الانفال - ترجمه مجمع البیان

ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره الأنفال آیه 29 -51

[سوره الأنفال (8): آيات 29 تا 30]

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقاناً وَ يُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ (29) وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ وَ يَمْكُرُونَ وَ يَمْكُرُ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَيْرُ الْماكِرِينَ (30)

[1]

ترجمه:

اى مردمى كه ايمان آورده‏ايد، اگر از خدا بپرهيزيد، براى شما نورى فراهم مى‏كند كه ميان حق و باطل تميز دهيد و بديهاى شما را مى‏پوشاند و شما را مى‏آمرزد و خداوند صاحب فضلى عظيم است. بياد آور هنگامى را كه كافران نيرنگ مى‏كردند كه ترا گرفتار كنند يا بكشند يا اخراج كنند. آنها در باره صدمه زدن بتو تدابيرى مى‏انديشيدند و خداوند در باره آنها تدابيرى مى‏انديشيد و خداوند بهترين تدبير كنندگان است.

 

 

بيان آيه 29

مقصود:

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقاناً: اى مردم مؤمن، اگر بوسيله ترك گناه و اداى فرايض، از كيفر خداوند، بپرهيزيد، در دل‏هاى شما نورى قرار مى‏دهد كه بوسيله آن ميان حق و باطل جدا كنيد.

برخى گفته ‏اند: يعنى در دنيا و آخرت، راه خارج شدن از بدبختى را براى شما هموار مى‏ سازد، برخى فرقان را بمعناى نجات و برخى هم بمعناى فتح و پيروزى دانسته‏اند. چنان كه مى‏فرمايد: «يَوْمَ الْفُرْقانِ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ» (انفال 41:روز پيروزى، روزى كه دو دسته بهم رسيدند) جبائى گويد: يعنى: اگر تقوى داشته باشيد، خداوند در دنيا به شما عزت و در آخرت پاداش مى‏بخشد و دشمنانتان را ذلت و كيفر مى ‏دهد. اينها چيزهايى هستند كه ميان شما و دشمنان جدايى مى ‏افكنند.

وَ يُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ‏: زشتى‏هايى را كه مرتكب شده ‏ايد، مى‏ پوشد.

وَ يَغْفِرْ لَكُمْ‏: و گناهان شما را مى‏آمرزد.

وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ‏: خداوند نسبت به آفريدگان خود، صاحب فضلى بزرگ است. خدايى كه مردم را بدون استحقاق مورد لطف قرار مى‏دهد و به آنها بخشش مى‏كند، يقيناً پاداش كردار آنها را هم مى‏دهد.

برخى گويند: منظور اين است كه خداوند در اين دنيا، بدون اينكه كسى استحقاق داشته باشد، نعمت بخشى مى‏كند. در آخرت نيز اين نعمت بخشى ادامه مى‏يابد، خواه كسى استحقاق داشته باشد، يا نه!

 

نظم آيات:

برخى گفته ‏اند: اين آيه، متصل است به اول سوره و در باره جهاد است. برخى گفته‏اند: قبلا امر بطاعت و ترك خيانت كرد. در اين آيه، پاداشى كه براى اطاعت كنندگان مهيا كرده است، بيان كرد.

 

 

بيان آيه 30

لغت:

مكر: نيرنگ و حيله. از هرى گويد: مكر مردم، خدعه و نيرنگ و مكر خداوند، جزاى آن است. فرق ميان غدر و مكر اين است كه غدر پيمان شكنى و مكر اعم است.

اثبات: حبس. اين كلمه به معناى جراحت زدن نيز آمده است.

 

 

شأن نزول:

مفسران گويند: اين آيه در باره داستان دار الندوه نازل شده است. گروهى از قريش در خانه قصى بن كلاب، اجتماع كردند و در باره پيامبر به مشورت پرداختند.

عروة بن هشام گفت: صبر مى‏كنيم تا مرگش فرا برسد. ابو البخترى گفت: از مكه اخراجش كنيد تا از دست او راحت شويد. ابو جهل گفت: اين رأى‏ ها صحيح نيست.

او را بكشيد، براى كشتن او از هر قبيله ‏اى يك نفر انتخاب كنيد، تا دسته جمعى او را بكشند و بنى هاشم ناچار شوند به گرفتن ديه …

اين رأى به تصويب رسيد و براى كشتن پيامبر آماده شدند. جبرئيل گزارش شوراى مشركين را به اطلاع پيامبر رسانيد. پيامبر هنگام شب بغار ثور رفت و على را در بستر خود خوابانيد. بامدادان كه بركنار بستر آمدند، با على روبرو شدند و خداوند نيرنگشان را باطل كرد. پرسيدند: محمد كجاست؟ گفت: نميدانم. گروهى بجستجوى پيامبر پرداختند تا بر در غار رسيدند. بر در غار، تار عنكبوت تنيده شده بود! گفتند:

اگر در اينجا بود، بر در غار تار عنكبوت، وجود نداشت: سه روز در آنجا توقف كرد.

آن گاه رهسپار مدينه شد.

 

 

مقصود:

وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا: بياد آور، هنگامى كه مشركين براى شكست دادن و هلاك توبه تدبير و مشاوره پرداختند. عتبه و شيبه، پسران ربيعه و نضر بن حارث و ابو جهل بن هشام و ابو البخترى بن هشام و زمعة بن اسود و حكيم بن حزام و امية بن خلف و …

در اين شورى شركت داشتند.

لِيُثْبِتُوكَ‏: ابن عباس و حسن و مجاهد و قتاده گويند: يعنى مى‏خواستند ترا به بند بكشند. عطا و سدى گويند: يعنى مى‏خواستند ترا زندانى كنند. ابان بن تغلب و جبائى و ابو حاتم گويند: يعنى مى‏خواستند ترا مجروح كنند، شاعر گويد:

فقلت ويحك ما ذا فى صحيفتكم‏ قالوا الخليفة امسى مثبتاً وجعاً

يعنى: گفتم: واى بر تو! چيست در صحيفه شما؟! گفتند: خليفه كه بجراحتى سخت گرفتار شده است! أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ‏: يا اينكه ترا بقتل برسانند يا از مكه بجايى ديگر بفرستند. برخى گويند يعنى: ترا بر شترى سوار و او را رها كنند تا بهر جا مى‏خواهد ترا ببرد.

وَ يَمْكُرُونَ وَ يَمْكُرُ اللَّهُ‏: آنها در باره تو تدبير مى‏كنند و خدا در باره آنها تدبير مى‏كند. اين معنى از ابو مسلم است. جبائى گويد: يعنى در باره تو طورى كه متوجه نباشى، نيرنگ مى‏كنند و خداوند، بطورى كه آنها ندانند، آنها را گرفتار عذاب مى‏كند. برخى گويند: يعنى آنها مكر مى‏كنند و خداوند كيفر مكر آنها را مى‏دهد. چنان كه مى‏فرمايد:

«جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها» (شورى 40: كيفر هر بدى، مثل خود آن بد است) وَ اللَّهُ خَيْرُ الْماكِرِينَ‏: خداوند بهترين مكر كنندگان است، زيرا جز آنچه حق و صواب است نمى ‏انديشد و آن اين است كه: عذاب را بر كسانى كه سزاوار آن هستند، نازل مى‏كند. مردم گاهى در باره ظلم و فساد، مكر مى‏ كنند و گاهى در باره عدل. اما فايده اين قسم مكر آنها نيز به اندازه مكر خداوند به مردم مؤمن فايده نمى‏ رساند. از اين جهت خداوند. «خَيْرُ الْماكِرِينَ» است.

برخى گفته ‏اند: يعنى خداوند بهترين كيفر دهندگان مكر است.

 

 

نظم آيات:

ابو مسلم گويد: اين آيه، متصل است به‏ «وَ اذْكُرُوا إِذْ أَنْتُمْ قَلِيلٌ …» (آيه 26) يعنى: آن حالت را بياد آوريد و آن وقت كه كفار در باره شما به نيرنگ بازى پرداختند.

برخى گفته‏اند: اين آيه، متصل است به آيه قبل: «إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ …» يعنى: اگر تقوى پيشه كنيد، براى شما اسباب نجات مهيا مى‏كند. همانطورى كه پيامبر و اصحابش را از مكر مشركين نجات داد. اين را بياد داشته باشيد.

 

 

[سوره الأنفال (8): آيات 31 تا 34]

وَ إِذا تُتْلى‏ عَلَيْهِمْ آياتُنا قالُوا قَدْ سَمِعْنا لَوْ نَشاءُ لَقُلْنا مِثْلَ هذا إِنْ هذا إِلاَّ أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ (31) وَ إِذْ قالُوا اللَّهُمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ أَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ أَلِيمٍ (32) وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ وَ ما كانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ (33) وَ ما لَهُمْ أَلاَّ يُعَذِّبَهُمُ اللَّهُ وَ هُمْ يَصُدُّونَ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ ما كانُوا أَوْلِياءَهُ إِنْ أَوْلِياؤُهُ إِلاَّ الْمُتَّقُونَ وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ (34)

[2]

ترجمه:

هنگامى كه آيات ما بر آنها خوانده شود، گويند: شنيديم. اگر بخواهيم مثل اين را مى‏گوييم. اين قرآن، چيزى جز قصه‏هاى گذشتگان نيست. و بياد آور هنگامى كه گفتند: خدايا، اگر اين قرآن، حق و از جانب تست، بر سر ما از آسمان سنگ ببار يا عذابى دردناك براى ما بفرست. خداوند با بودن تو در ميان ايشان، آنها را عذاب نميكند و خداوند آنها را در حال استغفار، عذاب كننده نيست. چرا خداوند آنها را عذاب نكند؟ حال آنكه از مسجد الحرام جلوگيرى مى‏كنند و دوستان آن نيستند. دوستان آن تنها مردم متقى هستند. لكن بيشتر آنها نمى‏دانند.

