ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره البقره آیه174–182
[سوره البقرة (2): آيه 174]
إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ الْكِتابِ وَ يَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً أُولئِكَ ما يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ إِلاَّ النَّارَ وَ لا يُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لا يُزَكِّيهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ (174)
[ترجمه]
آنان كه (از يهود و غير آنها) كتمان كردند آياتى از كتاب آسمانى را كه خداوند در علائم نبوت و بعثت محمد (ص) فرستاده بود و آن را ببهاى اندك فروختند جز آتش چيز ديگرى را در شكم خود جا نميدهند و در قيامت خدا از خشم با آنها سخن نميگويد و از پليديهاى آنها را پاك نگرداند و براى آنها عذاب دردناك مهيا خواهد بود.
شرح لغات:
بطون: جمع بطن يعنى شكم.
شأن نزول
اجماع مفسران بر اين است كه اين آيه درباره اهل كتاب نازل گرديده است الّا اينكه طبق گفتار بيشتر آنان مربوط بعلماء يهود از قبيل كعب بن اشرف و حُيَى بن اخطب و كعب بن اسد ميباشد، آنها اميدوار بودند كه پيغمبرى كه در انتظار او بودند از يهود باشد و چون هدايايى از افراد عادى يهود دريافت ميداشتند و داراى موقعيّتى بودند هنگامى كه آن پيغمبر از غير يهود مبعوث گرديد موقعيّت خود را در خطر ديدند لذا اوصاف پيغمبر را كتمان كردند و تغيير دادند در اين حال خداوند اين آيه را نازل فرمود.
تفسير
خداوند مجدّداً سخن را متوجّه يهود كه ذكر آنها در آيات قبل گذشت گردانيد و فرمود:
إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ الْكِتابِ …– كسانى كه آياتى را كه خداوند در كتاب نازل كرده بود كتمان كردند.
ابن عباس و قتاده و سدى ميگويند علائم و اوصاف پيغمبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و بشارت مربوط بآن حضرت را كتمان نمودند. حسن ميگويد يعنى احكام الهى را پنهان داشتندمراد از كتاب بنا بر قول اول تورات است و بنا بر قول دوّم ممكن است قرآن باشد و ممكن است بر كتب آسمانى ديگر حمل گردد.
وَ يَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً قَلِيلًا …– آن را ببهاى اندك فروختند يعنى كتمان آن اوصاف يا آن احكام را با متاع قليلى معاوضه كردند البتّه منظور اين نيست كه اگر بها زيادتر بود اين معاوضه جائز بود بلكه فائده اين تعبير آن است كه در برابر كتمان «ما أَنْزَلَ اللَّهُ» هر اندازه از متاع دنيا كه بگيرند كم است، اين قبيل تعبيرات در اينگونه موارد در ميان عرب معروف و مشهور است و مانند آن در قرآن هم زياد است مثل گفتار خداوند «وَ مَنْ يَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لا بُرْهانَ لَهُ بِهِ»[1] يعنى كسى كه غير خدا را بالهيّت بخواند براى اين مطلب برهانى ندارد منظور اين است كه برهانى كه براى اين مطلب اقامه ميكنند درست نيست و اين موضوع جز بغير برهان صورت نميگيرد و مثل «وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ حَقٍّ»[2] يعنى پيغمبران را بدون حق مىكشتند مراد اين است كه قتل پيغمبران جز بغير حق واقع نميشود. بعبارت روشنتر اين وصفها وصف احترازى نيست بلكه در امثال اين تعبيرات موصوف بآن وصفى كه واقعاً هست توصيف ميشود.
أُولئِكَ …– آنان كه كتمان كردند و پاداش و عوض در برابر آن گرفتند.
ما يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ إِلَّا النَّارَ …– جز آتش را در شكم خود جا نميدهند.
حسن و ربيع و بيشتر مفسّران ميگويند «مراد اين است كه خوردن آنها در دنيا هر چند لذّت بخش است ولى مثل اينكه جز آتش چيزى نخوردهاند زيرا اين خوردن چون بطور حرام انجام ميگيرد بالآخره موجب عذاب آتش خواهد شد همانطور كه درباره مال يتيم فرمود «إِنَّما يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ ناراً»[3] يعنى آتش را در شكم خود جا ميدهند.
بعضى ميگويند مراد اين است كه آنها حقيقةً آتش مىخورند باين معنا آنچه را كه در دنيا هم اكنون ميخورند در روز قيامت در جهنّم تبديل بآتش خواهد شد و چون در آينده آتش خواهد گشت آن را فعلًا بهمين مناسبت آتش ناميده است.
علّت اينكه خوردن را در «بطون» ذكر كرده است با اينكه خوردن جز در شكم نخواهد بود براى اين دو جهت است:
1- چون در ميان «عرب» معمول است در موقعى كه يكى از نزديكانشان كه گرسنگى او بمنزله گرسنگى خودشان باشد، گرسنه شود ميگويند «جُعتُ في غير بطنى» يعنى در غير شكم خودم گرسنه شدم و درباره كسى كه سيرى او بمنزله سيرى خودشان باشد ميگويند «شبعتُ في غير بطنى» يعنى در غير شكم خودم سير شدم لذا خداوند «في بطونهم» را ذكر كرد تا با اين موارد اشتباه نشود.
2- چون بطور «مجاز» بر رشوه لفظ آتش را اطلاق كرده لفظ «بطن» را نيز ذكر كرد تا اين نكته را اعلان كند كه چنان كه رشوه در شكم قرار ميگيرد آتش هم در شكم آنها جاى ميگيرد.
وَ لا يُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ …– در معناى آن دو وجه است:
1- حسن و جبائى مىگويند: مراد اين نيست كه خداوند با آنها اصلًا حرف نميزند بلكه منظور اين است كه با آنان بطورى كه مىخواهند و دوست ميدارند سخن نميگويد و اين خود علامت خشم و غضب پروردگار است و گرنه با آنها بطور توبيخ و سؤال سخن خواهد گفت بدليل «فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذِينَ أُرْسِلَ إِلَيْهِمْ»[4] يعنى از كليه كسانى كه پيغمبران را بسوى آنها فرستادهايم سؤال، بعمل خواهيم آورد. و بدليل «اخْسَؤُا فِيها وَ لا تُكَلِّمُونِ»[5] يعنى خداوند- در جواب تقاضاى اهل جهنّم كه مىگويند ما را از جهنم بيرون بياور تا راه اطاعت پيش بگيريم- ميفرمايد با خوارى در دوزخ باشيد و حرف نزنيد».
2- با آنها اصلًا حرف نميزند. بنا بر اين وجه مراد از آياتى كه دلالت بر اين دارد كه خداوند از همه سؤال بعمل خواهد آورد اين است كه ملائكه بامر خداوند از آنها سؤال مىكنند، «اخْسَؤُا فِيها» هم حمل بر دلالت حال ميشود باين معنا كه اهل جهنم در حالى هستند كه مناسب است بآنها «اخسئوا» گفته شود.
بنا بر وجه اوّل نفى تكلم خداوند از اين لحاظ دلالت بر غضب او دارد كه كلام ذاتاً براى آن وضع شده است كه فايدهاى بمستمع برساند و وقتى كه مستمع از آن فايدهاى نبرد بلكه موجب محروميّت او گرديد، دلالت بر غضب متكلّم مىكند. بنا بر اين كلامى كه موجب غصه و ناراحتى مستمع باشد در حقيقت كلام و تكلّم نيست.
وَ لا يُزَكِّيهِمْ …– معناى آن اين است كه خداوند آنها را نميستايد و آنان را بپاكيزكى توصيف نميكند و روشن است كه كسى را كه خداوند بپاكيزكى توصيف نكند اهل عذاب خواهد بود.
بعضى گفتهاند مراد اين است كه «خداوند چنان كه اعمال پاكان را قبول ميكند، اعمال آنها را قبول نمىكند». برخى ميگويند منظور اين است كه «خداوند آنها را از آلودگى اعمالشان بواسطه مغفرت خود پاك نميسازد».
وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ …– براى آنها است عذاب دردناك
[سوره البقرة (2): آيه 175]
أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى وَ الْعَذابَ بِالْمَغْفِرَةِ فَما أَصْبَرَهُمْ عَلَى النَّارِ (175)
[ترجمه]
آنها همان گروهند كه ضلالت را بجاى هدايت و عذاب را بجاى مغفرت اختيار كردند. چقدر بر تحمل آتش جهنم پر طاقت هستند!!
