ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره البقره آیه1 – 6
سوره بقره
اين سوره همه اش مدنى است جز يك آيه و آن «وَ اتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَى اللَّهِ» (بترسيد از روزى كه همه بسوى خدا باز ميگرديد) كه در منى سال حجة الوداع نازل شد.
عدد آياتش دويست و هشتاد و شش است بنا بر عدد كوفى كه از على عليه السلام نقل شده است و دويست و هشتاد و هفت بنا بر عدد بصرى و دويست و هشتاد و پنج در عدد حجازى و دويست و هشتاد و چهار بنا بر عدد شامى (كه از ذكر موارد اختلاف آنها در اينجا صرف نظر كرده و بيان هر يك را بمحل خود موكول مىكنيم).
فضيلت اين سوره
ابىّ بن كعب از رسول اكرم نقل ميكند كه فرمود هر كسى اين سوره را بخواند سلام و رحمت خدا بر او باد و به او اجر مرزبانان و فدا كاران در راه خدا را ميدهند.
همو ميگويد: پيامبر بمن گفت: اى ابىّ بمسلمانان بگو كه سوره بقره را ياد گيرند كه فرا گرفتن آن بركت و ترك آن موجب حسرت است و ساحران توانايى آن را ندارند.
سهل بن سعد ميگويد: رسول اكرم فرمود: براى هر چيز قلّهاى است و قلّه قرآن سوره بقره است در هر خانهاى كه خوانده شود اگر در روز باشد تا سه روز شيطان وارد آن خانه نخواهد شد و اگر در شب باشد تا سه شب از داخل شدن شيطان بدانجا در امانند.
روايت شده است كه رسول اكرم جمعيّتى را بمكانى فرستاد. سپس خودش بدنبال آنان رفت و از يك يك آنان ميپرسيد كه از قرآن چه مقدار و كدام سوره را حفظ دارى تا بجوانى كه از همه سنّش كمتر بود رسيد او در جواب اين سؤال رسول اكرم قسمتى از قرآن و سوره بقره را نام برد كه حفظ دارد حضرت رو بجمعيّت كرد و گفت: اكنون برويد و اين جوان امير بر شما است.
گفتند: يا رسول اللَّه او از همه ما كم سن تر است.
حضرت فرمود: آرى ولى سوره بقره را حفظ دارد.
از رسول اكرم پرسيدند: چه سوره اى از قرآن افضل سوره ها است؟
حضرت فرمود: سوره بقره.
عرض كردند: كدام آيات سوره بقره از بقيه بر تر است؟ فرمود:آية الكرسى.
امام صادق فرمود: هر كه سوره بقره و آل عمران را بخواند روز قيامت آن دو سوره چون ابر يا پرده بر سرش سايه مى افكند.
[سوره البقرة (2): آيات 1 تا 2]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
الم (1) ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ (2)
[ترجمه]
الم (در آن و امثالش وجوهى گفته شده است كه نقل خواهيم نمود) اين كتاب جاى هيچ شكى در آن نيست راهنماى پرهيزكارانست.
حروف اوائل سورهها
در باره حروفى كه در اوائل بعضى از سورهها آمده است نظريات و وجوهى بيان شده است كه أهمّ آنها از اينقرار است:
1- جز خدا كسى نميداند
از متشابهاتى است كه جز خدا كسى معناى آنها را نميداند و باين مضمون رواياتى از ائمه عليهم السلام وارد شده است.
اهل سنت از امير المؤمنين عليه السلام نقل كرده اند كه آن حضرت فرمود: براى هر كتاب قسمتهاى بر گزيده ايست و برگزيده اين كتاب «حروف تهجى» است.
شعبى ميگويد براى خدا در هر كتاب سرّيست و آن سرّ در قرآن، همان حروف تهجّى است كه در اوائل سوره ها ذكر شده است.
2- نام سوره ها
نامهاى سوره هايى است كه باين حروف آغاز شده است.
3- اشاره باسم و يا صفتى از خدا
هر يك از آنها و يا مجموعشان اشاره باسم و صفتى از صفات خدا است مثلًا«ا لم» 1- انا (من) ل- اللَّه- م اعلم و مجموعاً: «انا اللَّه اعلم» (من خداى دانايم).
و «المر» اشاره به: «انا اللَّه اعلم و ارى» (من خداياى دانا و بينايم).
