الانفال - ترجمه مجمع البیان

ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره الأنفال آیه 1-28

بِسمِ اللَّه الرحمن الرحيم‏

سوره انفال‏

اين سوره، بقول ابن عباس و قتاده، بجز هفت آيه آن كه در مكه نازل شده است، مدنى است. آيات مدنى آن از آيه‏ «وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا …» شروع مى‏شود. و حسن و عكرمه گويند: تمام سوره در جنگ بدر نازل شده است.

 

 

شماره آيات

بنا به تعداد شاميان 77 آيه و بنا به تعداد بصريان و حجازيان 76 آيه و بنا به تعداد كوفيان 75 آيه است. (اختلافات را در جاى خود ذكر مى‏كنيم.)

 

 

فضيلت سوره‏

ابى بن كعب، از پيامبر نقل كرده است كه: هر كس سوره انفال و برائت را قرائت كند، روز قيامت، من شفيع و گواه او خواهم بود. او از نفاق، برى است و بعدد هر منافقى در دنيا ده حسنه به او داده ميشود و ده گناه از او برداشته مى‏شود و ده درجه بر درجاتش افزوده ميشود و عرش و حاملان آن در ايام زندگى برايش طلب رحمت مى‏كنند.

عياشى از امام صادق (ع) روايت كرده است كه: هر كس سوره انفال و برائت را در هر ماه بخواند، هرگز نفاق بقلبش وارد نمى‏شود و حقاً از شيعه امير المؤمنين است و روز قيامت از خوانهاى بهشت، ميخورد تا مردم از حساب تمام شوند.

محمد بن مسلم از امام باقر (ع) نقل كرده است كه: در سوره انفال قطع بينى ‏هاست (زيرا مشتمل بر آيه خمس است)

 

 

تفسير:

در سوره اعراف، داستان انبيا و در پايان آن از پيامبر ما (ص) وصفى بميان آمد.

اكنون سوره انفال نيز با نام پيامبر و ماجرايى كه ميان آن بزرگوار و مردم روى داد، آغاز مى‏شود. مى‏فرمايد:

 

 

[سوره الأنفال (8): آيه 1]

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏

يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفالِ قُلِ الْأَنْفالُ لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَصْلِحُوا ذاتَ بَيْنِكُمْ وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (1)

[1]

ترجمه:

از تو در باره انفال مى‏ پرسند. بگو: انفال براى خدا و رسول است. از خدا بترسيد و ميان خودتان را اصلاح كنيد و خدا و رسولش را اگر ايمان داريد، اطاعت كنيد.

 

بيان آيه 1

قرائت:

ابن مسعود و سعد بن ابى وقاص و على بن الحسين (ع) و امام باقر (ع) و زيد بن على و امام صادق (ع) و طلحة بن مصرف «يسالونك الانفال» خوانده‏اند. ابن جنى مى‏گويد: از اين قرائت مى ‏توان فهميد كه سؤال از انفال، كه مفاد قرائت مشهور است نيز بمنظور درخواست انفال بوده و غرض آنها از سؤال، اين بوده است كه انفال را تصاحب كنند.

 

 

لغت:

انفال: جمع «نفل» يعنى زيادى شى‏ء. لبيد گويد:

ان تقوى ربنا خير نفل‏ و باذن اللَّه ريثى و عجل‏

يعنى: تقواى خدايمان بهترين افزونى است. سرعت و تأخير من باذن خداست.

برخى گفته‏ اند: نفل يعنى بخشش. نافله نماز غير واجبى است كه انسان از روى ميل بخشش مى‏كند. نوفل يعنى مرد بخشنده.

 

 

مقصود:

يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفالِ‏: جماعتى از اصحاب در باره انفال از تو سؤال مى‏كنند.

مفسرين در باره انفال اختلاف كرده‏اند. گروهى گفته ‏اند: منظور غنائم جنگ بدر است برخى گويند: غنائم سريه‏ هاست. برخى گويند: متاع يا كنيز يا غلامى است كه بدون جنگ از مشركين بدست مسلمين بيفتد. برخى گويند: اين غنائم مخصوص پيامبر است و هر گونه بخواهد، مصرف مى ‏كند. برخى گفته ‏اند: مقصود از انفال، چيزهايى است كه بعد از قسمت غنائم بر زمين مانده است. مثل زره و نيزه و اسب. از ابن عباس نيز روايت شده است كه منظور لباس جنگ و اسب است كه پيامبر بهر كه خواست مى دهد.

برخى گفته ‏اند: منظور همان خمس است و بايد به اهل خمس داده شود. در روايت صحيح از امام باقر و امام صادق (ع) نقل شده است كه: انفال اموالى است كه بدون جنگ از دار الحرب بدست آيد و زمينى است كه صاحبانش آن را تخليه كنند. فقها اينها را «فى‏ء» مى‏نامند. همچنين ميراث كسى كه وارث ندارد و زمينى كه در دست شاهان باشد و بيشه‏ ها و وادى ‏ها و اراضى موات و … فرمودند: اينها متعلق بخدا و رسول و جانشينان اوست و در هر راهى بخواهند مصرف مى ‏كنند و كسى را از آنها حقى نيست.

غنائم بدر مخصوص پيامبر بود. اصحاب درخواست كردند كه به آنها بدهد و قرائت اهل بيت (يسالونك الانفال) صحيح است.

قُلِ الْأَنْفالُ لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ‏: بگو انفال از خدا و رسول است. تقاضاى آنها اين بود كه انفال بخودشان داده شود. از اينرو عده‏اى ترجيح داده‏اند كه منظور از «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفالِ» اين است كه آنها تقاضا داشتند كه انفال بخودشان داده شود.

نه اينكه حكم انفال را مى‏خواستند. پس «عن» زائده است. مؤيد آن جمله زير است كه آنها را امر بتقوى و پرهيزكارى مى‏كند.

فَاتَّقُوا اللَّهَ …: بازهم در مورد اين آيه، اختلافات ديگرى وجود دارد. برخى گفته‏اند: اين آيه با آيه خمس نسخ شده است‏ (وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ …) طبق آيه خمس، فقط خمس غنائم متعلق بخدا و رسول و … است.

برخى گويند: اين آيه، منسوخ نيست، زيرا نسخ محتاج دليل است و اين آيه با آيه خمس ناسازگار نيست. عده‏اى گويند: آنها حكم انفال را از پيامبر خواستند و پرسيدند: انفال از كيست؟ از اينرو در جواب آنها گفته شد: از خدا و رسول است. دسته‏اى مى‏گويند: آنها پرسيدند كه حكم غنائم چيست و آيا تقسيم آن حلال است يا حرام؟ از اينرو جواب داده شد كه تقسيم آن حلال است. در علت اين سؤال نيز اختلاف شده است.

ابن عباس گويد: در روز بدر، پيامبر فرمود: هر كس چنين و چنان كند، براى اوست چنان و هر كس اسيرى بياورد، براى اوست فلان. جوانها شتاب كردند و پيران در زير پرچمها باقى ماندند. هنگامى كه جنگ تمام شد، جوانها چيزى را كه پيامبر براى آنها مقرر داشته بود مطالبه كردند. پيران گفتند: ما پناهگاه شما بوده‏ايم. اگر فرار مى‏كرديد، پيش ما مى‏آمديد. ميان ابو اليسر بن عمر و انصارى و سعد بن معاذ، بر سر اين موضوع گفتگويى شد. از اينجهت خداوند، غنائم را اختصاص به پيامبر داد تا هر جور بخواهد تقسيم كند. پيامبر هم بطور مساوى تقسيم كرد. عبادة بن صامت گويد: در باره غنيمت اختلاف و بد خلقى كرديم. خداوند هم آن را به پيامبر خود اختصاص داد و او بطور مساوى ميان ما تقسيم كرد. پس اين دستور بمنظور اينكه اصحاب از مسير تقوى و طاعت خارج نشوند و با يكديگر آشتى كنند، صادر شده است.

سعد بن ابى وقاص گويد: در روز بدر برادرم عمير كشته شد. من سعيد بن عاصم را كشتم و شمشيرش را گرفتم. اين شمشير «ذا الكتيفه» ناميده مى‏شد. آوردم خدمت پيامبر و تقاضا كردم كه به من ببخشد. فرمود: اين شمشير نه از من و نه از تست. آن را بازگردان و بينداز. من شمشيرم را انداختم و بازگشتم و مى‏گفتم: شايد مى‏خواهد به كسى ببخشد كه سختى‏هاى مرا متحمل نشده است. طولى نكشيد كه فرستاده پيامبر بدنبال من آمد و آيه‏ «يَسْئَلُونَكَ …» نازل شده بود. من ترسيدم كه چيزى در باره من نازل شده باشد. وقتى نزد پيامبر رفتم، فرمود: چيزى از من خواستى كه از من نبود. اينك براى من شد. برو و آن را بردار كه از تست.

على بن طلحه از ابن عباس نقل كرده است كه غنائم اختصاص به پيامبر داشت.

اگر كسى يك سوزن يا يك نخ بر مى‏داشت، خيانت كرده بود. از پيامبر خواستند كه چيزى هم به آنها بدهد. از اينرو اين آيه نازل شد.

ابن جريج گويد: مهاجران و انصارى كه در بدر بودند در باره غنيمت اختلاف كردند. خداوند اين آيه را نازل كرد و اختصاص به پيامبر داد تا هر گونه خداوند دستور دهد تقسيم كند.

مجاهد گويد: مقصود از انفال خمس است. زيرا مهاجرين مى‏خواستند از دادن آن جلوگيرى كنند. خداوند فرمود: اين مال مخصوص خدا و رسول است و هر گونه بخواهند تقسيم مى‏كنند و شما بايد از معصيت خدا بپرهيزيد و امر او را اطاعت كنيد.

وَ أَصْلِحُوا ذاتَ بَيْنِكُمْ‏: دست از جنگ و جدال برداريد و با يكديگر آشتى‏ كنيد و در راه اجراى امر خدا هماهنگى داشته باشيد. چنان كه گفته مي شود: «اللهم اصلح ذات البين» يعنى حال مسلمين را اصلاح كن تا با يكديگر هماهنگ و همراه باشند. بدين ترتيب، خداوند متعال مردم را از اختلاف منع و نهى مى‏ كند.

وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ‏: امر و نهى خداوند را در مورد غنائم و در موارد ديگر اطاعت كنيد. زيرا لازمه ايمان و تصديق رسالت پيامبر همين است.

در تفسير كلبى است كه خمس در جنگ بدر مشروع نبود بلكه در جنگ احد مشروع شد.

در همين تفسير است كه وقتى اين آيه نازل شد، مسلمانان فهميدند كه آنها را در غنيمت حقى نيست، از اينرو گفتند: يا رسول اللَّه، ما مطيع هستيم. شما هر طور مى‏خواهيد، مصرف كنيد. بعد آيه‏ «وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ» نازل شد. يعنى غنيمت‏هايى كه بعد از جنگ بدر بدست مى‏آوريد، خمس آن از خدا و رسول و …

است.

در روايت است كه پيامبر غنائم بدر را بطور مساوى ميان جنگاوران اسلام تقسيم كرد و خمس آن را بر نداشت‏.

 

 

[سوره الأنفال (8): آيات 2 تا 4]

إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ زادَتْهُمْ إِيماناً وَ عَلى‏ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ (2) الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ (3) أُولئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ (4)

[2]

ترجمه:

همانا مؤمنان كسانى هستند كه هر گاه نام خداوند برده شود، دلشان مى‏ترسد و هر گاه آيات خدا بر آنها خوانده شود، بر ايمانشان افزوده ميشود، كسانى كه نماز را بپاى مى‏دارند و از آنچه روزى آنها كرده‏ايم، انفاق مى‏كنند. آنان مؤمن حقيقى هستند و براى آنهاست پيش خدايشان، درجات و آمرزش و رزقى نيكو.

