الانعام - كشف الاسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره الانعام‏ آیه 100-110

13- النوبة الاولى‏

(6/ 110- 100)

قوله تعالى:

وَ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ و خداى را انبازان گفتند

الْجِنَ‏ فريشتگان‏

وَ خَلَقَهُمْ‏ و فريشتگان را اللَّه آفريد

وَ خَرَقُوا لَهُ‏ و بدروغ و افتعال برو بستند

بَنِينَ وَ بَناتٍ‏ پسران و دختران‏

بِغَيْرِ عِلْمٍ‏ بى‏ هيچ دانش‏

سُبْحانَهُ وَ تَعالى‏ چون پاك است او و برتر

عَمَّا يَصِفُونَ‏ (100) از آن صفت كه ايشان مى‏كنند.

بَدِيعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏ نوباوه آورنده آسمانها و زمينها

أَنَّى يَكُونُ لَهُ وَلَدٌ چون تواند بود او را فرزندى!

وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ صاحِبَةٌ و او را هرگز جفت نبود

وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ و بيافريد هر چيز را

وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ‏ (101) و او بهمه چيز دانا.

ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ‏ آن اللَّه خداوند شما

لا إِلهَ إِلَّا هُوَ نيست خدا جز از او

خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ آفريدگار هر چيز

فَاعْبُدُوهُ‏ او را پرستيد

وَ هُوَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَكِيلٌ‏ (102) و او بر همه چيز توانا است و كارران.

لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ چشمها درين جهان او را در نيابد و خردها درو نرسد

وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ و او بهمه ميرسد و همه را مى‏دريابد

وَ هُوَ اللَّطِيفُ‏ و او رسيده بهمه چيز بدانش و آگاهى‏

الْخَبِيرُ (103) آگاه از هر چيز بدانايى.

قَدْ جاءَكُمْ بَصائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ‏ آمد بشما نشانهاى روشن پيدا از خداوند شما

فَمَنْ أَبْصَرَ هر كه بداند و دريابد

فَلِنَفْسِهِ‏ خود را بيند و دريابد

وَ مَنْ عَمِيَ‏ و هر كه درنيابد و نابينا دل شود

فَعَلَيْها بر وى برآيد

وَ ما أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفِيظٍ (104) و من بر شما گوشوان 

وَ كَذلِكَ‏ و همچنين‏

نُصَرِّفُ الْآياتِ‏ ميگردانيم سخنان خويش از روى بروى‏

وَ لِيَقُولُوا و خواستيم تا گويند

دَرَسْتَ‏ اين سخنان راست كرده‏اى با خود

وَ لِنُبَيِّنَهُ‏ و تا آن را پيدا كنيم‏

لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ‏ (105) قومى را كه مى‏دانند.

اتَّبِعْ ما أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ‏ بر پى آن رو كه فرستاده مى‏آيد بر تو از خداوند تو

لا إِلهَ إِلَّا هُوَ نيست خدايى جز او

وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ‏ (106) و روى گردان و مى‏فراگذار از انباز گيرندگان با من.

وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ‏ و اگر اللَّه خواستى كه با او انباز نگيرند

ما أَشْرَكُوا نگرفتندى انباز

وَ ما جَعَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً و تو كه محمدى بر ايشان گوشوان نه‏اى، كه ايشان را از شرك نگه دارى‏

وَ ما أَنْتَ عَلَيْهِمْ بِوَكِيلٍ‏ (107) و كار ايشان بتو سپرده نيست، و بر ايشان وكيل نه‏اى.

وَ لا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ‏ و دشنام مدهيد ايشان را كه مى‏پرستند فرود از اللَّه

‏ فَيَسُبُّوا اللَّهَ‏ كه ايشان خداى را دشنام گويند

عَدْواً بنادانى و شوخى و دليرى‏ بِغَيْرِ عِلْمٍ‏ به بى ‏علمى‏

كَذلِكَ زَيَّنَّا هم چنان ما برآراستيم و نيكو نموديم‏

لِكُلِّ أُمَّةٍ هر امتى و هر گروهى را

عَمَلَهُمْ‏ كردار ايشان‏

ثُمَّ إِلى‏ رَبِّهِمْ مَرْجِعُهُمْ‏ پس آن گه با خداوند ايشان است بازگشت ايشان‏

فَيُنَبِّئُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ‏ (108) تا خبر كند ايشان را از آنچه ميكردند.

وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ‏ و سوگندان خوردند بخداى‏

جَهْدَ أَيْمانِهِمْ‏ بهر سوگند كه شناختند

لَئِنْ جاءَتْهُمْ آيَةٌ اگر با ايشان آيد از آسمان آيتى‏

لَيُؤْمِنُنَّ بِها بگروند بآن لا محاله. قُلْ‏ گوى يا محمد:

إِنَّمَا الْآياتُ عِنْدَ اللَّهِ‏ اين آيات و معجزات [توان فرستادن آن‏] بنزديك اللَّه است‏

وَ ما يُشْعِرُكُمْ‏ و چه چيز شما را داناكرد كه مؤمنان‏ايد

أَنَّها إِذا جاءَتْ لا يُؤْمِنُونَ‏ (109) كه ايشان چون آيت بينند بنگروند.

