حکایات كشف الأسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرارمطالب برگزیده كشف الأسرار و عدة الأبرار

حکایت پنج دشمن حضرت رسول اکرم (ص)كشف الاسرار و عدة الأبرار

پنج كس بودند: وليد مغيره و عاص بن وائل و عدى بن قيس و اسود بن‏ عبد المطلب و اسود بن عبد يغوث. پيوسته مصطفى را برنج داشتندى، و او را اذى نمودندى ، تا روزى كه جبرئيل نزديك رسول خدا (ص) آمد، عاص وائل بوى بر گذشت، جبرئيل بكعب وى اشارت كرد.

وليد مغيره بر گذشت جبرئيل بساق وى اشارت كرد. عدى قيس بگذشت جبرئيل بشكم وى اشارت كرد. اسود عبد يغوث بگذشت، بروى وى اشارت كرد. اسود بن عبد المطلب بگذشت بسر وى اشارت كرد.آن گه جبرئيل گفت: اى محمّد! شرّ ايشان از تو كفايت كردم.

پس روزى عبد وائل بر شتر، نشسته بود بصحرا، و تماشا ميكرد. جايى فرو آمد تا آب خورد. پاى بزمين نهاد، گفت: مرا مار گزيد، طلب كردند مار نيافتند، و آن پايش آماس كرد، تا چندان شد كه گردن شتر فرياد همى كرد و ميگفت: قتلنى ربّ محمّد.

و اسود عبد يغوث روزى بصحرا بيرون شد. و سموم زد او را، و رويش سياه گشت، چون بخانه باز آمد، قوم او نشناختند او را، و در سراى نگذاشتند. از غين سر بر درهمى زد تا هلاك شد، و ميگفت: قتلنى رب محمّد.

وليد مغيره همى رفت، جامه تكبر بر زمين همى كشيد خارى در جامه وى آويخت. جماعتى زنان در پيش وى بودند. عارش آمد كه در پيش ايشان آن خار از جامه باز كند. هم چنان همى رفت، تا پايش مجروح شد، و از آن هلاك گشت، و ميگفت: قتلنى ربّ محمّد.

و اسود عبد المطلب پسر وى بسفر شده بود، چون باز آمد باستقبال بيرون شد، و گرما گرم بود. بسايه درختى باز شد، سر بدرخت باز نهاد. جبرئيل بيامد، و سر وى بر آن درخت همى زد، و وى همى گفت: اى غلام! اين را از من باز دار. گفت: من هيچ كس را نمى‏بينم. فرياد همى كرد و ميگفت: قتلنى رب محمد، تا آن گه كه هلاك شد.

و عدى قيس ماهى شور خورد، و گويند ماهى تازه، و از آن تشنه شد. چندان آب باز خورد كه شكمش از هم بشد،و هلاك گشت، و در آن حال ميگفت: قتلنى رب محمد.

اينست كه رب العالمين گفت:إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ‏.

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره الانعام‏ آیه 120-127

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=