 

 

بيان آيه 2 تا 4

لغت:

وجل: خوف و ترس. فعل آن «وجل يوجل» بهتر است. شاعر گويد:

لعمرك ما ادرى و انى لاوجل‏ على اينا تغدو المنية اول‏

يعنى: بجان تو سوگند، نميدانم و مى‏ترسم كه مرگ ابتدا گلوى كداميك از ما را بفشارد.

توكل: اعتماد بخدا در همه نيازمنديها.

 

 

اعراب‏

حقاً: منصوب است به مفاد جمله. يعنى «احق ذلك حقا»

 

مقصود:

آيه پيش را بجمله‏ «إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ» تمام كرد. اكنون در وصف مؤمنين مى‏فرمايد:

إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ‏: مؤمن كسانى هستند كه در برابر خداوند از روى تعظيم بترسند. يعنى هر گاه در باره عدالت و كيفر و قدرت خدا گفتگو شود بترسند و هر گاه از نعمتها و احسانها و رحمت و پاداشش گفتگو شود، آرامش خاطر پيدا كنند. چنان كه مى‏فرمايد: «بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» (رعد 28: با ياد خدا دلها آرام مى‏گيرد) بنا بر اين ميان اين دو آيه، ناسازگارى نيست. زيرا ترس مربوط بذكر كيفر خدا و آرامش مربوط بذكر عفو و احسان خداست. ديگر اينكه: مؤمن هر گاه بياد نعمتها و آمرزش خدا بيفتد، حسن ظن پيدا مى‏كند و آرامش مى‏يابد و هر گاه بياد گناهان خود بيفتد، ناراحت و پريشان مى‏شود. و جل يعنى ترسى كه همراه با اندوه است.

 

وَ إِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ زادَتْهُمْ إِيماناً: هر گاه قرآن براى آنها خوانده شود، بر يقين و ايمان آنها افزوده ميشود. ابن عباس گويد: يعنى بر تصديق آنها نسبت به آياتى كه تدريجاً از جانب خداوند نازل مى‏شود، افزوده مى‏شود.

وَ عَلى‏ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ‏: اينان بخدا توكل مى‏كنند و امور زندگى خود را به او واگذار مى‏كنند. برخى گويند: يعنى بخدا اميدوارند كه پاداش آنها را مى‏دهد.

الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ‏: تفسير اين آيه در سوره بقره ذيل آيه (3) گذشت اينكه تنها در باره نماز و زكات سخن مى‏گويد، بخاطر اهميت آنهاست و بخاطر اينكه مردم از آنها مواظبت بيشترى كنند.

 

أُولئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا: كسانى كه داراى چنين صفاتى باشند، در حقيقت شايسته هستند كه مؤمن ناميده شوند.

لَهُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ‏: عطا گويد: يعنى اينها در بهشت، داراى مقامات و درجات عاليه‏اى هستند و خداوند آنها را از مغفرت خويش و رزقى بزرگ و هميشگى، برخوردار مى‏گرداند.

كسانى كه معتقدند ايمان زياد و كم ميشود و كارهايى كه بوسيله اعضاى بدن انجام مى‏شود، جزو ايمان است، به همين آيات، استدلال كرده‏اند.

اينان گويند: از اين آيات استفاده ميشود كه تنها كسانى مؤمن هستند كه داراى صفات مذكور باشند. پس اگر كسى با ياد خدا دلش ترسان نشود و با شنيدن آيات خدا بر ايمانش افزوده نشود و از توكل و نماز و انفاق بى‏بهره باشد، ايمان ندارد.

پاسخ اين است كه اين صفات، مربوط به مؤمنين. برجسته و برگزيده مى‏باشد، نه همه مؤمنين. گويا مى‏خواهد بگويد: مؤمنين برگزيده و ممتاز كسانى هستند كه داراى چنين اوصافى باشند. بدينترتيب مانعى نيست كه افراد مؤمن از لحاظ ايمان مساوى و از لحاظ طاعات با هم متفاوت باشند. بدليل اينكه ترس قلبى واجب نيست، بلكه مستحبّ است. نماز و انفاق هم كه در ايه آمده است، اعم از واجب و مستحبّ است.

پس معلوم است كه آيات نظر به مؤمنين ممتاز و برگزيده دارد، نه همه مؤمنين و از آيات استفاده ميشود كه هر كس پايين‏تر از آنها باشد داراى ايمان نيست.

ابن عباس گويد: از اين آيه بر مى ‏آيد كه شخص كافر از خداوند ترسى ندارد و از چنين صفاتى محروم است‏.

 

 

[سوره الأنفال (8): آيات 5 تا 8]

كَما أَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِنْ بَيْتِكَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنَ الْمُؤْمِنِينَ لَكارِهُونَ (5) يُجادِلُونَكَ فِي الْحَقِّ بَعْدَ ما تَبَيَّنَ كَأَنَّما يُساقُونَ إِلَى الْمَوْتِ وَ هُمْ يَنْظُرُونَ (6) وَ إِذْ يَعِدُكُمُ اللَّهُ إِحْدَى الطَّائِفَتَيْنِ أَنَّها لَكُمْ وَ تَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ وَ يُرِيدُ اللَّهُ أَنْ يُحِقَّ الْحَقَّ بِكَلِماتِهِ وَ يَقْطَعَ دابِرَ الْكافِرِينَ (7) لِيُحِقَّ الْحَقَّ وَ يُبْطِلَ الْباطِلَ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُجْرِمُونَ (8)

[3]

ترجمه:

چنان كه خدايت ترا بوحى خويش از خانه‏ات بيرون آورد و گروهى از مؤمنان كراهت داشتند و بعد از آنكه حق ظاهر شده است، در باره آن با تو جدال مى ‏كنند.

گويى بسوى مرگ رانده مى‏ شوند و مرگ را از نزديك تماشا مى‏ كنند. بياد آور هنگامى كه خداوند ترا وعده داد كه يكى از كاروان و سپاه دشمن از شماست و شما دوست مى ‏داشتيد كه آنكه دشوارى ندارد براى شما باشد. خداوند اراده دارد كه حق را با كلمات خود ظاهر كند و دنباله كافران را قطع كند. تا حق را ظاهر كند و باطل را تباه گرداند. اگر چه مردم مجرم كراهت دارند.

 

 

بيان آيه 5 تا 8

لغت:

مجادله: نزاعى كه براى اثبات مذهبى صورت مى‏ گيرد.

سوق: راندن و اصرار بر راه پيمودن.

شوكة: حدّ. اصل اين كلمه از شوك بمعناى خار است. مى‏گويند: «ما اشد شوكة فلان» يعنى: چقدر نيرو و قدرت او زياد است! «شاك فى السلاح و شائك السلاح و شاك السلاح» يعنى كسى كه در استعمال سلاح داراى قدرت و حدّت است.

شاعر گويد:

فتوهمونى اننى انا ذاكم‏ شاك سلاحى فى الحوادث معلم‏

يعنى: آنها پنداشتند كه من، در حوادث جنگى از نيروى سلاح استفاده ميكنم و جاى خود را مى‏شناسم.

دابر: دنباله.

حق: چيزى كه بحكم عقل و برهان در جاى خود استعمال شود. عكس آن باطل است.

 

 

اعراب:

كَما أَخْرَجَكَ‏: كاف متعلق است به مدلول‏ «قُلِ الْأَنْفالُ لِلَّهِ» يعنى: «نزعها من ايديهم بالحق كما …» برخى گفته‏اند: تقدير آن «الانفال ثابت للَّه و الرسول ثبوتا مثل ما …» برخى گفته‏اند: متعلق است به‏ «يُجادِلُونَكَ» و …

أَنَّها لَكُمْ‏: در محل نصب و بدل از «احدى …»

 

 

مقصود:

كَما أَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِنْ بَيْتِكَ بِالْحَقِ‏: هر گاه اين آيه متصل به سابق باشد،يعنى: بگو انفال از خداست و با اينكه كراهت داريد، به شما نمى‏دهد، زيرا اصلاح شما را بهتر مى‏داند، هم چنان كه با همه كراهتى كه گروهى از مؤمنين داشتند، ترا از مدينه بوسيله وحى خارج كرد و رهسپار بدر گردانيد، زيرا رفتن به بدر براى شما مصلحت بيشترى داشت تا ماندن در شهر، و اگر متصل به بعد باشد، يعنى: در باره حق از روى كراهتى كه نسبت به آن دارند، با تو جدال مى‏كنند، همانطورى كه در باره خارج شدن تو از مدينه بسوى بدر نيز با تو جدال كردند، زيرا مى‏گفتند: چگونه خارج شويم، با اينكه عده ما كم و عده دشمن زياد است؟ برخى مى‏گفتند: چگونه خارج شويم. در حالى كه نميدانيم بسوى قافله مى‏رويم يا بسوى جنگ! در حديث ابو حمزه ثمالى است كه: خداوند ياور تست، چنان كه ترا از خانه‏ات خارج گردانيد.

كلمه «بالحق» ممكن است به معناى وحى باشد يا به اين معنى كه: ترا از مدينه خارج كرد و حق با تو بود. برخى گفته‏اند: يعنى ترا بواسطه اينكه جهاد بر تو واجب بود، از مدينه خارج كرد.

وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنَ الْمُؤْمِنِينَ لَكارِهُونَ‏: گروهى از مؤمنين بواسطه مشقتى كه خارج شدن از مدينه، بسوى بدر، براى آنها در برداشت، از اينكار كراهت داشتند.

يُجادِلُونَكَ فِي الْحَقِّ بَعْدَ ما تَبَيَّنَ‏: با اينكه مى‏دانستند تو صحيح مى‏گويى و از راه معجزات فهميده بودند كه تو راستگو هستى، در باره آنچه مى‏گويى، با تو جدال مى‏كردند. مجادله آنها اين بود كه مى‏گفتند: چرا ما را امر بخروج كردى و گفتى كه بر كاروان يا سپاه دشمن، غلبه پيدا مى‏كنيد؟ با اينكه مى‏دانستند كه او جز بحق و صواب امر نمى‏كند. علت اين مجادله اين بود كه: اين كار براى آنها سخت بود و مى‏خواستند اجازه بگيرند كه برگردند يا حركت آنها به وقت ديگرى موكول شود.

ابن عباس گويد: يعنى در باره جنگ بدر با تو جدال مى‏كنند، با اينكه مى‏دانند اين كار پسنديده است. برخى گويند: يعنى بعد از آنكه فهميده‏اند كه تمام كارهاى تو به امر خداست، با تو جدال مى‏كنند.

كَأَنَّما يُساقُونَ إِلَى الْمَوْتِ وَ هُمْ يَنْظُرُونَ‏: اينها كه با تو جدال مى‏كنند و مى‏خواهند شانه را از زير جنگ خالى كنند، گويا بسوى مرگ رانده مى‏شوند و آن را در برابر خود آشكارا مى‏ نگرند.

وَ إِذْ يَعِدُكُمُ اللَّهُ إِحْدَى الطَّائِفَتَيْنِ أَنَّها لَكُمْ‏: خدا را ياد و شكر كنيد كه به شما وعده مى‏دهد كه كاروان يا سپاه دشمن، از آن شما خواهد بود.

وَ تَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ‏: شما دوست مى‏داريد كه كاروان كه متعلق به ابو سفيان است و تصاحب آن براى شما مشقتى ندارد، از شما باشد، نه سپاه.

