كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سورة النمل آیه 93 – 80
6- النوبة الاولى
(27/ 93- 80)
قوله تعالى: إِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتى تو نتوانى كه كران را شنوانى وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ و كران آواز خواندن نشنوند إِذا وَلَّوْا مُدْبِرِينَ (80) [خاصّه] آن گه كه پشت برگردانند و برگردند.
وَ ما أَنْتَ بِهادِي الْعُمْيِ عَنْ ضَلالَتِهِمْ و تو آن نيستى كه با راه آرى نابينايانرا از گمراهى ايشان إِنْ تُسْمِعُ إِلَّا مَنْ يُؤْمِنُ بِآياتِنا نشنوانى مگر آن كس كه بگرود بسخنان ما فَهُمْ مُسْلِمُونَ (81) و ايشانند كه مسلمانانند.
وَ إِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ و چون گفت- خداى و سخن او واجب گشته بريشان افتد [كه مهلت بس و آزرم نيست]، أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ بيرون آريم ايشان را جنبنده اى از زمين تُكَلِّمُهُمْ فرا روى مردم ميگويد أَنَّ النَّاسَ كانُوا بِآياتِنا لا يُوقِنُونَ (82) كه مردمان بآيات و سخنان ما و بوعد و وعيد ما بنمىگروند و بى گمان نمى باشند.
وَ يَوْمَ نَحْشُرُ و آن روز كه فراهم آريم مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً از هر امّتى جوكى[1] مِمَّنْ يُكَذِّبُ بِآياتِنا ازيشان كه بدروغ ميداشتند سخنان ما فَهُمْ يُوزَعُونَ (83) ايشان را فراهم ميرانند و مى باز دارند.
حَتَّى إِذا جاؤُ تا آن گه كه آيند [باللّه] قالَ أَ كَذَّبْتُمْ بِآياتِي گويد سخنان من دروغ شمرديد؟ وَ لَمْ تُحِيطُوا بِها عِلْماً و آن را در نيافتيد أَمَّا ذا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (84) تا آن خود چه بود كه مى كرديد.
وَ وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ ايشان را بيفتاد آن گفت كه وعيد گفته بود ايشان را و واجب گشته رسيدن عذاب بر ايشان بِما ظَلَمُوا بآن ستم كه كردند [بر خويشتن] فَهُمْ لا يَنْطِقُونَ (85) ايشان [آن روز] خاموش مانند هيچ سخن نگويند [از نوميدى و خوارى].
أَ لَمْ يَرَوْا نمى بينند أَنَّا جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِيَسْكُنُوا فِيهِ كه ما شب تاريك كرديم تا آرام گيرند در آن وَ النَّهارَ مُبْصِراً و روز روشن كرديم تا مى بينند در آن إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ در آن نشانى سخت پيداست [كردگار را بر توانايى و دانايى و يگانگى] لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (86) گروهى را كه بگروند.
وَ يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ آن روز كه در دمند در صور فَفَزِعَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ بترسد اهل [هفت] آسمان و [هفت] زمين إِلَّا مَنْ شاءَ اللَّهُ مگر آنكه خدا خواهد وَ كُلٌّ أَتَوْهُ داخِرِينَ (87) و همه آمدنيند باو ناچار و ناكام.
وَ تَرَى الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً و كوهها بينى پندارى كه بر جاى است [ايستاده با سنگ] وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ و آن ميرود چنان كه ابر رود [از بيم سست گشته و تباه و بىسنگ] صُنْعَ اللَّهِ الَّذِي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْءٍ اين صنع خداى است آن [توانا] كه هر چه كرد محكم كرد و استوار إِنَّهُ خَبِيرٌ بِما تَفْعَلُونَ (88) او آگاه است و دانا بهر چه ميكنيد.
مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ هر كه نيكى آرد [فردا] فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها او راست به از آن وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ (89) ايشان از بيم آن روز رستگارانند و بى بيم.
وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ و هر كه بدى آرد فَكُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِي النَّارِ نگون اندازند رويهاى ايشان در آتش هَلْ تُجْزَوْنَ إِلَّا ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (90) و ايشان را گويند شما را پاداش خواهند داد مگر آنچه ميكرديد.
إِنَّما أُمِرْتُ [بگوى يا محمد] مرا فرمودند أَنْ أَعْبُدَ رَبَّ هذِهِ الْبَلْدَةِ كه خداى اين شهر را پرستم الَّذِي حَرَّمَها آن خداى كه اين را آزرم بزرگ نهاد وَ لَهُ كُلُّ شَيْءٍ و همه چيز او راست وَ أُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ (91) و مرا فرمودند تا از گردن نهادگان باشم.
وَ أَنْ أَتْلُوَا الْقُرْآنَ و قرآن خوانم فَمَنِ اهْتَدى فَإِنَّما يَهْتَدِي لِنَفْسِهِ هر كه با راه آيد خويشتن را با راه آيد وَ مَنْ ضَلَ و هر كه بگمراهى رود فَقُلْ إِنَّما أَنَا مِنَ الْمُنْذِرِينَ (92) گوى من از آگاه كنندگانم.
وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ گوى حمد و ثناء نيكو اللَّه را سَيُرِيكُمْ آياتِهِ كه بشما مىنمايد نشانهاى خويش فَتَعْرِفُونَها تا بشناسيد آن را وَ ما رَبُّكَ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ (93) و خداوند تو ناآگاه نيست از آنچه ميكنيد.
