البقرة - ترجمه مجمع البیان

ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره البقره آیه27 – 34

ترجمه تفسير مجمع البيان، ج‏1

[سوره البقرة (2): آيات 27 تا 28]

الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ (27) كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ كُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْياكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (28)

[ترجمه‏]

كسانى كه پيوسته عهد و پيمان خدا را پس از بستن و محكم ساختن مى‏شكنند و رشته‏اى را كه خدا به پيوستن آن فرمان داده ميگسلند و در زمين فساد ميكنند آنان در حقيقت زيانكارند (27) و چگونه منكر (كافر به) خداوند ميشويد در حالى كه مرده بوديد شما را زنده كرد و دگر بار ميميراند و سپس زنده ميكند و سرانجام بسوى او باز ميگرديد (28)

شرح لغات‏

عهد- قرار داد و پيمان و عهد خدا همان سفارش و فرمان او است كه در آيه كريمه مى‏فرمايد:

«أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَنِي آدَمَ» اى فرزندان آدم آيا ما بتو فرمان نداديم.

ميثاقه- ميثاق، همان پيمان محكم است كه بآن اطمينان باشد.

يقطعون- از قطع يعنى جدا كردن دو چيز از هم.

امر- بمعنى فرمان است كه بالاتر و بزرگتر نسبت به زير دست صادر ميكند[1].

وصل- از وصل يعنى پيوستگى ميان دو چيز در برابر فصل (جدايى).

خاسرون- از خسران بمعنى هلاكت و زيان.

تفسير:

خداوند پس از نام بردن از فاسقان اوصاف آنان را بيان ميكند و يكى از خصائص بارز اين گروه، شكستن عهد و پيمانى است كه با خدا بستند.

«الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ» آنان كه عهد و پيمان خدا را ميشكنند. در اينكه منظور از اين «عهد خدا» چيست؟ اقوالى بيان شده است:

1- دليل‏ها و براهين فطرى توحيد و عدل خدا و معجزاتى را كه شاهد راستگويى پيامبران خدا است كه اينان ديدند و فهميدند بنا بر اين قول عهد خدا، همين و جدان و شعور فطرى است.

2- امر و نهى خداوند براى بشر كه بوسيله پيامبران ابلاغ شده است همان عهد او با مردم است و نافرمانى بشر، نقض اين عهد ميباشد.

3- طبرى صاحب تفسير معروف ميگويد: منظور از كسانى كه عهد خدا را شكستند همان كفّار اهل كتابند و عهد خدا با آنان همان است كه در كتابهاى تورات و انجيل نوشته شده است كه پيامبر خاتم را بپذيرند و باو ايمان آورند ولى آنان با اين كه عهد را دانستند و شناختند بآن عمل نكردند و آن را با بهايى ناچيز فروختند.

4- منظور از عهد و پيمان، پيمانى است كه خداوند از فرزندان آدم هنگامى كه آنان در پشت پدر اصلى خود بودند گرفت همانطورى كه در احاديث داستانش بيان شده است ولى اين قول، ضعيف است زيرا عهد و پيمانى كه بياد انسان نيست و نميداند آيا چنين پيمانى واقعاً با خدا بسته شده يا نه، چه سودى خواهد داشت و چگونه ميتواند خداوند بر آن احتجاج كند.

«وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ ….» آنچه كه خداوند به پيوستگى آن فرمان داده است ميبرند. در بيان آنچه آنان مأمور بوصل و پيوند آن بودند اقوالى بيان شده است.

1- پيوستگى با پيامبر و مسلمين ليكن اينان اين پيوند را بريدند (از حسن بصرى).

2- صله رحم و رابطه با خويشاوندان.

3- پيوستگى در ايمان بهمه انبياء و كتب آسمانى كه آنان بعضى را بر بعض ديگر در اعتقاد جدا كردند.

4- لازم بود آنان ميان گفتار و كردار خود رابطه و بستگى ايجاد كنند ولى فاسقان بين آن دو جدايى و تفرقه انداختند.

5- پيوستن و ارتباط با دوستان خدا كه فرمان بدوستى آنان داده است و بريدن از دشمنان و كفّار و اين وجه از همه آنها بهتر و جامع‏تر است.

يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ‏- اينان در زمين فساد و تباهى ميكنند. فساد بيكى از سه امر تفسير شده است.

1- دعوت مردم بكفر.

2- راهزنى و ايجاد ناامنى (هرج و مرج).

3- پيمان شكنى و يا بهتر، آيه را بهمه آنها، معنا و تفسير نمائيم.

أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ‏- اينان خود را هلاك كردند و مانند كسانى هستند كه سرمايه اصلى خود را از دست داده‏اند.

ابن عباس ميگويد: هر جا در قرآن، خسارت (زيان و ضرر) بغير مسلمانان نسبت داده شد منظور كفر و ضرر معنوى است و اگر بمسلمين نسبت داده شد مراد ضرر مادى و دنيايى است از آنجايى كه كافران، قيامت و روز رستاخيز را باور نداشته و بعثت انبياء و … را انكار ميكردند، خداوند بدنبال آيات قبلى بنعمتهاى مخصوص خود بر كافران احتجاج و استدلال ميكند و ميگويد: چگونه بخدا كافر شديد در حالى كه شما مردگانى بوديد كه خدا شما را زنده كرد (عجبا كه كفران و ناسپاسى در برابر نعمتهاى خدا كرديد).

«كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ كُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْياكُمْ». كلمه «كيف» در اينجا براى‏ تعجّب و توبيخ و سرزنش است.

و جمله‏ «كُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْياكُمْ» بوجوهى تفسير شده است.

1- قتاده ميگويد: معنى آيه چنين است كه شما در پشت پدران خود بيجان بوديد (نطفه) و خداوند شما را زنده كرد. و براى شما مرگ قطعى خواهد بود و سپس براى پاداش و جزاء (در روز قيامت) شما را زنده ميكند.

2- ابن عباس و ابن مسعود ميگويند: منظور آيه اينست كه شما هيچ نبوديد و خدا شما را از نيستى آفريد و سپس ميميراند و بار ديگر براى روز قيامت زنده خواهد كرد.

3- بقول بعضى آيه ميگويد: شما مردمى گمنام بوديد، ما شما را زنده و مشهور كرديم و سپس ميميريد و پس از آن براى قيامت زنده خواهيد شد در ادبيات عرب در موارد زيادى افراد گمنام را «مرده» و مردم مشهور را «زنده» ناميده‏اند.

