الممتحنه --ترجمه مجمع البيان

ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره ممتحنه

سوره ممتحنه‏

و سوره امتحان هم گفته شده است، و بعضى هم سوره مودت گفته‏اند و آن باجماع مفسرين سيزده آيه است.

 

فضيلت آن:

ابى بن كعب گويد: پيغمبر خدا (ص) فرمود كسى كه سوره ممتحنه را قرائت كند مؤمنين و مؤمنات روز قيامت شفيعان او خواهند بود.

ابو حمزه ثمالى از حضرت على بن الحسين عليهما السلام روايت نموده كه فرمود هر كس سوره ممتحنه را در نمازهاى واجب يا مستحبّات (نوافل) بخواند خداوند قلب او را امتحان و آزمايش كند براى ايمان و نورانى شود براى بينايى و بينش او و هرگز فقر و نادارى و ديوانگى در فرزندش و بدنش پيدا نشود.

تفسير و ترتيب آن:

جهت پوستش بما قبلش اينست چون خداوند سبحان در سوره حشر كفّار و منافقين را ياد نمود اين سوره را نيز افتتاح نمود بذكر تحريم دوستى و ارتباط با ايشان و وجوب دشمنى و خصومت با آن، پس فرمود:

 

 

[سوره الممتحنة (60): آيات 1 تا 5]

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِياءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ قَدْ كَفَرُوا بِما جاءَكُمْ مِنَ الْحَقِّ يُخْرِجُونَ الرَّسُولَ وَ إِيَّاكُمْ أَنْ تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ رَبِّكُمْ إِنْ كُنْتُمْ خَرَجْتُمْ جِهاداً فِي سَبِيلِي وَ ابْتِغاءَ مَرْضاتِي تُسِرُّونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ أَنَا أَعْلَمُ بِما أَخْفَيْتُمْ وَ ما أَعْلَنْتُمْ وَ مَنْ يَفْعَلْهُ مِنْكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِيلِ (1) إِنْ يَثْقَفُوكُمْ يَكُونُوا لَكُمْ أَعْداءً وَ يَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ وَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالسُّوءِ وَ وَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ (2) لَنْ تَنْفَعَكُمْ أَرْحامُكُمْ وَ لا أَوْلادُكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَفْصِلُ بَيْنَكُمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ (3) قَدْ كانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْراهِيمَ وَ الَّذِينَ مَعَهُ إِذْ قالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآؤُا مِنْكُمْ وَ مِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ كَفَرْنا بِكُمْ وَ بَدا بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمُ الْعَداوَةُ وَ الْبَغْضاءُ أَبَداً حَتَّى تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ إِلاَّ قَوْلَ إِبْراهِيمَ لِأَبِيهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ وَ ما أَمْلِكُ لَكَ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْ‏ءٍ رَبَّنا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنا وَ إِلَيْكَ أَنَبْنا وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ (4)

رَبَّنا لا تَجْعَلْنا فِتْنَةً لِلَّذِينَ كَفَرُوا وَ اغْفِرْ لَنا رَبَّنا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (5)

 

ترجمه آيات:

بنام خداوند بخشاينده مهربان‏

1- اى كسانى كه گرويده‏ايد زنهار دشمنان من و دشمنان خويش را دوستان ميگريد با ايشان دوستى نيافكنيد در آن حال كه ايشان بقرانى كه بسوى شما آمده است كافر شدند و پيغمبر و شما را (از مكّه) بيرون كردند براى آنكه ايمان آورده‏ايد اگر شما براى جهاد كردن و طلب خشنودى من بيرون آمده‏ايد در پنهانى با ايشان دوستى مكنيد و من بآنچه پنهان ميكنيد و آشكار مى‏سازيد داناترم و هر كه از شما اين كار را بكند در حقيقت راه راست را گم كرده است.

2- اگر كفّار مكّه بر شما ظفر يابند دشمنانتان باشند و دستها و زبانهاى خود را ببدى بگشايند و دوست دارند كه كافر شويد.

3- روز رستاخيز خويشاونديهاى شما سود ندهد و نه فرزندانتان خداى تعالى ميان شما جدايى مى‏افكند و خدا بآنچه ميكنيد بيناست.

4- و براى شما اقتداء نيكويى در سخنان ابراهيم عليه السلام و آنان كه با او بودند هست آن دم كه ايشان بقوم كافر خويش گفتند ما جدّا از شما و از بتانى كه بجز خداى يكتا ميپرستيد بيزاريم بشما كافر شديم و پيوسته ميان ما و شما دشمنى و كينه پديد آمد تا آنكه بخداى يكتا ايمان بياريد مگر در گفتن ابراهيم بپدرش كه البتّه براى تو طلب آمرزش خواهم كرد و من براى تو (از پاداش و كيفر) خداى تعالى هيچ چيز را مالك نيستم پروردگارا بر تو توكّل كرديم و بسوى تو باز گشتيم و بسوى تست بازگشت همه.

5- پروردگارا ما را آزمايش براى آنان كه نگرويده‏اند مگر دان، و ما را بيامرز كه تو خود نيرومند و درست كردارى.

 

قرائت:

اهل حجاز و ابو عمرو (يفصل بينكم) بضمّه ياء و فتحه صاد بر تخفيف خوانده و اهل كوفه غير عاصم (يفصل) بضمّه ياء و كسره صاد با تشديد قرائت كرده‏اند، و عاصم و يعقوب و سهل (يفصل) بفتحه ياء و كسره صاد با تخفيف خوانده، و ابن عامر (يفصّل) بضمّه ياء و فتحه صاد با تشديد خوانده و در شواذ قرائت عيسى ابن عمر (انا براء منكم) بنا بر مثال فعال آمده است.

 

دليل:

ابو على گويد: ابو الحسن در اين مثال معتقد است كه ظرف قائم مقام فاعل است و ترك كرده بر فتحى كه جارى بر آن شده در كلام براى جريان آن در بيشتر سخنان بنصب و همين طور كه مى‏گويى در قول او وَ أَنَّا مِنَّا الصَّالِحُونَ وَ مِنَّا- دُونَ ذلِكَ‏[1] و بدرستى كه از ما صالحين و از ما كمتر آن ميباشد و همچنين ميآيد قاعده قول اوّل، لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ‏[2] پس لفظ بنا بر قول او لفظا مفتوح و حال آنكه محلّا مرفوع است، چنانچه لفظ در قول او و كفى باللّه، و ما جاءني من رجل لفظا مجرور است و محلّا مرفوع است، و قول او در قرائت ابن عامر (يفصل) مثل قول در «يفصَلُ» و قول عاصم (يَفْصِلُ) خوبست و ضمير برميگردد باسم خداى تعالى و دلالت ميكند بر او قول او (وَ أَنَا أَعْلَمُ بِما أَخْفَيْتُمْ وَ ما أَعْلَنْتُمْ) و همين طور قول كسى كه «يفصَّل» خوانده (و برى‏ء) در تكسير آن چهار صورت است:

1- براء مثل شريف و شرفاء و آن قرائت جماعت است.

2- و براء مثل ظريف و ظراف.

3- و ابرياء مثل صديق و اصدقاء.

4- و براء مثل توأم و رباب و بنا بر اين است بيت حارث بن حلزه (فانا من قتلهم لبراء) پس من از كشتن ايشان هر آينه برى‏ء هستم.

فراء گويد: براء قصد كرد، پس همزه‏اى كه لام است حذف كرده تخفيفا و اين موضع را از ابى الحسن گرفته كه ميگويد كه اشياء اصلش اشياء است، و اين مبنى و روش موجب صرف نكردن براء است براى آنكه آن همزه تأنيث است.

 

اعراب:

زجاج معتقد است كه تقدير (ان كنتم خرجتم جهادا فى سبيلى فلا تتخذوا عدوى و عدوكم اولياء) است.

و بعضى گويند: كه كلام بتحقيق تمام است در موقع قول او (اولياء) سپس گفت‏ (تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ) بنا بر تقدير (أ تلقون) پس همزه حذف شده مثل قول او (وَ تِلْكَ نِعْمَةٌ تَمُنُّها عَلَيَّ)[3] و تقدير آن اينست او تلك نعمة.

و بعضى گفته‏اند: كه قول او (تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ) در محل نصب است.

بنا بر حاليّت از ضمير در (لا تَتَّخِذُوا) و با زايده است و تقديرش تلقون اليهم المودّة است چنانچه شاعر گويد:

فلمّا رجت بالشرب هزّ لها العصا شحيح له عند الازاء نهيم‏

پس چون شتر براى نوشيدن آب حركت كرد عصا را براى دور كردن آن تكان داد بخيل بود براى آن در موقع آبشخوار و سر شترها داد ميكرد.

