كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سورة المائدة آیه 82- 72
11- النوبة الاولى
(5/ 82- 72)
قوله تعالى: لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا كافر شدند ايشان كه گفتند:إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ كه خداى عيسى مريم است، وَ قالَ الْمَسِيحُ و گفت عيسى: يا بَنِي إِسْرائِيلَ اى فرزندان يعقوب، اعْبُدُوا اللَّهَ خداى را پرستيد، رَبِّي وَ رَبَّكُمْ خداوند من و خداوند شما، إِنَّهُ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ هر كه انباز گيرد با خداى، فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ اللَّه حرام كرد بر وى بهشت، وَ مَأْواهُ النَّارُ و جاى وى آتش، وَ ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ أَنْصارٍ (72) و ستمكاران را هيچ ياران نيست.
لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا كافر شدند ايشان كه گفتند: إِنَّ اللَّهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍ كه اللَّه سديگر سه است، وَ ما مِنْ إِلهٍ و نيست خداى، إِلَّا إِلهٌ واحِدٌ مگر يك خداى يكتا، وَ إِنْ لَمْ يَنْتَهُوا و اگر باز نه ايستند، عَمَّا يَقُولُونَ از اينكه ميگويند، لَيَمَسَّنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ بايشان رسد كه بر كفر خويش بپائيدند از ايشان، عَذابٌ أَلِيمٌ (73) عذابى درد نماى.
أَ فَلا يَتُوبُونَ باز نگردند، إِلَى اللَّهِ با خداى، وَ يَسْتَغْفِرُونَهُ و از وى آمرزش نجويند؟ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ (74) و اللَّه آمرزگار است و بخشاينده. مَا الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ نيست پسر مريم، إِلَّا رَسُولٌ مگر فرستاده، قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ كه گذشت پيش از وى فرستادگان فراوان، وَ أُمُّهُ صِدِّيقَةٌ و مادر وى زنى بود پارسا، كانا يَأْكُلانِ الطَّعامَ دو طعام خواره بودند، انْظُرْ در نگر، كَيْفَ نُبَيِّنُ لَهُمُ الْآياتِ چون دشمنان خود را سخنان روشن پيدا ميكنيم ثُمَّ انْظُرْ أَنَّى يُؤْفَكُونَ (75) پس درنگر چون ايشان را [از دريافتن و پذيرفتن حق] مى برگردانند!
قُلْ گوى [يا محمد] أَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مى پرستيد فرود از خداى، ما لا يَمْلِكُ لَكُمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً چيزى كه بدست وى نه گزند است و نه سود، وَ اللَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ (76) و خداى اوست كه شنواست و دانا.
قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ ترسايان را گوى كه اى خوانندگان انجيل! لا تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ مبالغه مكنيد در دين خويش، غَيْرَ الْحَقِ در مخالفت حق، وَ لا تَتَّبِعُوا أَهْواءَ قَوْمٍ و بر پى هوا و خوش آمد قومى مرويد، قَدْ ضَلُّوا مِنْ قَبْلُ كه بيراه شدند پيش از اين ، وَ أَضَلُّوا كَثِيراً و بيراه كردند فراوانى مردمان را، وَ ضَلُّوا عَنْ سَواءِ السَّبِيلِ (77) و بيراه شدند از شاهراه راست.
لُعِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا لعنت كردند بر ايشان كه كافر شدند، مِنْ بَنِي إِسْرائِيلَ از فرزندان يعقوب، عَلى لِسانِ داوُدَ بر زبان داود [در زبور]، وَ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ و بر زبان عيسى [در انجيل]، ذلِكَ بِما عَصَوْا آن بآن بود كه سر كشيدند و نافرمانى كردند، وَ كانُوا يَعْتَدُونَ (78) و در مراد خويش اندازه ها در مى بگذاشتند.
كانُوا لا يَتَناهَوْنَ يكديگر را بازنمى زدند عَنْ مُنكَرٍ فَعَلُوهُ از ناپسندى كه ميكردند لَبِئْسَ ما كانُوا يَفْعَلُونَ (79) بد چيزى و بدكارى كه ميكردند!
تَرى كَثِيراً مِنْهُمْ از ايشان فراوانى بينى يَتَوَلَّوْنَ الَّذِينَ كَفَرُوا كه با كافران همساز و همدل ميباشند، لَبِئْسَ ما قَدَّمَتْ لَهُمْ أَنْفُسُهُمْ بد چيزى كه ايشان تنهاى ايشان را پيش فرا فرستادند، أَنْ سَخِطَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ كه از كرد ايشان آن آمد كه خشم گرفت اللَّه بر ايشان، وَ فِي الْعَذابِ هُمْ خالِدُونَ (80) و در عذاب اواند جاودان.
