ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره الأنعام آیه 40-79
[سوره الأنعام (6): آيات 40 تا 41]
قُلْ أَ رَأَيْتَكُمْ إِنْ أَتاكُمْ عَذابُ اللَّهِ أَوْ أَتَتْكُمُ السَّاعَةُ أَ غَيْرَ اللَّهِ تَدْعُونَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (40) بَلْ إِيَّاهُ تَدْعُونَ فَيَكْشِفُ ما تَدْعُونَ إِلَيْهِ إِنْ شاءَ وَ تَنْسَوْنَ ما تُشْرِكُونَ (41)
ترجمه
بگو: اگر راست مىگوييد، بمن خبر دهيد. اگر عذاب خدا بر سر شما فرود آيد يا رستاخيز، شما را دريابد، آيا جز خدا را مىخوانيد؟ نه. بلكه او را ميخوانيد و اگر بخواهد آنچه وى را بدان ميخوانيد رفع ميكند و آنچه را شريك خدا قرار مىدهيد، فراموش مىكنند.
بيان آيه 40- 41
قرائت
ا رايتكم: اهل مدينه اين كلمه و مشابه آن را در قرآن بتخفيف همزه دوم خواندهاند.
كسايى بدون همزه خوانده است. ديگران با همزه خواندهاند.
وجه قرائت سوم روشن است. وجه قرائت اول اين است كه همزه بين بين قرار دادهاند حذف همزه هم در زبان عرب، نمونه هايى دارد. مثل «يا بالمغيرة رب امر معضل» يعنى: اى ابا مغيره بسا امرى مشكل ….
اعراب
أَ رَأَيْتَكُمْ: «كم در اينجا صرفاً براى خطاب است و معناى اسم ندارد. زيرا اگر اسم باشد، بايد آنچه بعد از آن مىآيد خود آن باشد. در حالى كه چنين نيست مثل: «أَ رَأَيْتَكَ هذَا الَّذِي كَرَّمْتَ عَلَيَّ» (اسراء 62) بدليل اينكه اين فعل بدو مفعول متعدى ميشود و قاعده اين است كه مفعول دوم عين مفعول اول باشد و ما ملاحظه مىكنيم كه جمله «هذَا الَّذِي …» غير از كاف است. اگر كاف براى خطاب باشد، تاء براى خطاب نيست، زيرا يك فعل دو علامت خطاب نميخواهد. بلكه صرفاً فاعل است. از همين جهت است كه تاء در همه حال بلفظ مفرد مىآيد.
إِنْ أَتاكُمْ عَذابُ اللَّهِ: جواب شرط «تدعون» است. اين جمله در محل نصب و مفعول «أَ رَأَيْتَكُمْ» است.
إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ: جواب شرط محذوف و قرينه آن جمله «أَ رَأَيْتَكُمْ» است.
مقصود
اكنون به پيامبر خود دستور مىدهد كه با كفار، به استدلال پردازد. مىفرمايد:
قُلْ أَ رَأَيْتَكُمْ إِنْ أَتاكُمْ عَذابُ اللَّهِ أَوْ أَتَتْكُمُ السَّاعَةُ أَ غَيْرَ اللَّهِ تَدْعُونَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ: گفتهاند: ساعت، نام زمانى است كه انسان دچار صاعقه ميشود و نام زمانى است كه انسان زنده ميشود. يعنى به اين كافران بگو: اگر همانطورى كه عاد و ثمود در دنيا گرفتار عذاب شدند، شما هم دچار عذاب شويد، يا اينكه ساعتى كه به شما وعده شده است كه ميميريد و زنده ميشويد، فرا برسد، آيا باز هم دست بدامن بتها مىشويد و آنها را ميخوانيد كه بفرياد شما برسند و شما را نجات دهند؟ البته اگر راست مىگوييد كه آنها خدا هستند، چارهاى نداريد جز اينكه آنها را بكمك بخوانيد. اين دليل، براى آنها قابل رد نيست، زيرا ترديدى نيست كه آنها در چنين موقعى ناچارند خدا را بخوانند نه بتها را.
بَلْ إِيَّاهُ تَدْعُونَ: نه. شما در چنين حالتى بتها را نميخوانيد، بلكه خدا را ميخوانيد. بدينترتيب، خداوند به آنها اعلام مىكند كه هر گاه در صحرا و دريا و كوهسار گرفتار سختى شوند، بدرگاه خدا استغاثه مىكنند و به او روى آور ميشوند.
فَيَكْشِفُ ما تَدْعُونَ إِلَيْهِ إِنْ شاءَ وَ تَنْسَوْنَ ما تُشْرِكُونَ: اگر خدا بخواهد آن سختى را از شما دور و شما را راحت مىكنند و شما بتها را فراموش مىكنيد و از دعاى آنها خوددارى مىكنيد، زيرا آنها نفع و ضررى ندارند. اين معنى از ابن عباس و عايد موصول محذوف است.
زجاج گويد: يعنى شما طورى از خواندن بتها خود دارى ميكنيد كه گويى آنها را فراموش كردهايد. زيرا از كمك آنها مايوس شدهايد.
ممكن است «ما» مصدريه باشد. يعنى شرك خود را فراموش مىكنيد.
[سوره الأنعام (6): آيات 42 تا 45]
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا إِلى أُمَمٍ مِنْ قَبْلِكَ فَأَخَذْناهُمْ بِالْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ يَتَضَرَّعُونَ (42) فَلَوْ لا إِذْ جاءَهُمْ بَأْسُنا تَضَرَّعُوا وَ لكِنْ قَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ ما كانُوا يَعْمَلُونَ (43) فَلَمَّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بِهِ فَتَحْنا عَلَيْهِمْ أَبْوابَ كُلِّ شَيْءٍ حَتَّى إِذا فَرِحُوا بِما أُوتُوا أَخَذْناهُمْ بَغْتَةً فَإِذا هُمْ مُبْلِسُونَ (44) فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِينَ ظَلَمُوا وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ (45)
ترجمه
پيش از تو پيامبرانى بسوى امتهاى گذشته فرستاديم و آنها را به سختى و زيان گرفتار كرديم، تا تضرع كنند.
چرا هنگامى كه صلابت ما بآنها رسيد، تضرع نكردند؟ لكن آنها سنگدل شده و شيطان كردارشان را در نظرشان آراسته بود! همين كه پندها و تذكراتى كه به آنها داده شده بود، فراموش كردند، درهاى هر چيزى را بر آنها گشوديم. تا اينكه: هنگامى كه به آنچه به آنها داده شده بود، دلشاد شدند، آنها را ناگهان گرفتار ساختيم و خوار و مأيوس شدند.
و نسل ستمكاران منقرض شد و ستايش خداى راست كه پروردگار جهانيان است.
بيان آيه 42- 43- 44- 45
قرائت
فتحنا: ابو جعفر و ابن عامر به تشديد و ديگران به تخفيف خواندهاند. وجه قرائت اول، تكثير و مبالغه است.
لغت
باساء: اين كلمه از «باس» يعنى خوف و ترس.
ضراء: اين كلمه از «ضرّ» يعنى زيان.
تضرع: اظهار خوارى مبلس: كسى كه دچار حسرت شديد است. فراء گويد: يعنى كسى كه دليلى ندارد و بيچاره شده است.
دابر: پشت سر و دنباله. بازماندگان. شاعر گويد:
| آل المهلب جز اللَّه دابرهم | اصخوا رمادا فلا اصل و لا طرف | |
يعنى: خداوند نسل آل مهلب را قطع كرد. آنها همه خاكستر شدند. نه اصلى ماند و نه فرعى.
اصمعى گويد: دابر يعنى اصل. شاعر گويد:
| فدى لكما رجلى و رحلى و ناقتى | غداة الكلاب اذ تجز الدوابر | |
يعنى: فداى شما سوارهها و پيادهها و شتران كه قوم كشته شدند و اصل آنها از بين رفت و اثرى از آنها باقى نماند.
برخى گفته اند: دابر يعنى آخر.
اعراب
لولا: براى ترغيب است.
وَ لكِنْ قَسَتْ قُلُوبُهُمْ: عطف است بر جمله «فَلَوْ لا إِذْ جاءَهُمْ بَأْسُنا تَضَرَّعُوا» زيرا از اين جمله بر مىآيد كه آنها تضرع نكردهاند.
بغتة: حال. يعنى: «اخذناهم مباغتين»
مقصود
اكنون خداوند، حال امتهاى گذشته و رفتار آنها را نسبت به پيامبران، بيان ميكند و نشان مىدهد كه رفتار كفار مكه هم مثل رفتار آنهاست. مىفرمايد:
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا إِلى أُمَمٍ مِنْ قَبْلِكَ فَأَخَذْناهُمْ بِالْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ يَتَضَرَّعُونَ پيش از تو پيامبرانى بسوى امتها فرستاديم. آنها مخالفت كردند و ما آنها را دچار فقر و سختى و بيمارى كرديم. شايد به تضرع و استغاثه در آيند.
زجاج گويد: «لعل» براى اميدوارى است. اما اميدوارى در مورد خداوند مفهومى ندارد. منظور اين است كه ما براى آنها فقر و بيمارى فرستاديم. تا اميدى كه بندگان ما به تضرع و استغاثه آنها داشتند، تحقق پيدا كند. در داستان فرعون به موسى و هارون مىگويد: «لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشى» (طه 44) يعنى شما اميدواريد كه فرعون ايمان بياورد. برويد و او را نصيحت كنيد. خداوند به حال او عالم است.
بهر حال خداوند متعال سرگذشت امتهاى گذشته را كه دچار سنگدلى و انحراف شده بودند يا براى پيامبر خود شرح ميدهد. مىگويد: كار آنها بجايى رسيده بود كه آنها را دچار كيفر و سختى كرديم تا بخود بيايند و در برابر امر خدا تسليم شوند. لكن باز هم تسليم نشدند. اين مطالب بمنزله تسليتى است براى پيامبر عاليقدر اسلام.
وَ لكِنْ قَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ ما كانُوا يَعْمَلُونَ: ولى آنها بر اثر سنگدلى در راه كفر پايدارى كردند و عبرت نگرفتند. شيطان هم از موقعيت استفاده كرد و معصيت را در نظر آنها بياراست و تمايل آنها را بدنيا و لذائذ زودگذر آن برانگيخت.
دلالت آيه
برخى گفتهاند: خداوند از مردم كافر ايمان نخواسته است. لكن از اين آيه بر مىآيد كه خداوند حتى از كافران هم ايمان خواسته است. زيرا بيان مىكند كه نزول بلاها و فقر و پريشانى و بيمارى بمنظور بيدار كردن و تنبيه آنها بوده است. لكن شيطان هم بيكار ننشسته و كفر را در نظر ايشان آراسته است. اين مطالب، بر خلاف گفتار جبريان است كه مىگويند: خداوند كفر را در نظر آنها آراسته است.
فَلَمَّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بِهِ فَتَحْنا عَلَيْهِمْ أَبْوابَ كُلِّ شَيْءٍ. همين كه موعظههاى ما را كه بصورت فقر و بيمارى و اسباب تنبّه، بر آنها نازل كرده بوديم، فراموش كردند و عمل خود را بموجب آن اصلاح نكردند و دعوت پيامبران را ناديده گرفتند، ما هم درهاى نعمتها و بركات آسمانى و زمينى را بروى آنها گشوديم و خيرات دنيا را در دسترس آنها قرار داديم.
مقصود اين است كه: خداوند در مرحله اول آنها را دچار سختىها كرد تا تنبّه پيدا كرده، توبه كنند. در مرحله بعد كه آنها متنبه نشدند و توبه نكردند، نعمتهاى دنيا در اختيار آنها قرار داد و در رزق و روزى آنها توسعه داد، تا توجهى به نعمتهاى آخرت پيدا كنند و كوشش خود را در راه سعادت جاودانى بكار اندازند. بديهى است كه مرحله بعد، مرحله عقوبت و كيفر بود نه گشايش درهاى نعمت و سعادت بروى آنها لكن اين كار را كرد كه آنها را از اين رهگذر، متوجه طاعت خود گرداند. لازم نيست دعوت بطاعت، هميشه از راه سختگيرى باشد، گاهى هم از راه لطف است. در حقيقت، براى بيدار كردن و دعوت آنها از هر دو وسيله استفاده شده است. ممكن است گشايشى كه در مرحله بعد، نصيب آنها كرده است، بخاطر دشوار كردن عذاب آنها در آخرت باشد.
حَتَّى إِذا فَرِحُوا بِما أُوتُوا أَخَذْناهُمْ بَغْتَةً فَإِذا هُمْ مُبْلِسُونَ: تا وقتى كه به نعمتها و خوشيها دلشاد و سرگرم شدند و از شكر نعمتها خوددارى كردند. در اين هنگام ما آنها را غافلگير و كيفر خود را بر آنها نازل كرديم. در نتيجه، دچار يأس و نوميدى و خوارى و سرگردانى شدند.
منظور از «كُلِّ شَيْءٍ» تعميم نيست. نميخواهد بگويد: همه نعمتها را به آنها داديم. بلكه منظور اكثر نعمتهاست.
در روايت است كه پيامبر فرمود: هر گاه ديديد كه اهل معصيت، از نعمتهاى خدا برخوردارند، بدانيد كه به آنها مهلت داده شده و سرانجام گرفتار ميشوند. سپس همين آيه را تلاوت فرمود. از على ع نيز روايت شده است كه: اى فرزند آدم، هر گاه ديدى كه خداوند نعمتهاى خود را پياپى بتو ميدهد، بترس! فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِينَ ظَلَمُوا: آرى مردم ستمكار دچار عذاب شدند و نسل آنها منقرض شد.
وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ: ستايش خدايى راست كه پروردگار جهانيان است و دشمنان را هلاك و كلمه پيامبران را بلند مىكند. در اينجا خداوند متعال خود را ستايش مىكند، بخاطر اينكه اصل آنها را از بين برده و آثار آنها را محو كرده است، زيرا تمام وسائلى كه براى هدايت آنها لازم بود- يعنى فرستادن پيامبران و مبتلا كردن آنها به سختىها و آسايشها، محنتها و خوشيها و غمها و شاديها و مبالغه در ترسانيدن و تنبيه آنها و حد اكثر مهلت- براى آنها فراهم كرده است و آنها ايمان نياوردهاند. اينها همه حاكى از لطف پروردگار هستند و سزاوار است كه در برابر اين كارها ستايش شود.
علاوه بر اين، مردم مؤمن را تعليم مىدهد كه خدا را حمد كنند، زيرا شر ستمكاران را از سر آنها كوتاه و آنها را هلاك كرده است، اين خود بزرگترين نعمتى است كه خدا را مستوجب حمد مىسازد.
در روايت است كه: فضيل بن عياض از امام صادق ع پرسيد: پرهيزكار كيست؟
فرمود:
– پرهيزكار كسى است كه از حرامهاى خدا دورى و اجتناب كند. كسى كه از امور مشتبه، نپرهيزد، گرفتار حرام ميشود بدون اينكه حرام را بشناسد و كسى كه كار زشتى را بنگرد و با داشتن قدرت، در صدد منع آن برنيايد، دوستدار معصيت خداست.
و چنين كسى دشمنى خود را با خدا آشكار كرده است. كسى كه باقى ماندن ظالم را دوست بدارد، دوستدار معصيت خداست. خداوند براى هلاك كردن ستمكاران، خود را حمد كرده و فرموده است: فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِينَ ظَلَمُوا وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ
[سوره الأنعام (6): آيات 46 تا 49]
قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَخَذَ اللَّهُ سَمْعَكُمْ وَ أَبْصارَكُمْ وَ خَتَمَ عَلى قُلُوبِكُمْ مَنْ إِلهٌ غَيْرُ اللَّهِ يَأْتِيكُمْ بِهِ انْظُرْ كَيْفَ نُصَرِّفُ الْآياتِ ثُمَّ هُمْ يَصْدِفُونَ (46) قُلْ أَ رَأَيْتَكُمْ إِنْ أَتاكُمْ عَذابُ اللَّهِ بَغْتَةً أَوْ جَهْرَةً هَلْ يُهْلَكُ إِلاَّ الْقَوْمُ الظَّالِمُونَ (47) وَ ما نُرْسِلُ الْمُرْسَلِينَ إِلاَّ مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ فَمَنْ آمَنَ وَ أَصْلَحَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ (48) وَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا يَمَسُّهُمُ الْعَذابُ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ (49)
ترجمه
بگو: آيا ميدانيد كه اگر خداوند گوش و چشم شما را بگيرد و بر دلهاى شما مهر بزند، جز او خدايى نيست كه آنها را به شما بازگرداند؟ بنگر كه چگونه آيات را بيان مىكنيم و آنها روى گردان ميشوند! بگو: آيا ميدانيد كه اگر عذاب خداوند، پنهان يا آشكار به شما روى آورد، جز مردم ستمكار هلاك نخواهند شد؟ ما پيامبران را جز براى بشارت و انذار نفرستادهايم.
كسانى كه ايمان آورند و عمل صالح كنند بر آنها بيمى نيست و محزون نميشوند.
