حکایت ورود حضرت یوسف(ع)به مصر وخریدن ایشان كشف الاسرار و عدة الأبرار
و گفته اند آن شب كه يوسف در مصرآرام گرفت، رود نيل عظيم گشت و فراخى طعام پديد آمد و نرخ وى بشكست و در شهر سخن پراكنده شد كه مالك ذعر غلامى آورده كه گويى از فرزندان ملوك است و از نسل انبياء و اين وفاء نيل و رخص طعام از يمن قدوم و بركت قدم اوست.
بامداد همه قصد وى كردند و بدر سراى وى رفتند، مالك گفت شما را حاجت چيست؟ گفتند خواهيم كه اين غلام را ببينيم و ديدها بديدن وى روشن كنيم، مالك گفت يك هفته صبر كنيد تا رنج راه از وى زائل گردد و رنگ روى وى بجاى خود باز آيد، آن گه من او را بر شما عرض كنم كه من نيّت فروختن وى دارم، اين خبر به زليخا رسيد زن اظفير، عزيز مصر، زليخا را آرزوى ديدار وى خاست، چون شش روز گذشته بود از آن وعده كس فرستاد به مالك ذعر كه فردا چون اين غلام را بر مردم عرض كنى، بر در سراى من عرض كن، مالك جواب داد كه من فردا اين غلام را پيش تو فرستم كه فرمان ترا ممتثل ام و امر ترا منقاد.
زليخا بفرمود تا ميدان در سراى وى بياراستند و كرسى از صندل سپيد بنهادند و پردهاى از ديباء رومى ببستند و بر طرف بام جماعتى كنيزكان بداشت با طاسهاى گلاب و مشك سوده، و مالك ذعر در شهر ندا كرد كه هر كه خواهد تا غلام عبرانى را ببيند بدر سراى عزيز مصر آيد. و يوسف را بياراست، پيراهنى سبز در وى پوشيد و قبايى سرخ در بست و عمامه سياه بر سر وى نهاد و او را بر آن كرسى صندل نشاند.
و زليخا بر آن گوشه قصر بر تختى زرين نشسته و كنيزكان بر سر وى ايستاده، و در مصر زنى ديگر بود نام وى فارعه بيامد با هزار دانه مرواريد، هر دانهاى دو مثقال و هزار پاره ياقوت هر پارهاى پنج مثقال و طبقى پيروزه و نمك دانى بدخش، آمد تا يوسف را خرد.
و بازرگانان و توانگران شهر سواران و پيادگان همه جمع آمده و قومى ديگر كه طمع خريدن نداشتند بنظاره آمدند. مالك ذعر آن ساعت گوشه پرده برداشت و جمال يوسف به ايشان نمود، چندين دختر ناهده حائض گشتند و خلقى بى عدددر فتنه افتادند و ملك ايشان الريّان بن الوليد بن ثروان حاضر بود گفت: خرد واجب نكند كه اين بنده كسى باشد و من از خريدن وى عاجزم نه از آنك مال ندارم لكن محال بود كه آدمى اى اين را خداوند بود، اين سخن بگفت و عنان برگردانيد و برفت.
اوّل بازرگانى گفت من ده هزار دينار بدهم، ديگرى گفت من بيست هزار بدهم، هم چنين مضاعف همى كردند و زليخا بحكم ادب هيچيز نمى گفت كه شوهرش اظفير حاضر بود مى خواست كه شوى وى مبدء كند، اظفير گفت: اى زليخا من اين غلام را بخرم تا ما را فرزند بود كه ما را فرزند نيست، زليخا گفت صواب است خريدن و از خزينه من بهاء وى بدادن، ايشان درين مشاورت بودند كه آن زن كه نامش فارعه بود دختر طالون آن مال آورد و عرض كرد، مالك خواست كه بوى فروشد، زليخا دلال را بخواند و گفت: جوهر كه وى ميدهد من بدهم و عقدى زيادتى عدد آن سى دانه هر دانه اى شش مثقال و هم سنگ يوسف مشك و هم سنگ وى عنبر و كافور و صد تا جامه ملكى و دويست تا قصب و هزار تا دبيقى، مالك ذعر گفت دادم.