وَ نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ‏ و برگردانيم دلهاى ايشان‏

وَ أَبْصارَهُمْ‏ و ديدهاى دل ايشان و خرد ايشان‏

كَما لَمْ يُؤْمِنُوا بِهِ أَوَّلَ مَرَّةٍ چنان كه گويى ايشان آن نه‏اند كه روز عرض گفتند: بلى،

وَ نَذَرُهُمْ‏ و گذاريم ايشان را

فِي طُغْيانِهِمْ‏ در افزونى گفت و افزونى جست (1) و افسار گسستن ايشان‏

يَعْمَهُونَ‏ (110) تا بى‏سامان در گمراهى ميروند.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ الْجِنَ‏ الاية- از ايدرفا اقاصيص گله اللَّه است از مشركان عرب، و از مناكير كفر ايشان كه در زمان جاهليّت جهال بودند، و دين عرب آن وقت سه دين بود: قومى فريشتگان ميپرستيدند، كه ميگفتند: ايشان دختران خداى‏اند، از آن ايشان را پوشيده ميدارد، و قومى بتان را ميپرستيدند، و قومى از خزاعه ستاره شعرى مى‏پرستيدند. در اين آيت رب العزّة از ايشان گله ميكند و از اهل كتابين:جهودان كه ميگفتند: «عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ» و ترسايان كه ميگفتند: «الْمَسِيحُ ابْنُ اللَّهِ».

ميگويد: وَ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ- خداى را انبازان كردند يعنى انبازان گفتند، و آن عرب بودند: جهينه و بنو سلمه و بنو خزاعه و غير ايشان، كه ميگفتند: الملائكة بنات اللَّه.

و جنّ اينجا فريشتگان‏اند، سمّوا جنّا لاجتنانهم عن العيون. جاى ديگر گفت: «وَ جَعَلُوا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الْجِنَّةِ نَسَباً» يعنى الملائكة. ميگويد: ميان اللَّه و ميان فريشتگان نسب ساختند.

كلبى گفت: اين در شأن زنادقه آمد كه ابليس را شريك اللَّه ساختند در آفريدن شرّ، گفتند: اللَّه سبحانه خالق الخير و النور و الناس و الدوابّ و الأنعام، و ابليس خالق الشر و الظلمة و السباع و الحيّات.

وَ خَلَقَهُمْ‏- اين‏ها و ميم خواهى با كافران بر، يعنى: جعلوا للَّه الّذى خلقهم و صوّرهم شركاء، لا يخلقون شيئا، و خواهى با جنّ بر، يعنى: جعلوا الجن شركاء اللَّه، و اللَّه خلق الجن، فكيف يكون مخلوقه شريكا له. خواهى با هر دو فريق بر، يعنى:

و هو خلقهم و خلق الجنّ. «وَ خَرَقُوا لَهُ»- اى: اختلقوا و كذبوا و افتعلوا. نافع «خرّقوا» بتشديد خواند بر معنى تكثير و مبالغه. «بَنِينَ وَ بَناتٍ بِغَيْرِ عِلْمٍ»- اى: لم يذكروه عن علم، و انّما ذكروه تكذّبا. پس تنزيه نفس خويش كرد و گفت: «سُبْحانَهُ وَ تَعالى‏» تقدّس و علا «عَمَّا يَصِفُونَ» يعنى يقولون من الكذب و البهتان.

بَدِيعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏- نوكار و نوساز آسمان و زمين بى‏قالبى و بى‏مثالى و بى‏عيارى از پيش. از نيست هست كننده، و از عدم در وجود آرنده، و بهيچ مثال حاجت نيفتاده. أَنَّى يَكُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ صاحِبَةٌ اين از بهر آن گفت كه هرگز عرب جفت نگفتند، چنان كه ترسايان گفتند. اين خطاب با عرب است كه او را فرزند چون تواند بود؟!

و شما ميدانيد و اقرار ميدهيد كه وى را هرگز جفت نبود. وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ اى و هو خالق كلّ شى‏ء. او را فرزند چون تواند بود و وى آفريدگار همه چيز است؟! يعنى كه: چون همه آفريده و صنع اوست و هيچ چيز نه مثل و مانند او، كه ميگويد: «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ» و فرزند اقتضاء مثليّت كند، چون مثليّت نيست معلوم شد كه فرزند نيست.

وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ- دليل است كه حادثى كه در عالم است فعل خدا است و خلق او و اختراع او و صنع او، جز وى خالق و صانع نه. جز وى محدث و مقتدر نه.

بندگان و رهيگان همه آفريدگان وى. افعال و اعمال ايشان، حرفت و صنعت ايشان حركات و سكنات ايشان، چه در خير و چه در شر، همه مخلوق و مصنوع وى، همه متعلّق بقدرت وى، كه ميگويد جل جلاله: وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ، اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ، وَ اللَّهُ خَلَقَكُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ‏، أَ لا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ‏؟!

بلى، فعل بنده از روى اكتساب اضافت وابنده است، و ثواب و عقاب در آن بسته است، چنان كه حركت بنده از يك روى خلق خدا است، و از يك روى وصف و كسب بنده. نتوان گفت كه جبر محض است، كه فرق ميان حركت مقدوره و رعده ضروريه پيدا است، و نتوان گفت كه خلق و اختراع بنده است، كه بنده عاجز است از دريافت و دانش اجزاء مكتسبه و اعداد آن.