شاهد بيت رجت بالشرب، زايد بودن باء رجت الشرب است، و ممكنست كه مفعول تلقون محذوف و باء متعلّق بآن يعنى (تلقون اليهم ما تريدون- بالمودة التي بينكم و بينهم و قد كفروا) القاء ميكنيد بسوى ايشان چه ميخواهيد از مودّت و دوستى چنانى كه ميان شما و ايشان است و حال آنكه آنها كفر ورزيدند جمله در محلّ نصب است بنا بر حاليّت از عدو يا از هاء و ميم در قول او (تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ) (وَ إِيَّاكُمْ) منصوب است بعطف بر (الرسول) (إِنْ كُنْتُمْ خَرَجْتُمْ) جواب شرط محذوف است براى دلالت آنچه مقدّم داشت آن را از كلام بر آن يعنى (كنتم خرجتم جهادا فى سبيلى فلا تتخذوا عدوى و عدوكم اولياء) و جهادا مفعول له است، يعنى للجهاد براى جهاد، و ممكنست كه (جهادا) مصدر در محلّ حال گذارده شدّه باشد (وَ ابْتِغاءَ مَرْضاتِي) معطوف بر جهاد است بر دو صورت، و تقدير چنين است:

للحال خرجتم مجاهدين فى سبيلى و مبتغين مرضاتى، در حالى كه بيرون رفتيد مجاهدين در راه من بوديد و جوينده خشنودى من (وحده) ممكنست كه مصدر محذوف الزوائد باشد و تقدير آن توحّدونه توحيدا، و توحدونه ايحادا، پس مصدرى باشد كه در محلّ حال نهاده شده و ممكنست كه مصدر فعل ثلاثى باشد و تقدير آن يحد و حده و تقدير آن اين باشد:

(حتى تؤمنوا باللَّه واحدا) تا اينكه ايمان آوريد بخداى يگانه‏ (إِلَّا قَوْلَ إِبْراهِيمَ) منصوب بنا بر استثناء و مستثنى منه ضمير مخفى در ما يتعلّق به لام ميباشد در قول او (قَدْ كانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ) و تقديرش ثبّتت لكم فى ابراهيم الا فى قوله لا تستغفرنّ لك ميباشد.

 

 

شأن نزول:

اين آيه نازل شد درباره حاطب بن ابى بلتعه و جهتش اين بود كه ساره كنيز و جاريه ابى عمرو بين صيفى بن هشام دو سال بعد از جنگ- بدر از مكّه بمدينه خدمت پيامبر (ص)- آمد پس پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله به او فرمود: آيا مسلمان آمدى؟ گفت: نه.

فرمود: آيا به عنوان مهاجرت آمدى؟ گفت: نه. فرمود: پس براى‏ چه آمدى؟ گفت: شما اساس عشيره و آقاى منيد و بحقيقت كه اموال و آقايى ما رفته و سخت مستمند و نيازمند شدم، پس بر شما وارد شدم كه عطائى بمن نمائيد و مرا بپوشانيد و مركبى نيز دهيد كه سوار شوم، فرمود: پس جوانان مكّه چه شدند؟ و او زنى نوحه‏گر و خواننده بود گفت:

بعد از واقعه جنگ بدر ديگر كسى بسراغ من نيامد، پس پيامبر خدا «ص» وادار كرد اولاد عبد المطّلب را تا او را پوشانيده و سوار كرده و آذوقه‏ اى به او دادند و پيغمبر (ص) براى فتح مكّه تهيّه ميديد، پس حاطب بن ابى يلتعه پيش ساره آمد و نامه‏اى براى مردم مكّه نوشته بود، ابن عبّاس گويد و ده دينار باو داد ولى مقاتل بن حيّان گويد:

ده درهم باو داد و بردى هم باو پوشانيد بر اينكه آن نامه را باهل مكه، برساند و در نامه نوشته بود از حاطب بن ابى بلتعه بمردم مكّه بدانيد كه پيامبر خدا قصد شما را نموده، پس احتياط خود را داشته باشيد، پس ساره بيرون رفت و جبرئيل نازل شد و پيغمبر را خبر داد از نامه پس پيغمبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله على عليه السلام و عمّار و عمر و زبير و طلحة و مقداد بن اسود و ابا مرثد را فرستاد و تمامى آنها اسب سواران بودند و فرمود: برويد تا بباغ (فاخ) گوجه و خرما حرك ميرسيد كه در آن ساره آن زن بد نام را ميبينيد و با او نامه‏اى از خاطب بمشركين مكّه است، پس از او نامه را ميگيريد، پس بيرون رفتند تا در آن مكانى كه رسول خدا (ص) فرموده بودند او را ديدند پس باو گفتند نامه كجاست گفت:

بخدا قسم نامه‏اى با من نيست، پس او را كنار زده و اثاث او را تفتيش كردند و چيزى با او نيافتند، پس عازم شدند برگردند، پس على عليه السلام فرمود قسم بخدا پيغمبر بما دروغ نگفت، و ما هم تكذيب نميكنيم گفته آن حضرت را، و شمشيرش را كشيد و فرمود:

نامه را بيرون بياور و گر نه بخدا قسم گردنت را ميزنم، پس چون ساره مطلب را جدّى ديد نامه را از لابلاى موهاى گيسوانش كه پنهان كرده بود بيرون آورد و تقديم حضرت على عليه السلام نمود، پس با نامه آمدند خدمت پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله پس حاطب را خواسته و او نزد آن حضرت حاضر شده و فرمود: آيا اين نامه را ميشناسى گفت: آرى، فرمود: پس چه چيز تو را بر آن داشت كه اين كار را بكنى گفت:

يا رسول اللَّه قسم بخدا روزى كه اسلام آورده ‏ام كافر نشدم و از وقتى كه بشما ايمان آوردم خيانت بشما نكردم و از موقعى كه از كفّار و مردم مكّه جدا شدم ايشان را دوست نداشته‏ ام و لكن هيچكس از مهاجرين نيست مگر اينكه در مكّه كسى را دارد كه خاندانش را از مشركين و شرّ آنان حفظ مينمايد جز من كه غريبم در ميان ايشان و خاندان من در بين ايشانست و من بر آنها ترسيدم پس خواستم كه حقّى بر آنها داشته باشيم و ميدانيم كه بلاى خدا بر آنها نازل شده و نامه من ايشان را مستغنى را چيزى نميكند، پس رسول خدا (ص) او را تصديق كرد و عذر او را پذيرفت، پس عمر بن خطاب برخاست و گفت: يا رسول اللَّه مرا واگذار تا بزنم گردن اين منافق را، پس پيغمبر (ص) فرمود: اى عمر تو چه ميدانى، شايد خدا اهل بدر را ديده و ايشان را بخشيده باشد پس بايشان گفته باشد هر كارى را ميخواهيد بكنيد كه من شما را آمرزيدم.

و بخارى و مسلم در دو صحيح خود از عبد اللَّه بن ابى رافع روايت نمودند كه گويد: شنيدم على عليه السلام ميفرمود: رسول خدا (ص) من و مقداد و زبير را فرستاد و فرمود: برويد تا بباغ (خاخ) برسيد كه در آنجا آن زن بد نام است، و با او نامه است پس رفتيم و نامه را گرفتيم و مانند آنچه گفتيم ياد نموده است.

 

تفسير:

(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِياءَ) خداوند سبحان مؤمنين را خطاب نمود و ايشان را نهى كرد از اينكه كفّار را دوستان خود بگيرند و آنها را دوست بدارند و از آنها كمك بخواهند و آنها را يارى كنند.

(تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ) يعنى طرح دوستى با ايشان افكنيد و بذل نصيحت و خير انديشى با آنها نمائيد، گفته ميشود (القيت اليك بسرى) رازم را بتو سپردم.

زجاج گويد: يعنى اخبار پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله برايشان مى رسانيدند بواسطه دوستى كه ميان شما و ايشان بر قرار بود.

(وَ قَدْ كَفَرُوا بِما جاءَكُمْ مِنَ الْحَقِّ) و حال آنكه ايشان بآنچه كه آمد شما را از حق كه آن قرآن و اسلام بود كفر ورزيدند.

(يُخْرِجُونَ الرَّسُولَ وَ إِيَّاكُمْ) بيرون ميكنند پيامبر و شما را از مكّه.

(أَنْ تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ رَبِّكُمْ) اينكه ايمان بخدا پروردگارتان آوريد، يعنى براى اينكه ايمان آورديد و كراهت اينكه ايمان آورديد، پس مثل آنكه گويد اين كار را ميكنند براى ايمان شما بخدا پروردگارى كه شما را آفريد.