النوبة الثانية
قوله تعالى: إِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتى وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ، اين آيت در شأن كفار قريش فروآمد، قومى مخصوص كه علم اللَّه در حق ايشان سابق شده كه هرگز ايمان نيارند و در كفر ميرند. ربّ العالمين مصطفى را خبر داد كه ايشان سخن تو نپذيرند و پند تو ايشان را سود ندارد كه ما بر دلهاى ايشان مهر نهاده ايم تا ايمان در آن نشود و كفر از آن بيرون نيايد. همانست كه جاى ديگر گفت: وَ نَطْبَعُ عَلى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَسْمَعُونَ و ايشان را مردگان نام كرد، كه ايشان را نه در آنچه مى شنوند نفعيست و نه بآن عمل ميكنند، راست چون مردگانند كه حس و عقل ندارند. ميگويد يا محمد چنان كه نتوانى تو كه مردگان را شنوا كنى تا سخن بشنوند ايشان را هم نتوانى كه شنوا كنى تا حق بشنوند.
ابن كثير وَ لا تُسْمِعُ بتاء مفتوحه خواند الصُّمَ مرفوع ميگويد كران آواز خواننده نشنوند إِذا وَلَّوْا مُدْبِرِينَ خاصّه آن گه كه پشت برگردانند بر خواننده و ميروند، نه بگوش شنوند و نه برمز و اشارت بدانند.
وَ ما أَنْتَ بِهادِي الْعُمْيِ عَنْ ضَلالَتِهِمْ قرأ حمزة تهتدى العمى عن ضلالتهم، و المعنى- هم كالعمى و ما فى وسعك ادخال الهدى فى قلب من عمى عن الحق فلم ينظر اليه بعين قلبه. إِنْ تُسْمِعُ إِلَّا مَنْ يُؤْمِنُ بِآياتِنا فَهُمْ مُسْلِمُونَ، اى ما تسمع الّا من اتّبع الحق طالبا له بالنظر فى آياتنا و يسلك طريق القبول و هو من سبق من اللَّه العلم بانّه يوفقه و يؤمن. ميگويد تو نتوانى كه گمراهان را با راه آرى و نتوانى كه كران را بشنوانى مگر كسى طالب حق بود بنظر و استدلال، و توفيق يافته كه دعوت قبول كند و پند بشنود، و اين كسى تواند بود كه عنايت ازلى درو رسيده و بعلم اللَّه رفته كه وى ايمان آرد و بسعادت ابد رسد.
روى انّ النبى (ص) قام على منبره فقبض كفّه اليمنى فقال: «كتاب كتبه اللَّه فيه اهل الجنة باسمائهم و انسابهم مجمل عليهم لا يزاد فيه و لا ينقص منه»، ثمّ قبض كفه اليسرى فقال: «كتاب كتبه اللَّه فيه اهل النار باسمائهم و اسماء آبائهم مجمل عليهم لا يزاد فيه و لا ينقص منه فليعملنّ اهل السعادة بعمل اهل الشقاء حتى يقال كانّهم منهم بل هم هم، ثم يستنقذهم اللَّه قبل الموت و لو بفواق ناقة، و ليعملن اهل الشقاء بعمل اهل السعادة حتى يقال كانّهم منهم بل هم هم، ثم ليخرجنّهم اللَّه قبل الموت و لو بفواق ناقة. السّعيد من سعد بقضاء اللَّه و الشقى من شقى بقضاء اللَّه و الاعمال بالخواتيم».
و قال (ص): «انّ العبد ليعمل عمل اهل النار و انّه من اهل الجنّة و يعمل عمل اهل الجنّة و انّه من اهل النّار و انّما الاعمال بالخواتيم».
و قالت عائشة دعى رسول اللَّه (ص) الى جنازة صبىّ من الانصار فقلت طوبى لهذا عصفور من عصافير الجنّة لم يعمل سوا قال او غير ذلك يا عائشة، انّ اللَّه خلق الجنّة و خلق النّار فخلق لهذه اهلا و لهذه اهلا خلقهم لها و هم فى اصلاب آبائهم.
بر وفق اين اخبار آورده اند كه رسول خدا حكايت كرد كه در بنى اسرائيل زاهدى بود دويست سال عبادت كرده و در آرزوى آن بود كه وقتى ابليس را بهبيند تا با وى گويد الحمد للَّه كه درين دويست سال ترا بر من راه نبود و نتوانستى مرا از راه حق بگردانيدن آخر روزى ابليس از محراب خويشتن را باو نمود، او را بشناخت، گفت: اكنون بچه آمدى يا ابليس؟ گفت دويست سالست تا ميكوشم كه ترا از راه ببرم و بكام و مراد خويش درآرم و از دستم برنخاست و مراد من برنيامد، و اكنون تو درخواستى تا مرا بينى ديدار من ترا بچه كار آيد؟ كه از عمر تو دويست سال ديگر مانده است. اين سخن بگفت و ناپديد گشت زاهد در وساوس افتاد گفت از عمر من دويست سال مانده و من خويشتن را چنين در زندان كرده ام؟ از لذّات و شهوات باز مانده و دويست سال ديگر هم برين صفت دشخوار بوده تدبير من آنست كه صد سال در دنيا خوش زندگانى كنم لذّات و شهوات آن بكار دارم آن گه توبت كنم و صد سال ديگر بعبادت بسر آرم كه اللَّه تعالى غفور و رحيم است. آن روز از صومعه بيرون آمد سوى خرابات شد و بشراب و لذّات باطل مشغول گشت و بصحبت مؤمنات تن در داد، چون شب درآمد عمرش بآخر رسيده بود ملك الموت درآمد و بر سر آن فسق و فجور جان وى برداشت. آن طاعات و عبادات دويست ساله بباد بر داد حكم ازلى درو رسيده و شقاوت دامن او گرفته. نعوذ باللّه من درك الشقاء و سوء القضاء.
