كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سورة الحجر آیه 43-86
3- النوبة الاولى
(15/ 86- 43)
قوله تعالى:
«وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ (43)» و دوزخ وعدهگاه ايشانست همگان.
«لَها سَبْعَةُ أَبْوابٍ» آن را هفت در است،
«لِكُلِّ بابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ (44)»هر درى را [گروهى] از ايشان باز بخشيده.
«إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ (45)» پرهيزكاران در بهشتهااند و چشمهها [اى روان].
«ادْخُلُوها بِسَلامٍ» [ايشان را گويند] در رويد در آن بسلامت [و درود من بر شما]،
«آمِنِينَ (46)» [و شما از مرگ] ايمن [و از بيرون آمدن].
«وَ نَزَعْنا ما فِي صُدُورِهِمْ» و بيرون ستانيم ما از دلهاى ايشان،
«مِنْ غِلٍّ» [هر چه در دلهاى ايشانست] از كژى و نبايستى و ناساختن با هم،
«إِخْواناً» برادران [باشيد يكديگر را]،
«عَلى سُرُرٍ مُتَقابِلِينَ (47)» بر تختها رويها فرا روى.
«لا يَمَسُّهُمْ فِيها نَصَبٌ» نرسد بايشان در آن [سراى] ماندگى،
«وَ ما هُمْ مِنْها بِمُخْرَجِينَ (48)» و نه هرگز ايشان را از آنجا بيرون كنند.
«نَبِّئْ عِبادِي» [پيغامبر من] آگاه كن بندگان مرا،
«أَنِّي أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِيمُ (49)» كه من كه منم آمرزگار و مهربانم.
«وَ أَنَّ عَذابِي هُوَ الْعَذابُ الْأَلِيمُ (50)» و [آگاه كن ايشان را] كه عذاب من عذابى دردناكست.
«وَ نَبِّئْهُمْ عَنْ ضَيْفِ إِبْراهِيمَ (51)» و خبر كن ايشان را از مهمانان ابراهيم.
«إِذْ دَخَلُوا عَلَيْهِ» آن گه كه برو در شدند،
«فَقالُوا سَلاماً» او را سخنى گفتند نيكو [كه از آن بر آسود و شاد شد.]
«قالَ إِنَّا مِنْكُمْ وَجِلُونَ (52)» [ابراهيم (ع)] گفت ما از شما مىترسيم.
«قالُوا لا تَوْجَلْ» گفتند مترس،
«إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلامٍ عَلِيمٍ (53)» ما بشارت دهيم ترا به پسرى دانا.
«قالَ أَ بَشَّرْتُمُونِي» [ابراهيم] گفت مرا بشارت مىدهيد؟،
«عَلى أَنْ مَسَّنِيَ الْكِبَرُ» بر سر آنچ بمن رسيد از پيرى،
«فَبِمَ تُبَشِّرُونَ (54)» بچه چيز مرا بشارت مىدهيد [از كجا و بچه نشان و بچه برهان؟].
«قالُوا بَشَّرْناكَ بِالْحَقِّ» گفتند ترا بشارت مىدهيم براستى،
«فَلا تَكُنْ مِنَ الْقانِطِينَ (55)» نگر كه از نوميدان نباشى.
«قالَ» گفت [ابراهيم]،
«وَ مَنْ يَقْنَطُ مِنْ رَحْمَةِ رَبِّهِ» و آن كيست كه نوميد بود از بخشايش خداوند خويش،
«إِلَّا الضَّالُّونَ (56)» مگر گمراهان.
«قالَ فَما خَطْبُكُمْ أَيُّهَا الْمُرْسَلُونَ (57)» [ابراهيم] گفت كار شما چيست [درين آمدن] اى فرستادگان؟
«قالُوا إِنَّا أُرْسِلْنا إِلى قَوْمٍ مُجْرِمِينَ (58)» گفتند ما را فرستادند بآن گروه بدان.
«إِلَّا آلَ لُوطٍ» مگر لوط و هم دينان او،
«إِنَّا لَمُنَجُّوهُمْ أَجْمَعِينَ (59)» كه ما برهانندگان ايشانيم همه.
«إِلَّا امْرَأَتَهُ» مگر زن او،
«قَدَّرْنا» تقدير [و بخشش چنان] كرديم،
«إِنَّها لَمِنَ الْغابِرِينَ (60)» كه زن [لوط] ازيشان بود كه باز ماندگانند [در شارستانهاى لوط در عذاب].
«فَلَمَّا جاءَ آلَ لُوطٍ الْمُرْسَلُونَ (61)» چون بلوط و هم دينان او آمدند فرستادگان.
«قالَ إِنَّكُمْ قَوْمٌ مُنْكَرُونَ (62)» [لوط] گفت ايشان را شما را نمىشناسم.
«قالُوا بَلْ جِئْناكَ بِما كانُوا فِيهِ يَمْتَرُونَ (63)» گفتند [ما بيگانه نهايم] بلكه [فريشتگانيم] بتو بآن آمده ايم تا آنك ايشان در آن بشكاند [از عذاب باز نمائيم با تو و با ايشان].
«وَ أَتَيْناكَ بِالْحَقِّ» و بتو راستى آورديم [و براستى آمديم بفرمان اللَّه تعالى].
«وَ إِنَّا لَصادِقُونَ (64)» و ما راست گوئيم.
«فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ» كسان خويش را بشب بيرون بر،
«بِقِطْعٍ مِنَ اللَّيْلِ» كه پاسى از شب بگذرد،
«وَ اتَّبِعْ أَدْبارَهُمْ» و [تو كه لوطى] بر پى كسان خويش مىرو،
«وَ لا يَلْتَفِتْ مِنْكُمْ أَحَدٌ» و هيچكس از شما باز پس منگريد،
«وَ امْضُوا حَيْثُ تُؤْمَرُونَ (65)» و برگذريد آنجا [شويد] كه مىفرمايند شما را.
«وَ قَضَيْنا إِلَيْهِ» و باو پيغام گزارديم [و او را خبر كرديم]،
«ذلِكَ الْأَمْرَ» آن كار [كه فريشتگان بدان آمدند و آنچ فريشتگان گفتند از عذاب قوم او]،
«أَنَّ دابِرَ هؤُلاءِ مَقْطُوعٌ» كه بيخ و دنبال اين قوم بريد نيست،
«مُصْبِحِينَ (66)» آن گه كه مى در بامداد شوند.
«وَ جاءَ أَهْلُ الْمَدِينَةِ» و آمدند اهل شارستان [سدوم]،
«يَسْتَبْشِرُونَ (67)» شادى مىبردند.
«قالَ إِنَّ هؤُلاءِ ضَيْفِي» [لوط] گفت [شارستانيان را] كه اين مهمانان منند،
«فَلا تَفْضَحُونِ (68)» مرا [بنزديك ايشان بى آب و] رسوا مكنيد.
«وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ لا تُخْزُونِ (69)» و از خداى بترسيد و مرا خجل مكنيد.
«قالُوا أَ وَ لَمْ نَنْهَكَ عَنِ الْعالَمِينَ (70)» گفتند نه ترا بآزرده ايم از جهانيان [كه كس را فرا خويش مگذار].
«قالَ هؤُلاءِ بَناتِي إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ (71)» [لوط] گفت اين دختران مناند اگر مسلمان شويد بشما دهم.
