ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطانعلیشاه» سوره النساء 21 تا 40
[سوره النساء (4): آيه 21]
وَ كَيْفَ تَأْخُذُونَهُ وَ قَدْ أَفْضى بَعْضُكُمْ إِلى بَعْضٍ وَ أَخَذْنَ مِنْكُمْ مِيثاقاً غَلِيظاً (21)
ترجمه:
و چگونه مهر آنان را خواهيد گرفت در صورتى كه هر كسى به حقّ رسيده است و آن زنان در مقابل عقد زوجيّت و عهد محكمى كه بسته اند از شما مهريّه گرفته اند.
تفسير:
وَ كَيْفَ تَأْخُذُونَهُ وَ قَدْ أَفْضى بَعْضُكُمْ إِلى بَعْضٍ چگونه باز پس مىگيريد در حالى كه از يكديگر بهرهمند شده ايد، و با مهرى كه داده ايد رحم او را براى خود حلال ساخته ايد.
وَ أَخَذْنَ مِنْكُمْ مِيثاقاً غَلِيظاً و آن عبارت از كلمهاى است كه خداوند آن را ميثاق اكيد بين همسران قرار داده و بر آن احكام محكم بسيارى را مترتّب ساخته است و آن احكامى است كه براى زوج بر گردن زوجه است يا براى زوجه بر گردن زوج ثابت است.
[سوره النساء (4): آيه 22]
وَ لا تَنْكِحُوا ما نَكَحَ آباؤُكُمْ مِنَ النِّساءِ إِلاَّ ما قَدْ سَلَفَ إِنَّهُ كانَ فاحِشَةً وَ مَقْتاً وَ ساءَ سَبِيلاً (22)
ترجمه:
از اين پس زن پدر را نبايد در نكاح آريد امّا آنچه پيش از اين در زمان جاهليّت كرده ايد، خدا از آن در گذشت. زيرا اين كارى است زشت و مبغوض خدا و عملى قبيح است.
تفسير:
وَ لا تَنْكِحُوا ما نَكَحَ آباؤُكُمْ مِنَ النِّساءِ هر چه كه از پدر و جدّ بالا مىرود آباء است كه اگر زن پدر (يا جد و بالاتر) را به نكاح آريد مستحقّ عقوبت خواهيد شد.
إِلَّا ما قَدْ سَلَفَ مگر آنچه كه در گذشته انجام دادهايد كه عقوبتى بر آن نيست و ذكر «من النّساء» بيان مطلب است نه مقيّد نمودن آن.
إِنَّهُ كانَ فاحِشَةً وَ مَقْتاً كه اين كار زشت و مقتى است چون صاحبان مروّت اين نوع ازدواج را «نكاح» مقت يعنى نكاح مبغوض مىناميدند، و فرزند آن نكاح را فرزند غضب شده مىگفتند.
وَ ساءَ سَبِيلًا و اين راه چه راه بدى است كه راه اهل جهل است و عاقبت به آتش مىكشاند.
و اين را خداوند در ضمن محرّماتى كه بعدا مىآيد قرار نداد در حالى كه وقتى خداوند فرمود: وَ حَلائِلُ أَبْنائِكُمُ سزاوار بود كه بگويد (و حلائل آبائكم) و آن را تنها ذكر كرد، زيرا كه نكاح ساير زنهائى كه نكاحشان حرام است بين آنها مانند زن پدر شايع نبود، و چون اين يكى خيلى شايع بود تنها ذكر كردن آن و تأكيد تحريم آن مطلوب است.
[سوره النساء (4): آيه 23]
حُرِّمَتْ عَلَيْكُمْ أُمَّهاتُكُمْ وَ بَناتُكُمْ وَ أَخَواتُكُمْ وَ عَمَّاتُكُمْ وَ خالاتُكُمْ وَ بَناتُ الْأَخِ وَ بَناتُ الْأُخْتِ وَ أُمَّهاتُكُمُ اللاَّتِي أَرْضَعْنَكُمْ وَ أَخَواتُكُمْ مِنَ الرَّضاعَةِ وَ أُمَّهاتُ نِسائِكُمْ وَ رَبائِبُكُمُ اللاَّتِي فِي حُجُورِكُمْ مِنْ نِسائِكُمُ اللاَّتِي دَخَلْتُمْ بِهِنَّ فَإِنْ لَمْ تَكُونُوا دَخَلْتُمْ بِهِنَّ فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ وَ حَلائِلُ أَبْنائِكُمُ الَّذِينَ مِنْ أَصْلابِكُمْ وَ أَنْ تَجْمَعُوا بَيْنَ الْأُخْتَيْنِ إِلاَّ ما قَدْ سَلَفَ إِنَّ اللَّهَ كانَ غَفُوراً رَحِيماً (23)
ترجمه:
حرام شد بر شما ازدواج با مادر و دختر و خواهر و عمّه و خاله و دختر برادر و دختر خواهر و مادران رضاعى و خواهران رضاعى و مادر زن و دختران زن كه در دامن شما تربيت شدهاند اگر با زن مباشرت كرده باشيد پس اگر دخول با زن نكرده طلاق دهيد باكى نيست كه با دخترش ازدواج كنيد، و نيز حرام شد زن فرزندان صلبى نه زن پسرخوانده شما و نيز حرام شد جمع ميان دو خواهر مگر آنكه پيش از نزول اين حكم در عصر جاهليّت انجام گرفته باشد كه خدا از آن در گذشت زيرا خداوند در حقّ بندگان بخشنده و مهربان است.
تفسير:
حُرِّمَتْ عَلَيْكُمْ أُمَّهاتُكُمْ نكاح با مادران به قرينه حال و مقام معلوم مىشود كه بر شما حرام شود.
وَ بَناتُكُمْ وَ أَخَواتُكُمْ وَ عَمَّاتُكُمْ وَ خالاتُكُمْ وَ بَناتُ الْأَخِ وَ بَناتُ الْأُخْتِ تعميم امّهات نسبت به جدّهها و مادربزرگها و تعميم بنات نسبت به نوهها چيزى است كه ظاهر لفظ افاده مىكند و در حرمت آن دو هر چه بالا روند يا پائينتر بين فريقين اختلافى نيست، و همچنين است عمّه و خاله هر چه بالا رود و اين بيان محرّمات نسبى است و ملاك اين است كه همه اصول و فروع، و فروعى كه از خويشاوندان اصلى ناشى مىشود، به سبب نسب حرام شده است. و آنچه كه با سبب حرام مىشود يا به سبب رضاع و شير است يا به سبب دامادى و يا به سبب وجود مانع كه خداى تعالى بيان كرد و فرمود:
وَ أُمَّهاتُكُمُ اللَّاتِي أَرْضَعْنَكُمْ وَ أَخَواتُكُمْ مِنَ الرَّضاعَةِ بيان اجمالى محرّمات رضاعى كه تفصيل آن را اهل كتاب براى ما بيان كرده اند.
وَ أُمَّهاتُ نِسائِكُمْ و مادران همسرانتان بر شما حرام است، از اينجا به بعد، در بيان مواردى است كه به علّت دامادى حرام شده است.
بدان كه احكام، تابع عنوانهاست و عنوانها تابع مصاديق عرفى است پس هر زنى كه عرفا كلمه همسرى بر او صادق باشد مادر آن زن، بر آن مرد حرام است، و كسى كه كلمه همسرى عرفا در مورد او صادق نباشد طبق ظاهر آيه، نكاح با او حرام نيست. و نظر كردن به او (بدون نكاح) حلال نيست.
صدق اين نسبت يا به اين نحو است كه پس از عقد حلال، آن زن زير دست اين مرد باشد، يا اختلاط و خدمتى از طرفين تحقّق پذيرد؛ يا تمتّع و مجامعت صورت گيرد، يا غير اينها از چيزهايى كه موجب صدق اين نسبت بشود. و امّا اگر فقط عقد متعه باشد، مشكل است كه موجب صدق اين نسبتها گردد، مخصوصا اگر دختر عقد شده، صغير و غير قابل استمتاع باشد.
لذا حمل اخبارى كه در آنها احتياج به دخول، عنوان شده است، با اينكه با ظاهر آيه منافات دارد به آنچه كه درباره صحيح بودن صدق اين نسبت گفتيم، بهتر است كه آن را حمل بر تقيّه كنيم تا لازم نشود كه، فرج حلال، حرام شود و نظر حرام حلال گردد.
گويا كه ائمّه (ع) گفته باشند: بايد در حكم به حرمت، اين نسبت صدق كند و دخول يكى از اسباب اين صدق است.
بنا بر اين، آنچه كه شايع شده است، از عقد دختران صغير، جهت حلال شدن نظر به مادران؛ در اين كار اشكال بزرگى است كه روش صحيح در اين مورد رعايت احتياط شده است و از بدين نحو است كه از نگاه كردن از غير ان جاهائى كه استثناء شده است، از مادر دختر صغير، اجتناب نمايد (يعنى فقط به جاهاى مجاز بدن مىتواند نگاه كند.) و اينكه از تحليل بضع[1] او نيز اجتناب نمايد، يا اينكه اصلا دور اين شبهات نگردد.
تحقيق حرمت كنيز پدر بر پسر و بالعكس
وَ رَبائِبُكُمُ اللَّاتِي فِي حُجُورِكُمْ ذكر دختر زنان فِي حُجُورِكُمْ براى بيان علّت حرمت است، نه اينكه مقيّد كردن دخترانى باشد كه در كنار شما پرورش يافته باشند.
مِنْ نِسائِكُمُ اللَّاتِي دَخَلْتُمْ بِهِنَ تقييد بر زنانى است كه بر آنها دخول صورت گرفته است. و لذا به آن اكتفا نكرد و مفهوم آن را بيان كرد و فرمود:
فَإِنْ لَمْ تَكُونُوا دَخَلْتُمْ بِهِنَّ فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ وَ حَلائِلُ أَبْنائِكُمُ الَّذِينَ مِنْ أَصْلابِكُمْ زنان فرزندان شما هر چه كه پائين بروند، نه آن كسانى را كه مردم فرزندان شما مىخوانند.
و به محض خواندن صيغه عقدى كه حلال بودن را برساند زن بر مرد حلال است. و امّا ملك يمين يعنى كنيز اگر چه به مجرّد عقد، حلال مىشود ولى به محض اين عقد از پدر يا پسر بر ديگرى حرام نمىشود، زيرا عقد ملك و خريد كنيز گاهى محض خدمت است، و گاهى براى تمتّع است، و گاهى براى هر دو است. و هرگاه عقد ملك واقع شد اگر نشانه هاى تمتّع در اين عقد ظاهر شد از قبيل لمس و بوسه و نگاه شهوت آميز، پس همان به منزله عقد نكاح است كه مملوك پسر را بر پدر حرام مىكند و بالعكس.
و اگر آن نشانه ها ظاهر نشد آن كنيز مانند ساير مملوكات است و مىتواند در او به هر نحو كه بخواهد تصرّف كند، و مانند حرمت دامادى حرام نمىشود بنا بر اين كنيزى را كه پدر با شهوت نگاه كرده و يا او را با شهوت لمس كرده است بر فرزند حرام است و بالعكس.
و امّا الحاق زن آزاد به كنيز قياس مع الفارق است و بر آن نصّى از ائمّه (ع) نرسيده است.
وَ أَنْ تَجْمَعُوا بَيْنَ الْأُخْتَيْنِ إِلَّا ما قَدْ سَلَفَ براى گذشته (كه نكاح دو خواهر با هم بوده) عقوبتى بر شما نيست چون ناشى از جهالت و نادانى بوده است، و از اين به بعد نكاح دو خواهر با هم اشكال دارد.
إِنَّ اللَّهَ كانَ غَفُوراً آنچه را كه از ناحيه جهل و نادانى واقع شود خداوند مىبخشد رَحِيماً و كسى را كه عمدا مخالفت خدا نكند مؤاخذه نمىكند.
