البقرة - ترجمه مجمع البیان

ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره البقره آیه۲5۴–۲۵7

[سوره البقرة (2): آيات 254 تا 255]

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْناكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لا بَيْعٌ فِيهِ وَ لا خُلَّةٌ وَ لا شَفاعَةٌ وَ الْكافِرُونَ هُمُ الظَّالِمُونَ (254) اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يُحِيطُونَ بِشَيْ‏ءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِما شاءَ وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ لا يَؤُدُهُ حِفْظُهُما وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ (255)[1]

ترجمه:

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد از آنچه روزى شما كرده‏ايم انفاق كنيد پيش از آنكه روزى بيايد كه در آن، معامله و دوستى و شفاعت نباشد و كافران خود، ستمكارانند.

خدا يكتا است كه خدايى جز او نيست زنده و پاينده است هرگز او را چرت و يا خواب نميگيرد هر چه در آسمانها و زمين است از اوست آن كس كه به نزد او جز به اشاره‏اش شفاعت ميكند كيست؟ او ميداند آنچه پيش رو و آنچه پشت سرشان هست و به چيزى از دانش و علم او احاطه ندارند مگر به آنچه او خواهد. قلمرو او آسمانها و زمين را فرا گرفته و نگهداريش بر او سنگينى نمى‏كند زيرا او دانا و بزرگ است.

 

 

بيان آيه 254

شرح لغات:

بيع- فروش و تبديل كالا به بها در مقابل شراء و خريد، كه تبديل بهاء است به كالا و كلمه «بيعان» بمعناى فروشنده و خريدار است.

خلة- دوستى خالص و كلمه «خلل» بمعناى فاصله‏هاى بين دو چيز است و «اختلال حال» انحراف حال است بسبب فقر و نادارى و خليل دوست خالص است و مناسبت با معناى لغوى كلمه اينست كه گويا بين دو دوست خالص «اسرار آنها» فاصله است.

 

 

 

تفسير:

وقتى خداوند داستان امت‏هاى گذشته را بيان كرد و ثابت شد رسالت و پيامبرى پيامبر اكرم، بدنبال آن مردم را به اطاعت و فرمانبرى وادار كرده ميفرمايد:

«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْناكُمْ» اى كسانى كه محمد را تصديق كرده‏ايد در وحى و رسالت و آنچه آورده، انفاق كنيد از آنچه بشما داده‏ايم. گويند كه مقصود از آن، زكاة واجب است و مانند آن نه صدقات مستحبه چون با تهديد همراه است (از حسن) و باضافه ظاهر امر اقتضاى وجوب ميكند.

ابن عباس و بلخى ميگويند اين انفاق شامل صدقات واجب و مستحبّ هر دو مى‏شود و اقوى هم همين است زيرا در آيه قيدى نيامده و امر، عام و مطلق مى‏باشد و در آيه تهديدى ذكر نشده كه قرينه زكاة واجب باشد و آنچه در آخر آيه آمده صرفاً براى بيان عظمت ترس و وحشت روز قيامت و سختى‏هاى آن روز است.

«مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لا بَيْعٌ فِيهِ وَ لا خُلَّةٌ» قبل آن روزى كه (يعنى روز قيامت) نه تجارتى است در آن روز و نه دوستى زيرا همه مردم گناهكار در اثر گناه،دشمنان يكديگرند و بعضى گويند كه در آن روز هر كسى بفكر خود و سرنوشت خودش مى‏باشد و بفكر ديگرى نيست و از اين جهت دوستى در آن روز نيست و اين نظير آيه كريمه است كه ميفرمايد: «الْأَخِلَّاءُ يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلَّا الْمُتَّقِينَ»[2] (در آن روز، دوستان، دشمنان يكديگرند بجز پرهيزكاران).

«وَ لا شَفاعَةٌ» و در آن روز شفاعت و دستگيرى براى غير مؤمنين مطلقا نيست و اما مؤمنان پس گاهى بعضى از آنها از بعض ديگر دستگيرى و شفاعت ميكنند و پيامبران نيز از آنان شفاعت مى‏نمايند بمضمون آيات كريمه‏ «وَ لا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضى[3]» شفاعت نميكنند مگر آنكه خدا رضايت دهد. «مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ[4]» (آنكه به نزد او جز باجازه‏اش شفاعت نكند).