«لَعَمْرُكَ» بزندگانى تو [اى محمّد]،
«إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ (72)» كه ايشان در مستى خويش [و در غفلت خويش] سر در نهادهاند [فرا گذاشته].
«فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ مُشْرِقِينَ (73)» عذاب ايشان را فرا گرفت بوقت بر تابيدن روز.
«فَجَعَلْنا عالِيَها سافِلَها» كرديم زبر آن زير آن،
«وَ أَمْطَرْنا عَلَيْهِمْ حِجارَةً مِنْ سِجِّيلٍ (74)» و بر ايشان بارانيديم سنگها از گل و سنگ.
«إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ» در آن نشانها [و عبرتهاى] آشكار است،
«لِلْمُتَوَسِّمِينَ (75)» ايشان را كه نيك بزيركى درنگرند در كار ايشان.
«وَ إِنَّها لَبِسَبِيلٍ مُقِيمٍ (76)» و [آن زمين و شارستان ايشان] آنك بر راه قافله و كاروانست [تا جهان بجاى بود در آن مىنگرند].
«إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِلْمُؤْمِنِينَ (77)» در آن نشانى آشكار است گرويدگان را.
«وَ إِنْ كانَ أَصْحابُ الْأَيْكَةِ لَظالِمِينَ (78)» مردمان ايكه سخت ستمكاران بودند.
«فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ» تا كين ستديم از ايشان،
«وَ إِنَّهُما لَبِإِمامٍ مُبِينٍ (79)» و آن هر دو [زمين آن قوم لوط و آن قوم شعيب] بر راه گذر خلقند پيدا و روشن.
«وَ لَقَدْ كَذَّبَ أَصْحابُ الْحِجْرِ الْمُرْسَلِينَ (80)» دروغ زن گرفتند مردمان حجر پيغامبران را.
«وَ آتَيْناهُمْ آياتِنا» و ايشان را نشانهاى خود داديم [و نموديم]
«فَكانُوا عَنْها مُعْرِضِينَ (81)» از آن روى گردانيده [و متغافل] بودند.
«وَ كانُوا يَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبالِ بُيُوتاً» و از سنگهاى كوهها [بدست خويش] خانه ها مى بريدند و مىتراشيدند،
«آمِنِينَ (82)» تا جاويد مانند بى بيم.
«فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ» فرا گرفت ايشان را بانگ [جبرئيل]،
«مُصْبِحِينَ (83)» كه مى در بامداد شدند.
«فَما أَغْنى عَنْهُمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ (84)» نه آن خانه هاى سنگين بكار آمد ايشان را نه آنچ ساخته بودند و كرده.
«وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما» نيافريديم آسمان و زمين را و آنچ ميان آنست،
«إِلَّا بِالْحَقِّ» مگر بفرمان روان بى انباز،
«وَ إِنَّ السَّاعَةَ لَآتِيَةٌ» و رستاخيز آمدنيست،
«فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِيلَ (85)» فرا گذار فرا گذاشتن نيكو.
«إِنَّ رَبَّكَ هُوَ الْخَلَّاقُ الْعَلِيمُ (86)» كه خداوند تو آن آفريدگار است [آسان آفرين، نيكو آفرين] بهمه چيز دانا.
النوبة الثانية
قوله تعالى: «وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ» اى موعد الجنّ و الانس جميعا.
و قيل يريد ابليس و من تبعه من الغاوين الّذين وعدوا النّار.
«لَها سَبْعَةُ أَبْوابٍ» اى لجهنّم سبعة اطباق طبق فوق طبق لكلّ باب يدخل المعذّبون فيها، فذلك قوله: «لِكُلِّ بابٍ مِنْهُمْ» ان من اتباع ابليس، «جُزْءٌ مَقْسُومٌ» اى نصيب مفرز معلوم على قدر منزلته فى الذّنب: قرأ ابو بكر:- جزء- مثقّلا مهموزا.
دوزخ هفت درك است زبر يكديگر، هر دركى را درى است كه اهل آن درك بآن در درشوند:
درك اوّل جهنّم است- سمّيت جهنّم لانّها تتجهّم فى وجوه الخلق، اين جهنّم جاى عاصيان امّت احمد (ص) است، ايشان كه اهل توحيدند امّا گنه كارانند بقدر گناه ايشان را درين جهنّم عذاب كنند و بعاقبت بيرون آيند و ببهشت شوند و عذاب ايشان از تبش آتش بود نه از عين آتش كه درين درك عين آتش نباشد، فاذا خرج منها اهل التّوحيد جعلت طبقا على سائر الدّركات.
درك دوم لظى است- و هى التي تتلظّى اى تتلهّب. و قيل تتلظّى اى تتغيّظ على اهلها، اين درك دوّم جاى جهودان است، يقول اللَّه تعالى:«كَلَّا إِنَّها لَظى نَزَّاعَةً لِلشَّوى».
درك سيم حطمه است- و هى الّتى تحطم ما فيها اى تكسر. ترسايان درين درك باشند، قال اللَّه تعالى: «لَيُنْبَذَنَّ فِي الْحُطَمَةِ».
درك چهارم سعير است- و السّعير هى المسعورة اى الموقدة غاية الايقاد، و السّعر النّار بعينها، صابيان درين درك باشند، قال اللَّه تعالى: «فَسُحْقاً لِأَصْحابِ السَّعِيرِ».
درك پنجم سقر است- و هى التي تسقر اى تذيب ما القى فيها و سقرات الشّمس حرّها، اين سقر جاى مجوس است، قال اللَّه تعالى: «ما سَلَكَكُمْ فِي سَقَرَ قالُوا لَمْ نَكُ مِنَ الْمُصَلِّينَ»
درك ششم جحيم است- و الجحيم ما عظم من النّار، و جاحم النّار هو الموضع الشّديد الحر، مشركان عرب درين درك باشند، قال اللَّه تعالى: «وَ إِنَّ الْفُجَّارَ لَفِي جَحِيمٍ».
درك هفتم هاويه است- و هى الّتى تهوى باهلها اى تهلكهم. و قيل من الهوّة و هى الوهدة العظيمة، اين درك هفتم درك اسفل است جاى منافقان كفار، چنانك رب العزّه گفت: «إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ» و از عظيمى و صعبى كه اين هاويه هست ربّ العالمين در وصف آن مبالغت كرد گفت: «فَأُمُّهُ هاوِيَةٌ وَ ما أَدْراكَ ما هِيَهْ نارٌ حامِيَةٌ» گفته اند كه اين هفت درك دوزخ زير همه مخلوقاتست و اضيق المواضع آنست، يقول اللَّه تعالى: «وَ إِذا أُلْقُوا مِنْها مَكاناً ضَيِّقاً». و گفته اند كه هيأت و شكل عالم بر مثل صنوبر است، هر چه بالاتر، آن فراختر و هر چه زيرتر، آن تنگ تر.- عرش عظيم بالاى مخلوقاتست، لا جرم فراخ تر همه مخلوقاتست و دوزخ زير مخلوقات، لا جرم تنگ ترين همه جايهاست. ويروى فى بعض الاخبار انّ الارض على قرنى الثّور و قوائم الثّور على ظهر الحوت و الحوت على الثّرى و الثّرى على الصّخرة و الصّخرة على النّار مطبقة و هذه الصّخرة اسمها سجّين و عندها تكون كبت اهل النّار و ارواح اهل الشّقاوة.