تفسير:
أُولئِكَ …– آنها اشاره بكسانى است كه اوصاف پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و احكام الهى را كتمان كردند كه در آيه قبل مذكور گرديد.
الَّذِينَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى …– همان كسانى هستند كه ضلالت را در برابر هدايت خريدارى كردند يعنى ايمان به پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را با كفر باو تبديل كردند در اين صورت مانند كسانى هستند كه متاعى را خريدارى كنند بعضى گفتهاند كه منظور از ضلالت اين است كه امر پيغمبر اسلام را با اينكه علم داشتند، كتمان كردند و مقصود از هدايت اظهار اوصاف پيغمبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم است.
برخى ميگويند مراد از ضلالت عذاب و مقصود از هدايت ثواب و راه بهشت است يعنى بهشت را با آتش مبادله كردند.
وَ الْعَذابَ بِالْمَغْفِرَةِ …– ابو مسلم ميگويد: اين جمله تاكيد جمله قبل است ولى قاضى ميگويد: مراد اين است كه آنها پس از اينكه دانستند كه عاقبت معصيت عذاب و نتيجه طاعت ثواب است با اينوصف اصرار بر معصيت كردند.
مؤلف: وجه دوم اولى است زيرا حمل كلام بر معنايى كه داراى فائده بيشترى باشد بهتر است در اين صورت مثل اينكه اشتراء ضلالت مربوط بعدول آنها از راه بهشت براه جهنم است.
فَما أَصْبَرَهُمْ عَلَى النَّارِ …– در معناى اين جمله پنج قول هست:
1- علىّ بن ابراهيم باسناد خود از حضرت صادق عليه السلام نقل كرده است كه:
«مراد اين است كه آنها چقدر بر آتش جرئت دارند!» حسن و قتاده نيز همين قول را گفتهاند.
2- از حضرت صادق عليه السلام نيز نقل گرديده است كه منظور اين است كه: «چقدر براى انجام اعمال اهل آتش كوشا هستند!». اين وجه را مجاهد نيز گفته است.
3- زجاج ميگويد: مقصود اين است كه آنها چقدر در آتش باقى خواهند بود! چنان كه گفته ميشود فلان شخص چقدر بر توقّف در زندان صبر دارد!!
4- كسايى و قطرب ميگويند منظور اين است كه چقدر آنها بر انجام اعمال اهل آتش در دنيا ادامه ميدهند! چنان كه گفته ميشود ما اشبه سخائك بحاتم كه منظور اين است «چقدر ببخشندگى كه شبيه بخشندگى «حاتم» است ادامه ميدهى!.
مؤلّف بنا بر همه اين وجوه ظاهر كلام محمول بر تعجّب است و حال اينكه تعجّب بر خداوند هرگز جائز نيست زيرا تعجّب هميشه نسبت بامورى كه علّت آن درست معلوم نيست واقع ميگردد و خداوند بر جميع امور عالم است و چيزى بر او پوشيده نيست بنا بر اين، منظور خداوند اين است كه ما را باين نكته راهنمايى كند كه اعمال كفّار شايسته تعجّب است يعنى: خداوند ميخواهد ما را بتعجّب وادار كند نه اينكه او تعجّب مىكند.
5- ابن عبّاس مىگويد: مراد اين است كه چه چيز آنها را بر تحمّل آتش جهنم صبور و خويشتندار نموده است؟ در اين صورت «ما اصبر» فعل تعجّب نيست بلكه «كلمه ما» براى استفهام است. و ممكن است در وجه اوّل و دوّم و سوّم نيز «ما» بر استفهام حمل گردد و معنا اينطور ميشود: چه چيز آنها را بر تحمل آتش جهنم جرئت بخشيده است؟ و چه چيز آنها را بر انجام اعمال اهل آتش كوشا ساخته است؟ و چه چيز موجب بقاء آنها در آتش جهنم خواهد بود؟
كسايى مىگويد در اينجا كلمه «ما» براى استفهام است كه بطور تعجّب واقع شده است و «مبرّد» گفته است اين وجه نيكو و قابل توجّه است زيرا اين تعبير نسبت بكفّار توبيخ است و ما را بتعجّب، ضمناً وادار ميكند چنان كه بكسى كه در ورطهاى واقع شود- كه نميبايست در آن واقع گردد- گفته ميشود «ما اضطرّك الى هذا» يعنى چه چيز تو را باين كار وادار كرده است و مراد از آن انكار و توبيخ نسبت بآن شخص و بتعجّب وادار ساختن ديگران است.
و كسى كه ميگويد مراد اين است كه چه چيز بآنها براى تحمل آتش جرئت بخشيده است؟ منظور او استفهام از صبر است زيرا كسى كه بر تحمل شدائد صبور است داراى جرئت نيز ميباشد
[سوره البقرة (2): آيه 176]
ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ نَزَّلَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِي الْكِتابِ لَفِي شِقاقٍ بَعِيدٍ (176)
[ترجمه]
اين امر بواسطه اين است كه خداوند كتاب آسمانى را بحق فرستاد و كسانى كه در آن اختلاف و مكابره كردند در خلاف و كشمكش دور از صواب خواهند بود.
شرح لغات
اختلاف: افتراق.
شقاق: مكابره و نزاع.
تفسير:
ذلِكَ …– اشاره بيكى از سه چيز است كه در آيه قبل مذكور گرديده است:
1- اين حكم بآتش- اين وجه را حسن گفته است
2- اين عذاب
3- اين ضلال.
و در تقدير «خبر» آن سه وجه هست:
1- زجاج ميگويد: خبر «ذلك» «الأمر» ميباشد يعنى ذلك الأمر بان اللَّه نزل …
2- خبر محذوف «معلومٌ» است و تقدير كلام اين است «ذلك الحكم بالنار» يا «ذلك العذاب» يا «ذلك الضلال» معلومٌ بدلالة بِأَنَّ اللَّهَ نَزَّلَ الْكِتابَ بِالْحَقِ يعنى اين حكم بآتش يا اين عذاب يا اين گمراهى بدليل اينكه خداوند كتاب را بحق فرستاده معلوم است و چون كلام دلالت بر خبر محذوف دارد لذا حذف گرديده است.
3- تقدير اين است «ذلك العذاب لهم بان اللَّه نزل الكتاب بالحق» در اين صورت بِأَنَّ اللَّهَ نَزَّلَ در محلّ خبر «ذلك» است.
بنا بر وجه دوّم اگر بگوئيم تقدير اين است كه «ذلك الحكم معلومٌ بان اللَّه نزل الكتاب بالحق» كلام بهمين صورت خواهد بود ولى اگر بگوئيم مراد اين است كه ذلك العذاب يا ذلك الضلّال معلوم بِأَنَّ اللَّهَ نَزَّلَ … در كلام «حذف» واقع شده است و تقدير اين است «ذلك العذاب» يا «ذلك الضلال» معلومٌ بدلالة ان اللَّه نزل الكتاب بالحق فكفروا به يعنى عذاب يا گمراهى به اين جهت است كه خداوند كتاب را بحق فرستاد و آنها بآن ايمان نياوردند و مراد از كتاب در اينجا تورات است ولى جبائى ميگويد «مقصود از آن قرآن و غير آن كتب آسمانى ديگر است» برخى ميگويند «منظور از كتاب كه در اوّل ذكر شده است تورات و مراد از دوّم قرآن است».
وَ إِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِي الْكِتابِ …– كسانى كه در كتاب اختلاف كردند.
بيشتر مفسران مىگويند مراد از اينها همه كفّار است كه درباره قرآن اختلاف كردند جمعى از آنها گفتند كه آن از قبيل كلام جادوگران است برخى گفتند كه آن كلامى است كه محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم آن را از بشر ياد گرفته است دستهاى گفتند كه آن را از جانب خود ترتيب داده است.
«سدى» گفته منظور از آنها همه كفّار نيستند بلكه مراد اهل كتاب يعنى يهود و نصارى ميباشند كه آنان در تأويل و تنزيل تورات و انجيل اختلاف كردند زيرا آنها تورات و انجيل را تحريف كردند و اوصاف پيغمبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را كه در تورات و انجيل موجود بود كتمان نمودند و يهود، انجيل و قرآن را هر دو را انكار كردند.
