كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره النساء – آیه 41-47
9- النوبة الاولى
(4/ 47- 41)
قوله تعالى: فَكَيْفَ إِذا جِئْنا چون بزرگوار روزى بود آنكه ما آريم، مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ از هر گروهى، بِشَهِيدٍ پيغامبرى بگواهى، وَ جِئْنا بِكَ و آريم ترا، عَلى هؤُلاءِ شَهِيداً (41) بر اينان بگواهى.
يَوْمَئِذٍ آن روزهن[1] يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا دوست دارد و خواهد ايشان كه كافر بودند درين جهان، وَ عَصَوُا الرَّسُولَ و سر كشيدند از استوار داشتن رسول، لَوْ تُسَوَّى بِهِمُ الْأَرْضُ اگر زمين با ايشان هموار كنندى[2]، وَ لا يَكْتُمُونَ اللَّهَ حَدِيثاً (42) و از خداى هيچ سخن پنهان ندارند.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند، لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكارى گرد نماز مگرديد آن گه كه مستان بيد[3]، حَتَّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ تا آن گه كه چنان بيد كه دانيد كه چه ميخوانيد، وَ لا جُنُباً و گرد نماز مگرديد آن گه كه جنب باشيد. إِلَّا عابِرِي سَبِيلٍ مگر در راه رفتن و در مسجد گذشتن [بى نشستن و ايستادن]، حَتَّى تَغْتَسِلُوا تا آن گه كه پيشتر غسل كنيد، وَ إِنْ كُنْتُمْ مَرْضى و اگر بيمار بيد[4] كه آب فرا خويش نياريد برد، أَوْ عَلى سَفَرٍ يا در سفرى بيد و آب نيابيد، أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغائِطِ يا يكى از شما از حاجت آدمى آمده بود [و آبدست مىبايد كرد]، أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ يا بپوست خود پوست زنان پاسيده بيد، فَلَمْ تَجِدُوا ماءً و آب نيابيد، فَتَيَمَّمُوا آهنگ كنيد، صَعِيداً طَيِّباً خاكى پاك، فَامْسَحُوا بپاسيد بآن خاك، بِوُجُوهِكُمْ رويهاى خويش، وَ أَيْدِيكُمْ و دو دست خويش همه، إِنَّ اللَّهَ كانَ عَفُوًّا غَفُوراً (43) كه اللَّه در گذارنده است آمرزگار هميشه.
أَ لَمْ تَرَ نهبينى، ننگرى؟ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا بايشان كه ايشان را دادند، نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ بهرهاى از كتاب آسمانى، يَشْتَرُونَ الضَّلالَةَ گمراهى ميخرند، وَ يُرِيدُونَ و نيز ميخواهند، أَنْ تَضِلُّوا السَّبِيلَ (44) كه شما راه گم كنيد.
وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِأَعْدائِكُمْ و اللَّه داناتر دانائيست بدشمنان شما، وَ كَفى بِاللَّهِ وَلِيًّا و خداى يارى بسنده است، وَ كَفى بِاللَّهِ نَصِيراً (45) و داورى دارى بسنده.
مِنَ الَّذِينَ هادُوا از ايشان كه جهود شدند قومى هستند، يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ سخنان اللَّه مىبگردانند، عَنْ مَواضِعِهِ از آن جايهاى خويش، وَ يَقُولُونَ سَمِعْنا و بزبان ميگويند كه شنيديم، وَ عَصَيْنا و [در دل ميدارند كه] فرمان بردار نهايم، وَ اسْمَعْ [چون بنزديك تو آيند گويند] بما نيوش، غَيْرَ مُسْمَعٍ، [و در دل ميدارند كه] شنواينده مباد، وَ راعِنا و بزبان ميگويند ترا كه راعِنا [و بآن هجو تو ميخواهند]، لَيًّا بِأَلْسِنَتِهِمْ اين گردانيدن زبان عربى است بزبان عبرى در سخن وَ طَعْناً فِي الدِّينِ و طعن جستن است در دين [اسلام و رسول خدا]، وَ لَوْ أَنَّهُمْ قالُوا و اگر ايشان گوينديد[5] سَمِعْنا وَ أَطَعْنا شنيديم و فرمان برديم [بزبان و بدل]، وَ اسْمَعْ وَ انْظُرْنا و [گوينديد[6] بجاى راعنا كه اسْمَعْ وَ انْظُرْنا] نيوش و در ما نگاه كن، لَكانَ خَيْراً لَهُمْ وَ أَقْوَمَ ايشان را به باشد و راستتر باشد، وَ لكِنْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ بِكُفْرِهِمْ، لكن خداى بر ايشان لعنت كرد بكافر شدن ايشان، فَلا يُؤْمِنُونَ إِلَّا قَلِيلًا (46) تا بنگروند مگر اندكى.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ اى ايشان كه ايشان را تورات دادند، آمِنُوا بِما نَزَّلْنا بگرويد بقرآن كه فرو فرستاديم، مُصَدِّقاً لِما مَعَكُمْ استوار دار و گواه آن تورات را كه با شماست، مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً پيش از آنكه صورت رويها بستريم، فَنَرُدَّها عَلى أَدْبارِها و آن رويهاى صورت سترده با پسها گردانيم، أَوْ نَلْعَنَهُمْ يا ايشان را لعنت كنيم كَما لَعَنَّا أَصْحابَ السَّبْتِ چنان كه لعنت كرديم خداوندان شنبه را [كه ماهى گرفتند در شنبه]، وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا (47) و فرمان كه خداى دهد بآن كار كردنى است.
النوبة الثانية
قوله تعالى: فَكَيْفَ إِذا جِئْنا الآية- اين كلمه تعظيم است، بلفظ تعجّب ميگويد، و در ضمن آن توبيخ منافقان و جهودان است كه صفت ايشان از پيش رفت.
ميگويد: چون بود حال آن جهودان و منافقان در آن روز رستاخيز؟ و روا بود كه اين كلمه تعجّب تعظيم روز رستاخيز را بود، يعنى كه چون بزرگوار و چه عظيم روزيست آن روز رستاخيز! كه از هر امّتى در هر دورى كه بودند پيغامبر ايشان بياريم، تا بر امّت خويش گواهى دهند، نيكان را بر نيكى و بدان را بر بدى، و گواهى دهند قومى را كه رسالت پذيرفتند، و استقبال فرمان حق كردند، و گواهى دهند بر قومى كه رسالت نپذيرفتند، و از حق سر كشيدند.