(إِنْ كُنْتُمْ خَرَجْتُمْ جِهاداً فِي سَبِيلِي وَ ابْتِغاءَ مَرْضاتِي) اگر شما براى جهاد كردن و طلب خشنودى من بيرون آمده‏ايد، و مقصود اينست كه اگر غرض شما در بيرون رفتن و هجرت كردن طلب رضاى من است، پس وفا كنيد حق بيرون رفتنتان را از دشمنى ايشان و طرح دوستى با ايشان نيفكنيد و آنها را دوستان خود نگيريد.

(تُسِرُّونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ) يعنى در پنهانى با ايشان اعلان ميكنيد كه بين شما و ايشان دوستى است، و بعضى گويند: كه با براى تعليل است، يعنى آگاهى ميدهند ايشان را باحوال پيامبر در پنهانى بعلّت دوستى كه بين شما و ايشان بر قرار است، اين كار را كسى نموده كه گمان ميكند آنچه كه كرده و ميكند بر من پوشيده است.

(وَ أَنَا أَعْلَمُ بِما أَخْفَيْتُمْ وَ ما أَعْلَنْتُمْ) و حال آنكه من داناترم بآنچه كه شما در پنهانى ميكنيد و يا در ظاهر و علانيه بر من چيزى از اينها مخفى نيست، و من پيامبرم را بر آن آگاه ميكنم.

(وَ مَنْ يَفْعَلْهُ مِنْكُمْ) يعنى و كسى كه در نهانى با آنها دوستى كند و اخبار پيامبرم را از شما يا گروه مؤمنين را برساند بايشان بعد از اين بيان.

(فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِيلِ) پس جدّا عدول از راه حق نموده و تجاوز از طريق صلاح كرده است و در اين آيه دلالت است بر اينكه گناه كبيره انسانى را از ايمان بيرون نميكند، براى آنكه هيچكس نگفته كه حاطب بواسطه گناه كبيره‏اى كه كرده از ايمان بيرون رفته و مرتد شده است.

(إِنْ يَثْقَفُوكُمْ) يعنى اين گروه كفّار اگر بر شما مسلّط شوند و شما را مغلوب كنند.

(يَكُونُوا لَكُمْ أَعْداءً وَ يَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ وَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالسُّوءِ) يعنى:

دشمنانتان باشند و دستهاى خود را براى زدن شما دراز و زبانشان را براى فحش دادن بشما بگشايند، و مقصود اينست كه ايشان دشمنى ميكنند با شما و- سودى عايد شما نميشود از دوستى با ايشان و آنها هدف و غرض خود را رها نكنند از رساندن بدى بشما با دست و زبانشان.

(وَ وَدُّوا) و با اين كار شما دوست دارند (لَوْ تَكْفُرُونَ) كه شما كفر بخدا بورزيد چنانچه آنها كافر شدند و دوست دارند كه شما مرتد شويد و از دينتان بر گرديد.

(لَنْ تَنْفَعَكُمْ أَرْحامُكُمْ) هرگز بشما سودى ندهند خويشاوندان و ارحام تان‏ (وَ لا أَوْلادُكُمْ) و نه فرزندانتان يعنى تحميل نكند شما را خويشان و فرزندان تان كه در مكّه هستند بر خيانت به پيامبر و مؤمنين، پس هرگز بشما سودى و نفعى ندهند اين گروهى كه براى ايشان خدا را معصيت نموديد.

(يَوْمَ الْقِيامَةِ يَفْصِلُ) روز قيامت جدا ميكند خدا (بَيْنَكُمْ) ميان شما را پس اهل ايمان و طاعت را داخل بهشت ميكند و اهل كفر و عصيان را بآتش مى افكند و در اين روز جدا ميشوند بعضى از بعض ديگر، پس خويش، و نزديك مؤمن نميبيند در بهشت خويش كافر خود را در دوزخ.

و بعضى گويند: يعنى حكومت و داورى ميكند ميان شما از باب فصل حكومت و داورى.

(وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ) يعنى خدا داناى باعمال شماست، خداوند سبحان دانست آنچه را كه حاطب نمود از نامه نگارى باهل مكّه تا خبر داد پيامبر خود را باين، سپس خداوند سبحان براى ايشان مثل ابراهيم عليه السلام را زد در ترك موالات و دوستى با كفّار پس فرمود:

(قَدْ كانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ) يعنى براى شماست اقتداء نيكويى (در ابراهيم) عليه السلام خليل خدا.

(وَ الَّذِينَ مَعَهُ) و كسانى كه با او هستند از آنهايى كه ايمان آوردند و پيروى كردند او را.

ابن زيد گويد: آنهايى كه با او بودند از پيامبران.

(إِذْ قالُوا لِقَوْمِهِمْ) وقتى كه بخويشان كفارشان گفتند: (إِنَّا بُرَآؤُا مِنْكُمْ) ما بيزاران از شمائيم و شما را دوست نداريم.

(وَ مِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ) و نيز بيزاريم از آنچه كه ميپرستيد از غير خدا يعنى و بيزاريم از بتهايى كه مپرستيد، و ممكنست كه (ما) مصدريّه باشد پس معنى چنين است و از عبادت شما بتها را.

(كَفَرْنا بِكُمْ) كافر شديم بشما، يعنى ميگويند بايشان كه ما انكار كرديم دين شما را و انكار كرديم معبود شما را.

(وَ بَدا بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمُ الْعَداوَةُ وَ الْبَغْضاءُ أَبَداً) و ظاهر شد بين ما و بين شما دشمنى و خصومت هميشگى، پس ميان ما موالاتى در دين نميباشد.

(حَتَّى تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ) تا اينكه ايمان آوريد بخداى يكتا، يعنى پس تصديق كنيد وحدانيّت و يكتايى خدا و اخلاص توحيد و عبادت را براى او.

فراء گويد: خداى تعالى ميفرمايد اى حاطب تأسّى و اقتداء بابراهيم «ع» و خويشان او كن و تبرى و بيزارى بجواز ايشان، چنان كه او بيزارى نمود از ايشان، يعنى: از خويشان كافرش.

(إِلَّا قَوْلَ إِبْراهِيمَ لِأَبِيهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ) يعنى اقتداء و تقليد بابراهيم كن در هر موردى مگر در اين قول، پس پيروى از او نكن در اين قول زيرا كه آن حضرت عليه السلام البتّه استغفار كرد براى پدرش از ميعادى كه او را وعده داده بود كه ايمان آورد، پس چون براى او روشن شد كه دشمن خدا است تبرى كرد از او[4].

حسن گويد: و البتّه اين مطلب در موقع مردن پدرش برايش معلوم شد و اگر اين را استثناء نكرده بود هر آينه گمان ميشد كه استغفار براى كفّار مطلقا جايز است از غير وعده دادن بايمان از ايشان، پس منع شدند از اينكه اقتداء باو كنند در اين مطلب خصوصى.

(از مجاهد و قتاده و ابن زيد) حسن و جبائى گويند: آذر با ابراهيم نفاق مى كرد و باو نشان ميداد كه مسلمانست و وعده ميداد كه اظهار اسلام ميكرد، تا اينكه استغفار براى او كند، سپس گفت:

(وَ ما أَمْلِكُ لَكَ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْ‏ءٍ) و من مالك نيستم براى تو از خدا چيزى را، هر گاه اراده كند عقاب تو را و ممكن نيست براى من رفع عذاب از تو.

(رَبَّنا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنا) پروردگارا بر تو توكل نموديم يعنى و آنها چنين مى گويند (وَ إِلَيْكَ أَنَبْنا) يعنى بسوى طاعت تو بازگشت نموديم‏ (وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ) يعنى بازگشت بسوى حكم تو است، و اين حكايت براى گفته ابراهيم و خويشانش است و احتمال دارد كه تعليم براى بندگان خدا باشد كه اين را بگويند و كارهاى ايشان را بخدا واگذار كنند و بسبب توبه بسوى او برگردند.

(رَبَّنا لا تَجْعَلْنا فِتْنَةً لِلَّذِينَ كَفَرُوا) پروردگارا ما را آزمايش براى كفّار قرار نده، يعنى ما را بدست ايشان عذاب نكن و به بلاء از نزد خودت ما را شكنجه مفرما.

مجاهد گويد: پس ميگويند اگر اين گروه بر حق بودند اين بلا بايشان نمى رسيد. و بعضى گويند: يعنى ايشان را بر ما مسلّط ننما، پس ما را از دينت فريب دهند. و بعضى گويند: يعنى بما تلطّف و ترحّم نما تا ما بر آزار ايشان شكيبا باشيم و پيروى از ايشان نكنيم، پس آزمايش براى ايشان شويم.

و بعضى گويند: يعنى ما را از دوستى با كفّار نگهدار پس ما هر گاه ايشان را دوست داشتيم گمان ميشود كه ما ايشان را درست پنداشته‏ايم.

