تفسیر بیان السعادة- النساء

ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطان علیشاه» سوره النساء 81 تا 100

[سوره النساء (4): آيه 81]

وَ يَقُولُونَ طاعَةٌ فَإِذا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِكَ بَيَّتَ طائِفَةٌ مِنْهُمْ غَيْرَ الَّذِي تَقُولُ وَ اللَّهُ يَكْتُبُ ما يُبَيِّتُونَ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ وَ كَفى‏ بِاللَّهِ وَكِيلاً (81)

ترجمه:

و منافقان نزد تو؛ به زبان اظهار ايمان كنند و شب چون از حضور تو دور شوند، گروهى خلاف گفته تو را در دلگيرند. و خداوند انديشه شبانه آنها را خواهد نوشت. پس تو اى پيامبر از آنها روى بگردان و به خدا اعتماد كن كه تنها خدا ترا ياور و نگهبان كافى است.

تفسير:

وَ يَقُولُونَ‏ با زبانشان مى‏گويند كه شأن ما طاعَةٌ اطاعت تو درباره علىّ (ع) است، گويا كه گفته است: لكن آنها با زبانهايشان اطاعت مى‏كنند و با دلهايشان اعراض مى‏كنند، و تنها با زبانهايشان مى‏گويند:

شأن ما اطاعت كردن است.

فَإِذا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِكَ بَيَّتَ طائِفَةٌ مِنْهُمْ‏ گروهى از آنها شب نقشه مى‏كشند و دسيسه مى‏كنند غَيْرَ الَّذِي تَقُولُ‏ به غير از آنچه كه درباره علىّ (ع) مى‏گويند يا (تو درباره علىّ (ع) مى‏گوئى) يا آن طائفه مى‏گويند كه ما درباره علىّ (ع) اطاعت تو مى‏كنيم، ولى در همان حال از طرف ديگر با هم پيمان مى‏بندند كه علىّ (ع) را از خلافت منع كنند.

وَ اللَّهُ يَكْتُبُ ما يُبَيِّتُونَ‏ و خدا آنچه را كه شبانه مى ‏انديشند، مى‏ نويسد و اين سخن دلدارى براى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و تهديد براى آنان است.

فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ‏ پس از آنها دورى كن و آنها را مؤاخذه نكن كه آن براى شما شايسته ‏تر است، تا امّت تو به فتنه نيفتند.

وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ‏ در همه امورت به خدا توكّل كن. مخصوصا در چيزى كه به آن اهميّت مى‏دهى مانند خلافت علىّ (ع).

وَ كَفى‏ بِاللَّهِ وَكِيلًا كه خداوند احتياجى به معاون در تنفيذ امر و احتياجى به مشاور در استعلام امر ندارد.

 

 

 

[سوره النساء (4): آيه 82]

أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً (82)

ترجمه:

آيا در قرآن از روى فكر و تأمّل نمى ‏نگرند كه اگر از جانب غير خدا بود در آن از حيث لفظ و معنى بسيار اختلاف مى‏ يافتند.

تفسير:

أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ‏ و اينكه قرآن از نزد خداست آيا تدبّر و تفكّر نمى‏كنند تا صدق و رسالت تو را بدانند؟ و خلاف اطاعت تو نينديشند.

تدبّر مانند تفكّر است.

وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ‏ (كه اگر از جانب غير خدا بود) اين جمله، عطف بر «قرآن» است به اعتبار اينكه تدبّر متعلّق نسبت به جمله است ولى فعل متعلّق به «لو (اگر)» يا جمله حاليّه است.

لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً اختلاف بسيارى در آن يافت مى‏شد، زيرا در ظاهر و صورت آن تخالف و تناقض وجود داشت ولى چون از جانب خداست و بر حسب عوالم متعدّد داراى بطن‏ها و جهاتى است كه هر يك از دو طرف مخالف هم بر يك عالم يا بر جهت مخصوصى نازل شده است، يا معنى آيه اين است: كه اگر قرآن چنانكه مى‏گفتند، از جانب غير خدا بود، و پيامبر را بشر تعليم مى‏داد و يا اينكه قرآن افترا بود، در آن تخالف واقع مى‏شد، زيرا دروغ از آنجا كه مبتنى بر اصلى يا شهودى‏ نيست بين اجزاء آن توافق به وقوع نمى‏ پيوندد، در حالى كه در قرآن تخالف حقيقى وجود ندارد.

 

 

 

[سوره النساء (4): آيه 83]

وَ إِذا جاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذاعُوا بِهِ وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلى‏ أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لاتَّبَعْتُمُ الشَّيْطانَ إِلاَّ قَلِيلاً (83)

ترجمه:

چرا منافقان اگر مسلمانند اسرار جنگى اسلام را فاش مى‏كنند، و چون امرى كه باعث ايمنى يا ترس مسلمانان است و بايد پنهان داشت منتشر مى‏سازند (تا دشمنان آگاه شوند) در صورتى كه اگر به رسول و صاحبان حكم رجوع مى‏كردند همانا تدبير كار را چون اهل بصيرت هستند، مى‏دانستند و اگر نه اين بود كه فضل خدا شامل حال شماست همانا به جز اندكى همه از شيطان پيروى مى‏كرديد.

تفسير:

وَ إِذا جاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذاعُوا بِهِ‏ عطف بر فَإِذا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِكَ‏ است يا بر جزاى آن يعنى «بيّت طائفة» يا عطف است بر أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ‏ يا بر مجموع‏ أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ‏ به اعتبار مقصود، يا حال است. يعنى هرگاه كه خبرى از سراياى‏[1] تو يا از جانب دشمن يا از قول تو به وعده فتح يا وعيد از عدو … به آنان مى‏رسيد فاش مى‏كردند چون توكّل و ثبات در ايمان نداشتند، و همچنين اگر امر باطنى از خوابها، يا حالات، يا خيالات، يا خطورات مژده‏دهنده يا بيم‏دهنده، بر آنها آشكار مى‏شد، آن را فاش مى‏ساختند.

وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلى‏ أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ‏ يعنى اگر به رسول و اولي‏الامر واگذار مى‏كردند و در مورد آن به چيزى تكلّم نمى‏كردند يا اينكه بر خودشان اظهار مى‏كردند نه بر غير خودشان.

لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ‏ در آن صورت اهل استنباط مى‏دانستند، آوردن كلمه‏ الَّذِينَ‏ براى آن است تا اشعار به اين داشته باشد كه آنها اهل استنباط هستند، يا مقصود از اولي‏الامر اعمّ از فرماندهان لشگرهاست. و مستنبطون رسول صلّى اللّه عليه و آله و اوصياى او هستند.

وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ‏ در اين قسمت آيه، خدا آنها را از باب تفضّل و طفيلى بودن به محمّد صلّى اللّه عليه و آله و على (ع) مورد خطاب قرار داد، و فرمود: اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود، جز اندكى از شما، بقيه از شيطان پيروى مى‏كرديد. اين مژده بعد از آن است كه آنان را به جهت ضعف عقيده و كار بدشان مورد نكوهش قرار داده بود. امّا فضل خدا همان رسالت است. و چون رسالت از شئون رسول و سعه صدر او و متّحد با او است تفسير فضل به رسول صلّى اللّه عليه و آله صحيح مى‏شود، و آن در اينجا محمّد صلّى اللّه عليه و آله و رحمت او است كه همان ولايت است.

ولايت نيز با ولىّ متّحد است پس تفسير ولايت به ولىّ نيز صحيح است كه در اينجا علىّ (ع) است. ازاين‏رو فضل و رحمت در اخبار ما به محمّد صلّى اللّه عليه و آله و علىّ (ع) تفسير شده است. و از آنجا كه در محمّد صلّى اللّه عليه و آله اصل ولايت است گو اينكه رسالت در او ظاهرتر است و علىّ (ع) در رسالت خليفه است گرچه ولايت در او ظاهرتر است. تفسير فضل به علىّ (ع) و رحمت به محمّد صلّى اللّه عليه و آله نيز چنانكه در خبر آمده است صحيح مى‏باشد.

لَاتَّبَعْتُمُ الشَّيْطانَ إِلَّا قَلِيلًا يعنى با وجود كارهاى بدى كه داريد، شما را خوار نمى‏كنيم كه آن به واسطه محمّد صلّى اللّه عليه و آله و علىّ (ع) است و اگر محمّد صلّى اللّه عليه و آله و علىّ (ع) نگهبان شما نبودند، جز اندكى از شما، بقيّه از شيطان پيروى مى‏كرديد.

