تفسیر بیان السعادة-البقرة

ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطانعلیشاه» سوره بقره 51تا ۷۰

[سوره البقرة (2): آيه 51]

وَ إِذْ واعَدْنا مُوسى‏ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظالِمُونَ (51)

ترجمه:

و هنگامى كه به موسى وعده چهل شب داديم (كه پس از چهل شب عبادت احكام و شرايع بر تو نازل مى‏شود).

در اين مدّت، شما گوساله را پرستيديد و در اين كار به خود ستم كرديد.

 

 

تفسير:

«وَ إِذْ واعَدْنا مُوسى‏ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً»: موسى بن عمران، به بنى اسرائيل مى‏گفت: اگر خداوند براى شما گشايش عنايت فرمايد، براى شما كتابى از سوى پروردگارتان خواهم آورد كه شامل تمام نيازهاى شما در دينتان باشد. پس زمانى كه خداوند- عزّ و جلّ- آن گشايش را عنايت فرمود، امر فرمود كه در ميعادگاه حاضر شده سى روز روزه بگيرد. چون به اواخر روزها رسيد قبل از افطار، دندانهايش را مسواك كرد (تا دندانها تميز شده از آلودگيهاى دهان پاك شود).

در اين هنگام، خداى عزّ و جلّ وحى فرموده: كه اى موسى! آيا نمى‏دانى كه بوى بددهان روزه ‏دار، براى من خوشبوتر از بوى مشك است؟ ده روز ديگر روزه بدار و در موقع افطار مسواك مكن. پس موسى (ع) چنين كرد. چون وعده خدا چنين بود كه پس از چهل شب به او كتاب عنايت فرمايد. پس، خداى تبارك و تعالى، به او كتاب عطا فرمود.

امّا سامرى، مستضعفان (منظور مستضعفان ايمان) بنى اسرائيل را فريفت و آنها را در اشتباه انداخته، گفت: موسى وعده كرد كه پس از چهل شب بازگردد؛ اكنون بيست شب و بيست روز از آن زمان مى‏گذرد كه در مجموع، چهل مى‏شود و اربعين موسى تمام گشته و موسى از وعده پروردگارش تخطّى نموده است. پروردگار موسى اشتباه كرده است.

اكنون خداى شما آمده است تا به شما نشان دهد كه چگونه مى‏تواند خودش شما را به سوى خود فرا خواند. او قادر خواهد بود كه شما را از جانب خودش به خود بخواند (به طور مستقيم و بدون واسطه، شما را به خداى خود دعوت نمايد). و خدا نيازى ندارد كه موسى را به سوى شما بفرستد.

آنگاه، سامرى گوساله‏ اى را كه ساخته بود، براى آنان ظاهر كرد.

آنان گفتند: چگونه گوساله، خداى ما تواند بود؟

وى گفت: پروردگار شما از داخل اين گوساله با شما سخن مى‏گويد، همچنان كه موسى از درخت صداى خدايش را شنيد. پس خدا در گوساله است، همان طور كه در درخت بود. پس، آن قوم گمراه شدند و گوساله را پرستيدند.

نقل شده است كه صورت گوساله‏ اى را ساخته و طورى آن را قرار داد كه پشت آن به ديوار باشد. سپس يكى از مريدان خود را در پشت ديوار پنهان كرد، به طورى كه دهان آن شخص مقابل نشيمنگاه گوساله باشد، و آنچه بايد بگويد به آن شخص تعليم داد. و آن فرد هم، كلماتى را كه بايد بگويد، اظهار مى‏داشت و آنان مى‏پنداشتند كه گوساله، سخن‏ مى‏گويد.

و نيز نقل شده است كه سامرى، خاك زير پاى اسب جبرئيل را در روز غرق فرعون برداشته، آن را در كيسه‏ اى نزد خود نگاهداشت و با همان بر بنى اسرائيل فخر مى‏فروخت.

از آن جهت كه موسى به آنها وعده كرده بود تا پس از سى روز، كتابى را براى آنان بياورد، وقتى كه سى روز به سر آمد، موسى بازنگشت.

شيطان به صورت پيرمردى بر آنان ظاهر شد و به آنها گفت: موسى گريخته است و ديگر نزد شما باز نمى‏گردد. زيورهايتان را بياوريد و نزد من جمع كنيد، تا براى شما خدايى بسازم. سپس، براى آنان مجسمه‏ اى به شكل گوساله ساخت و به سامرى گفت: آن خاكى كه نزد تو است بياور.

او هم آورد، آن را در درون گوساله ريخت. مجسمه گوساله به جنبش درآمد، صداى گاوى از آن شنيده شد و مو و پشم در بدن گوساله روييدن گرفت.[1] «ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظالِمُونَ»: نقل شده است كه از اين رو بنى اسرائيل، گوساله را خداى خويش گرفتند، كه در صلوات بر محمد صلّى اللّه عليه و آله و آل طاهرين آن حضرت (ع)، سستى ورزيدند، و از توسّل به دامان آنان خوددارى نمودند.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 52]

ثُمَّ عَفَوْنا عَنْكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (52)

ترجمه:

پس، درگذشتيم از شما آن عمل ناپسند را، تا شايد سپاسگزار شويد.

 

 

تفسير:

«ثُمَّ عَفَوْنا عَنْكُمْ»: پس از آن، به سبب توسّل به محمد صلّى اللّه عليه و آله و آلش (ع)، از گناهان شما درگذشتيم.

«لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ»: شايد به جهت نعمت، عفو و نعمت توسّل به محمد صلّى اللّه عليه و آله و آلش (ع) كه نصيب شما شد، سپاسگزار شويد.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 53]

وَ إِذْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ وَ الْفُرْقانَ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ (53)

ترجمه:

(و به ياد آوريد) هنگامى كه به موسى كتاب و فرقان داديم، شايد شما هدايت شويد.

 

 

 

تفسير:

«وَ إِذْ آتَيْنا»: و به ياد آوريد هنگامى كه داديم.

«مُوسَى الْكِتابَ وَ الْفُرْقانَ»: به موسى كتاب و فرقان را.

فرقان، آن چيزى است كه حقّ و باطل را از هم جدا كرده و تفاوت بين محقّ و مبطل را مشخّص مى‏نمايد.

منظور از كتاب، نبوّت و تورات به صورت نبوّت و نمود آن است.

و منظور از فرقان، رسالت، يا مراد از كتاب نبوّت و رسالت است.

و منظور از فرقان، ولايت است، زيرا ولايت، تميز بين خير و شر بوده و نيكوكار و بدكار را از هم مشخص مى‏كند و تورات صورت اين دو معنى است. از اين رو، كتاب به تورات يا نبوّت تفسير شده است، يعنى‏ آنچه در موسى بوده است. فرقان به اقرار به محمد صلّى اللّه عليه و آله و آل طيّبين (ع) نيز تفسير شده است. چون ولايت جداكننده حق از باطل است، مانند فرقان.

نقل شده است هنگامى كه خداى تبارك و تعالى قوم بنى اسرائيل را با كتاب و ايمان به آن گرامى داشت، خدا به موسى (ع) وحى كرد: اين كتابى است كه بايد به آن اقرار نموده و مقرّرات آن را پذيرا شويد. ولى فرقان كه فرق بين مؤمنان و كافران را معلوم مى‏كند، باقى مانده است. و مجدّدا به آنها عهد ببند. من سوگند حتمى بر نفس خودم ياد كردم كه از هيچ يك آنان، ايمان و عملى را جز با انجام اين عهد و پيمان نپذيرم.

موسى گفت: اى پروردگار من، آن پيمان چيست؟

خداى تعالى فرمود: از آنها پيمان بگير كه محمد صلّى اللّه عليه و آله، بهترين پيامبران و سرور فرستادگان بوده، برادر و وصىّ او على (ع) هم از بهترين اوصيا است و دوستداران آنان سرور مردم‏اند و شيعيان على (ع) كه مطيع و منقاد وى و جانشينان اويند، ستارگان بهشت برين و پادشاهان بهشت عدن هستند.

موسى با اين شروط از آنان بيعت گرفت. برخى از آنان، به حق معتقد شدند و بعضى به زبان پذيرفته ولى به دل پذيرا نشدند.

بنابراين، فرقان نور آشكارى است كه از پيشانى مؤمنان به محمد صلّى اللّه عليه و آله و على (ع) و عترت و شيعه آنان ساطع مى‏شد. آنكه به زبان ايمان آورده، به دل مؤمن نيست، آن نور در پيشانى‏اش وجود نخواهد داشت.

من مى‏گويم: اقرار به اين معانى و مراتب ياد شده، جز با قبول ولايت حاصل نمى‏شود و با ولايت، مراتب وجود، ظهور پيدا مى‏كند و ظاهر مى‏شود، كه بعضى از اين مراتب، برتر از مرتبه ديگر است.

و نيز مراتب پيامبران و جانشينان آنان، با ولايت آشكار مى‏شود و با ولايت است كه برخى از آنان، كامل‏تر از بعضى ديگراند تا با چيز ديگرى‏ غير از ولايت.

«لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ»: باشد كه شما به مقامات پيامبران و فرستادگان و مراتب وجود و مراحل سلوك و جهانهاى برتر، هدايت شويد.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 54]

وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ يا قَوْمِ إِنَّكُمْ ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَكُمْ بِاتِّخاذِكُمُ الْعِجْلَ فَتُوبُوا إِلى‏ بارِئِكُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ عِنْدَ بارِئِكُمْ فَتابَ عَلَيْكُمْ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ (54)

ترجمه:

(و به ياد آر) هنگامى كه موسى به قومش گفت: اى قوم! شما به خودتان ظلم كرده ‏ايد كه گوساله را به جاى خدا گرفتيد. بايد به سوى پروردگارتان توبه كنيد و خودهايتان را بكشيد، كه اين عمل، نزد خداوند براى شما بهتر است و خدا توبه شما را مى‏پذيرد كه او بسيار توبه‏پذير و مهربان است.

 

تفسير:

«وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ»: اين بار، خداى تعالى نعمت ديگرى بر بنى اسرائيل بر مى‏شمارد، زيرا كه توجه كردن موسى به آنها و يادآورى آنان به توبه و ياد دادنشان به راه و روش توبه، خود نعمت بزرگى است.

چنانچه پذيرفتن قول موسى (ع) و توبه آنان به سبب كشتن خودشان نيز، نعمت بزرگى بود.

«يا قَوْمِ إِنَّكُمْ ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَكُمْ بِاتِّخاذِكُمُ الْعِجْلَ»: اى قوم! به خود ستم كرديد كه گوساله را به جاى خدا قرار داده، پرستيديد.

