***تفسیر بیان السعادة-آل عمران

ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطانعلیشاه» سوره آل عمران‏ 13 تا 29

[سوره آل‏عمران (3): آيه 13]

قَدْ كانَ لَكُمْ آيَةٌ فِي فِئَتَيْنِ الْتَقَتا فِئَةٌ تُقاتِلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ أُخْرى‏ كافِرَةٌ يَرَوْنَهُمْ مِثْلَيْهِمْ رَأْيَ الْعَيْنِ وَ اللَّهُ يُؤَيِّدُ بِنَصْرِهِ مَنْ يَشاءُ إِنَّ فِي ذلِكَ لَعِبْرَةً لِأُولِي الْأَبْصارِ (13)

ترجمه:

براى شما در اين مطلب نشانه و آيتى است كه چون دو گروه (مؤمن و كافر) با يكديگر روبرو شدند، گروه كافر، گروه مؤمن را كه در راه خدا جهاد مى‏كنند، دو برابر مى‏بينند (بدين جهت كه كفّار از اهل ايمان ترسان و گريزان شوند) و خداوند، به هر كه بخواهد، توانائى و يارى دهد. و اهل بصيرت بدين آيات الهى اعتبار جويند.

تفسير:

قَدْ كانَ لَكُمْ‏ يعنى اى يهود، يا مطلق كفّار، يا مطلق مردم از كفّار و مسلمين‏ آيَةٌ براى شما اين امر، علامتى است كه دلالت بر صدق محمّد صلّى اللّه عليه و آله در رسالتش مى‏كند.

فِي فِئَتَيْنِ الْتَقَتا دو گروه كه در بدر روبروى هم قرار گرفتند «فئة» گروهى كه عددشان كم بود كه سيصد و سيزده نفر بودند. تُقاتِلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ أُخْرى‏ كافِرَةٌ با دسته ديگر كه زياد بودند و عددشان نزديك هزار نفر بود و از مشركين مكّه بودند، كارزار كردند.

يَرَوْنَهُمْ‏ فاعل يا به گروه مسلمانان يا به كافرين بر مى‏گردد و مفعول يا به مرجع فاعل بر مى‏گردد يا به مقابل آن، و همچنين است ضمير در قول خدا: مِثْلَيْهِمْ‏ ضمير «هم» يا به مرجع فاعل يا به مقابل آن بر مى‏گردد، همه اين احتمالها به حسب معنى و لفظ صحيح است، زيرا يا مسلمانان مشركين را اندك ديدند تا اينكه جرأت پيدا كرده بر آنان حمله بكنند، و يا شايد قبل از شروع جنگ آنها را زياد ديدند تا به خدا پناه برده بر عدد و نيرويشان اتّكال نكنند، و از آن طرف مشركين قبل از جنگ مسلمانها را اندك ديدند تا اقدام بر جنگ كنند، ولى در حين جنگ آنها را زياد ديدند تا بترسند و شكست بخورند.

رَأْيَ الْعَيْنِ‏ يعنى با ديد چشم نه با ديد خيال.

وَ اللَّهُ يُؤَيِّدُ بِنَصْرِهِ مَنْ يَشاءُ إِنَّ فِي ذلِكَ‏ يعنى در اين كم و زياد نشان دادن و عدّه اندك بر عدّه بسيار غلبه كردن‏ لَعِبْرَةً لِأُولِي الْأَبْصارِ عبرت است براى كسانى كه درك مى‏كنند از اشيا چيزهائى را كه به آن عبرت مى‏گيرند. سخن به اينجا كه رسيد بدين مقام مى‏رسيم كه از سبب توقّف مردم از قبول با واضح بودن آيات و نشانه ‏ها پرسيده شود. خداى تعالى جواب داد و فرمود:

[سوره آل‏عمران (3): آيه 14]

زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنِينَ وَ الْقَناطِيرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْأَنْعامِ وَ الْحَرْثِ ذلِكَ مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ اللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ (14)

ترجمه:

مردم ظاهر بين دنياپرست و كوته‏ نظر را آرايش حبّ شهوات نفسانى كه عبارت از ميل به زنها و فرزندان و هميانهاى زر و سيم و اسبهاى نشان‏دار نيكو و چهارپايان و مزارع و املاك است در نظر زيبا و دل فريب آيد ليكن اين‏ها همه متاع زندگانى فانى دنياست و منزل بازگشت نيكو (كه بهشت لقاى الهى و نعمت باقى ابدى است) فقط نزد خداست.

تفسير:

زُيِّنَ لِلنَّاسِ‏ براى ناس يعنى صاحبان نسيان و فراموشى زينت داده شده نه براى انسان.

حُبُّ الشَّهَواتِ‏ (دوستى شهوت) شهوت عبارت از محبّت نفسانى است و حبّ اعمّ از آن است، و تزيين چيزى، عبارت است از نشان دادن و جلوه دادن آن چيز به نحوى كه براى بيننده مرغوب جلوه كند، و تعليق تزيين بر حبّ، اشاره به اين دارد كه تزيّن و تزيين چيزى جز از جهت خود حبّ نيست، نه از جهت چيز ديگر، نه از جهت خصوصيّات محبّت از قبيل اينكه شهوت باشد، يا حبّ الهى باشد، يا عشق و يا شوق باشد. و اضافه كردن حبّ به شهوات اشاره به اين دارد كه آن چه كه مانع از عبرت گرفتن است آن دوستى است كه در ضمن شهوت حاصل شده باشد. بنابراين حبّ و شهوت در معانى مصدرى استعمال شده ‏اند.

و قول خداى تعالى‏ مِنَ النِّساءِ «حال» از شهوات است و لفظ «من» ابتدائيّه است و جلو آمدن «النّساء» در عبارت براى اين است كه شهوت داشتن نسبت به زنها از ساير خواسته‏هاى نفسانى بيشتر و كامل‏تر است.

وَ الْبَنِينَ‏ و پسران بلكه مطلق اولاد، ولى چون بعضى نفوس مطلقا از دختر كراهت دارند، و بعضى قبل از به دنيا آمدن و بزرگ شدن كراهت دارند، لذا دختر را جزء مشتهيات ذكر نكرد.

وَ الْقَناطِيرِ جمع قنطار است و آن چهل وقيّه‏[1] طلا است، يا يك هزار و دويست دينار، يا يك صد رطل از طلا يا نقره، يا هشتاد هزار درهم، يا يك هزار و دويست اقيّه يا هفتاد هزار دينار، يا يك پوست گاو پر شده از طلا يا نقره.

الْمُقَنْطَرَةِ يعنى تمام و تكميل‏ كننده. مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ قناطير پر از طلا و نقره و اسب‏هاى چريده شده، يا تعليم ديده، يا زيبا از نظر سيما.