 

 

 

[سوره النساء (4): آيه 84]

فَقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لا تُكَلَّفُ إِلاَّ نَفْسَكَ وَ حَرِّضِ الْمُؤْمِنِينَ عَسَى اللَّهُ أَنْ يَكُفَّ بَأْسَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ اللَّهُ أَشَدُّ بَأْساً وَ أَشَدُّ تَنْكِيلاً (84)

ترجمه:

(يا پيامبر) در راه خدا پيكار كن، شخص تو مكلّف بر اجراى اين حكم هستى. مؤمنان را بر جهاد تشويق كن، باشد كه خداوند از نيروى كافران بكاهد. خداوند قدرتش بيشتر و مجازاتش شديدتر است.

تفسير:

فَقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ‏ يعنى وقتى كه حال قومت را از ترسو بودن، شكست نيّت بر خلاف اطاعت تو و افشا كردن اخبارى را كه شنيده‏ اند دانستى و در برابر، توكّل بر خدا كردى و كفايت كردن خدا نسبت به خودت را دانستى پس در حفظ راه خدا و بالا بردن آن، كارزار كن، يا در حالى كه تو در راه خدا هستى يا در ولايت علىّ (ع) كه آنهم راه خداست، و خود علىّ (ع) نيز راه خداست از اينكه قوم تو كمك بكنند يا نكنند باكى نداشته باش.

لا تُكَلَّفُ إِلَّا نَفْسَكَ‏ مگر فعل خودت يا اصلاح نفس خود يا اصلاح علىّ (ع) كه او هم نفس تو است كس ديگر مكلّف به انجام آن نيست و جمله حال است يا مستأنف و جواب سؤال مقدّر است در مقام تعليل يا در مقام بيان حال.

وَ حَرِّضِ الْمُؤْمِنِينَ‏ مؤمنين را ترغيب به كارزار كن، زيرا اگر تو احتياج به آنها نداشته باشى ولى آنها به تو احتياج دارند كه تو آنها را اصلاح كنى، و جنگ و كارزار وسيله اصلاح آنهاست چون باعث شجاعت و قدرت و ثبات و توكّل مى‏شود.

عَسَى اللَّهُ أَنْ يَكُفَّ بَأْسَ الَّذِينَ كَفَرُوا منظور از الَّذِينَ كَفَرُوا بنا بر آنچه كه روايت شده است قريش مى‏باشد، و اين آيه در موعد بدر صغرى نازل شده است كه مردم از خارج شدن براى جنگ باز ايستادند، ولى پيامبر در حالى كه فقط با او هفتاد مرد بودند بيرون آمد.

وَ اللَّهُ أَشَدُّ بَأْساً وَ أَشَدُّ تَنْكِيلًا يعنى خداوند در تعذيب (بأس) از كفّار شديدتر است عطف بر معنائى است كه از ذكر «بأس» كفّار استفاده مى‏شود يعنى كفّار ترس و عذاب دارند و عذاب خدا شديدتر است، يا حال از «اللّه» يا از «الّذين كفروا» مى‏باشد.

در اين آيه پس از بيان بى‏ نيازى پيامبر از غير، و كافى دانستن لطف خدا بر پيامبر، به او امر كرد كه تنها كارزار كند و مؤمنين را ترغيب نمايد، لذا موقعيت مناسب آن شد كه گفته شود: چرا امر نمودى به ترغيب مؤمنين؟ يا اينكه گفته شود: آيا كفّار را بر خير دلالت كنم؟ و آيا آنها را پند و اندرز بدهم؟ و چگونه است حال كسى كه پيامبر او را نصيحت كرده باشد؟ و چه كارى شايسته است كه مؤمنين در مقابل او انجام دهند؟ كه خداوند جواب همه اين‏ها را داد و فرمود:

 

 

 

[سوره النساء (4): آيه 85]

مَنْ يَشْفَعْ شَفاعَةً حَسَنَةً يَكُنْ لَهُ نَصِيبٌ مِنْها وَ مَنْ يَشْفَعْ شَفاعَةً سَيِّئَةً يَكُنْ لَهُ كِفْلٌ مِنْها وَ كانَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ مُقِيتاً (85)

ترجمه:

هر كه سبب نيكوكارى شود، بهره كامل از آن مى ‏برد و هر كه وسيله كار زشتى گردد، از آن سهمى بسزا خواهد يافت و خدا بر همه (نيك و بد) اعمال مراقب است.

تفسير:

مَنْ يَشْفَعْ شَفاعَةً حَسَنَةً جمله استيناف و جواب سؤال مقدّر است كه در مقام بيان علّت (تعليل) نشسته است. يا در مقام بيان حال، و معنى آن اين است كه هر كس عمل نيكى را به عمل نيك ديگر منضمّ كند، يا كسى كه به رفيقش منضمّ شود و در عمل نيك او مشاركت كند، يا كسى كه بين دو نفر صلح كند، يا كسى كه براى ديگران درخواست خير يا دفع ضرر و ترك عقوبت بكند، خواه درخواست از خلق باشد يا از خدا يا كسى كه براى دوستش دعاى خير كند، از آن بهره اى خواهد يافت.

شفاعت از «شفع» است به معنى دعا كرد به نفع يا به ضرر او، يا مقصود كسى است كه دوستش را به كار نيكى فرا خواند، يا بر كار نيكى دوستش را كمك كند، يا او را به كار نيك راهنمائى كند. همه اين معانى از اين عبارت استفاده مى‏شود و همه آنها صحيح است.

يَكُنْ لَهُ نَصِيبٌ مِنْها نصيب و كفل به معنى بهره و چيزى است كه از قسمت به كسى داده مى‏شود، ولى استعمال نصيب در چيزى است كه بهره و نفع صاحبش بيشتر از استعمال آن در جائى است، كه رنج و زحمت داشته باشد و كفل عكس آن است.

وَ مَنْ يَشْفَعْ شَفاعَةً سَيِّئَةً يَكُنْ لَهُ كِفْلٌ مِنْها و هر كه وسيله كار زشتى گردد، بهره آن را خواهد برد توصيف شفاعت به خوب و بد، به اعتبار متعلّق آن است.

وَ كانَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ مُقِيتاً يعنى خداوند قدرتمند و نگهبان است و شفاعت هيچ شفاعت كننده‏ اى و همچنين كيفيّت و مقدارش از او فوت نمى‏ شود.

 

 

 

[سوره النساء (4): آيه 86]

وَ إِذا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْها أَوْ رُدُّوها إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ حَسِيباً (86)

ترجمه:

هرگاه كسى به شما درودى فرستد بايد در مقابل، او را به درودى مثل آن يا بهتر پاسخ دهيد كه خدا به حساب هر نيك و بد، كاملا خواهد رسيد.

تفسير:

وَ إِذا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْها أَوْ رُدُّوها عطف بر مَنْ يَشْفَعْ‏ تا آخر آيه» است، و جواب ديگرى براى سؤال سابق است و آن سؤال اين بود كه مؤمنين نسبت به كسانى كه پيامبر به آنان نصيحت، كرده است چگونه رفتار كنند؟ كه جواب داده است.

اگر چه اين مطلب از آداب مهمّى است كه محتاج به بيان است، ولى آن را طورى ادا كرد، كه به جمله قبل مرتبط باشد تا اينكه افاده تأكيد به تقدير سؤال كند. تحيّت در عرف عبارت از تسليم است ولى مقصود از آن معنائى است كه اعمّ از تسليم است، و آن عبارت از رساندن خير است به غير به نحو مهربانى و تعظيم از قبيل تسليم و دعا و ثنا و تعظيم و هديه، و نوشته ‏اى كه در آن تعظيم و شفقت و زيارت و غير اين‏ها باشد از چيزهائى كه دلالت بر عظمت و محبوبيّت تحيّت شونده در قلب تحيّت گوينده نمايد، ولى بايد اين تحيّت فقط براى شفقت و محبّت باشد، نه براى غرضهايى كه بين اهل رسم و عبادت‏ها شايع شده است. تا جائى كه شخص بلند مرتبه به دماغش بر مى‏خورد كه به پائين‏تر از خودش سلام كند و منتظر سلام او مى‏ماند، و نيز به دماغش بر مى‏خورد كه ابتداء به زيارت او برود مگر اينكه به صورت بازديد باشد، و همچنين است حال، در غير آن دو.

پس آنچه كه بين فارس‏ها معروف شده است كه مى‏گويند «ديدن مستحبّ و بازديد واجب» صحيح است، به شرط اينكه شائبه اغراض فاسد در آن نباشد. وگرنه ديدوبازديد هر دو مذموم است. و به همين جهت، وارد شده است: كسى كه برادر مؤمن خود را در خانه ‏اش زيارت كند بدون عوض و غرض، مانند كسى است خدا را در عرش زيارت كرده باشد[2]، و خلوص اعمال اهل دنيا از اغراض فاسد محال است و اختلاط با آنها در نفوس ضعيف اثر مى‏ گذارد.