وَ لَوْ كانُوا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ النَّبِيِ و اگر گرويده بودندى بخداى و رسول، وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْهِ و بآنچه فرو فرستاده آمد بوى، مَا اتَّخَذُوهُمْ أَوْلِياءَ ايشان را به دوستان نداشتندى و همدل بنگرفتندى، وَ لكِنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ فاسِقُونَ (81) لكن فراوانى از ايشان فاسق بودند و از طاعت بيرون.
لَتَجِدَنَ تو يابى، أَشَدَّ النَّاسِ عَداوَةً صعبترين مردمان بعداوت، لِلَّذِينَ آمَنُوا ايشان را كه مؤمناناند، الْيَهُودَ اين جهودان، وَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا و پس آن كوران، وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً و يابى نزديكتر ايشان بدوستى، لِلَّذِينَ آمَنُوا ايشان را كه مؤمنان اند، الَّذِينَ قالُوا ايشان كه گفتند: إِنَّا نَصارى كه ما ترسايانيم، ذلِكَ آن [نزديك دلى ترسايان بمؤمنان]، بِأَنَّ مِنْهُمْ بآنست كه از ايشان قِسِّيسِينَ وَ رُهْباناً قسيسان و رهبان است، وَ أَنَّهُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ (82) و بآنكه ترسايان بر خلق گردن نكشند.
النوبة الثانية
قوله تعالى: لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ- كلبى گفت:
اين آيت در شأن ترسايان نجران آمد: سيد و عاقب و اصحاب ايشان از فرقه يعقوب كه گفتند: المسيح ابن مريم هو اللَّه، و اصل سخن ايشان همانست كه مثلّثه گفتند، و در آيت ديگر آن را شرح دهيم. مسيح از بهر آن نام كردند كه: دست بهيچ آفت و عاهت رسيده نبودى كه نه در حال آن آفت زائل گشتى، و بصحت بدل شدى. ابراهيم نخعى گفت: مسيح صدّيق باشد، و قيل: لانه كان امسح الرجل لا خمس له، و شرح اين در سورة آل عمران رفت.
إِنَّهُ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ- اين سخن جائز است كه از كلام عرب بود، و جائز است كه ابتدايى باشد از كلام حق. ميگويد: هر كه شرك آرد در عبادت خداى خويش، و آن گه توبه نكند، و بر شرك ميرد، اللَّه بهشت بر وى حرام كرد، و از بهشت باز داشت. اين شرك اكبر است كه ضد توحيد و ايمانست، و معنى اين شرك الحاق شريك است بمعبود بى همتا، وى را بچيزى از خلق خويش ماننده كردن، يابنده را بيش از فعل استطاعت دانستن، چنان كه اعتقاد قدريان است، و اين محض شرك اكبر است، و عين مذهب كوران. هر كه ازين شرك برست از آتش دوزخ ايمن گشت.
مصطفى (ص) معاذ را گفت:
«يا معاذ! هل تدرى ما حق اللَّه على عباده و ما حق العباد على اللَّه»؟
هيچ دانى كه حق خدا بر بندگان چيست و حق بندگان بر خدا چيست؟ معاذ گفت: خدا داناتر باين و بس. رسول بوى گفت:
يا معاذ حق اللَّه على العباد ان يعبدوه، و لا يشركوا به شيئا، و حق العباد على اللَّه ان لا يعذب من لا يشرك به شيئا».
وعن عبادة عن النبى (ص)، قال: «من شهد ان لا اله الا اللَّه، وحده لا شريك له، و أن محمدا عبده و رسوله، و ان عيسى عبد اللَّه و رسوله و ابن امته، و كلمة القاها الى مريم و روح منه، و الجنّة و النّار حق، ادخله اللَّه الجنّة على ما كان من العمل».
لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍ- جمهور ترسايان از ملكائيه و نسطوريه و يعقوبيه به تثليث هميگويند، و تثليث آنست كه گويند: الالهية مشتركة بين اللَّه و مريم و عيسى، و كل واحد من هؤلاء اله، و اللَّه احد ثلاثة آلهة. يبيّن هذا قوله تعالى للمسيح: أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِي وَ أُمِّي إِلهَيْنِ مِنْ دُونِ اللَّهِ؟! و لا بد أن يكون فى هذه الاية اضمار و اختصار، لان المعنى: انهم قالوا ان اللَّه ثالث ثلاثة آلهة، فخذف ذكر الالهة، لان المعنى مفهوم، و لا يكفر من يقول ان اللَّه ثالث ثلاثة اذا لم يرد الالهة لانه ما من اثنين الا و اللَّه ثالثهما بالعلم، كقوله: «ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ»، و
قال النبى (ص) لابى بكر: «ما ظنّك باثنين اللَّه ثالثهما»؟ و الّذى يبين انهم ارادوا بالثلاثة الالهة قوله فى الردّ عليهم: وَ ما مِنْ إِلهٍ إِلَّا إِلهٌ واحِدٌ.