كسانى كه آيات ما را تكذيب كنند، بكيفر نافرمانيهايشان، عذاب ما به ايشان مىرسد.
بيان آيه 46- 47- 48- 49
لغت
صدوف: منحرف شدن. صدف و صدفه يعنى جانب. همچنين صدف يعنى بناى مرتفع. در حديث است كه
«كان (ص) اذا مر بصدف مايل اسرع المشى»
هر گاه از ديوار يا بنايى كه مايل شده بود مىگذشت، به سرعت مىرفت.
اعراب
مَنْ إِلهٌ غَيْرُ اللَّهِ: «من» مبتدا «اله» خبر «غَيْرُ اللَّهِ» صفت آن. جمله در محل نصب در محل دو مفعول «أَ رَأَيْتُمْ» كه بوسيله استفهام تعليق شده است.
إِنْ أَخَذَ اللَّهُ …: جواب شرط محذوف است. اين جمله در محل نصب و حال است.
يَأْتِيكُمْ بِهِ: در محل رفع و صفت «اله»
مقصود
بار ديگر در مقام استدلال در برابر كفار بر آمده، مىفرمايد:
قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَخَذَ اللَّهُ سَمْعَكُمْ وَ أَبْصارَكُمْ وَ خَتَمَ عَلى قُلُوبِكُمْ مَنْ إِلهٌ غَيْرُ اللَّهِ يَأْتِيكُمْ بِهِ: به اين كافران بگو: اگر خداوند گوش و چشم را از شما بگيرد و كور و كر شويد و بر دلهاى شما مهرى بزند كه قوه عقل و تميز را از كف بدهيد و نتوانيد چيزى بفهميد، آيا خدايى جز خداى يكتا سراغ داريد كه اين نعمتها را- كه در ميان نعمتهاى خدا نظير ندارند و سعادت دينى و دنيوى انسان به آنها بستگى دارد- به شما برگرداند؟
زجاج مىگويد: ضمير «به» به معناى فعل برمىگردد. يعنى: آيا كسى هست كه آنچه از شما گرفته شده است به شما باز گرداند؟ سپس مىگويد: ممكن است اين ضمير، مستقلا به «سمع» برگردد و «ابصار و قلوب» نيز تابع آن باشد.
بعقيده ابن عباس منظور اين است كه: اين خدايان مصنوعى و دروغين قادر نيستند كه به پرستندگان خود گوش و چشم و دل داده، آنها را از نيروى عقل و فهم برخوردار سازند. تنها خداست كه قدرت عطاى اين نعمتها را به انسان دارد و بهمين دليل پرستش شايسته و مخصوص ذات بيهمتاى اوست.
انْظُرْ كَيْفَ نُصَرِّفُ الْآياتِ ثُمَّ هُمْ يَصْدِفُونَ: مقصود از تصريف آيات، بعقيده كلبى بيان آيات و بعقيده بعضى، متوجه ساختن آيات است به بيان سختىها و نعمتها بنحو روشن و كامل كه باعث تنبيه مردم شود. برخى گفتهاند: منظور اين است كه آيات، طورى عرضه ميشوند كه در آن واحد به چند جهت دلالت كنند، چنان كه معجزات، در آن واحد بر علم و قدرت خداوند و نبوت و راستگويى پيامبر دلالت داشتند.
در هر صورت، مىفرمايد: ببين ما آيات را چگونه بيان مىكنيم؟! اما اين مردم كافر اعراض مىكنند. يعنى در باره آيات تأمل و فكر نميكنند و به آنها كفر مىورزند.
اينكه به پيامبر خود مىگويد: ببين، بخاطر اين است كه خداوند اولا اين موضوع را شگفتآور ميداند كه نعمتهاى خود را بطور كامل در دسترس آنها قرار داده و با دلايل حكمت آميز، اسباب عبرت آموزى آنها را فراهم كرده است و ثانياً موضوع اعراض و پايدارى آنها را در راه كفر.
يك استدلال ديگر
قُلْ أَ رَأَيْتَكُمْ إِنْ أَتاكُمْ عَذابُ اللَّهِ بَغْتَةً أَوْ جَهْرَةً هَلْ يُهْلَكُ إِلَّا الْقَوْمُ الظَّالِمُونَ: آيا ميدانيد كه اگر عذاب خدا پس از اتمام حجت و آمدن پيامبران، پنهان يا آشكار، شب يا روز، بر شما نازل شود، تمام مردم ستمكارى كه به خدا كفر مىورزند و در روى زمين فساد مىكنند، هلاك خواهند شد؟
برخى گفتهاند: آنها درخواست ميكردند كه عذاب خدا نازل شود. در جواب آنها فرمود: اين چه درخواستى است كه مىكنيد؟! مگر عذاب خدا براى مردم كافر، جز هلاك و بدبختى چه چيز به ارمغان مىآورد؟! احيانا اگر مؤمنى يا طفلى هم بدون تقصير در شعله عذاب شما، همچون چوب ترى در حريق جنگل، بسوزد برايش مختل است كه خداوند به او عوضهاى بسيارى ميدهد، بطورى كه اين گرفتارى بسان صفر در برابر بىنهايت باشد. منظور از عذابى كه در اين آيه، آمده، عذاب دنياست نه عذاب آخرت
اكنون به بيان اين مطلب مىپردازد كه پيامبران را نفرستاده است كه بتوانند هر گونه خواهشى از خداوند بكنند. آنها بخاطر يك سلسله مصالح عاليهاى كه خداوند بهتر مىداند، ماموريت يافتهاند. مىفرمايد:
وَ ما نُرْسِلُ الْمُرْسَلِينَ إِلَّا مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ: ما پيامبران را جز براى بشارت و ترسانيدن مردم نفرستادهايم. در دنباله اين آيه، به بيان پاداش كسانى كه سخن فرستادگان خدا را مىشنوند و كيفر كسانى كه آنها را مخالفت مىكنند، پرداخته مىفرمايد:
فَمَنْ آمَنَ وَ أَصْلَحَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ: آنان كه ايمان آورند و پيامبران را تصديق كنند و كار شايسته انجام دهند، در عالم آخرت، مثل اهل دوزخ دچار بيم و اندوه نميشوند و غم گذشته نمىخورند.
وَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا يَمَسُّهُمُ الْعَذابُ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ: و آنهايى كه دلايل ما و محمد (ص) و معجزاتش را تكذيب مىكنند، روز قيامت بكيفر بىايمانى و رفتار زشت خويش مبتلا خواهند شد.
[سوره الأنعام (6): آيات 50 تا 51]
قُلْ لا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدِي خَزائِنُ اللَّهِ وَ لا أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَ لا أَقُولُ لَكُمْ إِنِّي مَلَكٌ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما يُوحى إِلَيَّ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْمى وَ الْبَصِيرُ أَ فَلا تَتَفَكَّرُونَ (50) وَ أَنْذِرْ بِهِ الَّذِينَ يَخافُونَ أَنْ يُحْشَرُوا إِلى رَبِّهِمْ لَيْسَ لَهُمْ مِنْ دُونِهِ وَلِيٌّ وَ لا شَفِيعٌ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ (51)
ترجمه
بگو: به شما نمىگويم كه خزانههاى خدا پيش من است. من غيب نميدانم.
به شما نمىگويم كه فرشتهام. من جز وحى از هيچ چيز پيروى نميكنم. بگو: آيا كور و بينا برابرند؟ آيا نمىانديشيد؟
كسانى را كه از روز حشر بيم دارند، و آنها را جز خدا دوست و شفاعت كنندهاى نيست، بوسيله قرآن بترسان. شايد تقوى پيشه كنند.
بيان آيه 50
لغت
خزائن: جمع خزانه، جايى كه چيزى در آن نگهدارى شود.
مقصود
اكنون به پيامبر خود دستور ميدهد كه بدنبال خواهشهاى ابلهانه آنها نسبت به نازل شدن آيات عذاب، به آنها بگويد كه ادعاى خدايى ندارد بلكه مدعى پيامبرى است. مىفرمايد:
قُلْ لا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدِي خَزائِنُ اللَّهِ: به اينها بگو: خزانه هاى رحمت و و مخلوقات خدا بدست من نيست. يا اينكه خزانههاى روزى خدا در دست من نيست، تا مردم بطمع مال، ايمان آورند.
وَ لا أَعْلَمُ الْغَيْبَ: من غيب نميدانم. تنها چيزهايى را ميدانم كه به من تعليم داده است. مثل مساله زنده شدن مردگان و بهشت و جهنم و … ابن عباس گويد: مقصود اين است كه من عاقبت و سرانجام شما را ميدانم. اينهم خدا بمن تعليم داده است، بنا بر اين آنچه مخصوص خداست و بمن نياموخته است، نميدانم.
وَ لا أَقُولُ لَكُمْ إِنِّي مَلَكٌ: من نمىگويم: فرشته هستم. من انسانم. شما مرا مىشناسيد. حتى كارهايى كه از يك فرشته ساخته است از من ساخته نيست.
به اين جمله استدلال كردهاند كه: فرشته برتر از پيامبران است، لكن اين استدلال صحيح نيست، زيرا اين جمله در مقام بيان بيشتر بودن ثواب- كه ملاك فضيلت است- نيست. مىخواهد بگويد: چون من فرشته نيستم، نمىتوانم چيزهايى كه فرشتگان در باره سرنوشت بندگان مىتوانند مشاهده كنند و بفهمند، بفهمم.
إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا ما يُوحى إِلَيَ: هر چه به شما گفتهام و مىگويم. وحيى است كه از جانب خداوند بر من نازل ميشود.
قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْمى وَ الْبَصِيرُ: به اينها بگو: آيا كسى كه عارف به مقام خدا و عالم بدين است، با آدم نادان برابر است؟ در اينجا آدم دانا تشبيه به بينا و آدم نادان تشبيه به كور شده است. در تفسير اهل بيت ع آمده است كه: آيا كسى كه ميداند با كسى كه نميداند، برابر است؟ بلخى گويد: يعنى: آيا كسى كه به نيازمندى و بندگى خود اعتراف مىكند، مثل كسى است كه ديده بصيرتش كور شده، حق را تميز نميدهد؟
أَ فَلا تَتَفَكَّرُونَ: چرا نمىانديشيد تا منصفانه داورى كنيد و وظيفه واجب خود يعنى اقرار بتوحيد و نفى تشبيه را انجام دهيد و خدا را به خلق تشبيه نكنيد؟ منظور اين است كه بينديشيد و تشخيص دهيد كه كور و بينا مساوى نيستند.
بيان آيه 51
اعراب
به: ضمير به «ما يُوحى إِلَيَّ» برميگردد.
لَيْسَ لَهُمْ مِنْ دُونِهِ وَلِيٌ: جمله حاليه.
مقصود
اكنون خداوند دستور مىدهد كه پس از بيان دلائل روشن، مردم را بترساند.مىفرمايد:
وَ أَنْذِرْ بِهِ الَّذِينَ يَخافُونَ أَنْ يُحْشَرُوا إِلى رَبِّهِمْ: آنان كه از روز حشر مىترسند، از خدا و قيامت بترسان و آنها را موعظه كن.
زجاج گويد: مقصود هر كسى است كه به قيامت معترف باشد. خواه مسلمان باشد خواه كتابى. بديهى است كه پيامبر همه خلق را مىترساند، لكن آنها كه معتقد به معاد هستند، زودتر تحت تاثير قرار مىگيرند.
امام صادق فرمود: يعنى آنها را كه اميدوارند بخداوند و اصل شوند، بترسان و بوعده هايى كه در قرآن است، آنها را ترغيب كن، زيرا قرآن شفاعت كننده آنهاست و شفاعتش مورد قبول است.
لَيْسَ لَهُمْ مِنْ دُونِهِ وَلِيٌّ وَ لا شَفِيعٌ: آنها را جز خدا دوست و فريادرسى نيست.
زجاج گويد: يهود و نصارى خود را پسران و دوستان خدا ميدانستند. خداوند در اين آيه، اعلام كرد كه اهل كفر جز خدا دوستى و فريادرسى ندارند. از گفتار وى بر مىآيد كه آيه در باره كافران است. لكن مفسرين بر آنند كه آيه در باره مؤمنان است.
مقصود از اينكه: آنها را جز خدا دوست و فريادرسى نيست، اين است كه: شفاعت پيامبران و ديگران نسبت به مؤمنين به اذن پروردگار است. چنان كه مىفرمايد: «مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ» (بقره 255: چه كسى بدون اذن خداوند شفاعت مىكند؟) لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ: تا آنها بترسند و از دستور تو اطاعت كنند.
[سوره الأنعام (6): آيات 52 تا 53]
وَ لا تَطْرُدِ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ ما عَلَيْكَ مِنْ حِسابِهِمْ مِنْ شَيْءٍ وَ ما مِنْ حِسابِكَ عَلَيْهِمْ مِنْ شَيْءٍ فَتَطْرُدَهُمْ فَتَكُونَ مِنَ الظَّالِمِينَ (52) وَ كَذلِكَ فَتَنَّا بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لِيَقُولُوا أَ هؤُلاءِ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنْ بَيْنِنا أَ لَيْسَ اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِالشَّاكِرِينَ (53)
ترجمه
آنان كه خداى خود را صبح و شام ميخوانند و اراده پاداش او مىكنند، طرد مكن.
حساب آنها بر تو و حساب تو بر آنها نيست كه آنها را طرد كنى. با طرد آنها از ستمكاران خواهى بود.
ما بعضى از آنها را به بعضى مىآزماييم تا بگويند: آيا اينها هستند كه خداوند از بين ما بر آنها منت گذاشته است؟ آيا خداوند به حال سپاسگزاران داناتر نيست؟
بيان آيه 52- 53
قرائت
بالغداة: ابن عامر در همه قرآن «بالغدوة» و ديگران «بالغداة» خواندهاند ابو على فارسى مىگويد: كلمه «غدوه» علم است. بنا بر اين قرائت مشهور بهتر است. وجه قرائت ابن عامر اين است كه بر سر اعلام هم ممكن است الف و لام در آيد و اين در صورتى است كه نخست آنها را نكره قصد كنيم، سپس بوسيله الف و لام معرفه قرار دهيم.
اعراب
فَتَطْرُدَهُمْ: اين فعل در جواب نفى است و به همين جهت منصوب شده است.
فتكون: نصب اين فعل بخاطر اين است كه در جواب نهى واقع شده است.
شان نزول
ثعلبى از عبد اله بن مسعود روايت كرده است كه: گروهى از قريش بر پيامبر گذشتند. صهيب و خباب و بلال و عمار و … در حضور او بودند. گفتند:
– اى محمد، آيا به اينها دلخوش كرده اى؟ مگر ممكن است ما تابع اينها شويم آيا خداوند بر اينها منت گذاشته است؟ آنها را از خود طرد كن. اگر آنها را طرد كنى، شايد از تو پيروى كنيم.
اين آيه را خداوند به همين مناسبت نازل كرد.
سلمان و خباب گفته اند: اين آيه در باره ما نازل شده است. اقرع بن حابس تميمى و عيينة بن حصين فزارى و رفقاى آنها نزد پيامبر آمده، ديدند با بلال و صهيب و عمار و خباب و … نشسته است، آنها را تحقير كردند. و گفتند:
– يا رسول اللَّه، چه خوب است اينها را از خود دور كنى! جمعيتهاى عرب نزد تو مىآيند و ما خجالت مىكشيم ما را با اينها ببينند. وقتى كه ما از نزد تو رفتيم، مانعى ندارد كه آنها را در مجلس خود بپذيرى.
پيامبر خواست آنها را اجابت كرد. آنها از پيامبر خواستند كه اين مطلب را براى آنها بنويسد و بدست آنها بدهد تا سندى باشد. ما در گوشه اى نشسته بوديم، همين كه خواستند بنويسند، جبرئيل نازل شد و آيه را آورد.
پيامبر خدا، صفحه اى را كه ميخواستند روى آن بنويسند، از خود دور كرد و نزديك ما آمد، در حالى كه اين آيه را ميخواند: «كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ» از آن پس ما با او نشست و برخاست مىكرديم. هر گاه ميل داشت، بر ميخاست و ما را ترك ميكرد. خداوند فرمود: «وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ …» (كهف 28) پس از نزول اين آيه، بما نزديكتر مىشد، بطورى كه زانوهاى ما بيكديگر مىخوردند. تا وقتى كه ميخواست حركت كند، نخست ما برميخاستيم. سپس او برميخاست و ميفرمود: خدا را حمد مىكنم كه پيش از مرگ، بمن دستور داد كه با گروهى از امت خويش شكيبايى كنم و در حيات و مرگ با آنها باشم.
مقصود
اكنون خداوند پيامبر خود را از اينكه مشركين را اجابت و مؤمنين را طرد كند، نهى كرده، ميفرمايد:
وَ لا تَطْرُدِ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ: آنان كه خدا را صبح و شام ميخوانند و هدفشان پاداش اوست و خدا را با هيچ چيز برابر نميكنند، طرد نكن. برخى از مفسران گويند: منظور از دعا، در اين آيه نماز صبح و عصر است.