پس براى سالك، بهتر اين است كه تا جائى كه ممكن است با اهل دنيا آميزش نكند تا خود را از پيروى و جذب اغراض آنها دور نگهدارد، مگر اينكه تقيّه ‏اى براى حفظ ناموس يا مال يا نفس باشد يا به جهت اصلاح حال كسى، مهربانى به خرج دهد. كه در اين صورت اختلاط و معاشرت واجب مى‏شود اگر چه جذب شدن را احتمال دهد.

و مقصود از ردّ تحيّت اگر از اغراض دنيوى (مال و هديه) باشد، ردّ عين آن نيست. زيرا كه احسان را جز الاغ «حمار»، كسى ردّ نمى‏ كند!، بلكه بايد همانند آن احسان را به او بر گرداند. (يعنى همان اندازه كه او احسان كرده است بايستى به وى احسان كرد).

مثلا اگر گفت: سلام عليك، و جواب داد: سلام عليك اين ردّ عين تحيّت است، و اگر گفت: سلام عليك و رحمة اللّه، آن ردّ تحيّت به بهتر از خودش است، و بهتر ردّ كردن و نيكو جواب دادن اعمّ از اين است كه چيزى بر آن زياد كنند يا هيئت آن را به صورت بهتر و نيكوتر تغيير دهند، چنانكه حضرت ابراهيم (ع) وقتى كه ملائكه ‏ها به او گفتند «سلاما» به صورت نصب، در جواب آنها گفت: «سلام» به صورت رفع كه دلالت بر دوام مى‏كند. به ذهنم خطور مى‏كند كه اگر خدا به من توفيق دهد رسوم عادى و آداب مستحبّ را تدوين نمايم تا اينكه سالكين از آنها آگاه باشند، و از روى كورى و عادت صرف، مرتكب آن نشوند.

إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ حَسِيباً پس خداوند به حساب تحيّت‏ها و ارزشهاى آنها رسيدگى مى‏كند و همچنين به حساب اغراض شما در آن تحيّت‏ها مى‏رسد پس آنها را با اغراض نياميزيد.

 

 

 

[سوره النساء (4): آيه 87]

اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ لَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ لا رَيْبَ فِيهِ وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ حَدِيثاً (87)

ترجمه:

خداى يكتا كه خدايى جز او نيست البتّه همه را در روز قيامت كه هيچ شكّ در آن نيست جمع آورد و كيست كه راست ‏تر از خدا سخن گويد.

تفسير:

اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ جمله استيناف است و به تعليل (به علّت آوردن) آيات سابق اشاره مى‏كند و ذهن را براى مقدّمه بعدى آماده مى‏كند.

لَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ لا رَيْبَ فِيهِ‏ شما را در روز رستاخيز كه هيچ گونه شكّى در جمع كردن شما در آن روز نيست، گرد مى‏آورد، «لا ريب فيه» استيناف است يا حال از «يوم» مى‏باشد.

وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ حَدِيثاً استفهام انكارى است (يعنى:

چه كسى از خدا راستگوتر است؟!) و جمله معطوف بر جمله قسم و مقسم عليه است، يا جمله حاليه است و مقدّمه انكار آينده است.

 

 

 

[سوره النساء (4): آيه 88]

فَما لَكُمْ فِي الْمُنافِقِينَ فِئَتَيْنِ وَ اللَّهُ أَرْكَسَهُمْ بِما كَسَبُوا أَ تُرِيدُونَ أَنْ تَهْدُوا مَنْ أَضَلَّ اللَّهُ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِيلاً (88)

ترجمه:

چرا شما درباره منافقين دو فرقه شديد (گروهى به اسلام و گروهى به كفرشان قائل شديد، چه، آنها در باطن كافرند، و خدا به كيفر اعمال زشتشان بازگرداند آيا شما مى‏خواهيد كسى را كه خدا گمراه كرده است هدايت كنيد در صورتى كه خدا هر كه را گمراه كند تو بر هدايت او راهى نخواهى يافت.

تفسير:

فَما لَكُمْ فِي الْمُنافِقِينَ فِئَتَيْنِ‏ حال است از ضمير مجرور يعنى شايسته نيست كه شما به دو گروه متفرّق شويد درباره كسانى كه خداوند حكم به كفر آنان كرده است. از امام باقر (ع) است كه آيه درباره گروهى نازل شده است كه از مكّه آمدند و اظهار اسلام كردند، سپس به مكّه‏ برگشتند و اظهار شرك نمودند، سپس به يمامه سفر كردند، و مسلمانان در جنگ با آنها اختلاف كردند زيرا در اسلام و شرك آنان، اختلاف داشتند.

وَ اللَّهُ أَرْكَسَهُمْ‏ خدا آنها را به كفر و كيفر اعمال زشتشان بازگردانيد.

بِما كَسَبُوا أَ تُرِيدُونَ أَنْ تَهْدُوا مَنْ أَضَلَّ اللَّهُ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِيلًا و آن به دليل دستاورد خودشان است.

 

 

[سوره النساء (4): آيه 89]

وَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ كَما كَفَرُوا فَتَكُونُونَ سَواءً فَلا تَتَّخِذُوا مِنْهُمْ أَوْلِياءَ حَتَّى يُهاجِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَخُذُوهُمْ وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَ لا تَتَّخِذُوا مِنْهُمْ وَلِيًّا وَ لا نَصِيراً (89)

ترجمه:

منافقان و كافران آرزو كنند كه شما مسلمانان هم مانند آنها كافر شويد تا همه برابر و مساوى در كفر باشيد پس تا در راه خدا هجرت نكنند، آنان را دوست نگيريد و آنها را هر كجا يافتيد گرفته بكشيد و از آنها ياور و دوستى، نبايد اختيار كنيد.

تفسير:

وَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ كَما كَفَرُوا فَتَكُونُونَ سَواءً كافران مى‏خواهند كه شما نيز كافر شويد تا با آنان مساوى باشيد چنانكه عادت و رسم مردم است، زيرا كه هر صاحب مذهب و طريق مخصوص دوست دارد كه مردم نيز بر طريق او باشند، اين مطلب در عالم صغير (انسان) نيز جارى است، ضمنا كنايه از منافقين امّت است اگر هم در مورد آنها نازل نشده باشد، ولى چون بعد از محمّد صلّى اللّه عليه و آله با انكار گفتار او درباره علىّ (ع) مرتدّ شدند، و از دار شرك نفسانى به دار اسلام و ايمان علوى و ولوى هجرت نكردند، به آنها اشاره دارد …

فَلا تَتَّخِذُوا مِنْهُمْ أَوْلِياءَ بعد از اينكه خدا بر آنان به گمراهى حكم‏ كرد ديگر از آنان دوست نگيريد.

حَتَّى يُهاجِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ‏ تا اينكه از وطن‏هاى مشركين به سوى شما در راه خدا هجرت كنند.

فِي سَبِيلِ اللَّهِ‏ ظرف‏ يُهاجِرُوا يا حال از فاعل است، يعنى با نيّت‏هاى صادق هجرت كنند، نه با نيّت‏هائى كه متمايل به شيطان باشد، يا مقصود اين است كه از سراى شرك بيرون آيند و در ولايت علىّ (ع) وارد شوند و به سوى علىّ (ع) برگردند.

فَإِنْ تَوَلَّوْا و اگر از مهاجرت صحيح كه در صورت به سوى تو و در باطن به سوى علىّ (ع) صورت مى‏گيرد، اعراض كردند.

فَخُذُوهُمْ وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ‏ پس آنها را بگيريد و هرجا يافتيد بكشيد. چنانكه محمّد صلّى اللّه عليه و آله اين كار را در مورد مرتدّين زمان خودش انجام داد، پس در مورد علىّ (ع) نيز نسبت به مرتدّين زمانش مانند اصحاب جمل و صفّين و نهروان اين حكم جارى است.

وَ لا تَتَّخِذُوا مِنْهُمْ وَلِيًّا وَ لا نَصِيراً نه به ظاهر آنها را دوست گيريد و نه در باطن يعنى با آنها بيعت نكنيد با بيعت عامّ محمّدى (كه تسليم ظاهر است) و نه با بيعت خاصّ علوى (كه تسليم باطن است)، يا اينكه از آنان دوست و ياورى نگيريد.

