الاسراء - ترجمه مجمع البیان

ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره الإسراء آیه 45- 65

[سوره الإسراء (17): آيات 45 تا 48]

وَ إِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجاباً مَسْتُوراً (45)

وَ جَعَلْنا عَلى‏ قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ وَ فِي آذانِهِمْ وَقْراً وَ إِذا ذَكَرْتَ رَبَّكَ فِي الْقُرْآنِ وَحْدَهُ وَلَّوْا عَلى‏ أَدْبارِهِمْ نُفُوراً (46)

نَحْنُ أَعْلَمُ بِما يَسْتَمِعُونَ بِهِ إِذْ يَسْتَمِعُونَ إِلَيْكَ وَ إِذْ هُمْ نَجْوى‏ إِذْ يَقُولُ الظَّالِمُونَ إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاَّ رَجُلاً مَسْحُوراً (47)

انْظُرْ كَيْفَ ضَرَبُوا لَكَ الْأَمْثالَ فَضَلُّوا فَلا يَسْتَطِيعُونَ سَبِيلاً (48)

ترجمه:

هر گاه قرآن بخوانى، ميان تو و آنها كه به آخرت ايمان ندارند، پرده‏اى پوشيده، قرار مى‏دهيم. و بر دلهايشان پوشش‏هايى افكنيم كه آن را نفهمند و در گوشهاى آنان، سنگينى است و هر گاه پروردگارت را در قرآن به يكتايى ياد كنى، از تو روى گردان شده، بگريزند. ما داناتريم كه هنگامى كه بتو گوش مى‏دهند، براى چه گوش مى‏دهند و نيز داناتريم به هنگامى كه با يكديگر راز و نياز مى‏كنند: هنگامى كه ستمگران گويند: جز مردى جادو شده، پيروى نمى‏كنيد. بنگر كه چگونه براى تو مثلها زدند و گمراه شدند و راهى نتوانند يافت.

 

لغت:

وقر: سنگينى گوش و بكسر واو يعنى: بار نفور: جمع نافر. هر اسم فاعلى كه مصدر آن بر وزن «فعول» باشد، بر همين وزن جمع بسته مى‏شود. مثل: ركوع، سجود، شهود.

نجوى: مصدرى است كه جانشين صفت شده، بنا بر اين مى‏تواند بر مفرد، مثنى و جمع، دلالت كند.

اعراب:

أَنْ يَفْقَهُوهُ‏: اين كلمه در محل نصب و مفعول له است.

نفورا: حال. يعنى: نافرين. برخى گويند: مصدر است. يعنى: نفروا نفورا:

شأن نزول:

گفته‏اند: اين آيه، در باره قومى نازل شده است كه شبها پيامبر را- هنگامى كه نزد كعبه قرآن و نماز مى‏خواند- اذيت مى‏كردند و به او سنگ مى‏پراندند و او را از دعوت مردم بدين، منع مى‏كردند خداوند ميان آنها و پيامبر، حايل ايجاد كرد كه او را اذيت نكنند. اين قول از زجاج و جبائى است.

مقصود:

در آيات پيش، براى پيرامون مضامين عالى و دلنشين قرآن كريم، سخن گفت.

اكنون در باره حال آنها در موقع قرائت قرآن مى‏فرمايد:

وَ إِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجاباً مَسْتُوراً: اى محمد، هنگامى كه قرائت قرآن مى‏كنى، ميان تو و مردم مشرك، كه بآخرت ايمان ندارند، پرده پوشيده‏اى قرار مى‏دهيم.

كلبى گويد: آنان ابو سفيان، نضر بن حرث، ابو جهل و ام جميل، همسر ابو لهب‏اند. هنگامى كه پيامبر گرامى قرآن مى‏خواند، خداوند او را از ديدگان ايشان پنهان مى‏پنداشت و در حالى كه از كنارش مى‏گذشتند، او را نمى‏ديدند.

اخفش گويد: مقصود از «حجاب مستور» يا پرده پوشيده، «حجاب ساتر» يعنى:

پرده پوشنده است. گاهى بجاى فاعل، مفعول بكار مى‏برند. مثل: مشئوم و ميمون كه به معناى شائم و يامن است.

برخى گويند: كلمه مستور به معناى ساتر نيست، بلكه به معناى «ذو ستر» يعنى صاحب پوشش است. همين قول، درست است.

برخى گويند: يعنى: پرده‏اى كه از چشمها پوشيده است. اين پرده، از قدرت خداوند، ميان پيامبر و مشركين كشيده مى‏شد، بطورى كه نه پيامبر را مى‏ديدند و نه پرده را.

ابو مسلم گويد: يعنى هر گاه قرآن بخوانى، ميان تو و ايشان فرق مى‏گذاريم، به اين ترتيب كه: قرآن براى تو و مؤمنين وسيله هدايت و شفا و براى مشركين وسيله كرى و كورى از ادراك حق و حقيقت خواهد بود. مقصود از «حجاب» همين تفاوتى است كه ميان ايشان و مشركين است. لكن اين معنى، بعيد به نظر مى‏رسد.

وَ جَعَلْنا عَلى‏ قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ وَ فِي آذانِهِمْ وَقْراً: تفسير اين قسمت، در سوره انعام گذشت.

وَ إِذا ذَكَرْتَ رَبَّكَ فِي الْقُرْآنِ‏ وَحْدَهُ وَلَّوْا عَلى‏ أَدْبارِهِمْ نُفُوراً: هر گاه خدا را در قرآن بيگانگى ياد كنى و شرك را باطل سازى، آنها از تو روى گردان شده، از تو دور مى‏شوند. مقصود، كفار قريش است. ابن عباس گويد: مقصود شياطين هستند كه با شنيدن «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» دور مى‏شوند. برخى گويند: «لا اله الا اللَّه» را مى‏شنوند، دور مى‏شوند.

نَحْنُ أَعْلَمُ بِما يَسْتَمِعُونَ بِهِ إِذْ يَسْتَمِعُونَ إِلَيْكَ وَ إِذْ هُمْ نَجْوى‏: ما از حال اينها بى‏خبر نيستيم و مى‏دانيم كه غرض آنها از گوش دادن به قرآن، چيست؟ مقصود اين است كه ما به حال آنها در موقع استماع قرآن و هنگامى كه از پيش تو برمى‏خيزند و به راز و نياز پرداخته، برخى ترا ساحر و برخى ترا كاهن و برخى ترا شاعر، مى‏نامند، آگاهيم.

گويند: مقصود، ابو جهل، زمعة بن اسود، عمرو بن هشام و خويطب بن عبد-العزى است كه جمع شدند و در باره پيامبر گرامى به مشورت پرداختند. ابو جهل گفت:او ديوانه است.

زمعه گفت: او شاعر است. خويطب گفت: او كاهن است. سپس نزد وليد بن مغيره رفتند و نظرات خود را بر او عرضه داشتند. او هيچ يك از اين نظريه‏ها را نپسنديد و گفت: ساحر است.

إِذْ يَقُولُ الظَّالِمُونَ إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلَّا رَجُلًا مَسْحُوراً: در اين باره چند وجه گفته‏اند:

1- يعنى: ظالمان مى‏گويند: شما از مردى پيروى مى‏كنيد كه جادو شده و كارش بهم آميخته است. منظور آنها از اين سخن، دور كردن و متنفر ساختن مردم از پيامبر بود.

