كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره آل عمران آیه 109-102
a19- النوبة الاولى
(3/ 109- 102)
قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند، اتَّقُوا اللَّهَ بپرهيزيد از خشم و عذاب خداى، حَقَّ تُقاتِهِ بسزا پرهيزيدن از وى، وَ لا تَمُوتُنَ و نميريد شما، إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ (102) مگر شما گردن نهادگان و مسلمانان.
وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً دست در زنيد در حبل خداى همگان، وَ لا تَفَرَّقُوا و بمپراكنيد، وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ و ياد كنيد و ياد داريد نعمت خداى بر خود، إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً آن وقت كه يكديگر را دشمنان بوديد، فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ ميان دلهاى شما الفت نهاد و فراهم آورد، فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً تا بكرد نيك وى يكدگر را برادران گشتيد، وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ و شما بر تيغ كناره آتش بوديد، فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها شما را از آتش بازرهانيد. كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آياتِهِ چنين كه هست شما را پيدا ميكند خداى، سخنان خويش و نشانهاى نيك خدايى خويش، لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ (103) تا مگر راه بيابيد فرا شناخت منت وى و پيروزى خود.
وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ و از شما گروهى بادا، يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ كه مىخوانند با نيكى، وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ و ميفرمايند به نيكوكارى، وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ و باز ميزنند از ناپسند، وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (104) و ايشانند كه بر پيروزى پايندگانند و نيك آمده جاودانند.
وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا و چون ايشان مبيد[1] كه بپراكندند، وَ اخْتَلَفُوا و دو گروه شدند در كار محمد (ص)، مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْبَيِّناتُ از پس آنكه تورات آمده بود بايشان بآگاه كردن، وَ أُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ (105) و ايشان را عذابى بزرگ است.
يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ در آن روز كه سپيد گردد رويهايى، وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ و سياه گردد رويهايى، فَأَمَّا الَّذِينَ اسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ اما ايشان كه سياه گشت روهاى ايشان، أَ كَفَرْتُمْ بَعْدَ إِيمانِكُمْ ايشان را گويند كه: كافر گشتيد پس آنكه گرويده بوديد؟ فَذُوقُوا الْعَذابَ پس بچشيد عذاب، بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ (106) بآنچه كافر شديد.
وَ أَمَّا الَّذِينَ ابْيَضَّتْ وُجُوهُهُمْ امّا ايشان كه رويهاى ايشان سپيد بود[2]، فَفِي رَحْمَتِ اللَّهِ ايشانند كه در بخشايش خداى اند (و در بهشت وى)، هُمْ فِيها خالِدُونَ (107) ايشان در آن جاويدان.
تِلْكَ آياتُ اللَّهِ اين سخنان اللَّه است، نَتْلُوها عَلَيْكَ بِالْحَقِ ميخوانيم بر شما براستى و درستى، وَ مَا اللَّهُ يُرِيدُ ظُلْماً لِلْعالَمِينَ (108) و اللَّه آن كس نيست كه خواهد كه بيداد كند بر جهانيان.
وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ و خدايراست هر چه در آسمان و هر چه در زمين است، وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ (109) و با وى گردد كارها همه.
النوبة الثانية
قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ- مقاتل حيان گفت:
قصه نزول اين آيت آنست كه: ميان اوس و خزرج در زمانه جاهليت عداوتى و قتالى رفته بود؛ چون مصطفى (ص) به مدينه آمد، ايشان را صلح داد؛ و از سر آن عداوت و كينه برخاسته بودند. روزى ثعلبة بن غنم از اوس و اسعد بن زراره از خزرج بر يكديگر رسيدند و تفاخر كردند. ثعلبه گفت: مائيم كه خزيمة بن ثابت ذو الشهادتين از ماست، و حنظله غسيل ملائكه از ماست، سعد بن معاذ، الّذى اهتزّ له عرش الرحمن و رضى اللَّه بحكمه فى بنى قريظه از ماست، عاصم بن ثابت بن افلح سالار لشكر اسلام از ماست. اسعد بن زراره جواب داد كه: چهار كس از بزرگان صحابه كه حمله و حفظه قرآن اند از مااند. ابى بن كعب، معاذ بن جبل، زيد بن ثابت، و ابو زيد.