پس اعتقاد درست و طريق راست آنست كه گويند: مقدور است بقدرت اللَّه از روى خلق و اختراع، و بقدرت بنده از روى اكتساب، كه اللَّه آن قدرت در وى آفريده، و وصف بنده كرده. پس اين قدرت وصف بنده است و خلق خدا نه كسب بنده، و حركت خلق خدا است و وصف و كسب بنده.

و گفته‏اند: خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ عام است از روى لفظ، خاص است از روى معنى، لأنّه لم يخلق نفسه و لا صفته، وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ‏- عام است در لفظ و در معنى، لأنّه به و بغيره عليم. ازينجا گفته‏اند: هيچ عموم نيست كه نه تخصيص در آن شود الّا قوله تعالى: وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ‏.

ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ‏- درين آيت بندگان را بصنع خود بخود راه نمود، گفت خداى شما آنست كه آسمان و زمين آفريد، و همه چيز وى آفريد، و زن و فرزند نگرفت.

آن گه وحدانيت خود بيان كرد، گفت: لا إِلهَ إِلَّا هُوَ خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ فَاعْبُدُوهُ‏ اى:وحّدوه، وَ هُوَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَكِيلٌ‏ ضامن لكل شى‏ء، حافظه و رازقه و محييه و مميته و قيّمه و مدبّره. الوكالة اسم لحفظ الشي‏ء، و القيام عليه، و الوكيل سمى وكيلا لأن الموكل يكل امره اليه امره اليه و الى تدبيره و رايه.

لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ- تفسير اين آيت بر دو وجه است: يكى آنست كه معنى ادراك ديدار چشم است، زيرا كه ديدن چشم را ادراك بصر گويند، و شنيدن گوش را ادراك سمع گويند. اگر مراد اينست پس در دنيا خواهد نه در آخرت، از بهر آنكه خلق در دنيا خداى را نبينند، و مؤمنان در آخرت بينند، كه ميگويد رب العزّة جل جلاله: وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ إِلى‏ رَبِّها ناظِرَةٌ، وقال (ص): انكم لن تروا ربكم حتى تموتوا.

مقاتل اين يك وجه اختيار كرد، گفت: «لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ» فى الدنيا، اى لا تراه و هو يرى فى الآخرة:قال النبىّ (ص): «انكم سترون ربّكم كما ترون القمر ليلة البدر، لا تضامّون فى رؤيته»،

و عن الحسين بن واقد عن مطر، انّه قال: قضى اللَّه انّه لا يراه احد فى الدنيا، لأن من رآه لم يمت، و يرونه فى الآخرة، فلذلك لا يموتون.

ديگر وجه آنست كه معنى ادراك دريافتن است بخرد پس از ديدن بچشم، و اگر مراد اينست اندر هر دو جهان نشايد، و رؤيت روا است، و ادراك روا نيست، زيرا كه رؤيت بر موجود افتد، و اللَّه موجود است، و ادراك بر كيفيت افتد و مرورا كيف گفتن روا نيست. و ديدار در عقبى همچون معرفت است در دنيا. در دنيا شناسد و دريافت نه، در عقبى بيند و دريافت نه.

روى ابو سعيد الخدرى قال: قال النبىّ (ص): «لو أن الجن و الانس و الملائكة و الشياطين مذ خلقوا الى ان فنوا، صفّوا صفا واحدا ما احاطوا باللّه ابدا».

«وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ»- ميگويد: اللَّه جل جلاله، بهمه بصرها ميرسد، و همه را مى‏دريابد، و اشارت است كه هيچ كس از خلق خدا بصرها در نيابند، و بحقيقت آن نرسند،و كيفيت بينايى ندانند، و تخصيص اين دو حدقه در بينايى بيرون از عضوهاى ديگر هيچ در نيابند.

چون خلق را احاطت و دريافت بصر خويش و رسيدن بكنه آن نيست، چون روا باشد كه ايشان را احاطت بود بكنه جلال عزت، و ادراك لم يزل و لا يزال. اگر معتزلى در نفى رؤيت بعموم اين آيت تمسك كند، جواب وى آنست كه اگر چه لفظ عام است تخصيص در آن شد، كه اللَّه جاى ديگر ميگويد: وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ إِلى‏ رَبِّها ناظِرَةٌ.

پس بدنيا مخصوص است نه بآخرت، چنان كه بيان كرديم. و تخصيص عموم در مذهب اصوليان در لغت عرب روا است و روان. جواب ثانى آنست كه: نفى ادراك اقتضاء نفى رؤيت نكند، چنان كه باوّل شرح داديم. نبينى كه آسمان مرئى است، و مدرك نيست.

آفتاب و ماهتاب هر دو مرئى‏اند، و ذات ايشان مدرك نيست، و رسيدن بطول و عرض و حد مساحت آن نيست. اين همچنانست كه گفت: «وَ لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً» احاطت نفى كرد، و نفى احاطت اقتضاء نفى علم نكند، فانّه معلوم جل جلاله. همچنين نفى ادراك اقتضاء نفى رؤيت نكند. جوابى ديگر بعضى متأخران گفته‏اند: لا تدركه الأبصار و انما يدركه المبصرون.