برخى گفتهاند منظور نمازهايى است كه در دو طرف روز خوانده ميشود. يا اينكه نمازهاى پنجگانه است.
زجاج مىگويد: خداوند متعال در اين آيه، در باره آنها گواهى داده است كه داراى حسن نيت و اخلاص هستند و راهى را مىجويند كه خداوند آنها را به آن امر كرده است. پس مقصود از وجه خدا، جهت و راه خداست.
ما عَلَيْكَ مِنْ حِسابِهِمْ مِنْ شَيْءٍ وَ ما مِنْ حِسابِكَ عَلَيْهِمْ مِنْ شَيْءٍ فَتَطْرُدَهُمْ:
نه حساب مشركين بر تو و نه حساب تو بر مشركين است. حساب همه با خداست كه دوستان را پاداش و دشمنان را كيفر مىدهد.
اين معنى بنا بروايت عطا از ابن عباس است وى ضمير را به مشركين برگردانده است. اما بيشتر مفسران قرآن كريم معتقدند كه منظور همانهايى است كه خدا را بامداد و شامگاه ميخوانند و در باره آن دو وجه گفته اند:
1- حسن و ابن عباس (در روايت ديگر) گويند: يعنى عمل و حساب عمل ايشان بر تو نيست. نظير آن در داستان نوح آمده است «إِنْ حِسابُهُمْ إِلَّا عَلى رَبِّي لَوْ تَشْعُرُونَ» (شعراء 113: حساب اين نيازمندان با ايمان كه شما آنها را اراذل ميخوانيد، اگر بدانيد با خداى من است) علت اين است كه مشركين، مردم با ايمان را بر اثر فقر و تهيدستى خوار مىشمردند و پيامبر بدلش خطور كرد كه مشركين را بر آنها مقدم شمارد بدين جهت باو گفته شد: حساب آنها بر تو نيست و عمل آنها اسباب ننگ و عار تو نخواهد بود كه آنها را طرد كنى. بدنبال اين جمله فرمود: نه تنها حساب ايشان بر تو نيست، بلكه حساب تو هم بر ايشان نيست. تا هم كلام با تاكيد بيشترى ادا شده باشد و هم دو قسمت آن را هم مطابقت داشته باشد.
2- مقصود اين است كه حساب رزق آنها بر تو نيست كه آنها را رنجيده و طرد كنى. يعنى نه رزق آنها بر تست و نه رزق تو بر آنها. خداوند است كه تو و آنها را روزى مى دهد. پس بگذار بتو نزديك باشند و آنها را از خود دور مكن.
فَتَكُونَ مِنَ الظَّالِمِينَ: اگر آنها را طرد كنى، از ستمكاران هستى. ابن عباس گويد: يعنى به خود ضرر مىزنى.
ابن انبارى گويد: اين آيه، پيامبر را از اينكه در صف ظالمان قرار گيرد، سخت ترسانيد، زيرا بدلش خطور كرده بود كه رؤساء و پولداران را بر طبقه مستمند مقدم بدارد. البته منظور او اين بود كه با رام شدن آنها در برابر اسلام، قوم و بستگان و تابعان آنها نيز اسلام خواهند آورد. پس نيت او خير بود. هرگز قصد نداشت كه با اين كار خود مستمندان را خوار كند و مورد اهانت قرار دهد. اما خداوند به او اعلام كرد كه حتى همين كار هم جايز نيست.
اكنون به اين نكته اشاره مىكند كه: خداوند فقرا را به اغنيا و اغنيا را بفقرا آزمايش مىكند. مىفرمايد:
وَ كَذلِكَ فَتَنَّا بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لِيَقُولُوا أَ هؤُلاءِ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنْ بَيْنِنا.
اين لام براى عاقبت است. يعنى: همانطورى كه پيش از تو غنى را به فقير و شريف را به بينوا آزمودهايم، اكنون نيز رؤساى قريش را به اين آزاد شدگان و بردگان مىآزماييم. وقتى اشراف ملاحظه مىكند كه يك پا برهنه عريان پيش از ايشان ايمان آورده، دچار كبر و غرور ميشوند و از پذيرش اسلامى كه طرفداران آن توده فقير است، عار دارند! بديهى است كه خداوند از حال مردم و باطن آنها خبر دارد و محتاج آزمايش نيست، بنا بر اين رفتار او با اينان همچون رفتار آزمايشگرى است كه مىخواهد به حال و باطن كسى آگاهى پيدا كند. منظور خداوند از آزمايش ايشان اين است كه در عاقبت كار بيدار شوند و بخود آيند و صبر كنند و سپاسگزار خداوند شوند، اما بالعكس صداى اعتراضشان بلند شده، مىگويند: اينها كيستند كه خداوند آنها را از ميان ما برگزيده و بر آنها منت گذاشته و آنها را در فضيلت، بر ما مقدم شمرده است؟! در حقيقت ميخواهند منكر فضيلت و برترى و پيش قدم بودن آنان در راه حق بشوند! ابو على جبائى گويد: منظور اين است كه ما تكليف را بر اشراف گردنكش عرب دشوار كرديم، زيرا به آنها امر كردهايم كه ايمان بياورند و در برابر اين مستمندان برهنه و گرسنه، تعظيم و احترام كنند بخاطر آنكه آنها در ايمان حق مقدم دارند، بديهى است كه اين امر براى آنها شاق و دشوار بود. همين امر شاق را نسبت به آنها فتنه ناميده است. عاقبت اين امر اين شد كه آنها واقعاً از يكديگر بپرسند كه آيا اينها هستند كه خداوند بوسيله ايمان بر آنها منت گذاشته است؟ علت اين پرسش اين بود كه مىديدند پيامبر خدا اينها را مقدم مىدارد و براى ايشان ارزش و احترام بيشترى قائل است. ميخواستند دليل كار پيامبر را بدست آورند و خود را راضى سازند. بنا بر اين هدف از آزمايش اين نبود كه آنها منكر فضيلت مؤمنين و منت خداوند بر آنها بشوند. اين كار كفر است و خداوند كفر كسى را نميخواهد و نمىپسندد.
وانگهى اگر خدا اين آزمايش را انجام مىداد كه آنها كافر شوند، كفر آنها بخاطر اطاعت امر خدا و انجام خواست او صورت مىگرفت و آنها گنهكار نبودند، در حالى كه خلاف اين مطلب ثابت شده است.
أَ لَيْسَ اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِالشَّاكِرِينَ. اين استفهام براى تقرير و اثبات موضوع است.
يعنى خداوند به حال سپاسگزاران داناتر است. چنان كه جرير گويد:
| الستم خير من ركب المطايا | و اندى العالمين بطون راح | |
يعنى: شما بهترين سواران روزگار و گشاده دستترين مردم جهان هستيد.
اين آيه دليل است بر آنكه مؤمن فقير و ضعيف، از مؤمن ثروتمند مقامش برتر و احترامش بيشتر است. على ع فرمود:«من اتى غنياً فتواضع لغنائه ذهب ثلثا دينه»
يعنى: هر كس ثروتمندى را بخاطر ثروتش تعظيم كند، دو ثلث دينش از بين مىرود.
[سوره الأنعام (6): آيات 54 تا 55]
وَ إِذا جاءَكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآياتِنا فَقُلْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءاً بِجَهالَةٍ ثُمَّ تابَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ (54) وَ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ وَ لِتَسْتَبِينَ سَبِيلُ الْمُجْرِمِينَ (55)
ترجمه
هر گاه مردمى كه به آيات ما ايمان دارند، پيش تو آيند، به آنها بگو: سلام بر شما. پروردگار شما بر خويشتن رحمت واجب كرده است كه هر كس از شما كار زشتى از روى نادانى كند، سپس بعد از آن توبه كند و بصلاح گرايد، او آمرزگار و رحيم است و همچنين آيات خود را تفصيل مىدهيم، تا شما بفهميد و راه مجرمين آشكار شود.
بيان آيه 54
قرائت
انه … فانه: اهل مدينه اولى را بفتح همزه و دومى را بكسر خواندهاند.
عاصم و ابن عام و يعقوب، هر دو را بفتح همزه و ديگران هر دو را بكسر خواندهاند.
كسره اوّلى بمناسبت اين است كه تفسير «الرحمه» باشد و كسره دومى بخاطر اين است كه بعد از فاء قرار گرفته و حكم ابتداى جمله را دارد.
فتحه اولى بمناسبت اين است كه بدل از «الرحمه» است و فتحه دوم بمناسبت اين است كه مبتدا براى خبر محذوف باشد.
لغت
سلام: اين كلمه را در لغت چهار معنى است: 1- مصدر 2- جمع سلامت 3- اسمى از اسماء خدا 4- درختى است. هر گاه اين كلمه به معناى مصدرى بكار رود، دعايى است براى انسان كه از آفات، سالم بماند. هر گاه نام خدا باشد، معناى آن مالك سلامت و خلاصى از مكروه است. درختى كه نامش «سلام» است، درختى قوى است. اين درخت، بر اثر قدرت و نيروى خود از آفتها سالم است. صلح را هم «سلام» و «سلم» مىنامند. زيرا معناى آن سلامت از شر است. «سلم» به معناى دلوى است كه داراى يك دسته است و از دلوهاى ديگر، سالمتر است.
شان نزول
در باره اينكه آيه در باره كى نازل شده، اختلاف است. اكرمه گويد: در باره همانها كه خداوند پيامبر را از طرد آنها نهى كرده بود، نازل شده است. به همين جهت، هر گاه پيامبر به آنها بر ميخورد، بر آنها سلام ميكرد ولى گفت: ستايش خدا را كه در امت من افرادى قرار داده كه مرا امر كرده است بر آنها ابتدا به سلام كنم. عطا گويد:
در باره جماعتى از صحابه، مثل: حمزه، جعفر، مصعب بن عمير و عمار و … نازل شده است انس بن مالك گويد: جماعتى نزد پيامبر گرامى شرفياب شده، گفتند: ما گرفتار گناهان بسيارى شدهايم. پيامبر در جواب آنها سكوت كرد و اين آيه نازل شد. برخى گفتهاند:
در باره توبه كاران نازل شده است. در روايتى از امام صادق عليه السلام همين قول تاييد شده است.
مقصود
اكنون خداوند متعال پيامبر خود را امر مىكند كه در برابر مؤمنين تعظيم كند.مىفرمايد:
وَ إِذا جاءَكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآياتِنا فَقُلْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ. هر گاه مردمى كه به آيات ما ايمان دارند، نزد تو بيايند، بگو: سلام بر شما. درباره اين آيه چند وجه گفتهاند:
1- دستور مىدهد كه پيامبر بر آنها سلام كند. بنا بر اين منظور تحيت آنهاست از جانب خداوند بر زبان پيامبر.
2- دستور مىدهد كه پيامبر بر آنها سلام كند و بدينوسيله آنها را گرامى بدارد.
3- دستور مىدهد كه عذر آنها را بپذيرد و آنها را به سلامت از آنچه عذر آن را خواستهاند، بشارت دهد. وجه اول از حسن، وجه دوم از جبايى و وجه سوم از ابن عباس است.
كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ: خداوند با تاكيد هر چه بيشتر بر خود واجب كرده است، رحمت را. بديهى است كه خداوند چيزى نمىنويسد. تعبير نوشتن براى اين است كه مردم مىبينند چيزى كه بايد براى بعد نگهدارى شود، نوشته ميشود.
خداوند هم كه رحمت خود را براى نيكان ذخيره كرده، مىگويد: پروردگار شما بر خويشتن نوشته است كه رحمت خود را شامل حال شما كند. برخى گويند: منظور اين است كه در لوح محفوظ نوشته است در اينباره در اول سوره گفتگو كردهايم.
أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءاً بِجَهالَةٍ ثُمَّ تابَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ:
در اينجا وعده مىدهد كه رحمت خدا شامل حال آنان ميشود كه از روى جهالت،مرتكب كار زشتى شوند و سپس توبه و نيكى كنند. خداوند نسبت به آنها آمرزگار و رحيم است.
زجاج مىگويد: در باره معناى جهالت دو وجه است 1- مقصود اينست كه كار زشت را با جهل به اينكه زشت و ناپسند است، انجام داده است.
2- كسى كه كار زشت انجام مىدهد، توجه بزشتى و ناپسندى آن كار دارد و ميداند كه سرانجام آن زيانبخش است. لكن نفع و فايده آنى و دنيوى را از روى جهالت بر نفع و راحت فراوان و عافيت هميشگى مقدم ميدارد.
بيان آيه 55
قرائت
لتستبين: اهل مدينه فعل را بتاء و «سبيل» را به نصب خواندهاند. كوفيان بجز حفص، اين كلمه را به ياء و «سبيل» را برفع خواندهاند. زيد بنقل از يعقوب فعل را به ياء «سبيل» را به نصب خوانده است. ديگران فعل را بتاء و «سبيل» را برفع خواندهاند.
وجه قرائت اخير اين است كه «سبيل» فاعل فعل باشد. كلمه «سبيل» مؤنث است. مثل «هذِهِ سَبِيلِي» (يوسف 108) وجه قرائت اول اين است كه فعل مخاطب و «سبيل» مفعول آن باشد. وجه قرائت كوفيان اين است كه «سبيل» فاعل باشد، جز اينكه «سبيل» را مذكر قرار دادهاند. مثل: «يَتَّخِذُوهُ سَبِيلًا» (اعراف 146) وجه قرائت زيد اين است كه «سبيل» مفعول و فاعل فعل محذوف باشد.
اعراب
كذلك. كاف اسم و مضاف و مفعول «نفصل»، اما مشبّه و مشبّه به چيست؟
1- تفصيل آيات را تشبيه كرده است به آنچه قبلا در صفت اهل هدايت و اهل ضلالت، به تفصيل ياد كرده است.
2- يعنى همانطورى كه آيات گذشته را براى شما تفصيل دادهايم، براى ديگران نيز تفصيل مىدهيم.
مقصود
اكنون در دنباله مطالبى كه در ردّ مشركين بيان داشت، مىفرمايد:
وَ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ: هم چنان كه سابقاً دلايلى بر توحيد و نبوت و …..
آورديم، اكنون نيز دلايل خود را براى اثبات گفتار شما و ردّ گفتار مشركين، با شرح و تفصيل بيان مىكنيم.
وَ لِتَسْتَبِينَ سَبِيلُ الْمُجْرِمِينَ: تا راه آنها كه بعد از روشن شدن حقيقت، عناد پيشه مىكنند، براى آنها كه اهل ايمان و طالب فهم هستند، شناخته شود و بتوانند از آن اجتناب و راه ديگرى براى خود انتخاب كنند.[7]
[سوره الأنعام (6): آيات 56 تا 58]
قُلْ إِنِّي نُهِيتُ أَنْ أَعْبُدَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ قُلْ لا أَتَّبِعُ أَهْواءَكُمْ قَدْ ضَلَلْتُ إِذاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُهْتَدِينَ (56) قُلْ إِنِّي عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي وَ كَذَّبْتُمْ بِهِ ما عِنْدِي ما تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ يَقُصُّ الْحَقَّ وَ هُوَ خَيْرُ الْفاصِلِينَ (57) قُلْ لَوْ أَنَّ عِنْدِي ما تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ لَقُضِيَ الْأَمْرُ بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِالظَّالِمِينَ (58)
ترجمه
بگو: من نهى شده ام كه خدايان شما را پرستش كنم. بگو: من از هواهاى نفسانى شما پيروى نميكنم. در اينصورت گمراه ميشوم و از هدايت يافتگان نيستم.
بگو: من از جانب پروردگارم دليل روشنى دارم كه شما آن را تكذيب كردهايد.
چيزى كه براى فرا رسيدن آن عجله داريد، پيش من نيست. حكم بدست خداست كه حق مىگويد و او بهترين فيصله دهندگان است.
بگو: اگر چيزى كه براى آن عجله داريد، پيش من بود، كارى كه ميان من و شماست، خاتمه يافته بود و خداوند بحال ستمكاران داناتر است.
بيان آيه 56
اعراب
مِنْ دُونِ اللَّهِ: مقصود اضافه دعا به غير خداوند و دعا كردن به ساحت فاقد اثر بتهاست.
اذا: اين كلمه، معناى جزا مىدهد. يعنى اگر بتها را پرستش كنم، جزاى من گمراهى است.
مقصود
اكنون خداوند، پيامبر خود را مأمور مىكند كه از بتهاى آنها تبرى جويد.مىفرمايد:
قُلْ إِنِّي نُهِيتُ أَنْ أَعْبُدَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ: بگو: خداوند مرا نهى كرده است كه بتهاى شما را پرستش كنم. اينها خدا نيستند و نبايد پرستيد.
قُلْ لا أَتَّبِعُ أَهْواءَكُمْ: بگو: من از هواى نفس شما پيروى نميكنم و مثل شما از روى هوى و هوس، سر بر آستانه بتها نمىسايم. اين كار، دليلى ندارد.
برخى گفتهاند: يعنى در طرد مؤمنين از هواى نفس شما پيروى نميكنيم.