آن گه گفت: وَ جِئْنا بِكَ و ترا نيز بياريم اى محمد، عَلى هؤُلاءِ شَهِيداً تا برين كافران مكه و منافقان مدينه گواهى دهى، كه چه كردند از نابكار؟ و چه گفتند از ناسزا؟ عبد اللَّه مسعود گفت: رسول خدا (ص) مرا فرمود كه: از قرآن چيزى بر خوان، سورة النساء بر خواندم، تا اينجا رسيدم كه فَكَيْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ، گريستن برسول (ص) درافتاد، آن گه گفت: بس كه خواندى.
يَوْمَئِذٍ- يعنى: فى ذلك اليوم، يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا يعنى كفّار امّة محمد (ص)، وَ عَصَوُا الرَّسُولَ و هو نبيّنا محمد (ص) لَوْ تُسَوَّى بفتح تا و تشديد سين، بى امالت، مدنى و شامى خوانند، على بناء الفعل للفاعل، و اين از باب تفعّل است مطاوع سوّى، يقال: سوّيته فتسّوّى، و اصل، تتسوّى است مضارع تسوّى. تاء دوم در سين مدغم كردند تسوّى شد. حمزه و كسايى تسوّى خوانند بفتح تا و تخفيف سين بامالت، و اصل هم تتسوّى است، تاء دوم كه ايشان مدغم كردند اينان حذف كردند، و امالت اين فعل نيكوست، كه الفش در تثنيه ياء ميگردد؛ و درين هر دو قراءت فعل مسند است با زمين؛ و اين بر سبيل اتّساع و مجاز است، و معناه: لو تسوّوا بالأرض فيصيرون مثلها ترابا، كما قال تعالى: وَ يَقُولُ الْكافِرُ يا لَيْتَنِي كُنْتُ تُراباً.
اين همچنانست كه گويى: ادخلت الخاتم فى الاصبع. باقى لَوْ تُسَوَّى خوانند بضمّ تاء و تخفيف سين بىامالت، على بناء الفعل للمفعول به، و اين از باب تفعيل است، مضارع سوّيت، يقال: سوّيت بفلان الأرض، اذا دفنته فيها فتسوّت به الأرض، و معناه:
و يجعلون و الأرض سواء. ميگويد: در آن روز منافقان و مشركان كه از استوار داشتن رسول (ص) و پذيرفتن رسالت وى سركشيدند، خواهند و آرزو كنند كه: اگر زمين را با ايشان هموار كننديد[7]، يعنى دوست دارند كه ايشان را با زمين يكسان كنند، و ايشان را خاك گردانند. و چون بفتح تاء خوانى معنى آنست كه: خواهند و آرزو كنند كه اگر زمين با ايشان هموار شدى[8]، يعنى دوست دارند كه خاك شدندى و مانند زمين گشتندى، و با آن يكى شدندى. و تفسير اين آيت آنجا است كه گفت: وَ يَقُولُ الْكافِرُ يا لَيْتَنِي كُنْتُ تُراباً، و اين آن گه گويند كه ربّ العالمين بهايم را و جمله طيور و سباع را گويد: كونى ترابا فتصير ترابا.
تُسَوَّى بِهِمُ الْأَرْضُ وَ لا يَكْتُمُونَ اللَّهَ حَدِيثاً- اين كلمه از مشكل قرآن است كه جايى ديگر گفت حكايت از مشركان: وَ اللَّهِ رَبِّنا ما كُنَّا مُشْرِكِينَ، و جايى ديگر: بَلْ لَمْ نَكُنْ نَدْعُوا مِنْ قَبْلُ شَيْئاً، ايشان در قيامت خواهند گفت كه:ما هرگز مشرك نبوديم، و جز از خداى نپرستيديم، و اين پنهان داشتن كفر و شرك است، و اينجا ميگويد: وَ لا يَكْتُمُونَ اللَّهَ حَدِيثاً هيچ سخن از اللَّه پنهان ندارند.
معنى آنست كه: لا يستطيعون ان يكتموا اللَّه حديثا. ابن عباس گفت: ايشان در قيامت چون بينند كه اللَّه گناهان اهل اسلام ميآمرزد، و شرك نميآمرزد، گويند:ما نيز اهل گناهان بوديم نه اهل شرك. ربّ العزّة با ايشان گويد: أَيْنَ شُرَكاؤُكُمُ الَّذِينَ كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ؟ كجااند آن انبازان شما با من كه ميگفتيد بدروغ؟ ايشان گويند: وَ اللَّهِ رَبِّنا ما كُنَّا مُشْرِكِينَ باللّه خداوند ما كه ما هرگز از انباز گيران نبوديم با خداى؛ آن گه مهر بر دهنهاى ايشان نهند، و دستها و پايهاى ايشان گويا كنند، تا كردهاى ايشان همه باز گويند. آن گه باشد كه ايشان آرزو كنند كه با زمين هموار شدندى، و اين كتمان نكردندى، كه بر اللَّه هيچ چيز پوشيده نشود.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكارى- قرب يقرب بر وزن فعل يفعل، قرب وقوع است، و قرب يقرب على فعل يفعل قرب لزوم است، قرب يعنى گرد چيزى گشت و نزديك آن گشت، و قرب نزديك شد، و امّا قرب يقرب فهو من قرب الماء اذا اورده. و سكر مأخوذ است از سكر، و سكر بستن بود، يقال: سكرت الماء اى حبسته، و مستى را از آن سكر گويند كه فهم فرو بندد بر صاحب خود، و عقل محتبس شود. ميگويد: اى ايشان كه بگرويدند گرد نماز مگرديد در حالت مستى، يعنى گرد جاى نماز مگرديد نماز كردن را، و اين آيت پيش از آيت تحريم خمر آمده، و شرح اين قصّه در سورة البقره رفت. ضحاك بن مزاحم گفت: اين نه سكر خمر است، كه اين سكر خوابست، يعنى كه با غلبه خواب و اضطراب عقل، نماز مكنيد. و بر وفق اين تفسير خبر مصطفى (ص) است:«اذا نعس الرّجل و هو يصلّى فلينصرف، لعلّه يدعو على نفسه و هو لا يدرى»،
و يقرب منه قوله (ص): «اذا قام احدكم من اللّيل، فاستعجم القرآن على لسانه، فلم يدر ما يقول فليضطجع».
و روايت كنند از عبيدة السلمانى كه گفت: اين آيت در شأن كسى است كه حاقن بود، و آن خبر بدليل آرد كه مصطفى (ص) گفت:
«لا يصلّينّ احدكم و هو يدافع الأخبثين».
و قول درست آنست كه: سكر خمر است، و اعتماد بر آنست.
وَ لا جُنُباً- نصب على الحال است، يعنى: لا تقربوا الصّلاة و أنتم جنب.