ابن عباس در باره «ا لم» ميگويد: «الف» بر اسم خدا و «لام» بر اسم جبرئيل و «ميم» بر اسم محمّد دلالت ميكند. ابو اسحاق ثعلبى در تفسيرش حديثى را از على بن موسى الرضا عليه السلام نقل ميكند كه از امام صادق عليه السلام در باره «ا لم» سؤال شد؟
حضرت فرمود: در الف نمونه هايى از صفات خدا است باين ترتيب:
الف ابتداء حروف است و خدا ابتداى جهان 2- الف مستقيم است و انحراف ندارد و خدا عدل مطلق است 3- الف فرد و تنها است و خدا بى نظير و واحد است 4- الف به حروف ديگر چسبيده نيست ولى حروف ديگر بدان پيوستهاند خدا با صفات مخصوصش از همه خلق جداست ولى همه موجودات باو پيوستگى دارند. 5- الف از الفت و انس مشتق است زيرا او سبب تركيب و تأليف حروف ديگر ميشود همانطور كه خداوند سبب الفت خلق، و تركيب و تاليف جهان آفرينش است.
4- حروف پراكنده اسم اعظم
سعيد بن جبير ميگويد اين حروف مفردات پراكنده از اسم اعظم حقاند كه اگر كسى بتواند آنها را درست با هم تركيب كند اسم اعظم را خواهد فهميد مثلًا از تركيب «الر» و «حم» و «ن» كلمه «الرحمن» بدست ميآيد و همچنين حروف ديگر كه تشكيل اسمهاى ديگرى را مىدهد ولى ما اين توانايى را نداريم
5- سوگندهاى قرآن
ابن عباس ميگويد اين حروف قسمهاى قرآن است و اخفش ميگويد علت اينكه خداوند باين حروف سوگند ميخورد، شرافت و برترى آنها است زيرا همين حروف شالوده و پايه همه جمله بندىها در كتابهاى آسمانى است كه بزبانهاى مختلف ميباشد و نيز اسمهاى الهى و سخن گويى مردم همه و همه بر پايه همين حروف است و از تركيب مختلف همين حروف است كه مردم با هم سخن ميگويند و بذكر و توحيد وثناى حق ميپردازند و خدا با اين حروف قسم خورده است كه قرآن كتاب و كلام اوست.
6- براى ساكت كردن مردم
برخى ميگويند اين حروف آورده شده تا به سبب تازگى و نامأنوس بودن سبب سكوت مردم شود زيرا مشركان بنا گذاشته بودند كه به سخن رسول اكرم گوش ندهند و شلوغ كنند و حرف بزنند تا كسى سخن آن حضرت را نشنود همانطور كه قرآن ميگويد: «لا تَسْمَعُوا لِهذَا الْقُرْآنِ وَ الْغَوْا فِيهِ» اينان براى اينكه كسى بسخن پيامبر گوش ندهد گاهى دست ميزدند گاهى فرياد ميكشيدند و نيز ميخواستند تا خود پيامبر هم بغلط افتد و اشتباه كند (بخيال خودشان).
خداوند اين حروف را كه كاملًا تازگى داشت نازل نمود تا توجه آنان را بخود جلب كند و كلمات قرآن به گوش آنها خورده و شايد بدلشان راه يابد و بآنچه خير و صلاح آنها است آنان را برساند.
7- قرآن از همين حروف است
منظور اينست كه قرآنى را كه شما از آوردن آن ناتوانيد از جنس همين حروفى است كه با آنها سخن مىگوييد پس وقتى نميتواند نظير آن را بياوريد بدانيد كه از طرف خداست
. شرح لغات
ذلك (آن) اشاره بدور زمانى و يا مكانى و يا مقامى.
ريب- بدگمانى و سلب اطمينان.
هدى- دلالت و راهنمايى.
متقين- (اصلش موتقين) از اتّقاء بمعناى وقاية گرفتن و وقايه وسيله نگهدارى است مانند سپر و لباس زمستانى.
تفسير
مقصود از كتاب قرآن است اخفش ميگويد كلمه ذلك در اينجا بمعناى «هذا»
ترجمه تفسير مجمع البيان، ج1، ص: 58
(اين) است زيرا قرآن حاضر و مورد اشاره قرار گرفته است و در اشعار و ادبيات عرب نظير دارد[1].
