ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطانعلیشاه»سوره الأنبیاء32-73
آيات 32 الى 35
[سوره الأنبياء (21): آيات 32 تا 35]
وَ جَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً وَ هُمْ عَنْ آياتِها مُعْرِضُونَ (32) وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ (33) وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ الْخُلْدَ أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ (34) كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً وَ إِلَيْنا تُرْجَعُونَ (35)
ترجمه:
(21/ 35- 32)
و آسمانها را همچون سقفى محفوظى آفريدهايم؛ حال آنكه ايشان از پديدههاى شگرف آن روىگردانند.
و اوست كه شب و روز و خورشيد و ماه را آفريده، كه هر يك در سپهرى شناورند.
و ما پيش از تو هم براى هيچ انسانى جاودانگى مقرّر نداشتهايم، آيا اگر تو بميرى آنان جاويدانند؟
هر جاندارى چشندهى [طعم] مرگ است را به بد و نيك، به آزمايشى مىآزماييم، و به سوى ما بازگردانيده مى شويد.
تفسير
وَ جَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً آسمان را سقفى قرار داديم كه از كهنه شدن و از بين رفتن تا وقت معلوم، يا از وقوع بر زمين، يا از استراق سمع محفوظ است.
وَ هُمْ عَنْ آياتِها مُعْرِضُونَ آياتى كه دلالت بر وجود صانع و علم و حكمت و قدرت و عنايت او به خلقش مىباشد بسيار است، ولى آن كفّار از آن آيات اعراض مى كرده اند، آنها مانند ديگر اهل زمانها از آيات عبرت نمىگرفتند، بلكه از آنها اعراض مى كردند.
وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ[1] او خدايى است كه شب و روز را آفريد، كه آن دو از آيات الهى است كه اكثر آثار جهان به آنها بستگى دارد.
و اين جمله عطف بر قول خدا: وَ هُمْ عَنْ آياتِها مُعْرِضُونَ مىباشد، يا حال از فاعل مستتر در «معرضون» يا از «عن آياتها» است؛ چنانچه قول خدا: وَ هُمْ عَنْ آياتِها مُعْرِضُونَ حال از ما قبلش مى باشد.
معناى آيه اين است: قرار داديم آسمان را سقف محفوظ با آيات و نشانه هاى بسيار، در حالى كه كفّار از آيات آسمان اعراض مى كنند و توجّه به آنها ندارند در حالى كه ما شب و روز را آفريديم كه براى آنان مشهودست و ديده مىشود و شب و روز نيز از آيات آسمان است و بر شب و روز حكمتها و مصالح بسيار مترتّب است، شايسته نيست از شب و روز غفلت و اعراض شود.
وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ[2] و آفتاب و ماه را آفريديم كه آن دو از بزرگترين آيات آسمان است و هيچ چيزى تكوّن پيدا نمىكند؛ مگر به سبب تأثير آن دو، هر كسى با تأمّل و تدبّر كه از شأن انسان است نظر به آفتاب و ماه بكند مىفهمد كه آن دو از نظر مقدار بزرگتر و از نظر اثر بيشتر است و ظهور و وضوح آن دو شديدتر از آنست كه غفلت شود، يا دلالت آن دو بر مبدأ عليم و حكيم و قدير درك نشود.
كُلٌ هر يك از خورشيد و ماه فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ در سپهرى شناورند، ظاهرا بايد چنين مىگفت: كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ اگر فرض شود هر يك از آن دو سير مىكند، يا بايد بگويد: «يسبحان» يا «يسبح» اگر فرض شود هر دو سير و حركت مى كنند و لكن خداى تعالى به جهت اشعار به كثرت افراد طولى هر يك از خورشيد و ماه عبارت را چنين آورد.
چنانچه وارد شده است: پشت اين خورشيد شما سى و نه خورشيد وجود دارد و پشت اين ماه شما سى و نه ماه وجود دارد.
و نيز افراد عرضى خورشيد و ماه نيز فراوان است، چنانچه در زمان ما از حكماى فرنگ شايع شده كه بعضى از ستارگان خورشيدهايى هستند كه به ذات خود نوردهنده است، بعضى از ستارگان ماههايى هستند كه نورشان را از غير خودشان مىگيرند.
بنابراين معناى آيه اين است: هر جماعتى از افراد خورشيد و افراد ماه در نوعى از فلك روحانى و جسمانى در سير و حركتاند.
زيرا افلاك مانند ستارگان همانطور كه طبيعى هستند روحانى نيز هستند؛ چنانچه گفته شده:
| آسمانهاست در ولايت جان | كار فرماى آسمان جهان | |
و آوردن ضمير ذوى العقول براى اشاره به اين است كه آن افلاك داراى شعور و علم هستند، چنانچه گفته شده.
| خرمگس، خنفسا[3] حمارقبان[4] | همه با جان و مهر و مه بىجان! | |
و استعمال سباحت به معناى سير و حركت به جهت تشبيه فلك به دريا و نهر و تشبيه ستارگان به شناكننده است.
وَ ما جَعَلْنا التفات از غيبت به تكلّم است، پيش از اين فعل در صيغه غايب و اكنون در صيغه متكلّم آمده است، چنانچه ما قبل آن التفات از تكلّم به غيبت بود.
و اين جمله عطف يا حال از سابقش مىباشد (يعنى در حالى كه جاودانگى نيست) و ضمنا انكار سخنى است كه مىگفتند مبنى بر اينكه ما منتظر مرگ پيامبر هستيم (يعنى اى كاش محمّد بميرد و از دستش راحت شويم).
گويا كه در مقابل خدا فرموده است: ما شب و روز را آفريديم كه با تعاقب و پشت سر هم آمدن خود همانطور كه براى تو و جميع مشهود است همهى نفوس و مواليد را فانى كنند و از بين ببرند.
لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ الْخُلْدَ و براى بشرى قبل از تو خلد و جاودانگى را قرار نداديم كه خارج از سنّت فنا كردن و از بين بردن شب و روز باشد تا آنان تصوّر كنند تو جاودانهاى و خواهان مرگت باشند.
أَ آيا منتظر مرگ تو هستند، نه مرگ خودشان؟! فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ اين جمله تعليل انكار خلود است.
يعنى: اگر تو بميرى آيا آنان جاودانه خواهند بود! پس بدانيد كه هر جاندارى چشنده طعم مرگ است.
وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ عطف بر «كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ» يا بر «وَ ما جَعَلْنا» است.
و اختلاف در اسميّه و فعليّه بودن جمله يا در ماضى و استقبال بودن براى اشعار به اين است كه امتحان و اختيار از گذشته استمرار دارد تا مستقبل؛ يعنى، همواره شما را به نيك و بد آزمايش مىكنم.
«تحقيق در خير و شرّ»
بدان كه انسان داراى مراتبى است و براى هر مرتبه از آن مراتب، شرّ و خيريست كه مخصوص به همان مرتبه است، چه خير مرتبهى حيوانيّت ملايمات و سازگاريهاى شهوتها و غضبهاى اوست.
و خير مرتبهى بشريّت همين ملايمات و سازگاريهاست ولى به شرط اينكه از انقياد و فرمانبرى عقل خارج نشود و ملايمان مرتبهى قلبى علوم و اوصاف زيبا و نيكوست.
و شرّ در هر يك از اين مراتب منافرات و ناسازگاريهاى آن مرتبه است … و هكذا.
گاهى خير و خوبى يك مرتبه شرّ و بدى مرتبهى ديگر قرار مىگيرد، گاهى هم خير آن مرتبه مىشود و گاهى نه شرّ مىشود و نه خير.
و معناى ابتلا، اختيار، امتحان و رهايى از چيزى است كه شايسته نيست انسان با آن باشد.
امتحان به وسيلهى شرّ و بدى مرتبهها واضح است و امتحان در مورد خير مرتبهها به اين است كه توجّه شود كه آيا او شكر مىكند و در خير متوجّه افاضهكنندهى خير است، يا طغيان مىكند و از مفيض خير غافل مىشود؟
زيرا كه با شكر كردن لطيفهى انسانى از آلودگىها و نفس از رذايل رها مىشوند، با طغيان و سركشى لطيفهى سجّينى از شايبهى عليّين و نفس از شايبهى خصايل رها مىشود.