«وَ الْكافِرُونَ هُمُ الظَّالِمُونَ» و كافران ستمكارانند، با اينكه كفر مهم‏تر و بالاتر از ظلم است علت اينكه خداوند كافران را بعنوان ستمكار وصف ميكند دو جهت است:

1- كافر بسبب كفرش بخود ظلم كرده و خود را براى هميشه در عذاب قرار داده است.

2- چون قبلا بيان كرد كه در روز قيامت براى كفار، معامله و شفاعت و رفاقتى نيست بدنبال آن ميگويد اين، ظلمى است كه خود آنها نسبت به خود نموده‏اند و كارهايى در دنيا انجام داده‏اند كه سبب محروميت آنان شد و از ناحيه خدا بآنها ظلم نشده است.

در بيان اين مطلب كه كافران، ايشانند ستمكاران، نكته‏ايست كه بالاترين درجه ظلم همانست كه كافر نسبت به خود انجام داده است و اگر فردى از مؤمنان نسبت به خود و يا ديگرى ظلم كند بدرجه ظلم كافر نسبت به خودش نميرسد و اين نكته از كلمه «هم» استفاده ميشود مانند اين جمله كه ميگويند «فلان هو الفقيه» يعنى تنها فقيه فلان مرد است كه از ديگران در فقه بالاتر است.

 

 

بيان آيه 255

شرح لغات:

حى: زنده و كسى كه قدرت و علم برايش امكان دارد.

قيوم: نگاهدارنده و پاينده اصل آن قيووم بوده است بر وزن «فيعول» اما روى قاعده ادبى كه دو حرف واو و ياء اگر در يك جا جمع شوند و اولى ساكن باشد واو به ياء قلب شده و در ياء ادغام ميگردد بصورت «قيوم» شده است.

سنة: خواب سبك و بقول ما «چرت».

نوم: خواب عادى و معمولى.

وسع: فرا گرفته و طاقت و توانايى دارد مى‏گويند: «لا يسعك هذا» يعنى توانايى و طاقت آن را ندارى.

كرسى: هر پايه و شالوده‏اى كه بر آن اعتماد و تكيه شود.

لا يؤوده: بزحمت و سختى نمياندازد او را.

على: بالا است در اقتدار و نفوذ و خداوند عالى متعالى است يعنى قادر قاهر مى‏باشد و هيچ چيز او را ناتوان نمى‏كند.

عظيم: بزرگ و در اينجا معنايش عظيم الشأن است.

 

 

 

 

تفسير:

پس از آنكه خداوند داستان امت‏هاى گذشته و اختلاف آنان را با پيامبرانشان در مسئله توحيد بيان كرد اينك به بيان توحيد مى‏پردازد.

«اللَّهُ»: يعنى كسى كه پرستش سزاوار اوست بعلت قدرت و توانايى ‏اش بر اصول نعمت‏ها و در آغاز سوره فاتحه اقوال مختلف را درباره اصل و معناى كلمه «اللَّه» ذكر كرديم.

«لا إِلهَ إِلَّا هُوَ»: احدى جز او سزاوار پرستش و خدايى نيست.

«الْحَيُّ الْقَيُّومُ»: زنده‏اى كه قائم است به تدبير خلق از آفرينش ابتدايى مردم و سپس روزى دادن به آنها همانطور كه ميفرمايد: «وَ ما مِنْ[5] دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللَّهِ رِزْقُها» هيچ جانورى در روى زمين نيست مگر اينكه روزيش با خداست.

اين وجه را «قتاده» گفته است.

بعضى «قيوم» را بمعناى عالم و داناى به امور گرفته‏اند مثل اينكه ميگويند «هذا يقوم بهذا الكتاب» يعنى اين شخص به اين كتاب عالم و دانا است.

سعيد بن جبير و ضحاك ميگويند «قيوم» بمعناى دائم و جاويد است.

«حسن» قيوم را باين معنا گرفته او قائم بر هر فردى است كه بدانچه عمل كند پاداش دهد و خود، آگاه و عالم به كردار آنها است.

لفظ «قيوم» با تمام اين معانى سازگار است.

«لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ» او را نه چرت و نه خواب سنگين ميگيرد بعضى گويند يعنى او غافل از مردم نميگردد و آنها را فراموش نمينمايد و همانطور كه بشخص غافل ميگويند تو خوابى يا چرت مى‏زنى و منظور بيان غفلت آنها است.

«لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ» براى اوست سلطنت و تصرف آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است.

«مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ» كيست كه شفاعت كند نزد او جز به اجازه‏اش اين جمله استفهامى است كه معناى انكار و نفى دارد يعنى شفاعت نميكند در روز قيامت كسى براى ديگرى جز به اجازه خدا و امر خدا چون مشركان مى- پنداشتند كه بت‏ها براى آنان شفاعت ميكنند. «يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ» ميداند آنچه روبرو و آنچه پشت سر ايشان است. در تفسير و بيان اين آيه وجوهى گفته ‏اند:

1- ميداند آنچه در مقابل آنها است يعنى چيزهايى كه در دنيا واقع شده و آنچه‏ پشت سر آنها است يعنى امور آخرت (از: مجاهد، سدى).

2- ميداند غيب مربوط به گذشته‏ (ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ) و غيب مربوط به آينده‏ (وَ ما خَلْفَهُمْ) (از ابن جريح).

3- ميداند آنچه هنوز نيامده و نشده و در پيش رو است‏ (ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ) و آنچه گذشته و واقع شده و پشت سر قرار گرفته است‏ (ما خَلْفَهُمْ) (از ضحاك).

«وَ لا يُحِيطُونَ بِشَيْ‏ءٍ مِنْ عِلْمِهِ» به چيزى از دانش او احاطه ندارند. مقصود از كلمه «علم» در اينجا «معلوم» است يعنى به معلومات او احاطه ندارند و احاطه، ادراك و دانستن چيزيست بآن صورت كه در واقع هست.

«إِلَّا بِما شاءَ» مگر آنچه را كه خود او بخواهد كه ديگران بدانند و آنان را آگاه كند.

«وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ» در معناى «كرسى» چند قول است:

1- علم و آگاهى خدا آسمانها و زمين را فرا گرفته است (از ابن عباس) و از حضرت امام باقر و امام صادق عليهما السلام نيز همين وجه نقل شده است و به دانشمندان كلمه «كرسى‏ها» گفته شده است زيرا قوام دين و دنيا بدانها بستگى دارد.

2- كرسى همان عرش است (از حسن).

3- مراد از «كرسى» پادشاهى و سلطنت و قدرت است همانطور كه ميگويند:

«اجعل لهذا الحائط كرسياً» براى اين ديوار ستونى قرار بده كه كرسى بمعناى ستون استعمال شده است و معناى آيه اينست كه قدرت و عظمت او آسمانها و زمين را فرا گرفته است.

4- «كرسى» تختى است غير از «عرش» و نقل شده كه از ابى عبد اللَّه و نزديك بآن نقل شده از «عطا» كه آسمانها و زمين در مقابل «كرسى» نيست جز چون حلقه‏اى در يك بيابان و «كرسى» نسبت به عرش نيز مانند حلقه‏اى است در بيابان.

«وَ لا يَؤُدُهُ حِفْظُهُما» يعنى بر خداوند حفظ آسمان‏ها و زمين سنگين و سخت نمى‏باشد.

«وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ»– او بالاتر است از مانندها و ضدها و مثل‏ها و از آنچه نشانه نقص و دليل حدوث است و او توانا است و عظيم الشأن كه هيچ چيز او را ناتوان نميكند و دانايى است كه هيچ چيز بر او پوشيده نيست و براى مقدورات و معلومات او نهايت و پايانى نيست.

على بن ابراهيم از پدرش و او از حسين بن خالد نقل كرده كه حضرت رضا (عليه السلام) اين آيه را چنين قرائت كرد:

اللَّه لا اله الا هو الحى القيوم لا تأخذه سنة و لا نوم له ما فى السماوات و ما فى الارض و ما بينهما و ما تحت الثرى عالم الغيب و الشهادة الرحمن الرحيم من ذا الذى يشفع عنده الا باذنه …

 

 

[سوره البقرة (2): آيات 256 تا 257]

لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى‏ لا انْفِصامَ لَها وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (256) اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ (257)

ترجمه:

اكراه در اين دين نيست راه هدايت از گمراهى روشن شد هر كس به طغيانگران (طاغوت) كفر ورزد (يعنى نافرمانى آنان كند) و به خدا ايمان آورد به رشته محكمى دست زده كه گسستنى نيست و خدا شنوا و داناست.

خدا يار كسانيست كه ايمان آورده‏اند آنان را از تاريكيها بيرون آورده و بسوى نور مى‏برد و كسانى كه كافر شدند يارانشان شيطان و طغيانگران‏اند كه آنها را از عالم نور به ظلمات و تاريكيها مى‏برند اينان اهل آتش و در آن براى هميشه خواهند بود.