و بعضى گويند: يعنى خدا يا ما را مغلوب نكن هر گاه با ايشان پيكار و جنگ نموديم زيرا اگر ما را واگذاردى آنها ميگويند: اگر اينان بر حقّ بودند شكست نميخوردند.

(وَ اغْفِرْ لَنا رَبَّنا) و بيامرز گناهان ما را.

(إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ) براستى كه تو پيروزمندى هستى كه مغلوب نميشوى‏ (الْحَكِيمُ) و دانايى كه نميكند مگر حكمت و صواب را و در اين تعليم- و آموزش براى مسلمين است كه اين دعا را بخوانند (و بگويند):

«رَبَّنا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنا وَ إِلَيْكَ أَنَبْنا وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ، رَبَّنا لا تَجْعَلْنا فِتْنَةً لِلَّذِينَ كَفَرُوا وَ اغْفِرْ لَنا رَبَّنا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ» آمين، يا ربّ العالمين.

 

 

[سوره الممتحنة (60): آيات 6 تا 9]

لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِيهِمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الْآخِرَ وَ مَنْ يَتَوَلَّ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ (6) عَسَى اللَّهُ أَنْ يَجْعَلَ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ الَّذِينَ عادَيْتُمْ مِنْهُمْ مَوَدَّةً وَ اللَّهُ قَدِيرٌ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ (7) لا يَنْهاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَ لَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ (8) إِنَّما يَنْهاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ قاتَلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَ أَخْرَجُوكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ وَ ظاهَرُوا عَلى‏ إِخْراجِكُمْ أَنْ تَوَلَّوْهُمْ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ (9)

 

ترجمه آيات:

6- بخدا سوگند براى شما در ابراهيم و پيروان او اقتداء بخصلتى نيكو هست يعنى براى كسانى كه از خدا و روز بازپسين بيم دارند و هر كه روى بگرداند البتّه خدا خود بينيازى ستوده صفاتست.

7- نزديكست كه خدا ميان شما و آنان كه از مشركان قريش دشمنى كرديد مودّتى قرار دهد و خدا توانا است، و خدا بس آمرزنده مهربانست.

8- و خدا شما را از نيكويى كردن با كفّارى كه در دين با شما پيكار نكردند و شما را از منازلتان بيرون نكردند باز نميدارد و بعدالت ميان ايشان حكم كنيد زيرا كه خدا دادگران را دوست ميدارد.

9- بى گفتگو خدا از دوستى كردن با كسانى كه در كار دين با شما كار زار كردند و شما را از سراها و منازلتان بيرون كردند و در بيرون كردن شما يكديگر را پشتيبانى كردند شما را باز ميدارد و هر كه ايشان را دوست بدارد، پس آن گروه خود ستمكارانند.

نزول اين آيات:

ابن عباس گويد قول خدا (لا يَنْهاكُمُ اللَّهُ …) درباره خزاعه و بنى مدلج نازل شده زيرا آنها با رسول خدا (ص) مصالحه كردند كه با آن حضرت كار زار نكنند و هيچكس را بر ضرر و زيان آن حضرت يارى ننمايند.

 

تفسير:

سپس خداوند سبحان اعاده نموده در ذكر اقتداء و تأسّى پس فرمود:

(لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِيهِمْ) يعنى در ابراهيم و كسانى كه با او ايمان آوردند.

(أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ) اقتداء نيكويى و البتّه اعاده ذكر اسوه براى اينست كه تأسّى و اقتداء دوّم منعقد است بغير آنچه كه اوّل منعقد شده بود، زيرا كه در دوّمى بيان اينست كه تأسى و اقتداء در ايشان باميد ثواب خدا و عاقبت به خيرى بود ولى در اوّلى بيان اين بود كه تأسّى و تقليد در دشمنى با كفّار با آن حضرت نمود.

(لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الْآخِرَ) براى كسانى كه بايد از خدا و روز بازپسين بترسند، بدل است از قول او (لكم) براى شما و آن بدل بعض از كلّ است مانند قول او (وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا[5]

و براى خداست بر ذمّه مردم حجّ خانه خدا بر كسانى كه توانايى رفتن به آنجا را دارند و در آنست بيان اينكه اين تأسّى براى كسيست كه بترسد از خدا و به ترسد عقاب آخرت را.

و بعضى گفته‏اند: اميد ثواب خدا و آنچه را كه عطا ميكند او را از ثواب در روز قيامت داشته باشد.

(وَ مَنْ يَتَوَلَّ) يعنى و كسى كه اعراض از اين اقتداء و تأسّى بابراهيم و پيامبران و مؤمنين و كسانى كه با او هستند نمايد، پس قطعا خطا كرده حظ و نصيب خودش را و گذشته است از آنچه سودش بر او برميگردد پس آن را حذف كرده براى دلالت كلام بر او و آن قول اوست:

(فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ) پس براستى كه خداوند خود بينياز ستوده كردار است، يعنى بينياز و مستغنى از مردم و پسنديده در تمام كردارش ميباشد پس اعراض او زيانى بوى وارد نميكند و لكن بخودش ضرر زده است.

(عَسَى اللَّهُ أَنْ يَجْعَلَ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ الَّذِينَ عادَيْتُمْ مِنْهُمْ) نزديكست كه خدا ميان شما و كسانى كه از مشركان قريش دشمنى كرديد يعنى از كفّار مكّه.

(مَوَدَّةً) دوستى بسبب اسلام قرار ميدهد.

مقاتل گويد: چون خداوند سبحان امر نمود مؤمنين را بعداوت با كفّار پس با خويشان و نزديكان خود دشمنى كردند، پس اين آيه نازل شد.

و مقصود اينست كه موالات و دوستى كفّار سودى ندارد، و خداوند سبحان قادر و تواناى بر اينست كه ايشان را موفّق براى ايمان و تحصيل دوستى بين شما و ايشان نمايد، پس بوده باشيد بر اميد و طمع از خدا كه اين مودّت را بوجود آورد و حقيقة هم نمود هنگامى كه اسلام آوردند در سال فتح مكّه پس مودّت بين‏ ايشان و مسلمين حاصل شد.

(وَ اللَّهُ قَدِيرٌ) و خداوند قادر است بر نقل دلها از عداوت بدوستى و مودت و صحيح است كه (على كل شي‏ء) را مقدّر نمود بر (وَ اللَّهُ قَدِيرٌ).

(وَ اللَّهُ غَفُورٌ) و خداوند آمرزنده است مر گناهان بندگانش را (رَحِيمٌ) مهربانست بايشان هر گاه توبه كنند و اسلام آورند.

(لا يَنْهاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَ لَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ) و خدا شما را از نيكويى كردن با كفّارى كه در كار دين با شما كار زار نكردند و شما را بيرون از منازلتان ننمودند يعنى نيست خدا كه شما را بازدارد از مخالطت و دوستى اهل پيمان آنهايى كه با شما پيمان بستند بر ترك قتال و پيكار و نيكى كردن بايشان و معامله با ايشان بعدالت و آن قول اوست:

(أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ) يعنى عدالت كنيد در ما بين خودتان، و ايشان از وفاء بعهد و پيمان.

ابن عباس و حسن و قتاده گويند: كه مسلمين از پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله خواستند كه رخصت فرمايد در اينكه با خويشان مشركشان نيكى و احسان كنند و اين پيش از آن بود كه مأمور به پيكار با تمام مشركين شوند، پس اين آيه نازل شد و اين منسوخ شد بقول او:

(فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ)[6] بكشيد مشركين را هر جا كه آنها را يافتيد.

قتاده گويد: او قصد نموده بكسانى كه پيكار با شما نكردند كسانى را كه از اهل مكّه ايمان آورده و هجرت نكردند.

و ابن زبير گويد: آن عامّ است در هر كس كه باين صفت باشد و آنچه كه اجماع بر آن شده كه حرام نيست، اينست: كه انسان نيكى كند كسى را كه مى خواهد از اهل حرب و پيكار خواه از نزديكان و خويشان باشد و يا بيگانه و غريبه و البتّه خلاف در دادن زكاة و فطره و كفّارات به ايشانست پس اصحاب ما (علماء اماميّه) تجويز نكرده‏اند و در آن اختلاف بين فقهاء ميباشد، و قول او:

(أَنْ تَبَرُّوهُمْ) در محلّ جرّ است بدل از (الذين) و آن بدل اشتغال است و تقديرش اينست (لا ينهاكم اللَّه عن ابن تبروا الذين لم يقاتلوكم) خدا باز نميدارد شما را از اينكه نيكى كنيد با كسانى كه با شما پيكار نكردند.

(إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ) بدرستى كه خدا دادگران را دوست دارد- يعنى عادل‏ها و دادگران را.

و بعضى گويند: دوست ميدارد كسانى را كه قرار ميدهند براى خويشاوندان خودشان سهمى را از آنچه كه در منازلشان از خوراكيها دارند سپس فرمود:

(إِنَّما يَنْهاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ قاتَلُوكُمْ فِي الدِّينِ) بى گفتگو خدا از دوستى كردن با كسانى كه در كار دين با شما كار زار كردند از اهل مكّه و غير ايشان منع ميكند.

(وَ أَخْرَجُوكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ) و بيرون كردند شما را از منازل و املاكتان.

(وَ ظاهَرُوا عَلى‏ إِخْراجِكُمْ) يعنى كمك كردند بر بيرون كردن شما و تقويت كردند ايشان را و آنها عوام و پيروان بودند معاونت و يارى كردند رؤساى خود را بر باطل.

(أَنْ تَوَلَّوْهُمْ) يعنى باز ميدارد شما را خدا از اينكه با ايشان دوستى و موالات داشته باشيد، و آنها را دوست بداريد، و مقصود اينست كه نامه نگارى‏ شما بين ايشان باظهار كردن سرّ و راز مؤمنين، موالات و دوستى با ايشان است.

(وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ) و كسى كه دوست بدارد ايشان را از شما يعنى موالات- داشته باشد و يارى كند ايشان را، پس ايشانند خود ستمكاران كه مستحق مى شوند باين عذاب دردناك را.

 

 

[سوره الممتحنة (60): آيات 10 تا 11]

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا جاءَكُمُ الْمُؤْمِناتُ مُهاجِراتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّ اللَّهُ أَعْلَمُ بِإِيمانِهِنَّ فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِناتٍ فَلا تَرْجِعُوهُنَّ إِلَى الْكُفَّارِ لا هُنَّ حِلٌّ لَهُمْ وَ لا هُمْ يَحِلُّونَ لَهُنَّ وَ آتُوهُمْ ما أَنْفَقُوا وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ أَنْ تَنْكِحُوهُنَّ إِذا آتَيْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ وَ لا تُمْسِكُوا بِعِصَمِ الْكَوافِرِ وَ سْئَلُوا ما أَنْفَقْتُمْ وَ لْيَسْئَلُوا ما أَنْفَقُوا ذلِكُمْ حُكْمُ اللَّهِ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ (10) وَ إِنْ فاتَكُمْ شَيْ‏ءٌ مِنْ أَزْواجِكُمْ إِلَى الْكُفَّارِ فَعاقَبْتُمْ فَآتُوا الَّذِينَ ذَهَبَتْ أَزْواجُهُمْ مِثْلَ ما أَنْفَقُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي أَنْتُمْ بِهِ مُؤْمِنُونَ (11)

ترجمه آيات:

10- اى كسانى كه ايمان آورده ‏ايد هر گاه زنانى كه ادّعاء ايمان ميكنند نزد شما بيايند در آن حال كه مهاجر باشند پس ايشان را بيازمائيد و خدا بايمانشان داناتر است، و اگر ايشان را زنان مؤمنه شناختيد پس اينان را بسوى شوهران كافرشان باز نگردانيد نه اينان براى آنان حلالند و نه آنان براى اينان حلال هستند، و بشوهران كافرشان آنچه خرج كرده‏اند بدهيد و بر شما گناهى نيست كه آنان را نكاح كنيد وقتى كه مهرشان را بدهيد عقد زنان كافره را متمسّك مشويد و آنچه مهر داده‏ايد بخواهيد و بايد كافران نيز بخواهند آنچه را داده‏اند آنچه براى شما بيان كرديم حكم خداست كه ميان شما حكم ميكند و خدا داناى درست‏ كردار است.

11- و اگر يكى از همسران شما بسوى كافران رفت و بجنگ رفتيد و غنيمت بدست آورديد پس بمسلمانانى كه همسرانشان رفته‏اند مانند آنچه مسلمانان داده‏اند بدهيد و از عذاب خدايى كه شما باو ايمان آورده‏ايد بترسيد.

 

قرائت:

اهل بصره (لا تمسكوا) بتشديد خوانده و باقى (و لا تمسكوا) بتخفيف- قرائت كرده‏اند، و در شواذ قرائت اعرج (فعقبتم) بتشديد و در قرائت نخعى و زهرى و يحيى بن يعمر بخلاف (فعقبتم) بتخفيف قاف بدون الف آمده و در قرائت مسروق (فعقبتم) بكسر قاف بدون الف و در قرائت مشهور (فعاقبتم) است و مجاهد (فاعقبتم) خوانده است.

دليل:

دليل كسى كه‏ (لا تُمْسِكُوا) خوانده قول خدا (فَإِمْساكٌ بِمَعْرُوفٍ‏[7] (و) لا تُمْسِكُوهُنَّ ضِراراً) (و أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ)[8] است.

و دليل كسى كه (و لا تمسَّكوا) خوانده قول او «وَ الَّذِينَ يُمَسِّكُونَ بِالْكِتابِ» آنانى كه تمسّك بكتاب ميكنند گفته ميشود (امسكت بالشي‏ء) و مسكت به و تمسكت به، ابن جنى گويد: ما روايت كرديم از قطرب كه گويد: (فعاقبتم) اصبتم عقبى منهنّ، گفته ميشود (عاقب الرجل شيئا) هر گاه چيزى را بگيرد، و طرفه انشاد كرده: (فعقبتم بذنوب غير مر) جمع مرّه، پس عقوبت شديد بگناهان- مكرر پس تفسير كردند آن را على اعطيتم وعدتم بر آنچه عطا شديد وعده شديد و گويد در قول او «و لم يعقب» يعنى برنگشت و از اعمش حكايت شده كه گويد (عقبتم غنمتم) و گاهى ممكنست عقبتم بر وزن غنمتم باشد و بمعناى آن تماما و نيز بيت طرفه روايت شده (فعقبتم) بكسر قاف و ابو عوانه از مغيره حكايت كرده گويد: قرائت كردم بر ابراهيم (فعاقبتم) پس آن را گرفت بر فعقبتم بتخفيف و معناى اعقبتم صنعتم بهم مثل ما صنعوا بك كرديد شما بايشان مثل آنچه آنها با شما كردند.

 

شأن نزول:

ابن عباس گويد: پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله در حديبيه مصالحه كرد با مشركين مكّه بر اينكه اگر از اهل مكّه كسى بمدينه آمد او را بمكّه برگردانند و اگر كسى از اهل مكّه از اصحاب رسول خدا (ص) آمد پس او براى مردم مكّه باشد بر نگردانند بر او و بر اين مطلب قطع نامه‏اى نوشتند و آن را مهر كردند پس سبيعه دختر حارث اسلميّه كه مسلمان شده بود بعد از پايان قطع نامه آمد و پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله در حديبيه بود پس شوهرش مسافر از بنى مخزوم.

و مقاتل گويد: همسر او صيفى پسر راهب بود آمد عقب او و وى كافر بود پس گفت: اى محمّد زن مرا بمن برگردان زيرا كه شما شرط كرديد كه هر كس از ما نزد تو آيد بما برگردانى و اين گل كتاب مركب قطع نامه است كه هنوز خشك نشده پس آيه نازل شد (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا جاءَكُمُ الْمُؤْمِناتُ مُهاجِراتٍ) اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد هر گاه زنانى كه اظهار ايمان نموده نزد شما آمدند بعنوان مهاجرت از دار كفر بدار اسلام پس آنها را آزمايش كنيد.

ابن عباس گويد: امتحان و آزمايش آنها چنين بود كه ايشان را سوگند ميدادند كه از كينه و دشمنى شوهرشان و يا ميل از شهرى بشهرى بيرون نيامدند و مهاجرت نكردند و يا براى طلب مال دنيا ترك شوهر و وطن نكرده و مهاجرت ننموده‏اند مگر براى محبّت خدا و پيامبر او (ص) پس رسول خدا (ص) سبيعه را سوگند داد كه از دشمنى شوهرش و يا عشق بيكى از مردان مسلمان بيرون نيامده و نيامده مگر براى ميل با سلام، پس سوگند ياد كرد بخدايى كه جز او خدايى نيست نيامده مگر براى خدا و شوق با سلام، پس پيامبر (ص) مهر او را با آنچه كه خرج او كرده بود داد و او را بمكّه برنگردانيد، پس عمر بن خطاب او را تزويج كرد، پس رسول خدا (ص) هر كس از مردان كه ميآمد او را برمى‏گزيند گردانيد ولى هر زنى كه ميآمد امتحانش ميكرد اگر براى خدا آمده بود نگاهش مى داشت و مهر او را بشوهرانشان مى‏پرداخت.