آن گه گفت: وَ هُوَ اللَّطِيفُ‏- اوست خداوند باريك دان دور در بينش.«الخبير» دانا بهر كار، آگاه بهرگاه، اما معنى لطيف بتحقيق آنست كه دقائق مصالح بندگان شناسد، و غوامض احوال و كار ايشان داند، ما دقّ منها و ما لطف. از كار و مصالح خلق هيچ دقيقه و هيچ لطيفه بوى فرو نشود. آن گه بر سبيل رفق نه بر سبيل عنف آن منافع و مرافق ببندگان رساند، و راه آن مصالح بايشان نمايد.

چون رفق در فعل و لطف در علم بهم آيد، لطيف بر كمال بود، و جز اللَّه را جل جلاله كمال اين معنى و سزاوارى اين نام نيست، و رب العالمين در قصه لقمان ميگويد: يا بُنَيَّ إِنَّها إِنْ تَكُ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَكُنْ فِي صَخْرَةٍ أَوْ فِي السَّماواتِ أَوْ فِي الْأَرْضِ يَأْتِ بِهَا اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ لَطِيفٌ خَبِيرٌ.

خبر داد درين آيت كه لطيف آنست كه آن داند كه كس نداند، و آن تواند كه كس نتواند.يكى را پرسيدند از معنى لطيف، جواب داد كه نماينده هر چه خواهد، چنان كه خواهد، و سازنده هر چه خواهد از هر چه خواهد، و رساننده آنچه خواهد بهر چه خواهد.

قَدْ جاءَكُمْ بَصائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ‏- يقول: يا اهل مكّه! قد جاءتكم بيّنات من ربكم، و هى القرآن الّذى فيه البصائر و البيان، «فَمَنْ أَبْصَرَ» اى عرفها و آمن بها و اهتدى «فَلِنَفْسِهِ» اى فلنفسه عمل و لنفسه نفع ذلك. «وَ مَنْ عَمِيَ» فلم يعرفها و لم يصدّقها «فَعَلَيْها» اى فعلى نفسه ضرر ذلك، فان اللَّه عز و جل غنىّ عن خلقه. و فى ذلك ما

روى ابو ذر عن النبىّ (ص) عن اللَّه عز و جل انه قال فى حديث فيه طول، الى أن قال:«يا عبادى! لو أن اولكم و آخركم و انسكم و جنّكم كانوا على اتقى قلب رجل منكم، لم يزد ذلك فى ملكى شيئا. يا عبادى! لو أن اوّلكم و آخركم و انسكم و جنّكم كانوا على افجر قلب رجل منكم لم ينقص ذلك من ملكى شيئا.

يا عبادى! لو أن اوّلكم و آخركم و انسكم و جنّكم سألونى، فأعطيت كلّ انسان منهم ما سأل، لم ينقص ذلك من ملكى شيئا الّا كما ينقص البحر أن يغمس فيه المخيط غمسة. يا عبادى! انما هى اعمالكم احفظها عليكم، فمن وجد خيرا فليحمد اللَّه، و من وجد غير ذلك فلا يلومن الا نفسه».

قوله: وَ ما أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفِيظٍ- اينجا اضمارى است يعنى: قل يا محمّد! وَ ما أَنَا عَلَيْكُمْ‏. تو گوى يا محمّد! كه من بر شما گوشوان نه‏ام. همانست كه آنجا گفت: «فَما أَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً»، «لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِرٍ». و اين پيش از آن بود كه وى را بقتال فرمود. چون آيت قتال فرو آمد اين همه منسوخ گشت، و صار صلى اللَّه عليه و سلم حفيظا عليهم و مسيطرا على كلّ من تولّى عنه.

وَ كَذلِكَ نُصَرِّفُ الْآياتِ‏- و كما صرّفناه و بيّنّا فى هذه السورة نصرّف‏ الآيات و نبيّنها فى غير هذه السورة من القرآن، ندعوهم بها و نخوّفهم، ميگويد: چنان كه درين سورة سخنان خويش ميگردانيم از روى بروى، گاه وعدگاه وعيد، گاه مثل و گاه قصّه، همچنين در ديگر سورتها ميگردانيم از روى بروى، و ايشان را بآن تصريف و آن بيان بر دين ميخوانيم، و ايشان را بثواب وعده مى‏دهيم، و از عقاب بيم مينمائيم.

وَ لِيَقُولُوا دَرَسْتَ‏- و تا گويندا، يعنى خواستيم تا گويند كه: تو اين سخن راست كرده‏اى با خود، و قرآن ساخته‏اى. مكّى و ابو عمرو «دارست» خوانند، يعنى:با كسى واگفته ‏اى، و با كسى بهم ساخته‏اى. و اين آن بود كه او را متهم كرده بودند بمردى رومى، اذ كان يلازم رسول اللَّه (ص) و يحدّثه بما قرأ فى الانجيل. گفتند: انجيل ازو ميشنود، و بتازى از آن قرآن ميسازد، و ذلك فى قوله: «لسان الّذى يلحدون اليه اعجمىّ». باين قراءت «وَ لِيَقُولُوا» اين لام لام عاقبت گويند، معطوفست بر معنى مضمر، تقديره: لتلزمهم الحجة، و ليقولوا ما يقولون، و يكون عاقبة امرهم الشقاوة التي لحقتهم.