[سوره النساء (4): آيه 24]
وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ النِّساءِ إِلاَّ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ كِتابَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ أُحِلَّ لَكُمْ ما وَراءَ ذلِكُمْ أَنْ تَبْتَغُوا بِأَمْوالِكُمْ مُحْصِنِينَ غَيْرَ مُسافِحِينَ فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ فِيما تَراضَيْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ الْفَرِيضَةِ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيماً حَكِيماً (24)
ترجمه:
و نكاح زنان شوهردار نيز بر شما حرام شد مگر آن زنان را كه «در جنگهاى كفّار به حكم خدا» متصرّف و مالك شدهايد. بر شما است كه پيرو خدا باشيد (و با زنهائى كه به حرمت ياد شد نكاح نكنيد) و هر زنى غير از آن كه ذكر شد حلال است كه به مال خود به طريق زناشوئى بگيريد نه آنكه زنا كنيد، پس چنانكه از آنها بهرهمند شويد، آن مهر معيّن را كه مزد آنهاست به آنان بپردازيد باكى نيست بر شما كه بعد از تعيين مهر هم به چيزى با هم تراضى كنيد البتّه خدا دانا و به حقايق امور آگاه است.
تفسير:
وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ النِّساءِ زنان شوهردار چون بضع آنها مملوك غير است نمىتوان با آنها ازدواج كرد.
إِلَّا ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ زنان اسيرى كه همسران آنها كافر بودهاند، نكاح آنها بر شما حلال است، و كنيزانى كه تحت اختيار بردهاى هستند، كه امر به كناره گيرى از آن كنيزان شده است و نيز فروختن آنها، به منزله طلاق است.
كِتابَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ يعنى خداوند آن احكام را بر شما نوشته است (واجب كرده است).
وَ أُحِلَّ لَكُمْ ما وَراءَ ذلِكُمْ اين نيز مجمل است و اهل قرآن آن را براى ما بيان كردهاند، زيرا ساير محرّمات رضاعى و جمع بين زن و عمّه يا خالهاش بدون اجازه آنها در آيه، مذكور نيست، در حالى كه حلال نمىباشد.
أَنْ تَبْتَغُوا بِأَمْوالِكُمْ مُحْصِنِينَ غَيْرَ مُسافِحِينَ يعنى خودتان را با نكاح شرعى حفظ كنيد و زنان نكنيد.
فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَ پس زنانى كه از آنها بهره برديد و استمتاع كرديد از جمله همسران است. پس اجر آنها را بدهيد، يا اينكه مالى را كه از زنان بهرهمند شديد به خود آنان بدهيد. بنا بر اين معنى لفظ «اجور» بجاى ضمير است.
و لفظ استمتاع و ذكر «اجور» و ذكر مدّت بنا بر قرائت «الى اجل» دليلى واضح است بر اينكه متعه حلال است.
فَرِيضَةً يعنى واجب شده است واجب شدنى يا در حالى كه به سبب عقد بر شما واجب شده است.
وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ فِيما تَراضَيْتُمْ بِهِ يعنى شما مردان، مىتوانيد زيادتر از فريضه بدهيد، و زنان نيز مىتوانند چيزى از فريضه را نگيرند.
مِنْ بَعْدِ الْفَرِيضَةِ اين جمله اشعار به اين دارد كه اجر از اركان عقد تمتّع است چنانكه قائل به عقد تمتّع بر همين عقيده است.
و از امام باقر (ع) روايت شده است كه فرمود[2]: باكى نيست كه مهر را تو زياد كنى و او مدّت را زياد كند هرگاه مدّت بين شما تمام شد مىگوئى: من ترا تا مدّت ديگرى حلال كردم كه البتّه بايد رضايت هر دو باشد، و بر غير تو حلال نيست مگر اينكه عدّه اش منقضى شود و عدّه آن دو حيض است.
إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيماً حَكِيماً پس متعه را از روى آگاهى حلال نمود و در آن غاياتى در نظر گرفت كه به مصالح و حكم بستگى داشت.
[سوره النساء (4): آيه 25]
وَ مَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ مِنْكُمْ طَوْلاً أَنْ يَنْكِحَ الْمُحْصَناتِ الْمُؤْمِناتِ فَمِنْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ مِنْ فَتَياتِكُمُ الْمُؤْمِناتِ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِإِيمانِكُمْ بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ فَانْكِحُوهُنَّ بِإِذْنِ أَهْلِهِنَّ وَ آتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ مُحْصَناتٍ غَيْرَ مُسافِحاتٍ وَ لا مُتَّخِذاتِ أَخْدانٍ فَإِذا أُحْصِنَّ فَإِنْ أَتَيْنَ بِفاحِشَةٍ فَعَلَيْهِنَّ نِصْفُ ما عَلَى الْمُحْصَناتِ مِنَ الْعَذابِ ذلِكَ لِمَنْ خَشِيَ الْعَنَتَ مِنْكُمْ وَ أَنْ تَصْبِرُوا خَيْرٌ لَكُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ (25)
ترجمه:
و هر كه را وسعت و توانائى آن نباشد كه زنان آزاد پارساى با ايمان گيرد، پس كنيزان مؤمنه كه مالك آن شديد، به زنى اختيار كنيد و خدا به مراتب ايمان شما آگاه است، كه اهل ايمان همه بعضى از جنس بعضى ديگر و در رتبه يكسانند پس با كنيزان مؤمنه با اذن مالكش ازدواج كنيد و مهر آنها را بدانچه معيّن شده است بدهيد، آن كنيزكانى كه عفيف باشند، نه زناكار و نه رفيقباز، پس چون شوهر كردند چنانكه عمل زشتى از آنها سرزند بر آنها نصف عذاب زنان پارساى آزاد است، اين حكم (كنيز را به زنى گرفتن) درباره كسى است كه بترسد مبادا به رنج بيفتد و اگر صبر كنيد (تا وسعت يافته زنى آزاد بگيريد) براى (نظم خانه و تربيت فرزندان شما) بهتر است و خدا بخشنده و مهربان است.
تفسير:
وَ مَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ مِنْكُمْ طَوْلًا أَنْ يَنْكِحَ الْمُحْصَناتِ الْمُؤْمِناتِ كسى نتواند زنان آزاد پارسا گيرد، ازآنرو كه در نكاح آنان تكاليف سختى است از قبيل نفقه و پوشاك و مسكن و قسامه[3]، وجود دارد، فَمِنْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ مِنْ فَتَياتِكُمُ الْمُؤْمِناتِ، وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِإِيمانِكُمْ پس بايد با كنيزان با ايمان نكاح كنيد، و به ظاهر ايمان اكتفا كنيد زيرا كه خداوند به اسرار آگاه است، چه بسا كنيزى كه در ايمان برتر از آزاد باشد. و كنيز به حسب معاش و خرج بر شما سبكتر است.
بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ يعنى در نسبت به آدم (ع) و اسلام همه مانند هم هستيد فَانْكِحُوهُنَّ بِإِذْنِ أَهْلِهِنَ و بايد به اذن صاحبانشان با آنها نكاح كنيد، و بدون اذن زنا مىشود.
وَ آتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ مُحْصَناتٍ يعنى به زنان عفيف مهرشان را به نيكى دهيد، اگر غَيْرَ مُسافِحاتٍ زنا كار نباشند.
وَ لا مُتَّخِذاتِ أَخْدانٍ و دوستانى پنهانى نداشته باشند.
فَإِذا أُحْصِنَ چون به سبب تزويج به همسرى در آمدند.
فَإِنْ أَتَيْنَ بِفاحِشَةٍ اگر زنا كردند.
فَعَلَيْهِنَّ نِصْفُ ما عَلَى الْمُحْصَناتِ مِنَ الْعَذابِ نصف عذاب زنان آزاد پارسا بر آنهاست. بر طبق آيه بندگان و كنيزان را به اندازه نصف حدّ زنان آزاد حدّ مىزنند، پس اگر برگشتند تا هشت مرتبه حدّ آنها به همان ترتيب خواهد بود و در مرتبه هشتم است كه ديگر كشته مىشوند.
و از امام باقر (ع) است[4]: اينكه در مرتبه هشتم كشته مىشود براى اين است كه خداوند به او رحم كرده است كه بردگى و حدّ زنان آزاد را يكجا قرار دهد (كه از نظر حقوق برده باشد ولى از نظر جزا آزاد).
و از امام باقر (ع)[5] در مورد كنيزى كه زنا مىكند فرمود: به اندازه نصف حدّ زن آزاد تازيانه زده مىشود، چه زوج داشته باشد يا نداشته باشد.
و در روايت ديگرى است كه رجم و تبعيد بر ايشان نيست.
ذلِكَ يعنى ترخيص نكاح كنيزان لِمَنْ خَشِيَ الْعَنَتَ مِنْكُمْ براى كسى است كه از تجرّد و عزوبت به رنج و زحمت بيفتد.
وَ أَنْ تَصْبِرُوا اگر از نكاح كنيزان بتوانيد صبر كنيد. خَيْرٌ لَكُمْ براى شما بهتر است زيرا كنيزان غالبا اصيل نيستند و طبعشان خشن است و همخوابى با آنها در روحيه شما مؤثّر است، و در نفوس و مزاجهاى شما اثر مىگذارد، و اولاد آنها مثل آنها مىشوند، و شايسته نطفه هاى شما نيست كه در رحمهاى آنان قرار بگيرد، و از آنها براى شما چيزى كه لايق شما نيست، متولّد شود.
وَ اللَّهُ غَفُورٌ و خداوند آن بدى را كه از نكاح آنان لازم مىآيد مىبخشد.
رَحِيمٌ مهربان است كه به شما اجازه نكاح كنيزان را در صورت رنج و سختى مىدهد، ولى خوددارى از نكاح آنها را تا آنجا كه ممكن است ترجيح مىدهد. تا اينكه از همخوابى با آنها شرمسارى و زشتى براى حاصل نشود.
[سوره النساء (4): آيه 26]
يُرِيدُ اللَّهُ لِيُبَيِّنَ لَكُمْ وَ يَهْدِيَكُمْ سُنَنَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ يَتُوبَ عَلَيْكُمْ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ (26)
ترجمه:
خدا مىخواهد راه سعادت را براى شما بيان كند و شما را به آداب (و اخلاق ستوده) آنان كه پيش از شما بودند (يعنى پيامبران و نيكان امّتهاى گذشته) رهبرى كند و بر شما از لطف و كرم ببخشايد و خدا به احوال خلق دانا و به حقايق آگاه است.
تفسير:
يُرِيدُ اللَّهُ لِيُبَيِّنَ لَكُمْ خداوند مىخواهد آنچه را كه صلاح شما است چه در معاش و چه در معاد برايتان بيان كند، با بيان احكام از علّت تحريم حرامشدهها و حلال بودن حلالها و سنّت قرار دادن بهرهيابى از زنان و مجاز بودن در مكروهات از نكاح كنيزان در وقت احتياج و خوددارى از ازدواج با آنان تا آنجا كه ممكن است.
وَ يَهْدِيَكُمْ سُنَنَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ و شما را به سنّتهاى كسانى كه پيش از شما بودهاند يعنى پيامبران گذشته هدايت مىكند، تا به آنها اقتدا كنيد.
وَ يَتُوبَ عَلَيْكُمْ به دليل خروج از مشتهيّات نفسهايتان و داخل شدن تحت امر خدا و امتثال اوامر و نواهى او، توبه را بر شما عرضه مىدارد.
وَ اللَّهُ عَلِيمٌ پس خداوند مىداند و آگاه است به آنچه كه به صلاح حال شما است.
حَكِيمٌ به چيزى كه صلاح شما در آن نيست امر نمىكند.
[سوره النساء (4): آيه 27]
وَ اللَّهُ يُرِيدُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْكُمْ وَ يُرِيدُ الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الشَّهَواتِ أَنْ تَمِيلُوا مَيْلاً عَظِيماً (27)
ترجمه:
خدا مىخواهد به رحمت و آمرزش شما بازگشت فرمايد و مردم هوسباز و پيرو شهوات مىخواهند كه شما مسلمانان را از راه حقّ و رحمت، بسيار دور و منحرف گردانند.
تفسير:
وَ اللَّهُ يُرِيدُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْكُمْ خدا مىخواهد كه شما توبه كنيد و اينكه آن را تكرار نمود به جهت تأكيد و آوردن صنعت تقابل است. تا اينكه ترغيب در اتّباع اوامر و اجتناب از مخالفت آنها نمايد.