هيچ كس اللَّه را جفت نگفت مگر ترسايان، و فرزند سه طائفه گفتند: قومى از جهودان كه عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ گفتند، و قومى از كفره عرب كه فريشتگان را دختران گفتند، و ترسايان عيسى گفتند، و نيز مادر او را جفت گفتند، و فرق انباز گويان فراواناند، و فى الخبر: «ما احد اصبر على اذى يسمعه من اللَّه، يدعون له الولد، ثمّ يعافيهم و يرزقهم».
وَ ما مِنْ إِلهٍ إِلَّا إِلهٌ واحِدٌ- و اين «من» تحقيق توكيد است يعنى ما اله الا اله واحد، وَ إِنْ لَمْ يَنْتَهُوا يعنى ان لم يتوبوا عن مقالتهم، لَيَمَسَّنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا اى ثبتوا على كفرهم. مسّ و لمس هر دو بمعنى متقاربند، و فرق آنست كه لمس ملاصقه است كه با وى احساس بود ناچار، و مس جائز است كه با وى احساس بود و جائز است كه نبود. اما درين موضع ناچار احساس است كه عذاب چون بحيوان رسد لا بد حس آن بيابد، و در وى اثر كند. ثم دعاهم الى التوبة، فقال: أَ فَلا يَتُوبُونَ إِلَى اللَّهِ من النصرانية؟
و يَسْتَغْفِرُونَهُ من اليهودية؟ هذا امر بلفظ الاستفهام، كقوله: «فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ» اى انتهوا. وَ اللَّهُ غَفُورٌ، للذنوب، رَحِيمٌ بهم حين قبل منهم التوبة. استغفار درين آيت بمعنى توحيد است، كقوله: اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ، لان من وحّده فقد باء بمغفرته، هر كه اللَّه را يكتا دانست خويشتن را بآمرزش آورد.
مَا الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ- رسالت و نبوت عيسى نه چيزى بديع است و نه بيشينه كارى، بلكه پيش از وى رسولان بودند و گذشتند، و در منزلت و معجزت عيسى و رسولان همه يكسان بودند. هر كه عيسى را دعوى الهيت كند، چنانست كه همه را دعوى الهيت كرد، پس چنان كه ايشان رسولان بودند نه خدايان، عيسى هم رسول است نه خدا. «وَ أُمُّهُ صِدِّيقَةٌ» جاى ديگر گفت: «وَ صَدَّقَتْ بِكَلِماتِ رَبِّها وَ كُتُبِهِ». كلبى گفت: صدّيقى وى آن بود كه چون جبرئيل آمد و گفت:
«إِنَّما أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لِأَهَبَ لَكِ غُلاماً زَكِيًّا» صدّقت جبرئيل و صدّقت بعيسى انه رسول اللَّه.
كانا يَأْكُلانِ الطَّعامَ- اى كانا يعيشان بالطعام و الغذاء كسائر الآدميين، و كيف يكون الها من لا يقيمه الا اكل الطعام؟! و قيل: كانا يأكلان الطعام، كنى عن الذرق بالذوق، يأكلان إشارة إلى ما يرميان به. اين كنايت است از قضاء حاجت آدمى، و هو من احسن الكنايات و ادقها، لان من اكل الطعام كان منه الحدث و البول، فكنى عن ذلك بألطف كناية بالاختصار و النهاية.
انْظُرْ كَيْفَ نُبَيِّنُ لَهُمُ الْآياتِ- اى: كيف نظهر ما فى الانسان من العلامات الدالة على انه ليس باله. ثُمَّ انْظُرْ أَنَّى يُؤْفَكُونَ من اين يكذبون بعد البيان؟ يقال لكل مصروف عن شىء مأفوك عنه، و قد افكت فلانا عن كذا، اى: صرفته عنه، و قد أفكت الارض اذا صرف عنها المطر، و الافك الكذب لانه صرف الخبر عن وجهه، و المؤتفكات المنقلبات من الرياح و غيرها، لانها صرفت بقلبها عن وجهها. أَنَّى يُؤْفَكُونَ يعنى يصرفون عن وجه البيان، و يعمون عن الدلالة.
