المائدة - كشف الاسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سورة المائدة آیه 6- 4

2- النوبة الاولى‏

(5/ 6- 4)

قوله تعالى: يَسْئَلُونَكَ‏ ميپرسند ترا، ما ذا أُحِلَّ لَهُمْ‏ كه چه چيز ايشان را حلال و گشاده كردند از صيد، قل [اى رسول من‏] بگوى: أُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّباتُ‏ حلال كردند شما را پاكها [و كشتها از بهيمة انعام‏]، وَ ما عَلَّمْتُمْ‏ و خوردن صيد آن‏ سبع كه صيد كردن در وى آموخته ‏ايد، مِنَ الْجَوارِحِ‏ ازين ددان و پرندگان شكارى، مُكَلِّبِينَ‏ در آن حال كه مى‏ درآموزيد و آموخته فرا صيد ميگذاريد، تُعَلِّمُونَهُنَ‏ در آن ددان مى‏ آموزيد، مِمَّا عَلَّمَكُمُ اللَّهُ‏ از آنچه اللَّه در شما آموخت، فَكُلُوا مِمَّا أَمْسَكْنَ عَلَيْكُمْ‏ ميخوريد از آنچه شما را صيد كنند [و از آن نخورند]، وَ اذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَيْهِ‏ و خداى را نام بريد چون آن را فرا صيد گذاريد، وَ اتَّقُوا اللَّهَ‏ و از خشم و عذاب خداى پرهيزيد، إِنَّ اللَّهَ سَرِيعُ الْحِسابِ‏ (4) اللَّه آسان توان است زود شمار.

الْيَوْمَ أُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّباتُ‏ امروز حلال كردند شما را اين پاكها از بهيمه انعام، وَ طَعامُ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ‏ كشته و صيد اهل كتاب، أُحِلَّ لَكُمُ‏ شما را حلال است، وَ طَعامُكُمْ‏ و كشته و صيد شما، حِلٌّ لَهُمْ‏ ايشان را حلال است، وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الْمُؤْمِناتِ‏ و داشتگان و كوشيدگان از زنان گرويدگان [شما را حلال‏اند و پاك‏]، وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ‏ و آزاد زنان اهل كتاب تورات و انجيل، إِذا آتَيْتُمُوهُنَ‏ آن گه كه ايشان را دهيد أُجُورَهُنَ‏ كاوينهاى ايشان، مُحْصِنِينَ‏ پاكان در عقد نكاح و خويشتن‏داران، غَيْرَ مُسافِحِينَ‏ نه زانيان و پليدكاران، وَ لا مُتَّخِذِي أَخْدانٍ‏ و نه دوست گيرندگان، وَ مَنْ يَكْفُرْ بِالْإِيمانِ‏ و هر كه بايمان كافر شود، فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ‏ بدرستى كه كردار وى تباه گشت و نيست شد، وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ‏ (5) و او در آن جهان از زيانكاران است.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند، إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ چون از خواب بر نماز خيزيد [خوابى كه چشم و دل پر كند]، فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ‏ رويهاى خود بشوئيد، وَ أَيْدِيَكُمْ‏ و دو دست خويش، إِلَى الْمَرافِقِ‏ تا هر دو وارن (آرنج را گويند كه بندگاه ساعد و بازو است و بعربى مرفق خوانند)، وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ‏ و سرهاى خويش را مسح كشيد، وَ أَرْجُلَكُمْ‏ و دو پاى خويش [بشوئيد]، إِلَى الْكَعْبَيْنِ‏ تا هر دو بژول (استخوان شتالنگ باشد، و بتازى كعب خوانند ). وَ إِنْ كُنْتُمْ جُنُباً و اگر جنابت رسيده باشيد، فَاطَّهَّرُوا غسل كنيد، وَ إِنْ كُنْتُمْ مَرْضى‏ و اگر بيماران باشيد ، أَوْ عَلى‏ سَفَرٍ يا در سفر باشيد، أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغائِطِ يا يكى از شما از غايط ميآيد، أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ يا زنان را پاسيد، فَلَمْ تَجِدُوا ماءً و آبى نيابيد، فَتَيَمَّمُوا آهنگ كنيد، صَعِيداً طَيِّباً زمينى و خاكى پاك را، فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ‏ و رويهاى خويش و دستهاى خويش بپاسيد، مِنْهُ‏ از آن خاك [پاك آزاد]، ما يُرِيدُ اللَّهُ‏ نميخواهد خداى، لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ‏ كه بر شما تنگى نهد، وَ لكِنْ يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمْ‏ لكن ميخواهد كه شما را پاك كند، وَ لِيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ‏ و نعمت طاعت بر شما تمام كند، لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ‏ (6) تا مگر آزادى كنيد.

 

النوبة الثانية

قوله تعالى: يَسْئَلُونَكَ ما ذا أُحِلَّ لَهُمْ‏ الآية- ابو رافع روايت كند كه جبرئيل (ع) فرو آمد، بر در سراى پيغامبر (ع) بايستاد و دستورى خواست تا در شود.

رسول (ع) او را دستورى داد. جبرئيل هم چنان ايستاده بود، و توقف همي كرد، تا رسول بيرون آمد، و گفت: يا جبرئيل ترا دستورى داديم، چرا در نيايى؟ جبرئيل گفت:

در اين خانه سگ‏ بچه اى است، و ما كه فرشتگان‏ايم در هيچ خانه نرويم كه در آن سگ باشديا صورتگرى.

و بهذا روى على بن ابى طالب (ع) أنّ النّبيّ (ص) قال: «الملائكة لا تدخل بيتا فيه صورة و لا كلب و لا جنب».

وروى ابو هريرة قال: قال رسول اللَّه (ص): «اتانى جبرئيل (ع) فقال اتيتك البارحة فلم يمنعنى ان اكون دخلت الا انّه كان على الباب تماثيل، و كان في البيت قرام ستر فيه تماثيل، و كان فى البيت كلب، فمر برأس التمثال الذى على باب البيت فيقطع فيصير كهيئة الشجرة، و مر بالستر فيقطع فيجعل وسادتين توطئان، و مر بالكلب فيخرج»، ففعل رسول اللَّه (ص).

بو رافع ميگويد: چون جبرئيل اين سخن بگفت، رسول خدا بمن فرمود كه در خانهاى مدينه بگرد، و هر جا كه سگ بينى بكش. گفتا: سگان را چندان كه يافتم كشتم. رسول خدا حرام كرد داشتن آن و فروختن و بهاى آن ستدن، و ذلك‏ فيما روى ابو هريرة، قال: قال رسول اللَّه (ص): «لا يحلّ ثمن الكلب، و لا حلوان الكاهن، و لا مهر البغى».

وروى جابر، قال: «امرنا رسول اللَّه (ص) بقتل الكلاب حتى أن المرأة تقدم من البادية بكلبها، فنقتله».