 

 

بيان آيه 31 تا 34

اعراب:

هُوَ الْحَقَ‏: ضمير فصل محلى از اعراب ندارد. «الحق» خبر «كان».

ليعذبهم: لام جحد. اين لام در جمله مثبت نمى‏آيد.

أَلَّا يُعَذِّبَهُمُ اللَّهُ‏: در محل نصب و حرف جر آن حذف شده است.

 

 

مقصود:

اكنون خداوند در باره عناد كفار مى‏فرمايد:

وَ إِذا تُتْلى‏ عَلَيْهِمْ آياتُنا قالُوا قَدْ سَمِعْنا: هر گاه قرآن براى ايشان خوانده شود، مى‏گويند: شنيديم. سماع، بمعناى ادراك صوت از راه گوش است.

لَوْ نَشاءُ لَقُلْنا مِثْلَ هذا: اگر ميخواستيم، نظير آن را مى‏گفتيم. اين ادعا را وقتى مى‏كردند كه عجز آنها از آوردن مثل قرآن ظاهر شده بود. گاهى انسان بخاطر شدت عداوت، چنين ادعاهايى مى‏كند.

برخى گويند: آنها هنوز از اينكه بتوانند مثل قرآن را بياورند، مأيوس نشده بودند، زيرا قرآن از همان الفاظى تركيب شده بود كه بر زبان آنها جريان داشت، از اينرو اميدوار بودند كه بتوانند با قرآن رقابت كنند. اما اژدها شدن عصا كارى بود كه كسى نمى‏توانست بانجام آن اميدوار باشد.

إِنْ هذا إِلَّا أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ‏: قرآن چيزى جز داستان گذشتگان نيست كه بر ما مى‏خوانى.

گوينده اين مطلب، نضر بن حارث بن كلده بود. او و عقبة بن ابى معيط روز بدر اسير شدند و بفرمان پيامبر بقتل رسيدند.

پيامبر فرمود: يا على، نضر را بياور. على (ع) مويش را گرفت و نزد پيامبر آورد.

گفت: يا محمد، از تو تقاضا مى‏كنم كه با من مثل ساير قريش رفتار كنى. اگر آنها را كشتى، مرا هم بكش و اگر نكشتى و فديه گرفتى، مرا هم نكش و از من فديه بگير. فرمود:

خداوند بوسيله اسلام، خويشاوندى را از ميان برد. سپس بعلى دستور داد كه گردنش را بزند، آن گاه بعلى دستور داد كه عقبه را بياورد و بقتل برساند.

سعيد بن جبير گويد: در روز بدر پيامبر خدا سه تن از قريش را بقتل رسانيد: مطعم بن عدى و نضر بن حارث و عقبة بن ابى معيط.

وَ إِذْ قالُوا اللَّهُمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ أَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ أَلِيمٍ‏: بياد آور هنگامى را كه كفار گفتند: خدايا، اگر آنچه محمد آورده، حق و از جانب تو هست، همانطورى كه بر قوم لوط، سنگ باريدى، بر ما هم از آسمان سنگ ببار، يا اينكه ما را دچار عذابى سخت گردان. سعيد بن جبير و مجاهد گويند: گوينده اين سخن نيز نضر بن حارث است. برخى روايت كرده ‏اند كه گوينده آن ابو جهل است.

 

پرسش- 1 ممكن است گفته شود: چرا بخاطر چيزى كه حق است، طلب عذاب كردند، در حالى كه بايد طلب خير و ثواب كنند؟

پاسخ آنها معتقد بودند كه آنچه پيامبر آورده، حق نيست و چون حق نيست، عذابى هم بر آنها نازل نخواهد شد.

پرسش- 2 چرا مى‏گويد: از آسمان سنگ ببار. در حالى كه باريدن، جز از آسمان امكان ندارد؟

پاسخ 1- ممكن است سنگ از جاى بلندى غير از آسمان باريده شود.

2- در اينجا كلمه «من» براى بيان است.

وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ‏: در اينجا خداوند سبب مهلت آنها را بيان مى‏كند. يعنى: خداوند بخاطر فضل و حرمت تو اهل مكه را گرفتار عذاب نمى‏كند، زيرا ترا براى رحمت فرستاده است، مگر اينكه ترا از ميان خود بيرون كنند.

ابن عباس گويد: خداوند آنها را عذاب نكرده، مگر هنگامى كه پيغمبر اسلام را از مكه بيرون كردند.

وَ ما كانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ‏: مقصود اين است كه بعد از اخراج تو هم با بودن گروهى از مؤمنين در ميان ايشان، عذابشان نخواهد كرد. بعد از آنكه پيامبر از مكه خارج شد، بقيه مؤمنين با داشتن عذر در مكه بودند و مى‏خواستند، مهاجرت كنند. خداوند بخاطر احترام و بخاطر استغفار آنان، اهل مكه را عذاب نكرد. پس از آنكه اينها هم از مكه خارج شدند، دستور فتح مكه را صادر فرمود، اين معنى از گروهى از مفسران است.

برخى گويند: منظور اين است كه آنها را در دنيا بخاطر اينكه از خدا طلب مغفرت مى‏كنند، عذاب نمى‏كند بلكه عذاب آنها را در آخرت موكول مى‏كند.

در تفسير على بن ابراهيم است كه: پيامبر بقريش فرمود: من شاهان جهان را مى‏كشم و سلطنت را به شما مى‏دهم. مرا اطاعت كنيد تا بر عرب و عجم سلطنت كنيد.

ابو جهل از راه حسد گفت: خدايا اگر اين سخن حق است … سپس گفت: خدايا ما را بيامرز، از اينرو اين آيه نازل شد: «وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ …» هنگامى كه تصميم بقتل پيامبر گرفتند و او را از مكه خارج كردند، خداوند فرمود:

وَ ما لَهُمْ أَلَّا يُعَذِّبَهُمُ اللَّهُ ….» در نتيجه، در جنگ بدر آنها را به شمشير عذاب كرد و كشت.

برخى گويند: يعنى اگر استغفار كنند، آنها را عذاب نمى‏كند. بدينترتيب آنها را دعوت به استغفار مى‏كند.

مجاهد گويد: در اصلاب آنها كسانى بودند، كه استغفار مى‏كردند. عكرمه گويد: در اصلاب آنها كسانى بودند كه اسلام مى‏آوردند. از على (ع) روايت شده‏ است كه: در روى زمين، دو امان براى نجات از عذاب بود (وجود گرامى پيامبر و استغفار) يكى برداشته شد و ديگرى باقى است. استغفار را رها نكنيد.

وَ ما لَهُمْ أَلَّا يُعَذِّبَهُمُ اللَّهُ وَ هُمْ يَصُدُّونَ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ‏: چرا خداوند آنها را عذاب نكند، حال آنكه دوستان مسجد الحرام را از مسجد الحرام منع مى‏كنند؟

كلمه «اوليائه» بقرينه بعد حذف شده است.

وَ ما كانُوا أَوْلِياءَهُ‏: اينها دوستان مسجد الحرام نيستند، اگر چه در تعميرات آن بكوشند.

إِنْ أَوْلِياؤُهُ إِلَّا الْمُتَّقُونَ وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ‏: حسن گويد: يعنى دوستان مسجد الحرام كسانى هستند كه تقوى دارند، لكن بيشتر آنها نمى‏دانند. از امام باقر (ع) نيز همين طور روايت شده است.

برخى گويند: يعنى اينان أولياى خدا نيستند. اولياى خدا كسانى هستند كه از معصيت اجتناب مى‏كنند.

پرسش در آيه قبل، گفت: با بودن تو در ميان ايشان و با اينكه طلب مغفرت كنند، آنها را عذاب نمى‏كنم. در اينجا مى‏گويد: بخاطر اينكه از مسجد الحرام منع مى‏كنند، آنها را عذاب مى‏كنم. يعنى چه؟

پاسخ 1- منظور از عذاب اول، نازل كردن بلاهايى است كه بر امتهاى پيش هم نازل مى‏شد و منظور از عذاب دوم، كشتن و اسير كردن است كه بعد از خارج شدن مؤمنين از مكه، دامنگير آنها شد.

2- مقصود از عذاب اول، عذاب دنيا و مقصود از عذاب دوم، عذاب آخرت است.

3- اول آنها را دعوت مى‏كند كه استغفار كنند تا گرفتار عذاب دنيا و آخرت نشوند، زيرا كسى كه استغفار توبه كند، در دنيا و آخرت، از عذاب نجات مى‏يابد.

سپس مى‏گويد: آنها استحقاق عذاب دارند، زيرا از مسجد الحرام، منع مى‏كنند.