4- بعضى ديگر چنين گفته ‏اند كه: شما نطفه‏ هايى در پشت پدران و رحم مادران (نطفه بى جان) بوديد كه شما را بدنيا آورديم و سپس ميميريد و پس از آن براى سؤال در قبر زنده مي شويد و براى روز حساب و ديدن پاداش اعمال بسوى او باز خواهيد گشت‏ «ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ» قرآن روز رستاخيز را كه روز حساب و پاداش است، رجوع و بازگشت بخدا دانسته زيرا در آن روز، حكم و فرمان فقط در دست خداوند است و منظور از اين بازگشت رفتن از مكانى بمكان ديگرى نمى‏باشد.

و علت آنكه خدا در ميان همه نعمتها تنها حيات (زندگى) را نام برد براى آن است كه اولين نعمتى كه به انسان بخشيده حيات است و بوسيله آن، انسان توانايى بهره‏مند شدن از لذائذ و نعمتهاى ديگر خداوند را پيدا كرد.

علّت اينكه مرگ جزء نعمت‏ها بحساب آمده است، با آنكه سبب از بين بردن لذّتها است اين است كه با مرگ دوران تكليف سپرى شده و به آنچه انسان انتظار آن را دارد از پاداش هميشگى و بهشت، ميرسد. پس مرگ خود، نعمتى است.

و برخى گفته ‏اند: كه ذكر موت براى آن است كه مكمّل استدلال قبلى، و بيان پايان دوره‏هاى حياتى انسان است نه آنكه مرگ خود، نعمتى باشد.

اين نكته نيز از اين آيه استفاده ميشود كه كفر و الحاد را خداوند از بندگانش نخواسته چه، اگر آن را مى‏خواست و سبب بوجود آمدن آن بود مى‏بايست كفر را بخود اضافه كند و بكفار نسبت ندهد در حالى كه آن را بكافران نسبت ميدهد: «كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ».

 [سوره البقرة (2): آيه 29]

هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً ثُمَّ اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ (29)

[ترجمه‏]

او خدايى است كه هر چه در زمين است براى شما آفريد و پس از آن بخلقت آسمان پرداخت و هفت آسمان بر فراز يكديگر برافراشته و او بهمه چيز دانا است (29)

شرح لغات‏

خلق- از ماده خلق بمعنى آفرينش روى اندازه گيرى معيّن و دقيق.

جميعاً- از جمع (همه) ضميمه كردن در برابر تفرّق و پراكندگى.

استوى- راست و مستقيم نمود (از تسويه) در برابر كجى.

سبع- يعنى هفت و سَبُع كه به حيوانات درنده گفته ميشود از همين ماده است و به مناسبت آنكه قدرت آن بيشتر از حيوانات مى‏باشد و گويى هفت برابر قدرت حيوانات ديگر است.

العليم- عالم (دانشمند) و مبالغه و زيادى را ميرساند.

تفسير

پس از آنكه آيات گذشته در باره زنده شدن مردگان مطالبى را بيان كرد كه براى مشركين عجيب و باور نكردنى جلوه مى‏نمود اين آيات خلقت آسمان و زمين را پيش كشيد تا به آنان بفهماند كه قدرت و توانايى خداوند بيش از آن است كه آنان تصوّر ميكنند.

و فرمود كه: او (خدا) تمام موجودات زمين را بخاطر شما (شش) آفريد تاهم از آنها استفاده مادّى و نفع دنيايى ببريد و هم وجود آنها را نشانه و دليل براى شناسايى خداوند بدانيد.

«هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً» و سپس به خلقت آسمان پرداخت و هفت آسمان بر فراز يكديگر برافراشت.

«ثُمَّ اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ»

 

 

 

در معناى استوى چهار قول بيان شده است.

1- قصد و اراده‏

يعنى پس از خلقت زمين قصد و تدبيرش متوجه آفرينش آسمانها شد.

2- استيلاءِ و تسلط

يعنى تسلّط و استيلاى توأم با قهر و قدرت، همانطور كه آيه‏ «لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ اسْتَوى‏»[2] (و چون بقوت رسيد و كامل شد) كه منظور تسلّط و غلبه عقل، بر هوى است.

3- بازگشت بسوى خدا

منظور اين كه امر و فرمان خدا كه از آسمان و مقام عالى ربوبى نازل شده بود پس از انجام كار بسوى او بازگرديد كه كنايه از تمام شدن خلقت زمين است.

4- روى آوردن‏

يعنى اقبال و روى آوردن بسوى آسمان.

«فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ» تسويه نيز بمعناى استواء و تساوى بين دو چيز را ميگويند و علت جمع آوردن ضمير در «سوّاهن» آن است كه چون سماء جنس است لذا در جمع و مفرد بكار ميرود.

برخى كلمه «سماء» را جمع از «سماوه» يا از «سمائه» دانسته كه ميتوان بصورت مؤنّث يا مذكر بكار برد مانند هر جمعى كه فرق بين آن و مفردش با «هاء» است كه در آخر مفرد مى‏آيد مانند نخل و نخله و بقر و بقره و در مؤنّث و مذكر يكسان استعمال ميشود و «سماوات» بطبقات آسمانها گفته ميشود و معناى‏ «فَسَوَّاهُنَّ» آن است كه خداوند اين آسمانها را بدون پايه، محكم و بدون فاصله آفريده است.

سؤال و پاسخ سؤالى كه در اين جا پيش مى‏آيد اين است كه كلمه «ثم» بمعنى «سپس» و «پس» در فارسى است و طبعاً تأخّر و پشت سر بودن را ميرساند بنا بر اين از اين آيه استفاده ميشود كه آفرينش آسمان بعد از زمين بوده است‏ «ثُمَّ اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ» در حالى كه از آيه‏ «وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها»[3] (و زمين را بعد از آن (آسمان) گسترش داد) عكس آن بدست مى‏آيد كه خلقت زمين بعد از آسمان است.

عمرو بن عبيد و حسن بصرى در پاسخ گفته ‏اند كه از كلمه‏ «دَحاها» فقط گسترش زمين استفاده ميشود نه آفرينش آن و ممكن است ترتيب آفرينش چنين بوده باشد كه اول زمين خلق شده و پس از آن آسمانها و سپس گسترش زمين.