پس جماعتى آمدند و چنان نمودند كه ايشان را بسگان حاجت است، از بهر صيد و زرع و ماشيه، و بتعريض گفتند: ما ذا يحلّ لنا من هذه الأمّة التي تقتلها؟

رسول خدا ايشان را جواب نداد، انتظار وحى همي كرد، تا جبرئيل فرو آمد و اين آيت آورد: يَسْئَلُونَكَ ما ذا أُحِلَّ لَهُمْ‏. پس رسول خدا دستورى داد داشتن بعضى سگان را تا مردم انتفاع بدان هميگيرند، و دو نوع از آن بقتل مخصوص كرد يكى كلب عقور،ديگرسياه همرنگ ، و ذلك فى‏ قوله (ص): «اقتلوا منها كل اسود بهيم»،

وقال: «عليكم بالأسود البهيم ذى النقطتين، فانّه شيطان».

اكنون سگ داشتن از بهر زرع و صيد و ماشيه رواست و بيرون از آن نه رواست،

لقول النّبي (ص): «من اتخذ كلبا الّا كلب ماشية او صيد او زرع انتقص من اجره كل يوم قيراط».

وقال (ص): «ما من اهل بيت يرتبطون كلبا الا نقص من عملهم كل يوم قيراط الا كلب صيد او كلب حرث او كلب غنم».

يَسْئَلُونَكَ ما ذا أُحِلَّ لَهُمْ‏- سعيد جبير گفت: اين آيت در شأن عدى بن حاتم و زيد بن المهلهل آمد، كه گفتند: يا رسول اللَّه انا نصيد بالكلاب و البزاة، فمنه ما ندرك ذكاته، و منه ما يقتل، فلا ندرك ذكاته، و قد حرّم اللَّه الميتة، فما ذا يحل لنا؟» گفتند:

يا رسول اللَّه! پيوسته شكار كنيم بسگان و بازان، و صيدى كه درافتد، باشد كه زنده يابيم و بدست خويش چنان كه شرع فرموده كشيم، و باشد كه كشته يابيم، و بذكوة نرسد، و معلوم آنست كه رب العزّة مردار حرام كرده، اكنون حلال از آن كدام است، و حرام كدام؟ رب العالمين بجواب ايشان اين آيت فرستاد:

يَسْئَلُونَكَ ما ذا أُحِلَّ لَهُمْ قُلْ أُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّباتُ‏- اى رسول من! ايشان را جواب ده كه هر چه طيبات است شما را حلال است، و طيبات آنست كه تحريم آن در كتاب و سنت نيامده است، و عرب آن را پاك دارد. هر چه بعرف و عادت عرب پاك است، و عرب آن را خورند از طيبات است، و هر چه بعرف و عادت ايشان پاك نيست و نخورند از خبائث است، و رب العزه ميگويد: وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبائِثَ‏. شتر و گاو و گوسفند و خرگور و اسب و آهو و گاو دشتى و خرگوش و روباه و كفتار و سوسمار، كه عرب خورند، و يربوع و قنفذ و چرز (پرنده‏ايست كه او را بچرغ و باز و امثال آن شكار كنند، و بعربى حبارى گويند و تركان توغدرى) و ملخ، اين همه از طيبات است كه عرب آن را صيد كنند و خورند، و نصوص بدان آمده است.

وَ ما عَلَّمْتُمْ مِنَ الْجَوارِحِ‏- يعنى: و صيد ما علمتم من الجوارح، هر چه صيد كند از ددان و پرندگان، آن را جوارح گويند يعنى كواسب، و جوارح آدمى از آن نام كردند كه كواسب وى‏اند، «اجْتَرَحُوا السَّيِّئاتِ» اى اكتسبوها، «وَ يَعْلَمُ ما جَرَحْتُمْ بِالنَّهارِ» اى اكتسبتم. «مُكَلِّبِينَ»- على الخصوص سگ‏داران‏اند كه بسگ صيد كنند، و مراد باين جمله شكاريانند، لكن سگ بذكر مخصوص كرد كه اين عام‏تر است، و صيد بسگ بيشتر كنند.

تُعَلِّمُونَهُنَ‏- يعنى تؤد بوهن لطلب الصيد، آن شكارى بايد كه آموخته باشد چنان كه صيد كه گيرد نگه دارد صياد را، و از آن نخورد، كشته يا زنده، و چون صياد آن را فرا صيد كند فرا شود، و چون برخواند اجابت كند، و چون باز خواند باز ايستد.

روى عدى بن حاتم قال: قال لى رسول اللَّه (ص): «اذا ارسلت كلبك فاذكر اسم اللَّه، فان امسك عليك فأدركته حيّا فاذبحه، و ان ادركته قد قتل، و لم يأكل منه فكله، و ان اكل فلا تأكل، فانما امسك على نفسه، و ان وجدت مع كلبك كلبا غيره، و قد قتل فلا تأكل، فانك لا تدرى ايهما قتله، و اذا رميت بسهمك فاذكر اسم اللَّه، فان غاب عنك يوما، فلم تجد فيه الا اثر سهمك فكل ان شئت، و ان وجدته غريقا فى الماء فلا تأكل».

وروى‏ أن ابا ثعلبة الخشنى جاء الى النّبي (ص): فقال يا رسول اللَّه ان ارضنا ارض صيد، فأرسل سهمى و اذكر اسم اللَّه، و أرسل كلبى المعلم، و اذكر اسم اللَّه، و أرسل كلبى الذى ليس بمعلم. فقال النّبي (ص):

«ما حبس عليك سهمك، و ذكرت اسم اللَّه فكل، و ما حبس عليك كلبك المعلم و ذكرت اسم اللَّه فكل، و ما حبس عليك كلبك الّذى ليس بمعلم، و أدركته ذكاته فكل، و ان لم تدرك ذكاته فلا تأكل».

فَكُلُوا مِمَّا أَمْسَكْنَ عَلَيْكُمْ‏- اى صدن لكم، وَ اذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَيْهِ‏ يعنى عند ارسال الجوارح. خلاف است ميان علما كه كلب معلم چون يك بار اتفاق افتد كه از فريسه خود چيزى بخورد بعد از آنكه بارها صياد را نگه داشته باشد و از آن نخورده، و طبيعت اصلى دست بداشته، اين يك بار كه از آن بخورد باقى حلال است يا حرام؟

يك قول شافعى‏ آنست كه حلالست، و باين يك دفعه كه از آن چيزى خورد حرام نگشت، و معنى امساك از آن برنخاست، و قول ديگر آنست كه حرام است، و اين موافق مذهب ابو حنيفه است و بناء مسأله بر آنست كه ترك اكل بنزديك شافعى نه از شرائط امساك است، و بنزديك بو حنيفه از شرايط امساك است، و هم چنين خلاف است در فريسهاى پيش، بنزديك شافعى همه حلال‏اند قولا واحدا، و بنزديك بو حنيفه همه حرامند، اما فريسه باز اگر چه از آن بخورد حلالست باتفاق.

ثمّ قال: «وَ اتَّقُوا اللَّهَ» اى فى اوامره و نواهيه، «إِنَّ اللَّهَ سَرِيعُ الْحِسابِ».

