تبليغ و وعده حفظ از مردم در موقع تبليغ حكم صحيح مىشود.
و هر كس از خودش انصاف به خرج دهد مىفهمد كه اين امر از جنس روزه و نماز و حجّ و زكات و خمس و جهاد و ساير عقود و معاملات نيست. بلكه بايد امرى خارج از جنس آن احكام باشد، و هيچ چيز در اين مورد تصوّر نمىشود مگر اينكه آن امر نصب كردن شخصى براى امارت بر آنها بعد از خودش باشد و اينكه مىخواهد مردم را زير فرمان كسى ببرد كه مورد بغض و خشم آنهاست. و اين معنى در مورد هيچ كس جز علىّ (ع) ادّعا نشده است.
و به اتّفاق عامّه و خاصّه پيامبر فرمود: «من كنت مولاه فعلىّ مولاه» و از اينكه اين روايت را فقط به دوستدار على بودن تأويل كرده اند از انصاف به دور است آن هم در نهايت دورى! و سخن ما با آدم منصف است نه با متعصّب منحرف كه با او نه حرفى داريم و نه نوشته اى و خداست كه توفيق و راه صواب را تفضّل مىكند.
اين مطالب كه گفته شد قطع نظر از اخبارى است كه به طريق خاصّه و عامّه در حقّ علىّ (ع) وارد شده است، و همه آنها دلالت دارد بر استحقاق علىّ (ع) به جانشينى پيامبر، نه غير از على. زيرا على (ع) حتّى يك چشم بهم زدن به خدا شرك نورزيده و هيچ بتى را عبادت نكرده بود.
و اينكه رسول صلّى اللّه عليه و آله او را به اسلام فرا خواند و به او تكليف بيعت با پيامبر را نمود و علىّ (ع) اجابت نمود درحالىكه نه ساله بود، زيرا كه علىّ (ع) در آن زمان اگر مستعدّ تعلّق تكليف بود، مستحقّ دعوت رسول صلّى اللّه عليه و آله و قابليّت توبه به دست رسول و بيعت با او را نيز داشت. و همين اندازه در شرافت او كافى است، زيرا خلافى نيست كه علىّ (ع) اوّل كسى بود كه با محمّد صلّى اللّه عليه و آله بيعت كرد و در حين بيعت نه ساله بود.
و اگر «گفته شود» كه اهل اين دعوت و بيعت نبود و در عين حال محمّد صلّى اللّه عليه و آله او را به اسلام و بيعت با او دعوت كرد، در اين صورت محمّد صلّى اللّه عليه و آله مرتكب كارى لغو شده است و محمّد صلّى اللّه عليه و آله با حكمت كاملى كه دارد بزرگتر از آن است كه كار لغو انجام دهد (علاوه بر آن موارد زير نيز مقام علىّ (ع) را نشان مىدهد:)
1- خوابيدن علىّ (ع) بر بستر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و فدا كردن خودش در آن شب «ليلة المبيت».
2- پيغمبر او را در مكّه درباره اهلش و ردّ امانتهاى مردم، جانشين خود قرار دارد.
3- بعد از رفتن پيامبر به مدينه فاطمه ها را بنا به دستور آن حضرت با خود به مدينه برد كه در بين آنها فاطمه دختر رسول خدا نيز بود.
4- علىّ (ع) به منزله نفس پيامبر قرار گرفت چنانكه در آيه مباهله گذشت، و در آنجا اتّفاق خاصّه و عامّه را نقل كرديم كه در حين خروج به مباهله كسى از صحابه جز حسنين (ع) و فاطمه (س) و علىّ (ع) نبود، و در آنجا از بعضى مفسّرين و روات عامّه نقل كرديم كه گفت: غير از اينان كسى با پيامبر نبود. و اين دلالت مىكند بر اينكه كسى براى پيامبر عزيزتر از اينها نبوده است. و فضيلت چيزى است كه دشمن به آن گواهى دهد.
5- علىّ (ع) كشنده پهلوانان عرب به جهت حمايت دين و اطاعت سيّد مرسلين صلّى اللّه عليه و آله بود، و همين براى فضل و شرف او كافى است كه جانش را بذل كرد و انانيّتش را براى خاطر امر پروردگارش هلاك كرد و اقدام بر كارى كرد، كه هيچ يك از اقرانش به آن اقدام نكردند آنها كه غرضشان از دين و بيعت با سيّد مرسلين صلّى اللّه عليه و آله نگهداشتن انانيّتشان و جلب منفعت براى خودشان بود.
6- پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در حق علىّ (ع) فرمود: فردا پرچم را بدست كسى مىدهم كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسول نيز او را دوست دارند[3].
7- پيامبر فرمود: من در بين شما دو چيز گرانبها و سنگين را مىگذارم كتاب خدا و عترتم (اهل بيتم) و اينكه آن دو از هم جدا نمىشوند تا در حوض بر من وارد شوند، و هيچ يك از مدّعيان خلافت ادّعا نكردند كه از اهل بيت و عترت پيامبر باشند[4].
8- پيامبر اكرم فرمود: من شهر علمم و على در آن است[5].
9- علىّ (ع) عالمترين و شجاعترين، جنگجوترين و در قضاوت داناترين فرد صحابه بود.
10- خلفا در مشكلاتشان به علىّ (ع) مراجعه مىكردند، و در همين مورد مىگفتند: «قضيه اى رخ ندهد كه ابو الحسن آنجا نباشد» و اين خود يك ضرب المثل در بين آنها شده بود.
و من از باب تيمّن و تبرّك اينها را ذكر كردم وگرنه فضائل و مناقب مشهور علىّ (ع) كه بين عامّه و خاصّه ذكر شده است، در وضوح و روشنى به حدّى است كه مانند آفتاب در وسط روز از وصف و اظهار بى نياز است و در زيادى به اندازه اى است كه شرق و غرب را پر كرده است و شمارش آن ممكن نيست، با اينكه دشمنان آن حضرت آن ستايشها را از جهت حسد و ظلم و دوستانش از بخل و ترس كتمان كردند.
ابن ابى الحديد با آنچه كه در شرح نهج البلاغه ذكر كرده، شيعه را از ذكر مناقب علىّ (ع) بى نياز نموده است و با وجود بسيارى، باز قطره اى از درياى مناقب او را بيان داشته است. وى به صورت صريح يا اشاره عيب و نقص عامّه را در ضمن اوصافشان ذكر كرده است، و ابن ابى الحديد از مشايخ و علماى عامّه بود، و در شرح نهج البلاغه چيزى ذكر كرده كه مضمونش اين است:
مردى از اهل بصره در روز غدير در مشهد (محل شهادت) علىّ (ع) بود و از رافضى ها شنيد كه خلفا و بعضى صحابه را رفض مىكنند و عيب آنها را ذكر كرده آنان را سبّ مىكنند، پس به بصره برگشت و پيش قاضى بصره رفت و گفت: در حرم علىّ (ع) چيز عجيبى ديدم، قاضى گفت: چه ديدى؟ گفت: ديدم شيعه خلفا را سبّ مىكنند، قاضى گفت:
آن چيزى است كه صاحب قبر يادشان داده است آن مرد گفت: پس چرا ما هم علىّ (ع) را دوست داريم و هم خلفا را؟
قاضى بلند شد و از درى كه پشت خانه اش قرار داشت خارج شد و گفت: خدا لعنت كند زنا كار زنازاده را اگر جواب اين دو مسئله را مىداند.
پس اگر به اقرار آنها علىّ (ع) به شيعيانش ياد داده باشد، كه خلفا را سبّ[6] كنند، دشمن آنهاست، پس اگر تو دوستدار على هستى، محبّتش اقتضا مىكند كه خلفا مبغوض تو باشند و اگر دوستدار خلفا هستى محبّت آنان اقتضا مىكند كه با علىّ (ع) بغض داشته باشى، پس چگونه است كه هم علىّ (ع) را دوست دارى و هم خلفا را؟
پس، از تعصّب خود خارج شو و به آثار بزرگان ملّتت نظر بينداز و از دنيايت براى آخرتت بهره بگير.