و سعد بن عباده كه خطيب و رئيس انصار است، از ما است. آن گه سخن ميان ايشان درشت شد. خزرجى گفت: و اللَّه اگر آن نيستى كه اسلام در پيوست و مصطفى (ص) آن عداوت و خصومت ما برداشت و صلح داد، ما سران و سالاران شما بكشتيمى، و فرزندان را ببردگى ببرديمى، و زنان را بقهر و بى كاوين بزنى كرديمى! اوسى گفت: ديديم روزگارى دراز كه اين اسلام و اين صلح نبود و شما اين نتوانستيد، و آن گه شما را زديم و كشتيم و كوفتيم!! ازين جنس سخن ميان ايشان بسيار برفت، و آوازه بهر دو قبيله افتاد. سلاح برداشتند و قصد جنگ كردند. خبر به مصطفى (ص) رسيد، برخاست، و بر مركوبى نشست، و بانجمن ايشان شد، و اين آيات كه در صلح و جنگ ايشان فرود آمده بود، بر ايشان خواند؛ گفت: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى شما كه انصاريد از اوس و خزرج، و گرويده ايد اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ اين عظيم آيتى است از عظيمهاى قرآن كه ربّ العالمين بندگان خود را بحقّ خود مطالبت كرد، و سزاء حق خويش از ايشان طلب كرد. چنان كه جاى ديگر گفت: وَ جاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ و ازين معنى هم طرفيست در آنچه گفت: وَ اذْكُرُوهُ كَما هَداكُمْ.، وَ أَحْسِنْ كَما أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَيْكَ. بر مسلمانان اين خطاب صعب آمد، گفتند: سزاء حق اللَّه كى تواند؟ و كى بآن رسد؟ پس ربّ العالمين منسوخ كرد و ناسخ آن فرستاد:
فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ. قومى گفتند: درين آيت نسخ نيست، و حق تقوى بر حسب استطاعت است، بدليل
خبر معاذ (رض) قال: اردفنى رسول اللَّه (ص) و قال:
يا معاذ! أ تدرى ما حقّ اللَّه على العباد؟ قلت: اللَّه و رسوله اعلم. فقال: ان يعبدوه، و لا يشركوا به شيئا. ثم قرأ: اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ.
و در تفسير گفته اند: حَقَّ تُقاتِهِ ان يطاع فلا يعصى، و يذكّر فلا ينسى، و يشكر فلا يكفر. و معلوم است كه فرمان بردارى خداى عزّ و جلّ و ياد كرد و سپاسدارى وى منسوخ نشود. و قال الزجاج: اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ اى اتّقوه فيما يحقّ عليكم ان تتّقوه فيه. و عن انس بن مالك (رض) قال: لا يتقى اللَّه عبد حقّ تقاته حتّى يخزن من لسانه.
ثم قال: وَ لا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ اى كونوا على الاسلام حتّى اذا اتاكم الموت صادفكم عليه. ميگويد: بر مسلمانى پاينده باشيد تا چون مرگ در رسد شما بر مسلمانى بيد[3]. پس حقيقت نهى از ترك اسلام است نه از مرگ. اگر كسى گويد:
چه فائدت را گفت: إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ و نگفت: «الّا مسلمين»؟ جواب آنست كه:
«الّا مسلمين» اقتضاء آن كند كه اسلام در حالت مرگ بود لا متقدما عليه و لا متأخرا عنه نه پيش از آن بود نه پس از آن، و چون گويى إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ ظاهر آنست كه اسلام پيش از مرگ بوده باشد، و در وقت پاينده بر استصحاب حال.
وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَ اذْكُرُوا الآية … اين هم خطاب به اوس و خزرج است. ميگويد: دست در دين خدا و كتاب و عهد وى زنيد، و سنّت و جماعت بپاى داريد، و چنان كه در جاهليت پراگنده دل و پراگنده روزگار بوديد، اكنون پس از آنكه در اسلام آمديد بمپراكنيد و جوق جوق[4] بمگسليد.
«اعتصام» دست در چيزى زدن بود، و اينجا كنايت از اتّباع و استقامت. و «حبل اللَّه» اينجا قرآن است، كه پيوند رهى به اللَّه بآنست، و پيمان اللَّه با بنده در آن است.
روى عن النّبي (ص) انّه قال: «انّى تارك فيكم كتاب اللَّه هو حبل اللَّه من اتّبعه كان على الهدى و من تركه كان على الضّلالة.
و گفته اند كه: بِحَبْلِ اللَّهِ اينجا سنّت و جماعت است.