ميگويد: گرد جاى نماز مگرديد در حال جنابت. اگر گوئيم لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ ميگويد: گرد جاى نماز مگرديد، تقدير چنان باشد كه: لا تقربوا موضع الصّلاة و هو المسجد، فحذف المضاف و أقام المضاف اليه مقامه. جنب نامى است مرد را و زن را، و وحدان را و جمع را، يقال: رجل جنب و امرأة جنب و رجال جنب و نساء جنب. جنابت بايلاج حاصل شود يعنى: بتغييب الحشفة فى اىّ فرج كان، اگر چه انزال با آن نبود، يا بانزال حاصل شود اگر چه ايلاج با آن نبود، و مرد و زن در آن يكسان است.
آن گه گفت: إِلَّا عابِرِي سَبِيلٍ- ميگويد در حال جنابت گرد مسجد مگرديد، مگر در راه رفتن و آنجا بگذشتن، كه راهى ديگر نباشد، و ضرورت بود، يا در مسجد خفته بود و جنابتش رسد بيرون رفتن او را ضرورت بود، يا آب كه در آن غسل ميكند، در مسجد بود، بكناره آب رفتن ضرورت بود.
يزيد بن ابى حبيب گفت: جماعتى بودند از انصار كه درهاى سراى ايشان در مسجد بود، و چون بيرون مى آمدند در حال جنابت ممرّ ايشان در مسجد ميبود، و ايشان را از آن كراهيت ميآمد. ربّ العالمين در شأن ايشان اين آيت فرستاد، و ايشان را در مسجد گذشتن در حال جنابت رخصت داد. امّا على و ابن عباس و ابن جبير و ابن زيد و مجاهد و جماعتى ميگويند كه: إِلَّا عابِرِي سَبِيلٍ معنى آنست كه: الّا ان تكونوا مسافرين، و لا تجدون الماء فتيمّموا، و بقول اينان صلاة عين نماز است، نه جاى نماز، و در آن حذف مضاف نيست. ميگويد در حال جنابت نماز مكنيد، تا آن گه كه غسل كنيد، مگر كه مسافران باشيد، و آب نيابيد، تيمّم كنيد در آن حال، و نماز كنيد كه روا است.
حَتَّى تَغْتَسِلُوا- يعنى: من الجنابة. و غسلهاى واجب چهاراند: غسل جنابت، و غسل حيض، و غسل نفاس، و غسل دادن مرده. بعد از اين چهار غسلها همه مسنون است و آن دوازدهاند: غسل آدينه، و غسل هر دو عيد، و غسل آفتاب و ماه گرفتن، و غسل استسقا، و غسل كافر كه مسلمان شود، و غسل ديوانه كه باهوش آيد، و غسل كردن از شستن مرده، و غسل احرام، و غسل در مكّه رفتن، و غسل وقوف، و غسل رمى، و غسل طواف.
و فرض غسل آنست كه همه تن بشويد، و آب بأصل مويها برساند، و نيّت رفع جنابت كند. و كمال غسل آنست كه در خبر عائشه است،قالت: «كان رسول اللَّه (ص) اذا اغتسل من الجنابة بدأ فغسل يديه، ثمّ يتوضّأ كما يتوضّأ للصّلوة، ثمّ يدخل اصابعه فى الماء، ثمّ يخلّل بها اصول الشّعر، ثمّ يصبّ على رأسه ثلاث غرفات من ماء، ثمّ يفيض الماء على جلده كلّه».
وَ إِنْ كُنْتُمْ مَرْضى- و اگر بيماران باشيد، يعنى بيمارى كه رسيدن آب بوى زيان دارد، چنان كه بر تن جراحتى دارد، يا شكستگى عضوى از اعضاء، يا آبله و مانند آن، وى را درين بيمارى رخصت هست كه آب بگذارد، و تيمّم كند، بدليل خبر جابر عبد اللَّه، گفتا: در سفرى بوديم و يكى را از رفقاء ما سر بشكستند، و او را احتلام رسيد. از ياران خود پرسيد كه مرا هيچ رخصتى بود آب بگذاشتن و تيمّم كردن؟ ايشان گفتند: ترا هيچ رخصت ندانيم در تيمّم با قدرت آب. آن گه غسل كرد، و فرمان يافت. رسول خدا را از آن خبر كردند، گفت:
«قتلوه قتلهم اللَّه، ألا سألوا اذا لم يعلموا؟ فانّما شفاء العىّ السّؤال، انّما كان يكفيه أن يتيمّم، و يعصب على جرحه خرقة، ثم يمسح عليها، و يغسل سائر جسده».
أَوْ عَلى سَفَرٍ- يا در سفرى باشد، اگر دراز بود آن سفر يا كوتاه، چون آب نيابد، يا افزونى از آب خوردنى نيابد، و وقت نماز درآيد، تيمّم كند. امّا اگر عذر بيمارى و سفر نبود، و آب نيابد بمذهب شافعى (رض) آنست كه تيمّم كند، و نماز كند، پس چون بآب در رسد آن نماز قضا كند. و مالك و اوزاعى و ابو يوسف ميگويند بتيمّم نماز كند، و بر وى قضاء نماز نبود. ابو حنيفه گفت: نه تيمّم كند و نه نماز، تا آن گه كه بآب در رسد و بوضو نماز كند.
أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغائِطِ- غائط گو است در زمين، و اينجا كنايت از قضاء حاجت آدمى. و اين نام غائط از آن افتاد كه عرب را كنف[9] نبود در جدران، در زمان اوّل بصحرا ميشدند، و گوها ميجستند نشست را.
أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ- بى الف اينجا و در سورة المائده قراءت حمزه و كسايى است، از لمس يلمس، و اين لمس هم بدست بود، و هم بديگر جوارح. و بلفظ فعل از آنست كه فعل در باب مباشرت و مباضعت مضاف با مرد است، و مثل اين در قرآن آمده است بر لفظ فعل، چنان كه گفت: لَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ، لَمْ يَطْمِثْهُنَ.باقى لامَسْتُمُ بألف خوانند در هر دو سورة. و روا باشد كه فعل هم از يكى باشد، و گر چه تلفظ فاعل است چون عاقبت اللّصّ، و طارقت النّعل، و عافاك اللَّه.