وَ الْأَنْعامِ‏ چهارپايان سه‏ گانه گاو و گوسفند و شتر وَ الْحَرْثِ‏ يعنى كسب، يا جمع كردن مال، يا زراعت.

ذلِكَ مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا همه اين‏ها از كالاهاى حيات دنيوى هستند. جواب سؤال مقدّر است، گويا كه گفته شده است: چگونه است حال حيات دنيا؟ و چه موقع از دنيا لذّت برده مى ‏شود؟ و چه چيز است براى كسى كه دنيا را ترك گويد؟

وَ اللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ‏ يعنى كسى كه دنيا را ترك كند، هنگام بازگشت، در نزد خدا جايگاه نيكوئى دارد.

[سوره آل‏عمران (3): آيه 15]

قُلْ أَ أُنَبِّئُكُمْ بِخَيْرٍ مِنْ ذلِكُمْ لِلَّذِينَ اتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها وَ أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِالْعِبادِ (15)

ترجمه:

بگو اى پيامبر مى‏ خواهيد شما را آگاه گردانم به بهتر از اين‏ها كه محبوب شما مردم دنياست بر آنان كه تقوى پيشه كنند؟ نزد خدا باغهاى بهشتى است كه در زير درختان آن، نهرها جارى است و در آن جاويد متنعّم هستند و زنان پاكيزه و آراسته (امّا از همه خوش‏تر) خوشنودى خداست و خداوند به حال بندگان، بيناست.

تفسير:

قُلْ‏ بگو يا محمّد صلّى اللّه عليه و آله جهت رو گرداندن از دنيا و تحريص و تشويق به آنچه كه نزد خداست‏ أَ أُنَبِّئُكُمْ بِخَيْرٍ مِنْ ذلِكُمْ لِلَّذِينَ اتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ‏ «للّذين اتقوا» خبر مقدّم است و جمله، بيان «خير» است با زيادى، و لذا ادات وصل نياورده است، يا اينكه مانند جمله سابق متعلّق به خير است.

جَنَّاتٌ‏ مرفوع است و خبر مبتداى محذوف.

تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ يعنى از زير عماراتش، يا از زير درختهايش، يا از زير طبقاتش. و از زير هر طبقه نهرى كه بهترين منظره‏ها را دارد، جارى مى‏ شود.

خالِدِينَ فِيها تمام و كامل بودن نعمت به اين است كه زائل نشود.

وَ أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ يعنى همسرانى كه پاك هستند از پليديهايى كه در زنان است از حدثها و خبثها و كثافات اخلاط، و از چيزهايى كه ناخوشايند انسان است از اخلاق رذيله.

وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ‏ رضوان با كسره و ضمّه مصدر است، و رضوان خدا، آخرين مرتبه نعمتهاست و فوق آن نعمتى نيست و آن مستلزم راضى بودن عبد از خداست. و در تقدّم رضاى خدا از عبد بر رضاى عبد از خدا يا تأخّر آن همانند ساير صفات خدا كه در عباد ظاهر است، اشكال است. در اوّل سوره بقره در بيان توبه‏ پذيرى خداى تعالى، بيان اين مطلب گذشت. و خداوند به مراتب نعمتها اشاره كرده است، كه اوّل آنها انواع متاع حيات دنياست، دوّم بهشتهاى صورى است، سوّم همسران‏ پاكيزه، و چهارم رضوان خداست كه ديگر بالاتر از آن مقامى نيست.

وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِالْعِبادِ پس خداوند مى‏بيند و به مقام هر كس و درجه شقاوت يا سعادتش آگاهى دارد، پس هر كدام را بحسب مقام خودش پاداش مى‏دهد.

[سوره آل‏عمران (3): آيه 16]

الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنا إِنَّنا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ قِنا عَذابَ النَّارِ (16)

ترجمه:

آنان كه به درگاه خدا عرضه دارند: پروردگارا گرويديم به تو، پس به كرم خود گناهان ما را بيامرز و ما را از آتش جهنّم نگاهدار.

تفسير:

الَّذِينَ يَقُولُونَ‏ با زبان حال يا با زبان قال مى‏گويند، زيرا شخص متّقى به سبب قبول ولايت، تعلّق به خدا پيدا كرده است و اضطرار پيدا مى‏كند كه حتما بگويد: رَبَّنا به زبان حال يا قال، و لذا اين جمله را بيان جمله‏ لِلَّذِينَ اتَّقَوْا قرار داد. و ممكن است كه از جمله سابق، گسسته باشد و مرفوع يا منصوب باشد كه براى مدح آمده است و در هر صورت شأن كسانى كه تقوا را پيشه كردند اين است كه بگويند: رَبَّنا إِنَّنا آمَنَّا بار پروردگارا ما ايمان آورديم، گويا كه مقصودشان از اظهار ايمان عرض حالشان بر خداى تعالى است نه منّت گذاشتن به سبب اعمالشان، زيرا عرض حال از بندگان مرغوب است، چنانكه منّت گذاردن به سبب اعمال، مكروه و بد است. و اين جمله تمهيد و مقدّمه درخواست مغفرت و حفظ از آتش است. فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا كه ظاهر شدن گناهان بر ما، هم براى ما قبيح و زشت است، هم براى كسى كه همراه و مصاحب با ماست.

وَ قِنا عَذابَ النَّارِ ما را از عذاب آتش حفظ كن چون درد كشيدن ما، درد و رنج همنشين و دوست ما نيز مى‏باشد.

[سوره آل‏عمران (3): آيه 17]

الصَّابِرِينَ وَ الصَّادِقِينَ وَ الْقانِتِينَ وَ الْمُنْفِقِينَ وَ الْمُسْتَغْفِرِينَ بِالْأَسْحارِ (17)

ترجمه:

آنان صابران و راستگويان و فرمانبرداران و انفاق‏ كنندگان و استغفاركنندگان در سحرگاهانند.

تفسير:

الصَّابِرِينَ‏ وصف ديگرى براى متّقين است.

وَ الصَّادِقِينَ وَ الْقانِتِينَ وَ الْمُنْفِقِينَ وَ الْمُسْتَغْفِرِينَ بِالْأَسْحارِ از لحاظ معنا وقتى در جمله‏ اى چند صفت آمده و حرف عطف بين آنهاست وسط واقع شدن حرف عطف بين اوصاف به جهت اين است كه مبادى اوصاف متعدّد بوده و اشاره به استقلال هر كدام و انفراد هر كدام در مدح يا ذمّ داشته، يا هدفهاى ديگرى دارد. و صبر قديم‏ترين صفات ايمان است، لذا وارد شده است كه نسبت صبر به ايمان مانند نسبت سر به بدن است، و صدق و راستى كه عبارت از استقامت و راستى در اقوال و افعال است به‏ وسيله صبر حاصل مى‏شود، و با همين استقامت مذكور، طاعت كه همان فرمانبردارى است كامل مى‏شود و با كامل شدن طاعت، انفاق كه عبارت از بذل فعليّات نفس است، آسان مى‏گردد، و با اين بذل، نزديكى به روز جزا و دخول در سحر روز جزا و پوشيده شدن بديهاى شب طبيعت، تحقّق مى‏پذيرد.

و از آنجا كه تكليف، مطابق تكوين است و ظاهر، عنوان باطن، خداوند بندگان را به استغفار زبانى در سحرهاى شب‏هاى طبيعت، يا تنها يا در هر نماز، يا در نماز وتر مكلّف كرده است.

[سوره آل‏عمران (3): آيه 18]

شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ وَ الْمَلائِكَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (18)

چگونگى شهادت خدا به اينكه جز او خدايى نيست.

ترجمه:

خدا به يكتائى خود گواهى دهد كه جز ذات اقدس او خدائى نيست و فرشتگان و صاحبان علم نيز (بر اين حقيقت) گواهى دهند كه او نگهبان عدل و درستى است، نيست خدايى جز او كه بر كار عالم توانا و به همه چيز آفرينش، داناست.

تفسير:

شَهِدَ اللَّهُ‏ كلامى كه است از ما قبلش منقطع. شهادت دادن عبارت است از حفظ قضيّه‏ اى كه مشهود است يا آنچه كه در حكم مشهود است، يا خبر دادن به آن قضيّه است و خبر دادن خدا به توحيد براى همه اشيا عبارت از اين است كه خداوند همه اشيا را فطرتا بر توحيد آفريده است و هر شى‏ء مقتضى توحّد و وحدت با چيزى است كه در مجاورت آن قرار گرفته است. و اين، خبر دادن از ناحيه خداست به توحّد صانع اشيا و به وحدت و احديّت او.

و اخبار خدا به توحيد، براى صاحبان عقل، به اين است كه آيات آفاقى را مى ‏آفريند و آنها را به گونه ‏اى قرار مى‏دهد كه عقول صاف آنها را درك كرده دليل وحدت خالق آنها قرار دهد، و مخصوصا آيات بزرگ كه با زبانهاى حال و قالشان دلالت بر توحيد مى‏كنند، كه خداى تعالى به آن اشاره فرموده است آنجا كه مى‏ فرمايد: سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ‏[2] و نيز اخبار خدا به توحيد براى صاحبان عقل به اين است كه آيات انفس را انشاء مى‏كند و آن را به گونه ‏اى قرار مى‏دهد كه دلالت بر وجود حقّ و صفات او بكند كه به آن اشاره شده است چنان كه مى‏فرمايد: وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُ‏[3] (و در خود—- تا اينكه آنان را آشكار شود كه او حقّ است) در مقام مشاهده به سبب ظهور خداى تعالى در هر چيز و سايه بودن از صاحب سايه كه به آن اشاره شده است‏

در قول خدا: أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ شَهِيدٌ[4] يعنى آيا پروردگارت كافى نيست كه او بر هر چيز گواه است.

أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ وَ الْمَلائِكَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ‏ يعنى ذات ملائكه و صاحبان علم، زبان حالشان و زبان گفتارشان اين است كه جز او خدايى نيست. و ممكن است عطف بر مستثنى باشد به نحوى كه منافى توحيد يا مستلزم تعدّد آلهه نباشد.

و قول خداى تعالى: قائِماً بِالْقِسْطِ از حيث معنى عدل قائم به مجموع است يا قائم به خدا، و از حيث اعراب صفت براى اسم «لا» مى‏باشد يا حال است از مستثنى يا مستثنى منه است و معنى آيه اين است: شهادت دادن خدا در حالى كه كفايت‏ كننده خلق است به سبب قسط و عدل يا اقامه ‏كننده عدل است. چنان كه امام باقر (ع) مى‏فرمايد: كه صاحبان علم عبارت از انبيا و اوصياست و آنان قائم به قسط هستند[5] … مؤيّد قيام به مجموع است.

و براى رفع توهّم تعدّد خدايان بنا بر احتمال عطف ملائكه بر مستثنى، توحيد را با اين گفتار تأكيد نمود كه: لا إِلهَ إِلَّا هُوَ بدون عطف، گويا كه گفته شده است: از اين معنى لازم مى‏آيد تعدّد آلهه (خدايان متعدّد) و آن منافى توحيد است، پس خداوند فرمود: لا إِلهَ إِلَّا هُوَ زيرا الوهيّت براى ملائكه و صاحبان علم نيست مگر به ظهور خداوندگارى خود خدا، و الوهيّت آنها مغاير با الوهيّت اللّه نيست تا تعدّد خدايان لازم بيايد.

الْعَزِيزُ يعنى خداوند غالب كه با وجود او مجالى براى خداى ديگر نيست.

الْحَكِيمُ‏ او آن كسى است كه موجودى را مظهر الهيّت خودش‏ قرار نمى‏دهد مگر به سبب حكمت‏ها و مصلحت‏ها.

[سوره آل‏عمران (3): آيه 19]

إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلاَّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُمْ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِآياتِ اللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ سَرِيعُ الْحِسابِ (19)

ترجمه:

همانا دين پسنديده، نزد خدا آيين اسلام است و اهل كتاب در آن، راه مخالفت نپيمودند مگر پس از آن كه به حقانيّت آن آگاه شدند، و اين خلاف را از راه رشك و حسد به ميان آوردند، هر كس به آيات خدا كافر شود بترسد، كه محاسبه خدا زود خواهد بود.

تفسير:

إِنَّ الدِّينَ‏ دين، معانى زيادى دارد و مقصود در اينجا راه به سوى آخرت، يا به سوى خداست.

عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ‏ يعنى پس از ظهور اسلام، راه به سوى خدا منحصر در اسلام گرديد، و حقانيّت‏هائى كه در ساير اديان بود منقطع شد، و در اوّل سوره بقره پيرامون اسلام و ايمان سخن گفته شد.

وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ‏ اهل كتاب از يهود و نصارى كه در حقّ بودن دين اسلام يا حقّ بودن انحصارى دين، در اسلام، اختلاف نكردند.

إِلَّا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ‏ مگر بعد از آن كه براى آنها دانش حاصل شد كه آن روشن شدن حقيقت و بعثت محمّد صلّى اللّه عليه و آله بود. يعنى يهود و نصارى اتّفاق داشتند بر حقانيّت محمّد صلّى اللّه عليه و آله و دين او و منحصر بودن دين در دين محمّد صلّى اللّه عليه و آله قبل از مبعث تا اينكه پيامبر مبعوث شد و يقين كردند كه نبىّ موعود همان محمّد صلّى اللّه عليه و آله است، پس اختلاف در حقانيّت او كردند بدين گونه كه بعضى اقرار كردند و بعضى انكار، پس از آن كه همه آنها به بعثت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله يقين پيدا كرده بودند.

بَغْياً بَيْنَهُمْ‏ و آن از باب سلطه‏ گرى و رياست طلبى و يا به خاطر شكم‏بارگى در بين مردمشان بوده است.

وَ مَنْ يَكْفُرْ حال است يا عطف، يعنى و كسى كه كفر ورزيد بِآياتِ اللَّهِ‏ به آيات تدوينى و تكوينى، مانند آيات تورات و انجيل كه به حقانيّت دين اسلام و صدق محمّد صلّى اللّه عليه و آله ناطق است، و مانند آيات قرآن كه دلالت بر حقانيّت پيامبر و حقانيّت وصىّ او مى‏ كند، و مانند محمّد صلّى اللّه عليه و آله و على (ع) و اولاد آنان، پس خداوند كسى را كه به آيات او كفر بورزد عذاب مى‏كند، زيرا خداوند عملى را بدون پاداش نمى‏گذارد، و كفر كافر نيز از او فوت نمى‏ شود.

فَإِنَّ اللَّهَ سَرِيعُ الْحِسابِ‏ پس خداوند خيلى زود به حساب رسيدگى مى‏كند، وعيد است براى آنان كه كافر شدند از كفّار و براى كسى كه از امّت محمّد صلّى اللّه عليه و آله بعد از محمّد صلّى اللّه عليه و آله به على (ع) كفر ورزيد.

[سوره آل‏عمران (3): آيه 20]

فَإِنْ حَاجُّوكَ فَقُلْ أَسْلَمْتُ وَجْهِيَ لِلَّهِ وَ مَنِ اتَّبَعَنِ وَ قُلْ لِلَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ الْأُمِّيِّينَ أَ أَسْلَمْتُمْ فَإِنْ أَسْلَمُوا فَقَدِ اهْتَدَوْا وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغُ وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِالْعِبادِ (20)

ترجمه:

پس اگر براى مخالفت با دين حقّ به باطل احتجاج كنند بگو من خود و پيروانم تسليم امر خدا هستيم و به اهل كتاب و به امّيّان (آنها كه مانند زاده از مادر بوده و داراى علم كتاب آسمانى نيستند) بگو:

آيا چون حقّ پديدار شود ايمان آريد؟ اگر ايمان آرند هدايت يافته‏ اند و اگر روى گردانند بر تو چيزى جز تبليغ دين خدا و اتمام حجّت بر آنها نيست و خدا بر حال بندگان آگاه است.

تفسير:

فَإِنْ حَاجُّوكَ‏ اگر به جدل برخاستند در حقانيّت اسلام يا در انحصار دين در آن‏ فَقُلْ‏ پس بگو، اسلام، خالص كردن وجه است براى خدا أَسْلَمْتُ‏ يعنى خالص گردانيدم از شرك و فريب، يا تسليم كردم‏ وَجْهِيَ لِلَّهِ‏ وجه خود را به خدا به سبب اسلام، و اين وصفى است كه هيچ كس منكر آن نيست پس وجهى ندارد كه شما در دين اسلام با من به جدل برخيزيد.

و مقصود از «وجه» ذات است، زيرا شيئيّت چيزى به صورت است نه به مادّه، و صورت هر چيزى فعليّت آخر آن است، و فعليّت آخر، چيزى است كه به سبب آن توجّه حاصل مى‏شود، چنانكه وجه بدن چيزى است كه به سبب آن توجّه، حاصل مى‏شود.

وَ مَنِ اتَّبَعَنِ‏ عطف بر ضمير مرفوع است و با ضمير منفصل تأكيد نشد، بدين جهت بين آن و معطوف عليه فاصله واقع شده است، يا عطف بر «اللّه» است، يعنى خالص كردم وجه خودم را براى خدا و براى كسى كه از من پيروى نمايد يا تسليم كردم وجه خودم را به خدا و به كسى كه پيروى از من بكند، زيرا كه مسلمان و مؤمن داراى دو وجه است، رويى به سوى خدا دارد به سوى خلق، و اسلام اقتضاى آن را دارد كه، اخلاص وجه براى خدا و تسليم وجه به سوى او، و همچنين اخلاص وجه به خلق خدا و تسليم وجه به سوى آنان را داشته باشد.

وَ قُلْ لِلَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ الْأُمِّيِّينَ‏ «امّيّين» يعنى كسانى كه كتاب و نبىّ ندارند يعنى كسانى كه براى آنان از كمالات انسانى جز انتساب به مادر چيزى حاصل نشده است.

أَ أَسْلَمْتُمْ‏ يعنى پس از آن كه براى آنان ذكر كرد كه اسلام مقتضى اخلاص وجه براى خداست، و آن وصفى است كه مطلوب هر عاقلى است، اكنون جاى آن داشت كه درباره اتّصاف آنان به اسلام پرسيده شود لذا فرمود: آيا مسلمان شديد، يا توجّهتان را به طور خالص به سوى خدا قرار داديد؟

فَإِنْ أَسْلَمُوا يعنى اگر مسلمان يا مخلص شدند … و اين تحريك و تهييج آنان است كه اسلام بياورند، فَقَدِ اهْتَدَوْا در اين صورت محقّقا هدايت يافته‏اند زيرا اسلام هدايت‏ پذيرى و وصول به طريق ايمان است، و اخلاص وجه براى خدا، هدايت يافتن به سوى كمالات انسانى است.

وَ إِنْ تَوَلَّوْا و اگر از اسلام يا از اخلاص وجه رو گرداندند پس گناه آن بر گردن تو نيست. فَإِنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغُ‏ بر تو فقط تبليغ است و هنگامى كه تبليغ كردى، قبول آنان به عهده تو نيست تا گناه قبول نكردن بر عهده تو باشد، و «بلاغ» اسم مصدر است از ابلاغ يا تبليغ.

وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِالْعِبادِ و خدا به بندگان بيناست يعنى هر كسى را طبق عملش جزا مى‏دهد، پس آيه اشاره به وعد و وعيد است.

[سوره آل‏عمران (3): آيه 21]

إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ حَقٍّ وَ يَقْتُلُونَ الَّذِينَ يَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ النَّاسِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ (21)

ترجمه:

همانا كسانى كه به آيات خدا كافر شوند و پيامبران را به ناحق بكشند و با آن مردمى كه خلق را به عدل و درستى خوانند نيز دشمن شده به قتل رسانند، اى پيامبر آنان را به عذاب سخت و دردناك بشارت ده.

تفسير:

إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ‏ استيناف بيانى و جواب سؤال مقدّر است.

وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ حَقٍ‏ براى بيان كردن است نه براى تقييد (به كار بردن كلمه بغير حقّ).

وَ يَقْتُلُونَ الَّذِينَ يَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ النَّاسِ‏ يعنى و مى‏ كشند كسانى را كه امر مى‏ كنند به پيروى كردن از انبيا و از كسانى كه با بيعت خاصّ بيعت كرده‏اند، زيرا كسى كه با بيعت خاصّ بيعت مى‏كند حتما امر به قسط مى‏كند اگر چه اين امر در مملكت وجودش، قرار داشته باشد.

فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ‏ پس آنان را به عذابى دردناك بشارت ده، درباره بنى اسرائيل نازل شده است كه در يك ساعت از اوّل روز چهل و سه پيامبر را كشتند، پس يك صد و دوازده نفر از عبّاد بنى اسرائيل بلند شدند و كسانى را كه پيامبران را كشته بودند، امر به معروف و نهى از منكر نمودند، اين عدّه را نيز در آخر همان روز كشتند. (اين چنين از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله روايت شده است‏[6]). ولى آيه، در مورد هر كسى كه مثل آنان و هم سنخ آنها باشد جريان دارد، و همچنين در مورد هر كس كه پيامبر باطنى و پيروانش را بكشد، مشمول اين آيه مى‏شود اگر چه در خارج پيامبر، يا تابع پيامبر را نكشته باشد. و اين كنايه از كسانى است كه بعد از وفات رسول صلّى اللّه عليه و آله متعرّض قتل ائمّه و پيروان آنها شدند.

[سوره آل‏عمران (3): آيه 22]

أُولئِكَ الَّذِينَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرِينَ (22)

ترجمه:

آنهايند كه اعمالشان در دنيا و آخرت تباه و ضايع گرديد و براى رهائى آنها از شكنجه ياورى نخواهد بود.

تفسير:

أُولئِكَ الَّذِينَ حَبِطَتْ‏ يعنى عمل‏هايشان باطل شده و به هدر رفته است، أَعْمالُهُمْ‏ بدان كه عمل در مقابل علم است و آن عبارت است از چيزى كه بر اعضا ظاهر مى‏ شود و مسبوق به قصد عمل‏ كننده است، خواه آن عمل گفتار يا كردار باشد يا چيزى كه از نفس در باطن صادر شود، از قبيل مجاهدات باطنى. و هر يك از آن دو به خودى خود باقى نمى ‏ماند. ولى نفس به يك كيفيّت جوهرى، متّصف مى‏ شود كه صادركننده و مصدر آن دو مى‏ گردد، سپس آن كيفيّت از عامل و نفس رو به فزونى مى‏ نهد، و آن كيفيّت در دنيا و آخرت با نفس باقى مى ‏ماند، و ثمره‏ آن در دنيا رهائى از عذاب اوصاف رذيله است، و در آخرت لذّت بردن به امور اخروى و به مناجات خداست.

به عبارت ديگر نفس از عمل ظاهرى و باطنى، متّصف به كيفيّتى مى‏شود كه داراى هر دو جهت دنيوى و اخروى است، جهت دنيوى آن، چيزى است كه براى انسان نسبت به خلق حاصل مى‏شود، و جهت اخروى آن چيزى است كه نسبت به عالم ارواح حاصل مى‏شود.

و ثمره كيفيّت، جهت دنيوى آن، فارغ شدن از پستيها و رذائل آن نسبت به سختى‏هاى آن است، و ثمره كيفيّت جهت اخروى، لذت حاصله از امور اخروى و به سبب مناجات خداست.

بنابراين قول خداى تعالى‏ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ «حال» از أَعْمالُهُمْ‏ است يا «ظرف» حبط است.

وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرِينَ‏ يعنى يارانى ندارند تا عذابى را كه به آنها وعده و بشارت مى‏دهى! دفع كنند.

[سوره آل‏عمران (3): آيه 23]

أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ يُدْعَوْنَ إِلى‏ كِتابِ اللَّهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ يَتَوَلَّى فَرِيقٌ مِنْهُمْ وَ هُمْ مُعْرِضُونَ (23)

ترجمه:

آيا نديدى كسانى را كه چون آنها يعنى علماى يهود كه بهره‏ اى از كتاب يافته ‏اند دعوت شوند تا كتاب خدا بر آنها حكم كند گروهى از آنان از حكم حقّ روى گردانند.

تفسير:

أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ‏ أ لم تر الى كذا عبارتى است كه هم براى شگفتى گوينده به كار مى‏رود و هم جهت شگفت زده كردن شنونده است. رؤيت، اعمّ از ديدار با چشم است يا بينش دل. نزول آيه، اگر در مورد دانشمندان و علماى يهود هم كه باشد، در مورد هر كسى كه به شريعتى و كتابى اقرار مى‏كند و سپس از شريعت و كتابش‏ اعراض مى‏نمايد، جريان دارد. زيرا كتاب عبارت از احكام رسالت و نبوّت است، و كتب تدوينى آسمانى، صورت آن احكام و ظهور آنهاست. و منظور منافقين امّت است كه اقرار به محمّد صلّى اللّه عليه و آله و شريعت و كتاب او كردند و پس از وفات او از كتاب او اعراض نمودند.

لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ‏ «يحكم» يا «يحكم» با فتح ياء و ضمّ آن و فتح كاف خوانده شده است.

ثُمَّ يَتَوَلَّى فَرِيقٌ مِنْهُمْ‏ يعنى گروهى از آنان از كتاب خدا روى مى‏گردانند. جمله عطف است بر «يدعون» و آوردن ادات تراخى (ثم به معناى سپس) اشاره به اين است كه رو گرداندن بعد از دعوت به كتاب بوده و بين آن دو مهلت و فاصله‏اى بوده است، زيرا طبق آنچه كه گفته شده پيامبر صلّى اللّه عليه و آله داخل مدرس (محل درس) آنان شد و آنان را دعوت به اسلام نمود، پس گفتند: تو بر چه دينى هستى؟ فرمود: بر دين ابراهيم (ع) گفتند: ابراهيم يهودى بود، پيامبر فرمود: بين ما و شما تورات حاكم باشد.

و بعد از جدل و احتجاجاتى كه بين آنها و پيامبر واقع شد آنها از مراجعه به تورات ابا كردند[7].

در مجمع البيان به ابن عبّاس نسبت داده شده است كه گفت‏[8]: مرد و زنى از اهل خيبر زنا كردند، در حالى كه در بين طايفه، صاحب آبرو و شرف بودند، و حكم زنا در كتاب خودشان سنگسار كردن بود، و چون آن دو شريف و آبرومند بودند سنگسار كردن آن دو را ناخوش دانستند، و اميدوار بودند كه نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله رخصتى در كار آنان حاصل شود، پس كارشان را پيش رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بردند، رسول خدا حكم به رجم (سنگسار كردن) فرمود، پس گفتند: يا محمّد به ستم حكم كردى! رجم بر آنها نيست. پس محمّد گفت: بين من و شما، تورات حاكم باشد.

گفتند: انصاف كردى با ما. پيامبر فرمود: عالم‏ترين شما به تورات چه كسى است؟ گفتند: فرزند «صوريا» ساكن فدك. پس به دنبال او فرستاد و به مدينه آمد، و از طرفى جبرئيل او را براى پيامبر وصف نموده بود … تا اينكه، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله خواست، آن قسمت از تورات را كه در آن حكم به رجم نوشته شده بود، بخواند، وقتى كه آيه رجم آمد دستش را روى آن گذاشت و ما بعد آن را خواند، ابن سلام گفت، يا رسول اللّه مطلب مورد نظر را نخواند و از آنجا گذشت، ابن سلام به طرف ابن «صوريا»، بلند شد و دستش را از روى آيه رجم برداشت و آن را بر رسول خدا و بر يهود خواند و در آن آمده بود كه اگر مرد و زن همسردار، زنا كنند و دلايل اثبات اقامه شد بايد سنگسار شوند.

پس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به يهود امر نمود و آن دو را سنگسار كردند، پس يهود غضبناك شدند و بر «ابن صوريا» عيب گرفتند، پس خداوند اين آيه را نازل فرمود[9].

وَ هُمْ مُعْرِضُونَ‏ يعنى در حالى كه رسم و عادت آنان هميشه و مطلقا اعراض از حقّ است.

[سوره آل‏عمران (3): آيه 24]

ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ إِلاَّ أَيَّاماً مَعْدُوداتٍ وَ غَرَّهُمْ فِي دِينِهِمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ (24)

ترجمه:

بدين سبب مطيع حكم خدا نشوند كه گويند ما را هرگز در آتش جز اندك زمانى (هفت يا چهل روز كه زمان گوساله‏ پرستى آنهاست) عذاب نكنند و اين سخنان كه خود به دروغ ساخته‏ اند آنها را در دين مغرور گردانيده است.

تفسير:

ذلِكَ‏ اين رو گرداندن و اعراض‏ بِأَنَّهُمْ‏ بدين سبب است كه آنها عقوبت آخرت را بر خودشان آسان گرفتند، و قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ إِلَّا أَيَّاماً مَعْدُوداتٍ‏ گفتند: ما را جز چند روزى عذاب آتش نرسد. بعضى گفته ‏اند: مقصود عدد ايّامى است كه گذشتگان گوساله ‏پرستى مى‏كرده ‏اند چهل روز يا هفت روز بوده است. بعضى گفته ‏اند: روزهاى جدا و گسسته از هم بوده است.

وَ غَرَّهُمْ فِي دِينِهِمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ‏ يعنى افترائشان آنها را در دينشان مغرور كرده بود، و آن افترا همان انقطاع عذاب است يا اينكه مى‏گفتند: ما فرزندان و دوستان خداييم. يا اينكه مى‏گفتند: پدران پيامبرشان شفاعت آنها را خواهند كرد، يا اينكه خداوند به يعقوب وعده داده است كه اولادش را عذاب نكند.

[سوره آل‏ عمران (3): آيه 25]

فَكَيْفَ إِذا جَمَعْناهُمْ لِيَوْمٍ لا رَيْبَ فِيهِ وَ وُفِّيَتْ كُلُّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ (25)

ترجمه:

پس چگونه خواهد بود حال آنها (و چه عذاب شديد و ذلّت بار به آن مغروران رسد) هنگامى كه آنها را در روزى كه هيچ شك در آن نيست گرد آوريم. و البتّه هر شخص به تمام جزاى اعمال خود خواهد رسيد.

تفسير:

فَكَيْفَ‏ يعنى چگونه است حال آنها، اين جمله، ترساندن آنها و بزرگ نشان دادن عذاب آنان است. إِذا جَمَعْناهُمْ لِيَوْمٍ‏ در روزى، يا براى مجازات روزى كه‏ لا رَيْبَ فِيهِ‏ نبايد در آن ترديد و شك كرد.

روايت شده است: اوّلين پرچمى كه در روز قيامت بلند مى‏شود از پرچمهاى كفّار پرچم يهود است، پس خداوند رسوا مى‏كند آنها را در ميان اهل محشر، سپس آنها را امر به آتش مى‏كند. وَ وُفِّيَتْ كُلُّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ‏ هر چه كه نفس كسب كرده تمام و كمال به صورت تجسّم اعمال جزا داده مى‏شود، يا پاداش تمام آنچه را كه كسب كرده است، داده مى‏شود. وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ‏ به سبب نقص ثواب يا زيادى عقاب، آنان مورد ظلم واقع نمى‏ شوند.

بدان كه نفوس بشرى با هر فعليّتى از اعمال بدنى و رياضتهاى نفسى فعليّتى را كسب مى‏كند كه آن فعليّت على رغم آنچه بعضى گمان كرده ‏اند كيفيّت عرضى نيست، بلكه آن كيفيّت طبق آنچه كه در فلسفه از حركات جوهرى تحقيق شده است شأنى از شئون نفس است. و شأن آن كيفيّت (حركت جوهرى) اين است كه پس از برداشته شدن حجابهاى طبيعت، به سبب مرگ اختيارى يا اضطرارى براى نفس باقى مى‏ماند، بدين گونه كه آن كيفيّت به صورت مجسم ظاهر شده، تمثّل پيدا مى‏كند به‏ وسيله صورتى كه موافق و مملوك نفس باشد، و همين معنى تجسّم اعمال است، و خداوند در صورتى كه آن اعمال نيك باشد بر طبق آن صورت بر صاحب آن اعمال تفضل مى‏كند. و يا اينكه بر طبق آن صورت (اگر بد باشد) عذابش را دو يا چند برابر مى‏كند و اين امر بر طبق اختلافى است كه در كسب اعمال او وجود دارد. لذا يكى از معانى دو بهشت (جنتان) همانست كه ذكر شد. و از اين رو خداى تعالى: مى‏فرمايد: وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ‏[10] (براى كسى كه از مقام پروردگارش بترسد، دو بهشت است). و معنى ديگر آن كه نقل كرده ‏اند كاملا ضعيف است.

لذا مى‏فرمايد: وَ لكِنْ لا تَعْلَمُونَ‏ (امّا شما نمى‏ دانيد).

امّا كلمه وفّيت كه از مصدر «التّوفيه» گرفته شده است به معنى ادا كردن تمام آن چيزى است كه شايسته است ادا شود. و بنابراين درست‏ است كه بگوييم خداوند عين آن چيزى را كه او كسب كرده بود به او عطا نمود، و درست است كه بگوييم، خداوند جزا و پاداش آنچه را كه كسب كرده به او داده است و حبط اعمال (نابود كردن اعمال) و محو گناهان، عبارت از بطلان آن فعليّت و پاك شدن آن، از صفحه نفس است. و تبديل كردن گناهان به حسنات، عبارت از تسخير شدن آن فعليّت است، براى قوّه عاقله، بعد از آن كه مسخّر شيطان بود، و عفو از گناهان و بخشيدن آنها، عبارت از باقى ماندن آن فعليّت است با پوشيده شدن آن از ديدرس، و متمثّل نشدن و ظاهر نگشتن آن به صورتى كه مناسب آن است (از عفو خداست كه براى پوشيدن گناهان آن‏چنان‏كه هستيم ما را ظاهر نسازد).

[سوره آل‏عمران (3): آيه 26]

قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ (26)

ترجمه:

بگو اى پيامبر، بار خدايا اى پادشاه ملك هستى تو هر كه را خواهى ملك و سلطنت بخشى و از هر كه بخواهى بگيرى، و به هر كه خواهى عزّت بخشى و هر كه را خواهى خوار گردانى هر نيكوئى و خير به دست توست و تنها تو بر همه چيز توانائى.

تفسير:

قُلِ اللَّهُمَ‏ اصل «اللّهم» يا اللّه است، ادات ندا حذف شده، و ميم مشدّد در آخر آورده شده است، تا عوض از محذوف باشد، و اين براى تعظيم اسم شريف خداست تا به صورت ندا آورده نشود، و از طرفى بزرگ كردن لفظ آن، اشعار به شدّت گرفتن محبّت است، زيرا شدّت حبّ مانند شدّت غضب اقتضاى شدّت در لفظ را مى ‏كند.

برخى گفته‏ اند: اصل آن «يا اللّه أمّ بخير» بوده كه به سبب حذف حرف نداء و همزه قطع مخفّف شده است. و عدم نگرش به اين اصل و عدم اجتماع ميم با حرف ندا دليل قول اوّل است.

مالِكَ الْمُلْكِ‏ صفت «اللّهم» است، يا منادى است كه حرف ندا حذف شده است، و آوردن آن قبل از حكم، از باب براعت‏[11] است، و براى اين است كه مشعر به علّت حكم است، و مراد به ملك، عالم ملك است كه در مقابل ملكوت قرار مى‏گيرد. و به عالم طبيعت عالم ملك مى‏ گويند، چون در آن جز حيثيّت مملوكيّت نيست، به خلاف ملكوت و جبروت كه در آن دو حيثيّت مالكيّت ظاهرتر از حيثيّت مملوكيّت است و «ملك» با فتحه و كسره و ضمّه ميم و با دو فتحه ميم و لام، و با دو ضمّه ميم و لام عبارت از چيزى است كه مالك آن قدرت تصرّف در آن را داشته باشد. يا مقصود از آن مطلق عالم امكان است از ملك و ملكوت و جبروت، يا مقصود، مراتب عالم صغير و كبير به طور مطلق مى‏باشد تا ملك قلوب و دولت رسالت و نبوّت و جانشينى آن را شامل شود.

تُؤْتِي الْمُلْكَ‏ حال است يا مستأنف و جواب سؤال مقدّر، يا مستأنف است براى مدح، و مقصود از ملك دوّم يا عينا مانند اول است چنانكه آن از تكرار اسم معرفه معلوم مى‏گردد يا مقصود بعضى از معانى اوّل است.

مَنْ تَشاءُ به هر كس كه بخواهى مى‏دهى بدون مانع و عجز.

وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ عزيز كردن خدا و عزّت در اينجا در مقابل ذلّت و خوارى است و مراد در اينجا يا عزّت ملك است كه تأكيد همان مفهوم اوّلى‏ تُؤْتِي الْمُلْكَ‏ مى‏شود، يا غير از عزّتى است كه لازمه ملك است كه در اين صورت اين جمله تأسيسيّه است (جمله با آن آغاز مى‏شود).

وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِيَدِكَ‏ يعنى به دست توست نه به دست غير تو، الْخَيْرُ جنس خير، يا جميع انواع و افراد خير، و اين جمله حال است يا مستأنف است و جواب سؤال مقدّر، يا براى مدح است، و ذكر كردن كلمه «خير» يا از جهت اين است كه مقام، مقام ترغيب به آن چيزى است كه نزد اوست و مناسب با آن، بيان كلمه «خير» است، و يا از باب اين است كه شرّ عدمى است كه به عدم بر مى‏گردد و عدم، لا شى‏ء محض است (يعنى هيچ چيز نيست) و حكم شى‏ء بر آن جارى نمى‏شود.

إِنَّكَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ تعميم است بعد از تخصيص، و جمله در اعراب مانند جمله‏هاى سابق است.

[سوره آل‏عمران (3): آيه 27]

تُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ تُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ وَ تُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ تُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ وَ تَرْزُقُ مَنْ تَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ (27)

ترجمه:

شب را در روز نهان سازى، و روز را در پرده شب ناپديد گردانى، زنده را از مرده و مرده را از زنده برانگيزى و به هر كه خواهى روزى بى ‏حساب عطا فرمائى.

تفسير:

تُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ اين جمله، در اعراب مانند جمله‏ هاى سابق است. مقصود از داخل كردن شب در روز، داخل كردن قسمتى از شب است به سبب كوتاه كردن شب و بلند كردن روز، يا اينكه مقصود آمدن شب است بعد از روز و دنبال آن، كه مقصود داخل كردن شب است در جاى روز، و شب، اختصاصى به شب زمانى ندارد، بلكه هم آن را شامل است و هم شامل عالم ارواح خبيث و عالم طبيعت و مادّه انسان، و طبيعت انسان و مرض و غم و رنج انسان و رذائل و كفر و جهل انسان …، شامل همه اين موارد مى‏شود.

ذكر اين معنى پس از ذكر قدرت، اشاره به اين است كه كار وارد ساختن شب در روز آن چنان سخت است كه گويا از امور غير ممكن و غير مقدور شمرده شده است. زيرا آن، جمع بين اضداد است.

وَ تُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ‏ معنى اين جمله با مقايسه جمله قبلى معلوم مى‏شود.