«فَتُوبُوا»: پس توبه كنيد و از ستمكارى و گمراهى خود را پاك و مبرّا نماييد.

«إِلى‏ بارِئِكُمْ»؛ و به سوى پروردگارتان باز گرديد.

علّت اينكه امر به توبه و بازگشت به سوى خدا معلّق بر وصف بارى به معنى آفريننده گشته است، آن است كه افراد را به علّت توبه، آگاه‏ كرده به اين امر، كه نهايت نادانى است كه شخص از آفريدگار برگشته و به آفريده رو كند.

«فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ»: پس نفس خودتان را كه موجب شد تا از آفريدگار به آفريده رو كنيد، كه آن نهايت حماقت است، بكشيد.

منظور از «انفس» آن نفسى است كه مقابل عقل است. يا منظور اين است كه انانيّت و خوديّت خود را بكشيد كه منجر به انديشه‏هاى ناپسند وامانده شما شد. يا برخى، بعضى ديگر را بكشيد.

در اخبار آمده است كه به آنان امر شد كه خودشان را با شمشير بكشند و آنها هفتاد هزار تن بودند و شمشير به روى هم كشيدند، و اين امر، بر همين دلالت دارد كه يكديگر را كشتند[2].

مانند اين روايت، كه در آن آمده است: پرستندگان گوساله، ششصد هزار نفر بودند. تنها دوازده هزار نفر از آنان گوساله را نپرستيدند و خداوند دستور داد كه آن دوازده هزار نفر كه به پرستش گوساله تمكين نكرده بودند، شمشير كشيده به جان ديگران افتند.

آنها گفتند، براى ما اين مصيبت سخت‏تر از پرستش گوساله است كه بايد پدران و خويشاوندان خود را با دست خود بكشيم.

پس، به موسى وحى نازل شد كه به آنها بگو، به محمد صلّى اللّه عليه و آله و خاندانش (ع) با عرض درود و سلام توسل جويند، تا آن امر بر ايشان آسان شود. آنها نيز به آن بزرگواران متوسّل شدند و اين امر بر آنان آسان گشت. و چون كشتار آن ششصد هزار نفر (دوازده هزار نفر كه گوساله را نپرستيده بودند، از آن مورد مستثنى بودند) ادامه يافت، آنان تقاضاى عفو نمودند.

خداى تعالى، آنان را نيز آگاه كرد كه مانند خداپرستان به‏ محمد صلّى اللّه عليه و آله و آلش (ع) متوسّل شوند. آنان نيز چنان كردند و خداوند، توبه ايشان را پذيرفت و كشتار پايان يافت‏[3].

نقل شده است، پس از آنكه دوازده هزار نفر از آنان كشته شدند، به توسل به محمد صلّى اللّه عليه و آله و خاندانش (ع) آگاهى يافتند و كشتار پايان يافت.

«ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ عِنْدَ بارِئِكُمْ»: اين كشتن بهتر است براى شما، نزد آفريدگارتان.

از اين رو كلمه «بارى» تكرار شده است تا لذّت جان و تمكين دل باشد و حضور خدا را از اين رو، با لفظ مخصوص «بارى» آورده است، تا تأكيدى بر نادانى آنان باشد كه چگونه از بندگى آفريدگار به پرستش آفريده رو كرده‏اند.

اسم «اللّه» و ساير نامهاى خداى تعالى، در كتاب خدا بسيار تكرار شده است.

وجه كلى و عمومى اين تكرار، اين است كه موجب جاى گرفتن در دل و لذّت و جان روح پذيرنده است كه با شنيدن و ياد آن، لذت روحى مى‏برد. و در بعضى جاها، انگيزه‏هاى خاصى نيز وجود دارد، خواه انگيزه‏ها نام ويژه‏اى را اقتضا كند يا نكند، مانند اقتضاى مقام تهديد در نامهاى قهر، كه اقتضا مى‏كند بر غضب، انتقام و سرعت انتقام دلالت داشته باشد. چنانچه مقام وعده، نامهاى لطف را اقتضاء مى‏كند.

«فَتابَ عَلَيْكُمْ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ»: و خداوند، توبه شما را پذيرفت كه او بسيار توبه‏پذير و مهربان است.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 55]

وَ إِذْ قُلْتُمْ يا مُوسى‏ لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ (55)

ترجمه:

(و به ياد آور) هنگامى را كه گفتيد، اى موسى هرگز به تو ايمان نمى‏آوريم، مگر اينكه خدا را آشكارا ببينيم. پس صاعقه شما را در ربود و شما به آن مى‏نگريستيد.

 

تفسير:

«وَ إِذْ قُلْتُمْ يا مُوسى‏ لَنْ نُؤْمِنَ»: يعنى، اى موسى ما به پيامبرى تو اذعان نمى‏كنيم.

«حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ»: مگر اينكه خدا را آشكارا ببينيم، لذا صاعقه شما را در ربود، صاعقه، به علت جسارتى بوده است كه به پيامبر و خدايتان روا داشته و بى‏ادبى نموده‏ايد.

«وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ»: و شما به صاعقه نگاه مى‏كرديد كه نازل مى‏شد و در نتيجه آن صاعقه مرديد (صاعقه‏اى كه بر شما نازل شده بود، موجب مرگ شما شد و آن را مشاهده كرديد).

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 56]

ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (56)

ترجمه:

و آنگاه، پس از مرگتان شما را برانگيختيم، تا شايد شكرگزار شويد.

تفسير:

«ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ»: اشاره به آن است كه اين بر انگيختن پس از مرگ بوده است، نه پس از اغما و بيهوشى و اين آيه، دلالت بر امكان رجعت دارد. چنانچه اخبار به همين مضمون وارد شده و اين مسئله، به عنوان يك امر ضرورى بين اين امّت درآمده است.

امير المؤمنين (ع)، در برابر ابن كواء كه منكر اين قضيه شده بود، به همين آيه استناد فرموده و دليل آوردند[4]

در اخبار آمده است، كه از حضرت رضا (ع) پرسيدند: چگونه ممكن است حضرت موسى (كليم اللّه) نداند كه ديدن خدا جائز و ممكن نيست، تا آن پرسش را بنمايد؟

آن حضرت فرمودند: موسى كليم اللّه (ع) مى‏دانستند كه خداى تعالى از رؤيت چشم (بصر) منزه و مبرّاست، امّا پس از آنكه با خدا سخن گفت، به او نزديك و با او به مناجات پرداخت، به سوى قومش بازگشت.

به آنان درباره سخن گفتن و نزديكى با خدا و مناجات با او آگاهى داد.

آنگاه گفتند: ما به تو ايمان نمى‏آوريم، مگر اينكه سخن خدا را مانند تو بشنويم و آن قوم هفتصد هزار نفر بودند.

پس حضرت موسى (ع)، هفتاد هزار از آنان را برگزيد و از بين آن هفتصد نفر و بعد از ميان هفتصد نفر، هفتاد مرد را انتخاب كرد، تا به محل ملاقات با پروردگارش ببرد. و آنگاه با آن عده عازم طور سينا شد. آنان را در دامنه كوه جاى داده، خود به بالاى كوه طور رفت و از خدا درخواست كرد كه با او سخن بگويد، به طورى كه آنان نيز بشنوند، خدا با او سخن گفت و آنان سخنش را از بالا و پايين و از راست و چپ و از پيش و پس شنيدند. چه خداى تعالى، در درخت سخن پديدار كرد و از درخت به همه جا پخش شد كه آن گروه، از همه جوانب شنيدند و پس از آن گفتند، ما با آنكه سخن خدا را شنيديم، ايمان نمى‏آوريم كه سخنى كه شنيديم كلام خداست، مگر اينكه او را آشكارا ببينيم. چون اين گفتار سخت گران و سنگين را گفتند و استكبار و سركشى ورزيدند[5]، خداى تعالى بر آنان صاعقه فرستاد و به دليل آنكه بر خود ستم روا داشته بودند، صاعقه آنان را در ربود و مردند.

موسى گفت: خدايا! وقتى كه بازگشتم، به بنى اسرائيل چه بگويم؟

آنها خواهند گفت تو آنها را بردى و كشتى، زيرا تو در ادّعاى خود كه با خدا مناجات مى‏كنى و سخن خدا را مى‏شنوى، راستگو نبودى.

پس خدا آنها را زنده كرد و برانگيخت.

آنها گفتند: اگر تو از خدا بخواهى كه خود را به تو نشان دهد و تو او را ببينى، خدا اجابت خواهد كرد، آن وقت مى‏توانى به ما خبر دهى كه او چگونه است، تا خدا را آن گونه كه سزاوار معرفت است، بشناسيم.

موسى گفت: اى قوم! البتّه خداوند بارى تعالى با چشم ديده نمى‏شود و چگونگى هم ندارد. خدا با نشانه‏ هايش شناخته و با نمودهايش دانسته مى‏شود.

آنها گفتند: به تو ايمان نمى‏آوريم، مگر اينكه از او آنچه را كه گفتيم درخواست كنى.

موسى گفت: بار پروردگارا! تو خود گفته‏ هاى بنى اسرائيل را شنيدى و به مصلحت آنان داناترى.

سپس، خدا به او وحى نمود كه يا موسى! آنچه آنها از تو درخواست كرده ‏اند، از من بپرس و من تو را به جهل آنان مؤاخذه نخواهم كرد. در اين هنگام بود كه موسى گفت: پروردگارا! خود را به من بنما، تا تو را ببينم.

خداى تعالى فرمود: هرگز مرا نمى‏ توانى ببينى، ولى به كوه نگاه كن.

اگر كوه در جاى خود باقى ماند، مرا خواهى ديد، امّا در آن هنگام، كوه سقوط خواهد كرد.

چون خدا، با آياتى از آيات خود به كوه تجلى كرد، كوه ريزريز شد و موسى بى‏هوش افتاد. وقتى كه به هوش آمد گفت: خدايا تو از ديده شدن منزّهى، به درگاهت توبه مى‏كنم.

در آن هنگام، موسى مى‏گويد: خدايا از جهل قوم خود به معرفت تو واصل شدم و من از نخستين ايمان‏آورندگان آن قوم هستم به اينكه تو ديده نمى‏شوى‏[6].

در اخبار، ياد شده است كه موسى، از ميان قومش كه هفتصد هزار تن بودند، هفتاد مرد از آنان كه مى‏پنداشت از برگزيدگان قوم هستند انتخاب كرد، در حالى كه آنان فاسدتر از ديگران بودند، ولى او گمان مى‏كرد كه شايسته‏ ترين افراد قوم او هستند.