فِتْنَةً اين كلمه مصدر است از غير لفظ فعل وَ إِلَيْنا تُرْجَعُونَ اين جمله وعده و وعيد است و آن عطف بر «كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ» بوده همانند ما قبلش دليلى است بر عدم جاويد زيستن.
روايت شده است امير المؤمنين عليه السّلام مريض شد و برادرانش از او عيادت كردند، پس گفتند: حالت چگونه است يا امير المؤمنين؟
فرمود: حالم بدست.
گفتند: اين سخن مثل تو نيست، فرمود: خداى تعالى مىفرمايد: ما شما را با شرّ و خير آزمايش مىكنيم، خير صحّت و بى نيازى و غناست و شرّ مرض و تنگدستى.
آيات 36 الى 44
[سوره الأنبياء (21): آيات 36 تا 44]
وَ إِذا رَآكَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ يَتَّخِذُونَكَ إِلاَّ هُزُواً أَ هذَا الَّذِي يَذْكُرُ آلِهَتَكُمْ وَ هُمْ بِذِكْرِ الرَّحْمنِ هُمْ كافِرُونَ (36) خُلِقَ الْإِنْسانُ مِنْ عَجَلٍ سَأُرِيكُمْ آياتِي فَلا تَسْتَعْجِلُونِ (37) وَ يَقُولُونَ مَتى هذَا الْوَعْدُ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (38) لَوْ يَعْلَمُ الَّذِينَ كَفَرُوا حِينَ لا يَكُفُّونَ عَنْ وُجُوهِهِمُ النَّارَ وَ لا عَنْ ظُهُورِهِمْ وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ (39) بَلْ تَأْتِيهِمْ بَغْتَةً فَتَبْهَتُهُمْ فَلا يَسْتَطِيعُونَ رَدَّها وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ (40)
وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِكَ فَحاقَ بِالَّذِينَ سَخِرُوا مِنْهُمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ (41) قُلْ مَنْ يَكْلَؤُكُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ مِنَ الرَّحْمنِ بَلْ هُمْ عَنْ ذِكْرِ رَبِّهِمْ مُعْرِضُونَ (42) أَمْ لَهُمْ آلِهَةٌ تَمْنَعُهُمْ مِنْ دُونِنا لا يَسْتَطِيعُونَ نَصْرَ أَنْفُسِهِمْ وَ لا هُمْ مِنَّا يُصْحَبُونَ (43) بَلْ مَتَّعْنا هؤُلاءِ وَ آباءَهُمْ حَتَّى طالَ عَلَيْهِمُ الْعُمُرُ أَ فَلا يَرَوْنَ أَنَّا نَأْتِي الْأَرْضَ نَنْقُصُها مِنْ أَطْرافِها أَ فَهُمُ الْغالِبُونَ (44)
ترجمه:
(21/ 44- 36)
و چون كافران تو را ببينند، جز به ريشخندت نمى گيرند [و گويند] آيا اين همان است كه از خدايان شما [به بدى] ياد مىكند؟ و هم آنان ياد خداى رحمان را منكرند.
انسان [گويى] از شتاب آفريده شده است؛ به زودى آيات خود را به شما نشان مىدهم، از من به شتاب مخواهيد.
و گويند اگر راست مىگوييد پس كى اين وعده فرا مى رسد؟
اگر كافران بدانند هنگامى كه نتوانند آتش را از چهره هايشان و از پشتهايشان بازدارند، و يارى نيابند [به صدق آن وعده پى نبرند].
آرى آن [وعده و قيامت] ناگهانشان فرا مىرسد، حيرانشان مىسازد، نمىتوانند بازش گردانند و به آنان مهلتى هم ندهند.
و به راستى پيامبرانى هم كه پيش از تو بودند، ريشخند شدند و كيفر استهزايشان بر سر ريشخندكنندگانشان فرود آمد.
بگو چه كسى شما را در شب و روز از [عذاب] خداى رحمان باز مىدارد؛ آرى آنان از ياد پروردگارشان دل مىگردانند.
يا براى آنان خدايانى هست كه آنان را در برابر ما حفظ مىكند؛ [حال آنكه] نمىتوانند به خودشان يارى برسانند، از ما هم يارى نبينند.
حقّ اين است كه اينان و پدرانشان را [از ناز و نعمت] بهرهمند ساختهايم، تا آنكه عمرى دراز يافتند، پس آيا نينديشيدهاند كه ما دامنه هاى سرزمين [كفر] را مى كاهيم [و بر گستردهى اسلام مىافزاييم]؛ آيا ايشان پيروز خواهند شد؟
تفسير
وَ إِذا رَآكَ الَّذِينَ كَفَرُوا آنان كه به تو يا به على عليه السّلام كافر شدند، وقتى تو را ببينند.
إِنْ يَتَّخِذُونَكَ اين جمله جواب «اذا» است، در جواب لفظ «فاء» نياورد.
در حالى كه فاء در جواب منفى به وسيلهى لفظ «إن» لازم است، براى اينكه «فاء» در تقدير گرفته شده است.
يا جواب محذوف است به قرينهى اين جمله، و تقدير جمله چنين است: «يتّخذونك إلّا هزوا إن يتّخذونك».
إِلَّا هُزُواً «مهزوّا به» مورد تمسخر و استهزا لفظ «هزوا» مصدر به معناى اسم مفعول است.
أَ هذَا الَّذِي يَذْكُرُ آلِهَتَكُمْ جمله حال است به تقدير قول، يعنى در حالى كه آنان مىگويند:
آيا همين شخص كه بين ما زندگى مىكرد و در بين ما ضعيف بود خدايان شما را بد ياد مىكند و از آنان عيب مىگيرد؟
در حالى كه خود آن كفّار به استهزا سزاوارترند، چه آنان ازخدا و جانشينانش روى گردانيدند.
وَ هُمْ بِذِكْرِ الرَّحْمنِ هُمْ كافِرُونَ (و اى رسول ما بدان كه) در حقيقت آنان به ذكر خدا (و كتاب و آيات او) كافر هستند (و خداى مهربان را نشناختهاند).
تكرار مسند اليه با ضمير جهت تأكيد و حصر ادّعاست، گويا كافرى جز آنان نيست و تقديم ظرف بر عاملش به جهت شرافت آن نسبت به رحمان و نيز براى حصر است.
يعنى اشيا داراى دو جهت مىباشند، يكى جهت ذكر رحمانى و ديگرى جهت ذكر شيطانى و هواى نفس.
و تو كه بر آنان از جهت خدايانشان عيب مىگيرى، از جهت شيطانى خدايانست، نه از جهت رحمانى آنها.
پس تو به تصديق سزاوارترى، آنان كافر به اشيا از جهت ذكر رحمانى هستند، توجّه و نظرشان متوجّه ذكر شيطانى آنهاست؛ پس آنان به استهزا و توهين سزاوارتر هستند».
ممكن است مقصود از ذكر، قرآن، يا رسالت، يا ولايت باشد، كه همهى آنها ذكر خداى تعالى است، امّا لفظ «باء» در قول خدا: «بذكر الرحمن» سببيّه يا صلهى «كافرون» است.
خُلِقَ الْإِنْسانُ مِنْ عَجَلٍ[5] آدمى در خلقت و طبيعت بسيار شتابكار است، اين جمله از ما قبلش در لفظ و معنا منقطع است، يا از نظر معناى مرتبط به ما قبل، جواب سؤال مذكور يا مقدّر است.
گويا كه رسول خدا يا امّت او در حالى كه به نظرشان مؤاخذهى كفّار دير مى شود و با تأخير و كندى همراهان مى شود گفته اند: خدايا تا كى آنان را مهلت مىدهى؟
پس خدا در پاسخ مىفرمايد: انسان از عجله آفريده شده است.
و اين عبارتى است كه در بين عرب و عجم معروف است، وقتى بخواهند در امرى مبالغه كنند مىگويند: او از اين امر خلق شده است، گويا كه آن امر مادّهى خلقت او قرار گرفته است.
در خبر است كه وقتى روح در آدم دميده شد خواست قبل از كامل شدن نفح روح، بايستد.
پس خداى تعالى فرمود: انسان از عجله آفريده شده است.