وَ يُرِيدُ الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الشَّهَواتِ كسانى كه شهوات را پيروى مىكنند از قبيل آنهائى كه متعه را منع مىنمايند.
أَنْ تَمِيلُوا مىخواهند از راهى كه به سوى نجات شما منجر مىشود منحرف شويد.
مَيْلًا عَظِيماً پس بدانيد كه خداوند سزاوار پيروى است و آنان سزاوار اجتناب هستند.
[سوره النساء (4): آيه 28]
يُرِيدُ اللَّهُ أَنْ يُخَفِّفَ عَنْكُمْ وَ خُلِقَ الْإِنْسانُ ضَعِيفاً (28)
ترجمه:
خدا مىخواهد كه كار را بر شما آسان كند چه انسان ضعيف خلق شده است.
تفسير:
يُرِيدُ اللَّهُ أَنْ يُخَفِّفَ عَنْكُمْ خدا مىخواهد كه كارتان آسان شود، لذا با تشريع متعه و ترخيص نكاح كنيزان مىخواهد عزوبت و تنهائى براى شما سنگين نشود، اين آيه كنايه از كسانى است از متعه منع مى كنند و اينكه اينان از كسانى هستند كه از شهوات پيروى مىكنند و مى خواهند شما را از سنّتهاى انبيا بيرون كنند تا اينكه عزوبت بر شما سنگين شود و در زنا داخل شويد.
وَ خُلِقَ الْإِنْسانُ ضَعِيفاً و انسان ضعيف خلق شده و نمىتواند در مقابل شهوت مقاومت و صبر كند تا جائى كه ممكن است در زنا كه مضرّ به حال اوست داخل شود. و لذا براى او متعه و نكاح كنيزان را در مواقع ترس از وقوع در رنج و زحمت ترخيص نمود، ضمنا ترجيح داد كه حتّى الامكان از نكاح با كنيزان خوددارى كند تا اينكه با همخوابى از جهت ضعيف بودنش، به جنس و صفت كنيزان درنيايد.
[سوره النساء (4): آيه 29]
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِ إِلاَّ أَنْ تَكُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ مِنْكُمْ وَ لا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ إِنَّ اللَّهَ كانَ بِكُمْ رَحِيماً (29)
ترجمه:
اى اهل ايمان اموال يكديگر را بنا حقّ نخوريد مگر آنكه تجارتى از روى رضا و رغبت كرده و سودى بريد، و يكديگر را نكشيد كه البتّه خدا به شما بسيار مهربان است (و هرگز به قتل و ظلم شما درباره يكديگر راضى نيست).
تفسير:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِ تأديب در اموال و انفس است.
تحقيق تعميم اكل و بطلان آن
بدان كه الفاظ چنانكه گذشت، براى بيان حقايق وضع شده است به اعتبار عناوين مطلق، بدون اعتبار خصوصيّتى از خصوصيّات مصاديق آنها، اعمّ از اينكه كلّى باشد يا جزئى. مثلا لفظ زيد براى ذات مخصوص زيد است، بدون اعتبار حالت و خصوصيّتى از حالات و خصوصيّات او.
چه زيد در حال كودكى زيد است و در حال پيرى نيز زيد است و همچنين بر حسب تجسّم و تجرّدش، در حالى كه با مادّه بشرى خويش موجود باشد زيد است و در حال فراغ از مادّه نيز زيد است و در حال تقدّر (وضع و اندازه كمّى) زيد است و مجرّد از تقدّر نيز زيد است. پس هيچ يك از خصوصيّات احوال و يا خصوصيّات نشئهها در وضع و اطلاق لفظ زيد معتبر نيست.
و تعجّب كردن و غريب شمردن كسانى كه ادراكشان از عوالم حسّ تجاوز نمىكند و حصر كردن آنها، مفاهيم را، در مصاديق حسّى حجّت و دليل بر خودشان است نه براى ما؛ چون آنها بر حسب نشئه اى كه در آن هستند مصاديق ساير نشئه ها را درك نمىكنند، پس تعميم مفاهيم براى آنها امكانپذير نيست، و در اخبار تصريحات و اشاراتى به آنچه كه ما ذكر كرديم وجود دارد. اميد است كه خداوند ما را نسبت به آنها بينا سازد. بنا بر اين «اكل» به معنى خوردن مطلق است و هيچ خصوصيّتى از خصوصيّات اكل حيوانى در آن اعتبار نشده از قبيل داخل كردن چيزى در دهان، و جويدن آن با دندان و فرو بردن و ادخال آن در شكم، و همچنين خصوصيّات اكل و يا خصوصيّات مأكول و خصوصيّات هيچ يك از نشئهها در آن اعتبار نشده است.
پس اكل اسم «عملى» است كه آن «عمل» موجب ازدياد قوام و قوّت فاعل است به هر نحوى كه اكل وجود پيدا كند، و در هر نشئه اى كه واقع شود. پس بازى كردن اطفال اكل است براى آنان بر حسب نوعى از اكل كه همان خيال حيوانى بازى است، و تجارت تجّار و زراعت كشاورزها و نكاح نكاح كنندهها بر حسب نيروئى از نيروهاى آنان اكل حساب مىشود. بلكه فعل هر فاعلى در هر نشئه اى كه باشد اكل براى او است. و مال اسم مملوك است و هر اندازه كه ملكيّت در آن قوى تر باشد صدق اسم مال بهتر است.
بنا بر اين اعراض دنيوى جز آنچه كه شارع، يا عرف اعتبار كرده است، هيچ حيثيّت مملوكيّت در آنها نيست، مثلا هر چه كه در تحت استيلاى مرد باشد و آن را مال حساب مىكنند، مال است.
و قواى نفسانى كه تحت تصرّف نفس است و هيچ حيثيّتى جر حيثيّت مملوكيّت براى نفس ندارد به صدق مال سزاوارتر است. و همچنين است علوم و صنايعى كه ملكه شده اند، و يا ملكه نشده اند ولى در خزينه عقل ثابت هستند، نيز مال محسوب مىشوند.
و خطاب در «بينكم» براى جماعت ذكور است خواه در عالم كبير باشند، يا در عالم صغير انسانى، در نشئه طبع باشند و يا در غير آن. و از باب تغليب (غلبه اسم مذكّر بر مؤنّث) زنان را نيز شامل مىشود.
و باطل به فعلى گفته مىشود كه غايتى ندارد يا غايت عقلى و عرضى ندارد.
و به فعلى كه به غايت خود نرسيده، و به سنّت و طريقه اى كه بر اساس مستحكم بنا نشده باشد، و به سنّتى كه بر اساس الهى بنا نشده باشد نيز باطل گويند. و به چيزى هم كه اصلا حقيقتى ندارد باطل گفته مىشود مانند عدمها يا چيزى كه در نفس الامر و واقع، حقيقت ندارد؛ مانند سراب. و نيز به چيزى باطل گفته مىشود كه تحقّق ذاتى ندارد بلكه تحقّق آن عرضى است مانند ماهيّات. و به چيزى كه خودش تحقّقى ندارد و بلكه با علّت محقّق مىشود مانند وجودات امكانى و به چيزى كه تحقّق آن مخفى باشد، به نحوى كه عدم بر آن غالب باشد مانند ملكوت سفلى كه آن هم باطل است، چون عدم بر آن غلبه دارد، اگر چه ساير معانى باطل نيز بر آن صادق است.
پس آيه شريفه بر حسب مصاديقش داراى وجوه متعدّدى است كه بعضى بالاتر از بعضى ديگر است.
پس نخستين مصاديق آيه كه به فهم عوام نزديكتر است همان خوردن معروف است كه با جويدن و بلع متحقّق مىشود.
و معنى آيه اين است كه اعراض دنيوى را بين خودتان به سبب راه باطل كه شارع آن را سنّت نكرده و مباح ندانسته است، يا به سبب مبدأ باطلى كه عبارت از نفس و شيطان است با جويدن نخوريد. زيرا كه حاكم و محرّك فعل، يا نفس و شيطان است، يا عقل و رحمان. و دانستى كه شيطان به جهت غالب بودن عدمها بر او باطل است.
دومين مصداق آيه اين است كه اموال دنيوى خود را بين خودتان به باطل صرف نكنيد، به هر دو معنى كه آن نيز نزديك به فهم عموم مردم است.
سوّم اينكه افعال خودتان را به هر دو معنى فوق الذّكر، باطل نكنيد.
چهارم: افعال تكليفى قالبى نبوى را به حسب مبدأ باطل يا با غرض باطل انجام ندهيد.
پنجم: افعال تكليفى قلبى و لوى بين خودتان را به سبب باطل به هر دو معنى انجام ندهيد.
ششم: قواى خودتان را بين خودتان در راه باطل صرف نكنيد.
هفتم: علوم خودتان را از راه باطل اخذ نكنيد و در راه باطل صرف نكنيد.
هشتم: مدد حيات و مادّه زندگانى خود را به باطل صرف نكنيد.
نهم: مشاهدات و مشهودات خودتان را از طريق باطل نگيريد.
إِلَّا أَنْ تَكُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ مِنْكُمْ مگر اينكه تجارتى باشد كه مورد رضايت شما باشد كه گذشت و امكان تعميم دارد (پس شامل هر نوع تجارت مىشود).
وَ لا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ و خودتان را مكشيد، عبارت يا مربوط به معطوف عليه است از باب اينكه صرف كردن اموال بدون معيار و ميزان موجب قتل انفس مىشود، و نهى از آن مانند ذكر كردن علّت نهى از معطوف عليه (صرف اموال) است يا اينكه حكم مستقلّ است، و تعميم آن مخفى نيست، بلكه روشن است.
إِنَّ اللَّهَ كانَ بِكُمْ رَحِيماً علّت نهى خداى تعالى از صرف اموال به باطل و قتل انفس، چون رحمت خداوند همانند ساير تكاليف، دعوت كننده به اين نهى است.
[سوره النساء (4): آيات 30 تا 31]
وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ عُدْواناً وَ ظُلْماً فَسَوْفَ نُصْلِيهِ ناراً وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيراً (30) إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ وَ نُدْخِلْكُمْ مُدْخَلاً كَرِيماً (31)
ترجمه:
و هر كس چنين كند، يعنى به جان و مال مردم از روى دشمنى و ستمگرى دست ظلم دراز كند، پس او را بر روى در آتش دوزخ در آوريم و اين كار براى خدا آسان است.
چنانكه از گناهان بزرگى كه شما را از آن نهى كرده اند دورى گزينيد، ما از گناهان ديگر شما درگذريم و شما را در عالم به مقام نيكو و بلند رسانيم.
تفسير:
وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ عُدْواناً وَ ظُلْماً يعنى هر كه به علّت دشمنى و ستم، يا به خاطر نفس دشمنى و تجاوز، يا به علّت دشمنى و ستمگرى شديد يا در حالى كه دشمن و تجاوزگر است، از لحاظ دشمنى و تجاوز اين كار را انجام مىدهد[6] و خلاصه اينكه دشمنى او از روى عمد و تجاوز از حدود الهى باشد، فَسَوْفَ نُصْلِيهِ ناراً وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيراً. إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ پس او را بر روى در آتش مىافكنيم و …
گويا كه گفته شده است: چه كسى از ما، از صرف مال به سبب باطل آمرزيده مىشود، پس خداوند براى تسلّى دادن و راضى كردن بندگانش فرمود: اگر از گناهان كبيره اجتناب ورزيد خداوند بقيه گناهان شما را مىبخشد.
تحقيق گناه كبيره و صغيره
اخبار و اقوال در بيان كبيره مختلف است، و در بعضى از اخبار آمده است كه گناه كبيره هفت تا است و در بعضى بيشتر، و در بيان انواع آن نيز اختلاف است، و بايد ميزانى در دست باشد كه اعمال بدان وسيله وزن شوند و بين اخبار و اقوال جمع گردد. پس مىگوئيم:
افعال از جهت اينكه حركات و سكنات است متّصف به حسن و قبح نمىشود، چون همه افعال در حيثيّت حركت و سكون مشتركند، و همچنين از جهت نسبت افعال به انسان نيز متّصف به حسن و قبح نمىشود، چون همه حركات و سكنات در اين حيثيّت مشترك هستند، و همچنين از حيث اينكه افعال داراى انواع مخصوص است مانند نماز و روزه و جهاد و قتل و غارت و فساد متّصف به حسن و قبح نيست، زيرا اين افعال گاهى متّصف به حسن است و گاهى متّصف به قبح.