 

 

 

[سوره الأنفال (8): آيات 35 تا 37]

وَ ما كانَ صَلاتُهُمْ عِنْدَ الْبَيْتِ إِلاَّ مُكاءً وَ تَصْدِيَةً فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ (35) إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ لِيَصُدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ فَسَيُنْفِقُونَها ثُمَّ تَكُونُ عَلَيْهِمْ حَسْرَةً ثُمَّ يُغْلَبُونَ وَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِلى‏ جَهَنَّمَ يُحْشَرُونَ (36) لِيَمِيزَ اللَّهُ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَ يَجْعَلَ الْخَبِيثَ بَعْضَهُ عَلى‏ بَعْضٍ فَيَرْكُمَهُ جَمِيعاً فَيَجْعَلَهُ فِي جَهَنَّمَ أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ (37)

[3]

ترجمه:

نماز آنها نزد خانه، جز سوت زدن و كف زدن نيست. عذاب را بكيفر كفرتان بچشيد. كسانى كه كافر شدند، اموال خود را براى مانع شدن از دين خدا انفاق مى‏كنند اينان اموال خود را انفاق مى‏كنند، آن گاه مايه حسرت آنها مى‏شود، آن گاه مغلوب مى‏شوند. آنان كه كافر شدند، رهسپار جهنم خواهند شد. تا خداوند، پليد را از پاك جدا گرداند و پليدها را روى هم قرار دهد و بر روى هم انباشته كند و در جهنم قرار دهد. آنان مردمى زيانكارند.

 

 

بيان آيه 35

قرائت:

در قرائت غير مشهور «صلاتهم» منصوب و «مكاء» مرفوع شده است. اشكال آن اين است كه اسم «كان» نكره و خبر آن معرفه مى‏شود. مگر اينكه بگوييم در اينجا نكره جنس افاده معرفه مى‏كند. وانگهى در جمله منفى چيزهايى جايز است كه در جمله مثبت جايز نيست.

 

 

لغت:

مكاء: سوت زدن تصديه: كف زدن‏

 

 

مقصود:

اكنون در وصف نماز آنها مى‏فرمايد:

وَ ما كانَ صَلاتُهُمْ عِنْدَ الْبَيْتِ إِلَّا مُكاءً وَ تَصْدِيَةً: ابن عباس گويد: قريش با تن عريان خانه خدا را طواف مى‏كردند و سوت مى‏كشيدند و كف مى‏زدند. مقصود از «صلاة» دعاست. يعنى بجاى دعا و تسبيح، سوت مى‏كشيدند و كف مى‏زدند. در حقيقت، عبادت آنها نوعى لهو و لعب بود. پس مسلمين، كه در كنار اين خانه، بعبادت و اطاعت مى‏پردازند، بايد مشركين را از آن دور سازند.

در روايت است كه وقتى پيامبر خدا مشغول نماز مى‏شد، دو مرد از بنى عبد الدار، سمت راستش مى‏ايستادند و سوت مى‏كشيدند و دو تن در سمت چپش مى‏ايستادند و كف مى‏زدند و از اينكه براحتى نماز گذارد، مانع مى‏شدند. پيامبر خدا همه آنها را در جنگ بدر كشت. اكنون به اين عده و ساير بنى عبد الدار مى‏فرمايد:

فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ‏: حسن و ضحاك گويند: يعنى بكيفر كفرتان، عذاب شمشير بدر را بچشيد. برخى گويند: يعنى عذاب آخرت را بچشيد.

 

 

بيان آيه 36- 37

لغت:

حسرة: اندوه.

تميز: جدا كردن.

ركم: انباشتن.

 

 

شأن نزول:

سعيد بن جبير و مجاهد مى‏گويند: اين آيه‏ها در باره ابو سفيان نازل شده است. وى در جنگ احد، غير از عرب، دو هزار نفر از حبشى‏ها را براى جنگ با مسلمين استخدام كرده بود، كعب بن مالك در باره ايشان گويد:

فجئنا الى موج من البحر وسطهم‏ احابيش منهم حاسر و مقنع‏
ثلاثة آلاف و نحن بقية ثلاث مئين ان كثرنا فاربع‏

يعنى: بموجى از دريا رسيديم كه در ميان ايشان حبشى‏ها بودند. برخى نقاب داشتند و برخى نه.

آنها سه هزار نفر بودند و ما سيصد نفر و حد اكثر چهار صد نفر بوديم.

كلبى و ضحاك گويند: در باره آن عده دوازده نفرى نازل شده است كه به نوبت، سپاهيان جنگ بدر را با دادن ده گوسفند، اطعام مى‏كردند. اينان عبارتند از: ابو جهل عقبه، شيبه، نبيه، منبه، ابو البختر، نضر بن حارث، حكيم بن حزام، ابى بن خلف، زمعة بن اسود، حرث بن عامر و عباس.

محمد بن اسحاق روايت كرده است كه: نزول آيه‏ ها به اين مناسبت است كه پس از جنگ بدر، صفوان بن اميه و عكرمة بن ابى جهل نزد ابو سفيان و كسانى كه در كاروان متاعى داشتند، رفتند و پيشنهاد كردند كه متاعها را به آنها بدهند، تا ميان خانواده ‏هايى‏ كه سرپرستشان كشته شده بود، تقسيم كنند. آنها هم متاع‏ها را دادند و بدين مناسبت، آيه‏ها نازل شد.

 

 

مقصود:

اكنون در باره اينكه مشركين اموال خود را در راه معصيت خدا صرف مى‏كردند، مى‏فرمايد:

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ لِيَصُدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ فَسَيُنْفِقُونَها ثُمَّ تَكُونُ عَلَيْهِمْ حَسْرَةً: كسانى كه در راه جنگ با پيامبر، اموال خود را انفاق مى‏كنند، براى اينكه مردم را از دين خداوند، منع كنند، بزودى دچار حسرت خواهند شد و خواهند فهميد، كه در دنيا و در آخرت، از آن نفعى نخواهند برد، بلكه وسيله بدبختى آنها خواهد شد.

اينكه مى‏گويد: براى اينكه مردم را از دين خداوند، منع كنند، از اين حيث است كه آنها اگر چه دين خدا را نمى‏شناختند، لكن نتيجه عمل آنان، چيزى جز اين نبود.

ثُمَّ يُغْلَبُونَ‏: آن گاه در ميدان جنگ نيز دچار شكست خواهند شد. از اين جمله، استفاده مى‏شود كه پيامبر گرامى اسلام در ادعاى نبوت، راستگو بود، زيرا از چيزى خبر مى‏دهد كه هنوز واقع نشده است.

وَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِلى‏ جَهَنَّمَ يُحْشَرُونَ‏: كسانى كه كافر شدند، بعد از آنكه در اين جهان، بر اثر شكست، دچار حسرت مى‏شوند، در آخرت نيز گرفتار جهنم خواهند شد.

اينكه در اينجا باز هم‏ «وَ الَّذِينَ كَفَرُوا» را تكرار مى‏كند، بخاطر اين است كه برخى از آنهايى كه اموال خود را در راه مبارزه با اسلام، انفاق مى‏كردند، بعداً مسلمان شدند. بنا بر اين عذاب آخرت مخصوص آن عده‏اى است كه مردند و مسلمان نشدند.

لِيَمِيزَ اللَّهُ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَ يَجْعَلَ الْخَبِيثَ بَعْضَهُ عَلى‏ بَعْضٍ فَيَرْكُمَهُ‏ جَمِيعاً فَيَجْعَلَهُ فِي جَهَنَّمَ‏: تا انفاقى كه مؤمنين مى‏كنند، از انفاقى كه مشركين مى‏كنند، تميز يابد و انفاق مشركين را روى هم انباشته كند و در آخرت، يكباره و يك جا آن را در جهنم قرار دهد و آنها را بوسيله آن كيفر دهد. چنان كه مى‏فرمايد:

«يَوْمَ يُحْمى‏ عَلَيْها فِي نارِ جَهَنَّمَ …» (توبه 35: روزى كه طلا و نقره‏ها را در جهنم، حرارت دهند و پيشانى و …. آنها را داغ كنند) برخى گويند: يعنى براى اينكه در اين دنيا مؤمن را بوسيله پيروزى و احكام مخصوص و در آخرت بوسيله پاداش و بهشت از مردم كافر ممتاز گرداند. برخى گويند:

يعنى براى اينكه كافر را در جهنم و مؤمن را در بهشت قرار دهد و افراد پليد را طورى روى هم انباشته كند كه عرصه بر آنها تنگ شود و مثل ابرهاى متراكم باشند و با اين كيفيت، داخل جهنم شوند.

أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ‏: اينها مردمى زيانكار هستند، زيرا بوسيله انفاق مال در راه معصيت، در آخرت براى خود عذاب مى‏خرند.

 

 

[سوره الأنفال (8): آيات 38 تا 40]

قُلْ لِلَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ يَنْتَهُوا يُغْفَرْ لَهُمْ ما قَدْ سَلَفَ وَ إِنْ يَعُودُوا فَقَدْ مَضَتْ سُنَّتُ الْأَوَّلِينَ (38) وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَ يَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلَّهِ فَإِنِ انْتَهَوْا فَإِنَّ اللَّهَ بِما يَعْمَلُونَ بَصِيرٌ (39) وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَوْلاكُمْ نِعْمَ الْمَوْلى‏ وَ نِعْمَ النَّصِيرُ (40)

[4]

ترجمه:

بمردم كافر بگو: اگر نهى را قبول كنند، گناهانشان بخشوده خواهد شد و اگر بازگشت كنند، روش خداوند، در باره پيشينيان، گذشته است. با آنها جنگ كن تا فتنه‏اى نباشد و همه دين از خدا باشد.