فرّاء و ابو على جبائى ميگويند چون خدا به پيامبرش وعده داده بود كه بر او كتابى نازل كند كه آب آن را محو نكند و حوادث ايام از بينش نبرد و كهنهاش نگرداند پس از نازل كردن قرآن فرمود اين همان كتابى است كه بتو وعده داده بوديم.
مبرّد ميگويد: معناى «ذلك» اينست كه اين همان كتابى است كه ما در كتابهاى آسمانى قبلى وعده داده بوديم.
بعضى گفتهاند منظور از كتاب تورات و يا انجيل است ولى با توجه بصفاتى كه قرآن براى اين كتاب ذكر ميكند مانند «لا رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ» (بى شك راهنماى پرهيز كاران است) و نيز با توجه به تحريف تورات و انجيل بقول خود قرآن: «يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ»[2] يعنى (گروهى از يهود كلمات خدا را از محل خود تغيير ميدهند).
اين قول كه منظور از «كتاب» تورات و يا انجيل باشد باطل است.
«لا رَيْبَ فِيهِ» يعنى اين كتاب بيان و هدايت و حق و معجزه است و از اين جهات سزاوار است كه در آن بد گمانى راه نيابد و منظور، خبر دادن به اينكه كسى در آن بدگمانى و شك ندارد نيست چه، پيداست كه بسيارى از مخالفين اسلام در آن ترديد كردند.
بعضى گفتهاند در اين آيه چيزى تقدير شده است و آن: «لا سبب ريب فيه» يعنى چيزى كه سبب شك و بد گمانى شده چون تناقض گويى و پيچيدگى كلمات و ادّعاهاى بدون برهان در اين كتاب وجود ندارد.
برخى ديگر كلمه «لا رَيْبَ» را بمعناى نهى گرفته ميگويند معناى آيه اينست:كه شك و بد بينى نداشته باشيد مانند آيه كريمه «فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ»[3] يعنى آنچه ميان زن و شوهر در مواقع عادى رواست و نيز كارهاى ناروا را در ايّام حج ترك كنيد.
چرا فقط متقين؟با اينكه قرآن هدايت براى همه مردم است علت اينكه تنها پرهيز كاران را ذكر ميكند اينست كه آنان از اين كتاب استفاده كرده بنور آن هدايت شدهاند مانند آيه كريمه: «إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرُ مَنْ يَخْشاها»[4] (فقط تو كسى را كه از رستاخيز مىترسد بيم ميدهى) با اينكه رسول اكرم براى انذار و ترساندن و بشارت بهمه مردم آمده بود ولى انذار آن حضرت در باره كسانى مؤثر افتاد كه خوف از قيامت و رستاخيز داشتند با آنچه گفتيم، هدايت بودن قرآن براى متقين، منافات ندارد با اينكه براى همه مردم نيز راهنما باشد همانطور كه در آيه كريمه ديگر در باره قرآن ميفرمايد:
«هُدىً لِلنَّاسِ»[5] (اين قرآن هدايت براى همه مردم است).
تقوى چيست؟
كلمه تقوى از واژههاى مخصوص قرآن و آئين ما است و رسول اكرم آن راجع بين عدل و احسان معرفى ميكند.
بعضى گفتهاند شخص با تقوى كسى است كه از گناهان پروا داشته باشد و واجبات را انجام دهد برخى ديگر ميگويند: چون پرهيز كار با اعمال نيك، خود را از آتش جهنم و عذاب الهى نگاه ميدارد باو متّقى و خود دار گفته شده است.
عمر بن الخطاب از كعب الاحبار راجع به تقوى پرسيد او در جواب گفت آيا راهى خار دار رفتهاى؟
عمر گفت: آرى، كعب پرسيد: در اين راه چه ميكنى؟
عمر جواب داد دامن را بالا ميزنم و با احتياط قدم بر ميدارم.
كعب گفت: تقوى همين است[6].
از رسول اكرم نقل شده است كه فرمود: بمردم پرهيز كار بدين جهت متقين (خويش دار) گفتهاند كه آنان از انجام كارى كه خود گناه ندارد ولى ممكن است سبب ارتكاب گناه گردد خود دارى ميكنند.
عمر بن عبد العزيز ميگويد همانطور كه شخص محرم در حرم از انجام پارهاى امور خوددار است همچنين شخص با تقوى خود را كنترل ميكند.
بعض گفتهاند تقوى آنست كه خدا تو را گرد محرمات و دور از واجبات نبيند.
الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ (3) وَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ (4) أُولئِكَ عَلى هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (5)
[ترجمه]
كسانى كه به ناديده و غيب باور دارند و نماز را بپا ميدارند و از آنچه روزيشان كردهايم انفاق ميكنند.
و كسانى كه بآنچه بتو و پيش از تو نازل شده ايمان ميآورند و بدنياى ديگر يقين دارند.
آنها بر هدايتى كه از جانب پروردگارشان است استوارند و تنها آنها رستگارانند.
شرح لغات
«الذين» كسانى كه، جمع الذى موصول و يؤمنون صله آن.
«يؤمنون» فعل مضارع از ايمان معناى لغوى آن از ريشه «امن» رساندن خود يا ديگرى بامنيت يا گرويدن يا در امان گرفتن است و در اصطلاح اسلام، ايمان،تصديق بخدا و پيامبران و ملائكه و جهان ديگر است[7].
«غيب» هر چه از حواس ظاهر پنهان است.
«يقيمون» انجام ميدهند با حدود و شرايط يا مداومت دارند بر آن، يا آن را بر پا ميكنند.
«المفلحون» رستگاران- ريشه اصلى اين كلمه «فلح» است بمعناى قطع، و چون كشت كار زمين را ميشكافد بدو «فلّاح» گفتهاند و مناسب اين ريشه با معناى مفلح (رستگار) اينست كه گويى خير و نيكى براى او باز و شكافته شده است.
تفسير:
در اين آيات صفات پرهيز كاران كه از نور هدايت قرآن بهرهمند شدهاند بيان شده است اولين صفت آنان اينست كه ايمان بغيب دارند، در اينكه مقصود از غيب چيست اقوالى گفته شده است:
1- واجبات و محرمات و مباحات يعنى احكام.
2- قيامت و بهشت و جهنم (از حسن).
3- آنچه از ناحيه خداست (از ابن عباس).
4- هر چه از علم و اطلاع مردم عادى بيرون است (از ابن مسعود).
و در همين عموم داخل ميشود آنچه اماميه نقل كردهاند در تطبيق به غيبت حضرت مهدى عليه السلام و زمان ظهورش زيرا جز خدا كسى آن زمان را نميداند.
5- قرآن (زرّ بن حبيش )ايمان چيست؟
ايمان از نظر معتزله اطاعت و انجام واجبات و پرهيز از گناهان كبيره است برخى از آنان در ايمان علاوه بر انجام واجبات، بجا آوردن مستحبات را نيز معتبر ميدانند.
خاصه و عامّه از امام على بن موسى الرضا عليه السلام نقل كردهاند كه آن حضرت فرمود:
ايمان: تصديق بقلب و اقرار به زبان و عمل به اركان و اعضاء است[8] و نيز از آن حضرت به تعبير ديگر نقل شده است كه فرمود: ايمان سخن و عمل و اعتقاد و پيروى از پيامبر است[9].
ايمان تنها معرفت است
مؤلف: اصل ايمان همان معرفت و شناسايى خدا و فرستادگان اوست و قبول آنچه آنان آوردند زيرا هر كسى چيزى را خوب بفهمد و بداند طبعاً آن را تصديق كرده و ايمان ميآورد و اين آيه كريمه باين مطلب دلالت دارد و نكته كلمه غيب در اين آيه كه ايمان را بدان متعلق ميكند همين است كه آنان وقتى بغيب ايمان آوردند آنچه انبياء از غيب خبر دهند اگر چه خود نديدهاند ولى با اطمينان مىپذيرند.
قرآن اين ايمان بغيب را قبل از هر واجب بدنى و مالى ذكر كرده و سپس آن دو واجب را كه بر پا داشتن و انجام نماز (يُقِيمُونَ الصَّلاةَ) و انفاق و كمك بزير دستان (وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ) است به ايمان عطف نموده است.
عطف دو واجب بدنى و مالى بر ايمان، خود نشان ميدهد كه آن دو عين ايمان نيستند زيرا معنى ندارد كه چيزى بخودش عطف شود.
نيز آيات كريمه: «وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ»[10] (دلش در ايمان ثابت باشد).
«أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ»[11] (خدا ايمان را در دلهايشان نگاشته) ايمان را بقلب اضافه نموده است.