سَأُرِيكُمْ آياتِي آيات خود را در مؤاخذهى استهزاكنندگان به زودى به شما نشان خواهم داد.
فَلا تَسْتَعْجِلُونِ پس در حلول عذاب به آنها عجله نكنيد (كه هر كارى را وقت معيّنى است).
و اين آيه با اين تفسير دلالت مىكند بر اينكه قول خدا:
خُلِقَ الْإِنْسانُ مِنْ عَجَلٍ از نظر معنا مرتبط به ما قبلش مىباشد.
وَ يَقُولُونَ عطف بر قول خدا: أَ هذَا الَّذِي يَذْكُرُ آلِهَتَكُمْ مىباشد.
چه اين جمله در تقدير چنانى بوده: (يقولون أ هذا الذى يذكر الهتكم) چنانچه به آن اشاره كرديم آنان از باب استهزا به نحو ديگرى مىگويند:
مَتى هذَا الْوَعْدُ و كافران (منكر قيامت بر تو و اصحاب به اعتراض و انكار مىگويند) اين وعدهاى كه مىدهيد از قبيل وعدهى قيامت يا وعدهى عذاب چه وقتى است؟
إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ اگر شما در وعده خود راستگو هستيد.
لَوْ يَعْلَمُ الَّذِينَ كَفَرُوا اگر كافران بدانند، اينجا اسم ظاهر آورد تا تصريح به كفر آنها بكند و اشعار به علّت حكم باشد.
حِينَ لا يَكُفُّونَ عَنْ وُجُوهِهِمُ النَّارَ وَ لا عَنْ ظُهُورِهِمْ وقتى كه آتش دوزخ هر طرف از پيش روى و پشت سر به آنان احاطه مىكند كه نه خود دفع آن توانند، لفظ «حين» مفعول «يعلم» است، «لو» براى شرط و جزاى محذوف است.
و معناى آيه اين است كه اگر كافرين وقت احاطه كردن آتش را در جهنّم يا در برزخ بدانند و بدانند كه قدرت بر دفع آتش ندارند آن وقت مىفهمند از ما و شما كدام يك به استهزا سزاوارتريم.
يا اگر احاطهى آتش را مى دانستند استهزا نمى كردند يا جهت رسيدن وعده شتاب نمى كردند.
يا لفظ «لو» براى شرط، «حين» ظرف است و معناى آن اين است: اگر آنان در وقت احاطهى آتش داراى علم بودند، عذابى را كه بر آنان حلول مىكرد مى فهميدند.
و ممكن است لفظ «لو» براى تمنّى باشد و لفظ «حين» بر همان دو وجه كه گفته شد (اى كاش كافران احاطهى آتش يا وقت آن را مى دانستند).
وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ آنان خودشان نمى توانند عذاب را دفع كنند و كمك كنندهى ديگرى هم نيست كه كمك كند (آن وقت از قيامت آگاه مى شوند).
بَلْ تَأْتِيهِمْ بَغْتَةً اين جمله يا بر انگيزشى از باب عدم علم آنانست كه از «لو يعلمون» استفاده مىشود، يا از قدرت نداشتن بر دفع عذاب است و ضمير به آتش، يا به وعده، يا به قيامت معهود بين آنان بر مىگردد.
فَتَبْهَتُهُمْ از فرا رسيدن مرگ يا قيامت ناگهانى آنان مبهوت و حيران مىشوند به نحوى كه هيچ شعور و تدبيرى براى دفع آن براى آنان باقى نمىماند.
فَلا يَسْتَطِيعُونَ رَدَّها آنان نمىتوانند آن آتش را از خودشان دور كنند.
وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ و نه به آنان مهلت داده مىشود تا تدبير دفع آتش بكنند، يا توبه و معذرت خواهى نمايند يا آنچه را كه از اعمال صالح فوت شده جبران نمايند.
وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِكَ دلدارى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است از استهزاى قومش، يعنى رسولان قبل از تو هم مورد استهزا قرار گرفتهاند.
فَحاقَ بِالَّذِينَ سَخِرُوا مِنْهُمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ مقصود قول و عمل است كه بدان وسيله استهزا مىكردند، يا مقصود عذاب است كه با آن استهزا مىكردند.
قُلْ جهت ردّ آنان در اتّخاذ خدايان بگو: مَنْ يَكْلَؤُكُمْ چه كسى شما را حفظ مىكند؟! بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ مِنَ الرَّحْمنِ از عقوبت رحمان، يا از جانب رحمان اگر براى شما بدى بخواهد چه كسى مىتواند شما را حفظ كند؟! مقصود وادار كردن آنان بر اقرار به عجز خدايان است.
و اين آيه مانند آيههاى سابق كنايه از كسى است كه غير از على عليه السّلام اوليا و دوست اتّخاذ كرده باشد.
بَلْ هُمْ عَنْ ذِكْرِ رَبِّهِمْ از ياد آورى پروردگار مضاف روى گردانند، يا از چيزهايى كه پروردگارشان را به ياد مىآورد مانند آيات آفاق و انفس، آيات عظمى و بزرگ كه بزرگترين آنان على عليه السّلام است اعراض مىكنند.
يا از همان اوّل مقصود از ذكر پروردگارشان: قرآن، محمّد صلّى اللّه عليه و آله يا على عليه السّلام است.
مُعْرِضُونَ اعراض مىكنند.
لذا متذكّر نمىشوند كه خدايانشان عاجزند و نگهدارنده از خشم خدا كسى جز خدا نيست.
أَمْ لَهُمْ آلِهَةٌ اين جمله عطف به اعتبار معناست، گويا كه گفته است: آيا خدايانى دارند كه آنان را از عقوبت رحمان يا عقوبتى كه از جانب رحمان است حفظ كند؟! يا خدايانى دارند كه تَمْنَعُهُمْ از عذاب ما يا از حوادث زمان مانع باشد، در حالى كه آن عذاب و عقوبت مِنْ دُونِنا از غير ما يا از جانب ما باشد.
لا يَسْتَطِيعُونَ نَصْرَ أَنْفُسِهِمْ استيناف و جواب سؤال مقدّرست، گويا كه گفته شده: پس خدايانشان چهكاره هستند و چه مىتوانند بكنند؟
پس جواب فرمود: آنان نمىتوانند به خودشان يارى برسانند تا چه رسد به غير خودشان.
وَ لا هُمْ مِنَّا يُصْحَبُونَ و آن خدايان از جانب ما نيز حفظ نمىشوند، لفظ «يصحبون» از «اصحب فلانا و اصطحبه» يعنى او را حفظ و نگهبانى كرد اخذ شده است.
معناى آن اين است كه خدايانشان نمى توانند به خودشان يارى رسانند و خودشان از جانب ما محفوظ نيستند، يا از عذاب ما محفوظ نيستند، نه خودشان و نه غير آنان.
بَلْ مَتَّعْنا هؤُلاءِ وَ آباءَهُمْ پس آنها سزاوار خدايى نيستند (كه به آنان نعمت بخشند).
بلكه ما آنان و پدرانشان را از نعمت بهرهمند ساختيم بدين گونه كه به آنان اموال، اولاد، عمر، صحّت و امنيّت داديم.
حَتَّى طالَ عَلَيْهِمُ الْعُمُرُ تا اينكه عمر آنان طولانى شد و به نعمتهايى كه ما داديم مغرور شدند و پيرو خواستههاى خويش گشتند.
أَ فَلا يَرَوْنَ آيا به نعمت و مال بخشى ما مغرور شدند و از بازگشت به سوى ما غفلت كردند و نينديشيدهاند كه:
أَنَّا نَأْتِي الْأَرْضَ نَنْقُصُها مِنْ أَطْرافِها ما زمين را توسّط رسولان خود يعنى نفوسى كه از عالم ارواح به زمين نازل مى كنيم، سنگين كرده و از مقدار اصلى اش زيادتر ساخته از اطراف زمين كم مى كنيم و چون نفوس سفلى شيطانى گويا كه از زمين به وسيلهى مرگ منتقل نمى شوند نقصان زمين در اخبار ما به مرگ علما تفسير شده است.
بعضى گفته اند: معناى آيه اين است كه ما از اطراف زمين كف با وجود غلبهى مسلمانان بر كفّار، مى كاهيم بدين گونه كه ديار مقاتلين و كفّار و زمينهايشان كم مى شود، ديار مسلمانان و زمينهايشان زياد مى شود، و لكن اين معنا مناسب سياق عبارت در مقام نيست.