 

بيان آيه 256

شرح لغات:

رشد- بمعناى هدايت و راه صحيح در مقابل «غى» كه گمراهى و ضلالت است.

طاغوت- طغيانگرى يا طغيانگر و از «طغيان» گرفته شده است كه در مورد مفرد و جمع يكسان بكار ميرود و همين جهت را دليل مصدر بودن آن دانسته‏اند[6]. جمع طاغوت، طواغيت، طواغت و طواغ آمده است.

عروة- ريسمان از نظر ارتباط و بستگى كه بدان حاصل ميشود و «عرته الحمى» يعنى تب بآن عارض شد و اصل در اين كلمه همان «تعلق» است.

وثقى- مؤنث «اوثق» بمعناى محكم.

انفصام- بمعناى انقطاع و جدايى و بريدن.

 

 

شأن نزول:

ميگويند آيه درباره مردى از انصار نازل شد كه داراى غلامى سياه رنگ بنام‏ «صبيح» بود و اين مرد غلامش را به پذيرفتن اسلام مجبور ميكرد (از مجاهد). سدى ميگويد: اين آيه درباره مردى از انصار كه نامش «ابا الحصين» بود نازل گشت و اين مرد دو پسر داشت و تجار شام به مدينه آمدند و روغن آورده بودند وقتى خواستند از مدينه بازگردند دو پسر ابى الحصين نزد آنها رفتند و آنها اين دو پسر را بكيش خود كه نصرانيت بود دعوت و تبليغ كردند و هر دو پسر، نصرانى شدند و بشام رفتند خبر به پدر آنها رسيد و او رسول اكرم را در جريان گذاشت پس اين آيه نازل شد و رسول اكرم فرمود: «خداوند آن دو پسر را دور كناد كه آنان اول دسته‏اى هستند كه پس از هدايت باسلام، كافر شدند» ابو الحصين از اينكه پيامبر اكرم بدنبال آنها نفرستاد ناراحت شد تا اين آيه نازل شد:

«فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ‏- الاية» (نه، قسم بخداى تو كه اينان ايمان نمى‏آورند) و اين حكم قبل از آن بود كه پيامبر مأمور به جنگ و قتال با اهل كتاب شود ولى اين حكم نسخ شد و آيات براءة دستور جنگ با مشركان را برسول اكرم داد و همچنين ابن مسعود و ابن زيد ميگويند كه آيه قتال و وجوب جهاد اين آيه را نسخ كرد، ولى بعقيده ديگران آيه نسخ نشده است بعضى ميگويند: زنى از انصار بچه‏اش نميماند و پس از بدنيا آمدن ميمرد اين زن كودكان يهودى را شير ميداد پس از آنكه اسلام آمد در ميان يهوديان جمعيتى از انصار بودند و وقتى يهوديان بنى النضير كوچ كردند در آنها جمعى از انصار بود مردم گفتند يا رسول اللَّه پدران ما و برادران ما با اينانند پس اين آيه كريمه نازل شد و حضرت فرمود خويشاوندان و دوستانتان را مخير كنيد اگر خواستند شما را انتخاب كنند پس بمانند و اگر يهوديان را انتخاب كردند پس بايد بروند.

 

 

تفسير:

پس از آنكه اختلاف امت‏ها را قرآن بيان كرد و اينكه اگر خدا ميخواست به جبر و قهر آنها را وادار به پيروى از دين ميكرد و سپس دين توحيد و حق را بيان داشت در اين آيات ميفرمايد: حق، واضح و آشكار شد و مردم، آزادند و اكراه و الزام در دين نيست.

«لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ» در اينكه اين آيه درباره چه دسته‏اى است 5 قول است:

1- درباره اهل كتاب فقط كه از آنها «جزيه» گرفته ميشد (از: حسن، قتاده و ضحاك)

2- درباره همه كفار ولى پس از آن با آيه قتال نسخ شد (از سدى)

3- مراد اينست كه اگر كسى پس از جنگ وارد اسلام شد نگوئيد كه به اكراه، اسلام را پذيرفته است زيرا پس از جنگ وقتى به ميل و رضاى خودش مسلمان شد اسلامش درست است و او مجبور نبوده است (از: زجاج)

4- اين آيه درباره دسته‏اى معين از انصار نازل شد همانطور كه از ابن عباس نقل كرديم.