الْيَوْمَ أُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّباتُ‏- اين يوم آن روز عرفه است كه مصطفى (ص) بموقف بود، و اين طيبات هم بهيمة الانعام است.

وَ طَعامُ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ‏- ذبائح اهل تورات و انجيل است. «أُحِلَّ لَكُمُ» اى حلال لكم. ميگويد: ذبائح جهودان و ترسايان شما را حلالست كه مسلمانانيد، و همچنين ذبائح هر كس كه در دين ايشان شد پيش از مبعث مصطفى (ص). اما آن كس كه از دينى ديگر وادين (بادین) ايشان شود بعد از مبعث مصطفى (ص)، ذبيحه وى حلال نيست، و ذبائح ترسايان عرب هم حلال نيست كه مصطفى (ص) گفت:

«ما نصارى العرب باهل الكتاب، لا تحلّ لنا ذبائحهم».

امّا اطعمه ايشان بيرون از ذبائح، علما در آن مختلف‏اند. بيشتر بر آنند كه حلالست همچون ذبائح گفتند: طعام لفظى است كه بر همه مأكولات افتد.

اما كتابى كه بوقت ذبح نام ديگر برد، نه نام اللَّه، در آن ذبيحه وى دو قول است:

بيك قول حرام است، لما روى ان ابن عمر قال: «لا تأكلوا ذبائح النصارى، فانّهم يقولون باسم المسيح، و انهم لا يستطيعون ان يهدوكم قد أضلوا انفسهم»، و بيشترين علما بر آن قول‏اند كه حلالست. شعبى و عطا گفتند: اذا ذبح النصرانى، و قال باسم المسيح، فانّه لا يحرّم، لان اللَّه تعالى قد أحلّ ذبائحهم، و هو يعلم ما يقولون.

وَ طَعامُكُمْ حِلٌّ لَهُمْ‏- يعنى و حلال لكم ان تطعموهم طعامكم. ميگويد: شما را حلال است و گشاده، كه ايشان را طعام دهيد. و بدان كه طعام در قرآن بر چهار وجه است. يكى از آن مطعوماتست كه مردم آن را پيوسته بكار دارند، و ذلك فى قوله تعالى:

أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ‏، وَ هُوَ يُطْعِمُ وَ لا يُطْعَمُ‏، فَإِذا طَعِمْتُمْ فَانْتَشِرُوا. وجه دوم طعام است بمعنى شراب، و ذلك فى قوله تعالى: وَ مَنْ لَمْ يَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّي‏ اى من لم يشربه.

وجه سيوم طعامست بمعنى تمليح السّمك. چنان كه گفت: أُحِلَّ لَكُمْ صَيْدُ الْبَحْرِ يعنى تمليح السّمك منفعة لكم. وجه چهارم طعام است بمعنى ذبائح، چنان كه درين آيت گفت:

وَ طَعامُ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ حِلٌّ لَكُمْ وَ طَعامُكُمْ حِلٌّ لَهُمْ‏.

وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الْمُؤْمِناتِ وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ‏- يعنى: و أحل لكم نكاح حرائر المسلمات و حرائر الكتابيات. احصان ايدر بمعنى حرّيت است. ميگويد: شما را حلالست و روا كه آزاد زنان مؤمنان و آزاد زنان اهل كتاب تورات و انجيل بزنى كنيد، مسلمانان را رواست كه آزاد زنان اهل كتاب بزنى كنند، اما نكاح كنيزكان كتابيات روا نيست بمذهب شافعى، كه ربّ العزّة گفت: وَ مَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ مِنْكُمْ طَوْلًا أَنْ يَنْكِحَ الْمُحْصَناتِ الْمُؤْمِناتِ فَمِنْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ مِنْ فَتَياتِكُمُ الْمُؤْمِناتِ‏. اين آيت دليل است كه ايمان در نكاح كنيزكان شرط است، و اين مسأله خلاف عراقيان است، كه بنزديك ايشان نكاح كنيزكان كتابيات رواست، و بقول ايشان محصنات درين آيت عفائف ‏اند نه حرائر، يعنى كه ناح عفائف رواست، اگر آزادند و اگر كنيزك مؤمناتند يا كتابيات، و نكاح فواجر روا نيست نه از مؤمنات و نه از كتابيّات، نه كنيزك و نه آزاد، و اين قول سدى است و قول اول درست‏تر است، و بيشترين علما و فقها بر آنند.

إِذا آتَيْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَ‏- يعنى مهورهن، «مُحْصِنِينَ» اى متزوّجين كماامراللَّه، غَيْرَ مُسافِحِينَ‏ محالبين بالزّنا، وَ لا مُتَّخِذِي أَخْدانٍ‏ مسرّين بالزّنا بهن.

چون اللَّه تعالى نكاح زنان اهل كتاب حلال كرد، آن زنان گفتند: اين نكاح را حلال نكرد بر مسلمانان مگر كه اعمال ما نيز پسنديد، و از ما خشنود گشت، رب العالمين اين آيت فرستاد:

وَ مَنْ يَكْفُرْ بِالْإِيمانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ‏- نه چنان است كه ايشان ميگويند، كه نكاح ايشان ايشان را از كفر بيرون نيارد، و بايشان سود نكند، كه هر كه كافر شود بايمان، عمل وى تباه است. درين كلمت سه وجه گفته ‏اند: يكى آنست كه هر كه كافر شود بايمان يعنى كه از ايمان باز برد، چنان كه تصديق كرد تكذيب كند. ديگر وجه آنست كه: و من يكفر بشي‏ء مما يحب به الايمان من صفات اللَّه و اسمائه و كتبه و رسله و ملائكته و اليوم الآخر و القدر كله خيره و شره و ما نطق به الكتاب و السنة الصحيفة من الغيب كالجنّة و النار و العرش و الكرسى و الحجب و الحوض و الميزان و الصراط. سديگر وجه مجاهد گفت: و من يكفر بالايمان يعنى و من يكفر باللّه، «فقد حبط عمله و هو فى الآخرة من الخاسرين» ممّن خسر الثواب.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ الآية- علما در حكم اين آيت مختلف ‏اند، و ظاهر آيت چنان مينمايد كه در هر نمازى وضو ميبايد كرد، اما قومى گفتند كه: اين آيت اگر چه از روى لفظ عام است بمعنى خاص است، و در قرآن ازين عمومات و مجملات فراوان است كه آن را حاجت بتخصيص و تفسير و بيان است، و سنّت مصطفى مبيّن آنست، كما قال اللَّه تعالى: وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ‏. يكى از آن عموم كه سنّت آن را مخصوص كرد اينست كه رب العزّة گفت: إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا يعنى اذا قمتم الى الصلاة محدثون، يعنى من النوم او من غيره، و دليل برين تأويل آنست كه از ابن عباس پرسيدند حكم اين آيت، وى جواب داد كه «لا وضوء الا من حدث»،

و كذلك‏ روى ابن عمر: «أن النبى (ص) صلّى الظهر و العصر و المغرب و العشاء بوضوء واحد».