و نيز ممكن است بگوئيم كه كلمه «ثم» همه جا براى تأخير و ترتيب زمانى نيست (همانطورى كه در ادبيات عرب نظاير فراوان دارد).

و اين كلمه در اينجا فقط براى تذكر و يادآورى نعمتهاى خدا است و نظرى بتقدم و تأخّر خلقت زمين يا آسمان ندارد.

«وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ» خدا بهمه چيز داناست. علت آنكه جاى «عليم» (دانا) كلمه «قدير» (توانا) بكار نرفته اينست كه قدرت و توانايى خداوند در ضمن (استوى) كه لازمه آن، تسلّط و استيلاى بر زمين و آسمان است بيان شده است و با اين كلمه ميخواهد بمردم بفهماند كه تسلّط و استيلاى خدا توأم با علم و دانش است.

زيرا وقتى كه توانايى و دانايى دست بدست هم دهند. كارها با محكمى و زيبايى بيشترى انجام مى‏پذيرد و خداوند مى‏خواهد ضمناً بفهماند (بمشركان) كه او به نتيجه و سرانجام كار خودشان و نعمت‏هايى كه به آنان بخشيده عالم و آگاه است.

و نكته ديگرى كه از اين آيه مى‏فهميم اين است كه: آفريننده و خالق زمين‏ و آسمان، قادر و عالم است و كارها را روى حكمت و مصلحت انجام ميدهد و بكفار نعمتهايى داده است كه بسبب آن، لازم است خدا را ستايش كنند و سپاسگزار باشند.

از آيه مذكور نيز ميتوان يك قاعده فقهى نتيجه گرفت و آن مباح بودن همه چيز است. (اصالة الإباحة) تا وقتى كه دليل بر حرام بودن آن برسد و استفاده اين مطلب از اين جهت است كه خدا فرمود: آفريد «براى شما» همه چيز را و لازمه آن جواز هر نوع استفاده از آنها است‏.

 [سوره البقرة (2): آيات 30 تا 32]

وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قالَ إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ (30) وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ فَقالَ أَنْبِئُونِي بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (31) قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلاَّ ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ (32)

[ترجمه‏]

بياد آر آن گاه كه پروردگارت بفرشتگان گفت كه مى‏خواهم خليفه‏اى در زمين قرار دهم.

گفتند: آيا قرار ميدهى كسى را كه تباهى و فساد كند و خونها بريزد در حالى كه ما تو را مى‏ستائيم و تقديس ميكنيم خداوند فرمود:من چيزى از (اسرار خلقت بشر) ميدانم كه شما نمى‏دانيد (30) و خداوند همه نامها را به آدم آموخت آن گاه حقايق آن نامها را در نظر فرشتگان پديد آورد و گفت:اگر راست مى‏گوييد مرا از نامهاى اينان خبر دهيد (31).

فرشتگان گفتند: تو پاك و منزهى جز آنچه تو بما آموخته‏اى دانشى نداريم و (خدايا) تو دانا و حكيم هستى (32).

شرح لغات‏

ربّ- آقا و بزرگ و صاحب و بطور مطلق فقط بخدا گفته ميشود.

ملائكه- جمع ملك (فرشته).

جعلنا- قرار داديم از جعل يعنى پديد آوردن و قرار دادن.

خليفه- يعنى پيشوا و جانشين.

يسفك الدماء- ميريزد خون‏ها را از سفك بمعناى ريختن.

الدماء- جمع دم بمعنى خون.

نسبّح- يعنى تقديس و تنزيه ميكنيم خداوند را از بديها و پليديها.

آدم- اولين انسانى كه خداوند آفريد كه به او آدم ابو البشر، پدر انسانها گفته ميشود.

عرضهم- از عرض يعنى در معرض قرار دادن و عرضه داشتن.

أنبئونى- آگاه كنيد مرا، از انباء يعنى اعلام و آگاهى دادن و نبوّت و نبى از همين ماده گرفته شده‏اند.

حكيم- دانشمند و حكمت، همان دانش است و نيز حكيم بدانشمندى كه كار را بر اساس علم و تدبير انجام ميدهد گفته شده و بر عمل انسانى و اخلاقى او كه جلوگيرى از فساد و تبهكارى است «حكمت» اطلاق شده است.

تفسير

پروردگار به همه ملائكه (يا به آن دسته) كه در زمين سكونت داشتند خطاب كرده فرمود: در روى زمين قرار ميدهم (مى‏آفرينم) خليفه و جانشين‏ «إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً» در اينكه منظور از خليفه حضرت آدم است شكّى نيست ولى در اينجهت كه چرا به او كلمه «خليفه» بمعنى جانشين گفته شده چند قول بيان گرديده است.

1- چون آدم نماينده و خليفه خدا در زمين است وقتى خداوند بملائكه گفت كه فرزندان آدم، در زمين فساد ميكنند ملائكه فايده آفرينش آدم را مى‏پرسند.

2- آدم، جانشين ملائكه يا جنّ شد كه قبل از او در زمين سكونت داشتند.

3- حسن بصرى ميگويد: از نظر آنكه فرزندان آدم هر يك جانشين پدر و گذشتگان خود ميگردند در آباد كردن زمين و يا برپا داشتن عدل به آدم خليفه گفته شد.

اين ارض همان مكه است‏

از رسول اكرم روايت شده كه زمين از مكه گسترش يافت و بدين جهت آن را «امّ القرى» ناميده‏اند روى اين اصل ممكن است مراد از كلمه «ارض» همان مكه باشد قالُوا أَ تَجْعَلُ فِيها ….

ملائكه گفتند: خدايا در زمين مردمى مى‏آفرينى كه كارشان فساد، كفر، گناه خونريزى نابجا است.

در اين كه چگونه و از چه راهى ملائكه فهميدند آدم و ذريّه‏اش فساد مى‏كنند وجوهى گفته شده است.

1- بسيارى از مفسرين ميگويند: قبل از آدم موجودات ديگرى (جنّ) در زمين زندگى ميكردند و فساد كردند و خداوند ملائكه را فرستاد تا آنان را رانده خود سكونت كردند. اكنون مى‏پرسند كه آيا اين آدم نيز مانند جنّ خونريزى و فساد ميكند؟.

2- سؤال ملائكه صرفاً براى فهميدن بود نه در مقام انكار و اعتراض و از خدا مى‏خواستند تا حكمت آفرينش آدم را بفهمند.