ابن عامر و يعقوب «درست» بفتح سين و سكون «تا» خوانند، و برين قراءت معنى «ليقولوا» «لئلّا يقولوا» است. ميگويد: بيان آيات ميكنيم، و تفصيل آن روى بروى ميدهيم، تا اين ناگرويدگان نگويند كه: اساطير الاولين است، اخبار تقدّمت و انمحت و درست.

معنى ديگر گفته‏اند قراءت ابن عامر را كه: هر يك چندى ميگويند اينان كه: كار محمّد و دولت او تباه و ناچيز و نيست گشت. هر گه كه تأخّرى افتادى در وحى يا قوّت دشمن بودى در جنگ، گفتندى: «درست»، يعنى انمحت و بطلت. «درّست» در شواذّ خوانده‏اند، يعنى كه: ايشان گويند محمّد را اين درس كرده‏اند و برو خوانده‏اند، يعنى مردمان درو آموخته‏اند، چنان كه گفت: «وَ أَعانَهُ عَلَيْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ».«وَ لِنُبَيِّنَهُ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ»- يعنى اولياؤه الذين هداهم، و الّذين سعدوا بيمين الحق.

اتَّبِعْ ما أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ‏- مقاتل حيان گفت: مشركان او را وا ملّت پدران خويش ميخواندند، و ميگفتند: تو بدين پدران خويش باز آى. اگر آن را پس آوردى بودى ما ترا كفيل‏ايم، ايستاده‏ايم بدان، و بر خود ميگيريم. رب العالمين آيت فرستاد كه: اتَّبِعْ ما أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ‏ تو بر پى آن باش كه بتو فرستاده‏اند از قرآن و وحى، و بدان عمل كن، و كاربند باش.

آن گه گفت: لا إِلهَ إِلَّا هُوَ- كلمه توحيد درين ميان آوردن معنى آنست كه: سخن ايشان مشنو، و ايشان را برين كلمه توحيد خوان كه: «لا إِلهَ إِلَّا هُوَ». و گفته‏اند: معنى آنست كه بر پى قرآن رو، آن قرآن كه خداى يكتاى يگانه فرو فرستاد، ثم قال: وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ‏- از آن آيتها است كه آيت سيف آن را منسوخ كرده.

وَ لا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ‏- ابن عباس گفت: چون اين آيت آمد كه‏ إِنَّكُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ‏، مسلمانان هنگامى بتان را بد ميگفتند، پس آن كافران در برابر آن معبود مسلمانان را بد ميگفتند، و مسلمانان را در آن زمان قوّت آن نبود كه ايشان را از آن و از داشتندى‏ و از ايشان كين ستدندى. پس رب العالمين اين آيت فرو فرستاد: وَ لا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ‏. سدى گفت:

بوقت وفاة بو طالب قومى از قريش برخاستند بو سفيان و بو جهل و نضر حارث و اميّه و ابىّ پسران خلف و عقبة بن ابى معيط و عمرو بن العاص و اسود البخترى، اين جماعت برخاستند، و بر بو طالب شدند، گفتند: تو سرور عرب و سيّد مايى، و از بهر حرمت تو ما بسى رنج كشيديم ازين برادرزاده تو محمّد، و هنوز بر آنست كه ما را رنجاند، و خدايان ما را بد گويد، تو او را بر خوان، و ميان ما عهدى بند، كه نه او نام‏ خدايان ما برد، و نه ما نام خداى او بريم. سر بسر بيفكنيم، و از هر دو جانب سخن بد در خدايان نگوئيم. بو طالب، مصطفى را (ص) برخواند، گفت: يا محمّد!

اين قوم تو و بنو عم تو چنين ميگويند، و انصاف مى‏دهند، تو نيز از ايشان قبول كن، و مراد ايشان حاصل كن. مصطفى (ص) روى با ايشان كرد و گفت: اگر من مراد شما بدهم، شما نيز كلمه ‏اى از من دريغ مداريد، كه اگر بگوئيد ملك جهان شما را بود، و عرب و عجم سر بر خط شما نهند. بو جهل گفت: آن چه سخن است كه تو از ما مى‏در خواهى؟ گفت: كلمه «لا اله الا اللَّه». ايشان چون كلمه توحيد شنيدند يكبارگى سر وازدند، و پركنده‏ شدند.

بو طالب گفت: يا محمد! اين كلمه ازيشان مخواه، كه ايشان از آن ترسيده‏ اند و رميده، و طاقت گفتن آن ندارند. با ايشان سخنى ديگر گوى، و كارى ديگر خواه. مصطفى گفت: يا عمّ! من بر آن نيستم كه هرگز جز از اين كلمه خواهم گفت، و جز از اين بكارى ديگر سر درخواهم آورد. ايشان سخن درشت‏تر كردند، گفتند: لتكفّنّ عن شتم آلهتنا او لنشتمنّك و لنشتمنّ من يأمرك، فأنزل اللَّه تعالى: وَ لا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ‏. و عند نزول هذه الاية قال رسول اللَّه (ص): «لا تسبوا ربّكم»،

فأمسك المسلمون عند ذلك عن شتم آلهتهم. فرمان آمد كه اى محمّد! پرستيدگان ايشان را دشنام مدهيد، كه ايشان خداى ترا دشنام گويند به بى علمى بر دليرى و شوخى. هر سخن كه موذى بود بنزديك عرب آن دشنام است، هر چند كه در آن تفحش نيست. قراءت يعقوب «عدوّا» بضمّتين و تشديد واو، و العدو و العدوّ و العدوان و الاعتداء و التعدى و العداء مصادر.