قومى گفتند: اين تشديد در ابتداء اسلام بود، اما بعد از آن منسوخ گشت، و بتخفيف بدل كردند، لماروى عبد اللَّه بن حنظلة: «ان النّبي (ص) امر بالوضوء عند كل صلاة فشق ذلك عليه، فأمر بالسواك، و رفع الوضوء عنه، الا من حدث»،

وروى سليمان بن بريدة عن ابيه‏ أن رسول اللَّه (ص) كان يتوضأ لكل صلاة، فلما كان يوم فتح مكة صلى الصلوات كلّها بوضوء واحد، فقال عمر انّك فعلت شيئا لم تكن تفعله، فقال عمدا فعلته يا عمر».

قومى گفتند: سياق اين آيت بر طريق ندب است و استحباب، نه بر طريق حتم و اعجاب، و لهذا

قال عكرمة: «كان على (ع) يتوضّأ لكل صلاة و يقرأ هذه الاية».

و روايت كنند از ابو غضيف الهذلى كه عمر را ديد كه هر نمازى را وضو ميكرد، گفت يا عمر چنين ميبايد كرد؟ هر نمازى را وضو واجب است؟ عمر گفت: نه، كه يكى كفايت باشد ما دام كه حدثى نيفتند، لكن من از بهر آن ميكنم كه از رسول خدا شنيدم:

«من توضّأ على ظهر كتب اللَّه له عشر حسنات، ففى ذلك رغبت يا ابن اخى».

قومى گفتند كه: اين آيت از بهر آن آمد كه رسول خدا را عادت بود كه در هر عمل كه كردى، وضو فرا پيش آن داشتى، تا آن حد كه ياران گفتند: چون اراقت كردى بر وى سلام كرديم، جواب نداد، تا آن گه كه وضو كرد، و سخن گفتيم، همچنين جواب نداد تا وضو كرد. و

روى حنظلة بن الراهب: «ان رجلا سلم على النبى (ص)، و هو يبول، فلم يردّ عليه حتى تيمم، و قال: انه ما منعنى ان أرد عليك الا انى لم اكن متوضّئا».

پس رب العالمين او را درين آيت دستورى داد كه در وقت حدث ترا اين افعال مباح است، چون بر نماز خيزى وضو كن نه بر كارى ديگر. إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ- يعنى اذا اردتم القيام الى الصلاة، كقوله تعالى: فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ‏، يعنى فاذا اردت ان تقرأ القرآن فاستعذ باللّه. ميگويد: چون خواهيد و عزم كنيد كه بر نماز خيزيد،

فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ‏ رويهاى خويش بشوييد. و حدّ روى از قصاص موى سر است تا طرف زنخ، تا با منبت دو گوش. آب مطلق درين موضع محدود براندن در وضو فرض است، و محاسن كشيده كه ازين موضع درگذشته باشد شافعى را در شستن آن دو قول است: بيك قول واجب نيست، و اين موافق مذهب ابو حنيفه است، و بقول ديگر واجب است، و آن قول صحيح است و مذهب اصحاب، مگر مزنى كه اختيار وى قول اول است.

وَ أَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ‏- قومى گفتند: مرافق در تحت غسل نشود، كه الى بمعنى حدّ و غايت است، چنان كه آنجا گفت: ثُمَّ أَتِمُّوا الصِّيامَ إِلَى اللَّيْلِ‏، و اين درست نيست و فتوى عامه علما بر آن نيست. عامه علما بر آنند كه مرافق در تحت غسل شود، و الى بمعنى مع است، كقوله تعالى: وَ يَزِدْكُمْ قُوَّةً إِلى‏ قُوَّتِكُمْ‏، اى مع قوتكم، وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَهُمْ إِلى‏ أَمْوالِكُمْ‏، اى مع اموالكم، فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ‏، مَنْ أَنْصارِي إِلَى اللَّهِ‏. و

روى جابر: «ان النبى (ص) كان اذا توضأ ادار الماء على مرفقيه».

دو دست با هر دو مرفق بشستن در وضو واجب است، از بهر آنكه اقامت مصالح تن بر دو دست ميگردد، و دو دست بدو مرفق ميگردد تا برفق بمصالح خويش برسد.

وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ‏- مذهب مالك و مزنى مسح همه سركشيدن واجبست در وضو، از بهر آنكه اين «با» معنى تعميم نهند، چنان كه جاى ديگر گفت تعالى و تقدس:

فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ مِنْهُ‏، و اين مذهب درست نيست، و تعميم باطلست، لما روى المغيرة بن شعبه: «ان النبى (ص) مسح بناصيته، و على عمامته».

ابو حنيفه گفت: قدر واجب مسح ربع سر است. ابو يوسف گفت: مسح نيمه سر. شافعى گفت: چندان كه اسم مسح بر آن افتد كفايت باشد و فرض گذارده شود. گفتا و اين با باء تبعيض است، چنان كه گويند:

مسحت يدى بالمنديل، فانه يسمى ماسحا، و ان كان مسح بعضه.

اما كمال مسح بمذهب شافعى در تكرار است، و مذهب ابو حنيفه در استيعاب، وحجت شافعى آنست كه رسول خدا وضو كرد، و مسح سر سه بار كشيد، بيك روايت آن گه چون فارغ شد گفت: «هذا وضويى، و وضوء الانبياء قبلى، و وضوء خليلى ابراهيم (ع)».

قوله: وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ‏- مكى و ابو عمر و حمزه و ابو بكر و ارجلكم بخفض لام خوانند، باقى بنصب خوانند، آن كس كه بنصب خواند گويد: عطف است بر وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ‏، و گويد: در آيت تقديم و تأخير است، تقديره: فاغسلوا وجوهكم و ايديكم الى المرافق، و ارجلكم الى الكعبين، و امسحوا برءوسكم، و دليل اين تقديم و تأخير، هم از جهت خبر واضح است، هم از جهت نظر، اما خبر آنست كه مصطفى (ص) گفت:

«لا يقبل اللَّه صلاة امرى حتى يضع الطهور مواضعه، فيغسل وجهه و يديه و يمسح برأسه، و يغسل رجليه».

وقال جابر: «امرنا رسول اللَّه ان نغسل ارجلنا اذا توضأنا للصلاة».

وروى‏ «ان عثمان توضأ فأفرغ على يديه ثلاثا، فغسلهما ثم مضممض، و استنثر[استنشق الماء و ادخله فى انفه، ثم استخرجه بنفس الانف (المنجد).]، ثم غسل وجهه ثلاثا، ثمّ غسل يده اليمنى الى المرفق ثلاثا، ثم غسل يده اليسرى الى المرفق ثلاثا، ثمّ مسح برأسه، ثمّ غسل رجله اليمنى ثلاثا، ثم اليسرى ثلاثا، ثم قال رأيت رسول اللَّه (ص) توضأ نحو وضويى هذا، ثمّ قال: من توضأ وضويى هذا ثم يصلى ركعتين لا يحدث نفسه فيهما بشي‏ء غفر له ما تقدم من ذنبه».

وعن عبد اللَّه بن عمر، أن النبى (ص) رأى قوما، و اعقابهم تلوح لم يمسّها الماء، فقال: «ويل للاعقاب من النار، اسبغوا الوضوء».