3- ابن عباس ميگويد: خداوند بملائكه گفته بود كه از فرزندان اين آدم كسانى خواهند آمد كه فساد و خونريزى ميكنند و پس از آنكه خدا آدم را آفريد ملائكه از اين نظر سؤال كردند كه بفهمند آيا اين همان آدمى است كه خدا گفته بود ذريّه‏اش فساد ميكنند يا غير او است.

4- در آيه كريمه چيزى حذف شده كه اصل آن چنين بود من در روى زمين آدم (خليفه) مى‏آفرينم «و من ميدانم كه از فرزندانش كسانى هستند كه فساد ميكنند و خون مى‏ريزند» پس ملائكه سؤال كردند ما كه جز تقديس و تسبيح كارى ديگر نداريم سزاوارتريم كه در روى زمين خليفه باشيم‏[4].

«وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ» (ما تو را تسبيح و تقديس ميكنيم) تسبيح ملائكه همان حمد و ستايش آنان از خدا مى‏باشد زيرا حمد، ثنا و شكر است. و همين شكر، اعتراف است به اينكه خداوند، بزرگ و منزّه و قابل ستايش ميباشد و كلمه تسبيح معنايش جز اين نيست.

سپس خداوند در پاسخ ملائكه ميگويد: «إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ» (من ميدانم چه مصالحى در اين آفرينش است كه شما نميدانيد) بعضى گفته‏اند كه آنچه خدا ميدانست و ملائكه نميدانستند همان تكبّر و عجب ابليس بود در ترك سجده.

قتاده مى‏گويد: مراد علم ببودن انبياء و صالحين در فرزندان آدم است.

قرآن پس از بيان آفرينش انسان و سؤال ملائكه برترى آدم را بر همه موجودات ديگر بيان ميكند اين فضيلت و برترى را تنها در سايه علم و دانش او و اينكه خداوند همه اسماء خود را به آدم آموخت‏ «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها» ميداند.

 

 

در اينكه منظور از اين اسمها چيست؟ اقوالى بيان شده است.

1- قتاده ميگويد: منظور از اسمها. معانى و حقيقت آنها است زيرا بديهى است فضيلت در الفاظ و اسامى نيست جز باعتبار معنى و حقيقت.

وقتى كه اسرار و حكمت اين نامها را خداوند بيان كرد. ملائكه اقرار كردند كه علم و اطلاعى ندارند و اصولًا تا چيزى را كه خدا به آنها نياموزد و نگويد. آنان نخواهند دانست.

2- ابن عباس و سعيد بن جبير و بيشتر مفسّران ميگويند: منظور از نام‏ها نام تمام صنعتها و اصول و رموز كشاورزى، درخت‏كارى و تمام كارهايى كه مربوط بامور دين و دنيا بوده كه خدا به آدم آموخت.

3- برخى گفته‏اند: نام تمام چيزهايى را كه خلق شده و يا نشده و بعداً آفريده خواهد شد به او آموخت.

4- على بن عيسى ميگويد: فرزندان آدم همه زبانهاى مختلف را از پدر آموختند و پس از تفرقه و پراكندگى، هر دسته‏اى بزبانى كه عادت داشتند تكلّم كردند ولى با اين حال بهمه زبانها دانا بودند تا زمان حضرت «نوح» و پس از طوفان كه بيشتر مردم هلاك گشته و باقيمانده نيز متفرّق شدند و هر قومى زبانى را كه خود بهتر مى‏توانستند انتخاب نموده و بقيه زبانها را تدريجاً فراموش كردند.

5- از امام صادق عليه السلام سؤال شد كه منظور از نام‏هايى كه خدا به آدم آموخت چيست؟ فرمود نام زمينها، كوه‏ها، دره‏ها، بيابانها و در اين هنگام نگاهش بفرشى كه بر زمين گسترده بود و حضرت بروى آن قرار داشت افتاد و فرمود: حتى نام اين فرش را نيز خدا به او آموخت، و گفته شده كه منظور از نامها، نام ملائكه و فرزندان خود آدم بوده است.

برخى گفته‏اند فوائد و امتيازات و نامهاى حيوانات را خدا بآدم ياد داد و اينكه هر حيوانى بچه كارى ميخورد خداوند باو آموخت.

و نيز گفته شده كه خداوند بآدم زبان عربى را نياموخت و اولين كسى كه باين زبان تكلم كرد، حضرت اسماعيل بود. و اضافه كرده‏اند سخن گفتن براى سه پيامبر معجزه بود. آدم، اسماعيل و حضرت محمّد صلى اللَّه عليه و آله و سلم.

در نحوه تعليم خداوند بآدم نيز اختلاف است. از اينقرار:

1- خداوند اين معانى و اسماء را بقلب او الهام كرد و زبانش بآن معانى گويا شد كه خود، اعجاز و خرق عادت بود.

2- او را بفرا گرفتن آن اسماء وادار كرد.

3- اول بار زبان ملائكة را باو آموخت و آدم با آن زبان بقيه زبانها را ياد گرفت.

4- بعضى گفته‏اند خداوند اسمهاى اشخاص را بآدم آموخت بدين ترتيب خود آن اشياء را حاضر كرد و بعد، اسم و خاصيت هر يك را باو گفت.

«ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ» خداوند مخلوقات را (بقول ابن عباس) و يا صاحبان اسمها را (بقول مجاهد) بملائكة عرضه داشت و از آنان خواست كه نامهاى آنها را بيان كنند روى قرائت «عرضها كه (ابى بن كعب ميگويد) عرضهنّ (كه ابن مسعود ميگويد)، منظور، عرضه داشتن خود اسمها است نه صاحبان اسمها.

چگونه عرضه شد؟

در اينكه خداوند چگونه اين اسمها را بر ملائكه عرضه نموده، ميان مفسرين اختلاف است:

1- خدا معانى آن نامها را آفريد بطورى كه ملائكة آنها را ديدند.

2- آن چنان اشياء را در ذهن آنان روشن و مجسّم كرد كه گويى آنها را ميديدند.

3- يك فرد از هر جنس و نوع را بر ملائكه عرضه داشت.

و پس از آنكه خداوند موجودات را بآنان نشان داد و از آنها خواست كه اسم و خاصيتشان را بيان كنند «فَقالَ أَنْبِئُونِي بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ» ملائكه نتوانستند و آدم توانست و بارى ملائكه روشن شد كه آدم صلاحيت سكونت در زمين و خلافت آن را دارد. و اين مطلب بيشتر تأييد ميكند كه منظور از اسمها كه خدا بآدم آموخت، همان شناسايى قوانين طبيعت و آباد كردن زمين و نشاندن درختها و مانند آن است كه با زندگى در زمين سازگار ميباشد.