أَ فَهُمُ الْغالِبُونَ آيا آنان بر امر و حكم ما غالب مىشوند، و اين آيه در سورهى رعد گذشت.
آيات 45 الى 50
[سوره الأنبياء (21): آيات 45 تا 50]
قُلْ إِنَّما أُنْذِرُكُمْ بِالْوَحْيِ وَ لا يَسْمَعُ الصُّمُّ الدُّعاءَ إِذا ما يُنْذَرُونَ (45) وَ لَئِنْ مَسَّتْهُمْ نَفْحَةٌ مِنْ عَذابِ رَبِّكَ لَيَقُولُنَّ يا وَيْلَنا إِنَّا كُنَّا ظالِمِينَ (46) وَ نَضَعُ الْمَوازِينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيامَةِ فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئاً وَ إِنْ كانَ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَيْنا بِها وَ كَفى بِنا حاسِبِينَ (47) وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسى وَ هارُونَ الْفُرْقانَ وَ ضِياءً وَ ذِكْراً لِلْمُتَّقِينَ (48) الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ وَ هُمْ مِنَ السَّاعَةِ مُشْفِقُونَ (49)
وَ هذا ذِكْرٌ مُبارَكٌ أَنْزَلْناهُ أَ فَأَنْتُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ (50)
ترجمه:
(21/ 50- 45)
بگو همانا شما را از طريق وحى هشدار مىدهم، البتّه كران- چون هشدار يابند- سخن نمىشنوند.
و چون شمهاى از عذاب پروردگارت به آنان برسد خواهند گفت واى بر ما كه ستمكار [/ مشرك] بوديم.
و ترازوهاى راست و درست را در روز قيامت در ميان نهيم، بر هيچ كسى هيچ ستمى نرود؛ اگر [عملى] همسنگ دانهى خردلى باشد، آن را به حساب آوريم، ما خود حسابرسى را كفايت كنيم.
و به راستى كه به موسى و هارون فرقان و روشنى بخش و پندآموزى براى پرهيزگاران بخشيديم.
همان كسانى كه از پروردگارشان در نهان مىترسند، هم آنان كه از قيامت بيمناكند.
و اين پندآموزى مبارك است كه فروفرستاديمش، آيا شما منكرش هستيد؟
تفسير
قُلْ إِنَّما أُنْذِرُكُمْ بِالْوَحْيِ بگو: به واسطه وحى خدا بر من است كه شما را انذار نموده و هشدار مىدهم، اين كار به دليل هوا و هوس نيست، چنانچه ترساندنهاى شما ناشى از هوا و هوس است.
يا مقصود اين است كه من شما را انذار مىكنم به آنچه كه به من وحى شده است نه با تصوّر و خيال شخصى همانند شما و ليكن انذار من نفعى به حال شما ندارد.
وَ لا يَسْمَعُ الصُّمُّ الدُّعاءَ زيرا شما كر هستيد و شخص كر درخواستى را نمىشنود.
إِذا ما يُنْذَرُونَ كر وقتى مورد انذار و ندا قرار بگيرد نمى شنود و در نتيجه نفعى نمى برد.
وَ لَئِنْ مَسَّتْهُمْ نَفْحَةٌ مِنْ عَذابِ رَبِّكَ آنان به عذاب عجله مىكنند و اگر يك دفعه (نسيمى) از عذاب پروردگارت برسد خواهند گفت: اى واى بر ما.
و «نفحة» به معناى يك دفعه است از «نفح الطيب» و «نفح الريح» به معناى وزيدن باد مىباشد، «نفح العرق» يعنى خون از رگ برجست، و نفحهاى از عذاب قطعهاى از آنست.
لَيَقُولُنَّ يا وَيْلَنا مانند كسانى كه عاجز از دفع عذاب باشند و بدون اينكه به خدايان متوسّل شوند، طلب يارى كنند، مىگويند: اى واى بر ما.
إِنَّا كُنَّا ظالِمِينَ ما در گزينش خدايان جز اللّه، يا اتّخاذ اوليا بدون ولىّ امر ستمكار بوده ايم.
وَ نَضَعُ الْمَوازِينَ الْقِسْطَ و ما ترازوى عدل براى روز قيامت خواهيم نهاد.
ميزان چيزى است كه به وسيلهى آن مقدار چيزى و حالت آن وزن و مورد مقايسه قرار مىگيرد، اعمّ از آنكه آن ميزان ترازو باشد كه دو كفّه دارد، يا قپان، يا متر يا مقياس بنّايى و مساحت، يا احكام شرايع و ملل، يا آداب طريق و سلوك و يا كتابهاى آسمانى خدا.
يا وجود جانشينان خدا با اعمال، اقوال، احوال، اخلاق و مراتب وجودشان، چون ميزانها در آخرت بر حسب نشئهها و مراتب اشخاص زيادست لفظ ميزان را به صورت جمع آورد كه دلالت بر كثرت مىكند و در اوّل سورهى اعراف تحقيق و تفصيل وزن و ميزان گذشت.
و قسط به معناى عدل است و از (جملهى) مصدرهايى است كه صفت قرار مىگيرد، در اين لفظ واحد، جمع، مؤنّث و مذكّر مساوى است.
لِيَوْمِ الْقِيامَةِ[6] در روز قيامت، يا براى مردم در روز قيامت، يا براى حساب روز قيامت.
فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ ستمى به هيچ كسى نخواهد شد (به سبب كم كردن ثواب يا زياد كردن عقاب، يا ثواب دادن به جاى عقاب يا به عكس آن).
شَيْئاً لفظ «شيئا» مفعول دوّم «تظلم» يا جانشين مصدر است.
وَ إِنْ كانَ اگر چه عمل مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ به اندازهى يك حبّه و دانه از خردل باشد و «مثقال حبّة» با رفع خوانده شده بنابراين كه لفظ «كان» تامّه باشد.
أَتَيْنا بِها وَ كَفى بِنا حاسِبِينَ لفظ «اتينا» با مدّ از باب افعال يا مفاعله خوانده شده است.
يعنى همه آنها را به حساب مىآوريم و ما خود حسابرسى را كفايت كنيم.
وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسى وَ هارُونَ الْفُرْقانَ اين جمله معطوف است بر قول خدا: لَئِنْ مَسَّتْهُمْ يا بر قول خدا: وَ نَضَعُ الْمَوازِينَ و احتمال اوّل بهتر است.
چون معطوف و معطوف عليه در انشا متوافق مى شوند، چه لام «لقد آتينا» لام موطئه قسم است ولى احتمال دوّم بر حسب تناسب معنا موافقترست.
زيرا كه وضع موازين براى روز قيامت مناسب دادن فرقان به موسى است، زيرا آن نيز ميزان است.
پس گويا كه گفته است: موازين قسط را براى روز قيامت وضع مىكنيم و به موسى در دنيا ميزان قسط داديم كه همان تورات است كه فارق بين حقّ و باطل مىباشد.
وَ ضِياءً وَ ذِكْراً و فروغ الهى و ذكر حقّ نيز بخشيديم، اين در كلمه از قبيل عطف اوصاف متعدّد براى شىء واحد است بنا بر اينكه فرقان، ضيا و ذكر از اوصاف تورات بوده باشند.
يا از قبيل عطف اوصاف متباين است، اگر مقصود از فرقان تورات، يا شكافتن دريا، يا ساير معجزات و مقصود از ضيا و ذكر غير آنها باشد.
لِلْمُتَّقِينَ جار و مجرور متعلّق به «آتينا» است، علّت اينكه فرقان براى متّقين است اين است كه نزول فرقان جهت متّقين است و آنان از فرقان سود مىبرند[7].
يا صفت «ضياء» و «ذكرا» يا صفت فقط «ذكرا»مىباشد.
الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ متّقيان همانهايى هستند كه از خداى خود در نهان (و آشكار) مى ترسند؛ اين جمله صفتى است كه خصوصيّت و حالت متّقين را بيان مى كند.