وَ إِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ هذا القول هو حكم العذاب و وقوع السخط و انقطاع المهلة، كقوله: وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ بِما ظَلَمُوا، و ذلك حين لا يقبل اللَّه سبحانه من كافر ايمانه و لم يبق الّا من يموت كافرا فى علم اللَّه سبحانه و هذا عند اقتراب الساعة و منقطع الامال و هو خروج الدّابة، فاذا خرجت الحفظة و رفعت الاقلام و شهدت الاجساد على الاعمال و تبيّن الشقى من السعيد و تشاهدت الالسن بالكفر و الايمان صراحا. قال ابو سعيد الخدرىّ: اذا تركوا الامر بالمعروف و النهى عن المنكر وجب الغضب وَ وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ.
خلافست ميان علماء تفسير كه شكل دابة چون است و از كجا بيرون آيد.
حذيفه گفت از رسول خدا شنيدم كه گفت طولها ستون ذراعا لا يدركها طالب و لا يفوتها هارب، تسم المؤمن بين عينيه، و يكتب بين عينيه مؤمن، و تسم الكافر بين عينيه و يكتب بين عينيه كافر، و معها عصا موسى و خاتم سليمان. و قال ابن عباس لها زغب و ريش و اربع قوائم. و قال ابن الزبير رأسها رأس ثور و عينها عين خنزير و اذنها اذن فيل و قرنها قرن ايّل و عنقها عنق نعامة و صدرها صدر اسد و لونها لون نمر و خاصرتها خاصرة هرّ و ذنبها ذنب كبش و قوائمها قوائم بعير بين كل مفصلين اثنا عشر ذراعا، تخرج و معها عصا موسى و خاتم سليمان. فتنكت فى مسجد المؤمن بعصا موسى نكتة بيضا، فيبيض وجهه، و تنكت فى وجه الكافر بخاتم سليمان نكتة سوداء فيسودّ وجهه، و ذلك قوله تعالى: يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ. و هذا حين يغلق باب التوبة لا ينفع نفسا ايمانها لم تكن آمنت من قبل. و قال وهب وجهها وجه رجل و ساير خلقها خلق الطير، و قيل هى على صورة فرس.
امّا بيرون آمدن دابة الارض بدانكه علامتى است از علامتهاى مهين قيامت و خاست رستخيز. و از رسول خدا (ص) پرسيدند كه از كجا بيرون آيد گفت
من اعظم المساجد- حرمة على اللَّه؛
يعنى- المسجد الحرام. قال و عيسى يطوف بالبيت و معه المسلمون اين خبر دليل است كه نخست عيسى بيرون آيد انگه دابة الارض. ابن عباس گفت وادييست در زمين تهامة از آنجا بيرون آيد. عبد اللَّه بن عمر و در زمين طايف بود، آنجا پاى بر زمين زد گفت ازينجا بيرون آيد. و گفته اند از اجياد مكة بيرون آيد. ابن مسعود گفت از ميان صفا و مروه. و قال ابن عمر تخرج الدابّة من صدع فى الصفا كجرى الفرس ثلاثة ايّام و ما خرج ثلثها. اين خبر موافق آمد با قول حسن بصرى كه گفت موسى (ع) از حق درخواست تا دابة الارض بوى نمايد. گفتا سه روز و سه شب بيرون مى آمد از زمين و بآسمان برمى شد. موسى چون آن منظر عظيم قطيع ديد طاقت نداشت، گفت: ربّ ردّها فردّها، خداوندا بجاى خود باز بر او را و بجاى خود باز شد. مقاتل گفت: لا يخرج منها غير رأسها فيبلغ رأسها السحاب. و قول درست آنست كه او را سه خرجه است يعنى كه سه بار بيرون آيد: اوّل از زمين يمن برآيد چنان كه اهل باديه از وى خبر دارند و ذكر وى بايشان رسد امّا بمكه و ديگر شهرها نرسد، و در آن خرجه اوّل صفت عظمت و طول و عرض وى در چشمها نيايد و پيدا نگردد پس ناپديد شود روزگارى دراز چندان كه اللَّه خواهد، پس دوم بار از زمين تهامه برآيد و خبر وى به مكه رسد و بديگر شهرها، باز پنهان شود روزگارى، آن گه سوم بار از ميان مكه برآيد. و گفته اند كه ميان ركن اسود و باب بنى مخزوم بيرون آيد بر ان صفت و آن عظمت كه گفتيم و بر روى زمين همى رود و هر كجا نفس وى رسد همه نبات و درختان خشك ميشود تا در زمين هيچ نبات و درخت سبز نماند مگر درخت سپند كه آن خشك نشود از بهر آن كه برگه هفتاد پيغامبر با وى است و عصاى موسى و خاتم سليمان با وى بود، هر مسلمانى را كه بيند سر عصا بر پيشانى او نهد يك نقطه نور پديد آيد، آن گه سر تا پاى وى همه نور شود و چون كافرى بيند انگشترى سليمان بر پيشانى او نهد، يك نقطه ظلمت بر پيشانى وى پديد آيد. آن گه سر تا پاى وى همه ظلمت و تاريكى گردد. و چون اين دابه بيرون آيد مسلمانان همه قصد مسجد كنند كه وى البته تعرض مسجد نكند و با مردم بزبان ايشان سخن گويد بآن لغت كه دريابند: با عربى بزبان عرب و با عجمى بزبان عجم، اينست كه ربّ العالمين گفت: تُكَلِّمُهُمْ.