وروى انس‏ ان رجلا اتى النبى (ص)، و قد توضأ و ترك على قدميه مثل موضع الظفر، فقال رسول اللَّه: «ارجع فأحسن وضوءك».

اما دليل نظرى آنست كه: رب العزة در شستن پاى حدى پديد كرد، گفت: «إِلَى الْكَعْبَيْنِ»، هم چنان كه در شستن دست حدى بنهاد، گفت: «إِلَى الْمَرافِقِ». چون در تحديد هر هر دو يكسان كرد، دليلست كه در حكم هر دو يكسان‏اند، پس حكم دست غسل است، حكم‏ پاى نيز غسل بايد بخلاف مسح، كه در مسح هيچ حد ننهاد، نه در تيمم، كه گفت: «فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ مِنْهُ»، و نه در وضو، كه گفت: «وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ». اگر حكم هر دو پاى مسح بودى نه غسل، پس تحديد در آن نبودى، كه در مسح تحديد نيست، چنان كه بيان كرديم. و نيز در خبر است كه مصطفى (ص) گفت در صفت مؤمنان:

«انهم يحشرون فى القيامة غرا محجلين من آثار الوضوء».

فردا در قيامت امّت من ميآيند رويهاى ايشان سپيد و دست و پايشان سپيد از آثار وضوء. غرا سپيدى روى است، محجلين سپيدى دست و پاى، رسول خدا دست و پاى را بهم جمع كرد در ثواب، و هر دو بهم برابر كرد در آن روشنايى و سپيدى كه از آثار وضو باشد. اين دليل است كه امروز در سراى حكم هر دو بحكم برابرند و يكسان.

اما ايشان كه «أَرْجُلَكُمْ» بخفض خوانند، گويند: عطف بر رؤس است، اما مراد باين مسح غسل است، كه مسح در لغت مسح بود و غسل بود. عرب گويند: فلان مسح للصلاة، اى توضأ، و در پارسى گويند كه: مسح كرد يعنى وضو كرد، و اين از بهر آنست كه آن كس كه آبدست كند ناچار آب بر اعضاء خويش ريزد، و دست بدان بمالد تا غسل حاصل شود. پس چون معلوم شد كه مسح هم غسل بود و هم مسح، گوئيم در سر مسح است بعينه، كه تحديد با آن نيست، و در رجلين غسل است، كه تحديد دلالت ميكند بر غسل.

ابو عبيده و اخفش گفتند: «و أرجلكم» خفض است بر طريق جوار نه بحكم عطف، چنان كه جاى ديگر گفت: «فيأتيكم عذاب يوم اليم». موضع اليم رفع است كه صفت عذابست، و خفض آن بر طريق جوار است، همچنين موضع «ارجلكم» نصب است كه عطف بر وجوه است، و خفض آن بر طريق جوار است، و اين چنين در قرآن و در لغت بسيار است، و در اعراب رواست.

اما واوها كه درين آيت است، علما در آن مختلف ‏اند كه واو ترتيب‏ اند يا واوجمع؟ قومى گفتند: بمعنى ترتيب و تعقيب‏ اند، و ازينجا ترتيب در وضو واجب ديدند:

اول روى شستن، پس هر دو دست بشستن، پس مسح سر كردن، پس هر دو پاى بشستن.

وضو برين ترتيب واجب ديدند، و خلاف اين باطل دانستند، و اختيار شافعى آنست، و حجت وى آنست كه مصطفى (ص) گفت بر قول خداى عزّ و جلّ:

إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ‏، ابدؤا بما بدأ اللَّه به.

اين دليلست كه واو ترتيب واجب كند، و بدايت بلفظ، بدايت بفعل واجب كند، و كذلك‏

قيل لعبد اللَّه بن زيد بن عاصم: كيف كان رسول اللَّه يتوضأ؟

فدعا بوضوء، فأفرغ على يده اليمنى، فغسل يديه مرّتين، ثمّ مضمض و استنثر ثلاثا، ثمّ غسل وجهه ثلاثا، ثمّ غسل يديه مرّتين مرّتين الى المرفقين، ثمّ مسح رأسه بيديه، فأقبل بهما، و ادبر بدأ بمقدم رأسه، ثمّ ذهب بهما الى قفاء، ثمّ ردهما حتى رجع الى المكان الّذى بدأ منه، ثمّ غسل رجليه.

رسول خدا وضو برين ترتيب كرد، و پس ازين صحابه و تابعين و سلف صالحين الى يومنا هذا، همه چنين كردند، و بخلاف اين هيچ كس نقل نكرد، دليلى روشن است كه اين ترتيب كه در وضو واجب ديده‏ اند. و مذهب مالك آنست كه اگر ترتيب بعمد دست بدارد، آن وضو بكار نيست، و اعادت بايد كرد، و اگر بنسيان دست بدارد، بر وى اعادت نيست، و اختيار مزنى اينست.

اما مذهب بو حنيفه و سفيان آنست كه ترتيب در وضو سنّت است نه واجب، اگر بعمد يا بنسيان دست بدارد بر وى اعادت نيست، و بر وفق مذهب ايشان «واو» موجب ترتيب نيست، كه واو بمعنى جمع است، هم چنان كه در آن آيت گفت: إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساكِينِ‏ الاية. قالوا: لا خلاف أن تقديم بعض اهل السهام على بعض فى الاعطاء جائز، فكذلك هاهنا.

امّا ما ورد من الاخبار فى فضل الوضوء

فقد روى عن النبى (ص) انه قال: «من توضأ فأحسن الوضوء خرجت خطاياه من جسده، حتى تخرج من تحت اظفاره»،

وقال: «اذا توضأ العبد المؤمن او المسلم، فغسل وجهه، خرج من وجهه كل خطيئة نظر اليها بعينه مع الماء او مع آخر قطر الماء، فاذا غسل يديه خرج من يديه كل خطيئة بطشتها يداه مع الماء او مع اخر قطر الماء حتى يخرج تقيا من الذّنوب»،

وقال: «تبلغ الحليّة من المؤمن حيث يبلغ الوضوء»،

وقال: «الطّهور شطر الايمان، و الحمد للَّه يملأ الميزان، و سبحان اللَّه و الحمد للَّه يملأن ما بين السماوات و الارض، و الصلاة نور، و الصدقه برهان، و الصبر ضياء، و القرآن حجة لك او عليك».

وعن عبد الرحمن بن سمرة، قال: «خرج علينا رسول اللَّه، و نحن فى مسجد المدينة، فقال لقد رأيت البارحة عجبا، رأيت رجلا من امتى سلط عليه عذاب القبر، فجاءه وضوءه، فاستنقذ من ذلك»،

وعن انس قال: قال لى النبى (ص): «يا بنى! اسبغ الوضوء يزد فى عمرك، و يحبك حافظاك. يا بنى! ان استطعت ان لا تزال على وضوء فانه من اتاه الموت، و هو على وضوء، اعطى الشهادة»،

وقال (ص): «استقيموا، و لن تحصوا، و اعلموا ان خير اعمالكم الصلاة، و لا يحافظ على الوضوء الا مؤمن.»