و لفظ «بالغيب» حال از «ربّهم» يا از فاعل «يخشون» است و «باء» براى ظرفيّت، يا مصاحبت، يا سببيّت است و ظرف لغو است متعلّق به «يخشون» است؛ يعنى به سبب غيب اعمالشان از جهت صحّت و بطلان، يا بر اثر غيب جزاى اعمالشان، يا به واسطه غايب بودن موارد وعد و وعيد مى ترسند.
وَ هُمْ مِنَ السَّاعَةِ مُشْفِقُونَ در حالى كه بيمناك قيامتند، درباره مشفق و شفقت، پيش از اين بيان شد.
وَ هذا ذِكْرٌ مُبارَكٌ اين ذكرى است كه داراى بركت و خير زيادست و آن ميزان اهل اين زمان در دنياست.
أَنْزَلْناهُ پيش از اين گفته شد كه آوردن لفظ ايتا به معناى دادن در وصف كتاب موسى عليه السّلام و لفظ انزال و تنزيل در وصف كتاب محمّد صلّى اللّه عليه و آله جهت بزرگداشت قرآنست.
أَ فَأَنْتُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ پس از وضوح و روشنى شدن صدق و حجّت او و پس از آنكه در بين گذشتگان نظير داشته است باز هم او را انكار مىكنيد.
آيات 51 الى 73
[سوره الأنبياء (21): آيات 51 تا 73]
وَ لَقَدْ آتَيْنا إِبْراهِيمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ وَ كُنَّا بِهِ عالِمِينَ (51) إِذْ قالَ لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ ما هذِهِ التَّماثِيلُ الَّتِي أَنْتُمْ لَها عاكِفُونَ (52) قالُوا وَجَدْنا آباءَنا لَها عابِدِينَ (53) قالَ لَقَدْ كُنْتُمْ أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ (54) قالُوا أَ جِئْتَنا بِالْحَقِّ أَمْ أَنْتَ مِنَ اللاَّعِبِينَ (55)
قالَ بَلْ رَبُّكُمْ رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الَّذِي فَطَرَهُنَّ وَ أَنَا عَلى ذلِكُمْ مِنَ الشَّاهِدِينَ (56) وَ تَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنامَكُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِينَ (57) فَجَعَلَهُمْ جُذاذاً إِلاَّ كَبِيراً لَهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَيْهِ يَرْجِعُونَ (58) قالُوا مَنْ فَعَلَ هذا بِآلِهَتِنا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِينَ (59) قالُوا سَمِعْنا فَتًى يَذْكُرُهُمْ يُقالُ لَهُ إِبْراهِيمُ (60)
قالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلى أَعْيُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ (61) قالُوا أَ أَنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلِهَتِنا يا إِبْراهِيمُ (62) قالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ كانُوا يَنْطِقُونَ (63) فَرَجَعُوا إِلى أَنْفُسِهِمْ فَقالُوا إِنَّكُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ (64) ثُمَّ نُكِسُوا عَلى رُؤُسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ يَنْطِقُونَ (65)
قالَ أَ فَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَنْفَعُكُمْ شَيْئاً وَ لا يَضُرُّكُمْ (66) أُفٍّ لَكُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ (67) قالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ (68) قُلْنا يا نارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً عَلى إِبْراهِيمَ (69) وَ أَرادُوا بِهِ كَيْداً فَجَعَلْناهُمُ الْأَخْسَرِينَ (70)
وَ نَجَّيْناهُ وَ لُوطاً إِلَى الْأَرْضِ الَّتِي بارَكْنا فِيها لِلْعالَمِينَ (71) وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ نافِلَةً وَ كُلاًّ جَعَلْنا صالِحِينَ (72) وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إِيتاءَ الزَّكاةِ وَ كانُوا لَنا عابِدِينَ (73)
ترجمه:
(21/ 73- 51)
و به راستى پيشاپيش به ابراهيم رهيافتى كه سزاوارش بود بخشيديم، به آن آگاه بوديم.
چنين بود كه به پدرش و قومش گفت: اين تنديسها چيست كه شما را در خدمتشان معتكفايد؟
گفتند: پدرانمان را پرستندهى آنها يافتيم!
گفت: هم شما و هم پدرانتان در گمراهى آشكار بودهايد.
گفتند: آيا براى ما حقّ را آوردى يا تو از بازيگرانى؟
گفت: حقّ اين است كه پروردگار آسمانها و زمين است. همو كه آنان را آفريده است، من بر اين [سخن] گواهم.
و [در دل گفت] به خدا پس از آنكه روى برتافتند فكرى به حال بتهايتان خواهم كرد.
آنگاه آنها را خرد و ريز كرد، مگر بزرگترشان را، باشد كه به او روى آورند.
گفتند: كسى كه اين كار را در حقّ خدايان ما انجام داده است، بىشك از ستمكاران است.
گفتند: شنيديم جوانى كه به او ابراهيم گفته مىشد، از آنان سخن مىگفت.
گفتند: پس او را در پيش چشمان مردم حاضر كنيد تا آنان حاضر و ناظر باشند.
[آورندش و]گفتند: اى ابراهيم آيا تو اين كار را با خدايان ما كردى؟
[به ريشخند] گفت: نه، بلكه همين بزرگترشان چنين كارى كرده است، اگر سخن مىگويند از آنها بپرسيد.
پس به خود آمدند و گفتند: شما خود ستمگريد.
سپس سرهايشان را تكان دادند [و گفتند] خوب مىدانى كه اينها سخن نمىگويند.
گفت: آيا پس به جاى خداوند چيزى را كه نه سودى به شما مى رساند و نه زيانى مى پرستيد؟
اف بر شما و بر آنچه به جاى خداوند مى پرستيد، آيا تعقّل نمى كنيد؟
گفتند: او را بسوزانيد و اگر مىخواهيد كارى كنيد خدايانتان را يارى دهيد.
گفتيم: اى آتش بر ابراهيم سرد و سلامت شو.
و در حقّ او بدسگالى كردند، آنگاه آنان را زيانكارترين [مردم] گردانديم.
و او لوط را رهانديم و به سرزمينى رسانديم كه براى همگان بركتش بخشيده بوديم.
و به اسحاق و افزون بر آنان يعقوب را بخشيديم، همهشان را از شايستگان قرار داديم.
و آنان را پيشوايانى كه به فرمان ما ره مى نمودند، گردانيديم و به آنان نيكوكارى و برپاداشتن نماز و پرداختن زكات را وحى كرديم، پرستندگان ما بودند.
تفسير
وَ لَقَدْ آتَيْنا إِبْراهِيمَ رُشْدَهُ[8] حجّتها و برهانهاى به ابراهيم داديم كه موجب رشد او شد؛ يا مقصود رشدى است كه مناسب حال ابراهيم باشد از قبيل راه يافتن به كمالاتش.
مِنْ قَبْلُ قبل از قرآن يا قبل از موسى.
وَ كُنَّا بِهِ ما به رشد او، يا به ابراهيم عالِمِينَ إِذْ قالَ آگاه بوديم آن وقت كه گفت: لفظ «إذ قال» ظرف است براى «آتينا» يا «عالمين».
لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ ما هذِهِ التَّماثِيلُ به پدر و قومش كه اين تنديسها چيست؟ لفظ «تماثيل» جمع تمثال است، و آن عكس است و اغلب درباره چيزى گفته مىشود كه روح ندارد.
الَّتِي أَنْتُمْ لَها عاكِفُونَ كه شما بدان روى آورده يا در كنار آن معتكف شدهايد.
لفظ «لام» در «لها» به معناى «على» يا براى تقويت است، زيرا مادّهى عكوف بدون واسطه متعدّى مىشود و به معناى حبس است.
و با «على» متعدّى مىشود و به معناى روى آوردن است، ممكن است متضمّن معناى عبادت باشد كه در اين صورت باز «لام» براى تقويت است. قالُوا آنان در جواب مانند اهل هر زمان گفتند:
وَجَدْنا آباءَنا لَها عابِدِينَ ما پدرانمان را بتپرست يافتيم دليل اينگونه بهانه ها اين است كه بسيارى از مردم به جهت غالب بودن مدارك حسّى، از محسوس فراتر نمىروند و در محسوس و در صحّت و بطلان آن تامّل و انديشه نمى كنند، به خصوص در آنچه كه از اوّل تمييز از پدران و مادران و بزرگان قوم ديده اند، آن را تلقّى به قبول مى كرده و بدون حجّت به آن تمسّك مى كنند.