سدّى گفت: تُكَلِّمُهُمْ ببطلان الاديان سوى دين الاسلام و گفته اند سخن گفتن وى آنست كه كافر و مسلمان از هم جدا كند، روى فرا قومى كند گويد: ايّها الكفّار مصيركم الى النار و روى فرا قومى ديگر كند، گويد: ايّها المؤمنون مصيركم الى الجنة. و قيل تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ كانُوا بِآياتِنا لا يُوقِنُونَ فرا روى مردم ميگويد، كه اين مردمان يعنى اهل مكه به بيرون آمدن من گرويده نبودند و ذلك لانّ خروجها من آيات اللَّه قال ابو الجوزاء: سألت ابن عباس تُكَلِّمُهُمْ او تُكَلِّمُهُمْ؟ فقال كلّ ذلك يفعل تكلم المؤمن و تكلم الكافر اى تسمهم انّ الناس بفتح الف قرائت كوفى و يعقوب است يعنى تكلّمهم بانّ الناس و بكسر الف قرائت باقى، و تقديره- تُكَلِّمُهُمْ فتقول أَنَّ النَّاسَ كانُوا بِآياتِنا لا يُوقِنُونَ.
وَ يَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً، اى- من كل اهل عصر جماعة كثيرة مِمَّنْ يُكَذِّبُ بِآياتِنا فَهُمْ يُوزَعُونَ اى- يحبس اوّلهم على آخرهم ليجتمعوا ثم يساقون الى النار و من فى قوله ممّن يكذّب للتبيين لا للتبعيض، اى الفوج من المكذّبين لانّه لا يحشر بعض المكذّبين دون بعض، و انّما خصّ المكذّبين بالحشر دون المؤمنين لانّه يريد وصف حالهم خاصّة دون المؤمنين. و قال المبرّد: لا يقال للمؤمنين حشروا لانّ الحشر لا يستعمل الّا فى الجمع على وجه الاذلال.
حَتَّى إِذا جاؤُ يعنى- اذا حضروا المحشر. قال اللَّه تعالى لهم: أَ كَذَّبْتُمْ بِآياتِي وَ لَمْ تُحِيطُوا بِها علما. فى هذا تقديم و تأخير: يعنى لم تحيطوا بآياتى علما فكذّبتم بها. كقوله: بَلْ كَذَّبُوا بِما لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِهِ، وَ إِذْ لَمْ يَهْتَدُوا بِهِ فَسَيَقُولُونَ هذا إِفْكٌ قَدِيمٌ قوله: أَمَّا ذا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ هذا توهين لقولهم و فعلهم، يقال ذلك علىّ ابلغ اذ كان. و قيل هذا توبيخ و تبكيت اى- ما ذا كنتم تعملون حين لم تبحثوا عنها و لم تتفكّروا فيها. وَ وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ اى وجب عليهم الوعيد، و حلّ بهم العذاب و السخط من اللَّه يوم يحشرون بما ظلموا بسبب كفرهم و تكذيبهم بآيات اللَّه فَهُمْ لا يَنْطِقُونَ بحجج يدفعون بها عن انفسهم و قيل فهم لا ينطقون بعذر و لا شفاعة، كما قال: هذا يَوْمُ لا يَنْطِقُونَ. و قيل وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ اى- لزمتهم حجة اللَّه فَهُمْ لا يَنْطِقُونَ فلم يجدوا جوابا. و قيل لا يَنْطِقُونَ لانّ افواههم مختومة. و قيل وقوع القول عليهم وقوع السّخط، و حكم العذاب عليهم فى الدنيا؛ و ذلك ما روى عن عبد اللَّه بن مسعود قال: اكثروا زيارة هذا البيت من قبل ان يرفع و ينسى الناس مكانه و اكثروا تلاوة القرآن من قبل ان يرفع قالوا يا با عبد الرحمن هذه المصاحف ترفع فكيف بما فى صدور الرجال قال يصبحون فيقولون قد كنّا نتكلّم بكلام. و نقول قولا فيرجعون الى شعر الجاهلية و احاديث الجاهلية، و ذلك حين يقع القول عليهم.
ثم ذكر الدليل على قدرته و الاهيّته سبحانه فقال: أَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِيَسْكُنُوا فِيهِ من حركات النصب فيستريح بذلك ابدانهم عدّة للغدو النهار مبصرا لينتشروا فيه فى الارض و يتوصّلوا بذلك الى قضاء حوائجهم و طلب معاشهم. قوله: وَ النَّهارَ مُبْصِراً اى- ذا ابصار، كقوله: عِيشَةٍ راضِيَةٍ اى- ذات رضى. و قيل مبصرا اى يبصر فيه كما يقال:
ليل نائم اى- ينام فيه. إِنَّ فِي ذلِكَ اى- فيما بيّناه من الآيات فى الليل و النّهار لدلالات صادقة تورث الايمان باللّه و توجب الاعتراف بتوحيده على كل عاقل متديّن وَ يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ، اى- اذكر يوم ينفخ اسرافيل فى الصّور و هو شبه قرن. قال مجاهد: الصّور كهيئة البوق، و قيل هو جمع صورة كصوفة و صوف يعنى تنفخ الارواح فى الاجساد و الاوّل اصوب و هو المعتقد، و الدليل عليه
قول النبى (ص): كيف انعم و صاحب القرن قد التقمه و حتى جبهته ينظر متى يومر فينفخ.
