آل عمران - كشف الاسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره آل عمران آیه 200-190

32- النوبة الاولى‏
(3/ 200- 190)

قوله تعالى: إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏ در آفرينش آسمانها و زمين، وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ و آمد و شد شب و روز، لَآياتٍ‏ نشانهايى است، لِأُولِي الْأَلْبابِ (190) خردمندان و زيركان را.

الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ‏. ايشان كه ياد ميكنند خداى را، قِياماً ايستادگان، وَ قُعُوداً نشستگان، وَ عَلى‏ جُنُوبِهِمْ‏ و [در بيمارى‏] بر پهلوهاى خويش خفتگان، وَ يَتَفَكَّرُونَ‏ و مى‏انديشند، فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏ در آفرينش آسمان و زمين كه مينگرند در آن، رَبَّنا [ميگويند:] خداوند ما، ما خَلَقْتَ هذا باطِلًا اين بگزاف و باطل نيافريدى، سُبْحانَكَ‏ پاكى و بى‏عيبى ترا، فَقِنا پس [كه اقرار داديم‏] بازدار از ما، عَذابَ النَّارِ (191) عذاب آتش.

رَبَّنا خداوند ما، إِنَّكَ مَنْ تُدْخِلِ النَّارَ تو هر كه را در آتش كردى، فَقَدْ أَخْزَيْتَهُ‏ وى را رسوا كردى، وَ ما لِلظَّالِمِينَ‏ و نيست ستمكاران را، مِنْ أَنْصارٍ (192) از يارانى هيچ كس.

رَبَّنا خداوند ما، إِنَّنا سَمِعْنا ما شنيديم، مُنادِياً آواز دهنده‏اى‏ يُنادِي لِلْإِيمانِ‏ كه آواز ميداد استوار گرفتن و گرويدن را، أَنْ آمِنُوابِرَبِّكُمْ‏ كه استوار گيريد و بگرويد، فَآمَنَّا استوار گرفتيم و بگرويديم، رَبَّنا خداوند ما، فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا پس بيامرز ما را گناهان ما، وَ كَفِّرْ عَنَّا سَيِّئاتِنا و ناپيدا كن از ما بديهاى ما، وَ تَوَفَّنا مَعَ الْأَبْرارِ (193) و بميران ما را با نيكان.

رَبَّنا خداوند ما، وَ آتِنا ما وَعَدْتَنا ما را ده آنچه ما را وعده داده‏اى، عَلى‏ رُسُلِكَ‏ بر زبانهاى فرستادگان خويش، وَ لا تُخْزِنا يَوْمَ الْقِيامَةِ و ما را رسوا مكن روز رستاخيز، إِنَّكَ لا تُخْلِفُ الْمِيعادَ (194) بدرستى كه تو وعده خويش بنگردانى، و خلاف نكنى.

فَاسْتَجابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ‏ پاسخ نيكو كرد خداى ايشان را، أَنِّي لا أُضِيعُ‏ كه من ضايع نگذارم، عَمَلَ عامِلٍ مِنْكُمْ‏ كردار هيچ كارگرى از شما، مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى‏، از مردى يا از زنى، بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ‏ همه از يكديگرايد، فَالَّذِينَ هاجَرُوا ايشان كه هجرت كردند از خان و مان خود ببريدند، وَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ‏ و بيرون كردند ايشان را از سرايهاى ايشان، وَ أُوذُوا فِي سَبِيلِي‏ و رنجانيدند ايشان را در راه دين من، وَ قاتَلُوا وَ قُتِلُوا و جنگ كردند تا ايشان را بكشتند، لَأُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ‏ تا پيدا كنم ازيشان بديهاى ايشان، وَ لَأُدْخِلَنَّهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ و در آرم ايشان را در بهشتهايى كه ميرود زير درختان آن جويها، ثَواباً مِنْ عِنْدِ اللَّهِ‏ بپاداشى از نزديك خداى، وَ اللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوابِ (195) و خداى آنست كه بنزديك اوست نيكويى ثواب.

لا يَغُرَّنَّكَ‏ ترا مفرهيباد «مفریباد»، تَقَلُّبُ الَّذِينَ كَفَرُوا گشتن و گرديدن ايشان كه كافر شدند، فِي الْبِلادِ (196) در شهرها.

مَتاعٌ قَلِيلٌ‏ آن برخوردارى اندكست، ثُمَّ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ‏ پس بازگشتنگاه ايشان دوزخ است، وَ بِئْسَ الْمِهادُ (197) و بد آرامگاهها كه آنست.

لكِنِ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ‏ لكن ايشان كه بپرهيزيدند از شرك آوردن با خداى خويش، لَهُمْ جَنَّاتٌ‏ ايشان راست بهشتهايى، تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ ميرود زير درختان آن جويها، خالِدِينَ فِيها جاويدان در آن‏ نُزُلًا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ‏ نزلى از نزديك خداى، وَ ما عِنْدَ اللَّهِ‏ و آنچه نزديك خداى است، خَيْرٌ لِلْأَبْرارِ (198) به است نيكان را.

وَ إِنَّ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ‏ و از اهل تورات، لَمَنْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ‏ كس است كه استوار ميگيرد و ميگرود بخداى، وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ‏ و آنچه فرو فرستاده آمد بشما از قرآن، وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْهِمْ‏ و آنچه فرو فرستاده آمد بايشان از تورات‏ خاشِعِينَ لِلَّهِ‏ فرو داشتان‏اند خداى را، لا يَشْتَرُونَ‏ نمى‏خرند، بِآياتِ اللَّهِ‏ بسخنان خداى، ثَمَناً قَلِيلًا بهاى اندك، أُولئِكَ‏ ايشانند، لَهُمْ أَجْرُهُمْ‏ كه ايشان راست مزد ايشان، عِنْدَ رَبِّهِمْ‏ بنزديك خداوند ايشان، إِنَّ اللَّهَ سَرِيعُ الْحِسابِ (199) خداى سبك شمار است زود توان.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند، اصْبِرُوا شكيبايى كنيد، وَ صابِرُوا و با كاويد (1) وَ رابِطُوا و بحرب و حجت دين بپاى داريد، وَ اتَّقُوا اللَّهَ‏ و بپرهيزيد از [خشم و عذاب‏] خداى، لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (200) تا جاويد پيروز آئيد.