بلكه حسن و قبح از حيث نسبت آنها به عقل و جهل به اعمال نسبت داده مىشود. پس هر عملى كه از انسان به سبب حكومت عقل و طاعت آن صادر شود آن عمل حسن و نيكو است در هر صورتى كه باشد؛ مخصوصا اگر عقل انبيا و اوليا باشد كه آنان داراى عقل كلّى، و بر حقايق آن امور محيط هستند. و بر حسب درجات طاعت و قبول حكومت، درجات خوبى و نيكوئى نيز در شدّت و ضعف متفاوت مىشود و هر چيزى كه از حكومت جهل و طاعت آن صادر شود مخصوصا جهل كلّى كه شيطان است آن كار بد و گناه است، در هر صورتى كه باشد. و بر حسب تفاوت درجات طاعت و قبول حكومت آن، درجات گناه و زشتى نيز در شدّت و ضعف و صغيره و كبيره بودن متفاوت مىشود. پس هر كس كه طاعت خدا و پيروى اوامر او را اراده كند، هر چه از او صادر شود بر طبق اين اراده، نيكو خواهد بود، ولى حسن و نيكويى آن ضعيف است. و آنگاه كه فهميد اوامر عقل كه اوامر خداست از اوامر جهل كه اوامر شيطان است جدا نمىشود؛ بلكه يك آگاه و بيناى نقّاد و صاحب قلب زيرك، مىخواهد كه متّصل به عقل كلّ بوده و حسن و قبح اعمال را از خدا دريافت دارد، تا اينكه اوامر عقل، از اوامر شيطان جدا شود و واضح گردد، و آن نقّاد عبارت از نبىّ صلّى اللّه عليه و آله يا ولىّ (ع) است.
در اينجا اگر عزم نمود كه به نبىّ يا ولىّ برسد و از او اين حقايق را اخذ كند پس هر فعلى كه به حسب اين عزم از او صادر شود، حسن و نيكوئى آن فعل، قوى تر از اوّل است.
وقتى كه شخص متّصل به اين عالم (نبىّ يا ولىّ) شد، و با او عهد بست، و به دست او بيعت نمود و مطيع و تسليم او شد، و احكام قالبى را از او گرفت؛ اين اخذ و بيعت همان اسلام است. و هر فعلى كه بر حسب اين تسليم و اخذ صادر شود، حسن و نيكوئى آن قوى تر از مرحله قبلى خواهد بود. و آنگاه كه فهميد كه اسلام و احكام قالبى، قالبهايى براى احكام باطن هستند، و رسيدن به حضور عقل ممكن نيست مگر از راه باطن، و سلوك از طريق باطن به حضور عقل ممكن نيست مگر به سبب رفع مانع و ارتكاب چيزى كه باعث و مقتضى آنست؛ و از طرفى دانست كه شناختن مانع و باعث ممكن نيست مگر به سبب اخذ از بيناى حكيم، و عزم بر رسيدن به او و گرفتن احكام از او، در چنين حالتى حسن فعلى كه از جهت اين عزم صادر شود قوىتر است.
و آنگاه كه به آن حكيم رسيد و بر قبول احكام باطنى با او بيعت نمود و احكام باطن را از او گرفت كه آن اخذ و بيعت عبارت از ايمان است، در اين صورت شخص مؤمن شده است، و حسن و نيكوئى افعالش كه از اين جهت صادر مىشود قوىتر از مراحل قبلى است.
و بعد از اين ايمان هم درجاتى دارد تا اينكه به عقل مىرسد و به سبب آن محقّق و موجود مىشود، و در اين هنگام است كه او اصل و فرع حسنات و اوّل و آخر آن مىشود، چنانكه ذكر شده است: «هرگاه از خير ذكرى شود شما اصل و فرع و اوّل و آخر آن هستيد.» عكس اين مطلب نيز در مورد كسى است كه جهل به وسيله او محقّق شود پس او اصل و فرع و گناه و اوّل و آخر آن مىشود. و هر كس كه تحقّق وجودش به سبب جهل باشد، در بدى و زشتى قوىتر از خود جهل است، چنانكه آنچه كه به وسيله عقل، محقّق و موجود مى شود، قوى تر از خود عقل است.
از همين جهت است كه علىّ (ع)، مقدّم بر عقل و جبرئيل است. و دشمن علىّ، مقدّم بر شيطان و هر صاحب بدى است تا جائى كه معصيت و گناه هر گناه كننده اى، بر او بار مى شود.
و هر كس كه در طاعت جهل، متمكّن و توانا شود، به نحوى كه هيچ اثرى از طاعت عقل در او نماند، هر كارى كه انجام دهد، گناه كبيره است.
و هر كس كه در طاعت جهل متمكّن نشده باشد، بلكه اثرى از اطاعت عقل يا اثرى از اراده اطاعت عقل در او باقى مانده باشد، هر فعلى كه از جهت طاعت جهل از او صادر شود گناهى است كه اگر خدا بخواهد بخشيده مىشود، و هر كسى كه اطاعت عقل يا اراده اطاعت او بر او غالب شده باشد، و طاعت جهل گاهى بر او عارض شود، پس هر فعلى كه از جهت نادانى، از او صادر شود آن لغزشى است كه محو مىشود انشاءالله. و بين مراتب مذكور در حسنات و سيّئات درجاتى است، كه بر حسب شدّت و ضعف، فقط به چند مورد منحصر نمىشود. و آنچه كه ذكر شد امّهات آن درجات است. و به اين اعتبار كه نسبت كار خوب و بد به فاعل برمىگردد، شراب خوردن دعبل[7] گناه صغيره است، و نماز خواندن ناصبى ها[8] گناه كبيره مىباشد.
و به همين جهت وارد شده است كه با اصرار بر گناه ديگر هيچ گناهى صغيره نيست. يعنى با تمكّن در طاعت جهل؛ به نحوى كه هر وقت امكان به انجام معصيت فراهم شود و قدرت بر آن داشت در معصيت واقع مىگردد. نيز وارد شده است كه با استغفار، گناه كبيره اى نيست؛ يعنى با باقى ماندن در اطاعت عقل، به طورى كه او را وادار به استغفار كند، گناه كبيره اى باقى نمى ماند.
گاهى بين خود انواع حسنه ها و سيّئه ها قطع نظر از فاعل يا با ملاحظه فاعل واحد مقايسه به عمل مىآيد كه بعضى از حسنات نيكوتر از بعضى ديگر و بعضى از گناهان غليظتر و زشتتر از بعضى ديگر محسوب مىشود. مانند وطى حرام كه از يك فاعل صادر شود، كه آن وطى اگر با زن محصنه و يا با ذكور باشد زشتتر و غليظتر از وطى با غير محصنه است. وطى زن غير محصنه زشتتر و غليظتر از وطى چهار پايان، و وطى حرام غليظتر از نگاه حرام است.
پس معنى آيه اين است كه اگر از گناهان كبيره كه از آن نهى شده ايد اجتناب كنيد (اجتناب از تمكّن در طاعت از جهل)، از گناهان ديگر شما كه به سبب طاعت جهل از شما صادر مىشود مى گذريم و لغزشهاى شما را كه بر شما عارض مىشود محو مىكنيم.
وَ و پس از زائل كردن اثر جهل كه آن جهل مانع دخول در دار كراهت مىشود، نُدْخِلْكُمْ مُدْخَلًا كَرِيماً شما را به مقام بلند مىرسانيم، يا در مكان با عظمتى داخل مىكنيم.
[سوره النساء (4): آيه 32]
وَ لا تَتَمَنَّوْا ما فَضَّلَ اللَّهُ بِهِ بَعْضَكُمْ عَلى بَعْضٍ لِلرِّجالِ نَصِيبٌ مِمَّا اكْتَسَبُوا وَ لِلنِّساءِ نَصِيبٌ مِمَّا اكْتَسَبْنَ وَ سْئَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّ اللَّهَ كانَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيماً (32)
ترجمه:
در فضيلت و مزيّتى كه خداوند به آن بعضى را بر بعضى ديگر برترى داده است آرزو و توقع بيجا نداشته باشيد. و بر صاحبانش حسد مورزيد كه هر چه از مرد و زن از آنچه اكتساب كنند بهرهمند شوند و هر چه خواهيد از فضل خدا درخواست كنيد كه خدا بر همه چيز دانا است.
تفسير:
وَ لا تَتَمَنَّوْا ما فَضَّلَ اللَّهُ بِهِ بَعْضَكُمْ عَلى بَعْضٍ تمنّى، طلب كردن امر محال يا طلب چيزى است كه اسباب وصول به آن تهيّه ديده نشده باشد، و ممكن است كه مقصود هر دو معنى باشد.
مقصود از فضل چيزهائى است كه به آن برترى داده است، و يا نعمتهاى صورى است؛ از قبيل وسعت عيش، امنيّت، صحّت، قدرت و عظمت در جسم، جاه، مسكن، زوج، قوا، جوارح و غير اينها، يا نعمتهاى باطنى است از قبيل اخلاق، علم، حكمت، حسن تدبير، الفت، زهد، طاعت و امثال آن. و تعبير از نعمتها به آنچه كه خداوند برترى داده است براى اشاره به علّت نهى از تمنّا و در خواست از فضل خداوند است. و چون نهى بر تمنّى وارد شده عبارت از طلب است بدون حصول اسباب، در حالى كه به اين امر معتقد شده است كه مطلوب و مورد تمنّا، نعمتهائى است كه خداوند آنها را بر بعضى افراد تفضّل كرده است (درحالىكه وسايل و اسباب حصول تفضّل مانند نبوّت و يا ولايت در وى موجود نيست) … لذا مقصود از نهى هر يك از تمنّاها قيد آنها مىباشد، گويا كه گفته است: چيزى را بدون وسيله حصول آن طلب نكنيد، زيرا كه:
لِلرِّجالِ نَصِيبٌ مِمَّا اكْتَسَبُوا وَ لِلنِّساءِ نَصِيبٌ مِمَّا اكْتَسَبْنَ مردان از آنچه كسب كردند و نيز زنان از آنچه كسب كردند، بهره مىبرند، پس بايد متوسّل به اسباب بشويد و بعضى نعمتها را طلب نكنيد، زيرا آن نعمتها از فضل خداوند است، پس توجّه شما به خدا باشد.
وَ سْئَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ و از فضل خدا بخواهيد، در اين سخن به علّت هر دو نهى و مفهوم مخالف آنها به طور اختصار اشاره شده است.
امّا سؤال و درخواست، يا با زبان قال است كه، به آن اعتنايى نمىشود، زيرا پاسخ الهى و فضل او بر مردم به قدر استعداد است. و يا با زبان حال است، خواه به زبان قال همراه باشد يا نباشد زيرا كه بر خداوند مقدار استعداد و خفاياى استحقاق مخفى نيست.
إِنَّ اللَّهَ كانَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيماً پس چگونه مقدار استحقاق شما بر خدا مخفى مىماند. چون خداوند در اين آيه اشاره كرد به توقّف تفضّل بر استعداد و استحقاق كه به سبب كسب حاصل مىشود، جاى اين سؤال پيش مىآيد كه گفته شود، كه گاهى خداى تعالى تفضّل مىكند بر ورثه به مال وارث درحالىكه استعداد آنها در اينجا به سبب كسب نيست.
خداى تعالى اشاره كرد كه در آنجا هم استعداد و كسب وجود دارد، زيرا كه استعداد و كسب اعمّ از اين است كه با اختيار باشد يا به تكوين، چون توارث محقّق نمىشود مگر بين دو چيزى كه در نسبت جسمانى متناسب باشد، و به همين نسبت هر يك از ورّاث و ارثگذار كيفيّتى را از ديگرى كسب مىكند و سنخيّتى با آن پيدا مىكند كه به سبب آن مستحقّ تفضّل خداوند به مال يكى بر ديگرى مىشود.
و نيز هر يك از آن دو، پاره گوشت ديگرى يا مثل آن است، پس كسب كردن يكى از آن دو به اختيار، به منزله كسب ديگرى است.