در اينجا براى تيمّن و تبرك به قول رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در مورد خلافت خليفه اش (ع) شمّه اى از سخنرانيهاى پيامبر در حجّة الوداع را ذكر مىكنيم، پس مىگوئيم: به ابن عبّاس و ثعلبى و غير آن دو از عامّه نسبت داده شده است، كه گفته اند:
خداوند پيامبرش را امر نمود كه علىّ (ع) را آشكارا براى مردم منصوب كند و ولايت او را به آنان خبر دهد، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ترسيد كه بگويند طرفدارى پسر عمويش را مىكند و اين معنى بر جماعتى از اصحابش سخت بيايد، پس اين آيه نازل شد.
پس پيامبر صلّى اللّه عليه و آله دست علىّ (ع) را در روز غدير خم گرفت و فرمود: «من كنت مولاه فعلىّ مولاه» و آيه را خواند.
به امام باقر (ع) نسبت داده شده است كه فرمود: رسول خدا حجّ را از مدينه آغاز كرد در حالى كه به قوم خود جميع شرايع را جز حجّ و ولايت تبليغ كرده بود، پس جبرئيل آمد و گفت: اى محمّد صلّى اللّه عليه و آله خداى تعالى به تو سلام مىرساند و مىگويد: من قبض روح پيامبرى از پيامبرانم و رسولى از رسولانم را نكردم مگر پس از آنكه دينم را كامل و حجّتم را تأكيد كردم. و به عهده تو دو واجب مانده است، كه بايد آنها را به قومت برسانى يكى فريضه حجّ و ديگرى فريضه ولايت و خلافت بعد از تو، و من زمين خودم را از حجّتم خالى نگذاشته ام و هرگز خالى نخواهم گذاشت. پس خداوند امر مىكند كه به قومت حجّ را تبليغ كنى، خودت حجّ انجام دهى و هر كسى كه استطاعت دارد از حاضرين و اطراف و اعراب با تو فريضه حجّ انجام دهند، و حجّ را به آنها بياموزى همانطور كه نماز و زكات و روزه به آنان آموختى، و آنها را بر اين مطلب واقف ساختى همانطور كه همه آنچه را كه از شرايع بود به آنها ابلاغ كردى.
پس منادى و جارچى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله، در بين مردم ندا سر داد كه:
آگاه باشيد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله قصد حجّ دارد و مىخواهد همانطور كه شرايع دين را به شما ياد داد، شما را بر مسائل حجّ واقف سازد، همانطور كه بر غير آن واقف ساخت. پس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله خارج شد و مردم نيز با او خارج شدند و به او گوش مىدادند تا ببينند چه مىكند كه آنها نيز مثل او انجام دهند.
پس با آنها فريضه حجّ را انجام داد و كسانى كه با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله حجّ كردند از اهل مدينه و اطراف و اعراب به هفتاد هزار انسان يا بيشتر رسيد بر همان عدد اصحاب موسى (ع) كه هفتاد هزار نفر بودند كه از آنها براى هارون بيعت گرفت و آنها بيعت و عهد را شكستند و پيرو گوساله و سامرى شدند.
و همچنين رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله براى خلافت علىّ بن أبي طالب (ع) بيعت گرفت به مقدار عدد اصحاب موسى، اينان نيز بيعت را شكستند و پيرو گوساله شدند، قدم به قدم و پابه پا بدون تغيير.
چون پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از مردم جهت علىّ (ع) بيعت خواست مردم بين مكّه و مدينه جواب مثبت دادند و با او همراهى كردند تا اينكه حضرت در عرفه ايستاد و در آنجا جبرئيل از جانب خداى تعالى خدمت او رسيد و عرض كرد: يا محمّد صلّى اللّه عليه و آله خدا تو را سلام مىرساند و به تو مىگويد: اجل و مدّت تو نزديك شده است، و من تو را بر چيزى پيشنهاد مىكنم كه چاره و گريزى از آن نيست، پس عهدت را انجام ده، وصيّتت را پيش آر و آنچه كه از علم و ميراث علوم پيامبران قبل از تو، و سلاح و تابوت و جميع آنچه كه از آيات انبيا، نزد تو است، همه را بياور و به وصىّ و خليفه بعد از خودت تسليم كن، وصىّ تو حجّت بالغه من بر خلقم، علىّ بن ابى طالب (ع) است، او را براى مردم علم كن و عهد و ميثاق و بيعت او را تجديد نما، و به ياد مردم بياور بيعت و ميثاق و پيمان مرا كه از آنها گرفتم و آن را محكم نمودم در مورد ولايت ولىّ من و مولاى هر مرد و زن مؤمن، علىّ بن ابى طالب (ع). كه من قبض روح هيچ پيامبرى از پيامبران را نكردم مگر بعد از كامل كردن دينم و اتمام نعمتم به سبب ولايت اولياى من و دشمنى با دشمنان من. و اين كمال توحيد من و دين من است و اتمام نعمت من بر خلقم به سبب پيروى از ولىّ من و اطاعت اوست. و اين بدان جهت است كه من زمينم را بدون قيّم رها نمىكنم و آن را استوار مىدارم تا اينكه حجّت من بر خلقم باشد.
«پس امروز دين شما را كامل كردم تا آخر آيه» به سبب ولايت ولىّ خودم و مولاى هر زن و مرد مؤمن علىّ بن ابى طالب- عبد من و وصىّ نبىّ من و جانشين و خليفه بعد از او و حجّت رساى من بر خلقم كه طاعت او مقرون به طاعت محمّد صلّى اللّه عليه و آله نبىّ من است و طاعت او با طاعت محمّد صلّى اللّه عليه و آله مقرون به طاعت من است، هر كس او را اطاعت كند مرا اطاعت كرده است، و هر كه نافرمانى او كند نافرمانى مرا كرده است. و او را علم و نشانه بين خودم و بين خلقم قرار دادم، هر كس او را بشناسد مؤمن است و هر كس او را انكار كند كافر است، و هر كس به بيعت او شرك آورد، او مشرك است، و هر كس با ولايت او مرا ملاقات كند داخل بهشت مىشود، و هر كس با عداوت او مرا ملاقات نمايد داخل آتش مىگردد، پس اى محمّد صلّى اللّه عليه و آله علىّ (ع) را علم قرار بده و از مردم بيعت بگير و عهد و ميثاق مرا كه با آنها محكم بسته ام تجديد كن پس من تو را به سوى خودم قبض روح مىكنم و به سوى خود فرا مىخوانم. پس پيامبر از قوم خود و اهل شقاق و نفاق از اينكه متفرق و پراكنده شوند و به جاهليّت برگردند ترسيد، چون عداوت آنها را با علىّ مىدانست، و مىدانست كه چقدر در درونشان با علىّ (ع) بغض و كينه دارند. و از جبرئيل خواست كه از خدا بخواهد كه پيامبرش را از مردم حفظ كند، و منتظر شد كه جبرئيل بيايد (و آيه اى دالّ بر) محافظت او، و حفظ از جانب مردم از سوى خدا بياورد. پس اين موضوع به تأخير افتاد تا اينكه پيامبر به مسجد خيف رسيد.
پس جبرئيل در مسجد خيف آمد و امر كرد كه پيامبر به عهدش وفا كند و علىّ (ع) را براى مردم قيّم قرار دهد ولى نگهداشتن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و حفظ او از مردم را كه پيامبر مىخواست نياورده بود، تا اينكه حركت كردند و به محلّى به نام «كراع الغميم» در بين مكّه و مدينه رسيدند پس جبرئيل آمد و همان را كه قبلا آورده بود به او فرمان داد بدون اينكه درباره حفظ و نگهبانى او از مردم ذكرى به ميان آورد.