5- هدف، دسته مخصوصى نيست بلكه بطور كلى معناى آيه اينست كه در دين كه يك مسئله اعتقادى و قلبى است، اكراه و اجبار نميباشد و بنده، آزاد و مخير است و اگر كسى را به گفتن شهادتين مجبور نمايند و او هم بگويد اين گفتن، دين نيست و متقابلا كسى را مجبور كنند و كلمه كفر آميز بگويد، كافر نخواهد بود زيرا ايمان و كفر مربوط بزبان نيست و به قلب و باطن بستگى دارد و مقصود از دين هم همان دين معروف يعنى اسلام است يعنى دينى كه خدا، آن را برگزيده است.

«قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ» ايمان از كفر و حق از باطل بوسيله دليل‏ها و آيات زياد كه دلالت عقلى و نقلى دارند و نيز به سبب معجزات كه بدست رسول اكرم آشكار شد واضح و روشن گرديد.

«فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ» در معناى «طاغوت» 5 قول است:

1- شيطان: از مجاهد، قتاده و از حضرت صادق عليه السلام نيز روايت شده است.

2- كاهن: از سعيد بن جبير.

3- ساحر: از ابى العاليه.

4- طغيانگران از جن و انس.

5- بت‏ها و بر آنچه غير از خدا مورد پرستش و عبادت قرار گيرد.

خلاصه و جامع همه اين معانى اينكه هر كس كافر شود به آنچه مخالف امر وفرمان خداست.

«وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ» و خدا را و آنچه پيامبرانش آورده‏اند تصديق كند.

«فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى‏» به ريسمان محكم دست زده و از دين براى خود چنان گره‏اى زده كه هيچ شك و شبهه ‏اى آن را از هم باز نميكند.

مجاهد ميگويد: اين رشته محكم همان ايمان به خدا و پيامبر اوست كه از باب تشبيه يك حقيقت غير قابل حس به امر محسوس آمده است.

«لَا انْفِصامَ لَها» انقطاع و بريدن برايش نيست.

«وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ» خدا نسبت به گفته‏ هاى شما شنوا و نسبت به باطن و آنچه در درون داريد آگاه ميباشد.

 

بيان آيه 257

شرح لغات:

ولى: نزديك بلافاصله و كسى كه اولى و احق و سزاوارتر از ديگران است در اداره امور شخص كلمه «والى» بمعناى حاكم از اين باب است كه امور جمعيت را اداره ميكند و به صاحب بنده «مولى» ميگويند باين مناسبت كه به كار او ميرسد و نيز به بنده مولى ميگويند زيرا اطاعت ما فوق كرده و بكارهاى او ميرسد و فرمان مى‏برد و استيلاء بر چيزى، تسلط بر آن و از همين باب است.

و اينكه خداوند «ولى» مؤمنان است روى سه جهت مى‏باشد:

1- براى آنها دليل و حجت آورده تا هدايت شوند مانند مضمون اين آيه:

«وَ الَّذِينَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدىً» كسانى كه هدايت يافته‏اند خدا زياد ميكند آنان را در هدايت و روشنى.

2- خدا ولى مؤمنين است در كمك دادن به آنها براى پيروزى بر دشمنان و غلبه دين آنها بر دين مخالفان.

3- خدا ولى آنها است كه عهده‏دار دادن پاداش بر نيكوكاران مى ‏باشد.

 

 

 

تفسير:

پس از آنكه خداوند دو دسته مؤمنين و كفار را بيان كرد در اينجا «ولى» و كمك هر كدام را ذكر ميكند.

«اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا»: يعنى خدا يار و كمك مؤمنان است در آنچه نياز دارند و در آنچه صلاح و مصلحت ايشان است در امور مربوط به دين و دنيا و آخرتشان.

«يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ» خداوند ايشان را از تاريكيهاى كفر و گمراهى به نور هدايت بيرون ميآورد و همانطور كه تاريكى مانع ديدن اشياء است كفر، هم جلو درك حقايق را ميگيرد و چون خداوند مؤمنان را هدايت و دليل‏ها و حجت‏ها براى آنان اقامه نموده است پس آنان را از تاريكيها بنور بيرون آورده است و بديهى است كه اگر هدايت و تشويق‏ها و تهديدهاى الهى نبود مردم از كفر به ايمان- درنمى‏آمدند همانطور كه اگر كسى را بداخل شدن شهرى تشويق كنيم و آن قدر باو بگوئيم تا او داخل گردد صحيح است كه بگوئيم: ما فلان شخص را به آن شهر وارد نموده و از جايى كه بود بيرون آورديم.

«وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ» و كسانى كه كفر ورزيدند دوستان و يارانشان و آنكه عهده‏دار امور آنان است طاغوت مى‏باشد و كلمه طاغوت در اينجا مفرد ولى بمعناى جمع است و مراد از آن بقول ابن عباس، «شيطان» و بقول مقاتل «رؤساء و رهبران گمراهى» مى‏باشد.

«يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ» آنان را از نور ايمان و اطاعت و هدايت بسوى تاريكيهاى كفر و معصيت و گمراهى خارج مينمايند.

و چون «طاغوت» ها (هر چه اراده شود از آن) سبب گمراهى اين دسته از مردم بوده و آنان را دعوت و تشويق به گناه و كفر كرده و گناهان را در نظرشان جلوه داده‏اند از اين جهت بيرون آمدن آنها از نور به تاريكى به طاغوت نسبت داده شده است.

 

 

دفع توهم:

بعضى پنداشته ‏اند كه چون خداوند بيرون آمدن مؤمنان را از تاريكى به نور، به خودش نسبت داده است پس ايمان، كار و فعل خداست.

ولى اضافه و نسبت دادن بيرون آمدن كفار از نور به تاريكى به «طاغوت» اين پندار و توهم را دفع و باطل ميكند زيرا مسلماً كفر، فعل طاغوت نيست و بعقيده اينان ايمان و كفر هر دو فعل خداست باضافه اگر ايمان فعل خدا باشد كه اينان پنداشته‏ اند نبايد خداوند ناصر و كمك مؤمنان و رسوا و خوار كننده كفار باشد زيرا وقتى ايمان و كفر هر دو فعل خدا باشد پس مردم، تقصير و گناه يا فضيلت و برترى ندارند و فرقى‏ بين آنها از نظر خودشان نخواهد بود.

اشكال آيه ميگويد طاغوت، كفار را از نور بيرون مي آورد در حالى كه كفار، از اول داخل در نور نبوده‏اند.

پاسخ در پاسخ از اين اشكال دو وجه گفته شده است:

1- اين جمله مانند اينست كه ميگويند: پدرم مرا از ارث برندگان بيرون كرد با اينكه مانع از داخل شدن او شده است يا در داستان يوسف ميفرمايد:

«إِنِّي تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ» (من رها كردم آئين مردمى را كه به خدا ايمان نياورده‏اند) در حالى كه يوسف از آغاز داخل در آن جمعيت نبوده است.

2- اين آيه مربوط بآن دسته از كفار است كه قبلا مسلمان بودند و سپس مرتد شدند (از مجاهد) و وجه اول بهتر است.

«أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ» اينان اهل آتش و براى هميشه در آن خواهند بود.

___________________________________________________________________________

 

[1] – سوره بقره آيه 254 و 255 جزء 3 سوره 2

[2] – آيه 67 از سوره زخرف

[3] – آيه 28 از سوره انبياء

[4] – آيه 255 از سوره بقره

[5] – آيه 6 از سوره هود

[6] – كلمه« طاغوت» در قرآن كريم در هشت مورد آمده است كه در برخى موارد، ضمير جمع بآن برگشته است مانند همين آيه يخرجونهم … و در بعضى موارد ضمير مؤنث كه ظاهر در جماعت است مانند آيه 19 از سوره زمر: الَّذِينَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ أَنْ يَعْبُدُوها( كسانى كه دورى ميكنند از طاغوت كه پرستش كنند آن را) و در بعضى ضمير مفرد برگشته مانند آيه 59 از سوره نساء« … يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ»( ميخواهند محاكمه به طاغوت برند در حالى كه فرمان يافته بودند كه بدان كافر شوند).

و گاهى ضمير« هؤلاء» بآن برگشته مانند اين آيه‏« … يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ وَ يَقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا هؤُلاءِ أَهْدى‏ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا سَبِيلًا» ايمان به بت و طاغوت آورده و ميگويند درباره كافران كه اينان از مؤمنين هدايت يافته ‏ترند، در هر موردى از قرآن كلمه طاغوت مناسب با معنايى است و مناسب با اين آيه: بت‏ها، دعوت كننده‏گان به شرك يا شيطان ميباشد.مترجم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=