يا اينكه توارث بين دو نفر است كه با نسبت كسبى اختيارى متناسب باشد. مانند عقد ملك[9] در مورد بنده آزاد شده، و عقد ضمان جريره[10] در ضامن جريره و عقد ايمان و اسلام[11] در نبىّ صلّى اللّه عليه و آله يا امام (ع)، پس فرمود:
[سوره النساء (4): آيه 33]
وَ لِكُلٍّ جَعَلْنا مَوالِيَ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ وَ الَّذِينَ عَقَدَتْ أَيْمانُكُمْ فَآتُوهُمْ نَصِيبَهُمْ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيداً (33)
ترجمه:
و براى هر كدام از ارث برها از قبيل پدر و مادر و خويشان حقّى قرار داده ايم و با هر كه عهد و پيمان حقوقى بسته ايد، بهره آنان را بدهيد كه خدا بر هر چيز گواه است.
تفسير:
وَ چنين نيست كه مردان و زنان هر كدام از ديگرى بتوانند ارث ببرند چه نسبتى با هم داشته باشند يا نداشته باشند، بلكه لِكُلٍّ جَعَلْنا مَوالِيَ براى هر يك از ارثبرندهها خويشان مخصوص است يا صاحبان نسبتها، مخصوصى هستند كه بر آنان تفضّل مىكنيم و به سبب استحقاق در قرابت يا نسبت در عقد، ارث مىبرند.
مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ وَ الَّذِينَ عَقَدَتْ أَيْمانُكُمْ عقد ملك، يا عقد ضمان جريره، يا عقد اسلام و ايمان، يعنى وقتى كه خويشى نسبى نباشد، نوبت مولاى آزادكننده مىرسد طبق تفصيلى كه در فقه ذكر شده است، و اگر آن هم نباشد ضامن جريره وارث است، و اگر نبود نبىّ صلّى اللّه عليه و آله يا امام (ع) وارث است.
و بنا بر آنچه كه بيان كرديم احتياجى به پذيرش قول نسخ در آيه نيست چنانكه بعضى گفتهاند، كه مردى با ديگرى عقد و پيمان مىبست،
به نحو عقد ضمان جريره كه يك ششم از ميراث ديگرى براى هم پيمان بماند كه آن با قول خداى تعالى: وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ نسخ شده است.
فَآتُوهُمْ نَصِيبَهُمْ يعنى نصيب مقرّر آنها را بدهيد كه آنها داراى استحقاق بوده، شايستگى به دست آوردن ارث را دارند.
إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيداً زيرا كه خداوند دقايق استحقاق بر حسب نسب را مشاهده مىكند. در اينجا لفظ شَهِيداً را آورد، و در آنجا «عليما»، چون كيفيّتى كه از نسب حاصل است دقيق است به طورى كه تميز آن جز با مشاهده ممكن نيست، زيرا كه علم غالبا در امور كلّى و علم حصولى استعمال مىشود، و شهود در امور جزئى و علم حضورى.
[سوره النساء (4): آيه 34]
الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ بِما فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ وَ بِما أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوالِهِمْ فَالصَّالِحاتُ قانِتاتٌ حافِظاتٌ لِلْغَيْبِ بِما حَفِظَ اللَّهُ وَ اللاَّتِي تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَ اهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضاجِعِ وَ اضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَيْهِنَّ سَبِيلاً إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيًّا كَبِيراً (34)
ترجمه:
مردان را بر زنان تسلّط و حقّ نگهبانى است به واسطه آن برترى كه خداوند بعضى را بر بعضى مقرّر داشته است و هم بواسطه آنكه مردان از مال خود به زنان نفقه دهند پس زنان شايسته و مطيع در غيبت مردان حافظ حقوق شوهران باشند. و آنچه را كه خداوند، به حفظ آن امر فرموده است نگهدارند و زنانى كه از مخالفت و نافرمانى آنها بيمناكيد بايد نخست آنها را پند دهيد و از خوابگاهشان دورى جوئيد و در صورت نافرمانى، آنها را به زدن، تنبيه كنيد و چنانكه اطاعت كردند ديگر حقّ هيچ گونه ستم بر آنها نداريد كه همانا خداوند بزرگوار و عظيم الشّأن است (و بر ظلم مظلوم از ظالم انتقام خواهد كشيد).
تفسير:
الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ مردان بر زنان تسلّط و حقّ نگهبانى دارند مانند تسلّط و نگهبانى والىها بر رعيّتهايشان، و مردان مراقب احوال زنان بوده و كجىهاى آنان را راست مىكنند. گويا كه منظور اين بود كه وجه استحقاق توارث بين زن و شوهر بيان شود، و اگر چه اين معنى از ذكر عقد ايمان استفاده مىشود ولى چون عقد ايمان ظاهر در آن عهدهاى سهگانه است كه گذشت و ممكن بود اين قسم مخفى باشد، لذا آن را مستقلّا ذكر نمود و به دنبال آن آداب معاشرت بين همسران را بيان نمود.
بِما فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ مردان را در جثّه و نيرو، و ادراك، و حسن تدبير، و كمال عقل بر زنان برترى داده است.
وَ بِما أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوالِهِمْ يعنى مردان يا فضيلت ذاتى دارند، يا فضيلت عرضى كه با هر كدام از آنها مستحقّ برترى و تسلّط هستند، پس بر آنان است مراقبت از زنان و رفع گرسنگى و برآوردن حاجت آنان. و بر زنان است تسليم و قبول نصيحت شوهران و حفظ حقوقشان در صورت غايب بودن آنان.
فَالصَّالِحاتُ زنان صالح از شأن و حكم خودشان خارج نمىشوند، بلكه آنها قانِتاتٌ حافِظاتٌ خود و اموال همسرانشان را حفظ مىكنند.
لِلْغَيْبِ يعنى در صورتى كه از همسران غايب باشند يا شوهرانشان از آنها غايب شوند، بنا بر اينكه لام به معنى «فى» باشد، يا اينكه مقصود اين است كه زنهاى صالح چيزهايى را كه از نظر همسرانشان غايب است، از قبيل اموال و نفسهايشان حفظ مىكنند.
بِما حَفِظَ اللَّهُ به آنچه خدا حفظ كرد، حفظ را در اينجا و برترى را در آنجا خداوند به خودش نسبت داد تا اشاره به اين باشد كه هر كس متّصف به صفت كمالى باشد از جانب خداست نه از خودش.
وَ و امّا زنهاى غير صالح اللَّاتِي تَخافُونَ نُشُوزَهُنَ كه مىترسيد.
از اطاعت شما خارج شوند، پس آداب معاشرت با آنها اين است كه با آنها بوسيله پند و اندرز مدارا شود و اگر فايده نكرد بايد از آنها به مدّت اندك دورى گزينيد كه با قسامه آنها منافات نداشته باشد و اگر آن هم اثر نكرد آنها را بزنيد به نحوى كه نه گوشتى از بدنشان قطع شود و نه استخوانى بشكند.
فَعِظُوهُنَ پس با گفتار، آنها را پند و اندرز دهيد.
وَ اهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضاجِعِ در رختخواب پشت به آنها بكنيد و آنها را ترك كنيد.
وَ اضْرِبُوهُنَ اگر مراحل قبلى مفيد نيفتاد آنها را بزنيد بين اين موارد بايد به ترتيب عمل كرد.
فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَيْهِنَّ سَبِيلًا يعنى ديگر اذيّت و تحكّم به چيزى كه شارع، اجازه نداده است روا نداريد.
إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيًّا كَبِيراً پس در اجراى اينكه شما بالاتر و برتر از زنان هستيد از اين مطلب كه بالاتر از شما نيز خداوند است غفلت نكنيد مبادا كه غفلت شما موجب تعدّى و تجاوز، بر زنان باشد.
[سوره النساء (4): آيه 35]
وَ إِنْ خِفْتُمْ شِقاقَ بَيْنِهِما فَابْعَثُوا حَكَماً مِنْ أَهْلِهِ وَ حَكَماً مِنْ أَهْلِها إِنْ يُرِيدا إِصْلاحاً يُوَفِّقِ اللَّهُ بَيْنَهُما إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيماً خَبِيراً (35)
ترجمه:
چنانكه بيم آن داريد كه نزاع و خلاف سخت بين آنها پديد آيد از طرف كسان مرد و كسان زن داورى برگزينند و اگر آن زن و شوهر اراده اصلاح داشته باشند خدا ايشان را توفيق بخشد كه بر همه چيز دانا و از همه رازها آگاه است.
تفسير:
وَ إِنْ خِفْتُمْ: اى اولياى زن و شوهر و اى حكّام شِقاقَ بَيْنِهِما اگر ترسيديد اختلاف و نزاع بين آنها واقع شود. «شقاق» اين است كه هر يك از دو طرف نزاع در شقّى غير از شقّ ديگر باشد و (هر كدام به سوئى روند)، «ف» پس بين آن دو را اصلاح كنيد كه آن از لوازم ايمان و خويشى و حكومت است، و آن دو را به خودشان وانگذاريد. پس ابعثوا حَكَماً مِنْ أَهْلِهِ وَ حَكَماً مِنْ أَهْلِها داورى از خانواده مرد و داورى از خانواده زن كه بر حسب خويشى نسبت به آنها مهربان و دلسوز باشند برگزينيد و اراده اصلاح داشته باشند و اراده اصلاحشان در زن و شوهر مؤثّر باشد، زيرا همچنانكه مزاجهاى خويشان در صحّت و مرض هماهنگ است و غالبا از احوال همديگر زود تأثير مىپذيرند همچنين است نفوس آنها كه غالبا هماهنگ بوده زود از همديگر تأثير مىپذيرند.
پس آن دو نفر داور از خويشان إِنْ يُرِيدا إِصْلاحاً اگر اصلاح بين آن دو را بخواهند، اراده آنها در نفوس زوجين اثر مىگذارد و آنها را مستعدّ و آماده اثرپذيرى مىسازد. تا از طرف خداوند توافق را به آنها افاضه نمايد. و اگر آماده پذيرش شدند يُوَفِّقِ اللَّهُ بَيْنَهُما إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيماً خداوند به آمادگى آنها براى توافق آگاه است. پس آنها را موفّق مىدارد و به آن امر مىكند.
خَبِيراً و خداوند به چگونگى توافق خبير است و او به حقايق امور آگاه و خواهان اصلاح است.
[سوره النساء (4): آيه 36]
وَ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ لا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً وَ بِذِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينِ وَ الْجارِ ذِي الْقُرْبى وَ الْجارِ الْجُنُبِ وَ الصَّاحِبِ بِالْجَنْبِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ وَ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ مَنْ كانَ مُخْتالاً فَخُوراً (36)
ترجمه:
خداى يكتا را بپرستيد و چيزى را بر او شريك قرار مدهيد و نسبت به پدر و مادر و خويشان و يتيمان و فقيران و همسايگان نزديك و بيگانه و دوستان موافق و رهگذران و بندگان و پرستاران كه زير دست شمايند نيكى و مهربانى كنيد كه خدا مردم خودپسند و متكبّر را دوست ندارد.
تفسير:
وَ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ لا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً چون خداوند اراده نمود تا حسن نسبت را به كسانى كه سزاوار محبّت و حسن صحبت و معاشرت هستند بيان كند، خودش را مقدّم نمود زيرا كه خداى تعالى سزاوارترين كس به حسن نسبت و بذل خدمت است، و راه حسن نسبت با خودش را بيان نمود تا اينكه بندگى براى خود را خالص گرداند و شرك در عبوديّت را نفى نمايد. زيرا راه در اينجا منحصر به همان دو چيز است.
و امّا طريق حسن نسبت با غير خدا را مطلق گذاشت چون راه آن منحصر در امر مخصوصى نيست و كسانى كه مستحقّ خدمت هستند، بر حسب ترتّب آنها در استحقاق، نامشان را ذكر فرمود.