و فى ذلك ما روى عن ابن مسعود قال: «ايّها النّاس! عليكم بالطّاعة و الجماعة، فانّها حبل اللَّه الّذى امر به، و انّ ما تكرهون فى الجماعة و الطاعة خير ممّا تحبّون فى الفرقة».
عن النّبي قال: انّ اللَّه عزّ و جلّ رضى لكم ثلاثا و كره لكم ثلاثا: رضى لكم ان تعبدوا اللَّه و لا تشركوا به شيئا، و أن تعتصموا بحبل اللَّه جميعا و لا تفرّقوا، و اسمعوا و اطيعوا لمن ولّاه اللَّه امركم، و كره لكم قيل و قال، و كثرة السّؤال و اضاعة المال.
قوله: وَ لا تَفَرَّقُوا- اى لا تتفرقوا كما كنتم فى الجاهلية مقتتلين على غير دين اللَّه، بل تناصروا و اصطلحوا و اجتمعوا على الاسلام اخوانا.
قال النّبي: «لا تقاطعوا و لا تدابروا و لا تحاسدوا و لا تباغضوا و كونوا عباد اللَّه اخوانا».
قال (ص): لا تجتمع هذه الأمّة على الضّلالة ابدا. و يد اللَّه على الجماعة، فاتّبعوا السّواد الاعظم فانّ من شذّ شذّ فى النّار».
قال: من يسّره ان يسكن بحبوحة الجنّة فليلزم الجماعة، فانّ الشّيطان مع الفذّ[5] و هو من الاثنين ابعد.
روى عن النّبي (ص) انّه قال: تفترق هذه الامّة على ثلاث و سبعين فرقة كلّها فى النّار الّا واحدة. قيل و ما تلك الواحدة؟ قال: ما نحن عليه اليوم انا و اصحابى.
اين خبر بچند روايت مختلف آورده اند: احدى و سبعين، و اثنتين و سبعين، و ثلاث و سبعين. روايت سعد هفتاد و يك فرقت است، و ما
روى عن النّبي قال: انّ بنى اسرائيل افترقوا احدى و سبعين ملّة، و ليس يذهب اللّيالى و الأيّام حتى تفترق امّتى على مثل ذلك.
و روايت ابو امامة و انس بن مالك هفتاد و دو فرقت است، و ذلك فى قوله (ص): انّ امّتى ستفترق على اثنتين و سبعين فرقة، كلّها فى النّار الّا واحدة و هى الجماعة.
و روايت ابو هريره هفتاد و سه فرقت است، هو قوله عليه السلام تفرّقت اليهود على احدى او اثنتين و سبعين فرقة، و تفرّقت النّصارى على احدى او اثنتين و سبعين فرقة، و تفترق امّتى على ثلاث و سبعين فرقة.
وروى انّه عليه السلام قال انّ اهل الكتابين افترقوا فى دينهم على اثنتين و سبعين ملّة، و انّ هذه الامّة ستفترق على ثلاث و سبعين ملة.
و بر على عليه السّلام موقوف است كه گفت:
لتفترقنّ هذه الامّة على ثلاث و سبعين فرقة، كلّها فى النّار الّا واحدة.
يقول اللَّه تعالى: وَ مِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ. و ازين اختلاف روايات، هفتاد و سه فرقت معروفتر است و بصحّت و قامت اصول نزديكتر، كه بزرگان دين و ائمه سلف تفسير اين هفتاد و سه كردهاند، و بچهار اصل از اصول بدعت باز آورده اند، و هر يكى بهشتده تقسيم كرده، فرقه اى ناجيه از آن بيرون كرده، فقالوا: اصول البدع الخوارج، و الرّوافض، و القدريّة، و المرجئة، كلّ واحدة افترقت على ثمانية عشر فرقة، فذلك اثنتان و سبعون فرقة. و اهل الجماعة الفرقة النّاجيه.
قوله تعالى: وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً- اوس و خزرج را ميگويد ياد كنيد آن وقت كه يكديگر را دشمن بوديد يعنى در زمان كفر. آنچه مهاجران بودند با يكديگر متكالب بودند؛ و آنچه انصار بودند، دو گروه بودند و با يكديگر متعصب و يكديگر را متقاطع. ربّ العالمين ميان دلهاى ايشان الفت نهاد، و فراهم آورد، و نعمت دين اسلام بر ايشان روان داشت، و بران منّت نهاد، گفت: فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً شما پس از آن كه در كفر دشمنان يكديگر بوديد باسلام دوستان و برادران يكديگر گشتيد.