لَفِي شِقاقٍ بَعِيدٍ …– در اختلاف و مكابرهاى هستند كه از الفت و اجتماع بر صواب دور ميباشند[6] بعضى گفتهاند «مراد اين است كه در اختلاف عميق و شديدى هستند، زيرا هر يك بضلالت ديگرى شهادت ميدهند»[7] برخى ميگويند: مقصود اين است كه «در اختلاف شديدى نسبت باحكام تورات و انجيل بسر مىبرند»
[سوره البقرة (2): آيه 177]
لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ الْكِتابِ وَ النَّبِيِّينَ وَ آتَى الْمالَ عَلى حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ وَ السَّائِلِينَ وَ فِي الرِّقابِ وَ أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى الزَّكاةَ وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذا عاهَدُوا وَ الصَّابِرِينَ فِي الْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ حِينَ الْبَأْسِ أُولئِكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ (177)
ترجمه
نيكوكارى بآن نيست كه روى بجانب مشرق يا مغرب كنيد و ليكن نيكوكار كسيست كه بخداوند و روز قيامت و فرشتگان و كتاب آسمانى و پيغمبران ايمان بياورد و مال خود را در راه دوستى خدا بخويشان و يتيمان و فقيران و رهگذران وامانده و گدايان بدهد و هم در آزاد كردن بندگان صرف كند و نماز بپا دارد و زكاة مال بمستحق برساند و با هر كه عهد بسته بموقع خود وفا كند و در هنگام فقر و تهيدستى و درد و مرض و جهاد با دشمنان دين صبور و شكيبا باشد كسانى كه باين اوصاف آراستهاند، در حقيقت راستگو و پرهيزكارند
شرح لغات
البرّ: نيكوكارى و ممكن است بمعناى بارّ يعنى نيكوكار باشد.
مساكين: جمع مسكين يعنى تهيدست.
ابن السّبيل: رهگذر.
الرّقاب: جميع رقبه يعنى برده.
الباساء: فقر.
الضّرّاء: درد، مرض.
نظم و نزول
هنگامى كه قبله مسلمانان از بيت المقدس بكعبه منتقل گرديد بحثها و مناقشات فراوانى ميان مسلمانان يهود و نصارى بعمل آمد، بيشتر يهود و نصارى توجّه و روى كردن بجانب معيّنى در حال نماز را تنها راه اطاعت معرّفى مىكردند. در اين حال خداوند اين آيه را نازل فرمود
قتاده ميگويد: اين آيه درباره يهود نازل گرديده است
تفسير
لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ …– نيكوكارى باين نيست كه در حال نماز بطرف معيّنى- از مشرق يا مغرب- روى كنيد چون نماز از اين جهت مورد امر قرار گرفته است كه داراى مصلحت مخصوصى است و ضمناً انسان را از فساد و انحراف باز ميدارد و همچنين عبادات ديگر براى اين جهت مورد امر واقع شده اند كه مصالح معيّنى بر آنها مترتّب است و راه تحصيل مصالح و جلوگيرى از مفاسد بر حسب اوقات و ازمان فرق ميكند بنا بر اين نيكوكارى و تحصيل مصالح تنها در اين است كه از اوامر خداوند پيروى شود نه اينكه در حال نماز بطرف معينى توجه شود. اين موضوع مقياس ساير عبادات و طاعات نيز قرار ميگيرد. اين وجه را ابن عباس و مجاهد گفته اند. ابو مسلم نيز آن را اختيار كرده است.
قتاده و ربيع ميگويند: مراد اين است كه نيكوكارى در آن نيست كه نصارى بجا ميآورند و در حال نماز بسمت مشرق توجه ميكنند و همچنين نيكى در آن نيست كه يهود آن را لازم ميدانند و در حال نماز روى بسمت مغرب مينمايند اين وجه را جبائى و بلخى اختيار كردهاند.
وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ.قطرب و زجاج و فرّاء ميگويند تقدير كلام اين است «و لكن البر بر من آمن باللَّه» يعنى و ليكن نيكوكارى نيكوكارى آن كسيست كه ايمان بخدا بياورد چنان كه گفته ميشود: «السّخاء حاتم و الشّعر زهير» كه تقدير آن اين است السّخاء سخاء حاتم و الشعر شعر زهير يعنى سخاوت سخاوت حاتم است و شعر شعر زهير است.اين وجه را جبائى نيز اختيار كرده است.
بعضى گفتهاند تقدير كلام اين است «و لكن الباريا و لكن ذا البر من آمن باللَّه» يعنى نيكوكار كسيست كه ايمان بخدا بياورد. «ايمان بخدا» شامل تمام چيزهايى كه معرفت بآن موقوف است از قبيل معرفت حدوث عالم و اينكه عالم محدثى يعنى آفرينندهاى دارد.
و از قبيل صفاتى كه بر خداوند لازم و صفاتى جائز و اوصافى كه بر او ممتنع است و معرفت عدل و حكمت او- ميگردد.
وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ …– ايمان بروز قيامت كه شامل ايمان بزندگى پس از مرگ و حساب و ثواب و عقاب ميشود.
وَ الْمَلائِكَةِ …– ايمان بوجود فرشتگان الهى و اينكه آنها بندگان گرامى پروردگار هستند و در هيچ كارى بر فرمان او سبقت نميگيرند و از امر او تخلف نميكنند[8].
وَ النَّبِيِّينَ …– ايمان بهمه پيغمبران خدا و اينكه آنها همه معصوم و منزّه از معاصى و در آنچه بمردم رساندهاند راستگو بودهاند و اينكه سرور جميع آنها و خاتم آنان حضرت محمّد بن عبد اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم است و شريعت او ناسخ همه شرايع است و تمسك بآن شريعت براى همه مكلّفين تا روز قيامت لازم است.
وَ آتَى الْمالَ عَلى حُبِّهِ …– در معناى اين جمله چند وجه گفته شده است:
1- ضمير «عَلى حُبِّهِ» بمال برميگردد بنا بر اين مصدر بمفعول اضافه شده است يعنى مال را با محبّتى كه بآن دارد .. معناى گفتار ابن عباس و ابن مسعود كه در تفسير اين آيه گفتهاند: يعنى «مال را در حالى كه صحيح و سالم هستى و بزندگى اميدوار ميباشى و از فقر و احتياج ميترسى بفقرا بدهى نه اينكه انفاق و احسان بفقرا را بتأخير بيندازى تا هنگامى كه در آستانه مرگ قرار گرفتى بگويى: اين مقدار بفلانى، و اين مقدار بفلانى بدهيد» بهمين وجه برميگردد.
2- ضمير در «على حبّه» به من آمن» برميگردد در اينصورت مصدر بفاعل اضافه شده است و مفعول بواسطه اينك روشن بوده است (يعنى المال) مذكور نگرديده است يعنى مال را با محبّتى كه مؤمن بآن دارد بخويشاوندان و غير آنها بدهد اين وجه در معنا با وجه اوّل يكسان است.
3- ضمير در «على حبّه» بايتاء برميگردد و آن هر چند در كلام مذكور نيست ولى از «وَ آتَى الْمالَ» استفاده ميشود[9] بنا بر اين معناى آن اين است: مال را از روى علاقه و محبّت باعطاء و بخشش، بخويشاوندان و غير آنها بدهد.
4- ضمير در «على حبّه» به «اللَّه» كه در آيه مذكور است برمىگردد يعنى:
«و آتى المال على حب اللَّه» باين معنا مال را در راه محبّت خدا و خالصاً لوجه اللَّه بخويشاوندان و غير آنها بدهد اين وجه از سيّد مرتضى علم الهدى ره نقل گرديده است وى ميگويد: «هيچكس در اين وجه بر من سبقت نگرفته است».
مؤلف: اين وجه بهترين وجهى است كه در تفسير اين جمله گفته شده است زيرا بدون قصد قربت- هر چند شخص با اينكه بمال خود علاقه دارد آن را بفقرا بدهد-ثوابى بدست نميآيد و علاقه بمال در صورتى در زيادت ثواب تأثير دارد كه عمل براى خدا و در راه محبت او انجام بگيرد.
ذَوِي الْقُرْبى …– بخويشاوندان كه مراد خويشاوند صاحب مال است چنان كه از رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم نقل شده است كه در جواب سؤال از اينكه بهترين صدقه كدام است فرمودند بهترين صدقه اين است كه شخصى كه وسعت مالى ندارد از مال خود بخويشاوندانش بدهد.
و نيز حضرتش بفاطمه دختر قيس هنگامى را كه باو گفت يا رسول اللَّه من داراى 70 مثقال طلا هستم فرمود: «اجعلها في قرابتك» يعنى آن را بخويشان خود بده.