و روا بود كه فعل از هر دو بود، كالمجامعة و المباضعة و المباشرة، لاشتراكهما فى ذلك. و در معنى لمس و ملامسة علما مختلفاند. على بن ابى طالب (ع) و عبد اللَّه بن عباس و ابو موسى و حسن و مجاهد و قتاده گفتند: بمعنى مجامعت است اى جامعتم. و ابو حنيفه و اصحاب او بريناند، و كان ابن عباس يقول: اراد اللَّه به الجماع و كنّى عنه لأنّه كريم. و عمرو بن عبد اللَّه مسعود، و عبد اللَّه عمر، و عمار ياسر؛ و شعبى، و نخعى، و ابو عبيده گفتند: التقاء بشرتين است: بشره به بشره رسيدن، و اهل مدينه و اهل حجاز و شام بريناند، و مقوّى اين قول دلالت لفظ است بر آن، و حمل المعنى على اللفظ اولى من حمله على الكناية عنه من غير ضرورة دعت اليه.
و در حكم آيت فقها مختلفاند: مذهب شافعى آنست كه اگر مرد زن را پاسد، يا زن مرد را پاسد بدست يا بغير دست، چنان كه بىحائلى بشره ببشره رسد، طهارت پاسنده باطل گشت، و در طهارت پاسيده دو قول است: و مذهب اوزاعى آنست كه اگر بدست پاسد طهارت باطل شود، و بغير دست باطل نشود همچون مسّ فرج، و مذهب مالك و احمد و اسحاق و ليث سعد آنست كه: اگر بشهوت پاسد طهارت منتقض شود، و اگر بىشهوت بود منتقض نشود. و مذهب ابو حنيفه و ابو يوسف آنست كه: اگر پاسيدن تمام باشد بغايتى كه از آن انتشار پديد آيد، طهارت باطل كند، و اگر چنين نبود باطل نكند. و اگر طفلهاى باشد كه در محلّ شهوت نباشد از صغر، يا زنى از ذوات الرّحم كه نكاح وى او را حلال نباشد، شافعى را درين دو قول است. و در پاسيدن موى و ناخن و دندان خلافست، و جماعتى از اصحاب وى بر آنند كه بپاسيدن اين هر سه، طهارت منتقض نشود قولا واحدا.
أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً- ميگويد: اگر زنان را پاسيده باشيد، و آبدست بايد كرد، يا بزن رسيده باشيد، و غسل بايد كرد، و آب نيابيد تيمّم كنيد. معنى تيمّم قصد است، يقال- يمّم و تيمّم اى قصد، و الصعيد التّراب، سمّى صعيدا لأنّه يصعد من باطن الأرض. ميگويد: آهنگ خاك پاك كنيد، خاكى خشك، آزاد از آميغ، مگر از ريك. صعيد روى زمين است، و «طيّب» آنست كه نه پليد باشد نه آميخته با چيزى، نه از جنس زمين. و تيمّم از خصائص اين امّت است، هرگز هيچ امّت را نبودست پيش ازين امّت. مصطفى (ص) گفت:«فضّلنا على النّاس بثلاث: جعلت الأرض كلّها لنا مسجدا، و جعلت تربتها لنا طهورا، اذا لم نجد الماء، و جعلت صفوفنا كصفوف الملائكة»
و بدو تيمّم آنست كه عائشه روايت كند، و اين خبر در صحيح است، گفت: يا رسول خدا (ص) در بعضى از سفرها بيرون شديم، چون به ذات الجيش رسيديم، عقد من گم شد، و آنجا قطرهاى آب نبود با كس، و دشتى مجدب بىنبات و بىآب بود. مصطفى (ص) آنجا بيستاد، و مردمان برجستن آن برخاستند. مردمان ابو بكر را گفتند: بينى كه عائشه چه كرد؟ رسول خدا و ياران را اينجا موقوف كرد، و با هيچ كس قطرهاى آب نه، در دشتى خشك.
ابو بكر آمد نزديك مصطفى (ص)، و مصطفى سر در كنار من نهاده بود، و در خواب شده، و مرا گفت كه: رسول خدا را اينجا در زمينى خشك بىآب بداشتى، و با كس قطرهاى آب نه، و با من عتاب ميكرد، و آنچه اللَّه خواست ميگفت، و سر دست در پهلوى من ميزد. مصطفى (ص) سر بر كنار من داشت در خواب، و من نميتوانستم جنبيدن كه نبايد كه بيدار شود. آنجا بوديم چون بامداد شد قطرهاى آب نبود جبرئيل آمد، و فرمان آورد بتيمّم. سيد بن حضير گفت: ما هى بأوّل بركتكم يا آل ابى بكر؟ و چون شتر بر كرديم بر گرفتن را، عقد من از زير پهلوى شتر بيرون آمد.
امّا كيفيّت تيمّم آنست كه: چون وقت نماز درآيد اوّل آب طلب كند، اگر آب نيابد، يا چندان يابد كه خوردن وى را، و رفيقان وى را چيزى بسر نيايد، يا در راه آب دزدى باشد، يا كسى يا چيزى كه از وى ترسد، يا آب ملك ديگرى بود، و بوى نفروشد مگر بزيادت قيمت آن، يا جراحتى دارد، يا بيمارى كه اگر آب بكار دارد هالك شود، يا خطر آن بود كه بيمارى دراز شود، چون اين عذرها ظاهر بود، و وقت نماز درآمده باشد، جايى كه خاك پاك باشد طلب كند، چنان كه در آن هيچ نجاستى نبود، و مستعمل نباشد، و بيرون از خاك جوهرى ديگر چون زرنيخ، و گچ، و آهك، و سرمه، در آن نبود، و نه آميغ زعفران و مشك، و ذريره، و امثال آن. آن گه هر دو دست بر آن زند، چنان كه گرد برخيزد، و انگشتان بهم باز نهد، و نيّت استباحت نماز كند نه نيّت رفع حدث، و جمله روى خويش بآن مسح كند، و بر وى نيست كه بتكلّف خاك بميان مويها رساند، پس اگر انگشترى دارد بيرون كند، و ديگر باره دو دست بر خاك زند، انگشتها از يكديگر گشاده، و باطن انگشتهاء چپ بر پشت انگشتان راست نهد، و بر پشت كف براند، چون بكوع[10] رسد سر انگشتان در خود گيرد، و بر كناره ساعد نهد، پس اين باطن انگشتان دست چپ برين صفت بر پشت ساعد راست براند تا بمرفق. آن گه باطن كف چپ بر باطن ساعد راست نهد، و ابهام بردارد و براند تا بكوع، چون بكوع رسد باطن ابهام جهت پشت ابهام راست براند.