 

 

 

[سوره النساء (4): آيه 90]

إِلاَّ الَّذِينَ يَصِلُونَ إِلى‏ قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ مِيثاقٌ أَوْ جاؤُكُمْ حَصِرَتْ صُدُورُهُمْ أَنْ يُقاتِلُوكُمْ أَوْ يُقاتِلُوا قَوْمَهُمْ وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَسَلَّطَهُمْ عَلَيْكُمْ فَلَقاتَلُوكُمْ فَإِنِ اعْتَزَلُوكُمْ فَلَمْ يُقاتِلُوكُمْ وَ أَلْقَوْا إِلَيْكُمُ السَّلَمَ فَما جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ عَلَيْهِمْ سَبِيلاً (90)

ترجمه:

مگر آنان كه به قومى كه ميان شما با آنها عهد و پيمانى است در پيوسته باشند يا كه بر اين عهد نزد شما آيند كه از جنگ با شما يا قوم خودشان كه دشمنان شما هستند هر دو خوددارى كنند و از جنگ‏ دلتنگ باشند با اين دو طايفه از كافران كه در حقيقت به شما پناهنده شده‏اند نبايد كارزار كنيد. اگر خدا مى‏خواست آنها را بر شما مسلمانان مسلّط مى‏كرد، تا با شما نبرد مى‏كردند پس هرگاه از جنگ با شما كناره گرفتند و تسليم شدند، در اين صورت خدا براى شما راهى عليه آنها نگشوده است و مال و جانشان را بر شما مباح نكرده است.

تفسير:

پس نه آنها را اولياى خود بگيريد، و نه آنها را بكشيد تا پيمان را از جميع وجوه حفظ كرده باشيد. آنها نه در مقابل شما هستند و نه با شما مى‏باشند، بلكه به جهت دلتنگى خود از جنگ، مستحقّ مدارا هستند نه اخذ و قتل. و نزول آيه در تفسيرها موجود است و تعميم آن براى شخص بينا آسان است.

 

 

 

[سوره النساء (4): آيه 91]

سَتَجِدُونَ آخَرِينَ يُرِيدُونَ أَنْ يَأْمَنُوكُمْ وَ يَأْمَنُوا قَوْمَهُمْ كُلَّما رُدُّوا إِلَى الْفِتْنَةِ أُرْكِسُوا فِيها فَإِنْ لَمْ يَعْتَزِلُوكُمْ وَ يُلْقُوا إِلَيْكُمُ السَّلَمَ وَ يَكُفُّوا أَيْدِيَهُمْ فَخُذُوهُمْ وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَ أُولئِكُمْ جَعَلْنا لَكُمْ عَلَيْهِمْ سُلْطاناً مُبِيناً (91)

ترجمه:

گروهى ديگر را خواهيد يافت كه مى‏خواهند از شما (به اظهار اسلام) و از قوم خود و به اظهار كفر ايمنى يابند، و هرگاه راه فتنه ‏گرى و شرك بر آنها باز شود به كفر خود بازگردند پس اگر از فتنه ‏انگيزى و نفاق شما كناره نگرفته تسليم شما نشدند و از آزارتان دست نكشيدند در اين صورت آنها را هر كجا يافتيد بگيريد و بكشيد و شما را بر جان و مال اين گروه تسلّطى كامل بخشيديم.

تفسير:

سَتَجِدُونَ آخَرِينَ‏ استيناف است و تنبيه بر حال فريب دهندگان و بيان حكم آنان است.

يُرِيدُونَ أَنْ يَأْمَنُوكُمْ‏ از راه خدعه و حيله مى‏خواهند از شما ايمنى يابند.

وَ يَأْمَنُوا قَوْمَهُمْ‏ با قوم خودشان موافق مى‏شوند كه از آنها ايمن باشند.

كُلَّما رُدُّوا إِلَى الْفِتْنَةِ هرگاه آنان به جنگ با شما پرداختند، جمله حال يا استيناف است و جواب سؤال مقدّر مى‏باشد.

أُرْكِسُوا فِيها از اظهار وفاق سر باز زده، به جنگ با شما برخاستند.

فَإِنْ لَمْ يَعْتَزِلُوكُمْ وَ يُلْقُوا إِلَيْكُمُ السَّلَمَ وَ يَكُفُّوا أَيْدِيَهُمْ‏ عطف بر معنى است. (يعنى اگر از جنگ بازنايستاده، تسليم نشده و بر شما به جنگ دست درازى كردند) فَخُذُوهُمْ وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَ أُولئِكُمْ جَعَلْنا لَكُمْ عَلَيْهِمْ سُلْطاناً مُبِيناً پس آنها را هرجا يافتيد، بگيريد و بكشيد كه شما را بر آنها تسلط و استيلا داديم، يا دليل و حجّتى براى حيله و فريب آنها قرار داديم.

 

 

 

[سوره النساء (4): آيه 92]

وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلاَّ خَطَأً وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً خَطَأً فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ وَ دِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلى‏ أَهْلِهِ إِلاَّ أَنْ يَصَّدَّقُوا فَإِنْ كانَ مِنْ قَوْمٍ عَدُوٍّ لَكُمْ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ وَ إِنْ كانَ مِنْ قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ مِيثاقٌ فَدِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلى‏ أَهْلِهِ وَ تَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيامُ شَهْرَيْنِ مُتَتابِعَيْنِ تَوْبَةً مِنَ اللَّهِ وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً (92)

ترجمه:

هيچ مؤمنى را نرسد كه مؤمنى را به قتل رساند مگر به خطا مرتكب آن شود در صورتى كه به خطا هم مؤمنى را كشت بايد به كفّاره اين خطا بنده مؤمنى را آزاد كند و خونبهاى مقتول را به صاحب خون بپردازد مگر آنكه ورثه، ديه را به قاتل ببخشد و اين مقتول اگر با آنكه مؤمن است از قومى باشد كه با شما دشمن و محاربند در اين صورت قاتل‏ (ديه ندهد) ليكن بر اوست كه بنده مؤمنى را آزاد كند و اگر مقتول از قومى است كه ميان شما و آن قوم عهد و پيمان برقرار بوده است پس خونبها را به صاحب خون پرداخته، بنده مؤمنى را نيز به كفّاره آزاد كند و اگر بنده‏اى نيابد بايستى دو ماه متوالى روزه بدارد. اين توبه از طرف خدا پذيرفته شده است و خدا به اعمال خلق و جزاى آن آگاه و بصير و به همه امور دانا و حكيم است.

تفسير:

وَ ما كانَ‏ لِمُؤْمِنٍ‏ براى مؤمن صحيح نيست و مناسب حال او نمى‏باشد.

أَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِناً كه بدون حقّ مؤمنى را بكشد إِلَّا خَطَأً مگر از روى خطا و اشتباه. استثناء از لازمه قتل است يعنى قاتل بر هر حال عذاب مى‏شود مگر اينكه قتل از روى خطا باشد.

وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً خَطَأً فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ و كسى كه مؤمنى را به خطا كشت، آزادى بنده‏اى مؤمن به عهده اوست تا كفاره او باشد وَ دِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلى‏ أَهْلِهِ‏ و بايد ديه دهد تا خون مسلمان هدر نرود.

إِلَّا أَنْ يَصَّدَّقُوا مگر اينكه تصدّق كنند به سبب عفو، زيرا كه تصدّق بر هر كار خوبى اطلاق مى‏شود.

فَإِنْ كانَ مِنْ قَوْمٍ عَدُوٍّ لَكُمْ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ‏ از قبيل عطف تفصيل است بر اجمال نفى. حال اگر از قومى كه دشمن شما هستند، مقتول مؤمن باشد، فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ پس بر گردن قاتل است، آزاد كردن بنده مؤمنى را بدون ديه، زيرا كافر تسلّطى بر مسلمان ندارد.

وَ إِنْ كانَ مِنْ قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ مِيثاقٌ فَدِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلى‏ أَهْلِهِ وَ تَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ و اگر بين شما پيمانى بود براى حفظ پيمان بر گردن قاتل است كه ديه بپردازد و بنده مؤمنى را آزاد كند، علّت اينكه در اينجا «ديه» را مقدّم انداخت به جهت اهتمام به بيان آن است، زيرا به نظر مى‏آمد كه‏ چون آنها كفّار هستند ديه‏اى نداشته نباشد، و در آيه سابق تأخير انداخت چون ديه حقّ النّاس و آزاد كردن بنده حقّ اللّه است.

فَمَنْ لَمْ يَجِدْ اگر بنده و قيمت آن را پيدا نكرد فَصِيامُ شَهْرَيْنِ مُتَتابِعَيْنِ تَوْبَةً مِنَ اللَّهِ‏ جهت توبه از جانب خدا، دو ماه پياپى بايد روزه بگيرد.

وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً و خدا به وضع احكام عالم است‏ حَكِيماً و احكام را طبق غايات محكم وضع مى‏كند.

 

 

 

[سوره النساء (4): آيه 93]

وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِيماً (93)

ترجمه:

و هر كس مؤمنى را به عمد بكشد مجازاتش آتش جهنّم است كه در آن جاويد معذّب خواهد بود. خدا بر او خشم و لعن كند و عذابى بسيار شديد مهيّا سازد.