2- مقصود از «مسحور» كسى است كه دچار خدعه و دستخوش علت شده است.

امرء القيس گويد:

ارانا موضعين لحتم غيب‏ و نسحر فى الطعام و فى الشراب‏

يعنى: ما به سرعت بسوى مرگ مى‏شتابيم، در حالى كه از وقت آن بى‏خبريم و سرگرم و گرفتار طعام و شراب هستيم. ديگرى گويد:

فان تسألينا فيم نحن فاننا عصافير من هذا الانام المسحر

يعنى: اگر از ما بپرسى كه در چه حالى هستيم؟ ما گنجشكهايى آشفته حال، از اين مردميم! 3- يعنى: شما از مردى پيروى مى‏كنيد كه خداوند او را بسان شما بشرى آفريده است، ولى داراى سحر است.

4- در اينجا «مسحور» به معناى ساحر است، چنان كه در باره‏ حِجاباً مَسْتُوراً گفتيم. در وجه اخير، اشكال كرده‏اند. لكن سه وجه اول، قابل اعتماد است، بنا بر اين، آيه در صدد اين است كه: حال كسى كه دشمن دين و مخالف حق است و گويى بر دلش پوششى است كه چيزى را نمى‏فهمد و در گوشش پنبه‏اى است كه چيزى را نمى‏شنود، بيان كند. چنين كسى از حق روى گردان و گريزان است و با جاهلانى چون خود، به راز و نياز و گفتگو مى‏پردازد. آنان چنان از فهم دليل و برهان عاجزند كه صاحب آن را گيج و آشفته حال و جادو شده، معرفى مى‏كنند، زيرا نمى‏توانند در برابر گفتار او مقاومت كنند و از مبارزه با آن عاجزند.

اكنون از روى تعجب مى‏فرمايد:

انْظُرْ كَيْفَ ضَرَبُوا لَكَ‏ الْأَمْثالَ‏: ببين، اى محمد، آنها چگونه در باره تو مثل زده و حقيقت امر را مشتبه ساخته، مى‏گويند: تو ديوانه، ساحر و شاعر هستى؟! فَضَلُّوا فَلا يَسْتَطِيعُونَ سَبِيلًا: با اين سخن، از راه حق گمراه شدند و نمى‏توانند تدبيرى بكار برند و براى تكذيب تو راهى بجويند. از اينرو مبهوت و حيران مانده‏اند.

برخى گويند: يعنى نمى‏توانند تدبيرى بكار برند و براى جلوگيرى مردم از پيروى تو و اثبات مدعاى خود، راهى بيابند.

برخى گويند: يعنى از راه راست- يعنى دين اسلام- گمراه شده‏اند و راهى بسوى آن ندارند.

 

[سوره الإسراء (17): آيات 49 تا 52]

وَ قالُوا أَ إِذا كُنَّا عِظاماً وَ رُفاتاً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدِيداً (49)

قُلْ كُونُوا حِجارَةً أَوْ حَدِيداً (50)

أَوْ خَلْقاً مِمَّا يَكْبُرُ فِي صُدُورِكُمْ فَسَيَقُولُونَ مَنْ يُعِيدُنا قُلِ الَّذِي فَطَرَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ فَسَيُنْغِضُونَ إِلَيْكَ رُؤُسَهُمْ وَ يَقُولُونَ مَتى‏ هُوَ قُلْ عَسى‏ أَنْ يَكُونَ قَرِيباً (51)

يَوْمَ يَدْعُوكُمْ فَتَسْتَجِيبُونَ بِحَمْدِهِ وَ تَظُنُّونَ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلاَّ قَلِيلاً (52)

ترجمه:

و گفتند: آيا هنگامى كه استخوان و خاك شده‏ايم، با خلقتى تازه، زنده مى‏شويم؟

بگو: سنگ باشيد يا آهن يا مخلوقى از آنها كه در نظرتان بزرگ است. خواهند گفت:

چه كسى ما را زنده مى‏كند؟ بگو: همان كه بار اول شما را آفريده است. اما آنها سرهاى خود را- با مسخرگى- بسوى تو تكان داده، گويند: قيامت، كى خواهد بود؟ بگو: ممكن است نزديك باشد. روزى كه شما را بخواند و حمدكنان او را اجابت كرده، گمان كنيد كه جز مدت كمى توقف نكرده‏ايد.

قرائت:

در باره «اءِذا و اءِنا» در سوره رعد، بحث شده و احتياجى به اعاده آن نيست.

 

لغت:

رفات: هر چيز كهنه و شكسته. كلماتى كه بر اين وزن هستند، معمولا در چيز- هاى شكسته و كهنه، استعمال مى‏شوند. مثل: حطام، دقاق، تراب و …

مبرّد گويد: رفات، چيزى است كه كاملا كوفته و نرم شده باشد. فراء گويد:

اين كلمه، اسم جمع است.

انغاض: حركت دادن و بلند كردن و بزير آوردن سر. شاعر گويد: «أصك نغضاً لا يني مستهدجا» يعنى: زانوانش بحركت درآمده‏اند و از شتاب عاجز نيست.

اعراب:

اذا: در محل نصب است به فعلى كه «مبعوثون» بر آن دلالت مى‏كند. البته معمول آن نيست، زيرا كلمه بعد از «ان» و لام ابتداء در ما قبل آن عمل نمى‏كند.

بحمده: حال است، يعنى حامدين.

يدعوكم: اين جمله در محل جر است، زيرا مضاف اليه يوم است.

تستجيبون: عطف بر يدعوكم.

وَ تَظُنُّونَ إِنْ …: جمله حاليه.

مقصود:

از آنجا كه قرآن كريم، در باره زنده شدن مردگان، مطالبى بيان داشته است، اكنون در باره انكار آن از طرف كفار، مى‏فرمايد:

وَ قالُوا أَ إِذا كُنَّا عِظاماً وَ رُفاتاً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدِيداً: ابن عباس گويد: رفات يعنى: غبار. و مجاهد گويد: يعنى: خاك. مقصود اين است كه منكران قيامت مى‏گفتند: آيا پس از آنكه مرديم و گوشت بدن ما متلاشى شد و استخوان و خاك شديم، بار ديگر از نو آفريده خواهيم شد؟ اين جمله، بصورت استفهام و مقصود، انكار قيامت است.

قُلْ كُونُوا حِجارَةً أَوْ حَدِيداً: اى محمد، به آنها بگو: هر چه مى‏توانيد در مخالفت، بكوشيد. اگر مى‏توانيد به محكمى سنگ و سختى آهن بشويد …

أَوْ خَلْقاً مِمَّا يَكْبُرُ فِي صُدُورِكُمْ‏: يا آفريده‏اى كه پيش شما بزرگتر و سختتر باشد. هر چه بشويد از قلمرو قدرت خداوند، خارج نخواهيد شد. سرانجام قيامت فرا مى‏رسد و شما بيد قدرت الهى زنده خواهيد شد. در اينجا خداوند متعال، مطلب را بصورت امر بيان كرده است، تا بيشتر، الزام آور باشد.

ابن عباس و سعيد بن جبير گويند: مقصود، از آفريده‏اى كه پيش آنها بزرگتر و سختتر است، مرگ مى‏باشد. يعنى: اگر شما خود مرگ، هم باشيد، سرانجام خداوند شما را مى‏ميراند و … بديهى است كه در نظر اولاد آدم، هيچ چيز بزرگتر از مرگ نيست.