حسن گويد: پيامبر، سپاه را مى‏خواست و مسلمين كاروان را. كلمه «شوكة» كنايه از جنگ است، زيرا در جنگ سختى و مشقت است. اين قول از قطرب است. برخى گويند: «ذاتِ الشَّوْكَةِ» يعنى صاحب سلاح.

وَ يُرِيدُ اللَّهُ أَنْ يُحِقَّ الْحَقَّ بِكَلِماتِهِ وَ يَقْطَعَ دابِرَ الْكافِرِينَ‏: خداوند بمصالح، داناتر است. او مى‏خواهد به لطف خود حق را ظاهر كند و اسلام را عزت بخشد و قريش را بدست شما هلاك كند. اينها را در ضمن كلمات و وعده‏هاى خود بيان كرده است چنان كه مى‏فرمايد: «لَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنا لِعِبادِنَا الْمُرْسَلِينَ إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ وَ إِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبُونَ» (صافات، 171 تا 173: بندگان مرسل خود را وعده كرده‏ايم كه آنها از نصرت ما برخوردارند دارند و لشكر ما غالب است).

لِيُحِقَّ الْحَقَّ وَ يُبْطِلَ الْباطِلَ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُجْرِمُونَ‏: اينها را خداوند به اين منظور انجام مى‏دهد كه اسلام را ظاهر كند و اهل كفر را هلاك سازد.

گر چه اينها براى مردم كافر خوشايند نيست. بلخى از حسن نقل كرده است كه: آيه‏ «وَ إِذْ يَعِدُكُمُ …» بعد از «كَما أَخْرَجَكَ …» نازل شده است.

 

 

داستان جنگ بدر

ابو سفيان با كاروانى از قريش كه مشك حمل كرده بود و چهل سوار، آن را همراهى مى‏كرد، از شام، رهسپار مكه شد. پيامبر به اصحاب دستور داد كه بر سر راه‏ كاروان بروند و اموال قريش را غارت كنند. عده ‏اى با ميل و رغبت و گروهى با كراهت براه افتادند. آنها اطمينان داشتند كه مقصود پيامبر يك يورش ناگهانى است، نه جنگ! از اينرو به اميد تصاحب اموال كاروان براه افتادند. ابو سفيان كه از ماجرا مطلع شده بود، ضمضم بن عمرو غفارى را اجير كرده و بمكه فرستاد تا بقريش اطلاع دهد كه پيامبر اسلام و مسلمين قصد تعرض به كاروان دارند. ضمضم با سرعت هر چه بيشتر حركت كرده. لكن عاتكه دختر عبد المطلب، پيش از رسيدن قاصد بمكه، در خواب ديد كه شتر سوارى بمكه آمد و بمردم اعلام خطر كرد، سپس بر سر كوه ابو قبيس رفت و سنگى پرتاب كرد و قطعات اين سنگ، تمام خانه‏ هاى قريش را مورد اصابت قرار داد اين رؤيا را به اطلاع عباس رسانيد.

عتبه كه بوسيله وى از خواب عاتكه مطلع شده بود: گفت: قريش مصيبتى بزرگ در پيش دارد! كم كم خواب عاتكه در مكه منتشر شد و خبر بگوش ابو جهل رسيد. گفت: اين زن پيامبر دومين است كه در ميان اولاد عبد المطلب ظهور كرده است. سه روز صبر كنيد. اگر رؤياى او راست شد كه بجاى خود و اگر دروغ شد، بر كتيبه‏اى بنويسيد كه: در ميان عرب، خانواده‏اى دروغگوتر از زنان و مردان بنى هاشم، وجود ندارد. سومين روز فرا رسيد و ضمضم وارد مكه شد و پيام ابو سفيان را به اطلاع اهالى رسانيد و گفت: اگر شتاب نكنيد، محمد و مردم مدينه، كاروان شما را غارت خواهند كرد.

مردم آماده حركت شدند و گفتند: هر كس حركت نكند، خانه ‏اش را غارت مى‏ كنيم عباس بن عبد المطلب و نوفل بن حرث بن عبد المطلب و عقيل بن ابى طالب نيز با آنها حركت كردند. رامشگران با آنها بحركت در آمدند.

پيامبر اسلام با سيصد و سيزده نفر عازم بدر شدند. همين كه به بدر رسيدند، كسى از طرف پيامبر مأمور شد كه وضع قافله را به اطلاع برساند و او مأموريت خود را انجام داد. اما در همين موقع، جبرئيل نازل شد و حركت مشركين را از مكه به پيامبر گزارش داد. پيامبر با همراهان مشورت كرد كه چه بايد كرد؟ قافله را بايد غارت كرد يا به نبرد پرداخت؟

ابو بكر بپاخاست و گفت: شما براى جنگ حركت نكرده ‏ايد. قريش مردمى نيرومند و گردن‏فراز هستند! عمر نيز برخاست و سخن ابو بكر را تكرار كرد و هر دو بامر پيامبر بر زمين نشستند. سپس مقداد برخاست و عرض كرد: يا رسول اللَّه، ما بتو ايمان آورده ‏ايم. اگر ما را مأمور كنى كه در آتش بيفتيم يا بدن خود را تسليم خارهاى سخت كنيم، اطاعت خواهيم كرد. ما مثل بنى اسرائيل نيستيم كه به موسى گفتند: تو و خدايت با دشمنان جنگ كنيد كه ما در اينجا نشسته‏ ايم.

ما مى‏گوييم: بدستور خداوند عمل كن كه ما تابع تو هستيم. پيامبر از گفتار او دلشاد شد. سپس بمردم گفت: راى خود را براى من بگوييد. البته منظورش انصار بود زيرا بيشتر همراهان از انصار بودند و آنها در بيعت عقبه با پيامبر پيمان بسته بودند كه در خانه خود، همچون افراد خانواده خود از او دفاع كنند. پيامبر بيم داشت كه انصار بگويند: وظيفه ما نيست كه در خارج مدينه از تو يارى كنيم.

سعد بن معاذ برخاست و گفت: مثل اينكه منظور شما انصار مى‏ باشد. فرمود: آرى. عرض كرد: پدرم و مادرم فداى تو، ما بتو ايمان آورده‏ ايم. جان و مال ما در اختيار تست. اگر دستور بدهى كه خود را بدريا افكنيم، اطاعت كنيم، اميدواريم خداوند بما توفيقى ببخشد كه مايه چشم روشنى شما باشد.

پيامبر خوشحال شد و دستور حركت داد و فرمود: خداوند بمن وعده كرده است كه يا بر كاروان و يا بر سپاه غالب خواهيم شد و وعده خدا حتمى است. گويا مى ‏بينم كه ابو جهل و عقبه و شيبه و … در خون خود غوطه ور شده ‏اند.

همين كه بر سر چاه بدر رسيدند، غلامان قريش براى برداشتن آب بر سر چاه آمدند و از طرف مسلمين توقيف شدند. از آنها از محل كاروان سؤال كردند و آنها اظهار بى اطلاعى كردند. پيامبر مشغول نماز بود. مسلمين غلامان را مى‏ زدند كه از محل كاروان اطلاع دهند. پيامبر پس از فراغ از نماز، فرمود: اگر به شما دروغ مى‏ گفتند، آنها را نمى ‏زديد و حالا كه راست مى‏ گويند، آنها را مى‏زنيد! آنها را نزد من آوريد.

پيامبر خدا از آنها پرسيد كه چه كسانى هستند؟ گفتند: ما بندگان قريش هستيم. پيامبرپرسيد: آنها چند نفرند؟ گفتند: نميدانيم. پرسيد: روزانه، چند گوسفند ذبح مى‏كنند؟

گفتند: نه تا ده عدد. فرمود: تعداد آنها 900 تا هزار نفر است. سپس دستور داد، تا آنها را زندانى كنند.

اين خبر بقريش رسيد و همگى از آمدن خود نادم شدند. عقبه به ابو البخترى برخورد كرد و به او گفت: آيا اين صحنه را نمى‏ بينى؟ من جاى پاى خودم را نمى‏ بينم! ما آمديم از كاروان دفاع كنيم و حالا گرفتار جنگ و دشمنى شده ‏ايم. بخدا مردم ستمكار هرگز رستگار نمى ‏شوند! دوست مى‏ داشتم همه اموال كاروان غارت شده بود و ما از اين راه حركت نكرده بوديم.

ابو البخترى گفت: تو يكى از بزرگان قريش هستى. در ميان مردم برو و با قبول خسارت كاروان و خون بهاى ابن الحضرمى كه هم سوگند تست، آنها را از جنگ باز دار.

عتبه گفت: تنها ابو جهل با ما مخالف است. برو و او را از تصميم ما مطلع گردان.

ابو البخترى بخيمه ابو جهل رفت و او را از تصميم عقبه مطلع ساخت: وى گفت:

عقبه از بنى عبد مناف و پسرش همراه محمد است، از اينرو تعصب او را دارد. ما دست از سر آنها بر نميداريم، تا آنها را اسير كنيم يا اينكه يثرب را بر سر آنها خراب كنيم و اين خبر بگوش عرب برسد.

پس از آن كه ابو سفيان كاروان را عبور داد، كسى بسوى قريش فرستاد كه كاروان شما نجات يافت. باز گرديد و محمد را بحال خود گذاريد و اگر باز نگشتيد رامشگران را باز گردانيد.

پيامبر در جحفه بآنها رسيد. عتبه مى‏ خواست مراجعت كند. ابو جهل و بنى مخزوم امتناع كردند و رامشگران باز گرداندند.

هنگامى كه اصحاب پيامبر از كثرت جمعيت قريش اطلاع يافتند، بوحشت افتادند و نزد پيامبر اسلام رفتند و مشغول التماس شدند. به دنبال اين ماجرا آيات بعد:

«اذ تستغيثون ربكم …» نازل گرديد.

 

 

[سوره الأنفال (8): آيات 9 تا 14]

إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجابَ لَكُمْ أَنِّي مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُرْدِفِينَ (9) وَ ما جَعَلَهُ اللَّهُ إِلاَّ بُشْرى‏ وَ لِتَطْمَئِنَّ بِهِ قُلُوبُكُمْ وَ مَا النَّصْرُ إِلاَّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (10) إِذْ يُغَشِّيكُمُ النُّعاسَ أَمَنَةً مِنْهُ وَ يُنَزِّلُ عَلَيْكُمْ مِنَ السَّماءِ ماءً لِيُطَهِّرَكُمْ بِهِ وَ يُذْهِبَ عَنْكُمْ رِجْزَ الشَّيْطانِ وَ لِيَرْبِطَ عَلى‏ قُلُوبِكُمْ وَ يُثَبِّتَ بِهِ الْأَقْدامَ (11) إِذْ يُوحِي رَبُّكَ إِلَى الْمَلائِكَةِ أَنِّي مَعَكُمْ فَثَبِّتُوا الَّذِينَ آمَنُوا سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ فَاضْرِبُوا فَوْقَ الْأَعْناقِ وَ اضْرِبُوا مِنْهُمْ كُلَّ بَنانٍ (12) ذلِكَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ مَنْ يُشاقِقِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَإِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ (13)ذلِكُمْ فَذُوقُوهُ وَ أَنَّ لِلْكافِرِينَ عَذابَ النَّارِ (14)

[4]

ترجمه:

هنگامى كه به درگاه خداوند استغاثه كرديد و خداوند شما را اجابت كرد و گفت: شما را بهزار فرشته كه هزارى ديگر به دنبال دارد، يارى مى‏كنم. اين امداد را بمنظور بشارت و آرامش دلهاى شما انجام داد و فتح و پيروزى تنها از جانب‏ خداست كه توانا و حكيم است. هنگامى كه بمنظور ايمنى از دشمن بر شما خواب افكند و از آسمان بر شما باران نازل كرد تا شما را تطهير كند و پليدى شيطان را از شما دور كند و دلهاى شما را سخت گرداند و پاهاى شما را استوار دارد. هنگامى كه خدايت به فرشتگان وحى كرد كه من با شمايم. مردم مؤمن را استوار داريد. بزودى در دلهاى مردم كافر ترس و وحشت مى‏ افكنم. سرها و دست و پاهاى آنها را بزنيد.