وعن ابى هريرة قال: بينما نحن عند رسول اللَّه (ص) اذ سمعنا وجبة ففزعنا منها فقال: هل تدرون ما هذه؟ قلنا لا، قال: هذا حجر كان فى اعلى جهنّم فلم يزل يهوى حتّى وقع فى اسفلها منذ سبعين عاما.
در خبر است كه رسول خداى (ص) در مسجد مدينه نماز مىكرد، زنى اعرابيّه بگذشت، رسول (ص) را ديد كه در نماز بود تنها، در دل آن زن افتاد كه بر متابعت رسول خدا دو ركعت نماز كند تا سعيد ابد گردد، هم چنان كرد و رسول خدا (ص) از وى خبر نداشت و در نماز اين آيت همى خواند: «وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ لَها سَبْعَةُ أَبْوابٍ لِكُلِّ بابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ» آن اعرابيّه كه اين از رسول خداى شنيد بيفتاد و بيهوش شد، رسول خدا چون آن حسّ و حركت بگوش وى رسيد و جوش دل وى بشنيد از نماز فارغ شد، بلال را گفت:علىّ بماء،آب خواست و بر روى وى مى ريخت تا بهوش باز آمد، آن گه رسول گفت:يا هذه ما حالك؟
– اى زن ترا چه بود و چه رسيد؟- گفت يا رسول اللَّه ترا ديدم كه نماز مىكردى تنها، مرا آرزو خاست كه دو ركعت نماز بر متابعت بتو بگزارم، يا رسول اللَّه آنچ ميخواندى از كتاب خدايست يا خود تو مىگويى؟- گفت يا اعرابيّه: بل هو فى كتاب اللَّه المنزل،در كتاب خداست و گفته خداست. گفت يا رسول اللَّه: هر عضوى از اعضاى من آن را عذاب كنند بهر درى از درهاى دوزخ؟- گفت يا اعرابيه: لكلّ باب منهم جزء مقسوم يعذب على كل باب على قدر اعمالهم، فقالت و اللَّه انّى امرأة مسكينة ما لى مال و ما لى الّا سبعة اعبد اشهدك يا رسول اللَّه انّ كلّ عبد منهم على كلّ باب- من ابواب جهنّم حرّ لوجه اللَّه تعالى. فاتاه جبرئيل، فقال يا رسول اللَّه: بشر الاعرابيّة انّ اللَّه قد حرّم عليك ابواب جهنّم كلّها و فتح لك ابواب الجنّة كلّها.
قوله: «إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ، ادْخُلُوها» اى يقال لهم:«ادْخُلُوها بِسَلامٍ» اى بسلامة من النّار و من الآفات. و قيل بسلام بتحيّة منّا تصحبكم، «آمِنِينَ» من المرض و الموت فيها و الخروج منها.
روى اسامة بن زيد قال سمعت رسول اللَّه (ص) و ذكر الجنّة يوما فقال: «الا مشمر لها هى و رب الكعبة ريحانة تهتز و نور يتلألأ و نهر مطرد و زوجة لا تموت فى حبور و نعيم فى مقام ابدا».
«وَ نَزَعْنا ما فِي صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ» مىگويد هر چه كژى و ناراستى بود از دلهاى ايشان برون ستديم و پاك كرديم و روا باشد كه اين در دنيا بود، و مراد باين صحابه رسول است كه ربّ العزّه دلهاى ايشان از كينه و عداوت پاك كرد و ميان ايشان دوستى افكند چنانك گفت: «وَ أَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ» و روا باشد كه اين در بهشت باشد، ربّ العزّه دلهاى بهشتيان پاك گرداند از آن غدر و خيانت و حسد و بخل كه در دنيا با ايشان بود.
روى فى بعض الاخبار انّه يخلص المؤمنون من النّار فيحبسون على قنطرة بين الجنة و النّار و يقتصّ لبعضهم من بعض مظالم كانت بينهم فى الدّنيا، ثمّ يؤمر بهم الى الجنّة و قد نقوا و هذّبوا و خلصت نيّاتهم من الاحقاد.
«إِخْواناً» نصب على الحال، «عَلى سُرُرٍ» جمع سرير «مُتَقابِلِينَ» بالوجوه يرى بعضهم بعضا و لا يرى بعضهم قفا بعض. و قيل متقابلين بالمودة و المحبّة.
«لا يَمَسُّهُمْ فِيها» فى الجنّة، «نَصَبٌ» تعب، «وَ ما هُمْ مِنْها بِمُخْرَجِينَ» فانّ تمام النّعمة بالخلود.
روى عن على بن الحسين بن على (ع) انّ هذه الآية نزلت فى ابو بكر و عمر و على قال: و اللَّه انّها لفيهم نزلت و فيمن نزلت الّا فيهم، فقيل و اىّ غل هو؟- فقال: غلّ الجاهليّة انّ بنى تميم و عدى و بنى هاشم كان بينهم فى الجاهليّة ما كان فلما اسلم هؤلاء القوم تحابّوا فاخذت أبا بكر الخاصرة فجعل علىّ (ع) يسخّن يده و يكمد بها خاصرة ابى بكر فنزلت الآية.
وروى عن على (ع) انّه كان يقول فينا اهل بدر نزلت هذه الآية و قال له رجل اللَّه اعدل من ان يجمع بينك و بين طلحة و الزّبير فى الجنّة و قد سلا عليك السّيف، فقال مه بفيك التراب ان لم نكن اصحاب هذه الآية فمن هم.
«نَبِّئْ عِبادِي» اى اخبر يا محمّد عبادى، «أَنِّي أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِيمُ» استر على ذنوبهم اذا تابوا منها فلا اعذّبهم بها.
«وَ أَنَّ عَذابِي هُوَ الْعَذابُ الْأَلِيمُ» لمن اصرّ على ذنوبه و لم يتب منها. و قيل انّى انا الغفور الرّحيم لمن استغفر و انّ عذابى هو العذاب الاليم لمن استكبر.
رسول خداى (ص) روزى بياران برگذشت و ايشان مى خنديدند و با يكديگر مطايبت مىكردند، رسول خدا گفت:«أ تضحكون و بين ايديكم الجنة و النار، لا اريكم تضحكون»
ايشان را بيم داد گفت چه جاى آنست كه شما خنديد و طيبت كنيد، چون ميدانيد كه بهشت و دوزخ شما را در پيش است، مبادا كه ازين پس شما را بينم خندان. ياران همه در خود افتادند رنجور و دل تنگ، رسول خداى (ص) چون پاره اى رفته بود باز آمد، گفت: انّى لمّا خرجت جاء جبرئيل (ع) فقال يا محمّد يقول اللَّه عزّ و جلّ لم تقنط عبادى «نَبِّئْ عِبادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِيمُ» و انگه باين فرو بگذاشت تا بنده يكبارگى ايمن ننشيند گفت: «وَ أَنَّ عَذابِي هُوَ الْعَذابُ الْأَلِيمُ».
وعن قتادة قال بلغنا ان نبىّ اللَّه (ص) قال: «لو يعلم العبد قدر عفو اللَّه لما تورع عن حرام و لو يعلم قدر عذابه لبخع نفسه بالعبادة».