ابو هريره روايت كند از مصطفى (ص)، گفت: ربّ العالمين آسمانها و زمين بيافريد آن گه بعد از آفرينش آسمان و زمين صور بيافريد و به اسرافيل داد اسرافيل صور در دهن گرفته و چشم فرا عرش داشته منتظر آن تا كى فرمايند او را كه در دم. بو هريره گفت: يا رسول اللَّه آن صور چيست گفت مانند سروى عظيم
و الّذى بعثنى بالحق انّ عظم دارة فيه كعرض السّماء و الارض فينفخ فيه ثلاث نفخات:
الاولى نفخة الفزع، و الثانية نفخة الصعق، و الثالثة نفخة القيام لربّ العالمين.
يقال بين كلّ نفختين اربعون يوما من ايام الدّنيا و قيل اربعون سنة فاذا تمّت الاربعون نفخ نفخة الصعق و هو الموت و در خبر است كه بو هريره گفت: يا رسول اللَّه فَفَزِعَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ إِلَّا مَنْ شاءَ اللَّهُ اين استثنا مر كه راست؟
گفت: اولئك الشهداء و هم أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ وقاهم اللَّه فزع ذلك اليوم و آمنهم و هو عذاب يبعثه اللَّه على شرار خلقه و هو الّذى يقول اللَّه عزّ و جل: إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌ الى قوله: وَ لكِنَّ عَذابَ اللَّهِ شَدِيدٌ.
و قيل فَفَزِعَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ إِلَّا مَنْ شاءَ اللَّهُ يعنى اهل الجنّة من الحور و الغلمان و الخدم بعد از نفخه فزع چهل سال گذشته فرمان آيد، اسرافيل كه انفخ نفخة الصعق فيصعق من فى السماوات و من فى الارض الّا من شاء اللَّه. و در خبر بو هريره است
فاذا اجتمعوا جاء ملك الموت الى الجبار فيقول قد مات اهل السماء و الارض الّا من شئت فيقول اللَّه سبحانه- و هو اعلم- من بقى؟ فيقول اى ربّ بقيت انت الحى الذى لا تموت و بقيت حملة العرش و بقى جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و بقيت انا. فيقول جلّ و عزّ فيموت جبرئيل و ميكائيل فينطق اللَّه العرش فيقول اى ربّ يموت جبرئيل و ميكائيل، فيقول: اسكت انّى كتبت الموت على كل من تحت عرشى، فيموتان. ثمّ يأتى ملك الموت الى الجبار فيقول اى ربّ قد مات جبرئيل و مكائيل فيقول- و هو اعلم-: فمن بقى؟ فيقول: بقيت انت الحى الذى لا تموت، و بقيت حملة عرشك و بقيت فيقول ليمت حملة عرشى فيموتون فيامر اللَّه العرش فيقبض الصور من اسرافيل ثمّ يقول ليمت اسرافيل فيموت ثمّ يأتى ملك الموت، فيقول يا ربّ قد مات حملة عرشك فيقول- و هو اعلم- فمن بقيها فيقول بقيت انت الحىّ الذى لا تموت، و بقيت انا. فيقول انت خلق من خلقى خلقتك لما رأيت.، فمت، فيموت، فاذا لم يبق احد الّا اللَّه الواحد الاحد الصمد الذى لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ و كان آخرا كما كان اولا طوى السماوات كطىّ السّجل للكتاب ثمّ قال انا الجبّار لمن الملك اليوم؟ فلا يجيبه احد ثم يقول تبارك و تعالى جلّ ثناؤه و تقدّست اسماؤه: للَّه الواحد القهار يوم تبدّل الارض غير الارض و السماوات فيبسطها بسطا ثم يمدّها مدّ الاديم العكاظى لا ترى فيها عوجا و لا امتا ثم يزجر اللَّه الخلق زجرة واحدة فاذا هم فى هذه الارض المبدّلة فى مثل ما كانوا فيها من الاوّل: من كان فى بطنها كان فى بطنها، و من كان على ظهرها كان على ظهرها. ثم ينزل اللَّه عزّ و جلّ عليهم ما من تحت العرش كمنى الرجال ثم يامر اللَّه عزّ و جلّ السحاب ان يمطر اربعين يوما حتى يكون فوقهم اثنا عشر ذراعا و يامر اللَّه سبحانه الاجساد ان تنبت كنبات الطراثيث او كنبات البقل حتى اذا تكاملت اجسادهم كما كانت، قال اللَّه تعالى ليحيى حملة العرش فيحيون ثم يقول اللَّه عزّ و جلّ ليحيى جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل فيحيون اللَّه اسرافيل فياخذ الصّور فيضعه على فيه ثم يدعوا اللَّه الارواح فيعطى بها تتوهج ارواح المؤمنون نورا و الأخرى ظلمة فيقبضها جميعا ثم يلقيها فى الصور ثم يامر اللَّه عزّ و جلّ اسرافيل ان ينفخ نفخة للبعث فتخرج الارواح كانّها النحل قد ملأت ما بين السماء و الارض فيقول اللَّه عزّ و جلّ ليرجعن كل روح الى جسده، فتدخل الارواح الخياشيم ثم تمشى فى الاجساد او كما يمشى السّمّ فى اللّديغ.
ثم تنشق الارض عنهم سراعا فانا اوّل من تنشق عند الارض فتخرجون منها الى ربكم تنسلون عراة حفاة غرلا مُهْطِعِينَ إِلَى الدَّاعِ يَقُولُ الْكافِرُونَ هذا يَوْمٌ عَسِرٌ.