پس دست راست بر دست چپ همچنين كند كه گفتيم، و براند، و بدين صفت كه بيان كرديم آن را مسح كند. آن گه كف هر دو دست بهم درمالد، و انگشتان بميان يكديگر برآرد، و بمالد. و اگر زيادت ازين كند چندان كه غبار بجمله دست رسد روا باشد. و آن گه باين يك تيمّم يك فريضه نماز بيش نگزارد، و نوافل چندان كه خواهد. و چون فريضه ديگر خواهد كرد، ديگر بار تيمّم كند. اين شرح و بيان مذهب شافعى است. و ابو حنيفه در بعضى ازين مسائل مىخلاف كند، گفت: وقت نماز درآمدن در تيمّم شرط نيست، و طلب آب كردن پيش از تيمم واجب نيست، و گفت: بيك تيمّم بيش از يك فريضه گزاردن رواست. هم چنان كه بيك طهارت چندان كه خواهد فرائض نماز گزارد، تيمّم همچنانست. و گفت: در تيمّم اعتبار بخاك نيست، بلكه اگر دست بر سنگ سخت زند، و مسح كند رواست، و هر چه از جنس زمين بود چون كحل و زرنيخ و گچ و سنگ و مثل آن تيمّم بر آن روا بيند. و بمذهب مالك اعتبار بزمين است و هر چه بزمين متّصل، چون درخت و نبات. اگر دست بر درخت زند و مسح كند روا بيند. و ثورى و اوزاعى درين بيفزودند، و گفتند: اعتبار بزمين و هر چه بر زمين است اگر چه متصل نباشد، تا آن حدّ كه اگر بر زمين برف و تگرگ بود دست بر برف و تگرگ زند و مسح كند، روا دارند. امّا شافعى گفت: اعتبار بخاكست، كه مصطفى (ص) خاك مخصوص كرد، گفت:«و جعل ترابها لنا طهورا».
و طلب آب واجب است كه اللَّه گفت: فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا، و تا طلب در پيش نبود، فلم تجدوا معنى ندهد؛ و قصد كردن بزمين نقل خاك را واجب است، كه اللَّه گفت:فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً.
گفتهاند كه: طيّب آن زمين و آن خاكست كه نبات بيرون دهد، هر چه نبات از آن نرويد طيّب نبود، يدلّ عليه قوله تعالى: وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ.
روى عمران بن حصين: انّ رسول اللَّه (ص) رأى رجلا معتزلا لم يصلّ مع القوم، فقال:«يا فلان! ما منعك انّ تصلّى مع القوم؟» فقال: يا رسول اللَّه اصابتنى جنابة و لا ماء.
قال: «عليك بالصّعيد، فانّه يكفيك».
قال: عمرانى: صلّيت خلف رسول اللَّه (ص)، و كان فينا رجل جنب، فأمره النّبيّ (ص) أن يتيمّم و يصلّى، فلمّا وجد الماء امره النّبيّ (ص)أن يغتسل، و لم يأمره ان يعيد الصّلاة.
وعن ابى ذر (رض) قال: قال رسول اللَّه (ص): «الصّعيد الطّيّب وضوء المسلم و لو لم يجد الماء عشر سنين».
فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَفُوًّا غَفُوراً- و در دعاء پيغامبر است:«اللّهمّ انّك عفوٌّ تحبّ العفو فاعف عنّى، اللّهمّ انّى ظلمت نفسى ظلما كثيرا، و لا يغفر الذّنوب الّا انت، فاغفر لى مغفرة من عندك، و ارحمنى انّك انت الغفور الرّحيم».
هر دو نام بمعنى نام متقارباند، «عفو» محو است، و «غفر» تغطيه، يعنى:يمحو آثار الاجرام بجميل المغفرة.
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ الآية- كتاب اينجا تورات است، و آيت در شأن جهودان است. يَشْتَرُونَ الضَّلالَةَ يعنى يختارونها على الهدى بتكذيب محمد (ص).
وَ يُرِيدُونَ أَنْ تَضِلُّوا السَّبِيلَ- ان تخطئوا طريق الهدى، كما انّهم اخطؤوها.
ميگويد: آن جهودان كه پيش از بعثت محمد، بوى ايمان داشتند، اكنون آن ايمان كه بوى داشتند بتكذيب وى بفروختند، و ضلالت بر هدى اختيار كردند، و تحريف و تبديل در صفت وى آوردند، و ميخواهند كه شما نيز كه مؤمنانايد راه راست گم كنيد، و تحريف و تبديل ايشان بخريد. از ايشان نصيحت مخواهيد و مپذيريد، كه ايشان دشمنان شمااند، و اللَّه تعالى دشمنان شما از شما به شناسد.
وَ كَفى بِاللَّهِ وَلِيًّا وَ كَفى بِاللَّهِ نَصِيراً- اى: و كفى اللَّه وليّا و كفى اللَّه نصيرا.
و «باء»، تأكيد را درآورد، و بمعنى امر است، اى اكتفوا باللّه عزّ و جلّ.
مِنَ الَّذِينَ هادُوا- خواهى بآيت پيش در رسان، يعنى: اوتوا نصيبا من الكتاب من الّذين هادوا، تا تفسير آن باشد، و خواهى از آن بريده كن، يعنى: من الّذين هادوا قوم يحرّفون الكلم. كلم سخنان خدا است در نبوّت محمد (ص) دركتاب تورات.
وَ يَقُولُونَ سَمِعْنا وَ عَصَيْنا- بظاهر ميگفتند كه فرمان برداريم، امّا در دل ميداشتند كه فرمان نبريم و سركشيم. وَ اسْمَعْ غَيْرَ مُسْمَعٍ- اين چنان است كه گويند: اسمع لا سمعت، بشنو كه مشنوايا[11]. «و راعنا» بزبان عربى ميگفتند، يعنى: ارعنا سمعك، و اين بزبان عرب از طريق مراعات است، امّا بزبان عبرى هجو است و سبّ، از رعونت برگرفته اند.
لَيًّا بِأَلْسِنَتِهِمْ- اصل ليّا، لويا است، امّا «واو» در «يا» مدغم كردند.
وَ طَعْناً فِي الدِّينِ اى وقيعة فى دين الاسلام. يعنى كه ايشان بطعن ميگويند كه: دين آنست كه ما درآنيم، نه دين محمد. و گفتهاند كه: دين اينجا محمد (ص) است او را دين خواند از آنكه معقل دين است و مايه دين.
ربّ العالمين گفت: وَ لَوْ أَنَّهُمْ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا- اگر آن جهودان بجاى عصينا، اطعنا گفتنديد[12]، و بجاى راعنا، اسمع و انظرنا گفتنديد[13]، لَكانَ خَيْراً لَهُمْ وَ أَقْوَمَ، ايشان را آن به بودى، و بعدل و صوابتر بودى، از تحريف كه آوردند، و طعن كه كردند.
وَ لكِنْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ بِكُفْرِهِمْ- فلذلك لا يقولون ما هو خير لهم. ميگويد: اللَّه بر ايشان لعنت كرد، و از بر خود براند، آنست كه آنچه ايشان را به است نميگويند.