وعن ابى هريرة قال قال رسول اللَّه (ص): «لو يعلم المؤمن ما عند اللَّه من العقوبة ما طمع فى جنة ابدا و لو يعلم الكافر ما عند اللَّه من الرحمة ما قنط من رحمته ابدا».
«وَ نَبِّئْهُمْ» اى اخبر امّتك، «عَنْ ضَيْفِ إِبْراهِيمَ» يعنى اضيافه كقوله:«وَ هَلْ أَتاكَ نَبَأُ الْخَصْمِ» يعنى الخصوم لانه مصدر يصلح للواحد و الجمع و المذكر و المؤنّث و هم الملائكة الّذين اتوه للبشرى بالولد و لا هلاك قوم لوط.
«إِذْ دَخَلُوا عَلَيْهِ فَقالُوا سَلاماً» تقديره سلمت سلاما بمعنى الدّعاء له.
و قيل سلّموا سلاما، «قالَ» ابرهيم، «إِنَّا مِنْكُمْ» اى انا و اصحابى منكم،«وَجِلُونَ» خائفون اذ لم تنالوا من طعامنا.
«قالُوا لا تَوْجَلْ» لا تخف، «إِنَّا نُبَشِّرُكَ» قرأ حمزة: «نبشرك» بفتح النّون و ضمّ الشين مخفّفة و قرأ الباقون: «نُبَشِّرُكَ» بضمّ النّون و كسر الشّين مشدّدة، و هما لغتان و المعنى واحد، يقال بشرت فلانا و بشرته، «بِغُلامٍ» يعنى اسحاق (ع)، «عَلِيمٍ» اى اذا بلغ كان عليما نبيّا يعنى يعيش حتّى يعلم لانّ الطّفل ليس من اهل العلم فكانت بشارتهم بالولد و ببقاء الولد.
«قالَ أَ بَشَّرْتُمُونِي عَلى أَنْ مَسَّنِيَ الْكِبَرُ» اى على ما مسّنى من الكبر و العرب تضع على موضع بعد يعنى ابشرتمونى بعد ما مسّنى من الكبر، «فَبِمَ تُبَشِّرُونَ» اى فباىّ شىء تبشرونى أ على حالى هذه من الكبر أم يعاد الىّ شبابى. نافع و ابن كثير: «تبشرون» بكسر نون خوانند، امّا نافع نون بتخفيف گويد و ابن كثير بتشديد، على معنى تبشروننى فادعم ابن كثير النون الاولى و هى نون الجمع فى النّون الثانية فبقى تبشرونى و حذف نافع الثانية من النّونين تخفيفا فبقى تبشرونى و انّما حذف الثّانية لانّ الاولى علامة الرّفع و لانّ الثّانية زائدة قد تحذف كثيرا لانّ حرف الضّمير هو الياء دون النّون ثمّ انّ التّكرار بالثّانية وقع، قال الشاعر:
| ا بالموت الّذى لا بدّ انّى | ملاق لا ابا لك تخوفينى |
و ابن كثير و نافع هر دو موافقاند در حذف ياء ضمير از تبشرون، حذفاها و اكتفيا بالكسرة، باقى قرّاء «تبشرون» خوانند بفتح نون بى تشديد و وجهش آنست كه بر يك نون اقتصار كردهاند و آن نون علامت رفع است در فعل جماعت و آن مفتوح باشد لا محاله، و ضمير مفعول درين قراءت محذوفست، و حذف ضمير المفعول به كثير فى الكلام- و در تشديد شين درين كلمه خلاف نيست.
«قالُوا بَشَّرْناكَ بِالْحَقِّ» اى بالصّدق. و قيل بامر اللَّه. «فَلا تَكُنْ مِنَ الْقانِطِينَ» اى الائسين من الولد.
«قالَ وَ مَنْ يَقْنَطُ» بكسر نون قراءت بصرى و كسايى است، باقى بفتح نون خوانند، دو لغتند بمعنى يكسان، يقال: قنط يقنط و قنط يقنط اذا يئس يقول:و من ييأس، «مِنْ رَحْمَةِ رَبِّهِ إِلَّا [القوم] الضَّالُّونَ» الّذين يجهلون قدرة اللَّه و لا يعرفون سعة رحمة اللَّه.
«قالَ فَما خَطْبُكُمْ» اى فما شأنكم، «أَيُّهَا الْمُرْسَلُونَ» علم انّ اللَّه عزّ و جلّ لم يرسل اثنى عشر ملكا للبشارة بالغلام فحسب بل انّهم امروا بامر غير البشرى.
«قالُوا إِنَّا أُرْسِلْنا إِلى قَوْمٍ مُجْرِمِينَ» اى مشركين.
«إِلَّا آلَ لُوطٍ» يعنى اهله المؤمنين و هم ابنتان و امرأة سوى الغابرة، «إِنَّا لَمُنَجُّوهُمْ» ممّا يعذّب به القوم. قرأ حمزة و الكسائى و يعقوب:«لَمُنَجُّوهُمْ» باسكان النّون و تخفيف الجيم و هو من: انجى ينجى نقل بالالف من:نجا ينجو، فمنجوهم مفعلوهم من النّجاة- قال اللَّه تعالى: «وَ أَنْجَيْنَا الَّذِينَ آمَنُوا» و قال: «فَأَنْجاهُ اللَّهُ مِنَ النَّارِ» و قرأ الباقون: «لَمُنَجُّوهُمْ» بفتح النون و تشديد الجيم، و الوجه انّه من: نجى ينجى تنجية و هو ممّا عدى بالتّضعيف من نجا- قال اللَّه تعالى:«وَ نَجَّيْناهُ وَ لُوطاً».
«إِلَّا امْرَأَتَهُ قَدَّرْنا» بتخفيف الدّال قرأها ابو بكر عن عاصم وحده ها هنا و فى النّمل و قرأ الباقون: «قَدَّرْنا» بتشديد الدّال، و الوجه انّ قدرت بالتخفيف و قدّرت بالتشديد بمعنى واحد الّا انّ قدرت بالتشديد هو الاشهر فى هذا المعنى و الاكثر فى الاستعمال، قال اللَّه تعالى: «وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِيراً» و قال:«وَ قَدَّرَ فِيها أَقْواتَها». «إِلَّا امْرَأَتَهُ قَدَّرْنا» اى قضينا، «إِنَّها لَمِنَ الْغابِرِينَ» اى الباقين فى العذاب.
«فَلَمَّا جاءَ آلَ لُوطٍ الْمُرْسَلُونَ» انّما قال آل لوط و هم اتوا لوطا لانهم كانوا فى بلدة واحدة. و قيل آل لوط يريد شخصه كما
فى الخبر: «و بارك على آل ابرهيم»و عنى به ابرهيم.
«قالَ إِنَّكُمْ قَوْمٌ مُنْكَرُونَ» اى لا اعرفكم. و قيل معناه انكرت مجيئكم و كرهته و انّما قال ذلك لخوفه عليهم من قومه، چون لوط از آمدن ايشان انكارنمود، ايشان جواب دادند گفتند: «بَلْ جِئْناكَ» اين- بل- ردّ انكار ايشانست، اى لسنا بمنكرين بل نحن ملائكة قد جئناك، «بِما كانُوا فِيهِ يَمْتَرُونَ» اى جئناك لنراك فيهم ما كانوا يشكّون من العذاب انّه نازل بهم.