رسول اكرم اشاره به سينهاش نموده فرمود: ايمان امريست سرّى و درونى و اسلام تجلى و خود نمايى آنست در برون[12].
و گاهى به خود اقرار بشهادتين «ايمان» و «تصديق» گفته ميشود جز اينكه اگر از روى علم و يقين نباشد بآن ايمان ظاهرى و لفظى ميگويند.
گاهى باعمال بدنى ناشى از ايمان بمناسبت و استعاره، نيز ايمان و يا تصديق گفتهاند، مثلًا ميگويند: رفتار فلان شخص گفتارش را تصديق ميكند و بديهى است خود كار و رفتار، ايمان و يا تصديق نيست ولى اگر منشأ و انگيزه آن كار، و عمل، ايمان و تصديق باشد بآن كار نيز كلمه: ايمان و تصديق گفته ميشود.
برخى از مفسرين احتمال دادهاند كه كلمه «بالغيب» بمنزله حال باشد يعنى آنان چون منافقين نيستند كه فقط در حضور مردم اظهار ايمان كنند بلكه در غياب افراد نيز ايمان دارند.
يُقِيمُونَ الصَّلاةَ- نماز با شرائط و خصوصيات بجا ميآورند و اقامه هر چيز تعطيل نكردن آن است مثلًا ميگويند: «أقام القوم سوقهم» يعنى (مردم بازارشان را بر پا كردند يعنى بيع و فروش را رها نكردند)[13].
ابو مسلم ميگويد منظور از «يقيمون» ادامه فرائض و نمازها است مثلًا كسى كه مرتب غذا و جيره سربازان را ميدهد ميگويند: «فلان يقيم أرزاق الجند» فلانى جيره لشكريان را ميدهد و بعضى گفتهاند مراد از اين قيام همان قيام نماز است و چون قيام اولين ركن نماز و عضويست كه ادامه دارد لذا در ميان افعال نماز مورد توجه و ذكر قرار گرفت و كلمه «صلاة» (نماز) در اصطلاح شرع، بحركات مخصوص و اين عمل عبادى تخصيص يافته است و يا بهمان معناى لغوى (دعا) آن قدر بكار رفته تا در اين نوع دعا (نماز) تخصّص پيدا كرده است.
وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ- از آنچه ما بآنان داده و مالك آن شده اند مقدارى بصورت طاعت و انجام امر خدا بمستمندان ميدهند.
ابن عباس ميگويد، مقصود همان زكاة واجبه است.
ابن مسعود ميگويد: منظور، از انفاق، نفقه دادن مرد به عائله خود مىباشد نه زكاة زيرا آيه قبل از وجوب زكاة نازل شد.
ضحاك ميگويد: اين انفاق، همان صدقات مستحبه است.
محمّد بن مسلم از امام صادق عليه السلام نقل ميكند كه معناى آيه چنين است: از آنچه ما بآنان آموختهايم بديگران مىبخشند و تعليم ميدهند.
مؤلف: آنچه امام فرموده يك مصداق از انفاق كلى شامل انفاقات واجبه و مستحبه مال و علم مىباشد.
از اينكه خداوند در عداد صفات متقين و در مقام مدح آنان انفاق را ذكر ميكند استفاده ميشود كه اين انفاق از مال حلال است نه حرام زيرا انفاق از حرام قابل ستايش نيست و چون آنچه ميدهند روزى خداست پس تنها مال حلال روزى خدا است بر مردم.
خصوص عرب!
بعضى گفتهاند اين قسمت از آيات فقط شامل اعراب مىباشد همانطور كه آيات بعدى (وَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ) بخصوص اهل كتاب و غير عرب است زيرا عرب، قبل از اسلام كتاب نداشت بنا بر اين هر آيه يك دسته از مسلمانان را بيان ميكند.
ولى اين قول درست نيست زيرا ممكن است مراد از آيه اول، عموم متقين چه عرب و چه اهل كتاب غير عرب و آيه دوم مخصوص اهل كتاب باشد و يا اينكه مراد و مقصود از همه آيات يك دسته باشد كه اوصاف آنان عطف بر هم بيان شده است.
وَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ- دو صفت ديگر از متقين كه در اين آيه بيان شده است.
1- ايمان بقرآن (بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ).
2- ايمان به كتب آسمانى قبلى (ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ).
وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ- آخرين صفت متقين، يقين آنان بجهان ديگر است و علت آنكه آن جهان را «آخرت» ناميدند اينست كه پس از دنيا و متأخر از آن است همانطور كه اين جهان را بعلت نزديك و دسترس بودنش «دنيا» (نزديك) گفتهاند بعضى گفتهاند كلمه دنيا از ماده دنائت و پستى گرفته شده است و چون عالم ماده پست و بى ارزش است بدان «دنيا» گفتهاند.
يقين- يقين علم و دانستن مسائل مشكل و مبهم است كه پس از استدلال و نظر، توأم با سكون و آرامش خاصى براى شخص حاصل ميشود لذا هر علمى يقين نيست ولى هر يقينى علم است و چون همه چيز براى خداوند روشن هست و هيچ مسئلهاى براى او غامض و مشكل نيست تا نياز باستدلال و فكر داشته باشد پس باو «موقن» (يقين دار) گفته نميشود.
اگر چه ايمان بغيب شامل يقين بآخرت نيز ميشد ولى چون مسئله معاد و بودن جهان ديگر بخصوص مورد انكار بت پرستان بود و مىگفتند: زندگى جز اين جهانى كه ما در آن مرده[14] و زنده ميشويم نيست لذا آن را مستقلًّا بيان كرد [أُولئِكَ عَلى هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ].
پرهيزكاران و متقين با اين صفات خود، از هدايت الهى بهرهمند شدهاند.
هدايت يافتن آنان مانند هر خير و نيك ديگر از طرف خدا است «مِنْ رَبِّهِمْ» و اينانند كه بمقصد و مقصود خود نائل و در بهشت جاودان و هميشگى جا دارند.
«وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ».
______________________________________________________
[1] مانند اين شعر:
| « اقول له و الرمح يأطر متنه | تأمل خفافاً اننى انا ذلكا» | |
وقتى او را نيزه زدم و پشتش خم شد با نيزه خودم را باو معرفى كردم شاهد در كلمه« ذلكا» است كه بمعناى« اين» آمده است.
[2] آيه 45 از سوره نساء
[3] آيه 196 از سوره بقره
[4] آيه 44 از سوره نازعات
[5] آيه 185 از سوره بقره
[6] ابن معتز شاعر مبتكر عباسى قرن سوم در اين زمينه ميگويد:
| « خل الذنوب صغيرها و كبيرها فهو التقى | و اصنع كماش فوق ارض الشوك يحذر ما يرى | |
| لا تحقرن صغيرة ان الجبال من الحصى». |
گناه را چه كوچك و چه بزرگ رها كن كه تقوى همين است و مانند كسى كه در زمين خار دار قدم بر ميدارد در اين جهان رفتار كن گناهان كوچك را حقير مشمر زيرا همين سنگ ريزهها است كه كوه ميشود.
[7] كلمه« مؤمن» كه صفت براى خدا قرار ميگيرد ممكن است بيكى از دو معنى باشد:
1- از فعل آمنته( او را امان دادم) كه يك مفعول دارد و اگر بباب افعال رود دو مفعولى ميگردد مانند: آمنته العذاب( او را از عذاب ايمن نمودم) و خدا را از اين جهت« مؤمن» گفتهاند كه او امان دهنده( مؤمنان) است از عذاب.
2- مؤمن بودن خدا باين معنا كه او مصدق موحدين و يكتا پرستان است.
[8] « ان الايمان هو التصديق بالقلب و الاقرار باللسان و العمل و بالاركان».
[9] « الايمان قول مقول و عمل معمول و عرفان بالعقول و اتباع الرسول».
[10] آيه 106 از سوره نحل.
[11] آيه 22 از سوره مجادله.
[12] الايمان سر و الاسلام علانية.
[13] يكى از شعراء ميگويد:
| « اقامت غزالة سوق الضراب | لاهل العراقين حولا قميطا» | |
يعنى غزاله( اسم زنى است كه شوهرش را حجاج كشته بود) بازار جنگ با اهل عراق را يك سال كامل ادامه داد و تعطيل نكرد. در اينجا« أقامت» بمعناى تعطيل نكرد.
[14] « وَ قالُوا ما هِيَ إِلَّا حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا» آيه 24 از سوره جاثيه و« إِنْ هِيَ إِلَّا حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا وَ ما نَحْنُ بِمَبْعُوثِينَ» آيه 37 از سوره مؤمنون.
[15] آيه 16 از سوره زمر