وَ تُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ‏ يعنى زنده را از مرده بيرون مى‏ آورى، مانند بيرون آوردن حيوان از جماد، يا مؤمن از كافر، يا عالم از جاهل، يا نفس انسانى از نفس حيوانى، يا نفس زنده از طبع ميّت، يا باقى از فانى، زيرا كه فناء انسان مرگ حقيقى براى اوست و بقاء انسان بعد از فناء، حيات حقيقى است كه به سبب حيات خداى تعالى است. يا مقصود امتياز يافتن زنده از مرده است به همان معانى كه گذشت.

وَ تُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِ‏ معنى اين جمله با مقايسه با عبارت قبلى دانسته مى‏شود (كه عكس مفهوم قبلى است).

وَ تَرْزُقُ مَنْ تَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ‏ ذكر روزى دادن بعد از تعميم قدرت، براى اين است كه ترغيب نمودن در چيزى كه نزد اوست، اقتضاى آن دارد، كه به نظائر و امثال آن، تأكيد ورزد و تكرار كند.

[سوره آل‏عمران (3): آيه 28]

لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِي شَيْ‏ءٍ إِلاَّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ وَ إِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ (28)

ترجمه:

نبايد اهل ايمان مؤمنان را واگذاشته، از كافران دوست و يا صاحب تصرّف بگيرند. هر كس چنين كند در هيچ موردى از دوستان خدا نيست؛ مگر براى بر حذر بودن از شرّ آنها. و خدا شما را از عقاب خود مى‏ترساند و بازگشت همه بسوى خدا خواهد بود.

تفسير:

لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ اوليا به معنى اوليا دوستى يا اوليا تصرّف، مى‏باشد (يعنى مؤمنان كافران را نه دوست گيرند و نه‏ متصرّف در مال و جان و حالات خويش قرار دهند).

مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ‏ بيان معنى «من دون» در اوّل بقره در آيه‏ وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ‏ گذشت، و اينكه «دون» به معنى غير است، و لفظ «من» براى تبعيض است، و ظرف مستقرّ و حال است، و معنى آيه اين است كه با وجودى كه كافران بعضا غير مؤمن هستند ولى اينكه عبارت را به دون المؤمنين (غير مؤمنان) مقيّد كرده است به علّت آن است كه حكمى دهد و غيرت مؤمنان را تحريك كند، و مانند اين موارد چيزهاى ديگرى نيز گفته شده است.

وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ‏ يعنى، اگر كسى، از آنان براى خود اوليا قرار دهد، فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِي شَيْ‏ءٍ در هيچ يك از نسبت‏ها و دوستى‏ها از خدا نيست درحالى‏كه آنها از خدا ناشى مى‏شود. يا اينكه (تصور شود) هيچ يك از مراتب و بالا رفتن‏ها از خدا نيست يا بعضى از مراتب از خداست (صحيح نمى‏باشد) درحالى‏كه خداوند صاحب (تمام) معارج و بالا رفتن‏ها است.

إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا استثناء مفرّغ است از قول خدا لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ‏ يا از قول خدا وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ‏ و معنى آن اين است: مگر براى اينكه تقوى پيشه كنيد، يا مگر اينكه در تقوى باشيد. و در كلام التفات از غيب به خطاب است.

مِنْهُمْ‏ يعنى از شرّ و ضرر زدن آنها به شما.

تُقاةً با كسر قاف و ياء مشدّد و با فتح قاف و الف خوانده شده است، و آن مفعول مطلق يا مفعول به در معنى اسم مفعول است، يعنى اگر مسلمان از يكى از كافرين ترسيد بر خودش يا مالش يا عيالش يا ناموسش يا بر يكى از برادران مؤمنش، در اين صورت جائز است كه اظهار دوستى با كافران بكند بر خلاف آنچه كه در قلبش است نه اينكه دوستى حقيقى آنها جائز باشد، زيرا تقيّه ‏اى كه مشروع است است و امر به آن شده است، اين است كه از كسانى كه با آنها معاشرت مى‏كنى، بترسى كه بر آنچه در قلب توست آگاهى يابند پس ظاهرا با آنها موافقت كنى بر خلاف آنچه كه در قلبت مى‏گذرد، و اين معنى اختصاصى به كافر ندارد، در حديثى آمده است كه نزد على بن الحسين، ذكرى از تقيّه شده است، پس او فرمود: اگر أبو ذر مى‏دانست كه در قلب سلمان چه مى‏گذرد او را تكفير مى‏كرد.

وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ‏ خداوند شما را از (عذاب) خود بر حذر مى‏دارد. پس در دوستى با كافران از موضع رخصت تجاوز نكنيد (يعنى تا جائى كه خداوند به شما اجازه داده است، عمل كنيد) وَ إِلَى اللَّهِ‏ به سوى خداست نه به سوى غير الْمَصِيرُ محلّ بازگشت. منظور اينكه نبايد با غير خدا دوستى كرد و نه از غير او ترسيد مگر با اذن خدا.

[سوره آل‏عمران (3): آيه 29]

قُلْ إِنْ تُخْفُوا ما فِي صُدُورِكُمْ أَوْ تُبْدُوهُ يَعْلَمْهُ اللَّهُ وَ يَعْلَمُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ (29)

ترجمه:

بگو اى پيامبر هر چه را در دل پنهان داشته يا آشكار كنيد خدا به همه آگاه است و مى‏داند هر چه در آسمان‏ها و زمين است و خدا بر همه چيز تواناست.

تفسير:

قُلْ إِنْ تُخْفُوا ما فِي صُدُورِكُمْ‏ از قبيل دوستى با كافرين و غير آن، أَوْ تُبْدُوهُ يَعْلَمْهُ اللَّهُ وَ يَعْلَمُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ‏ تعميم است بعد از تخصيص‏ وَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ پس خداوند قدرت دارد شما را بدون دوستى با كافران عزيز كند، و با دوستى آنان ذليل نمايد. پس آنچه را كه از آن نهى شديد به گمان اينكه عزّت شما از آن حاصل مى‏شود مرتكب نشويد.

______________________________

[1] اقيّه با ضمّ الف و كسر قاف و تشديد ياء مفتوح و همچنين وقيّه عبارت از هفت مثقال است و جمع آن اواق و اواقى و وقايا است.

[2] فصلت: آيه 53.

[3] فصلت: آيه 53

[4] فصلت: آيه 53.

[5] عياشى: ج 1/ ص 165/ ح 18.

[6] صافى: ج 1/ ص 300.

[7] صافى: ج 1/ ص 300.

[8] صافى: ج 1/ ص 300.

[9] مجمع البيان: ج 1 و 2/ ص 424.

[10] الرحمن: آيه 46.

[11] براعت استهلال: آوردن عبارتى است در اوّل مطلب كه نشان‏دهنده موضوع مورد نظر است.

ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج‏3،

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=