قال رسول اللَّه (ص): انّ حول العرش منابر من نور عليها قوم لباسهم نور و وجوههم نور ليسوا بأنبياء و لا شهداء، يغبطهم الأنبياء و الشّهداء. فقالوا يا رسول اللَّه صفهم لنا. فقال: المتحابّون فى اللَّه، و المتزاورون فى اللَّه.
قوله: وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ- ميگويد: شما بر كناره دوزخ بوديد، و ميان شما و ميان آتش بقيه عمر مانده بود، ربّ العالمين شما را دين اسلام كرامت كرد و از آتش باز رهانيد.
كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ اى مثل البيان الّذى يتلى عليكم، يبيّن اللَّه لكم آياته لعلّكم تهتدون.
وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ الآية …- اين لام لام امر است، ميگويد: ايدون بادا كه از شما گروهى با نيكى ميخوانند و امر معروف و نهى از منكر بپاى ميدارند. معروف و منكر همانست كه باختلاف عبارات گويند: حق و باطل، صلاح و فساد، نيك و بد.
هر چند كه الفاظ مختلف است امّا بمعنى يكساناند. پارسى «معروف» و «عرف» نيكوكاريست و «عارفه» صنيعت برّ است. يقال فلان كثير العوارف. و معروف بآن معروف خوانند كه هر نفس او را شناسد و پذيرد و ستايد. و منكر ناميست هر مستنكر را، و منكر ضد معروف است، و نكر ضد عرف است. و اين امر معروف و نهى منكر قطبى است از اقطاب دين كه انبياء را باين فرستادند، و باين دعوت كردند، اگر مندرس شود شعاع دين باطل گردد. پس بر هر مسلمان واجب است و فريضه بجاى آوردن آن و بپاى داشتن آن. امّا فرض كفايت است، كه اگر گروهى بآن قيام كنند كفايت بود، و از ديگران بيفتد. اما اگر نكنند همه خلق بزهكار شوند. جاى ديگر امر معروف و نهى منكر در نماز و در زكاة بست، و دينداران را بآن موصوف كرد و بستود و گفت: الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ الآية … و قال تعالى: وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ الآية.
قال النّبي (ص): انّ الناس اذا رأوا منكرا فلم يغيّروه يوشك ان يعمّهم اللَّه بعقابه.
وقال: «اذا اعملت الخطيئة فى الأرض، من شهدها فكرهها كان كمن غاب عنها، و من غاب عنها فرضها كان كمن شهدها.»
و قال: «من أمر بالمعروف و نهى عن المنكر فهو خليفة اللَّه فى ارضه و خليفة رسوله و خليفة كتابه».
وقال على بن ابى طالب (ع): افضل الجهاد الأمر بالمعروف و النّهى عن المنكر و شنآن الفاسقين، فمن أمر بالمعروف شدّ ظهر المؤمن، و من نهى عن المنكر ارغم انف المنافق، و من غضب للَّه غضب اللَّه له.
و گفته اند كه: نهى منكر از امر معروف عظيمتر است و وجوب مؤكدتر، و ترك آن بعقوبت نزديكتر. ازين جا است كه ربّ العالمين ترك نهى منكر بذكر مخصوص كرد آنجا كه گفت: «كانُوا لا يَتَناهَوْنَ عَنْ مُنكَرٍ فَعَلُوهُ». و آن گه فعل معروف نه بر هر كس واجب است، و ترك منكر واجب بر همه كس در همه حال. گفته اند كه انكار منكر بر سه ضرب است: اول آنست كه بدست تغيير كنند، دوم آنست كه بزبان تغيير كنند، سوم آنست كه بدل انكار كنند. مصطفى (ص) گفت:
من رأى منكم منكرا فليغيّره بيده، فان لم يستطع فبلسانه، فان لم يستطع فبقلبه، و ذلك اضعف الايمان.
رتبه اول سلاطين راست، دوم علما راست، و سوم عوام را. اگر كسى گويد چونست كه مسلمان را درين آيت حثّ كرد بر امر معروف، و جاى ديگر گفت:
عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ؟ جواب وى از دو وجه است: يكى آنكه «عليكم انفسكم» حثّ است بر تغيير منكر نخست بر خويشتن آن گه بر ديگران.