قَدْ ضَلَلْتُ إِذاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُهْتَدِينَ: اگر از هواى نفس شما پيروى كنم، گمراه مىشوم و از اهل هدايت كه راه دين را مىپيمايند، نيستم.
برخى گويند: يعنى در اين صورت از پيامبران هدايت يافته، نخواهم بود.
بيان آيه 57- 58
قرائت
اهل حجاز و عاصم «يقص الحق» و ديگران «يقضى الحق» خواندهاند. نمونه قرائت دوم اين است: «وَ اللَّهُ يَقْضِي بِالْحَقِّ» (غافر 20) وانگهى جمله «و هو خير الفاصلين» شاهد صحت اين قرائت است. زيرا فصل در حكم، در قصهها و داستانها نيست. نمونه قرائت اول اين است: «وَ اللَّهُ يَقُولُ الْحَقَّ» (احزاب 4) فصل در قرآن كريم اختصاص به حكم ندارد. بلكه در باره گفتار نيز آمده است.
مثل: «إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ» (طارق 13) كلمه «الحق» ممكن است صفت براى مفعول به محذوف يا خود مفعول به باشد. شاعر گويد:
| و عليهما مسرودتان قضاهما | داود او صنع السوابغ تبّع | |
يعنى: بر آنها دو زره است كه داود يا تبع كه سازنده بتهاى فراخ است، آنها را بافته.
(كلمه «قضا» داراى مفعول به است.)
لغت
بينة: دليلى كه ميان حق و باطل جدا كند: برخى گفتهاند، يعنى علم تازه.
استعجال: طلب كردن چيزى قبل از وقتش.
حكم: فيصله دادن كارى.
اعراب
كَذَّبْتُمْ بِهِ: مرجع ضمير يا «بينه» است كه معناى بيان دارد و بازگشت ضمير مذكر به آن صحيح است يا اينكه «ربى» است. بر سر فعل «قد» مقدر است.
زيرا جمله حاليه است و فعل ماضى هر گاه حال واقع شود، احتياج به «قد» دارد.
مقصود
از آنجا كه خداوند پيامبر خود را امر كرده بود كه از پرستش بتها تبرّى جويد.
اكنون اين نكته را بيان مىكند كه بت پرستان را دليلى و حجتى نيست، اما پيامبر داراى دليل و حجت است. مىفرمايد:
قُلْ إِنِّي عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي به اين كافران بگو: من تابع برنامهاى روشن هستم نه تابع هواى نفس. اين معنى از زجاج است. حسن گويد: يعنى من از جانب پروردگارم، داراى مقام نبوت هستم. جبايى گويد: يعنى مرا معجزهاى است كه روشنگر نبوت من است. اين معجزه قرآن است. ابن عباس گويد: يعنى من از جانب پروردگارم بر يقين و اطمينان هستم.
كَذَّبْتُمْ بِهِ: حال آنكه شما قرآن را تكذيب كرده ايد.
ما عِنْدِي ما تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ: شما از من ميخواهيد كه عذاب را زودتر بر شما نازل كنم. اما من چنين قدرتى ندارم و عذاب خدا پيش من نيست. برخى گفتهاند:
منظور معجزاتى است كه از پيامبر ميخواستند.
إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ: با اين جمله خداوند اعلام مىكند كه آنچه آنها ميخواهند بدست خداست. ابن عباس مىگويد: يعنى: حكم براى فيصله دادن ميان حق و باطل و نازل كردن آيات و معجزات، بدست خداست.
يَقُصُّ الْحَقَّ وَ هُوَ خَيْرُ الْفاصِلِينَ: او خدايى است كه ميان حق و باطل جدا و حق را براى مردم بيان مىكند و او بهترين فيصله دهندگان است. زيرا در حكم خود، به كسى ظلم نمىكند و از حق منحرف نميشود.
از اين جمله بر مىآيد كه خداوند منشأ ظلم و قبيح نيست و كسانى كه معتقدند ظلمها و زشتيها بحكم خداست خطا مىكند، زيرا اينها حق نيستند و حكم خدا هميشه حق است.
قُلْ لَوْ أَنَّ عِنْدِي ما تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ لَقُضِيَ الْأَمْرُ بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ: اى محمد، به اين كافران بگو: اگر عذاب بدست من بود و مىتوانستم بنا بخواسته شما بر شما عذاب نازل كنم، شما را هلاك و خود را از شر شما راحت مىكردم. لكن اين كار بدست خداوند است.
وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِالظَّالِمِينَ: خداوند بحال ستمكاران داناتر است و بهتر مىداند كه صلاح آنها در چيست و آيا عذاب آنها را بايد حالا نازل كند يا بعد؟
از اين آيه برمىآيد كه خداوند بخاطر نوعى از مصلحت، عقوبت ستمكاران را به تاخير مىاندازد. اين مصلحت اين است كه آنها ايمان بياورند، يا اينكه مصالح ديگرى در كار است. كارهاى خداوند از روى حكمت و مصلحت است.
[سوره الأنعام (6): آيات 59 تا 60]
وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلاَّ هُوَ وَ يَعْلَمُ ما فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلاَّ يَعْلَمُها وَ لا حَبَّةٍ فِي ظُلُماتِ الْأَرْضِ وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلاَّ فِي كِتابٍ مُبِينٍ (59) وَ هُوَ الَّذِي يَتَوَفَّاكُمْ بِاللَّيْلِ وَ يَعْلَمُ ما جَرَحْتُمْ بِالنَّهارِ ثُمَّ يَبْعَثُكُمْ فِيهِ لِيُقْضى أَجَلٌ مُسَمًّى ثُمَّ إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ ثُمَّ يُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (60)
ترجمه
خزانه هاى غيب پيش خداوند است، جز او كسى به آنها علم ندارد. و علم دارد به آنچه در خشكى و درياست و برگى سقوط نميكند، جز اينكه ميداند و هيچ دانهاى در تاريكىهاى زمين و هيچ تر و خشكى نيست، جز اينكه در كتابى آشكار است.
خداوند كسى است كه به شب روح شما را مىگيرد و به كردار شما در روز آگاه است. آن گاه شما را در روز از خواب بيدار مىكند تا مدتى كه معين شده است، سپرى شود. آن گاه بازگشت شما بسوى خداوند است. آن گاه شما را بكردارتان آگاه مىكند.
بيان آيه 59- 60
لغت
مفاتح: جمع مفتح بكسر ميم يعنى كليد و جمع مفتح بفتح ميم يعنى خزانه.
فراء گويد: «إِنَّ مَفاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ أُولِي الْقُوَّةِ» (قصص 76) يعنى: آن قدر گنجش داديم كه حمل موجودى آن، براى مردان توانا دشوار و سنگين بود.
توفى: گرفتن و استيفاى چيزى بطور كامل.
جرح: كارى كه با اعضاى تن انجام گيرد.
اعراب
وَ لا حَبَّةٍ: بتقدير «و لا تسقط من حبة» إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ: در محل رفع و خبر براى مبتداى محذوف. اين استثنا منقطع است.
مقصود
اكنون در صدد بيان اين مطلب است كه: خداوند اسرار جهانيان را مىداند و هيچيك از امور غيبى بر او پوشيده نيست. مىفرمايد:
وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلَّا هُوَ: خزاين غيب پيش خداست. احدى جز خدا و كسانى كه بوسيله او چيزى از غيب فرا گرفتهاند، از خزاين غيب آگاه نيست.
همان عذابى هم كه شما براى نزول آن عجله داريد، پيش خداوند معلوم و معين است كه كى بايد نازل شود؟
برخى گويند: منظور اين است كه مقدورات غيبى پيش خداوند است و بهر كه بخواهد اعلام و او را بسوى آنها راهنمايى مىكند و از هر كه بخواهد مكتوم مىدارد و او را بسوى آن راهنمايى نمىكند.
زجاج گويد: مقصود اين است كه وسيله دست يافتن بغيب پيش خداست. در حقيقت اوست كه مىتواند در غيب را بر روى مردم بگشايد.
ابن عمر مىگفت: مفاتح غيب، پنج چيز است. سپس اين آيه را ميخواند:
«إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ …» (لقمان 34: علم رستاخيز و باران و طفلى كه در رحم مادر است و كارى كه انسان فردا انجام ميدهد و جايى كه انسان ميميرد، پيش خداست) ابن عباس مىگفت: منظور خزانههاى روزى و عمر است.
تأويل آيه اين است كه خداوند به اوايل و عواقب كارها علم دارد. هر چه كه جلو افتادنش صوابتر و صلاحتر باشد جلو مىاندازد و هر چه كه عقب افتادنش صوابتر و صلاحتر باشد، عقب مىاندازد. اوست كه باب علم را بر روى انبيا و اوليا مىگشايد، زيرا علم غيب، مخصوص اوست و احدى جز او قادر نيست كه باب علم غيب را بر روى بندگان بگشايد.
وَ يَعْلَمُ ما فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ: او بوجود هر چه در خشكى و درياست، اعم از حيوان و غير آن، آگاه است. مجاهد گويد: «بر» بيابان خشك و «بحر» هر جايى كه داراى آب باشد.
وَ ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلَّا يَعْلَمُها: زجاج گويد: يعنى خداوند مىداند كه چه برگى بر درخت است و چه برگى سقوط مىكند؟ برخى گفتهاند: يعنى او مىداند كه چه برگى بر درخت باقى مانده و چه برگى سقوط كرده است. حتى مىداند كه برگى كه سقوط كرده است، چند بار در حال سقوط، زير و بالا شده است.
وَ لا حَبَّةٍ فِي ظُلُماتِ الْأَرْضِ: اگر دانه در زمين كاشته و در زير خاك پنهان شود، خداوند مىداند. منظور از «ظلمات ارض» باطن زمين است. زيرا همانطورى كه در تاريكى چيزى ديده نميشود، بذرى هم كه در زير خاك نهان است، نميتوان ديد.
ابن عباس گويد: منظور اين است كه در زير سنگهاى بزرگ، در طبقات زيرين زمين يا در زير چيزهاى ديگر پنهان باشد.
وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ: در اينجا علم خود را نسبت به همه اشياء تعميم داده است، زيرا اجسام عموماً يا تر هستند يا خشك. درست مثل اين است كه گفته شود: اجسام جدا يا پيوسته. چه اجسام از اين دو حال خارج نيستند. ابن عباس گويد: منظور از تر و خشك، نباتات و غير نباتات است. او احتمال ديگرى هم داده است كه منظور آب و صحراست. برخى گفتهاند: منظور زنده و مرده است. از امام صادق ع روايت شده است كه: منظور از «ورقه» سقط جنين و منظور از «حبه» فرزند و منظور از «ظُلُماتِ الْأَرْضِ» ارحام و منظور از «رطب» طفلى است كه زنده بماند و منظور از «يابس» طفلى است كه بميرد.
بهر صورت، برگى كه از درخت بيفتد يا بذرى كه در دل خاك دفن شود و بطور كلى هر تر و خشكى را خداوند مىداند و در لوح محفوظ، ثبت است. بديهى است كه اينها را در لوح محفوظ ثبت نكرده است كه از خاطرش نروند، زيرا او همواره بآنها عالم بوده و هست، بلكه منظور اين است كه در معرض تماشاى فرشتگان باشند و آنها بفهمند كه آنچه روزمره اتفاق مىافتد، مطابق است با آنچه در لوح محفوظ ثبت شده است، تا بر علم يقين آنها بصفات خدا افزوده شود.
همچنين فايده ديگر آن اين است كه مكلف هر گاه بداند كه اعمالش در لوح محفوظ ثبت است و فرشتگان آنها را مطالعه مىكنند، دواعى او براى انجام كارهاى نيكو و ترك زشتىها تقويت ميشود. حسن گويد: در حقيقت ثبت امور در لوح محفوظ تاكيدى است براى ترك معصيت و اصرار و پافشارى بر نيكيها، زيرا هر گاه امور و حوادثى كه براى انسان ثواب و عقابى در بر ندارد، پيش خداوند محفوظ و معين باشد، كارهايى كه ثواب و عقاب در بردارند، محفوظتر و معينتر خواهند بود. برخى گفتهاند: منظور از «فِي كِتابٍ مُبِينٍ» اين است كه همه امور پيش خداوند محفوظند و هرگز مورد غفلت و فراموشى واقع نميشوند. بلخى در تأييد گفتار خود به اين مصراع استشهاد كرده است: «ان لسلمى عندنا ديوانا» يعنى سلمى را پيش ما ديوانى است و به همه كارهاى او آگاهيم (در فارسى هم گفته ميشود:
پرونده فلان كس پيش من است. منظور اين نيست كه واقعاً پروندهاى پيش او موجود است. بلكه منظور اطلاع از حال اوست) جرجانى گويد: «فِي كِتابٍ مُبِينٍ» خود جمله مستقلى است. يعنى علاوه بر اينكه خداوند به آنها عالم است، در كتاب مبين نيز ثبت است.
بدينترتيب از اين آيه شريفه، استفاده شد كه علم خداوند، ذاتى است، يعنى عين ذات است؟ زيرا اگر عين ذات نباشد، يا داراى علوم نامتناهى است يا داراى معلومات متناهى يا داراى يك علم و معلومات نامتناهى است و همه اينها باطل است. در آيه بعد درباره قدرت ذاتى خود و اينكه قادر است حيات بدهد و حيات بستاند، سخن مىگويد:
وَ هُوَ الَّذِي يَتَوَفَّاكُمْ بِاللَّيْلِ: گروهى از مفسران گويند: يعنى خداوند شبها روح شما را قبض مىكند. و او را از تصرف در بدن باز مىدارد. زجاج و جبائى گويند: يعنى همانطورى كه موقع مرگ قبض روح شما مىكند موقع خواب هم روح شما را مىگيرد. نظير «اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنامِها» (زمر 42: خداوند جانها را در وقت مرگ و در وقت خواب مىستاند) وَ يَعْلَمُ ما جَرَحْتُمْ بِالنَّهارِ: و كارهايى كه شما در روز انجام مىدهيد، به تفصيل مىداند. با اينكه هم شماره كارهاى شما زياد است و هم شماره خودتان.
اين جمله اشارهاى برحمت خداوند دارد، زيرا با توجه به اينكه كارهاى زشتى از مردم سرمىزند و او هم به آنها عالم است در عقوبت آنها تعجيل نميكند و فضل و رحمت خود را از آنها دريغ نمىدارد.
ثُمَّ يَبْعَثُكُمْ فِيهِ: آن گاه هم چنان كه مردگان زنده ميشوند، شما نيز از خواب بيدار مىشويد.
لِيُقْضى أَجَلٌ مُسَمًّى: تا آن مدتى كه مقدر است زندگى كنيد، بگذرد.[10] معناى قضاء، تمام كردن و جدا كردن مدت عمر از ايام ديگر بوسيله مرگ است. از اين آيه استفاده ميشود كه از يك زندگى ديگر، غير از زندگى اين جهان در انتظار انسان است، زيرا جايگاه آن بدنبال اين زندگى همچون بيدارى پس از خواب است. خدايى كه قادر بر بيدار كردن انسان از خواب است، قادر است كه او را پس از مرگ زنده كند.
ثُمَّ إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ ثُمَّ يُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ: همين كه عمر شما سپرى شد، بخانه آخرت منتقل مىشويد. در آنجا فقط حكم خداوند اجرا ميشود و سر و كار شما با اوست در آنجا خداوند شما را از اعمالى كه انجام دادهايد، آگاه مىسازد.
از اين آيه استفاده ميشود كه انسان بعد از مرگ زنده خواهد شد. خداوند اين مراحل را بخواب و بيدارى تشبيه كرده است. زيرا هيچيك از اينها براى غير خدا مقدور نيست.
[سوره الأنعام (6): آيات 61 تا 62]
وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ وَ يُرْسِلُ عَلَيْكُمْ حَفَظَةً حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا وَ هُمْ لا يُفَرِّطُونَ (61) ثُمَّ رُدُّوا إِلَى اللَّهِ مَوْلاهُمُ الْحَقِّ أَلا لَهُ الْحُكْمُ وَ هُوَ أَسْرَعُ الْحاسِبِينَ (62)
ترجمه
او مقتدر و بالا دست بندگان خويش است و نگهبانانى بر سر شما مىفرستد. تا وقتى كه مرگ يكى از شما فرا رسد فرستادگان ما كه در كار خود كوتاهى نميكنند، جانش را باز ستانند.
آن گاه بسوى خداوند كه مولاى حق ايشان است، رد مىشوند و او سريعترين محاسبه كنندگان است.
بيان آيه 61- 62
قرائت
حمزه «توفاه» خوانده و ديگران «توفته». قرائت اول بخاطر اين است كه فاعل مؤنث غير حقيقى است.
مقصود
اكنون خداوند در باره قدرت كامله خود مى فرمايد:
وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ: او فوق بندگان و بر سر ايشان مقتدر و تواناست.