 

وَ إِنْ كُنْتُمْ جُنُباً فَاطَّهَّرُوا- اى: اغتسلوا. تطهّر و اطهّر يكى است. روايت كنند از على (ع) كه گفت: ده مرد ازين دانشمندان جهودان بر مصطفى آمدند، و گفتند:

يا محمد لماذا امر اللَّه بالغسل من الجنابة؟ و لم يأمر من البول و الغائط، و هما اقذر من النطفة؟

يا محمد! چونست كه اللَّه تعالى جنابت رسيده غسل فرمود و از وى نطفه پاك بيامد، و محدث را نفرمود، و از وى غائط پليد آمد. رسول خدا گفت: از آنكه آدم (ع) چون از آن درخت منهى بخورد، و شهوتى و لذتى بباطن وى رسيد، و در عروق وى روان گشت، فرزند آدم چون صحبت كند از زير هر تايى موى او شهوتى حركت كند. رب العالمين غسل كه واجب‏ كرد تطهير و تكفير آن را واجب كرد. و گفتند: يا محمد چرا از جمله اعضاء چهار عضو مفرد كرد در وضو كردن؟ گفت: از بهر آنكه آدم چون خواست كه از آن درخت بخورد روى بدان آورد و در آن نگرست. رب العالمين روى شستن واجب كرد كفارت آن را، پس بپاى فرا آن رفت، و اول قدمى كه بنافرمانى برداشتند آن بود. رب العزة پاى شستن بفرمود تا كفارت آن باشد. پس دست فرا كرد و بگرفت و بخورد، دست شستن فرمود تطهير آن را.

پس چون تاج و حلل از وى بپريد دست زلّت رسيده بر سر نهاد. خداى تعالى مسح فرمود طهارت آن را. پس چون آدم اين فرمان بجاى آورد، و عضوها را طهارت داد خداى وى را توبت داد، و گناهان وى بيامرزيد، و بر امت من فرض كرد تا كفارت گناهان ايشان باشد از وضو تا بوضو، احبار چون اين از مصطفى شنيدند همه صدق زدند، و مسلمان شدند.

و در فضيلت غسل مصطفى (ص) گفت در آن حديث معروف:

«رايت البارحة عجبا، رأيت رجلا من امتى و النبيون قعود حلقا حلقا، كلما دنا الى حلقة طرد، فجاءه اغتساله من الجنابة و أخذ بيده، فأقعده الى جنبى».

وفى حديث انس قال: قال لى رسول اللَّه (ص): «يا بنى! بالغ فى الغسل من الجنابة، فتخرج من مغتسلك و ليس عليك ذنبا و لا خطيئة». قلت بابى و أمى فما المبالغة؟ قال: «تبلّ اصول الشعر، و تتقى البشرة».

وَ إِنْ كُنْتُمْ مَرْضى‏ أَوْ عَلى‏ سَفَرٍ أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغائِطِ أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ مِنْهُ‏- اى من الصعيد. شرح اين در سورة النساء رفت.

ما يُرِيدُ اللَّهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ‏- فيما فرض عليكم من الوضوء و الغسل و التيمم، «من حرج» اى ضيق. ميگويد: اللَّه نميخواهد بر شما تنگى در دين، بلكه دين بر شما فراخ كرد، باين رخصتها كه داد، و آسانى فرمود. «و لكن يريد ليطهركم» من الاحداث و الجنابات و الذّنوب و الخطيئات، لكن ميخواهد كه شما را پاك گرداند باين وضو و غسل كه فرمود ازحدث و جنابت از روى ظاهر، هم از معصيت از روى باطن، وَ لِيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ‏ و تا نعمت خود بر شما تمام كند بروشن داشتن راه دين و در آموختن كار دين، و قيل: بانجاءكم من النار، و ادخالكم الجنة، يدل عليه ما

روى‏ ان رجلا سمع النبى (ص) يقول: اللهم انى اسئلك تمام النعمة. فقال: او تدرى ما تمام النعمة؟ قال: لا. قال: «النجاة من النار و دخول الجنة».

و قيل: «وليتم نعمته عليكم» فيما اباح لكم من التيمم عند عدم الماء و سائر نعمه الّتى لا تحصى، لعلكم تشكرون اللَّه عليها.

 

النوبة الثالثة

قوله تعالى: يَسْئَلُونَكَ ما ذا أُحِلَّ لَهُمْ قُلْ أُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّباتُ‏ الاية- تفسير محرّمات و محلّلات از شرع پرسيدند، و تكيه بر فتواى شرع كردند، دانستند كه پاك آنست كه شرع پاك كرد، و پليد آنست كه شرع پليد كرد. راه آنست كه شرع نهاد، چراغ آنست كه شرع افروخت، و تخم آنست كه شرع ريخت. بى‏ شرع روشن هيچ كس بكار نيست، بى‏ شرع دين هيچ كس پذيرفته نيست.

اگر نز بهر شرعستى در اندر بنددى گردون‏ و گر نز بهر دينستى كمر بگشايدى جوزا

شرع ايشان را جواب داد كه حلال آنست كه پاك است، و پاك آنست كه زبان بر ذكر دارد، و دل در فكر آرد، و جان با مهر پردازد. و بدان كه دل را دو صفت است: يكى صفوت ديگر قسوت. صفوت از خوردن حلال بود، قسوت از خوردن حرام خيزد. مرد كه حرام خورد دلش سخت شود، چنان كه رب العزة حكايت كرد از قومى كه: «قست قلوبهم و زين لهم الشيطان ما كانوا يعملون». پس زنگ بى ‏وفايى بر آن نشيند، چنان كه گفت: كَلَّا بَلْ رانَ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ‏. پس غاشيه بى‏ دولتى در سر وى كشيد كه: قُلُوبُنا غُلْفٌ‏، پس شهره زمين‏ و آسمان گردانيد كه: أُولئِكَ الَّذِينَ لَمْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ‏. و او كه حلال خورد دلش صافى گردد تا از مهر خود با مهر حق پردازد، و از ياد خلق با ياد حق پردازد. همه او را خواند، همه او را داند. اگر بيند بوى بيند، اگر شنود بوى شنود، اگر گيرد بوى گيرد، و اليه‏

اشار النبى (ص) حكاية عن اللَّه عزّ و جلّ: «فاذا احببته، كنت له سمعا يسمع بى، و بصرا يبصر بى، و يدا يبطش بى».