تفسير:

آيه فوق تهديد به چيزى است كه هيچ يك از صاحبان گناهان كبيره را به آن تهديد نكرده است و تعمّدى كه موجب وعيد شديد است چنانكه در اخبار آمده اين است كه مؤمن را از جهت مؤمن بودنش و در حالى كه علم به آن دارد بكشد، نه اينكه او را بكشد از جهت غضب، يا جدل يا اينكه از جهت ديگرى (غير از ايمان) يا كينه او را داشته باشد كه در اين صورت اگر چه قتل عمدى است ولى از وجهى خفى، شائبه خطا در آن است.

و كسى كه مؤمنى را از جهت ايمانش بكشد، مانند كسى است كه صاحبش را كشته باشد، و كسى كه صاحبش را كه امام است بكشد رهائى از آتش ندارد و توبه او پذيرفته نيست، يا اينكه موفّق به توبه نمى‏شود

چنانكه در اخبار است، و لذا وارد شده‏[3] كه غيبت مؤمن شديدتر از زنا است، يا از هفتاد زنا، يا از هفتاد زناى تحت كعبه، و در بعضى اخبار از زناى با محارم شديدتر است. و سرّ مطلب چيزى است كه ما آن را ذكر كرديم، زيرا بدى مؤمن را ذكر كردن از جهت ايمان او ذكر كردن بدى صاحبش است، و ذكر كردن امام را به بدى از بزرگترين گناهان كبيره است.

 

 

 

[سوره النساء (4): آيه 94]

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَتَبَيَّنُوا وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى‏ إِلَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا فَعِنْدَ اللَّهِ مَغانِمُ كَثِيرَةٌ كَذلِكَ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ فَمَنَّ اللَّهُ عَلَيْكُمْ فَتَبَيَّنُوا إِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً (94)

ترجمه:

اى اهل ايمان چون در راه دين خدا بيرون رويد (در كار دشمن و دوست) تحقيق و جستجو كنيد، و بر آن كس كه اظهار اسلام كند و به شما سر تسليم فرود آرد (بر شما سلام گويد) نسبت كفر ندهيد، تا به بهانه‏اى مال و جانش را بر خود حلال كنيد و از متاع ناچيز دنيا چيزى به غنيمت بريد، كه غنائم بيشمار نزد خداست. اسلام شما هم اوّل امر، همچنين اظهار و تسليمى بيش نبود تا وقتى كه خدا بر شما منّت گذاشت تا از اظهار اسلام به حقيقت ايمان رسيديد پس اكنون بايد تحقيق كنيد كه خدا به هر چه كنيد كاملا آگاه است.

تفسير:

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ‏ «ضربتم» پاهايتان را به زمين زديد يعنى براى جهاد سفر كرديد، تأديب مجاهدين است كه نيّت خود را اصلاح كنند به نحوى كه در نيّت آنها نفس، بر امر خدا غلبه نكند.

فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَتَبَيَّنُوا پس در طلب ظهور و روشن شدن مطلب از كفر و ايمان در مورد كسانى كه آنها را ملاقات مى‏كنيد نهايت كوشش را به خرج دهيد، و فَتَبَيَّنُوا به معنى تأنّى و تأمّل خوانده شده است، و مقصود يكى است يعنى قبل از يقين پيدا كردن به كفر آنان، عجله در قتل نكنيد.

وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى‏ إِلَيْكُمُ السَّلامَ‏ بر آنكه سر تسليم فرود آورد و بر شما سلام گويد، السّلام «السّلم» خوانده شده به معنى انقياد و تسليم، يا مقصود تحيّت اسلام است تا اسلامش را به‏وسيله شعار اسلام ظاهر نمايد.

لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا يعنى اسلام او را انكار نكنيد براى اينكه او را بكشيد تا به مالش برسيد، بلكه در امر او روشن‏گرى و جستجو كنيد، پس اگر آثار راستى در او پيدا و ظاهر شد به او نگوييد كه تو من نيستى و او را نكشيد.

فَعِنْدَ اللَّهِ مَغانِمُ كَثِيرَةٌ در اين صورت شما مستحقّ غنيمت‏هاى زيادى از جانب خدا مى‏شويد كه بيشتر از غنيمت اوست. پس نزد خدا غنيمت‏هاى زيادى است كه به كسى كه امر و نهى او را فرمان برد داده مى‏شود، و ذكر سبب امر، جانشين جواب شده است.

كَذلِكَ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ‏ قبل از اين كافر بوديد و متزلزل و اسلام را با زبانهايتان بدون علم به يكى بودن دلهايتان با زبانهايتان اظهار مى‏كرديد.

فَمَنَّ اللَّهُ عَلَيْكُمْ‏ پس خدا بر شما منّت نهاد كه به ايمان مشهور شويد.

فَتَبَيَّنُوا تكرار تبيّن براى تأكيد و اشاره به اين است كه امتثال امر خدا مقتضى روشنگرى است، و مقايسه به نفسهايتان نيز مقتضى روشنگرى است.

إِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً پس در افعال و نيّت‏هايتان احتياط كنيد. اين آيه اگر چه در مورد اسامة بن زيد نازل شده است كه يهودى را كشت و اعتنا به اظهار شهادتين او نكرد، ولى عموميّت دارد و اختصاصى به قتل و به سفر ندارد.

 

 

 

[سوره النساء (4): آيه 95]

لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ وَ الْمُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقاعِدِينَ دَرَجَةً وَ كُلاًّ وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنى‏ وَ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ عَلَى الْقاعِدِينَ أَجْراً عَظِيماً (95)

ترجمه:

هرگز مؤمنانى كه بى ‏هيچ عذرى، مانند نابينايى و مرض و فقر و غيره از كار و جهاد بازنشينند با آنان كه با مال و جان در راه خدا كوشش كنند، در مراتب ايمان يكسان نخواهند بود. خداوند مجاهدان فداكار به جان و مال را بر نشستگان، از حيث رتبه و مقام بلندى مرتبه و برترى بخشيده است. و همه اهل ايمان را وعده نيكو فرموده است و مجاهدان را بر نشستگان، به اجر و ثوابى بزرگ برترى داده است.

تفسير:

لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ‏ مستأنف و جواب سؤال مقدّر است كه از تهديد بر قتل عمدى مؤمن و ديه و كفّاره بر قتل خطا، ناشى مى‏شود. و همچنين سؤال از امر به تبيين هنگام ملاقات با كسى كه حال او معلوم نيست، ناشى مى‏شود. و از آنجا كه حالش معلوم است چنانكه در مورد نزول آيه اين چنين است. زيرا مورد نزول آيه اسامة بن زيد است كه يك يهودى اهل فدك را كشت، بدين گونه كه آن يهودى اسلام آورده بود و عيال و مالش را جمع كرده، گوسفندانش را مى‏راند تا به ناحيه كوهستانى رود.

يهودى پس از آنكه لشگر اسامه را ديد گفت: سلام بر شما، لا إله الا اللّه محمّد رسول اللّه، اسامه مبادرت به كشتن او كرد، وقتى برگشت‏ رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به او فرمود: آيا دل او را شكافتى و پرده از دلش برداشتى؟، نه آنچه را كه بر زبانش آورد قبول كردى، و نه آنچه را كه در دلش گذشت دانستى، پس اين آيه نازل شد.

پس اسامه بعد از آن سوگند خورد كه كسى را كه لا إله الا اللّه بگويد نكشد و با همين عذر از علىّ (ع) (در جنگ با خوارج) تخلّف نمود.

و بعضى گفته‏ اند: آيه درباره مردى ديگر نازل شده است كه در يكى از سريّه‏ ها (جنگهائى كه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله فرمانده تعيين مى‏كرد). مردى را ديد كه بين آن دو كينه بود، آن مرد با تحيّت اسلام، تحيّت گفت ولى اين مرد او را كشت و به خدمت رسول خدا آمد و گفت: براى من استغفار كن كه خدا مرا ببخشد، رسول خدا فرمود: خدا تو را ببخشد.

و به هر حال جاى اين سؤال اينجا پيش مى‏آيد كه آيا با توجّه به آفاتى كه گاهى در جهاد اتّفاق مى‏افتد نشستن و به جهاد نرفتن بهتر نيست؟ پس خدا فرمود: كسانى كه به جنگ و جهاد نمى‏روند با كسانى كه جهاد مى‏كنند مساوى نيستند.

مِنَ الْمُؤْمِنِينَ‏ يعنى كسانى كه دعوت ظاهرى را قبول كرده‏ اند اعم از اينكه دعوت باطنى را نيز پذيرفته و با بيعت خاصّ بيعت كرده و يا در همان دعوت ظاهرى و قبول بيعت عامّ اسلامى توقف نموده باشند، و ظرف مستقرّ است و حال از «قاعدون» يا از ضمير مستتر در آن.

غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ لفظ «غير» با رفع خوانده شده كه صفت «قاعدون» باشد، زيرا لفظ «غير» اگر چه با اضافه معرفه نمى‏شود چون آخرين درجه ابهام را دارد ولى وقتى اضافه شود به اسم معرفه صفت معرفه قرار مى‏گيرد در صورتى كه آن معرفه با لام جنس يا موصول معرفه شده باشد كه آن دو نيز مانند غير هستند، و همچنين است اگر لفظ «غير» بين دو نقيض قرار گيرد. به نصب خوانده شده كه حال از «قاعدون» باشد يا از ضمير مستتر در آن، يا منصوب است بنا بر استثناء و به جرّ خوانده شده است كه صفت «مؤمنين» باشد.

برخى گفته‏اند: آيه درباره جماعتى نازل شده كه از غزوه تبوك تخلّف كردند و جز صاحبان عذر و ضرر كسى آنجا نبود، پس ابن امّ مكتوم كه نابينا بود، در حالى كه گريه مى‏كرد آمد و گفت: يا رسول اللّه چه كند كسى كه استطاعت بر جهاد ندارد؟ پس وحى، پيامبر را براى بار دوّم فرا گرفت وقتى وحى بر طرف شد فرمود: بخوان «غير اولى الضّرر» و آن را به آيه ملحق كن، قسم به كسى كه جانم در دست اوست. من هنگام شكستگى شانه به ملحق آيه نظر مى‏كنم.

وَ الْمُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِهِمْ‏ و پيكارگران در راه خدا كه اموالشان را بر مجاهدين مى‏بخشند و آن را در راه خيرات صرف كرده در جهاد، بر خودشان انفاق مى‏نمايند، و قوايشان را كه اموال حقيقى آنها است صرف مى‏كنند، و همچنين افعال و اوصافشان را به خودشان نسبت نمى‏دهند.

وَ أَنْفُسِهِمْ‏ به اينكه نفس‏هايشان در جهاد خسته كنند و جهاد آنها را در خيرات و رياضت‏ها قرار دهد، و اين معنى تهييج مجاهد است در جهادش و ترغيب كسى است كه جهاد نمى‏رود، تا از نشستن دست بردارد.

فَضَّلَ اللَّهُ‏ جواب سؤال مقدّر است گويا كه گفته شده است: چه فرق است بين آن دو؟ پس فرمود: خداوند مجاهدين را برترى داده است.

الْمُجاهِدِينَ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقاعِدِينَ‏ مجاهدين و قاعدين را با اسم ظاهر آورد تا اشعار به علّت حكم و تكرار وصف آن باشد كه موجب برترى شده است تا اينكه تهييج و ترغيب هر دو باشد و اموال و انفس را اسم ظاهر آورد چون خداى تعالى خواست در صورتى كه اموال و انفس هنوز در مقام انتساب به خود آنهاست آنها را فقط يك درجه بر قاعدين برترى دهد تا اينكه فرق بين اين مجاهدين و مجاهدين مذكور در آيه بعدى ظاهر شود، زيرا در آنجا برترى مجاهدين را بر قاعدين با درجات ذكر كرده است و اشاره به بقاى نسبت اموال و انفس ممكن نبود مگر با تصريح به آن دو و اضافه آن دو به خودشان و اموال را بر انفس مقدّم داشته است، چون مجاهد در جهاد، اموال را بر خودش مقدّم مى‏دارد (نخست جهاد با مال مى‏كند)، و از طرفى تا اوّل نسبت اموال نباشد، نسبت انفس نيز محقّق نمى‏شود. علّت اينكه قاعدين را اوّل مقدّم آورد، و در اينجا مؤخّر، ازاين‏روست كه در آنجا گويا كه سؤال از حال قاعدين بود و اينكه آنها به درجه مجاهدين مى‏رسند يا نه، به خلاف مجاهدين كه برترى آنها معلوم بود.

بدان كه فرقى بين قاعد و مجاهد به اموال و انفس نيست مگر به يك درجه، زيرا هر دو در نسبت اموال و انفس به خودشان مساوى هستند و لكن قاعد آن را حتى را كه به سبب مال و جان است ترك نكرده است، امّا مجاهد چون راحتى در مال و جان را ترك كرده است، يك درجه از او بالاتر است و اين هر دو بر خلاف مجاهدين در آيه آينده مى‏باشد، لذا در اينجا برترى را مقيّد به: دَرَجَةً يك درجه نمود و در آيه آينده به طور مطلق ذكر كرده است. وَ كُلًّا هر يك از آن دو را وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنى‏ خدا وعده بهترين ثواب را داد در صورتى كه جنگ نرفتن از ناحيه عذرى نباشد.

اين آيه اختصاصى به قاعد و مجاهد صورى ندارد بلكه درباره مؤمن نيز صادق است كه او در درون در نواحى دار اسلامش نشسته باشد يا به جهاد پرداخته باشد، يا اينكه به دار اسلامش كه عبارت از سينه است رسيده و در آنجا ايستاده باشد. و نيز درباره مؤمن مجاهد فى سبيل اللّه در حالى كه در همان حدود نفس باقى مانده نسبت مال و نفس بر او ثابت باشد يا اينكه به قلب رسيده نسبت مال و نفس را از نفسش گسسته است، او آن‏قدر جهاد مى‏كند تا جائى كه نسبت مال و جان خود را از خود نيز بيرون مى‏اندازد و به سبب فناى در شيخ خود در حضور امام كشته مى‏شود، پس در مملكت وجودش غير از شيخش چيزى نمى‏بيند. البتّه‏ براى مجاهد در فنايش مراتب و درجاتى است خداوند آن را به ما و جميع مؤمنين روزى نمايد.

وَ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ عَلَى الْقاعِدِينَ‏ خداوند مجاهدين را يعنى كسانى كه از نسبت اموال و انفس به سبب طرح آن نسبت و فنا از نسبت اموال و صفات و انفس مجرّد هستند، بر «قاعدين» يعنى بر خانه‏نشستگان، برترى داد و آن‏ أَجْراً عَظِيماً پاداش بزرگى است كه به حدّى محدود نمى‏شود، زيرا كه اين مجاهدين از حدود مادّى خارج شده‏ اند.

 

 

 

[سوره النساء (4): آيه 96]

دَرَجاتٍ مِنْهُ وَ مَغْفِرَةً وَ رَحْمَةً وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً (96)

ترجمه:

اين درجات از نظر بخشايش و رحمت است كه خدا درباره خلق آمرزنده و مهربان است.

تفسير:

دَرَجاتٍ‏ درجه‏ ها و مرتبه ‏هاى بزرگى.

مِنْهُ وَ مَغْفِرَةً وَ رَحْمَةً و همچنين بخشايش بزرگ از او است، زيرا كه آنان از دار سخط و خشم خارج، و در راه رحمت داخل گرديدند و خودشان رحمت شدند. اينكه اموال و انفس را در اينجا نياورد، پيش از اين دانسته شد.

وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً يعنى طبيعت و ذات خداوند مغفرت و رحمت است و اختصاصى به رحمت و مغفرت مخصوص مجاهدين كه مستحقّ آن هستند ندارد، بلكه رحمت و مغفرت خدا شامل قاعد (نشسته و به جنگ نرفته) غير مستحقّ نيز مى‏شود، و در آن تهييج و به طمع انداختن قاعدين است.

 

 

 

[سوره النساء (4): آيه 97]

إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمِي أَنْفُسِهِمْ قالُوا فِيمَ كُنْتُمْ قالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ قالُوا أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِيها فَأُولئِكَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساءَتْ مَصِيراً (97)

ترجمه:

به راستى آنان كه بر خود ستم كرده‏ اند، چون فرشتگان جانشان را گيرند، آن فرشتگان از ايشان باز پرسند كه در چه كار بوديد پاسخ دهند كه در روى زمين مردمى ضعيف و ناتوان بوديم. فرشتگان گويند آيا زمين خدا پهناور نبود كه در آن سفر كنيد، از آنها عذر نپذيرند و مأواى ايشان جهنم است و بازگشت آنها جايگاه بسيار بدى است.

تفسير:

إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ مستأنف است جواب سؤال مقدر، گويا كه شنونده وقتى مغفرت و رحمت را براى قاعد شنيد اين توهّم براى او پيش آمد كه رحمت خدا شامل همه اقسام قاعد مى‏شود، و اين مطلب را سؤال كرد گويا كه منكر عذاب قاعد است، پس خداى تعالى در حالى كه با لفظ «انّ» و جمله اسميّه تأكيد نمود براى رفع اين توهّم فرمود: إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمِي أَنْفُسِهِمْ‏ در حقّ خودشان ستم كرده‏اند بدين نحو كه از دار شرك كه نفوس حيوانى آنهاست خارج نشدند، و فرقى نمى‏كند كه در اين كار مقصّر باشند، مانند كسانى كه خداوند به آنها وعده داده است كه اصحاب آتش هستند، يا قاصر باشند مانند كسانى كه خداوند آنها را استثنا كرده است.