قُلْ يا محمد للنصارى: أَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَمْلِكُ لَكُمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً؟ يعنى المسيح. ترسايان را ميگويد كه: چه پرستيد عيسى را! كه در وى ضرر و نفع نيست، نه در دنيا و نه در آخرت، اگر نپرستيد شما را گزندى نتواند، و اگر پرستيد سودى بر شما نتواند، وَ اللَّهُ هُوَ السَّمِيعُ لمقالتهم فى عيسى و أمّه، الْعَلِيمُ بفعالهم.
قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ لا تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ- غلو در دين آنست كه از اقتصار در گذرند، ما بين طرفى القصد مذموم. افراط چون تفريط است هر دو نكوهيده. غَيْرَ الْحَقِ معنى آنست كه لا تسلكوا غير القصد، در راه ميانجى رويد نه از سزا دون و نه از اندازه افزون. غاليان در دين سه قوم اند: ترسايان در كار عيسى (ع)، و رافضيان در كار على (ع)، و خوارج در كار تشديد. رافضيان در غلو ملحق اند بترسايان، و موسوسان در طهارت و در نماز در نمطى اند از سيرت خوارج. وَ لا تَتَّبِعُوا أَهْواءَ قَوْمٍ- الاهواء هى المذاهب التي تدعوا اليها الشهوة دون الحجة، و در قرآن چند جايگه ذكر اتباع اهواء است هم بر سبيل ذمّ، و ذلك فى قوله تعالى: وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ، وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَتَرْدى، وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى.
وَ لا تَتَّبِعُوا أَهْواءَ قَوْمٍ قَدْ ضَلُّوا مِنْ قَبْلُ- قوم اينجا[1] پدران و اسلاف ايشان اند، ميگويد: بر پى هواء پدران خويش مرويد، كه بيراه شدند، و ديگران را بيراه كردند، و اين پدران و اسلاف ايشان سه فرقت بودند از ترسايان نسطوريان و يعقوبيان و ملكائيان. قومى گفتند كه: عيسى اوست. قومى گفتند كه: پسر اوست.
قومى گفتند كه: انباز اوست، و هر چند كه همه كافران در ضلالت و گمراهىاند، امّا ترسايان را على الخصوص دو ضلالت گفت: قَدْ ضَلُّوا مِنْ قَبْلُ وَ أَضَلُّوا كَثِيراً وَ ضَلُّوا عَنْ سَواءِ السَّبِيلِ ، پيشين آنست كه به موسى كافر بودند، و پسين آنست كه عيسى را پسر خواندند. وجهى ديگر است پيشين ضَلُّوا آنست كه عيسى را پسر خواندند و پسين آنست كه مصطفى را دروغ زن خواندند.
لُعِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا- اين آيت در تغليظ است در ترك امر معروف و نهى منكر و تشديد بر علما، تا خلق را پند دهند، و باز زنند، و در حق گفتن از خلق باك ندارند، و فرا ظالم گويند كه مكن و معنى لعنت، راندن است و دور كردن از رحمت اللَّه، و لعنت بر زبان داود آن بود كه اصحاب السبت ماهى گرفتند روز شنبه در مخالفت فرمان، داود گفت: «اللهم انّ عبادا قد خالفوا امرك و تركوا قولك فالعنهم و اجعلهم آية و مثلا لخلقك، فمسخهم اللَّه قردة»، و لعنت بر زبان عيسى آن بود كه قومى كه مائده خوردند ايمان نياوردند، و در كفر بيفزودند، تا عيسى گفت: «اللهم انك انت وعدتنى من كفر منهم بعد ما يأكل المائدة ان تعذبه عذابا لا تعذبه احدا من العالمين. اللهم العنهم كما لعنت اصحاب السّبت». پنج هزار مرد بودند كه در ميان ايشان زنى و كودكى نه، بدعاء عيسى همه خنازير گشتند. و گفتهاند: داود بقومى برگذشت كه بر منكرى جمع آمده بودند، داود ايشان را نهى كرد. ايشان گفتند: نحن قرود ما نفقه. داود گفت: «كُونُوا قِرَدَةً» فمسخهم اللَّه قردة. و ان قوما كانوا يجتمعون على عيسى يسبّونه فى امّه، قال اللَّه ان يجعلهم خنازير، فذلك لعنهم على لسان داود و عيسى بن مريم.
وعن عبد اللَّه بن مسعود قال: قال رسول اللَّه (ص): «لما وقعت بنو اسرائيل فى المعاصى، نهتهم علماؤهم فلم ينتهوا، فجالسوهم فى مجالسهم و واكلوهم و شاربوهم فضرب اللَّه قلوب بعضهم ببعض، فلعنهم على لسان داود و عيسى بن مريم ذلِكَ بِما عَصَوْا وَ كانُوا يَعْتَدُونَ»، ثمّ قال (ص): «كلّا و الذى نفسى بيده حتى تأخذوا على يد الظالم فتأطروه على الحق اطرا» قوله تأطروه اى: تعطفوه.