و چون والدين به پدر و مادر جسمانى و روحانى تعميم داده مىشود و والدين روحانى مستحقّ اين هستند كه مستقلا به آنان توجّه شود و چيزى در حكم با آنها شريك قرار داده نشود و به جهت همين تعميم است كه كفر و شرك در آيات و در تفاسير معصومين (ع)، به كفر و شرك آوردن به على (ع) يا به ولايت تفسير شده است … و لذا پدر و مادر را خداوند مقرون به خودش ذكر نمود، و فعل را انداخت و مصدر را مؤخّر كرد تا موهم اين باشد كه قول خدا بِالْوالِدَيْنِ عطف بر جار مجرور است و اينكه معنى آيه اين است: كه شرك نياوريد وَ بِالْوالِدَيْنِ و به پدر و مادر إِحْساناً به طريق شايسته اى احسان كنيد وَ بِذِي الْقُرْبى و همچنين به خويشاوندان.
تحقيق والدين و ساير اقربا و تعميم آنان
پدر و مادر كسانى هستند كه به سبب قابليّت بارور كردن و بارور شدن و انجام اعمال مخصوص آنها، خداوند نطفه و اصل مادّه بشر را به وجود آورده است، و اين سببيّت هر اندازه در چيزى قوىتر باشد به اطلاق اسم پدر سزاوارتر است، اگر چه مردم كوردل اين اسم را مخصوص كسى مىدانند كه نطفه جسمانى تو را آماده مىكند و از كيفيّت تولّد روحانى تو غافل هستند.
بنا بر اين افلاك و عناصر، پدران مواليد هستند و عقل و نفس كلّى، پدر و مادر عالم طبع هستند، زيرا افلاك بوسيله حركتهاى دورى و ستارگان كه آنها مانند قواى انسانى است آثار را بر عناصر القا مىكند و قبول كردن عناصر آن آثار، مانند تأثر زنان از مردان و قبول رحمهاى آنان از نطفههاى مردان است، در اين صورت مواليد تولّد مىيابند و نموّ مىكنند و باقى مىمانند، و آن مواليد در بقا و نموّ نيز محتاج به آن پدران هستند. بر خلاف حيوان كه بعد از حصول مادّه و حصول آنچه كه قوام مادّه به آن است ديگر در مدّتى كه در رحم است احتياج به پدران ندارد.
و با القاى عقل كلّى، نقوش عالم را، بر لوح نفس كلّى، كه آن مانند بذر است عالم طبع وجود پيدا مىكند و عالم طبع در بقاى خود محتاج به آن دو، يعنى پدر و مادر است.
آنچه گفتيم در عالم كبير بود، و امّا در عالم صغير انسانى، بعد از تسويه آن، آدم صغير و حوّاى صغرى به سبب ازدواج عقل و نفس به وجود مىآيند و با ازدواج آن دو، بنى آدم و ذريّه آنها متولّد مىشوند. و به سبب ازدواج شيطان و نفس امّاره فرزندان جنّ و ذريّه شيطان متولّد مىگردند.
اين به حسب تكوين در دو عالم است و امّا به حسب اختيار و تكليف، كه آن مختصّ به انسان ضعيف است؛ سنّت الهى چنين جارى شده است كه توليد مواليد اختيارى از قلب و مراتب آن و لشگريان خلقى و علمى و عيانى آن باشد، با كمك دو نفس كه مأذون از طرف خداوند هستند و رساندن آن دو، امر الهى را به مكلّف تا به كمك آن دو، تكليف و تكوين مطابق هم شوند، زيرا كه اوامر تكليفى، ناشى از اوامر تكوينى و موافق با آن است. اگر چه ما، در بعضى از آنها كيفيّت توافق را درك نمىكنيم زيرا علم به تكوين نداريم.
و اين سنّت از زمان آدم تا زمان ما جارى بوده است و تا انقراض عالم جارى خواهد بود. اگر چه بين عامّه ذكر و خبرى از آن نشود و يا اثرى نماند.
البتّه صحّت اسلام در سينه و دخول ايمان در قلب محقّق نمىشود مگر با كمك و هماهنگى دو شخص كه يكى مظهر عقل كلّى و ديگرى مظهر نفس كلّى باشد. و بيعت عامّه نبوىّ و يا بيعت خاصّ ولوى را، با كيفيّت مخصوص و پيمان مخصوص آن دو شخص، بايد گرفت.
و بايد در اين شناخت، حديث[12] «من و على ابوين اين امّت هستيم» راهنماى تو باشد و آيه[13] «با هر نفسى راه برنده و شاهدى هست» شاهد، و آيه «قرار بده براى من وزيرى از اهل خودم»[14] دليل كافى براى تو باشد.
پس محمّد صلّى اللّه عليه و آله و علىّ (ع) دو مظهر عقل و نفس كلّى هستند، و با بيعت به دست آنها، لشگريان اختيارى عقل متولّد مىشوند و دشمنان محمّد صلّى اللّه عليه و آله و علىّ (ع) مظاهر جهل و نفس امّاره كلّى هستند، و با بيعت به دست آن دشمنان لشگريان اختيارى جهل متولّد مىشوند.
و معصومين (ع) «والدين» را در قرآن به محمّد صلّى اللّه عليه و آله و علىّ (ع) تفسير كرده اند.
و قول خداى تعالى: إِنْ جاهَداكَ عَلى أَنْ تُشْرِكَ بِي ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ[15] را تفسير به جبت و طاغوت كرده اند.
صوفى ها مظهر عقل را مرشد و مظهر نفس را دليل مىنامند، و در زبان فارسى به پير ارشاد و پير دليل تعبير مىكنند.
و به حسب تفاوت مظهر بودن و تصرّف آن دو، يكى از آن دو، مظهر اسم اللّه يا رحيم است؛ و ديگرى مظهر اسم رحمان مىباشد. و به اعتبار اين دو مظهريّت است كه خداوند فرموده است: قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ، زيرا كه تخيير و ترديد به اعتبار دو لفظ نيست. چه، آن دو لفظ، وسيله دعا هستند نه مدعوّ كه خدا باشد.
و به اعتبار مفهوم دو لفظ هم نيست، چون آن دو مفهوم عنوانى براى مدعوّ هستند، و خوانده شده لا بد بايد يك امر حقيقى باشد نه امر ذهنى، و ذات احديّت كه مصداق هر دو لفظ است تكثّرى ندارد، پس اينكه شبهه كردهاند كه در اين صورت آنچه كه خوانده شده است، دو امر مىباشد و مظهر اين دو مفهوم و اين دو اسم مىباشد صحيح نيست.
و نيز نبايد گفته شود: كه مقصود اين است كه ذات احديّت را با لفظ اللّه يا با لفظ رحمان بخوانيد. چون گفته مىشود: ظاهر لفظ غير از اين است و حذف و ايصال در مثل اين مورد نادر است و منافى فصاحت است و تكرار لفظ «ادعوا» نيز منافات با آن گفته دارد. و «ادعو» به معنى بخوانيد و دعا كنيد را به معنى «سمّوا» (بناميد)، قرار دادن بعيد است، پس بايد مقصود اين باشد كه مظهر اسم خدا را بخوانيد يا مظهر اسم رحمان را بخوانيد.
و دعوت و خواندن عبارت از طلب كردن كسى است، تا آنكه مدعوّ بر داعى وارد شده نزد او حاضر شود، يا از جهت اينكه مطلوب اصلى حضور ذات مدعوّ است نزد داعى، يا اينكه مطلوب غير از ذات او است؛ ولى با حضور ذات، مطلوب حاصل مىشود. و معنى دعا اين نيست كه از مدعوّ چيزى درخواست شود چه حاضر باشد چه غائب، و به اين آيه و امثال آن صوفىها استشهاد كردهاند بر اينكه مطلوب از دعاى خدا يا دعاى مظاهر خدا حاضر شدن مدعوّ است نزد داعى كه آن را حضور و فكر مىنامند.
تحقيق تمثّل صورت شيخ نزد سالك
و بعضى از آنها مىگويند: بايد سالك صورت شيخ را نصب العين خود قرار دهد و اين قرار دادن و تصوير را حضور مى نامند و استشهاد مىكنند به مثل آنچه كه وارد شده است از قول امام (ع) كه وقت تكبيرة الاحرام رسول خدا را به ياد آور و يا يكى از ائمّه را نصب العين خود قرار بده ولى اين مطلب از راه راست به دور است، زيرا كه حضور عبارت است از اتّصال به روحانيّت شيخ و ظهور مثالى او نزد تو مىباشد، نه تصوير صورتى مثل صورت شيخ و نصب العين قرار دادن آن؛ كه اين معنى به خودت بر مىگردد و نوعى كفر و شرك است.
پس از آنكه گفته مىشود آن كفر است، مىگويند آن كفرى است فوق كفر و ايمان چنانكه مولوى (ره) گفته است:
| چون خليل آمد خيال يار من | ظاهرش بت، معنى او بتشكن | |
ولى ما مىگوئيم: تصوير صورت شيخ به اختيار و تقييد خيال به آن، از قبيل عبادت اسم است؛ نه مسمّى و تشبّه به عبادتكنندگان بتها و جهنّم عاجل است كه شايسته است عاقل از آن بگذرد و چنانكه مولوى (ره) گفته:
| جمله دانستى كه اين هستى فخ[16] است | ذكر و فكر اختيارى دوزخ است | |
و ليكن بايد سالك بر آن عبور نمايد. و اينكه در آيه آمده است به بعد از خداوند و پدر و مادر به خويشاوندان نيكى كنيد، از اين رو است كه سزاوارترين صاحبان حقّ به احسان، خويشاوندان هستند، چه جسمانى باشند و چه روحانى؛ در عالم كبير باشند و يا در عالم صغير.
وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينِ تفسير و تعميم آن دو گذشت.
وَ الْجارِ ذِي الْقُرْبى يعنى نزديك نسبى، و تأخير آن به لحاظ همسايه بودن است، نه خويشى يا نزديكى مكانى.
وَ الْجارِ الْجُنُبِ يعنى دور نسبى يا مكانى، و حقّ همسايگى چنانكه در اخبار است تا چهل خانه از چهار جانب يا از هر جانب است.
وَ الصَّاحِبِ بِالْجَنْبِ مانند رفيق در تعلّم يا در حرفه يا در سفر.
وَ ابْنِ السَّبِيلِ وَ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ و ابن السبيل (در راهماندگان) و بندگان و كنيزان، و مرد و زن خدمتكار و هر كسى كه زير دست شما باشد در عالم كبير يا صغير، پس از تعهّد حال آنان كبر نورزيد و اگر محبّت خدا را مىخواهيد به آنها توجّه و احسان بكنيد.
إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ مَنْ كانَ مُخْتالًا استيناف است در موضع تعليل و «مختال» كسى است كه از توجّه به غير سر باز زند و تكبّر بورزد و حتّى نسبت به پدر و مادر روحانى، و تسليم كسى نمىشود حتّى به پدر و مادر روحانى، و كسى كه از تسليم و اطاعت والدين روحانى سر باز زند او از هر چيزى جز خودش سر باز مىزند و كسى كه نسبت به والدين روحانى متواضع و مطيع باشد نسبت به غير آن دو نيز متواضع مىشود.
پس مختال حقيقى كسى است كه براى والدين روحانىاش تواضع نكند.
فَخُوراً يعنى كسى كه هرگاه به غير خودش توجّه كند، خودش را بزرگ مىشمارد و غير خودش را حقير؛ حتّى والدين روحانىاش را كوچك مىشمارد و هر كس كه بر والدين روحانىاش فخر بفروشد بر هر كسى جز خودش فخر خواهد فروخت، مگر اينكه بهره و حظّ خودش را از غير خودش ببيند كه در اين هنگام تملّق مىكند اگر چه گمان مىكند كه آن تواضع است.