با اينكه حضرت موسى (ع) پيامبرى از پيامبران اولوالعزم بود، ولى بدترين افراد را به جاى بهترين آنها برگزيده بود. معلوم مى‏شود كه اختيار مردم ربطى به تعيين امام، كه شايسته است از بهترين خلق باشد، ندارد.

در خبر وارد شده است كه، موسى چون اراده كرد كه عهد فرقان را با آنان بر پا دارد، بين محقّين (راستان) و مبطلين (ناراستان) در پذيرش پيامبرى حضرت محمد صلّى اللّه عليه و آله و امامت على (ع) و امامان ديگر (ع)، فرق گذاشت. محقّين را كه به پيامبرى حضرت محمد صلّى اللّه عليه و آله و امامت على (ع) و امامان ديگر (ع) اذعان نموده ‏اند، از مبطلين كه چنين ايمانى ندارند متمايز كرد. آنها گفتند: ما ايمان نمى‏آوريم كه خداى تو در مورد محمد صلّى اللّه عليه و آله و على و ساير امامان (ع) سفارش كرده، مگر اينكه خدا را آشكارا ديده او ما را به اين مسائل آگاه كند. پس صاعقه آنها را گرفت.

موسى به آنهايى كه دچار صاعقه نشده بودند گفت: آيا شما مى ‏پذيريد و اعتراف مى‏كنيد؟ اگر چنين نكنيد شما نيز به آنان ملحق مى‏شويد.

گفتند: ما نمى‏دانيم به آنها چه شد، اگر گرفتارى آنها به آن جهت بود كه سخن تو را درباره محمد صلّى اللّه عليه و آله و خاندانش ردّ كردند، از خدا بخواه تا به حق محمد صلّى اللّه عليه و آله و خاندانش (ع) آنان را زنده گرداند، تا از آنان‏ بپرسيم كه چرا و چگونه اين واقعه برايشان پيش آمد.

پس، موسى دعا كرد و خداوند آنان را زنده نمود.

پس، درباره صاعقه و چگونگى‏ اش از آنها پرسيدند.

گفتند: آنچه كه براى ما پيش آمد، به آن جهت بود كه ما از اعتقاد به امامت على (ع) بعد از نبوّت محمد صلّى اللّه عليه و آله خوددارى مى‏كرديم. پس از مرگمان، آسمانها و حجابها و عرش و كرسى و بهشت و دوزخ و همه ممالك پروردگارمان را ديديم و در جميع اين مملكتها، هيچ امر و سلطنتى را نافذتر از سلطنت محمد صلّى اللّه عليه و آله و على (ع) و فاطمه (س) و حسن (ع) و حسين (ع) نديديم.

هنگامى كه ما به علت صاعقه مرديم، ما را به دوزخ بردند. پس از آن، ديديم كه محمد صلّى اللّه عليه و آله و على (ع)، مالكان دوزخ را صدا زدند و گفتند: دست از عذاب اينان برداريد، زيرا آنها براى پاسخ به مسائلى كه به ما و خاندان پاك ما مربوط مى‏شود، از خدا زنده شدن آنها را خواسته شده و زنده مى‏شوند[7].

در اينجا، خداوند به مردمان زمان محمد صلّى اللّه عليه و آله مى‏فرمايد: به خاطر محمد صلّى اللّه عليه و آله و خاندان پاكش (ع) ستمى كه پيشينيان شما بر خود كرده و صاعقه آنان را در ربوده بود، رفع شد. پس بر شما واجب است آن كارهايى را كه موجب هلاكت آنان شده بود و خداوند آنان را دوباره زنده گردانيد، انجام ندهيد.

«لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ»: در گذشته، علت نسبت دادن فعل پيشينيان را بر آيندگان شرح داديم. و گفتيم اين كار به دليل سنخيّت بين آنان و ملاحظه رضايت فرزندان نسبت به عملى است كه از پيشينيان سر زده است.

چون شكر، به معنى ملاحظه نعمت‏ دهنده در نعمت است، يا به‏ معنى مصرف نعمت در جهتى است كه نعمت به خاطرش آفريده شده است. در دو معنى، كسى كه در پس پرده انانيّت و دربند زندگى پست حيوانى خويش باشد، برايش ممكن نمى‏شود (كه به معنى واقعى شكر نمايد)، لذا خداى تعالى، پس از برانگيختن «بعثت» كه حيات الهى است و بعد از مرگ دنيوى كه خروج از خوديّت است، مرتبه شكر را بيان داشته است.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 57]

وَ ظَلَّلْنا عَلَيْكُمُ الْغَمامَ وَ أَنْزَلْنا عَلَيْكُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوى‏ كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ وَ ما ظَلَمُونا وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ (57)

ترجمه:

و ابر را بر شما سايه‏بان قرار داديم «و منّ» و «سلوى»[8] براى شما فرستاديم تا از روزيهاى پاكيزه‏ اى كه برايتان مقرر نموديم بخوريد.

آنان (با كفران آن)، به ما ستمى نكردند، بلكه بر خويشتن ستم روا داشتند.

 

تفسير:

«وَ ظَلَّلْنا عَلَيْكُمُ الْغَمامَ»: آنگاه كه در سرزمين تيه‏[9] سرگردان بوديد، براى اينكه شما را از حرارت خورشيد و سرماى ماه (حرارت روز و سرماى شب) نگاه داريم، ابر را براى شما، سايبان قرار داديم.

«وَ أَنْزَلْنا عَلَيْكُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوى‏»: «منّ» به ترنجبين تفسير شده است.

و سلوى به عسل و پرنده بريان و نيز به «سمانى» كه پرنده ‏اى شبيه كبوتر است و ساق پا و گردنش از كبوتر بلندتر است، تفسير شده است.

«كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ»: بخوريد از آن غذاهاى پاك و پاكيزه‏ اى كه براى شما روزى قرار داديم.

امر به (كلوا بخوريد)، امر در امثال اين گونه موارد، اعم از اباحه، وجوب و رجحان است و اين تفاوت بر حسب شمار اشخاص و يا حالات يك فرد و يا مقدار خوردن براى يك نفر، در حال واحد است. اگر منظور از آنچه كه خدا روزى داده در اينجا منّ و سلوى باشد، اضافه لفظ «طيّبات» به «ما رزقناكم» اضافه بيانيّه و براى تبيين است نه براى تقييد (يعنى ويژگيهاى روزى را بيان نموده، نه اينكه مقيّد كرده باشد).

اگر منظور از آيه، به طور مطلق باشد (آنچه خدا به عنوان روزى بر بندگان قرار داده است بخوريد)، در آن صورت، اضافه براى مقيّد كردن مضاف اليه به مضاف است. يعنى: غذاهايى كه پاك و پاكيزه هستند بخوريد.

يا اينكه مى‏ گوييم، اگر مقصود از آنچه كه روزى داده شده «منّ» و «سلوى» باشد، پاك يا ناپاك بودن آن تنها به ياد يا عدم ياد نام خداى تعالى ارتباط دارد. و معنى آن چنين مى‏شود:

بخوريد آنچه را كه اسم خدا بر آن برده شده است و آنچه را نام خدا در آن ياد نشده است، نخوريد.

در اين صورت، اضافه شدن «طيّبات» به «ما رزقناكم» براى تقييد است.

در تفسير قمى، آمده است: «هنگامى كه موسى (ع) يارانش را از دريا عبور داد، در بيابانى فرود آمدند. بنى اسرائيل به او گفتند: ما را به هلاكت رساندى و از آبادى و شهر به بيابانى كشانيدى كه نه سايه‏اى و نه درختى و نه آبى دارد. در اين موقع، ابرى بر آنان سايه افكند تا از حرارت خورشيد، در روز در امان باشند و بر آنان «منّ» (ترنجبين) نازل مى‏شد كه‏ تناول نمايند و شامگاهان پرنده بريان بر سفره‏ هاى آنها قرار مى‏گرفت.

زمانى كه مى‏خوردند و سير مى‏شدند، آن پرنده به پرواز درمى‏آمد. و مى‏رفت.

با موسى (ع)، سنگى بود كه وسط لشگريان قرار مى‏داد و با عصا به آن ضربه‏اى وارد مى‏كرد و آن سنگ شكافته مى‏شد و دوازده چشمه از آن جارى مى‏شد. هر چشمه به جانب يكى از گروه‏ها جريان داشت و آنان دوازده گروه بودند.

مدتى اين حالت ادامه داشت و آنان از اين يكنواختى ملول گشتند و گفتند: يا موسى! هرگز نمى‏توانيم با يك نوع طعام صبر كنيم‏[10].

«وَ ما ظَلَمُونا»: و آنان با كفران نعمت، و بدل كردن آن غذاى بهتر و برتر به پست‏تر، به كسى ستم ننموده بلكه به خود ستم روا داشتند.

يا آنان با اعتراض به موسى (ع) و عدم رعايت عزّت و احترام نسبت به آن حضرت، به كسى ظلم نكردند، بلكه به خود ستم نمودند.

اين كنايه‏اى است از امّت محمد صلّى اللّه عليه و آله، و كفران نعمت آنان، زيرا محمد صلّى اللّه عليه و آله و ائمّه (ع) را آن‏چنان‏كه شايسته وجودشان بود، بزرگ نشمردند و به آن نعمتهاى عظماى ولايت و هدايت، آن‏چنان‏كه بايد، ارج ننهادند و شكر نعمت به جاى نياوردند.

از حضرت باقر (ع) نقل است كه: خداى تعالى بالاتر و والاتر و بلندمرتبه‏تر از آن است كه به او ستم شود. ولى ما اهل بيت را، از خود دانسته و به خود وابسته و آميخته مى‏داند و ظلم به ما را از ستم به خود و دوستى ما را دوستى به خود مى‏شمرد. از اين رو است كه مى‏فرمايد:

«إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا …»؛ يعنى ولىّ شما، خدا و رسول و ايمان‏آورندگان هستند كه دوستى آنها دوستى خداست‏[11]

«وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ»: و شما با تبديل كردن چيز پست‏تر، به آنچه خير بوده است و يا با نابود كردن نعمت به سبب كفران آن، به خود ظلم كرده‏ايد. يا به ائمه (ع) كه روان خلايق‏اند و ذات آن بزرگواران حقيقت وجود است، ستم روا داشتيد. در واقع، ستم به خود نموده‏ايد.