 

النوبة الثانية

قوله تعالى: إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏- ابن عمر در پيش عايشه صدّيقه شد گفت: يا عايشه! از آن كارها و سرگذشتهاى رسول (ص) كه مردم را شگفت آيد و خيره سر كند يكى با من بگوى. عايشه گفت: يا ابن عمر! كارهاى رسول (ص) همه‏ آنست كه مردم را شگفت آيد، و از آن درماند چون بشنود. در حجره و نوبت من بود، شبى در جامه خواب خفته بمن گفت: يا عايشه! اوفتد كه مرا دستورى دهى امشب تا خداى را عبادت كنم و با ذكر وى پردازم. گفتم: يا رسول اللَّه هر چند قرب تو و هواى تو دوست دارم، اما ترا بآنچه مى‏ گويى دستورى دادم. پس برخاست و وضوى برآورد و در نماز شد، آن گه قرآن خواندن گرفت، و گريستن بر وى افتاد، چندان بگريست كه خاك زمين از اشك وى تر شد، تا بوقت صبح برين صفت بود. پس بلال آمد تا او را از نماز بامداد آگاهى دهد، وى را ديد كه نهمار « بسيار و يكبارگى» ميگريست. گفت:
يا رسول اللَّه اين همه گريستن چراست؟ نه گناهانت گذشته و آينده آمرزيده‏ اند؟
گفت: يا بلال! أ فلا اكون عبدا شكورا؟ پس بنده سپاس‏دار نيم؟ يا بلال! چرا نگريم؟ و امشب اين آيت بمن فرو فرستادند: إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ … الى آخر الآيات يا بلال ويل لمن قرأها و لم يتفكّر فيها! على بن ابى طالب (ع) گفت: رسول خدا (ص) چون نماز شب را برخاستى در آسمان نگرستى اين آيت بر خواندى: إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏ تا آنجا كه گفت: فَقِنا عَذابَ النَّارِ. و بخبرى ديگر مى‏ آيد كه: اشدّ آية فى القرآن على الجنّ هذه الآية إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏. ميگويد: در آفرينش آسمان و زمين، و شد آمد شب و روز از پس يكديگر، اين بجاى آن و آن بجاى اين، نشانهايى است و عبرتهايى خداوندان خرد را، همانست كه جاى ديگر گفت: يُقَلِّبُ اللَّهُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ إِنَّ فِي ذلِكَ لَعِبْرَةً لِأُولِي الْأَبْصارِ، گفته‏ اند كه: شب فرا پيش روز داشتن در ذكر از بهر آنست كه شب اصل است، و روز از آن بيرون آورده، و فرا پى آن داشته، بحكم آن آيت كه گفت عزّ جلاله: وَ آيَةٌ لَهُمُ اللَّيْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهارَ اى ننزع و نخرج منه‏ النّهار. ابن عباس گفت: قريش پيش جهودان شدند، گفتند: موسى (ع) بشما چه نشان آورد بر دلالت وحدانيت اللَّه و نبوت خويش؟ گفتند: عصا و يد بيضا. بپيش ترسايان شدند گفتند: با عيسى (ع) چه بود از دلائل نبوت؟ ايشان جواب دادند كه: كان يبرئ الأكمه و الأبرص و يحيى الموتى. پس بر مصطفى (ص) آمدند. گفتند: يا محمد! ما را نيز نشانى بايد، و نشان آن خواهيم كه رب العالمين اين كوه صفا بازر كند! اللَّه بجواب ايشان اين آيت فرستاد: إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏ الآية.
روايت كرده ‏اند از ابن عباس در آفرينش آسمان و زمين، كه ربّ العزّة جلّ جلاله اول نورى بيافريد پس ظلمتى، و آن گه از آن نور جوهرى سبز بيافريد چندان كه هفت آسمان و هفت زمين، آن گه آن جوهر را بر خود خواند، جوهر از هيبت و سياست نداء حق بر خود بگداخت، آبى گشت مضطرب و لرزنده، و تا بقيامت هم چنان مضطرب خواهد بود. اين آب كه تو مى‏ بينى كه در روش خود مى‏ لرزد و مى‏ جنبد از هيبت و سياست آن نداء حق است. پس رب العالمين باد را بيافريد و آب بر پشت باد بقدرت بداشت، پس عرش عظيم بيافريد و بر آب نهاد، فذلك قوله عزّ و جلّ:
وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ. پس از آب آتش پديد آورد، تا آب بر جوشيد و از آن دخانى بر آمد و كفى بر سر آورد. ربّ العزّة از آن دخان آسمان بيافريد و از آن كف زمين بيافريد. اختلاف است ميان علما كه اول كدام آفريد؟ و درست‏تر آنست كه اول جوهر زمين آفريد، پس قصد آسمان كرد، و آسمانها را بيافريد. چنان كه گفت عزّ و علا: ثُمَّ اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ‏. پس از آن زمين را دحى كرد، چنان كه در قرآن است: وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها. و در خبر ابن عباس است: ثمّ نزل ببطن وجٍّ فدحيها، اى بسطها، و تمامى اين خبر در سورة البقرة بياورده ايم. و آسمانها كه آفريد هفت آفريد، و زمين هفت، چنان كه آنجا گفت: اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ‏ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَ‏ همه زبر يكديگر آفريد، بر هيأت صنوبر، هر چه بالاتر فراختر، و هر چه زيرتر تنگتر، آسمان هفتم فراختر است كه برتر از همه آسمانهاست، و زمين هفتم تنگتر است كه زير همه زمينهاست. و گفته ‏اند: آسمان هفتم بر رنگ زمرّد است سبز، نام آن عاليه، و تسبيح سكّان آن: سبحان ربى الأعلى. و آسمان ششم بر رنگ ياقوت سرخ، نام آن عرش، و تسبيح سكّان آن:سبحان الذى لا يبقى الا وجهه. آسمان پنجم برنگ زر و نام آن حيقوم، و تسبيح اهل آن: «سبحان ربنا العظيم». آسمان چهارم برنگ سيم سپيد، نام آن ازيلون و تسبيح اهل آن: «سبّوح قدّوس ربّنا الرّحمن لا اله الّا هو». آسمان سيوم برنگ شبه، نام آن ماعون، و تسبيح اهل آن: «سبحان الحىّ الّذى لا يموت». آسمان دوم برنگ مس نام آن قدوم و بروايتى قيدوم، و تسبيح اهل آن: «سبحان ذى الملك و الملكوت». بعضى علما گفته ‏اند: زير آسمان دنيا هفت فلك است، فلك اول قمر راست، قمر از آنجا تابد، برجى بدو روز و سيك روزى گذارد. فلك دوم زهره راست برجى به هفده روز گذارد. فلك سيوم عطارد راست برجى به بيست و شش روز گذارد. فلك چهارم آفتاب راست برجى بسى روز گذارد. فلك پنجم مريخ راست برجى بچهل و پنج روز گذارد. فلك ششم مشترى راست برجى بسالى گذارد. فلك هفتم فراخ ترين افلاك است و زير آسمان دنياست، زحل از آنجا تابد، و زحل گران رواست، هر روز دو دقيقه رود، برجى بدو سال و نيم گذارد، فلك بسى سال برد (؟). و اين خلاف قول منجمان است كه ميگويند: هفت آسمان‏ اند، گويند وراء اين هفت فلك، فلك هشتم است كه آن را فلك الافلاك گويند، و اين نزديك اهل حق عرش عظيم است، و بالاء اين يكى ديگر ميگويند و آن را فلك الاثير ميخوانند، و ميگويند محرّك افلاك است، و بنزديك اهل حق آنكه ايشان فلك الاثير ميخوانند خداست جلّ جلاله، و عزّ كبرياؤه، و عظم شأنه.

الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً- روايت كنند از على بن ابى طالب و ازابن عباس كه: ذكر اينجا نماز است، و معنى آنست كه ايشان كه نماز كنند بپاى ايستاده، پس اگر نتوانند عذرى را، نماز كنند نشسته، پس اگر نتوانند بپهلو خفته، اينست كه ربّ العالمين گفت: قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى‏ جُنُوبِهِمْ‏، و بر وفق اين تفسير مصطفى (ص) گفت عمران حصين را:
«صلّ قائما و ان لم تستطع فقاعدا، فان لم تستطع فعلى جنب».
ديگر مفسران بر آنند كه: اين ذكر زبان است و صفت ايشان است كه پيوسته بر مداومت خداى را ياد كنند، كه آدمى ازين سه حال خالى نيست، يا بر پاى است يا نشسته يا خفته، يعنى بهمه حال و همه وقت ذاكر است، و ذكر فراوان كليد سعادت بندگان است، و سبب پيروزى جاودان، كما قال اللَّه عزّ و جلّ‏ وَ اذْكُرُوا اللَّهَ كَثِيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ‏.
وعن معاذ بن جبل قال قال رسول اللَّه (ص): اكثروا من ذكر اللَّه على كلّ حال فانّه ليس من عمل احبّ الى اللَّه و لا أنجى للعبد من كلّ سيّئة فى الدّنيا و الآخرة من ذكر اللَّه. قالوا: و لا القتال فى سبيل اللَّه؟ فقال: لولا ذكر اللَّه لم يؤمر بالقتال فى سبيل اللَّه، و لو اجتمع النّاس على ما امروا من ذكر اللَّه ما كتب اللَّه القتال على النّاس، و ذكر اللَّه لا يمنعكم من القتال، بل هو عون لكم على ذلك، فقولوا: لا اله الّا اللَّه، فقولوا:
اللَّه اكبر، و قولوا: سبحان اللَّه، و قولوا: الحمد للَّه، و قولوا: تبارك اللَّه، و انّهنّ خمس لا يعدلهنّ شى‏ء، و قال: طوبى لاقوام يحسبهم النّاس مجانين لكثرة ذكر اللَّه، و قال:
من عجز منكم عن اللّيل ان يكابده، و بخل بالمال أن ينفقه، و جبن عن العدوّ أن يجاهده، فليكثر ذكر اللَّه، و قال: الغفلة فى ثلاث: الغفلة عن ذكر اللَّه، و الغفلة فيما بين طلوع الفجر الى طلوع الشّمس، و الغفلة عن أن يغفل الرّجل حتّى يركبه الدّين، و قال:
من صلّى الغداة ثم قعد يذكر اللَّه حتّى تطلع الشّمس جعل اللَّه بينه و بين النّار سترا. و قال:
يقول اللَّه عزّ و جلّ: يا ابن آدم! اذكرنى بعد صلاة الفجر ساعة، و بعد صلاة العصر ساعة، اكفك ما بين ذلك.
وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏- مقداد اسود گفت: در پيش‏
بو هريره شدم، شنيدم از وى كه رسول خدا (ص) گفت:
«تفكّر ساعة خير من عبادة سنة».
گفتا: و در پيش ابن عباس شدم شنيدم از وى كه گفت: رسول خدا (ص) گفت:«تفكّر ساعة خير من عبادة سبع سنين».
گفتا: پس در پيش ابو بكر صديق شدم، شنيدم از وى كه ميگفت:
سمعت رسول اللَّه يقول: تفكّر ساعة خير من عبادة سبعين سنة.
مقداد گفت: اين بر من مشكل شد. پيش مصطفى (ص) شدم، و قصه با وى گفتم. مصطفى (ص) گفت:
صدقوا فيما قالوا
، آن گه خواست كه تحقيق آن با من نمايد، ابو هريره را بخواند، گفت:
يا باهريرة فيما ذا تتفكّر؟ فقال: فى خلق السّماوات و الأرض و اختلاف اللّيل و النّهار. فقال رسول اللَّه: تفكّرك خير من عبادة سنة.
آن گه ابن عباس را بخواند، گفت:
يا ابن عباس فيما ذا تتفكّر؟ قال: فى الموت و هول المطّلع. قال: تفكّرك خير من عبادة سبع سنين.
آن گه بو بكر را بخواند، گفت: يا ابا بكر تو تفكّر بچه كنى؟
گفت: يا رسول اللَّه چون از احوال و اهوال قيامت بر انديشم، و آن سياست و انواع عقوبت كه اللَّه تعالى عاصيان و مجرمان را ساخته است با خود انديشه كنم، كه چه بودى اگر اللَّه تعالى مرا شخصى عظيم دادى در قيامت، چنان كه دوزخ را بمن پر كردى، تا وعده وى راست شدى! و اين بيچارگان بدبختان را از آتش و عقوبت برهانيدى! رسول خدا گفت:
يا ابا بكر تفكّرك خير من عبادة سبعين سنة.

رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلًا- اينجا مضمرى است، يعنى: و يقولون ربّنا ما خلقت هذا باطلا، اى خلقا باطلا، يعنى خلقته دليلا على حكمتك و كمال قدرتك.
سُبْحانَكَ‏ اى تنزيها لك من أن تكون خلقتهما بالباطل.
فَقِنا- اى اصرف عنّا عذاب النّار. جايى ديگر گفت: رَبَّنَا اصْرِفْ عَنَّا عَذابَ جَهَنَّمَ‏. اين دعاهايى است كه ربّ العزّة مؤمنانرا مى‏ درآموزد، و ميگويد: مرا چنين خوانيد، و بمن تقرب چنين كنيد.

رَبَّنا إِنَّكَ مَنْ تُدْخِلِ النَّارَ فَقَدْ أَخْزَيْتَهُ‏- از «خزى» است و خزى رسوايى است و خوارى، و گفته ‏اند از «خزايت» است، و خزايت شرمسارى است، يعنى كه مؤمن عاصى را شرمسار كند و كافر را رسوا و خوار كند. سعيد مسيب گفت: اين خصوصا كافرانراست كه هرگز از دوزخ بيرون نيايند، معناه انّك من تخلد النّار فقد اخزيته اى اهلكته، وَ ما لِلظَّالِمِينَ‏ يعنى الكفّار «مِنْ أَنْصارٍ يمنعونهم من عذاب اللَّه.

رَبَّنا إِنَّنا سَمِعْنا مُنادِياً ..- يعنى محمدا (ص)، و قيل هو القرآن يدعو الى الايمان، و ذلك شهادة أن لا اله الّا اللَّه، و أنّ محمدا عبده و رسوله. قتاده گفت كه:
اللَّه تعالى خبر داد از مؤمنان انس و مؤمنان جنّ كه چه گفتند؟ مؤمنان جنّ را گفت:
فَقالُوا إِنَّا سَمِعْنا قُرْآناً عَجَباً يَهْدِي إِلَى الرُّشْدِ فَآمَنَّا بِهِ‏. انس را گفت: رَبَّنا إِنَّنا سَمِعْنا مُنادِياً يُنادِي لِلْإِيمانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّكُمْ فَآمَنَّا رَبَّنا فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ كَفِّرْ عَنَّا سَيِّئاتِنا اى: و استر عنّا ذنوبنا بقبول الطّاعات حتّى تكون كفّارة لها.

وَ تَوَفَّنا مَعَ الْأَبْرارِ- و هم الأنبياء و الأولياء، يعنى: توفّنا فى جملتهم حتّى تحشرنا معهم و فى زمرتهم.
رَبَّنا وَ آتِنا ما وَعَدْتَنا عَلى‏ رُسُلِكَ‏- اى على السنتهم من النّصر لنا، و الخذلان بعدوّنا. ميگويد: بار خدايا آنچه ما را وعده دادى بر زبان پيغامبران كه مؤمنانرا نصرت دهم، و كافران را مقهور و مخذول كنم، و قرآن بدان ناطق كه‏ إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا. جايى ديگر گفت: وَ كانَ حَقًّا عَلَيْنا نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ‏، خداوندا! اين وعده نصرت كه ما را دادى منجز كن، و اعلاء كلمه حق را اعداء دين مقهور و مخذول كن.

آن گه گفت: إِنَّكَ لا تُخْلِفُ الْمِيعادَ خداوندا! دانم كه تو وعده خلاف نكنى، لكن ما را صبر نيست، هر چه كنى زود كن. پس ربّ العالمين اين بى‏ صبرى مؤمنانرا عذر بنهاد، گفت: آدمى را شتابنده آفريدم، از آنست كه مى‏ صبر نكند، كما قال‏ عزّ و جلّ: وَ كانَ الْإِنْسانُ عَجُولًا، خُلِقَ الْإِنْسانُ مِنْ عَجَلٍ سَأُرِيكُمْ آياتِي فَلا تَسْتَعْجِلُونِ‏.
روى انس بن مالك قال قال رسول اللَّه (ص): «من وعده اللَّه عزّ و جلّ على عمل ثوابا فهو منجزه له، و من وعده على عمل عقابا فهو بالخيار».
يكى از ابو عمرو علا پرسيد كه: اللَّه تعالى وعده خلاف كند؟ جواب داد كه نكند خلاف وعده، پرسيد كه: وعيد خلاف كند؟ جواب داد كه: كند. گفت: چه معنى را چنين است؟ گفت:
خلاف وعده نشان عيب است، و اللَّه از عيب پاكست و منزّه، و خلاف وعيد اظهار كرم است، و اللَّه تعالى از همه كريمان كريم‏تر، و از همه بخشايندگان بخشاينده‏تر، و فى معناه انشد:

و انّى و ان اوعدته او وعدته‏ لمخلف ايعادى و منجر موعدى‏

 

فَاسْتَجابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ‏-
قال الحسن (ع): ما زالوا يقولون ربّنا! ربّنا! حتّى استجاب لهم ربّهم.
وروى عن جعفر الصادق (ع) قال: من حزنه امر فقال خمس مرّات ربّنا، نجاه اللَّه ممّا يخاف و أعطاه ما اراد. قيل له: و كيف؟ فقرأ: الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً الى قوله، إِنَّكَ لا تُخْلِفُ الْمِيعادَ.
قال عثمان بن عفان: من قرأ فى ليلة: إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏ الى آخرها، كتبت له بمنزلة قيام ليلة.
فَاسْتَجابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ‏- اين «فا» فاء جوابست، و اين استجابت جواب آن قول مضمر است كه: يقولون ربّنا … أَنِّي لا أُضِيعُ عَمَلَ عامِلٍ‏- اين نصب همزه از بهر آنست كه تفسير اجابت است. ميگويد: پاسخ كرد ايشان را خداوند ايشان، كه من ضايع نكنم كردار هيچ كارگر را، يعنى چون كردار نيكو بود بصفت شايستگى.
چنان كه جاى ديگر گفت: إِنَّا لا نُضِيعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلًا. ضياع و ضلال در لغت يكى است.

مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى‏ بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ‏- سبب نزول اين آيت آن بود كه ام سلمه گفت: يا رسول اللَّه چونست كه اللَّه تعالى همه ذكر مردان ميكند در هجرت، و ذكر زنان نمى ‏كند؟ ربّ العالمين اين آيت بجواب وى فرستاد كه: مزد هيچ كارگر ضايع نكنم از مردان و از زنان شما كه مؤمنان‏ايد، و معنى‏ بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ‏ آنست كه: شما همه از يكديگرايد، يكديگر را برادران و خواهران، و يكديگر را همدينان، و يكديگر را خويشان. يعنى خويشى در دين، و در نصرت، و در موالات، چنان كه جايى ديگر گفت: وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ‏. و گفته ‏اند:
معنى آنست كه: حكم همگان در ثواب يكسان است.
فَالَّذِينَ هاجَرُوا وَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ‏- اين مصطفى (ص) است و مهاجرة الأولى آنان كه مشركان ايشان را از مكه بيرون كردند.
وَ أُوذُوا فِي سَبِيلِي‏- يعنى فى طاعتى و دينى، اين سابقان مسلمانان‏اند.

وَ قاتَلُوا وَ قُتِلُوا اين عامّه مهاجران‏اند. قراءة حمزة و الكسائى «و قتلوا و قاتلوا» يعنى قتل بعضهم و قاتل من بقى منهم. و قيل: فيه اضمار «قد»، اى: و قتلوا و قد قاتلوا. مكى و شامى‏ وَ قاتَلُوا وَ قُتِلُوا مشدّد خوانند، يعنى: انّهم قطعوا فى المعركة. باقى‏ وَ قاتَلُوا وَ قُتِلُوا بتخفيف خوانند، اى: قاتلوا حتى قتلوا.

لَأُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ‏ الآية،
روى عبد اللَّه بن عمير، قال: سمعت رسول اللَّه (ص) يقول: انّ اللَّه عزّ و جلّ يدعو يوم القيامة بالجنّة، فتأتى بزخرفها و زينتها، فيقول الرّبّ: اين عبادى الّذين قاتلوا فى سبيل اللَّه، و اوذوا فى سبيلى، و جاهدوا فى سبيلى؟
ادخلوا الجنّة بغير حساب و لا عذاب. فتأتى الملائكة فيسجدون و يقولون: نحن نسبّح اللّيل و النّهار، و نقدّس لك، من هؤلاء الّذين آثرتهم علينا؟ فيقول الرّبّ:
هؤلاء عبادى الّذين اوذوا فى سبيلى. فتدخل عليهم الملائكة و تقول: سَلامٌ عَلَيْكُمْ‏ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ.
لا يَغُرَّنَّكَ‏- مخفف. قراءت رويس است از يعقوب، لا يَغُرَّنَّكَ‏ قراءت عامّه قرّاء است، و هر چند كه خطاب با پيغامبر است امّا مراد باين امت است، اى:
«لا يغرنكم ايها المؤمنون»، مؤمنان امّت را ميگويد: نگر تا شما فريفته نشويد بآنكه كافران در شهرها ميگردند بايمنى و برخوردارى! اين بآن گفت كه بعضى مؤمنان مشركان عرب را ديدند با تنعّم و تفرج كه در شهرها ميگشتند و بازرگانى ميكردند، و خوش مى ‏زيستند بآسانى و فراخى و راحت، گفتند: چونست كه دشمنان خدا و رسول (ص) چنين‏اند؟ و ما كه مؤمنانيم به بى‏ كامى و بى‏ مرادى روزگار بسر ميبريم؟
رب العالمين آرام دل ايشان را اين آيت فرو فرستاد، و همانست كه جاى ديگر گفت:
فَلا يَغْرُرْكَ تَقَلُّبُهُمْ فِي الْبِلادِ.

آن گه گفت: مَتاعٌ قَلِيلٌ‏ اينجا ضميرى است، اى ما يتقلّبون فيه متاع قليل و مثله قوله عزّ و جلّ: قُلْ مَتاعُ الدُّنْيا قَلِيلٌ‏، و
قال النّبي (ص): ما الدّنيا فى الآخرة الّا مثل ما يجعل احدكم اصبعه فى اليمّ فلينظر بم يرجع؟!
وقال (ص): ما الدّنيا فى ما مضى منها الّا كمثل ثوب شقّ باثنين، و بقى خيطه، الا فكان ذلك الخيط قد انقطع.

ثُمَّ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمِهادُ. اى بئس المستقرّ الّذى يمهدون اليه.
لكِنِ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ‏ الآية- «لكن» كلمتى است در موضع استثناء، در آن موضع است كه پارسى گويد بارى.

لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها نُزُلًا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ‏- نزل نامى است پيشين چيزى كه در منزل نازل را حاضر كنند.
ثم قال: وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ لِلْأَبْرارِ يعنى: خير لهم من متاع الكفّار، همانست كه آنجا گفت: وَ الْباقِياتُ الصَّالِحاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَواباً، ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ‏، وَ رَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ‏، وَ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِمَنِ اتَّقى‏، وَ لَدارُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذِينَ اتَّقَوْا أَ فَلا تَعْقِلُونَ‏.

قال عمر دخلت على رسول اللَّه (ص) فاذا هو مضطجع على رمال حصير ليس بينه و بينه فراش قد اثر الرّمال بجنبه، متّكئا على وسادة من ادم، حشوها ليف. قلت: يا رسول اللَّه ادع اللَّه فليوسّع على امّتك، فانّ فارس و الروم قد وسّع عليهم و هم لا يعبدون و اللَّه، فقال: أوفى هذا انت يا ابن الخطاب؟! اولئك قوم عجّلت لهم طيّباتهم فى الحياة الدّنيا. و فى رواية أخرى. «أما ترضى أن تكون لهم الدنيا و لنا الآخرة».