اگر بفرمان آيند، خداوند بكردارشان بصير است و اگر روى گردان شوند، بدانيد كه خداوند سرور شما و نيكو سرور و نيكو ياورى است.

 

بيان آيه 38 تا 40

لغت:

انتهاء: سر پيچى كردن از كارى كه از آن نهى شده است.

سنة: طريقه، سيره، روش. شاعر گويد:

فلا تجزعن من سنة انت سرتها فاول راضى سنة من يسيرها

يعنى: از روشى كه در پيش داشته‏اى، شكوه و ناله نكن، زيرا اول كسى كه از روشى خشنود است، كسى است كه آن را در پيش داشته است.

سلوف: سبقت گرفتن.

تولى: روى گرداندن. تولى از دين، پشت كردن به آن.

 

 

اعراب:

إِنْ تَوَلَّوْا فَاعْلَمُوا: شرط و جزا. در اينجا فعل امر، جواب واقع مى‏شود، زيرا در معنى، بمنزله خبر: «واجب عليكم العلم …» است.

 

 

مقصود:

اكنون خداوند، آنها را دعوت به توبه و ايمان كرده، ميفرمايد:

قُلْ لِلَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ يَنْتَهُوا يُغْفَرْ لَهُمْ ما قَدْ سَلَفَ‏: بمردم كافر بگو: اگر از شرك توبه كنند و از آن دست بردارند، گناه پيشين آنها بخشوده خواهد شد.

وَ إِنْ يَعُودُوا فَقَدْ مَضَتْ سُنَّتُ الْأَوَّلِينَ‏: و اگر باز هم بازگشت بجنگ كنند و در راه كفر اصرار داشته باشند، سنت خداوند در باره گذشتگان اين بوده است كه همواره مؤمنين را يارى و دشمنان دين را دچار ذلت و بدبختى كرده است. اينكه مى‏گويد: «سُنَّتُ الْأَوَّلِينَ» و سنت را نسبت به اولين ميدهد، بخاطر اين است كه سنت خداوند در باره آنها اجرا مى‏شده است. در جاى ديگر مى‏فرمايد «سنة من‏ ارسلنا» (اسراء 77) و سنت را به فرستادگان خود نسبت مى‏دهد: زيرا سنت الهى بدست ايشان، اجرا مى‏شده است. از اينرو مى‏گويد: «وَ لا تَجِدُ لِسُنَّتِنا تَحْوِيلًا» (اسراء 77) و سنت را مجدداً نسبت بذات پاك خود مى‏دهد، زيرا در حقيقت مجرى واقعى سنت، خود خداوند است.

وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ: اين خطاب به پيامبر و مؤمنان است: براى اينكه با كفار جنگ كنند و فتنه شرك را ريشه كن سازند. منظور اين است: جنگ كنيد تا كافرى كه بدون پيمان باشد، باقى نماند. زيرا كافرى كه پيمانى ندارد، در ميان قوم خود نفوذ دارد و آنها را بدين خود دعوت مى‏كند و در دين خدا فتنه ايجاد مى‏كند.

وَ يَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلَّهِ‏ و اهل حق و باطل، همه بر دين حق اجتماع كنند و داراى عقايد صحيح گردند. يعنى: بر اثر اجتماع مردم بر دين حق، همه دين از خداوند خواهد بود. زراره و ديگران از امام صادق (ع) نقل كرده‏اند كه: هنوز تاويل اين آيه، فرا نرسيده است. هنگامى كه قائم ما قيام كند، كسانى كه در آن زمان بر روى زمين باشند، تاويل اين آيه را خواهند ديد و دين محمد (ص)، جهان را فرا خواهد گرفت و مشركى بر روى زمين باقى نخواهد ماند، چنان كه خداوند مى‏فرمايد: «يَعْبُدُونَنِي لا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئاً» (نور 55: مرا مى‏پرستند و چيزى را شريك من نمى‏سازند) فَإِنِ انْتَهَوْا فَإِنَّ اللَّهَ بِما يَعْمَلُونَ بَصِيرٌ: اگر از كفر، دست بردارند، خداوند بظاهر و باطن ايشان بصير است و پاداش آنها را مى‏دهد.

وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَوْلاكُمْ نِعْمَ الْمَوْلى‏ وَ نِعْمَ النَّصِيرُ: و اگر از دين خدا و طاعتش روى گردان شوند، بدانيد كه خداوند، ياور و نگهبان و سرور شماست. او سرور و نگهبان و ياور خوبى است و مؤمنين را در راه فرمانبردارى يارى مى‏كند و ياران خود را بخود وانمى‏گذارد.

 

 

[سوره الأنفال (8): آيه 41]

وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى‏ وَ الْيَتامى‏ وَ الْمَساكِينِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ وَ ما أَنْزَلْنا عَلى‏ عَبْدِنا يَوْمَ الْفُرْقانِ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ وَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ (41)

[5]

ترجمه:

بدانيد كه غنيمتى را كه بدست مى‏آوريد، خمس آن براى خدا و رسول و خويشاوندان و يتيمان و مستمندان و مسافران تهيدست است، در صورتى كه بخدا و آنچه بر بنده خود در روز فرقان، روزى كه دو گروه بيكديگر برخوردند، نازل كرديم، ايمان داشته باشيد و خداوند بر هر چيزى قادر است.

 

 

بيان آيه 41

لغت:

غنيمة: مالى كه بوسيله جنگ از كفار بدست آيد. اين مال را خداوند به مسلمين بخشيده است. «فى‏ء» مالى است كه از ايشان بدون جنگ بدست آيد. قول عطا و مذهب شافعى و سفيان همين است. از ائمه ما نيز همين طور روايت شده است. برخى گفته‏اند: غنيمت و فى‏ء يكى است. اينان مدعى هستند كه اين آيه، ناسخ آيه:

«ما أَفاءَ اللَّهُ عَلى‏ رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرى‏ فَلِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى‏ وَ الْيَتامى‏ وَ الْمَساكِينِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ» است (حشر 7: اموالى كه خداوند از اهل قريه‏ها به پيامبر خود مى‏بخشد، از خدا و رسول و خويشاوندان و يتيمان و مستمندان و ابن السبيل است) يتيم: طفلى كه در دوره خردسالى پدر را از دست بدهد. حيوانات از طرف مادر يتيم مى‏شوند و انسان از طرف پدر.

مسكين: كسى كه صدقه برايش حلال باشد. مستمند.

ابن السبيل: مسافرى كه پولش تمام شده باشد، او را ابن السبيل مى‏گويند، زيرا راه سفر او را گرفتار و محتاج كرده است.

 

 

اعراب:

فَأَنَّ لِلَّهِ‏: در باره فتح همزه، دو قول است: 1- به تقدير «على ان» و حرف جر حذف شده است. 2- عطف است بر «ان» اول و خبر «ان» اول بواسطه وجود قرينه حذف شده است.

 

 

مقصود:

اكنون خداوند متعال، بمنظور بيان حكم غنيمت مى‏فرمايد:

وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى‏:

علما در باره كيفيت تقسيم خمس و مستحقين آن اقوالى دارند:

1- عقيده اصحاب ما[6] اين است كه: خمس به شش سهم تقسيم مى‏شود: سهمى براى خدا و سهمى براى رسول و سهمى براى خويشاوندان رسول است. اين سه سهم را به امام كه جانشين پيامبر است داده مى‏شود. سه سهم ديگر، يك سهم براى يتيمان آل- محمد (ص) و يك سهم براى مستمندان ايشان و يك سهم براى ابن السبيل است و ديگران با آنها شريك نيستند، زيرا خداوند بر اولاد پيامبر، صدقه را كه چرك اموال مردم است، تحريم كرده است. طبرى از امام زين العابدين و امام باقر (ع) و از ابو العاليه و ربيع نقل كرده است كه خمس به شش سهم تقسيم مى‏شود. جز اينكه ابو العاليه و ربيع مى‏گويند:

سهم خداوند براى كعبه و باقى براى كسانى است كه در آيه ياد شده‏اند. مقتضاى ظاهر قرآن نيز همين است كه خمس را بايد به شش سهم تقسيم كرد.

2- خمس به پنج سهم تقسيم مى‏شود. سهم خدا و رسول، يكى است. اين سهم بايد صرف تهيه سلاح و لشكر بشود. از ابن عباس و ابراهيم و قتاده و عطا چنين روايت شده است.

3- خمس به چهار قسم، تقسيم مى‏شود. سهم ذوى القربى بخويشان پيامبر و سه سهم ديگر به يتيم و مستمند و ابن السبيل مسلمان داده مى‏شود. اين قول از شافعى است.

4- خمس به سه سهم، تقسيم مى‏شود، زيرا سهم پيامبر با وفاتش ساقط شده است و از پيامبران ارث برده نمى‏شود. سهم ذوى القربى را هم ابو بكر و عمر ندادند و هيچكس اعتراضى نكرد. اين مذهب، از ابو حنيفه و اهل عراق است. برخى از اينان گفته‏اند:

اگر يك سهم بفقراى ذوى القربى و سه سهم بديگران داده شود، جايز است و اگر ذوى- القربى هم جزء فقرا شمرده شوند و سهمى بآنها داده نشود، جايز است.