مجاهد گويد: مقصود، آسمانها و زمين و كوه‏ها است.

فَسَيَقُولُونَ مَنْ يُعِيدُنا قُلِ الَّذِي فَطَرَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ: هر گاه، اين مطلب را به آنها بگويى، خواهند گفت: چه كسى ما را پس از مرگ، زنده مى‏كند؟! به آنها بگو:

همان كه شما را بار اول از نيستى به هستى آورد، زيرا كسى كه قدرت دارد چيزى را از نيستى به هستى آورد- اگر قدرتش از ميان نرود- برايش سهل‏تر است كه همان چيز را پس از فنا، از نو بسازد، زيرا اختراع هر چيزى از تكرار آن دشوارتر است. اين مطلب را از اينرو، عنوان مى‏كند كه: آنها منكر اين نبودند كه خداوند آنها را از نيستى به هستى آورده است.

فَسَيُنْغِضُونَ إِلَيْكَ رُؤُسَهُمْ‏: اما آنها سرهاى خود را از روى مسخرگى و بى‏اعتنايى حركت خواهند داد و به اين مطالب، توجهى نخواهند كرد.

وَ يَقُولُونَ مَتى‏ هُوَ: و از تو مى‏پرسند: قيامت كى خواهد بود؟

قُلْ عَسى‏ أَنْ يَكُونَ قَرِيباً: بگو: ممكن است نزديك باشد، زيرا هر چه آمدنى است، دور نيست. حسن مى‏گويد: گويى تو هرگز بدنيا نيامده‏اى و گويى همواره در عالم آخرت بوده‏اى! يَوْمَ يَدْعُوكُمْ فَتَسْتَجِيبُونَ بِحَمْدِهِ‏: اى مردم مشرك، ممكن است روزى كه خداوند بوسيله فرشتگان شما را از قبرها بسوى صحراى محشر فرا مى‏خواند، نزديك‏ باشد. اين همان وقتى است كه براى اولين بار، در صور إسرافيل دميده خواهد شد. در اين وقت، فرشتگان مى‏گويند: اى استخوانهاى پوسيده و اى پوستهاى خاك شده، به حال اول بازگرديد. شما با اضطرار و پريشانى اين دعوت را اجابت مى‏كنيد و زبان را به ستايش خداى يگانه، مى‏گشاييد.

جمله‏ فَتَسْتَجِيبُونَ بِحَمْدِهِ‏ يعنى «تستجيبون حامدين» مثل «جاء فلان بغضبه» يعنى: «جاء غضبان».

برخى گويند: يعنى: شما اين دعوت را اجابت مى‏كنيد و معترفيد كه ستايش خدا راست كه بمردم نعمت بخشيده است. آن روز نمى‏توانيد منكر اين حقيقت بشويد، زيرا در آنجا معرفتها بديهى هستند.

سعيد بن جبير گويد: آنها از قبرها خارج مى‏شوند و مى‏گويند: خدايا تو منزهى و ستايش ويژه تست. لكن اين حمد و تسبيح براى آنها سودى ندارد.

وَ تَظُنُّونَ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلَّا قَلِيلًا: و گمان مى‏كنيد كه توقف شما در دنيا كوتاه بوده است، زيرا اين تغيير و تحول، خيلى سريع انجام مى‏گيرد.

حسن گويد: آنها مدت توقف خود را در دنيا كوتاه مى‏شمارند، زيرا مى‏بينند مدت توقف آنها در آخرت، طولانى است.

برخى از مفسران قرآن كريم، معتقدند كه: اين آيه، خطاب به مؤمنين است، زيرا آنها هستند كه خدا را با ستايش، اجابت و در برابر احسانش، او را حمد مى‏كنند و مدت توقف خود را در عالم برزخ كوتاه مى‏شمارند، زيرا در قبرهاى خود با خوشى گذرانيده و عذابى نديده‏اند. بديهى است كه روزهاى شادى و نشاط، كوتاه هستند.

 

[سوره الإسراء (17): آيات 53 تا 57]

وَ قُلْ لِعِبادِي يَقُولُوا الَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ الشَّيْطانَ يَنْزَغُ بَيْنَهُمْ إِنَّ الشَّيْطانَ كانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوًّا مُبِيناً (53)

رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِكُمْ إِنْ يَشَأْ يَرْحَمْكُمْ أَوْ إِنْ يَشَأْ يُعَذِّبْكُمْ وَ ما أَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ وَكِيلاً (54)

وَ رَبُّكَ أَعْلَمُ بِمَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلى‏ بَعْضٍ وَ آتَيْنا داوُدَ زَبُوراً (55)

قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِهِ فَلا يَمْلِكُونَ كَشْفَ الضُّرِّ عَنْكُمْ وَ لا تَحْوِيلاً (56)

أُولئِكَ الَّذِينَ يَدْعُونَ يَبْتَغُونَ إِلى‏ رَبِّهِمُ الْوَسِيلَةَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ وَ يَرْجُونَ رَحْمَتَهُ وَ يَخافُونَ عَذابَهُ إِنَّ عَذابَ رَبِّكَ كانَ مَحْذُوراً (57)

ترجمه:

به بندگانم بگو: چيزى بگوئيد كه نيكوتر است. شيطان ميان آنها را بهم مى‏زند زيرا شيطان براى انسان، دشمنى آشكار است. پروردگار شما بحال شما داناتر است.

اگر بخواهد شما را رحم مى‏كند و اگر بخواهد شما را عذاب مى‏كند و ما ترا نفرستاده‏ايم كه مراقب و مسئول آنها باشى. پروردگارتان بحال كسانى كه در آسمانها و زمينند، داناتر است. ما برخى از پيامبران را بر برخى برترى بخشيده و داود را زبور داده‏ايم. بگو:

آنان را كه- جز خداوند يكتا- خدا پنداشتيد، بخوانيد. آنها نمى‏توانند زيانى را از شما دور كنند يا به ديگرى برسانند. همانهايى كه بنظر آنها خدا هستند، بسوى پروردگارشان تقرب مى‏جويند، تا معلوم شود كه كدامشان به خدا نزديكترند؟ و اميد رحمت او دارند و از عذاب او بيمناكند، زيرا عذاب پروردگارت، حذر كردنى است.

لغت:

وسيله: قربت و نزديكى. واسل يعنى راغب. لبيد گويد: «بلى كلّ ذى دين الى اللَّه واسل» يعنى: هر ديندارى به خدا نزديك است.

سؤال و طلب داراى يك معنى هستند.

اعراب:

يقولوا: جواب شرط محذوف. ابو عثمان معتقد است كه اين فعل بجاى فعل امر نشسته است. مثل: تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ‏ (صف 11: بخدا و رسولش ايمان بياوريد) اولئك: مبتدا.

الَّذِينَ يَدْعُونَ‏: صفت يبتغون: خبر أَيُّهُمْ أَقْرَبُ‏: مبتدا و خبر. ممكن است بدل باشد از «يبتغون».