فوق بودن خداوند، از لحاظ مقام و عظمت است، نه اينكه او فوق مكانى است. فوق به اين معنى از صفات جسم است و خدا از جسم بودن منزه است. مثل «يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ» (فتح 10: دست خدا بالاى دستهاى ايشان است) منظور اين است كه خداوند از ايشان قوىتر و نيرومندتر است. نظير اين تعبيرات، در محاورات عرفى هم هست. مثلا گفته ميشود: حكم فلان كس ما فوق حكمهاست. يعنى نافذتر است. يا اينكه او در علم و بخشش فوق ديگران است. يعنى عالمتر و بخشندهتر است. بهر صورت هر جا در مورد خداوند فوق بودن استعمال شود، مقصود برتر بودن اوست.
وَ يُرْسِلُ عَلَيْكُمْ حَفَظَةً: او خدايى است كه فرشتگانى بسوى شما مىفرستد كه اعمال شما را ثبت و ضبط كنند. اين كار براى بندگان لطف است، زيرا موجب ميشود كه از گناهان اجتناب كنند.[2] حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا: تا اينكه هنگامى كه مرگ يكى از شما فرا رسد، فرستادگان ما كه معاونان ملك الموت هستند، روح شما را قبض مى كنند. ابن عباس و حسن و قتاده گويند: فرستادگان، روح را به امر وى مى ستانند.
از اينرو در جاى ديگر اين كار را نسبت به خود ملك الموت داده مىفرمايد: «قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ (سجده 11).
زجاج گويد: مقصود از فرستادگانى كه قبض روح مىكنند، همان فرشتگانى است كه نگهبان و حافظ اعمال انسان هستند. اينها مأمورند كه در دوران عمر حافظ انسان باشند و هنگام مرگ او را بميرانند. بعد از اين «حتى» جمله واقع ميشود.
وَ هُمْ لا يُفَرِّطُونَ: اين فرستادگان در كار خود عجز و سستى و غفلت نشان نميدهند.
ثُمَّ رُدُّوا إِلَى اللَّهِ مَوْلاهُمُ الْحَقِ: حق يكى از اسماى خداست. در اين آيه بيان ميكند كه: آنها كه بوسيله فرستادگان خدا قبض روح ميشوند، بجايى برده ميشوند كه جز خداوند كسى در آنجا صاحب حكم نيست، خداوندى كه مولاى بر حق آنهاست.
در باره معناى حق اختلاف است. برخى گويند: يعنى امر خدا حق است و باطلى بدان راه ندارد. امر او جدى است نه شوخى. بنا بر اين كلمه حق، مصدرى است كه بجاى صفت بكار رفته است.[3] برخى گفته اند: به معناى محق است. يعنى كسى كه احقاق حق مىكند. برخى گفته اند: يعنى آن كسى كه ثابت و باقى است و فنا ناپذير است. برخى گفتهاند: يعنى صاحب حق و منظور اين است كه گفتار و كردارش حق است.
أَلا لَهُ الْحُكْمُ: روز قيامت، او در ميان مردم حكم مىكند. در آن روز جز او مالك حكم نيست. آنجا مثل دنيا نيست كه گاهى خداوند به افرادى مجال حكمرانى مىدهد.
وَ هُوَ أَسْرَعُ الْحاسِبِينَ: او حسابش از همه سريعتر است؟ معناى اين جمله
[سوره الأنعام (6): آيات 63 تا 64]
قُلْ مَنْ يُنَجِّيكُمْ مِنْ ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ تَدْعُونَهُ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً لَئِنْ أَنْجانا مِنْ هذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرِينَ (63) قُلِ اللَّهُ يُنَجِّيكُمْ مِنْها وَ مِنْ كُلِّ كَرْبٍ ثُمَّ أَنْتُمْ تُشْرِكُونَ (64)
ترجمه
بگو: شما را از تاريكيهاى خشكى و دريا چه كسى نجات مىدهد؟ شما او را با تضرع و در نهان ميخوانيد و مىگوييد: اگر ما را از اين تاريكيها نجات دهد، از سپاسگزاران خواهيم بود.
بگو: خداوند شما را از آن تاريكيها و از هر اندوهى نجات مىدهد. آن گاه شما شرك مىآوريد.
بيان آيه 63- 64
قرائت
خفية: ابو بكر از عاصم بكسر خاء و ديگران بضم خاء خواندهاند (همين اختلاف در سوره اعراف نيز هست) برخى گفتهاند: اين دو قرائت يكى هستند. برخى هم اين كلمه را «خيفة» خواندهاند و در اين صورت از ماده خوف است. شاعر گويد:
| فلا تفعلن على زخة | و تضمر فى القلب و جدا و خيفا | |
يعنى: نبايد با خشم و غضب بنشينى و در دل خود محبت و ترس نهان دارى ينجيكم: يعقوب و سهل اين كلمه را بدون تشديد و ديگران با تشديد خواندهاند.
در قرآن كريم هر دو بكار رفته است.
مثل: «فَأَنْجَيْناهُ وَ الَّذِينَ مَعَهُ: (اعراف 72) و «نَجَّيْنَا الَّذِينَ آمَنُوا» (فصلت 18) لئن أنجانا: اين، قرائت كوفيان است. اما برخى از قراء «لئن انجيتنا» خواندهاند. هر دو قرائت صحيح است.
در مورد «ينجيكم» در آيه بعد نيز ميان قراء اختلاف است.
اعراب
تدعونه: حال لَئِنْ أَنْجانا: حال تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً: حال.
مقصود
قُلْ مَنْ يُنَجِّيكُمْ مِنْ ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ: اى محمد، به اين كافران بگو: چه كسى شما را از شدائد و سختىهاى خشكى و دريا نجات مىدهد؟ اين معنى از ابن عباس است. زجاج مىگويد: عرب بروزهاى سخت و دشوار مىگويد:
روز تاريك! حتى گاهى مىگويد: روزهاى ستارهدار! يعنى ظلمت بحدى رسيده است كه همچون شب تاريك ستارهها آشكار شدهاند. شاعر گويد:
| بنى اسد هل تعلمون بلاءنا | اذا كان يوم ذو كواكب اشهب | |
يعنى: اى بنى اسد، آيا ميدانيد كه در روزهاى سخت و تاريك كه ستارهها ظاهر ميشوند، ما چگونه گرفتاريم؟
برخى گفته اند: منظور ظلمت شب و ظلمت ابر و ظلمت بيابان و سرگردانى در صحرا و درياست كه همه را بصورت جمع بكار برده است.
تَدْعُونَهُ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً: شما در اين موارد، خدا را در آشكار و نهان مىخوانيد.
برخى گويند: يعنى خدا را از روى اخلاص بزبان و قلب ميخوانيد. اين معنى بهتر است.
لَئِنْ أَنْجَيْتَنا مِنْ هذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرِينَ: در حالت سختى و محنت بدرگاه خدا عرض مىكنيد: اگر ما را از اين گرفتارى نجات دهى، از سپاسگزاران نعمتهاى تو خواهيم بود.
از اين آيه بر مىآيد كه مستحبّ است انسان در حال دعا بزبان خود تضرع كند و در دل اخلاص و خضوع و خشوع داشته باشد. از پيامبر گرامى روايت است كه:
«خير الدعاء الخفى و خير الرزق ما يكفى»
يعنى: بهترين دعا، دعاى پنهانى و بهترين روزى، آن است كه براى انسان كافى باشد. روزى از كنار دستهاى مىگذشت كه: صداى خود را بدعا بلند كرده بودند. فرمود: شما: بدرگاه كسى كه كر و غايب است دعا نمىكنيد. خداوند شنوا و نزديك است.
قُلِ اللَّهُ يُنَجِّيكُمْ مِنْها وَ مِنْ كُلِّ كَرْبٍ ثُمَّ أَنْتُمْ تُشْرِكُونَ، اى محمد، به اينها بگو: خداوند براى شما اسباب نجات و فرج فراهم مىكند و شما را از آن گرفتاريها و شدايد و بطور كلى از هر ناراحتى نجات مىدهد و غم شما را مىبرد. اما همين كه احساس راحتى كرديد و خلاص شديد، چيزهايى را كه قادر بر نجات شما نيستند، شريك خدا قرار مدهيد. اين شرك گاهى آشكار و هويدا است. گاهى هم پنهان است و تشخيص آن نيازمند دقت است.
[سوره الأنعام (6): آيات 65 تا 67]
قُلْ هُوَ الْقادِرُ عَلى أَنْ يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذاباً مِنْ فَوْقِكُمْ أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعاً وَ يُذِيقَ بَعْضَكُمْ بَأْسَ بَعْضٍ انْظُرْ كَيْفَ نُصَرِّفُ الْآياتِ لَعَلَّهُمْ يَفْقَهُونَ (65) وَ كَذَّبَ بِهِ قَوْمُكَ وَ هُوَ الْحَقُّ قُلْ لَسْتُ عَلَيْكُمْ بِوَكِيلٍ (66) لِكُلِّ نَبَإٍ مُسْتَقَرٌّ وَ سَوْفَ تَعْلَمُونَ (67)
ترجمه
بگو: خداوند قادر است كه عذابى از بالاى سر يا زير پاى شما بسوى شما بفرستد يا اينكه شما را بصورت فرقههايى در هم آميزد و بعضى را از سطوت و هيبت بعضى بچشاند بنگر كه چگونه آيات خود را يكى پس از ديگرى ظاهر مىكنيم. شايد بفهمند.
قوم تو قرآن را كه حق است تكذيب كردند. بگو: من مراقب شما نيستم.
هر خبرى را وقت وقوعى است و بزودى خواهيد دانست.
بيان آيه 65
لغت
لبس: اختلاط و در هم آميختن كار يا سخن.
شيع: جمع شيعه. يعنى فرقه ها. تشيّع عبارت از اين است كه از لحاظ دينى از كسى پيروى كنند و او را دوست دارند. در عرف مسلمين به كسى شيعه گفته ميشود كه به امامت و خلافت بلا فصل على (ع) بعد از پيامبر، معتقد باشد، اعم از اماميه و زيديه و …
به همين جهت است كه بديگران شيعه گفته نميشود. مگر اينكه بدون الف و لام بكار رود و اضافه شود مثل: «شيعة بنى العباس».
مقصود
باز هم در اين آيه شريفه، روى سخن با مشركين و مقصود تنبيه و ترسانيدن آنهاست مىفرمايد:
قُلْ هُوَ الْقادِرُ عَلى أَنْ يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذاباً مِنْ فَوْقِكُمْ أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ:
اى محمد، به اين كافران بگو: خداوند قادر است كه عذابى از بالاى سرتان يا از زير پايتان، بسوى شما بفرستد، در اينباره وجوهى گفتهاند:
1- منظور از عذاب بالاى سر، صيحه و سنگ و طوفان و باد است، كه نسبت به عاد و ثمود و قوم شعيب و قوم لوط انجام شد و منظور از عذاب زير پا فرو رفتن بزمين است كه سرنوشت قارون بود. اين وجه از سعيد بن جبير و مجاهد است.
2- ضحاك گويد: يعنى عذابى كه بزرگان و زير دستان شما را فرا گيرد.
3- ابن عباس گويد: منظور پادشاهان ستمكار و بندگان بد كار و بىخير است.
از امام صادق (ع) نيز روايت شده است.
أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعاً: يا اينكه شما را بفرقه ها و دسته هاى مختلف، تقسيم كندتا اتحاد و هماهنگى نداشته باشيد و بجان يكديگر بيفتيد. برخى گفتهاند: منظور اين است كه شما را بحال خود مىگذارد و الطاف خود را از شما دريغ مىدارد، تا از فيض ايمان بخدا محروم شويد و اين محروميت، كيفر گناهان شماست. روايتى از امام صادق (ع) نقل شده است كه منظور ايجاد عداوت و تعصب در ميان آنهاست.
وَ يُذِيقَ بَعْضَكُمْ بَأْسَ بَعْضٍ: گروهى از شما بجان گروهى ديگر افتاده، آنها را مىكشند و اسباب تباهى آنها را فراهم مى سازند. در جاى ديگر مى فرمايد:
«وَ كَذلِكَ نُوَلِّي بَعْضَ الظَّالِمِينَ بَعْضاً بِما كانُوا يَكْسِبُونَ» (انعام 129: و همچنين گروهى از ظالمان را بكيفر كردارشان دوست گروهى ديگر قرار مىدهيم) از امام صادق روايت است كه منظور همسايه بد است. حسن گويد: تهديد به نازل شدن عذاب، مخصوص كفار بوده. اما اينكه مىگويد: شما را فرقه، فرقه مىكند و بجان يكديگر مىاندازد، شامل اهل نماز نيز ميشود. وى گويد: پيامبر خدا فرمود: از پروردگارم سؤال كردم كه غير مسلمانى بر مسلمانان غالب نسازد. خداوند خواسته ام را عطا كرد.
باز سؤال كردم كه آنها را از گرسنگى هلاك نكند. خداوند پذيرفت. باز سؤال كردم كه همه آنها را در گمراهى متفق نسازد، اجابت كرده. از او خواستم كه آنها را فرقه فرقه نكند. از من دريغ داشت.
در تفسير كلبى آمده است كه وقتى اين آيه نازل شد، پيامبر برخاسته، وضو گرفت.
سپس نمازى بنيكى بجاى آورد. آن گاه از خدا خواست كه عذابى از آسمان يا زمين براى امتش نفرستد و آنها را فرقه فرقه نسازد و از افتادن آنها بجان يكديگر جلوگيرى كند. جبرئيل نازل شده، عرض كرد: يا رسول اللَّه، خداوند گفتار ترا شنيد. آنها را از دو خصلت حفظ مىكند و از دو خصلت حفظ نمىكند. عذاب آسمانى و زمينى بسوى آنها نمىفرستد. اما از فرقه فرقه شدن آنها و آسيب زدن آنها بيكديگر منع نميكند.
پيامبر فرمود: اى جبرئيل، پس امت من با كشتن يكديگر چگونه باقى مىمانند؟ باز برخاست و دعا كرد. اين آيه نازل شد: الم. أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ» (عنكبوت 1 و 2: آيا مردم گمان مىكنند همين كه گفتند: ايمان آورديم ترك مىشوند و در معرض امتحان در نمىآيند؟) فرمود: هر امتى بايد بعد از پيامبرش امتحان شود تا افراد راستگو از دروغگو شناخته شوند. زيرا وحى منقطع ميشود.
اما شمشير و افتراق كلمه، تا روز قيامت باقى مىماند. در خبر است كه فرمود: هر گاه شمشير در ميان امت من گذاشته شود، تا روز قيامت برداشته نميشود. ابىّ بن كعب مىگويد: روزى فرا مىرسد كه افراد اين امت، گرفتار فرو رفتن در زمين و عذاب آسمانى و مسخ شوند.
انْظُرْ كَيْفَ نُصَرِّفُ الْآياتِ لَعَلَّهُمْ يَفْقَهُونَ: اى محمد: بنگر كه چگونه آيات را يكى بعد از ديگرى آشكار مىسازيم و ادله روشن خود را در اختيار آنها قرار مىدهيم شايد حق را بشناسند و از آن پيروى كنند و از باطل اجتناب ورزند.
از آنجا كه در آيه، كلمه «باس» بمعناى تسلط دادن است، بايد توجه داشت كه منظور رفع مانع و برداشتن حايل است نه اينكه خداوند ايجاد اختلاف و جنگ مىكند. منظور اين است كه مانعى در سر راه جنگ و اختلاف ايجاد نمىكند.
از اين آيه برمىآيد كه خداوند حتى كارهايى را كه ميدانيم انجام نميدهد، قادر است انجام دهد.
بيان آيه 66- 67
تعداد آيات
كوفيان دو آيه و ديگران يك آيه حساب كردهاند.
مقصود
وَ كَذَّبَ بِهِ قَوْمُكَ وَ هُوَ الْحَقُ: با اينكه ما آيات قرآنى را يكى پس از ديگرى براى تو بيان كردهايم، قريش و عرب آنها را تكذيب كردند. اما تكذيب آنها را اثرى نيست. قرآن و آيات ما براى بيان حق نازل شدهاند.
قُلْ لَسْتُ عَلَيْكُمْ بِوَكِيلٍ: عاقبت اين تكذيب گريبانگير خود آنها ميشود. به آنها بگو: من مامور نيستم كه شما را از تكذيب آيات جلوگيرى كنم و نگذارم كه ضرر اين كار به شما برسد.
حسن گويد: يعنى من حافظ اعمال شما نيستم و پاداش و كيفر شما هم بر من نيست.
من فقط شما را مىترسانم. زجاج گويد يعنى من مامور نيستم كه با شما بجنگم و شما را وادار كنم كه ايمان بياوريد.
لِكُلِّ نَبَإٍ مُسْتَقَرٌّ: هر يك از خبرهاى خدا و پيامبرش، داراى حقيقتى است كه در دنيا يا در آخرت بظهور مىرسد. اين معنى از ابن عباس و مجاهد است. برخى گويند:
يعنى هر خبرى را موقعيتى است كه در موقع خود ظاهر ميشود. سدّى گويد: اين خبر در جنگ بدر، بظهور پيوست. اين كه وقت تحقق خبر را «مستقر» مىنامد، بخاطر اين است كه محل قرار و ظرف وقوع آن است. حسن گويد: يعنى هر عملى در پيش خداوند ثابت مىماند و در روز قيامت پاداش آن را مىدهد.