و اين آيت در ابتداء اسلام آمد كه هنوز فرمان بقتال نيامده بود، و مسلمانان را قوت نبود. پس از آن اسلام قوى شد، و مسلمانان انبوه شدند، و آيت قتال آمد، و اين‏ منسوخ شد. قال بعضهم: فى هذه الاية دلالة ان على المحق ان يكفّ عن سبّ السفهاء الذين يتسرّعون الى سبّه مقابلة له، لأنّه بمنزلة البعث على المعصية.

كَذلِكَ زَيَّنَّا لِكُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ‏- اين بر آراستن عمل بر ايشان همچون آن مهر است بر دل ايشان، كه گفت: خَتَمَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ‏، بَلْ طَبَعَ اللَّهُ عَلَيْها بِكُفْرِهِمْ‏. جاى ديگر گفت: أَ فَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً، و معنى آنست:

كما زيّنّا لهؤلاء المشركين عبادة الأوثان و طاعة الشيطان بالحرمان و الخذلان، زيّنّا لكل امة عملهم من الخير و الشر. و قيل: زيّنّا لكل امة ما فرطنا عليهم من الأعمال، فأخرجناها حسنة. كأنه قال: احسنوا المجادلة، فانّا امرنا كل امّة بأحسن الاعمال و أزينها. «ثُمَّ إِلى‏ رَبِّهِمْ مَرْجِعُهُمْ» يعنى فى الآخرة، فَيُنَبِّئُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ‏- اين در موضع تهديد است، يعنى يخبرهم و يجازيهم بذلك.

وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمانِهِمْ‏ اى اجتهدوا فى المبالغة فى اليمين. كلبى و مقاتل گفتند: هر كه سوگند خورد باللّه، آن جهد يمين بود. مفسران گفتند: كافران مكّه از رسول خدا (ص) آيات و معجزات خواستند، گفتند: يا محمد! موسى را عصا بود كه چشمهاى آب از آن عصا روان شد، و عيسى را مرده زنده كردن بود، و صالح را ناقه بود. تو نيز آيتى نماى، تا بر صدق تو گواهى دهد.

رسول خدا (ص) گفت: چه خواهيد از آيات؟ گفتند: اين كوه صفا را زر گردان، و مردگان ما را بعضى زنده گردان تا با ما بگويند كه تو بر حقى يا بر باطل، يا فريشتگان را بما نماى آشكارا، تا از بهر تو گواهى دهند. رسول (ص) گفت: اگر از آنچه ميخواهيد لختى بيارم، بر آن هستيد كه تصديق كنيد؟ ايشان سوگندان ياد كردند كه تصديق كنيم، و ايمان آريم، و مسلمانان نيز بر ايمان ايشان حريص بودند.

گفتند: يا رسول اللَّه! از خدا ميخواه‏ تا ازين آيات لختى فرو فرستد، تا مگر ايشان ايمان آرند. مصطفى (ص) همت كرد كه دعا كند، و آيت و معجزات خواهد، چنان كه ايشان درخواسته‏اند. جبرئيل آمد و گفت: يا محمّد! اللَّه ميگويد: آنچه خواهى بتو دهم، و آيت نمايم، لكن اگر نگروند، و تصديق نكنند، در حال عذاب فرستم، و اگر آن آيات نخواهى، در حال عذاب نفرستم، و اگر از ايشان يكى توبت كند بپذيرم. رسول خدا گفت صلى اللَّه عليه و سلم:«بل أتركهم حتى يتوب تائبهم».

فأنزل اللَّه عز و جل: وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمانِهِمْ‏ اى حلفوا لئن جاءهم النبى (ص) بآية كما كانت الانبياء يجي‏ء بها الى قومهم، ليؤمننّ بها.

سوگندان ياد كردند كه: اگر محمّد آيتى آرد بوى بگروند. رب العالمين گفت:قُلْ إِنَّمَا الْآياتُ عِنْدَ اللَّهِ‏ و هو القادر عليها ان شاء ارسلها. اى محمّد! گوى اين آيات و معجزات نزديك اللَّه است، اگر خواهد فرستد. «وَ ما يُشْعِرُكُمْ»- اينجا وقف نيكو است، يعنى: و ما يدريكم ايمانهم؟ شما ايمان ايشان چه دانيد؟ شما غيب ندانيد.