و لذا در جواب اكتفا به ذكر تقليد پدران كردند، بدون اينكه حجّت و دليلى ابراز كنند.
زيرا كه سؤال اگر چه با لفظ «ما» است كه دلالت بر طلب حقيقت مىكند، ولى مقصود انكار عبادت تمثالهاست، و بايد آنان جواب به چيزى مىدادند كه عبادت تنديسها را صحّه بگذارد.
علل پيدايش بت پرستى
بدان كه همانطور كه نقل شده بين اوصياى آدم، شيث و نوح عليهم السّلام، مردان صالحى بودند كه مردم با آنان انس مى گرفتند و هنگامى كه از دنيا رفتند به شدّت اندوهناك مى شدند.
پس بعضى از صالحين براى انس گرفتن مردم، رفع اندوه و حزنشان تمثالهاى آن مردان صالح و خوب را ساختند، كه زيارت كرده و با آن مأنوس شوند، با مردن پدران، تمثالها را براى اولاد و اولاد اولاد ماند، آن وقت شيطان آمد و به آنان گفت: پدران شما اين تمثالها را عبادت و پرستش مى كردند، پس فريب خوردند و آن تماثيل را عبادت كردند.
بعضى گفته اند: آن تمثالها تمثالهاى ستارگان بود، كه آنها را زيارت مىكردند و در حوايج خود به آنها متوسّل مى شدند؛ چنانچه شريعت عجم كه به مهاباد[9] و منسوب است بر همين منوال بود.[10] قالَ ابراهيم عليه السّلام جهت ردّ عبادت و تقليد آنان گفت:
لَقَدْ كُنْتُمْ أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ قالُوا أَ جِئْتَنا بِالْحَقِّ أَمْ أَنْتَ مِنَ اللَّاعِبِينَ شما و پدرانتان در گمراهى آشكار بوده ايد.
آنان نيز به ابراهيم گفتند: راست مىگويى يا شوخى مىكنى؟! قالَ ابراهيم بعد از انكار ربوبيّت آن تنديسها جهت حصر ربوبيّت در خدا گفت:
بَلْ رَبُّكُمْ رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الَّذِي فَطَرَهُنَ بلكه پروردگار شما همان پروردگار آسمانها و زمين است كه هم او آفريده است.
ابراهيم دعوا را طورى طرح كرد كه اثبات آفرينش دلالت بر صحّت ربوبيّت كه موضوع آن مى كند، چه توصيف محمول به «الّذى فطرهنّ» دلالت بر صحّت حمل است.
وَ أَنَا عَلى ذلِكُمْ مِنَ الشَّاهِدِينَ و من خود بر اين مطلب گواهم اين گفتار من ناشى از شوخى و بازى نيست بلكه جدّى و از صميم قلب است (من با شهود قلبى ربوبيّت خالق را مشاهده كرده ام).
وَ تَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنامَكُمْ و به خدا كه من به بتهاى شما مخفيانه كارى كنم كه با تصوّر شما درباره اين خدايان سازگار نباشد.
بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِينَ لفظ «مدبرين» حال مؤكّد يا مقيّدست.
به اعتبار اينكه «توليت» به معناى اقبال و ادبار يعنى روى آوردن و پشت كردن است و همچنين است معناى تولّا.
بعضى گفته اند: ابراهيم اين سخنان را دور از چشم اصحاب نمرود، مخفيانه گفت، اين سخنان را كسى جز يك نفر از آنان نشنيد و آن يك نفر آن را افشا كرد.
و بعضى گفته اند: روز عيد آنان بود، و دوست نداشتند كه ابراهيم با آنان از شهر جهت مراسم عيد خارج شود، او را موكّل و نگهبان خانهى بتها قرار دادند، يا ابراهيم خود را به مريضى زد چنانچه در آيه است، و از آنان تخلّف نمود.
پس كوچك و بزرگ آنان براى مراسم عيد خارج شدند، ابراهيم عليه السّلام داخل خانهى بتها شد و تيشه را بر گرفت و بتها را شكست.
فَجَعَلَهُمْ جُذاذاً لفظ «جذاذ» با حركات سهگانه در جيم اسم از «جدّ» است به معناى قطع و ريشه كن كردن و در اينجا «جذاذ» با ضمّه و كسره خوانده شده است.
إِلَّا كَبِيراً لَهُمْ مگر، بت بزرگ (در هيكل و عظمت يا در تعظيم و احترام) كه آن را نشكست و تيشه را به گردن او آويخت و از آنجا خارج شد.
لَعَلَّهُمْ إِلَيْهِ يَرْجِعُونَ شايد آن مردمان كافر به سوى ابراهيم يا به سوى بت بزرگ باز گردند و حال بتها و شكستن آنها را از ابراهيم بپرسند، آن وقت ابراهيم آنان را بر جهل و نادانى شان آگاه كند، يا از بت بزرگ بپرسند آنگاه خودشان متوجّه مى شوند كه بت قابل سؤال نيست تا چه برسد به عبادت و پرستش.
قالُوا جواب سؤال مقدّر است، گويا كه گفته شده: آن كافران پس از آنكه به سوى بتها برگشتند و آنها را شكسته يافتند چه گفتند؟
پس فرمود: گفتند: مَنْ فَعَلَ هذا بِآلِهَتِنا چه كسى اين كار را با خدايان ما انجام داده است؟
اگر لفظ «من» استفهاميّه باشد كه در همين جا بايد وقف شود و اگر موصوله باشد قول خدا:
إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِينَ خبر آن مىشود، اگر شرطيّه باشد اين جمله جزاى شرط قرار مىگيرد، و لكن بايد لفظ «فا» در تقدير گرفت.
مقصود اين است كه هر كس اين كار را با خدايان ما انجام داده بر خودش ستم روا داشته، چه نفس خودش را در معرض قتل و سياست قرار داده، يا بر خدايان ما ظلم كرده است.
قالُوا سَمِعْنا بعضى در جواب اين گوينده، گفتند: كه قبلا ما شنيديم فَتًى يَذْكُرُهُمْ جوانى از آنها عيب مىگيرد و نام آن بتها را مى برد.
يُقالُ لَهُ إِبْراهِيمُ به او ابراهيم گفته مىشود، مردم به جماعتى كه مى گفتند ما شنيديم جوانى نام آنها را مىبرد گفتند:
قالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلى أَعْيُنِ النَّاسِ او را جلو چشم مردم بياوريد، او را با صورت باز جلو چشم همه بياوريد تا شناسايى كنند و بشناسند.
لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ تا مردم شاهد شنيدههاى شما باشند، يا مردم شهادت بر اقرار او دهند، بدين گونه كه ابراهيم اقرار بر اين كار بكند و مردم هم شاهد اقرار او باشند، يا شايد مردم حاضر شوند و عقوبت و عذاب او را ببينند.
پس مردم آمدند و از ابراهيم سؤال كردند.
قضيّه در تقدير چنين است: بلكه بزرگ بتها اين كار را انجام داده است اگر آنچه كه مىگوييد كه آنها خدايان هستند حقّ باشد.
زيرا شكستن خدا ممكن نيست مگر اينكه از طرف خدا صورت پذيرد، نيز بت بزرگ بايد غير را از الوهيت نفى كرده و خدايان ديگر را بشكند، چه هر يك از خدايان سزاوارند در آنچه كه كمالشان به آن بستگى دارد تنها و متفرّد باشند.
بعضى گفته اند: اين قضيّه مفروض است و شرط آن «إِنْ كانُوا يَنْطِقُونَ» مى باشد.
و بعضى گفته اند: مقصود از آن عاجز كردن و الزام است، خبر دادن نيست كه دروغ باشد.
و بعضى گفته اند: در «فعله» جمله تمام مى شود بايد آنجا وقف كرد، «كبيرهم» ابتداى كلام است و اين احتمال از نظر لفظ و معنا بعيد است.
قالُوا در وادار كردن ابراهيم بر اقرار گفتند: أَ أَنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلِهَتِنا يا إِبْراهِيمُ آيا تو اين كار را با خدايان ما كردى؟
قالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ ابراهيم گفت: من اين كار را نكرده ام بلكه بزرگ بتها اين كار را كرده است.