زهرى گويد: و چون اين آيه نازل شد و در آن اين جمله بود (وَ لا تُمْسِكُوا بِعِصَمِ الْكَوافِرِ) عمر بن خطاب دو زنى را كه در مكّه داشت و مشركه بودند 1- قرينه دختر اميّة بن مغيره 2- ام كلثوم دختر عمرو بن جرول خزاعيه‏اى مادر عبد اللَّه بن عمر را طلاق داد پس قرينه را معاويه بن ابى سفيان (عليه الهاويه و لعنه اللَّه و ملائكته و انبيائه و رسله و جميع المؤمنين من الاوّلين و- الآخرين) گرفت و ام كلثوم را ابو جهم حذافة بن غانم كه مردى از خويشان او بود تزويج كرد و آنها هم بر شرك خود در مكّه باقى بودند، و زن طلحة بن عبيد اللَّه اروى دختر ربيعة بن حرث بن عبد المطلب بود پس اسلام ميان آنها جدايى انداخت وقتى كه قرآن نهى كرد از تمسّك بعقد زنان كافره و طلحه مهاجرت بمكّه كرده و اروى عياليش كافره در مكّه نزد خويشانش بود سپس، در اسلام بعد از طلحه خالد بن سعيد بن عاص بن اميّه با او ازدواج كرد، و از آن زنانى بود كه بسوى رسول خدا (ص) از زنان كفّار فرار كرده، پس پيامبر او را نگه داشت و بخالد نامبرده تزويج كرد، و ديگر اميمه دختر بشر زن ثابت بن دحداحه بود، پس فرار كرد از نزد شوهرش كه در آن روز كافر بود و پناه به پيامبر خدا آورد، پس رسول خدا (ص) او را تزويج به سهل بن حنيف نمود و عبد اللَّه ابن سهل از او بدنيا آمد.

شعبى گويد: زينب دختر حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله همسر ابى العاص بن ربيع بود، پس اسلام آورد و در مدينه ملحق به پيامبر (ص) شد و ابو العاص در حال شرك در مكّه ماند سپس بمدينه آمد پس زينب او را امان داد پس مسلمان شد آن گاه پيامبر او را باو برگردانيد.

جبائى گويد: در شرط صلح حديبيه و آن قطع نامه مشروط نشد مگر بر برگردانيدن مردان غير زنان و از زنان ياد در آن نشده بود و امّ كلثوم دختر عقبة بن ابى معيط آمد بمدينه در حالى كه مسلمان بود و بعنوان مهاجرت آمده بود از مكّه پس برادرانش بمدينه آمده و از پيامبر خدا خواستند تا او را برگرداند با آنها پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: شرط (قطع نامه) در ميان ما درباره مردان بود نه زنها پس او را برنگردانيد.

جبائى گويد: البتّه اين شرط را درباره زنها نكردند چون كه زن وقتى مسلمان شد بر شوهر كافرش حلال نيست، پس چطور بر او برگردد و حال آنكه اسلام بين آنها جدايى و تفرقه انداخته است.

 

تفسير:

چون خداوند سبحان قطع موالات و دوستى بين مسلمين و كفّار نمود بيان فرمود حكم زنان مهاجره را و شوهران آنها را پس فرمود:

(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا جاءَكُمُ الْمُؤْمِناتُ مُهاجِراتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّ) اى‏ كسانى كه ايمان آورده‏ايد هر گاه زنانى كه ادعاء ايمان ميكنند نزد شما بيايند، در آن حال كه مهاجره باشند پس ايشان را امتحان كنيد، يعنى بايمان ايشان را آزمايش كنيد و آنها را مؤمنان ناميد پيش از آنكه ايمان آورند براى آنكه معتقد به ايمان بودند.

(اللَّهُ أَعْلَمُ بِإِيمانِهِنَّ) خدا داناتر است بايمان آنها، اگر شما ميدانيد بسبب امتحان ظاهر ايمان آنها را و خدا ميداند حقيقت ايمان آنان را در باطن سپس اختلاف كردند درباره امتحان بر چند صورت:

1- ابن عباس گويد: مقصود از امتحان اينكه شهادت دهند«ان لا اله الّا اللَّه و انّ محمدا رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله».

2- و روايت شده از قتاده كه گويد و از ابن عباس نيز در حديث ديگر آمده كه امتحان آنها چنين بود كه قسم ياد كنند كه آنها از مكّه هجرت نكرده‏اند مگر براى دين و رغبت در اسلام و براى محبّت خدا و پيامبر او و بيرون نرفته‏اند براى دشمنى با شوهرشان و يا براى طلب كردن دنيا و زينت آن.

3- عايشه گويد: امتحانشان بآنچه در آيه بعد است اين بود كه چيزى را شريك خدا نگيرند و سرقت نكنند و زنا ندهند، سپس خداوند سبحان فرمود:

(فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِناتٍ) پس اگر دانستيد در ظاهر كه آنها ايمان آورده اند (فَلا تَرْجِعُوهُنَّ إِلَى الْكُفَّارِ) پس آنها را بكفّار برنگردانيد.

(لا هُنَّ حِلٌّ لَهُمْ وَ لا هُمْ يَحِلُّونَ لَهُنَّ) نه آن زنها بر ايشان حلال است و نه ايشان بر آن زنها حلالند، و اين دلالت ميكند بر اينكه جدايى و تفرقه بين آنها واقع شده به بيرون رفتن آنها از مكّه در حالى كه اسلام آورده‏اند هر چند كه مشرك طلاقشان نداده باشد.

(وَ آتُوهُمْ ما أَنْفَقُوا) ابن عباس و مجاهد و قتاده گويند: يعنى ميدهند به شوهران كافرشان آنچه كه برايشان خرج كرده‏اند از مهر.

زهرى گويد: اگر صلح و مصالحه نبود صداق و نفقه را بمشركين بر نميگرداندند چنان كه پيشتر هم ميكردند.

(وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ أَنْ تَنْكِحُوهُنَّ إِذا آتَيْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ) يعنى و بأسى نيست بر شما اى گروه مسلمين اينكه ازدواج كنيد با زنان مهاجره، هر گاه پرداختيد صداقهاى آنها را كه بسبب آن آميزش با آنها حلال ميشود زيرا كه آنها بسبب اسلام از همسران و شوهرشان جدا ميشوند.

(وَ لا تُمْسِكُوا بِعِصَمِ الْكَوافِرِ) يعنى متمسّك نشويد بزناشويى و نكاح زنان كافره و اصل عصمت منع است و نكاح را عصمت ناميده‏اند براى اينكه زن عقد شده در بند شوهر و حضانت و نگهدارى اوست، و در اين دلالت است بر اينكه عقد بر كافره جايز نيست خواه حربيّه باشد يا ذميه و بنا بر هر حال چون كه آن عموميّت در زنان كافره دارد و براى هيچكس نيست كه تخصيص دهد آيه را بزن بت- پرست براى نزول آن بسبب بت پرستيدن آنان چون كه اعتبار بعموم لفظ است نه بواسطه سبب.

(وَ سْئَلُوا ما أَنْفَقْتُمْ) و بخواهيد آنچه كه انفاق كرده‏ايد، يعنى اگر زنى از شما ملحق باهل پيمان از كفّار شد در حال ارتداد و كفر پس از آن كفّار طلب كنيد آنچه كه از مهر انفاق بايشان كرده‏ايد هر گاه منع كردند آن را و بشما نپرداختند چنانچه از شما مطالبه ميكنند صداق زنانشان را هر گاه بسوى شما هجرت كنند و آن قول اوست:

(وَ لْيَسْئَلُوا ما أَنْفَقُوا ذلِكُمْ) و هر آينه بطلبند آنچه را كه خرج كرده‏اند،يعنى آنچه كه خدا در اين آيه ياد نموده حكم خداست كه بين شما حكم ميكند.

(وَ اللَّهُ عَلِيمٌ) و خدا داناى بتمام چيزهاست‏ (حَكِيمٌ) و خدا در آنچه مى كنيد و بآن فرمان ميدهد درست كردار است.

حسن گويد: در اوّل اسلام زن مسلمان همسر مرد كافر بود و زن كافره هم همسر مرد مسلمان، پس اين آيه آن را نسخ كرد.

زهرى گويد: و چون اين آيه نازل شد مؤمنين ايمان بحكم اللَّه آورده، و پرداختند آنچه كه بآنها امر شده بود از مخارج مشركين بر زنانشان و امّا- مشركين امتناع كردند كه اقرار كنند بحكم خدا در آنچه كه بايشان فرمان داده بود از اداء نفقه‏ها و مخارج مسلمين، پس نازل شد:

(وَ إِنْ فاتَكُمْ شَيْ‏ءٌ مِنْ أَزْواجِكُمْ) و اگر چيزى از همسران شما بسوى كفّار رفت يكى از همسران شما (إِلَى الْكُفَّارِ) و بطور ارتداد و كفر ملحق بكفّار شد.