ازين جاست كه ربّ العالمين به عيسى (ع) وحى فرستاد كه:
«يا عيسى عظ نفسك فان اتّعظت فعظ النّاس و الّا فاستحى منّى».
و وجه ديگر آنست كه: ابو ثعلبه خشنى روايت كرد،
قال: لقد سألت رسول اللَّه، فقال اتمروا بالمعروف و تناهوا عن المنكر، فاذارأيت شحّا مطاعا، و هوى متّبعا، و اعجاب كلّ ذى رأى برأيه، فعليك نفسك، و دع امر العوام.
وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ- مفسّران گفتند كه: داعيان الى الخير علماءاند و مؤذّنان. يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ علماءاند و نصيحت كنندگان. يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ غازياناند و علماء و سلطان عادل. و گفته اند خير درين آيت اسلام است، و «معروف» اتّباع محمد (ص) و «منكر» كافر شدن بوى، اى و لتكن كلّكم كذلك، و دخلت من لتخصيص المخاطبين من غيرهم.
وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ- «مفلح» نامى است كسى را كه بنيكى پاينده رسد، و پيروزى هميشه.
قوله: وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا- تفرق بر سه ضرب است:
يكى بتن، يكى بفعل، سديگر باعتقاد. و «اختلاف» را همين تقسيم است، امّا اختلاف در قول و فعل و اعتقاد بيشتر گويند، و تفرّق بتن بيشتر گويند. ربّ العالمين درين آيت هر دو جمع كرد هم تفرق و هم اختلاف، كه صفت جهودان و ترسايان است. و ايشان هم بتن متفرق بودند، هم بقول و فعل و اعتقاد مختلف. ربّ العالمين مؤمنان را ميگويد كه: شما چون جهودان و ترسايان مباشيد كه جهودان پس از موسى (ع) در دين گروه گروه گشتند، و ترسايان بعد از عيسى (ع) همچنين. ابو امامة اين آيت بر خواند آن گه گفت: «هم الحرورية كانوا مؤمنين فكفروا بعد ايمانهم» آن گه سرانجام اهل تفرق و تعذيب ايشان بگفت، و در منزلت و شرف مؤمنان بست.
گفت ايشان را عذابى بزرگست در آن روز كه مؤمنان سپيد روى باشند.
«يوم» نصب على الظّرف است، قيل: يوم تبيضّ وجوه المهاجرين و الانصار و تسودّ وجوه بنى قريظة و النضير. و قيل: تبيضّ وجوه المخلصين و تسودّ وجوه المنافقين.
و قيل: تبيضّ وجوه اهل السّنة و تسودّ وجوه اهل البدعة. و قيل: تبيض وجوه المؤمنين و تسودّ وجوه الكافرين. آن گه حال ايشان بيان كرد و مآل و مرجع ايشان بگفت:
فَأَمَّا الَّذِينَ اسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ أَ كَفَرْتُمْ بَعْدَ إِيمانِكُمْ- اى يقال لهم: أَ كَفَرْتُمْ بَعْدَ إِيمانِكُمْ؟ ايشان را گويند: از پس ايمان كافر گشتيد؟ اگر جهودانند و نبوت محمد (ص) در تورات يافته بودند و ايمان داشتند كه تورات راست است، و منتظر وى بودند، پس از بعثت وى كافر گشتند بوى. و اگر منافقاناند بزبان اظهار ايمان كردند آن گه بنفاق كه در دل داشتند كافر شدند، و اگر مبتدعاناند بر جمله ايمان آوردند و بر تفصيل كافر گشتند. و اگر كافراناند بر عموم روز ميثاق كه ايشان را گفتند: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟ قالُوا بَلى اقرار آورده اند بربوبيّت و وحدانيّت اللَّه و گفتند:
«بلى»، آن گه پس از آن كافر گشتند. ايشان را روز قيامت گويند: فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ، وَ أَمَّا الَّذِينَ ابْيَضَّتْ وُجُوهُهُمْ فَفِي رَحْمَتِ اللَّهِ- اى فى جنّته. هُمْ فِيها خالِدُونَ- لا يموتون. درين آيت گفت: تبيضّ، و ابيضّت، تسودّ و اسودّت، جاى ديگر گفت:
تَرَى الَّذِينَ كَذَبُوا عَلَى اللَّهِ وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّةٌ و نگفت: وجوههم سود، گفت مسودّة يعنى سياه گشته از بهر آنكه از گور سپيد روى برخاستند، چنان كه از مادر زادند، پس آن رويهاشان سياه كردند. همانست كه جاى ديگر گفت: سِيئَتْ وُجُوهُ الَّذِينَ كَفَرُوا، كَأَنَّما أُغْشِيَتْ وُجُوهُهُمْ، عَلَيْها غَبَرَةٌ تَرْهَقُها قَتَرَةٌ، مِنَ الْمَقْبُوحِينَ، تَغْشى وُجُوهَهُمُ النَّارُ، تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ، لا يَكُفُّونَ عَنْ وُجُوهِهِمُ النَّارَ، نَزَّاعَةً لِلشَّوى اين همه از يك بابست.