در باره ذوى القربى نيز اختلاف است:

1- ابن عباس و مجاهد گويند: منظور بنى هاشم است كه از فرزندان عبد المطلب است. نظر اصحاب ما نيز همين است.

2- برخى گويند: اولاد هاشم بن عبد مناف و اولاد مطلب بن عبد مناف است، شافعى همين است. از پيامبر اسلام نيز روايت شده است.

اصحاب ما مى‏گويند: خمس در فايده‏اى كه از كسب و تجارت برده ميشود و در گنج و معدن و غواصى و … واجب است. ممكن است دليل اين قول را خود آيه بدانيم، زيرا در لغت، بهمه اينها غنيمت گفته مى‏شود.

فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ‏: گويند: تقسيم خمس را با نام خداوند آغاز كرده است و اين بمنظور تيمن و تبرك است و الا همه چيز بخداوند تعلق دارد. مقصود اين است كه عمل بمنظور تقرب بخداوند انجام گيرد.

وَ لِلرَّسُولِ‏: گويند: يكى از پنج سهم خمس براى پيامبر بود تا صرف زندگى خود و ما زاد آن را صرف سلاح و لشكر و .. بكند.

وَ لِذِي الْقُرْبى‏: برخى گفته‏اند: اين دو سهم (سهم رسول و سهم ذوى القربى) با وفات پيامبر ساقط شده است. شافعى گويد: سهم پيامبر صرف سپاه و سلاح و سهم ذوى القربى صرف بنى هاشم و بنى المطلب مى‏شود. اين استحقاق، از راه اسم و نسب است و غنى و فقير، در آن شركت دارند. از حسن و قتاده نقل شده است كه:

سهم خدا و سهم رسول و سهم ذوى القربى به امامى كه جانشين پيامبر است، داده مى‏شود تا بمصرف خويشتن و عائله خود و مصالح مسلمين برساند. اين قول با مذهب ما مطابق است. وَ الْيَتامى‏ وَ الْمَساكِينِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ‏: گويند: اين سه سهم مال همه مردم است و بايد باندازه‏اى كه احتياج دارند، ميان ايشان تقسيم شود. گفتيم: از نظر ما اين سه سهم هم مخصوص يتيمان و مستمندان و ابن السبيل بنى هاشم است.

إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ وَ ما أَنْزَلْنا عَلى‏ عَبْدِنا يَوْمَ الْفُرْقانِ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ: برخى اين جمله را مربوط به آيه پيش‏ «فَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَوْلاكُمْ …» دانسته ‏اند برخى هم مربوط به همين آيه دانسته ‏اند (و همين صحيح‏تر است) مقصود اين است كه دستور خمس را اگر بخدا و قرآن ايمان داريد، بمرحله اجرا در آوريد. منظور از «يوم- الفرقان» روز بدر است، زيرا در آن روز، خداوند ميان مسلمين و مشركين جدا كرد. مسلمين را عزت بخشيد و مشركين را سركوفت داد. در آن روز عده مسلمين سيصد و سيزده نفر و عده مشركينى كه از بزرگان قريش بودند بين نهصد و هزار بود. بيش از هفتاد تن ايشان كشته و بيش از هفتاد تن ايشان اسير شدند و بقيه فرار كردند. جنگ بدر، در روز جمعه هفدهم ماه رمضان، هيجده ماه پس از هجرت واقع شد. برخى گفته ‏اند:

نوزدهم ماه رمضان بود. از امام صادق (ع) نيز چنين روايت شده است.

وَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ: تفسير اين قسمت در سوره بقره گذشت. در تفسير ثعلبى است كه: منهال بن عمرو گفت: از على بن الحسين (ع) و عبد اللَّه بن محمد بن على در باره خمس سؤال كردم. گفتند: خمس از ماست. خدمت امام زين العابدين (ع) عرض كردم:

خداوند مى‏فرمايد: «الْيَتامى‏ وَ الْمَساكِينِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ» فرمود: منظور يتيمان و مستمندان ماست. عياشى به اسناد خود از امام صادق (ع) نقل كرده است كه: نجده حرورى نامه‏اى به ابن عباس نوشت و از مصرف خمس سؤال كرد. ابن عباس نوشت: عقيده ما اين است كه خمس مال ماست و قوم ما گمان مى‏كنند كه مال ما نيست و ما صبر مى‏كنيم. از امام صادق (ع) نقل شده است كه: چون خداوند صدقه را بر ما حرام كرده است، خمس را براى ما نازل كرد، بنا بر اين صدقه بر ما حرام و خمس و كرامت براى ما حلال است‏.

 

 

ترجمه تفسير مجمع البيان، ج‏10، ص: 224

[سوره الأنفال (8): آيات 42 تا 44]

إِذْ أَنْتُمْ بِالْعُدْوَةِ الدُّنْيا وَ هُمْ بِالْعُدْوَةِ الْقُصْوى‏ وَ الرَّكْبُ أَسْفَلَ مِنْكُمْ وَ لَوْ تَواعَدْتُمْ لاخْتَلَفْتُمْ فِي الْمِيعادِ وَ لكِنْ لِيَقْضِيَ اللَّهُ أَمْراً كانَ مَفْعُولاً لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيى‏ مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ إِنَّ اللَّهَ لَسَمِيعٌ عَلِيمٌ (42) إِذْ يُرِيكَهُمُ اللَّهُ فِي مَنامِكَ قَلِيلاً وَ لَوْ أَراكَهُمْ كَثِيراً لَفَشِلْتُمْ وَ لَتَنازَعْتُمْ فِي الْأَمْرِ وَ لكِنَّ اللَّهَ سَلَّمَ إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ (43) وَ إِذْ يُرِيكُمُوهُمْ إِذِ الْتَقَيْتُمْ فِي أَعْيُنِكُمْ قَلِيلاً وَ يُقَلِّلُكُمْ فِي أَعْيُنِهِمْ لِيَقْضِيَ اللَّهُ أَمْراً كانَ مَفْعُولاً وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ (44)

[7]

ترجمه:

هنگامى كه شما در كناره نزديكتر و آنها در كناره دورتر و كاروان پائين‏تر از شما بود و اگر وعده مى‏كرديد، در وفاى بوعده خود خلاف مى‏كرديد، لكن براى اينكه خداوند امرى را كه شدنى بود، ظاهر گرداند و هر كس هلاك مى‏شود، از روى دليل و هر كس زنده مى‏ماند، از روى دليل باشد و خداوند شنوا و داناست. هنگامى كه خداوند آنها را در خواب تو اندك نشان داد و اگر بسيار نشان مى‏داد، سست مى‏شديد و در باره جنگ اختلاف مى‏كرديد. لكن خداوند مؤمنين را از سستى و اختلاف سالم داشت. او به اسرار دلها داناست. و هنگامى كه آنها را در موقع برخورد، در چشم شما اندك نشان داد و شما را در نظر آنها اندك گردانيد، تا خداوند، امرى را كه شدنى است، تحقق بخشد.

 

 

بيان آيه 42 تا 44

تعداد آيات:

از نظر كوفيان سه آيه و از نظر ديگران چهار آيه است. اختلاف در «كانَ مَفْعُولًا» است.

 

 

قرائت:

بالعدوة: ابن كثير و ابو عمرو به كسر عين و ديگران بضم عين خوانده‏اند و هر دو لغت صحيح است.

حى: گروهى از قراء باظهار هر دو ياء و گروهى بادغام خوانده‏اند. ادغام آن نظير كلمات ديگرى است كه عين الفعل و لام الفعل آنها يكى است و اظهار آن بخاطر اين است كه در مضارع آن «يحيى» ادغام غير ممكن است.

 

 

لغت:

عدوة: كنار وادى. هر وادى داراى دو «عدوه» است.

دنيا: مؤنث «ادنى»، نزديكتر.

قصوى: مؤنث «اقصى»، دورتر. قاعده اين است كه اين و او قلب به ياء شود مثل دنيا و عليا. لكن حجازيان در مورد كلمه قصوى و او را باقى گذاشته‏ اند.

ركب: جمع راكب. سواران.

علو: بلندى.

سفل: پايين.

نوم: خواب و منام: خوابگاه قلة: كمى فشل: ضعف‏

تنازع: اختلاف سلامة: نجات از آفت صدر: سينه و جايگاه قلب كه صدر نشين بدن است.

التقاء: برخورد كردن. برخورد دو سپاه را «التقاء» گويند.

 

 

اعراب:

اسفل: نصب آن بنا بر اين است كه صفت مجرور محذوف باشد، زيرا غير منصرف است. ممكن است ظرف باشد.

 

 

مقصود:

اكنون خداوند در باره كمكهاى خود در جنگ بدر به مسلمين مى‏فرمايد:

إِذْ أَنْتُمْ بِالْعُدْوَةِ الدُّنْيا: ابن عباس گويد: منظور اين است كه خداوند قادر است كه شما را يارى كند، زيرا هنگامى كه در كنار وادى نزديك بمدينه بوديد و ذلت و زبونى دامنگير شما شده بود، شما را يارى كرد.