قوله: وَ كُلٌّ أَتَوْهُ قرأ حمزة و حفص أَتَوْهُ مقصورا على الفعل، بمعنى جاءوه عطفا على قوله: فَفَزِعَ و اتوه، و قرأ الباقون: آتَوْهُ بالمدّ و ضمّ التاء على مثال فاعلوه كقوله: وَ كُلُّهُمْ آتِيهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ فَرْداً اى- يأتون اللَّه سبحانه داخرين صاغرين.
و ترى الجبال يا محمد تحسبها جامدة قائمة واقفة مستقرة مكانها، وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ حتى تقع على الارض فتستوى بها.
صُنْعَ اللَّهِ الَّذِي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْءٍ، اى- صنع اللَّه- ذلك صنعه فهو نصب على المصدر. و قيل معناه- هذا من صنع اللَّه الذى خلق الاشياء على وجه الاتقان و الاحكام انّه خبير بما يفعلون عالم بافعال عباده قادر على مجازاتهم عليها بما يستحقون قرأ مكى و بصرى و حماد: بما يفعلون بالياء لقوله آتوه انّما هو خير عنهم.
قوله: مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ يعنى من جاء بالتوحيد يوم القيامة و هو شهادة ان لا اله الّا اللَّه، فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها اى- ثواب اجود منها. ان قيل فاذا كانت الحسنة: لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ و هى التوحيد فما معنى: فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها و هل شىء خير من لا اله الّا اللَّه فالجواب عنه من وجهين: احدهما انّه على التقديم و التأخير، و المعنى- فله منها و من اجلها خير، و الجواب الثانى انّ قوله: خَيْرٌ مِنْها يعنى- به الثواب لانّ الطاعة فعل العبد و الثواب فعل اللَّه و فعل اللَّه اشرف من فعل العبد و خير منه، و قيل مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ يعنى با الاخلاص فى التوحيد فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها اى- خير له منها الجنة.
وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ يعنى بالشرك فَكُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِي النَّارِ و فى ذلك ما
روى انس بن مالك قال قال رسول اللَّه (ص):- يجيء الاخلاص و الشرك يوم القيامة فيجثوان بين يدى الرب تبارك و تعالى فيقول الرب للاخلاص انطلق انت و اهلك الى الجنة و يقول للشرك انطلق انت و اهلك الى النار- ثم تلا هذه الاية من جاء بالحسنة فله خير منها الى قوله فَكُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِي النَّارِ.
و عن ابى عبد اللَّه الجدلىّ قال: دخلت على على بن ابى طالب (ع) فقال:
«يا ابا عبد اللَّه أ لا أنبّئك بالحسنة التي من جاء بها ادخله اللَّه الجنّة و السيّئة التي من جاء بها كبّه اللَّه فى النّار و لم يقبل معها عملا؟ قلت بلى. قال: الحسنة حبّنا و السّيّئة بغضنا».
و قيل: فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها يعنى رضوان اللَّه كقوله تعالى: وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ، و قيل فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها يعنى الاضعاف، و هذا تأويل حسن لانّ للاضعاف خصائص؛ منها ان العبد يسأل عن عمله و لا يسأل عن الاضعاف؛ و منها انّ للشيطان سبيلا الى عمله و ليس له سبيل الى الاضعاف و لانّه لا مطمع للخصوم فى الاضعاف؛ و لانّ دار الحسن فى الدنيا و دار الاضعاف الجنّة؛ و لانّ الحسنة على استحقاق العبد و التضعيف كما يليق بكرم الرّب.
قوله: وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ بالتنوين، يَوْمَئِذٍ بفتح الميم قراءة اهل الكوفة و قرأ سائر القرّاء مِنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ بالاضافه و هذا اعمّ لانّه آمن من جميع الفزع.
قال ابن عباس: اذا اطبقت النار على اهلها فزعوا فزعة لم يفزعوا مثلها و هو فزع الاكبر و اهل الجنّة آمنون من ذلك. وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَكُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِي النَّارِ، يعنى- من جاء يوم القيامة مشركا باللّه فان اللَّه سبحانه يأمر خزنة جهنم ان يطرحوه على وجهه فى النار و يقال لهم هل تجزون الّا ما كنتم تعملون يقال كببته على وجهه فأكبّ، نظيره: قشعت الرّيح السحاب فاقشع، و هذا من الفعل الغريب بعكس ساير الافعال، و منه
قول النبى (ص): و هل يكب الناس على مناخرهم فى النار الا حصائد السنتهم، و مثله: قلعته فاقلع.
إِنَّما أُمِرْتُ، يعنى- قل للعرب يا محمد انّما امرنى اللَّه ان اعبد ربّ هذه البلدة يعنى- مكة التي تفتخر بها العرب و يسمون بسببها سكان حرم اللَّه الَّذِي حَرَّمَها اى جعلها حرما آمنا يأمن فيها السباع و الوحوش فلا يعدو الكلب فيها على الغزال و لا ينفر منها الغزال و يكف الناس عن اهلها و عن من لاذ بها[2]. و قيل حَرَّمَها اى- عظّم حرمتها من ان يسفك بها دم او يظلم بها احد او يصطاد صيدها او يختلى خلاها فاعبدوه انتم ففيه عزّكم و شرفكم، و قيل حَرَّمَها على الجبابرة حتى لا يتملّكها جبّار و يدّعيها لنفسه. وَ لَهُ كُلُّ شَيْءٍ اى- و لربّ هذه البلدة كلّ شىء مع هذه البلدة فانّه مالك الدنيا و الآخرة و ربّ العالمين كلّهم و انّما خصّ هذه البلدة باضافتها اليه تشريفا لها كما قال: ناقَةُ اللَّهِ و بيت اللَّه و رجب شهر اللَّه. وَ أُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ اى- و امرنى ربّى بان اكون مسلما على دين ابراهيم منقادا لامره مستسلما له متوكّلا عليه.