بنده خاص ملك باش كه با داغ ملك‏ روزها ايمنى از شحنه و شبها ز عسس‏

وَ ما عَلَّمْتُمْ مِنَ الْجَوارِحِ مُكَلِّبِينَ‏- آن سگ شكارى بيك مراد خود كه بگذاشت، و طبيعت خود كه دست بازداشت، تا آن صيد خواجه خويش را نگه داشت، لا جرم فريسه وى حلال گشت، و اقتناء وى در شرع جائز، و نجاست و خساست وى در منفعت وى مستغرق، و نيز شايسته قلاده زرين گشت، و پاى تخت ملوك. از روى اشارت هميگويد كه:

آزاد شو از هر چه بكون اندر تا باشى يار غار آن دلبر

سگ خسيس بيك ادب كه بجاى آورد خست وى بعزت بدل گشت، پس چه گويى درين جوهر حرمت اگر ادب حضرت بجاى آرد، و خودپرستى را با حق ‏پرستى بدل كند، و مراد خود فداى حكم ازل كند. كمتر نواختى كه از حضرت او را پيش آيد آنست كه در فراغت بر وى بگشايند، تا بلذت خدمت رسد، باز حلاوت قربت تو بيابد، باز سرور معرفت، باز روح مناجات، باز برق محبت، باز كشف مشاهدت، باز شغلى در پيش آيد كه از آن عبارت نتوان، تا آنكه همه زندگانى شود در آن.

پير طريقت گفت: «مسكين او كه عمرى بگذاشت و او را ازين كار بويى نه، ترا از دريا كسان چيست كه ترا جويى نه!»

الْيَوْمَ أُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّباتُ‏- يوسف بن الحسين گفت: الطيبات من الرزق ما يبدو لك من غير تكلف و لا اشراف نفس، طيبات رزق آنست كه از غيب درآيد و برضاى حق آيد، بجان و دل قبول بايد، و زاد راه دين را بشايد، و گفته ‏اند: طيبات رزق آنست كه صفت طهارت يافته و عين نظافت گشته. و طهارت دو قسم است: يكى از روى ظاهر يكى از روى باطن، و رموز هر دو قسم درين آيت روان است كه رب العزة گفت:

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ‏ الاية- طهارت ظاهر سه فصل است: يكى طهارت از نجاست. دوم طهارت از حدث و جنابت، سيوم طهارت از فضولات تن، چون ناخن و موى و شوخ و غير آن، و هر يكى را ازين سه فصل شرحى و بيانى است بجاى ديگر گفته شود ان شاء اللَّه، و طهارت باطن سه وظيفه است: اول طهارت جوارح از معصيت، چون غيبت و دروغ و حرام خوردن و خيانت كردن و در نامحرم نگرستن، چون اين طهارت حاصل شود بنده آراسته فرمان بردارى و حرمت‏دارى گردد، و اين درجه ايمان پارسايان است نشان وى آنست كه همواره ذكر حق او را بر زبان است و ثمره وعده در دل، و تازگى منت در جان، پيوسته در عيادت بيماران، و زيارت گورستان، و بدعاء نيكان شتابان، و فرا بهشت يازان. وظيفه دوم طهارت دل است از اخلاق ناپسنديده چون عجب و حسد و كبر و ريا و حرص و عداوت و رعونت. عجب آئينه دوستى خراب كند.

حسد قيمت مردم ناقص كند. كبر آيينه دل تاريك كند. ريا چشمه طاعت خشك كند.

حرص حرمت مردم نهد. عداوت آب الفت باز بندد. رعونت ميخ صحبت ببرد. بنده چون ازين آلايشها طهارت يافت، در شمار متقيان است. نشان وى آنست كه از رخصت بگريزد، و در شبهت نياويزد، پيوسته ترسان و لرزان و از دوزخ گريزان، بلقمه‏اى و خرقه‏اى راضى، جهان بجهانيان باز گذاشته، و خود را در بوته اندوه بگداخته. ايمان مايه وى، تقوى زاد وى، گور منزل وى، آخرت مقصد وى. با اينهمه پيوسته بزبان تضرع ميزارد، وميگويد: الهى! هر كس بر چيزى، و من ندانم كه بر چه ‏ام، بيمم همه آنست كه كى پديد آيد كه من كه ‏ام؟ الهى! پيوسته در گفت و گويم، تاوا ننمايى‏[2] در جست و جويم، از بيقرارى در ميدان بى ‏طاقتى ميپويم، در ميان كارم، اما بويى نميبويم الهى! مركب وا ايستاد، و قدم بفرسود، همراهان‏[3] برفتند، و اين بيچاره را جز تحير نيفزود:

قد تحيرت فيك خذ بيدى‏ يا دليلا لمن تحير فيكا

وظيفه سيوم طهارت سراست از هر چه دون حق، يقول اللَّه عز و جل: قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ‏. اين طهارت امروز حليت ايشانست كه فردا جام شراب طهور در دست ايشان است. امروز نور اميد در دلشان مى‏تاود و فردا نور عيان در جان. امروز از شوق آب جگر در ديده روان، و فردا آب مشاهدت در جوى ملاطفت روان. امروز صبح شادى از مطلع آزادى برآمده، و فردا آفتاب عنايت در آسمان معاينت ترقى گرفته. نشان اين طهارت آنست كه مهر دنيا بشويد، و رسوم انسانيت محو كند، و حجاب تفرق بسوزد، تا دل در روضه انس بنازد، و جان در خلوت عيان با حق پردازد. نكو گفت آن جوان مرد كه: آخر روزى ازين طبل برآيد آوازى، و از آن كريم باشد واجان‏[باجان] محب رازى، عجب كارى و طرفه بازاى! اينست مؤانست من غير مجانست، چون همجنسى نيست اين انس چيست؟ چون هم كفوى نيست اين مهر چيست؟ چون تو او را نديده ‏اى اين بى‏ طاقتى چيست؟

چون شراب در عنب است اين هستى چيست؟ چون انتظار همه محنت است اين شادى دل چيست؟ چون ديده سر ازو محجوب است اين وجد چون آتش چيست؟ چون اين طريق همه بلاست در ميان بلا اين لذّت چيست؟

هر چند بر آتشم نشاند غم تو غمناك شوم گرم نماند غم تو

فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ‏- چنان كه در طهارت ظاهر روى شستن بفرمان شريعت واجب است، در طهارت باطن باشارت حقيقت آب روى خويش نگاه داشتن، و در طلب خسايس‏[محتقراتها ] پيش دنياداران بنريختن واجبست، و چنان كه در آن طهارت دست شستن واجب است درين طهارت دست از خلايق بشستن و كار بحق سپردن واجبست، و چنان كه مسح سر واجب است سر بگردانيدن از خدمت مخلوق، و از تواضع هر خسى و ناكسى پرهيز كردن واجبست، و چنان كه پاى شستن فرض است، بر كار خير پاى نهادن، و بر طاعت اللَّه رفتن واجبست.

و گفته‏ اند: تخصيص اين اعضاء چهارگانه بطهارت از آن جهت است كه آدمى شرف و فضل كه يافت بر ديگر جانوران، باين اعضا يافت. يكى صورت رويست كه ديگران را برين صفت نيست. ربّ العالمين منّت نهاد و گفت: وَ صَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ‏. ديگر هر دو دست‏ اند كه آدمى بدان طعام خورد، و همه جانوران ديگر بدهن خورند. ربّ العزّة منّت نهاد و گفت: وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ‏ يعنى باليدين الباطشتين الصّالحتين للاكل و غيره. سيوم سر است كه در آن دماغ است، و در دماغ عقل است، و در عقل شرف دانايى است كه ديگران را نيست. ربّ العالمين منّت نهاد و گفت:

لَآياتٍ لِأُولِي الْأَلْبابِ‏. چهارم دو پاى ‏اند بر قامت راست زيبا كشيده تا بدان ميروند و ديگران را پاى برين صفت نيست، يقول اللَّه تعالى: لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ‏.