سؤال در اينجا سؤالى پيش ميآيد كه چگونه خدا از ملائكه مطلبى مى‏پرسد در حالى كه ميداند آنها نميدانند و يا امرى ميكند كه ملائكه از انجام آن معذور و ناتوانند؟.

جواب دانشمندان تفسير در جواب اين سؤال اتفاق دارند كه اين امر حقيقتاً براى طلب انجام كار نبوده است و خدا از ملائكه نميخواست كه واقعاً اسمها را بيان كنند چه، او ميدانست كه اين تكليف محالى است ولى براى مصلحت اين امر، متوجه آنها شد و در بيان اين مصلحت وجوهى گفته شده است.

1- هنگامى كه خدا اعلام كرد كه در زمين خليفه و پيشوا قرار ميدهم، در خاطر ملائكه آمد كه اگر خليفه از جنس آنان باشد فساد و خونريزى در زمين نخواهد بود در حالى كه فرزندان آدم جز خونريزى و تبهكارى، نتيجه‏اى ندارند.

2- آنان خود را برتر و بالاتر از همه مى‏دانستند و مى‏پنداشتند كه با بودن آنان خداوند موجود تازه‏اى (كه برتر از آنان باشد) نمى‏آفريند.

3- باين عنوان از ملائكه سؤال شد كه: اگر راست مى‏گوييد و ميدانيد كه چرا من در روى زمين خليفه و جانشين قرار ميدهم اين اسمها را براى من بيان كنيد؟«أَنْبِئُونِي بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ».

4- اخفش ميگويد: پرستش خدا از ملائكه مانند آن است كه ما بكسى مى‏گوييم اگر ميدانى در دست من چيست بگو؟

و منظور بيان اين جهت است كه او نميداند و همچنين در آيه كريمه خدا ميگويد: اگر راست مى‏گوييد كه اين نامها را ميدانيد، براى من بيان كنيد. بنا بر اين «امر» در اينجا فقط براى فهماندن عجز و ناتوانى آنان است نه طلب واقعى.

و ملائكه اين اعتراف را با كلمه «سبحانك» شروع كردند.

نكته ديگر اينكه اين كلمه كه بمعناى تنزيه و تقديس است ممكن است براى يكى از چهار معناى زير باشد.

1- كسى جز تو از غيب اطلاع ندارد.

2- منزهى از اينكه در آفرينش آدم و خليفه بودن او ما بتو اعتراض كنيم.

3- تو از اينكه كارى بى مصلحت و حكمت انجام دهى (چون خلقت آدم) منزّه و وارسته‏اى.

4- در مقام تعجب كه خدا چگونه مطلبى را كه بآنان نياموخته است، ميپرسد.

و علت اضافه شدن جمله‏ «إِلَّا ما عَلَّمْتَنا» در اين آيه براى بيان اين مطلب است‏ كه ما و هر مخلوق ديگرى هر چه ميداند همه و همه از فيض تعليم و ياد دادن خدا است و گرنه كلمه‏ «لا عِلْمَ لَنا» (ما نميدانيم) در جواب سؤال كافى بود.

«إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ» خدايا تو دانا و حكيم هستى، كلمه حكيم يا بمعناى عالم است و بنا بر اين از صفات خدا است كه عين ذات بوده و از بى نهايت و تا بى‏نهايت بدان متّصف مى‏باشد و يا بمعناى كسى است كه كارش متقَن و محكم و اساسى است كه بنا بر اين صفتِ فعل و كار خدا ميگردد.

ابن عباس ميگويد فرق عليم با حكيم اين است كه عليم، كامل در دانش است و حكيم كسى است كه كامل در عمل (كار) ميباشد. و اين آيه دلالت دارد كه همه علوم و دانشها از خدا است‏

 [سوره البقرة (2): آيه 33]

قالَ يا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ (33)

[ترجمه‏]

گفت آدم فرشتگان را بحقايق اين اسم‏ها آگاه كن و چون آدم آگاهشان كرد خدا بملائكه فرمود نگفتيم بشما من ميدانم غيب آسمانها و زمين را و آنچه آشكار و يا نهان كنيد ميدانم (33)

شرح لغات‏

تبدون- آشكار ميكنيد و ابداء و اظهار و اعلان بيك معنى ميباشند.

تفسير

اين آيات خطاب به آدم است كه او ملائكه را به اسمهايى كه خدا بر او عرضه داشت آگاه كند و مراد از اين اسم‏ها را كه همان‏ «بِأَسْماءِ هؤُلاءِ» است قبلًا گفتيم.

وقتى كه آدم اسم‏هاى همه چيز و منافع و ضررهاى آنها را براى ملائكه بيان كرد خداوند بملائكه خطاب كرد و فرمود: «آيا نگفتم بشما كه من غيب آسمانها و زمين را ميدانم‏ (إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ) و آنچه در آن دو پنهان است و شما آنها را نميدانيد من ميدانم مانند آنچه از نظر شما حاضر است.

«وَ أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ» (و نيز آنچه را كه آشكار و يا پنهان كنيد ميدانم) در تفسير اين آيه وجوهى بيان شده است:

1- منظور از «ما تُبْدُونَ وَ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ» (آنچه آشكار يا پنهان ميكنيد) علم خدا به ظاهر و باطن آنها است و مقدمه براى مطلب ديگرى قرار گرفته است يعنى وقتى خدا علم بغيب دارد و همه چيز را ميداند بنا بر اين روى علم بمصالح واقعى، انسان را چنان آفريد كه شايستگى تكليف داشته باشد.

2- منظور از «ما تُبْدُونَ» (آنچه آشكار ميكنيد) اعتراض آنها به اينكه آيا در زمين كسى ميآفرينى كه فساد ميكند (أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ) و مراد از «ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ» (آنچه پنهان ميكنيد) آن چيزى است كه ابليس در خاطر داشت كه بآدم سجده نكند.

على بن عيسى اين وجه را ضعيف دانسته ميگويد: خطاب متوجه ملائكه بوده كه شيطان داخل آنها نبود و باضافه كلمه‏ «ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ» عام است و شامل همه ميباشد و جز با دليل نبايد آن را تخصيص زد.

طرفداران اين وجه در پاسخ على بن عيسى ميگويند همانطور كه امر بملائكه در باره سجده به آدم شامل ابليس هم بود در اين خطاب هم ممكن است شيطان داخل ملائكه باشد و رواياتى مؤيد اين وجه وارد شده و طبرى آن را اختيار كرده است.

3- خداوند هنگامى كه آدم را آفريد ملائكه بر او گذشتند قبل از آنكه روح بر او دميده شود و مانند آن را پيش از آن نديده بودند با خود گفتند خدا هيچ آفريده‏اى را نيافريد جز آنكه ما برتر و بالاتر از آنيم و كلمه‏ «ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ» اشاره بهمين است كه آنها پنهان داشتند و آنچه را كه در برابر خدا اظهار كردند همان: «أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها» اين وجه را حسن نقل كرده است.

صاحب مجمع البيان وجه اوّل را اقوى مى‏داند زيرا اعم از دو وجه ديگر است.

سؤال نكته اينكه خداوند در اينجا علم خود را به اسرار غيبى براى ملائكه بيان مى‏كند چيست؟

پاسخ ميخواهد جواب ضمنى به سؤال ملائكه دهد وقتى پرسيدند چرا كسى را خلق‏ مى‏كنى كه در زمين فساد مى‏كند و خون مى‏ريزد البتّه نه جواب صريح زيرا اگر مى‏خواست جواب صريح دهد مى‏فرمود: من كسى را كه خون مى‏ريزد و فساد مى‏كند آفريدم از نظر علم من بمصلحت بندگان خود در تكليف.

و ضمناً اشاره به اين جهت فرمود كه بر بندگان است كه تسليم حكم و خواست خدا شوند چه، او مصالح آنها را بهتر از خودشان ميداند و چيزهايى را مى‏داند كه آنها جاهلند.

سؤال ديگر اينكه خدا اسماء را به آدم آموخت چگونه دلالت بر علم غيب خدا دارد؟

جواب برخى گفته‏اند كه خدا همه اسم‏ها را با معانى آنها به آدم آموخت تا زبانش بدانها گشوده شود. و از اين راه معجزه‏اى براى ملائكه اقامه نمود تا دليلى بر نبوّت حضرت آدم باشد و نيز عظمت شأنش و در اينكه خدا به او علمى داد كه كسى بدان نمى‏رسد مگر به ياد دادن خدا، بيشتر روشن شود.

و خداوند در نتيجه اين كار، ملائكه را واداشت كه اولًا اعتراف كنند به اينكه خود چيزى نميدانند و ثانياً بدانند آدم آنچه را كه بآنان ميآموزد از خدا فرا گرفته است و بار ديگر بر ايشان قطعى و ثابت گردد كه جز از راه آموختن خداى بزرگ علام الغيوب راهى براى فراگيرى اسرار غيبى نيست.

و آنچه را كه ملائكه با دليل عقلى يافته بودند كه سر چشمه هستى و علم خداست اينك با مشاهده اين واقعه محكم‏تر گردد و از اين نظر آيه كريمه مى‏فرمايد:

«أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» (آيا نگفتم بشما كه من ميدانم اسرار غيبى آسمانها و زمين را) يعنى قبلًا با دليل عقلى برايتان روشن و واضح كردم.

ملائكه چگونه درستى سخن آدم را فهميدند؟

سيد مرتضى مى‏گويد: در اين آيه كريمه سؤالى است كه من نديدم كسى از مفسّران بدان بپردازد و آن اينست كه وقتى آدم اسم‏ها را براى ملائكه گفت و آنان‏ تصديق كردند از كجا صحّت و درستى و مطابقت آنها را فهميدند، آنها كه قبلًا آشنايى با اين كلمات نداشتند و سياق كلام بر اين دلالت دارد كه وقتى اسم‏ها را شنيدند درستى آنها را فهميدند و إلّا اين آيه كريمه‏ «أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» معنايى نداشت و نيز اگر درستى آنها را نفهميده بودند بر اعجاز و نبوّت حضرت آدم دلالت نميكرد؟ در پاسخ وجوهى بيان شده است:

1- چه مانعى دارد كه خداوند علمى ضرورى به آنان داده باشد كه صحّت و مطابق بودن اين اسم‏ها بفهمند خواه اين علم از راه و طريق و واسطه‏اى معين باشد و يا ابتداءً و بدون وسيله بهر حال آنان با اين علم، درستى اسم‏ها را فهميده و از درستى آنها استدلال به نبوت آدم نمودند.

2- ممكن است هر دسته از ملائكه بيك لغت و زبان آشنا و آگاه بوده‏اند و خداوند كه مى‏خواست برترى آدم را بر ملائكه ثابت كند او را بهمه اسم‏ها و بهر لغت و زبانى آگاه كرد و وقتى به ملائكه آن اسم‏ها را گفت هر دسته درستى آنها را بزبان خود دانستند و وقتى دسته‏هاى ديگر نيز مطابقت و درستى گفته آدم را با زبانهاى خود بيان كردند براى همه آنها فرق عادت و احاطه بهمه زبانها كه آدم داشت روشن شد و در نتيجه به نبوت آدم پى بردند.

البته اين دو جواب بر اين اساس است كه ملائكه قبلًا نبوّت آدم را نفهميده بودند و از راه خبر دادن به اسم‏ها فهميدند و اما اگر فرض كنيم كه قبلًا پيامبرى آدم را ميدانستند ديگر احتياج به اين دو وجه نخواهد بود. زيرا با توجه و علم به اينكه آدم پيامبر خداست درستى گفته او بر ايشان قطعى و ثابت خواهد بود.

 [سوره البقرة (2): آيه 34]

وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلِيسَ أَبى‏ وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ (34)

[ترجمه‏]

هنگامى كه گفتيم بملائكه كه بآدم سجده كنيد همه سجده كردند جز ابليس كه سرپيچى و تكبر كرد و از كافران شد (34)

شرح لغات‏

سجود- در لغت خضوع و اظهار ذلّت است و در اصطلاح اسلام، قرار دادن‏ پيشانى است بر روى زمين و يكى از اجزاء نماز است چون ركوع و قنوت و مانند آنها.

«أبى»- امتناع كرد و سه كلمه «اباء» و «ترك» و «امتناع» بيك معنى هستند.

استكبر- خود را بزرگ دانست و استكبار بهمان معناى تكبّر است.

ابليس- اسمى است عجمى بمعناى شيطان.

تفسير

اين آيات، مقام و عظمت و جلالى را كه خدا به آدم داده بيان ميكند كه بياد بياور اى محمد «إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ» وقتى كه ما بملائكه گفتيم براى آدم سجده كنيد، ظاهر آيه نشان ميدهد كه امر خدا متوجه همه ملائكه حتى جبرئيل و ميكائيل بوده است. آيات ديگر چون‏ «فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ إِلَّا إِبْلِيسَ»[5] (همه ملائكه سجده كردند جز ابليس) همين مطلب را تأييد ميكند كه امر متوجه همه بوده است. بعضى ديگر معتقدند: مخاطب اين امر گروهى از ملائكه بودند كه شيطان از آنها بود.

و در اين كه سجده ملائكه براى آدم بچه ترتيبى بوده دو قول نقل شده است.

1- تعظيم و بزرگداشت آدم بوسيله ملائكه كه در روايات ائمه عليهم السلام وارد شده و عقيده قتاده و جمعى از اهل علم و نيز على بن عيسى رمانى همين است و از همين جهت بالاترى مقام انبياء را از ملائكه اثبات كرده‏اند.

2- خدا آدم را قبله آنان قرار داد و فرمان داد تا بدان سوى سجده كنند كه جبائى و ابو القاسم بلخى و جمعى ديگر گفته‏اند و آن را نيز نوعى تعظيم براى آدم شمرده‏اند.

ولى با توجّه به اينكه علت سرپيچى ابليس از سجده آدم اين بود كه خود را بالاتر و برتر ميدانست و ميگفت‏ «أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ»[6]

(من از او بهترم. مرا از آتش و او را از خاك آفريدى) بنا بر اين اگر سجده فقط قبله قرار دادن آدم نه تعظيم و بزرگداشت او بود قطعاً ابليس اباء و امتناعى نداشت پس قول دوم درست نيست و صحيح همان وجه اول است.

ابليس فرشته بود يا جن؟

ابن عباس و قتاده و ابن مسعود معتقدند كه شيطان فرشته بود و همين قول را- شيخ طوسى نيز اختيار كرده است. و ظاهر تفاسير و آنچه از حضرت امام صادق رسيده همين قول است.

ولى شيخ مفيد ميگويد: ابليس جن بود و ملك نبود و روايات متواتر و فراوان از ائمه عليهم السلام بهمين مضمون رسيده و مذهب اماميه نيز همين است و حسن بصرى و على بن عيسى و بلخى و بعضى ديگر همين قول را صحيح دانسته‏اند. اين دسته بر عقيده خود چنين استدلال مى‏كنند.

1- خداوند مى‏فرمايد: «إِلَّا إِبْلِيسَ كانَ مِنَ الْجِنِّ»[7] (جز ابليس كه از جن بود) و معلوم است در هر جاى قرآن كلمه «جنّ» آمده باشد منظور همان جن معروف است.

2- قرآن در باره ملائكه مى‏فرمايد: «لا يَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ»[8] (آنچه خدا به آنان فرمان دهد نافرمانى و مخالفت نمى‏كنند و امر خدا را انجام ميدهند) بنا بر اين ابليس كه نافرمانى كرد ملك نبود.

3- براى ابليس ذريه و نسل است قرآن مى‏گويد: «أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِي وَ هُمْ لَكُمْ عَدُوٌّ»[9] (آيا او و نسلش را دوست خود ميگيريد غير از خدا در حالى كه او دشمن شماست) و حسن بصرى مى‏گويد: ابليس پدر جن است همانطور كه آدم پدر بشر ميباشد در حالى كه ملائكه روحانى‏اند و توالد و تناسل و خوردن و آشاميدن ندارند.

4- قرآن در باره ملائكه مى‏گويد: «جاعِلِ الْمَلائِكَةِ رُسُلًا»[10] (كسى كه فرشته‏ها را فرستادگان خود قرار داد) و بديهى است كه كفر و فسق از ساحت فرستاده خدا دور است و اگر بر آنان فسق روا باشد دروغ نيز روا است. در اين صورت فرستاده نمى‏توانند باشند.

استثناء دليل نمى‏شود

كسانى كه مى‏گويند او فرشته بود استدلال مى‏كنند كه آيات كريمه در باره اطاعت همه ملائكه از فرمان خدا ابليس را استثناء كرده است و ميفرمايد: «فسجد الملائكة الا ابليس» پس معلوم ميشود او جزء ملائكه بوده كه استثناء شده است و نيز او را سرزنش و توبيخ مى‏كند كه حاكى از مأمور بودن اوست.

ولى اينان مى‏گويند استثناء دليل نمى‏شود زيرا ممكن است امر خدا هم به ملائكه و هم بجمعى از جن بوده و ابليس مخالفت كرده باشد مثل اين كه بگويند بهمه اهل بصره دستور رسيد كه به مسجد جامع روند و همه رفتند جز مردى كوفى كه از اين استثناء فهميده ميشود مردم كوفه نيز مانند مردم بصره مأمور بوده‏اند ولى علت اينكه تنها مردم بصره را نام برده زيادى عده آنها بوده است. و يا استثناء منقطع باشد مانند آيه كريمه: «ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلَّا اتِّباعَ الظَّنِّ»[11] و مؤيد اين نظر است آنچه ابن بابويه در كتاب «نبوت» از جميل بن درّاج نقل مى‏كند كه ميگويد از امام صادق عليه السلام پرسيدم: ابليس فرشته بود يا جنّ؟ و يا اينكه عهده‏دار كارى در آسمانها بود؟

حضرت فرمودند نه فرشته بود و نه كارى در آسمانها داشت او جن بود ولى ملائكه خيال ميكردند او از خودشان است چون با آنها بود تا وقتى فرمان سجده به آدم از طرف خدا صادر شد او نافرمانى كرد و فطرتش آشكار شد.

ناتمامى استدلال‏

طرفداران مذهب اوّل چهار دليل بالا را ناتمام دانسته و در باره آنها مى‏گويند

1- آيه كريمه كه مى‏فرمايد «إِلَّا إِبْلِيسَ كانَ مِنَ الْجِنِّ» كلمه جن بمعناى پوشيده است و دسته‏اى از ملائكه از ديده‏ها پنهان بودند و لذا اين كلمه به آنها گفته شده است.

2- آيه كريمه‏ «لا يَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ» صفت دربانان بهشت است نه همه ملائكه.

3- ممكن است خداوند در ابليس كه خود ملك بود نيروى شهوت را قرار داد و توالد و تناسل داشته باشد.

4- آيه كريمه كه مى‏فرمايد: «جاعِلِ الْمَلائِكَةِ رُسُلًا» معارض است با آيه ديگر كه مى‏فرمايد «اللَّهُ يَصْطَفِي مِنَ الْمَلائِكَةِ رُسُلًا وَ مِنَ النَّاسِ»[12] خداوند از ملائكه و از مردم بر ميگزيند فرستاده‏هايى را كه «من» (از) براى تبعيض است و معنايش اين است كه خدا بعضى از ملائكه را براى فرستادگى خود برميگزيند نه همه آنها را.

وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ‏- در باره اينكه شيطان از كافران بود نيز چند قول نقل شده است.

1- او كافر شد همانطور كه قرآن در مورد فرزند نوح مى‏فرمايد «فَكانَ مِنَ الْمُغْرَقِينَ»[13] (او از غرق شده‏ها گشت) و منظور اين است كه غرق شد.

كفر مربوط بقلب است يا افعال؟

برخى به اين آيه استدلال كرده‏اند كه كفر و ايمان نه تنها مربوط بقلب است بلكه به افعال و رفتار نيز ارتباط دارد چه شيطان كه از نظر اعتقاد اشكالى نداشت تنها او سجده نكرد و سبب كفرش همين شد.

ولى اين استدلال تمام نيست زيرا رفتار در پاره‏اى از موارد مى‏تواند نشان ده اعتقاد باشد مثلًا كسى كه به بت سجده مى‏كند خود اين عمل كفر نيست ولى چون حكايت از اعتقاد او به خدا بودن بت مى‏كند «كفر» شمرده ميشود و در باره شيطان نيز با اجماعى كه بكفرش داريم مى‏فهميم كه او اصلًا ايمان نياورده است.

امر سجده چگونه بوده است؟

بعضى ميگويند امر خدا با همان خطايى بود كه به شيطان و ملائكه در باره سجده بآدم كرد عده‏اى ديگر مى‏گويند خداوند بفرستاده و رسول خود وحى كرد و او به آنها ابلاغ نمود. عقيده سوّمى نيز هست كه ميگويد: خداوند كارى انجام داد كه به آنان فهماند بايد در برابر آدم سجده كنند.

آيا ترك سجده كفر است؟

سؤالى در اينجا پيش مى‏آيد كه آيا ترك سجده كفر است و چطور در قرآن كفر شمرده شد است؟ در پاسخ بايد گفت كفر ابليس نه تنها بعلّت ترك سجده بود بلكه سجده نكردن چيزهاى ديگرى را نيز همراه داشت از اينقرار:

1- او معتقد شد كه خدا او را امر به كارى بيهوده كرده است و در اين سجده هيچ فائده و مصلحتى نيست.

2- او از سجده خوددارى كرد روى تكبّر و سرپيچى از فرمان و الآن نيز اگر كسى نماز نخواند و سجده نكند روى اين تمرّد و سرپيچى مسلّماً كافر شمرده مى‏شود.

3- او سجده نكرد و پيامبر خدا را مسخره و استهزاء نمود كه كاشف از كفر او بود.

جبر باطل است!

از سه قسمت اين آيه ضمناً مى‏توان استفاده كرد كه جبر باطل است.

اولًا فرمود «أبى» يعنى سرپيچى كرد كه معنايش اين است ميتوانست ولى انجام نداد.

ثانياً مى‏فرمايد «فَسَجَدُوا إِلَّا» كه از آن فهميده ميشود سجده كار ملائكه بود.

ثالثاً ملائكه را به امتثال فرمان خدا و سجده به آدم مدح و ستايش و ابليس را به ترك آن سرزنش مى‏نمايد و مدح و ذم هميشه در باره افعال اختيارى است اما معتقدين بجبر مى‏گويند او سجده نكرد زيرا براى اين كار خلق نشده بود و توانايى بر آن را نداشت‏

_________________________________________________________________________

[1] « امر» بيشتر اوقات در مورد خواستن و فرمان دادن بكار ميرود ولى گاهى در موارد ديگر نيز استعمال ميشود كه بقرار زير است:

1- در مورد اباحه و رفع و منع مانند\i« وَ إِذا حَلَلْتُمْ فَاصْطادُوا …»\E( وقتى از احرام خارج شديد پس صيد كنيد)( آيه 2 از سوره مائده) كه براى بيان حرام نبودن صيد و شكار پس از خارج شدن از احرام حج است.

2- در مورد تهديد همانطورى كه مى‏گويى هر چه مى‏خواهى بكن( انجام بده).

3- در تحدى و بمقابله طلبيدن‏\i« فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ»\E( اگر ميتوانيد سوره‏اى مانند آن بياوريد)( آيه 23 از سوره بقره).

4- در خلق و آفرينش مانند\i« كُنْ فَيَكُونُ»\E( باش پس مى‏باشد)( آيه- 117- از سوره بقره)

[2] آيه 14 از سوره قصص( 28)

[3] آيه 30 از سوره نازعات( 79)

[4] مطابق يك فرضيه و تئورى انسان از بى‏نهايت شروع شده و مراحل تكامل مادى را پيموده و بكشف وسائل كشنده مادى رسيده است و روى حسن سودجويى جنگها واقع شده و از همان وسائل در راه نابودى نوع خود استفاده كرده است و در نتيجه تمام وسائل تمدن از بين رفته و بحالت ابتدايى بازگشت شده است. و ممكن است جهت سؤال ملائكه اين بود كه اين آدم جانشين انسانهاى قبلى است و ملائكه مى‏پرسند كه خلقت چنين انسانى كه طبعى سودجو و خونريز دارد فايده‏اش چيست و باز هم فساد و خونريزى ميكند. در اين باره روايات فراوانى نيز وارد شده است.

[5] آيه 30 از سوره حجر و 73 از سوره ص.

[6] آيه 12 از سوره اعراف( 7)

[7] آيه 50 از سوره كهف( 18)

[8] آيه 6 از سوره تحريم( 66)

[9] آيه 50 از سوره كهف( 18)

[10] آيه 1 از سوره فاطر( 35)

[11] آيه 157 از سوره نساء( 4)

[12] آيه 75 از سوره حج( 22)

[13] آيه 43 از سوره هود( 11)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=