آن زن بانگ كرد گفت اى مالك اجابت مكن تا آنچه وى مىدهد من بدهم و صد رطل زر بر سر نهم. غلامان زليخا غلبه كردند و يوسف را در سراى زليخا بردند و آن كنيزكان كه طاسهاى گلاب و مشك سوده داشتند بر سر مردمان مى فشاندند، و مالك ذعر را در سراى بردند و آنچه گفتند جمله وفا كردند. و آن زن كه نام وى فارعه بود سودايى گشت و جان در سر آن حسرت كرد.
اينست كه ربّ العالمين ميگويد: «وَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ» اين مشترى شوى زليخا است نام وى اظفير و قيل قطفير، مردى بود از قبطيان حاجب و خازن ملك مصر. و در آن زمان بمصر رسم بودى كه هر كه خزانه ملك داشتى و تصرّف مملكت همه ولايت در دست وى بودى، او را عزيز گفتندى.
و اين ملك مصر به قول بعضى علما فرعون موسى بود: وليد بن مصعب بن الريّان المغرق، قومى گفتند: فرعون موسى ديگر بود و اين ملك ديگر. و هو الريّان بن الوليد- بن ثروان بن اراشة بن فاران بن عمليق، و قيل انّ هذا الملك لم يمت حتّى آمن و اتّبع يوسف على دينه ثم مات و يوسف بعده حىّ، فملك بعده قابوس بن مصعب- بن معوية بن نمير بن البيلواس بن فاران بن عمليق و كان كافرا، فدعاه يوسف الى الاسلام فابى ان يقبل «وَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لِامْرَأَتِهِ» يعنى زليخا و قيل اسمها راعيل.
«أَكْرِمِي مَثْواهُ» اى احسنى اليه فى طول مقامه عندنا، و قيل احسنى اليه فى جميع حالاته من مأكول و مشروب و ملبوس. قال ابن عيسى: الاكرام اعطاء المراد على وجه الاعظام، «عَسى أَنْ يَنْفَعَنا»- فى ضياعنا و اموالنا. «أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً»- نتبنّاه و لم يكن له ولد لانّه كان عنّينا.
قال ابن مسعود: احسن النّاس فراسة ثلاثة: العزيز حين قال فى يوسف «عَسى أَنْ يَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً» و ابنة شعيب حين قالت لابيه «اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الْأَمِينُ» و ابو بكر الصدّيق حين استخلف عمر الفاروق. فان قيل كيف اثبت اللَّه الشّرى فى يوسف و معلوم انّه حر لم ينعقد عليه بيع؟
فالجواب انّ الشّرى هو المماثلة فلما ماثله بمال من عنده يجوز ان يقال اشتراه على التّوسع كقوله «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى» قوله: «وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ» اى كما انقذناه من الجبّ كذلك مهّدنا له فى ارض مصر فجعلناه على خزائنها و لنعلّمه عطف على مضمر يعنى لنوحى اليه، «وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ» اى تعبير الرّؤيا و معانى كتب اللَّه، «وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى أَمْرِهِ» اى على امر يوسف يدبّره و يسوسه و يحفظه و لا يكله الى غيره، «وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ.» ما اللَّه بيوسف صانع و ما اليه من امره صائر حين زهدوا فى يوسف و باعوه بثمن بخس و فعلوا به ما فعلوا. و قيل «وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى أَمْرِهِ» اى على ما اراد من قضائه لا يغلبه على امره غالب و لا يبطل ارادته منازع، يفعل ما يشاء و يحكم ما يريد، «وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ» انّ العاقبة تكون للمتّقين.
«وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ» الاشدّ جمع شدّة مثل نعمة و انعم و الشدّة قوّة العقل و البدن، اى و لمّا بلغ منتهى اشتداد جسمه و قوّة عقله- ميگويد آن گه كه برسيد بزور جوانى و قوّت خرد و آن بيست سال است بقول ضحاك و سى و سه سال بقول مجاهد و گفته اند- اشدّ- را بدايتى است و نهايتى: بدايت حدّ بلوغ است بقولى، و هژده سال بقولى، و بيست و يك سال بقولى، و نهايت آن چهل سال است به قولى، و شصت سال به قولى.