(فَعاقَبْتُمْ) و شما جنگ كرديد و از كفّار غنيمتى بدست آورديد و پيروز شديد و غلبه براى شما بود.

مؤرج گويد: يعنى پس شما بعد از ايشان مانديد و امر بدست شما گرديد.

فراء گويد: كه عقب و عاقب مثل صغّر و صاغر بيك معنى است.

على بن عيسى گويد: عاقبت و آخر كار زنان كفّار نصيب شما شد يا از جهت اسارت يا از جهت آمد نشان در حال اسلام و ايمان.

(فَآتُوا الَّذِينَ ذَهَبَتْ أَزْواجُهُمْ) پس بمسلمانى كه همسرانشان رفته‏اند يعنى زنان ايشان از مؤمنين‏ (مِثْلَ ما أَنْفَقُوا) ابن عباس و جبائى گويند: يعنى مانند آنچه كه داده‏اند از مهرهايى كه بر آنهاست از اصل غنيمت و چيزى از حق آنها را كم نكنيد، بلكه كاملا بپردازيد.

قتاده گويد: يعنى اگر يكى از همسران شما بسوى كفّارى كه بين شما و ايشان پيمانست رفت، پس شما غنيمتى نصيبتان شد پس بپردازند همسران آنها صداق آنان را از غنيمتى كه نصيبشان شد، سپس در سوره برائت اين حكم منسوخ شد، پس هر صاحب پيمانى پيمان خود را شكست و رها كرد.

و على بن عيسى گويد: يعنى پس دادند كسانى كه زنانشان رفته بود مانند آنچه كه خرج كردند از مهرها چنان كه بر آنها بود كه رد كنند بر شما مثل آنچه كه شما داده‏ايد بكسى كه رفته از همسرانتان.

(وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي أَنْتُمْ بِهِ مُؤْمِنُونَ) و بترسيد از خدايى كه شما باو ايمان آورده‏ايد، يعنى اجتناب و دورى كنيد گناهان خدايى را كه شما باور كرده‏ايد او را و تجاوز از امر او نكنيد.

و زهرى گويد: پس تمام زنانى كه ملحق بمشركين شدند از زنان مؤمنه ‏اى كه هجرت كرده بودند و بعد مرتد از اسلام شدند شش زن بودند.

1- ام الحكم دختر ابو سفيان‏ (لعنة اللَّه عليها و على ابيها و اخيها)كه عيال عياض بن شداد فهرى بود.

2- فاطمه دختر ابى اميّة بن مغيره خواهر ام سلمه كه زن عمر بن خطاب بود و چون عمر خواست كه مهاجرت كند وى امتناع كرد و مرتد شد.

3- بروع دختر عقبه كه عيال شماس بن عثمان بود.

4- عبده دختر عبد العزى بن فضله و شوهرش عمرو بن عبد ود بود.

5- هند دختر ابى جهل بن هشام كه زن هشام بن عاصم بن وائل بود.

6- كلثوم دختر جرول كه زن عمر بود پس رسول خدا (ص) مهر زنانشان را از غنائم جنگى پرداخت بايشان‏.

 

 

[سوره الممتحنة (60): آيات 12 تا 13]

يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذا جاءَكَ الْمُؤْمِناتُ يُبايِعْنَكَ عَلى‏ أَنْ لا يُشْرِكْنَ بِاللَّهِ شَيْئاً وَ لا يَسْرِقْنَ وَ لا يَزْنِينَ وَ لا يَقْتُلْنَ أَوْلادَهُنَّ وَ لا يَأْتِينَ بِبُهْتانٍ يَفْتَرِينَهُ بَيْنَ أَيْدِيهِنَّ وَ أَرْجُلِهِنَّ وَ لا يَعْصِينَكَ فِي مَعْرُوفٍ فَبايِعْهُنَّ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (12) يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ قَدْ يَئِسُوا مِنَ الْآخِرَةِ كَما يَئِسَ الْكُفَّارُ مِنْ أَصْحابِ الْقُبُورِ (13)

 

 

ترجمه آيات:

12- هر گاه (اى پيامبر) زنان مؤمنه پيش تو آيند كه با تو بيعت كنند كه چيزى را با خدا شريك نگردانند و دزدى نكنند و زنا ندهند و فرزندان خود را، نكشند و بهتانى كه آن را يافته‏اند ميان دستها و پايهاى خود نياورند و در بجا آوردن نيكويى نافرمانى تو نكنند پس از ايشان بيعت بگير و براى اين زنان از خدا طلب آمرزش كن زيرا كه خدا بس آمرزنده و مهربانست.

13- اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد زنهار با گروهى كه خدا برايشان- خشم گرفت دوستى نكنيد در حقيقت ايشان از روز باز پسين نوميد شدند چنان كه كافران از اهل گورستان مأيوس شده‏اند.

 

اعراب:

(مِنْ أَصْحابِ الْقُبُورِ) يعنى از بعثت اصحاب القبور پس مضاف حذف شده است و ممكنست كه من تبيينيّه باشد براى كفّار و تقدير اين باشد (كما يئس الكفّار الذين هم من اصحاب القبور من الآخرة) چنان كه نااميد شدند كفّارى كه آنها از اصحاب گورستانند از آخرت.

 

 

تفسير:

سپس خداوند سبحان ياد نمود بيعت نسوان و بانوان را و اين در روز فتح مكّه بود وقتى كه پيامبر (ص) فارغ از بيعت مردان شد و آن حضرت بر بالاى كوه صفا بود زنها آمدند كه با آن حضرت بيعت كنند، پس اين آيه نازل شد، پس خداوند تعالى در بيعت آنها شرط كرد كه اين شرطها را بنمايد با آنها و اين قول اوست:

(يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذا جاءَكَ الْمُؤْمِناتُ يُبايِعْنَكَ) اى پيامبر هر گاه زنان مؤمنه پيش تو آمدند كه بيعت كنند با تو با آنها بر اين شرط بيعت كن و آن اين است:

(أَنْ لا يُشْرِكْنَ بِاللَّهِ شَيْئاً) اينكه چيزى را شريك خدا نگرداند از صورتها و بتها.

(وَ لا يَسْرِقْنَ) و دزدى نكنند از مال شوهرانشان و نه از غير آنها.

(وَ لا يَزْنِينَ وَ لا يَقْتُلْنَ أَوْلادَهُنَّ) و زنا نكنند و فرزندانشان را نكشند بر وجهى از وجوه نه زنده بگور كنند و نه سقط جنين نمايند.

(وَ لا يَأْتِينَ بِبُهْتانٍ يَفْتَرِينَهُ) يعنى بدروغ در نوزادى كه پيدا كرده‏اند بهتان نزنند.

(بَيْنَ أَيْدِيهِنَّ وَ أَرْجُلِهِنَّ) ابن عباس گويد: بچّه‏اى كه از سر راه برداشتند و اولاد شوهرانشان نيستند بشوهرانشان نچسبانند.

فراء گويد: زن بود كه طفل سر راهى را برداشته و بشوهرش ميگفت: اين بچّه من از تو است، پس اين بهتان دروغى بود بين دستها و پاهايشان و اين چنانست كه نوزاد را وقتى كه مادرش ميزايد ميان دستها و پاهايش ميافتد، و معنايش اين نيست كه بچّه را از زنا ميآوردند پس نسبت به شوهرشان دهند چون كه در شرط بيعت اين بود كه زنا ندهند و اين جلوتر ياد شده بود.

و بعضى گويند: بهتانى كه از آن منع شدند قذف محصنات و نسبت زنا به زنان عفيفه و دروغ بر مردم بستن و اضافه كردن بچّه‏هاى سر راهى را بر شوهر خود بر باطل در حال و آينده از زمان بود.

(وَ لا يَعْصِينَكَ فِي مَعْرُوفٍ) و نافرمانى تو نكنند در بجا آوردن نيكويى و آن تمام چيزهاييست كه امر بآن فرموده، زيرا كه آن حضرت عليه السلام امر نميكند مگر بمعروف، و معروف نقيض منكر است و آن هر چيزيست كه دليل عقلى و سمعى (نقلى) دلالت بر وجوب و استحباب آن نكند و معروف هم ناميده شده است، چون كه عقل اعتراف به معروف بودن و خوبى آن ميكند از جهت بزرگى و نيكويى آن.

