حکایت توصیف حضرت رسول اکرم(ص)برای حضرت زهراء (س)از جهنم كشف الاسرار و عدة الأبرار
«وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ» بكى رسول اللَّه (ص) بكاء شديدا و بكى اصحابه ببكائه و لا يدرون ما نزل عليه و لم يستطع احد ان يكلّمه من اصحابه وكان رسول اللَّه (ص) اذا راى فاطمة فرح بها فانطلق عبد الرّحمن بن عوف الى باب فاطمة، فقال السّلام عليك يا بنت رسول اللَّه، قالت و عليك السّلام من انت؟- قال انا عبد الرّحمن بن عوف، قالت و ما جاء بك؟
قال تركت رسول اللَّه (ص) باكيا حزينا و لا ندري ما نزل به جبرئيل (ع) فلبست فاطمة مشتملة من صوف خلقا فانطلقت الى رسول اللَّه (ص)، فلما دخلت على النبى (ص) نظر اليها عمر فوضع يده على رأسه و قال واحرباه، انّ قيصر و كسرى يلبسون السّندس و الحرير و ابنة رسول اللَّه (ص) فى مشملة من صوف!
فسمعت فاطمة قول عمر فذكرتها للنبى (ص)، فقالت الا ترى انّ عمر يعجب من لباسى هذا فو الّذى بعثك بالكرامة ما لى و لعلى فراش منذ ايّام الّا مسك كبش نعلف عليه بالنّهار ناضحنا فاذا كان اللّيل افترشناه و انّ وسادتنا لمن ادم حشوها من سعف النّخل، ثمّ قالت فدتك نفسى يا ابه ما الّذى ابكاك، قال و كيف لا ابكى يا فاطمة و قد نزل علىّ جبرئيل بهذه الآية: «وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ، لَها سَبْعَةُ أَبْوابٍ لِكُلِّ بابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ» و ذكر الحديث بطوله.
انس بن مالك گفت: آن روز كه جبرئيل امين اين آيت آورد: «وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ» درياى حيرت و حرقت مصطفى (ص) بموج آمد و آن گوهر درد و سوز خويش برانداخت، گريستنى عظيم در گرفت، چندان بگريست كه جانهاى صدّيقان صحابه از آن گريه در سوزش افتاد و دلها در گدازش آمد، بحدّى رسيد كه «بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ»، و هيچكس از آن صدّيقان صحابه زهره نداشت كه از اسرار درگاه نبوّت بر رسد يا بپرسد كه آن چه حالست و چه بوده كه سيد كونين و مهتر خافقين چنان غمگين و حزين نشسته غريوان و حيران، آخر عبد الرحمن عوف بر فاطمه زهرا شد، دانست كه رسول خداى را بديدار فاطمه آسايش و انس بود و اگر چه غمگين بود چون وى را بيند غم از وى بكاهد، گفت يا فاطمه رسول خدا را ديديم بس حيران و گريان با دردى عظيم و سوزى تمام، ندانيم چه آيت بوى فرود آمده و چه چيز وى را بر آن داشته؟
و هيچكس از ما زهره ندارد و نتواند كه از آن حال باز بر رسد يا بپرسد مگر تو بآن اسرار رسى و آن حال باز دانى، شملهاى كهنه نهاده بود، فاطمه (ع) آن شمله در پوشيد و قصد حضرت مصطفى (ص) كرد، عمر خطاب او را در آن شمله كهنه بديد، دلش بر جوشيد، اين نفس دردناك از سر سوز و حسرت بر آورد كه وا اندوها، كسرى و قيصر با تمرد و تحيّر خويش در نعمت و راحت ميان سندس و حرير كام خويش مىرانند و دختر رسول ثقلين بيك شمله كهنه روز بسر مىآرد.
فاطمه (ع) آن سخن از عمر بشنيد، چون بر رسول خدا رسيد باز گفت و لختى از بى كامى خويش معلوم رسول (ص) كرد، آن گه گفت يا رسول اللَّه جان و تن من فداى تو باد، چرا مىگريى و چه چيز ترا چنين اندوهگن كرده؟ كه دلهاى ياران ازين اندوه تو در غرقابست، هر يكى كان حسرت شده و بى خورد و بيخواب گشته، رسول خدا گفت: چون نگريم؟! اى جان پدر و چرا اندوه نخورم؟! از بهر ضعفا و گنه كاران امّت خويش و آنك جبرئيل آمده و آيتى بدين صعبى آورده كه: «وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ، لَها سَبْعَةُ أَبْوابٍ لِكُلِّ بابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ».
فاطمه گفت يا رسول اللَّه اخبرنى عن باب من ابواب جهنّم-مرا خبر كن از درى از آن درهاى دوزخ كه چونست و عذاب آن چه مايه است؟- گفت اى فاطمه چه پرسى آنچ طاقت شنيدن آن ندارى! و وهم و فهم هيچكس بدان نرسد، امّا آنچ آسانترست و حوصله تو بر تابد بدانك: در هر درى از آن درهاى دوزخ يعنى در هر دركى از آن دركات دوزخ هفتاد هزار واديست، در هر واديى هفتاد هزار شارستان، در هر شارستانى هفتاد هزار سراى، در هر سرايى هفتاد هزار خانه، در هر خانهاى هفتاد هزار صندوق، در هر صندوقى هفتاد هزار گونه عذاب. فاطمه چون اين بشنيد بيفتاد و بى هوش شد، چون بهوش باز آمد همى گفت:الويل، الويل لمن دخل النّار.
فاطمه (ع) اين سخن كه از رسول (ص) شنيد به ابو بكر صدّيق رضى اللَّه عنه گفت، ابو بكر با آن همه مرتبت خويش چون صفت دوزخ شنيد بر سوخت و همچون مار بر خود بپيچيد، گفت: يا ليتنى كنت طائرا فى القفار، آكل من الثّمار و اشرب من الانهار و آوى الى الاغصان و ليس علىّ حساب و لا عذاب.
اى كاشك بو بكر در عالم آزادگى همچون آن مرغك بودى كه بر درخت مباح نشيند و از ميوهاى كه ثمره اوست مىخورد و باختيار خويش از آن شاخ بآن شاخ مىگردد، اى كاشك بو بكر را چنين حال بودى و فردا برو نه حساب بودى و نه عذاب.
عمر خطاب رضى اللَّه عنه گفت: يا ليت امّ عمر كانت عاقرا و لم تحمل بعمرو لم يسمع بذكر النّار.- اى كاشك عمر خطاب را هرگز درين دنيا نام و نشان نبودى و مادر بوى نزادى تا ذكر دوزخ بگوش وى نرسيدى.
و على بن ابى طالب (ع) گفت:يا ليت امى لم تلدنى و يا ليت السّباع مزّقت جلدى و لم اسمع بذكر جهنّم.
و سمع سلمان قول النبى (ص) لفاطمة فخرج نحو بقيع الغرقد واضعا يده على رأسه و هو ينادى با على صوته وا بعد سفراه، وا قلّة زاداه، الويل لى ان كان مصيرى الى النّار.
كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سورة الحجر آیه 43-86