يا با ظلم به ائمه (ع) كه خود سبب آن بوده‏ايد، موجب شده‏ايد تا خويشتن را به هلاكت بيندازيد.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 58]

وَ إِذْ قُلْنَا ادْخُلُوا هذِهِ الْقَرْيَةَ فَكُلُوا مِنْها حَيْثُ شِئْتُمْ رَغَداً وَ ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً وَ قُولُوا حِطَّةٌ نَغْفِرْ لَكُمْ خَطاياكُمْ وَ سَنَزِيدُ الْمُحْسِنِينَ (58)

ترجمه:

و هنگامى كه گفتيم در اين قريه داخل شويد و از آنجا هر چه خواسته باشيد، فراوان بخوريد، و از در، سجده‏ كنان وارد شويد و بگوييد، بار گناهان ما را فرونه. و ما گناهانتان را بيامرزيم و به نيكوكاران شما فزونى مى‏ بخشاييم.

 

تفسير:

«وَ إِذْ قُلْنَا»: اى بنى اسرائيل! به ياد آريد هنگام بيرون شدن از سرزمين تيه را كه به شما گفتيم:

«ادْخُلُوا هذِهِ الْقَرْيَةَ»: داخل اين قريه، يعنى بيت المقدس، يا اريحا از سرزمينهاى شام شويد.

«فَكُلُوا مِنْها حَيْثُ شِئْتُمْ»: و هر چه بخواهيد از اين خوان گسترده بخوريد كه رنج و زحمتى براى يافتن آن نداريد.

«وَ ادْخُلُوا الْبابَ»: در آن قريه يا در گنبدى كه در بيت المقدس است، وارد شويد- اين گنبد جايى است كه يهوديان به سوى آن نماز مى‏خواندند.

«سُجَّداً»: در حالى كه خدا را سجده مى‏كنيد. يا اينكه با نهايت خضوع و فروتنى همراه با شكر و سپاسى كه در نتيجه خروج از سرزمين‏ تيه برايتان حاصل شده است، وارد آن قريه شويد.

برخى گفته‏ اند، خداى تعالى تمثال محمد صلّى اللّه عليه و آله و على (ع) را بر روى در نقش نمود و بنى اسرائيل را امر به سجده كرد، تا با سجده در آن جايگاه، نسبت به آن بزرگواران، تعظيم روا دارند و با آنان مجدّدا بيعت نمايند.

به اين سبب، خداى تعالى دوستى آن بزرگواران را ياد آورده است و عهد و پيمانى كه از آنان درباره محمد صلّى اللّه عليه و آله و على (ع) گرفته است، خاطر نشان مى‏كند.

«وَ قُولُوا حِطَّةٌ»: و با زبانتان بگوييد: كه اين سجده و تعظيم، براى تمثال محمد صلّى اللّه عليه و آله و على (ع) است، تا به خاطر آنان، بار گناهان را از دوش ما بردارد. يا اينكه با زبان دل بگوييد. يا اينكه به اين امر معتقد شويد كه توسل به آنان، وسيله آمرزش گناهان است.

ممكن است «حطّة» مصدر از فعل مجهول باشد، كه در اين صورت، معنى آن چنين مى‏شود: با زبان كالبدى يا دلهايتان بگوييد، ما نسبت به تمثال آن دو بزرگوار، فروتر و پست‏تريم. لفظ «حطّة» بر وزن «فعله» به معنى پايين آمدن و افكندن است.

«حِطَّةٌ» به نصب هم خوانده شده است، در اين صورت، مفعول فعل محذوف است.

در هر حال، اين كلمه يا جزء جمله‏اى است كه مبتدا يا خبر آن حذف شده است، يا قائم مقام جمله محذوف است. به هر حال، يا جمله انشايى دعايى و يا خبرى است.

«نَغْفِرْ لَكُمْ خَطاياكُمْ»: ما گناهان و خطاهاى كسانى از شما كه گناهكارند، مى‏ بخشيم.

«وَ سَنَزِيدُ الْمُحْسِنِينَ»: و نيكوكاران از شما را فزونى مى‏دهيم.

اين عبارت، از نوع جمله مستأنفه است، تا حال باشد براى‏ «محسن»، اعم از اينكه خطاكار باشد يا نباشد.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 59]

 

فَبَدَّلَ الَّذِينَ ظَلَمُوا قَوْلاً غَيْرَ الَّذِي قِيلَ لَهُمْ فَأَنْزَلْنا عَلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا رِجْزاً مِنَ السَّماءِ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ (59)

ترجمه:

پس از آن، ستمكاران آن گفتارى را كه به آنان گفته شده بود، به سخنى غير آن تبديل كردند و ما نيز بر آنانى كه ستم كردند، عذابى از آسمان فروفرستاديم، زيرا ايشان به فسق و فجور پرداخته بودند.

 

 

تفسير:

«فَبَدَّلَ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ قَوْلًا غَيْرَ الَّذِي قِيلَ لَهُمْ»: آنان، آن‏چنان‏كه امر شده بود، سجده نكردند و آنچه را كه امر شده بود بگويند، نگفتند، بلكه به پشت داخل آنجا شدند و به جاى اينكه بگويند، بار گناهان را فرونه. گفتند: «حنطة»، يعنى خوردن گندم سرخ كه به ما قوّت مى‏دهد، براى ما دوست‏داشتنى‏تر از اين كار و گفتار است. يا گفتند: دانه جو بهتر از اين عمل است.

روايت شده است كه اختلاف آنان در اين بود كه چون به در رسيدند و آن را درگاهى بلند يافتند، گفتند: لازم نيست ما در موقع داخل شدن به اين درگاه، خم شويم و به حالت ركوع درآييم. مى‏پنداشتيم كه آن در، كوتاه است و چاره‏اى جز خم شدن نداريم، در حالى كه اين درگاهى بلند است. تا كى موسى و يوشع بن نون، ما را مسخره و وادار مى‏كنند كه به چيزهاى باطل سجده كنيم؟ و پشت به در كردند و به جاى كلمه «حطة» كلمه «حنطة» را به زبان جارى كردند، كلمه ‏اى گفتند كه به معنى گندم سرخ است. و اين بود معنى تغيير و تبديل گفتار.

«فَأَنْزَلْنا عَلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا»: در اينجا، به جاى ضمير (هم)، اسم ظاهر (على الّذين ظلموا) را آورده است.

آوردن اسم ظاهر و تكرار موصول (الّذين)، براى آن است كه زشتى و ستم، در دل شنونده كاملا ممكن و جايگزين شده و اشعار بر اين باشد كه ظلم، به سبب عذاب است. چنانچه تعليق تبديل بر موصول، براى اشعار به سبب بودن ظلم براى تبديل قول نبىّ صلّى اللّه عليه و آله است، كه فرمايش آن حضرت، همان فرمان خداست كه آنها دگرگون كردند.

مقصود، كنايه از امّت محمد صلّى اللّه عليه و آله و ستم آنان به اهل بيت (ع) و دگرگون كردن سخن پيامبر خداست.

به امام باقر (ع) نسبت داده شده است كه فرمودند: جبرئيل با آيه «فبدل الذين ظلموا آل محمد صلى الله عليه و آله حقهم غير الذى قيل لهم فانزلنا على الذين ظلموا آل محمد صلى الله عليه و آله …» يعنى ستمكاران بر آل محمد، حق آنان را تبديل كردند به غير آن چيزى كه به آنها گفته شده بود، در نتيجه، بر ستمكاران آل محمد عذاب نازل كرديم. البته اين گفتار به اعتبار كنايه و مقصود است، نه اينكه عينا آل محمد صلّى اللّه عليه و آله در آيه آمده باشد[12].

«رِجْزاً مِنَ السَّماءِ»: «رجز» به كسر، و به ضم، هر دو آمده است و به معنى عذاب يا نجاست و يا مطلق چيزهايى مانند رجس و پليدى كه بايد آنها را رها كرد، آمده است.

«بِما كانُوا يَفْسُقُونَ»: به دليل آنكه از فرمان خدا و فرمانبردارى او بيرون رفته بودند، آن پليدى بر ايشان فرود آمد.

اما نوع بدبختى و پليدى كه بر آنان فروفرستاده‏شد، برخى گفته‏اند اين گونه بود، كه صد و بيست هزار نفر از آنان، به علّت ابتلا به بيمارى طاعون، در قسمتى از يك روز مردند.

بر كسانى كه در علم الهى توبه‏كار بودند، يا از ذريّه‏شان نسل پاكيزه‏اى ظاهر مى‏شد، عذاب نازل نشد. آنان از آن دسته بودند كه در علم خدا معلوم بود كه ايمان نياورده، توبه نمى‏كنند.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 60]

وَ إِذِ اسْتَسْقى‏ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصاكَ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَيْناً قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُناسٍ مَشْرَبَهُمْ كُلُوا وَ اشْرَبُوا مِنْ رِزْقِ اللَّهِ وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ (60)

ترجمه:

و به ياد آور هنگامى كه موسى براى قوم خود آب طلب كرد. پس به او گفتيم، عصايت را به سنگ بزن. پس، دوازده چشمه آب از آن جوشيد و آبشخور هر گروهى از اسباط معلوم شد و گفتيم بخوريد و بياشاميد از روزى خداوند و در زمين فساد و فتنه ‏انگيزى نكنيد.

 

تفسير:

«وَ إِذِ اسْتَسْقى‏ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ»: نفرمود: «لكم» به صورت خطاب، چنانچه در سابق و لا حق به صورت خطاب به حاضران آورد، تا هم تجديد روش و اسلوب باشد و هم اشعار بر اين باشد كه طلب آب موسى براى بنى اسرائيل، از آن جهت بوده كه آنها قوم او و موافق و همراه او بودند، تضرّع و زارى مى‏كردند و مستحقّ طلب رحمت بودند. افراد حاضر در زمان نزول آيه، از اين جهت هم سنخ با آنها نبودند، تا از اين ناحيه مورد خطاب قرار بگيرند، زيرا وقتى بنى اسرائيل در وادى تيه تشنه شدند، به موسى پناه بردند و گريه و زارى كردند و تسليم امر او شدند و در نتيجه، موسى هم براى آنان آب طلب كرد.

«فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصاكَ الْحَجَرَ»: و آن سنگ، سنگ خاصى بود، موسى عصايش را به آن سنگ زد، در حالى كه محمد صلّى اللّه عليه و آله و خاندان پاكش (ع) را مى‏خواند. به امام باقر (ع) نسبت داده شده كه فرمود: سه عدد سنگ از بهشت نازل شد كه عبارت‏اند از مقام ابراهيم، و حجر بنى اسرائيل و حجر الاسود[13] و نيز از امام باقر (ع) است كه: آنگاه كه قائم (ع) از مكّه خارج شود، منادى (جارچى) او ندا خواهد كرد، كه آگاه باشيد كسى طعام و شراب با خود حمل نكند، او با خود سنگ موسى بن عمران را حمل مى‏كند و آن به‏ اندازه يك بار شتر است و در هيچ مكانى فرود نمى‏آيد، مگر اينكه از آن چشمه‏ ها بجوشد. پس هر كسى گرسنه باشد، سير مى‏شود، و تشنه باشد، سيراب مى‏شود و چهارپايان آنها سير مى‏شوند، تا اينكه از پشت كوفه در نجف فرود مى‏آيند[14].

«فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَيْناً قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُناسٍ»: يعنى، هر يك از گروههاى دوازده‏گانه از اولاد يعقوب، داراى چشمه مخصوص به خود گشتند.

«مَشْرَبَهُمْ»: به گونه‏اى بود كه هيچ گروهى در محل آب خوردن مزاحم گروه ديگرى نبود، گويا كه آبشخور هر يك معلوم و جدا از آبشخور ديگرى بود. در حالى كه به آنها گفته مى‏شد «كلوا»، از منّ و سلوى بخوريد، يا اينكه چشمه‏ها طورى بود كه غذا و آب از آنها مى‏جوشيد، چنانچه در خبر سابق به آنها اشاره شده بود.

«وَ اشْرَبُوا مِنْ رِزْقِ اللَّهِ وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ»: لفظ «مفسدين» حال تأكيدى است، زيرا كه «عثو» به معنى افساد است.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 61]

وَ إِذْ قُلْتُمْ يا مُوسى‏ لَنْ نَصْبِرَ عَلى‏ طَعامٍ واحِدٍ فَادْعُ لَنا رَبَّكَ يُخْرِجْ لَنا مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ مِنْ بَقْلِها وَ قِثَّائِها وَ فُومِها وَ عَدَسِها وَ بَصَلِها قالَ أَ تَسْتَبْدِلُونَ الَّذِي هُوَ أَدْنى‏ بِالَّذِي هُوَ خَيْرٌ اهْبِطُوا مِصْراً فَإِنَّ لَكُمْ ما سَأَلْتُمْ وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسْكَنَةُ وَ باؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ كانُوا يَكْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ الْحَقِّ ذلِكَ بِما عَصَوْا وَ كانُوا يَعْتَدُونَ (61)

ترجمه:

به ياد آوريد زمانى را كه گفتيد اى موسى، ما به يك خوراك نمى‏توانيم بسازيم. پروردگار خود را بخوان تا از آنچه از زمين مى‏روياند، از سبزى و خيار و گندم و عدس و پيازش براى ما بيرون آورد.

گفت: چگونه پست‏تر را با بهتر عوض مى‏كنيد؟ به شهر فرود آييد تا اين چيزها كه خواستيد بيابيد و ذلّت و مسكنت بر آنان مقرّر شد و به غضب خدا مبتلا شدند، زيرا آيه‏هاى خدا را انكار مى‏كردند و پيامبران را به ناروا مى‏كشتند و اين به آن جهت بود كه نافرمان شده تعدّى مى‏كردند.

 

تفسير:

«يا مُوسى‏ لَنْ نَصْبِرَ عَلى‏ طَعامٍ واحِدٍ»: به ياد بياوريد وقتى كه گفتيد:

اى موسى، ما به طعام واحد، شكيبايى نمى‏ورزيم. يعنى، پدران شما در سرزمين تيه گفتند: اى موسى، ما بر «من» و «سلوى» نمى‏توانيم صبر كنيم، ناچار بايد غذاى ديگرى با آن باشد.

«فَادْعُ لَنا رَبَّكَ يُخْرِجْ لَنا مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ مِنْ بَقْلِها»: اى موسى! از خدا بخواه، كه براى ما از زمين سبزى بروياند.

بقل (جمع آن بقولات)، گياهان خوردنى است كه از زمين مى‏رويد و سبز است، مانند تره، نعناع، كرفس و نظير آن.

به طور مطلق، گياهى كه از زمين مى‏رويد و زمين را سبز مى‏نمايد، بقل (سبزى) مى‏نامند.

«وَ قِثَّائِها»: با مدّ و تشديد «تاء» و كسر «قاف»، به معنى خيار است و بعضى بر نوعى از خوردنيها كه شبيه خيار است، اطلاق كرده‏ اند.

«وَ فُومِها»: گندم يا نان، يا هر دانه خوراكى ديگر.

گفته شده است كه فوم «الثّوم» با «ثاء» خوانده شده است (به معنى‏ سير است).

«وَ عَدَسِها وَ بَصَلِها»: و عدس و پياز.

آنگاه، خداى تعالى با حضرت موسى (ع) فرمود:

«أَ تَسْتَبْدِلُونَ الَّذِي هُوَ أَدْنى‏»: آيا آن را به چيزى كه كم‏ارزش‏تر و پست‏تر از «من» و «سلوى» است، مبدّل مى‏كنيد؟

«بِالَّذِي هُوَ خَيْرٌ»: در حالى كه «منّ» و «سلوى» لذيذتر و مقوّى‏تر و لطيف‏تر است.

«اهْبِطُوا»: از اين سرزمين تيه خارج شويد.

«مِصْراً»: به شهرى از شهرها برويد.

يا منظور خود مصر (كه اسم علم است) است، يعنى به خود مصر برگشته در آنجا سكونت كنيد. و منصرف بودن آن، به جهت ساكن بودن حرف وسط است.

«فَإِنَّ لَكُمْ»: يعنى در آنجا (براى شما).

«ما سَأَلْتُمْ»: هر چه مى‏خواهيد از سبزى و خيار و سير و غيره وجود دارد.

«وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ»: و بر آنها خوارى و ذلت مقدر و مقرر گشت.

در مورد ذلت و خوارى، از آن جهت ضرب به معنى زدن استعمال شده، كه ذلت را به گنبدى تشبيه كرده كه از اتمام اطراف به آنها احاطه شده، يا ذلت تشبيه به گل شده كه به ديوار زده مى‏شود.

«وَ الْمَسْكَنَةُ»: مسكنت و بيچارگى، از فقر و نادانى بدتر است و اين عذاب آنان در زندگى دنيوى است. چون قوم يهود، هيچ‏گاه از حرص و طمع كه اسباب و لوازم خوارى است جدا نمى‏شوند و حالت آنها به ظاهر از نصارا بدتر است.

«وَ باءُو بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ»: از مقام پرسش، در حالى بازگشتند كه غضب‏ بزرگى از جانب خدا شامل حال آنها شد. يا مستحقّ غضب الهى در آخرت گشتند.

«ذلِكَ»: موارد ياد شده، از ذلّت و مسكنت و خشم الهى كه بر آنان وارد شد، اشاره و كنايه از امّت محمد صلّى اللّه عليه و آله است و همه به آن جهت است كه:

«بِأَنَّهُمْ كانُوا يَكْفُرُونَ»: آنها كفر مى‏ورزيدند.

فعل «كانوا» اشاره به آن است كه، كفر از سجاياى اخلاقى و ذاتى آنها بوده، كشتن پيامبران هم براى آنها عادت بوده است.

«بِآياتِ اللَّهِ»: آنها به آيات خدا كافر شدند. آيات خدا بر دو نوع است: آيات صغرى و آيات كبرى، در عالم صغير و در عالم كبير. آيات كبرى، پيامبران خدا صلّى اللّه عليه و آله و اولياى الهى (ع) هستند.

«وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ»: منظور از «نبيّين»، آنهايى هستند كه از خداوند خبر مى‏دهند. چه پيامبران باشند، چه جانشينان آنها و يا مقصود، به ويژه پيامبران است، غير از اوصيا و جانشينان آنها.

«بِغَيْرِ الْحَقِّ»: كشتن اين پيامبران، طبق موازين حقّ و حقيقت نبوده و برخلاف حقّ، به چنين اعمال ناپسندى دست زدند.

اين عبارت، تنها براى بيان و توضيح است، وگرنه هيچ پيامبرى به حقّ كشته نمى‏شود.

«ذلِكَ»: آن كفر به آيات خدا و كشتن پيامبران.

«بِما عَصَوْا»: از آن جهت بوده است كه به خدا و خلفاى او، عصيان ورزيدند.

«وَ كانُوا يَعْتَدُونَ»: و آنها به تعدّى و آزار خلفاى الهى روى آوردند. يا از فرمان خداى تعالى تجاوز كرده از امر خدا سرباز زدند.

تخلّل لفظ «كانوا» براى اشاره به آن است كه آنها در تجاوز متمكن بوده ‏اند و اين اخلاق ناپسند، با وجود آنان عجين شده بود. مقصود آن است كه، نافرمانى سبب تعدّى آنان شد، به طورى كه در تعدى پايدار گشتند. چنان تجاوز و تعدّى در وجودشان مستقرّ شد كه سبب كفر و كشتن پيامبران گشت.

اين دو عمل زشت، باعث خوارى و بيچارگى آنان و خشم خداوند شد.

پس اى امّت محمد! از گناهان كوچك دورى گزينيد، تا اينكه شما را به گناهان بزرگ نكشاند و به خوارى و بيچارگى در دنيا، و غضب الهى در آخرت، دچار ننمايد. يا مقصود، هر يك از خوارى و مسكنت و غضب، در دنيا و آخرت است.

به پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله نسبت داده شده است كه فرمودند: اى بندگان خدا، از لجاج در نافرمانى حق و آسان شمردن عصيان و گناه بپرهيزيد، كه نافرمانيها، خفّت و خوارى را نصيب صاحبش مى‏كند، تا آن وقت كه او را در گناهى بزرگتر بيفكند.

پس، همواره عصيان ورزيده، سهل انگارى پيشه مى‏كند. و در مسير خوارى و پستى گام برمى‏دارد. تا در جنايتى بزرگتر از جنايت پيش بيفتد. تا آنجا پيش مى‏رود كه ولايت جانشين رسول خدا را ردّ كرده پيامبرى رسول خدا را هم منكر مى‏شود. آن قدر آن كار را ادامه مى‏دهد و در اين مسير پيش مى‏رود كه توحيد خدا را منكر شده و الحاد را در دين خدا جاى مى‏دهد. از امام صادق (ع) است كه فرمود: به خدا سوگند كه پيامبران را نه با دستهايشان مى‏زنند و نه با شمشيرهايشان مى‏كشند، بلكه احاديث آنها را مى‏شنوند و پخش مى‏كنند، سپس بر آن احاديث مؤاخذه شده و كشته مى‏شوند، كه همين قتل ناشى از تجاوز و نافرمانى است‏[15].