وَ إِنَّ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ‏ الآية- ابن عباس و جابر و انس و قتاده گفتند: اين آيت در شأن نجاشى فرود آمد ملك حبشه. جبرئيل آمد مصطفى (ص) را از مرگ وى خبر كرد، رسول (ص) بگورستان بقيع بيرون شد، با ياران وى، رب العالمين حجاب از پيش ديده مصطفى (ص) برداشت، تا از مدينه بزمين حبشه نگرست، و آن سرير كه هيكل نجاشى بر آن بود بديد، بر وى نماز كرد بچهار تكبير، آن گه از بهر وى آمرزش خواست، و ياران را گفت كه از بهر وى آمرزش خواهيد. منافقان گفتند اين چيست كه بر علجى‏ «مرد قوى هيكل از كفار عجم را گويند، و بعضى بكافر بطور عموم اطلاق كنند. » حبشى نصرانى كه نه بر دين ويست نماز ميكند؟ پس رب العالمين اين آيت فرستاد در شأن وى، و گواهى داد بايمان وى. عطا گفت: چهل مرد از اهل نجران از بنى الحرث بن كعب و سى و دو مرد از زمين حبشه و هشت مرد از روم بر دين عيسى (ع) بودند. پس به مصطفى (ص) ايمان آوردند، رب العالمين در شأن ايشان اين آيت فرستاد. ابن جريح و ابن زيد گفتند: در شأن عبد اللَّه خزرجى آمد ابو يوسف امام بنى اسرائيل و گواه اللَّه كه رب العالمين در حق وى گفت: قُلْ كَفى‏ بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ‏، و كم كسى را در قرآن چندان آيتهاى مديح است مكشوف و مبيّن، كه ويراست.

وَ إِنَّ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَمَنْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ‏- يعنى القرآن‏ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْهِمْ‏ يعنى التورية و الانجيل، «خاشعين» اى متواضعين للَّه عزّ و جلّ، لا يَشْتَرُونَ بِآياتِ اللَّهِ ثَمَناً قَلِيلًا اى عرضا يسيرا من الدّنيا، كفعل اليهود ممّا اصابوا من سفلتهم، من المآكل، من الطّعام و الثّمار عند الحصاد.

أُولئِكَ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ إِنَّ اللَّهَ سَرِيعُ الْحِسابِ‏- فيه ثلاثة اقوال:
احدها اذا حاسب حاسب حسابا يسيرا، و الثّاني سريع الخبر يجازى بحساب العمل، و الثّالث حافظ اعمال العباد، لا يدخل عليه فى ذلك ما يدخل على المحاسب من التّذكير و الغلط، جلّ اللَّه عن ذلك.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اصْبِرُوا …- اين صبر است بر گزاردن احكام شرع، و فرمانهاى حق، و بر مقاسات انواع بلا كه باراده و تقدير حق ببنده رسد، و حقيقت آن ترك شكوى است، و صدق رضا، و قبول قضا بجان و دل، و منه‏
قوله (ص) حكاية عن اللَّه عزّ و جلّ: «من لم يصبر على بلائى، و لم يشكر نعمايى، و لم يرض بقضايى، فليطلب ربا سواى».
وَ صابِرُوا- اين صبر است در قتال مشركان، و كوشيدن در دين حق، و نصرت مسلمانان. وَ رابِطُوا- معنى «مرابطه» آنست كه لشكر مسلمانان در ثغرهاى كفّار اسپان ساخته دارند، بر آخرها بسته، تا اذاى كفار از مسلمانان باز دارند و نصرت دين اسلام را بكوشند. از ربط گرفته‏ اند و معنى «ربط» بستن است و استوار كردن، وَ مِنْ رِباطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ‏ ازين است. پس هر كسى كه در ثغر نشيند و دين اسلام بپاى دارد، باقامت حرب يا باظهار حجّت، او را «مرابط» گويند اگر چه مركب و خيل ندارد.
قال رسول اللَّه (ص): «من رابط يوما فى سبيل اللَّه جعل اللَّه بينه و بين النّار سبع خنادق، كلّ خندق منها سبع سماوات و سبع ارضين.
وقال (ص): رباط يوم و ليلة خير من صيام شهر و قيامه، و ان مات جرى عليه عمله الّذى كان يعمله، و اجرى عليه رزقه.
و گفته‏ اند: معنى «مرابطه» مراقبة است و انتظار، يعنى انتظار الصّلاة بعد الصّلاة. و دليل برين قول خبر مصطفى (ص) است.
قال (ص): أ لا اخبركم بما يمحو اللَّه به الخطايا، و يرفع به الدّرجات؟ قالوا بلى يا رسول اللَّه! قال: اسباغ الوضوء على المكاره، و كثرة الخطأ الى المساجد، و انتظار الصّلاة بعد الصّلاة، فذلكم الرّباط.
وَ اتَّقُوا اللَّهَ‏ اى: فى كلّ ما امركم به، و نهاكم عنه، فمن فعل فقد أفلح، فذلك قوله‏ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ‏.
روى ابو هريرة عنه: انّ رسول اللَّه (ص) كان يقرأ عشر آيات من آخر آل عمران كلّ ليلة.

 

النوبة الثالثة

قوله تعالى: إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏ الآية- كلام خداوندى كه جز وى خداوند نيست، و آسمان و زمين را جز قدرت و قهر وى عماد و پيوند نيست، خداوندى كه فلك آفريد، و بر ذروه فلك ملك آفريد، آسمان آفريد، داغى از قدرت بر وى نهاد، و زمين آفريد، سمتى از قهر بر وى نهاد، آسمان بأمر وى گردان! و اين زمين بجبر و قهر وى بساط و ميدان! جنبش اندر آسمان بامر و جبر اوست. آرام اندر زمين بامر و قهر اوست. جنبش اندر آسمان و آرام اندر زمين هر دو اندر يكدگر بسته، و بهم پيوسته، اگر فلك آرام گيرد اجزاء زمين پست شود، و گر زمين از مركز خود دور شود نظام بروج فلك منبتر گردد. پاكست آن خداوندى كه جنبش را علت آرامش كرد، و آرامش را علت جنبش. از ضدى ضدى بر آورد، و ضدى را سبب قوام‏ ضدى كرد، تا يقين گردد كه وى خداوندى است كه از نيست هست كند، و آن هست را هم وى نيست كند.