پس پيامبر به جبرئيل فرمود: اى جبرئيل من مىترسم كه قومم مرا تكذيب كنند و قول مرا در حقّ علىّ (ع) قبول نكنند، پس به راه خود ادامه داد تا به غدير خم رسيد كه سه ميل به جحفه مانده بود، پنج ساعت از روز گذشته بود و او را از تبليغ نكردن نهى كرد، و به او نهيب زد، و عصمت و حفظ از مردم را آورد و گفت يا محمّد صلّى اللّه عليه و آله خدا به تو سلام مىرساند و مىگويد: يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ فى على وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ و جلو جمعيّت نزديك جحفه رسيده بود آنها را امر به برگشتن نمود و به آنان كه در عقب بودند دستور توقّف را در آن مكان داد، تا اينكه علىّ (ع) را براى مردم اقامه نمايد و به مردم تبليغ كند آنچه را كه در حق علىّ (ع) از جانب خدا نازل شده است و جبرئيل به پيامبر خبر داد كه خداوند او را از مردم حفظ خواهد كرد، وقتى نگهبانى و حفظ پيامبر از طرف خدا آمد منادى را دستور داد كه در بين مردم ندا سر دهد كه براى نماز جمع شوند، و آنهائى كه جلو رفته اند برگردند و آنهائى كه عقب هستند همانجا توقف كنند.
پس از جانب راست راه مقدارى به طرف مسجد غدير مايل شد و خود را به آن سوى كشيد، و اين كار را جبرئيل از طرف خدا دستور داده بود، و در آنجا دو درخت بود پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله دستور داد تا زير آن درختها را جارو كنند، و از سنگها به شكل منبر درست كنند كه مشرف بر مردم باشد، پس مردمى كه جلو بودند برگشتند و اواخر جمعيّت همانجا ماندند پس پيامبر روى آن سنگها ايستاد، سپس حمد خداى تعالى به جاى آورد و بر او ثنا گفت … تا آنجا كه گفت: من به خدا و كتابها و ملائكه هايش ايمان مىآورم و امرش را مىشنوم و اطاعت مىكنم و به هر كارى كه رضاى خدا در آن باشد، مبادرت مىورزم و تسليم قضاى او هستم و رغبت در طاعت او و ترس از عقوبت او دارم، و اقرار و اعتراف به عبوديّت براى خدا دارم، و شهادت به ربوبيّت او مىدهم، و آنچه را كه به من وحى مىشود ادا مىكنم از ترس اينكه اگر انجام ندهم و وحى خدا را نرسانم بلايى بمن برسد كه هيچ كس نتواند آن را از من دفع نمايد اگر چه توانايى و قدرت او عظيم باشد، جز او خدايى نيست، زيرا كه او به من اعلام نموده است كه اگر آنچه را كه نازل شده نرسانم رسالت خدا را نرسانده ام، و خداوند ضامن من شده است كه مرا حفظ كند، و اوست خداى كفايت كنده و كريم، پس به من چنين وحى كرده است بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ فى على وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ.
اى گروه مردم من در تبليغ آنچه كه خداوند نازل فرمود كوتاهى نكرده ام و من براى شما سبب اين آيه را بيان مىكنم، و آن اين است كه جبرئيل بر من سه بار فرود آمد و به من از پروردگارم سلام رساند و سلام او اين است كه من در همين مشهد حضور همه بايستم و به هر سياه و سفيد اعلان كنم كه علىّ بن ابى طالب (ع) برادر من، و وصىّ من، و خليفه من، و امام بعد از من است كه جايگاه او نزد من مانند جايگاه هارون نسبت به موسى (ع) است جز اينكه بعد از من پيامبرى نيست، و او ولىّ شما بعد از خدا و رسولش است، و خداى تعالى در اين مورد آيه اى از قرآنش بر من نازل نموده، و آن آيه اين است: إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ[7] و علىّ بن ابى طالب (ع) نماز بپا داشته و زكات داده در حالى كه راكع بوده است، و خداى عزّ و جلّ در هر حال مىخواهد كه اين مأموريّت انجام پذيرد، و اى مردم من از جبرئيل درخواست كردم كه مرا از تبليغ اين موضوع به شما معاف بدارد چون من علم دارم به اندك بودن متّقين و كثرت منافقين و خيانت گناهكاران، و حيله هاى كسانى كه اسلام را به استهزا مىگيرند، كسانى كه خداوند آنها را در كتابش وصف نموده است: كه به زبان مىگويند آنچه را كه در دلهايشان نيست، و آن را آسان و كوچك حساب مىكنند در حالى كه نزد خدا بزرگ است، و كثرت اذيّتهاى آنها نسبت به من كه در دفعات متعدّد صورت گرفته است تا جائى كه مرا «اذن» يعنى گوش ناميده اند، و گمان كردند كه من چنين هستم و اين از آن جهت بود كه علىّ (ع) زياد ملازم من بود و من به او روى مىآوردم.
تا اينكه خداوند در اين مورد اين آيه را نازل فرمود: وَ مِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِيَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ على الذين يزعمون انه اذن خير لكم … تا آخر آيه[8]» و اگر مىخواستم اسمهاى آنها را بگويم مىگفتم، و اگر مىخواستم به آن اشخاص اشاره بكنم، مىكردم، و اگر مىخواستم آنها را معرفى كنم، معرفى مىكردم و لكن من به خدا قسم در امور آنها بزرگوارى به خرج دادم. و با همه اينها خداوند از من راضى نمىشود مگر اينكه آنچه را كه به من نازل شده تبليغ كنم، سپس اين آيه را خواند: يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ فى على وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ پس اى مردم بدانيد كه خداوند على را براى شما ولى و امام نصب كرده است، و طاعت او را بر مهاجرين و انصار و بر تابعين آنان، به احسان و نيكى واجب كرده است. و بر روستائى و شهرى و بر عجم و عرب و آزاد و بنده و كوچك و بزرگ و بر سفيد و سياه و بر هر موجودى، حكم او مجرى و قولش جائز و امرش نافذ است، و مخالف او نفرين شده و موافق او رحمت شده است. هر كس او را تصديق كند خدا او را مىبخشد، و نيز كسى را كه از علىّ (ع) بشنود و اطاعت كند، مىبخشد.
اى مردم البته اينجا آخرين جايى است كه من مىايستم و سخن مىگويم پس بشنويد و اطاعت كنيد و مطيع امر پروردگارتان باشيد، چون خداى تعالى پروردگار و ولىّ و معبود شماست، سپس بعد از او رسولش محمّد صلّى اللّه عليه و آله ولىّ شماست كه الآن ايستاده و با شما سخن مىگويد، سپس بعد از من علىّ (ع) ولىّ شما و امام شما به سبب امر خدا، مربّى شما مىباشد، سپس امامت در ذريّه من از فرزندان علىّ (ع) است تا روز قيامت، روزى كه مردم خدا و رسولش را ملاقات كنند، حلالى نيست جز آنچه خدا آن را حلال كرده، و حرامى نيست جز آنچه كه خدا آن را حرام كرده، و خداوند حلال و حرام را به من شناساند و آنچه را كه پروردگار من از كتاب و حلال و حرامش بمن داده بود من نيز به علىّ (ع) دادم.
اى گروه مردم هيچ علمى نيست مگر اينكه خداوند آن را در من حفظ و نگهدارى نمود، و هر علمى كه من ياد گرفتم آن را در علىّ (ع) امام متّقين حفظ و نگهدارى كردم، و هيچ علمى نيست مگر اينكه من آن را به علىّ (ع) آموختم، و آن امام مبين است. اى گروه مردم او را گم نكنيد، و از او نفرت نكنيد و از ولايت او خوددارى نورزيد، او به حقّ راهنماست و به آن عمل مىكند، و باطل را مىبرد و از آن نهى مىكند، و در راه خدا سرزنش هيچ سرزنش كننده اى جلوى او را نمىگيرد. او اوّل كسى است كه به خدا و رسولش ايمان آورد، و او كسى است كه جانش را فداى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله كرد، و كسى است كه با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بود و كسى از مردان جز او با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله عبادت خدا را نمىكرد.
اى گروه مردم او را برتر بدانيد كه خدا او را برترى داده و به او روى بياوريد كه خدا او را نصب كرده است.
اى مردم او از جانب خدا امام است، و خداوند هرگز توبه منكر ولايت او را نمىپذيرد و او را نمىبخشد و اين كار را خداوند بر خودش حتم نموده است كه مخالفان امر او را به شكنجه سختى عذاب نمايد كه جاودانه در عذاب باشند، پس بر حذر باشيد از اينكه نسبت به علىّ مخالفت ورزيد كه در اين صورت به آتشى مىرسيد كه هيزم و آتشزنه اش مردم و سنگ است كه آماده براى كافران است وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ[9].
اى مردم به خدا قسم پيامبران و رسولان گذشته به من مژده داده اند و من خاتم انبيا و مرسلين هستم و حجّت بر جميع آفريدگان از اهل آسمانها و زمينها هستم. پس هر كس در اين گفتار شكّ كند كافر است به كفر جاهليّت اوّل، و هر كس در چيزى از گفتار من شكّ كند در همه آنها شكّ كرده، هر كس در همه گفتار من شكّ كند براى او آتش جهنّم (مهيّا) است.
اى گروه مردم خداوند اين فضيلت را به من بخشيده است، بر من منّت گذاشته و احسان كرده است، جز او خدائى نيست و من هميشه روزگار و بر هر حال او را مىستايم.
اى مردم علىّ (ع) را برتر بدانيد كه او پس از من برتر از هر مرد و زن است، خداوند به وسيله ما روزى فرستاده و به واسطه ما خلق باقى مانده است، كسى كه اين قول مرا ردّ كند اگر چه (باطنا) موافق آن (ردّ) نباشد ملعون است، ملعون و مغضوب است، مغضوب. آگاه، باشيد كه جبرئيل از خداى تعالى اين مطلب را به من خبر داده است و مىگويد: هر كس با علىّ (ع) دشمنى كند و ولايت او را پذيرا نباشد، لعنت و عضب من بر او باد. پس هر كس نظر كند كه براى فردا چه پيش فرستاده است، و از خدا بترسيد كه مخالفت على بكنيد، پس نكناد قدمى بعد از ثبوتش بلرزد و خدا به آنچه كه عمل مىكنيد، آگاه است.
اى مردم علىّ (ع) در جنب خدا (در پهلو و كنار خدا) است زيرا در كتابش نازل فرموده: يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اللَّهِ[10] يعنى وا حسرتا بر چيزهائى كه در جنب خدا از دست داده و افراط كرده ام.
اى مردم در قرآن تدبّر كنيد، و آيات آن را بفهميد، و به محكماتش نظر اندازيد و متشابهش را پيروى نكنيد، پس به خدا قسم هرگز كسى براى شما بازدارندههاى آن را بيان نمىكند و تفسيرش را براى شما روشن نمىكند مگر كسى كه من دست او را گرفتم و او را با خودم بالا آوردم و بازوى او را گرفته ام، و من به شما ياد مىدهم و اعلان مىكنم كه هر كس كه من مولاى او باشم اين على مولاى او است و او علىّ بن ابى طالب (ع)[11] برادر و وصىّ من است، و دوستى او از جانب خدا بر من نازل شده است.
اى مردم علىّ (ع) و پاكيزگان از فرزندان من ثقل اصغراند. و قرآن ثقل اكبر است، پس هر يك از آن دو از ديگرى خبر مىدهد و موافق با آن است و از هم جدا نمىشوند تا بر من در حوض وارد شوند، آن دو امينهاى خدا در ميان خلقش حكّام خداوند در زمينش هستند، آگاه باشيد كه من ادا كردم، آگاه باشيد كه من رساندم، آگاه باشيد كه من شنواندم، آگاه باشيد كه من واضح و روشن ساختم. آگاه باشيد كه خداى عزّ و جلّ به من فرمود و من نيز از جانب خدا گفتم، آگاه باشيد كه امير مؤمنان جز اين برادرم نيست، و امارت مؤمنين بعد از من براى كسى جز على حلال نيست.
سپس پيامبر صلّى اللّه عليه و آله دستش را به بازوى على زد و او را بلند كرد، و از اوّل سخنرانى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بالاى منبر رفته بود على را بلند كرده بود تا جايى كه پاى علىّ (ع) با زانوى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مساوى شده بود، سپس فرمود:
اى مردم اين علىّ (ع) برادر من و وصىّ من، و نگهبان علم من، و خليفه من بر امّتم است، على تفسير كتاب خدا و دعوتكننده به سوى خداست، و عملكننده به چيزى است كه خدا راضى است و جنگ طالب كننده با دشمنان خداست و هميشه و پى درپى مشغول طاعت خدا و نهى كننده از معصيت اوست، خليفه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله، و امير مؤمنان (ع)، و امام هادى و راهنما (ع)، و قاتل ناكثين و مارقين و قاسطين است به امر خدا مىگويم، نزد من گفتار تبديل نمىشود. به امر خدا، پروردگارم، مىگويم: خدايا دوست بدار كسى را كه او را دوست داشته باشد، و دشمن بدار كسى را كه او را دشمن داشته باشد، و لعنت كن بر كسى كه او را انكار كند، و غضب كن بر كسى كه حقّ او را انكار كند، خدايا تو بر من چنين نازل فرمودى كه امامت از آن علىّ (ع) ولىّ تو است. و تو اى خدا وقت بيان كردن اين موضوع و نصب علىّ (ع) جهت خلافت، دينشان را كامل و نعمتت را بر آنها تمام كردى و راضى شدى كه اسلام دين آنها باشد. پس فرمودى: وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ[12] بار خدايا من تو را گواه مىگيرم كه من ابلاغ كردم.
اى مردم، خداوند دين شما را با امامت علىّ (ع) كامل كرد، پس هر كس كه به او و به جانشين او از فرزندان من از صلب علىّ (ع) تا روز قيامت و حضور در برابر خداى تعالى اقتدا نكند اعمالش تباه شده، در آتش جاويد خواهد بود و عذاب او تخفيف داده نمىشود و مهلتى برايش نيست. اى مردم اين علىّ (ع) است يارى كننده ترين شما بر من و سزاوارترين شما به من و نزديكترين شما به سوى من و عزيزترين شما بر من است، و خداى تعالى و من از او راضى هستيم و آيه رضايت خداى نازل نشد، مگر اينكه علىّ (ع) در آن آيه است، و خداوند مؤمنين را خطاب نكرد مگر اينكه به على ابتدا كرد. و در قرآن آيه مدحى نازل نشد مگر اينكه علىّ (ع) در آن بود، و خداوند شهادت به بهشت در هَلْ أَتى عَلَى الْإِنْسانِ نداد مگر براى علىّ (ع)، و اين سوره را درباره غير علىّ (ع) نازل نكرد، و با آن غير علىّ (ع) را مدح ننمود.
اى گروه مردم، علىّ (ع) يارى كننده دين خداست و دفاع كننده، از رسول خدا و خدا ترس و پاك و هدايت كننده و هدايت شده است، و نبىّ صلّى اللّه عليه و آله شما بهترين پيامبران و وصىّ شما بهترين وصىّ ها، و فرزندانش بهترين اوصيا هستند. اى مردم ذريّه هر پيامبر از صلب همان پيامبر است، ولى ذريّه من از صلب علىّ (ع) است.
اى مردم همانا شيطان آدم را از بهشت به سبب حسد خارج كرد پس حسادت على را ننمائيد كه اعمالتان تباه مىشود و قدمهايتان به لغزش مىافتد، زيرا كه آدم به زمين فرود آمد به سبب يك خطا در حالى كه او برگزيده خالص خداى تعالى بود پس شما را چه مىشود، درحالىكه شما از كسانى هستيد كه در بينتان دشمنان خدا وجود دارد. آگاه باشيد كه علىّ (ع) را مبغوض نمىدارد مگر شقىّ، و على را دوست نمىدارد مگر پرهيزكار، و ايمان به او نمىآورد مگر مؤمن مخلص.
به خدا قسم درباره علىّ (ع) سوره عصر نازل شده است: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ وَ الْعَصْرِ[13] … تا آخر سوره».
اى مردم من خدا را گواه گرفتم، و رسالتم را تبليغ كردم، و بر رسول جز رساندن امرى روشن چيزى نيست وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاغُ الْمُبِينُ[14].
اى مردم بپرهيزيد و بترسيد از خدا آنچنانكه شايسته پرهيزگارى باشد و نميريد مگر اينكه مسلمان مرده باشيد.
اى مردم به خدا و رسولش ايمان آوريد و به نورى كه با او نازل شده است بپيونديد مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّها عَلى أَدْبارِها[15] پيش از آنكه روىها را باژگون كنيم و آنها را به پشت برگردانيم.
اى مردم نور از جانب خداى عزّ و جلّ در من است، سپس در علىّ (ع) داخل شده است، سپس در نسل او تا قائم مهدى كه حقّ خدا را و هر حقّى را مىگيرد، او براى ماست زيرا كه خداى عزّ و جلّ ما را حجّت بر مقصّرين و معاندين و مخالفين و نااميدها و گناهكارها و ستمگرها از جميع عالم، قرار داده است.
اى مردم من به شما انذار مىكنم كه من رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به سوى شما هستم كه رسولان قبل از من گذشته و رفته اند آيا اگر من بميرم يا كشته شوم شما به اعقابتان بر مىگرديد؟ و هر كس به آيين پيشينش برگردد به خدا ضرر نتواند زد و خدا شاكرين را پاداش خواهد داد وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ.[16] آگاه باشيد كه علىّ (ع) موصوف به صبر و شكر است، پس از او فرزندان من از صلب او.
اى مردم بر خدا منّت نگذاريد كه اسلام آورده ايد، پس خدا غضب مىكند بر شما و عذابى از جانب خدا به شما مىرسد كه او در كمين است.
اى مردم پس از من پيشوايانى مىآيند كه دعوت به آتش مىكنند و روز قيامت يارى نمىشوند. اى گروه مردم خدا و من از آنان بيزار هستيم، اى مردم آنها و پيروانشان و يارانشان در درك اسفل از آتش هستند و چه بد است جاى متكبّرين، آگاه باشيد كه هم آنان اصحاب صحيفه[17] هستند پس هر كس از شما به صحيفه اش نگاه كند، (و فرمود: بر ذهن مردم اين معنى و صحيفه خطور نكرد مگر جماعت اندكى كه سازنده و نويسنده صحيفه بودند) اى مردم من كتاب «قرآن» را پيشوا و ما ترك خود، پس از خود تا روز قيامت گذاشتم و من تبليغ كردم آنچه را كه به تبليغ آن مأمور خود تا روز قيامت گذاشتم و من تبليغ كردم آنچه را كه به تبليغ آن مأمور بودم تا بر هر حاضر و غايبى و بر هر كس كه شاهد باشد يا نباشد، به دنيا آمده باشد يا نباشد حجّت باشد. پس حاضر به غايب برساند و پدر به فرزند تا روز قيامت، و به زودى برخى خلافت را ملك غصبى خود قرار مىدهند، هان خدا لعنت كند غاصبين و كسانى را كه اين غصب را قبول كردند و راضى شدند، و آنوقت است كه سَنَفْرُغُ لَكُمْ أَيُّهَ الثَّقَلانِ يُرْسَلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ[18] (به زودى به شما اى دو گرانمايه مىپردازم و بر شما اى دو گروه (كه بر آن دو گرانمايه يعنى كتاب و عترت پشت كرديد)، شراره آتش و مس گداخته خواهد بود و يارى من شما را نيست). اى مردم خداوند عزّ و جلّ شما را به حال خودتان وانمىگذارد تا اينكه پاك از ناپاك تميز داده شوند براى اينكه خداوند تبارك و تعالى (از راه لطف) چنين نيست كه شما را بر عيب آگاه كند (منظور اين است كه خداوند عالم به مقتضاى قاعده لطف بهوسيله پيامبران و اوليايش انواع راهنمايى را درباره سعادت بشر به وسيله كتب آسمانى و احكام و حركات اولياء مىفرمايد اگر خداى نكرده بيدار نشدند آنوقت آنان را بحال خودشان وامىگذارد).
اى مردم هيچ قريه اى نيست مگر اينكه خداوند به سبب تكذيب آن قريه آن را نابود خواهد كرد و همچنين قريه ها را كه ظالم و ستمگر باشند هلاك مىكند چنانكه خداى تعالى ذكر كرده است، و اين امام و ولىّ شما و هم او وعدههاى خداست كه وعدههاى خدا راست است.
اى مردم به تحقيق كه قبل از شما بيشتر گذشتگان گمراه شدند و خداوند آنها را هلاك ساخت و هم او ديگران را نيز هلاك مىسازد.
اى مردم خداوند به من امر و نهى كرده است، و من نيز علىّ (ع) را امر و نهى كردم، پس اوامر و نواهى را از پروردگارش آموخت، پس بشنويد امر خدا را تا سالم بمانيد و اطاعت كنيد ا را تا هدايت يابيد و از آنچه نهى فرموده است خوددارى كنيد تا رشد يابيد، و به سوى مقصود و مراد او حركت كنيد تا راههاى مختلف شما را از راه خدا دور و پراكنده نسازد. من صراط مستقيم خدا هستم كه خداوند شما را به پيروى از من امر كرده است بعد از من علىّ (ع) است، سپس فرزندانم از صلب علىّ (ع) ائمّه اى كه به حقّ هدايت مىكنند و به حقّ مىگرايند.
سپس قرائت فرمود: الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ … تا آخر سوره. و فرمود درباره من و آنان نازل شده و براى آنها عموميّت پيدا كرده و مخصوص آنان گشته است. اينان اولياى خدا هستند كه نه ترسى براى آنان هست و نه اندوهناك مىشوند، آگاه باشيد كه حزب خدا هميشه غالب است، آگاه باشيد كه دشمنان علىّ (ع) اهل جدايى و شكاف و تجاوز هستند، و برادران شيطانند كه از باب فريب بعضى به بعض ديگر گفتارى بيهوده و پوچ را القا مىكنند. آگاه باشيد كه اولياى خدا مؤمنينى هستند كه خداوند آنها را در كتابش ذكر كرده و فرموده است: «لا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ … تا آخر آيه».[19] قومى را نمىيابى كه به خدا و روز واپسين ايمان داشته باشند و با كسى كه با خدا و رسولش دشمنند دوستى كنند …
آگاه باشيد كه اولياى خدا كسانى هستند كه خدا آنان را وصف نموده و فرموده است: الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ[20] (كسانى كه ايمان آوردند و ايمانشان را به ستم نيالودند، آنها را امنيّت است و آنها هدايت شده هستند).
آگاه باشيد كه اولياى خدا كسانى هستند كه در حال امن و آرامش داخل بهشت مىشوند و ملائكه آنها را با سلام ملاقات مىكنند و اينكه پاكيزه بوديد پس داخل بهشت شويد درحالىكه جاويد و هميشگى در بهشت باشيد.
آگاه باشيد كه اولياء خدا كسانى هستند كه خدا فرموده: «داخل بهشت مىشوند بدون حساب».
و آگاه باشيد كه دشمنان آنها كسانى اند كه در آتش مىسوزند.
آگاه باشيد كه دشمنان خدا كسانى هستند كه شيهه (صداى وحشتناك) «جهنّم» را در حالى كه مىجوشد مىشنوند، و براى آن ناله اى است كه هر امّتى داخل آنجا مىشود امت ديگر را لعنت مىكند.
آگاه باشيد كه اعداء آنان كسانى هستند كه خداى عزّ و جلّ درباره آنها گفته: «كُلَّما أُلْقِيَ فِيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها أَ لَمْ يَأْتِكُمْ تا آخر آيه».
آگاه باشيد كه اولياء خدا كسانى هستند كه از پروردگارشان مىترسند و براى آنان مغفرت و اجر بزرگى است.
اى مردم فاصله بين جهنّم و بهشت چقدر است، دشمن ما كسى است كه خداوند او را ذمّ و لعن كرده، و دوست ما كسى است كه خدا او را دوست دارد و مدح كرده است.
آگاه باشيد كه من انذاركننده هستم و علىّ (ع) راهنماست.
اى مردم من نبىّ هستم و علىّ (ع) وصىّ من است، آگاه باشيد كه خاتم امامان از ما، قائم مهدى است، آگاه باشيد كه او ظاهر و غالب بر دين است، آگاه باشيد كه او انتقام گيرنده از ظالمان است، آگاه باشيد كه او فتح كننده قلعه ها و ويران كننده آنهاست. آگاه باشيد كه او كشنده هر قبيله اى است كه از اهل شرك باشد، آگاه باشيد كه او درك كننده هر خونخواه نسبت به اولياى خداست، آگاه باشيد كه او يارى كننده دين خداى عزّ و جلّ است، آگاه باشيد كه او نهر پرآبى است كه از درياى عميق سر چشمه مىگيرد، آگاه باشيد كه او هر صاحب فضلى را به فضلش مىنامد و هر صاحب جهلى را به جهلش. آگاه باشيد كه او برگزيده خدا و مختار اوست. آگاه باشيد كه او وارث هر علم و محيط به آن است، آگاه باشيد كه او از پروردگارش خبر مىدهد، و به امر ايمانش بيداركننده است، آگاه باشيد كه او رشيد و سديد (محكم و استوار) است. آگاه باشيد كه كارها به او واگذار مىشود، آگاه باشيد كه گذشتگان به او بشارت داده اند. آگاه باشيد كه او حجّت باقى مىماند و پس از او حجّتى نيست، و حقّى نيست جز با او و نورى نيست مگر نزد او، آگاه باشيد كه كسى بر او غلبه نمىكند و كسى عليه او يارى نمىشود. آگاه باشيد كه او ولىّ خدا در زمينش، و حكم خدا در خلقش و امين خدا در نهان و آشكارش، مىباشد.
اى مردم من براى شما بيان كردم و مطلب را فهماندم، و اين علىّ (ع) است كه پس از من بايد شما را بفهماند، آگاه باشيد وقتى كه سخنرانى من تمام شد شما را بر بيعت علىّ (ع) و اقرار به او فرا مىخوانم، سپس بعد از من بر آن بيعت باقى بمانيد.
آگاه باشيد من با خدا بيعت كردم و علىّ (ع) با من بيعت كرده و من براى علىّ (ع) از شما از جانب خداى عزّ و جلّ بيعت مىگيرم، هر كس كه نقض بيعت كند و عهد شكند بر ضرر و زيان خودش كار كرده است.
اى مردم همانا حجّ و صفا و مروه از شعائر خداست، پس هر كس حجّ بيت يا عمره كند … تا آخر آيه[21].
اى مردم حجّ بيت نمائيد كه هيچ گروهى وارد آن نشدند مگر اينكه بى نياز گشتند، و تخلّف نكردند مگر اينكه فقير و محتاج شدند.
اى مردم مؤمنى در عرفه نايستاد، مگر اينكه خدا گناهان گذشته اش تا آن وقت را بخشيد، مگر پس از آنكه حجّت بر او تمام شد گناهانش را از سر بگيرد.
اى مردم حجّاج يارى مىشوند و جاى نفقه آنها پر مىشود و خدا اجر نيكوكاران را ضايع نمىكند.
اى مردم حجّ بيت را با اعتقاد كامل به دين و تفقّه (بينش و آگاهى كامل) بجا آوريد و از مشاهد برنگرديد مگر با توبه و باز ايستادن از گناه.
اى مردم آنچنانكه خدا امر فرموده است، نماز بپا داريد و زكات بدهيد، پس اگر مدّت طولانى شد و كوتاهى كرديد يا فراموش كرديد علىّ (ع) ولىّ شما و بيان كننده براى شماست، علىّ (ع) كسى است كه خداى عزّ و جلّ بعد از من او را نصب كرده است و او كسى است كه خداوند او را خليفه من و خودش قرار داده است، خبر مىدهد آنچه را كه از او سؤال كنيد و بيان مىكند آنچه را كه نمىدانيد.
آگاه باشيد كه حلال و حرام بيشتر از آن است كه من آن دو را به شمارم و به شما معرّفى كنم پس امر به حلال و نهى از حرام مىكنم در يك مقام، پس من مأمور شده ام كه با شما عهد ببندم و دست بيعت از شما بگيرم به اينكه قبول كنيد چيزى كه من درباره علىّ (ع) از جانب خدا آورده ام، و همچنين در مورد ائمّه بعد از علىّ (ع)، كسانى كه آنها از من و از علىّ (ع) هستند، امّتى كه قائم به امامتند، و از آنهاست مهدى تا روز قيامت كه به حق قضاوت مىكند.
اى مردم هر حلالى كه من شما را به آن راهنمائى كردم و هر حرامى كه شما را از آن نهى كردم از آن باز نمىگردم و آن را تبديل نمىكنم، آگاه باشيد كه اين موضوع را به ياد بسپاريد و آن را حفظ كنيد و به همديگر توصيه كنيد و آن را تبديل و تغيير ندهيد.
آگاه باشيد كه رأس امر به معروف همين است كه به گفتار من برسيد و شما آن را به غايبين برسانيد و به قبول آن امر كنيد و از مخالفتش خوددارى كنيد و اينكه آن امرى است از جانب خداى عزّ و جلّ و از من، و امر به معروف و نهى از منكر محقّق نمىشود مگر با امام.
اى مردم قرآن به شما معرّفى مىكند كه ائمّه بعد از علىّ (ع) فرزندان علىّ (ع) هستند و من نيز به شما شناساندم كه آنها از من و از على هستند آنجا كه خدا مىفرمايد: وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِي عَقِبِهِ[22] … (و اين خداپرستى را در همه ذريّت خود «تا قيامت» باقى گردانيد …).
و من مىگويم: اى مردم مادام كه تمسّك به آن دو بكنيد (قرآن و اهل بيت) هرگز گمراه نمىشويد، بر شما باد تقوى، تقوى، و برحذر باشيد از روز قيامت چنانكه خدا فرمود است: إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌ[23] مرگ و حساب و موازين و محاسبهاى كه بين دو دست (در برابر) پروردگار عالميان است، و نيز ثواب و عقاب را به ياد آوريد، پس هر كس كار خوب انجام دهد به ثواب مىرسد و هر كس گناه كند در بهشت براى او بهره اى نخواهد بود.
اى مردم شما بيشتر از آن هستيد كه با يك دست به من بيعت كنيد و خداوند عزّ و جلّ بمن امر كرده كه از زبانهاى شما اقرار بگيرم به چيزى كه براى علىّ (ع) عقد بسته ام و آن امير بودن او بر مؤمنان است، و ائمّه اى كه بعد از او مىآيند از من و از علىّ هستند و طبق آنچه كه براى شما اعلان كرده ام، ذريّه و نسل من از صلب على است، پس همگى با هم بگوئيد: ما شنيديم و به آنچه به ما رساندى مطيع و راضى و تسليم هستيم از جانب پروردگار و پروردگارت در امر علىّ (ع) و امر فرزندانش از صلب علىّ (ع) از ائمّه (ع)، ما با تو بر اين موضوع بيعت مىكنيم با دلها و جانهايمان و زبانها و دستهايمان و بر اين بيعت و اقرار زنده ايم و مىميريم و مبعوث مىشويم، و آن را تغيير نمىدهيم، و شكّ و ريب به خود راه نمىدهيم، و از عهدمان برنمىگرديم و عهد و پيمان را نمىشكنيم و اطاعت خدا و تو را و علىّ (ع) امير المؤمنين را و فرزندان او، ائمّه را قبول مىكنيم، كسانى كه ذكر كردى و گفتى كه آنان از ذريّه تو از صلب علىّ (ع) بعد از حسن (ع) و حسين (ع) هستند.
آن ائمّه كسانى هستند كه من مكان آنها را از خودم و محل و موقعيّت آنها را نزد خودم و منزلت آنها را نزد خداى عزّ و جلّ براى شما بيان كردم و شناساندم، و اين موضوع را به شما نيز ادا و بيان كردم، و اينكه حسن و حسين آقاى جوانان اهل بهشتند و پس از على پدرشان آن دو امام هستند و قبل از على من پدر آن دو هستم.
و بگوئيد: در اين مورد ما خدا را اطاعت كرديم، و نيز اطاعت كرديم تو را و على و حسن و حسينت و ائمّه اى را كه ذكر كردى، و ما عهد و پيمانى را اطاعت كرديم كه براى امير المؤمنين گرفته شده است كه اين اطاعت برخاسته از دلها و روانها و زبانهاى ماست و دستهاى ما در دست كسى است كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله و علىّ (ع) را درك كردند و به آن دو با زبان اقرار نمودند. و ما در مقابل اين بيعت بدل و عوضى نمىخواهيم، و از خودمان هيچوقت تغيير و تحولى نمىبينيم.