وَ أَنْ أَتْلُوَا الْقُرْآنَ يعنى- و امرنى ربّى ان اقرأ عليكم القرآن و اعرفكم حلاله و حرامه و ما لكم و عليكم فيه. فَمَنِ اهْتَدى فَإِنَّما يَهْتَدِي لِنَفْسِهِ، اى- من سلك طريق الرشاد و آمن بالقرآن فلنفسه عمل لانّه لا ينال نعيم الآخرة و لا يأمن العذاب فى الدارين من ترك قصد السبيل بتكذيبه ايّاى و كفره بالقرآن فانّما انا منذر انذر سخط اللَّه و عذابه و نقمته. و هذا كان قبل فرض القتال ثم نسخه الامر بالقتال و قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ يعنى قل يا محمد للقائلين لك من مشركى قومك متى هذا الوعد الحمد للَّه «على توفيقه ايّانا للحق الّذى انتم عنه عمون سَيُرِيكُمْ ربكم آيات عذابه و سخطه فتعرفون بها حقيقة نصحى لكم و صدق ما دعوتكم اليه و قيل سيريكم اشراط الساعة فتعرفون بها حقيقتها بوقوعها و قيامها و قيل سيريكم آياته الدّالة على ربوبيّته و وحدانيّته فَتَعْرِفُونَها فى انفسكم و فى الافاق كقوله سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ قوله: و ما …
تعملون وَ ما رَبُّكَ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ بالتاء مدنى و شامى و حفص و يعقوب و الوجه انّه على اضمار القول و التقدير قل لهم و ما ربك بغافل عما تعملون امر عليه السلم بمخاطبة الكفّار بذلك على سبيل التهديد و قرا الباقون يعملون بالياى و الوجه انه على وعيد المشركين اى و ما ربّك بغافل عمّا يعمله الكفار و عما يستوجبونه عليها من العقاب و لكنّه جعل لهم اجلاهم بالغوه فاذا جاء ذلك الاجل لا يستأخرون عنه ساعة و لا يستقدمون و هذه تسلية للنّبي (ص) فيقول لا يحزنك تكذيبهم ايّاك فانّى من وراء اهلاكهم فاهلكهم اللَّه؛ بدر و ضربت الملائكة وجوههم و ادبارهم و عجلهم اللَّه الى النّار.
النوبة الثالثة
قوله: إِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتى زندگانى بحقيقت سه چيز است و هر دل كه از آن سه چيز خالى بود مردار است و در شمار موتى است: زندگانى بيم با علم، و زندگانى اميد با علم، سوم زندگانى دوستى با علم. زندگانى بيم دامن مرد پاك دارد و چشم وى بيدار و راه وى راست، زندگانى اميد مركب مرد تيز دارد و زاد تمام و راه نزديك، زندگانى دوستى قدر مرد بزرگ دارد و سرّ وى آزاد و دل شاد. بيم بىعلم بيم خارجيان است، اميد بى علم اميد مرجيانست. دوستى بى علم دوستى اباحتيان است هر كرا اين سه خصلت با علم درهم پيوست بزندگى پاك رسيد و از مردگى باز رست.
ربّ العالمين ميگويد: فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً زندهشان دارم بزندگانى پاك از خود بيزار و از همه عالم آزاد.
| بيزار شو از هر چه بكون اندر | تا باشى يار غار آن دلبر | |
اين جوانمردان آنند كه چون عيان بار داد ايشان ساخته بودند. چون حجاب برخاست از همه خلق پرداخته بودند. دامن حقايق از دست علايق با خود گرفته بودند
| اتانى هواها قبل ان اعرف الهوى | فصادف[3] قلبى خاليا فتمكنّا | |
وَ إِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ آن روز كه آن دابه از زمين برآيد دوست از دشمن پيدا شود و آشنا و بيگانه از هم جدا شود يكى را قهر جلال ازلى فرو گيرد و داغ نوميدى بر پيشانى وى نهند. آنت فضيحت و رسوايى و مصيبت جدايى كه درخت نوميدى ببرآيد و اشخاص بيزارى بدرآيد از هدم عدل گرد نبايست برآيد. از سر نوميدى و درد واماندگى گويد:
| من پندارم كه هستم اندر كارى | اى بر سر پنداشت چو من بسيارى | |
يكى را لطف جمال الهى در رسد بعنايت ازلى و فضل ربّانى نقطه نور بر پيشانى او پديد آيد سر تا پاى وى همه نور گردد. آن دل پاك وى را مركب صفا گردانند، لگام تقوى بر سر وى كنند كه: التّقى ملجم، از عمل صالح زينى برنهند ركاب وفا در آويزند تنگ مجاهدت بر كشند او را بسلطان شريعت سپارند و از خزانه رسالت خلعتى او را پوشانند كه: وَ لِباسُ التَّقْوى ذلِكَ خَيْرٌ، پس عمامه از استغناء ازل بر فرق همت او نهند، نعلين صبر در پايش كنند طيلسان محبّت بر دوش افكنند، صفات او را به پيرايه علم بيارايند و در شاه راه شرع روان كنند و هر چه اقبال و افضال بود بحكم استقبال پيش وى فرستند كه:
من تقرب منى شبرا تقربت منه ذراعا الحديث.