به اين مضمون، اخبار بسيارى نقل شده است.

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 62]

إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هادُوا وَ النَّصارى‏ وَ الصَّابِئِينَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ (62)

ترجمه:

به درستى آنان كه گرويده‏اند و آن كسانى كه يهودى و نصرانى و صائبى هستند، هر كدام به خدا و دنياى ديگر ايمان داشته باشند و كارهاى شايسته انجام دهند، پاداش آنها پيش پروردگارشان است، نه بيمى دارند و نه اندوهناك شوند.

 

تفسير:

«إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا»: آن كسانى كه ايمان آوردند، به ايمان عام كه نفس بيعت عامه يا حاصل بيعت عامّه است، يا شبيه به آن حالتى است كه از بيعت عام حاصل مى‏شود، چنانچه به طور مفصّل گذشت.

حاصل سخن اينكه، مراد از ايمان در اينجا، همان معنى اسلام است.

«وَ الَّذِينَ هادُوا»: «هاد» و «تهوّد» و ديگر تصرّفات، از مشتقّات جعلى است كه از «يهود» اخذ شده است، و آن به معنى كسى است كه داخل در يهوديّت شده يا يهوديّت را به خودش بسته است.

كلمه «يهود» اگر عربى باشد، از «هاد» است، به معنى كسى كه توبه كرد. چون به دست پيامبرشان توبه كردند، يا چون از عبادت گوساله توبه نموده‏اند، به اين نام خوانده شدند. مى‏توان «يهود» را، معرّب يهودا، كه بزرگترين اولاد يعقوب بوده دانست، كه اين قوم به نام او ناميده شدند.

«وَ النَّصارى‏»: يعنى «و الّذين تنصّروا»، به معنى آن كسانى كه نصرانيّت اتخاذ كردند. در اينجا از موصول وصله كه به صورت فعل است عدول كرده، زيرا فعل «نصر» از مصدر نصرانيّت استعمال نشده، و معنى لغوى هم در اينجا مقصود نيست. فعل «تنصّروا»، اگر چه از مشتقّات جعليّه است و از نصرانيّت گرفته شده، امّا بيشتر مواقع، در تظاهر به نصرانيّت- نه داخل شدن در آن- استعمال شده است.

«نصارى» جمع نصران، مانند «سكارى» و سكران وصفى است كه از «نصر» گرفته شده است و آنها را از اين رو نصارى ناميده‏اند كه آنان حضرت عيسى (ع) را يارى كردند. ممكن است مشتقّ جعلى از «ناصره»- محل تولّد حضرت عيسى (ع)[16] يا از نصرانه كه قريه‏اى بوده است كه مريم و عيسى (ع)، پس از بازگشت از مصر، به آنجا فرود آمدند و پيروان در آنجا جمع شدند، گرفته شده باشد.

«يا» در «نصرانى» براى مبالغه آمده است، يا بنا بر معنى اخير به معنى «يا» ى نسبت است.

«وَ الصَّابِئِينَ»: «صائبين»، كسانى بودند كه ستارگان را مى‏پرستيدند[17]. از اين جهت به آنها «صائبين» گفته شد، كه آنها به دين خدا متمايل شدند. يا از دين خدا برگشتند، زيرا كه «صب» بدون همزه به معنى ميل است.

اگر با همزه بخوانيم (صبئوا) به دو وجه متناقض آمده است. يا «صبوا عن»، يعنى از دين خدا خارج شدند. يا «صبئوا الى»، يعنى داخل دين خدا شدند. اينجا نيز به همان علّت كه در «النّصارى» گفتيم، از موصول عدول كرده است.

«مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ»: از آنان، هر كدام كه متّصف به ايمان خاص حاصل از بيعت خاصه شده باشند و با قبول دعوت باطنى و دخول ايمان در دل، در سراى ايمان وارد شده و قبول ولايت و احكام دل نمودند، آنها مأجورند.

ممكن است ايمان به معنى لغوى آن منظور نظر باشد، در آن صورت، اذعان به خداى تعالى، يا على (ع)، معنى مى‏دهد. از اين جهت كه على (ع)، مظهر خداى تعالى است.

يا منظور از ايمان، اسلام خواهد بود، يعنى كسى كه بيعت عامه نموده، دعوت ظاهر اسلام را پذيرفته باشد.

«وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً»: و كسانى كه به روز باز پسين ايمان داشته و عمل شايسته مى‏كنند، نزد خدا پاداش دارند.

عمل صالح، به اعمالى گفته مى‏شود كه در همان بيعت، نسبت به آن اعمال پيمان و عهد بسته است، و اين در صورتى است كه ايمان به معنى اوّل باشد، ولى طبق دو معنى اخير، ايمان منظور از عمل صالح بيعت خاصّ و لوى است، زيرا كه آن اصل اعمال صالحه و پايه و بنيان‏ آن است و بدون آن هرگز عمل شايسته‏اى نخواهد بود.

«فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ»: و آنان را پاداشى است كه شايسته آن هستند و شناخت آن پاداش ممكن نيست، مگر اينكه به خود آنها اضافه شود.

«عِنْدَ رَبِّهِمْ»: و اين پاداش نزد پروردگارشان است.

قيد اينكه پاداش، نزد خدايشان است، براى بزرگ نشان دادن اجر است.

مقصود آن است كه اسلام، يهوديّت، نصرانيّت و صائبيّت، در دريافت آن پاداش بزرگ برابرند، در صورتى كه كارشان به ولايت و قبول دعوت باطنى و دخول ايمان در دل انجامد.

اگر كارشان به ولايت نيانجامد، در اين صورت، عبارت «عند ربّهم» طبق مفهوم مخالف، بر اين امر دلالت مى‏كند كه اجرى از سوى پروردگارشان براى آنان نخواهد بود. چه اجر و پاداشى نباشد، يا اگر باشد، از سوى خدا نباشد.

تفصيل اين اجمال، آن طورى كه از آيات خدا و اخبار مستفاد مى‏شود، چنين است كه، هر كه منكر ولايت باشد، عقوبت خواهد شد. و هر كه منكر ولايت نباشد، اذعان به آن هم نداشته باشد و اعتراف نكند، اميدوار به لطف خدا خواهد بود (اگر خدا بخواهد عذاب كند و يا به او حال توبه عنايت فرمايد). حال، آن منكر چه مسلمان چه غير مسلمان باشد، فرقى نمى‏كند.

كسى كه منكر نباشد و اذعان و اعتراف به ولايت هم نكند، امّا در زمان رسول خدا باشد و بر بيعت عامه توقف نمايد، به همان بيعت عامه كه به پيامبر خدا داشته است، نجات مى‏يابد و خدا چيزى از اعمال او را فروگذار نخواهد كرد.

«وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ»: ترس و اندوهى براى آنان نيست. در گذشته درباره اين آيه سخن گفته شد و دوباره به شرح آن‏ نمى‏پردازيم.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 63]

وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَكُمْ وَ رَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ وَ اذْكُرُوا ما فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (63)

ترجمه:

به ياد آريد آن زمانى را كه از شما پيمان گرفتيم، در حالى كه كوه را بالاى سر شما بالا برده بوديم (در آن حال از شما پيمان گرفتيم) كه آن كتابى را كه به شما داده‏ايم، محكم بگيريد و آنچه در آن است به خاطر آريد، شايد پرهيزگارى پيشه كنيد.

تفسير:

«وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَكُمْ»: و به ياد آريد پيمانى را كه به دست پيامبرانتان و يا جانشينان آن بزرگواران بستيد.

منظور از پيمان، همان عهدى است كه با بيعت عامّه و يا خاصّه بسته شده است و اضافه لفظ «ميثاق» براى معهود و معلوم بودن پيمان است، يعنى پيمانى كه به نبوّت محمد و ولايت على (ع) بستيد.

با عهد و پيمان مربوط به توحيد و نبوّت و اقرار به آن چيزى كه بر پيامبرشان نازل شده است، از آن جمله، نبوّت محمد صلّى اللّه عليه و آله و ولايت على (ع) بوده است، كه بايد اين پيمان و سفارش را به فرزندان و نسلهاى بعديشان برسانند. لذا در اخبار، تفسير عهد و پيمان، به نبوّت محمد صلّى اللّه عليه و آله و ولايت على (ع) شده است، يا از باب اينكه آن دو، به صراحت در پيمان ياد شده‏اند، يا اينكه اقرار به نبوّت هر پيامبر و ولايت هر ولىّ، مستلزم اقرار به نبوّت محمد صلّى اللّه عليه و آله و ولايت على (ع) است.

زيرا، نبوّت انبيا و ولايت اوليا، صورت رقيق شده و مختصرى از نبوّت محمد صلّى اللّه عليه و آله و ولايت على (ع) است. اين رقيقه (نبوت و ولايت ساير انبيا)، نسبت به حقيقت كليّه، جزئى است، چنانكه نسبت به آن حقيقت محل است و اقرار به جزئى، اقرار به كلّى است. همان طور كه، اقرار به كلّ، اقرار به جزء است.

«وَ رَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّورَ»: و بر فراز شما كوه طور را قرار داديم.

خداى تعالى، به جبرئيل فرمان داد، تا از كوه فلسطين قطعه‏اى به‏اندازه لشگريان بنى اسرائيل بركند. جبرئيل نيز اطاعت امر نموده آن را در بالاى سر آنان برافراشت. آن كوه، به زبان پيامبرمان گويا بود كه:

«خُذُوا ما آتَيْناكُمْ»: آنچه از احكام به طور مطلق يا احكام قالبى و قلبى كه در پيمان عرضه كرديم، بگيريد.

يا آن عهدى كه از تورات، يا از نبوت محمد صلّى اللّه عليه و آله و ولايت على (ع) از شما گرفتيم و با قوّت تمام در دلها و بدنهايتان جا داديم، آنها را گرفته در نظر آريد.

گفته شده است كه موسى (ع) به آنها گفت: يا آنچه به شما گفتم، بپذيريد، يا اينكه كوه بر شما افكنده مى‏شود.

پس، آن را با كراهت پذيرفتند، جز آنان كه خداوند آنها را نگهداشت. پس از آنكه قبول كردند، سجده كردند و سر بر خاك ماليدند.

بسيارى از آنان چانه‏هايشان را به خاك نهادند، نه به نيّت خضوع و خشوع در برابر خدا، بلكه به كوه نگاه مى‏كردند كه آيا به پايين سقوط مى‏كند يا نه؟

«وَ اذْكُرُوا ما فِيهِ»: و به ياد آريد آنچه در آن است، يعنى، آنچه از شروط پيمان، يا از احكام قالبى يا قلبى، يا از ثواب موافق احكام و عقاب مخالف آن. يا به ياد آريد، آنچه را كه در بالا بردن كوه طور و سقوط آن بود يا آنچه از ثواب و عقاب و احكامى كه به شما داديم، ياد آوريد.