وَ هُمْ بِالْعُدْوَةِ الْقُصْوى‏: در آن وقت، مشركين هم در آن طرف وادى كه از مدينه دورتر بود فرود آمده بودند.

وَ الرَّكْبُ أَسْفَلَ مِنْكُمْ‏: ابو سفيان و همراهانش كه همراه كاروان بودند، در محلى پايينتر، در طرف ساحل دريا قرار داشتند. كلبى گويد: در سه ميلى ساحل دريا بودند.

در اينجا خداوند به اين مطلب اشاره مى‏كند كه دو لشكر بدون ميعاد قبلى، روبروى هم قرار گرفتند و مسلمين با كمى عده گرفتار كم آبى و رملى شده بودند كه پاى آنها در آن فرو مى‏رفت، اما مشركين داراى عده بسيارى بودند و آب را هم در اختيار داشتند و كاروان- كه حامل اموال تجارتى ايشان بود- در پايين‏تر آنها قرار داشت. با اينهمه، خداوند، مسلمين را يارى كرد، تا بدانند كه پيروزى از جانب خداست.

وَ لَوْ تَواعَدْتُمْ لَاخْتَلَفْتُمْ فِي الْمِيعادِ: اگر براى گرد آمدن در محل جنگ، وعده‏اى گذاشته بوديد و از كثرت جمعيت آنها مطلع مى‏شديد، تاخير مى‏كرديد و مرتكب خلف وعده مى‏شديد. اين معنى از ابن اسحاق است. برخى گويند: يعنى‏ اگر وعده ‏اى گذاشته بوديد، بر اثر پيش آمدن موانع و مشكلات، از وفاى به وعده، در مى‏ مانديد. كلمه «ميعاد» در اينجا بمنظور تأكيد امر خداوند نسبت به اتفاق و هماهنگى بكار رفته است و اگر لطف خدا نبود، اختلاف پيدا مى‏شد. شاعر گويد:

جرت الرياح على محل ديارهم‏ فكانهم كانوا على ميعاد

يعنى: بادها بر ديار آنها بحركت در آمدند، گويا آنها با يكديگر ميعادى داشتند! وَ لكِنْ لِيَقْضِيَ اللَّهُ أَمْراً كانَ مَفْعُولًا: لكن خداوند مقدر ساخت كه بدون داشتن ميعاد، با يكديگر روبروى شويد، تا امر خداوند در باره اعزاز دين و مسلمين و اذلال شرك و مشركين، تحقق پيدا كند. وقوع اين امر از لحاظ قضاياى الهى حتمى بود.

لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيى‏ مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ: اين كارها را خداوند بزرگ انجام داد، تا كسانى كه مى‏ميرند، بعد از اتمام حجت باشد و معجزات باهره پيامبر را در جنگها و جاهاى ديگر ديده باشند و همچنين براى كسانى كه زنده مى‏مانند، نيز اتمام حجت شده باشد. برخى گويند: بينه، وعده‏اى است كه خداوند در باره پيروزى مسلمانان داده است. اين وعده، براى مردم، دليل راستگويى پيامبر بود. برخى گويند: يعنى براى اينكه كسانى كه پس از قيام حجت، گمراه مى‏ شوند، هلاك شوند و كسانى كه پس از قيام حجت، هدايت مى‏شوند، حيات پيدا كنند. پس بقاى كافر، بعد از اتمام حجت، هلاك او و بقاى مؤمن بعد از اتمام حجت، حيات اوست.

وَ إِنَّ اللَّهَ لَسَمِيعٌ عَلِيمٌ‏: خداوند گفتار آنها را شنوا و به اسرار قلبى آنها داناست و آنها را مجازات مى‏كند.

إِذْ يُرِيكَهُمُ اللَّهُ فِي مَنامِكَ قَلِيلًا وَ لَوْ أَراكَهُمْ كَثِيراً لَفَشِلْتُمْ وَ لَتَنازَعْتُمْ فِي الْأَمْرِ: اى محمد» بخاطر بياور زمانى را كه خداوند در عالم خواب سپاهيان دشمن را در جنگ بدر، بتو اندك نشان داد، تا خواب خود را به مؤمنين اطلاع دهى و آنها براى جنگ جرات پيدا كنند. اين معنى از اكثر مفسرين است.

خواب ديدن، تصورى است در عالم خواب، كه انسان فكر مى‏كند در بيدارى‏ است. اين تصور، نه ادراك است و نه علم، بلكه بسيارى از خوابهاى مردم، تعبيرش بعكس است. چنان كه تعبير گريه، خنده است، رمانى گويد: ممكن است خداوند در عالم خواب چيزى را طور ديگر به انسان نشان دهد، زيرا خواب، تخيلى بيش نيست و براى انسان يقين آور نيست، اگر چه گاهى هم مفيد يقين است. درست مثل سراب، كه انسان آن را آب خيال مى‏كند. اما جايز نيست كه خداوند چيزى را بر خلاف واقع به پيامبر خود الهام كند، زيرا توليد جهل مى‏كند و بر خداوند روا نيست.

 

 

اقسام خواب‏

خواب بر چهار قسم است: يكى خوابى كه از جانب خداست و تعبير دارد. دوم، خوابى كه زاييده وسوسه ‏هاى شيطان است. سوم خوابى كه كه اثر غلبه اخلاط بدن (از قبيل: خون، بلغم، صفرا و سودا) بوجود مى‏آيد. چهارم، خواب‏هايى كه زاييده پاره ‏اى از افكار است. سه قسم اخير، از خوابهاى پريشان و قسم اول، الهام است. رؤياى پيامبر، همين قسم و بشارتى بود كه بمؤمنين در باره پيروزى داده شد.

حسن گويد: «فِي مَنامِكَ» يعنى: در محل خوابت. منظور اين است كه در چشم تو- كه در محل خواب است- آنها را كم نشان داد، نه در خواب. بلخى نيز همين معنى را گفته است. لكن بر خلاف ظاهر مى‏باشد.

وَ لَوْ أَراكَهُمْ كَثِيراً لَفَشِلْتُمْ وَ لَتَنازَعْتُمْ‏: اگر جمعيت آنها را- آن چنان كه بودند- بتو نشان مى‏داد، مى‏ترسيديد و در باره جنگ با آنها به نزاع پرداخته، برخى مى‏گفتيد: بايد جنگيد و برخى مى‏گفتيد: بايد نجنگيد.

وَ لكِنَّ اللَّهَ سَلَّمَ‏: لكن خداوند مؤمنين را از سستى و نزاع و اختلاف كلمه و اضطراب حفظ كرد و آنها را به پيروزى رسانيد.

إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ: خداوند به آنچه در دلهاى شماست. داناست و ميداند كه اگر به كثرت دشمنان پى مى‏برديد، از جنگ خوددارى مى‏كرديد.

وَ إِذْ يُرِيكُمُوهُمْ إِذِ الْتَقَيْتُمْ فِي أَعْيُنِكُمْ قَلِيلًا: خداوند عده مشركين را به پيامبر در خواب كم نشان داد و به مؤمنين در بيدارى، زيرا خواب انبياء حق است. عده‏ مشركين را در نظر مؤمنين كم نشان داد، تا جرأت پيدا كنند و با آنها گلاويز شوند و عده مؤمنين را در نظر مشركين كم جلوه داد، تا از جنگ سرباز نزنند و پيروزى اهل ايمان، جامه عمل بپوشد.

وَ يُقَلِّلُكُمْ فِي أَعْيُنِهِمْ‏: ابن مسعود مى‏گويد: بمردى كه در كنارم ايستاده بود، گفتم: آيا آنها هفتاد نفر هستند؟ گفت: تقريباً صد نفرند! در روايت است كه ابو جهل مى‏گفت: آنها را بگيريد و نكشيد. ممكن است گفته شود: خداوند چگونه آنها را در نظر ايشان كم جلوه داد؟ پاسخ اين است كه ممكن است اسبابى از قبيل غبار و …

فراهم آيد و آنها نتوانند بدقت جمعيت دشمن را ارزيابى كنند و جمعيت آنها را قليل بشمارند- اينهم يكى از الطاف خداوند است.

لِيَقْضِيَ اللَّهُ أَمْراً كانَ مَفْعُولًا: اين جمله را مجدداً تكرار مى‏كند، زيرا همان فائده‏اى كه در آيه پيش مورد نظر بود، در اينجا مورد نظر است. در آيه قبل، مقصود اين بود كه شما را بدون ميعاد قبلى رو در روى دشمن قرار داد، تا امر خداوند تحقق پيدا كند و در اينجا مقصود اين است كه: هر كدام از دو سپاه را در نظر ديگرى اندك نشان داد، تا جنگ شروع شود و امر خداوند، جامه عمل بپوشد. برخى گويند:

در اول منظور اين بود كه در روز بدر شما را پيروزى بخشيد و در اينجا منظور اين است كه اين پيروزى براى مردم مؤمن هميشگى است. برخى گويند: منظور تاكيد است.

اينكه در اينجا بجاى مستقبل، فعل ماضى بكار مى‏برد، براى اين است كه نشان دهد كه مطلب، طورى حتمى الوقوع است كه گويى انجام گرفته است:

وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ: بازگشت كارها بخداست.