آن گه بر سبيل ابتدا قطعى حكم كرد، و گفت: «انّها» بكسر الف بر قراءت مكّى و ابو عمرو، «إِذا جاءَتْ لا يُؤْمِنُونَ» البته ايشان چون آيت و معجزات بينند هم بنگروند.قراءت باقى «انها اذا جاءت» بفتح الف، سخن در اوّل پيوسته، و بر اين قراءت سخن در «إِنَّمَا الْآياتُ عِنْدَ اللَّهِ» تمام شد، پس بر سبيل ابتدا گويد: «وَ ما يُشْعِرُكُمْ أَنَّها إِذا جاءَتْ لا يُؤْمِنُونَ» يعنى و ما اشعركم! چون نيك دانيد شما كه گرويدگان‏ايد كه ايشان چون آيت بينند هم بنگروند.

وجهى ديگر: و ما يشعركم لعلها اذا جاءت لا يؤمنون. و روا باشد كه «لا» صلت نهند و زيادت، چنان كه گفت: «ما مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ» يعنى: ان تسجد، «وَ حَرامٌ عَلى‏ قَرْيَةٍ أَهْلَكْناها أَنَّهُمْ لا يَرْجِعُونَ» اى: يرجعون الى اهليهم. شامى و حمزه «لا تؤمنون» بتا خوانند خطاب با مشركان. ميگويد: شما كه مكذبان‏ايد نيك دانيد كه چون آيت آيد هم بنگرويد.

وَ نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَ أَبْصارَهُمْ‏ برگردانيم دلهاى ايشان، كه بر آنند كه اگر آيت بينند بگروند، تا اگر آيت بينند بنگروند، كه در ازل حكم شقاوت بر ايشان رفته، و من اسقطته السوابق لم تنعشه اللواحق. ميگويد: دلهاى ايشان و ديدهاى دل ايشان و خرد ايشان برگردانيم از پذيرفتن حق، و ايمان آوردن بآيات.

«كَما لَمْ يُؤْمِنُوا بِهِ» يعنى بالقرآن و بمحمّد، «أَوَّلَ مَرَّةٍ» اتتهم الآيات مثل انشقاق القمر و غيره. ميگويد:دلهاشان برگردانيم تا هم چنان كه باوّل بار كه انشقاق قمر و امثال آن ديدند بنگرويدند، بدوم بار كه آيات طلب كردند، و درخواستند، چون بينند هم بنگروند.

كلبى گفت:«كَما لَمْ يُؤْمِنُوا» يعنى قوم صالح و قوم موسى و عيسى و الامم الخالية بما سألوا من الآيات قبلها، كذلك كفار مكّة لا يصدقون بها ان جاءتهم. دليله قوله تعالى: أَ وَ لَمْ يَكْفُرُوا بِما أُوتِيَ مُوسى‏ مِنْ قَبْلُ‏؟!

ابن عباس گفت: المرّة الاولى دار الدنيا، يعنى: و نقلّب افئدتهم و ابصارهم عن الايمان لو ردّوا من الآخرة الى الدنيا، فلا يؤمنون كما لم يؤمنوا فى الدنيا قبل مماتهم. نظيره: «وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ». وجهى ديگر آنست كه در نوبت اوّل رفت، و هو اشبه الأقاويل، و اللَّه اعلم. «وَ نَذَرُهُمْ فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ» اى فى عتوّهم و ضلالتهم يتردّدون لا نخرجهم منها.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ الْجِنَ‏ الاية- سدّت بصائرهم و كلّت ضمائرهم فاكتفوا بكلّ منقوص ان يعبدوه، و رضوا بكل مخذول ان يدعوه. راندگان حضرت‏اند و خستگان عدل و سوختگان قهر. بتيغ هجران خسته، و بميخ «ردّوا» بسته. آرى! كاريست ساخته، و قسمتى رفته، نفزوده و نكاسته. چتوان كرد كه اللَّه چنين خواسته.

صفت آن بيگانگان است كه خداى را نشناختند، و به بيحرمتى و ناپاكى آواز شرك برآوردند،و ديگرى را با وى در خدايى انباز كردند، تا از راه هدى بيفتادند. امروز درماتم بيگانگى و مصيبت جدايى، و فردا على رؤس الاشهاد فضيحت و رسوايى، و در سرانجام خشم الهى و عذاب جاودانى.

بَدِيعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏ توحيد است. أَنَّى يَكُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ صاحِبَةٌ تنزيه است «وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ» تعظيم است. امّا توحيد آنست كه در هفت آسمان و هفت زمين خدا است، كه يگانه و يكتا است. در ذات بى‏شبيه، و در قدر بى‏نظير، و در صفات بيهمتا است. تنزيه آنست كه از عيب پاك است، و از نقصان منزّه و مقدس، و از آفات برى، نه محل حوادث، نه حال گرد، نه نونعت، نه تغيّر پذير.

پيش از كى قايم، و پيش از كرد جاعل، پيش از خلق خالق، پيش از صنايع قدير. تعظيم آنست كه بقدر از همه بر است، و بذات و صفات زبر است. علوّ و برترى صفت و حق اوست، توان بر كمال و دانش تمام نعت عزت اوست. نه در نعت مشابه، نه در صفت مشارك.

نه در ذات بسته آفات، نه در صفات مشوب علّات. در صنعهاش حكمت پيدا، در نشانهاش قدرت پيدا، در يكتائيش حجّت پيدا. همه عاجزند و او توانا، همه جاهل‏اند و او دانا، همه در عددند و او احد، همه معيوبند و او صمد، لم يلد و لم يولد، از ازل تا ابد، نه فضل او را ردّ، عزت او پيش وهمها سدّ. «لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ» نادر يافته شناخته، ناجسته يافته، ناديده دوست داشته.