شأن نزول:

مشركين، در مكه، اصحاب پيامبر را آزار مى‏كردند. اصحاب از پيامبر اجازه مى‏خواستند كه با آنها بجنگند، ولى پيامبر مى‏فرمود: در اين باره، دستورى از خداوند به من نرسيده است. از اينرو خداوند فرمود، قل لعبادى … اين مطلب، از كلبى است.

مقصود:

اكنون خداوند بندگان خود را امر مى‏كند، كه از كارها و گفتارهاى بهتر پيروى كنند.

وَ قُلْ لِعِبادِي يَقُولُوا الَّتِي هِيَ أَحْسَنُ‏: اى محمد، به بندگان من بگو، گفتارها و راه و رسم‏هايى براى خود انتخاب كنند كه بهترين گفتار و راه و رسم است.

تعبير: بندگان من، به منظور تعظيم بندگان مؤمن است. برخى هم گفته‏اند:

منظور همه افراد مكلف است.

بقولى يعنى: اى محمد، آنها را امر كن كه بهترين كلمات- يعنى كلمه شهادتين و هر چه پيش خدا پسنديده است- بگويند.

حسن گويد: يعنى امر كنند به آنچه خدا امر كرده و نهى كنند از آنچه خدا نهى كرده است.

برخى گويند: يعنى مؤمنين با بهترين عبارات، از يكديگر تمجيد كنند و بگويند: رحمك اللَّه. يعفر اللَّه لك.

ابو مسلم گويد: يعنى به بندگان من بگو كه چون سخن تو و سخن مشركين را مى‏شنوند، هر چه بهتر است بگويند و از آنچه نيكوتر است، پيروى كنند. نظير:

فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ‏ (زمر 18: بندگانم را كه سخن را مى‏شنوند و بهترش را پيروى مى‏كنند، بشارت ده) إِنَّ الشَّيْطانَ يَنْزَغُ بَيْنَهُمْ‏: شيطان در ميان آنها فساد مى‏كند و آنها را به دشمنى يكديگر وامى‏دارد.

إِنَّ الشَّيْطانَ كانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوًّا مُبِيناً: شيطان، همواره دشمن سرسخت آدم و اولادش بوده است.

اكنون خداوند، هر دو گروه را مخاطب ساخته، مى‏فرمايد:رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِكُمْ‏: خداوند به حال شما داناتر است و طبق مصلحت، به تدبيرامور زندگى شما مى‏پردازد.

إِنْ يَشَأْ يَرْحَمْكُمْ أَوْ إِنْ يَشَأْ يُعَذِّبْكُمْ‏: جبايى گويد: مقصود اين است كه:خداوند مالك رحمت و عذاب است، بنا بر اين بايد به او اميدوار بود و از او ترسيد.

حسن گويد: يعنى اگر بخواهد بوسيله توبه، به شما رحم مى‏كند و اگر بخواهد بوسيله اصرار بر معصيت، شما را عذاب مى‏كند.

برخى گويند: يعنى اگر بخواهد به شما رحم مى‏كند و از مكه خارج مى‏سازد، تا از آزار و اذيت مشركين خلاص شويد: و اگر بخواهد آنها را بر شما مسلط مى‏سازد كه شما را عذاب كنند.

برخى گويند: يعنى اگر بخواهد بفضل خويش به شما رحم مى‏كند و اگر بخواهد بعدل خويش شما را عذاب مى‏كند.

معناى اخير، بهتر است.

اكنون، خطاب به پيامبر كرده، مى‏فرمايد:وَ ما أَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ وَكِيلًا: ما ترا موكل آنها نساخته و نگهبان و مراقب اعمال آنها قرار نداده‏ايم. خواه مؤمن شوند و خواه سرپيچى كنند. مقصود اين است كه تو در مقابل اعمال آنها مؤاخذه نمى‏شوى، زيرا ترا فرستاده‏ايم كه آنها را دعوت به ايمان كنى. اگر ترا اجابت كنند، به نفع خودشان است و اگر اجابت نكنند، چيزى بر تو نيست، زيرا سرزنش آن متوجه خود ايشان مى‏شود.

وَ رَبُّكَ أَعْلَمُ بِمَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏: خداوند به فرشتگان كه در آسمانهايند و پيامبران كه در زمينند. داناتر است. مقصود اين است كه خداوند فرشتگان و انبياء را بخاطر ميل باطنى اختيار نكرده است، بلكه بخاطر اين است كه به باطن ايشان عالم بوده و آنها را لايق و شايسته، شناخته است.

برخى گويند: يعنى خداوند به حال مردم داناتر است، از اينرو آنها را در صورت و روزى و احوال، مختلف ساخته است. همانطورى پيامبران را نيز بر يكديگر برترى بخشيده است.

وَ لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلى‏ بَعْضٍ‏: پيامبران اگر چه در عاليترين مراتب فضيلت، قرار دارند، لكن آنها نيز داراى طبقاتى بوده، بعضى بر بعضى برترى دارند، زيرا درجه، ثواب، اعجاز و كتاب برخى عاليتر است. از آنجا كه خداوند به باطن چيزها عالم بود، پيامبر اسلام را براى نبوت اختيار كرد و او را بر ساير انبيا برترى بخشيد.

همانطورى كه ميان آنها نيز تفاوتى وجود دارد. براى ابراهيم آتش را رام و براى يونس آهن را نرم كرد. به سليمان سلطنت بخشيد و با موسى تكلم كرد و به پيامبر اسلام مزايايى بخشيد كه به هيچ كس نداده بود و او را خاتم پيامبران گردانيد.

سپس فرمود:وَ آتَيْنا داوُدَ زَبُوراً: حسن گويد: هر كتابى زبور است. لكن اين نام، به كتاب داود اختصاص يافته، همانطورى كه «فرقان» به قرآن اختصاص پيدا كرده است. اگر چه تمام كتاب‏هاى آسمانى، فرقان و جدا كننده حق و باطلند.

زجاج گويد: ذكر نام داود، بخاطر اين است كه: به آنها بگويد: شما منكر برترى حضرت محمد (ص) و نازل شدن قرآن نشويد، زيرا ما بداود نيز زبور بخشيديم.

اكنون به پيامبر خود مى‏فرمايد:قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِهِ‏: اى محمد، به اين مشركين- كه غير خدا را مى‏پرستند- بگو: آنان را كه مى‏پنداريد خدا هستند، بخوانيد تا زيانها را از شما دور كنند و حال شما را نيكو سازند.

فَلا يَمْلِكُونَ كَشْفَ الضُّرِّ عَنْكُمْ وَ لا تَحْوِيلًا: آنها هيچ قدرتى ندارند و نمى- توانند زيانى را از شما دور كنند يا حال شما را نيكو سازند. يعنى: نمى‏توانند قحطى را بفراوانى و فقر را به بى‏نيازى و بيمارى را به تندرستى تبديل كنند. برخى گويند:

يعنى نمى‏توانند زيان شما را به ديگرى منتقل سازند. مقصود اين است كه: هر كس عجز دارد، لايق خدايى و پرستش نيست.

مقصود از «من دونه» فرشتگان، مسيح و عزير است كه به آنها نسبت خدايى داده مى‏شد. اين مطلب از ابن عباس و حسن است. برخى گويند: مقصود جن است، زيرا قومى‏ از عرب، جن را مى‏پرستيدند، ابن مسعود مى‏گويد: همين جنيان نيز اسلام آوردند، اما آنها دست از پرستش خود برنداشتند.