در آيه وجه ديگر نيز احتمال ميرود و آن اين است كه منظور از «ذوى القربى» خويشان پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم باشد چنان كه فرمود: قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى»[10] يعنى «بگو من از شما اجر رسالت جز اين نمىخواهم كه نسبت بخويشاوندان من محبّت و مودت داشته باشيد اين وجه از حضرت صادق عليه السلام و حضرت باقر نقل گرديده است.
وَ الْيَتامى …– و يتيمان. «يتيم» بكودكى كه پدر ندارد گفته ميشود بعضى ميگويند مراد اين است كه مال را بخود يتيمان بدهد برخى گفتهاند مراد اين است كه مال را باولياء يتيمان يعنى كسانى كه آنها را اداره مىكنند بدهد زيرا دادن مال بكسى كه داراى رشد و عقل كافى نميباشد صحيح نيست.
بنا بر اين «اليتامى» محلًا مجرور و عطف بجاى «القربى» ميباشد يعنى و آتى المال على ذوى اليتامى. مال را بصاحبان يتيمان بدهد ولى بنا بر قول اوّل «اليتامى» محلا منصوب و عطف بجاى «ذوى القربى» است.
وَ الْمَساكِينَ …– محتاجان.
حضرت باقر آن را به «وامانده» در راه تفسير كرده است مجاهد نيز همين قول را قائل است ولى ابن عباس و قتاده و ابن جبير آن را بهمان تفسير كردهاند.
وَ السَّائِلِينَ …– كسانى كه مطالبه تصدّق مىكنند البتّه تفاوت معناى اين كلمه با مساكين معلوم است زيرا هر مسكينى طلب تصدق نميكند.
وَ فِي الرِّقابِ …– در معناى آن دو وجه است:
1- مراد اين است كه مطلق بردگان را بخرد و آزاد كند.
2- منظور اين است كه مال خود را در راه آزاد ساختن «مكاتبين» يعنى بردگانى كه با مالكين خود قراردادى بسته اند كه مبلغ معيّنى بآنها بدهند تا آزاد شوند، خرج كند.
مؤلّف: چون هر دو وجه از آيه احتمال ميرود بهتر آنست كه آن بر هر دو حمل شود چنان كه اختيار جبّائى و رمّانى نيز همين است.
اين آيه مخصوص زكاة نيست
در اينكه آيه دلالت بر وجوب اداء مالى كه بعنوان زكاة در مال شخص معين گرديده است هيچ اختلافى نيست و ابن عباس ميگويد در مال، حقوق واجبى غير از زكاة نيز هست و آيه بآن نيز دلالت دارد شعبى نيز گفته است اين آيه بر وجوب اداء حقوق غير از زكاة كه بمال شخص تعلق ميگيرد از قبيل انفاق بر كسانى كه واجب النفقه هستند و انفاق باندازه «سدّ رمق» بر كسى كه در معرض تلف قرار گرفته و از قبيل اداء نذرها و كفّاره ها، دلالت دارد.
مؤلّف اموالى كه انسان بر وجه مستحبّ و بمنظور جلب تقرّب پروردگار ميدهد مسلّماً در آيه داخل است زيرا همه اينها جزء «برّ» يعنى نيكوكارى است كه در آيه ذكر شده است جبّائى نيز همين قول را اختيار كرده است. مفسّرين مىگويند اساساً جائز نيست كه آيه را تنها بر زكاة واجب حمل كنيم زيرا آن بطور خصوص در همين آيه در جمله بعد ذكر گرديده است.
باين نكته نيز بايد توجّه داشت كه خداوند از اين نظر اين طبقات را ذكر نموده است كه غالباً اضطرار و احتياج در اينها تحقّق پيدا مىكند و گرنه «برّ» يعنى نيكوكارى كه مورد تشويق آيه واقع شده است در زمينه انفاق و احسان داراى معناى وسيعى است.
وَ أَقامَ الصَّلاةَ …– نماز را با رعايت اوقات و شرايط آن بجا بياورد.
وَ آتَى الزَّكاةَ …– زكاة مال خود را بدهد.
وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذا عاهَدُوا …– كسانى كه بعهد و پيمان خود وفا مىكنند يعنى عهدها و نذرهايى كه ميان آنها و خداوند است و همچنين پيمانها و قراردادهايى كه با مردم مىبندند بهمه آنها وفا مىنمايند.
وَ الصَّابِرِينَ فِي الْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ …– ابن مسعود و قتادة و جماعتى از مفسرين ميگويند مراد از «باساء» فقر و تهيدستى از منظور از «ضرّاء» درد و مرض است.
وَ حِينَ الْبَأْسِ …– مراد از «بأس» جنگ است يعنى در هنگام جنگ و جهاد با دشمنان، خويشتندار هستند دليل اينكه «بأس» بمعناى جنگ ميآيد گفتار حضرت امير مؤمنان عليه السلام است كه فرمود
: كنّا اذا احمرّ البأس اتّقينا برسول اللَّه فلم يكن احد منّا اقرب الى العدوّ منه
– يعنى هنگامى كه جنگ شدّت مىكرد ما همه به پيغمبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم پناه ميبرديم و هيچيك از ما نسبت بدشمن از او نزديكتر نبود.
أُولئِكَ …– اشاره بكسانى است كه مذكور گرديد.
الَّذِينَ صَدَقُوا … ابن عباس و حسن مىگويند يعنى «آنها كسانى هستند كه هر چه را از خداوند پذيرفتند راست گفتند و بآن ملتزم و متعهد شدند و عملًا هرگز از آن تخلّف نكردند». بعضى گفتهاند «مراد اين است كه نيّتهاى آنها با اعمالشان مطابق است».
وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ …– يعنى آنها بسبب انجام اعمالى كه در آيه ذكر گرديد، از آتش جهنّم دورى گزيدند.
حضرت امير مؤمنان (ع) جامع اين اوصاف بود
اصحاب ما مىگويند حضرت امير مؤمنان عليه السلام حتماً از اين آيه اراده شده است زيرا اختلافى ميان امّت نيست كه حضرتش جامع اين اوصاف و خصال بود ولى قطع نداريم كه كسى غير او داراى اين اوصاف باشد و لذا زجاج و فرّاء مىگويند عمل كردن باين آيه مخصوص پيغمبران معصوم است زيرا غير از انبيا هيچكس نميتوانداعمال و اوصافى را كه در آن ذكر گرديده است بطور كامل عملى كند.
[سوره البقرة (2): آيه 178]
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصاصُ فِي الْقَتْلى الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَ الْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَ الْأُنْثى بِالْأُنْثى فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ شَيْءٌ فَاتِّباعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَداءٌ إِلَيْهِ بِإِحْسانٍ ذلِكَ تَخْفِيفٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ رَحْمَةٌ فَمَنِ اعْتَدى بَعْدَ ذلِكَ فَلَهُ عَذابٌ أَلِيمٌ (178)
[ترجمه]
اى اهل ايمان بر شما حكم قصاص درباره كشته شدگان باين شرح فرض و لازم گرديده است كه آزاد را بجاى آزاد و بنده را بجاى بنده و زن را در برابر زن قصاص توانيد كرد و چون صاحب خون از قاتل كه برادر دينى اوست بخواهد درگذرد و قصاص نكند پس قاتل ديه مقتول را بدهد و صاحب خون بر او سخت نگيرد و بيش از حق خود مطالبه نكند و قاتل با رضايت ديه را بپردازد در اين حكم، تخفيف و رحمتى از طرف پروردگار بعمل آمده است پس از اين دستور، هر كه از آن سركشى كند و بقاتل ظلم و تعدى روا دارد مشمول عذاب دردناك خواهد گشت.
شرح لغات:
كتب: فرض و لازم گرديده است.
قصاص: بطور مساوى جبران و تلافى كردن.
حرّ: آزاد.
عبد: بنده.
شأن نزول
يكى از قبائل عرب در برابر قبيله ديگر، براى خود امتياز و فضيلتى قائل بود و روى همين جهت افراد اين قبيله اين رويّه را پيش گرفته بودند كه زنان آن قبيله را بدون مهر بازدواج خود در مى آوردند و قسم ياد كرده بودند كه اگر آن قبيله يكى از بندگان ما را بكشد ما در مقابل آن يك فرد آزاد از آنها را خواهيم كشت و اگر زنى از ما بكشند ما مردى از آنان را مىكشيم و چنانچه يك مرد از ما بكشند ما دو مرد از آنها را مقتول خواهيم ساخت بعلاوه ديه جراحات خود را دو برابر ديه جراحات آنان قرار داده بودند تا اينكه دين اسلام پديد آمد و اين آيه را خداوند نازل فرمود
تفسير:
پس از اينكه خداوند در بيان معناى نيكوكارى فرمود كه آن تنها از راه ايمان و تمسّك بشرايع انبيا بدست ميآيد. ببيان شرايع پرداخت و بشرح حكم قصاص در باره خونها و زخمها مبادرت كرد و فرمود:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ …– اى اهل ايمان بر شما فرض و لازم گرديده است، بعضى گفتهاند مراد اين است كه در لوح محفوظ بطور فرض بر شما نوشته شده است.