چون سؤال از فاعل است و وقع فعل مسلّم پس آنچه كه موافق با جواب است اين است كه بگويد:
«بل كبيرهم فعل» تا اثبات فعل مسلّم الوقوع براى كبير و نفى فعل از غير كبير باشد، ولى فعل را مقدّم انداخت بدان جهت كه خواست فعل را به صورت مفروض ابراز نمايد.
زيرا قضيّه از قضاياى فرضى متداول در عرب و عجم است و آنچه كه مناسب قضاياى فرضى است اين است كه فعل نيز فرضى باشد.
چرا كه تقدير در اين صورت چنين مىشود: «فعله من فعله» و بالفعل جواب از سؤال از فاعل مىشود، در نتيجه حذف فاعل يا به صورت ضمير آوردن فاعل لازم مىآيد بدون قرينه و مرجع.
روايت شده است: كه بت بزرگ اين كار را انجام نداده وابراهيم نيز دروغ نگفته است و وجه اين مطلب دانسته اند.
به خبر نسبت داده شده كه ابراهيم سه دروغ گفت:
1- گفت: «انى سقيم» 2- گفت: «بل فعل كبيرهم» 3- در مورد ساره بود كه وقتى پادشاه جبّار مى خواست او را از ابراهيم بگيرد گفت:
او خواهر من است در حالى كه همسرش بود.
تا بدينوسيله به خدا نبودن آن بتها اقرار كنند و آوردن ضميرهاى ذوى العقول به جهت موافقت با اعتقاد آنان، براى استهزا مىباشد.
هذا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ كانُوا يَنْطِقُونَ فَرَجَعُوا إِلى أَنْفُسِهِمْ آنگاه با خود فكر كرده يعنى صورتهايشان را از ابراهيم برگرداندند و به يكديگر نگاه كردند.
يا از عادتهايشان به عقلهايشان بازگشتند، و با عقولشان صدق گفتار ابراهيم را درك كردند.
فَقالُوا يكى از آنان خطاب به مردم گفت:
إِنَّكُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ شما در نسبت الوهيّت به چيزى كه قادر نيست ضرر را از خودش دفع كند، قادر بر سخن گفتن نيست ظالم و ستمگر هستيد، يا در نسبت ظلم به كسى كه بتها را شكسته، يا در قصد بد نسبت به كسى كه بتها را شكسته، يا در سؤال از ابراهيم، نه از بتها ظالم هستيد و ابراهيم ظالم نيست همانطور كه شما مىگوييد «مَنْ فَعَلَ هذا بِآلِهَتِنا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِينَ».
ثُمَ سپس از عقلهايشان به نفسهايشان و عادتها و هواهاى نفس منتقل شدند.
نُكِسُوا عَلى رُؤُسِهِمْ آنان را در انصراف و روى گردانيدن از عقول به عادتهاى نفوس تشبيه به كسى كرده كه وارونه شده و از استقامت برگشته و سرش را در پايين و پاهايش را در بالا نگه داشته است و اعتراف كردند به آنچه كه حجّت عليه آنها است، در حالى كه مىگفتند:
لَقَدْ عَلِمْتَ اى ابراهيم دانستى كه ما هؤُلاءِ يَنْطِقُونَ اينها سخنى نمى توانند بگويند؛ يعنى پس از آنكه اعتراف كردند كه ظالم هستند با ابراهيم محاجّه كردند و احتجاج نمودند نه به چيزى كه حجّت عليه خود آنان بود.
قالَ ابراهيم عليه السّلام گفت: أَ آيا نمىدانيد يا تعقّل نمىكنيد؟! فَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَنْفَعُكُمْ شَيْئاً پس مىپرستيد جز خدا چيزى را كه هيچ نفعى به شما نمىرساند.
لفظ «شيئا» در محلّ مصدر يا منصوب به نزع[11] خافض است.
وَ لا يَضُرُّكُمْ پس از آنكه دانسته شد كه آن بتها قادر بر دفع ضرر از خودشان نيستند دانسته شد كه آنها قادر بر دفع ضرر و جلب نفع نسبت به غير خودشان هم نيستند، چيزى كه نه حرف مىزند، نه نفع و ضررى مىرساند مستحقّ عبادت نمىتواند باشد.
أُفٍ لَكُمْ پس از آنكه قبح كار بتپرستان معلوم شد به نحوى كه ديگر براى آنان انكار قبح آن ممكن نبود ابراهيم عليه السّلام اظهار انزجار از آنان و از معبودهايشان كرد.
و لفظ «أفّ» را به كار برد كه كلمهى از انزجار است، و به وسيلهى آن ناراحتى و بىقرارى ظاهر مىشود.
لذا گفت: اف بر شما: وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ از آنچه غير خدا مىپرستيد، آيا شما تعقّل نمىكنيد؟! قالُوا بعد از عاجز شدن از دليل و برهان چنانچه عادت و رسم اهل هر زمان همين است كه بعد از عجز متوسّل به قتل، ناسزا و ساير تهديدها مىشوند مانند تكفير و تفسيق.
پس از عاجز شدن از دليل و علم به خطاى خودشان گفتند:
حَرِّقُوهُ او را بسوزانيد، البتّه بعد از آن كه نمرود با آنان مشورت كرد گفتند: ابراهيم عليه السّلام را بسوزانيد.
و لذا امام صادق عليه السّلام فرمود: فرعون ابراهيم و يارانش عاقل نبودند و فرعون موسى و اصحابش عاقل بودند، وقتى فرعون با اصحابش دربارهى موسى مشورت كرد گفتند: موسى و برادرش را به تأخير اندازد و در عقوبت آنان عجله نكن و مأمورانى به شهرها بفرست تا ساحران را جمع كرده بياورند[12].
وَ انْصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ و به گفتار ابراهيم نگاه نكنيد كه شما در مقابل احتجاج او ناتوان هستيد خدايان خود را يارى كنيد.
برخى گفتهاند: براى او هيزم جمع كردند تا جايى كه مردى از آنان كه مريض مىشد از مالش وصيّت مىكرد هيزم بخرند و زن بافندگى مىكرد و با پول آن هيزم مىخريد.
وقتى خواستند ابراهيم را در آتش بيندازند، از شدّت (حرارت) آتش نمىتوانستند نزديك آن بروند ابليس آمد و منجنيق را به آنان ياد داد و آن اوّلين منجنيق بود كه ساخته شد.
پس ابراهيم را در آن گذاشتند و او را به داخل آتش پرتاب كردند، وقتى او را داخل آتش انداختند.
قُلْنا يا نارُ كُونِي بَرْداً گفتيم اى آتش سرد و سلامت باش؛ آتش اگر چه نسبت به ما جماد است خطاب و امر به آن صحيح نيست، لكن نسبت به خداى تعالى عاقل است و شعور دارد و مأمورست.
وَ سَلاماً[13] بر ابراهيم؛ اگر نمىگفت «على ابراهيم» آتش تا آخر الابد براى همه كس سرد و سالم مىشد، پس آتش ابراهيم سرد شد و غير ابراهيم را مىسوزانيد.
در خبر است: وقتى او را در منجنيق نهادند جبرئيل در هوا با او ملاقات كرد و گفت: يا ابراهيم آيا تو را با من حاجتى است؟
ابراهيم گفت: امّا حاجت به سوى تو نه، امّا به سوى ربّ العالمين چرا، جبرئيل پايين آمد و با او نشست و دربارهى آتش با او سخن مىگفت، نمرود به سوى ابراهيم نظر انداخت و گفت:
هر كس خدايى گيرد بايد مانند خداى ابراهيم گزيند.
پس بزرگى از بزرگان اصحاب نمرود گفت: من به آتش ورد و دعا خواندم تا او را نسوزاند كه ستونى از آتش به سوى آن مرد خارج شده و او را سوزاند، پس لوط به او ايمان آورد.
نقل شده است: پس از آنكه ابراهيم عليه السّلام را پيش نمرود آوردند، و نمرود فهميد كه او پسر آزر است به آزر گفت: تو به من خيانت كردى و اين پسر را از من پنهان كردى، آزر گفت: اين كار مادرش مىباشد.