جبائى گويد: سپس خداوند متوجه انبيا- كه آيه قبل در باره آنها بود- شده، مى‏فرمايد:

أُولئِكَ الَّذِينَ يَدْعُونَ يَبْتَغُونَ إِلى‏ رَبِّهِمُ الْوَسِيلَةَ: آنان كه آنها را خدا مى‏خوانند، كوشش مى‏كنند كه از راه عبادت و اطاعت، بدرگاهش قرب و منزلت پيدا كنند.

أَيُّهُمْ أَقْرَبُ‏: تا معلوم شود كه قرب و منزلت كداميك، پيش خداوند بيشتر است.

مقصود اين است كه: پيامبران با مقام بلند و شرافتى كه پيش خدا دارند، جز خدا را پرستش نمى‏كنند، بنا بر اين، پرستش خداوند يكتا و ترك شرك و دوگانه پرستى براى شما لازم‏تر است، بدين ترتيب، مى‏خواهد مردم را تشويق كند كه به انبيا اقتدا كنند.

برخى گويند: يعنى فرشتگان و حضرت مسيح و … كه شما آنها را خدا مى‏دانيد، خود بندگان مطيع خداوند هستند و كوشش مى‏كنند، كه از راه عبادت، بدرگاه او تقرب پيدا كنند و خود را برحمت او نزديكتر سازند. يا اينكه هر كدام مى‏خواهند بفهمند كه كداميك به رحمت خدا و اجابت او نزديكتر هستند.

وَ يَرْجُونَ رَحْمَتَهُ‏ وَ يَخافُونَ عَذابَهُ‏: با اينهمه، آنها براى خود طلب مغفرت كرده، در برابر طاعت، اميد رحمت و در برابر سركشى بيم عذاب دارند و مثل همه بندگان ديگر خدا، طريق بندگى مى‏پويند.

إِنَّ عَذابَ رَبِّكَ كانَ مَحْذُوراً: عذاب پروردگارت دشوار است و همه بايد از آن بپرهيزند.

در پيرامون معناى «وسيله» ذيل آيه‏ وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ (مائده 35) سخن گفته‏ايم.

 

[سوره الإسراء (17): آيات 58 تا 60]

وَ إِنْ مِنْ قَرْيَةٍ إِلاَّ نَحْنُ مُهْلِكُوها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ أَوْ مُعَذِّبُوها عَذاباً شَدِيداً كانَ ذلِكَ فِي الْكِتابِ مَسْطُوراً (58)

وَ ما مَنَعَنا أَنْ نُرْسِلَ بِالْآياتِ إِلاَّ أَنْ كَذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ وَ آتَيْنا ثَمُودَ النَّاقَةَ مُبْصِرَةً فَظَلَمُوا بِها وَ ما نُرْسِلُ بِالْآياتِ إِلاَّ تَخْوِيفاً (59)

وَ إِذْ قُلْنا لَكَ إِنَّ رَبَّكَ أَحاطَ بِالنَّاسِ وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْناكَ إِلاَّ فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَما يَزِيدُهُمْ إِلاَّ طُغْياناً كَبِيراً (60)

ترجمه:

هيچ قريه‏اى نيست، جز اينكه پيش از روز قيامت هلاكش مى‏كنيم يا بعذابى سخت، گرفتارش مى‏سازيم. اين مطلب، در لوح محفوظ، ثبت شده است. ما را از فرستادن معجزاتى كه مى‏خواهند، جز تكذيب گذشتگان، چيزى منع نمى‏كند. ما به قوم ثمود، آن شتر را آشكارا داديم و به آن ستم كردند. ما معجزه‏ها را جز براى بيم دادن نمى‏فرستيم.

هنگامى كه بتو گفتيم كه پروردگارت مردم را احاطه كرده است. رؤيايى كه بتو نشان‏ داديم و درختى كه در قرآن ملعون شمرده شده است، جز فتنه‏اى براى مردم نيست. ما آنها را مى‏ترسانيم، اما جز بر طغيان سخت آنها، نمى‏افزايد.

لغت:

مسطور: مكتوب، نوشته. شاعر گويد:

و اعلم بان ذا الجلال قد قدر فى الصحف الاولى الذى كان سطر

يعنى: بدانكه خداوند بزرگ، در كتابهاى نخستين، آنچه نوشته شده است، به تدبير و مصلحت خويش بيان داشته است.

منع: جلوگيرى كردن از فعل. بديهى است كه خداوند بر هر كارى قادر است و نمى‏توان در راه او مانعى ايجاد كرد، زيرا قدرت او بى‏پايان است. اين تعبير، در مورد پروردگار متعال، در صورتى جايز است كه نخواهد فعلى را انجام دهد.

اعراب:

وَ ما مَنَعَنا أَنْ نُرْسِلَ بِالْآياتِ إِلَّا أَنْ كَذَّبَ بِهَا: «ان» اول در محل نصب و «ان» دوم در محل رفع است. يعنى: «ما منعنا الارسال الا تكذيب الاولين».

مبصرة: حال.

وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ: تقدير آن «و ما جعلنا الشجرة الملعونة فى القرآن الا فتنة للناس» يعنى: درختى كه اهل آن و خورندگان ثمر آن ملعون هستند. اينان كافر و فاجر هستند.

فَما يَزِيدُهُمْ إِلَّا طُغْياناً كَبِيراً: فما يزيدهم التخويف. «طغياناً» مفعول دوم.

مقصود:

اكنون به بيان پند و اندرز پرداخته، مى‏فرمايد:

وَ إِنْ مِنْ قَرْيَةٍ إِلَّا نَحْنُ مُهْلِكُوها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ أَوْ مُعَذِّبُوها عَذاباً شَدِيداً:

هيچ قريه‏اى نيست جز اينكه پيش از فرا رسيدن قيامت، مردمش را هلاك يا اينكه به عذابى سخت، گرفتارش مى‏كنيم. بديهى است كه مردم صالح قريه مى‏ميرند و مردم ناصالح، در همين دنيا گرفتار عذاب سپس هلاك خواهند شد، زيرا پيش از فرا رسيدن‏ قيامت مردم مى‏ميرند و شهرها و آباديها ويران مى‏شوند. آن گاه قيامت فرا مى‏رسد.

اين معنى از جبائى و مقاتل است.

ابو مسلم گويد: مقصود، قريه‏ هايى است كه در كفر و گمراهى به سر مى‏برند، نه قريه‏هاى ايمان و منظور از هلاك كردن، درهم كوبيدن است.

كانَ ذلِكَ فِي الْكِتابِ مَسْطُوراً: اين مطلب، حتمى است و خلافى ندارد. مقصود اين است كه خداوند اين مطلب را در كتابى كه براى فرشتگان نوشته است، يعنى لوح محفوظ، ثبت كرده است.