به حضرت صادق (ع) منسوب است كه فرمود: آنچه را كه ترك آن موجب عقوبت بوده، به ياد آريد[18]

«لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ»: با يادآورى و انجام آنچه به شما امر شد، شايد از مخالفت پرهيز نماييد و تقوى پيشه گيريد.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 64]

ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَلَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لَكُنْتُمْ مِنَ الْخاسِرِينَ (64)

ترجمه:

پس باز هم به آن پيمان پشت كرديد. اگر فضل و بخشش خدا بر شما نبود (شامل حال شما نمى‏شد)، از زيانكاران شده بوديد.

 

تفسير:

«ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ»: و سپس، شما از ياد خدا، يا از اخذ عهد، يا از حفظ پيمان و يا از وفاى شرطهاى پيمان روى گردان شديد.

«فَلَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ»: اگر فضل و بخشش و رحمت الهى شامل حال شما نمى‏شد، هرآينه از زيانكاران بوديد.

فضل، همان رسالت، و نبوت در همان طريق رسالت است.

كلمه رحمت در اينجا، همان ولايت و نبوّتى است كه در طريق ولايت است.

از اين رو، مفسّرين در برخى از آيات، فضل و رحمت را به محمد صلّى اللّه عليه و آله و على (ع) تفسير كرده‏اند، چون فضل و رحمت با محمد صلّى اللّه عليه و آله متّحد است و چون نبى و ولى، در مردم سبب نزول رحمت و بركت خدا و رفع عذاب مى‏شوند.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 65]

وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَوْا مِنْكُمْ فِي السَّبْتِ فَقُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ (65)

ترجمه:

هرآينه دانستيد آن كسانى را كه در روز شنبه تعدّى كردند، به ايشان گفتم: (در نتيجه تعدّى و عدم اجراى فرمان) بوزينگانى رانده و زبون شويد.

 

تفسير:

«وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَوْا مِنْكُمْ فِي السَّبْتِ»: و هرآينه محققا دانسته‏ايد، آنان كه در روز شنبه از حدود الهى تجاوز كردند، به صورت ميمون درآمدند. پس اى يهود و اى امّت محمد صلّى اللّه عليه و آله، شما نيز در صورت تعدّى و بيرون شدن از حكم الهى، مانند آنان به عقوبت گرفتار مى‏شويد.

«فَقُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ»: پس با امر تكوينى، آنان را به صورت ميمونهايى درآورديم كه از هر خيرى به دور باشند.

«خاسِئِينَ» دور از خير يا خوارشدگان، يا مقصود معنايى است اعمّ از هر دو.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 66]

فَجَعَلْناها نَكالاً لِما بَيْنَ يَدَيْها وَ ما خَلْفَها وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِينَ (66)

ترجمه:

پس اين را (داستان يا عذاب را) مايه عبرت حاضران و آيندگان و پندى براى پرهيزگاران قرار داديم.

 

تفسير:

«فَجَعَلْناها» ما اين مسخ، يا عذاب، يا امّت مسخ شده را چنانچه در خير آمده است مايه عبرت قرار داديم‏[19].

«نَكالًا»: اين زجر، عبرتى بود تا مانع از تجاوز و مخالفت آنان شود.

و «لِما بَيْنَ يَدَيْها»: يعنى امّتهاى گذشته كه در جلوى اين امّت مسخ شده قرار دارند. زيرا امّت مسخ شده، به سبب توجّهشان به آخرت و وجود امّتهاى گذشته، در آخرت و عالم مثال، به امّتهاى پيشين توجّه دارند و آنها در برابر قرار گرفته‏اند و عبرت بودن اين‏ها نسبت به امّتهاى‏ پيشين، به آن اعتبار است كه پيامبرانشان از امّتهاى آينده و تجاوزشان خبر داده بودند. بنابراين، معنى قول خداى تعالى‏ «وَ ما خَلْفَها» عبارت از امّتهاى موجود در زمان امّتهاى مسخ شده و امّتهاى آينده است، زيرا كه امّت مسخ شده به سبب توجه فطرى كه به آخرت دارد، به دنيا و آنچه كه در آن است و آنچه كه در آن پديد خواهد آمد، پشت كرده است. اگر چه مختار و آزاد بوده به دنيا توجّه داشته باشد. يا مقصود از «لِما بَيْنَ يَدَيْها» امّتهاى حاضر در زمان مسخ و امّتهاى آينده است. چون امت حاضر كه معلوم است و بين دو دست آنان حاضر است و امّتهاى آينده هم به اعتبار اينكه به استقبال امّت مسخ شده بر زمان مرور مى‏كند، گويا كه بين دو دست آنها حاضر است. بنابراين، قول خداى تبارك و تعالى‏ «وَ ما خَلْفَها» عبارت از امّتهاى پيشين است و ممكن است مقصود از «لِما بَيْنَ يَدَيْها» امّتهاى حاضر در زمان مسخ باشد يا اينكه قريه‏هاى نزديك و دور مقصود است.

و مقصود از «نكال»، همان عقوبت است كه معنى حقيقى آن است، يعنى آن مسخ شدن را عقوبت گناهان حاضران و گذشتگان قرار داديم.

«وَ مَوْعِظَةً»: و آن همه مجازات و مسخ براى يادآورى و آگاهاندن عواقب كارشان و يا عبرت، يا نصيحت، يا برانگيختن آنان به تقوى و فرمانبردارى يا ترساندن از گناهان و فريفته شدن به دنياست.

«لِلْمُتَّقِينَ»: همه آن موارد، تنها براى پرهيزگاران سودبخش است، زيرا غير آنان متنبّه نشده، پند نمى‏گيرند و سودى هم نمى‏برند. از اين رو، خدا به آنان خطاب نفرموده و توجّه هم نداشته است.

داستان تجاوزكنندگان از حدّ الهى، كه برخلاف فرمان خدا، شنبه را به كار پرداختند، در پيش خواهد آمد (در گذشته نيز در اوّل سوره معنى تقوى بيان گرديد).

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 67]

وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً قالُوا أَ تَتَّخِذُنا هُزُواً قالَ أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجاهِلِينَ (67)

ترجمه:

و ياد آوريد وقتى را كه موسى به قوم خود گفت: هرآينه خدا امر مى‏كند شما را به اينكه بكشيد گاوى را. قوم او پاسخ دادند او را، كه ما را مسخره مى‏كنى؟ موسى گفت: پناه مى‏برم به خدا (كه سخن به افترا بگويم)، كه از نادانان باشم.

 

تفسير:

«وَ»: اى بنى اسرائيل يا اى امّت محمد صلّى اللّه عليه و آله! به ياد آوريد، يا به بنى اسرائيل يا به امّت خودت اى پيامبر يادآور شو، داستان آن كشته‏اى را كه به دست موسى (ع) زنده شد، تا اينكه بدانند آنچه موسى (ع) فرمود، حق بود و آن اخبارى است كه درباره نبوّت محمد صلّى اللّه عليه و آله و ولايت على (ع) بيان داشت و اينكه آن اخبار چيزى نيست كه به آن اهميّت نداد.

«إِذْ قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ»: وقتى موسى (ع) به قومش گفت كه خداوند به شما فرمان مى‏دهد، كه كشته را زنده كنيد تا او درباره قاتلش به شما خبر بدهد.

«أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً»: يعنى گاوى را بكشيد و بعضى از قسمتهاى بدن او را به كالبد اين مقتول بزنيد.

داستان آن چنين است كه: در بنى اسرائيل زن زيبايى- با اصل و نسب- وجود داشت كه خواستگاران زيادى هم داشت. او را سه پسر عمو بود كه او را مى‏خواستند. او راضى شد تا با برتر از همه‏شان ازدواج كند.

ولى پسرعموهاى ديگر، به او شديدا حسد برده وى را دعوت كردند و كشتند و او را به محلى كه اكثر قبايل بنى اسرائيل در آنجا بودند، برده و شب هنگام، او را در همان جا انداختند و رفتند.

بامدادان، مردم آن كشته را ديده شناختند. آن دو پسر عمو هم آمده جامه دريدند و بر آنان ندبه كرده از آن افراد كه در آن محل بودند كينه‏خواهى كردند.

موسى (ع) آنها را احضار كرد و درباره آن كشته پرسيد. آنها كشتن آن جوان را انكار كردند.

موسى (ع) پنجاه تن از فرمانروايان بنى اسرائيل را وادار كرد كه به خدا و به خداى بنى اسرائيل و برترى‏دهنده محمد صلّى اللّه عليه و آله و خاندان طيبين آن حضرت، سوگند شديد خورده و بگويند، كه ما او را نكشته‏ايم و نمى‏دانيم كه قاتل او كيست.

اگر سوگند خوردند، بايد ديه مقتول را بدهند. اگر از آن سر باززنند، بايد قاتل را معرفى كنند و يا قاتل را به اقرار واداشته او را قصاص كنند.

اگر سوگند نخورند، بايد در جايگاهى تنگ زندانى شوند تا سوگند بخورند، يا اقرار به قتل كنند و يا شهادت دهند كه قاتل كيست.

آنان گفتند: اى پيامبر خدا، آيا نمى‏شود به جاى سوگند اموالمان را بدهيم؟ و آيا اموال ما به جاى سوگند قبول نمى‏شود؟

موسى (ع) گفت: نه، اين حكم خداست.

پس گفتند: اى پيامبر خدا اين تصميم سخت سنگين است و ما جنايتى مرتكب نشده‏ايم و چنين سوگندى سزاوار ما نيست و بر گردن ما حقى نيست كه سوگند بخوريم.

از خداى- عز و جلّ- بخواه كه قاتل را به ما بشناساند تا حقيقت امر براى خردمندان روشن شود و از سوى خدا آيه‏اى نازل شود كه چه كسى مستحق مجازات است.

پس موسى گفت: خدا به اين كار فرمان داده است و من نمى‏توانم براى خدا از پيش خود امرى را پيشنهاد كنم، بايد تسليم حكم خدا شويم. بايد همّت كرد تا حكم خدا در اين مورد اجرا شود.