و از آنجا كه ولايت اصل خيرات و قرابات است، و تواضع نسبت به آن، اصل تواضعهاست و تكبّر و فخر بر ولايت اصل تكبّرها و فخرها و مادّه آن است، و علىّ (ع) اصل ولايات و دشمن او اصل شرور و تكبّرها است، لذا صحيح است كه گفته شود كه منظور از آيه، تكبّر دشمن و فخرفروشى او به علىّ (ع) و سپس تكبّر غير دشمن نسبت به ولايت و به غير آن است. و چون متكبّر خودپسند غير خودش را جز اسباب انتفاع و بهرهمندى خودش نمىشمارد به نحوى كه گويا غير او آفريده نشده است مگر بخاطر انتفاع او و لو به هلاك شدن غير او باشد، چنين شخصى از آنچه كه در دست اوست بر غير خودش انفاق نمىكند، زيرا آن بر خلاف گمان خودش است و حتّى اگر ديگرى را نيز به مرتبهاى مايل به انفاق غير به بيند، او را از اين انفاق منع مىكند تا جائى كه او خود و ديگران را از انفاق قوا و مدركات و كاستن انانيّتها در طريق امامش و ولايت ولىّ امرش منع مىكند، و نعمتهائى را كه در اظهار آنها شهرت و مدح و جلب بهره براى خودش نمىبيند از ديگران كتمان مىكند، و اگر اظهار نعمات يا انفاقى بكند، جز بهره و نفع خودش نمىتواند باشد.
به همين جهت است كه خداوند، آنان را «مختال فخور» ناميده و به صورت وصف بيانى تفسير نمود سپس مىفرمايد:
[سوره النساء (4): آيه 37]
الَّذِينَ يَبْخَلُونَ وَ يَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْلِ وَ يَكْتُمُونَ ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ أَعْتَدْنا لِلْكافِرِينَ عَذاباً مُهِيناً (37)
ترجمه:
آن گروه از يهود و نصارى كه بخل مىورزند و مردم را به بخل و اميدوارند و آنچه را كه خدا از فضل خود به آنها از آيات و احكام آسمانى بخشيده است، كتمان مىكنند. (البتّه به كيفر كفر خود خواهند رسيد) و ما براى كافران عذابى خواركننده مهيّا داشتهايم.
تفسير:
الَّذِينَ يَبْخَلُونَ صفت يا بدل است[17] از مَنْ كانَ مُخْتالًا يا بدل از مُخْتالًا، يا عطف[18] بيان براى يكى از آن دو است، يا خبر مبتداى محذوف، يا مبتدا و خبرش محذوف است، يا مفعول فعل محذوف است.
تحقيق معنى بخل و تقتير و تبذير
بخل، خصلت و عادتى است كه انسان را از خارج كردن آنچه كه در تحت اختيار او است، منع مىكند و از آن دست برنمىدارد؛ خواه از حقوق الهى باشد، مانند زكات و خمس و يا حقوق خلقى باشد مانند نفقههاى واجب و ديونى كه وقتش رسيده و چنانكه ذكر شد اداى آن واجب شده است. يا حقوق مستحبّ است مانند زكات و ساير صدقات مستحبّ و كارهاى معروف و مورد پسند مانند انفاقهاى مستحبّ براى خودش و عيال و خويشان و همسايگانش.
ازاينرو از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله وارد شده است[19]: كسى كه زكات واجب مالش را ادا كند، و مالى را كه براى انفاق جدا كرده است، به اهلش
برساند، بخيل نيست پس در واقع بخيل فقط كسى است كه زكات واجب مالش را ندهد و مالى را كه براى انفاق جدا كرده به اهلش نپردازد.
و مال انفاق شده نسبت به انفاقكننده بائنه (جدا شده) ناميده شده و از آن جهت است كه هر چيزى كه به انسان نسبت داده مىشود حتّى وجود خودش شأن آن جدائى و مفارقت از انسان است جز وجه خدا كه مىماند، زيرا مالى كه انفاق مىشود اگر از اعراض دنياست خودش مجزا بوده ارتباط و نسبت آن به انسان نيز به سبب مرگ يا به سبب انتقالات شرعى يا با تغييرات و گذشت زمان جدا و منقطع مىشود، و اگر از قبيل قوا و جوارح و اعراض و جاه و مقام باشد آن نيز با مرگ اختيارى يا اضطرارى يا به سبب حوادثى كه عارض مىشود، از انسان جدا مىشود.
چنانكه شاعرى (به عربى) گفته است (ترجمه شعر او اين است):
«پس اگر جمعآورى اموال براى گذاشتن و رفتن است پس چرا انسان به مالى كه مىخواهد بگذارد و برود بخل مىورزد؟» بدان كه سخاوت فريضهاى است كه بين دو طرف افراط و تفريط قرار دارد، كه آن دو طرف تبذير و تقتير ناميده شده است. و تقتير مراتب متعدّدى دارد كه بعضى از آنها بخل ناميده مىشود و بخل عبارت است از امساك كردن آنچه كه در اختيار انسان مىباشد، به نحوى كه نتواند در وجوه واجب و مستحبّ و مباح صرف كند.
و بعضى از آن مراتب (شحّ) ناميده مىشود و آن عبارت از امساك كردن آنچه كه در دست اوست و آرزو كردن اينكه آنچه كه در دست ديگران است، در دست او قرار گيرد. چنانكه از امام صادق (ع) وارد شده است: «بخيل، به آنچه كه در دست خودش مىباشد بخيل است، و شحيح كسى است كه نسبت به آنچه كه در دست ديگران است و بر آنچه كه در دست خودش است بخل مىورزد. تا جائى كه در دست مردم چيزى نمىبيند مگر اينكه آرزو مىكند كه مال او باشد خواه از راه
حلال باشد يا حرام، و نسبت به آنچه كه خداوند او را روزى كرده است، قانع نمىباشد[20].
و تبذير نيز مراتبى دارد، و چون ظاهر افعال و اقوال و اخلاق و احوال انسان از متشابهات است كه تأويل آن را جز خدا و راسخين در علم نمىدانند، لذا تمييز بين سخاوت و تبذير و تقتير و مراتب بين آنها به حسب شناخت و تشخيص جزئيّات آنها كه از انسان صادر مىشود حتّى بر خود فاعل در غايت خفاست، اگر چه بر حسب علم و كليّات آن واضح باشد، به طورى كه علماى اخلاق آن را تفصيل داده و مراتب آن را بيان كردهاند محقّقا حال انفاق و اسم آن بر حسب قصد منفق و غايتى كه بر آن مترتّب مىشود. و وجهى كه در آن صرف مىگردد و شخصى كه به آن مىرسد مختلف مىباشد، پس چه بسا امساكى كه از انفاق نيكوتر و بهتر و چه بسا انفاقى كه وبال بر انفاقكننده باشد، و چه خوب گفته است مولوى (ره).
| منفق و ممسك، محلّ بين، به بود | چون محلّ باشد، مؤثّر مىشود | |
| اى بسا امساك كز انفاق به | مال حقّ را جز به امر حقّ مده | |
| مال را كز بهر حقّ باشى حمول | «نعم مال صالح» گفت آن رسول | |
بجاست كه گفته شود: اصل هر چيزى كه به انسان نسبت داده مىشود انانيّت اوست و آن نسبت دادن وجود است به خودش؛ و اصل همه انفاقها و غايت و علّت غائى آنها، انفاق كردن از انانيّت است، و اصل جميع آنچه كه بر آن انفاق مىشود ولايت است، پس هر كس انانيّت خود را در طريق ولايت انفاق كند بدين گونه كه آن را به ولىّ امرش با بيعت خاصّ ولوى و قبول دعوت باطنى تسليم كند و از ساير چيزهائى كه به او نسبت داده مىشود بر خودش يا بر كسانى كه در تحت اختيار او هستند يا بر غير آنها به طريق وجوب يا استحباب يا اباحه انفاق كند، اين انفاق اگر از جهت انتسابش به ولايت باشد، سخاوت محسوب مىشود و اگر از همين جهت، يعنى به جهت ولايت امساك كند، اين امساك او نيز ممدوح است و بخل به حساب نمىآيد.
و كسى كه به انانيّتش بخل ورزد و آن را در طريق ولايت انفاق نكند، اگر امساك كند، امساك او بخل است. و اگر انفاق كند انفاق او تبذير است مگر اينكه امساك يا انفاق او در طلب ولايت باشد كه در اين صورت امساك و انفاق از اسم بخل و تبذير خارج مىشوند، بنا بر اين صحيح است كه گفته شود: «مختالها» كسانى هستند كه نسبت به صرف انانيّتشان در طريق ولايت على (ع) بخل مىورزند.
وَ يَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْلِ يعنى از صرف انانيّتشان در طريق ولايت امتناع مىكنند، يعنى كسانى هستند كه از ولايت اعراض مىكنند، و آن را از مردم نيز باز مىدارند.
و صحيح است كه گفته شود كه آيه، كنايه از رؤساى منافقين امّت است كه بعد از محمّد صلّى اللّه عليه و آله از علىّ (ع) اعراض مىكردند و مردم را از رجوع به او باز مىداشتند.
وَ يَكْتُمُونَ ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ يعنى كسانى كه به علّت امساك و عدم انفاق، عذر و بهانه مىآورند كه چيزى ندارند كه انفاق كنند، و آنچه كه از نعمت ظاهرى و باطنى دارند از قوّت قوايشان و حشم و جاه و علوم و معارفشان همه را كتمان مىكنند.
و شريفترين نعمتهاى ظاهرى و باطنى آن چيزى است كه براى انسان از احوال و اخلاق الهى عارض مىشود كه در حال عارض شدن آن حالات، انسان را در راحتى و انبساط و لذّت قرار مىدهد، و اصل همه آنها نعمت ولايت و شناخت آن است، و از طرفى زشتترين اقسام كتمان، مخفى كردن اين احوال و اين شناخت از خودش است. بدين گونه كه انسان، غافل از شناخت ولايت و از لذّت احوال خود غافل باشد يا از هر دو، چشمپوشى كند. و همين دليل، بهترين دليل نبوّت كسى است كه متّصف به آن است و امر به آن مىكند و بهترين دليل ولايت او مىباشد.
لذا صحيح است كه آيه تفسير شود به كتمان آنچه كه خدا به آنها داده است از ادلّه نبوّت محمّد صلّى اللّه عليه و آله يا ادلّه ولايت علىّ (ع) از چيزهائى كه از كتابهايشان فهميدهاند، و انبياى آنان، به آن خبر دادهاند و از قرآن و اخبار محمّد صلّى اللّه عليه و آله و از چيزهايى كه از اخلاق اخروى كه نمونه اخلاق و احوال نبوّت و ولايت است، در نفوس خود يافتهاند.
وَ أَعْتَدْنا التفات از غيبت به تكلّم، براى نشاط دادن به شنونده است.
لِلْكافِرِينَ يعنى كسانى كه نعمتهاى خدا را كتمان كرده، شكر آن را بهوسيله اظهار نعمتها بجا نياوردند. زيرا اظهار نعمت يكى از اقسام شكر است، همچنان كه كتمان نعمت يكى از اقسام كفران آن است.
و آوردن اسم ظاهر به جاى ضمير براى اشعار به اين است كه كتمانكنندگان نعمتهاى خداى تعالى از كفّار محسوب مىشوند.
عَذاباً مُهِيناً چنانكه آنها به سبب كتمان و عدم اظهار نعمتهاى ما، به آن نعمتها اهانت كردند، لذا عذاب خوار كنندهاى براى آنها مهيّا كرديم. چه خداوند وقتى به بندهاى نعمتى داد دوست دارد كه آن را بر بندهاش ببيند. و بذل كردن نعمت و نمايان كردن آن با عمل، بهتر از بذل آن با زبان است، و كسى كه علمى را كتمان نمايد خداوند او را با لجامى از آتش افسار مىزند.
[سوره النساء (4): آيه 38]
وَ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ رِئاءَ النَّاسِ وَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَ مَنْ يَكُنِ الشَّيْطانُ لَهُ قَرِيناً فَساءَ قَرِيناً (38)
ترجمه:
آنان كه اموال خود را به قصد ريا و خودنمائى مىبخشند و به خدا و روز قيامت نمىگروند، ياران شيطانند و هر كه را شيطان يار باشد يار بسيار بدى خواهد يافت.
تفسير:
وَ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ رِئاءَ النَّاسِ كسانى كه مالهايشان را براى ريا در بين مردم انفاق مىكنند، يعنى همان مختالى (فخرفروش و سركش) كه دو طرف سخاوت كه عبارت از تقتير و تبذير (امساك و اسراف) است، قرار دارد. چون او از طرفى از ادا كردن حقوق واجب و مستحبّ خودش امتناع مىكند و از طرفى اموالش را صرف در چيزى مىكند كه تصوّر مىكند كه در دنيا از آن بهره مىبرد. مانند شهرت و تعظيم مردم و غير آن. كه اوّلى، بخل مذموم و دوّمى، تبذير ملعون است.
وَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الْآخِرِ از قبيل عطف علّت بر معلول است زيرا عدم ايمان، علّت انفاق در راه شيطان است و همچنين علّت عدم انفاق در راه خدا بخل است.
وَ مَنْ يَكُنِ الشَّيْطانُ عطف بر إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ مَنْ كانَ مُخْتالًا فَخُوراً است يا جمله حاليّه است و مقصود از اين آگاهاندن بر اين است كه رياكننده در انفاق مبذّر است و مبذّر قرين شيطان است و هر كسى كه شيطان لَهُ قَرِيناً فَساءَ قَرِيناً قرين او باشد همراه و يار بدى دارد، براى اينكه نزديكى شيطان شخص را به سجن و سجّين و ملك شياطين مىكشاند.
پس آن اشاره به قياسهاى[21] سه گانه است.
بدان كه انسان از حيث فطرت بر وابستگى و فرمانبرى آفريده شده است و محلّ تصرّف عقل و شيطان مىباشد، و چون انسان در ابتداى خلقتش ضعيف مىباشد، و از محسوسات تجاوز نمىكند؛ و محسوسات شبكه هاى شيطان است تصرّف شيطان در او قوىتر و تمامتر مىباشد.
پس مادام كه توفيق يار او نشود و به شيخى نرسد كه او را از جانب خدا در راه نجاتش ارشاد بنمايد، شيطان به او دسترسى و تمكّن پيدا مىكند به طورى كه ديگر، راهى براى حكومت عقل باقى نمىماند، و عقل هم راهى پيدا نمىكند كه بر او حكومت كند. ازاينرو ابو جعفر اوّل[22] امام باقر (ع) در ضمن حديثى فرمود: هر كسى از اين امّت كه شب را بروز رساند درحالىكه امام غالب و عادلى از جانب خدا نداشته باشد صبح مىكند در حالى كه گمشده و سرگردان است، و اگر بر همين حالت بميرد به حالت كفر و نفاق مرده است، و در آيات تصريحات و اشاراتى است كه بر وجوب فرمانبرى و اقتداى به امام منصوص از جانب خدا دلالت مىكند، و در روايات تصريحاتى بر اين مطلب هست، ولى بر گوشها و چشمان آنها پردهاى كشيده شده است كه مفضول را بر فاضل ترجيح مىدهند، و لذا علىّ (ع) صبر را بهتر مىديد.
[سوره النساء (4): آيه 39]
وَ ما ذا عَلَيْهِمْ لَوْ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ أَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقَهُمُ اللَّهُ وَ كانَ اللَّهُ بِهِمْ عَلِيماً (39)
ترجمه:
و چه زيان به آنها مىرسد اگر به خدا و روز قيامت ايمان آورده از بهرهاى كه خدا به آنان داده است براى خدا چيزى انفاق مىكردند تا ذخيره آخرت آنها نزد خدا باشد و خدا به احوال و نيّات آنان آگاه است.
تفسير:
وَ ما ذا عَلَيْهِمْ استفهام انكارى است، يعنى حتما در ايمان به خدا و معاد، زحمت دنيوى و عقوبت اخروى وجود ندارد. (پس چه زيانى برايشان دارد؟) لَوْ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ أَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقَهُمُ اللَّهُ اگر به مبدأ و معاد ايمان آورند تا آنجا كه يقين پيدا كنند كه نعمت از خداست و اينكه خزائن خدا با انفاق تمام نمىشود. پاداش اعمال ايشان داده مىشود. در اينجا ايمان را بر انفاق مقدّم داشت و در آيه سابق عدم ايمان را از انفاق ريائى مؤخّر انداخت، زيرا كه ايمان به خدا باعث انفاق در راه خداست.
چون مؤمن، به خدا علم دارد كه همه چيز از خداست و انفاق، مال او را تمام نمىكند و امساك آن را باقى نمىگذارد، لذا بدين سبب و نيز براى بزرگداشت آنها در اينجا فرمود: مِمَّا رَزَقَهُمُ اللَّهُ و از آن طرف چون عدم انفاق در راه خدا دليل عدم ايمان به خداست، و چون امساك و تبذير دليل كفران نعمت خداست، ازاينرو فرمود: وَ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ (آنها كه اموال خود را انفاق مىكنند) كه اموال را به خودشان نسبت داده و اضافه نموده است.
وَ كانَ اللَّهُ بِهِمْ عَلِيماً حال[23] است و اينكه لفظ «قد» نيامده چون قصد ماضى در بين نيست يا اينكه «قد» مقدّر[24] است، يا عطف[25] بر قصد تعليل است.
يعنى خداوند كار آنها را دانست و آنان در طريق رضاى خدا هستند و اين امر، اقتضا مىكند كه گناهى بر آنان نباشد.
[سوره النساء (4): آيه 40]
إِنَّ اللَّهَ لا يَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ وَ إِنْ تَكُ حَسَنَةً يُضاعِفْها وَ يُؤْتِ مِنْ لَدُنْهُ أَجْراً عَظِيماً (40)
ترجمه:
همانا خدا به مقدار ذرّه اى بر كسى ستم نكند و هر عمل نيكى را زياد گرداند و از جانب خود به نيكان، پاداشى بزرگ عطا مىكند.
تفسير:
إِنَّ اللَّهَ لا يَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خداوند به مقدار ذرّهاى كه كوچكتر از مورچه يا جزئى از اجزاء غبار باشد، ستم نمىكند.
وَ إِنْ تَكُ حَسَنَةً «حسنة» با رفع و نصب خوانده شده با فرض اينكه «تك» فعل ناقص و يا فعل تامّ باشد.
يُضاعِفْها وَ يُؤْتِ مِنْ لَدُنْهُ أَجْراً عَظِيماً قول خداى تعالى: إِنَّ اللَّهَ لا يَظْلِمُ … تا آخر آيه» مستأنف[26] يا حال[27] است در مقام تعليل قول خدا:
ما ذا عَلَيْهِمْ زيرا در مثل براى نفى وزر و عقوبت استعمال مىشود، و كنايه از اجر نيز هست، پس گويا كه گفته باشد: وزر و عقوبتى بر آنها نيست حتّى براى آنان اجر است اگر ايمان به خدا بياورند زيرا كه خدا ظلم نمىكند كه نيكوكار را عقاب كند، حتّى اجر نيكوكار را بر حسب استحقاقى كه نسبت به اجر دارد، مضاعف مىكند. بلكه نيكوكار را از پيش خودش اجر و پاداش بزرگى مىدهد بدون اينكه استحقاق (آن اندازه از اجر را) داشته باشد، و نام اجر گذاشتن بر آنچه را كه خداوند بدون استحقاق مىدهد، به جهت اين است كه اجر و پاداش به دنبال اعمال حسنه مىآيد. و مقصود اين است كه خداوند خود حسنه را مضاعف مىكند به اعتبار دو جهت نفس عمّاله و علّامه[28] در نفس و از پيش خودش اجر اخروى خارج از نفس مىدهد طبق آنچه كه از تحقيق تجسّم اعمال گذشت و اينكه تجسّم اعمال در نفس خود اجر اخروى را بدنبال دارد.
______________________________
[1] تحليل بضع، يعنى زنى را براى خود حلال كردن، حال چه با عقد دائم باشد يا موقّت يا خريدن كنيز، و پول يا مالى كه پرداخت مىشود حقّ البضع گويند.
[2] الكافى: ج 5/ ص 10/ ح 1 لم يرد فى المصدر( و عدّتها حيضتان)، التهذيب: ج 7/ ص 268/ ح 77 لم يرد فى المصدر( و عدّتها حيضتان)، تفسير العياشى: ج 1/ ص 233/ ح 86، تفسير البرهان: ج 1/ ص 360/ ح 9، تفسير الصّافى: ج 1/ ص 439، بحار الانوار: ج 103/ ص 314/ ح 16.
[3] توضيح قسامه در پاورقى صفحات پيش ذكر شد.
[4] تفسير الصّافى: ج 1/ ص 442 و تفسير القمى: ج 1/ ص 136.
[5] تفسير الصّافى/ ج 1/ 442
[6] در حالت اوّل عدوانا مفعول له، در حالت دوّم مفعول به و در حالت سوّم مفعول مطلق و در حالت چهارم حال و در حالت پنجم تميز مىباشد.
[7] دعبل خزاعى شاعر شيعى كه در مدح اهل بيت اشعار بسيار سروده است( 143- 239 ه- ش).
[8] فرقهاى كه دشمن علىّ( ع) بوده و صبّ على( ع) را جائز مىدانستند.
[9] عقد ملك عبارت از همان خريدن بنده يا كنيز است.
[10] عقد ضمان جريره: عبارت از پيمانى است كه بنده آزاد شده، با شخص ديگرى مىبندد، بدين گونه كه اگر مولا بندهاش را از بابت كفّاره آزاد كرد ديگر مولى از آن بنده ارث نمىبرد، و در اين صورت است كه بنده مىتواند با شخص ديگرى غير از مولا پيمان ببندد به اين ترتيب كه اگر جنايت و جرمى از عبد صادر شده و احتياج به ديه پيدا كرد، آن شخص ضامن باشد و مبلغ ديه را ادا كند، به عبارت ديگر آن شخص ضامن جرم و جريره عبد باشد و در مقابل اين ضمانت، هر وقت كه عبد مرد آن شخص وارث عبد باشد. چنين عهد و پيمانى را عقد ضمان جريره مىنامند.
[11] در صورتى مولا مىتواند ارث ببرد كه بنده را در راه خدا آزاد كرده باشد نه از جهت كفّاره واجب از قبيل كفّاره روزه، و كفّاره يمين و ايذاء و مانند آنها.
[12] مأخذ در جلد دوّم در تفسير آيه 83 بقره( بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً) آمده است.
[13] سوره« ق» آيه 21
[14] طه: 29.
[15] عنكبوت: 8 يعنى اگر آن دو كوشش كنند از روى نادانى به من شرك بورزى …
[16] فخ: دام
[17] اگر بدل از مختالا باشد يعنى آن فخرفروشى كه بخل ورزد و امر به بخل كند و …
[18] اگر عطف بيان باشد يعنى متكبّر بخيل است.
[19] تفسير الصّافى: ج 1/ ص 450، الفقيه: ج 2/ ص 62/ ح 1714
[20] تفسير الصّافى: ج 1/ ص 450
[21] منظور قياس در علم اصول است و فقها در تعريف قياس گفتهاند: ردّ فرع بر اصل به وسيله علّت جامع و شركت بين آن دو كه اصطلاحا قياس علّت نام دارد و بر دو قسم است: قياس منصوص العلّة و قياس مستنبط العلّة. و نيز قياس را از نظر اصول بر دو قسم دانستهاند: قياس جلى و قياس خفى و قياس جلى آن است كه فهم آن را به آسانى دريابد و بپذيرد امّا قياس خفى به عكس آن است و جزو استحسان شمرده مىشود. ديگر از اقسام قياس اصولى عبارت است از: قياس اولويّت- قياس شبه- قياس ظنّى و قياس قطعى كه همان قياس علّت باشد.( مأخوذ از فرهنگ دهخدا).
[22] بحار الانوار: 23/ ص 68/ ح 29، المحاسن: ص 92/ ح 47
[23] اگر جمله« حال» باشد(« واو» واو حاليه باشد)، يعنى درحالىكه خداوند به وضع و حال آنان آگاه است.
[24] اگر« قد» مقدّر باشد( و قد كان …) يعنى خداوند به وضع آنان آگاه بوده است.
[25] اگر واو عطف باشد يعنى خدا وضع و حال آنان را دانست.
[26] اگر مستأنف باشد: چون شروع جمله است، و ربطى به ما قبلش ندارد، عام است كه به طور كلّى ظلم را از خدا نفى مىكند.
[27] اگر حال باشد: يعنى درحالىكه خدا بهاندازه ذرهاى ظلم نمىكند كه علّت بخشايش خدا را بر آنها بيان مىكند.
[28] در جلد اوّل كتاب درباره نفس عمّاله و علّامه كه عقل عملى و نظرى است مطالبى ذكر شده است.
ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج4