كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سورة الاعراف آیه 58 ـ54
6- النوبة الاولى
(7/ 58- 54)
قوله تعالى: إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ خداوند شما اللَّه است الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ او كه بيافريد آسمانها و زمينها را فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ در شش روز ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ پس مستوى شد بر عرش يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهارَ در ميكشد شب تاريك را در سر روز روشن يَطْلُبُهُ حَثِيثاً تا آن را مى جويد بشتاب وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ و آفتاب و ماه و ستارگان مُسَخَّراتٍ نرم كرده و روان بِأَمْرِهِ بفرمان خداى أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ آگاه باشید كه او راست آفريده و فرمان در آفريده تَبارَكَ اللَّهُ برتر و بزرگوارتر، پاكتر و با بابركتتر كسى اللَّه است رَبُّ الْعالَمِينَ (54) خداوند جهانيان.
ادْعُوا رَبَّكُمْ خداوند خويش را خوانيد تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً بزاريدن آشكارا و پنهان إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ (55) او دوست ندارد اندازه در گذارندگان را.
وَ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ و به تباهكارى مرويد در زمين بَعْدَ إِصْلاحِها پس آنكه اللَّه آن را بر صلاح نهاد بسزا و در خور وَ ادْعُوهُ خَوْفاً وَ طَمَعاً و خداى خويش را خوانيد و پرستيد ببيم و اوميد إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ (56) كه بخشايش خداى نزديك است از نيكوكاران.
وَ هُوَ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّياحَ اللَّه او است كه مى گشايد بادها را در هواى جهان بُشْراً بشارت دهان بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ پيش ازباران حَتَّى إِذا أَقَلَّتْ تا آن باد برگيرد سَحاباً ثِقالًا ميغهاى گران سُقْناهُ ميرانيم ما آن را لِبَلَدٍ مَيِّتٍ بسوى زمينى يا مردم و جانور از تشنگى مرده فَأَنْزَلْنا بِهِ الْماءَ تا فرو فرستيم بآن ميغ در زمين آب فَأَخْرَجْنا بِهِ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ تا بيرون آريم با آن از هر ميوهها ميغ در زمين آب فَأَخْرَجْنا بِهِ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ تا بيرون آريم با آن از هر ميوهها كَذلِكَ نُخْرِجُ الْمَوْتى چنين بيرون آريم فردا از خاك مردگان را ببانگى لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ (57). اين باز نموديم تا با اين آن دريابيد و بديدار اين آن را در ياد آريد.
وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ و زمين پاك، تربت خوش خاك يَخْرُجُ نَباتُهُ بيرون آيد از آن نبات بِإِذْنِ رَبِّهِ بخواست خداى چنان كه خواهد وَ الَّذِي خَبُثَ و آن زمين باز كه خاك آن ناپاك است و ناخوش لا يَخْرُجُ إِلَّا نَكِداً پس بيرون نيايد نبات آن مگر اندكى دژورد كَذلِكَ همچنين نُصَرِّفُ الْآياتِ از روى برويى ميگردانيم و از راه براه سخنان خود و باز نموده اى خود لِقَوْمٍ يَشْكُرُونَ (58) گروهى را كه سپاسدارى كنند.
النوبة الثانية
قوله تعالى: إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ- اى فى مقدار ستة ايام. خلاف است ميان علما كه اين شش روز روزگار كوتاه است چنان كه در عهد ما است، يا روزگار دراز كه اللَّه ميگويد: وَ إِنَّ يَوْماً عِنْدَ رَبِّكَ كَأَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ. حسن گفت: روزگار كوتاه است، و نقله اخبار و بيشترين مفسران بر آنند كه روزگار دراز است، روزى هزار سال.
و نيز خلاف است كه ابتداء آفرينش خلق كدام روز بود؟ محمد بن اسحاق صاحب المغازى گفت: اهل تورات گفتند: ابتداء آفرينش روز يكشنبه بود تا بآخر روز آدينه، و روز شنبه روز فراغ بود، و روز استواء اللَّه بر عرش. ازين جهت شنبه را تعظيم نهادند، و عيد ساختند، و اهل انجيل گفتند: ابتداء آفرينش روز دوشنبه بود، و روز يكشنبه روز فراغ بود و استواء اللَّه بر عرش، و آن را بزرگ داشتند، اما مذهب اهل اسلام و سنت و اصحاب حديث آنست كه ابتداء خلق روز شنبه بود، تا بآخر پنج- شنبه، قالوا: و كان السابع يوم الجمعة الذى استوى اللَّه فيه عرشه، و فرغ من خلقه، و عظّمه، و شرّفه و جعله عيدا للمسلمين، و فيه دلالة على تشريف يوم الجمعة، و بعضى اصحاب سنت گفته اند: خلق روز يكشنبه بود، قالوا: لا يبطل شرف الجمعة لان اللَّه عز و جل فيها خلق آدم، و أسجد له الملائكة و أدخله الجنة.
إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ- ميگويد: خداوند شما اوست كه هفت آسمان و هفت زمين و هر چه در آن بشش روز بيافريد. زمين و هر چه در آن بچهار روز بيافريد، و آسمانها بدو روز، و بيان اين در خبر ابن عباس است كه گفت: خلقت الارض و ما فيها من شىء فى اربعة ايام، و خلقت السّماء فى يومين، و اين آن گه بود كه سائلى از وى پرسيد كه بر من مشكل شده است آنچه رب العزة گفت: رَفَعَ سَمْكَها فَسَوَّاها وَ أَغْطَشَ لَيْلَها وَ أَخْرَجَ ضُحاها. وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها.
آن سائل گفت: اين دليل است كه نخست آسمان آفريد، و پس زمين، و جاى ديگر گفت: خَلَقَ الْأَرْضَ فِي يَوْمَيْنِ وَ تَجْعَلُونَ لَهُ أَنْداداً الى قوله: ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ، و اين دليل است كه نخست زمين آفريد. ابن عباس جواب داد آن سائل را كه: خلق الارض فى يومين ثم استوى الى السماء فسوّيهن فى يومين آخرين، ثم نزل الى الارض فدحيها.
و دحيها ان اخرج منها الماء و المرعى، و شق فيها الانهار، و جعل السبل، و خلق الجبال و الرمال و الآكام و ما بينهما فى يومين آخرين، فذلك قوله:
وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها. بشش روز گفت، و اگر خواستى بيك لحظه بيافريدى، لكن مراد بآن تعليم بندگان است برفق و تثبت در كارها. قال سعيد بن جبير:
قدر اللَّه تعالى خلق السماوات و الارض فى لمحة او لحظة، و انما خلقهن فى ستة ايام تعليما لخلقه الرفق و التثبت فى الامور، قال: و علّمنا بالستة الحساب الذى لا سبيل الى معرفة شيء من امر الدنيا و الدين الا به، كما قال: «لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسابَ». ثم ان اصل جميع الحساب من ستة، و منها يتفرع سائر العدد بالغا ما بلغ. و قيل: خلق هذه الاشياء فكان خلقه سبحانه لشيء منها فى كل يوم من الايام الستة كلمح بالبصر، و فى بعض التفاسير انه جل جلاله قال للسماوات و الارض: كونى فى ستة ايام، فكانت فى المدة التي امرها ان تكون فيها.
ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ- وجدت فى تفسير ابى بكر النقاش، يروى: ان اللَّه عز و جل كان عرشه على الماء قبل ان يخلق شيئا غير ما خلق قبل الماء، فلما اراد ان يخلق السماء اخرج من الماء دخانا، فارتفع فوق الماء فسما عليه، فسمّاه سماء، ثم ايبس الماء فجعله ارضا واحدة، ثم فتقها فجعلها سبع ارضين فى يومين فى الاحد و الاثنين، فخلق الارض على حوت، و خلق الجبال فيها و اقوات اهلها و شجرها و ما ينبغى لها فى يومين يوم الثلاثاء و الاربعاء. ثم استوى الى السماء و هى دخان فجعلها سبع سماوات فى يومين يوم الخميس و الجمعة. و انما سمّى يوم الجمعة لانه جمع فيه خلق السماوات و الارض. فلمّا فرغ من خلق ما احب استوى على العرش، فذلك قوله: خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ.
ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ- استواء در لغت عرب كه بر پى آن على آيد استقرار است، چنان كه اللَّه گفت: إِذَا اسْتَوَيْتُمْ عَلَيْهِ، و اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِ، لِتَسْتَوُوا عَلى ظُهُورِهِ، فَإِذَا اسْتَوَيْتَ أَنْتَ وَ مَنْ مَعَكَ عَلَى الْفُلْكِ. و بيشتر در جلوس گويند، و در قيام روا دارند، چنان كه: استوى رسول اللَّه (ص) على المنبر. و «استواء» در لغت كه بر پى آن «الى» آيد صعود است و عمد، چون اسْتَوى إِلَى السَّماءِ در سورة البقرة و در حم يعنى عمد و صعد، اما استواء بمعنى استيلاء و غلبه از ترهات جهميان است، و اين كفر است از دو وجه: يكى آنكه استيلاء و غلبه پس از عجز و ضعف گويند، و اين استواء بر عرش فعلى است كه رب العالمين خود را اثبات كرد بوقتى مخصوص، يعنى پس از آفرينش آسمان و زمين. آن كس كه استواء بر استيلاء نهد صريح بگفت كه پس از خلق آسمان و زمين بر عرش مستولى شد، و غلبه كرد، يعنى كه پيش از آفرينش آسمان و زمين مستولى نبود، و عاجز بود، و اين كفر محض است.