فَلا يُؤْمِنُونَ إِلَّا قَلِيلًا- ميگويد: آنچه ايشان بآن ايمان آوردند در جنب آنچه بآن كافر شدند اندكيست، و آن آنست كه ميگفتند: اللَّه خداى ماست، و بهشت و دوزخ حقّ است. ميگويد: اين با تكذيب محمد (ص) و كافر شدن به قرآن هيچ چيز نيست، و ايشان را از عذاب نرهاند.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ آمِنُوا بِما نَزَّلْنا مُصَدِّقاً لِما مَعَكُمْ- ابن عباس گفت: رسول خدا (ص) با دانشمندان جهودان سخن گفت، عبد اللَّه صوريا و كعب اسيد و مالك ضيف، گفت: يا معشر اليهود! از خدا بترسيد، و مسلمان شويد كه شما ميدانيد كه من راست ميگويم، و آنچه آوردم حق است و راست. ايشان منكر شدند، و بر كفر خويش اصرار نمودند. ربّ العالمين در شأن ايشان اين آيت فرستاد كه اى اهل تورات! ايمان آريد به محمد، و به قرآن كه فرو فرستاديم، استوار گير و گواه آن تورات كه با شما است.
مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّها عَلى أَدْبارِها- طمس آنست كه چشم و بينى و دهن و حاجب همه از آن محو كنند، و رويها همچون پايهاى شتر كنند، و همچون قفاهاى ايشان كنند. أَوْ نَلْعَنَهُمْ كَما لَعَنَّا أَصْحابَ السَّبْتِ اى نجعلهم قردة و خنازير كما فعلنا بأوائلهم. اگر كسى پرسد چون كه ايشان را بيم داد بعقوبت طمس اگر ايمان نيارند، پس ايمان نياوردند و عقوبت طمس بر ايشان هم نرفت؟
جواب آنست بقول مبرد كه: اين وعيد در حقّ جهودان باقى است و منتظر، كه پيش از قيامت بايشان در رسد لا محالة تحقيق اين وعيد را. و گفتهاند اين وعيد بشرط آن بود كه اگر از ايشان هيچكس مسلمان نشود، ايشان را روى بگردانند، پس عبد اللَّه سلام و اصحاب وى و كعب احبار مسلمان شدند، و اين عقوبت از باقى برداشتند. آن روز كه اين آيت فرو آمد عبد اللَّه سلام اين وعيد بشنيد، پيش از آنكه باهل خود بازگشت، آمد بر رسول خدا گفت: يا رسول اللَّه از آن پس كه آن وعيد بشنيدم ترسيدم كه اگر مرا روى باز پس گردانند پيش از آنكه بتو رسم، و عمر خطاب اين آيت بر كعب احبار خواند. كعب از بيم آنكه اين عقوبت درو رسد گفت:يا ربّ! آمنت، يا ربّ اسلمت.
قول حسن و مجاهد و سعيد جبير درين سؤال آنست كه: طمس ايشان ارتداد ايشان بود، يعنى كه جهودان پيش از مبعث مصطفى (ص) بوى ايمان داشتند، و پس از مبعث وى بوى كافر شدند، روى دل ايشان از آن هدى و بصيرت كه در آن بودند برگردانيدند، و در كفر و ضلالت بماندند. و قال ابن زيد: طمسهم محو آثارهم من وجوههم و نواحيهم الّتى هم بها.
فَنَرُدَّها عَلى أَدْبارِها- حتّى يعودوا الى حيث جاءوا منه بديا، و هو الشام، ذلك فى اجلاء بنى النضير الى الشام قصة طويلة.
وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا- لا رادّ لحكمه، و لا ناقض لأمره. ميگويد: كارى كه اللَّه گويد كه كنم، آن در حكم وى كردنى است. معنى ديگر: فرمانى كه اللَّه دهد بآن كار كردنى است. ابو مسلم خليلى را گفتند استاد كعب احبار كه: چه چيز ترا بر مسلمان شدن داشت؟ كه در روزگار رسول خدا و در روز ابو بكر مسلمان نشدى؟! گفت: آواز قرآن خوانى شنيدم از لشكرگاه سپاه عمر خطاب در شام، كه اين آيت ميخواند، همه شب بر روى خود ميترسيدم كه نبايد كه صورت من مطموس شود. بامداد پگاه آمدم و مسلمان شدم.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: فَكَيْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ- بدان كه در عالم قيامت و ميدان رستاخيز و مجمع سياست و هيبت، بندگان خداى را كارهاى عظيم در پيش است، و مقامهاى مختلف: اوّل مقام دهشت و حيرت. دوم مقام سؤال و اظهار حجّت، و درخواست شهادت و بيّنت. سيوم مقام حساب و مناقشت. چهارم مقام تميز و مفاصلت.
مقام اوّل را گفت: يَوْمَ يَقُومُ النَّاسُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ. دوم را گفت: فَكَيْفَ إِذاجِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ. سيوم را گفت: وَ نَضَعُ الْمَوازِينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيامَةِ.
چهارم را گفت: فَرِيقٌ فِي الْجَنَّةِ وَ فَرِيقٌ فِي السَّعِيرِ. امّا مقام سياست و هيبت آنست كه در بدو محشر ربّ العالمين خلق اوّلين و آخرين را از ابتداء آفرينش تا منتهى عالم، بيك نفخه اسرافيلى همه را در بسيط قيامت حاضر كند، سر و پاى برهنه، تشنه و گرسنه، سر در پيش افكنده، بكار خود درمانده، آفتاب گرم زير سر فرو آمده، و نفس گرم و سوز دل در آن پيوسته، و آتش خجل و تشوير در جان افتاده، از زير هر تار موى چشمه عرق روان شده.
مصطفى (ص) گفت: كس بود كه تا بدو زانو در عرق نشيند، كس بود كه تا كمرگاه، كس بود كه تا برابر گوش، و نزديك آن بود كه در عرق غرق شود. در آثار بيارند كه بيم و اندوه بجايى رسد كه يكى گويد: بار خدايا! برهان ما را ازين بيم، و ازين اندوه، خواه ببهشت خواه بدوزخ. سيصد سال بدين صفت در آن عرصات بمانند، نه طاقت خاموشى، نه زهره سخن گفتن، نه روى گريختن، نه جاى آرميدن!
| مؤمنان و كافران استاده مدهوش و حزين | دستها در كش زده، وز جامها عريان شده! | |
| بانگ بردابرد و گيرا گير باشد در قفا | بينى از پيشت جحيم و دوزخى غرّان شده! |
آن گه گريستن بر خلق افتد، و چندان بگريند كه بجاى اشك خون ريزند، و گويند: من يشفع لنا الى ربّنا حتّى يقضى بيننا؟ كيست كه از بهر ما شفاعت كند بحضرت ذو الجلال تا حكم كند ميان ما و كار برگزارد؟ رسول خدا گفت: آن ساعت خلق روى به آدم نهند، و گويند: اى آدم! تو آنى كه اللَّه تعالى ترا بيد صنعت خويش بيافريد، و با تو برابر سخن گفت، و ترا در بهشت بنشاند، و مسجود فريشتگان كرد.