كانُوا لا يَتَناهَوْنَ عَنْ مُنكَرٍ فَعَلُوهُ لَبِئْسَ ما كانُوا يَفْعَلُونَ-
قال النبى (ص): «ان اللَّه لا يعذب العامة بعمل الخاصة حتى يروا المنكر بين ظهرانيهم، و هم قادرون على ان ينكروه و لا ينكروه، فاذا فعلوا ذلك عذب اللَّه العامة و الخاصة».
وفى رواية اخرى: «ان الناس اذا رأوا منكرا فلم يغيروه يوشك ان يعمّهم اللَّه بعقابه».
وقال (ص): «اذا عملت خطيئة فى الارض، من شهدها فكرهها كان كمن غاب عنها، و من غاب عنها فرضيها، كان كمن شهدها»،
وقال: «مثل المداهن فى حدود اللَّه و الواقع فيها مثل قوم استهموا سفينة فصار بعضهم فى اسفلها و صار بعضهم فى اعلاها، و كان الذى فى اسفلها يمرّ بالماء على الذين فى اعلاها، فتأذّوا به فأخذ فأسا، فجعل ينقر اسفل السفينة، فأتوه فقالوا: مالك؟ فقال: تأذيتم بى و لا بد لى من الماء فان اخذوا على يديه انجوه و نجّوا انفسهم، و ان تركوه اهلكوه و اهلكوا انفسهم».
وقال: «يجاء بالرجل فيلقى فى النار فتندلق اقتابه فى النار، فيطحن فيها، فيجتمع اهل النّار عليه، فيقولون اى فلان! ما شأنك؟ أ ليس كنت تأمرنا بالمعروف و تنهانا عن المنكر؟! قال كنت آمركم بالمعروف و لا آتيه، و أنهاكم عن المنكر و آتيه».
تَرى كَثِيراً مِنْهُمْ- يعنى من اليهود، يَتَوَلَّوْنَ الَّذِينَ كَفَرُوا من مشركى العرب من قريش. اين در شأن كعب اشرف فرو آمد كه به مكه شد با شصت مرد راكب بر بو سفيان و مشركان عرب بر دشمنى رسول خدا، و شرح اين قصه از پيش رفت. لَبِئْسَ ما قَدَّمَتْ لَهُمْ أَنْفُسُهُمْ- اى بئس ما قدموا من العمل لمعادهم فى الآخرة.
سَخِطَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ و خلودهم فى النّار. و درين آيت آميختن با اهل باطل و خوش زيستن با ايشان و از ايشان نابريدن و روى بر ايشان گران ناداشتن كفر شمرد.
چنان كه جاى ديگر گفت: إِنَّكُمْ إِذاً مِثْلُهُمْ. در خبر است: «القوا الفسّاق بوجوه مكفهرة». وَ لَوْ كانُوا يعنى اليهود يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ انّه واحد لا شريك له وَ النَّبِيِ محمّد (ص) وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْهِ من القرآن مَا اتَّخَذُوهُمْ أَوْلِياءَ يعنى مشركى قريش، وَ لكِنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ يعنى من اليهود فاسِقُونَ.
لَتَجِدَنَ يا محمّد أَشَدَّ النَّاسِ عَداوَةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الْيَهُودَ- اين جهودان قريظه و نضير و فدك و خيبراند، و ديگر جهودان بايشان ملحقاند كه راه ايشان رفتند و اقتدا بعمل ايشان كردند. ميگويد: هيچ كس را با مؤمنان آن عداوت نيست كه جهودان را. و از اينجاست كه مصطفى (ص) گفت:
«ما خلا يهوديان بمسلم الا همّا بقتله.
«وَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا»- مشركان مكه اند، و ديگر مشركان عرب كه بر منهاج و سنت ايشان رفتند، و اقتدا بعمل ايشان كردند.
وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ قالُوا إِنَّا نَصارى- اين همه ترسايان را ميگويد، كه بعضى را ميگويد كه برسول خدا ايمان آوردند و با جعفر بن ابى طالب از زمين حبشه و شام بر رسول خدا آمدند. و قصّه آنست كه در بدايت اسلام كه اسلام هنوز قوى نگشته بود، و مسلمانان اندك بودند، و با كافران مى برنيامدند، و كافران قصد مسلمانان ميكردند، و ايشان را در فتنه مىافكندند، رسول خدا قومى را فرمود تا هجرت كردند بزمين حبشه، و گفت:
«ان بها ملكا صالحا لا يظلم و لا يظلم عنده احد، فاخرجوا اليه حتّى يجعل اللَّه للمسلمين فرجا».