الْقِصاصُ فِي الْقَتْلى …– مساوات درباره كشتهشدگان يعنى درباره قاتل همان عملى كه نسبت بمقتول انجام داده است بعمل خواهد آمد اختلافى در ميان مفسّران نيست كه مراد از اين آيه «قتل عمد» است زيرا تنها در قتل عمد قصاص واجب است و در قتل خطاء محض و خطاى شبيه بعمد قصاص واجب نيست.
سؤال اگر گفته شود كه خداوند چگونه فرموده است قصاص واجب است با اينكه اولياء مقتول مخيّر هستند كه قصاص كنند يا ديه بگيرند يا بطور كلى عفو نمايند بعلاوه، قاتل در اختيار ولىّ مقتول قرار گرفته است و كارى را فعلًا انجام نميدهد در اين صورت چگونه فرموده است قصاص بر شما واجب گرديد.
جواب آن بيكى از اين دو وجه است:
1- مراد اين است كه قصاص در صورتى كه اولياء مقتول آن را اختيار كنند واجب است و در إطلاق واجب بر «قصاص» اشكالى نيست زيرا واجب گاهى بطور تعيين ثابت ميشود و گاهى بطور تخيير.
2- منظور اين است كه بر شما مؤمنان لازم است كه در «قصاص بآنچه از طرف خداوند معيّن شده است تمسك بجوئيد و عمل كنيد و از آن تجاوز نكنيد وامّا بر جارى كننده قصاص كه او يا امام مسلمانان يا كسى است كه از طرف او نائب و نماينده باشد در صورتى واجب است قصاص را جارى كند كه ولى مقتول اجراء آن را مطالبه نمايد زيرا آن حق النّاس است و اداء حق فقط در صورت مطالبه آن لازم است و بر قاتل هم در اين مورد واجب است خود را براى اجراء حكم قصاص تسليم كند.
الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَ الْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَ الْأُنْثى بِالْأُنْثى …– آزاد در برابر آزاد. و بنده در مقابل بنده. و زن در برابر زن. حضرت صادق عليه السلام فرمود: آزاد را در برابر كشتن بنده نبايد كشت بلكه بايد او را در مقابل اين عمل بشدّت مضروب ساخت و ديه بنده را از او گرفت[11] شافعى نيز همين را گفته است وى ميگويد: «در صورتى كه مردى زنى را كشته باشد اگر اولياء مقتول بخواهند او را بعنوان قصاص بكشند بايد نصف ديه او را باولياء وى تسليم كنند».
حقيقت مساوات نيز همين را ايجاب مىكند زيرا زن با مرد مساوى نيست و خونبهاى او نصف خونبهاى مرد است و بكشتن كامل در برابر ناقص در صورتى مساوات عملى خواهد شد كه نصف ديه كامل (مرد) را باولياء او بپردازند.
طبرى در تفسير خود اين حكم را از حضرت امير مؤمنان عليه السلام نيز نقل كرده است.
ولى اگر بنده اى آزاد را بكشد كشتن آنها در اين صورت بعنوان قصاص اجماعاً جائز است و آيه نيز از اين موضوع منع نكرده است زيرا آيه نميگويد زن در مقابل مرد و بنده در مقابل آزاد كشته نشود. بنا بر اين آنچه از آيه استفاده ميشود مورد عمل است و طبق آنچه گفتيم اجماع نيز منعقد گرديده است و گفتار خداوند: «النَّفْسَ بِالنَّفْسِ»[12] نيز اين را (كشتن زن در مقابل مرد و كشتن بنده در برابر آزاد را) اقتضا مىكند.
فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ شَيْءٌ …– در معناى اين جمله دو قول است:
1- مراد از «فَمَنْ عُفِيَ لَهُ» قاتل است يعنى كسى كه درباره او از واجب كه قصاص است صرف نظر شده است و تقدير «اخيه»، «دم اخيه» است و مضاف كه «دم» باشد چون معلوم است حذف گرديده است و مراد از «اخ» مقتول است و خداوند براى بيان اين نكته او را برادر قاتل خوانده است: كه رابطه اخوت و برادرى ميان آنها بواسطه قتل، قطع نشده است و قاتل از ايمان خارج نگرديده است. بنا بر اين معناى عبارت اين است: كسى كه درباره او از خون برادرش گذشت بعمل آمده است بعضى گفتهاند مراد از «اخ» ولّى مقتول است كه ميتواند عفو كند و خداوند او را برادر قاتل خوانده است، و «شىء» كه «نكره» است و ابهام دارد دلالت بر اين دارد كه بعضى از اولياء مقتول نيز هنگامى كه از حق قصاص صرف نظر كنند قصاص ساقط ميشود زيرا «شىء» بر هر مقدارى از حق صدق ميكند.
بنا بر اين قول ضمير در «له» و «اخيه» به «من» كه مراد از آن قاتل است برميگردد. ضمناً بايد توجّه داشت كه اين قول قول بيشتر مفسرين است. آنان ميگويند: «منظور از عفو آنست كه ولى مقتول در قتل عمد ديه را اختيار كند و «عافى» يعنى عفو كننده هر چند در آيه مذكور نيست ولى معلوم است كه مراد از آن كسى است كه حق قصاص دارد و آن ولى مقتول است»
2- منظور از «فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ شَيْءٌ» ولىّ مقتول است و ضمير در «اخيه» نيز باو برميگردد و مراد از اخ قاتل است يعنى «كسى كه چيزى باو از طرف برادرش در زمينه خونبها داده شود» اين قول را مالك گفته است كسانى كه اين قول را تأييد مىكنند ميگويند لفظ «شىء» نكره و مبهم است لذا نميتوان آن را- چنان كه قول اول اقتضاء ميكرد- عبارت از قصاص كه معلوم است و ابهام ندارد بگيريم ولى بنا بر قول دوّم كلمه «شىء» بر چيز مبهمى از مال- باندازه ديه باشد يا كمتر يا بيشتر نقد باشد يا جنس- قابل حمل است.
مؤلّف: قول اول ظاهرتر است و نكته اينكه «شىء» را نكره آورده است در دو قول اوّل بيان گرديد بنا بر مذهب علماء ما كليه كسانى كه از ديه ارث ميبرند- غيراز زن و شوهر را نيز استثنا نكردهاند.
فَاتِّباعٌ بِالْمَعْرُوفِ …– يعنى بر عفو كننده كه ولىّ مقتول است لازم است كه روشى نيكوكارى پيش بگيرد و آن اين است كه در مطالبه ديه سختگيرى نكنند و در صورتى كه قاتل فعلًا از اداء آن عاجز است باو مهلت بدهد و بيش از حقّ خود نيز از او چيزى مطالبه ننمايد.
وَ أَداءٌ إِلَيْهِ بِإِحْسانٍ …– از حضرت صادق منقول است كه يعنى قاتل در صورت امكان بدون معطّلى و سهل انگارى ديه را بايد بدهد ابن عباس و حسن و قتاده و مجاهد نيز بهمين نحو تفسير كردهاند.
بعضى گفتهاند مراد اين است كه قاتل با نيكوكارى يعنى با رضايت و خشنودى ديه را ادا كند.
ذلِكَ …– اشاره است بجميع آنچه گذشت.
تَخْفِيفٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ رَحْمَةٌ …– يعنى اينكه شما در ميان قصاص و گرفتن ديه و عفو مخيّر گشتهايد تخفيف و رحمتى از جانب پروردگار است و حال اينكه براى اهل تورات تنها قصاص يا عفو مقرّر گرديده بود و براى اهل انجيل فقط عفو يا ديه معيّن گشته بود.
فَمَنِ اعْتَدى بَعْدَ ذلِكَ …– از حضرت صادق عليه السلام و حضرت باقر عليه السلام نقل شده است كه مراد از اعتداء اين است: «كه قاتل را بعد از اختيار ديه و عفو از قصاص بكشد» ابن عباس و مجاهد و حسن و قتاده نيز همين وجه را اختيار نمودهاند. بعضى گفتهاند منظور اين است كه غير قاتل را بكشد يا بيش از ديه مقرّره مطالبه كند قاضى گفته است مقصود اين است كه در قصاص از كيفيّت معيّن تجاوز بكند.