چه بود كه براى فرزندان شفاعت كنى باللّه، تا كار ميان بندگان برگزارد؟! آدم گويد: من نه مرد اين كارم، كه من بخود درمانده ام، رويد بر نوح تا وى شفاعت كند. بر نوح روند جواب همان شنوند. بر ابراهيم روند جواب همان شنوند.
موسى و عيسى همان گويند. مصطفى (ص) گفت: آن گه بر من آيند، من برخيزم پيش عرش ملك بسجود درآيم، آن گه فرمان آيد از حضرت عزّت كه: يا محمد چه كار دارى؟ و چه خواهى؟ و خود عزّ جلاله داناتر بر آنچه من خواهم. گويم: بار خدايا ما را وعده شفاعت داده اى در خلق خويش، اكنون ميخواهم كه ايشان را ازين انتظار و حيرت برهانى، و كار برگزارى و حكم كنى. ربّ العالمين گويد: قد شفعتك انا، آتيكم اقضى بينكم.
قال رسول اللَّه (ص): «فارجع، فأقف مع النّاس، فبينا نحن وقوف اذ سمعنا حسّا من السّماء شديدا».
و فى الحديث طول ذكرنا سياقه فى سورة البقرة.
امّا مقام مسائلت و اقامت بيّنت بر بندگان آنست كه ربّ العالمين در آن عرصه عظمى و انجمن كبرى، اوّل خطابى كه با بندگان كند سؤال از ايشان كند، و اوّل سؤال از پيغامبران كند، و اوّل پيغامبرى كه از وى سؤال كند نوح بود.
قال رسول اللَّه (ص): «اوّل من يدعى يوم القيامة نوح. فيقال له: هل بلّغت؟ فيقول: نعم يا ربّ انت اعلم. فيقال لقومه: هل بلّغكم نوح؟ فيقولون: ما اتانا من احد، و ما اتانا من نذير. فيقول اللَّه تعالى له: يا نوح من يشهد لك؟ فيقول: يشهد لى محمد و امّته، فتأتون فتشهدون انّ نوحا قد بلّغ».
و آن گه هر پيغامبرى را كه بقومى فرستاده بودند از وى اين سؤال كنند، و امّت وى همان جواب دهند كه امّت نوح دادند، و از پيغامبران كس باشد كه ميآيد، و از امّت وى ده كس با وى باشند كه بوى ايمان آورده بودند، و كس بود كه پنج، كس بود كه دو، و كس بود كه يكى. لوط ميآيد و با وى دو دخترك وى باشند. پس آن گه ربّ العالمين پيغامبران را گويد: پيغام رسانيديد؟ ايشان گويند رسانيديم، و امّت ايشان انكار كنند. ربّ العالمين گواه خواهد. پيغامبران گويند: امّت محمد (ص) گواهان مااند بتبليغ رسالت. آن گه فرمان آيد كه اى جبرئيل امّت محمد را حاضر كن، تا گواهى دهند كه ما داور دادگرانيم[14]، حكمى كه كنيم بعد از ظهور حجّت و ثبوت شهادت كنيم. امّت محمد بيايند تا گواهى دهند. كافران گويند: شما پسينان بوديد، از قصّه و داستان ما چه خبر داشتيد كه ما را نديديد؟ ايشان گويند: ما در محكم تنزيل قرآن مجيد خوانديم و دانستيم: كَذَّبَتْ قَوْمُ نُوحٍ الْمُرْسَلِينَ، كَذَّبَتْ عادٌ الْمُرْسَلِينَ، كَذَّبَتْ ثَمُودُ الْمُرْسَلِينَ، كَذَّبَتْ قَوْمُ لُوطٍ الْمُرْسَلِينَ، كَذَّبَ أَصْحابُ الْأَيْكَةِ الْمُرْسَلِينَ، وَ كَذَّبُوا وَ اتَّبَعُوا أَهْواءَهُمْ. آن گه كافران تزكيت ايشان خواهند.
فرمان آيد كه: اى جبرئيل! محمد را حاضر كن تا اينان را تزكيت كند. جبرئيل برود و ميكائيل و اسرافيل با وى، مصطفى (ص) را بر براق نشانند، با لواء كرامت، و تاج ولايت، ابو بكر بر راست او، و عمر بر چپ او، و عثمان از پس، و على (ع) از پيش. منبرى نهاده از ياقوت سرخ برابر عرش مجيد. مصطفى (ص) بمنبر برآيد از حضرت عزّت ندا آيد كه: اى محمد! انبياء دعوى كردند كه ما رسالت رسانيديم، و پيغام گزارديم، بيگانگان منكر شدند. امّت تو پيغامبران را گواهى دادند. اكنون تزكيت گواهان ميخواهند. رسول (ص) ايشان را تزكيت كند، گويد:
بار خدايا راستگويانند، و نيك مردانند، و تو خود گفتهاى بار خدايا كه: بهينه امّت ايشاناند: كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ، جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً. ربّ العالمين گويد:
گواهىشان قبول كردم، و حكم كردم بيگانگان را سياست و عقوبت، و دوستان را مثوبت و رحمت. آن گه پيغامبران گويند: بار خدايا امّت احمد را بر ما حقّى واجب گشت كه بتبليغ رسالت ما گواهى دادند. بار خدايا! اگر در ميان ايشان گناهكاريست، آن معصيت وى در كار ما كن، و بفضل خود او را بيامرز. ربّ العالمين گويد: بيك شهادت كه از بهر شما دادند مستوجب شفاعت شما گشتند، و حقّ ايشان بر شما واجب گشت، پس من خود چه سازم ايشان را از كرامت و نواخت؟ كه هفتاد سال از بهر من در سراى بلا غم خوردند، و بار بلاء ما كشيدند، و به يگانگى ما گواهى دادند، جز بر راستى و دوستى[15] نرفتند.
| راست كارى پيشه كن كاندر مصاف رستخيز | نيستند از خشم حق جز راستكاران رستگار | |
| اين عزيزانى كه اينجا گلبنان دولتاند | تا ندارىّ و ندانى شان بدينجا خوار و خار! |
امّا مقام محاسبت در پيش ترازو بود، و خلق عالم درين مقام بر سه قسماند:
قسمى آنند كه در ديوان ايشان حسنتى نيابند، و بنام ايشان خيرى بر نيايد كه كرده باشند. ايشان را بىحساب و بىكتاب، يك سر بدوزخ رانند. و قومى بر عكس اين باشند، كه در نامه ايشان جز حسنات و فنون طاعات نبود، ايشان را بىحساب و بى كتاب يكسر ببهشت فرستند. قومى بمانند در ميان، كه در جريده ايشان هم نيكى بود، و هم بدى، هم طاعت، و هم معصيت، خَلَطُوا عَمَلًا صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً. اعمال ايشان بترازوى عدل درآرند اگر كفّه طاعت رجحان دارد كليد سعادت و پيروزى جاودان در دست ايشان نهند كه: فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازِينُهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ.