اين است كيفر آنها، زيرا با خدا و رسولش بجنگ برخاستند و هر كس بجنگ خدا و رسولش برخيزد، بداند كه كيفر خداوند دشوار است. اين عذاب را بچشيد و بدانيد كه كافران را عذاب و دوزخ است.

 

 

بيان آيه 9 تا 14

قرائت:

مردفين: اهل مدينه و يعقوب بفتح دال و ديگران بكسر دال خوانده ‏اند.

ابو على گويد: اين كلمه ممكن است به اين معنى باشد كه فرشتگان به دنبال صف خود، يك صف هزار نفرى ديگر قرار داده‏اند. پس تقدير آن «مردفين مثلهم» مى‏باشد و ممكن است به معناى اين باشد كه عده‏اى بعداً آمده‏اند.

چنان كه شاعر مى‏گويد:

اذا الجوزاء اردفت الثريا ظننت بآل فاطمة الظنونا

يعنى: از آن وقتى كه جوزا به دنبال ستاره ثريا درآمد، من به آل فاطمه گمانهايى پيدا كردم.

مثل اينكه اين معنى با جمله «اذ تستغيثون …» سازگارتر است. يعنى فرشتگان بعد از استغاثه شما آمدند. كلمه «مردفين» صفت «الف» مى‏باشد.

يغشيكم: اهل مدينه، بضم ياء و سكون غين و «نعاس» را به نصب خوانده‏اند.

ابن كثير و ابو عمرو «يغشاكم» و «نعاس» را به رفع خوانده‏اند. ديگران طبق متن قرائت كرده‏اند. قرائت دوم بنا بر اسناد فعل به «نعاس» و قرائت اول و سوم بنا بر اسناد فعل به خداوند متعال است.

 

 

لغت:

رعب: ترس.

بنان: انتهاى دست و پا. انگشت. شاعر گويد:

الا ليتنى قطعت منه بنانه‏ و لاقيته فى البيت يقظان حاذرا

يعنى، كاش دست او را قطع مى‏كردم و او را در خانه، بيدار و كسل ملاقات مى‏كردم.

شقاق: عصيان و جدايى.

 

 

اعراب:

إِذْ تَسْتَغِيثُونَ‏: عامل «اذ» فعل «يبطل الباطل» و بقولى محذوف است.

جعله: اين ضمير به امداد و بقولى به بشارتى كه داده شده و بقولى به ارداف بر مى‏گردد.

امنة: مفعول له براى «يغشى».

إِذْ يُوحِي‏: منصوب به‏ «جَعَلَهُ اللَّهُ …» ممكن است به تقدير «و اذكروا اذ يغشيكم النعاس و اذ يوحى» باشد.

ذلِكُمْ فَذُوقُوهُ‏: ممكن است «ذلكم» خبر مبتداى محذوف باشد. چنان كه شاعر گويد:

و قائلة خولان فانكح فتاتهم‏ و اكرومة الحيين خلو كماهيا

(اى هذه خولان) يعنى: بسا گويندان كه مى‏گفت: اين است قبيله خولان، با دوشيزه ايشان ازدواج كن. اين قبيله، داراى فضيلت است و بطور كامل، فارغ از غم و اندوه است.

ممكن است منصوب باشد به فعلى كه بوسيله فعل بعد تفسير شده است.

وَ أَنَّ لِلْكافِرِينَ …: ممكن است مرفوع و عطف بر «ذلكم» باشد.

 

 

شان نزول:

ابن عباس گويد: در روز بدر، هنگامى كه مردم صف كشيدند، ابو جهل گفت:

خدايا هر كدام از ما را كه بيارى تو سزاوارتريم، يارى كن. مسلمانان استغاثه كردند و خداوند فرشتگان را فرستاد و فرمود: «إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ …» برخى گويند: هنگامى كه پيامبر به كثرت جمعيت دشمن نگريست، رو بقبله ايستاد و گفت: خدايا بوعده‏اى كه بمن داده‏اى، وفا كن. اگر ياران من شكست بخورند و كشته شوند، در روى زمين كسى ترا عبادت نخواهد كرد. وى چنان در حال دعا دستها را بلند كرده بود كه عبا از دوشش افتاد. در اين وقت خداوند، اين آيات را نازل كرد.

روايتى بهمين مضمون از امام باقر (ع) نيز روايت شده است. مى‏فرمايد: همين كه شب فرا رسيد، خداوند بر اصحاب كه در جايى فرود آمده بودند كه از زيادى رمل، پاها قرار نمى‏گرفتند، پرده خواب افكند و بارانى فرستاد تا رملها چسبيدند و پاهاى ايشان بر زمين قرار گرفت. لكن اين باران براى قريش شديد بود و آنها را بزحمت افكند و مرعوب شدند. چنان كه مى‏فرمايد: «سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ»

 

 

مقصود:

اكنون خداوند متعال در باره پيروزى كه به مسلمين بخشيد، مى‏فرمايد:

إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ‏: بخاطر بياوريد هنگامى را كه در روز بدر از شر دشمنان بخداوند پناه برديد و از او درخواست كرديد كه شما را يارى كند، زيرا تعداد شما كم و تعداد آنها بسيار بود. آن روز چاره‏اى نداشتيد، جز اينكه بدرگاه خداوند استغاثه كنيد و از او بخواهيد كه شما را كمك و از شر دشمن خلاص كند. استغاثه بمعناى طلب كمك و نجات است. برخى گفته‏اند: به معناى طلب يارى و پيروزى است.

فَاسْتَجابَ لَكُمْ أَنِّي مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُرْدِفِينَ‏: خداوند دعاى شما را مستجاب و به شما اعلام كرد كه: من شما را بهزار فرشته كه هزار فرشته ديگر بدنبال‏ دارد، يارى خواهم كرد، اين معنى از جبائى است. ابن عباس و قتاده و سدى گويند: يعنى اين فرشتگان پشت سر يكديگر قرار گرفته ‏اند. ابو حاتم گويد: يعنى هزار فرشته بدنبال صف مسلمين قرار گرفتند.

وَ ما جَعَلَهُ اللَّهُ إِلَّا بُشْرى‏ وَ لِتَطْمَئِنَّ بِهِ قُلُوبُكُمْ‏: خداوند شما را بوسيله فرشتگان يارى كرد تا به شما بشارت پيروزى بدهد و دلهاى شما آرام شود و دچار وسوسه نشويد و الا لازم نبود كه هزاران فرشته در برابر دشمنان شما صف آرايى كنند. بلكه يك فرشته براى نابود كردن آنها كافى بود. چنان كه جبرئيل به تنهايى قوم لوط را هلاك كرد.

اختلاف است كه آيا فرشتگان در روز بدر، جنگ كردند يا اينكه فقط سياهى لشكر مسلمين شدند و آنها را تشجيع كردند و به آنها مژده پيروزى دادند. مجاهد مى‏گويد: هزار فرشته براى جنگ آمدند. اما آنچه در سوره آل عمران (آيه 126) در باره سه هزار و پنج هزار فرشته گفته شده است، آنها مامور بودند كه مسلمين را مژده دهند. ابن مسعود گويد: از ابو جهل پرسيدند: از كجا بما حمله مى‏شود؟ ما كسى را نمى‏بينيم! گفت: فرشتگان بما حمله مى‏كنند. ما بوسيله فرشتگان مغلوب شديم نه بوسيله شما! ابن عباس گويد: فرشتگان در روز بدر، جنگ كردند.

وَ مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ‏: پيروزى شما بدست فرشتگان نبود، بلكه بدست خداوند متعال بود، زيرا فرشتگان بندگان مطيع خداوند هستند و تنها كسى را يارى مى‏كنند كه خدا بخواهد. ممكن است منظور اين باشد كه: پيروزى به كثرت جمعيت نيست، بلكه بدست خداست.

إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ‏: خداوند بكارها قادر است و بدون حكمت و مصلحت كارى را انجام نمى‏ دهد.

إِذْ يُغَشِّيكُمُ النُّعاسَ أَمَنَةً مِنْهُ‏: تفسير اين آيه را ذيل آيه‏ «ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ بَعْدِ الْغَمِّ أَمَنَةً نُعاساً» (آل عمران 154) آورده‏ ايم. نعاس، ابتداى خواب است. يعنى:

بمنظور ايمنى از دشمن، بر شما خوابى سبك افكنديم. بديهى است كه انسان در حال ترس خوابش نمى‏برد، خداوند آنها را ايمنى بخشيد و ترس از دل ايشان رخت بر بست‏ و خواب به ديدگان آنها راه يافت. نتيجه ديگر اين خواب اين بود كه استراحت كردند و براى جنگ با دشمن نيروى بيشترى بدست آوردند.

وَ يُنَزِّلُ عَلَيْكُمْ مِنَ السَّماءِ ماءً لِيُطَهِّرَكُمْ بِهِ وَ يُذْهِبَ عَنْكُمْ رِجْزَ الشَّيْطانِ‏:

براى شما باران فرستاد، تا شما را پاكيزه كند و وسوسه شيطان را از شما دور سازد.

مشركين قبل از مسلمين بر سر آب فرود آمدند و مسلمين بر يك منطقه خشك و شن‏زار! بر اثر نداشتن آب، هم تشنه شدند و هم نتوانستند بدن خود را از حدث اكبر و اصغر و نجاسات پاك سازند. شيطان هم بوسوسه ‏گرى پرداخت و گفت: دشمن شما آب را تصرف كرده است و شما بايد با جنايت و بدون وضو نماز بخوانيد و پاهاى شما در رمل فرو برود. از اين جهت خداوند باران بر آنها نازل كرد و تمام نيازمنديها و اشكالات ايشان بر طرف شد. وَ لِيَرْبِطَ عَلى‏ قُلُوبِكُمْ وَ يُثَبِّتَ بِهِ الْأَقْدامَ‏: باران را به اين منظور فرستاد تا دلهاى شما را قوى سازد و يقين پيدا كنيد كه پيروز مى‏شويد و در موقع جنگ پاهاى شما استوار بماند و در رمل فرو نرود. برخى گويند: يعنى بواسطه قوت قلب، ثابتقدم بمانيد. ضمير «به» به باران يا به قوت قلب بر مى‏گردد.

إِذْ يُوحِي رَبُّكَ إِلَى الْمَلائِكَةِ أَنِّي مَعَكُمْ‏: خداى تو به فرشتگانى كه به يارى مسلمين فرستاده بود، وحى كرد كه من با شما هستم و شما را كمك مى‏كنم. وحى اين است كه مطلبى بطور پوشيده. به دل كسى القاء شود. يا اينكه علائمى مخفى به او نشان داده شود كه بوسيله آن مطلبى را درك كند.

فَثَبِّتُوا الَّذِينَ آمَنُوا: مؤمنين را مژده پيروزى دهيد تا ثابتقدم بمانند. مقاتل گويد: فرشته بصورت انسانى مى‏شد و در پيشاپيش صف حركت مى‏كرد و مى‏گفت:

مژده باد كه خدا يار شماست و پيروزى شما حتمى است. حسن گويد: يعنى همراه آنها با مشركين جنگ كنيد. زجاج گويد: يعنى قلب آنها را قوى كنيد.

سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ‏: بزودى در دل مردم كافر ترس و وحشت مى‏افكنم تا از دوستان من بترسند.

فَاضْرِبُوا فَوْقَ الْأَعْناقِ‏: سر آنها را بزنيد. بديهى است كه سر بالاى گردن است. عطا گويد: يعنى بر جمجمه آنها بكوبيد. اين جمله ممكن است دستور به ملائكه يا مؤمنين باشد. ابن انبارى گويد: فرشتگان نمى‏دانستند كه كدام سمت بدن مشركين را هدف قرار دهند خداوند به آنها ياد داد.

وَ اضْرِبُوا مِنْهُمْ كُلَّ بَنانٍ‏: ابن عباس و ابن جريج و سدى گويند: يعنى انتهاى دست و پاى ايشان را بزنيد. ابن انبارى گويد: يعنى انگشتان آنها را بزنيد.

ذلِكَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ‏: اين عذاب را اينان سزاوارند، زيرا با خدا و رسولش بجنگ برخاسته‏اند. سپس به تهديد مخالفان پرداخته مى‏فرمايد:

وَ مَنْ يُشاقِقِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَإِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ‏: آنان كه بجنگ خدا و رسولش برخيزند، در دنيا هلاك و در آخرت دچار عذاب هميشگى مى‏شوند.

ذلِكُمْ فَذُوقُوهُ‏: عذاب قتل و اسيرى را در اين جهان براى شما مهيا كرده‏ام كه آن را بچشيد.

وَ أَنَّ لِلْكافِرِينَ عَذابَ النَّارِ: در آخرت نيز مردم كافر گرفتار عذاب خواهند شد.

حسن گويد: يعنى اين است حكم خدا. در اين جهان طعم حكم خدا را بچشيد و بدانيد كه در عالم ديگر، شما و همه كافران گرفتار عذاب خواهيد بود. مقصود اين است كه فعلا مثل كسى كه غذايى را مى‏چشد و بعداً مى‏خورد، شما هم طعم عذاب خدا را بچشيد تا بعداً گرفتار عذاب شويد.

 

دنباله داستان‏

بامداد روز بدر، پيامبر اسلام لشكر خود را بسيج كرد. در اين لشكر دو اسب، يكى از زبير بن عوام و ديگرى از مقداد، و هفتاد شتر بود. پيامبر و على و مرثد بن ابو مرثد از يك شتر كه به مرثد تعلق داشت، استفاده مى‏كردند، در لشكر قريش چهار صد و بقولى دويست اسب بود. همين كه چشم سپاهيان قريش به سپاه قليل پيامبر افتاد، ابو جهل گفت: اينها مثل يك لقمه هستند. تنها غلامان ما مى‏ توانند آنها را اسير كنند و نزد ما آورند.

عتبة بن ربيعه گفت: آيا جمعيت آنها منحصر بهمين است و كسى براى حمايت آنها در كمينگاه نيست؟ عمرو بن وهب مأموريت پيدا كرد كه اين موضوع را رسيدگى كند. او لشكر پيامبر را دور زد و بازگشت و گفت: اينها كسى ندارند. ملاحظه كنيد كه چطور زبانشان بند آمده است! و مثل مار لب مى‏ جنبانند. هيچ راه نجاتى ندارند بجز كشته شدن. همه آنها بايد كشته شوند، حالا رأى خود را بگوييد.

ابو جهل گفت: تو دروغ مى‏گويى. ترس ترا فرا گرفته است! و خداوند اين آيه را نازل كرد: «وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها» (انفال، 61: اگر براى آشتى تمايلى داشته باشند، تو هم به آشتى تمايل داشته باش) پيامبر گرامى براى آنها پيامى فرستاد به اين مضمون:

– اى جماعت قريش، من خوش ندارم كه در جنگ با شما پيشقدم شوم. عرب را بمن واگذاريد و باز گرديد.

عتبه گفت: هيچكس اين پيشنهاد را رد نمى‏كند. سپس بر شتر سرخ موى خود سوار شد و در ميان دو لشكر بحركت درآمد و مردم را از جنگ نهى كرد، پيامبر اسلام كه او را مى‏نگريست، فرمود: اگر خيرى پيش كسى باشد، پيش صاحب شتر سرخ موى است و اگر از او اطاعت كنند، بصلاح آنهاست.

عتبه در برابر قريش نطقى ايراد كرد و چنين گفت:- اى جماعت قريش، امروز از من اطاعت كنيد و يك عمر مرا نافرمان باشيد.

محمد را عهدى است و پيمانى. او پسر عموى شماست. عرب را به او واگذاريد. اگر او راستگوست، كه شما بايد از او حمايت كنيد و اگر او دروغگوست، گرگهاى عرب براى او كافى است.

ابو جهل خشمگين شد و گفت: تو ترسيده ‏اى! عتبه گفت: مثل منى هرگز نمى‏ ترسد. قريش خواهند دانست كه من ترسيده ‏ام يا تو و تو بيشتر بقوم خود زيان مى ‏رسانى يا من! سپس زره خود را پوشيد و همراه برادرش شيبه و پسرش وليد پيش آمد و گفت: محمد، قرشيانى كه هم شأن ما هستند، بجنگ مابفرست. سه تن از انصار بيرون آمدند و نسب خود را بيان داشتند. گفتند: شما بازگرديد:

ما بايد با قرشيان بجنگيم. پيامبر به عبيدة بن حرث بن عبد المطلب كه پيرى هفتاد ساله بود، نگريست و فرمود: عبيده، برخيز. همچنين حمزه و على را هم بجنگ آنها بسيج كرد. فرمود برويد و حق خود را از اينها بگيريد. قريش با كبر و نخوت خود آمده است كه نور خدا را خاموش گرداند. لكن خداوند نور خود را حفظ و تقويت مى‏ كند.

سپس به عبيده دستور داد كه با عتبه و بحمزه دستور داد كه با شيبه و به على دستور داد كه با وليد بجنگيد. فرستادگان پيامبر بطرف آن سه تن رفتند. آنها گفتند: اين‏ها هم شأنهاى گرامى ما هستند. جنگ آغاز شد و جنگجويان حملات كوه شكن خود را آغاز كردند. سر انجام بروايتى حمزه عتبه را و عبيده، شيبه را و على وليد را كشت. لكن يك پاى عبيده قطع شده بود. على و حمزه او را نزد پيامبر خدا آوردند. عرض كرد: اى رسول خدا، آيا من شهيد نيستم؟ فرمود: تو نخستين شهيد اهل بيت من هستى.

ابو جهل به قريش گفت: مثل فرزندان ربيعه، شتابزدگى نكنيد. اهل يثرب را بكشيد و قريش را اسير كنيد تا آنها را بمكه بريم و به آنها بفهمانيم كه گمراه شدند.

در بحبوحه شروع كارزار، پيامبر باصحاب خود فرمود: چشمها را ببنديد و جديت كنيد. سپس عرض كرد: خدايا، اگر اين جمعيت هلاك شوند، كسى ترا عبادت نخواهد كرد. در اين وقت حالت غشوه عارض او شد و پس از چند لحظه، در حالى كه عرق مى‏ريخت، ديده را گشود و فرمود: اينك جبرئيل با هزار فرشته بكمك شما آمد.

برخى گفته‏ اند: در آن روز همين كه ما با شمشير خود به مشركى اشاره مى‏ كرديم، سر از تنش مى‏ افتاد، بدون اينكه شمشير باو اصابت كند.

ابن عباس ميگويد: مردى از بنى غفار مى ‏گفت با پسر عمويم از كوهى كه مشرف بر بدر بود بالا رفتيم تا ببينيم سر انجام جنگ چه خواهد شد؟ در اين وقت ابرى بر سر ما آمد كه صداى اسبها و سپاهيان از آن بگوش مى ‏رسيد. شنيدم كه كسى مى‏گفت: اينك‏ اسب جبرئيل آمد. پسر عمويم از شدت ترس جان سپرد و من با وحشت زياد جانى سالم بدر بردم.

ابو رافع، آزاد شده پيامبر مى‏گويد: من غلام عباس بودم. من و ام الفضل مسلمان شده بوديم ولى عباس از ترس قريش، اسلام خود را آشكار نمى‏كرد و ثروت بسيارى داشت كه در دست قوم متفرق بود.

ابو لهب در جنگ بدر شركت نكرد و بجاى خود عاص بن هشام فرستاد: بطور كلى هر كس نيامده بود، ديگرى را بجاى خود فرستاده بود. هنگامى كه شنيديم قريش شكست خورده ‏اند، پيش خود احساس سرفرازى و نيرومندى كرديم.

من مردى ضعيف بودم و در نزديكى زمزم مشغول ساختن و تراشيدن تير بودم.

ابو لهب آمد و در كنار من نشست. در اين وقت مردم اطلاع دادند كه ابو سفيان آمد.

ابو لهب گفت: برادر زاده، پيش من بيا كه خبر صحيح پيش تست.

ابو سفيان جريان شكست قريش و مردان سفيد پوشى كه در ميان آسمان و زمين سوار بر اسب بودند و هيچ چيز و هيچكس در برابر آنها ياراى مقاومت نداشت، نقل كرد. من گفتم: اينها فرشتگان بوده‏ اند. ابو سفيان محكم به پيشانى من زد و مرا بر زمين انداخت و مرا سخت كتك زد. ام الفضل برخاست و با عمود خيمه بر سر او كوبيد و گفت:

چون آقايش در اينجا نيست، او را كتك مى‏زنى؟! پس از هفت روز گرفتار دملى شد و جان سپرد. پسرانش دو يا سه شب او را دفن نكردند تا اينكه متعفن شد. علت اين بود كه قريش از دمل اجتناب مى‏كرد و آن را مثل طاعون مى‏دانست.

مردى از قريش به آنها گفت: حيا نمى‏ كنيد؟ جسد پدرتان در خانه متعفن شده است و هنوز آن را بخاك نسپرده ‏ايد. گفتند: ما از آن جراحت وحشت داريم! گفت بياييد تا به شما كمك دهم.

سر انجام، از دور مقدارى آب بر بدنش پاشيدند و او را در بالاى مكه دفن كردند و بر قبرش سنگ ريختند.

از ابن عباس نقل شده است كه عباس بدست كعب بن عمر اسير شده بود. عباس مردى نيرومند و كعب مردى خرد بود، پيامبر پرسيد: چگونه او را اسير كردى؟ گفت: مردى كه هرگز او را نديده بودم و بعداً هم او را نديده ‏ام، بمن كمك كرد.

فرمود: فرشته‏اى گرامى بتو كمك كرده است.

 

[سوره الأنفال (8): آيات 15 تا 17]

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا زَحْفاً فَلا تُوَلُّوهُمُ الْأَدْبارَ (15) وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلاَّ مُتَحَرِّفاً لِقِتالٍ أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلى‏ فِئَةٍ فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ وَ مَأْواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ (16) فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى‏ وَ لِيُبْلِيَ الْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلاءً حَسَناً إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (17)

[5]

ترجمه:

اى مردم مؤمن، هر گاه بطور دسته جمعى با كفار رو برو شويد، به آنها پشت نكنيد. هر كس به آنها پشت كند در صورتى كه بمنظور رفتن بجاى مناسبترى يا پناه بردن بگروهى نباشد، بسوى خشم خدا رفته و جايش جهنم و بد جايگاهى است. شما آنها را نكشتيد. بلكه خدا كشت. هنگامى كه تو سنگريزه انداختى، تو نينداختى، بلكه خدا انداخت، براى اين كه مؤمنين را از جانب خود آزمايشى نيكو كند. خداوند شنوا و داناست.