 

 

[سوره الأنفال (8): آيات 45 تا 47]

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا لَقِيتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُوا وَ اذْكُرُوا اللَّهَ كَثِيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (45) وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِيحُكُمْ وَ اصْبِرُوا إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ (46) وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ بَطَراً وَ رِئاءَ النَّاسِ وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَ اللَّهُ بِما يَعْمَلُونَ مُحِيطٌ (47)

[8]

ترجمه:

اى مردم مؤمن، هر گاه با گروهى برخورد كنيد، ثابتقدم باشيد و خدا را بسيار ياد كنيد، تا رستگار شويد. خدا و رسولش را اطاعت كنيد و نزاع نكنيد كه سست مى‏شويد و شوكت و نيروى شما از بين ميرود و صبر كنيد كه خدا با صابران است. و همچون كسانى نباشيد كه با سبكسرى و بمنظور خودنمايى و منع از راه خدا از ديار خود خارج شدند و خداوند به كردار ايشان احاطه دارد.

 

 

بيان آيه 45 تا 47

لغت:

ريح: دولت. شاعر گويد:

كما حميناك يوم النعف من شطب‏ و الفضل للقوم من ريح و من عدد

يعنى: همانطورى كه ترا در روز جنگ از كوه شطب يارى كرديم و برترى قوم از دولت است و عدد.

بطر: ترك شكر گزارى نعمت.

رياء: خودنمايى.

 

 

اعراب:

فتفشلوا: اين فعل منصوب است به تقدير «ان» و جواب نهى است، از اينرو «تذهب» عطف بر آن و منصوب شده است.

بَطَراً وَ رِئاءَ النَّاسِ‏: هر دو مصدر، جانشين حال شده‏اند. فعل «يصدون» عطف بر آنهاست. نه عطف بر «خرجوا» زيرا عطف مضارع بر ماضى صحيح نيست.

 

 

مقصود:

اكنون خداوند آنها را امر به پايدارى در ميدان جنگ كرده، مى‏فرمايد:

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا لَقِيتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُوا: اى مردم مؤمن، هر گاه با گروهى كافر برخورد مى‏كنيد، براى جنگ با آنها پايدار باشيد و فرار نكنيد. بديهى است كه مؤمن جز با كافر نمى‏جنگد.

وَ اذْكُرُوا اللَّهَ كَثِيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ‏: در موقع جنگ، از خداوند يارى بخواهيد، تا در دنيا پيروز شويد و در آخرت، رستگار. برخى گويند: يعنى وعده‏هاى خدا را كه در باره پيروزى به شما داده است، بخاطر بياوريد، تا پايدارى شما زياد شود.

وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِيحُكُمْ‏: دستورات خدا و رسولش را اطاعت كنيد و در موقع برخورد دشمن، با هم متفق باشيد و از اختلاف،بپرهيزيد كه ترس از دشمن، دامنگير شما مى‏شود و در جنگ ضعيف مى‏شويد و صولت و قوت شما از بين ميرود. مجاهد گويد: يعنى پيروزى را از دست مى‏دهيد. اخفش گويد: يعنى دولت را از دست مى‏دهيد. كلمه «ريح» در اينجا كنايه از پيشرفت و نفوذ و رسيدن بهدف است. برخى گويند: يعنى اگر اختلاف پيدا كنيد، نسيم پيروزى بر زندگى شما نخواهد وزيد. اين معنى از قتاده و ابن زيد است- پيامبر خدا نيز فرمود:«نصرت بالصبا و اهلكت عاد بالدبور»

يعنى: من با باد صبا پيروز شدم و قوم عاد با باد مسموم جنوب هلاك شد.

وَ اصْبِرُوا إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ‏: براى جنگ با دشمن شكيبا باشيد كه خدا با شكيبايان است.

وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ بَطَراً وَ رِئاءَ النَّاسِ وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ‏: شما مثل قريش نباشيد كه براى نجات كاروان خويش، اردويى شرابخوار و خيناگر براه انداختند و بقصد خود نمايى و منع ديگران از دين خدا، از مكه رهسپار بدر گرديدند. رياى آنها اين بود كه مى‏خواستند نشان دهند كه مسلمين را بحساب نمى‏گيرند و از آنها وحشتى ندارند.

وَ اللَّهُ بِما يَعْمَلُونَ مُحِيطٌ: خداوند به كردار آنان آگاه است و هيچ يك از اعمال ايشان بر او پوشيده نيست و آنها را كيفر مى‏دهد.

 

 

داستان‏

ابن عباس گويد، وقتى كه ابو سفيان يقين كرد كه كاروان را نجات داده است، براى قريش پيام فرستاد كه باز گردند. ابو جهل گفت: باز نمى‏گرديم، تا بدر را به تصرف آوريم- بدر يكى از جاهايى بود كه عرب در آنجا اجتماع مى‏كرد و بازارى در آنجا تشكيل مى‏داد- و سه روز در آنجا بمانيم و حيواناتى ذبح كنيم و از گوشت آنها بخوريم و شراب بنوشيم و هنرمندان ما برنامه‏هاى هنرى اجرا كنند! و عرب از اين مراسم و جشن، اطلاع پيدا كند و هميشه از ما بترسد. از قضا به هوس خود دست نيافتند و جشنشان بعزا مبدل شد.

 

 

[سوره الأنفال (8): آيه 48]

وَ إِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ وَ قالَ لا غالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ مِنَ النَّاسِ وَ إِنِّي جارٌ لَكُمْ فَلَمَّا تَراءَتِ الْفِئَتانِ نَكَصَ عَلى‏ عَقِبَيْهِ وَ قالَ إِنِّي بَرِي‏ءٌ مِنْكُمْ إِنِّي أَرى‏ ما لا تَرَوْنَ إِنِّي أَخافُ اللَّهَ وَ اللَّهُ شَدِيدُ الْعِقابِ (48)

[9]

ترجمه:

هنگامى كه شيطان كردارشان را در نظرشان آرايش داد و گفت: امروز هيچكس بر شما پيروز نمى‏شود و من پشتيبان شما هستم. همين كه دو سپاه در مقابل هم قرار گرفتند، عقب نشينى كرد و گفت: من از شما بيزارم. من چيزهايى مى‏نگرم كه شما نمى‏نگريد. من از خدا مى‏ترسم و عقاب خداوند شديد است.

 

بيان آيه 48

مقصود:

وَ إِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ‏: اين جمله عطف بر سابق است. يعنى هنگامى مشركين بمنظور سبكسرى و خودنمايى و منع از دين خدا، از مكه خارج شدند، كه شيطان كردارشان را در نظرشان زينت داده و راه آنها را به سوى بدر هموار كرد.

وَ قالَ لا غالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ مِنَ النَّاسِ وَ إِنِّي جارٌ لَكُمْ‏: و به آنها گفت: امروز جمعيت شما بسيار است و من پشتيبان شما هستم و هيچكس بر شما غالب نمى‏ شود.

برخى گفته‏اند: يعنى من با شما عهد مى‏كنم كه پيروزى از شماست.

فَلَمَّا تَراءَتِ الْفِئَتانِ نَكَصَ عَلى‏ عَقِبَيْهِ وَ قالَ إِنِّي بَرِي‏ءٌ مِنْكُمْ إِنِّي أَرى‏ ما لا تَرَوْنَ‏: هنگامى كه دو سپاه در برابر هم قرار گرفتند، پا بفرار گذاشت و گفت:

من از شما بيزارم و از آنچه به شما وعده كردم، منصرف شدم، زيرا مشاهده مى‏كنم كه فرشتگان بيارى مسلمين شتافته‏اند و شما آنها را نمى‏بينيد. شيطان و ملائكه يكديگر را مى‏ديدند و مى‏ شناختند.

إِنِّي أَخافُ اللَّهَ‏: من مى‏ترسم كه بدست فرشتگان گرفتار عذاب خدا بشوم.

وَ اللَّهُ شَدِيدُ الْعِقابِ‏: كيفر خدا دشوار است و نمى‏توان تحمل كرد. برخى گويند: يعنى مى‏ترسم مهلت من به آخر رسيده باشد، زيرا ملائكه جز هنگام قيامت و دادن كيفر نازل نمى‏شوند. قتاده گويد: اين دشمن خدا دروغ مى‏گفت و نمى‏ترسيد.

بلكه مى‏دانست كه كارى از دستش ساخته نيست. عادت وى همين است. همين كه پيروان خود را تحريك كرد و حق و باطل را در مقابل هم قرار داد، آنها را رها مى‏كند و از آنها بيزارى مى‏جويد، بنا بر اين منظور شيطان اين است كه: من چيزهايى‏ ميدانم كه شما نمى‏دانيد و مى‏ترسم كه خداوند مرا هم هلاك كند.

در باره كيفيت ظهور شيطان اختلاف است. برخى گويند: هنگامى كه قريش مى‏خواست حركت كند، متذكر شد كه ميان ايشان و بنى بكر بن عبد مناف بن كنانه، جنگ است و مى‏خواست از حركت منصرف شود. شيطان با لشكريان خود بصورت سراقة بن مالك بن جشعم كنانى مدلجى كه از اشراف كنانه بود، نزد آنها آمد و گفت:

امروز هيچكس بر شما پيروز نمى‏شود. من شما را از كنانه حفظ مى‏كنم و شما در پناه من هستيد. چنان كه شاعر گويد:

يا ظالمى انى تروم ظلامتى‏ و اللَّه من كل الحوادث جارى‏

يعنى اى كسى كه بمن ظلم مى‏كنى، چرا قصد ظلم من دارى؟ خداوند در همه حوادث، پناه من است.