آن گه گفت: لَآياتٍ لِأُولِي الْأَلْبابِ‏، در آسمان و زمين و اختلاف شب و روز كردگارى و يكتايى خداى را نشانها است، در هر نشانى از لطف وى برهانها است.
چشم باز كن و بر نگر تا ببينى اين جرم را هر ساعت بلونى ديگر، گاه بسان درياى سيماب، گاه بسان طيلسان، گاه بسان بوستان. اين گردش و تلوّن بيان راه توحيد است، و كردگارى و دانايى خدا را دليل است.
اگر مردى در صحرايى گذر كند، قاعا صفصفا بيند، پس از آن بمدتى گذر كند قبّه‏ اى بيند بر كشيده و آراسته، عقل وى فتوى كند كه اين قبه اندرين صحرا بى بنّايى نباشد، و يا اين سراى اندرين صحرا بى كدخدايى نبوده است، پس مؤمن چون تأمل كند و نشان حدوث بيند، سرّش فتوى كند كه: چون روا نباشد قبّه و سرايى اندر صحرا بى بنّايى و كدخدايى، روا نبود چنين هوايى و سمائى اندر چنين فضايى بى قدرت خدايى.
باز بينديش و نظر كن، اندر شب ديجور بيرون آى، و اندر آسمان نظاره كن، تا آسمان بينى بسان لشكرگاه، ستارگان بسان سپاه، و ماه بر مثال شاه، اين نمودار روز رستاخيز است، ظلمت شب نشان قيامت، ستارگان نشان رخسار مؤمنان، مجرّة نشان نهر كوثر، جمال ماه نشان محمد رسول اللَّه (ص). چنان كه شب تاريك بود چون ماه رخسار بنمايد عالم روشن شود، و فلك گلشن گردد، خلق قيامت در ظلمت و زحمت باشند، چون جمال اين مهتر پيدا آيد، اهل ايمان را سعادت و امان پيدا آيد.
چنان كه ماه اندر فلك بستارگان گذر كند، آن مهتر عالم آن روز بمؤمنان گذر همى‏ كند، و برخسار ايشان نظر ميكند، و اهل ايمان بشفاعت همى‏ درآرد، اين مثال بحكم‏ تقريبى رفت اندرين تقرير، و گر نه جمال و كمال آن سيّد بيش از آنست كه بمهتاب برابر كنند يا بآفتاب مثل زنند.

ماه را آن جاه نبود كو ترا گويد كه چون؟ زهره را آن زهره نبود كو ترا گويد چرا؟
نى خدا از چاه جاه حاسدان از روى فضل‏ بر كشيد و بر نشاندت بر بساط كبريا؟

الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى‏ جُنُوبِهِمْ‏- ذاكران سه كس‏اند:
يكى اللَّه را بزبان ياد كرد، و بدل غافل بود، اين ذكر «ظالم» است كه نه از ذكر خبر دارد نه از مذكور. ديگرى او را بزبان ياد كرد بدل حاضر بود، اين ذكر «مقتصد» است و حال مزدور، در طلب ثوابست و در آن طلب معذور. سيوم او را بدل ياد كرد، دل ازو پر، و زبان از ذكر خاموش، من عرف اللَّه كلّ لسانه، اين ذكر سابق است، كه زبانش در سر ذكر شد و ذكر در سر مذكور، دل در سر مهر شد و مهر در سر نور، جان در سر عيان شد و عيان از بيان دور! ذكر دام نهاد و غيرت دانه ريخت، مزدور دام ديد بگريخت، عارف دانه ديد بر دام آويخت.
پير طريقت گفت: ذكر نه همه آنست كه بر زبان دارى، ذكر حقيقى آنست كه در ميان جان دارى. توحيد نه همه آنست كه او را يگانه دانى، توحيد حقيقى آنست كه او را يگانه باشى و ز غير او بيگانه باشى.
وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏- بو على دقاق از بو عبد الرحمن سلمى پرسيد كه ذكر تمامتر است يا فكر؟ بو عبد الرحمن جواب داد كه: ذكر تمامتر است از فكر، از بهر آنكه ذكر صفت حق است عزّ جلاله، و فكر صفت خلق، و ما وصف به الحقّ اتمّ ممّا اختصّ به الخلق، اين تفكّر دل را هم چنان است كه بوئيدن نفس را، و تفكّر در كردار و گفتار خويش واجب، و در صنايع صانع مستحبّ، و درذات صانع جل جلاله حرام، كه در خبر است: «لا تتفكروا فى اللَّه فانكم لا تقدرون قدره». ميگويد: در ذات اللَّه تفكر نكنيد كه شما بقدر او نرسيد، و او را بسزاى او نشناسيد، و مبادى جلال و عظمت او در نيابيد، نه از آنكه جلال او پوشيده است بر خلق، لا بل از آنكه بس ظاهر و روشن است، و بصيرت آدمى بس ضعيف و عاجز، طاقت دريافت آن ندارد بلكه در آن مدهوش و متحير و سرگردان شود، همچون خفّاش كه بروز بيرون نيايد از آنكه چشم وى ضعيف است، طاقت نور آفتاب ندارد، اين خود درجه عوام است، امّا بزرگان و صدّيقان را قوّت اين نظر باشد گاه‏گاه امّا بر دوام نه، همچون مردم كه در قرص آفتاب يك نظر تواند امّا بيش از يك نظر نه، كه اگر مداومت كند بيم نابينايى بود. پس اگر خواهد كه تفكر كند، در عجائب صنع وى ميكند، كه هر چه در وجود است همه نورى است از انوار قدرت و عظمت حق جلّ جلاله، و اگر طاقت ديدن قرص آفتاب بر دوام ندارد طاقت شعاع نورى كه بر زمين است دارد، و از آن جز روشنايى و دانايى نيفزايد.

رَبَّنا إِنَّكَ مَنْ تُدْخِلِ النَّارَ فَقَدْ أَخْزَيْتَهُ … الآية- خداوندا! شرمسار و رسوا كردى كسى را كش بآتش عقوبت بسوختى، و ازين صعب‏تر كار آن كس كش براندى، و گفتى: أُولئِكَ الَّذِينَ لَمْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ‏.
رَبَّنا إِنَّنا سَمِعْنا مُنادِياً الآية- خداوندا! منادى سنّت بر سر وادى شريعت ما را خواند كه: وَ أَنِيبُوا إِلى‏ رَبِّكُمْ‏. خداوندا! بجان و دل شنيديم آن منادى در آن وادى، و بازگشتيم و گردن نهاديم، چه بود كه يك بار خود خوانى، و اين دل مرده زنده كنى؟ كه خود گفتى: دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ‏.

          گر كافرم اى دوست مسلمانم كن!           مهجور توام بخوان و درمانم كن!