قوله تعالى: تِلْكَ آياتُ اللَّهِ نَتْلُوها عَلَيْكَ بِالْحَقِ- اى القرآن، نتلوه عليك بالصّدق. اين دليل كه خداى را عزّ و جلّ خواندن است، و ازين باب در قرآن فراوان است: نَتْلُوا، نَقُصُ، فَإِذا قَرَأْناهُ و امثاله.
قوله: وَ مَا اللَّهُ يُرِيدُ ظُلْماً لِلْعالَمِينَ- عالمين اينجا جنّ و انس است. ميگويد:
اللَّه نه آنست كه بر بندگان ظلم كند و ايشان را بى جرم عقوبت كند. جاى ديگر گفت: وَ ما ظَلَمْناهُمْ ما بر ايشان ظلم نكرديم، يعنى كه ما بى نيازتر از آنيم كه ظلم كنيم. جاى ديگر گفت: وَ ما ظَلَمُونا و نه ايشان بر ما ظلم كردند، يعنى كه ما عزيزتر از آنيم كه بر ما ظلم كنند.
قوله: وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ- اى تصير امور الخلائق اليه فى الآخرة، اشارت ميكند بدو كار عظيم: يكى بفناء عناصر بر خلاف قول طبايعيان كه گويند عناصر فانى نشود. ديگر اشارتست كه باقى ببقاء خويش و اوّليّت خويش و آخريّت خويش حق است جلّ جلاله، و ديگر اعيان و افعال همه فانى اند، و نابودن آن در نهايت عجب نيست و از قدرت اللَّه بديع نيست، چنان كه در بدايت نبود. اهل معانى گفتند: وجه اين آيت درين موضع آنست كه در آيت پيش نفى ظلم از خود كرد و عدل خويش بخلق نمود، آن گه درين آيت بيان كرد كه ما خود بى نيازيم از ظلم، كه ظلم آن كس كند كه حق ديگرى طلب كند، و آنچه وى را نيست جويد، و هر چه هست در هفت آسمان و هفت زمين همه ملك و ملك اوست، از قدرت وى بر آمد و بحكم وى باز شود. خداوند و پادشاه بحقيقت اوست، و همه صنع اوست، و در صنع خويش تصرف كردن بپنداشتن ظلم در آن خطاست، و اين اعتقاد كردن در دين نه رواست. و اللَّه اعلم.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ- هر جاى كه يا أَيُّهَا النَّاسُ گفت اتَّقُوا رَبَّكُمُ در آن پيوست، و هر جاى كه يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا گفت اتَّقُوا اللَّهَ در آن پيوست. اتَّقُوا رَبَّكُمُ خطاب عموم است كه تقوى ايشان بر ديدار نعمت است، و همت ايشان پرورش تن براى خدمت حق جلّ شأنه.
و اتَّقُوا اللَّهَ خطاب اهل نواخت و كرامت است، كه تقوى ايشان بر مراقبت منعم است و قصد ايشان روح روح در مشاهدت حق، و شتّان ما بينهما. اتَّقُوا رَبَّكُمُ- خطاب مزدوران است و اتَّقُوا اللَّهَ خطاب عارفان. مزدوران در طلب ناز و نعمت اند، و عارفان در طلب راز ولى نعمت. مزدوران از اللَّه غير او خواهند، و عارفان خود اللَّه خواهند. احمد بن خضرويه حق تعالى را بخواب ديد گفتا: «يا احمد! كلّ الناس يطلبون منّى الّا ابا يزيد فانّه يطلبنى».