بدان كه خداى تعالى خواسته است در اينجا اقسام بندگان را در عبوديّت و عدم آن بعد از ذكر قاعدين و مجاهدين بيان كند، لذا مطلب را بدين نحو مطرح نمود كه، بندگان يا در دار شرك توقّف كرده ‏اند و آن نفسهاى امّاره آنان است خواه در دار شرك صورى باشند يا در دار اسلام صورى كه خداى تعالى به آنها اشاره نمود: «إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ تا آخر آيه» يا از خانه‏ هايشان كه همان خانه‏ هاى طبايع و نفوس امّاره‏ آنهاست خارج شده ‏اند و در طلب كسى هستند كه به دست او اسلام آورده و در طلب كسى هستند كه احكام قالبى را از او گرفته ‏اند و خداوند به آنها اشاره كرد و فرمود: «وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً … تا آخر آيه» و چون مقصود از كسى كه از خانه‏اش خارج مى‏شود طلب‏كننده اسلام است ديگر فِي سَبِيلِ اللَّهِ‏ را نياورد، زيرا كه او هنوز بر راه خدا نيست، و لفظ إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ‏ را آورد چون هنوز به رسول نرسيده است.

يا اينكه مقصود كسانى است كه هجرت مى‏كنند بر راه خدا به سوى مراتب ايمان به سبب توسّل به ولايت پس از آنكه از نفوس امّاره خود به سبب قبول دعوت ظاهرى و قبول اسلام با بيعت عامّ نبوى از نفوس امّاره خود خارج شده ‏اند. و اينان يا مجاهد هستند، يا از جهاد نشسته‏اند، و به آن دو، سابقا اشاره كرد كه فرمود: لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ‏ و اشاره به آنها كرد و فرمود: وَ مَنْ يُهاجِرْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ‏ و نفرمود: «من يخرج» زيرا فرض اين است كه آنها با قبول اسلام خارج شدند، و نفرمود «الى اللّه و رسوله» زيرا فرض اين است كه آنها به سوى خدا و رسول خارج شدند و دعوت ظاهرى را قبول كردند و فرمود: فِي سَبِيلِ اللَّهِ‏ زيرا آنها با قبول اسلام در راه خدا بودند، زيرا اسلام طريق ايمان است.

تحقيق در مورد جان گرفتن از سوى ملائكه و فرستادگان‏

وجه جمع بين آيات مختلف در مورد جان گرفتن و ميراندن انسانها از سوى خداوند يا ملك ‏الموت يا ملائكه و رسولان، بر شخص آگاه مخفى نيست، زيرا عقل در عالم صغير مانند حقّ در عالم كبير است، و هرگاه ملاحظه شود كه عقل داراى سربازان و ياران و قواى مدركه است كه آنچه عقل به آنها امر كند نافرمانى نمى ‏كنند، و آنها به امر عقل عمل مى‏ كنند، و اينكه امر عقل به قوا و مشاعر و امتثال آنها بدون مهلت و خوددارى از عقل است. و فعل آن قوا و مشاعر همان‏طور كه به خود آنها به طور حقيقى نسبت داده مى‏شود به عقل نيز به طور حقيقى و بدون مجاز نسبت داده مى‏شود بدون اينكه يكى از اين دو انتساب (نسبت به قوا- نسبت به عقل)» مجازى و غير حقيقى باشد و بدون اينكه دوگانگى و يا تعدّد نسبت، وجود داشته باشد. بلكه فعل قوا بدون اينكه در حيثيّت نيز تعدّدى باشد فعل عقل مى‏باشد، مثلا رؤيت، فعل و كار حسّ باصره است و همان ديدن از جهت اينكه فعل باصره است فعل عقل نيز مى‏باشد؛ لكن در مرتبه قوّه باصره، نه در مرتبه عاليه، بلكه در مرتبه عاليه ‏اش فعل. خاصّ عقل است زيرا مرتبه عاليه عبارت از تعقّل است يعنى درك اشياء، مجرّد از پوشش‏هاى مادّه و اندازه و حدود و شكل داشتن مى‏باشد.

با ملاحظه عقل و سربازانش دانسته مى‏شود كه فاعل در هر فعلى، عالى باشد يا دانى خداى تعالى است، لكن براى هر فعلى مباشر مخصوصى است كه فعل به او نسبت داده مى‏شود، و نيز به اعتبار تشأن و ظهور فعل به‏وسيله يك فاعل مشخّص به خداوند هم نسبت داده مى‏شود و براى اين فاعل مشخّص بر اعتبار مرتبه مخصوص به خود او فعل مخصوصى است كه به غير او نسبت داده نمى‏شود، پس عقل مظهر خداى تعالى است در مرتبه مخصوص، و نفس مظهر ملك‏الموت، و قوا و مشاعر مظاهر ملائكه و رسولان است. پس قوّه باصره مانند فرشته، مباشر بيرون آوردن صورت‏ها از موادّ است، و نفس مانند ملك‏الموت است كه صورت‏هاى مجرّد از حدود و تشكّل‏هاى خاص را با مقدار و اندازه آن از موادّ بيرون آورد.

و عقل مانند خدا كليّات را از صورتها انتزاع مى‏كند با اينكه انتزاع اوّليه نيز فعل عقل است به واسطه باصره و انتزاع اخير فعل خداست بدون واسطه، پس اختلاف آيات و اخبار به اعتبار اختلاف مباشر و اختلاف مراتب است و انحصار در قول خدا اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ‏ نيز صحيح‏ است.

و اختلاف مباشر به اعتبار اختلاف نفوس است مانند مباشرى كه نفوس نباتى و حيوانى و انسانى را مى‏گيرد، و در نفوس انسانى نيز مراتبى است پس بعضى از نفس‏هاست كه خداوند آنها را بلا واسطه قبض روح مى‏كند، و بعضى نفسها را ملك‏ الموت قبض مى‏كند و بعضى را ملائكه و رسولان. و مقبوض (قبض روح شده) ملائكه مقبوض ملك ‏الموت و خداست و مقبوض ملك‏ الموت مقبوض خداست.

و مقصود از ظلم نفس در اينجا غير از آن چيزى است كه در قول خداى تعالى: فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ‏ است، زيرا كسانى كه به خودشان ظلم كرده‏ اند در اينجا محكوم به آتش جهنّم هستند، ولى در آنجا محكوم به بهشت مى‏باشند.

پس مراد از ظلم‏ كننده به نفس در اينجا كسانى هستند كه ملازم دار شركشان شده و از خانه شرك به سوى خدا و رسول خارج نشده‏ اند. ولى مقصود در آنجا كسى است كه از خانه شركش به سوى خدا و رسول خارج شده و لكن در آنجا ايستاده و در راه خدا هجرت نكرده و محكوم خانه‏نشينى و محروم از جهاد و هجرت است. و به عبارت ديگر: ظالم در اينجا در عالم صغير كسى است كه ملازم خانه نفس امّاره‏اش شده و از آنجا به ملك سينه‏اش (صدر) خارج نشده است، تا به رسول و قبول اسلام برسد، پس او در جهنّم طبعش مخلّد است و بعد از مرگ در جهنّم آخرت مخلّد مى‏شود.

ولى ظالم در آنجا كسى است كه از خانه نفس امّاره ‏اش به شهر سينه ‏اش خارج شده و به رسول رسيده و اسلام را قبول كرده است به دليل اينكه وارث كتاب يعنى كتاب نبوّت شده است ولى از جهت اينكه احكام رسالت را قبول كرده و از شهر سينه‏ اش به جهاد اكبر در تحصيل ولايت هجرت نكرده است، پس او محكوم به دخول بهشت است ولى‏ درجه مجاهدين در تحصيل ولايت را ندارد.

و آنچه كه از امام صادق (ع) در تفسير ظالم به نفس روايت شده است، آن كس است كه به دور خودش مى‏چرخد و دور مى‏زند … و مشعر به معنائى است كه ما ذكر كرديم.

قالُوا فِيمَ كُنْتُمْ‏ گويند با اين كثافت‏ها و پليدى‏ها كجا بوديد يعنى در چه حالى بوديد تا اينكه با اين پليدى‏ها خارج شديد و چرا نفوستان را در زندگانى خود پاكيزه نكرديد.

قالُوا در حالى كه عذر مى‏آورند گفتند (مى‏گويند) كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ‏ ما مستضعف روى زمين بوديم و اهل شرك بر ما غلبه كردند به نحوى كه تغيير حال ما براى ما امكان نداشت.