وَ سَوْفَ تَعْلَمُونَ: اين جمله براى تهديد است نسبت به عذاب آخرت يا جنگ.
منظور اين است كه شما سرانجام ناچار ميشويد ايمان بياوريد، زيرا عذاب خدا قدرت مقاومت را از شما سلب مىكند.
[سوره الأنعام (6): آيات 68 تا 69]
وَ إِذا رَأَيْتَ الَّذِينَ يَخُوضُونَ فِي آياتِنا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتَّى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ وَ إِمَّا يُنْسِيَنَّكَ الشَّيْطانُ فَلا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّكْرى مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ (68) وَ ما عَلَى الَّذِينَ يَتَّقُونَ مِنْ حِسابِهِمْ مِنْ شَيْءٍ وَ لكِنْ ذِكْرى لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ (69)
ترجمه
هر گاه كسانى را بنگرى كه در آيات خدا فرو رفته، زبان بمسخره و تكذيب گشودهاند، از آنها اعراض كن تا در سخنى ديگر فرو روند و اگر شيطان از ياد تو برد، پس از تذكر با مردم ستمكار منشين. هيچيك از حسابهاى ايشان بر مردم با تقوى نيست.
بلكه يادآورى است كه آنها تقوى پيشه كنند.
بيان آيه 68- 69
قرائت
ينسينك: ابن عامر به تشديد سين خوانده است. ديگران بدون تشديد. در قرآن كريم باب افعال اين فعل آمده است. مثل «وَ ما أَنْسانِيهُ …» (كهف 63) مع- الوصف همانطورى كه ممكن است فعل را بباب افعال برد، ممكن است به باب تفعيل برد.
اعراب
ذكرى: ممكن است در محل نصب باشد به تقدير فعل و ممكن است در محل رفع باشد، بنا بر اينكه مبتدا باشد يا خبر.
شان نزول
امام باقر ع فرمود: هنگامى كه خداوند فرمود: پس از يادآورى با قوم ستمكار منشين (آيه 68) مسلمانان گفتند: اگر بايد هر جا كه مشركين به استهزاى قرآن پرداختند، ننشينيم، بايد از داخل شدن مسجد الحرام و طواف بيت اللَّه هم خوددارى كنيم. از اينرو خداوند فرمود: وَ ما عَلَى الَّذِينَ يَتَّقُونَ مِنْ حِسابِهِمْ … يعنى حساب آنها بگردن اهل تقوى نيست. بدينترتيب آنها را امر كرد كه تا مىتوانند به ارشاد و هدايت مشركين بپردازند.
مقصود
در اين آيه، خداوند مسلمانان را دستور مىدهد كه از مجالست با مشركين هنگام استهزاى قرآن خوددارى كنند. مىفرمايد:
وَ إِذا رَأَيْتَ الَّذِينَ يَخُوضُونَ فِي آياتِنا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتَّى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ: در اينجا به پيامبر خود دستور مىدهد كه هر گاه ملاحظه كند كه مشركين آيات و دين خدا را مورد تكذيب و استهزا قرار مىدهند، از مجالست آنها خوددارى كند. تا آنها هم وارد مطلبى ديگر بشوند از استهزاء و تكذيب قرآن خوددارى كنند خوض به معناى گفتگوى بيهوده و ترك فهم و دقت است. برخى گفته اند: درست است كه در اين آيه، روى سخن با پيامبر است، اما منظور همه افراد مسلمان است.
اينكه دستور اعراض مى دهد، بخاطر اين است كه بحث و گفتگو با آدمى كه منظورش استهزا و اتلاف وقت است، ارزش بحث را پايين مى آورد.
وَ إِمَّا يُنْسِيَنَّكَ الشَّيْطانُ فَلا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّكْرى مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ: در اينجا از ياد بردن را به شيطان نسبت داده است، در حالى كه كار خود خداوند است. علت اين است كه فراموشى هنگامى براى انسان پيش مىآيد كه از فكر روى گردان شود و دنبال خاطرات پست و وسوسههاى فاسد را بگيرد. عامل خاطرات پست و وسوسههاى فاسد شيطان است. پس ممكن است شيطان را عامل فراموشى معرفى كرد، زيرا وقتى فراموشى پيدا ميشود كه شيطان ايجاد خاطره و وسوسه كند. مثلا اگر كسى انسانى را در سرما نگه دارد تا بميرد، مىگويند: قاتل است، زيرا كارى كرده كه باعث مرگ او شده است.
خداوند متعال در اين آيه، به پيامبر خود دستور مىدهد كه اگر شيطان دستور ما را نسبت به ترك مجالست با آنان از ياد تو برد، هر وقت متوجه شدى و نهى ما را بياد آوردى، در مجالس آنان كه اهل كفر و فسق و تكذيب قرآنند، منشين. ابو مسلم گويد:
يعنى هنگامى كه آنها را بوسيله دعوت به دين متذكر ساختى، ديگر با آنها منشين.
بلخى گويد: اين دستور در آغاز ظهور اسلام، مخصوص خود پيامبر بود. بعدها كه اسلام نيرو گرفت و مسلمانان زياد شدند، اين آيه بوسيله آيه «فَلا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتَّى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ إِنَّكُمْ إِذاً مِثْلُهُمْ» (نساء 140) نسخ و بهمه مسلمين دستور داده شد كه از مجالست با آنان خوددارى كنند.
جبائى گويد: اين آيه دلالت دارد بر بطلان عقيده شيعه اماميه كه تقيه را بر انبيا و ائمه جايز مىدانند و فراموشى را براى پيامبران جايز نميدانند. اما اين مطلب صحيح نيست، زيرا اماميه، تقيه را براى امام جايز مىداند آنهم در مواردى كه حكم حق با دلالتى قاطع براى مردم بيان شده و تكليف مردم روشن گشته است. در مورد احكامى كه شناخت آنها احتياج به بيان امام دارد و تنها راه فهم آنها اين است كه دليلى از طرف امام صادر شود، بهيچ عنوان تقيه جايز نيست. چنان كه اگر پيامبر خدا در مورد بعضى از امور و مسائل شرعى، قبلا سخن گفته و تكليف مردم را روشن كرده باشد، جايز است كه در حالتى ديگر بخاطر مصلحتى از بيان مجدد آن خوددارى كند. مگر نه در روايت است كه عمر بن الخطاب در مورد كلاله، از پيامبر خدا سؤال كرد و حضرت در پاسخش فرمود: ترا آيه شمشير كافى است؟ در مورد فراموشى و سهو، شيعه اماميه معتقد است كه نسبت به آنچه پيامبر و امام از جانب خدا براى مردم بيان مىكنند، جايز نيست كه دچار سهو يا فراموشى شوند. اما در غير از آنها در صورتى كه خللى در عقل آنها پيدا نشود، سهو و فراموشى جايز است. چگونه سهو و فراموشى نسبت به امام و پيامبر جايز نيست در حالى كه خواب و بيهوشى براى آنها ممكن است؟ بديهى است كه خواب و بيهوشى شبيه سهو هستند. اين مطلب، سوء ظنى است از وى نسبت به اماميه و پارهاى از آنها گناه است.
وَ ما عَلَى الَّذِينَ يَتَّقُونَ مِنْ حِسابِهِمْ مِنْ شَيْءٍ: مردم با تقوى كه اهل ايمان هستند، مسئول گناهان كافران و استهزاى آنها نيستند و مىتوانند با آنها بنشينند.
وَ لكِنْ ذِكْرى لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ: اهل تقوى از مجالست ايشان ممنوع شدهاند تا بر تقواى ايشان افزوده شود و بآنها دستور داده شده كه كافران را متنبه و متذكر سازند تا آنها بخود بيايند و تقوى پيشه كنند. اين معنى از بيشتر مفسران است. بلخى گويد:
مقصود اين است كه مردم متقى در روز قيامت از حساب خود ناراحتى نمىبينند. لكن خداوند آنها را اعلام به محاسبه كرده است، تا تقوى پيشه كنند و در راه تقوى استوار بمانند. طبق معناى اول ضمير به كفار و طبق معناى دوم به مؤمنين برمىگردد.
[سوره الأنعام (6): آيه 70]
وَ ذَرِ الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا وَ ذَكِّرْ بِهِ أَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِما كَسَبَتْ لَيْسَ لَها مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِيٌّ وَ لا شَفِيعٌ وَ إِنْ تَعْدِلْ كُلَّ عَدْلٍ لا يُؤْخَذْ مِنْها أُولئِكَ الَّذِينَ أُبْسِلُوا بِما كَسَبُوا لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَمِيمٍ وَ عَذابٌ أَلِيمٌ بِما كانُوا يَكْفُرُونَ (70)
ترجمه
مردمى كه دين خود را بازيچه و سرگرمى گرفتهاند و زندگى دنيا آنها را فريفته است، ترك كن و آنها را بوسيله قرآن موعظه كن تا كسى كه جز خدا يار و فرياد رسى ندارد، گرفتار هلاكت نشود و هر عوضى بدهد، از او گرفته نشود. اينان بر اثر كردارشان در معرض هلاكت قرار گرفتهاند. براى آنهاست نوشابهاى از آب جوش و عذابى دردناك، بر اثر اينكه كافر شدهاند.
بيان آيه 70
لغت
ابسال: گرفتار كردن و كيفر دادن. شاعر گويد:
| و ابسالى بنى بغير جرم | بعوناه و لا بدم مراق | |
يعنى: فرزندان خود را بدون اينكه جرمى مرتكب شده باشند يا خونى ريخته باشند، تسليم كردم.
عدل: فدا حميم: آب جوش
اعراب
أَنْ تُبْسَلَ: مفعول له لَيْسَ لَها مِنْ دُونِ اللَّهِ: صفت براى «نفس» أُولئِكَ الَّذِينَ أُبْسِلُوا: مبتدا و خبر.
لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَمِيمٍ: خبر دوم يا كلام مستقل.
مقصود
باز هم در باره كافران خيره سر مىفرمايد:
وَ ذَرِ الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا: رفتار اينان را مورد اعراض و انكار قرار ده و با آنها ملاطفت و مهربانى مكن و هم چنان بدعوت و موعظه آنها ادامه ده. اينها دين را بازيچه و سرگرمى پنداشته و فريفته زندگى دنيا شدهاند. نظير اين آيه، در سوره نساء است: «فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ عِظْهُمْ» (آيه 63: از آنها روى گردان باش و آنها را موعظه كن) وَ ذَكِّرْ بِهِ أَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِما كَسَبَتْ: و به قرآن يا معاد آنها را موعظه كن تا كسى بر اثر كردار ناپسند در معرض هلاكت و بدبختى قرار نگيرد و گرفتار جهنم و كيفر خداوند نشود.
لَيْسَ لَها مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِيٌّ وَ لا شَفِيعٌ: و كارش بمرحلهاى برسد كه جز خداوند يار و ياور و فرياد رسى نداشته باشد.
وَ إِنْ تَعْدِلْ كُلَّ عَدْلٍ لا يُؤْخَذْ مِنْها: در روز قيامت اگر هر چه فدا كند و هر وسيله اى كه دارد بر انگيزد از او قبول نميشود، زيرا آن روز، روز پذيرش توبه نيست. توبه فقط در دنيا قبول ميشود.
أُولئِكَ الَّذِينَ أُبْسِلُوا بِما كَسَبُوا: اينها بر اثر كردار زشت خود در معرض هلاكت قرار گرفتهاند و راه نجاتى ندارند.
لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَمِيمٍ وَ عَذابٌ أَلِيمٌ بِما كانُوا يَكْفُرُونَ: بر اثر اينكه كافر شدهاند، براى آنهاست آب جوش و عذاب دردناك.
درباره اينكه آيا اين آيه منسوخ است يا نه، اختلاف است؟ قتاده گويد:
به «آية السيف»[8] نسخ شده است. برخى گفتهاند: منسوخ نيست، بلكه تهديد است.
در هر صورت، اين آيه تهديد شديدى است نسبت به كسانى كه كارشان استهزا به قرآن كريم است. تا كسى تابع راه و رسم آنها نشود. فراء گويد: هر امتى داراى عيدى است كه در آن روز به لهو و لعب مىگذراند. بجز امت محمد كه عيدى جز نماز و دعا و عبادت ندارد.
[سوره الأنعام (6): آيه 71]
قُلْ أَ نَدْعُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَنْفَعُنا وَ لا يَضُرُّنا وَ نُرَدُّ عَلى أَعْقابِنا بَعْدَ إِذْ هَدانَا اللَّهُ كَالَّذِي اسْتَهْوَتْهُ الشَّياطِينُ فِي الْأَرْضِ حَيْرانَ لَهُ أَصْحابٌ يَدْعُونَهُ إِلَى الْهُدَى ائْتِنا قُلْ إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدى وَ أُمِرْنا لِنُسْلِمَ لِرَبِّ الْعالَمِينَ (71)
ترجمه
بگو: جز خدا را بخوانيم كه براى ما سود و زيانى ندارند و بعد از آنكه خدا ما را هدايت كرده است، بازگشت به عقب كنيم؟ همچون كسى كه شيطانها در زمين به بيراههاش افكنده، حيرانش كردهاند و همراهانى دارد كه وى را بهدايت خوانده، گويند: سوى ما بيا. بگو: هدايت خدا، هدايت است و ما ماموريم كه در برابر پروردگار جهانيان تسليم باشيم.
بيان آيه 71
قرائت
حمزه «استهويه» به اماله الف و ديگران «استهوته» خواندهاند و از لحاظ قواعد ادبى هر دو صحيح است.
لغت
استهوته: او را پرتاب به بيراهه كرد.
حيران: سرگردان. كسى كه راه بجايى نمىبرد. اين كلمه صفت مشبهه است.
اعراب
كَالَّذِي اسْتَهْوَتْهُ: در محل نصب و صفت براى مصدر محذوف. يعنى:
«دعاء مثل دعاء الذى …» حيران: حال براى مفعول «استهوته».
لَهُ أَصْحابٌ: اين جمله صفت «حيران» است.
يدعونه: صفت «اصحاب» است.
أُمِرْنا لِنُسْلِمَ: اين فعل به سه صورت بكار مىرود: «امرتك لتفعل» و «امرتك ان تفعل» و «امرتك بان تفعل» يعنى: «امرنا للاسلام» زجاج گويد: يعنى «امرنا كى نسلم».
مقصود
قُلْ أَ نَدْعُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَنْفَعُنا وَ لا يَضُرُّنا وَ نُرَدُّ عَلى أَعْقابِنا بَعْدَ إِذْ هَدانَا اللَّهُ:
به اين كافران كه مردم را به بت پرستى فرا ميخوانند، بگو: آيا چيزهايى پرستش كنيم كه براى ما سود و زيانى ندارند و بازگشت بقهقرى كنيم و از بهترين اديان دست برداريم با اينكه خداوند ما را هدايت كرده و راه راست را بما نشان داده است؟! كَالَّذِي اسْتَهْوَتْهُ الشَّياطِينُ فِي الْأَرْضِ حَيْرانَ لَهُ أَصْحابٌ يَدْعُونَهُ إِلَى الْهُدَى ائْتِنا: اگر به بت پرستى گراييم همچون كسى خواهيم بود كه شيطانها آنها را در زمين گمراه و سرگردان و حيران كردهاند و با اينكه او را دوستانى است كه بهدايت دعوت كرده، باو مىگويند: نزد ما بيا، دعوت آنها را نمىپذيرد و نزد آنها نمىرود، زيرا شيطان چنان بر وى تسلط يافته كه او را از تشخيص مصالح خود محروم كرده است.
قُلْ إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدى وَ أُمِرْنا لِنُسْلِمَ لِرَبِّ الْعالَمِينَ: به اينها بگو:
تنها راهنمايى كه موجب نجات و آسايش است، راهنمايى خداوند است كه انسان را به يكتا پرستى ميخواند. ما تابع همين هدايت هستيم و از اطاعت آن سرباز نمىزنيم و بدعوت شما گوش نمىكنيم. آن دعوتى را كه اجابت مىكنيم كه ما را به سوى اسلام فرا ميخواند و ما را راهنمايى مىكند كه امور خود را به خدا كه «رَبِّ الْعالَمِينَ» است، واگذار كنيم و به او توكل داشته باشيم.
[سوره الأنعام (6): آيات 72 تا 73]
وَ أَنْ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ اتَّقُوهُ وَ هُوَ الَّذِي إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ (72) وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ وَ يَوْمَ يَقُولُ كُنْ فَيَكُونُ قَوْلُهُ الْحَقُّ وَ لَهُ الْمُلْكُ يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ وَ هُوَ الْحَكِيمُ الْخَبِيرُ (73)
ترجمه
و اينكه نماز را بپاى داريد و از خدا بپرهيزيد و خدا كسى است كه بسوى او محشور مىشويد. او كسى است كه آسمانها و زمين را بحق آفريد و روزى كه گويد:
باش و هستى يابد. گفتار او حق است و روزى كه در صور دميده شود، ملك از آن اوست. او داناى نهان و آشكار است و حكيم و آگاه.