| اذا ما تمنّى النّاس روحا و راحة | تمنّيت ان القاك يا عزّ خاليا | |
| روزى كه مرا وصل تو در چنگ آيد | از حال بهشتيان مرا ننگ آيد | |
گفته اند كه: تقوى بر سه قسم است: يكى تقوى عقوبت اندر صبر كردن از معاصى، چنان كه گفت: وَ اتَّقُوا النَّارَ الَّتِي أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ. ديگر تقوى اندر شكر نعمت، چنان كه گفت: و اتَّقُوا رَبَّكُمُ. سديگر تقوى برؤيت وحدانيّت بى اعتبار ثواب و عقاب. چنان كه گفت: اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ. اوّل تقواى ظالمانست، ديگر تقواى مقتصدانست، سديگر تقواى سابقان.
قوله تعالى: وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا- اوّل گفت: وَ مَنْ يَعْتَصِمْ بِاللَّهِ فَقَدْ هُدِيَ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ، و در آخر گفت: وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً، و در ميان گفت: اتَّقُوا اللَّهَ سرّ ترتيب اين كلمات آنست كه بنده قصد اعتصام داشت به اللَّه، و راه آن جز تقوى نيست، و حقيقت تقوى تحصيل طاعاتست، و تحصيل طاعات جز بكتاب و رسول نيست كه بِحَبْلِ اللَّهِ عبارت از آنست. ميگويد:
دست در بِحَبْلِ اللَّهِ زنيد، تا بتقوى رسيد، و از تقوى باعتصام او رسيد، و از اعتصام بتوكل رسيد، و از توكل باستسلام رسيد، و بنده چون باستسلام رسيد از وسائط مستغنى شد و بحق قائم گشت، فهو الّذى قال اللَّه عزّ و جلّ فيه:
«فاذا احببته كنت سمعه الذى يسمع به، و بصره الذى يبصر» الحديث …
و گفته اند: اعتصام سه ضرب است: ضرب اول دست بتوحيد زدن، چنان كه گفت: فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى. ديگر دست بقرآن زدن و بآن كار كردن، و هو قوله تعالى: وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ. سديگر دست بحق زدن، و ذلك فى قوله تعالى: وَ مَنْ يَعْتَصِمْ بِاللَّهِ. اين حقّ اعتصام است، و هر حقى را حقيقتى است.
حقيقت اين دست اعتماد بضمان اللَّه زدن است، و دست مهر بلطف مولى زدن.
قوله: وَ لا تَفَرَّقُوا- حثّ مسلمانان است بر ألفت و اجتماع كه نظام ايمان به آنست و استقامت كار عالم بسته در آن است، و الفت و اجتماع مسلمانان ادب دينست و زين شريعت، و نظام اسلام، و مايه خير، و ركن هدايت و اصل طاعت، و موجب ثواب، و لهذا قال عزّ و جلّ: لَوْ أَنْفَقْتَ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً ما أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ. و قال تعالى: مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ.
وسئل النّبي (ص): «ا يتزاورون اهل الجنّة؟ قال: يزور الاعلى الأسفل، و لا يزور الاسفل الاعلى، الّا الّذين يتحابّون فى الدّنيا فانّهم يأتون فيها حيث شاءوا».
و درين معنى خبر بو هريره است روايت از مصطفى (ص)، گفت: «در بهشت مردى مشتاق ديدار برادر خود شود، آن برادر كه در دنيا او را دوست داشتى از بهر خداى، در راه خداى بى نسبى و سببى، گويد:
«يا ليت شعرى: ما فعل اخى؟»
يعنى كاشك دانستمى كه آن برادرم چه كرد؟ و كارش بچه رسيد؟ از نواختگانست يا راندگان؟ سوختنى است يا افروختنى؟ در بوستان دوستانست يا در زندان رندان؟
ربّ العالمين آن درد دل وى را در حق برادر خويش مرهمى بر نهد؛ فريشتگان راگويد:
«سيروا بعبدى هذا الى اخيه»
اين بنده مرا نزد برادر او بريد. فريشتگان بفرمان خداى آيند، و بايشان نجيب بهشتى با رحل نور. گويند:
«قم فاركب و انطلق الى اخيك.»
اى بنده خدا گرت ديدار برادرت آرزوست، خيز تا رويم.