مؤلّف: چون لفظ آيه عموميّت دارد، لازم است آن را بر عموم حمل كنيم.
فَلَهُ عَذابٌ أَلِيمٌ …– او در آخرت مشمول عذاب دردناك خواهد بود.
[سوره البقرة (2): آيه 179]
وَ لَكُمْ فِي الْقِصاصِ حَياةٌ يا أُولِي الْأَلْبابِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (179)
[ترجمه]
اى عاقلان زندگى شما در قصاص است شايد به اين وسيله پرهيزكار شويد
شرح لغات
الباب: جمع لبّ يعنى عقل
تفسير
پس از بيان حكم قصاص خداوند متعال ببيان حكمت آن پرداخت و فرمود:
وَ لَكُمْ فِي الْقِصاصِ حَياةٌ …– براى شما در قصاص زندگى است در بيان مراد از اين جمله دو قول است:
1- مجاهد و قتاده و بيشتر اهل ميگويند: «منظور اين است كه زندگى شما در ايجاب «قصاص» است زيرا هر كس كه قصد كشتن ديگرى را بكند همين قدر كه متذكّر «قصاص» شود از قصد خود منصرف گردد و همين امر موجب تأمين زندگى افراد اجتماع ميشود.
2- سدى ميگويد «معناى آن اين است كه براى شما در كشته شدن يك فرد بعنوان قصاص حياة است زيرا حكم قصاص- بر خلاف آنچه اهل جاهليّت انجام ميدادند و جمعيّت زيادى را براى خاطر يك نفر مىكشتند. ايجاب مىكند كه فقط قاتل كشته شود.
مؤلّف: اين دو معنا هر دو خوب است و نظير آن در كلام عرب اين جمله است «القتل انفى للقتل» يعنى كشتن، بهر كشتن را از بين ميبرد الّا اينكه تعبير قرآن داراى فائده بيشترى است بعلاوه، عبارت قرآن مختصرتر و داراى حروف متناسبترى است و از تكلّفى كه در آن جمله، بواسطه تكرار بوجود آمده است دورتر است.
امّا تعبير قرآنى از اين نظر داراى فائده بيشترى است كه آن علاوه بر اينكه معناى «القتل انفى للقتل» را ميرساند فوائدى را كه ذيلًا ذكر ميشود نيز ميرساند:
1- كلمه قصاص كه بمعناى مساوات است عدالت را مى فهماند.
2- هدف از تشريع حكم قصاص را كه حياة است مىرساند.
3- رغبت باجراء قصاص و ترس از تخلّف از آن از حكم خداوند بدست ميآيد.
و عبارت قرآنى از اين جهت مختصرتر است كه «القتل انفى للقتل» داراى 14 حرف است ولى «فِي الْقِصاصِ حَياةٌ» از 10 حرف تشكيل گرديده است.
و در «فِي الْقِصاصِ حَياةٌ» چون حروف تكرار نشده است كلفتى نيست ولى در «القتل انفى للقتل» حروف تكرار شده است و تكلّفى بوجود آمده است.
و امّا تناسب حروف در تعبير قرآن، علاوه بر اينكه حسّ آن را درك ميكند از اين نظر است كه انتقال از فاء به لام (في القصاص) از انتقال از لام به همزه (در القتل انفى) مناسبتر است زيرا ميان لام و همزه از لحاظ مخارج حروف فاصله بسيار است و همين طور انتقال از صاد به حاء در «فِي الْقِصاصِ حَياةٌ» از انتقال از الف به لام (در انفى للقتل مناسبتر است.
بنا بر اين، هر چند آن تعبير نيكو و بليغ است ولى تعبير قرآنى از لحاظ اينكه جامع مزاياى نامبرده است بليغتر و بهتر است.
شاعر نيز از قرآن اقتباس كرده و گفته است:
| (ابلغ ابا مسمع عنّى مغلغلةً | و في العتاب حياة بين اقوام |
يعنى از طرف من به ابو مسمع از شهرى بشهرى ابلاغ كنيد كه زندگى ميان اقوام تنها در عتاب است.
اين شعر هر چند لطيف و نيكو است ولى تفاوت ميان آن و تعبير قرآن همان تفاوتى است كه ميان ادنى درجه فصاحت و بلاغت و اعلى درجه آن موجود است و نخستين تفاوت ميان آنها اين است كه در اين شعر از «عتاب» سخن بميان آمده ولى در عبارت قرآن دعوت بعدل است بعلاوه در شعر ابهامى وجود دارد امّا آيه بر توضيح و بيان است مشتمل است.
يا أُولِي الْأَلْبابِ …– اى خردمندان! از اينجهت خردمندان را مورد خطاب قرار داد كه تنها آنان عواقب امور را درك مىكنند.
لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ …– در معناى «لعلّ» سه قول است:
1- بمعناى «لام» است يعنى «لتتّقوا» تا داراى تقوى بگرديد.
2- بمعناى طمع و رجاء است يعنى باميد اينكه داراى تقوى شويد.
3- معناى تعرّض را ميرساند يعنى تا متعرّض تقوى شويد.
و در معناى «تتّقون» نيز دو قول است:
1- ابن عباس و حسن و ابن زيد ميگويند: يعنى شايد از كشتن اشخاص بوسيله ترس از «قصاص» پرهيز و خوددارى كنيد».
2- شايد از پروردگار بترسيد و در نتيجه، از ارتكاب گناه خوددارى نمائيد.مؤلّف: معناى دوّم اعمّ است
[سوره البقرة (2): آيه 180]
كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبِينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِينَ (180)
[ترجمه]
بر شما فرض و لازم گرديد كه هنگامى كه يكى از شما را مرگ فرا رسيد در صورتى كه داراى مال باشيد براى پدر و مادر و خويشاوندان خود بطورى كه شايسته عدل است وصيت كنيد. براى كسانى كه داراى تقوى باشند وصيت حق ثابت و واجب است
شرح لغات
معروف: عدالتى كه هيچگونه ظلم و اجحافى در آن نباشد.
حَضَرَ: حاضر گرديد.
حقّ: فعلى كه انكار آن روا نيست بعضى گفتهاند «حقّ» بچيزى كه صحّت آن مسلّم و معلوم است اعمّ از اينكه فعل يا قول يا اعتقاد باشد گفته ميشود.
تفسير
بعد از آن خداوند متعال ببيان قانون ديگرى پرداخت و فرمود:
كُتِبَ عَلَيْكُمْ …– يعنى بر شما فرض و لازم گرديد.
إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ …– وقتى كه مرگ يكى از شما رسيد. مراد از آن فرا رسيدن اسباب مرگ از قبيل مرض و پيرى و مانند آن است نه اينكه هنگامى كه مرگ بوسيله رؤيت حضرت «ملك الموت» محقّق شد وصيّت كند زيرا آن حالت مانع آنست كه انسان بوصيّت بپردازد.
بعضى گفتهاند مراد اين است كه بر شما فرض گرديده است كه در حال صحّت و سلامت وصيّت كنيد و بگوئيد وقتى كه مرگ ما فرا رسيد چنين و چنان كنيد.
إِنْ تَرَكَ خَيْراً …– اگر داراى خير يعنى مال باشد.
در اينكه اگر داراى چه مقدارى از مال باشد وصيّت واجب است اختلاف است:
زهرى مىگويد «همين قدر كه داراى مالى باشد كم يا زياد وصيّت واجب است» ابراهيم نخعى ميگويد: «مقدار آن بايد از هزار درهم تا پانصد درهم باشد» ابن عباس ميگويد:
«بايد از هزار درهم تا هشتصد درهم باشد».
نقل شده است كه امير مؤمنان على عليه السلام بر بالين يكى از دوستانش كه مريض و داراى 700 درهم بود حاضر گرديد. او از حضرتش پرسيد كه آيا وصيّت بكنم؟
حضرت فرمود: «نه» زيرا خداوند فرموده است «ان ترك خيرا» و تو مال فراوانى ندارى.
مؤلّف: در نزد ما همين قول مورد عمل و اعتماد است زيرا گفتار آن حضرت براى ما دليل و حجّت است.
الْوَصِيَّةُ لِلْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبِينَ …– يعنى براى پدر و مادر و خويشاوندانش وصيّت كند.
بِالْمَعْرُوفِ …– بچيزى كه صاحبان خرد و تشخيص، ميدانند كه در آن ظلم و اجحافى نيست.