 

 

بيان آيه 15 تا 17

لغت:

لقاء: برخورد كردن.

زحف: نزديك شدن تدريجى. ليث گويد: زحف جماعتى كه بسوى دشمن حركت كنند. جمع «زحوف».

تولية: چيزى را دنبال چيزى قرار دادن. اين فعل دو مفعول مى‏گيرد. توليت بلد، يعنى: بلد را تابع و دنبال كسى قرار دادن.

تحرف: انحراف.

تحيز: جستجوى مكان.

فئة: گروهى از مردم كه از ديگران جدا هستند. ذكر كلمه «فئة» در اينجا خيلى بجا و مناسب است.

 

 

اعراب:

زحفا: مصدر منصوب و جانشين حال، يعنى مجتمعين. همچنين «متحرفاً» و «متحيزا» كه حال هستند و ممكن است مستثنى باشند.

يومئذ: اعراب و بناى «يوم» هر دو جايز است. اعراب آن بخاطر اين است كه اضافه شده، به تقدير «هذا يوم ذاك» و بناى آن بخاطر اضافه به كلمه مبنى و حقيقى نبودن اضافه است.

 

 

مقصود:

هنگامى كه خداوند، مسلمين را بوسيله فرشتگان يارى كرد و به آنها مژده پيروزى داد، آنها را از فرار نهى كرد و فرمود: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا زَحْفاً فَلا تُوَلُّوهُمُ الْأَدْبارَ: اين خطاب، بقولى به اهل بدر و بقولى بعموم‏ است. مى‏گويد: هر گاه براى جنگ، با مردم كافر نزديك شديد، به آنها پشت، نكنيد و پا بفرار نگذاريد.

وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلَّا مُتَحَرِّفاً لِقِتالٍ أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلى‏ فِئَةٍ فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ‏: هر كس از جنگ روى گردان شود و راه فرار پيش گيرد، سزاوار غضب خداست و بقولى بسوى غضب خدا بازگشته است. اما اگر كسى جاى خود را ترك كند براى اينكه جاى بهترى پيدا كند، تا بهتر بتواند با دشمن بزد و خورد بپردازد، يا اينكه خود را بدسته‏اى برساند كه از آنها كمك بگيرد، عيبى ندارد.

وَ مَأْواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ: جايگاه كسى كه از جنگ فرار كند جهنم است و جهنم بد جايگاهى است. بيشتر مفسرين گويند: اين تهديد، مخصوص بدريان است. در جنگ بدر، مسلمين حق جابجا شدن نداشتند، زيرا آنها فقط يك گروه بيشتر نبودند و انتقال از اين جا بجاى ديگر براى پيوستن بگروه ديگر و كمك گرفتن از آنها امكان نداشت. اما در جنگهاى ديگر چنين كارى امكان دارد و مسلمان بهر جا فرار كند، بسوى گروه مسلمان فرار كرده است.

ابن عمر مى‏گويد: پيامبر ما را بجنگى فرستاد و مسلمين در موقع برخورد بدشمن فرار كردند و بمدينه بازگشتند. گفتيم: يا رسول اللَّه، ما از جنگ فرار كرده‏ايم فرمود: شما با دشمن جنگيده‏ايد و من «فئه» شما (كه بمن پناه آورده‏ايد) برخى گويند: اين آيه، عام است و بطور كلى هر كس كه از جنگ فرار كند، مشمول اين تهديد است.

اكنون اين مطلب را بيان مى‏كند كه در جنگ بدر، مشركين را مسلمانان نكشته‏اند، بلكه خدا كشته است. مى‏فرمايد:

فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ‏: در اينجا مى‏گويد: كارهاى خداوند سبب اصلى قتل ايشان بود. مثل تشجيع مسلمين و انداختن ترس و وحشت در دلهاى دشمنان و … نه كارهايى كه شما كرده‏ايد. پس اين فعل از خدا سر زده است نه از شما.

وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى‏: در روايت است كه در روز بدر، جبرئيل‏ به پيامبر گفت: كفى خاك بردار و بر روى دشمن بپاش. هنگامى كه دو سپاه رو در روى يكديگر قرار گرفتند، پيامبر به على فرمود كفى از سنگريزه‏هاى وادى بمن ده. على كفى سنگريزه بحضور پيامبر داد و پيامبر سنگريزه‏ها را بصورت قوم پاشيد و وارد چشم و دهان و بينى مشركين شد و مسلمانان بجان آنها افتادند و آنها را كشتند و اسير كردند همين پاشيدن سنگريزه‏ها سبب شكست قوم شد.

قتاده و انس گويند: پيامبر خدا سه سنگريزه برداشت. يكى بجانب راست و يكى بجانب چپ و يكى در ميان مشركين انداخت و فرمود: زشت باد صورتها! متفرق شويد! روى همين اصل است كه خداوند به پيامبر خود خطاب مى‏كند كه. هنگامى كه سنگريزه‏ها را انداختى، تو نبودى كه سنگريزه‏ها را انداختى. خدا بود! اين خود يكى از معجزات عجيب است و از كارهاى خدايى است.

وَ لِيُبْلِيَ الْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلاءً حَسَناً: خداوند اين كارها را كرد تا به مؤمنين نعمتى نيكو عطا كند. ضمير «منه» به «نصر» يا به «خداوند» باز مى‏گردد.

إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ‏: خداوند دعاى شما را مى‏شنود و بكردار و نيات شما داناست.

اين كه نعمت را بلاء مى‏نامد، چنان كه گاهى زيان را هم بلاء مى‏نامد، بخاطر اين است كه: بلاء، چيزى است كه شكيبايى و سپاسگزارى انسان را ظاهر مى‏سازد.

بنا بر اين خداوند بندگان خود را بوسيله نعمتها و سختيها آزمايش مى‏كند تا شكر و صبر آنها آشكار گردد. بلاء حسن، پيروزى و غنيمت و اجر و پاداش است.

 

 

نظم آيات‏

در وجه اتصال اين آيه به ما قبل چند وجه گفته ‏اند:

1- نظر به اينكه در آيه پيش، آنها را امر بجنگ كرده بود، در اينجا بيان مى‏كند كه فتح بدر و شكست مشركين نتيجه يارى خداوند بود. تا نعمت خداوند را بياد آنها آورد. اين وجه از ابو مسلم است.

2- نظر به اينكه قبلا امر بجنگ شده بودند و كشتن افراد را بخود نسبت مى‏دادند و افتخار مى‏كردند، اين آيه نازل شد، تا متنبه شوند و دچار خود خواهى نشوند.

 

 

[سوره الأنفال (8): آيات 18 تا 21]

ذلِكُمْ وَ أَنَّ اللَّهَ مُوهِنُ كَيْدِ الْكافِرِينَ (18) إِنْ تَسْتَفْتِحُوا فَقَدْ جاءَكُمُ الْفَتْحُ وَ إِنْ تَنْتَهُوا فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ إِنْ تَعُودُوا نَعُدْ وَ لَنْ تُغْنِيَ عَنْكُمْ فِئَتُكُمْ شَيْئاً وَ لَوْ كَثُرَتْ وَ أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُؤْمِنِينَ (19) يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ أَنْتُمْ تَسْمَعُونَ (20) وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ قالُوا سَمِعْنا وَ هُمْ لا يَسْمَعُونَ (21)

[6]

ترجمه:

فرمان خدا اين است. خداوند نيرنگ كافران راست مى‏گرداند. اگر طلب پيروزى كنيد، پيروزى بسوى شما مى‏آيد و اگر نهى خدا را بپذيريد، بسود شماست و اگر بازگرديد، باز مى‏گرديم و گروه شما اگر چه بسيار باشد، براى شما سودى ندارد و خداوند با مؤمنان است. اى مردم مؤمن، خدا و رسولش را اطاعت كنيد و در حالى كه دعوت او را مى‏شنويد، از او اعراض نكنيد و همچون كسانى نباشيد، كه گفتند: شنيديم و نمى‏شنوند.

 

بيان آيه 18 تا 21

قرائت:

موهن: اهل حجار و ابو عمر و يعقوب، اين كلمه را به تشديد هاء و ديگران به تخفيف خوانده‏اند و هر دو صحيح است.

ان اللَّه مع المؤمنين: اهل مدينه و ابن عامر و حفص «ان» را بفتح الف و ديگران بكسر خوانده‏اند. قرائت اول بتقدير لام و قرائت دوم بنا بر استيناف است.

 

 

لغت:

استفتاح: طلب پيروزى. طلب حكم و داورى.

انتهاء: ترك كارى كه از آن نهى شده است.

 

 

اعراب:

ذلكم: خبر مبتداى محذوف. (الامر ذلكم) أَنَّ اللَّهَ مُوهِنُ‏: خبر مبتداى محذوف (الامران …)

 

 

مقصود

ذلِكُمْ وَ أَنَّ اللَّهَ مُوهِنُ كَيْدِ الْكافِرِينَ‏: در آيه قبل خبر داد كه مؤمنين را به بلائى نيكو مبتلا مى‏سازد. در اينجا مؤمنين را مخاطب ساخته، مى‏فرمايد: اين است نعمتى كه خداوند از راه فتح و ظفر به شما ارزانى داشت و از راه ايجاد ترس و اختلاف در ميان كفار، نيرنگ آنها را سست گردانيد و گردنفرازان آنها را كشت و اشراف آنها را اسير گردانيد.

إِنْ تَسْتَفْتِحُوا فَقَدْ جاءَكُمُ الْفَتْحُ‏: برخى گفته‏اند: خطاب به مشركين است، زيرا ابو جهل در روز بدر، هنگامى كه دو سپاه روبرو شدند، گفت: خدايا، محمد قطع رحم كرده و چيزى آورد كه ما آن را نمى‏شناسيم، حق را پيروز گردان.

ابو حمزه ثمالى روايت كرده است كه ابو جهل گفت: خدايا دين ما قديم و دين محمد جديد است. هر كدام از دينها را كه مى‏پسندى امروز يارى كن. معناى آيه اين است كه: اگر مى‏خواستيد كه خداوند هر كدام از دو سپاه را كه اهل هدايت است، پيروزى بخشد، اكنون محمد (ص) و يارانش پيروز شدند. بنا بر اين سپاه محمد (ص) اهل هدايت است.

عطا و ابو على جبائى گويند: خطاب به مؤمنين است. يعنى: اگر از خدا مى- خواستيد كه شما را بر دشمن پيروز گرداند، اكنون از بركت وجود پيامبر گرامى، شما را پيروز گردانيد.

زجاج گويد: يعنى اگر از خداوند مى‏خواستيد كه در ميان شما حكم و داورى كند، اينك حكم خداوند نازل گرديد. (اين معنى بنا بر اين است كه «فتح» بمعناى حكم باشد) وَ إِنْ تَنْتَهُوا فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ إِنْ تَعُودُوا نَعُدْ: اكنون اگر دست از كفر و جنگ با پيامبر و مؤمنين برداريد، بحال شما بهتر است و اگر باز هم دست بجنگ با مسلمين بزنيد، ما هم آنها را كمك و براى جنگ، بسيج مى‏كنيم.