پس خداى تبارك و تعالى به موسى (ع) وحى كرد، خواهش آنها را اجابت كن و از من بخواه تا اينكه قاتل را برايت روشن كنم و مشخّص‏ نمايم. چون من تصميم دارم به آن وسيله، به يكى از مردان خوب امّت تو كه دين او بر محمّد صلّى اللّه عليه و آله و خاندان پاكش درود و سلام فرستادن است با وسعت روزى قسمتى از ثواب آن را به او بپردازم، آن پاداشى است كه با بزرگ شمردن محمد صلّى اللّه عليه و آله و خاندانش، نصيب وى مى‏شود.

به حضرت صادق (ع) نسبت داده شده است كه فرمود: آن شخص مردى بود كه كالايى داشت و عده‏ اى آمدند كه آن را از او بخرند، ولى كليد اطاق در آن موقع زير سر پدرش بود و او هم خواب بود. پسر دوست نداشت او را بيدار كند و خوابش را ناگوار نمايد، لذا آن گروه از خريد كالا منصرف شدند و كالاى او را نخريدند. وقتى پدرش بيدار شد، گفت: پسرم كالايت را چه كردى؟

پسر گفت: جاى خودش است و آن را نفروخته‏ام، زيرا كليد آن زير سر شما بود و من دوست نداشتم شما را ناراحت كرده از خواب بيدار و خوابت را خراب كنم.

پدرش به او گفت: اين گاو را در عوض سودى كه بايد از كالايت مى‏بردى و اكنون از دست داده‏اى، به تو مى‏دهم.

خداى تعالى هم از اين فرزند كه چنين پايدار رفتار نموده بود، تشكّر كرد. و به موسى (ع) امر نمود: به بنى اسرائيل دستور دهد تا گاوى را كه عين گاو پسر باشد، بكشند تا قاتل آن مرد صالح، معلوم شود.

پس چون بنى اسرائيل نزد موسى (ع) جمع شدند و از او درباره حكم سؤال نمودند، حضرت فرمودند: خدا امر مى‏كند كه بايد گاوى بكشيد تا آن مقتول زنده شود[20]. آنها شگفت زده شده گفتند:

«قالُوا أَ تَتَّخِذُنا هُزُواً»: اى موسى ما را مسخره مى‏كنى؟

«قالَ أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجاهِلِينَ»: گفت: به خدا پناه مى‏برم كه از جاهلين باشم.

معلوم مى‏شود كه استهزا از صفات نادانان است. و نسبت دادن امرى به خدا كه لايق مقام او نيست و نبايد به او نسبت داد، از اوصاف عاقل نيست.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 68]

قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنا ما هِيَ قالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّها بَقَرَةٌ لا فارِضٌ وَ لا بِكْرٌ عَوانٌ بَيْنَ ذلِكَ فَافْعَلُوا ما تُؤْمَرُونَ (68)

ترجمه:

قوم موسى گفتند: از خدا بخواه تا براى ما معين فرمايد كه آن گاو چگونه است.

موسى گفت: خدا مى‏فرمايد گاوى است نه پير از كار افتاده و نه جوان كار نكرده، بلكه بين اين دو است. پس اكنون به آنچه مأمور هستيد، عمل كنيد.

 

تفسير:

«قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنا ما هِيَ»: گفتند، از خدا بخواه كه چگونگى آن را بر ما روشن كند.

منظور از كلمه «ما هى» پرسش از وصف است، زيرا لفظ «ما هو» و «ما هى»، همان طور كه براى پرسش از حقيقت و ماهيت چيزى است، براى پرسش از اوصاف و مميزه‏هاى عرضى نيز به كار برده مى‏شود.

«قالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّها بَقَرَةٌ لا فارِضٌ»: گفت: آن گاو پيرى نيست.

«فارض» را از جهت غلبه جنبه اسمى بودن آن مذكّر آورده است و به آن «تاء تأنيث» اضافه نشده است.

«وَ لا بِكْرٌ»: كوچك و خردسال نيست.

«عَوانٌ بَيْنَ ذلِكَ»: بين پير و جوان است.

«فَافْعَلُوا ما تُؤْمَرُونَ»: پس، آن‏چنان‏كه به شما امر شده است، انجام دهيد و زياد در مورد آن پرسش نكنيد كه بر شما سخت‏تر شود.

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 69]

قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنا ما لَوْنُها قالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّها بَقَرَةٌ صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النَّاظِرِينَ (69)

ترجمه:

(باز) قوم موسى گفتند: از خدايت بخواه تا براى ما روشن كند كه رنگ آن گاو چگونه است؟ موسى گفت: كه خدا مى‏فرمايد آن گاو زرد زرّينى است كه رنگ آن موجب شادكامى و مسرت بينندگان است.

 

تفسير:

«قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنا ما لَوْنُها قالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّها بَقَرَةٌ صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها: گفتند، از خدا بخواه رنگ آن را بيان كند. موسى گفت: خدا مى‏گويد: آن گاوى است كه كاملا زرد است، به طورى كه سياهى و سفيدى نمى‏زند.

«تَسُرُّ النَّاظِرِينَ»: آن‏چنان‏كه زيبايى و درخشش آن بيننده را شادى‏افزاست.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 70]

قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنا ما هِيَ إِنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَيْنا وَ إِنَّا إِنْ شاءَ اللَّهُ لَمُهْتَدُونَ (70)

ترجمه:

گفتند از خدا بخواه چگونگى آن گاو را بر ما معين فرمايد كه هنوز براى ما اشتباه وجود دارد (تا رفع اشتباه شود). البته اگر خدا بخواهد (با اطاعت امر)، از هدايت‏يافتگان باشيم.

 

تفسير:

«قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنا ما هِيَ»: گفتند، از خدا بخواه وصف بيشتر آن را بگويد كه ما اشتباه نكنيم.

«إِنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَيْنا وَ إِنَّا إِنْ شاءَ اللَّهُ لَمُهْتَدُونَ»: زيرا گاو مورد نظر بر ما مشتبه شده و با بيان تو اى موسى، اگر خدا بخواهد، به آن راهنمايى مى‏شويم.

روايت شده است كه اگر ان‏شاءالله نمى‏گفتند براى هميشه برايشان‏ مشخص نمى‏شد (كه چه كنند و كدام گاو را بكشند).

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

[1] شرح تاريخ گاوپرستى: گاو، بين اكثر ملل و اديان مقدّس و محترم بوده، زيرا همزاد و همدوش و همراه انسان محسوب مى‏شده است. در ايران باستان و نزد هندوها و مصريها، بسيار معزز بوده است، چنانكه درو نديد او، فرگرد 21، فقره 1، مى‏گويد: درود به تو اى گاو مقدس( گنوسيغت). در چندين جاى گاتها از فرشته گوشورون يا روان، نخستين ستور كه براى حفاظت چهارپايان نيك گماشته شده، ياد گشته است و در ساير قسمتهاى اوستا نيز، به روان و كالبد اين فرشته، درود فرستاده شده است. در مصر براى گاو احترام خاصى قايل بودند و مقدّس‏ترين گاوها، گاو آپيس بود كه سياه رنگ بود و پيشانى سفيد و عقابى شكل داشت. اين گاو، در جايگاه مخصوصى در ممفيس نگاهدارى مى‏شد. اين گاو، نبايد بيش از 25 سال عمر مى‏كرد و اگر بيشتر مى‏شد، كاهنان پنهانى آن را مى‏كشتند.

[2] تفسير صافى، ج 1، ص 118.

[3] تفسير صافى، ج 1، ص 118.

[4] تفسير صافى، ج 1، ص 96.

[5] در سوره فرقان آيه 21، به همين مسئله اشاره دارد كه مى‏فرمايد: و قال الذين لا يرجون لقائنا لو لا انزلنا علينا الملائكة او نرى ربّنا لقد استكبروا فى انفسهم و أتوا عتوّا كبيرا.

[6] تفسير صافى، ج 2، ص 232.

[7] تفسير صافى، ج 1، ص 119.

[8] چون مفسر محترم در متن،« منّ» و« سلوى» را شرح فرموده‏اند لذا در اين قسمت توضيح بيشترى داده نشد.

[9] در معجم البلدان آمده است كه: تيه موضعى است كه در آن موسى بن عمران و قوم او گم شدند و آن زمينى است ميان ايله، مصر، درياى قلزم( درياى سرخ) و كوههاى سراة از سرزمين شام.

[10] تفسير صافى، ج 1، ص 120.

[11] تفسير صافى، ج 1، ص 120.

[12] تفسير عياشى، ج 1، حديث 49، ص 45

[13] تفسير عياشى، ج 1، حديث 93، ص 59.

[14] تفسير صافى، ج 1، ص 124.

[15] تفسير عياشى، ج 1، حديث 51، ص 45.

[16] در معانى الاخبار، از اين نقال روايت شده است كه گفت: از حضرت رضا( ع) پرسيدم، چرا نصارى را نصارى ناميدند؟

فرمود: چون ايشان اهل قريه‏اى بودند به نام ناصره كه يكى از قراى شام است، كه مريم و عيسى( ع)، پس از مراجعت از مصر، در آن قريه منزل كردند.

[17] در تفسير قمى آمده است كه امام فرمود: صائبيها قومى جداگانه‏اند، نه مجوسند، نه يهود، نه نصارا و نه مسلمان، آنها ستارگان و كواكب را مى‏پرستيدند.

أبو ريحان بيرونى، صائبيان را پيرو بوذاسف( بودا) مى‏داند كه چون در حران مى‏زيستند، به آنها حرانيها مى‏گفتند.

برخى هم، آنها را پيروان حضرت يحيى( ع) دانسته‏اند، كه به آب تعميد مى‏يافتند.

( هم اكنون در حدود كارون و دجله هستند و همه اعمال مذهبى خود را در آب انجام مى‏دهند).

نظر بعضى از محققان آن است كه صائبه فرشتگان را مى‏پرستيدند. در مقابل حنفاء كه به فطرت توحيدى مى‏خواندند، و معتقد بودند چون خدا را نمى‏توان چنانكه بايد شناخت، پس بايد با وسايل روحانى به خدا تقرب جست و مى‏گفتند اين وسايل روحانى كه از ماده و عوارض آن برترند، به هياكل قدسيه ستارگان ظهور نموده و تدبير كار جهان را مى‏نمايد. ولى آنچه مسلم است، اين آيين چون در رديف يهود و نصارى آمده است، بايد آيين التقاطى از يهوديت و مجوسيّت( آئين مغيك، مزداپرستى) و غيره باشد.

[18] تفسير عياشى، ج 1، حديث 53، ص 45.

[19] تفسير صافى، ج 1، ص 124.

[20] تفسير صافى، ج 1، ص 126.

 

ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج‏2، ص: 90

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=