احتمال ميرود كه «وصيّت بمعروف» مربوط بمقدار مالى باشد كه مورد وصيّت قرار ميگيرد زيرا وصيّت بمقدار بسيار كم از كسى كه داراى مال فراوانى است «وصيّت بمعروف» نيست.
و احتمال ميرود كه مربوط بموصى له (كسى كه وصيّت براى او ميشود) باشد يعنى در وصيّت خود راه نيكوكارى را پيش بگيريد در اين صورت اگر كسى براى شخص توانگر، چيزى وصيّت بكند ولى فقرا را محروم كند يا براى خويشاوندان دور خود وصيّت بكند امّا خويشاوندان نزديك خود را محروم سازد «وصيّت بمعروف» نكرده است.
مؤلّف: لازم است وصيّت بمعروف بهر دو جهت يعنى از جهت مقدار و «موصى له حمل شود.
حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِينَ …– يعنى براى كسانى كه داراى تقوى باشند وصيّت حق ثابت و واجب است و اين جمله تأكيد وجوب را ميرساند.
آيا اين آيه نسخ شده است؟
در مفاد اين آيه اختلافى رخ داده است بعضى گفتهاند كه آن نسخ گرديده است برخى ميگويند فقط نسبت بكسانى است كه ارث ميبرند نسخ شده است ولى كسانى كه از شخص ارث نميبرند درباره آنها بايد وصيّت بعمل آيد بعضى ميگويند مفاد آيه اصلًا نسخ نشده است.
مؤلّف: قول صحيح همين است و محققين از اصحاب ما نيز همين قول را قائل هستند زيرا قول كسانى كه مىگويند اين آيه بسبب آيات ارث منسوخ گرديده است باطل است زيرا نسخ در صورتى تحقق پيدا مىكند كه دو چيز با هم منافات داشته قابل جمع نباشند و حال اينكه ميان آيات ارث و آيه وصيّت اصلًا منافاتى نيست و قول كسانى كه مىگويند آيه اين بگفتار نبىّ اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم كه فرموده است «لا وصيّه لوارث» يعنى براى وارث وصيتى نيست نسخ شده است بسيار بعيد است زيرا اين حديث در صورتى كه از هر اشكالى خالى باشد بالأخره خبر واحد» و مفيد ظنّ است و جائز نيست «كتاب اللَّه» كه مفيد علم و يقين است بچيزى كه مفيد ظنّ است نسخ شود در صورتى كه «حديث مذكور را با اينكه گفتهاند راويان او ضعيف ميباشند قبول كنيم عموم آيه را (كه اقتضا دارد وصيت مطلقاً نافذ و صحيح باشد (تخصيص ميزنيم و مىگوييم مراد اين است كه وصيّت بمقدارى كه بيش از ثلث باشد جائز نيست و قول كسانى كه مىگويند آيه وصيت از اين جهت منسوخ است كه اجتماع بر عدم وجوب وصيّت داريم نيز مردود و باطل است بدليل اينكه اجماع دلالت دارد بر اينكه آيه وصيّت نبايد حمل بر وجوب وصيّت گردد و اين، مانع از آن نيست كه آيه بر استحباب حمل شود و وصيّت مستحبّ باشد و اصحاب ما از حضرت باقر عليه السلام روايت كرده اند كه از آن حضرت سؤال شد كه آيا وصيّت براى وارث جائز است؟
فرمود: بلى و اين آيه را تلاوت كرد.
سكونى از حضرت صادق عليه السلام از پدر بزرگوار خود از حضرت امير مؤمنان نقل نموده است كه فرموده «عمل كسى كه هنگام مرگ براى خويشاوندانى كه از او ارث نميبرند وصيت نكند، با معصيت پايان يافته است».
مؤيّد آنچه گفتيم روايتى است كه از حضرت رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم نقل شده است كه فرمود:«من مات بغير وصيّة مات ميتة جاهليّة»
يعنى مرگ كسى كه بدون وصيّت بميرد، مرگ زمان جاهليت است» و نيز فرمود
«من لم يحسن وصيّته عند موته كان نقصاً في مروءته و عقله»
يعنى كسى كه در حين مرگ بطور شايسته وصيّت نكند، اين علامت آنست كه مردانگى و عقل او ناقص است از حضرت صادق عليه السلام نقل شده است كه فرمود: «شايسته نيست مسلمانى، شبى را بروز بياورد مگر اينكه وصيّت نامه او در زير سرش قرار داشته باشد».
[سوره البقرة (2): آيه 181]
فَمَنْ بَدَّلَهُ بَعْدَ ما سَمِعَهُ فَإِنَّما إِثْمُهُ عَلَى الَّذِينَ يُبَدِّلُونَهُ إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (181)
[ترجمه]
پس هر گاه كسى بعد از شنيدن وصيت آن را تغيير دهد گناه اين عمل بر كسانى است كه عمل بر خلاف وصيت كنند و آن را تغيير بدهند خداوند بهر چه خلاف بگوئيد شنوا و باعمال آنان دانا است
تفسير:
پس از بيان حكم وصيّت، خداوند تغيير وصيّت را مورد تهديد قرار داد و فرمود:
فَمَنْ بَدَّلَهُ …– هر كس از اوصياء يا اولياء ميّت يا شهود وصيّت «وصيّت» را تغيير بدهد و ضمير در «بدّله» از اينجهت مذكّر آمده است كه بايصاء برميگردد مانند «فَمَنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ»[13] كه مذكّر بودن آن باعتبار و «عظ» است.
بعد ما سمعه …– بعد از آنكه وصيّت را از وصى بشنود لفظ «سماع» رااز اين جهت ذكر كرد تا معلوم شود كه تهديد منحصر به علم «بوصيّت» يا شنيدن آن است.
فَإِنَّما إِثْمُهُ عَلَى الَّذِينَ يُبَدِّلُونَهُ …– گناه اين تغيير تنها بر كسانى است كه وصيّت را تغيير دادهاند و بر ميّت گناهى نيست.
إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ …– خداوند بآنچه موصى وصيّت كرده است- عادلانه باشد يا ظالمانه- شنوا و بآنچه وصى عمل ميكند- بطور صحيح و كامل بآن عمل كند يا وصيّت را تغيير بدهد- عالم است بعضى گفتهاند «مراد اين است كه خداوند وصيّت- هاى شما را ميشنود و بنيّتهاى شما عالم است» برخى ميگويند: «مقصود اين است كه خداوند كليه شنيدنيها را ميشنود و بجميع معلومات دانا است اين آيه دلالت بر اين مطلب دارد كه تغيير دادن وصى يا وارث در وصيّت و تقصير آنها در عمل بآن موجب مسئووليّت و گناه بر موصى نميگردد و از اجر او چيزى كاسته نميشود زيرا هيچ فردى بجهت گناهى كه ديگرى مرتكب شده است مورد مؤاخذه و مجازات قرار نميگيرد.
اين آيه بر بطلان قول كسانى كه مىگويند: «چنانچه وارث دين ميّت را ادا نكند ميّت در عالم قبر يا در عالم آخرت مورد مؤاخذه قرار مىگيرد». دلالت دارد زيرا همانطور كه گفتيم از آيه استفاده ميشود كه هيچكس بعلّت گناهى كه ديگرى مرتكب شده است مؤاخذه و مجازات نميشود و در مورد نامبرده «ميّت» گناهى ندارد گناه و مسئوليّت تنها متوجّه وارث است.
باين نكته نيز بايد توجّه داشت كه اگر وارث دين ميّت را بدون اينكه او وصيّت نمايد ادا كرد اين موضوع موجب سقوط عقاب از ميّت نميشود مگر اينكه خداوند تفضّل كند و عقاب را از او بردارد[14]
[سوره البقرة (2): آيه 182]
فَمَنْ خافَ مِنْ مُوصٍ جَنَفاً أَوْ إِثْماً فَأَصْلَحَ بَيْنَهُمْ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (182)
[ترجمه]
كسى كه بترسد كه موصى در وصيت خود لغزش و خطايى پيدا كرده يا مرتكب گناهى شده آن را اصلاح كند و برفع اختلاف ميان ورثه و افراد كه براى آنها وصيت شده است بپردازد بر او گناهى نيست خداوند آمرزنده گناهان و در حق همه مهربان است.
شرح لغات:
جنف: ميل كردن از حق بسوى باطل مىگويند و تفاوت آن با حيف اين است كه مخصوص قضاوت است ولى «جنف» به جور در مطلق امور گفته ميشود.