وَ ما مَنَعَنا أَنْ نُرْسِلَ بِالْآياتِ إِلَّا أَنْ كَذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ‏: در اين باره اقوالى است:

1- هيچ چيز ما را از فرستادن آياتى كه مى‏خواستند، باز نداشت، جز تكذيب پيشينيان. مقصود اين است كه: چيزهايى كه قريش مى‏خواهند، از قبيل طلا كردن كوه صفا و جارى كردن چشمه‏اى از زمين و … عمل نمى‏كنيم، زيرا اگر عمل كنيم، آنها ايمان نمى‏آورند و سزاوار مى‏شوند كه هر چه زودتر آنها را كيفر دهيم و اين بزيان خود آنهاست. همانطورى كه ما امتهاى پيشين را اجابت كرديم و آياتى را كه مى‏خواستند براى آنها فرستاديم و آنها تكذيب كردند و ما آنها را گرفتار عذاب كرديم، زيرا حكم آياتى كه مردم درخواست مى‏كنند، اين است كه اگر تكذيب كنند و ايمان نياورند، دچار عذاب شوند، لكن در مورد اينها اراده ما اين است كه آنها را بوسيله چنين عذابى از ميان مى‏بريم، زيرا در ميان ايشان كسانى هستند كه خودشان يا فرزندانشان ايمان مى‏آورند و دين اسلام را يارى مى‏كنند. بعلاوه، امت و شريعت حضرت محمد (ص) تا قيامت باقى خواهد ماند، از اينرو خواسته آنها را اجابت نمى‏كنيم. بخصوص كه آيات قرآنى و ديگر معجزات آشكار، براى برطرف شدن ترديد و برداشته شدن عذرها كافى هستند.

2- ما آياتى را كه مى‏خواهند، نمى‏فرستيم، زيرا علم داريم كه آنها ايمان نمى‏آورند، بنا بر اين فرستادن آيات، كار بيهوده‏اى خواهد بود. همانطورى كه پيش از آنها آياتى فرستاديم و مردم ايمان نياوردند.

معجزه، بر دو قسم است: 1- برخى از معجزات، طورى هستند كه بدون آنها نبوت را نمى‏توان شناخت. بديهى است كه چنين معجزاتى بايد ظاهر شوند، خواه مردم ايمان بياورند، خواه ايمان نياورند.

2- برخى ديگر، از روى لطف بوده، موجب افزايش ايمان خواهند شد. اين معجزات را هم خداوند بلطف خود ظاهر مى‏سازد.

معجزاتى كه از اين دو دسته، خارجند، خداوند ظاهر نمى‏سازد.

3- ما آيات را نمى‏فرستيم، زيرا پدران و اسلاف شما، چنين آياتى را خواستند و چون فرستاديم، ايمان نياوردند. شما نيز تابع روش آنها هستيد. همانطورى كه آنها ايمان نياوردند، شما هم ايمان نخواهيد آورد.

اين قول از ابو مسلم است.

وَ آتَيْنا ثَمُودَ النَّاقَةَ مُبْصِرَةً: ما براى قوم ثمود، شتر را كه معجزه‏اى آشكار و مسلم بود، فرستاديم، چنان كه مى‏فرمايد: وَ جَعَلْنا آيَةَ النَّهارِ مُبْصِرَةً (همين سوره 12:آيت روز را روشن و آشكار ساختيم).

برخى گويند: يعنى براى آنها شترى بينا فرستاديم.

برخى گويند: يعنى براى آنها شترى فرستاديم كه راه هدايت را به آنها نشان مى‏داد و آنها را از گمراهى باز مى‏داشت.

منظور، ناقه صالح است كه: چنان كه خواسته بودند، از سنگ خارج شد.

فَظَلَمُوا بِها: ولى قوم صالح، به اين معجزه، كافر شدند و منكر شدند كه از جانب خداست.

برخى گويند: يعنى بر اثر كشتن آن شتر، بخود ظلم كردند.

وَ ما نُرْسِلُ بِالْآياتِ إِلَّا تَخْوِيفاً: ما آيات و معجزات خود را بدست پيامبران ظاهر مى‏گردانيم، تا مردم از ديدن آنها پند گيرند و از عذاب خدا بترسند و ايمان آورند.

اكنون خداوند پيامبر خود را مخاطب ساخته، مى‏فرمايد:

وَ إِذْ قُلْنا لَكَ إِنَّ رَبَّكَ أَحاطَ بِالنَّاسِ‏: اى محمد، بياد آورد هنگامى كه به تو گفتيم: پروردگارت به احوال و كردار نيك و بد مردم علم دارد و مى‏داند كه چه كسى سزاوار پاداش و چه كسى سزاوار كيفر است. او بر كيفر و پاداش مردم نيز قادر است، بنا بر اين همگان در قبضه قدرت او هستند و هيچ كس را ياراى آن نيست كه از اراده و مشيت او خارج شود. اين معنى از ابن عباس است.

حسن گويد: مقصود اين است كه: خداوند بهمه چيز عالم است و مى‏داند كه آنها- بر اثر اينكه بخواسته‏هايشان ترتيب اثر نداده و معجزاتى كه خواسته‏اند، نياورده‏اى- قصد آزارت را دارند.

بدين ترتيب، پيامبر خود را تشويق مى‏كند كه به تبليغات خود ادامه دهد و به او وعده مى‏دهد كه او را از اذيت و آزار قوم حفظ خواهد كرد.

مقاتل گويد: يعنى خداوند به اهل مكه احاطه دارد و سرانجام مكه را براى تو فتح مى‏كند.

فراء گويد: يعنى امر خداوند مردم را احاطه كرده است.

جبايى گويد: خداوند به آوردن آنچه مى‏خواهند، قادر و بمصالح آنها عالم است. او كارى مى‏كند كه به صلاح مردم باشد، بنا بر اين به تبليغات خود ادامه بده، زيرا اگر خداوند، آنچه را مى‏خواهند بياورد، بخاطر اين است كه مى‏داند لطفى در آن نهفته است و اگر نياورد، بخاطر اين است كه مى‏داند مصلحتى در آن موجود است.

وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْناكَ إِلَّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ‏: در اين باره اقوالى است:

1- مقصود از «رؤيا» رؤيت و ديدن چشم است. اين مطلب همان است كه در اول سوره، در داستان معراج پيامبر، از مكه به مسجد الاقصى و از آنجا به آسمانها، بيان شد. جز اينكه: چون معراج در شب بود و بامدادان پيامبر مردم را از آن مطلع ساخت، نام آن را «رؤيا» و «فتنه» گذاشت، زيرا مقصود از «فتنه» امتحان و دشوارى تكليف است، و هر كس تصديق كند، پاداش بسيار بگيرد و هر كس تكذيب كند، كيفر سخت ببيند.

اين قول، از ابن عباس، سعيد بن جبير، حسن، قتاده و مجاهد است.

2- از ابن عباس روايت شده است كه: منظور خوابى است كه پيامبر در مدينه ديد. او در خواب ديده بود كه داخل مكه شده است، از اينرو رهسپار مكه شد، ولى مشركين در حديبيه، راه را بر او گرفتند و نگذاشتند داخل مكه شود، در نتيجه بعضى دچار شك و ترديد شدند و گفتند: يا رسول اللَّه، مگر نه بما خبر داده بودى كه داخل مكه خواهيم شد؟ فرمود: به شما گفته بودم كه همين امسال داخل مى‏شويم؟ گفتند:

– نه.

فرمود:

– انشاء اللَّه، داخل خواهيم شد.

آن سال، از همانجا باز گشتند و سال ديگر مكه را فتح كردند. از اين رو اين آيه، نازل شد: لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيا بِالْحَقِ‏ (فتح 27: خداوند، در جواب به پيامبر خود راست گفت).

اين قول از جبائى است.