«وَ أَتَيْناكَ بِالْحَقِّ» اين هم جواب سخن لوط است كه ايشان را گفت:بهم اتيتمونى و من اين تقولون لى ما تقولون؟- بچه آمديد و از كجا مىگوئيد آنچ مىگوئيد؟- ايشان گفتند: براستى آمديم و راستى بتو آورديم و بفرمان اللَّه تعالى آمديم و عذاب آورديم، تو هيچ اندوه مدار و مترس كه ما راست گويانيم.
«فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّيْلِ» الاسراء لا يكون الّا بالليل الّا انّ قوله «بِقِطْعٍ مِنَ اللَّيْلِ» يدلّ على ذهاب كثير من اللّيل. قرأ ابن كثير و نافع:- فاسر- موصولة الالف، و قرأ الباقون: فاسر- بقطع الالف و هما لغتان فى سير اللّيل- سرى- و- اسرى- بمعنى واحد و كلاهما لازم و يعديان بالباء كما عدّيا ها هنا بالباء فى قوله: «بِأَهْلِكَ» و المعنى: قالت الملائكة للوط اخرج اهلك من هذا البلد فى جوف اللّيل، «وَ اتَّبِعْ أَدْبارَهُمْ» اى امش وراءهم، «وَ لا يَلْتَفِتْ مِنْكُمْ أَحَدٌ» لينظر ما وراه، يعنى لئلا يرى عظيم ما ينزل بقومه من العذاب فيرحمهم. و قيل لئلا يقع الشغل به عن المضىّ. و قيل لئلا يصيبهم ممّا اصابهم، «وَ امْضُوا حَيْثُ تُؤْمَرُونَ» اى حيث يقول لكم جبرئيل يعنى الشام، و قيل مصر.
«وَ قَضَيْنا إِلَيْهِ ذلِكَ الْأَمْرَ» اى اعلمناه و اوحينا اليه و اخبرناه ذلك الامر الّذى اخبرته الملائكة ابرهيم من عذاب قومه و هو: «أَنَّ دابِرَ هؤُلاءِ» اى اصلهم و آخرهم، «مَقْطُوعٌ» مستأصل، «مُصْبِحِينَ» وقت دخولهم فى الصبح. و قيل معنى: و قضينا اليه فرغنا الى لوط من ذلك الامر و اخبرناه انّ دابر هؤلاء مقطوع مصبحين.
«وَ جاءَ أَهْلُ الْمَدِينَةِ» يعنى سدوم، «يَسْتَبْشِرُونَ» باضياف لوط طمعا منهم فى ركوب الفاحشة.- قال عطاء بن ابى رياح: ظهرت امرأة لوط على سطح فلوّحت الى القوم يعلمهم بالاضياف. و قيل بعثت اليهم و كانت العلامة بينها و بينهم اطعمونا ملحا فيعرفون ما تريد.
«قالَ» لوط، «إِنَّ هؤُلاءِ ضَيْفِي» و حقّ على الرّجل اكرام ضيفه، «فَلا تَفْضَحُونِ» بالتّعرض لهم بمكروه.
«وَ اتَّقُوا اللَّهَ» ان يحلّ بكم عقابه، «وَ لا تُخْزُونِ» اى لا تهينونى و لا تخجلونى و ذلك قبل ان اخبروه بانّهم ملائكة فلمّا رأت الملائكة دهش لوط اشفاقا على ضيفه، قالوا يا لوط انّا رسل ربّك لن يصلوا اليك، فلمّا قال لوط هؤلاء ضيفى.
«قالُوا أَ وَ لَمْ نَنْهَكَ عَنِ الْعالَمِينَ» اى عن ضيافة الغرباء فانّا نغلبك عليهم و نريد منهم الفاحشة و كانوا يقصدون بفعلهم الغرباء.
«قالَ هؤُلاءِ بَناتِي» ازوّجهنّ ايّاكم ان اسلمتم فأتوا النّساء الحلال و دعوا ما حرّم اللَّه عليكم من اتيان الرّجال، «إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ» ما آمركم به.- قال الحسن: ان كنتم فاعلين، كناية عن الجماع يعنى ان كنتم فاعلين هذا الشّأن فأتوا النساء الحلال، و قيل اراد ببناته نساء امّته لانّ نساء امّة كلّ نبىّ بمنزلة بناته و ازواجه بمنزلة امّهاتهم و لهذا قيل كلّ نبى كالولد لامّته.
«لَعَمْرُكَ» اى لحيوتك يا محمّد، مفسران گفتند ربّ العزّه هرگز بحياة هيچكس از آدميان سوگند ياد نكرد مگر بحياة محمد (ص)، تشريف و تفضيل وى را بر همه خلق. و بهذا قال ابو الجوزاء: ما سمعت اللَّه عزّ و جل حلف بحياة احد غيره (ص). و قيل: «لَعَمْرُكَ» رفع بالابتداء و خبره محذوف، تقديره لعمرك قسمى. و قيل معناه و حقّك كما تقول- لعمر اللَّه- اى حقّه، و العمر- و العمر بقاء الحىّ و لا يستعمل فى القسم الّا مفتوحا، و قول العرب: عمرك اللَّه، اى اسأل اللَّه ان يعمرك.
قال بعض شعراء العرب حين انكحت الثّريّا بنت سعيد بن زيد و كان يشبب بها من سهيل بن عبد الرّحمن بن عوف:
| ايّها المنكح الثريّا سهيلا | عمرك اللَّه كيف يلتقيان |
| هى شاميّة اذا ما استقلّت | و سهيل اذا استقل يمان |
سهيل نجم كبير يطلع تحت مرزم الجوزاء، يظهر على وجه بحر اليمن اذا ارتفع المرزم، يقال انه مسخ ملك كان باليمن كان صاحب مكس يقال انّه اوّل من وضع العشور فمسخ عقوبة و صعد به عبرة كما قيل فى الزّهرة.
«إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ» اين- ها- و- ميم- روا باشد كه ضمير قريش نهند و روا باشد كه ضمير قوم لوط بود و معنى- سكرت- جهلست و ضلالت و غفلت و «يَعْمَهُونَ» آنست كه سر در نهند بگزاف كارى و تباه كارى و بى راهى همى روند.
«فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ» اى العذاب. و قيل صاح بهم جبرئيل صيحة اهلكتهم، «مُشْرِقِينَ» داخلين فى وقت شروق الشّمس و ذلك انّ تمام الهلاك كان مع اشراق الشّمس، يقال: شرقت الشّمس اذا طلعت و اشرقت اذا اضاءت. و قيل اشرق الرّجل صادف شروق الشّمس.
«فَجَعَلْنا عالِيَها سافِلَها» اى صيرنا اعلا المدينة اسفلها و ذلك انّ جبرئيل (ع) رفعها بجناحه الى السّماء ثم قلّبها، «وَ أَمْطَرْنا عَلَيْهِمْ حِجارَةً» فيه قولان: احدهما رفعه جبرئيل الى السّماء و امطروا حجارة ثمّ قلّبها- و الثّاني على الغائبين من البلد، «مِنْ سِجِّيلٍ» من السّماء الدّنيا، و قد سبق بيان هذه الآيات فى سورة هود.
«إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ»، اى للنّاظرين المتأمّلين المعتبرين. قال اهل اللّغة- توسّمت الشّىء- نظرت اليه حتّى تبيّنت حقيقة سمته و وسمه و هو العلامة.