و خدا را شاهد مىگيريم كه گواهى خدا كافى است و تو نيز بر ما گواه باش، و هر كس كه اطاعت كند چه ظاهر باشد و چه پنهان و ملائكه خدا و لشگريانش و بندگانش گواه ما دراينباره هستند و خداوند بزرگتر از هر گواه است.
اى مردم چه مىگوئيد خداوند هر صداى آشكار و نهان هر نفسى را مىداند، پس هر كسى هدايت يابد به سود خودش مىباشد، و هر كس گمراه شود زيان آن به خودش مىرسد، و هر كس بيعت كند با خداى عزّ و جلّ بيعت كرده است كه دست خدا بالاى دست آنهاست.
اى مردم از خدا بترسيد و با على امير المؤمنين و حسن و حسين و ائمّه آن كلمه باقى و جاويد بيعت كنيد. و خداوند، كسى را كه مكر و حيله كند نابود مىسازد و كسى را كه به عهد وفا كند مىبخشايد و هر كس پيمان را بشكند به ضرر و زيان خودش آن را شكسته است.
و بگوئيد: پروردگارا ما شنيديم و اطاعت كرديم ما را به آمرزشت بيامرز و بازگشت ما به سوى تو است، و بگوئيد: حمد خدايى راست كه ما را به اين موضوع راهنمائى كرد و اگر خدا هدايت نمىكرد، ما به آن راه نمىيافتيم.
اى مردم فضائل علىّ بن ابى طالب نزد خدا عزّ و جلّ در حالى كه آن را در قرآن نازل كرده است بيشتر از آن است كه من آن را در يكجا بشمارم، پس هر كس از آنها به شما خبر داد و آن فضائل را به شما شناساند تصديقش كنيد.
اى مردم هر كس اطاعت كند خدا و رسولش و على و ائمّه اى را كه ذكر كردم رستگار شده و به رستگارى روشنى رسيده است.
اى مردم آنان كه به بيعت با او سبقت گرفتند و دوستدار و تسليم او شدند و پذيراى فرمانروايى او بر امور مؤمنان شدند، آنان رستگار گرديدند و جاى آنها در جنّات نعيم است.
اى مردم چيزى بگوئيد كه خدا از گفتار شما راضى باشد، اگر شما و همه اهل زمين كافر شوند هرگز نمىتوانند ذرّه اى به خدا ضرر بزنند.
بار الها مؤمنين و مؤمنات را ببخش و بر كافرين و كافرات غضب كن، و الحمد للّه ربّ العالمين.
پس آن قوم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را صدا زدند و گفتند: بلى شنيديم و اطاعت كرديم بر امر خدا و امر رسولش با دلها و زبانها و دستهايمان و هجوم آوردند بر رسول خدا و بر علىّ (ع) و دست بيعت به آنها دادند، پس اوّل كسى كه دست بيعت به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله داد اوّلى و دوّمى و سوّمى و چهارمى و پنجمى بود[24]، و باقى مهاجرين و انصار و بقيّه مردم بر طبق طبقات و مقدار منزلتشان مىآمدند و بيعت مىكردند تا اينكه نماز مغرب و عشاء در يك وقت خوانده شد، و همچنان بيعت مىكردند و دست مىدادند سه مرتبه و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در هر بار كه گروهى بيعت مىكردند مىفرمود: حمد خدائى را كه ما را بر جميع عالم برترى داد، و از همانجا دست دادن براى بيعت سنّت و رسم شد آنچنانكه كسانى آن را استعمال كرده اند كه اصلا براى خلافت و بيعت هيچ حقّى نداشته اند.
[سوره المائدة (5): آيه 68]
قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ لَسْتُمْ عَلى شَيْءٍ حَتَّى تُقِيمُوا التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيلَ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ وَ لَيَزِيدَنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْياناً وَ كُفْراً فَلا تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرِينَ (68)
ترجمه:
اى پيامبر به اهل كتاب بگو كه اى يهود و نصارى شما ارزشى نداريد تا اينكه به دستورات تورات و انجيل و قرآنى كه به شما از جانب خدا فرستاده شد قيام كنيد. و همان قرآنى كه به شما مسلمين نازل شده (به جاى آنكه ايمان آرند) بر كفر و سركشى بسيارى از آنان خواهد افزود در اين صورت زيان كفرشان بر آنهاست و تو اى پيامبر بر حال گروه كافران نبايد تأسف بخورى.
تفسير:
قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ لَسْتُمْ عَلى شَيْءٍ يعنى شما از نظر دين چيزى نيستيد كه قابل اعتنا و ارزش باشيد، و اينكه «شىء» ناميده شده يا كنايه از امّت است يا خطاب به آنها و اهل كتاب به طريق عموم است و مقصود خطاب امّت است به اينكه آنچه كه درباره ولايت به آنها نازل شده بپا دارند.
حَتَّى تُقِيمُوا التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيلَ به اينكه اوامر و نواهى آن دو (تورات و انجيل) را بپا داريد.
وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ يعنى قرآن، بدين گونه كه حدود آن را اقامه نمائيد و از جمله حدود قرآن امر به ولايت است كه همان عمده و مهمّ است، يا مقصود آن چيزى است كه از پروردگارتان درباره ولايت بر شما نازل شده است، كه به طور كنايه در اخبار ما آمده است.
و ممكن است گفته شود: و آنچه كه از پروردگارتان به زبان پيامبران و جانشينان آنها از گرفتن عهد و پيمان و انتظار فرج به محمّد صلّى اللّه عليه و آله بر شما نازل شده است.
وَ لَيَزِيدَنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْياناً وَ كُفْراً فَلا تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرِينَ بسيارى طغيان و كفر يا به طور مطلق است يا اينكه درباره علىّ (ع) است. البته مقصود در اينجا چيزى است كه درباره ولايت نازل شده است، بنحو كنايه.
زيرا كافران وقتى كه از ولايت منحرف شدند ديگر چيزى در آنها باقى نمانده است كه بر آنها تأسّف بخورى، و با انحرافشان نمىتوانند به تو و علىّ (ع) ضررى برسانند تا تو بر آن تأسّف بخورى.
[سوره المائدة (5): آيه 69]
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هادُوا وَ الصَّابِئُونَ وَ النَّصارى مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ (69)
ترجمه:
البته هر كس از گروندگان به اسلام و فرقه يهودان و ستاره پرستان و نصارى كه به خدا و روز قيامت ايمان آورد و نيكوكار شود هرگز او را ترسى و اندوهى بر آنچه فوت شود نخواهد بود.
تفسير:
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا يعنى كسانى كه به محمّد صلّى اللّه عليه و آله ايمان آوردند به سبب قبول دعوت ظاهرى و با بيعت عامّ نبوى.
وَ الَّذِينَ هادُوا وَ الصَّابِئُونَ عطف است بر محلّ اسم «انّ» بنا بر قول ضعيف، يا بر محلّ انّ و اسم آن. يعنى از فرقه يهودان و صائبان (ستارهپرستان كه به دين خدا متمايل شدند) وَ النَّصارى مَنْ آمَنَ و نصارى كسانى كه ايمان آوردند، با قبول كردن دعوت باطنى و بيعت با علىّ (ع) با بيعت خاصّ ولوى و دخول ايمان در قلوب آنان كه به سبب اين بيعت در قلب باز مىشود و با باز شدن آن، خوف و حزن برداشته مىشود. و يقين به روز آخرت پيدا مىشود، و به سبب آن عمل صالح انجام داده مىشود.
بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً به يگانگى خدا و روز آخرت ايمان آورند و عمل صالح انجام دهند، اعمالى كه مرتبط به ايمان است كه در قلب جاى دارد و آن ايمان اصل هر عمل صالح است، و غير آن به توسّط آن ايمان عمل صالح مىشود.
فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ بر آنان هيچ بيمى نيست و اندوهگين نمىشوند زيرا كه خوف و اندوه از صفات نفس است و اينان از سراى نفس خارج شدند و در حدود خانه دل داخل گرديدند، پس خوف آنها به خشيت از خدا تبديل شد و اندوهشان به قبض و گرفتگى.