چون اين نعمت بر فرزند آدم تمام كرد طهارت اين جوارح از وى درخواست شكر آن نعمت را. و گفته‏ اند: طهارت سبب آسايش است و راحت پس از اندوهان و محنت،چنان كه در قصه مريم است. بوقت ولادت عيسى چون آن چشمه آب پديد آمد طهارت كرد و از اندوه ولادت و وحشت غربت برست. و سبب دفع وساوس شيطان است كه مصطفى گفت:

«اذا غضب احدكم فليتوضّأ».

و سبب كشف بلا و محنت است، چنان كه در قصّه ايّوب پيغامبر است. و ذلك فى قوله تعالى: ارْكُضْ بِرِجْلِكَ هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَ شَرابٌ‏، و گفته‏ اند: سر طهارت درين اعضاء چهارگانه‏ بى‏ هيچ آلايشى كه در آن است، از دو وجه است: يكى آنكه تا مصطفى (ص) فرداى قيامت امّت خود واشناسند، و از بهر ايشان شفاعت كند، و نشان آن بود كه رويها دارند روشن و افروخته از روى شستن، و همچنين دست و پاى و سر ايشان سپيد و روشن و تازه از آب طهارت، و به‏ يقول النّبي (ص): «ان امّتى يحشرون يوم القيامة غرّا محجلين من آثار الوضوء».

وجه ديگر آنست كه بنده مملوك چون فروشند، عادت چنان رفته كه او را بنخاسى برند، و دست و پاى و روى و سر بر مشترى عرضه كنند، و اگر چه كنيزك باشد شرع دستورى دهد كه بر رويش نگرند، و مويش بينند، و دست و پايش نگرند. فردا مصطفى (ص) نخاس قيامت خواهد بود، و حق جلّ جلاله مشترى، پس بنده را فرمودند تا امروز اين اعضا را نيك بشويد، و تا تواند آب از آن نسترد، و در تجديد طهارت بكوشد، تا فردا در اعضاء وى نور افزايد، و چون او را بنخاس خانه قيامت عرضه كنند، دست و پاى و روى و سر وى روشن بود و پسنديده.

فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً- حكمت در آنكه طهارت از آب يا از خاك گردانيد بوقت ضرورت نه با چيزى ديگر، آنست كه رب العالمين آدم را از آب و خاك آفريد تا آدمى پيوسته از آن بر آگهى بود، و شرف خويش در آن بداند، و شكر اين نعمت بجاى آرد، و آدم (ع) ازين جهت بر ابليس شرف يافت كه ابليس از آتش بود،و آدم از خاك، و خاك به از آتش، كه آتش عيب نماى است و خاك عيب پوش. هر چه بآتش دهى عيب آن بنمايد. سيم سره از ناسره پديد آرد. زر مغشوش از خالص پيدا كند. باز خاك عيب پوش است. هر چه بوى دهى بپوشد، عيب ننمايد. و نيز آتش سبب قطع است، و خاك سبب وصل. با آتش بريدن و كشتن است، با خاك پيوستن و داشتن است. ابليس از آتش بود لا جرم بگسست. آدم از خاك بود لا جرم پيوست. و نيز طبع آتش تكبّر است برترى جويد، طبع خاك تواضع است فروترى خواهد. برترى ابليس را بدان آورد كه گفت:

«أَنَا خَيْرٌ». فروترى آدم را بدان آورد كه گفت: رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا. ابليس گفت:

من و گوهر من، آدم گفت: نه من بلكه خداى من.

حكمتى ديگر گفته‏ اند در تخصيص آب و خاك اندر طهارت، گفتند كه: هر جايى كه آتش درافتد زخم آن آتش بآب و خاك بنشانند، و مؤمن را دو آتش در پيش است: يكى آتش شهوت در دنيا، ديگر آتش عقوبت در عقبى. رب العالمين آب و خاك سبب طهارت وى گردانيد، تا امروز آتش شهوت بر وى بنشاند، و فردا آتش عقوبت.

و بدان كه ابتداء طهارت از آن عهد معلوم گشت كه اندر خبر آمده از امير المؤمنين على بن ابى طالب (ع) از رسول خدا (ص) گفت: چون فرشتگان حديث آدم و صفت وى شنيدند، گفتند: أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ؟ بعد از آن ازين گفت پشيمان شدند، و از عقوبت اللَّه بترسيدند، زارى كردند و بگريستند، و از خداى عزّ و جلّ خشنودى خواستند. فرمان آمد از اللَّه كه خواهيد تا از شما درگذارم، و گرانى اين گفتار از شما بردارم، و بر شما رحمت كنم، دريايى آفريده‏ ام زير عرش مجيد، و آن را بحر الحيوان نام نهاده ‏ام. بدان دريا شويد، و بدان آب رويها و دستها بشوييد و سرها را مسح كنيد، و پايها را بشوييد. فرشتگان فرمان بجاى آوردند. امر آمد كه هر يكى از شما تا بگويد:

«سبحانك اللهم و بحمدك، اشهد ان لا اله الا انت، استغفرك و أتوب اليك».

ايشان بگفتند،و فرمان آمد كه توبه‏ هاى شما پذيرفتيم، و از شما اندر گذاشتيم. گفتند: خداوندا! اين كرامت ما راست على الخصوص؟ يا ديگران ما را در آن انبازند؟ گفت: شما راست، و آن خليفت را كه خواهم آفريد، و فرزندان وى تا قيام الساعة. هر كه اين چهار اندام را آب رساند چنان كه شما را فرمودم، اگر از زمين تا آسمان گناه دارد از وى درگذارم، و او را خشنودى و رحمت خود كرامت كنم.

و بر وفق اين معنى خبر درست است از على مرتضى (ع)، گفت: هر چه از رسول خدا (ص) بشنودمى اللَّه مرا بدان منفعت دادى. يقين علم و صلاح عمل از آن بدانستمى، و اگر خبرى من نشنوده بودمى، و كسى مرا روايت كردى آن كس را سوگند دادمى. چون سوگند ياد كردى بر وى اعتماد رفتى ، و ابو بكر صديق مرا روايت كرد، و راست گفت. او را سوگند ندادم از آنكه وى هميشه راستگوى بود. گفت: از رسول خدا (ص) شنيدم كه گفت:

هر بنده مؤمن كه گناهى كند، پس از آن گناه آبدست كند، و آب تمام بجاى رساند، و چون فارغ شود دو ركعت نماز كند، اللَّه تعالى آن گناه از وى درگذارد، و از وى عفو كند، و بيان اين خبر در قرآن مجيد است: وَ مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً أَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ اللَّهَ يَجِدِ اللَّهَ غَفُوراً رَحِيماً.

 

كشف الاسرار و عدة الأبرار – المائدة

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=