قال النبى (ص): «اتقوا فراسة المؤمن فانه ينظر بنور اللَّه» ثمّ قرأ: «إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ»،
وقال (ص): «ان للَّه عبادا يعرفون الناس بالتوسم».
«وَ إِنَّها» يعنى مدينة قوم لوط، «لَبِسَبِيلٍ مُقِيمٍ» على طريق قومك الى الشام و هو طريق لا يندرس و لا يخفى. و قيل- مقيم- معلوم معبّد دائم السّلوك.
«إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِلْمُؤْمِنِينَ» اى لعبرة للمصدّقين، يعنى انّ المؤمنين اعتبروا بها.
«وَ إِنْ كانَ أَصْحابُ الْأَيْكَةِ لَظالِمِينَ» اى كافرين و- الايكة- الشجرة المتكائفة، اى الملتفّة و جمعها- ايك-. و قيل الايكة اسم النّاحية و- ليكة- اسم المدينة كمكّة و بكّة. و قيل كانوا اصحاب غياض و رياض و اشجار و انهار يأكلون فى الصّيف الفاكهة الرّطبة و فى الشّتاء اليابسة.
«فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ» اى كذّبوا شعيبا، فانتقمنا منهم اى اهلكناهم و عذّبناهم و ذلك انّ اللَّه عزّ و جل سلّط عليهم الحرّ سبعة ايّام لا يمنعهم منه شىء ثمّ بعث عليهم ظلّة كسحابة فالتجاؤا الى ظلّها يلتمسون الرّوح فبعث اللَّه عليهم منها نارا فاحرقتهم، «وَ إِنَّهُما لَبِإِمامٍ مُبِينٍ» جمهور المفسرين على انّ الكناية تعود الى قريتى قوم لوط و شعيب. اى انّهما على ممرّ السّابلة و الامام الطريق يامّه كلّ احد. و قيل الكناية ترجع الى لوط و شعيب، اى «إِنَّهُما لَبِإِمامٍ مُبِينٍ»- طريق من الجنّة واضح. و قيل الخبر بهلاك قوم لوط و اصحاب الايكة لمكتوب فى امام مبين، و هو اللّوح المحفوظ.
بدانك لفظ- امام- در قرآن بر پنج وجه آيد: يكى امامست مقتداى خير كه مردم بوى اقتدا كنند چنانك ربّ العزّه گفت ابراهيم را: «إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً» يعنى قائدا فى الخير يقتدى بسنّتك و هديك، همانست كه در سورة الفرقان گفت: «وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقِينَ إِماماً» يعنى قادة فى الخير يقتدى بنا. وجه دوم امامست بمعنى نامه كردار بندگان، كقوله: «يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ» اى بكتابهم الّذى عملوا فى الدّنيا. وجه سوم لوح محفوظ است، كقوله: «وَ كُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْناهُ فِي إِمامٍ مُبِينٍ» يعنى اللّوح المحفوظ. وجه چهارم تورات است، كقوله فى سورة هود: «وَ مِنْ قَبْلِهِ كِتابُ مُوسى إِماماً» يعنى التورية اماما يقتدى به و رحمة لمن آمن به، همانست كه در سورة الاحقاف گفت: «وَ مِنْ قَبْلِهِ كِتابُ مُوسى إِماماً» يعنى التّوراة. پنجم امام بمعنى طريقست، كقوله فى هذه السّورة:
«وَ إِنَّهُما لَبِإِمامٍ مُبِينٍ» اى لبطريق واضح.«وَ لَقَدْ كَذَّبَ أَصْحابُ الْحِجْرِ الْمُرْسَلِينَ» الحجر ديار ثمود و هو واد بين المدينة و الشام، كذّبوا رسلهم يعنى صالحا و انّما قال كذّبوا المرسلين و رسولهم صالح وحده لانّ من كذّب رسولا فقد كذّب جميع الرّسل.
«وَ آتَيْناهُمْ آياتِنا» يعنى النّاقة كما قال: «هذِهِ ناقَةُ اللَّهِ لَكُمْ آيَةً» فخرجها على لفظ الجمع، قيل يريد بها النّاقة و ولدها و البئر التي كانت تشرب منها. و قيل انزلت اليهم آيات من كتاب اللَّه. و قيل يريد بها نصب الادلّة، «فَكانُوا عَنْها مُعْرِضِينَ» اى اعرضوا عنها فلم ينظروا فيها و لم يستدلّوا بها على صدق صالح.
«وَ كانُوا يَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبالِ» ينقبون الجبال و يتّخذون فيها مساكن، و قيل يبنون من الحجارة، «بُيُوتاً آمِنِينَ» يعنى من الخراب و وقوع الجبل عليهم، و قيل من العذاب، و قيل من الموت.«فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ» اى العذاب، «مُصْبِحِينَ» فى اليوم الرّابع وقت الصبح.
«فَما أَغْنى عَنْهُمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ» اى ما دفع عنهم عذاب اللَّه اموالهم و مساكنهم و قوتهم، و قيل ما كانوا يكسبون من الشرك و الاعمال الخبيثة.
روى عبد اللَّه بن عمرو جابر بن عبد اللَّه قالا مررنا مع النبى (ص) على الحجر فقال لنا رسول اللَّه (ص): «لا تدخلوا مساكن الذين ظلموا انفسهم الا ان تكونوا باكين حذرا ان يصيبكم مثل ما اصابهم» ثمّ قال: «هؤلاء قوم صالح اهلكهم اللَّه عز و جل الا رجلا فى حرم اللَّه منعه حرم اللَّه من عذاب اللَّه»، قيل من هو يا رسول اللَّه؟- قال: ابو رغال و اليه ينسب ثقيف، ثمّ اسرع رسول اللَّه (ص) حتّى خلّفها.
«وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما إِلَّا بِالْحَقِّ» اى ما خلقنا الخلائق الّا بالعدل و الانصاف و لم نهلك من تقدّم ذكرهم الّا بعد اقامة الحجّة عليهم.- مى گويد ما خلايق كه آفريديم بخداوندى و پادشاهى خويش آفريديم، بعزّت و قدرت خويش، بعدل و انصاف خويش، بفرمان روان و دانش تمام، بى شريك وانباز، بى نظير و بى نياز، آنچ آفريديم بحكمت، آفريديم بارادت نه بحاجت، و آنچ هلاك كرديم بعدل، هلاك كرديم بعد از اقامت حجّت، ما آن خداونديم كه ظلم نپسنديم و بى حجّت عذاب نفرستيم: «وَ ما كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولًا»، «وَ إِنَّ السَّاعَةَ لَآتِيَةٌ» اى الجزاء قريب، «فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِيلَ» فلا تعجل عليهم، نسختها آية القتال، و الصّفح الجميل الاعراض- كقوله: «فَاصْبِرْ صَبْراً جَمِيلًا، وَ اهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمِيلًا». و قيل هو كقوله تعالى: «فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ عِظْهُمْ» و قيل اصفح حيث الصّفح ادعى الى الايمان، و اخشن حيث الخشونة اولى.