نجاشى نامى است ملوك ايشان را همچون كسرى و قيصر ملوك عجم و روم را، پس يازده مرد برفتند و چهار زن يكى عثمان عفان و اهل وى، رقيه بنت رسول اللَّه، و الزبير بن العوام و عبد اللَّه بن مسعود، و عبد الرحمن بن عوف و ابو حذيفة بن عتبه و اهل وى سهلة بنت سهيل بن عمرو و مصعب بن عمير و ابو سلمة بن عبد الاسد و اهل وى ام سلمة بنت ابى اميّه، و عثمان بن مظعون، و عامر بن ربيعه و اهل وى ليلى بنت ابى حثمه، و حاطب بن عمرو، و سهيل بن بيضاء. اين جماعت سوى بحر شدند، و كشتى بمزد گرفتند، و بزمين حبشه شدند، و در ماه رجب بود پنجم سال از مبعث رسول (ص) و اين هجرت را هجرة الاولى ميگفتند.
پس جعفر بن ابى طالب از پس ايشان شد با جماعتى مسلمانان، و جمله مهاجران زمين حبشه هشتاد و دو مرد بودند بيرون از زنان و كودكان. چون قريش را خبر شد كه ايشان بزمين حبشه شدند، عمرو عاص را با يكى ديگر پيش نجاشى فرستادند با تحفهاى نيكو، تا آن مسلمانان را بچشم نجاشى زشت كنند. رب العالمين آن كيد و فعل ايشان بر ايشان شكست، و مسلمانان را از ايشان معصوم داشت، و خائبا خاسرا هر دو از ايشان بازگشتند، و تمامى اين قصّه در سورة آل عمران روشن گفته ايم.
پس مسلمانان آنجا مقام كردند روزگارى دراز، و نجاشى ايشان را گرامى داشت تا رسول خدا از مكّه به مدينه هجرت كرد، و شش سال از هجرت بگذشت. پس رسول نامه نبشت بنجاشى بر دست عمرو بن امية الضمرى كه ام حبيبه بنت ابى سفيان از بهر من بخواه، و امّ حبيبه با شوهر خويش هجرت كرده بود بحبشه، و شوهرش فرمان يافته. نجاشى كنيزك خويش ابرهه را بر امّ حبيبه فرستاد، و وى را خبر داد از خطبه رسول خدا. ام حبيبه شاد شد، و پيرايه زرينه و سيمينه كه بر خود داشت به ابرهه داد و خالد بن سعيد بن العاص را وكيل خود كرد، تا او را بزنى برسول خدا دهد، و نجاشى از بهر رسول خدا نكاح مى پذيرفت، و نجاشى او را بخواست بمهر چهارصد دينار، و از مال خويش وزن كرد، و بوى فرستاد بدست ابرهه. ام حبيبه پنجاه دينار بابرهه داد، ابرهه نپذيرفت، گفت ملك مرا فرمودست كه هيچ مستان، و آنچه ستده ام نيز رد مى كنم.
آن گه ابرهه گفت: يا ام حبيبه مرا خود زر و سيم فراوان است، و حاجت بدين نيست.
چون بر رسول خدا رسى سلام من بدو رسان. و نجاشى زنان خويش را فرمود تا عود و عنبر فراوان بامّ حبيبه فرستادند.
پس نجاشى امّ حبيبه را و جعفر را و مسلمانان را باكرامى تمام باز گردانيد.
چون باز مدينه آمدند، رسول خدا به خيبر بود، و فتح خيبر برآمده، چون بمدينه باز گشت در پيش امّ حبيبه شد. امّ حبيبه سلام آن كنيزك ابرهه برسانيد. رسول جواب داد، آن گه گفت: «لا ادرى أ بفتح خيبر أسرّ أم بقدوم جعفر»، فأنزل اللَّه تعالى: عَسَى اللَّهُ أَنْ يَجْعَلَ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ الَّذِينَ عادَيْتُمْ مِنْهُمْ مَوَدَّةً يعنى ابا سفيان بتزويج امّ حبيبه.
و پس از قدوم جعفر، نجاشى پسر خويش با شصت مرد بر مصطفى (ص) فرستاد، و بوى نامه نبشت كه: يا رسول اللَّه اشهد انك رسول اللَّه صادقا مصدّقا، و قد بايعتك و بايعت ابن عمك و أسلمت للَّه رب العالمين، و قد بعثت اليك ابنى، و ان شئت آتيك بنفسى، و السلام عليك يا رسول اللَّه. و جمله مسلمانان كه وفد نجاشى بودند، و از زمين حبشه و شام آمده بودند با جعفر و غير وى هفتاد مرد بودند، و بروايتى هشتاد، و بروايتى چهل: سى و دو از حبشه و هشت رهبان اهل شام. چون بمدينه آمدند رسول خدا سورة يس تا بآخر بر ايشان خواند. ايشان خوش بگريستند، رب العالمين در شأن ايشان آيت فرستاد.
وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ قالُوا إِنَّا نَصارى ذلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَ رُهْباناً-
روى سلمان ان النبى (ص) قرأ ذلك «بأن منهم صدّيقين و رهبانا».
سريانيان دانشمندان خويش را كشيش خوانند، قسيس تعريب اوست. قومى از اهل عربيت گفته اند كه آن از تقسّس گرفته اند از تتبع علم و طلب آن، و رهبان جمع راهب است، و رهبانية اعتزالست از تزويج و تنعم. وَ أَنَّهُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ يعنى عن الايمان بمحمّد (ص) و القرآن. قال عروة بن الزبير ضيّعت النصارى الانجيل، و أدخلوا فيه ما ليس منه، و كان الذى غيّر ذلك اربعة نفر لوقاس و مرقوس و بلحيس و مينوس و بقى قسيسا على الحق و الاستقامة و الاقتصاد، فمن كان على هديه و دينه فهو قسيس.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ- سموم قهر بود كه از ميدان جلال در عالم عدل بر نهاد. آن بى حرمتان بى سرمايگان تافت، و ايشان را در قيد شقاوت كشيد، تا دل ايشان نهبه شيطان گشت، و بزبان بيگانگى گفتند: المسيح بن مريم. باز تاريكى كفر و حيرت و ظلمت شقاوت بيفزود، قدم برتر نهادند در كفر، و گفتند: ثالِثُ ثَلاثَةٍ آرى چه توان كرد منادى عدل بود كه در ازل بانگ بيزارى بر ايشان زد، و در وهده نبايست ايشان را داغ قطيعت نهاد، و بصائر ايشان معلول و مدخول كرد تا ديده تمييز نداشتند و فرق ندانستند ميان ربوبيت و عبوديت.
لاهوت بناسوت فرو آوردند، و جلال قدم با صفت عدم برابر نهادند، و اين مايه ندانستند كه: «لم يكن ثم كان» ديگر است و «لم يزل و لا يزال» ديگر. عيسى نابوده دى، بيچاره امروز، نايافته فردا، جوان دى، كهل امروز، پير فردا، مرده پس فردا چگونه برابر بود با خداى بى همتا، معبود يكتا، خدايى را سزا، نه متعاور اسباب، نه متعاطى طلاب، نه محتاج خورد و خواب، هرگز ماننده كى بود كرده بكردگار، آفريده بآفريدگار، عيسى نبوده و پس ببوده، و آنكه محتاج طعامى و شرابى و خوابى و قضاء حاجتى گشته، با اين عيب و عار چگونه توان گفت كه خداست.
و نيز گفت: لا يَمْلِكُ لَكُمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً- نه در دست او جلب نفع، نه در توان او دفع ضرّ، نه كسى را سود تواند، نه گزند از كسى بازدارد. اين چنين كس خدايى را چون شايد! خدا اوست كه خالق همه اوست، سود و زيان، بند و گشاد، نيك وبد، امر و نهى همه در توان اوست. نافذ در همه مشيت اوست، روان بر همه امر اوست. بود همه بارادت و علم اوست. مخلوق نبود و وى در ازل خالق بود، مرزوق نبود و وى راز بود، نه بمرسومات مسمى است كه خود در ازل متسمى است. در آسمان و زمين خود اوست كه چنان كه در اوّل آخر است، در آخر اوّل است، نه متخائل در ظنون نه محاط در افهام، نه منقسم در عقول، نه مدرك در اوهام. شناخته است اما بصفت و نام همه ازو بر نشانند، بر اين علم بنور معرفت و كتاب و سنت و الهام، طوبى آن كس كه از در تصديق درآيد كه وى را از سه شربت يكى دهند: يا شربتى دهند كه دل بمعرفت زنده شود، يا زهرى دهند كه بآن نفس اماره كشته شود، يا شرابى دهند كه جان از وجود مست و سرگشته شود. يا هذا! عقل معزول كن تا بر خورى، خدمت صافى دار تا بهره برى. شرم همراه دار تا بار يابى، بر مركب مهرنشين تا زود بحضرت رسى، همت يگانه دار تا اول ديده ور دوست بينى. مسكين او كه عمرى بگذاشت و او را ازين كار بويى نه! ترا از ديار كسان چيست كه ترا جويى نه! قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ لا تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ- غلو در دين آنست كه در صواب بيفزايند، و تقصير آنست كه چيزى دربايد، نه آن و نه اين، نه افراط نه تفريط، چنان كه شيطان در تفريط ظفر يابد، در افراط هم ظفر يابد. جاده سنت راه ميانه است. راه كه سوى حق ميشود راه ميانه است: «وَ عَلَى اللَّهِ قَصْدُ السَّبِيلِ»، «وَ ابْتَغِ بَيْنَ ذلِكَ سَبِيلًا».