و ديگر وجه آنست كه استيلاء درست نباشد مگر ميان دو كس، دو پادشاه، مثلا كه با يكديگر خصومت گيرند در ملكى يا در شهرى، پس بآخر چون يكى بر آن ديگر غلبه كند، گويند: استولى فلان على بلد كذا، و معلوم است كه خداى را جل جلاله هرگز منازع نبود و نيست در عرش و در غير آن. پس كسى كه «استولى» ميگويد خداى را منازعى پديد ميكند، كه بعد از خلق آسمان و زمين اللَّه بر وى غلبه كرد، بر عرش مستولى شد، و اين سخن محض شرك است و عين كفر، تعالى اللَّه عن قول الجهمية الضّلّال و تأويلهم المحال علوا كبيرا. و درست است از ام سلمه كه گفت:
الاستواء ايمان، و الجحود به كفر، و همچنين روايت كرده اند از مالك و انس. و اگر لفظ استواء را بتأويل حاجت بودى نگفتى كه الاستواء غير مجهول، و اگر بظاهر آن برفتن روا نبودى نگفتى كه: الاقرار به ايمان، كه از ظاهر برگشتن انكار است نه اقرار، و اقرار تسليم است و ترك تأويل.
و عرش در لغت عرب سرير است، و مذهب اهل سنت و جماعت اينست، و مصطفى (ص) عرش را فوق و تحت و يمين و ساق گفت، و آن را حاملان اند از فريشتگان، و بالاى هفت آسمان است، و در آن خبرهاى درست است در صحاح آورده، و ائمه دين آن را پذيرفته، و بر ظاهر برفته، و گردن نهاده، و زبان و دل از معنى آن خاموش داشته، و از دريافت چگونگى آن نوميد نشده، كه خود را فرا دريافت آن بتكلف راه نيست، و جز اذعان و تسليم روى نيست.
روى جبير بن محمد بن جبير بن مطعم عن ابيه عن جده، قال: جاء اعرابى الى النبى (ص)، فقال: يا رسول اللَّه جهدت الانفس، و جاع العيال، و هلكت الاموال، فاستسق لنا ربك، فانّا نستشفع باللّه عليك، و نستشفع بك على اللَّه. فقال النبى (ص):
«سبحان اللَّه سبحان اللَّه»! فما زال يسبح حتى عرف ذلك فى وجوه اصحابه، ثم قال:
«ويحك ا تدرى اللَّه ان شأنه اعظم من ذلك انه لا يستشفع به على احد من خلقه، انّه لفوق سماواته على عرشه، و أن سماواته على ارضيه كهكذا مثل القبة و أنّه ليئطّ به اطيط الرجل بالراكب»،
و قال (ص): «ان فى الجنة مائة درجة اعدّ اللَّه للمجاهدين فى سبيله. بين كل درجتين كما بين السماء و الارض، فاذا سألتم اللَّه فسئلوه الفردوس، فانه وسط الجنة و اعلى الجنة، و فوقه عرش الرحمن و منه تفجر انهار الجنة».
اين دو خبر دليلاند كه عرش بالاى هفت آسمان است، و بالاى بهشت است و آن را حاملان است.
مصطفى (ص) گفت:
«ان اللَّه اذا قضى امرا سبّحت حملة العرش، ثم سبّح اهل السماء الذين يلونهم، ثم سبّح اهل السماء الذين يلونهم حتى يبلغ التسبيح اهل السماء الدنيا، ثم يقول الذين يلون حملة العرش: ما ذا قال ربكم؟ قال: فيستخبر اهل السماوات بعضهم بعضا، حتى يبلغ الخبر اهل سماء الدنيا، فتخطف الجن، فتلقونه الى اوليائهم، و يرمون بالشهاب، فما جاءوا به على وجهه فهو الحق و لكنهم يقرفون فيه و يريدون».
و قال (ص): «اذن لى ان احدّث عن ملك من الملائكة من حملة العرش انّ ما بين شحمة اذنه الى عاتقه مسيرة سبع مائة سنة»،
او قال: سبعين سنة خفقان الطير.
و فوق عرش آنست كه مصطفى (ص) گفت:
«لما خلق اللَّه الخلق كتب فى كتابه فهو عنده فوق العرش: أن رحمتى سبقت غضبى»،
و تحت عرش آنست كه بو ذر گفت:
سألت النبى (ص) عن قوله: وَ الشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَها، قال: «مستقرها تحت العرش»
و ساق عرش آنست كه مصطفى (ص) گفت ابى كعب را:
«ليهنّئك العلم ابا المنذر! انّ لها يعنى لآية الكرسى لسانا و شفتين تقدس الملك عند ساق العرش».
و روى عن على (ع) قال: «اول من يكسا يوم القيامة ابراهيم قبطيتين، و النبى (ص)، حلة حبرة، و هو عن يمين العرش».
و قال ابن عباس: العرش لا يقدّر قدره احد.
يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهارَ يعنى: يغشى ظلمة الليل ضوء النهار. اين هم چنان است كه گفت: «يُكَوِّرُ اللَّيْلَ عَلَى النَّهارِ». يَطْلُبُهُ حَثِيثاً اى سريعا. اين مثلى است، يعنى در بر يكديگر ميروند چون شتابنده در پى گريزنده، و آخر يكديگر را درمى يابند، دريافتن ديدار، نه دريافتن آميغ. يغشى مشدد قراءت حمزه و كسايى است و بو بكر از عاصم.
وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّراتٍ- يعنى: و خلق الشمس و القمر و النجوم.
و مسخرات نصب است بر حال بر قراءت شامى. بر حثيثا عمل خلق تمام كرد، آن گه بر سبيل ابتدا گفت: وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ هر سه بر رفعاند، و مسخرات رفع است بر خبر، و معنى مسخرات اى: مذلّلات جاريات مجاريهن. و قيل: مسخرات للخلق، كقوله: وَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً مِنْهُ. بِأَمْرِهِ- اى كل ذلك كان بأمره، اى: بارادته. و گفته اند: امر آنست كه آن را گفت: كونى مسخرة، فتسخرت بأمره. و گفته اند كه: آفتاب و ماه و ستارگان در گردونى بسته است، و فريشتگان آن را در فلك ميكشند. و گفته اند: برون ازين سيارات معروف هفتگانه بعضى ازين ستارگان رواناند، و آفرينش آن مصالح بندگان راست، كه حقيقت و علم آن بنزديك اللَّه است، و بعضى ثوابتاند كه آفرينش آن راهنمونى خلق راست در بر و بحر، چنان كه گفت: وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ. و بعضى آنست كه آفرينش آن زينت آسمان راست، چنان كه گفت: زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابِيحَ، وَ زَيَّنَّاها لِلنَّاظِرِينَ. و بعضى شهاب اند كه آفرينش آن رجم شياطين راست، چنان كه گفت: وَ جَعَلْناها رُجُوماً لِلشَّياطِينِ، و بر جمله اللَّه داند غايت مصالح بندگان كه در آن بسته، و تدبير كار عالم كه در آن نهاده: ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ.
أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ تَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ- خلق و امر از هم جدا كرد تا معلوم شود كه امر خلق (مخلوق) نيست. امر ديگر است و خلق ديگر، و رب العزة قرآن را امر گفت: ذلِكَ أَمْرُ اللَّهِ أَنْزَلَهُ إِلَيْكُمْ و هو القرآن. پس بآنچه گفت: أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ، دلالت روشن است كه قرآن مخلوق نيست. سفيان بن عيينه گفت درين آيت: ما يقول هذه الدويبة، يعنى بشر المريسى، فكلامه بالخلق فى القرآن؟ او ما يقرأ: أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ؟ فالخلق غير الامر، و الامر، و الامر غير الخلق. ميگويد:
آگاه شوید و بدانيد كه خداى را است جهان و جهانيان و آفريدگان همگان، و وى را فرمان بر بندگان روان، چنان كه خواهد بايشان فرمان دهد، نه كس او را منازع، نه ديگرى بر وى غالب.
قال رسول اللَّه (ص): «من لم يحمد اللَّه على عمل صالح، و حمد نفسه قلّ شكره، و حبط عمله، و من زعم أن اللَّه جعل للعباد من الامر شيئا فقد كفر بما انزل اللَّه على أنبيائه، لقوله: أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ. تَبارَكَ اللَّهُ- اى تعظم و ارتفع على كل شىء، و تعالى بالوحدانية، و عظم بدوام البقاء.
و العالمون، الخلق اجمعون. و قيل:
معناه أن ذكر رب العالمين بركة عليكم و على من ذكره منكم.
قتاده گفت: چون از قدرت و عظمت و جلال خود خبر داد، خلق را در آموخت كه او را چون خوانند، گفت:
ادْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً- اى تذللا علانية. يقول: اذا دعوتموه فتذلّلوا له. ميگويد: چون او را خوانيد خود را بيفكنيد، و بزارى او را خوانيد بآشكارا و نهان. و خفية بكسر خا قراءت بو بكر است از عاصم، اى: سرا و سكونا، و منصوب است بر حال يا بر مفعول له.
إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ- گفته اند: اعتداء در دعا آنست كه خود را در درجه انبياء و مرسلين خواهد، و گفته اند: آنست كه بر مؤمنان دعاء بد كند: اللهم العنه، اللهم اهلكه، اللهم أخره، و گفته اند: بر داشتن آواز بلند است در دعاء، و فى ذلك ما روى ابو موسى الاشعرى، قال: كان النبى (ص) فى غزاة، فأشرفوا على واد، فجعل الناس يكبّرون، و يهلّلون، و يرفعون اصواتهم، فقال (ص): «ايها النّاس اربعوا على انفسكم، انكم لا تدعون اصم و لا غائبا، انكم تدعون سميعا قريبا، انه معكم».
و قيل: هو السجع فى الدعاء، و قال رسول اللَّه (ص): «يكون فى آخر الزمان اقوام يعتدون فى الدعاء و الطهور».
وَ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ- بالشرك و المعاصى و سفك الدماء، بَعْدَ إِصْلاحِها ببعث الرسل و بيان الشرائع و منع النّاس عن المعصية و الظلم. لو لا الأنبياء و الشرائع لأكل الناس بعضهم بعضا، و كل ارض قبل ان يبعث اليها نبى فاسدة، حتى تبعث الرسل اليها، فتصلح الارض بالطاعة. ميگويد: در زمين همه تباهى و ناراستى و ناشايست بود، تا رب العزة پيغامبران را فرستاد، و خلق را از شرك و معاصى و ظلم باز داشتند، و بر اسلام و طاعت و صلاح داشتند. رب العزة ميگويد: پس از آنكه بفرستادن پيغامبران آن فسادها بصلاح باز آوريم، ديگر باره تباهكارى مكنيد، و به بد مردى در زمين مرويد؟
قال الضحاك يقول: لا تغوّروا الماء المعين، و لا تقطعوا شجرة مثمرة ضرارا، و لا تفسدوا طريقا معلوما، و لا تفرضوا الدّرهم و الدينار بالمفراض و لا تكسروه. و قال عطية: لا تعصوا فى الارض فيمسك اللَّه المطر، و يهلك الحرث لمعاصيكم.
وَ ادْعُوهُ خَوْفاً وَ طَمَعاً- اى خوفا من عقابه و طمعا فى ثوابه، و قيل: خوفا من الرّد عدلا، و طمعا فى الاجابة فضلا. و نصبهما على الحال او على المفعول له، و نظيره قوله: «وَ يَدْعُونَنا رَغَباً وَ رَهَباً». إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ- يعنى: ثواب اللَّه، و قيل: هى المطر. قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ يعنى: الذين يدعونه خوفا و طمعا. در قريب تأنيث نيست، از بهر آنكه آن قرب مكان است نه قرب نسب. قال ابو عمرو بن العلاء: القريب فى اللغة على ضربين: قريب قرب، و قريب قرابة. تقول العرب: هذه المرأة قريبة منك اذا كانت بمعنى المسافة و المكان.
وَ هُوَ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّياحَ بُشْراً- درين حرف چهار قراءت است: بضم باء و اسكان شين قراءت عاصم است، يعنى: انها تبشر بالمطر. يدل عليه قوله: «وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ يُرْسِلَ الرِّياحَ مُبَشِّراتٍ»، و بنون مضمومه و ضم شين قراءت ابن كثير و نافع و ابو عمرو است، و بنون مضمومه و اسكان شين قراءت ابن عامر، و بفتح نون و اسكان شين قراءت حمزه و كسايى و معنى آنست كه: لها نشر، اى رائحة طيبة، يعنى آن بادها نرم است، و آن را بوى خوش است، در هوا فرو گشاده، و در پيش باران داشته. و روا باشد كه نشر از انتشار بود، يعنى آن بادهاى متفرق كه از هر سويى درآيد، و ميغ فراهم آرد، تا از آن باران آيد، كقوله: وَ النَّاشِراتِ نَشْراً. عن ابى بكر بن عياش قال: لا تقطر من السماء قطرة حتى تعمل فيها اربع رياح، فالصبا تهيج السحاب، و الشمال تجمعه، و الجنوب تدرّه، و الدبور تفرقه.
حَتَّى إِذا أَقَلَّتْ الرياح سَحاباً اى رفعته. يقال: اقلّ الشيء، اذا رفعه،و استقل به، اذا اتى به سَحاباً ثِقالًا اى حملت الرّيح سحابا ثقالا بالماء، فاذا فرغت الماء فصبّته كانت خفافا، و ذلك أن اللَّه عز و جل يرسل الرياح فتنشئ السحاب، فتثيره، و ينزل الماء من السماء الى السحاب فيقسمه كيف يشاء، فيكون السحاب هو يمطره بعد ما ينزله اللَّه من السماء، فيسكنه السحاب، لقوله عزّ و جلّ: وَ نَزَّلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً مُبارَكاً. و سحاب درين آيت جمع است، و سمّى السحاب سحابا لانه يمرّ منسحبا.
سُقْناهُ لِبَلَدٍ مَيِّتٍ اى الى بلد ليس فيه نبات، و قيل لبلد ميت، اى: يابس.
نافع و حمزه و كسايى و حفص ميّت بتشديد خوانند، و هما فى المعنى واحد فَأَنْزَلْنا بِهِ يعنى بذلك السحاب الْماءَ على الارض الميتة، فَأَخْرَجْنا بِهِ يعنى بالماء مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ انواع حمل الاشجار. كَذلِكَ اى كما احيينا هذا البلد باخراج الثمرات و حياة الارض خروج نباتها، نُخْرِجُ الْمَوْتى من الاجداث. لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ فتعتبرون بالبعث فتعرفون قدرة اللَّه بما نصرّف لكم من الآيات و نضرب لكم من الامثال.
روى عن ابى هريرة و ابن عباس: اذا مات الناس كلهم فى النفخة الاولى امطر عليهم اربعين عاما كمنى الرجال، من ماء تحت العرش، و يدعى ماء الحيوان، فينبتون فى قبورهم بذلك المطر، كما ينبتون فى بطون امهاتهم، و كما ينبت الزرع من الماء، حتى اذا استكملت اجسادهم نفخ فيهم الروح، ثم يلقى عليهم نومة، فينامون فى قبورهم، فاذا نفخ فى الصور الثانية عاشوا و هم يجدون طعم النوم فى رؤسهم و أعينهم، كما يجد النائم اذا استيقظ من نومه، فعند ذلك يقولون: يا وَيْلَنا مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا؟ فيناديهم المنادى:
هذا ما وَعَدَ الرَّحْمنُ وَ صَدَقَ الْمُرْسَلُونَ. آن گه مثل زد رب العزة مؤمنان را و كافران را، گفت:وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ- ميگويد: خاك خوش و تربت پاك كه در آن آميغ نمك و سنگ و ناخوش نبود، يَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ بيرون آيد نبات آن باذن خدا، چنان كه خدا خواهد. از مقادير و مواقيت و از الوان و طعوم نباتى نيكو، و طعامى خوش، و ريعى تمام، چنان كه مردم را بكار آيد، و بآن منتفع شوند. اين مثل مؤمن است كه در قرآن بشنود، و اثر ايمان و قرآن و اعتقاد داشتن بآن بر وى پيدا بود، و نفع آن بوى رسد. وَ الَّذِي خَبُثَ من البلدان، يعنى الارض السبخة اصابها المطر، فلم تنبت الا نكدا. و زمين شور ناخوش اگر چه باران بدان رسد نبات از آن بيرون نيايد مگر اندكى ضعيف بى حاصل بى ريع، كه هم بر جاى بخوشد، و كس بآن منتفع نشود. اين مثل كافر است كه ايمان و قرآن بشنود، اما در وى اثر نكند، و بدان منتفع نگردد، و گفته اند: اين مثل آدم و ذريت وى است، فمنهم طيب مؤمن و منهم خبيث كافر.
كَذلِكَ نُصَرِّفُ الْآياتِ لِقَوْمٍ يَشْكُرُونَ- شكر درين آيت نامى است ايمان و تصديق را، يشكرون يعنى يؤمنون، كقوله تعالى: وَ سَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ- ربّ نام خداوند است، نور نام نور پيغام و مهر و پيوند است، پروردگار جهانيان، و دارنده خلقان، و ديّان مهربان، پاكست و بى همتا، و داور چون و چرا، و ناآلوده بهيچ ناسزا، پيداست خود را بدرستى، پيداست خود را بهستى، پيداست دل را بدوستى، يگانه بسنده، و بداشت هر كس رسنده، و با راست داشت دلها تاونده، هر چيزى را خداونده، و هر هستى را بدارنده، و هر فرا رسيدنى را پروراننده.
اول رب گفت نصيب عامه خلق را، پس اللَّه گفت نصيب عارفان و صديقان را.
رب است آرام دهنده دل نيكمردان، اللَّه است غارت كننده جان عارفان. رب است دهنده نعمت بخواهندگان، اللَّه است او افکننده مهر بدل دوستان. رب است كه نعمت ديدار بر مؤمنان ريزد، اللَّه است كه عارفان را با ديدار چراغ مهر افروزد.
پير طريقت گفت: مهر و ديدار هر دو بر هم رسيدند. مهر ديدار را گفت:
تو چون نورى كه عالم افروزى. ديدار مهر را گفت: تو چون آتشى كه عالم سوزى.
ديدار گفت: من چون جلوه كردم غمان از دل بركنم. مهر گفت: من بارى غارت كنم دلى كه برو رخت افكنم. ديدار گفت: من تحفه ممتحنانم. مهر گفت: من شورنده جهانم.
ديدار بهره اوست كه او را بصنايع شناسد. از صنايع باو رسد مكوّنات و مقدرات و محدثات از خلق زمين و سماوات و شمس و قمر و نجوم مسخرات. مهر بهره اوست كه او را هم باو شناسد، ازو بصنايع آيد نه از صنايع بدو.
پير طريقت گفت: مسكين او كه او را بصنايع شناخت! بيچاره او كه او را از بهر نعمت دوست داشت! بيهوده او كه او را بجهد خود جست! او كه بصنايع شناسد، به بيم و طمع پرستد. او كه وى را از بهر نعمت دوست دارد، روز محنت برگردد. او كه بخويشتن جويد نايافته يافته پندارد. اما عارف او را هم بنور او شناسد. از شعاع وجود عبارت نتواند. در آتش مهر مى سوزد، و از ناز باز نمى پردازد.
ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ- عرش او بر آسمان معلوم است، و عرش او در زمين، دل دوستان است. عرش آسمان را گفت: وَ يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمانِيَةٌ.
فريشتگان آن را مى بردارند، و عرش زمين را گفت: وَ حَمَلْناهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ. ما آن را خود برداشتيم، و بفريشتگان باز نگذاشتيم. عرش آسمان منظور فريشتگان است.
عرش زمين منظور خداى جهان است. عرش آسمان را گفت: الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى . عرش زمين را گفت: انا عند المنكسرة قلوبهم، قلب المؤمن بين اصبعين من اصابع الرحمن.
ادْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً- مصطفى (ص) گفت:
«الدعاء هو العبادة».
دعا عين عبادتست. دعاء خواندن است يا خواستن. اگر خواندن است عين ثناء است، ور خواستن است بنده را سزا است، و هر دو عبادتست و نجاة را وسيلت. يحيى معاذ گفت: عبادة اللَّه خزينه اى است. كليد اين خزينه دعا، و دندانهاى اين كليد لقمه حلال.
و شرط دعاء تضرع است و زارى، و بر درگاه عزت خود را بيفكندن بخوارى. اينست كه ميگويد: تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً.
و در خبر است: آدم صلوات اللَّه عليه صد سال بر آن زلّت خويش نوحه كرد بزارى، و تضرع نمود، تا جبرئيل گفت: بار خدايا! خود مى بينى تضرع آدم، مى شنوى زاريدن وى. هيچ روى آن دارد كه عذرش پذيرى؟ و خستگى وى را مرهمى برنهى؟
فرمان آمد كه اى جبرئيل! آدم را بما گذار كه اگر نه اين تضرع و زارى از وى دانستى، خود زلّت بر وى قضا نكردمى. زلت بر وى قضا كردم كه دانستم از وى كه چون درماند، زبان بدعا و تضرع بگشايد، و من دوست دارم كه بنده بنالد، و در من زارد، انين المذنبين احب الىّ من زجل المسبحين. نظيره: وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ ميگويد: مرا خوانيد تا اجابت كنم. مرا دانيد تا آمرزم. از من خواهيد تا بخشم.
جاى ديگر گفت: أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ آن درمانده فرو مانده، در بلا بيطاقت گشته، كه پاسخ كند خواندن او مگر من؟ كه نيوشد دعاء او مگر من؟ كه فرياد رسد درماندگى وى را مگر من؟ مضطر آنست كه خود را دست آويزى نداند، و روزگار بر باد داده خود برابر چشم خويش دارد. دوست از همه وسائل و طاعات تهى بيند. دعاء چنين كسى همچون تير بود، كه سوى نشانه شود.
و از شرايط دعاء يكى لقمه حلالست. مصطفى (ص) گفت:
«أطب طعمتك تستجب دعوتك».
دوم بيدارى و هشيارى است بدل حاضر و از غفلت دور. مصطفى (ص) گفت:
«ان اللَّه لا يستجيب دعاء من قلب لاه».
سوم خوف و طمع است، كه رب العزة گفت: وَ ادْعُوهُ خَوْفاً وَ طَمَعاً. اين خوف و طمع بمعنى خوف و رجاء است، و آن تضرع و خفيه بمعنى اخلاص و صدق، بر مثال چهار جوى اند در دل گشاده، تا اين جويها رواناند و روشن، دل آبادان است، و ايمان بر جاى، و دعا مستجاب. باز اگر اين چهار جوى از دل وا ايستد، و چشمهاى آن خشك گردد، دل مرده گردد، و اشك از چشم وا ايستد، و ذكر از زبان، و مهر از دل، نيز از وى طاعت نرويد و ايمان نيايد، چنان شود كه گويند:
| آن دل كه تو ديدى همه ديگرگون شد | و آن حوض پر آب ما همه پر خون شد | |
| و آن باغ پر از نعمت چون هامون شد | و آن آب روان زباغ ما بيرون شد. | |
إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ- مصطفى (ص) گفت:
«الاحسان ان تعبد اللَّه كأنك تراه فان لم تكن تراه فانه يراك».
اين خبر اشارتست بملاقات دل با حق، و معارضة سر با غيب، و مشاهده جان با اللَّه. و درين خبر حث است بنده را بر اخلاص عمل، و قصر امل، و وفا كردن به پذيرفته روز ميثاق و عهد بلى، چون ميدانى كه او ترا مىبيند دل وا او دار، و از غير او بردار. در اعمال مخلص باش، و در احوال صادق.
پير طريقت گفت: آن ديده كه او را ديد بملاحظه غير او كى پردازد؟ آن جان كه با او صحبت يافت با آب و خاك چند سازد؟ خو كرده در حضرت مشاهدت مذلت حجاب چند برتابد؟ والى بر شهر خويش در غربت عمر چند بسر آرد؟ «كأنك تراه» اشارتست كه حق ديدنى است، «فانه يراك» از حق ديده ورى است.
پير طريقت گفت: چون هيبت ديده ورى حق موجود است، از ملامت منكر چه باك! در خدمت سزاى معبود كوش، نه بهره آب و خاك، كه هيبت اطلاع حق سيل است و پسند خلق خاشاك.
وَ هُوَ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ- اذا تنسّمت القلوب نسيم القرب هام فى ملكوت الجلال و انمحى عن كل مرسوم و معهود. چون نسيم ازل از جانب قربت دمد، و باد كرم از هواى فردانيت وزد، بندگى آزادى شود، و غمان همه شادى گردد. خائف در كشتى خوف بساحل امن رسد. راجى در كشتى طمع بساحل عطا رسد.
عاصى در كشتى ندامت بساحل نوبت رسد. موحد در كشتى توحيد بساحل تفريد رسد.
سُقْناهُ لِبَلَدٍ مَيِّتٍ فَأَنْزَلْنا بِهِ الْماءَ فَأَخْرَجْنا بِهِ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ- از آسمان باران آمد، زمين مرده بوى زنده گشت، نبات و ازهار و انوار پديد آمد. از خزينه قدرت باران رحمت آمد، دلهاى پژمرده بوى زنده گشت. يكى را تخم ندامت كشتند، آب توفيق دادند، زاهد گشت. يكى را تخم عنايت كشتند، آب رعايت دادند، تائب گشت. يكى را تخم هيبت كشتند آب تعظيم دادند عارف گشت.
پير طريقت گفت: ملكا! آب عنايت تو بسنگ رسيد. سنگ بار گرفت.
از سنگ ميوه رست. ميوه طعم و خوار گرفت. ملكا! ياد تو دل را زنده كرد، و تخم مهر افكند. درخت شادى رويانيد، و ميوه آزادى داد. چون زمين نرم باشد، و تربت خوش، و طينت قابل، تخم جز شجره طيبه از آن نرويد، و جز عبهر عهد بيرون ندهد.
اينست كه اللَّه گفت: وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ. قال بعضهم: طيبها بدوام الامن و عدل السلطان، و طاعة المطيعين. و قال ابو عثمان: «هو قلب المؤمن يظهر على الجوارح انوار الطاعات. وَ الَّذِي خَبُثَ لا يَخْرُجُ إِلَّا نَكِداً قلب الكافر لا يظهر على الجوارح الا المخالفات.
كشف الأسرار و عدة الأبرار، ج3