اين خواب، براى مردم فتنه و امتحان بود، به همان دليل كه گفتيم.

3- مقصود اين است كه پيامبر در خواب ديد كه: بوزينگانى بر منبرش بالا مى‏روند و پائين مى‏آيند. او از اين خواب دلگير شد.

سعيد بن يسار، روايت كرده است كه: پيامبر گرامى اسلام، پس از اين خواب، ديگر نخنديد، تا از دنيا رفت. از امام باقر و امام صادق (ع) نيز همين طور روايت شده است.

گفته‏اند: بنا بر اين، منظور از «شجره ملعونه در قرآن» بنى اميه است. خداوند به پيامبر خبر داد كه آنها بر مقامش تسلط مى‏يابند و ذريه‏اش را مى‏كشند.

منهال بن عمرو روايت كرده است كه: بر على بن حسين (ع) وارد شده، پرسيدم:

چگونه صبح كردى؟

فرمود:

– بخدا، صبح كردم مثل بنى اسرائيل كه در دست فرعونيان اسير بودند و پسرانشان را مى‏كشتند و زنانشان را زنده مى‏گذاشتند. كسى كه بعد از پيامبر، بهترين مردم است بر منبرها لعن مى‏شود. هر كه ما را دوست بدارد، حقش را كم مى‏دهند.

به حسن گفتند:

– اى ابو سعيد، حسين بن على را كشتند.

او گريه كرد، تا گونه‏هايش تر شدند، سپس گفت:

– واى بر امت بيچاره‏اى كه: زنا زاده‏اش پسر پيامبرش را مى‏كشد! ابن عباس و حسن گويند: شجره ملعونه، درخت زقوم است.

ابو مسلم گويد: يهود است.

معناى آيه اين است: خوابى كه ديده‏اى و درخت ملعون را براى مردم فتنه‏اى قرار داديم. اينكه درخت زقوم را فتنه مى‏نامد، بخاطر اين است كه: مشركين مى‏گفتند:

آتش درخت را مى‏سوزاند. چگونه ممكن است، درخت در آتش برويد؟! اما مردم مؤمن، تصديق كردند. در روايت است كه ابو جهل مى‏گفت: محمد شما را به آتشى وعده مى‏دهد كه سنگ را مى‏سوزاند. در عين حال گمان مى‏كند كه در آنجا درخت مى‏رويد! اينكه مى‏گويد: «فِي الْقُرْآنِ» يعنى: آن درخت، در قرآن ذكر شده است.

وَ نُخَوِّفُهُمْ فَما يَزِيدُهُمْ إِلَّا طُغْياناً كَبِيراً: ما بوسيله داستان امتهايى كه هلاك شده‏اند، آنها را مى‏ترسانيم. يا بوسيله آيات آنها را مى‏ترسانيم. لكن آنها در كفر و سركشى و گمراهى بيشتر غوطه‏ور مى‏شوند.

[سوره الإسراء (17): آيات 61 تا 65]

وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلِيسَ قالَ أَ أَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِيناً (61)

قالَ أَ رَأَيْتَكَ هذَا الَّذِي كَرَّمْتَ عَلَيَّ لَئِنْ أَخَّرْتَنِ إِلى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ لَأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ إِلاَّ قَلِيلاً (62)

قالَ اذْهَبْ فَمَنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ فَإِنَّ جَهَنَّمَ جَزاؤُكُمْ جَزاءً مَوْفُوراً (63)

وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ وَ أَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَ رَجِلِكَ وَ شارِكْهُمْ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ وَ عِدْهُمْ وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ إِلاَّ غُرُوراً (64)

إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ وَ كَفى‏ بِرَبِّكَ وَكِيلاً (65)

ترجمه:

و چون بفرشتگان گفتيم: آدم را سجده كنيد، همگى سجده كردند، بجز شيطان كه گفت: آيا براى كسى سجده كنم كه او را از خاك آفريده‏اى؟ گفت: آيا همين است كه او را بر من برترى داده‏اى؟ اگر مرا تا روز قيامت مهلت دهى، فرزندان‏ وى را جز اندكى مهار خواهم كرد. گفت: برو. هر كس از آنها پيروى تو كند، سزاى شما جهنم است كه سزاى تمام است. هر كس از آنها را كه توانى بصداى خود گمراه كن و سواره نظام و پياده نظام خود را بر آنها بسيج كن و در اموال و اولادشان شريك باش. و شيطان جز وعده فريب، به آنها نمى‏دهد. ترا بر بندگان من تسلطى نيست.

همين بس كه پروردگارت نگهبان است.

قرائت:

رجلك: حفص اين كلمه را به كسر جيم و ديگران به سكون خوانده‏اند هر گاه به سكون جيم خوانده شود، جمع راجل است. مثل: راكب و ركب، صاحب و صحب، تاجر و تجر. اما اگر به كسر جيم بخوانيم، صفت و به معناى راجل (يعنى پياده) است، شاعر گويد:

اما اقاتل عن دينى على فرس‏ و لا كذا رجلا الا باصحاب‏

يعنى: آيا براى دينم، سواره و پياده، جز همراه اصحابم نمى‏جنگم؟ در شعر زير «رجل» بكار رفته است:

هم ضربوا عن فرجها بكتيبة كبيضاء حرس فى جوانبها الرجل‏

يعنى: آنها با لشكرى شبيه كوه حرس كه اطراف آن را پيادگانى محاصره كرده باشند، از مرز آن گذشتند.

لغت:

احتناك: از بيخ و بن كندن و همه را فرا گرفتن. «احتنك الجراد الزرع» يعنى:

ملخ، همه مزرعه را خورد. شاعر گويد:

اشكو اليك سنة قد اجحفت‏ جهد الى جهد بنا و اضعفت‏

و احتنكت اموالنا و جلفت يعنى: پيش تو از سالى شكايت مى‏كنم كه بما سختگيرى و اجحاف كرد و اموال ما را بكلى از بين برد.

موفور: كامل شده. زهير گويد:

و من يجعل المعروف من دون عرضه‏ يفره و من لا يتق الشتم يشتم‏

يعنى: هر كس پايه زندگى را بر نيكى گذارد، كامل مى‏شود و هر كس از سخن زشت نپرهيزد، از سخن زشت ديگران مصون نيست.

استفزاز: با تردستى و سرعت، كسى را لغزانيدن و او را از راه صواب دور كردن.

استطاعت: نيرويى در اعضا كه بتوانند كارها را انجام دهند. طوع و طاعت، رام بودن براى انجام كار.

اجلاب: راندن. ابن اعرابى گويد: «اجلب الرجل على صاحبه» يعنى: او را تهديد كرد و سپاهيان خود را بر سر او فرود آورد.

اعراب:

طينا: زجاج گويد: اين كلمه حال است. يعنى: او را آفريده‏اى در حالى كه از خاك است. ممكن است به تقدير «من طين» باشد. مثل: أَنْ تَسْتَرْضِعُوا أَوْلادَكُمْ‏ (بقره 233: ان تسترضعوا لاولادكم) برخى گفته‏اند: تميز است.

ا رايتك: اين كاف، محلى از اعراب ندارد، زيرا حرف خطاب و براى تأكيد است.

هذَا الَّذِي‏: هذا منصوب است به: ارايت. يعنى: اخبرنى عن هذا الذى كرمته على و قد خلتتنى من نار و …

مقصود:

وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ‏: تفسير اين قسمت در سوره بقره گذشت.