پس نمرود مادر ابراهيم را فرا خواند و گفت: چه چيز تو را واداشت امر اين پسر را از ما پنهان كنى تا با خدايان ما چنين كارى بكند؟
پس مادر ابراهيم گفت: اى ملك من ملاحظهى رعيّت را كردم.
گفت: چگونه؟! مادر ابراهيم گفت: من ديدم تو اولاد رعيّت خودت را مىكشى، اين موجب از بين رفتن نسل مىشود؛ پس گفتم: اگر آن شخصى را كه ملك طلب مىكند همين باشد كه در دست ماست خوب او را به نمرود مىدهم تا او را بكشد و از كشتن اولاد مردم خوددارى كند و اگر اين همان نباشد كه به دنبال او مىگردى، فرزند ما براى ما باقى مىماند، تو هم اكنون به او دست يافتى و هر كارى مىخواهى بكن و از اولاد مردم دست بكش، نمرود رأى آن زن را پسنديد.
وجه نسوزاندن آتش ابراهيم را آنست كه ما در اوّل سورهى بنى اسرائيل و غير آن اشاره كرديم؛ گفتيم كه آن ناشى از غلبهى ملكوت بر ملك است، بعد از غلبهى ملكوت بر ملك حكم ملك برداشته مىشود و آتش ملكى ديگر نمىتواند جسم ملكوتى را بسوزاند.
و از همين غلبهى ملكوت بر ملك است كه طىّ الارض و روى آب و هوا راه رفتن بدون غرق و سقوط واقع مىشود.
عَلى إِبْراهِيمَ وَ أَرادُوا بِهِ كَيْداً فَجَعَلْناهُمُ الْأَخْسَرِينَ و خواستند با او (ابراهيم) مكر و حيله به كار ببرند كه ما آنان را از زيانكارترين مردم قرار داديم.
زيرا كارى انجام دادند كه مىخواستند نور خدا را در زمين خاموش كنند.
پس نهايت كوشش آنان را حجّت صدق و راستى ابراهيم و دليل خسران و زيان آنان قرار داديم.
و هنگامى كه ديدند آتش ابراهيم را نمى سوزاند نمرود امر كرد كه ابراهيم را از شهرشان تبعيد كنند و مانع شوند از اينكه او حيوانات و اموالش را خارج ساخته و با خود ببرد.
پس ابراهيم با آنان محاجّه و احتجاج نموده و گفت: اگر حيوان و مال مرا بگيريد بايد حقّ مرا به من باز گردانيد، حقّ من عبارت از مقدار عمرى است كه در شهر شما از بين رفته است وشما بايد عمر مرا به من برگردانيد.
فصل خصومت به قاضى نمرود بردند، پس قاضى حكم كرد بر ابراهيم كه هر چه در شهر آنان به دست آورده برگردانده و با خود چيزى نبرد، بر اصحاب نمرود حكم كرد كه عمر ابراهيم را برگردانند.
خبر حكم قاضى وقتى به نمرود رسيد دستور داد مانع نشوند و بگذارند ابراهيم با مال و حيواناتش برود و او را از شهر اخراج كنند، نمرود گفت: اگر او در شهر شما بماند دين شما را فاسد كرده و به خدايان شما ضرر مىرساند.
وَ نَجَّيْناهُ وَ لُوطاً إِلَى الْأَرْضِ الَّتِي بارَكْنا فِيها لِلْعالَمِينَ ابراهيم و (و برادرزادهاش) لوط را به سوى شام كه مايه بركت جهانيان است برده و نجات داديم.
بعضى گفته اند: بركت عمومى شام اين است كه بيشتر انبيا عليهم السّلام از آنجا مبعوث شدهاند، پس بركات دنيوى (از ناحيهى آن) در عالم منتشر شده است و شام از حيث نعمتهاى صورى (هم) از شريفترين بقعه هاى زمين است.
وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ پس از خروج به سوى شام و باقى ماندن در آنجا (به مدّت زياد) اسحاق را به او بخشيديم.
وَ يَعْقُوبَ نافِلَةً و يعقوب را به او از باب عطيّه و بخشش داديم، چون نافله به معناى عطيّه و غنيمت است و نقل به معناى نفع مى باشد.
وَ كُلًّا جَعَلْنا صالِحِينَ هر كدام از آنان (چهار يا سه يا دو نفر) را صالح قرار داده و شايستهى مقام نبوّت گردانيديم.
وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا آنان را از پيشوايانى قرار داديم كه به امر ما هدايت مىكنند نه با امر شيطان، نه به امر خودشان و نه با شراكت چيزى از آن دو.
وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ به آنان نيز همانند فرستادگانمان وحى كرديم، چه آنان رسول ما بوده اند.
فِعْلَ الْخَيْراتِ به مطلق كارهاى نيك و انجام آن.
وَ إِقامَ الصَّلاةِ و در خصوص بر پا داشتن نماز، «اقام» از مصدر «اقامه» است كه تا را انداخت، براى اينكه مضاف اليه جانشين آن شده است.
وَ إِيتاءَ الزَّكاةِ و در خصوص دادن زكات كه نماز و زكات از مهمترين خيرات و نيكىهاست، بلكه اصلا خيرات جز نماز و زكات نيست، لذا بعد از ذكر خيرات به طور عموم كه شامل نماز و زكات نيز هست آن دو چيز اختصاصى را توصيه كرد.
وَ كانُوا لَنا عابِدِينَ و آنان بندگان ما بودند نه غير ما، از شيطان، نفس و هوا.
اين بيان اشاره به مقام اخلاص است كه آن روشنى چشم سالكين است.
[1] بر ذوق اهل معرفت اين شب و روز نشان قبض و بسط عارفان است. گفتهاند: بندهى حقّ تا رنج بلا در هر مكان نكشد، لذّت ايمان نچشد. كشف الاسرار
[2] آفتاب نشانهى صاحب توحيد است و ماه نشان صاحب علم. صاحب توحيد، خداوند در دست و صاحب علم خداوند عمل و درمان. كشف الاسرار
[3] خنفسا: جانورى است بدبوى و كوچك و سياه
[4] حمار قبان: جانورى است كوچك كه به آن خرك خدا گويند.
[5] فرق است ميان عجله و سرعت در كارها، عجله شتابى است ناپسنديده و نكوهيده و از آن نهى شده ولى سرعت شتابى است پسنديده و ستوده، و بدان امر آمده كه مسارعت كنيد. كشف الاسرار
[6] پس اى جوانمرد، اگر مددى از غيب به نام تو فرستادهاند و نظرى از نظرهاى لطف به تو رسيده، به يقين مىدان كه آن مدد به هيچ علّت فرود نيايد و آن نظر در هيچ سبب نياميزد.
كشف الاسرار
[7] فرقان را تنها تقواپيشگان درك مىكنند، زيرا فرقان ثمرهى هدايت، تهذيب نفس و تزكيه باطل است، پس بايد به آنان تعلّق بگيرد.
[8] اى جوانمرد: كسى كه در حرم عنايت ازلى شده هرگز غوغاى محنت ابدى گرد دولت سرمدى او نگردد.
كشف الاسرار
[9] براى آگاهى به دبستان المذاهب ملّا محسن كشميرى و بستان دبستان مراجعه شود.
[10] توجيه فوق يكى از وجوه بتپرستى است. دهها مورد ديگر درونى و برونى در ساختار بتپرستى و تنديسگرايى مؤثر يا علّت به تاريخ اديان جان ناس، تاريخ تمدّن ويل دورانت و صدها كتاب مشابه مراجعه شود.
[11] شرح نزع خافض در مجلّدات پيشين همين تفسير ذكر شد.
[12] تفسير الصّافى ج 3 ص 345
[13] اصحاب معرفت و اهل حقيقت را در اين آيت رمز ديگرى است. گفتند اين آتشى است كه در جان خليل تعبيه بود چون نمرود او را منجنيق نهاد، خليل نيز سرّ خويش در منجنيق مشاهده نمود و اين آتش خواست كه آتش نمرود را خاموش كند، ندا آمد: اى آتش، بر آتش نمرودى سر باش! كه ما حكم كردهايم كه آتش نمرودى گلستان پرگل و شكوفه شود و كرامت خليل و معجزه او را ظاهر سازيم. كشف الاسرار
ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج9، ص: 391