قالُوا از باب ردّ عذر آنها به ايشان مى‏گويند أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِيها مگر زمين خدا وسيع نبود تا مهاجرت كنيد، يعنى اگر تغيير در زمين خودتان ممكن نبود مهاجرت از آنجا كه ممكن بود، و زمين اعم است از زمين عالم كبير و زمين عالم صغير و زمين كتب انبيا و سير احوال آنها و زمين احكام ملّت‏هاى مختلف، و تمييز آنها از مستقيم و غير مستقيم.

فَأُولئِكَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساءَتْ مَصِيراً پس جاى آنان دوزخ است و آن بد جايگاهى است، اين سخن منافاتى بين خصوصيّت نزول آيه و تعميم آن كه ذكر كرديم ندارد، و آن موافق با چيزى است كه در اخبار به آن اشاره شده است.

 

 

 

[سوره النساء (4): آيه 98]

إِلاَّ الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ لا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَ لا يَهْتَدُونَ سَبِيلاً (98)

ترجمه:

مگر آن گروه از مردان و زنان و كودكان كه به راستى ناتوان بودند كه گريز و چاره ‏اى بر آنها نبود و راهى براى نجات خود از آن و از كفر نمى‏ يافتند.

تفسير:

إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ‏ اگر ظالمين به نفس، كسانى باشند كه مقصّر هستند استثناء منقطع است و اگر اعمّ از مقصّر و قاصر باشد استثناء متّصل است. زيرا كسى كه در دار شرك نفس مانده و مقيم است بر حسب قوّه نظرى و عملى قدرت به خروج از آن را داشته است و يا نداشته است يا نمى‏تواند اوّلى مقصّر و دوّمى قاصر است.

مستضعف كسى است كه بر حسب قوّه عملى، قدرت بر اعمالى ندارد كه قلبش را از آن چيزى كه مانع افاضات خداوند مى‏شود پاك گرداند، و بر حسب قوّه نظرى، قدرت بر تمييز بين حقّ و باطل را ندارد، لذا مفسرين قرآن، عبارت: لا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً را اشاره به كسانى مى‏دانند كه توانائى چاره ‏انديشى بر حسب عمل را ندارند- و عبارت‏ وَ لا يَهْتَدُونَ سَبِيلًا را اشاره به آن كسانى مى‏دانند كه از جهت قوّه نظرى توانايى ندارند. گاهى نيز مستضعف به كسى كه دين و مذهبى را نشنيده است، تفسير مى‏شود، و آن به همان معنى اوّل بر مى‏گردد، زيرا كه عجز يا از جهت اصل فطرت است، يا از جهت عدم وجود آگاهاننده.

 

 

 

[سوره النساء (4): آيه 99]

فَأُولئِكَ عَسَى اللَّهُ أَنْ يَعْفُوَ عَنْهُمْ وَ كانَ اللَّهُ عَفُوًّا غَفُوراً (99)

ترجمه:

آنها اميدوار به بخشايش خداوند از گناهانشان مى‏باشند، خداوند بخشنده و آمرزنده بندگان است.

تفسير:

فَأُولئِكَ‏ آنها با اينكه از دار شركشان خارج نشده ‏اند عَسَى اللَّهُ أَنْ يَعْفُوَ عَنْهُمْ‏ باشد كه خداوند از مقيم بودن آنان در دار شرك، درگذرد.

وَ كانَ اللَّهُ عَفُوًّا غَفُوراً كه خدا بخشاينده و آمرزگار است، اين بيان‏ از قبيل عطف علّت است.

 

 

 

[سوره النساء (4): آيه 100]

وَ مَنْ يُهاجِرْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ يَجِدْ فِي الْأَرْضِ مُراغَماً كَثِيراً وَ سَعَةً وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً (100)

ترجمه:

و هر كسى در راه خدا از وطن خود هجرت كند و از آوارگى و غربت نينديشد در زمين براى آسايش و گشايش كارهايش جايگاه بسيار خواهد يافت و هرگاه كسى از خانه خويش «شهر خود» براى هجرت به سوى خدا و رسول و حفظ مقام ايمان بيرون آيد و در سفر، مرگ وى را فرارسد اجر و ثواب چنين كسى بر خداست يعنى به يقين خدا بر او رحمت و تفضّل خواهد كرد و خدا پيوسته بر خلق آمرزنده و مهربان است.

تفسير:

وَ مَنْ يُهاجِرْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ‏ وقتى از بيان حال مقصّر و قاصر كه در دار شرك متوطّن هستند فارغ شد خواست حال كسى را كه از خانه شرك خارج مى‏شود بيان كند، و او يا در ظاهر از خانه وطن صوريش خارج مى‏شود، و يا در باطن از خانه نفس امّاره‏اش در طلب اسلام خارج مى‏شود و جهادى براى او نيست چون جهاد بعد از قبول اسلام و شناختن دشمنان با اذن نبىّ يا امام است.

يا اينكه مقصود اين است كه بعد از اسلامش در طلب ايمان از خانه صورى يا معنوى‏ اش مهاجرت نمايد، و براى اين مهاجر، جهاد با مراتبى كه دارد تصوّر مى‏شود يا با اموال و انفس، يا فانى از اموال و انفس باشد به محض امر بدون وابستگى خاطر به غير امر، يا حتّى از امر فانى باشد و فقط براى خدا جهاد كند. و كسى را كه از دار اسلام يا دار ايمانش به سوى دار شرك خارج مى‏شود ذكر نكرد چون به آن اعتنا نكرد و (حكم آن) از مفهوم مخالف استفاده مى‏شود، و به مهاجر بعد از اسلام فى سبيل اللّه به اين آيه اشاره نمود كه‏ وَ مَنْ يُهاجِرْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ‏.

يَجِدْ فِي الْأَرْضِ‏ … منظور از «ارض» همه آن معانى است كه براى آن پيش از اين گفته شد.

مُراغَماً كَثِيراً از «رغام» است و آن خاك است و به معنى محلّ رفتن و محلّ فرار است، و مقصود از آن محلّى است از زمين كه در آنجا به تفرّج و تفريح مى‏پردازند به نحوى كه دماغ دشمنان به خاك ماليده شود.

وَ سَعَةً يعنى توسعه در زمين يا در خودش، يا در معيشتش، يا در سير ظاهرى و باطنى، و بيان حال مهاجر بعد از اسلام را مقدّم انداخت بر كسى كه خارج مى‏شود و به سوى اسلام از جهت شرافت آن، اگر چه در رتبه مؤخّر است. و به كسى كه به سوى اسلام خارج مى‏شود اشاره نمود به قول خداى تعالى:

وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ‏ و كسى كه از خانه‏اش ظاهرا و باطنا خارج شود.

مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ‏ در حالى كه مهاجر به سوى خدا و رسول او باشد لفظ «الى اللّه» را ذكر نمود تا اشاره به اين بكند كه كسى كه از بيت شرك خارج شود در حالى كه در طلب اسلام به سوى رسالت مى‏رود چنين شخصى به سوى خدا مى‏رود. چون منتهى به خدا مى‏شود، و نيز براى اينكه رسول صلّى اللّه عليه و آله مظهر خداست، لذا لفظ «الى» را تكرار نكرد.

ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ‏ و سپس مرگ چه اختيارا با جذبه الهى و يا به اضطرار در سبيل ظاهرى و باطنى، او را در ربايد.

فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ‏ يعنى شايسته نيست كه غير خدا اجر او را متكفّل شود، و در آن بشارت تامّى براى آنان است.

وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً پس خداوند مى‏بخشايد بديهايى را كه از او زائل نشده است، و به او رحم مى‏كند، به اينكه اجرش را بدون واسطه‏ عطا نمايد. و نزول آيه اگر چه درباره جندب بن حمزه است در وقتى كه از مكّه به سوى مدينه خارج شد و در راه مرد. يا درباره نجاشى است كه به سوى مدينه خارج شد و در راه مرد. ولى اين خصوصيّت منافات با تعميم آن ندارد.

وقتى مجاهدان و مهاجران را ذكر نمود خواست حكم آنان را در عبادت بيان كند، پس فرمود:

___________________________

[1] سرايا جمع سريّه مى‏باشد و آن جنگى بود كه پيغمبر( ص) شخصا در آن شركت نداشت بلكه يكى از اصحاب را به سركردگى سپاه تعيين مى‏فرمود. جمعا 37 سريّه در زندگى رسول خدا ثبت شده است. امّا جنگهايى كه خود پيغمبر( ص) در آن شركت داشته است غزوه ناميده‏ اند.

[2] قريب به اين مضمون در بحار الانوار: 74، ص 350/ ح 15 و كافى: 2، ص 140/ ح 1

[3] سفينة البحار، مبحث غيبت

ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج‏4،

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=