و اگر نه، كه كفّه معصيت راجح شود، «لا يفلح» به پيشانى وى باز بندند، و گويند:فَأُولئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فِي جَهَنَّمَ خالِدُونَ.
قال داود الطائى رحمة اللَّه عليه: «قطع نياط العارفين ذكر احد الخلودين»، و ذلك فى قوله تعالى فَرِيقٌ فِي الْجَنَّةِ وَ فَرِيقٌ فِي السَّعِيرِ.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكارى- سكر مستى است، و مستى بر تفاوت است، و مستان مختلفاند. يكى از شراب خمر مست است، يكى از شراب غفلت، يكى از حبّ دنيا، يكى از رعونت نفس و خويشتن دوستى. و اين از همه صعبتر است كه خويشتن دوستى مايه گبركى است، و تخم بيگانگى، و ستر بى دولتى، و اصل همه تاريكى!
| اگر صد بار در روزى شهيد راه حق گردى | هم از گبران يكى باشى چو خود را در ميان بينى | |
| تو خود كى مرد آن باشى كه دل را بى هوا خواهى | تو خود كى درد آن دارى كه تن را بىهوان بينى؟ |
او كه از خمر مست است و در آن ترسان، و از بيم عقوبت لرزان، غايت كار او حرقتست در آتش عقوبت، گرش نيامرزد، و باشد كه خود بيامرزد كه گفته است:إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً. امّا آن كس كه مستى او از نخوت نفس است و كبر و خويشتن پرستى، كار او بر خطر است، و مايه وى زيان، و عمل وى بر وى تاوان، در خطر استدراج و مكر و بيم فرقت جاودان.
وَ لا جُنُباً إِلَّا عابِرِي سَبِيلٍ حَتَّى تَغْتَسِلُوا- اگر دين بقياس بودى غسل در اراقت بول واجب بودى، و آبدست در خروج منى. آن بول نجس است و اين منى پاك، در بول نجس طهارت كهين واجب، و در منى پاك طهارت مهين، تا بدانى كه بناء دين بر منقول است نه بر معقول، و بر كتابست نه بر قياس، و بر تعبّد است نه بر تكلّف.
و اصل غسل جنابت از عهد آدم (ع) است. آدم چون از بهشت بدنيا آمد او را با حوا صحبت افتاد. جبرئيل آمد، گفت: اى آدم غسل كن كه اللَّه ترا چنين ميفرمايد. آدم فرمان بجاى آورد. آن گه گفت: اى جبرئيل اين غسل را ثواب چيست؟ جبرئيل گفت: بهر مويى كه بر اندام تست ثواب يك ساله ترا در ديوان بنويسند، و بهر قطره آب كه بر اندام تو گذشت، اللَّه تعالى فريشتهاى آفريد كه تا بروز قيامت طاعت و عبادت همى آرد، و ثواب آن ترا همى بخشد. گفت: اى جبرئيل اين مراست على الخصوص؟ يا مرا و فرزندانم را على العموم؟ جبرئيل گفت: تراست و مؤمنان و فرزندان ترا تا بقيامت. پس غسل جنابت اندر همه شرايع انبياء واجب بوده است، از عهد آدم تا وقت سيد عالم صلوات اللَّه و سلامه عليهم اجمعين، تا بعضى از ائمه گفتند: آن امانت كه آدم برداشت كه اللَّه آن را گفت: وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ آن امانت غسل جنابتست.
ثمّ قال فى آخر الآية: إِنَّ اللَّهَ كانَ عَفُوًّا غَفُوراً- خداى در گذارنده گناهان است، و سترنده عيبهاى عذر خواهان است، و ناپيدا كننده جرم اوّاهان. اين دو نام از عفو و مغفرت درين موضع نهادن، معنى آنست كه هر چه تا امروز كردى، پيش از آنكه امر و نهى فرستادم همه برداشتم، و از تو درگذاشتم. بنده من! هرگز جنايت كسى با عنايت من نتاود[16]، و فضل من كه يابد، مگر آنكه آفتاب عنايت برو تابد! بنده من! اگر قصد درست كنى، ترا بر سر راهم، اگر از من آمرزش خواهى، از انديشه دل تو آگاهم! جرم ترا آمرزگار، و ترا نيكخواهم. هر كجا خراب عمرى است، مفلس روزگارى، من خريدار اوأم! هر كجا درويشى است خسته جرمى، درمانده در دست خصمى، من مولاى اوام! هر كجا زارندهاى است از خجلى، سرفروگذارندهاى از بيكسى، من برهان اوام. هر كجا سوختهايست از بيدلى، دردمندى از بىخودى، من شادى جان اوام!
| كن اين شئت من البلاء | د و أنت من ذكرى قريب |
____________________________________________
[1] ( 1)- چنين است در نسخه الف، ساير نسخ: آن روز.
[2] ( 2)- نسخه الف: هموار كننديد.
[3] ( 3)- نسخه ج باشيد.
[4] ( 4)- نسخه ج بيماران باشيد.
[5] ( 1، 2)- نسخه ج گويند. 64
[6] ( 1، 2)- نسخه ج گويند. 64
[7] ( 1)- نسخه ج: كنندى.
[8] ( 2)- نسخه الف: شيد.
[9] ( 1)- الكنيف: مستراح، ج كنف.
[10] ( 1)- كوع: انتهاى مچ دست كه پشت انگشت ابهام قرار دارد.
[11] ( 1)- نسخه الف: مشنويا.
[12] ( 2، 3)- نسخه ج: گفتندى.
[13] ( 2، 3)- نسخه ج: گفتندى.
[14] ( 1)- نسخه الف: ما داد كرد او رانيم.
[15] ( 1)- نسخه ج: راستى دوستى.
[16] ( 1)- نسخه ج: من بر نيايد.
كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد دوم