همين كه شيطان مشاهده كرد كه فرشتگان از آسمان نازل مى‏شوند و دانست كه تاب مقاومت ندارد، عقب نشينى كرد.

برخى گويند: شيطان در صف مشركين، دست حارث بن هشام را گرفته بود و عقب نشينى كرد. حارث گفت: سراقه، كجا مى‏روى؟ گفت: من چيزهايى مى‏نگرم كه شما نمى‏نگريد! حارث گفت: چيزى جز وامانده ‏هاى يثرب نمى‏ نگرم. در اين هنگام محكم به سينه حارث زد و فرار كرد و سپاهيان شكست خوردند. هنگامى كه بمكه بازگشتند، گفتند: سراقه مردم را شكست داد. اين خبر بگوش سراقه رسيد.

گفت: من از حركت شما مطلع نبودم، تا چه رسد به اينكه از شكست شما مطلع باشم؟! گفتند:

تو در فلان روز نزد ما آمدى، او قسم خورد كه نيامده است، وقتى كه مسلمان شدند. فهميدند كه شيطان بوده است. اين قول از كلبى و مروى از امامان پنجم و ششم (ع) است.

برخى گويند: شيطان نمى‏تواند بصورت انسان در آيد. اين كار را خداوند انجام داد تا مشركين تحريك شوند و ترس از كنانه را كنار گذارند و رهسپار بدر شوند و در آنجا شكست بخورند. اين قول از جبائى و جماعتى است.

برخى گويند: شيطان بصورت انسان در نيامد، بلكه آنها را بر اينكار وسوسه كرد. وجه اول در تفاسير، مشهور است.

شيخ مفيد مى‏فرمايد: ممكن است خداوند جنيان را بوضعى قرار دهد كه براى مردم قابل رؤيت باشند و بشكل حيوانات در آيند، زيرا اجسام آنها طورى رقيق است كه امكان اينگونه تغيير شكلها براى آنها است. گاهى ديده‏ايم كه انسان اينگونه تصرفات را در هوا انجام مى‏دهد. در اخبار بسيارى وارد شده است كه شيطان براى اهل دار الندوة بصورت پيرى از نجد و در روز بدر بصورت سراقه در آمد و جبرئيل بصورت دحيه كلبى، در نظر اصحاب پيامبر ظاهر گرديد. محال نيست كه خداوند صور شياطين را تغيير دهد و براى نوعى امتحان آنها را در نظر مردم ظاهر گرداند.

 

 

[سوره الأنفال (8): آيات 49 تا 51]

إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ غَرَّ هؤُلاءِ دِينُهُمْ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (49) وَ لَوْ تَرى‏ إِذْ يَتَوَفَّى الَّذِينَ كَفَرُوا الْمَلائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبارَهُمْ وَ ذُوقُوا عَذابَ الْحَرِيقِ (50) ذلِكَ بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ وَ أَنَّ اللَّهَ لَيْسَ بِظَلاَّمٍ لِلْعَبِيدِ (51)

[10]

ترجمه:

هنگامى كه منافقان و كسانى كه در دلهايشان بيمارى بود، گفتند: اينان را دينشان مغرور كرده است و كسى كه بخداوند توكل كند، خداوند مقتدر و حكيم است.

اگر ميديدى هنگامى كه فرشتگان قبض روح كفار مى‏كردند، چگونه بر چهره‏ها و پشت آنها مى‏زدند و مى‏گفتند: عذاب جهنم را بچشيد، در شگفت مى‏ماندى! اين است كيفر كردار شما و خداوند به بندگان خود ستم نمى‏كند.

 

 

بيان آيه 49 تا 51

قرائت:

يتوفى: ابن عامر بدو تاء و ديگران بياء و تاء قرائت كرده‏اند. اين فعل اسناد بملائكه داده شده و تأنيث ملائكه غير حقيقى است.

 

 

اعراب:

إِذْ يَقُولُ‏: عامل «اذ» ممكن است مبتداى محذوف باشد. يعنى «ذلك اذ» يا «اذكر» محذوف باشد.

وَ لَوْ تَرى‏: جواب «لو» محذوف است. حذف جواب، احتمال وجوهى مى‏دهد و ابلغ است، بِما قَدَّمَتْ‏: خبر براى «ذلك» يا منصوب به «جزاءكم» محذوف.

وَ أَنَّ اللَّهَ لَيْسَ بِظَلَّامٍ‏: تقدير آن «بان اللَّه» يا خبر است براى مبتداى محذوف.

 

 

مقصود:

إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ‏: منافق كسى است كه قلباً كافر و ظاهراً مؤمن باشد.

وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ‏: كسانى كه در دلهايشان مرض است، آنهايى هستند كه ظاهراً اظهار اسلام مى‏كنند و باطناً در باره آن ترديد دارند. برخى گفته‏ اند:

چند جوان از قريش بودند كه در مكه اسلام آوردند و پدرانشان آنها را بزندان افكندند.

اينان عبارتند از قيس بن وليد بن مغيره و على بن امية بن خلف و عاص بن منبه و حارث بن زمعه و أبو قيس بن فاكهة بن مغيره. در جنگ بدر، همين كه چشمشان بعده قليل مسلمين افتاد، گفتند:

غَرَّ هؤُلاءِ دِينُهُمْ‏: اينان مغرور دين خود شده‏اند و بدون توجه به جمعيت انبوه مشركين، فريب پيامبر خود خورده، بجنگ آمده‏اند. سپس خداوند بيان‏ مى‏كند كه مغرور خود آنها هستند: مى‏فرمايد:

وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ‏: هر كس كار خود را بخدا واگذارد و به او اعتماد كند و با رفتار خود، خدا را خشنود گرداند، خداوند ياريش مى‏كند و اسباب پيروزيش را فراهم مى‏سازد، زيرا او مقتدر و حكيم است و كسى كه به او پناه آورد، در پناه قدرت و حكمتش، مصونيت پيدا مى‏كند.

وَ لَوْ تَرى‏ إِذْ يَتَوَفَّى الَّذِينَ كَفَرُوا الْمَلائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبارَهُمْ‏:

اگر ميديدى كه فرشتگان چگونه هنگام قبض روح كفار، بر پيشانى و پشت آنها مى‏زنند، در شگفت مى‏ماندى! منظور كشتگان بدر است. مردى خدمت پيامبر گرامى اسلام عرض كرد: در پشت ابو جهل اثرى ديدم كه شبيه بند نعل بود! فرمود: اثر ضربت ملائكه بوده است.

مجاهد روايت كرده است كه مردى به پيامبر عرض كرد: مى‏خواستم يكى از مشركين را بزنم، خودش افتاد. فرمود: فرشتگان پيش از تو به او حمله كرده‏ اند.

وَ ذُوقُوا عَذابَ الْحَرِيقِ‏: فرشتگان به كفار مى‏گويند: پس از اين عذاب، عذاب ديگرى كه سوزنده و گدازنده است، در انتظار شماست. برخى گفته‏اند: فرشتگان در روز بدر سلاحهاى آهنينى داشتند كه وقتى به مشركين مى‏زدند، در جراحات آنها آتش مى‏افتاد و منظور از «ذُوقُوا عَذابَ …» همين است.

ذلِكَ بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ‏: اين كيفر، بواسطه رفتارى كه از شما سر زده است، گريبانگير شما مى‏شود. علت اينكه مى‏گويد: كارى كه دست‏هاى شما كرده‏اند، اين است كه اغلب كارها با دست انجام مى‏گيرد. مقصود جنايت و كفر و معصيت آنهاست.

وَ أَنَّ اللَّهَ لَيْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ: خداوند به ستم، بندگان خود را عذاب نميكند، بلكه آنها را به اندازه استحقاقشان كيفر مى‏دهد.

از اين آيه بخوبى بر مى‏آيد كه عقيده جبريان در باره اينكه خداوند كفر را در دلها خلق مى‏كند، آن گاه مردم را بواسطه كفرشان كيفر مى‏دهد، باطل است. خداوند كسى را بدون گناه يا بگناه ديگرى عذاب نمى‏كند، زيرا اين كار ظلم است و بطور مبالغه آميزى ستمگرى را از خود نفى كرده است‏.


[1] – سوره انفال آيه 29- 30 جزء 9 سوره 8

[2] – سوره انفال آيه 31 تا 34 جزء 9 سوره 8

[3] – سوره انفال آيه 35 تا 37 جزء 9 سوره 8

[4] – سوره انفال آيه 38 تا 40 جزء 9 سوره 8

[5] – سوره انفال آيه 41 جزء 10 سوره 8

[6] – شيعه اثنى عشرى، مسترحمى

[7] – سوره انفال آيه 42 تا 44 جزء 10 سوره 8

[8] – سوره انفال آيه 45 تا 47 جزء 10 سوره 8

[9] – سوره انفال آيه 48 جزء 10 سوره 8

[10] – سوره انفال آيه 49 تا 51 جزء 10 سوره8

 

ترجمه تفسير مجمع البيان، ج‏10، ص: 240

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=