و اين معنى منافات ندارد با آنچه كه در اخبار و آيات به كرّات حزن و خوف را به مؤمن خاصّ نسبت داده اند، زيرا كه اطلاق خوف و حزن بر آنچه كه به مؤمن خاصّ نسبت داده مىشود به اعتبار معنى عامّ خوف و حزن است. و گاهى فرح از جنود عقل و اندوه و حزن از جنود جهل شمرده شده است، و آنچه كه وارد شده است كه خوف و رجاى مؤمن مانند دو كفّه ميزان، مساوى است مقصود از آن معنى عامّ است. و وارد شده است كه مراد نفى خوف و حزن در آخرت است.
[سوره المائدة (5): آيه 70]
لَقَدْ أَخَذْنا مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ وَ أَرْسَلْنا إِلَيْهِمْ رُسُلاً كُلَّما جاءَهُمْ رَسُولٌ بِما لا تَهْوى أَنْفُسُهُمْ فَرِيقاً كَذَّبُوا وَ فَرِيقاً يَقْتُلُونَ (70)
ترجمه:
هرآينه از بنى اسرائيل پيمان گرفتيم (كه خدا را اطاعت كنند و پيامبرانى بر آنها فرستاديم كه احكام خدا را بياموزند) هر رسولى آمد چون بر خلاف هواى نفس آنها سخن گفت گروهى را تكذيب كرده گروهى را كشتند.
تفسير:
لَقَدْ أَخَذْنا مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ يعنى همانطور از بنى اسرائيل پيمان گرفتيم از شما نيز به ولايت علىّ (ع) عهد گرفتيم پس بترسيد كه مبادا مانند آنها شويد كه گروهى را تكذيب كنيد و گروهى را بكشيد، چنانكه نسبت به على و حسن و حسين (ع) چنين كردند.
وَ أَرْسَلْنا إِلَيْهِمْ رُسُلًا كُلَّما جاءَهُمْ رَسُولٌ بِما لا تَهْوى أَنْفُسُهُمْ فَرِيقاً كَذَّبُوا وَ فَرِيقاً يَقْتُلُونَ آوردن مضارع مستقبل جهت استحضار حال گذشته است تا آنها را رسوا كند و شنيعترين حالات آنها را در ذهن حاضر نمايد، و نيز براى محافظت بر رئوس آيه هاست.
[سوره المائدة (5): آيه 71]
وَ حَسِبُوا أَلاَّ تَكُونَ فِتْنَةٌ فَعَمُوا وَ صَمُّوا ثُمَّ تابَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ ثُمَّ عَمُوا وَ صَمُّوا كَثِيرٌ مِنْهُمْ وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِما يَعْمَلُونَ (71)
ترجمه:
و گمان كردند كه بر آنها فتنه و امتحانى نخواهند بود، پس (از ديدن آيات حق و شنيدن امر خدا) كور و كر شدند (و از امتحان خدا غافل ماندند) پس از آن همه اعمال زشت، باز خدا توبه آنها را پذيرفت باز هم بسيارى ديگر كور و كر شدند و آيات خدا را نديدند و نشنيدند (بترسند كه) خدا به هر چه مىكنند آگاه است.
تفسير:
وَ حَسِبُوا يعنى از زياد ماندنشان در غفلت و اعراض چنين گمان كردند.
أَلَّا تَكُونَ فِتْنَةٌ كه عذاب و امتحانى از جانب خدا به سبب اين تكذيب و قتل، نخواهد شد بدين نحو كه گناه بزرگ را كوچك شمردند.
فَعَمُوا يعنى از عبرت گرفتن به گذشته كور شدند.
وَ صَمُّوا نسبت به شنيدن حكايات آنان و شنيدن حقّ كر شدند.
ثُمَّ تابَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ چون آنها توبه كردند و پند انبياء و جانشينانشان را قبول كردند خدا نيز توبه آنها را پذيرفت.
ثُمَّ عَمُوا وَ صَمُّوا يعنى يكبار ديگر كور و كر شدند.
كَثِيرٌ مِنْهُمْ بسيارى از آنها، اين عبارت بدل بعض از كلّ است.
وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِما يَعْمَلُونَ و خدا آگاه است كه آنها چه مىكنند اين معنى در امّت محمّد صلّى اللّه عليه و آله واقع شده است و مقصود از آيه كنايه از آنهاست.
در كافى از امام صادق (ع) در بيان وجود كنايه آمده است: «و حسبوا أن لا تكون فتنة» فرمود: تا پيامبر در ميان آنان بود كر و كور شدند تا اينكه پيامبر قبض روح شد، سپس خداوند توبه آنها را پذيرفت تا اينكه امير المؤمنين علىّ (ع) قيام نمود باز كرد و كور شدند تا الآن.
و ممكن است بيان كنايه به وجهى ديگر باشد و آن اينكه گفته شود:
گمان كردند امتحان نخواهند شد، چون در مكّه عهد بستند و از دلائل صدق محمّد صلّى اللّه عليه و آله كور و كر شدند، سپس وقتى كه با علىّ (ع) به خلافت بيعت كردند خداوند توبه آنان را پذيرفت و باز بعد از آن كور و كر شدند و عهد و بيعت را شكستند.
__________________________________________
[1] مفعول مطلق مصدرى است جهت تأكيد كه فعلش پيش از آن آمده مانند« و يفسدون فى الارض فسادا».
[2] مفعول له: مصدرى است كه فعل پيش از آن براى آن( به خاطر آن) انجام شده پس معنى وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَساداً اين است كه: و آنها براى فساد در زمين مىكوشند.
[3] الطرائف: ص 151/ ح 230- ارشادا …: ص 36
[4] عيون اخبار الرضا 2: ص 62/ ح 259- بحار النوار 23: ص 133/ ح 69- اكمال الدّين: ص 234/ ح 44.
[5] بحار الانوار 40: ص 201/ ح 4- عيون اخبار الرّضا 2: ص 66/ ح 298
[6] طبق آيه قرآن وَ لا تَسُبُّوا الَّذِينَ … آيه 108 سوره انعام) سبّ كردن و يا دشنام دادن حتّى كافران درست نيست و دور از شأن علىّ( ع) است كه خلاف آيه عمل كرده باشد و نهج البلاغه مؤيّد اين مطلب است. و امّا دوستى اهل سنّت( به جز ناصبىها) نسبت به علىّ( ع) امر طبيعى است چون اوّلا آنان در حديث غدير خم( من كنت مولاه فهذا علىّ مولاه) كلمه« مولى» را به معنى دوست گرفتهاند، ثانيا علىّ( ع) را جزو خلفاى چهارگانه، و دوستى و احترام او را واجب مىدانند. بنا بر اين صحبت آن قاضى و افرادى نظير او بىمورد و از روى نادانى است.
[7] سوره مائده( 5)، آيه 55.
[8] سوره توبه( 9)، آيه 61.
[9] سوره بقره( 2)، آيه 24
[10] سوره زمر( 39)، آيه 56.
[11] من كنت مولاه فهذا على مولاه و هو على بن أبي طالب، …
[12] سوره آل عمران( 3)، آيه 85.
[13] سوره عصر( 103).
[14] سوره نور( 24)، آيه 54، سوره عنكبوت( 29)، آيه 18.
[15] سوره نساء( 4)، آيه 47
[16] سوره آل عمران( 3)، آيه 44.
[17] اصحاب صحيفه: آن دسته از كاتبان وحى بودند كه آيات وحى را به طور ناقص يا كامل مىنوشتند ولى هيچكدام احاطه كلّى بر تمام وحى از نظر ظاهر و باطن، مانند علىّ( ع) نداشتند چنانكه خود در نهج البلاغه، خطبه« در صفت خلق آدم» اين موضوع را تصريح فرموده است.
[18] سوره الرّحمن( 55)، آيه 31 و آيه 35.
[19] سوره مجادله( 58)، آيه 58
[20] سوره انعام( 6)، آيه 82.
[21] بقره: 159
[22] سوره زخرف( 43): 28
[23] حجّ( 22) آيه 1: … همانا زلزله روز قيامت بسيار حادثه بزرگ و واقعه سختى خواهد بود.
[24] تفسير الصّافى 2: ص 53- 67- الاحتجاج 1: ص 55- 66
ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج4،