وَ يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ الاية، فردا كه صبح قيامت بدمد و سرا پرده عزّت به صحراء قدرت بزنند و بساط عظمت بگسترانند و زندان عذاب از حجاب بيرون آرند و ترازوى عدل بياويزند و از فزع آن روز صد هزار و بيست و اند هزار نقطه نبوت و عصمت و سيادت بزانو درآيند و زبان تذلّل بگشايند كه لا عِلْمَ لَنا، سه فزع بود آن روز اوّل فزع از نفخه اسرافيلى كه ميگويد:
فَفَزِعَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ، ديگر فزع از زلزله ساعت كه ميگويد:
إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌ، سديگر فزع اكبر كه ميگويد: وَ لَوْ تَرى إِذْ فَزِعُوا فَلا فَوْتَ، از فزع آن روز زبانهاى فصيح گنگ گردد و عذرها باطل و ان نداء سياست در آن عرصه كبرى دهند كه: هذا يَوْمُ لا يَنْطِقُونَ وَ لا يُؤْذَنُ لَهُمْ فَيَعْتَذِرُونَ بسى پردهها دريده گردد بسى نسبها بريده شود بسى سپيدرويان سيهروى شوند بسى كلاه دولت كه در خاك مذلّت افكنند بسى خلقان پاره كه دولتخانه بهشت را آئين بندند از سياست آن روز آدم پيش آيد گويد: بار خدايا آدم را برهان و با فرزندان تو دانى كه چكنى نوح نوحه ميكند كه بار خدايا فزع قيامت صعب است هيچ روى آن دارد كه بر ضعيفى ما رحمت كنى؟ ابراهيم خليل، موسى كليم، عيسى روح الامين همه بخود درمانده و زبان عجز و بيچارگى بگشاده كه: بار خدايا بر ما رحمت كن كه ما را طاقت سياست اين فزع نيست. همى در آن ميانه سالار و سيد قيامت مايه فطرت و نقطه دولت مصطفاى عربى هاشمى (ص) گويد بار خدايا مشتى ضعيفان و گنهكارانند امّت من، بريشان رحمت كن و با محمد هر چه خواهى ميكن. از جناب جبروت و درگاه عزت ذو الجلال خطاب آيد كه يا محمد هر آن كس كه بخدايى ما و رسالت تو اقرار داد حرمت شفاعت ترا بر فتراك دولت تو بستيم. يا سيّد با تو و با امّت تو بكرم خود كار مى كنم نه بكردار ايشان. هر كه بوحدانيّت ما و نبوّت تو اقرار داد و باخلاص و صدق كلمت شهادت گفته او را از فزع اكبر ايمن كرديم و گناهان وى بمغفرت خود بپوشيديم و بفضل خود او را طوبى و زلفى و حسنى داديم اينست كه ربّ العالمين گفت:
فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ قوله: إِنَّما أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ رَبَّ هذِهِ الْبَلْدَةِ الاية، خنك آن بندگانى كه دين حنيفى ايشان را در پذيرفت و در طاعت و عبادت دست در متابعت محمد مرسل زدند و حق را گردن نهادند بر مقتضى اين فرمان كه: وَ أُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ ايشانند كه مقبول درگاه بىنيازى شدند و علم سعادت و رايت اقبال بر درگاه سينههاى ايشان نصب كردند و مفاتيح كنوز خيرات و خزائن طاعات در كف كفايت ايشان نهادند و حائطى از عصمت بگرد روزگار ايشان در كشيدند تا صولت غوغاى لشگر عاصيان بساحات ايشان راه نيافت و سطوات احداث پيرامن دلهاى ايشان نگشت و لواء عزّ ايشان تا ابد در عين ظهور مى كشند، كه: إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ، آرى از آن راه بردند كشان راه نمودند، و اين شمع عنايت و رعايت در راه ايشان برافروختند كه: سَيُرِيكُمْ آياتِهِ فَتَعْرِفُونَها و اين راه بسه منزل توان بريد: اوّل نمايش، پس روش، پس كشش. نمايش اينست كه: سَيُرِيكُمْ آياتِهِ فَتَعْرِفُونَها، روش آنست كه گفت: وَ قَدْ خَلَقَكُمْ أَطْواراً، لَتَرْكَبُنَّ طَبَقاً عَنْ طَبَقٍ، كشش آنست كه گفت:
دَنا فَتَدَلَّى نمايش در حق خليل گفت: نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ روش از موسى باز گفت: إِنَّ مَعِي رَبِّي سَيَهْدِينِ. كشش در حق مصطفاى عربى (ص) گفت: أَسْرى بِعَبْدِهِ. اى مسكين تو راه گم كرده در خود بمانده راه براه نمىبرى عمرها در خود برفتى هنوز جايى نرسيدى. روش تو چنانست كه آن پير عزيز گفت:
| برنا بودم كه گفت خوش باد شبت | در عشق شدم پير و شبم روز نشد | |
اى جوانمرد از خود قدمى بيرون نه تا راه بر تو روشن شود و هام راهت پديد آيد.
نشنيده آن كلمه پير طريقت كه گفت: اى رفته از خود نانرسيده بدوست دل تنگ مدار كه در هر نفسى همراه تو او است عزيز اوست كه بداغ اوست. بر، راه اوست كه با چراغ اوست. اينست كه ربّ العالمين گفت: فَهُوَ عَلى نُورٍ مِنْ رَبِّهِ.
———————————————————————————————————————————————-
[1] ( 1) نسخه ج: جوقى
[2] ( 1) لارنها( ج)
[3] ( 1) قلبا فارغا( ج)
كشف الأسرار و عدة الأبرار، ج7