قالَ أَ أَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِيناً: اين جمله استفهام انكارى است. يعنى: ابليس گفت: چگونه براى آدم سجده كنم در حالى كه من بهتر از او هستم؟ اصل من آتش است و از اصل او- كه خاك است- شريفتر است.

از اين آيه، برمى‏آيد كه شيطان مى‏دانست كه آدم بر فرشتگان برترى دارد و اگر اين را نفهميده بود، وجهى نداشت كه از سجده، خوددارى كند.

ممكن است خداوند به سجده آدم امر كند، ولى جايز نيست كه به عبادت او فرمان‏ دهد، زيرا سجود، تعظيمى است كه مراتبى دارد و تابع نيت شخص سجده كننده است.

مرتبه عالى آن عبادت است و مخصوص خداست، لكن عبادت چنين نيست، زيرا عبادت، عبارت از آن خضوع قلبى است كه بالاتر از آن تصور نمى‏شود. چنين خضوعى مخصوص خداست و براى غير خدا صحيح نيست. اگر هم مراتبى داشته باشد، تمام مراتب آن بخدا اختصاص دارد. نتيجه اينكه: اگر كسى از روى سهو سجده كند، تعظيم شمرده نمى‏شود. همانطورى كه كارهاى ديگر اعضاى بدن نيز احتياج بقصد دارد.

قالَ أَ رَأَيْتَكَ هذَا الَّذِي كَرَّمْتَ عَلَيَ‏: ابليس گفت: پروردگارا، به من بگو:

چرا آدم را بر من برترى بخشيده‏اى؟! با اينكه من از آتش هستم و او از خاك! لَئِنْ أَخَّرْتَنِ إِلى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ لَأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ إِلَّا قَلِيلًا: اگر مرگ مرا تا قيامت، به تأخير افكنى، فرزندان او را گمراه مى‏كنم و همچون حيوانات، آنها را افسار كرده، بدنبال خود بسوى گناهان مى‏كشم. گروهى اندك، كه مورد لطف خاص تو هستند و به درگاه تو اخلاص مى‏ورزند، در مهار من نخواهند بود.

اين معنى از ابو مسلم است.

ابن عباس گويد: يعنى بر آنها استيلا پيدا مى‏كنم.

جبائى گويد: يعنى همانطورى كه ملخ، مزرعه را سراسر مى‏خورد، من هم چنان آنها را اغوا كنم كه مستأصل شوند. اين طمع، شيطان از اين جهت پيدا كرد، كه خداوند به فرشتگان خبر داده بود كه در روى زمين، كسى قرار مى‏دهد كه فساد خواهد كرد.

گويا وى به اين مطلب، آگاهى يافته بود.

حسن گويد: شيطان آدم را وسوسه كرده و او را ضعيف يافته بود. بنا بر اين فهميده بود كه اولاد آدم از خود او ضعيفتر خواهند بود.

قالَ اذْهَبْ فَمَنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ فَإِنَّ جَهَنَّمَ جَزاؤُكُمْ جَزاءً مَوْفُوراً:

خداوند، در حالى شيطان را خوار و خفيف شمرد، فرمود: برو، هر كس از اولاد آدم تابع تو شود و سخن ترا بپذيرد، پاداش خود را بطور كامل و بدون كم و كاست، از جهنم‏ خواهد گرفت.

وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ‏: هر كه را مى‏توانى با دعوت و وسوسه خود به بيراهه بكشان و گمراه كن. اين جمله، اگر چه بصورت امر، بيان شده است، لكن در حقيقت، تهديد است. چنان كه ابن عباس گويد. معمولا هر گاه بخواهند كسى را تهديد كنند، مى‏گويند: هر چه مى‏خواهى بكن. سر انجام نتيجه كارت را خواهى ديد. در اينجا تهديد را بصورت امر آورده است، زيرا مثل اين است كه بكسى امر كنند كه بخودش توهين كند.

مجاهد گويد: منظور از «بصوتك» ترانه‏ها و ساز و آواز است. برخى گويند:

هر صدايى كه مردم را بفساد دعوت كند، آواز شيطان است.

وَ أَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَ رَجِلِكَ‏:

نيرنگها، پيروان، فرزندان و ياران خود را همچون لشكريان سواره نظام و پياده نظام، بر ضد آنها بسيج كن. بنا بر اين باء زايده است. بديهى است كه هر سواره يا پياده- اعم از جن و انس- كه در راه معصيت خدا حركت كند، از سواره نظام و پياده نظام‏هاى شيطان است.

برخى گويند: يعنى سواره نظام و پياده نظام خود را دعوت و آنها را براى اغواى اولاد آدم بسيج كن.

وَ شارِكْهُمْ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ:

و در مال و اولاد آنها شركت كن. ابن عباس و حسن و مجاهد گويند: مقصود مال حرام و ولد زناست.

قتاده گويد: شركت شيطان در اموال، اين است كه شتران را آزاد كنند يا گوش شكافته رها كنند يا … و شركت شيطان در اولاد، اين است كه: آنها را يهودى، مسيحى و مجوسى كنند.

كلبى گويد: شيطان در هر مال يا جفتگيرى حرام شريك است.

از ابن عباس روايت است كه: منظور اين است كه بچه‏ها را بنام‏هاى ناپسندى مثل: عبد شمس، عبد حرث و … نامگذارى كنند. يا اينكه منظور كشتن و زنده بگور كردن دختران است.

وَ عِدْهُمْ‏: و به آنها وعده ده كه هميشه باقى مى‏مانند و از قيامت و كيفر و پاداش خبرى نيست. همه اينها تهديدهايى بصورت امرند.

وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ إِلَّا غُرُوراً:

در اينجا خداوند خبر مى‏دهد كه وعده‏هاى شيطان سراسر بى‏اساس و فريبنده است. اين جمله، معترضه است.

إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ‏:

بندگانى كه مرا اطاعت مى‏كنند، ترا بر آنها تسلطى نيست، زيرا آنها مى‏دانند كه وعده‏هاى تو دروغ است، بنا بر اين فريب نمى‏خورند. برخى گويند: يعنى ترا بر بندگان من تسلطى نيست، تنها كار تو نسبت بآنها وسوسه‏گرى و دعوت به معصيت است. اما اينكه بخواهى از راه جبر و زور آنها را به معصيت وادار كنى، چنين قدرتى ندارى. اين قول از جبائى است.

وَ كَفى‏ بِرَبِّكَ وَكِيلًا: همين بس كه خداوند بندگان خود را از شرك، حفظ مى‏كند.

نظم آيات:

على بن عيسى گويد: ارتباط اين آيات به سابق اين است كه: قبلا گفت: آنها از پندها و اندرزها نتيجه‏اى نمى‏برند و بر شدت طغيانشان افزوده مى‏شود. در اين آيات مى‏گويد: آنها به پندار ابليس تحقق بخشيدند و كردند آنچه او مى‏خواست.

ابو مسلم گويد: اين آيات متصل است به: إِنَّ الشَّيْطانَ يَنْزَغُ بَيْنَهُمْ … منظور اين است كه بوسيله نقل داستان آدم و شيطان، آنچه را در آنجا بطور سربسته، بيان كرده بود، با تفصيل بيشترى بيان كند.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=