بيان آيه 73
تعداد آيات
بر حسب عدد كوفيان دو آيه و بر حسب عدد ديگران سه آيه است. دسته اخير «كُنْ فَيَكُونُ» را يك آيه دانستهاند.
اعراب
وَ أَنْ أَقِيمُوا الصَّلاةَ: ممكن است به تقدير «و امرنا لان نسلم و لان نقيم الصلاة» باشد، و ممكن است به تقدير «امرنا بالاسلام و باقامة الصلاة» باشد بنا بر اين در محل نصب است.
عالِمُ الْغَيْبِ: صفت براى «الَّذِي خَلَقَ …»
مقصود
وَ أَنْ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ اتَّقُوهُ وَ هُوَ الَّذِي إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ: اين آيه، متصل است به آيه سابق: يعنى بما دستور داده شده است كه نماز را بپاى داريم و از معصيت خداوند دورى كنيم تا دچار كيفر نشويم. او خدايى است كه همه انسانها در روز قيامت نزد او جمع ميشوند و هر كس به كيفر يا پاداش كردار خود مىرسد.
وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِ: درباره تفسير اين جمله دو قول است:
1- حسن و زجاج گويند: يعنى خداوند آسمانها و زمين را به حق آفريده است نه به باطل. منظور اين است كه از روى باطل و خطا نيافريده است. چنان كه مىفرمايد: «وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما باطِلًا» (ص 27: آسمان و زمين و هر چه ميان آنهاست بباطل نيافريدهايم) نتيجه اين تعبير اين است كه خلقت آسمانها از روى حكمت و صواب است چنان كه ساير كارهاى خداوند نيز حكمت آميز و صوابند.
2- گروهى گفتهاند: منظور اين است كه آسمانها و زمين را بقول حق آفريده و به آنها گفته است: از روى رغبت يا كراهت بياييد (ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً: فصلت 11) صحيح، وجه اول است.[11] وَ يَوْمَ يَقُولُ كُنْ فَيَكُونُ: و بپرهيزيد يا بياد آوريد روزى را كه خداوند بموجودات دستور مردن و سپس دستور زنده شدن ميدهد و آنها بىدرنگ، ميميرند و زنده ميشوند. بدون اينكه در اجراى فرمان او عذر بياورند يا تأخير كنند اين دستور خداوند خطاب بهمه مخلوقات و مربوط به مسأله قيامت است.
ممكن است گفته شود: روز قيامت هنوز نيامده است. پاسخ اين است كه آنچه وقوع آن مسلم است، گويى واقع شده است.[12] قَوْلُهُ الْحَقُ: قول خداوند حق است. برخى گويند: يعنى روزى كه خداوند دستور مىدهد كه موجودات پس از مرگ زنده شوند، قولش حق مىباشد. درباره تفسير جمله: «كُنْ فَيَكُونُ» در سوره بقره آيه 117 گفتگو كردهايم.
وَ لَهُ الْمُلْكُ يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ: آن روز كه در صور دميده ميشود، ملك و سلطنت مخصوص خداوند است. آنان كه در دنيا قدرت و غلبهاى داشتهاند، عاجز و ناتوان خواهند بود.[13] درباره صور گفتهاند. چيزى شبيه شاخ است كه اسرافيل دو بار در آن مىدمد بار اول همه خلايق از بين مىروند و بار دوم همه خلايق زنده ميشوند. پس دميدن اول پايان عمر اين جهان و دميدن دوم آغاز آخرت است.
حسن گويد: «صور» جمع صورت است. يعنى روزى كه روحها بكالبدها داخل ميشوند.
مؤيد قول اول روايت ابو سعيد خدرى است كه پيامبر خدا فرمود: چگونه آسوده باشم و حال آنكه صاحب شاخ، شاخ را بدست گرفته، صورتش را برگردانده و گوش فرا داده، منتظر است كه به او دستور داده شود و در آن بدمد. گفتند: يا رسول اللَّه. چه كنيم؟ فرمود: بگوييد: «حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ»[14] عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ وَ هُوَ الْحَكِيمُ الْخَبِيرُ: آنچه مردم مىبينند و آنچه نمىبينند و نميدانند، خداوند مىداند و هيچ چيز بر او پوشيده نيست. او در كارهاى خود حكيم و بكردار بندگان دانا و آگاه است.
[سوره الأنعام (6): آيات 74 تا 75]
وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ لِأَبِيهِ آزَرَ أَ تَتَّخِذُ أَصْناماً آلِهَةً إِنِّي أَراكَ وَ قَوْمَكَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ (74) وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ (75)
ترجمه
و ياد آور هنگامى كه ابراهيم به پدرش آزر گفت: آيا بتها را خدا مىگيرى؟
من ترا و قومت را در گمراهى آشكار مىبينم. و همچنين ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم مىنمايانيم تا از اهل يقين شود.
بيان آيه 74- 75
قرائت
آزر: اين كلمه را برخى بفتح قرائت كردهاند بنا بر اينكه بدل از «ابيه» و برخى بضم قرائت كردهاند، بنا بر اينكه منادى باشد.
لغت
اصنام: جمع صنم. بتها. فرق «صنم» و «وثن» اين است كه اولى بتى است كه داراى صورت باشد و دومى بتى است كه داراى صورت نباشد.
آلهة: جمع «اله» مثل «آزرة» جمع «ازار» مبين: ظاهر و آشكار ملكوت: ملك، جز اينكه اين كلمه بر اثر زياد شدن و او و تاء، داراى مبالغه بيشترى است. اصولا وزن «فعلوت» براى مبالغه است مثل «رهبوت خير من رحموت» يعنى: اگر از تو بترسند، بهتر از اين است كه بتو رحم كنند.
اعراب
وَ إِذْ قالَ: بتقدير «و اذكر اذ …» كذلك: اين كاف براى تشبيه است. يعنى همانطورى كه زشتى كردار آزر را به ابراهيم (ع) نشان داديم، ملكوت آسمانها و زمين را هم به او نشان مىدهيم.
برخى گويند: ملكوت بينى ابراهيم (ع)، تشبيه بملكوت بينى حضرت محمد (ص) شده است.
وَ لِيَكُونَ: اين كلمه عطف است بر محذوف. يعنى: «ليستدل به و ليكون …»
مقصود
وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ لِأَبِيهِ آزَرَ: درباره آزر اقوالى است.
1- حسن و سدّى و ضحّاك گويند: نام پدر ابراهيم.
2- زجاج گويد: در ميان علماى نسابه، اختلافى نيست كه نام پدر ابراهيم «تارخ» است. اما قرآن دلالت مىكند بر اينكه نام پدر وى آزر بوده است.
3- برخى گفتهاند: آزر در لغت مردم بابل كلمهاى بوده است كه براى مذمت بكار مىرفته، يعنى ابراهيم بپدرش گفت: اى خطا كار! يا اينكه يعنى ابراهيم بپدر خطا كارش گفت.
4- سعيد بن مسيب و مجاهد گويند: آزر نام بتى است.
زجاج گويد: بنا بر اين قول بايد فعلى در تقدير باشد. يعنى: ابراهيم بپدرش گفت:
آيا آزر را خداى خود مىپندارى؟ سپس بدنبال آن فرمود: آيا بتها را خدايان خود مىپندارى؟ آنچه زجاج در اينجا مىگويد، مؤيد گفتار اصحاب ماست كه مىگويند:
آزر جد مادرى ابراهيم يا عمويش بوده است. زيرا بعقيده ايشان نياكان پيامبر گرامى اسلام تا حضرت آدم ع همگى يكتا پرست بودهاند.
در روايت است كه پيامبر گرامى اسلام فرمود: خداوند همواره مرا از صلب هاى طاهر برحمهاى پاك منتقل مىساخت تا اينكه مرا بعالم شما آورد و هرگز به آلودگيهاى جاهليت، مرا نيالود.
بديهى است كه اگر در ميان نياكان پيامبر كافرى وجود داشت، همه را طاهر وصف نميكرد. بخصوص كه خداوند متعال فرموده است: «إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ» (توبه 28: مردم مشرك پليدند) اصحاب ما براى اثبات اين مطلب، دلايلى دارند كه اينجا محل ذكر آنها نيست.
أَ تَتَّخِذُ أَصْناماً آلِهَةً إِنِّي أَراكَ وَ قَوْمَكَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ: ابراهيم آزر را مورد انتقاد و اعتراض قرار داده، مىگويد: چرا اين بتها را خداى خود مىدانى؟
من ترا و قومت را از راه راست، در گمراهى آشكار مىبينم. اين آيه پيامبر را تشويق مىكند كه همچون پدرش ابراهيم در برابر قوم خود كه به بت پرستى دعوتش مىكنند.
به بحث و گفتگو پردازد و به او اقتدا كند. در ضمن تسليتى است براى خاطر پيامبر.
وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ: همانطورى كه قصه ابراهيم و گفتگوهاى او را با آزر، بيان مىكنيم، قدرت خود را كه در قلمرو آسمانها و زمين نفوذ كامل دارد، به او نشان مىدهيم، زيرا دليلى است بسيار روشن بر يكتايى خداوند متعال. ابن عباس و قتاده گويند: يعنى همانطورى كه آثار قدرت خود را در خلقت خورشيد و ستارگان و ماه و زمين و درياها و بادها و … بتو نشان دادهايم، به ابراهيم هم نشان داديم. مجاهد گويد: مقصود از ملكوت، آيات قدرت حق در آسمانها و زمين است. وى احتمال ديگرى هم داده و آن اين است كه «ملكوت» كلمه نبطى و به معناى «ملك» باشد. ابو على جبايى گويد: ملكوت آسمانها و زمين، حوادثى است كه دلالت دارند بر اينكه خداوند مالك آنها و مالك همه چيزهاى ديگرى است، بنا بر اين كلمه «ملكوت» مجازاً بمعناى هر چيزى مملوكى كه در آسمانها و زمين است بكار رفته. امام باقر ع فرمود: خداوند از روى زمينها و آسمانها پرده را از برابر ديدگان ابراهيم خليل ع برداشت تا هر چه در زمينها و زير آنها بود و آسمانها و فرشتگان و حمله عرش را ديد. ابو بصير از امام صادق ع روايت كرده است كه: هنگامى كه ابراهيم ملكوت آسمانها و زمين را مىديد، مردى ديد كه در حال زناست. درباره او نفرين كرد و مرد. مرد ديگرى نيز در همين حال ديد و در حق او نفرين كرد و او را كشت. سه نفر ديگر نيز در حال زنا ديد. آنها را نفرين كرد. خداوند خطاب كرد:
اى ابراهيم، دعاى تو مستجاب است. در حق بندگان من نفرين مكن! اگر ميخواستم آنها را بدعاى تو هلاك كنم، آنها را خلق نميكردم. من مردم را بر سه دسته آفريدهام:
دستهاى مرا بيكتايى مىپرستند و پاداش خود را مىگيرند. دستهاى جز مرا مىپرستند و من آنها را رها نمىكنم. دستهاى جز مرا مىپرستند، اما از آنها فرزندانى بوجود مىآورم كه مرا مىپرستند.
وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ: اينها را بدينجهت به ابراهيم نمايانديم تا يقين كند كه خداوند آفريدگار و مالك آنهاست.
[سوره الأنعام (6): آيات 76 تا 79]
فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأى كَوْكَباً قالَ هذا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قالَ لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ (76) فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بازِغاً قالَ هذا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قالَ لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ (77) فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بازِغَةً قالَ هذا رَبِّي هذا أَكْبَرُ فَلَمَّا أَفَلَتْ قالَ يا قَوْمِ إِنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ (78) إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ (79)
ترجمه
همين كه پرده سياه شب او را پوشانيد، ستارهاى ديده، گفت: اين است خداى من و همين كه ستاره غروب كرد گفت: من چيزهاى غروب كننده را دوست نمىدارم.
هنگامى كه ماه را در حال بر آمدن از پشت افق نگريست، گفت: اين است خداى من و هنگامى كه غروب كرد، گفت: اگر پروردگارم مرا هدايت نكند از مردم گمراه خواهم بود چون خورشيد را ديد كه در حال طلوع است، گفت: اين است خداى من! اين بزرگتر است! و چون غروب كرد، گفت: اى مردم، من از آنچه شريك خدا قرار مىدهيد، بيزارم، من بخدايى روى آوردهام كه آسمانها و زمين را آفريده است. من در برابر او اخلاص دارم و از مردم مشرك نيستم.
بيان آيه 76- 77- 78- 79
قرائت
راى: ابو عمرو و ورش بفتح راء و كسر همزه خواندهاند. ابن عامر و حمزه و كسايى به كسر راء و همزه و ديگران بفتح راء و همزه قرائت كردهاند.
لغت
جن عليه الليل: تاريكى شب او را فرا گرفت. جنّ بموجودى گويند كه از چشمها پنهان و پوشيده است. شاعر گويد:
| و ماء وردت قبيل الكرى | و قد جنه السدف الادهم | |
يعنى: از جانب كرى به آبى وارد شدم كه تاريكى سياه آن را پوشانده بود.
افول: پنهان شدن.
بزوغ: طلوع.
قمر: در سه شب اول ماه به ماه هلال و در بقيه ماه، قمر گفته ميشود. اينكه به ماه قمر مىگويند به خاطر سفيدى آن است.
اعراب
چرا «شمس» را يك جا مذكر و يك جا مؤنث بكار برده، گويد: «بازغة» «هذا رَبِّي» …؟
پاسخ اين است كه «هذا» اشاره به نور است.[17] اما علت اينكه شمس را مؤنث و قمر را مذكر قرار مىدهند، اين است كه تانيث در پارهاى از موارد براى تعظيم است.
مقصود
از آنجا كه در آيات پيش بيان كرد كه آيات قدرت خود را به ابراهيم نشان داده است، اكنون اين مطلب را بيان مىكند كه ابراهيم چگونه به آنها استدلال كرده و حق را بوسيله آنها شناخته است. مىفرمايد:
فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأى كَوْكَباً قالَ هذا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قالَ لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ.
همين كه پرده ظلمت شب بر همه جا كشيده شد، ستاره زهره يا مشترى را ديده، گفت:
اين است خداى من. اما همين كه ستاره غروب كرد، گفت: من چيزهايى كه غروب مىكنند، دوست نميدارم! درباره تفسير اين آيات اختلاف است:
1- ابراهيم هنگامى اينطور گفت كه عقلش كامل شده بود. در حقيقت، حالا آغاز تفكر ابراهيم است. او در ميان مردمى بزرگ شده است كه به پرستش ستارگان خويگر شدهاند. اما او بدون اينكه طوق تقليد قوم را بگردن افكند، خود درباره راه و رسم آنها مطالعه مىكند تا صحت و بطلان آن را دريابد و راه صحيح خود را بكمك عقل و انديشه انتخاب كند. از اينجهت است كه وقتى، چشمش بطرف ستارهاى درخشان و زيبا خيره ميشود، نيروى فكرش بكار افتاده، مىگويد: اين است خداى من، چه خداى زيبا و دلربايى! اگر اين ستاره هم چنان زيبايى و دلربايى خود را حفظ ميكرد، ممكن بود حس كنجكاوى ابراهيم را اقلا براى مدتى ارضا كند و وى را از اينكه انديشه خود را براى دريافت روح كلى جهان بكار اندازد، باز دارد. اما چه زود ستاره اشتباه ابراهيم را برايش ثابت كرد! او غروب كرد و با غروب خود ابراهيم را بدنبال خدايى كاملتر و بهتر بجستجو واداشت، با توجه به اينكه حالا فهميده است كه خدا نبايد غروب كند و نبايد سر در گريبان افق فرو برد. زيرا چيزى كه غروب كند، حادث و مخلوق است. بدنبال پى بردن به اشتباه خود در مورد خدايى ستاره، همين فكر را در مورد ماه، سپس در مورد خورشيد دنبال كرد. آنها نيز با غروب خود راه را براى پىجويى حقيقت، بروى ابراهيم گشودند و زمينه را براى خداشناسى او فراهم كردند، از اينرو بدنبال اين مطالب، رو بسوى قوم كرده، گفت: اى قوم، من از آنچه شريك خدا قرار مىدهيد، بيزارم! من رو بجانب آن خدايى آوردهام كه آفريدگار آسمانها و زمين است … اين سخن را هنگامى بر زبان مىآورده كه در سير فكرى و تكامل عقلى خود، مبتذل بودن خدايان ساختگى قوم برايش ثابت شده و خداوند يكتا را شناخته و دانسته است كه خدايى برتر از آنست كه بصفات موجودات مخلوق، اتصاف پيدا كند. اين قول از ابو على جبائى و ابو القاسم بلخى و … است. طبق اين قول بهر كسى بيشتر از يك ساعت و كمتر از يك ماه مهلت داده ميشود، تا فكر كند و خداى لا يزال را بشناسد. در اين مدت ممكن است.
بهيچ خدايى معتقد نباشد. ابراهيم نيز از اين مهلت استفاده كرد.
2- اين مطالب را: ابراهيم پيش از بلوغ بر زبان آورد. هنگامى كه هنوز بالغ نشده بود و عقل او در آستانه كمال قرار داشت، از مشاهدات خود براى كشف حقيقت استفاده كرد و تدريجاً باطل بودن خدايى ستاره و ماه و خورشيد كه مورد پرستش قوم بودند، ثابت كرد و بخدايى حضرت احديت پى برد.
فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بازِغاً قالَ هذا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قالَ لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ: پس از ستاره، نوبت ماه مىرسد. قرص ماه با شكوه و جلال خاصى آرام آرام از پشت افق سر بر مىآورد و با نور مهتابى خود جهان را سيمگون مىكند. ابراهيم كه در جستجوى حقيقت، دلى بيقرار دارد و مىكوشد كه هر چه زودتر بمرتبه يقين برسد و شك و ترديد را كه ويژه سوفسطائيان و هم مسلكان آنهاست، كنار گذارد، خيره خيره قرص ماه را كه هم چنان در حال بالا آمدن است و تمام كرات آسمانى را در برابر عظمت و ابهت خود محو و زبون كرده است، مىنگرد و آن چنان كه گويى گمشده خود را براى هميشه جسته است، مىگويد: اين است خداى من! اما ماه هم به سرنوشت ستاره، گرفتار شد! ابراهيم اميدوار است كه سرانجام همان خدايى كه در جستجوى او انديشه خود را بتكاپوى افكنده است، راه شناسايى خود را بروى او هموار و از گمراهى و بدبختى حفظ مىكند. از اينرو بىآنكه از اين اشتباه خود احساس شكست كرده باشد، دل بهمان خدايى بسته، گويد: اگر پروردگارم هدايتم نكند، از گمراهان خواهم بود.
فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بازِغَةً قالَ هذا رَبِّي هذا أَكْبَرُ فَلَمَّا أَفَلَتْ قالَ يا قَوْمِ إِنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ: با طلوع خورشيد، شب به پايان رسيد و حكومت ماه و ستارگان منقرض شد. پادشاه مقتدر آسمان با اشعه فروزان خود گيتى را زراندود كرده است. هيچيك از كرات عظيم آسمانى در برابر نور خيره كننده خورشيد، تاب مقاومت ندارند. اكنون ابراهيم كمى آرامش خاطر پيدا كرده است. چه خدايى از اين بزرگتر و برتر مىتوان جست و در برابرش كرنش و نيايش كرد؟! بدليل همين عظمت و شوكتش بود كه ابراهيم گفت: اين است خداى من! اين است خدايى كه از خدايان موهوم پيشين بزرگتر و با شكوهتر است! خدا بايد مظهر عظمت و شكوه و جلال باشد و ما فوق او قدرت و عظمت و شكوه و جلالى نباشد. اين فكر، تدريجاً آماده وصول به حقيقت است. چنين فكرى در شبستان جهل گرفتار نميشود و راه خود را بسوى حق مىپويد. با غروب خورشيد، ابراهيم نيرو گرفت و جرأت پيدا كرد. قوم را مخاطب ساخته، گفت: من از خدايان شما بيزارم. چگونه ممكن است اينان را شريك خدايى پنداشت كه آفريدگار من و شماست؟ بدينترتيب، عقل و فكر ابراهيم به اوج كمال رسيد. اكنون مىداند كه: اجسام همه مخلوق و حادث هستند، آنها احتياج دارند كه آفريدگارى آنها را بزيور هستى آراسته باشد. از اينرو ادامه داد:
إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ:
من قلب خويش را متوجه خدايى كردهام كه آفريدگار آسمانها و زمين است. در اين راه اخلاص دارم و از شرك بيزارم و از مردم مشرك جدا هستم.
اكنون چند پرسش پيش مىآيد:
1- چرا با اينكه ابراهيم بخدايى ماه و ستارگان و خورشيد، اطمينان نداشت، از روى اطمينان بهر يك از آنها مىگفت: اين است خداى من؟! در حالى كه مطلبى را كه انسان احتمال دروغ بودن آن را مىدهد، نبايد از روى قطع و يقين ادا كند.
پاسخ اين پرسش از دو راه ممكن است: يكى اينكه ابراهيم اين جمله را از روى فرض مىگفت، تا درباره آن تأمل كند و بدرستى و نادرستى آن پى برد. چنان كه ما در موقع مطالعه اجسام، آنها را قديم فرض مىكنيم، تا بعداً فساد آن را كشف كنيم. ديگر اينكه: ابراهيم اين جمله را از روى گمان خود گفته است. مانعى ندارد كه انسان مطلبى را به گمان خويش بگويد و بعد از پى بردن بخطاى خود آن را انكار كند.
2- چرا ابراهيم از ديدن ستاره و ماه و خورشيد، تعجب مىكرد. مگر هنوز آنها را نديده بود؟ چگونه ممكن است كسى كه اكنون بحد رشد و كمال رسيده است، توجهى به آسمان و منظره ستارگان و ماه و خورشيد نكرده باشد؟! پاسخ اين است كه: چه مانعى دارد كه ابراهيم تا آن وقت آسمان را نديده باشد؟ در روايت است كه مادرش وى را از ترس نمرود در غارى زاييد و بزرگ كرد.
آدم غارنشين از ديدن آسمان و تماشاى جمال ستارگان و ماه و خورشيد محروم است.
وقتى كه بالغ شد، از غار بيرون آمد و آسمان را ديد و … ممكن است قبلا آسمان را ديده باشد، اما درباره ستارگان و ماه و خورشيد نينديشيده باشد، زيرا در آن وقت لازم نبوده است كه فكر كند. هنگامى كه عقلش كامل شد، به فكر فرو رفت.
در مورد آيات شريفه، يك احتمال ديگر هم وجود دارد و آن اينكه ابراهيم نميخواست واقعاً اعتراف بخدايى ستاره و ماه و خورشيد كند. او خداوند يكتا را شناخته بود. مقصودش اين بود كه از اين راه براى قوم استدلال كند و خطاى آنها را با اين منطق رسا براى آنها به ثبوت برساند و به آنها بفهماند كه خدا نبايد غروب كند و … بنا بر اين جمله «هذا رَبِّي» يا به اين معنى است كه: اين است خدا من به مذهب و به عقيده شما. چنان كه ممكن است، به آنهايى كه خدا را جسم و شبيه جسم مىدانند بگوييم: اين است خداى آنها كه حركت مىكند و آرام ميشود! يا به معناى استفهام است كه حرف استفهام حذف شده است. يعنى: «آيا اين است خداى من؟» حذف حرف استفهام در ادبيات عرب شايع است. شاعر گويد:
| لعمرك لا ادرى و ان كنت داريا | شعيب بن سهم ام شعيب بن منقر؟ | |
يعنى بجان تو نميدانم، اگر چه داراى فهم هستم. آيا شعيب بن سهم است يا شعيب بن منقر؟ (يعنى: اشعيب …) از ابن عباس روايت شده است كه در آيه:
«فَلَا اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ» (بلد 11) همزه حذف شده است.
چهارمين احتمالى كه در مورد آيات، داده شده اين است كه ابراهيم ميخواهد با اين بيانات خود بر مردم ثابت كند كه آنها به اشتباه رفتهاند و موجوداتى كه در معرض حوادث و افول و غروب هستند، قابل پرستش نيستند، زيرا آنها ماه و خورشيد و ستارگان را مىپرستيدند. بعضى هم آتش پرست يا بت پرست بودند. همين كه ستارهاى را ديد. گفت: بگمان شما اين پروردگار من است! يا اينكه منظور او اين بود كه: اگر چنان كه شما مىپنداريد، اين قطعه سنگ خداى شماست، اين ستاره و اين ماه و اين خورشيد هم خداى من است. لكن هيچيك از آنها بعقيده وى خدا نبودند.
از اين آيات استفاده ميشود كه اجسام حادث هستند و آفريدگار جهان، خالق و هستى بخش آنهاست. ابراهيم بدليل غروب كردن آنها، حكم مىكند كه حادث هستند، زيرا با غروب كردن آنها انسان يقين پيدا مىكند كه آنها همواره در حال حركت هستند و هر چه حركت كند يا ساكن شود، محتاج آفريدگار است. آفريدگارى كه داراى قدرت كامل و علم و حيات و وجود است.
مشركين بايد تحت تأثير اين بيانات، متوجه شوند كه بخطا رفتهاند و بايد همان راهى را در زندگى انتخاب كنند كه پدرشان ابراهيم از روى دقت و تأمل برگزيد، زيرا آنها مخصوصاً براى پدران خود ارزش زيادى قائل بودند و كوشش مىكردند كه راه و رسم نياكان خود را از دست ندهند
داستان ابراهيم
مفسران قرآن كريم و اهل تاريخ مى گويند: ابراهيم در زمان نمرود بن كنعان زاده شد. برخى تصور كرده اند كه نمرود، از طرف كيكاوس حكومت مى كرد. برخى هم او را پادشاهى مستقل بحساب آورده اند.
پيش از تولد ابراهيم به نمرود، گفته شد كه امسال در مملكت كودكى متولد ميشود كه وسيله هلاك و زوال حكومت او خواهد بود. برخى مىگويند: اين پيشگويى را از راه نجوم و كهانت كردند. برخى مىگويند: از روى اخبار پيامبران بدست آورده بودند. برخى هم مىگويند: نمرود خواب ديد كه ستارهاى طلوع كرد و نور خورشيد و ماه را محو كرد. تعبير كنندگان خواب، تعبير كردند كه كودكى بدنيا مى آيد و حكومتش را منقرض ميكند. از آن وقت دستور داد كه هر كودكى از مادر متولد شود، بكشند و زنها را از شوهرها جدا كنند و زنان را زير نظر بگيرند و هر كدام باردار هستند، حبس كنند تا موقعى كه فراغت پيدا مىكند، طفلش را اگر پسر است تسليم تيغ جلادان كنند. در اين گير و دارها مادر ابراهيم هم باردار شد.
روزها و شبها گذشتند. طفل در رحم تاريك مادر، دور از هر گونه آشوب و وحشت، پرورش يافت. كم كم روزهاى تولد نزديك ميشود. مادر ميخواهد جگر گوشه خود را از خطر برهاند. ناگزير دل از انسانها بركند و سر به بيابان گذاشت! غارى پيدا كرد كه دور از چشم انداز جاسوسان و كارآگاهان مزدور و بى عاطفه بود. در آنجا طفل ديده بر روى جهان گشود. جهانى كه ستم و حكومت هوس و شهوت، در آستانه تباهى و فنايش كشيده است! بيچاره مادر! تمام كوششهاى خود را در راه حفظ پاره تن خود بكار مىاندازد. طفل را در كهنه اى پيچيد و در گوشه غار نهاد و در غار را با سنگى مسدود كرد و بسوى شهر آمد! در حقيقت مادر دل افسرده، كودك عزيز خود را تسليم حوادث كرده است. بزرگترين پرستار و نگهبان ابراهيم خداوند است.
انگشتان خود را مىمكيد و تغذيه ميكرد. رشد كودك، شگفتانگيز است. در يك هفته به اندازه يك ماه كودكان ديگر و در يك ماه باندازه يك سال رشد مىكند. تا وقتى كه خدا ميخواست در كنج غار بسر برد. مادر بيچاره، گاه گاهى از فرصت استفاده ميكرد و بديدار كودك خود مىآمد. سرانجام بحد كافى رشد كرد و از كنج غار بيرون آمد و در فضاى پهناور بگردش و تفكر پرداخت. نخست ستارهاى نظرش را جلب كرد. سپس ماه و سپس خورشيد! آنچه قرآن درباره بيانات او نقل مىكند، در همين مواقع بر زبان آورده است. از همين جا مبارزات ابراهيم با قوم آغاز مىشود و بت پرستى آنها مورد انتقاد قرار مىگيرد.
پاورقی
[1] – آيه 40 و 41 سوره انعام جزء 7 سوره 6
[2] – سوره انعام آيه 42 و 43 و 44 و 45 جزء 7 سوره 6
[3] – آيه 46 و 47 و 48 و 49 سوره انعام جزء 7 سوره 6
[4] – آيه 50 و 51 سوره انعام جزء 7 سوره 6
[5] – آيه 21 و 22 و 23 و 24 سوره انعام جزء 7 سوره 6
[6] – آيه 54 و 55 سوره انعام جزء 7 سوره 6
[7] – همانطورى كه در بحث قرائت ذكر كرديم، آيه وجوه ديگرى هم دارد كه ما قرائت مشهور را انتخاب و ترجمه كرديم. هر گاه فعل بصورت مخاطب خوانده شود، معناى آن اين است:
تا تو اى شنونده يا تو اى محمد، راه مجرمين را بشناسى و كفر و عناد و تبهكارى آنها را كه سبب كيفر و عذاب ميشوند، دريابى. برخى گفتهاند: منظور از راه مجرمين، همان است كه خداوند در اين جهان آنها را خوار و ملعون شمرده و امر به قتل و اسيرى و … درباره آنها داده است. و او در جمله مورد بحث، عطف است بر فعل مقدر. يعنى:« لتفهموا و لتستبين …»
[8] – آيه 56 و 57 و 58 سوره انعام جزء 7 سوره 6
[9] – آيه 59 و 60 سوره انعام جزء 7 سوره 6
[10] – ترتيب آيه اينطور است، هو الذى يتوفاكم بالليل ثم يبعثكم فى النهار على علم بما تجترحون فى النهار ليقضى اجل مسمى … بنا بر اين لام متصل است به« يَبْعَثُكُمْ»دا مقدور نيست.
[1] – آيه 61- 62 سوره انعام جزء 7 سوره 6
[2] – جمله بالا عطف است بر صله الف و لام« القاهر»
[3] – در ادبيات عرب گاهى مصدر بجاى صفت بكار مىرود. مثل« رجل عدل» يعنى« عادل» شاعر گويد:
| متى يشتجر قوم يقل سرواتهم | هم بيننا فهم رضا و هم عدل | |
يعنى: هر گاه قومى نزاع كنند، بزرگانشان در باره نزاع آنها گفتگو مىكنند. آنها در ميان ما هستند. آنها كسانى هستند كه حكمشان مورد قبول است و عادل هستند.
[4] – آيه 63 و 64 سوره انعام جزء 7 سوره 6
[5] – آيه 65 و 66 و 67 سوره انعام جزء 7 سوره 6
[6] – آيه 68 و 69 سوره انعام جزء 7 سوره 6
[7] – سوره انعام آيه 70 جزء 7 سوره 6
[8] – ممكن است منظور از« آية السيف» اين آيه باشد:« فَقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لا تُكَلَّفُ إِلَّا نَفْسَكَ»( سوره نساء 84: در راه خدا جهاد كن كه جز بر نفس خود مكلف نيستى) در روايت آمده است كه خداوند بر پيامبر خود شمشيرى نازل كرد كه داراى غلاف نبود و به او گفته شد:« فَقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لا تُكَلَّفُ إِلَّا نَفْسَكَ»( سفينة البحار 1 ر 679 ماده سيف) ممكن است منظور آيه 5 سوره توبه« فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ» باشد( الميزان 7 ر 157
[9] – آيه 71 سوره انعام جزء 7 سوره 6
[10] – آيه 72 و 73 سوره انعام جزء 7 سوره 6
[11] – در وجه اول آمدن باء و الف و لام بر سر حق در چنين تعبيراتى معمول است. مثل« فلان يقول بالحق» و در وجه دوم« الحق» صفت قول خداوند است.
[12] – درباره نصب« يوم» سه احتمال است: 1- عطف است بر هاء« وَ اتَّقُوهُ» 2- به تقدير« اذكر» 3- عطف است بر« السماوات» درباره جمله« قَوْلُهُ الْحَقُّ» نيز دو احتمال است:
1- مبتدا و خبر است 2-« قوله» فاعل« يكون» است.
[13] – درباره نصب اين« يوم» نيز سه احتمال است: 1- متعلق است به« لَهُ الْمُلْكُ» 2- متعلق است به آنچه« يَوْمَ يَقُولُ …» متعلق است 3- منصوب است به« يَوْمَ يُنْفَخُ- فِي الصُّورِ»
[14] – عرب مىگويد:« نفخ الصور» و« نفخ فى الصور» شاعر گويد:
| لو لا ابن جعدة لم يفتح قهندزكم | و لا خراسان حتى ينفخ الصور | |
يعنى: اگر ابن جعده نبود، تا نفخ صور، نه دژ شما گشوده مىشد و نه خراسان.
[15] – آيه 74 و 75 سوره انعام جزء 7 سوره 6
[16] – آيه 76 و 77 و 78 و 79 سوره انعام جزء 7 سوره 6
[17] – ممكن است رمز ديگرى داشته باشد و آن اينكه وقتى خورشيد را خدا ميخواند و بر مسند الوهيت مىنشاند، اسم اشاره مذكر برايش بكار مىبرد. اما همين كه بر اثر افول، او را لايق اين مسند نميداند بار ديگر طبق معمول ضمير مؤنث به آن برمىگرداند.
ترجمه تفسير مجمع البيان، ج8، ص: 162