تفسير
چون در آيه قبل خداوند كسى را كه در وصيّت تغيير بدهد مورد تهديد قرار داد در اين آيه اين مطلب را بيان كرد كه اين تهديد متوجه تنها كسانى است كه «وصيّت صحيح و حق» را تغيير بدهند و امّا كسى كه وصيّت باطل را تغيير داده و بصورت حق و صحيح درآورد تهديدى بر او متوجه نيست بلكه نيكوكار است و فرموده:
فَمَنْ خافَ …– كسى كه بترسد بعضى گفتهاند معناى «خوف» در اينجا «علم» است يعنى كسى كه بداند و باين مناسبت بعلم «خوف» اطلاق شده است كه خوف گاهى با علم توأم است مثلًا گاهى مراد كسى كه ميگويد «اخاف ان يقع امر كذا» اين است كه «اعلم وقوع امر كذا» يعنى وقوع فلان امر را ميدانم از اين قبيل است گفتار خداوند «وَ أَنْذِرْ بِهِ الَّذِينَ يَخافُونَ أَنْ يُحْشَرُوا إِلى رَبِّهِمْ»[15] يعنى باين قرآن كسانى را كه ميدانند در پيشگاه خداوندشان حضور خواهند يافت بترسان و الا أَنْ يَخافا أَلَّا يُقِيما حُدُودَ اللَّهِ[16] يعنى مگر اينكه شوهر و زن بدانند كه نخواهند توانست حدود و حقوق الهى را اقامه كنند.
مِنْ مُوصٍ جَنَفاً …– كه موصى در وصيّت خود از حق بسوى باطل ميل كرده است.
اگر سؤال شود كه خداوند چگونه براى امرى كه واقع شده است «فَمَنْ خافَ» گفته است و «خوف» را بكار برده است و حال آنكه خوف هميشه نسبت بآينده و امورى كه واقع نشده است استعمال ميشود در جواب آن دو قول است:
1- مراد اين است كه وصى چون ميداند يا گمان دارد كه موصى در وصيت خود مرتكب خطا يا گناهى شده است لذا از اظهار آن در آينده مىترسد و بمناسبت اينكه ترس در آينده است كلمه «خوف» بكار رفته است.
2- چون وصى در حيات موصى نوعاً با دو قسمت از وصيّت او مواجه ميشود قسمتى از آن مطالبى است كه وصيّت كرده است و قسمت ديگر آن هنوز واقع نشده است و موصى در نظر دارد كه بعداً وصيت بكند لذا بمناسبت اينكه مجموع وصيّت هنوز محقق نشده است و در آينده محقق خواهد شد كلمه «خوف» را بكار برده است.
در مورد مذكور در آن قسمت از وصيّت كه هنوز واقع نشده است اگر موصى قصد «جنف» يعنى ظلم را دارد وصى او را وادار ميكند كه آن را اصلاح كند و بعدالت برگردد و در آن قسمتى كه وصيّت واقع شده است اگر در آن ظلمى بكار رفته است و موصى آن را اصلاح نكند وصى بعد از مرگ او آن را اصلاح ميكند و بعدل و صلاح برميگرداند.
حسن مىگويد «جنف» اين است كه موصى براى غير خويشاوندان خود وصيّت بكند» او از اين نظر «جنف» را اين طور تفسير كرده است كه وصيّت را براى خويشاوندان خود واجب ميداند و حال آنكه ما آن را واجب نميدانيم و لذا «جنف» را به ظلم يعنى محروم ساختن بعضى از حق مسلّم خود تفسير كرديم كه در اين صورت وصى پس از مرگ موصى ميتواند آن را اصلاح كند و بعدالت برگرداند.
بعضى در تفسير آيه مىگويند: مراد اين است كه كسى كه بترسد از اينكه موصى در حال مرض خود كه قصد وصيّت دارد ظلم كند يعنى به بعضى از اموال خود بدهد و بعضى را محروم بسازد در اين صورت بر او گناهى نيست كه موصى را بحق و حقيقت ارشاد كند و او را براه صواب برگرداند و ميان موصى و ورثه و موصى له را اصلاح كند بطورى كه رضايت همه آنها را جلب و تأمين كند بنا بر اين معناى «فَأَصْلَحَ بَيْنَهُمْ» است كه ميان آنها را اصلاح كند و از اختلافى كه احتمال ميرود تحقق پيدا كند جلوگيرى بعمل بياورد.
بنا بر اين قول «فمن خاف» بر معناى ظاهر خود حمل مىشود زيرا «خوف» چنان كه گفته شد نسبت بآينده استعمال ميشود و در اين قول خوف آن هست كه موصى مريض كه قصد وصيّت دارد در وصيّت خود ظلم كند.
مؤلف: اين قول باعتبار و صواب نزديك است الّا اينكه قول اوّل كه مفاد آن اين بود كه بعد از مرگ موصى اگر وصيت او عادلانه باشد وصى ميتواند آن را تغيير داده بصواب و عدل برگرداند قول بيشتر مفسّرين است و بر طبق آن روايتى از حضرت باقر عليه السلام و حضرت صادق عليه السلام نيز نقل شده است.
أَوْ إِثْماً …– يا از اينكه موصى در وصيت خود مرتكب گناهى شده باشد بترسد از حضرت باقر عليه السلام نقل شده است كه معناى «اثم» اين است كه شخص بطور عمد از حق بسوى باطل ميل كند و معناى «جنف» اين است كه ميل بباطل بطور خطا و ندانسته انجام بگيرد ابن عباس و حسن نيز همين را گفتهاند.
فَأَصْلَحَ بَيْنَهُمْ …– ميان ورثه و موصى لهم را (يعنى افرادى كه براى آنها وصيّت شده است) اصلاح كند و اختلافى را كه ميان آنهاست برطرف كند.
فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ …– در اين صورت گناهى بر او نيست زيرا او واسطه است و چيزى جز اصلاح در نظر ندارد و علّت اينكه «فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ» تعبير كرد و نگفت كه او مستحق ثواب است ببيان اين نكته است كه واسطه غالباً كار خود را باين ترتيب انجام ميدهد كه از صاحب حق تقاضا مىكند كه چيزى از حق خود كسر كند ولى چون قصد اصلاح دارد اين امر موجب گناه او نميگردد بعضى گفتهاند «چون در آيه قبل «تبديل وصيّت» را گناه معرّفى كرد لذا در اين آيه «لا اثم» عليه گفت تا معلوم كند كه اين تبديل چون باين منظور انجام مىگيرد كه ظلم را بعدالت برگرداند موجب گناه نيست».
إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ …– يعنى خداوند چون گناهان را مىبخشد و بگناهكار ترحّم مىكند. بخشايش وى اين مورد را كه گناهى در آن نيست بطريق اولى شامل ميگردد.
در روايتى كه از حضرت صادق عليه السلام منقول است «جنفاً او اثما» باين تفسير شده است كه در وصيت تعدّى كرده بزيادتر از ثلث وصيّت نمايد اين تفسير از ابن عباس نيز روايت شده است.
از حضرت رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله نقل گرديده است كه فرمودند: كسى كه در آستانه مرگ قرار ميگيرد اگر طبق «كتاب خدا» وصيّت كند اين عمل كفّاره تضييع زكاة وى خواهد بود
_____________________________________________________________________
[1] آيه 117 سوره مؤمنون
[2] آيه 112 سوره آل عمران
[3] آيه 10 سوره نساء
[4] آيه 6 سوره اعراف
[5] آيه 108 سوره مؤمنون
[6] در اين صورت فاعل« بعيد» محذوف است و تقدير اين است لفى شقاق بعيد اجتماعهم على الصواب.
[7] بنا بر اين وجه ضمير فاعل در« بعيد» به« شقاق» برميگردد.
[8] اشاره به آيه 27 سوره انبيا
[9] چنان كه قطامى گفته است: هم الملوك و ابناء الملوك لهم و الاخذون به و الساسة الاول يعنى آنها پادشاهان و فرزندان پادشاهان هستند كه ملك را در قبضه خود گرفتند و سياستمداران درجه اول ميباشند در اين شعر ضمير« به» به« الملك» برميگردد كه آن از كلام استفاده ميشود.( مؤلف)
[10] آيه 23 الشورى
[11] منظور از ديه بنده قيمت او ميباشد
[12] آيه 45 سوره مائده يعنى نفس را نفس بكشند
[13] آيه 275 سوره بقره.
[14] اخبارى كه دلالت دارند كه ميت از عمل احياء بهره ميبرند دلالت بر سقوط دين و عقاب از ميت نيز دارند.
[15] آيه 51 سوره انعام.
[16] آيه 229 سوره بقره.