بران نجيب نشيند هزار ساله راه بيك ساعت باز برد. و مصطفى (ص) گفت: چندان كه شما بر نجيب نشينيد و يك فرسنگ برانيد ايشان هزار ساله راه برانند، تا بمنزل آن برادر فرو آيد، سلام كند. آن برادر سلام را عليك گويد، و ترحيب كند، دست بگردن يكديگر در آرند، و شادى خويش با يكديگر گويند.
| بس كه من در جستن تو گرد سر بر گشته ام | بى تو اى چشم و چراغم چون چراغى كشته ام | |
پس گويد: الحمد للَّه الذى جمع بيننا فى هذه الدرجة، فيجعل اللَّه تلك الدرجة مجلسها فى خيمة مجوفة بالدر و الياقوت.
قوله، وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ- هذه اشارة الى اقوام قاموا باللَّه للَّه، لا تاخذهم لومة لائم، و لم يقطعهم عن اللَّه استنامة الى علّة، قصروا انفاسهم و استغرقوا عمرهم على تحصيل رضاء اللَّه، عملوا للَّه، و نصحوا لدين اللَّه، و دعوا خلق اللَّه الى اللَّه فربحت تجارتهم و ما حسرت صفقتهم. صفت قومى است كه باقامت حق قائم اند و از حول و قوّت خويش محرّر، وز ارادت و قصد خويش مجرّد، از دائره اعمال و احوال بيرون، و از اسر اختيار و تصرّف آزاد، خدا را دانند، خدا را خوانند، و دين خداى را كوشند، وز خلق و ملامت خلق نينديشند، در دل دوستى مولى دارند، و در ديده كحل تجلّى دارند، هر چيزى چنان كه هست بينند. ديگران از صنع بصانع نگرند ايشان از صانع در صنع نگرند. خاصگيان حضرت اند، بداغ گرفتگان مملكت اند.
| بنده خاص ملك باش كه با داغ ملك | روزها ايمنى از شحنه و شبها ز عسس | |
سوخته وصلت اند و كشته محبّت، خونشان هدر، و مالشان تلف، امّا دلشان در قبضه، و جانشان در كنف. اين چنانست كه گويند:
دلبرى دارى به از جان، غم مخور گو جان مباش من كان فى اللَّه تلفه، كان اللَّه خلفه.
قوله: وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا- تفرّق ديگرست و اختلاف ديگر. تفرّق ضدّ اجتماع است، و اختلاف ضدّ اصطلاح. تفرّق پراكندگى اصحاب طريقت است، و اختلاف پراكندگى ارباب شريعت. تفرق آنست كه مراد بنده ديگر بود و مراد حق ديگر، و اجتماع آنست كه مراد بنده و مراد حق يكى شود.
وفى الخبر: «من جعل الهموم همّا واحدا كفاه اللَّه هموم الدّنيا و الآخرة».
و گفته اند:تفرّق آنست كه نظاره خلق كند و اسباب بيند لا جرم هرگز از رنج و خصومات خلق بر نياسايد، و اجتماع آنست كه نظاره حق كند، داند كه حق يكتا و كار از يك جا، و حكم ازين يك در. امّا اختلاف ارباب شريعت بر دو ضربست: يكى در اصول دين ديگر در فروع.
اما اختلاف در اصول عظيم است و خطرناك، لا بد يكى از دو بر حق است و يكى بر باطل، كسى را كه مقصدش مغرب است و آن گه راه مشرق گيرد هرگز كى بمقصد رسد! هر چند كه رود از مقصد هر روز دورتر شود، و باز ماندهتر، و هو المشار اليه بقوله تعالى:
وَ أَنَّ هذا صِراطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ.
اما اختلاف امّت در فروع چنانست كه قومى روى نهند بيك مقصد اندر راههاى مختلف، بعضى دور و بعضى نزديك، هر چند كه در روش مختلف باشند اما در مقصد يك جاى فرود آيند، و مجتمع شوند. اين اختلاف عين رحمت است. و اليه اشار النّبي (ص): «الاختلاف فى امّتى رحمة»
، يعنى رحمتى بود از خداوند بر خلق اين اختلاف در فروع، تا كار دين بر ايشان تنگ نشود و راه آن دشخوار نگردد.
و ذلك فى قوله تعالى: وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ. و قال تعالى: يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ.
[1] ( 1)- نسخه: مباشيد)
[2] ( 2)- نسخه: شد
[3] ( 1) نسخه: باشيد
[4] ( 1) نسخه: جوك جوك
[5] ( 2) الفذ: الفرد( مجمع)
ابو الفضل رشيد الدين ميبدى، كشف الأسرار و عدة الأبرار