ناديده هر آن كسى كه نام تو شنيد دل نامزد تو كرد و مهر تو گزيد.

پس از نزول اين آيت كرا رسد كه دعوى علم كيف صفت كند؟ يا حق را جل جلاله محاط و مدرك داند. او كه دعوى علم كيف كند، دعوى باطل و مدّعى مبطل است.

و او كه وى را عزّ سبحانه مدرك و محاط داند معطل است. احاطت بكيفيّت و كمّيت قدرت چون توان كه آنچه آثار قدرت است از مخلوقات، اوهام و افهام مادر آن متحير است.

نه بينى بعين العيان كه آب را رفتن است، و اللَّه ميگويد در قرآن كه: خاك را گفتن است، و نه آب را جان، و نه خاك را زبان، دريافتن اين بعقل چون توان! پس جز از قبول ظاهر و تسليم باطن چه درمان!

ظاهر قبول كن و باطن بسپار، و هر چه محدث است بگذار، و طريق سلف دست بمدار. زينهار زينهار! كه اللَّه ميگويد: لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ. يكى از عالمان طريقت ميگويد: لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ سياست قدم صفت‏ است كه از صحراى بى‏نيازى جلال خود بر سالكان راه جلوه ميكند، ميگويد: ما را ديدهاى فانى و عقلهاى مطبوع در نيابد كه در ذات و صفات ما پيمانه عقل عقلاء» نيست، و هم و فهم از ما چه نشان دهد كه منشور صفات ما را توقيع جز «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ» نيست. «لم يزل و لا يزال» نعت جبروت ما است، صفت حدثان را با جلال قدم چه كار! ازل و ابد مركب قضا و قدر ما است. محو و صحو را با ما چه خويشى! وحدانيّت و فردانيّت نعت تعزّز ما است.

آب و خاك را با ما چه مناسبت! اگر نه آفتاب جلال «وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ» از ولايت «لطيف و خبير» بر شما تافتى، عواصف‏ لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ دمار از جان شما برآوردى، و بكتم عدم باز بردى، لكنّه عز جلاله باللّطف معروف و بالفضل موصوف. ببنده نوازى معروف است، و بمهربانى موصوف، بلطف خود و از آمده‏ بوفاء اميد داران، بفضل خود پذيرنده حقيرهاى پرستندگان، و بكرم خود سازنده كار بندگان در دو جهان.

قَدْ جاءَكُمْ بَصائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ‏- جاى ديگر گفت: قَدْ جاءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ‏. جاى ديگر گفت: قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ‏. جاى ديگر گفت: قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبِينٌ‏، آمد بشما از خداوند شما چراغى روشن، پندى بليغ، نورى تمام، حجّتى آشكارا، نامه‏اى پيدا. چراغى كه دلها افزود، نورى كه روح جان افزايد، ذكرى كه سرّ بنده آرايد.

نامه‏اى كه بنده بدان نازد، نامه‏اى! و چه نامه‏اى كه‏ راه بنده بدان گشاده، انصاف وى در آن داده، كار دين وى بدان ساخته، حبل وى بدان پيوسته، دل وى بدان آراسته، عيب وى بدان پوشيده، دين وى بدان كوشيده، گوش وى بكليد آن گشاده، سعادت و پيروزى خود در آن يافته. نامه‏اى كه چراغ دلها است، شستن غمها است، شفاء دردها است‏ «شِفاءٌ لِما فِي الصُّدُورِ». چراغ تنبيه است، چراغ شرم كه از دل ناپاكان تاريكى شوخى ببرد. چراغ علم كه از دل جاهلان تاريكى سفه ببرد.

نامه‏اى كه بنده را بآن در دنيا حلاوت طاعت، بدر مرگ فوز و سلامت، در گور تلقين حجّت، در قيامت سبكبارى و رحمت، در بهشت رضا و لقا و رؤيت.

اتَّبِعْ ما أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ‏- وحى ديگر است و رسالت ديگر. وحى آنست كه در خلوت‏ «أَوْ أَدْنى‏» سرّا بسرّ بدو پيوست كه: «فَأَوْحى‏ إِلى‏ عَبْدِهِ ما أَوْحى‏». رسالت آنست كه بظاهر بوى فرو فرستادند كه: «هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ» يعنى بواسطه جبرئيل.

پس گفتند: يا محمّد! آنچه بواسطه جبرئيل فرو آمد بخلق رسان: بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ‏، و آنچه بخلوت يافتى از وحى ما، سرّ دوستى است گوش دار و بر پى آن باش: اتَّبِعْ ما أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ‏.

وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ‏ الاية وعدوا من انفسهم الايمان لو شاهدوا البرهان، و لم يعلموا انهم تحت قهر الحكم، و ما يغنى وضوح الادلة لمن لا يساعده سوابق الرحمة. السبيل واضح، و الدليل لائح، و لكن كما قيل:

و ما انتفاع اخى الدنيا بمقلته‏ اذا استوت عنده الانوار و الظلم.

كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد ۳

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=