          گر در خور آن نيم كه رويت بينم‏               بارى بسر كوى تو قربانم كن!

 

رَبَّنا فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا … الآية- خداوندا! عيب پوش بندگانى، و عذر نيوش معيوبانى، و دستگير درماندگانى؛ خداوندا! منتظر است اين درويش دل ريش، نيوشان بهفت اندام از پس و پيش، تا كى آواز آيد كه بيامرزيديم منديش! رَبَّنا وَ آتِنا ما وَعَدْتَنا عَلى‏ رُسُلِكَ‏ … الآية- خداوندا! وعده‏اى كه خود دادى بسر آر، و درختى كه خود نشاندى ببر آر، چراغى كه خود افروختى روشن دار، مهرى كه بفضل خود دادى آفت ما از آن باز دار، خداوندا شاد بدانيم كه تو بودى و ما نبوديم، كار تو درگرفتى و ما نگرفتيم، قيمت خود نهادى، رسول خود فرستادى.
خداوندا! تومان برگرفتى و كس نگفت كه بردار، اكنون كه برگرفتى بمگذار! و در سايه لطف مان مى‏دار! جز بفضل خودمان مسپار!

         گر آب دهى نهال خود كاشته‏            ور پست كنى بنا خود افراشته‏
        من بنده همانم كه تو پنداشته‏            از دست ميفكنم چو برداشته‏

 

فَاسْتَجابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ‏- وفاء وعده است كه مؤمنانرا داده بود كه: ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ‏، و تحقيق اين وفاء وعده آنست كه: داعى را اجابت داد، سائل را عطيّت داد، مجتهد را معونت داد، شاكر را زيادت داد، صابر را بصيرت داد، مطيع را مثوبت داد، عاصى را اقالت داد، نادم را رحمت داد، محبّت را كرامت داد، مشتاق را ديدار داد. فرمان آمد كه يا محمد (ص) نوميدى را روى نيست، و كار رهى در پيروزى از سه خصلت بيرون نيست: گر مطيع است ثواب او آن گه بجا، گر عاصى است شفاعت تو آن گه بجا، و هر چه باز ماند رحمت من او را بجا.

        گر جرم همه خلق كنم پاك بحل‏            در مملكتم چه كم شود مشتى گل‏

 

فَالَّذِينَ هاجَرُوا وَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ أُوذُوا فِي سَبِيلِي وَ قاتَلُوا وَ قُتِلُوا- صفت دوستانست، آئين مشتاقان است، قصّه جانبازان است، سرانجام كار عاشقان است، دل بداده، و جان درباخته، خسته تير بلا گشته، تيغ قضا جاه و حشمت برانداخته، وز خان و مان آواره.

يكسر همه محواند بدرياء تفكر بر خوانده بخود بر همه «لا خان و لا مان»

گهى سوزند و گدازند! گهى زارند و نالند! سوز بينند و سوزنده نه! شور بينند و شورنده نه! درد بينند و درمان نه! وزين عجب‏تر كه بدرد خويش شادند، و از پى دردى بفريادند.

جانان ندهم ز دست تا جان ندهم‏ من جان بدهم ز دست و جانان ندهم!
اكنون بارى بنقد دردى دارم‏ كان درد بصد هزار درمان ندهم!

پير طريقت گفت: الهى هر كه ترا جويد او را بنقد رستخيزى بايد، يا بتيغ ناكامى او را خون ريزى بايد، عزيز دو گيتى! هر كه قصد درگاه تو كند، روزش چنين است يا بهره اين درويش خود چنين است؟! لَأُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ وَ لَأُدْخِلَنَّهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ ثَواباً مِنْ عِنْدِ اللَّهِ‏- چنان دردى ببايد تا چنين مرهمى پديد آيد! طوبى و حسنى و وصل مولى، در جنات مأوى. قومى را طوبى و نعيم بهشت نوش! قومى را ديدار و رضاى مولى دست در آغوش! زبان حال بنده از سر ناز و دلال ميگويد: الهى محنت من بودى، دولت‏ من شدى، اندوه من بودى، راحت من شدى، داغ من بودى، چراغ من شدى، جراحت من بودى، مرهم من شدى.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اصْبِرُوا- اين باز مرهمى ديگر است و نواختى ديگر! نداء فضيلت، و خطاب كرامت، و رهى را گواهى دادن بايمان و طاعت. اصْبِرُوا خطاب با نفس است، صابِرُوا با دل است، «رابطوا» با جان است. نفس را ميگويد:
بر طاعت و خدمت صبر كن. دل را ميگويد: بر بلا و شدّت صبر كن. جان را ميگويد:
با سوز شوق و درد مهر صبر كن، و اللَّه هو الصّبور.

ازين زندان اگر خواهى كه چون يوسف برون آيى‏ بدرد دورى يوسف صبورى چون زليخا كن‏

و قيل اصبروا فى اللَّه، و صابروا باللَّه، و رابطوا مع اللَّه. الصّبر فى اللَّه صبر عابدان است در مقام خدمت بر اميد ثواب. الصّبر باللَّه صبر عارفان است در مقام حرمت بر آرزوى وصال. الصّبر مع اللَّه صبر محبّان است در حال مشاهدت در وقت تجلّى، ديده در نظاره نگران، و دل در ديده حيران، و جان از دست مهر بفغان.
پير طريقت گفت: الهى! همگان در فراق ميسوزند، و محبّ در ديدار! چون دوست ديده ‏ور گشت محبّ را با صبر و قرار چه كار؟! وَ اتَّقُوا اللَّهَ‏- تقوى درختيست كه بيخ آن در زمين وفا، شاخ آن بر هواء رضا، آب آن از چشمه صفا، نه گرماى پشيمانى بآن رسد نه سرماى سيرى، نه باد دورى، نه آفت پراكندگى! ميوه آرد ميوه پيروزى، فلاح ابدى، و صلاح سرمدى، نعيم باقى، و ملك جاودانى. اينست كه ربّ العالمين گفت: وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ‏.

قال النّبي (ص): عليك بتقوى اللَّه فانّه جماع كلّ خير، و عليك بالجهاد فانّه رهبانيّة المسلم، و عليك بذكر اللَّه، فانّه نور لك.

 

ابو الفضل رشيد الدين ميبدى، كشف الأسرار و عدة الأبرار،

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=