«إِنَّ رَبَّكَ هُوَ الْخَلَّاقُ» لجميع الموجودات، «الْعَلِيمُ» باحوالهم و بما يصلحهم.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: «وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ»- روى انس بن مالك قال:
لمّا نزل قوله تعالى: «وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ» بكى رسول اللَّه (ص) بكاء شديدا و بكى اصحابه ببكائه و لا يدرون ما نزل عليه و لم يستطع احد ان يكلّمه من اصحابه وكان رسول اللَّه (ص) اذا راى فاطمة فرح بها فانطلق عبد الرّحمن بن عوف الى باب فاطمة، فقال السّلام عليك يا بنت رسول اللَّه، قالت و عليك السّلام من انت؟- قال انا عبد الرّحمن بن عوف، قالت و ما جاء بك؟ قال تركت رسول اللَّه (ص) باكيا حزينا و لا ندري ما نزل به جبرئيل (ع) فلبست فاطمة مشتملة من صوف خلقا فانطلقت الى رسول اللَّه (ص)، فلما دخلت على النبى (ص) نظر اليها عمر فوضع يده على رأسه و قال واحرباه، انّ قيصر و كسرى يلبسون السّندس و الحرير و ابنة رسول اللَّه (ص) فى مشملة من صوف! فسمعت فاطمة قول عمر فذكرتها للنبى (ص)، فقالت الا ترى انّ عمر يعجب من لباسى هذا فو الّذى بعثك بالكرامة ما لى و لعلى فراش منذ ايّام الّا مسك كبش نعلف عليه بالنّهار ناضحنا فاذا كان اللّيل افترشناه و انّ وسادتنا لمن ادم حشوها من سعف النّخل، ثمّ قالت فدتك نفسى يا ابه ما الّذى ابكاك، قال و كيف لا ابكى يا فاطمة و قد نزل علىّ جبرئيل بهذه الآية: «وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ، لَها سَبْعَةُ أَبْوابٍ لِكُلِّ بابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ» و ذكر الحديث بطوله.
انس بن مالك گفت: آن روز كه جبرئيل امين اين آيت آورد: «وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ» درياى حيرت و حرقت مصطفى (ص) بموج آمد و آن گوهر درد و سوز خويش برانداخت، گريستنى عظيم در گرفت، چندان بگريست كه جانهاى صدّيقان صحابه از آن گريه در سوزش افتاد و دلها در گدازش آمد، بحدّى رسيد كه «بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ»، و هيچكس از آن صدّيقان صحابه زهره نداشت كه از اسرار درگاه نبوّت بر رسد يا بپرسد كه آن چه حالست و چه بوده كه سيد كونين و مهتر خافقين چنان غمگين و حزين نشسته غريوان و حيران، آخر عبد الرحمن عوف بر فاطمه زهرا شد، دانست كه رسول خداى را بديدار فاطمه آسايش و انس بود و اگر چه غمگين بود چون وى را بيند غم از وى بكاهد، گفت يا فاطمه رسول خدا را ديديم بس حيران و گريان با دردى عظيم و سوزى تمام، ندانيم چه آيت بوى فرود آمده و چه چيز وى را بر آن داشته؟
و هيچكس از ما زهره ندارد و نتواند كه از آن حال باز بر رسد يا بپرسد مگر تو بآن اسرار رسى و آن حال باز دانى، شملهاى كهنه نهاده بود، فاطمه (ع) آن شمله در پوشيد و قصد حضرت مصطفى (ص) كرد، عمر خطاب او را در آن شمله كهنه بديد، دلش بر جوشيد، اين نفس دردناك از سر سوز و حسرت بر آورد كه وا اندوها، كسرى و قيصر با تمرد و تحيّر خويش در نعمت و راحت ميان سندس و حرير كام خويش مىرانند و دختر رسول ثقلين بيك شمله كهنه روز بسر مىآرد.
فاطمه (ع) آن سخن از عمر بشنيد، چون بر رسول خدا رسيد باز گفت و لختى از بى كامى خويش معلوم رسول (ص) كرد، آن گه گفت يا رسول اللَّه جان و تن من فداى تو باد، چرا مىگريى و چه چيز ترا چنين اندوهگن كرده؟ كه دلهاى ياران ازين اندوه تو در غرقابست، هر يكى كان حسرت شده و بى خورد و بيخواب گشته، رسول خدا گفت: چون نگريم؟! اى جان پدر و چرا اندوه نخورم؟! از بهر ضعفا و گنه كاران امّت خويش و آنك جبرئيل آمده و آيتى بدين صعبى آورده كه: «وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ، لَها سَبْعَةُ أَبْوابٍ لِكُلِّ بابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ».
فاطمه گفت يا رسول اللَّه اخبرنى عن باب من ابواب جهنّم-مرا خبر كن از درى از آن درهاى دوزخ كه چونست و عذاب آن چه مايه است؟- گفت اى فاطمه چه پرسى آنچ طاقت شنيدن آن ندارى! و وهم و فهم هيچكس بدان نرسد، امّا آنچ آسانترست و حوصله تو بر تابد بدانك: در هر درى از آن درهاى دوزخ يعنى در هر دركى از آن دركات دوزخ هفتاد هزار واديست، در هر واديى هفتاد هزار شارستان، در هر شارستانى هفتاد هزار سراى، در هر سرايى هفتاد هزار خانه، در هر خانهاى هفتاد هزار صندوق، در هر صندوقى هفتاد هزار گونه عذاب. فاطمه چون اين بشنيد بيفتاد و بى هوش شد، چون بهوش باز آمد همىگفت:الويل، الويل لمن دخل النّار.
فاطمه (ع) اين سخن كه از رسول (ص) شنيد به ابو بكر صدّيق رضى اللَّه عنه گفت، ابو بكر با آن همه مرتبت خويش چون صفت دوزخ شنيد بر سوخت و همچون مار بر خود بپيچيد، گفت: يا ليتنى كنت طائرا فى القفار، آكل من الثّمار و اشرب من الانهار و آوى الى الاغصان و ليس علىّ حساب و لا عذاب.- اى كاشك بو بكر در عالم آزادگى همچون آن مرغك بودى كه بر درخت مباح نشيند و از ميوهاى كه ثمره اوست مىخورد و باختيار خويش از آن شاخ بآن شاخ مىگردد، اى كاشك بو بكر را چنين حال بودى و فردا برو نه حساب بودى و نه عذاب.
عمر خطاب رضى اللَّه عنه گفت: يا ليت امّ عمر كانت عاقرا و لم تحمل بعمرو لم يسمع بذكر النّار.- اى كاشك عمر خطاب را هرگز درين دنيا نام و نشان نبودى و مادر بوى نزادى تا ذكر دوزخ بگوش وى نرسيدى.
و على بن ابى طالب (ع) گفت:يا ليت امى لم تلدنى و يا ليت السّباع مزّقت جلدى و لم اسمع بذكر جهنّم.
و سمع سلمان قول النبى (ص) لفاطمة فخرج نحو بقيع الغرقد واضعا يده على رأسه و هو ينادى با على صوته وا بعد سفراه، وا قلّة زاداه، الويل لى ان كان مصيرى الى النّار.
«إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ»- اين باز مرهمى ديگر است و لطفى ديگر، آيت رحمت پس از آيت تهديد، ربّ العالمين فرا بندگان نموده كه در صفات ما هم جلال عزّت و سياستست، هم كمال لطف و رحمت. و در بارگاه ملك ما هم زندان نقمتست، هم بستان نزهت، تا بنده ميان خوف و رجا زندگى كند، بآيت تهديد و ذكر دوزخ از عزّت قهر اللَّه بترسد، بآيت رحمت و صفت بهشت دل در كرم و لطف وى بندد، خوف او را از معصيت باز دارد، رجا او را بر طاعت دارد.
«إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ»- پرهيزكاران فردا در بهشتهااند، هر دو بلفظ جمع گفت از آنك پرهيزكاران بر تفاوتند و جنّات بر درجاتاند، بعضى برتر و بعضى فروتر. هر كه امروز در تقوى بيشتر، فردا درجه وى در بهشت برتر، و بر جمله نشان تقوى آنست كه بنده دل از محبّت دنيا و سر از طمع عقبى خالى كند، نه دنيا و اهل دنيا را با او پيوندى، نه با عقبى او را آرامى، سرگشته روزگار خود شده در ميدان كم و كاستى قدم نهاده، جدل و خصومت با خلق خدا از پيش برداشته، كمر صلح و وفا بر ميان جان بسته، كلبه وجود خود را آتش در زده، كشتى خلقيّت بگرداب نيستى فرو داده، ظاهر بزيور شريعت آراسته، باطن بنور حقيقت افروخته، و انگه بدين قناعت نكند كه پيوسته در قعر بحر سرّ خويش غوّاصى مىكند، بحكم اشارت عزّت قرآن كه ميگويد:«سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ» مگر روزى اين درّ معرفت بچنگ آيد كه:«حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ».
«وَ نَزَعْنا ما فِي صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ»- خانه كعبه را بنا كردن و از خبائث مشركان آن را طهارت دادن به خليل (ع) باز گذاشت، گفت: «وَ طَهِّرْ بَيْتِيَ»، دل مصطفى (ص) را شستن در حال طفوليّت و از ما دون حق آن را طهارت دادن به جبرئيل باز گذاشت و بفرشتگان، چنانك در خبرست، باز كه نوبت بدلهاى عاصيان امّت احمد (ص) رسيد تولّى آن خود كرد جلّ جلاله و طهارت آن خود داد، گفت: «وَ نَزَعْنا ما فِي صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ» نه تقديم و تفضيل ايشان را بر پيغامبران، لكن با ضعيفان رفق بيشتر كنند كريمان، نه خواست جلّ جلاله كه عيب و عوار ايشان با فريشتگان نمايد، خود كرد تا عيب ايشان هم خود داند، سبحانه ما ارأفه بخلقه.
و يقال: قال اللَّه عزّ و جل «وَ نَزَعْنا ما فِي صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ» و لم يقل: ما فى قلوبهم، لانّ القلب فى قبضة الحقّ بين اصبعين من اصابع الرّحمن، كما فى الخبر: فيكون ابدا فى محلّ الشّهود و دوام انس القرب فليس هناك غل فينتزع منه.
«نَبِّئْ عِبادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِيمُ» لمّا ذكر حديث المتّقين و ما لهم من علوّ المنزلة انكسر قلوب العاصين فتدارك اللَّه قلوبهم، و قال لنبيّه اخبر عبادى العاصين: «أَنِّي أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِيمُ» ان كنت الشّكور الكريم بالمطيعين فانّى انا الغفور الرّحيم بالعاصين.- اى محمد (ص) بندگان مرا خبر ده كه من آمرزگارم، كارساز و بنده نوازم، نه فضل ما را پايان، نه محابا را كران، آنچ ابتدا بود امروز همان، ابرى است از بر باران، مؤمنان را جاودان. اى محمد بر مؤمنان لطيفام و مهربان، امّا بيگانگان را جبّارم دادستان.
«وَ أَنَّ عَذابِي هُوَ الْعَذابُ الْأَلِيمُ»- ما را هم نور عزّتست هم نار عزّت، بنور عزّت دوستان خود را نواختم، بنار عزّت دشمنان را سوختم، بنور عزّت لختى را آب عنايت روانيدم، بنار عزّت قومى را گرد هجران انگيختم، اين نور عزّت بنور فراست توان ديد، و نور فراست آنست كه ربّ العالمين گفت: «إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ» يعنى للمتفرّسين.
فراست بر سه وجه است: يكى- فراست تجربتى و اين همه مميزان را بود.ديگر- فراست استدلالى و اين همه عاقلان را بود. سوم- فراستست بنظر دل بآن نور كه مؤمن در دل دارد، چنان كه مصطفى (ص) گفت:«اتقوا فراسة المؤمن فانه ينظر بنور اللَّه».
فراست تجربتى بر ديده است يا از شنيده يا بخرد دريافته. و فراست استدلالى قياس شرعيست در دين و قياس عقلى در غير دين. و فراست نظرى برقى است كه در دل تابد و حجابها بسوزد تا لختى از آنچ غيبست برو كشف شود و اين خاصيت انبياست و صدّيقان و اولياء.
ابراهيم خواص در جامع بغداد با جماعتى مريدان گرد آمده، جوانى از در مسجد در آمد سخت زيبا و ظريف و نيكو روى، ايشان او را بخود راه دادند، با ايشان بنشست و سخنهاى نيكو گفت و خدمتهاى نيكو كرد چنانك بعضى دلهاى ايشان صيد كرد، ابراهيم با يكى از آن مريدان گفت: يقع لى انّه يهودى- مرا چنان مىافتد كه اين جوان جهودست، اين سخن بگفت و از ميان جمع برخاست و بيرون شد! جوان او را گفت: ايش قال الشيخ فىّ؟- شيخ در حقّ من چه گفت؟ مريد با وى بگفت آنچ شيخ گفته بود، جوان برخاست و بپاى شيخ در افتاد و مسلمان گشت، آن گه گفت: ما در كتب خويش خوانده بوديم كه:الصّديق لا يخطئ فراسته، آمدم و امتحان كردم، گفتم اگر در هيچ طايفه صدّيق صاحب فراست بود، درين طايفه بود. پس آن جوان از جمله بزرگان و معروفان طريقت گشت.
و هم از ابراهيم خواص حكايت كنند كه گفت: بتجريد در باديه اى رفتم و رنجها كشيدم، چون به مكّه رسيدم عجبى در نفس من فرا ديد آمد، پير زنى مرا ديد گفت: يا ابراهيم كنت معك فى البادية فلم اكلّمك لانّى لم أرد ان اشغل سرّك اخرج عنك هذا الوسواس.
و حكى عن ابى العباس بن مسروق قال: دخلت على شيخ من اصحابنا اعوده فوجدته على حال رثّة فقلت فى نفسى من اين يرتفق هذا الشّيخ؟ فقال يا ابا العبّاس دع عنك هذه الخواطر الدّنيّة فانّ اللَّه الطافا خفيّة.
و كان شاه الكرمانى حادّ الفراسة لا يخطئ و يقول من غضّ بصره عن المحارم و امسك نفسه عن الشهوات و عمر باطنه بدوام المراقبة و ظاهره باتّباع السّنّة و تعوّد اكل الحلال لم تخطئ فراسته.
و سئل ابو الحسين النورى من اين تولدت فراسة المتفرسين؟- فقال من قوله تعالى: «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي» فمن كان حظّه من ذلك النّور اتم كان مشاهدته احكم و حكمه بالفراسة اصدق الا ترى كيف اوجب نفخ الرّوح فيه السّجود له بقوله: «فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ».
كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد ۵