وَ لَنْ تُغْنِيَ عَنْكُمْ فِئَتُكُمْ شَيْئاً وَ لَوْ كَثُرَتْ وَ أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُؤْمِنِينَ‏: در اين صورت، جمعيت شما هر اندازه هم زياد باشد، نمى‏تواند از شما دفاع و شما را بى‏نياز گرداند، خداوند، با مردم مؤمن است و آنها را كمك و محافظت مى‏كند و بر شما پيروز مى‏گرداند.

ممكن است اينها نيز خطاب به مؤمنين باشد. در اين صورت يعنى: اگر شما مسلمين، در مساله غنيمت و اسيران با پيامبر مخالفت نكنيد براى شما بهتر است و اگر مخالفت كنيد، ما هم روش شما را تقبيح و از حمايت شما خوددارى كنيم. در اين صورت جمعيت شما هر اندازه زياد هم باشد، بحال شما سودى ندارد، زيرا پيروزى از خداست.

اكنون دستور مى‏دهد كه خدا و رسول را اطاعت كنند كه راه پيروزى همين است:

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ‏: اطاعت خدا و رسول بر همه كس لازم است، لكن در اينجا فقط بمؤمنين دستور مى‏دهد كه اطاعت خدا و رسول كنند، زيرا بديگران اعتنايى نكرده است. ممكن است منظور عموم باشد و بخاطر تجليل مقام مؤمنين، خطاب متوجه آنها شده است.

وَ لا تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ أَنْتُمْ تَسْمَعُونَ‏: در حالى كه دعوت او را مى‏شنويد و نهيش بگوش شما مى‏رسد، از او اعراض نكنيد.

وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ قالُوا سَمِعْنا وَ هُمْ لا يَسْمَعُونَ‏: مثل كسانى كه مى‏گويند:

شنيديم و نمى‏شنوند، نباشيد. اين آيه، در نهايت بلاغت است. اينكه مى‏گويند شنيديم و نمى‏شنوند، يعنى: آنها با هوشيارى و توجه مى‏شنوند، اما قبول نمى‏كنند سماع به معناى قبول هم آمده است مثل «سمع اللَّه لمن حمده» يعنى: خداوند ستايش بنده خود را قبول كرد. منظور از اين كسان، منافقين است. برخى گفته‏اند: منظور يهوديان و برخى گفته‏اند: منظور مشركين عرب است، زيرا آنها مى‏گفتند: شنيديم و اگر بخواهيم مثل آن را مى‏آوريم‏.

 

 

[سوره الأنفال (8): آيات 22 تا 25]

إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لا يَعْقِلُونَ (22) وَ لَوْ عَلِمَ اللَّهُ فِيهِمْ خَيْراً لَأَسْمَعَهُمْ وَ لَوْ أَسْمَعَهُمْ لَتَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ (23) يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ وَ أَنَّهُ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ (24) وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ (25)

[7]

ترجمه:

بدترين موجودات، آنهايى هستند كه كر و لالند و تعقل نمى‏ كنند. اگر خداوند در آنها خيرى سراغ داشت، به آنها مى‏ شنوانيد و اگر به آنها مى‏ شنوانيد، اعراض مى‏ كردند.

اى مردمى كه ايمان آورده‏ايد، خدا و رسول را هنگامى كه پيامبر شما را به آنچه شما را حيات مى‏بخشد، فرا بخواند، اجابت كنيد و بدانيد كه خداوند ميان انسان و دلش حائل مى‏شود و بسوى او محشور مى‏شويد. بپرهيزيد از فتنه‏اى كه تنها دامن ستمگران شما را نمى‏گيرد و بدانيد كه كيفر خداوند سخت است.

 

 

بيان آيه 22- 23

لغت:

شر: ضد خير، اظهار بدى. برخى گويند، يعنى زيان قبيح. شاعر گويد:

اذا قيل اى الناس شر قبيلة اشارت كليب بالاكف الاصابع‏

يعنى: هر گاه گفته شود: كدام يك از مردم بدترين قبيله‏ها هستند؟ انگشتها به «كليب» اشاره مى‏كنند.

دواب: جمع دابه. جنبندگان. لكن در عرف به اسبها گفته مى‏شود.

 

مقصود:

اكنون خداوند در مذمت كفار مى‏فرمايد:

إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لا يَعْقِلُونَ‏: بدترين موجوداتى كه بر روى زمين در جنب و جوش هستند، پيش خدا آنهايى هستند كه كر و لال و بى خردند. يعنى مشركين كه حق را مى‏شنوند و از آن نفعى نمى‏برند و بآن اقرار نمى‏كنند و اعتقاد ندارند.

بدينجهت است كه گويى جانوران هستند. امام باقر (ع) فرمود: اين آيه در باره بنى عبد الدار- كه تنها مصعب بن عمير از آنها ايمان آورد- و هم سوگند آنها «سويبط» نازل گرديد.

برخى گفته‏اند: در باره نصر بن حارث بن كلده كه از بنى عبد الدار است، نازل شد.

وَ لَوْ عَلِمَ اللَّهُ فِيهِمْ خَيْراً لَأَسْمَعَهُمْ‏: حسن گويد: يعنى اگر خداوند مى‏ دانست كه آنها قبول هدايت و حق مى‏ كنند، آنچه را كه از شنيدن آن فرار مى‏ كنند، بگوش آنها مى‏ رسانيد.

زجاج گويد: يعنى جواب سؤالات آنها را مى‏ داد. جبائى گويد: يعنى صداى قصى بن كلاب را بگوش آنها مى‏ رسانيد، زيرا مى‏گفتند: قصى را زنده كن تا به نبوتت شهادت دهد.

وَ لَوْ أَسْمَعَهُمْ لَتَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ‏: اگر آنها را مى‏ شنوانيد، اعراض مى ‏كردند.

از اين آيه بر مى‏آيد كه خداوند احدى را از لطف خود محروم نمى‏سازد. مگر كسانى كه از لطف خدا استفاده نگيرند.

 

 

بيان آيه 24- 25

مقصود:

اكنون خداوند دستور اطاعت پيامبر مى‏دهد و مى‏فرمايد:

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ‏:

اى مردم مؤمن، دستورات خدا و رسولش را اطاعت كنيد. اين دستورات شما را بطرف حيات، فرا مى‏خواند. در باره اين جمله، اقوالى است:

 

1- منظور دستور جهاد است. يعنى جهاد كنيد تا به شهادت رسيد، زيرا شهداء، نزد خداوند زنده هستند.

جبائى گويد: يعنى جهاد كنيد تا بدانوسيله، جامعه شما زنده شود و دين شما عزت يابد.

2- منظور دعوت ايمان است. زيرا ايمان، حيات دل و كفر، مرگ آن است.

3- منظور، قرآن و علم دين است. زيرا نادانى، مرگ و دانش، زندگى است و قرآن، از راه علم، اسباب زندگى را فراهم مى‏كند، و وسيله نجات است.

4- منظور، دعوت به بهشت است كه در انجا حيات جاودانى است.

وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ‏: بدانيد كه خداوند بوسيله مرگ، انسان را از اينكه بتواند از قلب خود نفعى گيرد، مانع مى‏شود و نمى‏تواند گذشته را جبران كند. بنا بر اين پيش از فرا رسيدن مرگ، خدا را اطاعت كنيد و كار امروز را بفردا ميفكنيد. اين معنى از جبائى است. وى گويد: اين آيه، مردم را تشويق مى‏كند كه پيش از فرا رسيدن مرگ، باطاعت پردازند.

برخى گويند: منظور اين است كه خداوند، حتى از خود انسان، بقلب انسان نزديكتر است. مثل: «وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ» (ق 16: ما از سياهرگ او به او نزديكتريم) اين معنى از حسن و قتاده است. گويند: در اين آيه، تهديدى شديد است.

برخى گويند: منظور اين است كه خداوند قادر است كه دلها را منقلب و حالى بحالى گرداند. در دعا مى‏خوانيم: «يا مقلب القلوب و الأبصار» گويا مسلمين از جنگ مى‏ترسيدند، از اينرو به آنها اعلام كرد كه: قادر است ميان ايشان و انديشه‏هاى ترسناكى كه در دلشان هست، فاصله افكند و ترس آنها را تبديل به ايمنى سازد.

يونس بن عمار از امام صادق (ع) روايت كرده است كه: معناى حايل شدن خدا ميان انسان و دلش، اين است كه: هرگز قلب يقين نمى‏كند كه حق باطل يا باطل حق است.

هشام بن سالم از آن حضرت روايت كرده است كه: يعنى خداوند مانع مى‏شود كه كسى علم پيدا كند كه باطل، حق است.

هر دو روايت را عياشى در تفسير خود آورده است.

محمد بن اسحاق گويد: يعنى قلب نمى‏تواند چيزى را از خداوند مكتوم بدارد.

وَ أَنَّهُ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ‏: و بدانيد كه در روز قيامت، در پيشگاه خدا جمع مى‏شويد و پاداش و كيفر اعمال نيك و بد خود را مى‏بينيد.

وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً: خداوند آنها را از اين فتنه مى‏ترساند و به آنها دستور مى‏دهد كه از آن بپرهيزند. يعنى به اين فتنه نزديك نشويد كه دامن شما را مى‏گيرد. در اينجا فعل نهى، بجاى امر بكار رفته است. چنان كه مى‏فرمايد: «فَلا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ» (بقره 132: بترسيد از اينكه اسلام نياورده مرگ گلوگير شما شود).

منظور از اين فتنه چيست؟

ابن عباس و جبائى گويند: منظور عذاب است. خداوند مؤمنين را دستور مى‏دهد كه نزديك منكرات نشوند، زيرا در اين صورت همه آنها را گرفتار عذاب مى‏كند.

اين خطاب، مخصوص اصحاب پيامبر است. حسن گويد: منظور، بليه ‏اى است كه باطن انسان را ظاهر مى‏سازد. وى معتقد است كه: اين آيه در باره على و عمار و طلحه و زبير نازل شده است. زبير مى‏گويد: مدتى اين آيه را مى‏ خوانديم و نميدانستيم كه آيه در باره ماست. ما با اين آيه مخالفت كرديم و فتنه‏اى كه گفته شده بود، فقط دامنگير ما شد.

برخى گفته‏اند: اين آيه، در باره اهل بدر نازل شده است. اينان در روز جمل دچار فتنه شدند و با يكديگر جنگ كردند.

برخى گفته ‏اند: منظور گمراهى و اختلاف كلمه است. برخى گفته ‏اند: منظور هرج و مرجى است كه افراد را بظلم مى‏كشاند و ضرر آن دامنگير همه شما مى‏شود.

در باره اصابت اين فتنه نيز اختلاف كرده‏اند:

1- اين فتنه هم بظالمه اصابت مى‏كند، هم بمظلوم. ستمكاران عذاب مى‏شوند و ديگران گرفتار امتحان. اين قول از ابن عباس است. در روايت است كه در باره اين فتنه، كه آيا به كه اصابت مى‏كند؟ سؤال كردند. پاسخ دادند: چيزى را كه خداوند در پرده ابهام گذاشته است، شما نيز در ابهامش بگذاريد.

2- اين فتنه مخصوص ظالم است. يعنى از عذابى كه تنها به ظلمه مى‏رسد، اجتناب كنيد. مؤيد آن قرائت «لتصيبن»[8] است كه همين معنى را دارد. ابو مسلم گويد:

يعنى بترسيد كه عذاب دامنگير ستمكاران شما بشود. مقصود اين است كه ظلم نكنيد، زيرا دچار عذابى مى‏شويد كه نجات از آن تنها در صورت ترك ظلم ممكن است.

وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ‏: بدانيد كه كيفر خداوند براى كسانى كه از گناه،اجتناب نكنند، سخت است. ثعلبى از حذيفه نقل كرده است كه مى‏گفت: فتنه ‏هايى همچون ظلمات شب تاريك، شما را فرا گرفته است كه هر مرد شجاع و هر سوار فتنه جو و هر خطيبى را هلاك مى‏كند.

ابو ايوب انصارى نقل كرده است كه پيامبر به عمار فرمود: پس از من مردمى مى‏آيند كه بجان يكديگر شمشير مى‏كشند و يكديگر را مى‏كشند و از يكديگر بيزارى مى‏جويند. هر گاه با چنين صحنه‏اى مواجه شدى بمردى كه سمت راست من نشسته، يعنى على بن ابى طالب، روى بياور. اگر همه مردم از يك سو بروند و على از سوى ديگر، تو از سوى على برو و مردم را ترك كن. على ترا از هدايت باز نمى‏دارد و بهلاكت نمى‏افكند. اى عمار، طاعت على، طاعت من و طاعت من طاعت خداست.

روايت فوق را سيد ابو طالب هروى نيز از علقمه و اسود نقل كرده است.

همچنين از ابن عباس روايت شده است كه: وقتى اين آيه نازل شد، پيامبر فرمود: هر كس پس از وفات من، بعلى ظلم كند، گويا نبوت من و انبياى پيشين را انكار كرده است.

 

 

[سوره الأنفال (8): آيات 26 تا 28]

وَ اذْكُرُوا إِذْ أَنْتُمْ قَلِيلٌ مُسْتَضْعَفُونَ فِي الْأَرْضِ تَخافُونَ أَنْ يَتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ فَآواكُمْ وَ أَيَّدَكُمْ بِنَصْرِهِ وَ رَزَقَكُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (26) يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَخُونُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ وَ تَخُونُوا أَماناتِكُمْ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ (27) وَ اعْلَمُوا أَنَّما أَمْوالُكُمْ وَ أَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ وَ أَنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ (28)

[9]

ترجمه:

هنگامى را بخاطر آوريد كه در روى زمين ناتوان بوديد و مى‏ترسيديد كه مردم شما را غافلگير سازند و خداوند شما را مأوى داد و با يارى خود تأييد كرد و از چيزهاى پاكيزه به شما روزى داد. تا شكر كنيد. اى مردمى كه ايمان آورده‏ايد، خدا و رسول را خيانت نكنيد و با علم و اطلاع از خيانت در امانتهاى خود، خوددارى كنيد و بدانيد كه اموال و اولاد شما فتنه است و پيش خدا اجرى بزرگ است.

 

بيان آيه 26

لغت:

ذكر: ضد سهو. حاضر بودن معنى در خاطر.

استضعاف: طلب ضعف چيزى از راه سست كردن آن.

تخطف: ناگهان گرفتار كردن‏

 

 

مقصود:

اكنون خداوند در باره گذشته مسلمين كه افرادشان كم بود و ناتوان بود و آنها را كمك كرد تا فاتح شدند، مى‏فرمايد:

وَ اذْكُرُوا إِذْ أَنْتُمْ قَلِيلٌ مُسْتَضْعَفُونَ فِي الْأَرْضِ‏: شما مهاجرين، بخاطر بياوريد كه عده شما قبل از مهاجرت بمدينه، كم بود و دشمنان، در مكه شما را خوار و ضعيف مى‏ شمردند.

تَخافُونَ أَنْ يَتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ‏: و بيم داشتيد كه اگر از مكه خارج شويد، مشركين عرب و بقولى مشركين قريش و بقولى ايرانيان و روميان، شما را غافلگير سازند.

فَآواكُمْ وَ أَيَّدَكُمْ بِنَصْرِهِ‏: خداوند شما را در مدينه، منزل داد و تقويت كرد.

وَ رَزَقَكُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ‏: و شما را روزى پاكيزه و حلال داد. برخى گفته‏اند:

منظور از اين روزى، غنائم است كه خداوند براى اين امت حلال كرد و براى ديگران حرام كرده بود. و برخى گفته‏اند: منظور تمام نعمتهاست.

لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ‏: تا خدا را شكر كنيد.

مقصود اين است كه وضع امروز خود را با وضع گذشته خود مقايسه كنيد تا قدر نعمتها و الطاف خدا را بدانيد و او را شكر بگوييد.

 

 

بيان آيه 27- 28

لغت:

خيانة: منع حقى كه اداى آن واجب است. ضد امانت.

 

 

اعراب:

تخونوا: مجزوم به تقدير «لا» برخى گفته‏اند: منصوب و نصب آن بنا بر معناى ظرف است. مثل:

لا تنه عن خلق و تأتى مثله‏ عار عليك اذا فعلت عظيم‏

يعنى: نهى نكن از خويى را كه در آن حال خودت آن را انجام مى‏دهى كه اين كار براى تو ننگ و ناپسند است.

 

 

شأن نزول:

گويند: ابو سفيان از مكه خارج شد. جبرئيل نازل شد و عرض كرد: ابو سفيان در فلان جاست. بسوى او حركت كنيد و قضيه را مكتوم بداريد. يكى از منافقين، قضيه را براى ابو سفيان نوشت و او را مطلع ساخت. باين مناسبت بود كه آيه فوق نازل شد.

سدى گويد: چيزى را كه از پيامبر مى‏شنيدند، فاش مى‏كردند و بگوش مشركين مى‏رسيد.

كلبى و زهرى گويند: در باره ابو لبابه نازل شده است. جريان اين بود كه پيامبر يهود قريظه را محاصره كرد و اين محاصره 21 شب بطول انجاميد. سر انجام از پيامبر تقاضاى صلح كردند و خواستند كه آنها را نيز مانند بنى النضير آزاد كند تا بشام بروند. پيامبر اسلام نپذيرفت و شرط كرد كه بحكم سعد بن معاذ گردن نهند.

گفتند: ابو لبابه را- كه خانواده و اموالش نزد ايشان بود- پيش ما بفرست تا از او مشورت كنيم. پيامبر خدا ابو لبابه را فرستاد و آنها از وى كسب تكليف كردند كه آيا بحكم سعد بن معاذ، تسليم شوند، يا نه؟ ابو لبابه با دست اشاره بحلق خود كرد.

كنايه از اينكه سر شما را مى‏برند و تسليم حكم او نشويد. جبرئيل نازل شد و پيامبر گرامى را از كار ابو لبابه آگاه كرد. ابو لبابه مى‏گويد: من هنوز از جاى خود حركت نكرده بودم. كه متوجه خيانت خودم شدم. اين آيه به اين مناسبت نازل شد.

پس از نزول آيه، ابو لبابه، خود را به يكى از ستونهاى مسجد بست و گفت:بخدا چيزى نمى‏خورم و نمى‏نوشم، تا بميرم يا اينكه خداوند توبه‏ام را قبول كند.

هفت روز در آنجا ماند و چيزى نخورد و سر انجام بيهوش بر زمين افتاد. در اين وقت خداوند توبه‏اش را قبول كرد. به او خبر دادند كه توبه‏اش قبول شده است، ولى او گفت: بخدا خودم را نمى‏گشايم، تا وقتى كه پيامبر خدا مرا از بند بگشايد. پيامبر تشريف آورد و او را آزاد كرد. گفت: كمال توبه من در اين است كه خانه قومم را كه در آن مرتكب گناه شده‏ام ترك كنم و از اموالم چشم بپوشم. پيامبر خدا فرمود:

ثلث مال را صدقه بده، كه كفايت مى‏كند. اين قضيه، از امام صادق (ع) و امام باقر (ع) نيز روايت شده است.

 

 

مقصود:

اكنون خداوند بترك خيانت فرمان داده، مى‏فرمايد:

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَخُونُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ‏: اى مردم مؤمن، خدا را با ترك دستوراتش و پيامبر را با ترك سنتهايش خيانت نكنيد. گويند: هر كس چيزى از دين را ترك و تضييع كرد، خدا و رسولش را خيانت كرده است.

وَ تَخُونُوا أَماناتِكُمْ‏: و همچنين در كارهايى كه خداوند شما را نسبت به آنها امين سپرده و انجام آنها را به شما واگذار كرده است، خيانت نكنيد و آنها را بدون كم و كاست، انجام دهيد. سدى گويد: كسى كه خدا و رسول را خيانت كند، به امانت خود خيانت كرده است.

وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ‏: شما مى‏دانيد كه خيانت، كارى زشت است و عذاب بدنبال‏ دارد. برخى گويند: يعنى شما ميدانيد كه اينها امانت شما هستند.

وَ اعْلَمُوا أَنَّما أَمْوالُكُمْ وَ أَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ: بدانيد كه مال و اولاد، وسيله آزمايش شما هستند، زيرا ابو لبابه بخاطر اينكه مال و اولادش نزد يهوديها بود، خيانت كرد و گرفتار شد.

وَ أَنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ‏: پيش خداوند اجرى بزرگ است براى كسانى كه خدا را اطاعت و جهاد كنند و مرتكب خيانت نشوند. بديهى است كه اجر خدا بهتر از مال و اولاد است. منظور اين است كه خداوند انسان را بوسيله مال و اولاد آزمايش مى‏كند، تا آنهايى كه به قسمت خدا راضى هستند و آنهايى كه راضى نيستند، شناخته شوند. البته خداوند از حال مردم آگاه است. آزمايش براى اين است كه آنها كارى انجام بدهند كه بوسيله آن سزاوار عذاب يا ثواب گردند. على (ع) فرمود: هيچكس نگويد: خدايا از فتنه بتو پناه مى‏برم، زيرا تمام مردم گرفتار فتنه هستند. لكن كسى كه از فتنه‏ها پناه مى‏برد، از فتنه‏هاى گمراه كننده، بخدا پناه برد، زيرا خداوند مى‏فرمايد «وَ اعْلَمُوا أَنَّما أَمْوالُكُمْ وَ …»


[1] – سوره انفال آيه 1 جزء 9 سوره 8

[2] – سوره انفال آيه 2 تا 4 جزء 9 سوره 8

[3] – سوره انفال آيه 5 تا 8 جزء 9 سوره 8

[4] – سوره انفال آيه 9 تا 14 جزء 9 سوره 8

[5] – سوره انفال آيه 15 تا 17 جزء 9 سوره 8

[6] – سوره انفال آيه 18 تا 21 جزء 9 سوره 8

[7] – سوره انفال آيه 22 تا 25 جزء 9 سوره 8

[8] – قرائت اهل بيت( ع)« لتصيبن» است. برخى خواسته‏اند بگويند اصل اين لام نيز« لا» بوده و برخى بعكس خواسته‏اند بگويند اصل« لا» لام بوده و الف از اشباع فتحه توليد شده است. اما با توجه به اينكه« لا تصيبن» فعل نهى است، از لحاظ معنى ميان اين دو قرائت تفاوتى وجود ندارد. زيرا طبق قرائت اول، يعنى: بترسيد از فتنه‏اى كه حتما به ستمكاران شما اصابت مى‏كند. طبق قرائت دوم، يعنى بترسيد از فتنه. بعد بدنبال اين امر نهى مى‏كند و مى‏گويد: مبادا اين فتنه به ستمكاران شما اصابت كند. كلمه« خاصه» حال است از ضمير« تصيبن» كه به فتنه برمى‏گردد يعنى فتنه خاص ستمكاران است. لكن شما همگى بايد از آن فتنه، اجتناب كنيد، زيرا زيان آن طورى است كه خواه ناخواه دامنگير عموم مى‏شود نظير فتنه زمامداران و افتادن حكومت بدست مردم نااهل و …

[9] – سوره انفال آيه 26 تا 28 جزء 9 سوره8

ترجمه تفسير مجمع البيان، ج‏10، ص: 200

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=