هر دو مقاتل‏[9] و كلبى گويند: مقصود بمعروف در اينجا منع از نوحه سرايى و پاره كردن لباس و كندن موى و چاك زدن گريبان و خراشيدن صورت و واى واى گفتن است، و اصولا معروف هر نيكى و پرهيزگارى و امريست كه موافق طاعت خداى تعالى باشد.

(فَبايِعْهُنَّ) پس بيعت كن با آنها بر اين شروط.

(وَ اسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اللَّهَ) يعنى از خدا بخواه كه گناهان ايشان را بيامرزد و پوشيده دارد آنها را برايشان.

(إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ) بدرستى كه خدا گذرنده است از آنها (رَحِيمٌ) مهربان و منعم است برايشان.

 

آمدن زنان قريش و مكّه براى بيعت با پيامبر

روايت شده كه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله بيعت كرد با آنها در حالى كه بر بالاى كوه صفا بود و عمر پائين‏تر از آن حضرت نشسته بود، و هند دختر عتبه (زن ابو سفيان و مادر معاويه عليه الهاويه) بطور ناشناس نقاب زده با زنها آمد از ترس آنكه مبادا پيامبر (ص) او را بشناسد، پس آن حضرت فرمود: من با شما بيعت ميكنم بر اينكه چيزى را شريك خدا قرار ندهيد، پس هند گفت: شما از ما بيعتى ميگيرى كه نديديم از مردها گرفته باشى و آن اين بود كه آن حضرت بيعت ميكرد در آن روز با مردها بر اسلام و جهاد در راه اسلام فقط، پس آن حضرت فرمود: و اينكه دزدى نكنيد، پس هند گفت: ابو سفيان مردى بخيل است و من از مال او مقدارى برداشته ‏ام نميدانم آيا بر من حلال است يا نه؟

پس ابو سفيان گفت:

آنچه از مال من در گذشته و در ايّامى كه سپرى شد برداشته‏ اى آن مال تو حلالت باشد، پس پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله خنديد و او را شناخت و باو فرمود بدرستى كه تو هند دختر عتبه ‏اى؟ هند گفت: بلى اى پيامبر خدا. فاعف‏ عمّا سلف يا نبى اللَّه عفا اللَّه عنك، از گذشته بگذر و ببخش اى پيغمبر خدا (ص) خداوند ببخشد شما را، پس پيامبر فرمود:

و اينكه زنا نكنيد، پس هند گفت: آيا زن آزاد هم زنا ميدهد؟ پس عمر بن خطّاب خنديد براى آنچه بين او و هند در جاهليّت (از آميزش و زنا) واقع شده بود، و فرزندان خود را نكشند، پس هند گفت: ما آنها را در كودكى تربيت كرديم تا بزرگ شدند و شما آنها را در بزرگى كشتيد و شما و ايشان دانا تريد و پسر او حنظلة بن ابو سفيان در روز بدر بدست حضرت على بن ابى طالب امير المؤمنين (ع) كشته شده بود، پس عمر چنان خنديد كه از پشت بزمين افتاد و پيامبر (ص) تبسّم و لب خندى زد، و چون فرمود: و بهتانى نزنيد، هند گفت:

بخدا سوگند كه بهتان زشت و كار بسيار بديست و شما اى رسول خدا امر نميكنى ما را مگر بصلاح و مكارم اخلاق و چون فرمود:

و تو را در معروفى نافرمانى نكنند هند گفت: ما در اين مجلس نيامديم بنشينيم كه در خاطرمان اين باشد كه تو را در چيزى نافرمانى و معصيت كنيم.

زهرى روايت كرده از عروه از عايشه كه گويد: پيغمبر (ص) بيعت فرمود با زنها بسخن گفتن باين آيه كه چيزى را شريك خدا نگيريد و هرگز لمس نكرد دست آن حضرت دست زنى را مگر زنى كه در ملك او بود و اين را بخارى هم در صحيح خود روايت كرده. و روايت شده كه هر گاه زنها ميخواستند با آن حضرت بيعت كنند ظرف آبى ميطلبيد و دست خود را در آن فرو ميبرد سپس آنها دستشان را در آب فرو ميبردند.

شعبى گويد: زنها از زير جامه با آن حضرت بيعت ميكردند، و مقصود از- بيعت زنها با اينكه آنها از اهل يارى كردن بمحاربه و جنگ نيستند، اينست كه‏ پيمان و عهد بگيرد از آنها بآنچه كه صلاح ايشانست از شأن ايشان در دين و نفوس و همسرانشان و اين در صدر اسلام بود، و براى اينكه شكافى به سبب آنها پيدا نشود وقتى كه احكام تشريع شد، پس پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله با آنها بيعت كرد براى قطع بر اين مطلب، سپس خداوند سبحان مؤمنين را خطاب فرمود و گفت:

(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ) اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد دوست نگيريد قومى را كه خدا بر آنها غضب فرمود، يعنى يهوديها را دوست خود نگيريد:

و دو مقاتل گويند: اين براى آن بود كه جماعتى از بينوايان و مستمندان مسلمين به يهوديها اخبار مسلمين را ميرسانيدند و گزارش ميدادند تا شايد از ميوه‏جات آنها بهره‏مند شوند، پس خداوند نهى از اين فرمود.

و بعضى گويند: اراده نموده تمام كفّار را يعنى كافرى از كفّار را دوست، خود نگيريد سپس توصيف نمود كفّار را و گفت:

(قَدْ يَئِسُوا مِنَ الْآخِرَةِ) بتحقيق كه نوميد شدند از ثواب آخرت.

(كَما يَئِسَ الْكُفَّارُ مِنْ أَصْحابِ الْقُبُورِ) مجاهد و سعيد بن جبير گويند:

چنان كه يهود مأيوس شدند به تكذيبشان حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله را و حال آنكه ايشان ميدانستند صدق او را و اينكه او پيامبر است، حقّا كه مأيوس شدند از اينكه در آخرت برايشان حظ و خيرى باشد چنان كه نوميد شدند كفّارى كه مردند و در گورها گرديدند از اينكه بر ايشان در آخرت نصيبى باشد زيرا كه ايشان جدّا يقين كردند بعذاب خدا.

حسن گويد: چنانچه كفّار عرب مأيوس شدند از اينكه اهل قبور و گورستان‏ زنده شوند براى هميشه.

و بعضى گويند: چنان كه كفّار مأيوس شدند از اينكه بايشان خبرى از اهل قبور برسد.

و بعضى هم گفته‏اند: كه اراده شده از كفّار در اينجا كسانى كه مردگان را دفن ميكنند، يعنى مأيوس و نااميد شدند اين گروهى كه خدا غضب كرده بر ايشان از آخرت چنان كه مأيوس شدند كسانى كه مردگان را دفن ميكردند از- مردگان.

 

 

نظم و ترتيب آن:

خداوند سبحان پايان داد اين سوره را بقطع موالات و دوستى با كفّار چنان كه آن را افتتاح بآن نموده بود.


پاورقی

[1] – سوره جنّ آيه: 10.

[2] سوره شعراء آيه: 22.

[3] – سوره شعراء آيه: 22.

[4] – در جاى خود ثابت شده كه آذر عموى ابراهيم عليه السلام بود نه پدرش( زيرا كه نميشود پدر پيامبرى چون حضرت ابراهيم عليه السلام مشرك و كافر باشد چون پدر آن حضرت از پدران پيامبر ما صلّى اللَّه عليه و آله است كه خدا درباره او فرمود:( وَ تَقَلُّبَكَ فِي السَّاجِدِينَ) و گردانيد تو را در اصلاب پدران مؤمن و سجده كننده و در زيارت آن حضرت هم ميخوانيم اشهد انّك كنت نورا فى الاصلاب الشامخه و الارحام المطهّره، گواهى ميدهم كه نورى در صلبهاى پاك و بلند و رحمهاى طاهره و پاكيزه بودى، خلاصه اطلاق پدر به آذر عموى حضرت ابراهيم خليل عليه السلام مجاز است نه حقيقت، چون كه پدر واقعى او تارخ بود نه آذر …

( مترجم)

[5] – آل عمران آيه: 97.

[6] – سوره توبه آيه: 4.

[7] – سوره بقره آيه: 229 و 231.

[8] – سوره احزاب آيه: 37.

[9] – اوّلى مقاتل بن سليمان خراسانى ساكن مرو بوده و در سال 105 ه مرده و او را اكثر اهل سنّت تضعيف كرده‏اند چون شيعه و از اصحاب حضرت امام( محمّد باقر( ع) بوده است، دوّمى مقاتل بن حيان بلخى است كه در هند در حدود سال 150 از دنيا رفته است و هر گاه مقاتل تنها گفته شود مقصود اوّلى است كه در تفسير و حديث مشهورتر است.

 

ترجمه تفسير مجمع البيان، ج‏24، ص: 388

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=