راه ميانه از تعطيل پاك است، و از تشبيه دور، راه تشبيه بكفر دارد چنان كه راه تعطيل، هر كه اللَّه را ماننده خويش گفت، او اللَّه را هزار انباز بيش گفت، و هر كه صفات اللَّه را تعطيل كرد، او خود را در دو گيتى ذليل كرد. راه ميانه و طريق پسنديده آنست كه گويى از صفات اللَّه نام دانيم، چونى ندانيم. در كوشيم كه دريابيم نتوانيم، ور بعقل گرد آن گرديم از سنت درمانيم، هر چه خدا و رسول گفت بر پى آنيم، فهم و وهم خود گم كرديم، و صواب ديد خود معزول كرديم، و باذعان گردن نهاديم، و بسمع قبول كرديم، راه تسليم سپرديم، و دست درين حجت زديم كه: «وَ أُمِرْنا لِنُسْلِمَ لِرَبِّ الْعالَمِينَ»، و بزبان تضرع بنعت تسليم همى گوييم: «رَبَّنا آمَنَّا بِما أَنْزَلْتَ وَ اتَّبَعْنَا الرَّسُولَ فَاكْتُبْنا مَعَ الشَّاهِدِينَ».
وَ لا تَتَّبِعُوا أَهْواءَ قَوْمٍ قَدْ ضَلُّوا مِنْ قَبْلُ الاية- ميگويد: بر حذر باشيد از آن قوم كه بر پى هوى و دل خواست خويشاند كه ايشان را نه نور بصيرت است، نه چراغ معرفت، نه اعتقاد بر بصيرت، نه سخن بر بيّنت، نه طريق كتاب و سنت. اللَّه ايشان را داور، و خصم ايشان پيغامبر، و منزل ايشان سقر. راى ابليس راى ايشان، و دوزخ سراى ايشان، «خُذُوهُ فَغُلُّوهُ» در شأن ايشان.
مصطفى (ص) گفت:
«جانبوا الاهواء كلها، فان اولها و آخرها باطل. اجتنبوا اهل الاهواء فان لهم عرة كعرة الجرب».
و عن ابى بكر الصديق قال: قال رسول اللَّه (ص): «قال ابليس: اهلكت النّاس بالذنوب، أهلكونى بلا اله الا اللَّه و الاستغفار، فلما رأيت ذلك اهلكتهم بالاهواء، و هم يحسبون انهم مهتدون».
عن سعيد بن المسيب، قال: صعد عمر بن الخطاب المنبر، فحمد اللَّه و أثنى عليه، ثم قال: «ايها الناس اسمعوا من مقالتى، و عوا ما اقول لكم، ارفعوا ابصاركم الىّ، الا ان اصحاب الراى اعداء السنن، اعيت عليهم الاحاديث ان يحفظوها، و تفلتت منهم فلم يعوها، فاستحيوا اذ ساء لهم ان يقولوا لا ندرى، فعاندوا السنن برأيهم، فضلوا و أضلوا عن سواء السبيل، و اللَّه ما قبض اللَّه نبيه، و لا رفع الوحى عن خلقه حتى بين لهم سنن نبيهم (ص)، و حتى اغناهم عن الراى، و لو كان الدين يؤخذ بالرأى لكان باطن الخفّ احق لمسح من ظاهرها، و اياكم و اياهم فانهم قد ضلوا و اضلوا عن سواء السبيل».
لُعِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ بَنِي إِسْرائِيلَ- كافران را بزبان پيغامبران بلعنت ياد كرد، و مؤمنان را بى واسطه پيغامبران برحمت و ثناء خود ياد كرد، هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ، ور نيز عتاب و قهر بودى، و سياست و جنگ بودى، چون خود گويد همه خوش بود، همه فضل و شرف بود، فكيف كه خود گفت، و همه ثناء و رحمت گفت، و لقد قال قائلهم:
| لئن ساءنى ان نلتنى بمساءة | فقد سرّنى انّى خطرت ببالك | |
| ار دستت از آتش بود | ما را ز گل مفرش بود | |
| هر چه از تو آيد خوش بود | خواهى شفا خواهى الم | |
كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى ج3